خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

هیچگاه "اشخاص" را ملاک شناخت "حق" قرار ندهید
بلکه "حق" را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید.
مولا امیرالمومنین (ع)

سال های اول پیروزی انقلاب اسلامی، که در جلوی دانشگاه تهران، با بسیاری از هواداران "مسعود رجوی" - سرکرده‌ی "سازمان مجاهدین خلق ایران" همان منافقین معروف - برخورد داشتم که غالبا به بحث می گذشت، همواره این سوال برایم مطرح بود که:
"چرا هواداران رجوی، این قدر خشک مغز هستند که به هیچ وجه هیچ نظر و منطقی را نمی پذیرند و حاضرند چشم بسته و کورکورانه، در راه رجوی، خود را به کشتن بدهند."

سال 1360، هنگامی که "گوهر" دخترک جوان، در کوچه های شهر شیراز، به پیرمرد خوش سیما و استاد اخلاق و دین، حضرت آیت الله دستغیب نزدیک شد و بلافاصله پس از سلام که با جواب سلام مهربانانه‌ی پیرمرد همراه بود، 15 پوند مواد منفجره‌ی "تی.ان.تی" را که زیر چادر به خود بسته بود، منفجر کرد، و به دنبال آن نیز پیرمردان 70 – 80 ساله، فقط به جرم این که امام جمعه بودند و بر منبر و محراب از دین می گفتند، در عملیات انتحاری منافقین به شهادت رسیدند، بیشتر ذهنم درگیر این شد که:
"مگر رجوی کیست و چه می گوید؟"

بعدها، در طی سال های جنگ و بعد از آن، بیشتر بر این مسئله حساس شدم. وقتی مرداد 1367 در عملیات مرصاد، هنگامی که چندین هزار نیروی مثلا مجاهد - که اکثرا تحصیل کرده‌ی خارج از ایران بودند و القاب دکتر و مهندس را نیز از آمریکا و اروپا با خود یدک می کشیدند - سوار بر تانک و نفربر، آمدند تا دیوانه وار از جاده‌ی آسفالت وارد شهرهای ایران شوند و به قول خودشان 3 روزه تهران را فتح کنند، تعجبم بیشتر شد. چرا که یک بچه هم به سادگی می فهمید که با 5000 نیرو و سوار بر تانک و نفربر، نمی توانی در عمق 600 کیلومتری یک کشور وارد شد و به سادگی متلاشی خواهند شد.

وقتی یکی از بچه ها، از جیب دختری منافق، دفترچه‌ی یادداشت کوچکی بیرون آورد، تعجبم خیلی بیشتر شد. دخترک در یکی از صفحات دفتر خاطراتش نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد. باید بروم از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم."

یعنی یک بچه مسلمان شیعه، فقط به خاطر آن که هوادار رجوی است، برای قضا شدن نمازش وجدان درد گرفته و می خواهد برود پهلوی اعضای مرکزیت سازمان – و حتی نه خود مسعود – طلب مغفرت و توبه کند!

بی خود نبود که در همان عملیات مرصاد، دخترکان و پسران جوان منافق، وقتی در محاصره می افتادند و کار را تمام شده می دیدند، ضامن نارنجک را کشیده، مقابل صورت خود قرار می دادند – که مثلا چهره و اثر انگشتانشان از بین برود و قابل شناسایی نباشند – و عربده می زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
و با انفجار نارنجک، به وحشیانه ترین نوع، به زندگی خود خاتمه می دادند.

بله! من هم تعجب کردم.
چرا:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
مگر آنها ادعای مسلمانی و حتی شیعگی ندارند، پس شهادتین و "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله" چی شد؟!
شهادتین یک فرد مسلمان کجا رفت؟
جایی نرفت.
"مسعود و مریم جای آن را گرفتند."
به همین سادگی!

چند سال پیش، وقتی دولت فرانسه "مریم رجوی" را بازداشت کرد، 8 تن از منافقین، در برخی کشورها، با همین نوع شهادتین گفتن مسعود و مریم، خودشان را به آتش کشیدند. یعنی بر روی خود بنزین ریختند، آرام بر زمین نشستند و با ذکر مریم و مسعود، خود را به تلی از آتش تبدیل کردند. چند تایی از آنها از شدت آتش سوزی، جان باختند.

بگذریم!
من هم فکر می کردم دوران متعصبان خشک مغز، که افراد زمینی را برای خود در حکم خدا جای می دهند و شبانه روز به پرستش آنان مشغولند، تمام شده است.

من هم فکر می کردم دیگر کسی حاضر نیست آدم همنوع خودش را، به جای خداوند خالق قرار دهد و بت پرستی از نوع جدید رواج داشته باشد!
ولی دیدم.

تعجب نکنید. همین امروز دیدم.
امروز صبح یک شنبه 9 اسفند 1388، یکی از مسئولین سابق صفحه‌ی "جبهه و جنگ" روزنامه‌ی "جمهوری اسلامی" (یا به قول دوستی ادیب و نکته پرداز، "روزنامه‌ی سه قطره خون") که چند سالی است مثلا در زمینه‌ی دفاع مقدس قلم می زند، سر زده به محل کارم آمد.

از همان اول گلایه کرد که چرا به او سر نمی زنم و از این حرف ها. هنوز روی صندلی ننشسته بود که با همان لحن تند و طلبکارانه‌ی همیشگی، شروع کرد به تکه انداختن:
- این چه وضعیه ... چرا با مردم این جوری می کنید ... مگه شما مسلمون نیستید ... مگه به قیامت و معاد اعتقاد ندارید ...
فهمیدم که می خواهد به مسائل سیاسی و حوادث بعد انتخابات بپردازد. سعی کردم با خنده و شوخی، مسیر حرف را عوض کنم که او ول کن نبود.
- یعنی خدا و پیغمبر فقط توی ولایته؟ ... دین و معادتون شده آقا؟ همه چیزتون ولایتتونه؟ مگه شما مسلمون نیستید؟

با خنده گفتم:
- مگه شما دین و ایمان و خدا و پیامبرتون کیه؟ کی گفته ما همه چیزمون شده آقا؟ ما دین داریم و ولایت ...

از او پرسیدم:
- ببینم، تو "س.ص" را که قبول داری؟
سریع گفت:
- آره که قبول دارم. خیلی هم قبول دارم. من از سال 55 با او دوستم.
"س.ص" که از دوستان قدیمی میرحسین موسوی است و متاسفانه در حوادث بعد از انتخابات دستگیر شد و به "بازداشتگاه کهریزک" منتقل شد. افشای ماجرای کهریزک هم کار او بود. جالب این بود که وی از قول او، ادعاهای عجیبی هم کرد که با خنده گفتم:
- ببین، اینا رو تو از خودش شنیدی؟ چون من کلی باهاش گپ زدم.
که گفت:
- خودش به من گفت، ولی بهش گفتن برای کسی تعریف نکن.

که گفتم:
"روز 13 آبان، من و اون با هم از میدان هفت تیر تا میدان ولی عصر قدم می زدیم، شلوغی و درگیری ها را می دیدیم و با هم کلی صحبت کردیم. خب حالا که اون رو این قدر قبول داری، برو از همون بپرس، وقتی به اون گفتم:
- دوست دارم برم پهلوی موسوی و رو دررو باهاش صحبت کنم، ببینم حرف حسابش چیه.
اون گفت:
- حمید، تو و "م.د" و چند تای دیگه، بیایین بریم پهلوی موسوی تا بفهمین چی میگه. فقط کافیه یک ساعت به اون اجازه بدن بیاد توی تلویزیون جلوی مردم حرف بزنه، اون وقت مردم می فهمند عجب آدم خریه."

این را که گفتم، آقای دوست، اخم هایش در هم رفت و مثل پیرمردان معتقد و مومنی که کسی جلوی شان به مقدس ترین مقدسات اهانت کند، از ته حلقوم گفت:
- نعوذا بالله.
که با تعجب گفتم:
- ببخشید، مگه من به خدا یا پیغمبر اهانت کردم؟
که با عصبانیت گفت:
- توی می گی نعوذا بالله، مهندس موسوی خره؟
که گفتم:
- اولا که من نمی گم، رفیق مشترک مون که گفتی خیلی قبولش داری، گفت اگر مردم حرفای موسوی رو گوش کنن، می فهمن که داره لج بازی می کنه و چقدر خره. تازه، چی شد که نعوذا بالله گفتی؟ مگه من به کی اهانت کردم؟ مگه کفر گفتم یا ...

اگر به دین و ایمان و خدا و پیغمبری که می پرستد اهانت می کردم، مطمئنا این قدر عصبانی نمی شد. با همان خشونت و تعصب که داشت داغ می کرد، گفت:
- شما مهندس رو نمی شناسین. از مهندس موسوی مومن تر، پاک تر، سالم تر معتقدتر و ... وجود ندارد.

با همان تعجب دهه‌ی 60 گفتم:
- چی شد؟ تو تا حالا گیر می دادی که ما همه چیزمون شده ولایت، ولی خود تو، همه دین و ایمانت شده موسوی و حاضر هم نیستی که بپذیری اونم اشتباه می کنه؟
که بیشتر ناراحت شد.

وقتی گفت:
- چرا اجازه نمیدن مهنس بیاد توی تلویزیون با مردم حرف بزنه.
خندیدم و گفتم:
- اگر امروز اجازه بدن مسعود رجوی بیاد توی تلویزیون حرف بزنه، مهندس شما هم می تونه بیاد حرف بزنه.
که کاملا به هم ریخت. گفت:
- یعنی می خوای بگی موسوی با رجوی فرقی نداره؟

که گفتم: "اتفاقا همین رو می خوام بگم. موسوی امروز، با این آشوب هایی که به راه انداخت، هیچ فرقی با مسعود رجوی نداه. جفت شون به انقلاب ضربه زدند."

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با عصبانیتی که تعصب خشک از نگاهش می بارید، برخاست و گفت:
- من دیگه نمیام پهلوت.
و رفت.

تازه فهمیدم چه جوری برای بعضی افراد، به راحتی، خدا با هر چیز دیگری عوض می شود و همین می شود مجوز 8 ماه فتنه، شرارت و خیانتی جبران ناپذیر که اولش با دفاع و پرستش یک فرد که بعد 20 سال از غار ذهن خود خارج شده، شروع شد و نهایتش هم همراه و همبازی شدن با منافقین، سلطنت طلبان، رقاصه و کاباره نشین ها بود که برای رسیدن به اهداف نامقدس خود، امام، دین، انقلاب و عاشورا را مورد اهانت قرار دادند. و این همه، فقط و فقط بر گردن کسی است که کبریت فتنه را دیگران به دستش دادند و او آتش شر و خشونت را برپا ساخت.

و آخرش هم همان شد که اغتشاش گران عاشورا، توهین کنندگان به مقدسات را "مردم خدا جوی" نامید و در سوگ منافقین و خائنینی که به حکم دادگاه انقلاب اسلامی اعدام شدند، اشک ریخت و آنان را فرزندان وطن نامید و تجلیل شان کرد.

این همان موسوی است که دهه‌ی 60، از مسئولین اصلی برخورد تند و صریح با منافقین بود و قلع و قمشان کرد. حالا برای همان ها و تفاله هاشان اشک می ریزد.

این را دیگر سخت می شد پذیرفت، ولی دیدیم که شد.
اگر تا دیروز مریم رجوی برای موسوی کف می زد، رضا پهلوی به او قوت قلب می داد و مسعود رجوی او را تشویق به مقاومت می کرد، امروز موسوی رسم وفاداری بجا آورده و در سوگ نیروهای تروریست و جنایتکار آنان، می گرید و آنان را قهرمان، مومن، فداکار و حتما که شهید راه خویش، می داند.

راستی، مهندس موسوی درباره‌ی "عبدالمالک ریگی" که طی 8 ماه اخیر کلی از موسوی و جنبش سبز لجنی اش طرفداری کرد، امید به پیروزی او می داد و همواره افتخارش این بود که با ترور و قتل مردم بی گناه و سربریدن، نقشی مهم در جنبش سبز موسوی دارد، بیانیه‌ی محکومیت صادر نکرده؟

می ترسم از خدا و نمی ترسم از کسی
می ترسم از کسی که نمی ترسد از خدا

[ ۱۳۸۸/۱٢/٩ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از انتشار نامه سردار دیروز و دکتر امروز محسن رضایی به مقام معظم رهبری، و دفاع برخی دوستانش از این اقدام ... یاد مقاله ای افتادم که چندی پیش در یکی از وبلاگ ها خواندم.
این که نویسنده ین وبلاگ کیست و آن چه می گوید چیست و چقدر صحت دارد، به من مربوط نیست. به قول ژورنالیست ها:
مسئولیت مطلب بر عهده نویسنده است و انتشار آن، دلیل بر تایید همه موارد آن نمی باشد.


سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!
1 تا 10 هزار بیشتر یا کمتر!
بلدی بشمری؟ خب شروع کن بشمر:
البته این جا نه! زحمت بکش و با هواپیمای اختصاصی، برو آبادان، از آن جا هم با ماشین ضد گلوله و کولر دار، برو به انتهای خرمشهر. کنار بندر که رسیدی، آن جایی که رو به رویت "جزیره ام الرصاص" عراق قرار دارد، بایست و وقتی داری از 1 تا 10 هزار می شمری، خوب به اروند رود و فاصله مرز ایران و عراق نگاه کن. ببین آب خونی می شود یا نه؟!
1 تا 10 هزار ...

سردار!
تا حالا لباس غواصی پوشیدی؟
تا حالا توی سرمای استخوان سوز جنوب، زدی توی دل اروند رود؟
تا حالا شده توی آب باشی و گلوله سینه ات را سوراخ کند و برای اینکه دشمن متوجه معبر نیروها نشود، دستانت را به میله های خورشیدی که در بدنت فرو رفته، گره کنی و نگذاری جنازه ات روی آب بیاید؟
تا حالا فکر کردی وقتی گلوله ای در قلب غواص می نشیند، چگونه زیر آب جان می دهد؟
تا حالا شمردی از آن 10 هزار غواصی که در سرمای سوزناک دی ماه 1365 از اروند رود گذشتند و به سینه سخت خاکریز دشمن زدند و بیشترشان برنگشتند، چند نفر زیر 20 سال سن داشتند؟

سردار!
چند تا بچه داری؟
چند تا دختر، چند تا پسر؟
چند روز پیش که تلویزیون داشت صحنه هایی از نخلستان های والفجر 8 را نشان می داد، یاد دوستان نوجوانم افتادم. ناخواسته نگاهم به پسر 17 ساله ام افتاد. اشکم امانم را برید.
اکبر یکی دو ماه بود که 17 سالش شده بود.
خسرو که 16 سالش بود.
حسین 15 ساله بود و مثلا تازه نماز و روزه بهش واجب شده بود ...
راستی پسر تو "احمد" آقای گل، چند سالشه؟
حالا که نمی تونی، ولی شده آن زمان که این جا بود و سوگلی تو، به او نگاه کنی و یاد شهیدی بیفتی؟

راستی سردار دیروز و دکتر امروز!
چند هزار تا از آن حسین و خسرو و عباس ها در "ام الرصاص" جا ماندند و هنوز پیکرشان برنگشته؟

سردار!
لازم نیست در دانشگاه ها به دنبال همت و باکری بگردی!
تا حالا به خودت زحمت دادی که بپرسی چند خانواده داریم که 3 شهید، 4 شهید و مفقود و ... در لشکرهای تحت امر تو، تقدیم انقلاب اسلامی کرده اند؟

سردارررررر!
می دانی هنوز در رمل های داغ فکه و کوهستان های سخت غرب، پیکر نوجوان هایی خفته که مادران شان آن قدر دیده به در دوختند تا جان به جان آفرین تسلیم کردند؟
آرزوی آن پدران و مادران فقط آن بود که یک بار به فکه یا چزابه، ماووت یا ام الرصاص بروند و از دور، محلی را که فرزندشان به خاک افتاده، زیارت کنند.
آرزو و خواسته بزرگی بود؟

مگر آن پیر زن که 4 فرزندش را به راه اسلام تقدیم کرده، می خواست همچون همسر گرامی و دختر محترم جناب عالی، به "کاستاریکا" برود و در خانه "هژبر یزدانی" بهایی فاسد فراری، احمد سوگلی اش را زیارت کند و خواهش کند بیش از این پدر پیرش را نیازارد و محترمانه و سرافراز به خانه بازگردد، پشت مو بلند کند، با دخترکان آن چنانی به پارتی برود و در امنیتی ترین مناصب دولتی در کنار پدرش شاغل گردد؟

مگر آن پدر پیر که فرزندش در اروند رود خوراک کوسه ها شد، می خواست پنهانی، با هزینه بیت المال به فرانسه برود و به پسر ارزشمندش التماس کند که به ایران برگردد؟

راستی سردار!
تا حالا فکر کردی در میان چند صد هزار شهید، چند دکتر و مهندس داشتیم که اگر امروز بودند، بزرگ ترین گره های مملکت را باز می کردند؟
هیچکدام آن بزرگواران، به آغوش غرب پناه نبردند و هیچ کدامشان علیه اسلام، انقلاب اسلامی و امام راحل، به فحاشی نپرداختند و اسرار نظام را از خانه پدرشان به سرقت نبردند و به دشمن نفروختند.

سردار!
حکم جاسوسی برای آمریکا و مستقیم مزدور سازمان "سیا" شدن، چیست؟
نکند این باشد که محترمانه و با اسکورت به ایران برگردد و دوباره و چند باره تجدید فراش کند و دختر فلان سردار را بگیرد و دست آخر با اطلاعات جدید از مسائل نظام، به آغوش هژبر یزدانی بهایی برگردد و در کنار زن "کره ای" خود بیاساید؟!
نگو این است که اصلا باورم نمی شود.

طی 30 سال پس از انقلاب، چند حکم اعدام برای جاسوسانی که در همین ایران زندگی می کردند و هیچ کدام پدرشان سردار نبود که به سری ترین اطلاعات مملکتی دسترسی داشته باشند، صادر شد؟
یک وقت فکر نکنی من می گویم پسر سوگلی تو هم باید اعدام می شد، نه اصلا!
پسر تو خیلی محترم است.
ارزش او از خون صدها هزار شهید و دهها هزار مفقود و چشمان دوخته به در هزاران پدر و مادر بالاتر است.
می دانی چرا؟
چون پسر توست و هیچ کس حق ندارد به او بگوید بالای چشمت ابروست.

راستی سردار!
از آن دلارهای کلانی که احمد از اربابانش برایت هدیه آورد، چیزی مانده؟

سردار!
این را مردانه جواب بده:
اگر زمان جنگ متوجه می شدند فامیل دست چندم یکی از رزمندگان یا فرماندهان، از منافقین طرفداری می کند، چه بر سرش می آوردند؟
یعنی آن زمان هیچ کس از برادر همسر جنابعالی که به جرم فعالیت برای نفاق اعدام شد، خبر نداشت؟
پس چرا در گزینش سپاه رد نشدی؟

سردار!
مطمئن باش نه من، که صدها هزار خانواده ای که خون فرزندانشان برای این آب و خاک ریخته شده، از تو و خانواده و فرزندت نخواهیم گذشت که با بیت المال به عیش و نوش و کیف خویش بپردازی.

مطمئن باش سردار!
سرخی و گرمی خون شهیدان است که تا همین جا زمینت زده.
منتظر سخت تر از آن باش
www.sardarrezaei.blogspot.com

این مطالب را هم ببینید بد نیست:

عماد افروغ: نامه‌ رضایی ‌قبل‌ از بیانیه ‌موسوی ‌نوشته ‌شده ‌بود!

نامه محسن رضایی به رهبر معظم انقلاب

سردار باقرزاده:امیدواریم محسن رضایی به راه صحیح انقلاب بازگردد

پاسخ سردار خورشیدی به سردار باقرزاده

پاسخ یک جانباز به نامه محسن رضایی

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تقصیر خودشان نیست. لقمه حرام که در بطونشان جا خوش کند، آن می شوند که در روز عاشورا به رقص و پایکوبی بپردازند.
بعد از گذشت نزدیک به 1400 سال، پا جای پای عبیدالله و شمر گذاشتند.

باید هم که چشمشان این میلیون ها نفری را که در سراسر کشور، خود را برای فدایی شدن در راه دین و ولایت آماده جانفشانی کرده اند، نبینند.

بله. همان طور که بی.بی.سی . امریکا و فرانسه و اسرائیل و سردمداران فتنه گران ادعا می کنند، "تظاهرات حکومتی" ملت ایران در سراسر کشور، از دورترین شهرستان و روستا گرفته تا مرکز پایتخت تهران، در سوگ اباعبدالله (ع) برپا شد.

واقعا در این زمانه، کدام حکومت را در سرتاسر جهان می توان یافت این هنر را دارا باشد که در عرض دو سه روز، چنین راهپیمایی عظیمی در کشوری به این وسعت با متنوع ترین طوایف، قومیت، زبان و فرهنگ و حتی اقلیت های مذهبی، برپا کند؟

واقعا این رسوا شدگان، لحظه ای با خود نمی اندیشند که حکومتی که این جماعت چندین میلیونی از مردم را با اشاره ای بتواند به خیابان ها بکشاند، چقدر باید برای مردمش، و مردم برای آن حکومت عزیز باشند؟!

کاری ندارد. آمریکا یا آلمان یا فرانسه و هر مدعی دیگر، یک بار امتحان کنند تا ببینند واقعا مردم شان حاضرند برای حفظ نظام شان به صحنه بیایند و از جان مایه بگذارند؟

آری! ما افتخار می کنیم که بگوییم راهپیمایی میلیونی مان "حکومتی" بود.
راهپیمایی ای که هنوز ولی فقیه زبان نگشوده و اشارت نفرموده، این گونه ملت سینه چاک و بی تاب به خیابان ها ریختند، پس اگر مولای عشق لب تر کند، چه خواهد شد؟!
الله اکبر

مگر ما چه داریم غیر از حکومتی امام زمانی (عج)؟
مگر ما به چه می توانیم تکیه کنیم جز حکومت ولایی؟
مگر افتخار به حکومتی که حاضریم جان ناقابل خویش را در راه ثباتش فدا کنیم، زشت است؟
مگر نظامی که برایش بیش از 300 هزار شهید تقدیم شده است تا 30 سال در برابر عظیم ترین تهاجم وحشیانه و توطئه ها قد خم نکند، افتخار ندارد که برایش به خیابان ها برویم؟

ما 300 هزار شهید دادیم تا امامی چون خمینی کبیر (ره) رهبرمان گردد.
ما 300 هزار شهید دادیم تا حکومت ظلم را در این مملکت سرنگون کنیم.
ما 300 هزار شهید دادیم تا بیش از 8 سال در برابر تهاجم و تجاوز وحشیانه صدام به پشتوانه همه قدرت های ظالم، بایستیم و وجبی از خاک وطن به دشمن نبازیم.
ما 300 هزار شهید دادیم تا مولای عشق مان "حضرت آیت الله خامنه ای" سکان هدایت انقلاب اسلامی را در ایام بحرانی و توطئه باران دشمنان، در دست گیرد.
ما 300 هزار شهید دادیم تا قدم آمریکا و انگلیس و روس و فرانسه، در این خاک پاک قلم گردد.
ما 300 هزار شهید دادیم تا آمریکا و مزدورانش، از ملت ایران عصبانی باشند و از این عصبانیت بمیرند.
ما 300 هزار شهید دادیم تا بدون هر گونه حمایت شرق و غرب، کمونیسم و امپریالیسم، انقلاب مان را فقط و فقط با تکیه بر اسلام و با هدایت امامی عظیم، به پیروزی برسانیم.
ما 300 هزار شهید دادیم تا اصل 110 ولایت فقیه در قانون اساسی کشورمان چون گوهری بدرخشد، ثابت و مقدس گردد.
ما 300 هزار شهید دادیم تا 30 سال انقلاب اسلامی مان را بیمه کنیم.
ما 300 هزار شهید دادیم ...
...
هنوز هم تک تکمان حاضریم آخرین قطرات خون خویش را به پای نطام اسلامی و ولایت فقیه فدا کنیم؛ که این را تا به امروز ثابت کرده ایم.

اما شما ...
شما برای شورش سبز، جنبش اصلاحات یا هر چه که اسمش را می گذارید، با وجود همه حمایت های مالی، مادی، جنسی و ... همه قلدرها و ظالمان جهان - که 30 سال آرزوی چنین فتنه ای را می کشیدند - برای این که حکومتی که به قول شاعر دل سوخته، احمد عزیزی" پشتش به کوه بهشت زهرا (س) گرم است و هیچگاه شکست نخواهد خورد"، به خواست شما و میل اربابان غربی تان مثلا تغییر کند، حاضرید چند کشته بدهید؟
این گوی و این میدان.

 

 

 

 

 

 

 

 

که این همه فقط قطره ای است از دریای عظیم حماسه آفرینی ملت

در دفاع از حریم امامت و ولایت 

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای هر چه بیشتر روشن تر شدن چهره نفاق و دورویی برخی افراد فرصت طلب، بخش هایی از سخنرانی شیخ "عبدالله نوری" را که این روزها شده مخالف گفته های داغ و تند دیروز خودش و دشمن سر سخت ولایت فقیه، برایتان می گذارم.

با توجه به این که امام خمینی (ره) 20 سال پیش از این، قاطعانه و شجاعانه انقلاب اسلامی را از خطر ساده لوحانی که برای رهبری انقلاب نقشه کشیده بودند نجات داد، این که اینها امروز چگونه زیر بیرق منتظری سینه چاک می کنند و دم از امام می زنند، جای بسی تعجب دارد.
 
خودتان نفاق آشکار افراد مدعی خط امام را که برای امیال نفسانی و اهداف پلید امروزی خویش، از قربانی کردن هر چیز حتی انقلاب اسلامی و امام باکی ندارند، مشاهده کنید:

عبدالله نوری افشاگر ظلم منتظری به امام یا مرید دست به سینه او؟!

اظهارات افشاگرانه شیخ عبدالله نوری درباره ظلم منتظری به امام:
در تاریخ شیعه، بروید از همه علما بپرسید؛ ما سه نفر فقط سراغ داریم که پرچم ولایت فقیه را بلند کردند. اولین آنها مرحوم "کاشف الغطاء" بود که چه جور بلند کرد؟ چه بگویم؟! فقط چهار تا کلمه راجع به ولایت فقیه حرف زده! بعد از آن، مرحوم صاحب جواهر است که در کتاب "جواهر الکلام" راجع به ولایت فقیه یک کمی حرف زده! هیچ یک از مراجع شیعه، دیگر جرات نکرده بودند راجع به ولایت فقیه این جوری حرف بزنند، تا زمان امام!
امام آمد پرچم ولایت فقیه را چنان بلند کرد که تمام دنیا را گرفت.
بزرگ ترین آزمایش امام و امتحانی که پس داد، می دانید چه بود؟ بزرگ ترین آزمایش و امتحان امام این بو.د که گفتند:
" آقا، پرچم ولایت فقیه را بینداز توی خاک و قائم مقامت را هم قربانی کن! دیگر ولایت فقیه در زمان خودت بی ولایت فقیه"
به آن معنا! نه این که بخواهم بگویم نیست، الحمدلله وجود مبارک حضرت آیت الله خامنه ای (صلوات حضار) را ما داریم! اما یک کسی که در میان مراجع شیعه، آمده با آن وصف کلام راجع به ولایت فقیه حرف زده، پس از هشت سال، کار به جایی می رسد که باید قائم مقام خودش را هم قربانی بکند!


باز آقا سید احمد آقا آن روز گفت که:
"یک روز بعد از این که حکم استعفای آقای منتظری را امام امضاء کرد، وارد اتاق شدم، ‌دیدم نامه آقای منتظری در دستش هست، ‌از زیر عینک قطرات اشک، آمده روی محاسنش، دارد گریه می کند. نشستم کنار امام، البته با صدا گریه نمی کرد؛ فقط اشک می ریخت و نامه آقای منتظری را داشت می خواند. نشستم کنار امام. امام همچنان مشغول اشک ریختن و خواندن نامه بود. خواستم که امام، چون دکترها گفته بودند که خیلی مراقبش باشید، ‌نگذارید گریه کند، ناراحت بشود. ‌سرم را بردم جلو، توی صورت آقا نگاه کردم که یعنی من دارم می بینم که داری گریه می کنی، بلکه آقا دست از گریه بردارد. آقا عینکش را گذاشت توی پیشانیش و یک نگاهی به من کرد، گفت:
"احمد! تعجب می کنی من دارم گریه می کنم؟!"
من دیگه هیچی جواب ندادم!
گفت:
"احمد! به خدا دیگر کمرم شکست. به خدا دیگر اصلا دلم نمی خواهد زنده بمانم ... تو هم دعا کن خدا دیگر مرگ بابایت را برساند. یک عمر فریاد زدم ولایت فقیه، حالا خودم با دست خودم، باید قسمت اعظم این ولایت فقیه را ذبح کنم، قربانی کنم! احمد تعجب می کنی؟ به خدا کمرم شکست!"
امام هیچ وقت قسم نمی خورد. گفت: "احمد! به خدا کمرم شکست."


مردم!
عزت ما، در سایه ولایت فقیه است.
والسلام!
امام حالا رفت. چه می خواهید بکنید؟! می خواهید مثل موسی بن جعفر بشود؟! می خواهید مثل امام مجتبی بشود یا نه؟!
اگر می خواهید خدا این لباس عزت را از تن ما درنیاورد. من وقت نکردم. پس فردا شب ادامه بحث را برایتان خواهم گفت که خامنه ای کیست؟!
مردم! به فاطمه زهرا مادرش قسم، اگر مظلوم تر از امام این سید نباشد، کم تر نیست!
چهار سال به دست ما انقلابی ها چقدر تهمت به این سید زده شده؟! طرفدار سرمایه داری و بازار...!! لا اله الا الله ...!

مردم!
به خدا این لباس عزت ما در گرو حمایت از رهبری است. اگر این حمایت را کردیم، خدا این لباس را برازنده تن ما می کند.
اگر اجازه دادیم خناس ها – آقا از کجا شد این مجتهد و آیت الله؟ تا دیروز حجت الاسلام بود. امروز شد آیت الله؟! از کجا آن اختیارات ولایت فقیه منتقل به این آقا شد؟! مگر مجتهد است؟! – اگر دندان های این خناس ها را در دهان شان نریزید، به خدا یک شب مثل سودانف یک ژنرال با یک کودتا ریاست جمهوری را می گیرد، کذا را هم می گیرد. بعد به خدا قسم، ‌این دفعه دیگه به ریشه... بعضی ها می گویند، نه اگر کذا بشود ریش دار ها،‌ آخوندها! نه مگر همه این شهیدها را آخوندها دادند؟ شما دادید. ده سال است شما انقلاب را زنده نگه داشتید و دشمن به خون شما تشنه است...!! و اگر خدای ناکرده چنان بشود، آن موقع دیگر به کسی رحم نمی کنند.

پس عزت ما در گرو حمایت از این سید مظلوم است. این پیام منبر من بود. والسلام!
نکنیم کاری "وخلاءهم لباس کرام". خدا این لباس کرامت را از ما مهار می کند.
خدایا به عزت شهدا قسمت می دهیم.
خدایا این سید مظلوم را خودت یاری کن!

متن کامل سخنان عبدالله نوری علیه منتظری را در اینجا بخوانید

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اواسط شهریور ماه 1367، میر حسین موسوی نخست وزیر وقت جمهوری اسلامی، در اقدامی بسیار عجیب و بدون دادن هر گونه اطلاعی به حضرت امام خمینی به عنوان رهبر انقلاب، از مقام خود استعفا داد که با برخورد امام رو به رو شد.

بعدها نامه ای به عنوان استعفا نامه میرحسین موسوی در جراید منتشر شد که مطالعه آن، به خوبی می فهماند که دلایل استعفای نخست وزیر، فقط اینها نمی تواند باشد.

آن روزها نامه ای چند صفحه ای از سوی میر حسین موسوی خطاب به حضرت آیت الله خامنه ای – رئیس جمهور وقت – در بولتن ها پخش شد که در آن، موسوی به طور دقیق دلایل استعفای خود را شرح داده بود.
آن گونه که در آن نامه اشاره شده بود، اصلی ترین علت استعفای نخست وزیر، چیزی نبود جز دخالت های غیر قانونی و بی منطق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در امور اجرایی کشور که به هیچ وجه در حیطه اختیارات وی نبوده است. برخی از اعتراضات موسوی شامل این موارد بود:

- ارتباط با برخی کشورها بدون این که موسوی از آنها مطلع باشد و آورده بود که باید به عنوان مسئول اجرایی مملکت، در یک ضیافت شام خبر آن را بشنوم.

- من همواره با عملیات های برون مرزی مخالف بودم و گفته ام که انجام این گونه عملیات جز تلفات و ضرر برای ما چیزی ندارد، ولی همواره به دستور آقای هاشمی این عملیات انجام می شود.

- برخی مدعی شده اند ما از 5 کانال با آمریکا رابطه داریم و من به عنوان نخست وزیر کشور، حتی از یک کانال آن نیز مطلع نیستم.
و ...

آن چه مسلم است، برخی شخصیت های سیاسی که آن زمان دارای مسئولیت های مهمی بوده اند، امروز به صلاح خویش نمی دانند که متن اصلی و محرمانه میر حسین موسوی منتشر شود.

امروز انتظار می رود سیاسیون مملکت، برای روشن شدن حقایق انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و نقش اشخاصی که امروز در کمال زیرکی به ثبت و نشر مثلا خاطرات گذشته خود ولی کاملا تحت تاثیر اتفاقات سیاسی روز می باشد، نسبت به انتشار این استعفا نامه اقدام کنند.

این سیاست مداران مصلحت اندیش! امروز سعی دارند تا ظالمانه، در هر موفقیت پس از انقلاب، نقش خود را پر رنگ کرده و ناکامی ها، شکست ها و برخوردهای تند و شدید با مخالفین را به گردن امام راحل بیندازند.

ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، برخوردهای تند با مخالفین و برخی موارد دیگر از جمله مواردی است که آنها در آن زمان مقتدرانه در برابر نظرات امام می ایستادند ولی در نهایت، گناه عدم الفتح ها را به گردن دیگران می اندازند.

ذکر خاطراتی کاملا خصوصی! از حضرت امام که هیچ شاهدی جز راوی حضور نداشته است! و یا اگر شاهدی هم بوده همچون مرحوم حاج سید احمد خمینی، فوت کرده و امروز نیست تا بر کذب یا صحت آن خاطره مذکور شهادت بدهد، از شیوه های رایج این گونه خاطره نویسی است که طی سال های اخیر بسیار باب شده است.

شاید یکی از دلایل اصلی عدم انتشار استعفانامه اصلی، این باشد که هاشمی رفسنجانی، مخالف و منتقد سرسخت دیروز موسوی، امروز به عنوان مدافع و پشتیبان میر حسین در عرصه سیاست وارد شده است.

[ ۱۳۸۸/٩/۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

علی اکبر محتشمی رئیس کمیته صیانت از اکاذیب میر حسین موسوی که همچنان نان خود و خاندانش از حمایت جمهوری اسلامی ایران از فلسطین و لبنان تامین می شود، و در آشوب های آمریکا پسند بعد از انتخابات ریاست جمهوری، برای جذب مشتری و گرفتن ژست اپوزیسیون، شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" را طرح کرد، این روزها برای فرار از افتضاحی که در گفت وگو با خبرنگاران در دمشق ببار آورد، به تکاپو افتاده است.

این تندروی شدید اللحن هتاک، که خبرنگارانی را که علت حمایت او به عنوان رئیس جمعیت حمایت از فلسطین از شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" را جویا بودند، "خر" و "بی شعور" خطاب کرد، این روزها به تقلا افتاده تا دوباره خود را به جنبش های ضد صهیونیستی بچسباند بلکه آبروی رفته اش در پای میر حسین موسوی و کروبی، به جوی خشکیده سوابقش بازگردد!

او که ظاهرا جدیدا به تهران بازگشته، ولی همچنان از آفتابی شدن هراس دارد، با کمک سایت های اینترنتی حامیان موسوی، تلاش دارد تا خود را بسیار مهم و بزرگ جلوه دهد و این گونه القاء کند که:
"مخالفت با محتشمی، یعنی مخالفت با حزب الله لبنان و فلسطین"!

جدیدا سایت های موسوی که تا دیروز در راستای خواست آمریکا، یقه می دریدند و حنجره هاشان پاره شده بود و شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" را سر می دادند، امروز دل سوز حزب الله لبنان شده اند و برای "تنش در روابط ایران و حزب الله لبنان" نوحه می سرایند!

دروغ گویان حامی موسوی مدعی شده اند که به دلیل برخی انتقادها، حزب الله لبنان از حکومت جمهوری اسلامی ایران رنجیده است!!!
فرد مجهول الهویه ای (مثل همه نویسندگان سایت های زنجیره ای موسوی) با نام مثلا " هاشم طباطبائی" مدعی شده:

"این انتقادها طیفی از مسائل از توهین به خانواده آیت الله خمینی و حمله به برخی چهره های مهم سیاسی در کشور مانند علی اکبر محتشمی که روابط دیرینه و مستحکمی با رهبری حزب الله دارد، تا چگونگی برگزاری و مدیریت انتخابات ریاست جمهوری را در بر می گیرد."

و سعی کرده افتضاح خبری محتشمی را به خانواده حضرت امام (ره) و حتی انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ربط بدهد!!!
زهی خیال باطل.

محتشمی هم بهتر است بجای آسمان و ریسمان به هم بافتن و یک گفت وگوی ساده خبرنگاران را به فیلم های جاسوسی و جیمزباندی و تعقیب و مراقبت تبدیل کردن، تکلیف خود را با شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" روشن کند و تناقض موجود بین این شعار خائنانه در حق آرمان های امام، با ریاستش بر جمعیت حمایت از فلسطین را معلوم کند.

بزرگ ترین مشکل به اصطلاح اصلاح طلبان که همواره تلاش نامقدس شان را بر زمین زده و در پیشبرد اهداف مرموز ناکام شان گذاشته، عدم صداقت و شفافیت بوده و هست.

اگرچه اینان همواره شعار دروغین "دانستن حق مردم است" را سر داده اند، ولی همواره با دوگانگی و تضاد رفتاری خویش، باعث ریزش هواداران خود شده اند.

محتشمی هم بهتر است بجای بغض و کینه ای که به خاطر مسائل خانوادگی که از دستگیری بستگانش در باند توطئه گران کودتای سبز لجنی از نظام به دل گرفته، تکلیف خود را با راه و مرام امام و فامیل خویش که محاکمه شان نشان از توطئه های دیرینه شان علیه انقلاب اسلامی و امام و رهبری دارد، معلوم کند و "حق را ملاک شناخت افراد کند، نه افراد را ملاک شناخت حق!"

آن چه به نظر می رسد، برخی افراد که خود را یار دیرین و نزدیک به امام راحل می دانند، امروز نشان داده اند که در طول سال های بودن در کنار امام، اصلا از شخصیت امام خمینی هیچ گونه شناخت درستی بدست نیاورده اند وگرنه برخورد امام با نوه خود "سید حسین" در اولین سال های پیروزی انقلاب اسلامی، و همچنین برکناری صریح و سریع آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری، نشان می دهد که امام، (علی (ع) گونه) به هیچ وجه حاضر نبود نظام اسلامی را فدای مصلحت بستگان و دوستان خویش کند و در این راه، با هیچکس رودربایستی نداشت.
روحش شاد

[ ۱۳۸۸/۸/٢٧ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر درست یادم باشد، اولین بار او را سال 1374 در دفتر "حزب الله لبنان" در تهران دیدم. رفته بودم به دوست لبنانی ام "ابو احمد" سری بزنم که دیدم جوانی داخل اتاقش نشسته؛ تیپ حزب اللهی داشت و آن گونه که خودش می گفت، از دانشجوبان "دانشگاه خواجه نصیر" در زیر پل سید خندان تهران بود. آمده بود تا پوستر و بروشورهای حزب الله لبنان را برای برگزاری مراسمی که در پیش داشتند، بگیرد. گفت که اسمش اکبر است. البته اسم کاملش "سید علی اکبر موسوی خوئینی" بود.

ازش خوشم آمد. فعال بود و پرشور. تند  بود و داغ. حزب اللهی دو آتشه بود. از آنهایی که اگر ولش می کردند، صد کیلو بمب به خود می بست و خودش را یا به کاخ سفید می کوبید، یا سرفرماندهی اسرائیل در تل آویو!

از همان جا با هم رفیق شدیم. مخصوصا یکی دو باری که در دانشگاه خواجه نصیر درباره لبنان و دفاع مقدس سخنرانی و خاطره گویی داشتم، بیشتر با اکبر و لهجه غلیظ آذری اش خودمانی شدم.
روزها می گذشت. از دور اخباری از او می شنیدم که ظاهرا بر تندی و شدت اکبر هم افزوده می شد.
در سال 1378 در انتخابات مجلس ششم که از طرف اصلاح طلبان کاندید شد، خوشم نیامد. برای همین به او رای ندادم. دوست داشتم ببینمش تا علت این کار را بپرسم ولی فرصت نشد.
گاه و بی گاه از مواضع تند او در مجلس چیزهایی می شنیدم و می خواندم ولی برایم اهمیت نداشت؛ تا این که شنیدم مصاحبه ای کرده و درباره دارایی شخصی دو نفر ادعاهایی کرده.
اکبر در مصاحبه ای مدعی شده بود که "محمد علی زم" رئیس سایق حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی که تجارت سیگار و پالایشگاه نفت را برای پیشبرد کارهای فرهنگی در سوابقش داشت و همچنین "محمد حسن ملک مدنی" شهردار وقت تهران، ثروت هایی ده ها میلیاردی دارند که از راه های مشکوک فراهم آمده است.
برایم جالب بود. چون ملک مدنی شهردار منتخب اصلاح طلبان بود و هم خط و ربطشان. این که یکی از درون شان پته آنها را روی آب بریزد، جای تعجب داشت.

دست بر قضا، یکی از بستگانمان بر اثر تصادف، چون توان پرداخت دیه مجروح را نداشت، راهی زندان شد. با مشورت هایی که با ستاد دیه کردم، بهتر آن دیدم تا بستگان او را به یکی از نمایندگان مجلس معرفی کنم تا از آن طریق وامی بگیرند که بتوانند قسط های دیه را پرداخت کنند. نزدیک ترین فرد را هم اکبر موسوی خوئینی یافتم. خدا خیرش دهد. با نامه ای که خطاب به کمیته امداد داد، موفق شدند کل مبلغ دیه را وام بگیرند و کارشان راه افتاد. واقعا زحمت کشید. از حق نگذرم، هر کس را که مشکلی داشت سراغ او می فرستادم و با رساندن سلام من، کارشان را راه می انداخت. بسیار فعال بود و برای هر کس که از راه می رسید، کار می کرد. آشنا و غیرآشنا هم نمی شناخت.

سرانجام با پیغام هایی که توسط دوستان داد، من که از رفتن پهلوی او اکراه داشتم، سر انجام در یکی از روزهای سال 1380 به دفترش در ساختمان دیدارهای نمایندگان مجلس در میدان بهارستان رفتم.
کلی تحویل گرفت. در میان صحبت ها، سر دلش باز شد و زد به گلایه از دوستان هم خطی خودش. آن زمان "ابراهیم اصغرزاده" نماینده شورای شهر تهران، با "ملک مدنی" شهردار تهران در افتاده بود و شدیدا علیه یکدیگر مصاحبه می کردند. تا حدی که اصغر زاده مدعی شد:
"ملک مدنی اعتیاد شدید به مواد مخدر دارد و باید برای ادامه فعالیتش، گواهی عدم اعتیاد بیاورد."
با ناراحتی برگه ای را که رونوشت آگهی ثبت شرکت ها در روزنامه رسمی کشور بود، نشانم داد و گفت:
- من ساده را بگو که فکر می کردم دعوای اصغرزاده با ملک مدنی از روی دل سوزی برای ملت است.
با ناراحتی شدید ادامه داد:
- وقتی که من مصاحبه کردم و گفتم که ملک مدنی و زم ثروت میلیاردی به هم زده اند، دوست خودمون آقای اصغرزاده نصفه شب به من زنگ زده و میگه اکبر این کارها چیه که داری می کنی؟ تو داری به اصلاحات ضربه می زنی. داری می زنی توی دروازه خودمون. وقتی گفتم مگه چی شده؟ گفت:
این چه حرفیه درباره ملک مدنی زدی؟ فردا صبح مصاحبه کن و حرف های قبلی خودت رو تکذیب کن.
که گفتم مگه من دروغ گفتم که تکذیب کنم؟ این یارو داره مملکت رو می چاپه.
که اصغر زاده گفت:
نه اکبر تو اشتباه می کنی تو داری به خودمون ضربه می زنی. فردا حرفت رو تکذیب کن.
وقتی گفتم که خود تو توی شورای شهر علیه او کلی ادعا کردی، گفت تو به اونا کاری نداشته باش. این حرف تو خیلی چیزارو خراب می کنه.

و اکبر با ناراحتی برگه را نشان داد و گفت:
بفرما ... تازه فهمیدم همسر آقای اصغرزاده با آقای ملک مدنی تجارت و صادرات نفت دارند و سودهای هنگفت میلیاردی می کنند. اون وقت من خر ساده فکر می کردم آقایون واقعا دارن از حقوق ملت دفاع می کنن. تازه این که چیزی نیست. شرکت روغن نباتی .... در شیراز هم مال همین آقای اصغر زاده و خانمش است.

موسوی خوئینی و خانواده در محضر منتظری هنگام عزیمت برای پناهندگی به آمریکا

ظاهرا از همان مصاحبه به بعد، دوستان اصلاح طلب اکبر در "تحکیم وحدت" به او به چشم دیگری می نگریستند و به یکدیگر توصیه می کردند که:
- حواستان باشد، اکبر عامل نفوذی وزارت اطلاعات در دفتر تحکیم وحدت است.
و همان شد که اکبر در جمع دوستان دیرینه اش، احساس تلخ "جاسوس" بودن یافت و خود را مهره ای اضافی که چه بسا دیر یا زود باید حذف می شد، دید. جالب تر این بود که دوستانش او را عامل نفوذی وزارت اطلاعاتی می دانستند که در سلطه حکومت دوم خردادی ها بود!

دیگر اکبر را جز یکی دو مورد ندیدم تا این که خبردار شدم به آمریکا رفته و همدوش گنجی، گوگوش، حقیقت جو و پارسی پور، برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی فعالیت می کند!

                    

اعتصاب غذای گوگوش و گنجی و خوئینی در ناف آمریکا!

درد اکبر، نظام جمهوری اسلامی نیست؛ درد اکبر دوستانش بودند که امثال او را ساده گیر آوردند و با شعارهای دهان پر کن، از آنها سوء استفاده کردند و حساب های مالی خویش را انبوه ساختند و اسم آن را گذاشتند "اصلاح طلبی".

اکبر از دست نظام جمهوری اسلامی ضربه نخورد، از دوستان شیاد و کلاهبردار خویش که مال اندوزی را با اسم رمز "مبارزه با خشونت" پیشه کردند، ضربه خورد.

اکبر از دست نظام جمهوری اسلامی فرار نکرد، از دوستان خویش گریخت که وقتی فهمیدند او حاضر نیست دیگر به آنان کولی بدهد، امکان دارد بلایی که بر سر "حجاریان"(مردی که زیاد می دانست) آوردند، سر او بیاورند و در تصادف یا تروری ساختگی، او را که موی دماغ شان شده بود، از سر راه بردارند.

همان کاری که با اکبر گنجی کردند. او که با تحریک امثال حجاریان به نشر اکاذیب پرداخت، وقتی گیر افتاد و به زندان رفت، همه مثلا دوستان، دورش را خالی کردند و به او محل ... هم نگذاشتند تا او که از همه کس بخصوص دوستانش بریده بود، برای خودکشی اقدام به اعتصاب غذا کرد تا حداقل به عنوان یک قهرمان بمیرد ولی جرات و جسارت آن را هم نداشت و شد مانند:
"کسی که برای خودکشی خود را به ریل قطار بست ولی مقداری هم نان و آب با خود برده بود. وقتی علت کار را پرسیدند، گفت: می خواهم اگر قطار دیر آمد از گرسنگی نمیرم!"

اکبر گنجی و اکبر موسوی خوئینی، اگر در خارج باشند، برای اصلاح طلبان بهتر است چون دیگر کسی از افتضاحات و خودزنی های شان با خبر نمی شود و بهتر می شود همچنان دروغ بافت و نسل جوان امروز را فریفت.

امروز همان را که به "سیدعلی اکبرمحتشمی پور" در دمشق گفتم، به "سیدعلی اکبر موسوی خوئینی" که در آمریکاست، می گویم:

"اکبر ... امام و انقلاب را ارزان به گوگوش و امثال او فروختی. در آمریکا می خواهی با واکس زدن پوتین سربازان آمریکایی، در حمله نظامی به وطنت و ویران سازی ایران اسلامی کمک شان کنی؟ این قدر راحت ریشه خویش را از این خاک کندی و در ماسه و شن غرب چپاندی؟!
دوست قدیمی ات حمید

[ ۱۳۸۸/۸/٢٥ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اکبر گنجی، حمیدرضا جلایی پور، سعید حجاریان، حشمت الله طبرزدی، محسن آرمین، عمادالدین باغی، ابراهیم اصغرزاده، عباس عبدی و ... همه و همه کسانی هستند که روزگاری جزو سردمداران جریانات افراطی و تندرویی بودند که چه بسا در جلسات خصوصی خویش، بنیانگذار و رهبر انقلاب اسلامی امام خمینی را نیز به کندروی، کوتاه آمدن و سازش در برابر مخالفین بخصوص "لیبرال ها" محکوم می کردند.

اینها همان کسانی بودند که همه لیبرال ها چون بازرگان و یزدی را تکفیر کرده و همه هم و غمشان از میدان بدر کردن آنها بود و بس که آن را نیز عملی کردند.

کسانی که زمانی همه آرزویشان (فقط آرزویشان، چون اهل عمل نبودند) این بود که بتوانند تمامی سردمداران کفر جهانی، آمریکا و شوروی را به درک واصل کنند و برای عملی کردن شعارهای تند خود، لحظه شماری می کردند.

کسانی که همه مخالفین چه مذهبی، چه مارکسیست، منافق و یا لیبرال را کافر حربی دانسته و اعدام و ترور آنان را واجب می دانستند و کردند.

کسانی که برهه های مختلفی مسئولیت های مهم و سنگینی نیز در دست داشتند و دهه 60 مملو است از تندی و خشونت آنان. همان خشونتی که امروز، همنوا و همصدا با کسانی که خود آتش بر سرشان باراندند، منافقین و ضد انقلابیون خارج نشین، نظام جمهوری اسلامی را به آن محکوم می کنند.

اینان این روزها اصلاح طلب و ضد خشونت دو آتشه شده اند و این تنها نظام جمهوری اسلامی و امام خمینی است که باید بار همه آنچه را در 30 سال گذشته بوجود آمده بر عهده بگیرد و جالب این که کسی نمی پرسد چه کسانی آن اعمال را مرتکب شدند؟

کسانی که با کوهی از "شور" و بدون ذره ای "شعور"، در حرکت جوشان انقلاب خود را جای دادند و آن کردند که خود خواستند، و امروز از منتقدین و مخالفین سرسخت همین نظام شده اند.

قدیمی ها درباره این گونه افراد اصطلاح جالب به کار می بردند و می گفتند:
"طرف بعد از این که شیر خورد، سینه مادرش را گاز می گیرد."
و این به درستی مصداق همین اشخاص "خشونت مزاج" اصلاح طلب است و بس.

یکی دیگر از این افراد که طی ماه های اخیر، انقلاب اسلام، امام و رهبرش را به سادگی به دنیای سیاست بازان قدرت طلب باخت، "علی اکبر محتشمی پور" است.

وی در دهه 60 بر مسند وزارت کشور نشست و همچنین دوره ای سفیر ایران در سوریه بود. او که این روزها شدیدا اصلاح طلب شده! و از خشونت های گذشته نظام در برابر مخالفین بسیار ناراحت است!!! تا پیش از این حمایت از مظلومان فلسطین و لبنان از افتخاراتش بود و معتقد بود که باید تا محو کامل رژیم اشغالگر قدس، به مبارزه علیه آن ادامه داد و همه توان نظامی و اقتصادی را نیز در این راستا به کار گرفت.

او که خود را از بنیانگذاران جنبش های ضد صهیونیستی خاورمیانه می دانست، این روزها به بیماری فراموشی دچار شده و همچون یار دیرینش شیخ "عبدالله نوری" که با افتخار به همه آرمان های امام پشت پا زد و "دولت اسرائیل" را به رسمیت شناخت، این روزها یکی از منادیان شعار صهیونیستی و آمریکا پسندانه "نه غزه، نه لبنان" شده است.

این که چرا چنین آدم دو شخصیتی ای هنوز در راس جمعیتی برای حمایت از مردم فلسطین نشسته است، نشان از فرصت طلبی او و امثال اوست که با شعاری آمریکایی، جوانان بی گناه را به خیابان می کشانند و مردم را به جان هم می اندازند و خون شان را بر سنگفرش خیابان ها جاری می کنند، ولی هنگامی که پای منافع اقتصادی و مادی به نام فلسطین وسط بیاید، در صف اول هستند و به نام حمایت از همان غزه که به هوادران ساده اندیش شان القا می کنند نباید از آن حمایت کرد، سفرهای خارجی با دلارهای تا نخورده می روند و ...

جناب آقای محتشمی پور!
ضد آمریکایی و ضد صهیونیست دیروز!
رئیس کمیته صیانت از اکاذیب موسوی و کروبی امروز!

نکند واقعا باورت شده با اتخاذ مواضع اخیرتان علیه نظام که هورا و هوار ضد انقلابیون خارج نشین همچون گوگوش و گنجی، رضا پهلوی و مریم و مسعود رجوی را به دنبال داشته، آمریکا شما را از لیست سیاه "سیا" و "اف.بی.آی" خارج می کند و برای یک بار هم که شده، قبل از ملاقات "ملک الموت"، می توانید سری به فرنگ بزنید و با هوادران امروزی خویش، بر سر سفره های رنگین، طعام حلال! تناول بفرمایید!!!

نخیر آقا.
آمریکا، اگر 100 سال هم بگذرد، زخمی را که به واسطه اشغال سفارتش (لانه جاسوسی) بر پیکرش وارد شده، فراموش نخواهد کرد و همچنان پرونده آن مفتوح است.

آمریکا، اگر 100 سال هم بگذرد، ضرباتی را که در انفجار سفارت خانه هایش (لانه های جاسوسی خاورمیانه) در بیروت خورد و شکست مفتضحانه تکه پاره شدن 241 کماندوی تفنگدار دریایی اش در انفجار مقرمارینز بیروت را فراموش نخواهد کرد و خودتان بهتر می دانید که چه کسانی را مسئول آن می داند.

آنها هیچگاه عظمتی را که انقلاب اسلامی ایران و رهبر کبیر آن امام خمینی ابهت پوشالی شان را شکسته، از یاد نخواهند برد و منتظر فرصتند تا زهر خویش را بریزند.

حال اگر هدف دیرینه، امروز در نقش خادمی بی جیره مواجب ظاهر شود، باعث نخواهد شد تا سابقه او از یاد آمریکا برود.

پس مردانه بر سر مواضع انقلابی و اسلامی گذشته خویش بمانید که بازگشت از آنها، چیزی جز ذلالت در برابر دشمنان اسلام، امام و انقلاب اسلامی نیست.

دفاع سرسختانه امروزتان از موسوی، همه را به یاد دفاع جانانه تان از "صدام یزید" می اندازد.
یادتان که نرفته؟! یا می خواهید آن را هم پنهان کنید؟
"در مجلس سوم نطق تاریخی "دفاع از صدام" را در کارنامه دارید. آری! دفاع جان‌نثارانه از "صدام کافر" که به بهانه حمله نخست امریکا به عراق.
یادتان که هست در آن نطق، صدام را به عنوان "خالد بن ولید ثانی" تجلیل و تحسین کردید، و جانبازی در راه او را واجب شمردید!
همین طور که امروز برای موسوی سینه سپر کرده اید، آن روز شدیدا معترض بودید که چرا جمهوری اسلامی در دفاع از صدام علیه آمریکا، نیرو نمی فرستد و اقدامی نظامی انجام نمی دهد؟!

آقای مدافع خالدبن ولید!
می‌دانستید یا نه، که خالد بن ولید، شمشیرزنی جنایتکار بوده است. وی همان کسی است که به دلیل دلباختگی به همسر یک مسلمان، شوهر او را کشت و زنش را بدون نگه داشتن عده به همسری گرفت، و البته شوهر او را متهم به نامسلمانی کرد تا خون او حلال شود! خالد بن ولید برای انجام این جنایت هولناک مورد توبیخ و طرد پیامبر خاتم صلی‌الله علیه و آله و سلم قرار گرفت.
(نقل به مضمون از پاسخ دیرینه خانم رجبی به جنابعالی)"

آقای محتشمی پور!
تا به سرنوشت همه آنانی که در بالا نام شان را برای یادآوری ات ذکر کردم دچار نشدی، تکلیفت را با امام و راه او مشسخص کن و فقط و فقط به این سوال جواب بده:

آیا شعار صهیونیستی "نه غزه نه لبنان" را قبول داری یا نه؟ اگر قبول داری، چرا همچنان به نام غزه و لبنان از بیت المال تناول می فرمایی؟!

و اگر قبول نداری، غیرتمندانه و مردانه! تکلیفت را با سازندگان و مدعیان و حامیان این شعار معلوم کن.

[ ۱۳۸۸/۸/٢٢ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

روز گذشته، خبرگزاری قدسنا که نان فلسطین را می خورد و آش فریادگران "نه غزه، نه لبنان" را هم می زند! در اقدامی تبلیغاتی و عجولانه، به تطهیر یکی از سردمداران خویش که همه بود و نمودش از فلسطین و لبنان است ولی در ماه های اخیر، از طراحان شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" بود، "علی اکبر محتشمی پور" پرداخت.

محتشمی پور طی ماه اخیر به بهانه برگزاری کنفرانسی در سوریه درباره جولان به آن کشور رفت و به دلیل این که رئیس کمیته صیانت از آراء و اکاذیب میر حسین موسوی و یکی از برپاکنندگان آشوب های بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم بود، جرات بازگشت به ایران را ندارد.

این خبرگزاری خصوصی و ملک شخصی شده که فلسطین را بسیار پاستوریزه و در راستای اهداف موسوی و کروبی و محتشمی می پسندد، اقدام به انتشار گفت وگویی کاملا مبهم و نامعلوم با محتشمی پور نموده است تا مثلا ثابت کند که وی به ایران بازگشته است. آن هم با تصویری قدیمی از ایشان!

این نوپایان فعال در عرصه خبر! با ذکر این که :
"روایت محتشمی پور از جنجال یاد شده در حاشیه برگزاری نشست مجمع سازمانهای غیر دولتی و فعالان حامی فلسطین توسط یک منبع آگاه نقل شده است که عینا منتشر می شود."
فراموش کرده اند که دیگر برای همه مشخص شده "یک منبع آگاه" در عرصه کار خبری، چیزی نیست جز القای خبری کذب که هیچ گونه منبعی برای آن وجود ندارد. وگرنه برای مصاحبه با هر کس در داخل ایران، نه نیاز به عملیات امنیتی است و نه پنهان نمودن نام منبع. شاید که دست اندرکاران خبرگزاری از آقای محتشمی می ترسند که از ذکر نام منبع آگاه شان هراس دارند؟!

این خبرگزاری که کاملا در راستا و همسو با شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" به دفاع عجولانه از محتشمی پرداخته است، آورده:
این منبع به قدسنا گفت:  به رغم اصرار اعضای مجمع سازمانهای غیر دولتی و فعالان حامی فلسطین در خصوص صدور بیانیه یی از سوی مجمع در محکومیت اقدام جنجالی یک وبلاگ که در چند خبرگزاری داخلی نیز منتشر شد اما محتشمی پور با هرگونه موضع گیری در این خصوص از سوی مجمع در حمایت از خود مخالفت کرد و تنها به این نکته بسنده کرد که " احساس می کنم نباید به این موضوع پرداخته شود چراکه به عقیده من اهمیتی ندارد و باعث سوء استفاده می گردد".
و هیچ گونه اشاره ای به سوال خبرنگاران از محتشمی درباره شعار آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان"  نکرده است

براستی اینان کدام قومی هستند که اموال بیت المال را شخصی در اختیار گرفته و با پولی که باید به مظلومان فلسطین کمک شود، راه به راه سفرهای خارج از کشور می روند و در تضاد با آموخته های پیامبر اکرم (ص) در خیابان های ایران وقیحانه شعار "نه غزه، نه لبنان" سر می دهند؟

آقایان بفرمایید بیانیه بدهید ببینیم چه شاهکاری می کنید؟
نکند باورتان شده همین بیانیه های آبکی شما در محکومیت جنایات رژیم صهیونیستی – که خدا می داند هر کدامش برای بیت المال ده ها میلیون تومان آب می خورد – 22 روز مردم مظلوم غزه را زیر وحشیانه ترین بمباران نظامی و تبلیغاتی آمریکا، انگلیس و اسرائیل (حامیان و مشوقان امروزی طیف آقای محتشمی پور با پرچم و شعار "نه غزه، نه لبنان") به پایداری تا پیروزی فراخواند؟!

نکند به آرمان های امام درباره فلسطین اهانت شده که این گونه برافروخته اید؟
شما را چه شده که بجای محکومیت فحاشی و هتاکی کسی که مثلا زمانی از مسئولین مملکتی بوده، به دفاع ار مواضع امروزی آن که کاملا با آرمان های امام و اسلام درباره دفاع از مظلوم و مقابله با ظالم است می پردازید؟

بفرمایید بیانیه بدهید و از کسی که وقیحانه در برابر ضبط صوت، منتقدین خود را "خر" و "بی شعور" خطاب می کند، حمایت کنید.

اول که شنیدم آقای محتشمی به انتشار مصاحبه هتاکانه اش جواب داده، گفتم حتما ایشان به ایران بازگشته، ولی وقتی مصاحبه ساختگی و خیالی خبرگزاری قدسنا را خواندم، مطمئن شدم که این گفت وگو کاملا ساختگی و برای پنهان ساختن هراس وی از بازگشت به ایران است؛ وگرنه چرا ایشان با یک "منبع آگاه" مصاحبه کرده و از هر گونه عکس و فایل صوتی خبری نیست؟

همه این تلاش ها برای پوشاندن خبر فرار محتشمی از احتمال بازداشت است و بس.
چه کسی گفته محتشمی در ایران است؟ بیاید ثابت کند.
بنده با قاطعیت می گویم که ایشان به هیچ وجه به ایران بازنگشته است. اگر آمده که باید از پناهگاه خارج شود!

آقای محتشمی پور!
یار دیروز امام و مخالف امروزی نظرات امام!
اگر چه مطمئنم که هیچ گفت وگویی با شما انجام نشده!
ولی حداقل یک بار برو و فایل صوتی افاضات کلام خویش را گوش کن. من خجالت کشیدم که جنابعالی روزی وزیر جمهوری اسلامی و سفیر و ... بودید.
ببین چه کسی فحاشی کرده و دیگران را آنچه لیاقت خویش است، خطاب می کند!
جدا اگر ضبط صوت جلویت نبود، خدا می کند چه الفاظ رکیک تری به کار می بردی!

حضرات خبرگزاری قدسنا!
شما را چه می شود؟
با بیت المالی که در دستتان است تا از مظلومان غزه حمایت کنید، دارید چه می کنید؟
نکند این اموال می شود پوسترهایی که در دست بی شرفان سبزپوشی که در حمایت از آمریکا و رژیم صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" سر می دهند؟

حضرات منبع آگاه!
به قول مولا علی (ع):
"حق را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید، نه اشخاص را ملاک شناخت حق."

محتشمی پور گر چه دستش را در راه حمایت از آرمان های لبنان و فلسطین از دست داده است، ولی امروز همچون یار دیرینش "عبدالله نوری" که با افتخار تمام در تضاد با تفکرات امام راحل، دولت اشغالگر "اسرائیل" را به رسمیت شناخت و تشویق و احسنت صهیونیست ها را برای خود خرید، امروز وقتی در برابر این شعار صهیونیستی پاسخی ندارد، یعنی کاملا جلودار صف حامیان اشغالگران قدس است و با آنان که تیر بر قلب کودکان مظلوم غزه می نشانند، فرقی نیست.

آقای محتشمی پور!
اگر ررررررر آمدی ایران، خدمت می رسم.
چقدر زود مرا یادت رفته.
نویسنده کتاب "پاره های پولاد" تاریخ عملیات شهادت طلبانه لبنانی ها علیه اسرئیل هستم. چند بار حتی در منزلتان برای تکمیل تحقیقاتم خدمت رسیدم. چه کسی آگاه تر و بهتر از شما در زمینه عملیات علیه آمریکا و اسرائیل در لبنان؟!
راستی، دلم برای دستتان می سوزد. با تفکرات امروزتان که پیرو مخالفین ولایت شده اید، حیف که آن را در راه لبنان از دست بدهید!
شاید برای مصافحه با بسیاری دیگر بدردتان می خورد!

خوش نداشتم با جنابعالی که بنا برادعای خودت بنیان گذاری حزب الله لبنان را در سابقه ات داری، این گونه برخورد کنم ولی دیدم کوتاه آمدن در برابر ادعاهای ظالمانه امروزتان در برابر آرمان های امام، ظلم به خون مطهر شهیدان ایران، لبنان و فلسطین است. شاید که با نگاهی به دست خویش، از پیروی دروغگویان و خائنان به آرمان های انقلاب اسلامی و امام، دست بردارید!

[ ۱۳۸۸/۸/٢٠ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبر رو داشته باشید:

استعفای میرحسین از فرهنگستان هنر 
 
میرحسین موسوی اواخر همین هفته از سمت ریاست فرهنگستان هنر استعفا می دهد .

یک منبع آگاه به خبرنگار شفاف ضمن اعلام این مطلب گفت :
موسوی تصمیم دارد دوشنبه 18 آبان ماه  در کنفرانسی مطبوعاتی از سمت خود در فرهنگستان هنر استعفا دهد و دلایل خود را در این زمینه تشریح کند .
سایت خبری "جالب نیوز"
http://www.jalebnews.com/view-12048.html

از این طرف ... راه خروج این وره ... لطفا سریعتر ...

فقط جناب میر حسین لطف کنند و تکلیف حقوق و مزایا و هزینه های این چند ماه اخیر را که زیر نظر رئیس جمهور غیر قانونی! (البته از نظر ایشون) کار می کردند، روشن کنند. اگر چه باید بیشتر آن صرف کارهای خیر! همچون رفع مشکل برخی کارگردان های فقیر! ان ور آبی و یا حمایت از حامیان خیابانی در ماه های اخیر شده باشد!

البته اون هفته نشد عیبی نداره، فقط زودتر تکلیف بقیه مناصب دولتی و بیت المال غصبی را روشن کنند، آن وقت همراه گوگوش، اکبر گنجی، کروبی، محتشمی، بنی صدر، رضا پهلوی، اوباما، سارکوزی و مریم و مسعود رجوی علیه نظام جمهوری اسلامی خط و نشان بکشند و "جنبش سبز لجنی" راه بیندازند.

[ ۱۳۸۸/۸/٢٠ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دلیلی بزرگ تر از این می خواستید که دروغ گویی میر حسین موسوی را اثبات کند؟
میر حسین موسوی به عنوان "رئیس فرهنگستان هنر" حکم مسئولیتش را از "محمود احمدی نژاد" اخذ کرده و به عنوان نیروی زیر دست او، حقوق می گیرد و مثلا کار می کند.

بعد از شکست سخت میر حسین در انتخابات ریاست جمهوری و ژست مبارزه جویی او در برابر آراء مردم و نپذیرفتن انتخاب بزرگ ملت، برخی از اطرافیان آن که افه های موسوی را جدی گرفته بودند، شایعه ای مبنی بر استعفای میر حسین موسوی از ریاست فرهنگستان هنر به دلیل این که منصوب احمدی نژاد و حقوق بگیر اوست، در سایت های خود منتشر کردند بلکه این مسئله را که میر حسین نیروی زیر دست احمدی نژاد محسوب می شود را پنهان سازند.

ولی میر حسین از آنها زرنگ تر بود. مگر حقوق رئیس فرهنگستان هنر کم است که به سادگی آن را از دست بدهد؟ هر چقدر هم باشد، گوشه ای از زندگی موسوی و اهل و عیالش را خواهد گرفت.

ظاهرا احمدی نژاد نیز از روی ترحم و دل سوزی، تا امروز اجازه داده که میر حسین بر ریاست خود بر فرهنگستان بماند و حقوقش را از نهاد ریاست جمهوری بگیرد.

وقتی کسی احمدی نژاد را رئیس جمهور قانونی نمی داند، چگونه از او حکم مسئولیت می گیرد و حقوق آنچنانی هم اخذ می کند؟

مگر غیر از این است که موسوی قصد دارد همچون گذشته، آن جا را به عنوان سنگر مثلا هنرمندان مخالف حفظ کند؟!

«بسم الله الرحمن الرحیم

هنر، عرصه خلاقیت انسان و مظهر جمال حق و جلوه عشق و زیبایی است

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی

در اجرای ماده 18 اصلاح اساسنامه فرهنگستان هنر مورخ 21/1/80 شورای عالی انقلاب فرهنگی و بنا به پیشنهاد مجمع عمومی فرهنگستان هنر، به موجب این حکم جناب عالی را برای مدت چهار سال دیگر به عنوان رییس فرهنگستان هنر برمی گزینم.
امید است با استعانت از خداوند منان و مشارکت سایر اعضای محترم درخدمت خالصانه به پیشرفت و تعالی هنر در این سرزمین هنر پرور موفق باشید.

محمود احمدی نژاد
رییس جمهوری اسلامی ایران»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

 

[ ۱۳۸۸/۸/۱٦ ] [ ٦:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برخی از دوستان انتقاد کرده اند که چرا در آخرین مطالبم – البته از دید آنها - تند شده ام و تندنر می نویسم.
فقط این را بگویم و بس: (آن هم مثل قبل، تند)


- اگر روزی دیدید من حمید داودآبادی، از آرمان هایی که از اسلام و امام خمینی آموختم و برایش جبهه رفتم و الحمدلله تیر و ترکش دشمن هم نوش جان کردم، روی برگرداندم و به خاطر چند صباحی عمر با ذلت، همه غیرت خویش را بر باد دادم، جسورانه و بی محابا بر من بتازید و حیثیتم بر باد دهید.
- اگر روزی دیدید من که دم از ولایت می زنم، روزی بر خلاف ادعای خویش، خود را "ولی" دانستم و در برابر هر آن چه ولی و رهبری که تا دیروز سنگش را بر سینه می زدم، حرف می زنم و بدبختانه تر آن که خلاف توصیه ها و خواست های او عمل می کنم، بر دهانم کوبید.
- اگر روزی دیدید من که مدعی هستم عمر خویش را در پای اسلام و انقلاب اسلامی گذاشته ام، خود را صاحب تام همه چیز دانستم و از امام و مردم طلبکار شدم، با جاروی رفتگر ساده خیابان، بر سرم بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، "عکس" بزرگ امام بالای سر خود نصب می کنم ولی "برعکس" فرمایشات او عمل می کنم، از هر کجا که تکیه داده ام، به زیرم کشید و بر زمین داغ بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، تنها به صرف خواندن دو کلاس درس حوزه، فتواهای عجیب و غریب صادر کردم و بی محابا پشت سر این و آن غیبت کردم و آنان را "حرامزاده" خواندم، خود دانید که چگونه باید با من برخورد کنید.
- اگر روزی دیدید من، برای رسیدن به امیال نفسانی خویش، همه ادعاهای گذشته و آرمان هایی را که حتی بستگان نزدیکم برایش شهید شده اند، زیر پا می گذارم و با سوت و کف  رجاله ها و رقاصه های ساکن آمریکا، ذوق زده می شوم و تصویرم بر تن نیمه برهنه فواحش آن سوی آب نقش می بندد، مدیون هستید اگر بر من نتازید و بی آبرویم نسازید. شاید که از ترس آبرو بیدار شوم.
- اگر روزی دیدید من، بی هیچ غیرتی، خود را به خواب زده ام و با تذکرات رهبری که تا دیروز او را "ولایت مطلقه فقیه" می دانستم و به دیگران تدریس و تاکید می کردم، بیدار شدنی نیستم، من نمی گویم، خودتان هر طور که می دانید بر وجود بی غیرتم بکوبید و هوشیارم سازید که اگر باز برنخواستم، دم مرا بگیرید و همچون حیوانی نجس، از مسیر حرکت انقلاب اسلامی بیرون اندازید تا بیش از این جوانان ساده دل مرا یار دیرین امام و نمایشگر آرمان های او نبینند.
- اگر روزی دیدید من، که تا دیروز دم از قلسطین و لبنان می زدم و محو رژیم صهیونیستی و آزادی مسلمانان آن سامان و حتی فراتر از آن، آزادی همه ملل تحت ظلم چه در آمریکا و چه آفریقا را نهایت پیروزی انقلاب اسلامی می دانستم، امروز به مصلحت حامیان غربی، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادم، مرا سوار بر حمار، بفرستید همان سامانه غرب تا حداقل برای آنها باری برم و منفعتی حاصل کنم!

چرا؟
خب معلومه
همان امام و خون شهدا بود که نعمت جمهوری اسلامی را از درگاه ایزد منان بر ما خواند و فرستاد، حالا اگر قرار باشد هر کس که چند سالی بزرگ شده و ریش سفید کرده، خود را حاکم تحمیلی و غیر انتخابی مردم تصور کند و از امام و رهبر و ملت جلوتر بداند، همان بهتر که تا ابدالدهر در حسرت نشستن بر کرسی ریاست این مملکت امام زمانی، بسوزد و همسرش  و شیخ یارش "حمالة الحطب" گردند.


با هر چه می خواهند شوخی کنند، ملالی نیست. گستاخ شده اند و جری.
ولی با اسلام، امام و انقلاب و خون مطهر شهدا ...
واویلا


به قول مرحوم "حاج محمد رضا آقاسی":
ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه امتحان فراهم گردد
ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر علی اگر کم گردد

(خیلی تندتر از قبلی ها بود نه؟ واقعا توقع دارید جلوی شمشیر از روبسته ها و جسارت و هتاکی هایی که به امام و رهبر عزیز و شهدا و بسیجیان می شود، لبخندی دروغین بر لب زنم و بس؟! اون وقت همین خود شما نمیگین:
"این یارو این قدر بی غیرت بود و ما نمی دونستیم؟!)

[ ۱۳۸۸/۸/۱٦ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

وقتی محتشمی در برابر یک سوال ساده، منتقدینش را "خر" و "بی شعور" می خواند ... باید که منتظر بود تا دیگران برای او یقه بدرانند و مثلا پاسخ بدهند.
او اگر قدرت جواب دادن داشت که تا امروز زبان در کامش نمی چسبید!
مگر چه جواب می تواند داشته باشد؟
من هم اگر ذره ذره زندگی ام از لبنان و فلسطین تامین شده بود، حالا که شکمم سیر شده، راحت به همه ادعاها و آرمان های دیروزم پشت پا می زدم و برای رسیدن به قدرتی جدید، روی نقشه می گشتم بلکه کشور بحران زده ای بیابم که با آرمان های "امام جدید" "میرحسین خان کروبی"! بخواند بلکه از آن جا هم برای نسل در نسل آینده ام آلونکی کوچولو به اندازه خانه مصادره ای "رئیس شرکت آدامس خروس" تامین شود!

القصه:
یک نفر به نام "سید کمال دعایی" که نمی شناسمش، در سایت "پارسینه" در دفاع از محتشمی پور، با لفاظی و بازی با جملات و ردیف کردن کلمات احساسی و ... سعی کرده است از او حمایت کند و خبرنگارانی را که از محتشمی فقط یک سوال داشتند و آن هم این که:
"موضع شما در برابر شعار نه غزه، نه لبنان، چیست؟"
محکوم به بی ادبی کند.
خودتان بروید به این نشانی و مطلب او را بخوانید.

http://parsine.com/fa/pages/?cid=12205

این هم جواب تند و دندان شکن من:

آقای "ما"
چقدر آسمون و ریسمون را به هم می بافی! معلومه سوالی که از محتشمی شده تو رو هم بدجوری سوزونده!
اگر یک "جو" غیرت در وجود خود می دیدند، فقط به این قسمت سوال جواب می دادند که از محتشمی شده: "چرا نه غزه، نه لبنان"
چرا تا دیروز که غزه و لبنان زیر آتش بمباران وحشیانه صهیونیست ها بود و به قول خودتان "آنها درگیر جنگی نیابتی در دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی بودند"، "هم غزه، هم لبنان"؛ ولی امروز که شکم هاتان از سیری برآمده و حساب هاتان مملو گشته، دیگر "نه غزه، نه لبنان"؟
محتشمی ای که هنوز به عنوان رئیس کمیته حمایت از فلسطین در خانه مصادره ای میلیاردی در منطقه فرشته تهران زندگی می کند و برای شرکت در کنفرانس فلسطین به سوریه رفته بود. او که همه نان و وجودش فقط از همان دوران سفارتش در سوریه کسب شد و همچنان نسل اندر نسلش از نان فلسطین و لبنان می جوند! به چه حقی مدافع شعار صهیونیستی "نه غزه نه لبنان" می شود. او اگر حداقل برای حرف خودش اعتنایی قائل باشد، باید حمایتش را از فلسطین قطع کند. می دانی چرا این کار را نمی کند؟ چون اگر قطع کند از گرسنگی خواهد مرد.
براستی که اگر برخی از همین حضرات، ذره ای غیرت دینی و مردانگی ای که امام حسین (ع) می فرماید: "اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید" در وجودشان بود، از لحظه ای که این شعار صهیونیستی از دهان سردمدارانشان بیرون آمد، به حرمت نان و نمکی که از انقلاب خورده اند و به حرمت نام امام که امروزه همه وجود و بودشان از اوست، راه خود را از راهبران خائن به امام و انقلاب اسلامی جدا می کردند.
رحمت بر آن که با وجودی که در دفاع از موسوی زندان هم رفت، ولی در برابر این شعار مسموم، در نامه ای خطاب به موسوی، بر او تاخت و خواست که تکلیفش را با این شعار که کاملا در تضاد با آموخته های پیامبر اکرم (ص) و دین اسلام است، روشن کند.
ولی محتشمی برای این سوال، فقط با هتاکی و اهانت جواب داد. اگر خبرنگار با او تندی کرده او فقط یک جوان است و کنجکاو، ولی او که مثلا دنیا دیده است و پر تکبر و دارای هزار و یک عنوان و اسم و رسم مقام و منبع درآمد و مثلا سال هایی نماینده مملکت در این جا و آن جا بوده و مثلا سیاستمدار است و وزیر کشور بوده است و فلان ...
او چرا این گونه خام و هتاکانه سخن می گوید. اگر این مدافع و یار موسوی است، وای اگر میرحسین می شد رئیس جمهور. اگر مجلس به یکی از وزرایش رای نمی داد، کروبی لشکر اراذل به خیابان می کشید و محتشمی هم سوار بر اسب مراد، همه ملت را خر و بی شعور می خواند!
یک بار دیگر فایل صوتی را گوش کن. اگر تو بودی و او در همان اولین سوال تو را "خر" و "بی شعور" خطاب می کرد بر دهانش نمی کوبیدی؟!
چقدر شانتاژ بازی می کنید. خود محتشمی زبان در کامش چسبیده آن وقت تو شدی مدافع او؟
تهدید به قتل کجا بود؟ گفت اگر همین مردم بفهمند تو رئیس کمیته صیانت آرا موسوی بودی تکه بزرگه ات گوشت است.
آن هم که گفت "تو جرات نداری به ایران برگردی"، چون کسانی که در دمشق بودن می گفتند که "چند وقتی است محتشمی به سوریه آمده و به ایران نمی رود چرا که از خطر بازداشت می ترسد و به این جا پناهنده شده."
با این که محتشمی گفت فردا صبح یعنی جمعه 24 مهر به ایران باز می گردد، هنوز خبری از بازگشت او نشده است. شاید هم آمده و در گوشه ای دیگر پناه گرفته و یا این که دارد برای مخالفت با فلسطین و لبنان، طرح های صهیونیست پسندتری در سر می پروراند. موسوی اعلم!
تهدید به قتل هم که تو از آن دم می زنی، آن بود که در سایت یاران میرحسین خط دادند که "باید خود را منفجر کنیم تا فرماندهان سپاه را بکشیم" و چند روز بعد سردار شوشتری به همین روش کشته شد.
لطفا کمتر از "ما" دم بزن. حداقل مثل میرحسین بگو "من" و بعد همه را دروغگو فلان و ... خطاب کن.
کسی شما را جایی نمی برد. شما نترسید. اصلا کسی با شما کاری ندارد.
مطمئن باش آن که "ما" را می خواست به جایی ببرد، آن بود که منافعش را در آن سوی آب می دید و گروه گروه دارند به آغوش همانان که تا دیروز شیطان و دشمن می خواندندش، پناه می برند و چون گنجی و مخملباف و ... برای تکه ای نان، هزار خوش رقصی می کنند!
آن که مامن و ملجاش شده بی بی سی و آمریکا، الحمدلله نتوانست بر قطار قدرت سوار شود که بی محابا و بی هیچ ریل و راهی، می خواست همه را از کوره راه ها و دره های مرگبار، به ایستگاه غرب ببرد. شاید که باورش شده:
"در غرب خبری هست!"

[ ۱۳۸۸/۸/۱٦ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پنجشنبه شب 23/7/1388 هنگامی که "علی اکبر محتشمی پور" رئیس کمیته صیانت آراء میر حسین موسوی و از سران آشوب های بعد از انتخابات ریاست جمهوری، جهت شرکت در کنفرانس سازمان های مردم نهاد حامی فلسطین که در سوریه برگزار می شد، به دمشق آمده بود، در حرم حضرت زینب (س) مورد سوال دو خبرنگار ایرانی قرار گرفت.
محتشمی‌پور که شدیدا تلاش داشت مردم او را نشناسند و به همین خاطر در صحن حرم، عمامه را از سرش بر می داشت، با روبه رو شدن با خبرنگاران ایرانی، عصبانی شد و از پاسخ دادن به سوالات آنان که در کمال تعجب می دیدند حامی شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" حامیان موسوی، به عنوان رئیس جمعیت حامیان فلسطین به دمشق آمده است، طفره رفت.
محتشمی‌پور در حالی که شدیدا عصبی شده بود، سعی داشت با متبسم نشان دادن چهره، خود را خون سرد نشان دهد که این شگرد با تلاش او برای قاپیدن ضبط خبرنگار، خنثی شد.
خبرنگاران که خواستار روشن شدن مواضع محتشمی در برابر فلسطین و لبنان بودند، از او خواستند که بگوید چرا تا چندی پیش فلسطین و لبنان در اولویت اعتقادی امثال او بود ولی امروز، همراه و همگام با همه ضدانقلابیون و از همه بدتر بلندگوهای رژیم صهیونیستی، به نفی همه آرمان های امام خمینی (ره) پرداخته است.
این برخورد محتشمی‌پور نشان گر این مسئله است که برخی افراد، برای دست یابی به منافع و مصالح شخصی خود، حاضرند آرمان ها و اعتقاداتی را که زمان برای آن تا پای جان مایه گذاشتند، امروز به سادگی قربانی کنند.
لازم به ذکر است که علی اکبر محتشمی‌پور سفیر اسبق ایران در دمشق، مدعی است که "حزب الله لبنان" را او پایه گذاری کرده و از فعالان عرصه فلسطین نیز می باشد. وی که هنوز رئیس جمعیت حامیان فلسطین است، هنگامی که در دهه 60 از مدافعین سرسخت آرمان های لبنان و فلسیطن بود، در توطئه بمب گذاری صهیونیست ها در بسته ای که برای او فرستاده بودند، در راه آرمان های برحق امام خمینی (ره) در دفاع از مظلومان فلسطین و لبنان، به شدت مجروح شد که قطع یک دست از مچ و جراحات بسیار دیگری را برای او به دنبال داشت.
محتشمی‌پور از جمله افرادی است که آمریکا و صهیونیست ها به دلیل ضرباتی که از حضور او در لبنان و سوریه در دهه 60 خوردند، به شدت از او عصبانی هستند و وی از اولین نفرات لیست "سازمان سیا" و "اف .بی .آی" آمریکا برای ربودن یا ترور می باشد.
در هنگامه انتخابات دهم ریاست جمهوری، محتشمی‌پور همچون موسوی و کروبی، به سادگی همه آرمان ها و اعتقاداتش را در پای قدرت فدا کرد و با سر دادن شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" سعی کرد تا لبخند دشمنان دیرین خود را بطلبد!

متن کامل گفت وگو با علی اکبر محتشمی‌پور:

م ـ حاجی سؤال منو جواب می‌دید؟
محتشمی‌پور: اینجا جای دعا و ...
م ـ حاجی دعا چیه؟ دعا باید اثر داشته باشه. ما دین رو از شما یاد گرفتیم. انقلاب رو از شما یاد گرفتیم. استکبارستیزی رو از شما یاد گرفتیم، اون‌ وقت طرفدارای شما میان توی خیابونای تهران داد می‌زنن می‌گن: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. شما هم که دم از فلسطین می‌زنین، من نمی‌تونم این تعارض رو حل کنم.
محتشمی‌پور: جواب ندارم بدم؛ چون شما نمی‌فهمی.
م ـ من نمی‌فهم؟! من جوان جویای جوابم.
محتشمی‌پور: اگه شعور داشتی می‌فهمیدی.
م ـ با طرفداراتون هم ...
محتشمی‌پور: برو اون ‌ور ...
م ـ من موندم کروبی‌ای که زن شهدا رو صیغه می‌کرده ...
محتشمی‌پور: برو از کروبی بپرس.
م ـ چه فرقی داره؟ حضرت‌عالی رئیس کمیته صیانت از آرای اون بودی! جواب سوال های منو کی باید بده؟ این گندی که زدید به مملکت و حیثیتش رفت و ...
محتشمی‌پور: به تو چه ربطی داره؟
م ـ یعنی چی چه ربطی داره؟ شما که توی ایران نیستید کسی از شما سؤال کنه ...
محتشمی‌پور: تو ایران باهات صحبت می‌کنم.
م ـ شما اصلا جرات می‌کنی پات رو بذاری ایران؟
محتشمی‌پور: عجب خری هستی! من فردا ایرانم ...
م ـ ا، یعنی چی می‌گی خری؟
محتشمی‌پور: خب معلومه دیگه این جور که حرف می‌زنی همینه دیگه ...
م ـ جواب منو نمی‌دی؟
محتشمی‌پور: به تو جواب نمی‌دم.
م ـ آهان... همه‌تون همینید. اون میرحسین‌تون هم یک‌بار نیومد مصاحبه کنه به کسی جواب پس بده.
محتشمی‌پور: شما انسان هستی یا نیستی؟
م ـ من خبرنگارم، دنبال جواب سوالم می‌گردم. الان هم دارم صدات رو ضبط می‌کنم. چهار روز دیگه می‌ذارم روی سایت. درست حرف بزن، شما یک‌ زمانی وزیر کشور بودی.
د: حاج‌آقا جلوی موج سبزی‌ها هم همین جوری صحبت می‌کنی؟ بهشون می‌گی خرید؟ شما که به مخالف خودت می‌گی خری، نمی‌فهمی؟
م ـ هم عکست رو گرفتم، هم صدات رو ضبط کردم. باید مردم بفهمند با یک سوال‌ کننده چطور حرف می‌زنید.
محتشمی‌پور: هر کاری می‌خوای بکنی بکن.
د: حاج آقا امام را ارزان فروختی به موسوی و کروبی ...
محتشمی‌پور: شما که بلدید از این کارها بکنید. برید بکنید.
د: از دستت خجالت بکش حاج‌آقا، دستت رو برای چی دادی؟ برای کروبی دادی؟ برای زندان زنان کروبی دادی؟
محتشمی‌پور: شماها که می‌تونید همه کاری بکنید.
د: شما که بدتر از همه هر کاری می‌تونید بکنید. خدای این کارهایید.
محتشمی‌پور: من حرفی ندارم با شما بزنم.
م ـ ما حرف داریم با شما.
محتشمی‌پور: بزنید. شما که دارید، روزنامه دارید، تلویزیون دارید.
م ـ شما هم ...
محتشمی‌پور: اینترنت دارید...
م ـ اینترنت که مال ارباب‌های شماست. مال یو اس‌ آ ست.
د: مگه شما نداشتید؟ مگه شما گوگوش رو، اکبر گنجی رو ندارید. از این گنده‌تر می‌خوایید؟ اون ها که دارن حرف‌های شما رو می‌زنن. الان شما امامتون شده گوگوش. مگه نشده حاج آقا؟ شما همه افتخارتون به اینه که گوگوش اومده سبز می‌پوشه. همه عشق آقای موسوی مگه این نیست؟
محتشمی‌پور: شما که این‌ جور متهم می‌کنید ...
د: متهم نمی‌کنیم. خودتون می‌گید. شما از زندان زنان کروبی خبر نداری؟ از فسادهای کروبی توی بنیاد شهید خبر نداری؟ همه رو می‌دونی ...
محتشمی‌پور: شما هی فحش می‌دید ...
م ـ ما کی فحش دادیم. شما به من گفتی خر. من به شما گفتم سوال دارم دنبال جواب سوالم هستم.
محتشمی‌پور: مگه شما آزاد نیستی که سوال کنی؟
م ـ مگه شما دستت رو برای لبنان ندادی؟
محتشمی‌پور: به شما چه ربطی داره دستم رو برای چی دادم؟
م ـ نه غزه نه لبنان یعنی چی؟ شما به ما یاد داد دادید استکبار ستیزی رو.
محتشمی‌پور: من هر کاری کردم به خاطر خدا کردم.
م ـ به خاطر خدا هم خلافش رو انجام می‌دید؟
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت دست انداخت تا ضبط صوت را از خبرنگار بقاپد.)
م ـ ا. حاجی این یه دونه که نیست که ماها معمولا چند تا از اینها داریم. رکوردر من رو هم که بشکنی چیزی عوض نمی‌شه ...
د: شما با سعید حجاریان و خسرو تهرانی چه فرقی داری؟ از خون رجایی گذشتید به خاطر خسرو تهرانی؟
م ـ ببین ... این مردمی که اومدن این جا برای زیارت، یک نفرشون سبزی نیستن. خدا شاهده اگر داد بزنم که این رئیس کمیته صیانت از آرای کروبی و موسویه، تیکه بزرگه‌ات گوشته. این جوری هستن مردم. طرفدارای شما توی شمال تهران دارن الواط بازی درمیارن.
د: دینت رو مجانی فروختی حاج‌ آقا ... برو عاقبتت رو خدا به‌ خیر کنه.
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت راهش را کشید و به طرف بیرون حرم رفت و همراه با میزبانان پاکستانی اش سوار بر ماشین مدل بالایی شد و رفت.)

[ ۱۳۸۸/۸/٩ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب