خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آن که فهمید:
از همان شب چهارم اسفند 1358 تا امروز، با این خاطره‌ی شهید بهشتی خیلی سوختم. مخصوصا که طی 32 سال گذشته کسی – بخصوص نشریات مثلا ارزشی مثل روزنامه‌ی جمهوری اسلامی به ریاست "مسیح مهاجری" از مجروحین حادثه انفجار هفتم تیر و سینه چاک دوستی با شهید بهشتی - حاضر به چاپ آن نمی‌شد.
تلخ تر این بود که می‌گفتند:
- ذکر این خاطره به شخصیت شهید بهشتی لطمه می‌زند!
فقط کاش می‌گفتند:
- تو دروغ می‌گویی ...

ولی این حرف را هم نمی‌زدند.

تصویری از شهید آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی در میان رزمندگان اسلام

شهید بهشتی در جمع باصفای رزمندگان اسلام و عاشقان انقلاب اسلامی

یکی دو روز قبل اعلام شده بود، جلوی دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران هم روی مقواهایی نوشته بودند:
جلسه پرسش و پاسخ پیرامون حوادث و اتفاقات اخیر با حضور آیت الله دکتر بهشتی
زمان: روز شنبه 4/12/1358 از ساعت 17
مکان: سالن آمفی تئاتر دانشکده فنی

خیلی‌ها خودشان را برای چنین برنامه‌ای آماده کرده بودند. بیشتر از همه، ضد انقلاب ها منتظر بودند تا در چنین برنامه‌ای، به اهداف خود که تخریب دکتر بهشتی بود، برسند. به همین خاطر بود که بچه‌های چادر وحدت، از آن چه که امکان داشت در این مراسم پیش بیاید، هراس داشتند.

حدود یکی دو ساعت قبل از شروع مراسم و آمدن دکتر بهشتی، ما که شاید حدود 15 نفر بیشتر نمی‌شدیم، برای پیش گیری از حوادث، در ردیف جلوی صندلی‌های سالن نشستیم.
هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می‌شد. قیافه‌های همه به‌خوبی نشان می‌داد که از گروه‌های چپی یا مجاهدین خلق هستند. غالب دخترها، بی‌حجاب و نهایتا با تیپ ظاهری مجاهدین بودند. اصلا دختر مسلمان چادری بین شان به چشم نمی‌خورد.

صندلی‌ها کاملا پر شده بودند که آیت الله بهشتی از درِ پایین، کنار ردیف اول وارد شد. ما صلوات فرستادیم ولی همهمه‌ای در سالن افتاد که صلوات ما بین آن گم شد.
دکتر بهشتی که پشت میز بالای سِن قرار گرفت، دو محافظش یکی در انتهای سمت راست، و دیگری در انتهای سمت چپ سالن، هر کدام با فاصله‌ای حداقل 10 متر ‌ایستادند.

بسم الله الرحمن الرحیم را که آیت الله بهشتی گفت، دقایقی به‌عنوان مقدمه پیرامون حوادث اخیر صحبت کرد و قرار شد بیشتر به سوالات مخاطبین پاسخ بدهد. کاغذهایی که روی آنها مثلا سوال نوشته شده بود، دسته دسته به ایشان داده می‌شد که یکی یکی برمی‌داشت و می‌خواند.
از هر ده کاغذ، شاید فقط یک سوال درست و حسابی در می‌آمد. اکثرا اهانت و فحاشی بود.

دکتر بهشتی، هر برگ را که برمی‌داشت، اول با خودش آرام را می‌خواند و سپس می‌گفت:
- خب ... اینم به مادرم فحش داده ... این یکی هم باز به خونوادم اهانت کرده  ...
در سالن همهمه‌ی ثابتی وجود داشت. ناگهان با فریادی که از عقب جمعیت بلند برخاست، فضا متشنج شد:
- کثافت ... آمریکایی ... مزدور  ...

ولی ‌آیت الله بهشتی، آرام و ساکت نشسته بود و فقط به هتاکی‌های آنها گوش می‌داد. تبسّمی بر لب داشت که اعصاب ما بچه حزب‌اللهی را خورد می‌کرد. چه معنا دارد که طرف داشت به نوامیست فحاشی می‌کند، ولی تو بخندی؟

کم کم فضای سالن پر شد از داد و فریاد و فحاشی. ناگهان برق سالن قطع شد و سالن در تاریکی محض فرو رفت. چشم چشم را نمی‌دید. با قطع برق، صدای فحاشی بلندتر شد. حرف های بسیار رکیکی خطاب به خانواده‌ی آیت الله بهشتی فریاد شد.

