خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

برای افتتاح مرقد امام خمینی!

مرقد مطهر عظیم امام در بهشت زهرا (س)، مال شما
روح بلند و ملکوتی روح الله در عرش، مال ما.

خانه‌ی امام و همه‌ی تشکیلات موسسه‌ی تنظیم و نشر در جماران، مال شما
عشق و حُب خالصانه‌ی روح الله در قلب شیعیان مظلوم جهان، مال ما.

همه‌ی موقوفات و زمین و ... که برای مخارج موسسه‌ی نشر هزینه می شوند، مال شما
تک تک کلمات و راهنمایی های حکیمانه‌ی روح الله، مال ما

همه‌ی خانواده‌ی امام، از علی کوچولو گرفته تا حاج سیدحسن آقا، مال شما
همه‌ی عشق روح الله ندیده‌ها در سراسر دنیا، مال ما.

سیدحسین خمینی خطاکار با دستبوسی رضا پهلوی اش، مال شما
سیدحسن نصرالله نواده‌ی معنوی روح الله، با مقاومت حماسی اش در برابر صهیونیست ها، مال ما.

جایگاه میهمانان ویژه VIP در مرقد امام، مال شما
جایگاه عاشقانه روح الله در دل سوخته‌ی محبینش در سراسر عالم، مال ما.

مراسم همیشه‌ی سالگرد امام، مال شما
روح الله زنده‌ی همیشه در تاریخ، مال ما
 
همه‌ی شمال و جنوب سرزمین عظیم مرقد امام با گنبد و بارگاهش، مال شما
همه‌ی جنوب لبنان که فرزندان روح الله شکست تاریخی صهیونیسم را رقم زدند، مال ما.

امامِ محدود در جماران، مال شما
روح الله پرآوازه در قلوب مستضعفین دنیا، مال ما.

همه‌ی خانواده‌ی محترم امام، مال شما
همه‌ی فرزندان معنوی روح الله در لبنان افغانستان، عراق و ... مال ما.

همه‌ی تصاویر و فیلم های منتشر نشده‌ی امام، مال شما
کلمه کلمه‌ی سخنان گوهربار روح الله، مال ما.

همه‌ی جسم و وجود دنیایی امام، مال شما
همه‌ی تاثیرات عظیم دینی و آموخته‌های روح الله، مال ما.

اصلا، حضرت امام مال شما
فقط و فقط روح الله مال ما.
14 خرداد 1391

[ ۱۳٩٤/۳/۸ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز یکشنبه، دکتر حسن روحانی رئیس جمهوری در همایش اقتصاد ایران با اشاره به این که همه دستگاه‌ها باید فعالیت اقتصادی‌شان را به صورت شفاف بیان کنند. گفت: «همه مردم باید از آمار، ارقام و طرح‌های اقتصادی در یک لحظه باخبر شوند؛ در اینجا پسرخاله و پسرعمه نداریم!»
خبرگزاری مهر متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی، به سرعت مطلبی با عنوان "همه «پسرعمه» های روحانی در دولت!" نوشت و فهرستی از «پسرعمه» ها و «پسرخاله»های روحانی در دولت را منتشر کرد و در بخش گزارش ویژه مجله مهر قرار داد که بسیاری از سایتها آن را بازنشر دادند.
ولی ساعاتی بعد، خود خبرگزاری مهر آن را حذف کرد.

هرچه فکر کردم، برای این سانسور عجولانه پاسخ درستی نیافتم بجز گزینه های زیر:
- کذب بودن تمامی مطلب!
- جعلی بودن شناسنامه و هویت «پسرعمه» ها و «پسرخاله» های رئیس جمهور
- ناراحتی رئیس جمهور از «پسرعمه» ها و «پسرخاله»!
- ناراحتی «پسرعمه» ها و «پسرخاله» از خبرگزاری مهر!
- ناراحتی پرویز اسماعیلی (رئیس سابق خبرگزاری مهر و عضو دستگاه اطلاع رسانی دولت!
- دانستن حقایق حق مردم نیست!
یا شاید ما خیلی جدی گرفتیم و در این دولت فخیمه:
نه پارتی بازی رواج دارد
نه فامیل بازی
نه «پسرعمه» و «پسرخاله» بازی
نه بابک زنجانی دارند
و نه خاوری ...

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

روز گذشته، مطلبی با عنوان " همه «پسرعمه» های روحانی در دولت!" در خبرگزاری مهر منتشر شد که دیگر سایتها آن را منتشر کردند.
سایت ارزشی رجانیوز هم با کمی تغییرات، به عنوان مطلب تولیدی خودش، آن را منتشر کرد. ولی در انتشار فهرست پسر عمه های روحانی، به دلیلی که برای بنده روشن نیست، نام یکی از آنان را از قلم انداخته و حذف کردند. 

 

 

" 5 علی‌اصغر مونسان
مونسان خواهرزاده حسن روحانی مدیرعامل منطقه آزاد کیش است. وی فارغ التحصیل مهندسی عمران از دانشگاه صنعتی شریف، کارشناسی ارشد مدیریت ساخت از دانشگاه صنعتی امیرکبیر و کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی از سازمان مدیریت صنعتی می باشد.
مونسان پیش از این با حکم محمدباقرقالیباف، عضو هیئت مدیره و مدیرعامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران بود."

اگر بعدا مشخص شده که ایشان از بستگان آقای روحانی نیست، خب با یک توضیح کوچک می شد افکارعمومی را روشن کرد!
ولی این که در چینش اسامی، به یکباره از شماره 4 پریده اند شماره 6، قضیه کمی بودار می شود. بخصوص که در توضیح مشاغل نفر پنجم، نام حضرت قالیباف هم به چشم می خورد.
حالا باید پذیرفت که مسئولین سایت رجانیوز یا ریاضی شان خیلی ضعیف است که بعد از 4 می نویسند 6!
یا این که ...
الله اعلم

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بله:
"به روی چاپلوسان خاک بپاشید"
این توصیه ای است که از پیامبر اسلام (ص) به مسلمانان شده است.

یکی از دوستان فرهنگی اهل قم تعریف می کرد:
"چند وقت پیش، یکی از موسسات فرهنگی که در زمینه دفاع مقدس کار می کرد، اقدام به تولید "تی شرت" هایی با تصویر حاج قاسم سلیمانی کرد. مدتی نگذشت که چندنفر از طرف حاج قاسم آمدند، همه تی شرتهای موجود در فروشگاه و انبار را خریدند و با خود بردند. بعدا شنیدم که همه آنها را معدوم کرده اند."

بعد از انتشار مطلب "از تی شرت شهدا تا تی شرت .." منتظر برخورد قاطعانه برخی دوستان با این حرکت غیرفرهنگی و چاپلوسانه بودم، ولی دریغ ...
از همه که نمی توان انتظار داشت قاسم سلیمانی باشند!

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ ] [ ٤:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عجب!
به حق چیزهای ندیده!
تی شرت حاج حسین یکتا
تی شرت نادر طالب زاده
تی شرت حجت الاسلام پناهیان
تی شرن سردار باقرزاده

و ...
فقط 40 هزار تومان
بپوشید و ...

 

تی شرت سردار نادر طالب زاده،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت سردار حسن عباسی،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت حاج حسین یکتا،تی شرت حاج حسین،تی شرت یکتا،تی شرت خادم الشهدا

تی شرت استاد علیرضا پناهیان،تی شرت استاد،تی شرت پناهیان،تی شرت روحانیون

تی شرت سردار باقرزاده،تی شرت دفاع مقدس،تی شرت مذهبی،تی شرت سرداران

بعید می دونم خود این افراد راضی به چنین کارهای ... باشند!
واقعا تاثیر این تی شرت ها در ترویج فرهنگ دفاع مقدس و نشر ارزشها چیست؟!
خدا آخر و عاقبت ما را با این کارهای هیجانی پرشورِ عاری از شعور، بخیر کند!
www.t-shirts.blogfa.com

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره سازی زورکی - 1
خاطراتی مهم از دیدار با شهید اندرزگو
حدود سال 1379 بود که شاید برای اولین بار مراسم مفصل برای شهید حجت الاسلام سیدعلی اندرزگو برگزار می شد. مراسم در مسجد شهرک نوبنیاد در خیابان پاسداران بود.
داخل مسجد، پر بود از افرادی که مشتاق بودند تا بیش تر درباره آن شهید عزیز بدانند. کنار فرزندان شهید اندرزگو، به دیوار تکیه داده بودم و به سخنرانی حجت الاسلام ... مورخ و خطیب قدیمی گوش می دادم.
سخنران اصلی بود و همه انتظار داشتند ناگفته هایی از شهید اندرزگو بازگو کند؛ ولی مثل خیلی از منبری ها، از همه چیز گفت، الا شهید اندرزگو!
آخرهای سخنرانی بود که گفت:

"جا داره خاطره ای از ملاقات خودم با شهید اندرزگو تعریف کنم.
من یک برادر دارم که در قم زندگی می کنه. ایشون از همون قدیم یک مغازه تعمیرات لوازم الکتریکی داشت. به کارش هم خیلی وارد است. منصف هم هست. گرون نمی گیره.
سال 57، بعد از شهادت سیدعلی اندرزگو، وقتی رفتم مغازه اخوی، ایشون به من گفت:
- یادته یه روز اومده بودی داخل مغازه و خیلی شلوغ بود که تعدادی طلبه این جا بودند؟
گفتم: خب بله.
ایشون گفت:
- یکی از اون طلبه ها شهید اندرزگو بود!"

الله اکبر.
عجب خاطره ای.
تا نگاهم به چهره متعجب فرزندان شهید اندرزگو افتاد، آن چنان همگی زدیم زیر خنده که اکثر حضار با تعجب نگاه مان کردند.


خاطره سازی زورکی - 2
خاطراتی مهم از دیدار با امام خمینی
چند شب پیش، فقط برحسب اتفاق! وگرنه هیچ علاقه ای ندارم و کنترل تلویزیون کنارم نبود، بالاجبار شبکه تازه تاسیسی را نگاه می کردم. یکی از افراد که ظاهرا مورخ بن مورخ است! داشت در برنامه ای ویژه حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان خاطره می گفت.
من دیگر هیچی نمی گویم و واگذار می کنم به خودتان و آقای خاطره ساز! ببخشید، خاطره گو:

"من 3 سالم بود که یادمه پدر و برادرانم با هم صحبت می کردند درباره اینکه جان امام خمینی در خطر است!
...
من یک بار خدمت حضرت امام خمینی شرق یاب شدم. آن روز همراه پدرم به منزل امام خمینی در قم رفتیم. ما که از در وارد شدیم، امام خمینی از در دیگر از اتاق خارج شدند و من توفیق دستبوسی ایشان را نیافتم!"

[ ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ضد ولایت فقیه، یعنی تو!
چند سال پیش، با یکی از دوستان که مدیر موسسه فرهنگی بزرگی بود، بحثم کشید به آقا  و ولایت پذیری. بی مقدمه بهش گفتم:
- ضد ولایت فقیه یعنی تو!
جا خورد. رنگش سرخ شد و با تعجب گفت:
- دستت درد نکنه. حالا من با اون همه سابقه جبهه و ... این همه مسئولیت مهم فرهنگی، شدم ضد ولایت فقیه؟!
که گفتم:
- مگر آقا در تعیین وظایف و ماموریت شما، در جایی، نکته ای به این مضمون ننوشته:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"
که گفت: خب بله.
گفتم:
- پس شما برای چی کتاب های فیلمنامه هالیوود و فلان و بهمان منتشر می کنید و همه تلاشتان را می گذارید روی آثار سینمای غرب و ...؟
پس کو آنچه آقا بر آن تاکید کرده اند:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"ضد ولایت فقیه" یعنی:
ولی فقیه، مقام معظم رهبری در جلسه ای حضوری، مستقیما خطاب به مسئولین یک تشکیلات فرهنگی می فرمایند:
"کار اجرایی انجام ندهید."

از فردای آن روز، مسئولین آن تشکیلات که همواره شعار و ادعایشان این بوده و هست:
از تو به یک اشاره
از ما به سر دویدن

با پول بیت المال:
فروشگاه کتاب راه می اندازند!
نمایشگاه ... و ... برپا می کنند!
مجله و ماهنامه منتشر می کنند!
شبکه تلویزیونی راه می اندازند!
گروه های مستندسازی تشکیل می دهند!
اردوهای بازدید از مناطق جنگی راه می اندازند!
مراسم تجلیل و تقدیر از دوستان برگزار می کنند!
از بودجه بیت المال، ماموریت های خارجی می روند!
فقط از فلان فیلم سینمایی خاص، حمایت مالی کلان می کنند!
مدیرانشان گروهی و چندین بار اردوی خارج از کشور می روند!
و ...


و زمانی که دختر و پسر جوانی بدحجاب را که آشنایی شان با دین و ولایت، با نگرش به اعمال و رفتار ماست، در خیابان می بینیم، عربده سر می دهیم:
مرگ بر ضد ولایت فقیه !!!!!

[ ۱۳٩۳/٩/۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

همه دوست دارند به بهشت بروند، ولی هیچکس دوست ندارد بمیرد!
از وقتی این جمله را جایی خواندم، خیلی به آن فکر کردم.
زمان جنگ، درست خلاف این بود. هیچکس دنبال رفتن به بهشت نبود.
همه دنبال کسب رضایت الهی بودند و وصل دوست. نه دنبال حوری بودند، نه شراب بهشتی و ...

"خدایا، آتش عذاب تو را تحمل می کنم، ولی با دوری تو چه کنم؟"
از مناجات حضرت علی (ع) در دعای کمیل

امشب در اخبار تلویزیون، داماد خانواده آیت الله مهدوی کنی، آن چنان عاجزانه از مردم، خانواده شهدا، جانبازان، علما و ... درخواست کرد تا برای بهبود حال ایشون و برگشتشون به دنیا و در جمع مردم دعا کنند! که جا خوردم.

مگر نه اینکه روایت داریم:
"دنیا، زندان مومن است و بهشت کافر، و آخرت بهشت مومن و زندان کافر است."

پس این همه التماس برای بازگشت ایشون به دنیا، برای چییست؟!
مگر 25 سال پیش، امام عزیز که در بستر بیماری بود، همه ملت ایران و شیعیان جهان برای شفای او دعا نکردند؟
واقعا مگر منظور از دعا برای شفای مریض، فقط زنده شدن و بازگشت او به دنیاست؟ به زندان مومن؟
یا ...
قطعا نظر خود ایشون چیزی جز وصال دوست نیست، که عمری را در راه کسب آن صرف کرده است.
اللهم اشف کل مریض  

[ ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مدل ماشین زیر پات چیه برادر؟
لامبورگینی؟ پورشه؟ لکسوس ...؟
کدام آقازاده آب و نان لندن خورده که وجود خودش و خونوادش بوی نفت ملت رو میده، این مدل خودروهای ملی رو وارد کرده؟
راستی حواست باشه!
اگه کمیسیون تعیین درصد جانبازی، درصدت رو کم کنه، همینی رو که روش خوابیدی از زیر پات میکشن.
بد نیست یه کارواش ببریش.
البته با اشک چشمان ما شرمنده ها.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20jnbbaz.jpg

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا نزدیک سالگرد آزادی خرمشهر مى‏شه، سازمان‏ها و نهادهای دولتی، بودجه‏های آن‏چنانى‏شان را برای انجام یه مشت کار تکراری و بیهوده به باد مى‏دهند!
حالا من هم شده‏ام مثل همان‏ها!
خواستم برای سالگرد خرمشهر خاطره‏ای بنویسم که دلم نیامد. راستش ترسیدم از خودم بگم. ترسیدم خیلی خوش به حالم بشه.
برای همین ترجیح دادم دل نوشته‏ای رو که چند سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، بازخوانی کنم. شاید خیلی از شماها نخونده باشید. توی این دو سال هیچ خبر یا عکس العملی نشد! عیبی نداره. من هم اون‏قدر مى‏گم تا به یه جای حضرات بربخوره!
اینم مقاله تکراری من برای سالگرد آزادی خرمشهر:

 

http://davodabadi.persiangig.com/1khrramshahhr.jpg



دروغ های سوم خردادی!!!
اگه هنوز احساس مى‏کنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، این‏رو بخون!
ولی اگه مى‏خوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بى‏خیال شو؛ مثل 32 سال گذشته!

یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت مى‏کردند. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اون‏روز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلى‏اکبری، رضا على‏نواز ...
ولی امروز ...

هیچ کدوم اونا نیستند ...
ولی من هستم!
اونا اون روز رفتند، با غیرت!
من امروز موندم، بى‏غیرت!

ببخشید! این درد چند ساله داره خفه‏ام مى‏کنه. زشته، بده، بى‏حیاییه، به خوبی و حیاء خودتون ببخشید.
بیاییم همدیگر رو خر نکنیم!
بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم!
آره بد مى‏نویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ مى‏گم؟
عذر مى‏خوام از همه‏ی بچه‏های خرمشهری. از همه‏ی بچه‏های جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!

موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها، سازمان‏ها و ارگان‏های کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزند توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچى‏ها و چپون چپون که چی؟

چند سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقى‏الاصل که بدبختانه شده بود مسئول برگزاری همین جشن‏های بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشه‏ی گنده جلوش باز کرده بود و هی زر مى‏زد که واسه‏ی سالگرد خرمشهر مى‏خواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپى‏بردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی مى‏کنه و مى‏ده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشه‏ای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همین‏جا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...

کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه مى‏گه:
"بر اساس گزارش یکی از سازمان‏های دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند " …" بخرند، بالاجبار از پارچه‏های معمولی چندباره استفاده مى‏کنند تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده مى‏کنند، به بیمارى‏های مختلف خطرناک از جمله رحمی دچار شده‏اند!"

سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...

جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم.
چقدر بى‏حیا شدم.
من از اون‏وقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.

اصلا بذارید واسه‏ی خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! مى‏خوام واسه‏ی خودم دروغ بگم.
چطور آقایون مى‏تونند توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازند و یک سال خود و خونوادشون رو بیمه‏ی مالی و حالی بیت المال مسلمین بکنند! من نمى‏تونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب مى‏خوام، نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!

 

دروغ های سوم خردادی!!!
تیتر یک روزنامه‏ها و سایت های اینترنت در سالگرد آزادی خرمشهر
-  وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، ده‏ها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال، به آن سامان اعزام شدند.
-  وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینه‏ی کلیه‏ی داروهای لازم را پرداخت مى‏نماید.
-  مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کرده‏اند، برگزار شد.
-  وزارت نیرو بعد از32 سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهرى‏ها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.

من دیگه بریدم. بقیه‏اش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در سی و دومین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمى‏خواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه مى‏خواهد و بس.

از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوى‏ترین سپاه‏هایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آن‏جا را به عروس جنوب تبدیل کنند!

 چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو مى‏گیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف مى‏کنم!
بترکه اون چشمت که نمى‏تونی ببینی!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمى‏شد، غیرتمند!

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
متاسفانه یکی دو هفته اخیر شاهد برخی مطالب در سایتهای ارزشی بودیم که به بهانه حملاتی که به یکی از هنرپیشه های کشور شده، موضعگیری کردند.
ماجرا از این قرار بود که خانم هنرپیشه در صحبتهایش در تلویزیون، اظهار ارادتی به مقام معظم رهبری داشت. همان طور که انتظار می رفت، برخی فتنه گران در شبکه های اجتماعی، او را مورد هجوم و اهانت قرار دادند.
خب این چیز عجیبی نیست. فتنه گران که عقده ناکامی و شکست عظیمشان در فتنه 88 دارد خفه شان می کند، همواره به دنبال فرصت و جایی هستند تا خود را خالی کنند و مثلا اظهار وجود کنند.
متاسفانه انعکاس این حملات در سایت های ارزشی، نه تنها بها دادن به فتنه گران بی خاصیت بود، بلکه قبح قضیه را هم از بین برد. برخی سایت ها هم که شروع کردند به انتشار فهرستی از اهانت به هنرمندان ارزشی و ...
آنچه پیش آمد و گهگاه نیز می بینیم و می شنویم، خاطره ای بسیار مهم و جالب را از شهید طیب حاج رضایی برایم یادآور شد.

http://sangariha.com/i/attachments/1/1374030625982389_large.jpg

یکی از نزدیکان شهید طیب حاج رضایی، خاطره بسیار جالبی از او تعریف می کرد:
روزی طیب خان همراه "ناصر جیگرکی" سوار بر درشکه، در حال گذر از محله سرچشمه بودند. ناگهان یکی از دشمنان طیب خان، سوار بر دوچرخه، آمد کنار آنها و فریاد زد:
- طیب خان .....
و فحش بسیار رکیکی خطاب به طیب خان داد، پا بر رکاب دوچرخه زد و گریخت.
ناصر جیگرکی بلند شد تا به دنبال او بدود. طیب خان یقه ناصر را گرفت و گفت:
- کجا؟
ناصر با عصبانیت گفت:
- مگه ندیدید طیب خان اون بی شرف چی گفت؟ می خوام برم حقشو بذارم کف دستش.

طیب خان خندید و درحالی که ناصر جیگرکی را روی صندلی درشکه می نشاند، گفت:
- ببین، اون اگه الان بره هر جا بگه که من جرات کردم و به طیب فلان فحش رو دادم، هیچکس باور نمی کنه، کافیه تو بری اونو بگیری و یه سیلی توی گوشش بزنی، همه باور می کنند که اون جرات کرده به طیب فحش بده.
[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
باز فصل راهیان نور شد و متاسفانه همچون گذشته، عده ای هم به تقدس سازی شهدا و پیامبر بازی روی می آورند.
ذکر خاطرات بدون زمان، مکان، راوی و منبع، شیوه ای است که طی سال های گذشته برخی افراد موجه، در مناطق عملیاتی پیشه کردند و به آن جا منجر شد که با دستور مسئولین امر، آنان را از مناطق و کاروان های راهیان نور اخراج کردند.
دیشب یکی از دوستان در فضای "واتس آپ" و در گروه "رهروان راه شهداء" خاطره عجیبی منتشر کرد که بنده را به پاسخ واداشت.
بد نیست شما هم آن خاطره و نظرات را بخوانید تا بهتر با این فضای نه چندان خوش آیند آشنا شوید:
 

حاج آقا باید برقصه!

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می کند. بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم تان روز بد نبیند... آن قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند.
وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاق شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند، فقط می خندیدند و مسخره می کردند و آوازهای آن چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده کار خاطره و روایت نیست که نیست!
باید از راه دیگری وارد می شدم...
ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر می آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید..

گفتند: با همین چفیه ای که به گردنت انداخته ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن ها سپردم و قبول کردم.
دوباره همه شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلف بازی های این جماعت حرص می خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...!
دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می خواستم...
می دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن ها بی حفاظ است...
از طرفی می دانستم آن ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن ها که دست بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده های بلند دست برنمی داشتند و دائم هم مرا مسخره می کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه ای نمی بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...


برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه ها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی شود!

همه اون دخترای بی حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می داد...

همه شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می زدند ...
شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه شان را گرفته بودند. چشم ها شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون شان به سختی شنیده می شد. هرچه کردم نتوانستم آن ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن جا بمانند.
بالاخره با کلی اصرار و التماس آن ها را از بهشتی ترین خاک دنیا بلند کردم ...
به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری ها کاملا سر را پوشانده اند و چفیه ها روی گردن شان خودنمایی می کند.
هنوز بی قرار بودند... چند دقیقه ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می کردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده اند و به جامعه الزهرای قم رفته اند ... آری آنان سر قول شان به شهدا مانده بودند ..."
ما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟


این هم سوالات و نظرات بنده درباره این خاطره نامتعارف:
فکر نمی کنید ذکر این گونه معجزات عجیب!!! صاحب روایت و منبع قول و ... لازم دارد؟!

بی خود نبود از چند سال پیش، به دستور روسای راهیان نور، راویان این گونه معجزات پیامبرگونه! و خواب های عجیب و غریب را گرفته و از منطقه اخراج می کردند!
از بس خاطرات ساختگی درباره شهدا می گفتند که حتی حزب اللهی ها هم به خیلی چیزها شک می کردند چه برسد به دیگران!!!

