جنایت در کلیسای کحاله

اوایل تابستان سال 1374 بود که سوار بر ماشین بنزی که از بیروت عازم بعلبک بود، میان چندنفر از بچه های مقاومت نشسته بودم.
"حسان اللقیس" پشت فرمان بود که در بین شوخی ها و تکه های قشنشگش، در جواب من که از سرعت بالایش انتقاد کردم، گفت:
- لبنانی ها خیلی تند و سریع می رانند، ولی ایرانی ها بسیار عجولانه و خطرناک رانندگی می کنند.
کمی که دقت کردم، دیدم درست می گوید. شاید به خاطر همین بود که باوجود رانندگی تند، در جاده های کوهستانی لبنان هیچ تصادفی به چشم نمی خورد!

ناگهان حاج حسان به تندی ماشین را کشید کنار جاده و زد روی ترمز. همه تعجب کردیم. علت را که از پرسیدیم، رویش را به پشت سر برگرداند و به کلیسایی که در پایین جاده، سر پیچی تند قرار داشت، نگاه کرد و گفت:
- حمید، خوب به این کلیسا نگاه کن.
دقت که کردم، دیدم یک کلیسای مسیحی ظاهرا متعلق به مارونی های لبنان است. بیشتر که دقیق شدم، متوجه آرم "حزب کتائب" یا همان فالانژیست های لبنان شدم که در کنار کلیسا بر بالای ساختمانی به چشم می خورد.

http://davodabadi.persiangig.com/beirut%2033%20.jpg



نام و نشان فالانژیست ها، مرا می برد به اسارت مظلومانه حاج احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی، تقی رستگار و کاظم اخوان که 14 تیر 1361 در منطقه برباره در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژ به رهبری "سمیر جعجع" اسیر شدند و دیگر هیچ خبری از آنها بازنیامد.

در لبنان، حزب کتائب و فالانژیست ها و "قوات اللبنانیه" شاخه نظامی آن، مترادف است با جنگ، جنایت، وحشی گری و قتل عام فلسطینی ها و مسلمانان. و حتی در بعضی موارد، دیگر مسیحیان مخالف آنها و فرقه ها و پیروان ادیان غیر از مارونی.

وقتی از حاج حسان پرسیدم این کلیسا چه ماجرایی دارد که نگه داشتی تا آن را نشانمان دهی، چهره اش درهم رفت و با ناراحتی گفت:
"چند سال پیش در اوج جنگ های داخلی لبنان که بین فالانژها و مسلمانان بخصوص شیعیان بود، تعدادی از بچه های حزب الله را به اسارت گرفتند، آوردند جلوی در این کلیسا، همین جا."

و به ورودی کلیسا اشاره کرد و ادامه داد:
"مقابل کلیسا و دفتر کتائب، زنان بدکاره و فواحش رو آوردند، مشروب می خوردند، عیاشی کردند و به رقص و پایکوبی پرداختند. در همان حال، بچه های مظلوم حزب الله را جلوی در کلیسا نشاندند و به عنوان قربانی، از پشت، تیر خلاص به سر آنها شلیک کردند."

با شنیدن این حرف، خونم به جوش آمد. تصور این که چهار پنج سال پیش، همین جا جلوی در کلیسا، بچه های شیعه، دست بسته و مظلومانه، میان هلهله و عیاشی فالانژها، نشسته اند و جنایتکاران، مست و وحشی، تیر خلاص به آنها می زنند، دیوانه ام کرد.

خواستم دوربین را دربیارم و عکس بگیرم که حاجی نگذاشت. گفت:
- اگر متوجه شوند، شر به پا می کنند.
که گفتم: می خوام از کلیسا عکس بگیرم.
که گفت: مگه نمی بینی، کلیسا و دفتر کتائب، همسایه و همشانه همدیگه هستند.

وقتی به تهران آمدم، هنوز با آن خاطره تلخ زیست می کردم.
هنگامی که خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران از سال های 54 تا 57 را خواند، تعجبم دوچندان شد.
شهید چمران هم از کلیسای کحاله، خاطره ای با این مضمون داشت:

"هنگامی که با اتوبوس از دمشق عازم بیروت بودم، در روستای کحاله، مقابل کلیسا، فالانژها جلوی اتوبوس را گرفتند. همه مسافران را پیاده کرده و از آنها درخواست کارت هویت کردند. (در لبنان، هر فرد یک کارت هویت دارد که در آن دین و مذهب شخص ذکر شده است)
هر کس که روی کارتش نوشته بود شیعه، همان جا مقابل کلیسا بر زمین خواباندند و سرش را بریدند.
من که توانسته بودم پاسپورت جعلی فرانسوی برای خود تهیه کنم، توانستم از مرگ به دست فالانژها رهایی یابم ولی تعداد زیادی از شیعیان را که مسافر دمشق به بیروت بودند، جلوی کلیسای کحاله سر بریدند.

/ 0 نظر / 41 بازدید