وحشت وجود ما را گرفت که نکند ضد انقلابیون از فرصت پیش آمده سوء استفاده کنند و به ایشان آسیبی برسانند. هیچ کاری هم از دست ما ساخته نبود. با توجه به این که احتمال زیاد می‌دادیم که قطع برق با برنامه‌ی قبلی و حساب شده باشد، مراقب بودیم کسی از ردیف اول جلوتر نرود. به‌خاطر ازدحام افراد که در روی زمین و میان ردیف صندلی‌ها هم نشسته بودند، امکان کنترل جمعیت نبود. با هراس و وحشت نشسته و مضطرب بودیم که چه خواهد شد.

بیشتر از 10 دقیقه برق سالن قطع بود. بغض گلویم را گرفته بود. می‌خواستم در آن تاریکی گریه کنم. اصلا دیگر بحث سیاست و اختلاف عقیده مطرح نبود. فحاشی‌های بسیار رکیکی خطاب به خانواده‌ی آیت الله بهشتی می‌شد. مخالفت با بهشتی، چه ربطی به خانواده‌اش داشت که هر چه از دهان کثیف شان درمی‌آمد، به آنها خطاب می‌کردند. صداها درهم و برهم به‌گوش می‌رسید. ما که چاره و توانی نداشتیم، فقط داد می‌زدیم:
- ببند دهنت رو بی‌شعور ... خفه شو ...

برق که آمد، همه جا خوردند. برخلاف تصور همگان، آیت الله بهشتی، درحالی‌که همچنان تبسم زیبایی بر لب داشت، سر جای خودش پشت میز نشسته و دو محافظ هم سر جاهای خود بودند و اصلا به کنار او نیامده بودند. آرامش و خون سردی بهشتی، هر دو گروه حزب‌اللهی و غیرحزب‌اللهی را عصبانی کرده بود. ضد انقلاب ها از تبسّم و خون سردی او در برابر هتاکی‌ها و اهانت های زشت شان شدیداً عصبانی شده بودند و با شدت بیشتری فحاشی می‌کردند؛ ولی ما، از خون سردی او در برابر پررویی آنها عصبانی می‌شدیم که چرا با آنها برخورد تند نمی‌کند و عکس العملی نشان نمی‌دهد؟

ساعتی که به همین منوال گذشت؛ آیت الله بهشتی گفت:
- اگه دیگه سوالی نیست من برم  ...  
ناگهان از وسط جمعیت، کسی فحش رکیکی داد که دکتر بهشتی با همان خنده‌ی همیشگی گفت:
- خب مثل این که هنوز حرف دارید ... پس من می‌شینم و گوش می‌دم.
که دوباره سر جایش نشست.
با صبر و تحمل عجیب او، فحاشی‌های دشمنانش نیز ته کشید. از بالای سن که خواست بیاید پایین، از پله‌های سمت راست آمد تا از در بیرون برود. ما ده - پانزده نفر، سریع دویدیم و دست های‌مان را دور کمر او حلقه کردیم که مبادا ضدانقلابیون به ایشان آسیبی برسانند.

دست های من درست دور پهلو و جلوی دکتر بهشتی، با یکی دیگر از بچه‌ها حلقه شده بود. نگاهم در چشمان او خیره مانده بود که نشان از صبر و تحمل بسیارش داشت. همین که به در خروجی نزدیک شد، جوانی حدودا 20 ساله، با چهره‌ای شدیداً عصبانی که رگ گردنش بیرون زده بود، خودش را رساند جلوی بهشتی. همین که رو در روی او قرار گرفت، شروع کرد به فحاشی. رکیک‌تر و کثیف‌تر از آن، اهانتی نشنیده بودم. بدترین اهانت های ناموسی را نسبت به خانواده‌ی آیت الله بهشتی، توی رویش فریاد کرد.

من دیگر گریه‌ام گرفت. سعی کردیم او را از بهشتی دور کنیم، ولی او که ول کن نبود، سفت چسبیده بود و همچنان با عصبانیت و بغض، فحش می‌داد. ما هم که می‌خواستیم جوابش را بدهیم، با بودن بهشتی نمی‌توانستیم. مانده بودیم چه کار کنیم.
اما آیت الله بهشتی، تبسّمی سخت بر لب آورد و درحالی که سرش را تکان می‌داد، زبان گشود و با لبخند خطاب به آن جوان عصبی گفت:
- بگو ... باز هم بگو ... بگو ...
این دیگر کی بود؟ طرف داشت بدترین اهانت های ناموسی را جلوی همه‌ی جمعیت نثارش می‌کرد، ولی او همچنان می‌خندید و تازه به او می‌گفت که باز هم بگوید.

به‌سرعت بهشتی را به سالن و طرف در خروجی بردیم. دم در، آیت الله بهشتی از در خارج نشد. علت را که پرسیدیم، گفت:
- من اگه از این جا برم بیرون، شما این جوون‌ها رو می‌زنید  ...
با تعجب گفتم:
- حاج آقا ما ده پونزده نفریم و اونا صدها نفر  ...
که خندید و گفت:
- فرقی نمی‌کنه ... من پام رو از این جا بذارم بیرون، شما اینا رو کتک می‌زنید ... برای همین هم من همین جا می‌ایستم تا همه‌ی اینا به سلامت از دانشکده خارج بشن، اون وقت من می‌رم  ...

نمی‌پذیرفت که از سالن خارج شود. جمعیت داشت به‌طرف در خروجی می‌آمد؛ ما هراس داشتیم این جا هم اتفاق بدی بیفتد، ولی او نمی‌رفت. سرانجام با کلی قسم و آیه که به هیچ وجه به این جماعت چند صد نفره دست نمی‌زنیم، آیت الله بهشتی از در دانشکده خارج شد و در تاریکی، سوار ماشین شد و رفت.

با رفتن بهشتی، ما که داشتیم از بغض می‌ترکیدیم، سریع در دانشکده را بستیم و دویدیم طرف میزهای داخل محوطه. هر کدام پایه‌ی میز آهنی یا چوبی‌ای به دست گرفتیم و به‌طرف جماعتی که درحال شعار دادن از سالن خارج می‌شدند، هجوم بردیم.
همه‌ی آن جماعت فحاش که چند صد نفر بودند و کاملا فضای سالن را در اختیار گرفته بودند، از ترس ما ده پانزده نفر، به راهروهای دانشکده پناه بردند و ما که از ظلمی ‌که این بی‌شرف ها به آیت الله بهشتی کرده بودند، خون خون مان را می‌خورد، می‌دویدیم وسط شان و هر کس را که دم دست مان می‌آمد، می‌زدیم. بعضی که دیگر خیلی ترسیده بودند، از پنجره‌های دانشکده یک طبقه به بیرون پریدند و فرار کردند.


آن که نفهمید:
توصیه‌ی تاریخی شهید آیت الله سیدمحمد حسینی بهشتی به فرزندش:

"سیدعلی‌رضا بهشتی" در گفت وگو با نشریه‌ی "شاهد یاران" تیرماه 1385 صفحه‌ی 34 عبارتی کوتاه و تاریخی از پدر خطاب به خودش نقل کرده است:
"انتظار نداشته باش به علت این که فرزند من هستی مصالح نظام را به تو ترجیح بدهم، بنابر این مراقب خودت باش ... "

یک شنبه سوم آبان 1388 ساعت 17
مصلای تهران – جشنواره‌ی مطبوعات

همین طور که همراه پسر بزرگم سعید، سرگرم بازدید از غرفه‌های نمایشگاه مطبوعات بودیم، متوجه شدم در قسمتی از سالن ازدحامی عجیب و به دنبال آن سرو صدای متفاوتی ایجاد شد. وقتی جمعیت را روان و دوان بدان سو دیدم، مشتاق شدم تا به آن جا برویم. نزدیک غرفه‌ی روزنامه‌ی "جمهوری" (یا به قول استادی عزیز "سه قطره خون") متوجه شدم فردی میان موافقین اندک و مخالفین کثیر، گرفتار آمده است. در آن میان توانستم چهره‌ی وحشت زده و مضطرب "سیدعلی‌رضا بهشتی" فرزند شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی را بشناسم.
در حالی که چند نفر از هواداران موسوی و کروبی فریاد می‌زدند:
"صل علی محمد، بوی بهشتی آمد"
عده‌ای دیگر که تعدادشان بسیار بیشتر بود، اطراف او را گرفته و خطاب به او که یادگار شهید بهشتی بود، فریاد می‌زدند:
"بهشتی، بهشتی، ننگ بهشتی شده"
"سید آمریکایی نمی‌خواییم نمی‌خواییم"

سیدعلیرضا بهشتی، هراسان و وحشت زده در حال فرار - عکس از رجانیوز

و هر کدام سعی می‌کردند از باب تبرک هم که شده! مشت یا لگدی نثار او کنند. یک آن به‌یاد روزی افتادم که 30 سال پیش از آن، اطراف پدر مظلومش را گرفتیم تا مورد اهانت قرار نگیرد.
دلم سوخت. نه برای خودش، که هر چه بر سرش می‌آمد از بی‌بصیرتی خودش بود. از این که فرزند شهید بهشتی دنیای خویش را به پای بازندگان دنیا و آخرتی چون موسوی و کروبی باخته است!

دست پسرم را ول کردم و سریع رفتم جلو. چهره‌ی هراسانش را که دیدم، واقعا دلم برایش سوخت.
پدرش هنگامی که در برابر جمع عظیم منافقین قرار گرفته بود، چون به راه حق خود ایمان داشت، آن قدر خون سرد و استوار بود که باعث عصبانیت دشمنان می‌شد؛ ولی فرزند، وقتی به راهی خطا پا نهد، این گونه هراسان و مضطرب به دنبال راه فرار می‌گردد.
میان آن پدر و این پسر، تفاوت از زمین تا آسمان است.

دورش را گرفتم و فریاد زدم:
- فقط به احترام پدرش، نزنید ... نزنید ...
چند تایی هم لگد نوش جان کردم و تکه‌هایی که می‌پراندند و فکر می‌کردند من با این هیکل زمختم حتما باید محافظ یا طرفدارش باشم که این گونه مراقبم تا کتک نخورد.
به هر زحمتی که بود او را از سالن نمایشگاه بیرون بردیم. ده – دوازده نفر از سبزهای لجنی دورمان را گرفتند و همچنان حنجره‌ی خود را در حمایت از کروبی و موسوی جر داده و شعار می‌دادند.

دست ها را بالا بردم و در حالی که درست روبه‌روی صورت بهشتی قرار گرفته بودم، با صدای بلند گفتم:
- یه لحظه آروم باشید ... یه لحظه سکوت ...
و جمعیت سکوت کردند. با همان صدای بلند ادامه دادم:
- اینی رو که این جا می‌بینید، پسر پیغمبره ... بله این آقا پسر پیغمبره ...

همه گیج و منگ مانده بودند تا بقیه‌ی حرفم را بشنوند و من گفتم:
- این آقا پسر پیغمبره ... پسر حضرت نوح که با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد. این فرزند شهید بهشتی‌یه که فریب موسوی و کروبی رو خورده و منحرف شده ...

تا این را گفتم، موسوی‌چی‌ها که شوکه شده بودند، چند تایی مشت و لگد نثارم کردند که شیرینی‌اش از کتک هایی که 30 سال قبل در دفاع از شهید مظلوم بهشتی خورده بودم، اگر بیشتر نباشد، کم تر هم نبود.

[ ۱۳٩٠/٤/٤ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تصاویر موجود از دفتر مهدی کروبی نشان از تغییرات پی‌درپی و قابل تامل تصاویر نصب شده بر دیوار پشت سر وی دارد.

"علی‌اصغر شفیعیان" دبیر سابق سرویس سیاسی ایسنا و عضو ستاد میرحسین موسوی در وبلاگ خود در مطلبی با عنوان "آقای کروبی کاسبی نکنید!" ذیل سه عکس زیر توضیحاتی داده است که در نوع خود جالب توجه است.

دفتر کروبی / قبل از انتخابات 84 /  منبع: ایسنا

دفتر کروبی/ دو ماه بعد انتخابات 84 / منبع: ایسنا

دفتر کروبی/ شش ماه بعد انتخابات 84 / منبع: ایسنا

شفیعیان در وبلاگ خود می‌نویسد:
- این سه عکس را مشاهده فرمایید! از دفتر کار آقای کروبی است که مربوط به سه تاریخ متفاوت و در بازه‌ی زمانی حدود یک سال است. معمولا پیرمردی به این سن و سال عکسی که در دفتر خود نصب می کند را تغییر نمی دهد، مثلا اگر کسی عکس پدرش یا کسی که خیلی او را دوست دارد در دفترش نصب کند یک عمری آن را تغییر نمی دهد.

دبیر سابق سرویس سیاسی ایسنا در ادامه می‌افزاید:
- من اتفاقی تفاوت عکسی که بالای سر آقای کروبی در دفترش  را در سال 84 متوجه شدم. تغییرات را ببینید، جالب است. اولی فقط عکس امام است، بعد امام و آقای خامنه ای و دست آخر هیچ کدام نیستند.

شفیعیان در انتهای این نوشتار می‌نویسد:
- امروز البته در دفتر جدید ایشان نمی دانم عکس چه کسی نصب است؟ هر کسی درست حدس بزند یک بلیط فینال جام جهانی جایزه می گیرد!

اهمیت این نوشتار از آن جهت است که شفیعیان خود از فعالان ستاد موسوی بوده و به عنوان یک فعال رسانه‌ای گرایشات صریح اصلاح‌طلبانه دارد.

[ ۱۳۸٩/٤/٢ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

درآمد شخصی: حقوق کلان بیت المال از این اداره و آن ...
درآمد خانواده: رانت خواری پدر طی 30 سال گذشته و تاجر امروز
منزل مسکونی: خانه ای نقلی و چند صد متری از بیت المال
شغل فرزندان: چند تایی خارج درس می خوانند و چند تایی هم به تجارت بین المللی و موس موس کردن در سفارتخانه ها مشغولند
وضعیت حفاظتی: شدیدترین تدابیر امنیتی ده ها مامور کارکشته امنیتی ارگان های مختلف
خودروی شخصی: خودروی ضد گلوله بیت المال با اسکورت ویژه
فعالیت سیاسی فرزندان: به هیچ وجه در هیچیک از تظاهرات سیاسی داخل و خارج شرکت نمی کنند چون نمی خواهند از بورسیه دولتی سوء استفاده کنند و می خواهند در آینده وزیر و وکیل شوند
تریبون ها: رادیو اسرائیل، صدای آمریکا و بی.بی.سی
و ...

اینها فقط گوشه ای بسیار کوچک از وضعیت "دیکتاتور بزرگ" و "هالوی متکبر" است که با طراحی کاریکاتوری از روزهای انقلاب، آتش فتنه برافروختند و با قربانی کردن جوانان این مرز و بوم در پای نحس خویش، برای تصاحب قدرت و کرسی ریاست، له له زدند.

فقط کافی است شرایط زندگی این انقلابیون را با 15 سال تبعید و مبارزه عظیم امام راحل مقایسه کنید تا دریابید این حقیران بازنده، همه هست و نیست خویش را – نه دارایی خود که هیچ ندارند الا از غارت بیت المال که ته مانده آبروی خویش در دوران پیری را – به پای کی و چی ریخته اند.

سالروز شکسته شدن شاخ فتنه و پیروزی غرور آفرین و حماسه ساز ملت مسلمان ایران، بر همه ایرانیان آزادیخواه که از کفر آمریکا و شرک اسرائیل و استعمار انگلیس و خیانت منافقین و ذلت وطن فروشان بیزارند، مبارک باد.

[ ۱۳۸٩/۳/٢٢ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برخی از دوستان انتقاد کرده اند که چرا در آخرین مطالبم – البته از دید آنها - تند شده ام و تندنر می نویسم.
فقط این را بگویم و بس: (آن هم مثل قبل، تند)


- اگر روزی دیدید من حمید داودآبادی، از آرمان هایی که از اسلام و امام خمینی آموختم و برایش جبهه رفتم و الحمدلله تیر و ترکش دشمن هم نوش جان کردم، روی برگرداندم و به خاطر چند صباحی عمر با ذلت، همه غیرت خویش را بر باد دادم، جسورانه و بی محابا بر من بتازید و حیثیتم بر باد دهید.
- اگر روزی دیدید من که دم از ولایت می زنم، روزی بر خلاف ادعای خویش، خود را "ولی" دانستم و در برابر هر آن چه ولی و رهبری که تا دیروز سنگش را بر سینه می زدم، حرف می زنم و بدبختانه تر آن که خلاف توصیه ها و خواست های او عمل می کنم، بر دهانم کوبید.
- اگر روزی دیدید من که مدعی هستم عمر خویش را در پای اسلام و انقلاب اسلامی گذاشته ام، خود را صاحب تام همه چیز دانستم و از امام و مردم طلبکار شدم، با جاروی رفتگر ساده خیابان، بر سرم بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، "عکس" بزرگ امام بالای سر خود نصب می کنم ولی "برعکس" فرمایشات او عمل می کنم، از هر کجا که تکیه داده ام، به زیرم کشید و بر زمین داغ بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، تنها به صرف خواندن دو کلاس درس حوزه، فتواهای عجیب و غریب صادر کردم و بی محابا پشت سر این و آن غیبت کردم و آنان را "حرامزاده" خواندم، خود دانید که چگونه باید با من برخورد کنید.
- اگر روزی دیدید من، برای رسیدن به امیال نفسانی خویش، همه ادعاهای گذشته و آرمان هایی را که حتی بستگان نزدیکم برایش شهید شده اند، زیر پا می گذارم و با سوت و کف  رجاله ها و رقاصه های ساکن آمریکا، ذوق زده می شوم و تصویرم بر تن نیمه برهنه فواحش آن سوی آب نقش می بندد، مدیون هستید اگر بر من نتازید و بی آبرویم نسازید. شاید که از ترس آبرو بیدار شوم.
- اگر روزی دیدید من، بی هیچ غیرتی، خود را به خواب زده ام و با تذکرات رهبری که تا دیروز او را "ولایت مطلقه فقیه" می دانستم و به دیگران تدریس و تاکید می کردم، بیدار شدنی نیستم، من نمی گویم، خودتان هر طور که می دانید بر وجود بی غیرتم بکوبید و هوشیارم سازید که اگر باز برنخواستم، دم مرا بگیرید و همچون حیوانی نجس، از مسیر حرکت انقلاب اسلامی بیرون اندازید تا بیش از این جوانان ساده دل مرا یار دیرین امام و نمایشگر آرمان های او نبینند.
- اگر روزی دیدید من، که تا دیروز دم از قلسطین و لبنان می زدم و محو رژیم صهیونیستی و آزادی مسلمانان آن سامان و حتی فراتر از آن، آزادی همه ملل تحت ظلم چه در آمریکا و چه آفریقا را نهایت پیروزی انقلاب اسلامی می دانستم، امروز به مصلحت حامیان غربی، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادم، مرا سوار بر حمار، بفرستید همان سامانه غرب تا حداقل برای آنها باری برم و منفعتی حاصل کنم!

چرا؟
خب معلومه
همان امام و خون شهدا بود که نعمت جمهوری اسلامی را از درگاه ایزد منان بر ما خواند و فرستاد، حالا اگر قرار باشد هر کس که چند سالی بزرگ شده و ریش سفید کرده، خود را حاکم تحمیلی و غیر انتخابی مردم تصور کند و از امام و رهبر و ملت جلوتر بداند، همان بهتر که تا ابدالدهر در حسرت نشستن بر کرسی ریاست این مملکت امام زمانی، بسوزد و همسرش  و شیخ یارش "حمالة الحطب" گردند.


با هر چه می خواهند شوخی کنند، ملالی نیست. گستاخ شده اند و جری.
ولی با اسلام، امام و انقلاب و خون مطهر شهدا ...
واویلا


به قول مرحوم "حاج محمد رضا آقاسی":
ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه امتحان فراهم گردد
ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر علی اگر کم گردد

(خیلی تندتر از قبلی ها بود نه؟ واقعا توقع دارید جلوی شمشیر از روبسته ها و جسارت و هتاکی هایی که به امام و رهبر عزیز و شهدا و بسیجیان می شود، لبخندی دروغین بر لب زنم و بس؟! اون وقت همین خود شما نمیگین:
"این یارو این قدر بی غیرت بود و ما نمی دونستیم؟!)

[ ۱۳۸۸/۸/۱٦ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پنجشنبه شب 23/7/1388 هنگامی که "علی اکبر محتشمی پور" رئیس کمیته صیانت آراء میر حسین موسوی و از سران آشوب های بعد از انتخابات ریاست جمهوری، جهت شرکت در کنفرانس سازمان های مردم نهاد حامی فلسطین که در سوریه برگزار می شد، به دمشق آمده بود، در حرم حضرت زینب (س) مورد سوال دو خبرنگار ایرانی قرار گرفت.
محتشمی‌پور که شدیدا تلاش داشت مردم او را نشناسند و به همین خاطر در صحن حرم، عمامه را از سرش بر می داشت، با روبه رو شدن با خبرنگاران ایرانی، عصبانی شد و از پاسخ دادن به سوالات آنان که در کمال تعجب می دیدند حامی شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" حامیان موسوی، به عنوان رئیس جمعیت حامیان فلسطین به دمشق آمده است، طفره رفت.
محتشمی‌پور در حالی که شدیدا عصبی شده بود، سعی داشت با متبسم نشان دادن چهره، خود را خون سرد نشان دهد که این شگرد با تلاش او برای قاپیدن ضبط خبرنگار، خنثی شد.
خبرنگاران که خواستار روشن شدن مواضع محتشمی در برابر فلسطین و لبنان بودند، از او خواستند که بگوید چرا تا چندی پیش فلسطین و لبنان در اولویت اعتقادی امثال او بود ولی امروز، همراه و همگام با همه ضدانقلابیون و از همه بدتر بلندگوهای رژیم صهیونیستی، به نفی همه آرمان های امام خمینی (ره) پرداخته است.
این برخورد محتشمی‌پور نشان گر این مسئله است که برخی افراد، برای دست یابی به منافع و مصالح شخصی خود، حاضرند آرمان ها و اعتقاداتی را که زمان برای آن تا پای جان مایه گذاشتند، امروز به سادگی قربانی کنند.
لازم به ذکر است که علی اکبر محتشمی‌پور سفیر اسبق ایران در دمشق، مدعی است که "حزب الله لبنان" را او پایه گذاری کرده و از فعالان عرصه فلسطین نیز می باشد. وی که هنوز رئیس جمعیت حامیان فلسطین است، هنگامی که در دهه 60 از مدافعین سرسخت آرمان های لبنان و فلسیطن بود، در توطئه بمب گذاری صهیونیست ها در بسته ای که برای او فرستاده بودند، در راه آرمان های برحق امام خمینی (ره) در دفاع از مظلومان فلسطین و لبنان، به شدت مجروح شد که قطع یک دست از مچ و جراحات بسیار دیگری را برای او به دنبال داشت.
محتشمی‌پور از جمله افرادی است که آمریکا و صهیونیست ها به دلیل ضرباتی که از حضور او در لبنان و سوریه در دهه 60 خوردند، به شدت از او عصبانی هستند و وی از اولین نفرات لیست "سازمان سیا" و "اف .بی .آی" آمریکا برای ربودن یا ترور می باشد.
در هنگامه انتخابات دهم ریاست جمهوری، محتشمی‌پور همچون موسوی و کروبی، به سادگی همه آرمان ها و اعتقاداتش را در پای قدرت فدا کرد و با سر دادن شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" سعی کرد تا لبخند دشمنان دیرین خود را بطلبد!

متن کامل گفت وگو با علی اکبر محتشمی‌پور:

م ـ حاجی سؤال منو جواب می‌دید؟
محتشمی‌پور: اینجا جای دعا و ...
م ـ حاجی دعا چیه؟ دعا باید اثر داشته باشه. ما دین رو از شما یاد گرفتیم. انقلاب رو از شما یاد گرفتیم. استکبارستیزی رو از شما یاد گرفتیم، اون‌ وقت طرفدارای شما میان توی خیابونای تهران داد می‌زنن می‌گن: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. شما هم که دم از فلسطین می‌زنین، من نمی‌تونم این تعارض رو حل کنم.
محتشمی‌پور: جواب ندارم بدم؛ چون شما نمی‌فهمی.
م ـ من نمی‌فهم؟! من جوان جویای جوابم.
محتشمی‌پور: اگه شعور داشتی می‌فهمیدی.
م ـ با طرفداراتون هم ...
محتشمی‌پور: برو اون ‌ور ...
م ـ من موندم کروبی‌ای که زن شهدا رو صیغه می‌کرده ...
محتشمی‌پور: برو از کروبی بپرس.
م ـ چه فرقی داره؟ حضرت‌عالی رئیس کمیته صیانت از آرای اون بودی! جواب سوال های منو کی باید بده؟ این گندی که زدید به مملکت و حیثیتش رفت و ...
محتشمی‌پور: به تو چه ربطی داره؟
م ـ یعنی چی چه ربطی داره؟ شما که توی ایران نیستید کسی از شما سؤال کنه ...
محتشمی‌پور: تو ایران باهات صحبت می‌کنم.
م ـ شما اصلا جرات می‌کنی پات رو بذاری ایران؟
محتشمی‌پور: عجب خری هستی! من فردا ایرانم ...
م ـ ا، یعنی چی می‌گی خری؟
محتشمی‌پور: خب معلومه دیگه این جور که حرف می‌زنی همینه دیگه ...
م ـ جواب منو نمی‌دی؟
محتشمی‌پور: به تو جواب نمی‌دم.
م ـ آهان... همه‌تون همینید. اون میرحسین‌تون هم یک‌بار نیومد مصاحبه کنه به کسی جواب پس بده.
محتشمی‌پور: شما انسان هستی یا نیستی؟
م ـ من خبرنگارم، دنبال جواب سوالم می‌گردم. الان هم دارم صدات رو ضبط می‌کنم. چهار روز دیگه می‌ذارم روی سایت. درست حرف بزن، شما یک‌ زمانی وزیر کشور بودی.
د: حاج‌آقا جلوی موج سبزی‌ها هم همین جوری صحبت می‌کنی؟ بهشون می‌گی خرید؟ شما که به مخالف خودت می‌گی خری، نمی‌فهمی؟
م ـ هم عکست رو گرفتم، هم صدات رو ضبط کردم. باید مردم بفهمند با یک سوال‌ کننده چطور حرف می‌زنید.
محتشمی‌پور: هر کاری می‌خوای بکنی بکن.
د: حاج آقا امام را ارزان فروختی به موسوی و کروبی ...
محتشمی‌پور: شما که بلدید از این کارها بکنید. برید بکنید.
د: از دستت خجالت بکش حاج‌آقا، دستت رو برای چی دادی؟ برای کروبی دادی؟ برای زندان زنان کروبی دادی؟
محتشمی‌پور: شماها که می‌تونید همه کاری بکنید.
د: شما که بدتر از همه هر کاری می‌تونید بکنید. خدای این کارهایید.
محتشمی‌پور: من حرفی ندارم با شما بزنم.
م ـ ما حرف داریم با شما.
محتشمی‌پور: بزنید. شما که دارید، روزنامه دارید، تلویزیون دارید.
م ـ شما هم ...
محتشمی‌پور: اینترنت دارید...
م ـ اینترنت که مال ارباب‌های شماست. مال یو اس‌ آ ست.
د: مگه شما نداشتید؟ مگه شما گوگوش رو، اکبر گنجی رو ندارید. از این گنده‌تر می‌خوایید؟ اون ها که دارن حرف‌های شما رو می‌زنن. الان شما امامتون شده گوگوش. مگه نشده حاج آقا؟ شما همه افتخارتون به اینه که گوگوش اومده سبز می‌پوشه. همه عشق آقای موسوی مگه این نیست؟
محتشمی‌پور: شما که این‌ جور متهم می‌کنید ...
د: متهم نمی‌کنیم. خودتون می‌گید. شما از زندان زنان کروبی خبر نداری؟ از فسادهای کروبی توی بنیاد شهید خبر نداری؟ همه رو می‌دونی ...
محتشمی‌پور: شما هی فحش می‌دید ...
م ـ ما کی فحش دادیم. شما به من گفتی خر. من به شما گفتم سوال دارم دنبال جواب سوالم هستم.
محتشمی‌پور: مگه شما آزاد نیستی که سوال کنی؟
م ـ مگه شما دستت رو برای لبنان ندادی؟
محتشمی‌پور: به شما چه ربطی داره دستم رو برای چی دادم؟
م ـ نه غزه نه لبنان یعنی چی؟ شما به ما یاد داد دادید استکبار ستیزی رو.
محتشمی‌پور: من هر کاری کردم به خاطر خدا کردم.
م ـ به خاطر خدا هم خلافش رو انجام می‌دید؟
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت دست انداخت تا ضبط صوت را از خبرنگار بقاپد.)
م ـ ا. حاجی این یه دونه که نیست که ماها معمولا چند تا از اینها داریم. رکوردر من رو هم که بشکنی چیزی عوض نمی‌شه ...
د: شما با سعید حجاریان و خسرو تهرانی چه فرقی داری؟ از خون رجایی گذشتید به خاطر خسرو تهرانی؟
م ـ ببین ... این مردمی که اومدن این جا برای زیارت، یک نفرشون سبزی نیستن. خدا شاهده اگر داد بزنم که این رئیس کمیته صیانت از آرای کروبی و موسویه، تیکه بزرگه‌ات گوشته. این جوری هستن مردم. طرفدارای شما توی شمال تهران دارن الواط بازی درمیارن.
د: دینت رو مجانی فروختی حاج‌ آقا ... برو عاقبتت رو خدا به‌ خیر کنه.
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت راهش را کشید و به طرف بیرون حرم رفت و همراه با میزبانان پاکستانی اش سوار بر ماشین مدل بالایی شد و رفت.)

[ ۱۳۸۸/۸/٩ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب