فقط به خاطر آقا سيد...

اين چند ماهه كه چيز جديدي ننوشتم ، بيشتر ناشي از بي حوصلگيم بود تا تنبلي . شايد سرمايي كه خودتون بهتر مي دونين ، يه جورايي آخرش به منم سرايت كرد و دلم رو فريفت !<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اينكه چرا نمي نوشتم رو بذارين بعدا براتون ميگم . بذارين تا توي حس و حالش هستم ، از يك سفر معنوي و تاريخي با حال براتون بگم :

قسمت بود ، اونم چه قسمتي كه بچه هاي « كانون رهپويان وصال – شيراز » براي مراسم سالگرد اسارت « حاج احمد متوسليان » و سالروز پذيرش قطعنامه 598 ، بنده رو دعوت كنن كه به شيراز برم و براشون افاضه سخن كنم !

چه سعادتي از اين بالاتر ؟ هم فال و هم تماشا . هم با برو بچه هاي كانون رهپويان كه خيلي مشتاق زيارتشون بودم آشنا مي شدم ، هم يه گشت و گذاري توي شيراز داشتم .

يه چيز بگم شايد باورتون نشه و پهلوي خودتون بگين « جو گير شده » . نخير . حداقل از من يكي ديگه گذشته كه جو منو بگيره .

شب اول قرار بود به هيئت هفتگي شون بريم . پهلوي خودم جمعي بيست – سي نفره يا حداكثر پنجاه يا صد نفره رو تصور كردم كه ميشينن يه گوشه اي و عزاداري و سينه زني مي كنن . از سر خيابون كه با ماشين راهي شديم ، جمعيت رو كه ديدم به طرف پائين ميرن ، از بغل دستي هام پرسيدم كه اينها دارند به پارك ميرن ؟ كه با تبسم او روبه رو شدم . خب كه دقت كردم متوجه شدم اون جمعيت كه يه طرف خيابون رو گرفته و راهي پائين بودن ، ميرن حسينيه سيدالشهدا (ع) تا پاي وعظ و منبر « حجت الاسلام سيد محمد انجوي نژاد » بشينن و فيض ببرن .

الله اكبر . اصلا در باورم نمي گنجيد . توي تهران كه حضرات خودشون رو مي كشن كه يه مراسم سالگرد و يادواره برگزار كنن ، به زور سيصد – چهارصد نفر ميان . اينجا توي شيراز ، براي جلسات هفتگي كانون ، چند هزار نفر هجوم مي آوردن . اونقدر كه توي سه – چهارتا سوله اي كه زده بودن جاي نشستن نبود .

از همه مهمتر و از همه مهمتر اينكه : اكثر قريب به اتفاق جمعيت رو جوانان و نوجواناني شاداب و پرشوري تشكيل مي دادن كه آدم با ديدن حال و صفاي اونا ، ياد بچه هايي مي افتاد كه براي اولين بار به جبهه اعزام شده بودن و سرشار بودن از اخلاص و صداقت .

خدا پدرش رو بيامرزه آقا سيد كه وقتي صحبت مي كرد ، همه جمعيت انبوه ، يكپارچه شده بودن گوش . و چه زيبا از همه جا سخن گفت . از پيامبر(ص)  و علي (ع) ، از فاطمه (س) و حسين (ع) و گريز زد به خاطرات جبهه و شهدايي كه حسيني رفتند تا ما يزيدي نگرديم !

روضه خواني و مصيبت خوانيش كه حرف نداشت . عجب مداحي هم هست ! خودش اومد وسط و دم مي داد و جمعيت باصفا ، گرد شمعش ، براي آل البيت (ع) مي سوختن و آب مي شدن . ريا نشه ، بعد از مدتي يه چشم سير عقده هام رو خالي كردم و اشكامو توي حسينيه شون جاگذاشتم كه دفعه بعد هم بهونه داشته باشم . من يكي كه خيلي حال كردم . اونقدر كه خودم رو فراموش كردم و مثل بقيه ، فقط شدم اون . اگه خودش قبول كنه ان شاالله .

فرداش با دوتا از بچه ها رفتيم تخت جمشيد و سرنوشت ايران كهن رو نظاره كرديم . راستي داشت يادم مي رفت . براي پسرم يه بليط گرفتم و « سعيد » رو كه 14 سالشه بردم شيراز . اصرار اون بود كه به حافظيه و تخت جمشيد بريم . وگرنه من فقط علاقه داشتم تا فلكه ساعت رو كه از بچگي از كتاباي درسي توي ذهنم مونده بود ببينم كه ديدم . توي تخت جمشيد با تاريخ گشتيم و گشتيم تا اينكه بعد از ظهر رفتيم طرف سالن دانشگاه . يك ساعتي حرفهاي من رو جووناي فهيم شيرازي تحمل كردن و بعدش هم خود آقا سيد درباره قطعنامه صحبت كرد كه اصلا بحث تخصصي جنگ نبود بلكه بحث دل بود و دلبر !

Picture%20005.jpg

                        آقا سعيد -  من و آقا سيد در مراسم سالگرد اسارت حاج احمد متوسليان

آخرش وقت وداع رسيد و سوار بر طياره راهي تهران شديم . هنگام خداحافظي يكي از بچه ها سي دي هاي سخنرانيهاي  آقا سيد و كتاب « حماسه ياسين » رو بهم يادگاري داد . باوجودي كه گفتم اين كتاب رو توي خونه دارم ، اون رو داد .

جا داره از بچه هاي بامعرفت و باحال شيرازي كه اين دو روز كلي براشون زحمت داشتم تشكر كنم . اول از خود آقا سيد محمد انجوي نژاد كه اجازه داد من هم بر كرسي خطابه اش تكيه بزنم و همين طور از « اكبر بانشي » كه بيشتر رتق و فتق امور ما با او بود .خدا خيرش بدهد .

« حاج محمود جوانمرد » رو كه نگو . از اون قديمي هاي با صفا كه خودش با حاج احمد متوسليان لبنان بوده . اول نشناختمش . اين دو روزه بيشتر روي خونه او آوار مي شديم . وقتي كه دقت كردم و با هم گپ زديم ، خوب شناختمش . از بچه هاي سپاه لبنان بود كه سال 1362 باهاشون بودم . اون موقع خيلي ازش خوشم مي اومد . برام خيلي جالب بود كه حالا توي خونه اوني بودم كه از سال 62 تا حالا چهره اش در نظرم بود كه كجاست و چه مي كند . هنوز همان مرام و منش باحال خودش رو داره . از زيارت اون كلي حال كردم .

« پارياب » و « مدبري » و بقيه كه متاسفانه اسمشون توي ذهنم نيست ، كلي منت گذاشتن و مثل يه همرزم قديمي ، خودم و پسرم رو تحويل گرفتن و اونقدر حال دادن كه هوس كردم دوباره برم شيراز ! آقا ببخشين كه اسماتونو يادم رفته . شرمنده تك تكتون هستم .

« حماسه ياسين » كتاب نبود ، آتيش بود كه به جونم افتاد . همين امروز خوندنش رو تموم كردم . توي اتوبوس كه نشسته بودم و مي خوندمش ، خيلي با خودم كلنجار رفتم كه كسي سوختنم رو نبينه . چه سري بود كه تا همين اواخر بچه ها سفارش مي كردن كه اين كتاب رو بخونم ولي من تنبليم مي شد . ولي واقعا وجودم رو ريخت به هم . كاشكي مي تونستم برم مزار تك تك شهدايي كه اسمشون و نحوه رزم و شهادتشون رو سيد تعريف كرده ، ببوسم .

راستش ... ببخشين آقا سيد ... كاشكي قبل از شيراز رفتن اونو خونده بودم تا با زدن يه بوسه جانانه بر دستان خسته ولي همچنان قدرتمند سيد ، به او التماس مي كردم كه دعا كنه تا خدا به من هم توفيق و غيرت و همت استواري در راهش رو عطا كنه .

از كتاب هيچي براتون نميگم و نمي نويسم ، ولي حتما اونو بخونين . تا حالا به چاپ چهارم رسيده . يه كتاب جمع و جور ولي يكپارچه سوز كه حوزه هنري چاپش كرده . من كه از خوندنش كلي صفا كردم . هم احساس غرور كردم از اينكه چنين دوستان و همرزماني داشته ايم ، هم اينكه ...

خورد شدم ... شكستم ... آب شدم ... نه از سوز ، از خجالت ... از شرمساري ... يه عده چه جوري خالصا و مخلصا همه جوره به پاي انقلاب اسلامي سوختن و هنوز هم مي سوزن ولي ما ... يعني من ...

خدا خودش منو ببخشه كه اصلا بلد نيستم شكر نعمتهايي رو كه بهم داده بجا بيارم .ان شاالله قدر نعمت همدمي با امثال بچه هاي شيراز بخصوص آقا سيد رو درك كنم و بتونم در روزمره زندگي خود از همت و هميت اونا درس بگيرم .

/ 1 نظر / 9 بازدید
hajreza

هوالمحبوب ـ با سلام بعد از مدتها دوباره تونستم برگردم و وب گرديم رو شروع کردم انگار دلم خيلی برای رفقای که تا حالا هم نديدمشون تنگ شده بود بالاخره آمدم مطلب جالب و سفرنامه قشنگت حالی داد اگر تونستی شما هم يه سر به ما بزن مطلبی جديد به عنوان نمونه ای کوچک را آورده ام دوست داشتی يه نظرم بده خوشحال می شم در پناه حق