داماد موقت!

داماد موقت!
دیگر آخرهای جنگ بود و منم در یکی از ارگان ها مشغول به کار و حقوق بگیر شده بودم. مادرم خیالش راحت شده بود که دیگه جبهه نمی روم و هر روز با دست و پای ترکش خورده، نمی کشانمشان به این بیمارستان و آن شهرستان!
من اصلا نمی خواستم.
این رو جدی میگم. یعنی اصلا بهش فکر هم نمی کردم.
مادرم بود که مدام فشار می آورد:
- خب حالا دیگه شکر خدا دینت رو به مملکت ادا کردی و به اندازه که هیچی، خیلی هم بیشتر از اون که باید، جبهه رفتی. الحمدلله مشغول هم شدی. حالا دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم.
از آنها اصرار و از من انکار.

همین باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند:
با فرامرز از بچه های محل، از نوجوانی با هم بزرگ شده بودیم. با هم کلی جبهه رفتیم و همرزم بودیم. خانوادشون هم کاملا من و خانواده ام رو می شناختند. مادرش که خیلی تحویلم می گرفت. مخصوصا وقتی فرامرز دو سه بار توی جبهه مجروح شد، من شب و روز بالای سرش توی بیمارستان تر و خشکش می کردم. مادرش خیلی قربون صدقه ام می رفت ...
تقصیر مادرم بود که این فکر را در کله پوک من انداخت که همه چیز و همه کس را خوب و عالی می دیدم!
هر طوری بود، به فرامرز گفتم. اونم جا خورد. خیلی. شاید اصلا فکرش را نمی کرد که من درباره خواهرهای او فکر کرده باشم.
خب فکر بد که نکرده بودم. آن هم تازه به فکرم رسیده بود. قبل از آن اصلا هیچ توجهی نداشتم که فرامرز دو خواهر خوب چادری دارد که یکی همسن من و دیگری دوسال کوچکتره. اینها را هم خود او گفت. چون خیلی خوشحال شد. چی بهتر از این که من می شدم داماد خانواده شان. به قول خودش، مادرش خیلی مرا دوست داشت. شده بودم مثل یکی دیگر از شش فرزندش!

قرار شد با مادرش در میان بگذارد. فقط از فرامرز خواهش کردم که به هیچ وجه اسم مرا نبرد. نمی خواستم توی رودرواسی قرار بگیرد. و اگر احیانا جوابش منفی بود، از فردا روم نشود در چشمشان نگاه کنم.
همین طور هم شد. فرامرز رفته بود پهلوی مادرش و گفته بود جوانی مومن، خوب، بچه جبهه و جانباز و کلی هعم تعریف و تمجید دیگر، می خواهد بیاید خواستگاری خواهر ما ...

دو سه روز بعد که فرامرز را دیدم، سرش پایین بود. رویش نمی شد در چشمانم نگاه کند. فهمیدم که باید جواب منفی باشد؛ برای همین هیچی از او نپرسیدم و مسئله را کاملا منتفی فرض کردم.
همین طور که داشتیم با هم در محل قدم می زدیم، فرامرز خودش گفت:
- اون چیزی رو که تو خواستی، به مادرم گفتم.
وحشت کردم. داد زدم:
- چی؟ گفتی؟ حتما اسم منم بردی و گفتی ...
- نه بابا. دیگه این قدر ببو گلابی نیستم. خودم حواسم بود. خدا رو شکر اسمت رو نگفتم.
- مگه چی شد؟
حالم گرفته شد. نشد فامیل بشیم.
- خب مادرت چی گفت؟
- یه چیزی گفت که خودمم جا خوردم. مادرم گفت: ما داماد موقت نمی خواهیم.
- داماد موقت؟ یعنی چی؟
- مامانم گفت: این بچه بسیجی ها داماد موقت هستند. یا میرن جبهه شهید میشن، یا توی تهران منافقین ترورشون می کنن. من نمی خوام دخترم اول زندگی بیوه بشه.
مخم سوت کشید. ای وای ... داماد موقت ...!

27 سال از آن روز گذشت.
جنگ تمام شد.
نه من در جبهه شهید شدم نه فرامرز.
منافقین هم هیچ کداممان را ترور نکردند.

به لطف خدا، به پیشنهاد مادرم، با خانواده ای مومن از اهالی قدیمی محل که یک پسرشان اوایل جنگ قهرمانانه به شهادت رسیده بود، وصلت کردم. زندگی خوبی دارم با دو پسر دانشجو که دیگه باید براشون آستین بالا بزنم ...
الحمدلله تا امروز نفسی می آید و حیاتی می گذرد.
داماد موقت هم نشدم!

ولی خواهرهای فرامرز که تقریبا 50 ساله و 48 ساله اند ...
عروس دائم نشدند!
هیچ کدام ازدواج نکردند، یواش یواش چادر را هم گذاشتند کنار، در فلان شرکت شاغل شدند و ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

/ 4 نظر / 58 بازدید
بینا

سلام واقعا خجالت بکشید شاید یکی از مخاطبان فرامرز وخواهرهاش رابشناسه ...مثل من که حدس زدم واز اهالی محلتون راازنزدیک میشناسم .اصلامنظورتون ازطرح این خاطره چی هست ازکجامعلوم که همین خواهرهای فرامرز ازشماوهمسرتون بهترنباشن .خجالت داره متاسفم

رسول گروسی

به خدای احد و واحد من ایشونو تو اینترنت پیدا کردم وگاهی وقتها باهاشون درد دل میکنم ایشون هم تا به حال نه وقت کرده نه حوصله داره که بهم جواب بده اقا بینا جان زود نظر نده من به غیر خدا به هیچ کس نیازی ندارم نه کارمندم که حقوقم کمو زیاد بشه نه چیز دیگه یه بسیجیم که با هم مسلکم خوشوبش کردم گناهه چشم دیگه به ایشون نظر نمیدم

حسن

ممنون از سایت مفیدتون