نه شهدا بچه پیغمبر بودند!!! و نه راویان خاطرات، پیامبران اولوالعزم و صاحب کرامات و معجزات الهی!!!
شهدا مرد عمل، اهل منطق، واقع بین و عاشق حقیقی بودند که با بینش و بصیرت راه خود را انتخاب کرده و تا شهادت و گذشتن از جان و دنیا پیش رفتند!
هیچ کدام با خواب، رویا، جوّزدگی، تخیل و هیجانی جبهه نرفتند!
آنها به امامی اقتدا کردند که حرف و عملش یکی بود.
پس با این روایات نامعتبر و مشکوک و عجب! نگاه مردم را به آنان متشنج و مبهم نکنیم!

چه زیبا گفت آنکه:
اگر می خواهی حقیقتی را بکوبی، به آن حمله نکن، بلکه از آن بد دفاع کن!

اگر ایشان توانسته اند چنین معجزه ای بکنند، خب امام خمینی (ره) لازم نبود سال ها تبعید و سختی بکشد تا مردم را برای انقلاب اسلامی آماده کند!
ایشان تشریف می برد و یک لیوان آب در سدّ کرج می ریخت آن وقت همه مردم می رفتند در حوزه علمیه قم ثبت نام می کردند و حزب اللهی می شدند!
[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
1/1/1391 مادر 3 شهید ولی زاده که شوهرش نیز به شهادت رسیده بود، دار فانی را وداع گفت.
در اوج مظلومیت و غربت.
نه مسئولی برایش بیانیه داد!
نه رئیسی در تشییع جناره اش شرکت کرد!
و نه صدا وسیمای جمهوری اسلامی که مثلا خود را مدیون خون شهیدانی چون فرزندان آن مادر قهرمان می داند، خبری چند ثانیه ای (ولو در لابلای تبلیغ چیپس و پفک!) برای او رفت.

چندی پیش، اخبار سراسری ساعت 21 سیمای جمهوری اسلامی ایران، خبری بسیار عجیب و واقعا بی سابقه را پخش کرد.
آن قدر بی سابقه که حتی زمان شاه ملعون، ولو برای یک بار هم که شده، چنین خبر هنری ای! از اخبار سراسری پخش نشد!

خبر سیمای جمهوری اسلامی ایران این بود:
خاله شادونه بچه دار شد!!!
بله. فکر می کنید شوخی می کنم؟!
مهمتر از این، چه خبری می شود برای سیمای ضرغامی پیدا کرد؟!

چندی پیش نیز گل اخبار شبکه های مختلف! گزارش تصویری مفصل از عروسی فلان مجری بود!
این جاست که باید گفت:
سیمای ملی؟ یا سیمای شخصی؟!


این که چیزی نیست!
دیروز جشنواره صدا و سیما با حضور انبوه هنرمندان برگزار شد. آقای ضرغامی نیز آن قدر بچه دار شدن خاله شادونه برایش مهم بود که در صحبت هایش به آن اشاره کرد. و نه یک بار، که دوبار! دفعه دوم برای اینکه اشتباهی گفته خاله شادونه برای سومین بار مادر شده!

ای وای!
مگر خاله شادونه کیست؟
مهندس هسته ای که جان خویش را در راه پیشرفت کشور فدا کرد و گرد سیاه یتیمی بر سر بچه هایش نشست؟
مادر سه شهید که جگر گوشه هایش را برای اسلام و امنیت کشور به قربانگاه فرستاد؟
جانباز قطع نخاعی در آسایشگاه که هر لحظه با درد دست و پنجه نرم می کند تا جانش به لب آید؟
جانباز شیمیایی که بچه هایش باید سوختن و آب شدن پدرشان را ببینند؟

جالب اینکه در چنان بزمی که برای شادی روح مرحوم جواد شریفی راد که در حادثه انفجار در معراجیها جان فدا کرد، برای دلجویی از فرزندان یتیم آن مرحوم "یک کف مرتب" زدند! و هیچکس یادی از "ناصر خیرخواه" همکار خودشان، همان مجری توانا که چند سال قبل برادرش در حادثه سقوط هواپیمای خبرنگاران قربانی شد، نکرد و نمی کند.
چرا؟ چون او دارد با سرطان دست و پنجه نرم می کند و مادر بزرگوار و داغدار او، پرستاری اش را برعهده دارد! دریغ از یک ذکر و دعایی اندک!

نمیدونم چی بگم. فقط این سوال برای خودم پیش آمده که:
وقتی ارزش ها عوض می شوند ...
چه چیزهایی با ارزش می شوند؟

اگر فردا دیدید مستندی چند قسمتی از ولادت باسعادت بچه خاله شادونه از شبکه ملی، پخ شد، تعجب نکنید.
حتما مصلحتی در آن نهفته است که ما نمی دانیم و نمی فهمیم!

(و مطمئنم آقای ضرغامی همچون دفعه قبل که خاطره انتقادی بنده آنچنان آزارش داد که شکایت به قوه قضائیه برد تا وبلاگم فیلتر شد، این بار نیز بجای پذیرفتن و رفع اشتباه خویش، تهاجمی و حذفی برخورد خواهد کرد!)
ملالی نیست. آن را هم به جان می خریم تا خاطر حضرتعالی و خاله شادونه، آزرده نگردد!
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
این که یک مشت تروریست وحشی و تندروی سلفی، به ظاهر با دغدغه اسلام و در اصل برای نابودی اسلام، از گوشه و کنار دنیا، از افغانستان گرفته تا قلب اروپا و آمریکا، جمع شده اند در سوریه تا به نام اسلام، هر جنایتی مرتکب بشوند تا هم این دین مظلوم را خدشه دار کنند و هم با هدف قراردادن قلب مقاومت در سوریه و لبنان، ضمن تامین امنیت رژیم صهیونیستی، دشمنان دیرینه اسلام را دل شاد کنند، حرفی نیست؛ ولی:
راستش من که نگرفتم منظور از انتشار این خبر، چی بود!

"خبرگزاری فارس: بدعت جدید داعش: تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر، ممنوع
به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس از دمشق، تروریست‌های «داعش» یا همان امارت اسلامی در شام و عراق، به منظور جلوگیری از تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر، به مدرسه «یوسف حزوانی» در ریف حلب واقع در شمال سوریه، یورش برده و آن را تصرف کردند.
این مدرسه در محله «طریق الباب» قرار دارد و داعش با حمله به آن، تمام 20 کادر آموزشی آن را اخراج کرد تا از تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر در مرحله راهنمایی و متوسطه جلوگیری کند.
همچنین داعش ضمن تعطیل کردن مدرسه حزوانی، اعلام کرد که این مدرسه از این پس کاملا دخترانه خواهد بود."
خبرگزاری فارس 10/8/1392

http://davodabadi.persiangig.com/khabar.jpg

- یعنی اینکه با این کارشان، یک بدعت در دین اسلام آوردند؟!
- یعنی کار بدی مرتکب شدند که گفتند "معلم مرد نباید برای دختران دوره راهنمایی و دبیرستانی درس بدهد"؟!
- یعنی این که یک مرد نباید برای دخترهای جوان راهنمایی و دبیرستان درس بدهد، "بدعت" است؟!
- یعنی این که یک مدرسه کاملا دخترانه بشود، کار بدی است؟!
- یعنی واقعا کار خیلی زشت و بدی مرتکب شدند که گفتند: "معلم مرد نباید برای دختران دوره راهنمایی و دبیرستانی درس بدهد"؟!
- یعنی ما هم که از سال 1357 و با پیروزی انقلاب اسلامی، اجازه ندادیم معلم مرد در مدارس دخترانه تدریس کند، کار خیلی بدی مرتکب شده ایم؟!
- یا اینکه چون آنها این جوری اعلام کردند، کار بدی شده؟!

باور کنید من تحملش را دارم!
درست است که شاید عقلم به اندازه برخی عقلای سیاسی که هر روز یک جور حرف می زنند و "دیانتشان مثل سیاستشان شده" نرسد!
اگر چیز دیگری هست که من تا امروز حالیم نشده، بگویید تا خیال من هم راحت شود!!!
[ ۱۳٩٢/۸/۱۱ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید! چون حضرت امام، در این ایام آن جا تشریف ندارد.
باور نمی کنید؟!
یا باورتان شده، ولی می خواهید بدانید امام کجاست؟!

