اختلاس 3 میلیون تومانی

چند سال پیشترها، وقتی تنفس برام خیلی سخت شد و از شدت سرفه، خون بالا می آوردم، رفتم درمانگاه بیمارستان ساسان، مطب دکتر قائمی که ظاهرا متخصص بسیار عالی بیماری های تنفسی و ریه و ویژه جانبازان شیمیایی بود.
آن ایام، مصادف بود با زمانی که دولت مکرم، به دلیل کم آوردن بودجه، دستور داده بود تا همچون همیشه، با "اسراف و ولخرجی دستگاه های دولتی" مقابله شود!
خب معلومه که اولین جایی که در آن اسراف و ولخرجی می شود و باید جلویش گرفته شود، جانبازان و ایثارگران هستند!
به همین دلیل نه تنها اعلام کرده بودند که اگر جانبازی نسبت به درصد خودش اعتراض داشت، در کمیسیون تعیین درصد قطعا درصدش را پایین تر بیاورند تا از تسهیلات اندک و حقوق بخور و نمیری که می دهد محروم شود، بلکه اگر جنازه ات را هم به بنیاد جانبازان می بردند، حضرات دکاتره، از خواندن یک فاتحه دولتی هم برایت دریغ می کردند.
یعنی چی؟
یعنی اینکه فرموده بودند به هیچ وجه درصد جانبازان و به دنبال آن آمار جانبازان بالاتر نرود چون بودجه نیست!
و درست زمانی بود که اتفاقا جانبازان شیمیایی که تا چندی قبلتر اصلا عوارض شیمیایی به عنوان صدمات و ضایعات جنک محسوب نمی شد، یکی پس از دیگری جان می دادند و الحمدلله از اسراف و ولخرجی بنیاد کسر می شدند!

القصه!
وقتی رفتم نزد دکتر متخصص و از سختی تنفس و خون بالا آوردن و ... شکایت کردم، چند تا چیز در دهان مبارک بنده فرو کرده و به زور چند فوت و سرفه، خونسرد و پیروزمند گفت:
- شما هیچیت نیست.
با تعجب گفتم: ببخشید آقای دکتر، من از شدت سرفه دارم داغون میشم و خون بالا میارم. اصلا صدام درنمیاد ونمی تونم حرف بزنم.
که خونسردتر و بی اهمیت به آنچه می گفتم و خودش هم می دید صدایم به گوشش نمی رسد، گفت:
- شما آسم داری. برو ببین توی خانواده ات کی آسم داره، از اون گرفتی.
با عصبانیت گفتم: آقای دکتر، آسم چیه؟ من دهها بار تو عملیات مختلف در معرض انواع گازهای شیمیایی بودم. مگه آسم این عوارض منو داره؟
که گفت: آقا جون آسمه. وقت مارو نگیر ... مریض بعدی.

پرونده را که از روی میزش برداشتم، یاد شهید "حسین کهتری" از جانبازان سرافراز کاشان افتادم که:
به اصرار خانواده، برای تعیین درصد جهت پیگیری وضعیت شدید سخت شیمیایی اش به کمیسیون تعیین درصد رفته بود و دکاتره مکرم و از جان گذشته، با خنده به او گفته بودند:
- تو که ماشاالله صحیح و سالم هستی و از منم حالت بهتره. چهار ستون بدنت هم که سالمه. نه دست و پات قطعه، نه چشم و چارت با ترکش صدام کور شده. چیه؟ بوی ماشین یا خونه به مشامت خورده، اومدی درصد بگیری؟
و آن عزیز، پرونده خود را از روی میز برداشت، پاره کرد و به صورت دکتر پاشید. با هزار درد نگفته، از کمیسیون تعیین درصد جانبازان خارج شد. چند ماه بعد، حسین کهتری بر اثر تاثیرات گازهای شیمیایی به شهادت رسید.
و قطعا حق و حقوق ویژه آن دکتر که از بالا رفتن آمار درصد جانبازان یا به قول خودشان "اسراف و ولخرجی بیت المال" جلوگیری کرده بود، سر جای خود محفوظ بود.

همه اینها رو گفتم تا برسم به اینجا:
یکی دو ساله که به اصرار خانواده به بیمارستان می روم، چند روزی بستری می شوم، آزمایش های مختلف و دارو و ...
خداوکیلی در بیمارستان خیلی عالی و خوب رسیدگی می کنند. از پرستارها گرفته تا دکترها. خدا خیرشون بدهد.
القصه:
پس از اینکه کلی سیم و دستگاه که بهم وصل کردند و تست خواب گرفتند، دکتر متخصص ریه با تعجب گفت:
- این چه وضعیه؟ تو که اصلا خواب نداری.
تازه فهمیدم چه مرگمه!
تازه فهمیدم اون چیزی که چند ساله حالم رو گرفته و اوضاع و احوالم رو ریخته به هم، چیه!
اصلا خواب نداشتم و ندارم. جسمم عینهو میت ولو میشه زمین، ولی روحم همیشه تشنه استراحت و خوابه.
بجای خواب هم یک مشت چرت و پرت نامفهوم و آزاردهنده می بینم.
اگر ده روز هم نخوابم و سرم رو بذارم روی بالش، هیچ فرقی نمیکنه و تازه بدتر و خسته کننده تر هم هست.

ولش کنید این روضه خونی ها رو. میخوام اینو بگم:
دکتر گفت:
- برای اینکه بتونی یک مقدار راحت بخوابی، باید یک دستگاه بخری، شبها به خودت نصب کنی و بخوابی.
وقتی پرسیدم این دستگاه چی هست و چطور باید تهیه کرد، گفت:
- این دستگاه خیلی گرونه و فقط بیمارستان مسیح دانشوری داره. من برات نامه میزنم برو ببین بنیاد جانبازان برات تامین میکنه یا نه.
به اصرار خانواده، نامه دکتر را بردم بنیاد. پس از دو سه ماه که رفتم برای پیگیری، دکتری تکیه زده بر کرسی، با تعجب گفت:
- چرا الان اومدی؟ دو سه ماه گذشته.
که گفتم:
- خب مگه چی شده؟ نکنه دستگاه اومده و تموم شده؟
که گفت: نه. دستگاه که نیومده. ما نامه شما رو فرستادیم بنیاد مرکز ولی تا امروز هیچ تاییدی برای تهیه دستگاه نیومده!
جالبتر این بود که وقتی پرسیدم این دستگاه که دکترها می گفتندخیلی گرونه و فقط یک بیمارستان داره، چند هست؟ گفت:
- 3 میلیون تومان.
- چی؟ 3 میلیون یعنی سی میلیون ریال؟
- خب بله. مگه کم چیزیه؟ الان شما پنجمین نفر توی این منطقه بنیاد هستید که قراره براتون این دستگاه تامین بشه. شما حساب کن در سطح استان چه تعداد نیاز به این دستگاه دارن که بنیاد باید براشون بخره.
با خودم حساب کردم دستگاهی که قطعا یک بار مصرف نیست و مثل ویلچر جانبازان عزیز قطع نخاعی حداقل پنج شش سال باید عمر کند، شما بگو در تهران به این بزرگی که چهار پنج ناحیه بنیاد دارد، می شود حداکثر 30 دستگاه یعنی 90 میلیون تومان.

چند روز بعد پسرم کارتم را گرفت و رفت بنیاد برای پیگیری دستگاه. وقتی برگشت، خیلی ناراحت و گرفته بود. تا پرسیدم چی شد، دستگاه رو آوردند؟ با عصبانیت گفت:
- یارو نشسته اون جا با کامپیوتر ور میره و میگه : "با پدر شما، پنج نفر درخواست این دستگاه رو دارن. البته یکی از اونا تموم کرده و فقط مونده 4 نفر. انشاالله نامه تون رو تایید میکنند و دستگاه رو می خرند."

یاد کاریکاتوری افتادم که مجله گل آقا، چند سال بعد از جنگ کشیده بود.
در خبرها آمده بود: صدام از مردم عراق خواسته تا برای تامین حقوق و معیشت زندگی مجروحین و مصدومین جنگ عراق علیه ایران، داوطلبانه به حساب و صندوقی پول واریز کنند تا خرج آنها شود.
گل آقا سربازی را کشیده بود که یک پایش قطع بود، عصا در کنار و عکس صدام بالای سرش بود. کنار خیابان نشسته بود و درحالی که کاسه گدایی در دست داشت: می گفت:
- به من عاجز فقیر که مجروح جنگی هستم کمک کنید ...

واقعا 3 میلیون تومان، چند میلیونیوم اختلاس های حضرات جزایری و خاوری و زنجانی و ... می شود؟!
یا اصلا چند میلیونیوم دارایی های حلال و نان بازوی چند ده و چند صد میلیاردی یکی از وزرای ثروتمند و درد کشیده و نان از عرق جبین خورده دولت تدبیر و امید می شود؟!
اصلا چطوری می شود 3 میلیون تومان اختلاس کرد و کسی نفهمد؟!


از ما که گذشت ...
و چون می گذرد، ملالی نیست!

/ 0 نظر / 20 بازدید