تلخک 4

برای خودش رئیسی بود. معاون اداره ای مهم با بودجه ای چند میلیاردی.
با همه اینها، کلاس کار خودش را داشت.
تا می گفتند "بالای چشمت ابروست" قهر می کرد، چند روزی سر کار نمی آمد و استعفانامه اش را می فرستاد اتاق آقای رئیس!
شاید هفته ای یک بار استعفا می داد.
هروقت مرا می دید، می کشید در اتاقش و شروع می کرد درددل کردن و نالیدن. من هم می نشستم به گفتن و گفتن. آن قدر که پر می شد از انرژی، و سریع زنگ می زد دفتر رئیس و درخواست می کرد که استعفانامه اش را از کارتابل آقای رئیس دربیاورند و پس بفرستند.

و هربار که می خواستم از اتاقش خارج شوم، سخت مرا در آغوش می کشید و با خوشحالی و شادمان می گفت:
"حاجی جون، تو اصلا بمب روحیه هستی. خدا خیرت بده. هر موقع میایی اینجا و برام حرف میزنی، پر میشم از انرژی و پرتوان و مصمم تر از قبل، به کارم ادامه می دهم."
و من هم فقط خدا را شکر می کردم.

گذشت و گذشت تا آن آقای معاون، خودش شد رئیس تشکیلاتی عظیم با بودجه صدها میلیاردی در سال!
یکی دوبار خواست و  رفتم پیشش. از بادمجان دور قاب چین هایی که دورش را گرفته بودند، گله کردم و هشدارش دادم که مراقب چه چیزها باشد!
کم کم دیدم دیگر نه تلفنهایم را جواب می دهد نه پیامکهایم را!
هرطوری بود یک بار رفتم سراغش. البته با هماهنگ کردن با 3 دفتر و 3 منشی مخصوص!

نتوانست خودش را نگه دارد. حرف دلش را زد تا خودش را راحت کرده باشد. معلوم بود خیلی عذاب می کشد. به خودش فشار آورد و گفت:
"میدونی حاج حمید، وقتی تو میایی این جا و برام حرف میزنی، همش فاز منفی میدی و اعصابم رو به هم میریزی. خسته می شدم از بس غر و نق می زنی. با این نگاه و تفکر تو، نمیتونم به کارم ادامه بدم ..."

و به یاد آن روزها که "بمب انرژی" بودم، دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم گم شدم!

/ 1 نظر / 34 بازدید
آرزومند

هعیییی[ناراحت]