اگر فکر می کنید امام در ایام سالگرد به دفتر نشر آثار امام به خدمت اخوان انصاری رفته تا کتاب، فیلم و پوستر برای سالگرد خودش آماده کند، سخت در اشتباهید!
اگر تصورتان این است که امام در مراسم سالگرد، در جایگاه مهمانان ویژه VIP تشریف دارد تا از نزدیک شاهد حضور امت حزب الله باشد، باز هم اشتباه می کنید.
اگر خیال می کنید امام در این روزها در جماران، کنار خانواده اش نشسته و حسن آقا را دل داری می دهد، شاید ... من نمی دانم!
اگر می اندیشید امام در ...

چقدر اشتباه می کنید.
بی خود نه به خودتان زحمت دهید، و نه خانواده معظم مفقودین - که دیگر سن شان آن قدر بالا رفته که دست به کمر و دولادولا هم که شده به استقبال کاروان شهدای گمنام می آیند بلکه خدا را چه دیدی فرزند آنها هم در جمعشان پیدا شد – عذاب دهید.

این روزها، امام حتی در محضر خداوند سبحان هم نیست!
حق دارید تعجب کنید.
پس امام خمینی کجاست؟

این مژده را بدهم که:
امام خمینی، در خدمت فرزندانش است.
بله فرزندانش.
کدام فرزندان؟
خب معلوم است.

امام را در قلب اینان صادقانه و خالصانه تر می توان یافت

وقتی آن پیرفرزانه، زبان دل گشود و نگاشت:
"این جانب از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن، است می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم ..."
ما که در شلمچه و فکه بودیم، در کردستان و مریوان، جزیره مجنون و فاو، امام را آن جا زیارت کردیم.
خودِ خودِ امام را. نه جسمش را که در جماران بود؛ اگر نه که، آن گونه عاشقانه جان برکف نمی نهادیم.

فکر کردید تنها آنهایی که دوروبر امام بودند توفیق زیارت او را داشتند؟
اتفاقا برخی از همانها، امروز به راحتی امام را به فراموشی سپرده اند.

ولی ...
ولی امروز 96 نفر می آیند که مطمئناامام در میان شان است.
96 نفر از فاو و فکه، مجنون، طلائیه و شلمچه می آیند که بعد از نزدیک به سی سال برخاستند.
برخاستند تا از رهبرشان که به استقبال شان آمده، استقبال کنند.

این روزها، امام در کاروان شهدای گمنامی است که با حرکت خود، در هر کوی و برزن عطر شهادت و ولایت می پراکنند و گام هایی که در پی شان روان است، استواری و ایمان ملتی را به اثبات می رساند که همچنان به راه امام خویش وفادارند.

امام هم امروز در تشییع شهدا ندا سر می دهد: این گل پرپر شده ... هدیه به رهبر شده

شاید و حتما، که همه عاشقان روح الله توفیق حضور در مراسم مختلف سالگرد او را در تهران و در مرقد او نیابند، ولی بدون شک روح بلند امام، در دل تک تک آنانی که در ایام فتنه ولایت را رها نکرده و در کوچه بنی هاشم غیرتمندانه پشت سر مولای خویش ایستادند و چشم فتنه را درآوردند، حضوری جاودان دارد.

روح امام، در قلب همه آنانی است که از او به گوش جان شنیدند و پذیرفتند "عالم محضر خداست" و هیچگاه حاضر نبوده و نیستند، دین، مملکت و انقلاب خویش را به خوش آمد فلان قدرت غربی و فلان سیاستباز قدیمی وازده، چوب حراج زنند.

روح بلند پیشوای مسلمانان جهان ...
امروز در میان تابوت های چوبینی است که بر دوش ملت غیور ایران روان است، تا آنان را به رهبر خویش تقدیم دارند.

چه بسا و یقینا، هیچیک از اینانی که امروز غریبانه و مظلومانه بر دوش هامان روان می شوند، حتی یک بار هم حضوری و جسمی امام را ندیده باشند، ولی آن قدر شیفته و شیدای دوست بودند که جان خویش را در راهی که آن مصلح الهی نمایاند، تقدیم کردند.
و چه بسا بودند و هستند، آنانی که هر روز و ساعت، سعادت حضور در محضر امام را داشتند، ولی نه امام به آنها توجهی کرد و نه آنها امام را فهمیدند.

امام امروز در قلب پاک تک تک نیروهای تفحص است؛ که در این وانفسای دنیا بجای اینکه همچون دیگران به پُست و مقام و دنیا بچسبند به همه دنیا پشت پا زده و خالصانه در سرمای استخوان سوز غرب و گرمای سوزاننده جنوب همه خطرات را به جان خویش می خرند تا دل مادری را شاد سازند و فرزندش را به آغوش او بازگردانند. و هیچگاه ما از آنچه آن عزیزان متحمل می شوند آگاه نخواهیم شد؛ چون فقط خدا می داند و امام.

مگر نه این که امام عزیز می فرمود:
"در این دنیا، افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند ..."
پس وای بر ما و آنانی که این بسیجیان مخلص را درنیابند، که به قول امام راحل "به عذاب الهی دچار خواهند شد."

پس مراقب باشیم تا روح امام برای مان فقط در یک ستاد و کنگره، موسسه و چهارتا کتاب و پوستر حقیر، خلاصه نشود که آن روز، خویش را امام پنداشته و گذشته خود را باخته ایم!

[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

انصاف، اختلافات را از بین می برد و موجب الفت و همبستگی می شود.
مولی الموحدین حضرت علی (ع)

بعضیا که همه چیز رو در منافع حزبی خودشون می دونند، فکر می کنند امر به‌معروف یعنی جنگ و جدل!
بعضیا که فقط جلوی پاشون رو می بینند، تصورشون اینه که نهی از منکر یعنی قهر و جدایی!
بعضیا که همه چیز رو فقط سیاه یا سبز! می بینند، برداشت شون از انتقاد یعنی قطع کامل ارتباط با عالم و آدم!
بعضیا که‌ نگاه‌شون خیلی کوتاهه، فکر می کنند وقتی کسی اشتباهی مرتکب شد باید همه‌ی سوابق درخشان گذشته‌اش رو هم تکذیب کرد و زیر سوال برد!
بعضیا که فقط خودشون رو بیست می دونند و بقیه رو تجدید حساب می کنند، خیال می کنند ماها وقتی به اشتباه کسی انتقادی داریم یعنی می خواهیم زیرابش رو بزنیم!
بعضیا که فقط و فقط خودشون رو عقل کل می دونند، همه چیز رو از عینک حزب و جناح شون نگاه می کنند و حق و باطل رو با قوم گرایی و طایفه‌گری شون می سنجند!
بعضیا ...
خب چه بسا خود من هم یکی از همون "بعضیا" هستم دیگه!

چند وقت پیش، خدابیامرز سردار "احمد سوداگر" به رحمت الهی پیوست. روحش شاد.
سردار جانبازی که شمارش خدماتش در دفاع مقدس، از زبون من حقیر برنمیاد.
شاید یکی دوهفته‌ای از فوت ایشون گذشته بود که شکایت نامه‌ی .... اون خدابیامرز از بنده‌ی حقیر و کوچک دست و پا شکسته! به دستم واصل شد!
بله درست خوندین. شکایت مرحوم سردار احمد سوداگر از حمید داودآبادی!

مرحوم سردار سوداگر - حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی - سردار باقرزاده

علت شکایت؟
خب معلومه.
مقاله‌ی انتقادی بنده در پاسخ به مقاله‌ی انحرافی سردار دکتر حسین علایی.
البته مکالمه‌ی بنده و پاسخ دکتر علایی همون روزها در ادامه‌ی مقاله‌ی انتقادی در وبلاگم منتشر کردم.
حالا این که چرا سردار سوداگر روزهای آخر حیات، علیه بنده شکایت کرده بوده، الله اعلم.
روحش شاد و با شهیدان اسلام به خصوص برادر عزیز شهید و بزرگوارش، محشور باد.

جاتون خالی!
روز سه شنبه 19 اردیبهشت، مراسم رونمایی کتاب "حاجی بخشی" از سوی موسسه‌ی عماد در نمایشگاه کتاب برگزار شد.
همون بهتر که نبودید. چنان چیز دندون گیری نبود.
مخصوصا که مثلا خواستند تجلیلی هم از بنده‌ی ناچیز بکنند!
چیه شما هم جا خوردید؟
گفتم که چندان ... نبود.
ولش کنید. برم سر اصل مطلب:

ظاهرا روز قبل سردار دکتر حسین علایی در نمایشگاه کتاب و بازدید از غرفه‌ی عماد، از مراسم باخبر شده بود.
ایشون لطف کردند و اواسط مراسم بود که به سالن یاس اومد.
من که عکس ایشون رو این طرف و اون طرف دیده بودم و می شناختمش، ولی ایشون منو می شناخت یا نه؟ نمی دونم.
تا اون لحظه همدیگه رو ندیده بودیم. به جز یکی دو مکالمه‌ی تلفنی و اس.ام.اس رد و بدل کردن.

از همون فاصله نه چندان زیاد، همدیگه رو تشخیص دادیم و با ایشون با همون چهره‌ی بشاش و خندان همیشگی، همدیگه رو در آغوش گرفتیم و احوال پرسی.
اتفاقا برادر عزیز "نصرت الله محمودزاده" - رزمنده‌ی قدیمی و نویسنده‌ی امروز که کتاب "شب های قدر کربلای پنج" او، مرا مست و مجنون کرده و خدا رو شکر افتخار دوستی با او را دارم - آن جا بود و اون که با آقای علایی دوستی دیرینه داشت، در وصف خدمات وی در جنگ سخن گفت.

من هم بدون اهمیت به آن چه در وبلاگ نوشته بودم و به احترام خدمات و سابقه‌ی درخشان ایشون در دفاع مقدس، همچون بسیجی ای ساده در برابر فرمانده ای بزرگ، گفتیم و گپ زدیم و خندیدیم!

این عکس هارم می ذارم که بعضی کوته اندیشانی که به جای دین حزب دارند، فکر نکنند ما مثل اونا عقده ای هستیم!
انتقاد و پاسخ به جای خود، احترام و ادب هم جای خود.

حمید داودآبادی - نصرت الله محمودزاده - حسین علایی - رضا مصطفوی

بدون شک خطا و اشتباه امروز من، نباید باعث شود که عده ای ساده لوحانه، همه‌ی گذشته و سابقه‌ی مرا زیر سوال ببرند و به آن هم شک کنند!

همین جا از سردار علایی و هر کس دیگری که در نوشته هایم از او انتقادی کرده و یا درباره اش چیزی نوشته ام، از طبرزدی گرفته تا مخملباف، اصغرزاده، کرباسچی، نوری زاد، موسوی خوئینی، یوسفی اشکوری، محتشمی پور و ... اگر خدایی ناکرده از طریق انصاف - ولو ذره ای - خارج شده ام، عذر خواسته و حلالیت می طلبم؛ که هیچ مد نظرم نبوده و نیست جز ادای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر که خود بیش از همه محتاجم تا کسی نهیبم زند.

و صد البته، این حلالیت طلبی، فقط و فقط برای حق و ناحق کردن و خروج از حدود انصاف است وبس، وگرنه همچنان بر مواضع خویش پایبندم و همچون دفاع مقدس، جز طریق حق ولایت پیش رو ندارم و به لطف خدا عاقبتی جز آن نخواهم داشت.

فقط امید دارم دوستان و حتی دشمنان، خطا و اشتباه بنده را گوشزد کنند، تا خدایی ناکرده به سرنوشت برخی تندروها که از امام و ولایت نیز جلو زدند و شدند آن چه دیدیم که سر از آغوش غرب و دشمنان دیروزشان درآوردند! دچار نشوم، که سخت محتاج امر به معروف و نهی از منکرم.

امید که خداوند غفارالذنوب، همه مان را در سایه‌ی کتاب الله و عترت خویش، راه راست هدایت فرماید و عاقبت به‌خیر از دنیا رخت سفر بربندیم.

بدجوری باختی دکتر حسین علایی!

پاسخ دکتر حسین علایی

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به خاک پای پدران و مادرانی که شهیدان، از دامان آنان به معراج پرگشودند.

خبر بسیار ساده بود و چه بسا تکراری:
"درگذشت مادر و همسر شهیدان ولی زاده
مادر و همسر شهیدان ولی زاده، به علت بیماری، به رحمت ایزدی پیوست.
خانم "زینالی" همسر شهید "حاج بابا ولی زاده" است که در سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسید.
این مادر صبور و فداکار پس از همسر، سه فرزند دیگرش امیر، اصغر و اکبر ولی زاده را نیز در دفاع از اسلام و انقلاب اسلامی تقدیم کرد.
امیر ولی زاده درسال ۶۳ در عملیات بدر، اصغر ولی زاده در سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ و جانباز اکبر ولی زاده در سال ۶۹ حین ماموریت به شهادت رسیدند."

 

به همین سادگی ...
و البته هیچیک از فرزندان او، در دوبی و به طرز مشکوک! به شهادت نرسیده اند بلکه مادر فداکار، عاشقانه و خالصانه عزیزانش را تقدیم اسلام کرده است.

میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است

این روزها که برخی به در و دیوار می زنند تا مدرک ایثار و شهادت برای خود و فرزندشان تهیه کنند!
همین روزها که اگر جانبازی عزیز و فقط با هفتاد درصد جانبازی و آن هم فقط با تایید ریاست معظم بنیاد جانبازان! فوت کند، به عنوان شهید شناخته و ثبت می گردد.
این ایام که اگر هر عزیز از نیروهای مسلح به این گونه افتخار شهادت نائل گردد، حداقل یک درجه و رتبه برایش بالاتر ثبت می کنند.
این ایام که ...

شیرزنی چون همسر شهید حاج بابا ولی زاده که خالصانه و بدون هرگونه چشمداشتی، سه گل زیبا و جگرگوشه خود را که در دامان پاک خویش پرورانده و به راه اسلام، انقلاب، ولایت و دفاع از مملکت، به قربانگه می فرستد، چه جایگاه و حکمی دارد؟!
در قاموس بنیاد جانبازان، چند درصد به حساب می آید؟!
در قاموس اداری و سازمانی، چه رتبه و جایگاهی پیدا می کند؟!
اهدای هر شهید که هر کدام آن، قلبی عظیم را به آتش می کشد و جانی سخت را به سوگ می نشاند، چند درصد محاسبه می گردد؟
شهید محسوب می شود یا ...؟!

و صد البته که خانواده معظم و معزز شهدا، که همه داشته خویش را در طبق اخلاص نهادند و هم امروز، خالص تر و بسیار پایدارتر از آنان که غرور سابقه گذشته، مغرورشان ساخته و کرده و ناکرده خویش را فدای فرزند ناخلف و لندن نشین خویش نمودند، و ماهانه 14 میلیون تومان ناقابل از بیت المال مسلمین در کام آن ریختند، نه نیازی به این القاب و جایگاه مادی دارند و نه اصلا به آن فکر می کنند.
چرا که این عزیزان که هر روز شاهد رحلت یک یکشان هستیم، آگاهانه با خدای خویش معامله کردند و به پای آن، جگرگوشه خویش فدا کردند و خود صابرانه به امید رضایت پروردگار ایستادند و لب به گله و شکایت نگشودند.
 
به راستی امروز که اگر پدر، عمه، پسرخاله و پدرزن فلان عنصر سیاسی، وزیر و وکیل اسبق، دارفانی را وداع گوید، همه و همه از وزرا، وکلا، فوتبالیست ها و حتی هنرپیشگان و دیگرپیشگان! برای عرض تسلیت ویژه و دوقبضه، با ارسال دسته گل های فراهم آمده از بیت المال، از یکدیگر سبقت می گیرند، چرا در مراسم خانواده معظم شهدا، همواره ناظر غیبت بی علت هرگونه مسئولین دولتی لشکری و کشوری هستیم؟!
و صدالبته هرچه به انتخاباتی مهم از جمله ریاست جمهوری نزدیک شویم، شاهد چفیه بر سر کردن فلان دکتر و فلان فرتوت سیاسی هستیم، که حریصانه به آسایشگاه جانبازان و دیدار با خانواده شهدا می شتابند!
واقعا خانواده شهدا چشم و چراغ ما هستند یا فک و فامیل فلان رئیس و مدیر و ...؟!
یادمان نرود نشود:
"الم یعلم بان الله یری؟"

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند روز پیش اعلام شد:
"در پانزدهمین جشنواره کتاب دفاع مقدس، کتاب "از معراج برگشتگان" رتبه آورده است."
از همان اول شک کردم؛ چون تاکنون به اساس این جشنواره شک داشته و دارم، ولی این بار شکم بیشتر شد.
 چرا؟
بفرمایید:
به نظر بنده، اساس وجودی جشنواره کتاب دفاع مقدس، غلط است!
هر ساله جشنواره "کتاب بین المللی سال جمهوری اسلامی" با برنامه ریزی و به خصوص داوری ای کاملا علمی، برگزار می شود که جدای از مقدار بالای جوایز و هدایای آن، با توجه به بین المللی بودنش، نویسنده کتابی که از آن جایزه بگیرد، در دیگر کشورها نیز جایگاه علمی خاصی خواهد داشت.
 اگر مثلا من کتابم را به دبیرخانه جشنواره کتاب سال ببرم – که یک بار بردم – نمی پذیرند و با اکراه می گویند:
"شما کتابت رو ببر جشنواره کتاب دفاع مقدس."
و به لطف برخی حضرات، جای فرهنگ دفاع مقدس در چنین جشنواره ای علمی، فرهنگی و بین المللی، کاملا خالی است!
و تازه، اهل علم و فن، به آثار منتخب جشنواره های دفاع مقدس به چشم آثاری غیرعلمی و منتخب سلیقه ای داورانی غیرعلمی تر از خود آثار! نگاه می کنند؛ و کاملا هم حق دارند!
صرف داشتن دو سه تا مدرک از دانشگاه آزاد! به هیچ وجه ملاک علمی بودن جشنواره نمی شود.

چند سال پیش چند تا از دوستان که متاسفانه در دام داوری همین جشنواره ها افتاده بودند، به اصرار از بنده خواستند تا به جمع خودمانی شان! بپیوندم.
من که با زیر و بم آنان به طور کامل آشنایی داشتم و می دانستم همیشه باندی خاص کارها را به اصطلاح داوری می کنند و همواره نیز داورها در بدعتی زشت - که نه در هیچ جای دنیا و نه در هیچ برهه تاریخی فرهنگی بشریت سابقه ندارد! - به صورت ضربدری به همدیگر جایزه های آن چنانی می دهند! خود را آلوده بدهکاری و حق الناس نساخته، از این کار شدیدا امتناع کردم.
و الحمدلله تا امروز به هیچ وجه آلوده این گونه بازی ها نشده و در این گونه داوری آثار دیگران، شرکت نکرده ام.

یکی از ایراداتی که همواره داشته و دارم، این است که:
چرا وقتی کتابی رتبه می آورد و برنده می شود، نام کسی که مثلا آن را تولید کرده خوانده و همه جایزه به او تعلق می گیرد؟
 مثلا خانمی رفته سراغ رزمنده ای، ضبط صوت را روشن کرده و خاطرات او را ضبط کرده؛ آن را داده به یک نفر دیگر پیاده کرده؛ فرد دیگری آن را فقط ویرایش املایی کرده چون همه کتاب با لحن و لهجه و بیان کامل گوینده منتشر شده و حتی پاورقی های کاملا ضعیفی دارد که نگارنده فقط هر کدام را متوجه شده، نوشته.
آن وقت کتاب "کوچه نقاش ها" مجموع خاطرات ارزشمند رزمنده و فرمانده بزرگوار "سیدابوالفضل کاظمی" به عنوان کتاب برتر شناخته می شود، ولی! نام خانم "راحله صبوری" خوانده شده و سکه های طلا تقدیم ایشان می گردد!
حالا پیدا کنید جایگاه صاحب اصلی خاطره را!
این قضیه مال دیروز و امروز نیست. این ماجرا به صورت قانونی نانوشته در بین داوران رسم شده است!
 علتش چیست؟
خب معلوم است، خود حضرات غالبا این کاره اند و در هر جشنواره ای چند تایی سکه نوش جان فرموده اند!

کاری ندارد. کافی است پانزده دوره جشنواره کتاب و از آن بدتر "ربع قرن کتاب دفاع مقدس" و باز از آن واویلاتر "جشنواره مطبوعات دفاع مقدس" را مرور کنید. اسامی همه داوران و برندگان را بگذارید کنار هم، تا به نتایج جالبی بربخورید!
 آن وقت می گویند:
"مردم با فرهنگ دفاع مقد س قهرند ..."
نخیر!
مردم با شما قهرند، که با نیت های ناپاک و به راحتی نوش جان کردن یک لیوان آب، حق الناس را زیر پا می گذارید و به نام ارزش ها و دفاع مقدس، مرتکب زشت ترین اعمال می گردید!

 یکی دو سال پیش در یکی از همین جشنواره های کتاب، دوستی عزیز داور شد. به من هم اصرار کرد که در جمع شان شرکت کنم.
خندیدم و گفتم: "من نان حرام نمی خورم و به تو هم نصیحت می کنم نخور."
که خیلی بهش برخورد.
 بعد از اعلام اسامی منتخبین داوران، جلویش را گرفتم و گفتم:
"چرا فلان کتاب که حاصل خاطرات و خطرات فلانی است، سکه هایش را به فلان کس دادید؟"

برگه ای از جیبش درآورد که امضای همه داوران و دبیر جشنواره پای آن بود مبنی بر این که:
"وقتی این اتفاق می افتد و اثری برنده می شود، جایزه آن به طور عادلانه دو قسمت می شود. نیمی به صاحب خاطره تعلق می گیرد، و نیم دیگر به کسی که آن را ضبط و تالیف کرده."
با تعجب گفتم: "خب این هم که حرف من را می زند!"
که او گفت:
"بله. این قراری بود که در آخرین جلسات گرفته شد، ولی در همین مراسم آقای "..." مرا کشید کنار و گفت: آن صورت جلسه را فراموش کن. و شد این که دیدی!"

حالا شما توقع دارید من لبخند بزنم و تشکر هم بکنم؟!
 صدبار به این حضرات مثلا فرهنگی جشنواره باز، پیشنهادی داده ام که متاسفانه چون دیگر جشنواره برای شان عادت و برای برخی نیز "نون دونی" شده، حاضر نیستند حتی فقط به عنوان پیشنهادی ساده، به آن فکر کنند.

حضرات دور هم جمع شدند، چند میلیارد تومان ناقابل بیت المال را برباد دادند و مثلا جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس براه انداختند.
وقیح ترین عمل ممکن که در جشنواره های غربی و صهیونیستی هم مشابهش را نمی توان یافت، صورت گرفت!
داوران به کتاب های همدیگر جایزه های کلان دادند!
این که کسی نگفت "چرا"، بماند بین مدیران ارشد و یوم القیامه که باید جواب حق و ناحق شدن ها را بدهند.
 جالب است در بین داوران، فقط یکی از خانم ها - که اتفاقا دیگر داوران بنابر رسم خودشان به کتاب او نیز رتبه داده بودند - غیرت به خرج داد و در بین مثلا مردان اعلام کرد:

"چون من خودم داور هستم، درست نیست کتابم جایزه بگیرد. یا باید از داوری کنار بروم، یا باید کتابم حذف شود."
و چون مدت ها بود حقوق داوری گرفته بود، در اوج غیرت و مردانگی، کتاب خود را حذف کرد و از ده ها سکه طلا گذشت.
 در آن مثلا جشنواره، به کتابی که 25 سال قبل فقط در تیراژ 2000 نسخه چاپ شده و دیگر خبری از آن نبوده و نیست، جایزه دادند. حتی نکردند به بهانه تجلیل، آن را تجدید چاپ کنند.

 به حضرات گفته و می گویم:
این جشنواره بازی ها و پخش بی رویه و بی قانون و رفاقتانه سکه، نه تنها اندک تاثیری بر گرایش نسل جوان به کتاب های دفاع مقدس ندارد، که نتیجه معکوس هم دارد.
چرا؟
حضرات در مراسمی که مهمانان و حاضرینش دعوتی هستند، کتاب ها را انتخاب می کنند، جایزه را می دهند و درش بسته می شود تا سال بعد!

حتی صدا و سیما حاضر نیست به اندازه جشنواره گاو شیرده و خرما و ... برای آن ارزش قائل شود! و به بهانه جشنواره، به معرفی کامل کتاب، نویسنده، گزارش کامل جشنواره و ... بپردازد!
مخاطبین هم که اصلا خبر کوچولوی آن را لای اخبار درشت اختلاس و زدو بند سیاسی و ... نمی بینند که بخوانند.

مطبوعات هم که قربان شان بروم، هیچ کدام به این بهانه بخش هایی از کتب منتخب را منتشر نمی کنند تا هم ادای دینی به فرهنگ دفاع مقدس کرده و هم مخاطبین را به سمت آنها سوق دهند.
 کافی است حضرات فقط یک کم به خود زحمت بدهند و طرحی را که می گویم اجرایی کنند.
نان عده ای سودجو بریده می شود؟ به درک.
اگر قرار است نانی در خون شهدا زده و خورده شود، می خواهم کوفت شان شود و راه گلوی شان را بگیرد!
 به جای پخش بی قاعده و رویه سکه های زر-  آن هم در این بالا بودن نرخ سکه - فقط کافی است جایزه آثار منتخب را این گونه اعلام کنید:
"از طرف فلان بنیاد یا سازمان، کتاب منتخب در تیراژ مثلا ده هزار نسخه (آن هم برای 75 میلیون جمعیت کشور!) منتشر می شود."

یا مثلا اعلام گردد:
"این اثر به زبان های مختلف ترجمه شده و با حمایت فلان ارگان یا وزارت خانه - که وظیفه اش فقط و فقط ترویج فرهنگ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است - منتشر شده و در کشورهای مختلف توزیع می گردد."

 می دانید ثمرات این کار چیست؟
1 - کتابی که فقط 2000 نسخه تیراژ داشته، حالا در چند ده هزار نسخه منتشر و توزیع می شود و به دست مخاطبین بیشتری می رسد.
2 – ناشر از حمایت مالی بهره مند می شود و ضمن سودآوری از این طرح، تشویق شده و کتاب های از این دست را بیشتر منتشر می کند.
3 – نویسنده کتاب هم به حق التالیف قانونی خود می رسد که چه بسا مقدارش از سکه هایی که قرار است به او بدهند بیشتر هم بشود!
همین 3 هدف را که با یک تیر می توان زد، داشته باشید تا بقیه داستان.

 یکی دیگر از بدعت های زشت همین حضرات مثلا داور برای این که کلاس کار خود را بالا ببرند یا روی کسی مثل من را کم کنند تا پررو نشود و حالش را بگیرند، این است که اعلام کنند:
"هیئت داوران در این رشته هیچ اثری را لایق دریافت جایزه اول نشناخت!"
 شما وقتی مسابقه ای ورزشی، فرهنگی یا هر چیز دیگر برگزار می کنید، مگر می شود بگویید: "نفر اول نداریم ولی دوم و سوم داریم"؟!

مگر نه این که شما باید از تعداد آثار موجود، اول، دوم و سوم را شناسایی و معرفی کنید؟
تازه مگر درجه علمی هیئت داورانتان چقدر بالاست که این ادعا را می کنید؟!
 دوست دارید سابقه هر کدام شان را بررسی کنیم؟

دو تای آنها که نوشتن را زیر دست خود بنده یاد گرفتند و با لفاظی استاد استاد به بنده، رسیدند به جایی که حالا بنشینند و آثار دیگران را داوری کنند و هیچگاه آثارشان را در حد بالا ندانسته و نمی دانم. یعنی تاکنون اثری درخور و شایسته از خودشان ارائه نداده اند که بشود گفت "تا حدودی اهل فن هستند" چه برسد جایگاه مهم داوری آثار دیگران!
 دوتای دیگر هم که فقط مطبوعاتی هستند و متاسفانه داوری کیلویی و سلیقه ای شان را از نزدیک در جشنواره مطبوعاتی، که باندی و گروهی به نام دفاع مقدس برگزار می کردند، دیده ام.

مقالات و متون را از روی اسم افراد رتبه می دادند! مثلا تا اسم فلانی را می دیدند، با حالتی چندشی، اثر را به کناری پرت می کردند و حذف می کردند. بدون اینکه خطی از آن را بخوانئد!

 یک بار هم که وقاحت را از حد گذراندند.
لیستی توسط پاچه خواری بی حیا تهیه شد، و شبانه در خانه مثلا داوران برده شد - که اتفاقا برخی از همان ها جزو داوران کتاب امسال هم بودند - آنها هم حتی زحمت خواندن آثار را به خود نداده، زیر لیستی را که فلانی نوشته بود، امضا کردند.

و مطمئنان نان به ظاهر حلال حق داوری! را هم در شکم زن و بچه های شان ریختند! که بعدا در فتنه 88 ثمره اش را دیدند!
 از اینها گذشته، ننگی که بر کتاب مظلومم تحمیل شد!
متاسفانه افرادی که تا پیش از این نظرات و خصومت های کاملا شخصی خود را در داوری های شان اعمال می کردند، و طی دو سه سال گذشته جزو لشگریان ابرهه جنبش سبز لجنی بودند، این بار عقده خودشان را از بنده حقیر قدری خالی کرده، و احساس پیروزی و آرامش یافتند!

 جالب هم این جاست که غالبا با لبخندی ساختگی و احترامی تصنعی تر! برخورد می کنند؛ غافل از این که از نگاه و نظرشان به کارهایم و خودم، کاملا مطلع هستم.

 داورانی که اکثر آنان را جنبش سبزی ها تشکیل می دادند و متاسفانه توانستند عقده دیرینه شان را سر کتابم خالی کنند:
احد گودرزیانی
رضا رئیسی
سعید علامیان
فریبا طالش پور
فریبا نظری

 عیبی ندارد بگذار اینها هم لختی آرامش یابند و فکر کنند بالاخره توانستند روی من را کم کنند. به قول قدیمی ها: "عاقلان دانند!"

همین جا اعلام می کنم که برای من ننگی بس عظیم بود و اگر می دانستم اینها قرار است کتاب "از معراج برگشتگان" را که مطهر به ذکر خاطراتم از دوستان عزیز و شهیدم است تورق کنند و در تراوزی ناقص مثلا داوری خویش قرار دهند، مطمئنا آن را از دست ناپاکشان می ربودم تا این ننگ بر پیشانی کتاب ننشیند!

اگر می دانستم یک مشت کارنابلد که فقط بلدند زیر چادر دیگران! کرور کرور آثار ثبت و ضبط شده دفاع مقدس را از فلان ارگان به یغما ببرند و در خانه محبوس کنند و یا مصاحبه خصوصی همسر محترم فلان شهید را که با اصرار و مخ زنی فراوان درباره روابط خصوصی و رفتار شخصی همسر شهیدش در خانه بیان کرده، تکثیر کرده و به هر چه کنگره و بنیاد و ستاد و ... با قیمت کلان بفروشد، اجازه نمی دادم کتابم را آلوده به نگاه ناپاکش کند!

 این را می گویم و انزجار خود را از این خبر که کتاب "از معراج برگشتگان" به انتخاب این افراد به عنوان دوم شناخته شده، چون گفتند اول ندارند! برای این که چشم نداشتند این اثر را ببینند و خواستند هر طور که شده زهر خود را بریزند، اعلام می کنم.

 شما هم اصلا به این رتبه های ساختگی نگاه نکنید، که فقط برای خود این حضرات ارزش دارد و بس!

 فقط یک نفر از داوران را به لحاظ سوابق عالی فرهنگی، علمی و صداقتش قبول دارم و هرآن چه نظر داده باشد می پذیرم، و آن "حجت الاسلام سعید فخرزاده" است زیرا همان قدر که از نزدیک با آثار دیگر داورها آشنا هستم، با آثار او نیز به خوبی آشنا هستم.

[ ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب