اون دیگه مال عشقشه ...

ده دوازده سال پیش که هنوز اون قدرها از پایان عاشقی جنگ دور نشده بودم و یه نمه حال و هوای اون روزهارو با خودم داشتم و جای تیر و ترکش های دوران خوب جبهه قلقلکم می داد، برای عمل جراحی، چند روزی در بیمارستان ساسان بستری شدم.

در اتاق انتهای راهرو، یکی از اهالی باصفای شمال کشور که ظاهرا در عملیات کربلای 5 خیلی سخت شیمیایی شده بود، قرار داشت. نامش را که پرسیدم، خودش را "صادق روشنی" معرفی کرد. جوانی بسیار محجوب، مومن و پاک سیما که از همان لحظه اول به حال و هوایش غبطه خوردم.

به روحیاتش غبطه خوردم، ولی از اینکه شدت مسمومیت و اوضاعش را تصور کنم، فراری بودم.
نفس کشیدنش، اعصابم را خورد می کرد. توان نداشتم کنارش بنشینم.
اصلا با خودم فکر نمی کردم روزی برسد از تنفس دیگران، این قدر آزرده شوم!

آن قدر بریده بریده و تکه تکه نفس می کشید که من خسته می شدم. من که فقط نظاره گر بودم و ذره ای از حال و روزش را درک نمی کردم.

همچون سکسکه، ذره ذره هوا را می داد پایین، و تکه تکه برمی گرداند بالا.
وققتی فهمیدم از سال 65 تا امروز همین طور سخت و سوزنده تنفس می کند، رنگم پرید.

هنگامی که پرسیدم:
- تنفس برای تو چگونه است؟
گفت:
- هنگامی که هوا را می دهم پایین، انگار یک گلوله آتشین می دهم پایین و وقتی می خواهم برگردانم، انگاری انفجاری عظیم در سینه ام رخ می دهد. کاشکی می شد این قدر سوزنده نفسم بالا و پایین نشود.

همه اینها یک طرف، وقتی بهش گفتم:
- خدا وکیلی درد و سوز هم داره؟
خندید و با صدای گرفته اش گفت:
- اون دیگه مال عشقشه ...


و امروز صادق روشنی، با گذشت 25 سال از روزهای خوش کربلای 5 همچنان همان گونه تنفس می کند. با سوز و گداز و آتشین.
دوست عزیز جانباز
"غلامعلی نسایی" خاطرات برادر عزیز "صادق روشنی" را در کتابی با عنوان "زود پرستو شو بیا" جمع آوری کرده که توسط "نشر عماد" راهی بازار شده است.

/ 0 نظر / 7 بازدید