خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
من برگشتم برادر، سلام علیکم

(اینو دیگه با هلهله و شادی به سبک خودم بخونید)
جاتون خالی عجب چیزی بود امروز!
اصلا مسعودِ بی حاشیه، یعنی مسعود مُرده!
شکر خدا امروز هم یه نفس کنار مسعود کشیدم و صد شکر به درگاه خدا کردم که زنده موندم!

امروز اول کاری، یه گوسفند زدن زمین که چشم بد و نظر سوء و ... از فیلم دور بشه.
ولی فکر کنم یا گوسفندِ مریض بوده، یا ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%283%29.jpg


با وجود جالب و جذاب بودن صحنه ها، که مسعود آنچنان در فکرش ساخته و پرداخته کرده که انگاری جدی جدی کربلای پنجه، عدم اجازه انفجارات بزرگ و ندادن مهمات لازم، باعث شد صحنه ها رو خیلی سرد و سخت بگیرن. شاید بعدا به ضرب و زور کامپیوتر، یه رنگ و لعابی بهش بدن.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%287%29.jpg

 

به مسعود گفتم، اول فیلمت بنویس:
"با اجازه بزرگترا و مسئولین امر، شهدای کربلای پنج را، نه تیر دوشکا و گلوله مستقیم تانک، که اونها رو برق گرفت و مُردند!"

مسعود رو ولش کن. اون که همچین حال میکنه که شکر خدا مهمات بهش ندادن! وگرنه همون طور که خدابیامرز جواد شریفی گفت و می خواست، دوتایی می خوردند تنگ هم، شهرک و سینما و بازیگرا رو با هم می ترکوندن!

امروز یه اتفاق کوچولو هم افتاد که زیاد گفتنی نبود.
همون بود که گفتم گوسفنده مشکل داشت دیگه.
حالا بعدا میگم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha.jpg

بابک برزویه عکاس فیلم - سیدمحمود رضوی تهیه کننده - حمید داودآبادی


ولی خوش به حال سالن های سینما!
فکر کنم از الان همه خودشون رو آماده کردن واسه معراجیها.
این همه فیلم معناگرا، روشنفکری، شونه تخم مرغی و ... نه به سینما رونق داد، نه به مخاطبین حس و حال!
مگر اینکه مسعود دوباره یه چیزی بسازه که خون توی رگ نیمه جون سینما جاری کنه!
خدا خیرش بده.

بسه دیگه. اینو نوشتم تا دوستایی رو که دیشب منو توی خشاب چهل تایی نماز شبشون (البته توی رختخواب گرم) جا دادن، از غصه دربیارم.
اونایی هم که بهم اس.ام.اس دادن که "نمُردی؟ هنوز زنده ای؟" حالشون گرفته بشه که
"حمید زنده است، تا مسعود زنده است!"
بتّرکه چشم حسود و بدخواهامون!

[ ۱۳٩٢/۱۱/۳ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
من رفتم برادر، خداحافظ ...
(خط بالارو با تُن صدای شهید آوینی بخونید)

با اجازه همه دوستان و عزیزان، این بنده حقیر خداوند، عازم سفری سخت و خطرناک هستم که بازگشت از اون شاید بعید باشه!

خلاصه اگه ما رو ندیدید، فکر نکنم چندان براتون مهم باشه!
به قول شهید عزیز "سعید طوقانی" که ته وصیت نامش نوشته بود:
"هر کس از من هر بدی ای دیده، حقش بوده"!

خواستم از همه حلالیت بطلبم.
اگر حلال کردید که هیچ، اگر هم حلال نکردید، مجبور میشین حلالم کنید!
چون دلتون برای خونوادم میسوزه!

بنده حقیر، بنا بر وظیفه شرعی خود، حلالیت طلبیدم و امید دارم خداوند رحمن و رحیم این بنده عاصی درگاهش را ببخشد و بیامرزد.

هیچوقت تا این اندازه، مرگ را به خود نزدیک احساس نکرده بودم!
وای که سردم شده!
لرز بدنم رو گرفته!
دست خودم نیست. شدم عین شب عملیات رمضان که یه دفعه ... گرفت!

خب ترسیدم، مگه چیه؟
شما اگه بفهمید دارید سفری بی بازگشت می روید، قالب تهی نمی کنید؟ نمی ترسید؟
خالی نبندید دیگه!
همین الان اگه بهتون بگم:
شما به جای من تشریف ببرید!
همتون یخ می کنید و پا میذارید به فرار!

دروغ می گم؟
باشه عیبی نداره.
حق با شما شرّ بخوابه!
خلاصه اگر مرا ندیدید، حلال کنید که سخت محتاج دعای دوستان هستم.

فردا قراره برم جایی، "در" که هیچی، "دروازه" شهادت رو باز کردند!
ولی چه فایده، بنیاد شهید نه شهید حساب میکنه نه حق و حقوقی به خانوادم میده!

احساس عجیبی دارم.
مثل شب های عملیات کربلای پنج!
مثل شبهای سخت سه راه مرگ ...

راستش روو بخوایین، بدجوری ترسیدم ولی مجبورم برم.

حلالم کنید و دعا کنید خدا به بچه هام رحم کنه و دوباره بیام توی این صفحه فیس بوک براتون بنویسم، عکسام رو بذارم و پز بدم!
مطمئنم خیلی دلم براتون تنگ میشه.

خدا کنه توی اون دنیا (که قطعا من جام توی بهشته!) وای فا و اینترنت و فیس بوک باشه!
فقط خدا کنه مخابرات ردش رو نزده باشه که فیلترش کنه.
عیبی نداره سایفون به اونجا هم میرسه!
خلاصه خوش و بش با حوری و قوری و یار و دلبر ... فیس بوک هم میخواد دیگه!

اصلا فیس بوک و اینترنت مال جهمنی هاست که حوری گیرشون نمیاد، گیر بدن به حوری های بهشتی و فیض مجازی ببرن!
مگه آدم با حوری هایی که روزیش شده، چت می کنه؟!
خب راحت عین آدم باهاشون گپ می زنه دیگه!

وای؛ این دم آخر عمری، چقدر بی حیا شدم.
خدا منو ببخشه.

داشتم می گفتم که اگر دیگه منو ندیدید، حلالم کنید که سفری سخت و پر خطر در پیش دارم که معلوم نیست برگشتی در اون باشه!

...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
کجا میرم؟
خب دارم میرم بمیرم!
آخه فردا قراره برم سر صحنه فیلم "معراجیها"!
ساخته دوست قدیمی و برادر ارزشی و لرزشی! مسعود دهنمکی!
نمیدونم این پدرآمرزیده چه برنامه ای واسه من بدبخت داره که چند وقته گیر داده هرجوری هست، این روزای آخر برم شهرک سینمایی دفاع مقدس و سر صحنه هاش باشم.

بدجوری میترسم.
مسعود یه جورایی شده!
نه! نور بالا نمی زنه!
بوی فرشته هارو میده!
کدوم فرشته؟
...
یا حضرت عزرائیل ... خودت منو از دست مسعود نجات بده ...
[ ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۳:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
این که یک مشت تروریست وحشی و تندروی سلفی، به ظاهر با دغدغه اسلام و در اصل برای نابودی اسلام، از گوشه و کنار دنیا، از افغانستان گرفته تا قلب اروپا و آمریکا، جمع شده اند در سوریه تا به نام اسلام، هر جنایتی مرتکب بشوند تا هم این دین مظلوم را خدشه دار کنند و هم با هدف قراردادن قلب مقاومت در سوریه و لبنان، ضمن تامین امنیت رژیم صهیونیستی، دشمنان دیرینه اسلام را دل شاد کنند، حرفی نیست؛ ولی:
راستش من که نگرفتم منظور از انتشار این خبر، چی بود!

"خبرگزاری فارس: بدعت جدید داعش: تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر، ممنوع
به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس از دمشق، تروریست‌های «داعش» یا همان امارت اسلامی در شام و عراق، به منظور جلوگیری از تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر، به مدرسه «یوسف حزوانی» در ریف حلب واقع در شمال سوریه، یورش برده و آن را تصرف کردند.
این مدرسه در محله «طریق الباب» قرار دارد و داعش با حمله به آن، تمام 20 کادر آموزشی آن را اخراج کرد تا از تدریس معلمان مرد برای دانش‌آموزان دختر در مرحله راهنمایی و متوسطه جلوگیری کند.
همچنین داعش ضمن تعطیل کردن مدرسه حزوانی، اعلام کرد که این مدرسه از این پس کاملا دخترانه خواهد بود."
خبرگزاری فارس 10/8/1392

http://davodabadi.persiangig.com/khabar.jpg

- یعنی اینکه با این کارشان، یک بدعت در دین اسلام آوردند؟!
- یعنی کار بدی مرتکب شدند که گفتند "معلم مرد نباید برای دختران دوره راهنمایی و دبیرستانی درس بدهد"؟!
- یعنی این که یک مرد نباید برای دخترهای جوان راهنمایی و دبیرستان درس بدهد، "بدعت" است؟!
- یعنی این که یک مدرسه کاملا دخترانه بشود، کار بدی است؟!
- یعنی واقعا کار خیلی زشت و بدی مرتکب شدند که گفتند: "معلم مرد نباید برای دختران دوره راهنمایی و دبیرستانی درس بدهد"؟!
- یعنی ما هم که از سال 1357 و با پیروزی انقلاب اسلامی، اجازه ندادیم معلم مرد در مدارس دخترانه تدریس کند، کار خیلی بدی مرتکب شده ایم؟!
- یا اینکه چون آنها این جوری اعلام کردند، کار بدی شده؟!

باور کنید من تحملش را دارم!
درست است که شاید عقلم به اندازه برخی عقلای سیاسی که هر روز یک جور حرف می زنند و "دیانتشان مثل سیاستشان شده" نرسد!
اگر چیز دیگری هست که من تا امروز حالیم نشده، بگویید تا خیال من هم راحت شود!!!
[ ۱۳٩٢/۸/۱۱ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
31 شهریور 1359، با دستور صدام حسین رئیس جمهور معدوم عراق و با حمایت قدرتهای جنایت کار شرق و غرب، ارتش بعث عراق فرودگاه ها، مراکز اقتصادی و حساس و اماکن مسکونی جمهوری اسلامی ایران را بمباران کردند و با این تجاوز و جنایت، یکی از طولانی ترین جنگها و جنایات قرن بیستم را رقم زدند.

از آن روز به بعد، 31 شهریور یاد آور آن ایام تلخ و دردآور است که شهرهایمان یکی پس از دیگری به اشغال متجاوزین درآمد و سرانجام با فداکاری و شهادت بسیاری از ملت ایران، توانستیم آنها را آزاد کنیم، دشمن را به پشت مرز برانیم و یک وجب از خاک پاک میهنمان به دشمن ندهیم.
همه اینها درست، ولی:

چه کسی سالگرد تجاوز به کشورش را تبریک می گوید؟!
که این روزها در رادیو و تلویزیون و پیامکها، همه این ایام را به همدیگر تبریک می گویند؟!!


از آن بدتر، این بدسلیقگی هاست:
این یادمان، متعق به سربازان آمریکایی در نبرد "یوجیما"ی ژاپن است که در آمریکا ساخته شده و همه ساله در کنار آن مراسم یادبود برگزار می شود.

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%282%29.jpg

جالب اینجاست که هم عراقی ها، و هم ما، از این طرح کپی کرده و پرچم کشور خود را بالای آن به اهتزاز درآورده ایم!

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%281%29.jpg

یعنی واقعا باید پذیرفت که ما، دوتا طراح و گرافیست وطنی نداریم؟!
[ ۱۳٩٢/٦/۳۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
"عبدالحلیم خدام" متولد 1311 (1932 میلادی) شهر بانیاس سوریه، بیش از 40 سال، نزدیکترین دوست، همرزم و معاون اول حافظ اسد رئیس جمهوری فقید سوریه بود. حافظ اسد به خدام شدیدا اعتماد و اطمینان داشت و از او به عنوان مورد اطمینان ترین دوست و سیاستمدار یاد می کرد و همواره از مشورتها و کمکهای وی بهره می برد. چرا که به اعتقاد حافظ اسد، عبدالحلیم خدام خود و خانواده خویش را کاملا وقف کشور سوریه و حکومت آن کرده بود و از دریغ جان و مال برای رهبر آن ابایی نداشت! و این تصویری بود که خدام بیش از چهل سال از خود و خانواده اش در مقابل دیدگان اسد و ملت سوریه ساخته بود.

خدام چنان به حافظ اسد نزدیک بود و آن قدر نسبت به او ابراز وفاداری نشان داده بود که از وی به عنوان "الحرس القدیم" (محافظ قدیمی) یاد می شد.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam%20%285%29.jpg


طی چهل سال همراهی خدام با دولت سوریه، همواره نقش اصلی او در مهمترین حوادث و بحرانها به چشم می خورد. و این بر اعتماد حافظ اسد به او می افزود. خدام در حکومت سوریه جایگاه ویژه ای داشت و مسائل مهمی چون فعالیت امنیتی نظامی و حضور ارتش سوریه در لبنان، مستقیم زیر نظر او انجام می شد.

در بحرانهایی همچون بسیاری حوادث لبنان و ... که بعدها برای سوریه مشکل ساز شد، همواره ردی از عبدالحلیم خدام به چشم می خورد. بحرانهایی چون سرکوب تظاهرات مخالفین در شهر "حما" در سال 1363، حوادث و حملات تروریستی و انفجارها در لبنان، ترور مخالفین دولت سوریه در داخل و خارج کشور و ... همان اتفاقات و توطئه ها بود که بعدها دستاویز کشورهای غربی و عربی برای مقابله با حکومت سوریه گردید.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam%20%286%29.jpg


سال 1384 هنگامی که خدام از سوریه گریخت و به آغوش غرب پناهنده شد، اعلام کرد که نه امروز، بلکه از سالیان دور نقش یک نفوذی فعال را در کنار حافظ اسد و در قلب حکومت سوریه ایفا کرده است!

شاید اگر امروز حافظ اسد زنده بود، اصلا باورش نمی شد یارغار و دوست دیرینه اش، دهها سال عامل نفوذی دشمن صهیونیستی و غرب در کنار او بوده تا ضمن بحران آفرینی برای سوریه، سری ترین اطلاعات کشور را نیز با افتخار و شادمانی تحویل دشمنان سوریه بدهد و سرانجام با خوشحالی و لبخند بر لب، به آغوش غرب پناه برده و با افتخار از خیانت و جاسوسی خود به عنوان خدمت به اربابانش یاد کند!

غافل از آنکه برای سیاست بازانی چون عبدالحلیم خدام، پیشتر و بیشتر از آنکه منافع و مصلحت کشور و دین مطرح باشد، منافع خانواده و فرزندان مطرح و هدف بوده است. و همین موضوع آنان را به این عاقبت کشانده که وطن و آرمانهایی را که چه بسا روزگاری برای رسیدن به آن مبارزه کرده و دیگران را نیز تشویق به مبارزه می کردند، فدای مصالح خانوادگی و فرزندان خویش کنند! 

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam.jpg


چه بسا عبدالحلیم خدام طی دهها سال حضور در مهمترین پست حکومتی سوریه، بخصوص در دهه 60 میلادی که استاندار قنیطره بود و در جنگ با اشغالگران صهیونیست شرکت کرد، در معرض خطرناکترین حملات تروریستی نیز قرار داشته که تصور حافظ اسد و دیگر سیاستمداران این بوده که خدام در راه استقلال و شرافت سوریه از بذل جان دریغ ندارد و با افتخار آماده فداکاری در راه وطن خویش است!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
زمان جنگ، یک عده که در شهر و در مساجد، جاخوش کرده بودند و یا در صفوف اول نماز جمعه تهران فریاد می زدند : "جنگ جنگ تا پیروزی"، یک بار هم عملا در جنگ شرکت نکردند! چرا که می گفتند:

"خب بسیجی ها و ارتشیها هستند دیگه. وظیفه اوناست که از مرزهای کشور دفاع کنند."
سن و سالشان زیر 16 سال نبود. وضع روحی و جسمیشان هم عالی بود. هیچ دلیل و بهانه ای برای جبهه نرفتن نداشتند.
ولی نرفتند.
و امروز، همانان مدعی بسیاری شده اند!
و چه بسا روز عاشورا و در صحنه کربلا، نه فقط 72 تن، که بسیاری مثلا حزب اللهیِ نمازشب خونِ مومن وجود داشتند و حاضر بودند، ولی فقط تماشاچی بودند. شاید آنها همان هنگام که شاهد شهادت اباعبدالله الحسین (ع) و یا سوختن خیمه ها و آوارگی و اسارت اهل حرم بودند، زیر لب با خود می گفتند:
"خب وظیفه اوناییست که در میدان نبرد حضور دارند، دفاع کنند ..."
و به سادگی از کنار خیلی چیزها گذشتند.

جالبه وقتی تابستان سال 1385 جنگ 33 روزه اسرائیل علیه لبنان شد، خیلی از بچه ها داغ کردند که بروند لبنان.
چند سال بعد وقتی جنگ 22 روزه اسرائیل علیه غزه برپا شد، در میادین اصلی شهر چادرهای جمع آوری کمک و تبلیغات برپا شد.
عده ای دانشجو که حتی سربازی نرفته بودند و پاسپورت هم نداشتند! راه افتادند رفتند لب مرز که مثلا از آنجا بروند ترکیه، بعد سوریه، بعد لبنان و مثلا از آنجا بروند غزه! برای جنگیدن علیه اسرائیل.
عده ای هم در فرودگاه مهرآباد تهران (ترمینال پروازهای داخلی، چون پروازهای خارجی از فرودگاه امام خمینی (ره) انجام می شود!) تجمع کردند و از مسئولین مملکتی درخواست کردند تا ترتیب اعزام آنان به غزه را بدهند!

و امروز ...
وهابیون و سلفیون وحشی، خانه های مسلمانان، مسیحیان و بخصوص شیعیان را در سوریه بر سر اهالیش ویران می کنند، به نوامیس مسلمین تجاوز می کنند، نوجوانان و مردان را به جرم عدم همکاری وحشیانه سر می برند، در کوچه و خیابان گروه گروه مسلمانان را اعدام می کنند، قلب کشته ها را از سینه درآورده و همچون هنده جگرخوار می بلعند! بمب شیمیایی علیه زن و بچه ها استفاده می کنند، مرقد صحابی گرامی پیامبر، حجربن عدی را ویران کرده و نبش قبر می کنند، حرم دختر سه ساله اباعبدالله الحسین (ع) رقیه (س) را هدف بمب و خمپاره قرار می دهند، حرم عمه سادات حضرت زینب (س) را محاصره کرده و برای ویرانی و نبش قبر آن تهدید می کنند و ...
آن وقت نه کسی تجمع می کند، نه کسی کاروان راه می اندازد، نه کسی شعار می دهد، حتی در بازگشت از نمازجمعه در خیابان طالقانی تا میدان فلسطین! و ...

سلفیون از سراسر دنیا هواداران خود را جمع کرده اند، بی شرف های مصری و تونسی و ... به نام "جهاد النکاح" با افتخار زنان و دختران خود را در اختیار جنگجویان سلفی در سوریه قرار می دهند ...
و ما ...!

همه جنایاتی که این بی شرفها می آفرینند، فقط و فقط:
انتقام از فرزندان خمینی است و بس!
بغضی که 35 سال در گلوی آمریکا، صهیونیسم، انگلیس، سردمداران کثیف مرتجع عرب و همه پیروان اسلام آمریکایی داشت خفه شان می کرد، امروز سر باز کرده و دارند تلافی 35 سال ناکامی و شکست را سر مدافعان اسلام ناب محمدی (ص) درمی آورند.
و این جنگ مرز ندارد.
سوریه و لبنان و فلسطین و حتی ایران نمی شناسد!
امروز خبری نشد، شاید فردا ...!

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

زمان جنگ، یک عده بودن که می گفتند:
"خدایا کی جنگ تموم میشه ما اعزام بزنیم بریم جبهه!"

و حکایت امروز زینبیه شام و ما، همین است.
آنان که غیرت دینی شان دستخوش بازیهای روزگار نشده، خودشان به هر سختی و مشقت که باشد، به آن سامان می شتابند و جان خویش فدای اهلبیت (ع) و عمه سادات می کنند.
آنان که رگ غیرتشان خشکیده، چون من و ما! فقط راه به راه هیئت و جلسه می ذاریم، بر سر و سینه می کوبیم و زار می زنیم!
واقعا ما بچه شیعه ها که زیارت عاشوراهای صنف لباس فروشهامون ترک نمیشه، ماه رمضون و محرم پای ثابت مسجد ارک هستیم، یه بار از خودمون سوال کردیم که این اساتید معظم چرا یک بار از جانشان برای آرمانها و اعتقاداتشون مایه نمی گذارند؟

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%283%29.jpg

حتی همون زمان جنگ، بغیر از سعید حدادیان، محمد طاهری، یونس حبیبی، رضا پوراحمد و محمود ژولیده، بقیه اگر خدایی ناکرده باد می زد و می آوردشون جنوب، از دوکوهه جلوتر نمی رفتند.
چهارتا عکس با فلانی که بعدا شهید شد و امروز هم پز اون عکسها و ... خلاص.
بازم دم "بایرام لودر" اخراجیها گرم که حداقل جوگیر شد و دنبال "مجید سوزوکی" توی صحنه نبرد رفت!
که اگر امروز امثال اونا بودن، مثل ما فقط جلسه و هیئت و شعاری نبودند. مردونه کار خودشونو می کردن. بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه.
مثل همه دلاورمردا و غیرتمندایی که این روزها پیکر پاکشون از زینبیه به کشور برمی گرده!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%281%29.jpg

واقعا ما چیمون از سلفی ها و وهابی های هلندی، بلژیکی، چچنی، عربستانی، قطری، ترکیه ای، لیبیایی، انگلیسی و افغانی کمتره که دارن خودشون توی سوریه تیکه پاره می کنن برای اعتقاداتشون؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%282%29.jpg

همونایی که توی این سی سال، باوجود بزرگترین دشمن اسلام یعنی اسرائیل، یک بار حاضر نشدند از جانشون برای نبرد با اسرائیل بگذرند ولی امروز برای جنگ با شیعیان و تخریب مراقد اهلبیت (ع) در سوریه، سلاح به دست گرفتند و وحشتناک و وحشیانه می کشند و غارت می کنند و سر می برند!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh.jpg
خدا ما محبین زبانی اهلبیت (ع) را عاقبت بخیر کند و اهلبیت (ع) را از دشمنان وحشی سلفی و وهابی و دوستان شعاری بی عمل! مصون بدارد.
[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ٥:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ژنرال "امیر دروری" فرمانده ارتش شمال و چندین نفر از افسران عالى‏رتبه‏ی اسرائیل، در پست فرماندهی خود در بیروت مشغول پذیرایی از چندین میهمان بودند: رئیس ستاد نیروهای لبنان "فادی فرم" و رئیس امنیتی بدنام "الیاس حبیقه" فردی بوقلمون صفت، شرور و فاسد که همیشه یک هفت‏تیر، یک چاقو و یک نارنجک دستی با خود حمل مى‏کرد. او سربازان سوریه را مى‏کشت و گوش آنها را قطع کرده و تسبیح وار از رشته سیمی که در خانه‏اش آویزان کرده بود، مى‏گذرانید. حبیقه دوست و هم کار نزدیک ژنرال مسیحی "سمیر جعجع" بود و بعدها آن دو به‏عنوان فرمانده ارتش مسیحی چندین بار جای خود را با یک دیگر عوض کردند. البته از نظر موساد حبیقه رابط مهمی بود. او دوره‏ی ستاد و کالج فرماندهی را در اسرائیل گذرانده بود. ریاست نیروهایی که به کمپ‏های پناهندگان رفته و مردم غیرنظامی را سلاخی مى‏کردند، با حبیقه بود. حبیقه از امین جمیل تنفر داشت و برای برکناری او در یک کشمکش داخلی شرکت کرده بود.
پنج شنبه 25 شهریور 1361 (16 سپتامبر 1982م) ساعت 5 بعد از ظهر، حبیقه نیروهای خود را در فرودگاه بین‏المللی بیروت مستقر کرده، به‏طرف کمپ پناهندگان در شتیلا حرکت داد. در این یورش او از شعله‏افکن، تانک و خمپاره‏انداز نیروی دفاعی اسرائیل بهره گرفت.
فردای آن‏روز او با کسب اجازه از اسرائیل، علاوه بر نیروهای موجود، دو گردان دیگر وارد کمپ پناهندگان کرد. اسرائیل علنا شاهد این کشتار دست‏جمعی بود. حتی آنها بر بالای چندین ساختمان هفت طبقه، برج های دیده‏بانی برقرار کرده، حبیقه را در مسیر خود راهنمایی مى‏کردند تا این خون‏ریزی به‏دقت و به‏درستی انجام گیرد.
ایام و ساعات خوبی برای اسرائیل نبود. اواسط شهریور 1361 (سپتامبر 1982م) عرصه‏ی دنیا صحنه‏ی‏ کشتارهای دسته‏جمعی بود. تصاویر این خون‏ریزى‏ها در تلویزیون، روزنامه و مجلات نشان داده مى‏شد. اجساد زنان، مردان و کودکان بى‏گناه، حتی اسب‏ها نیز سلاخی شده بودند. بعضی از قربانیان بر اثر گلوله‏ای که مستقیما به مغزشان خالی شده بود جان داده بودند. عده‏ای را اخته و عده‏ای دیگر را سر بریده بودند؛ مردان جوان را در گروه‏های 10 و20 نفری گله‏وار به گوشه‏ی متروکی برده، به رگبار گلوله مى‏بستند. تقریبا 800 نفر فلسطینی آواره که در کمپ‏های پناهندگان در بیروت مانند صبرا و شتیلا زندگی مى‏کردند، افراد بى‏گناه و غیرنظامی بودند که دچار انتقام خونین فالانژهای مسیحی گشته، با بى‏رحمی تمام کشته شدند. این افراد هیچ کدام مسلح نبودند.
(از راه خدعه /خاطرات یک افسر سابق موساد: ویکتور استرووسکی - ترجمه: پرویز ختائی - تهران 1377 نشر و پژوهش فرزان)

ساعت 5 بامداد روز چهارشنبه 24/6/1361 (15 سپتامبر1982م) نیروهاى زرهى و چترباز ارتش اسرائیل وارد بیروت غربى شدند. یکى از ستون‏هاى اصلى آن با پیش‏روى خود، در کنار اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا مستقر شد. در این اردوگاه‏ها، ده‏ها فلسطینى در جریان پیش‏روى اسرائیلى‏ها، به ضرب گلوله کشته شدند.
در ساعت 9 بامداد، آرییل شارون که بر بالاى موضع دیده بانى پست فرماندهى ارتش اسرائیل مشرف بر صبرا و شتیلا ایستاده بود، به ژنرال‏هاى خود مى‏گفت: "هر چه سریع‏تر ترتیبى بدهید که نیروهاى مسیحى فالانژ تحت نظارت ارتش اسرائیل وارد اردوگاه‏هاى فلسطینى شوند."
دقایقى پس از فرمان، شارون سوار بر اتومبیل خود و همراه اسکورت‏هاى نظامى، به سوى مقر حزب کتائب در منطقه‏ى "کرانیتینا" رفت. وزیر دفاع رژیم صهیونیستى، از رفتن فالانژها به درون اردوگاه‏ها همراه با نیروهاى ارتش اسرائیل، سخن به میان آورد و نیز درباره‏ى باقى‏مانده‏ى رزمندگان فلسطینى در بیروت غربى گفت: "من نمى‏خواهم حتى یک نفر از همه‏ى کسانى که داخل اردوگاه‏ها هستند، باقى بماند."
وى بعد از ظهر همان روز در "بیکفیه" مرگ بشیر را در انفجار مقر کتائب بیار جمیل (پدر بشیر) و امین (برادر کوچک ترِ بشیر) تسلیت گفت و نیاز به انتقام خون بشیر را یادآور شد.
بعد از کنار زدن ارتش لبنان، نیروهاى اسرائیلى به طرف بیروت‏غربى پیش رفتند. آنها از شش محور حمله کردند. سه محور از طریق راه‏هاى اصلى که سربازان اسرائیلى ده روز پیش آنها را از مین‏ها و سنگرها پاک سازى کرده بودند، و سه محور دیگر از طریق منطقه‏ى "موزه" و "مرفا". آنها مواضع تخلیه شده توسط تفنگ داران دریایى آمریکایى رااشغال کردند. صبح چهارشنبه پایان نیافته بود که تانک‏ها و زره پوش‏هاى اسرائیلى در تمام راه‏ها و ورودى‏هاى اصلى مستقر شدند.
شفیق وزان نخست وزیر لبنان، طى ارسال تلگرافى، در مورد حمله‏ى اسرائیل، به ریگان رئیس جمهورى آمریکا اعتراض کرد؛ اما ریگان به وى پاسخ داد: "اسرائیل معتقد است که بعد از کشته شدن بشیر جمیل، این پیش‏روى محدود براى حفظ امنیت لازم است."
نیروهاى ملى لبنان تا پاى جان از بیروت دفاع کردند و در چندین محور از جمله "الطریق الجدیده" و "المَزرَعِه" و "فاکهانى" و در کنار اردوگاه‏ها و منطقه‏ى "الروشِه"، درگیر نبردهاى بى‏امان شدند.
بعد از ظهر چهارشنبه، تانک‏هاى اسرائیلى، اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا را محاصره کرده، آنها را زیر آتش توپخانه خود گرفتند. در این میان سربازان مشغول بازرسى خانه‏هاى مجاور اردوگاه‏ها شدند و سپس روى ساختمان‏هاى نزدیک و مشرف بر اردوگاه‏ها سنگر گرفتند. با فرا رسیدن شب، نیروهاى اسرائیلى، برق بیروت غربى را قطع کردند.
نبردها در بامداد پنج‏شنبه 25 شهریور (16 سپتامبر) ادامه داشت؛ اما نیروهاى اسرائیلى بیروت غربى را به کنترل خود در آورده و ارتباط مناطق را با یکدیگر قطع و اعلام منع عبور و مرور کردند و به مردم دستور دادند که از خانه‏هاى خود خارج نشوند؛ سپس همه‏ى راه‏هاى منتهى به پایتخت را بستند و یورش به خانه‏ها و جمع آورى سلاح و بازداشت‏ها آغاز شد.
ظهر پنج‏شنبه، اسرائیلى‏ها با بیش از 150 تانک و 100 نفربر و 14 زره‏پوش حامل انواع توپ و 20 دستگاه بولدوزر، اردوگاه‏هاى صبرا وشتیلا را در محاصره‏ى خود داشتند. بعد از ظهر آن روز، اهالى شهرک "شُویفات" - که به فرودگاه بین‏المللى بیروت مشرف است - شاهد سرازیر شدن سیلى از کامیون‏ها و نفربرهاى زرهى به یکى از باندهاى فرودگاه که در نزدیکى قرارگاه اسرائیلى‏ها قرار داشت، بودند. شاهدان عینى گفتند که نفربرها حامل سربازانى در لباس شبه نظامیان فالانژ بوده که از دو سو سرازیر مى‏شدند: یکى از جاده‏ى جنوب لبنان "دژ سَعَدَ حَدَّاد" و دیگرى از بیروت شرقى "دژ کتائب". منابعى در ارتش لبنان، گفته‏هاى اهالى شویفات را تایید کردند.
ساعت چهار بعد از ظهر، کاروان قاتلان به مرز اردوگاه‏ها که در محاصره‏ى نیروهاى اسرائیلى بود، رسیدند. سربازان راه را براى این کاروان باز کرده و ورود آن را با اقدام به گلوله باران‏هاى شدید اردوگاه ها، پوشاندند.
در شامگاه پنج‏شنبه 25/6/1361 (16 سپتامبر 1982م) در زیر نور خمپاره‏هاى منورى که ارتش اسرائیل شلیک کرده و منطقه‏ى عملیات را کاملاً روشن مى‏ساخت، افسران اطلاعات ارتش اسرائیل، از پشت بام مقرِ ژنرال آموس یارون و نیز از یک گیرنده‏ى رادیویى، در جریان چگونگى عملیات فالانژها در اردوگاه‏ها قرار مى‏گرفتند.
یک افسر رابط موساد، در سراسر این مدت در مقر فالانژها در کرانیتینا بود. مقام‏هاى اسرائیلى، در ساعت 19 بعد از ظهر نخستین خبر رادیویى را درباره‏ى چگونگى کشتار قصابى‏اى که در حال انجام بود، دریافت کردند.
نیروهاى مسیحى فالانژ، بى رحمانه هر انسان زنده‏اى را که یافتند، اول مورد اذیت و آزار قرار داده، سپس به قتل رساندند. روش کشتار به فجیع‏ترین شکلِ ممکن بود. با کارد شکم زنان حامله دریده شد؛ سرها از تن جدا گردید و با سرنیزه بر روى بدن خونین کودکان و زنان، نشان صلیب کشیده شد.
یک افسر فالانژ، پشت بى سیم، از فرماندهى عملیات پرسید: "با پنجاه زن و کودکى که به محاصره در آورده‏ام چه کنم؟"
"ایلى حُبَیقِه" فرمانده شبه نظامیان مسیحى، با عصبانیت، پاسخى تکان‏دهنده بر زبان آورد که از تمامى بى سیم‏هاى منطقه به گوش رسید: "این آخرین بارى باشد که این چیزها را از من مى‏پرسى... خودت که بهتر مى‏دانى باید چه کار بکنى!"
دقایقى بعد، در پشت بى سیم، صداى یکى از فرماندهان فالانژ به‏گوش رسید که مى‏پرسید با چهل و پنج مرد فلسطینى که دستگیر کرده،چه بکند؟ "جِسى سُکر" ما فوق او پاسخ داد: "خواست خدا را انجام بده."
و لحظاتى بعد، رگبار گلوله که بر سر و روى زنان و کودکان مى‏بارید، در قهقهه‏ى فالانژیست‏ها گم شد. شبه نظامیان فالانژ، از مسیحیان افراطى که کشتار و جنایت برایشان تفنن و سرگرمى به شمار مى‏آمد تشکیل شده بودند. در میان جنایتکاران فالانژ، زنانى نیز به چشم مى‏خوردند که وحشیانه در کشتارها شرکت مى‏کردند.
گزارش‏هایى که از اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا ارسال مى‏شد، حاکى از اوج وحشى‏گرى و جنایت بود. برخى از مشاهدات خبر نگاران که در بعضى مطبوعات به چاپ رسید، جوّى از وحشت در میان مردم ایجاد کرد. در یکى از این گزارش‏ها آمده بود:
"بوى مرگ و انبوه مگس و اجساد روى هم انباشته، همه جا را گرفته ... دست‏ها و پاها به هم گره خورده است. انگار از قساوتِ مرگ به هم پناه آورده بودند. گلوله‏ها را در سرشان خالى کرده بودند. بیضه‏هاى بعضى‏ها را بریده بودند. سر عده‏اى دیگر را قطع کرده بودند. چشمان شان باز و متشنج مانده بود.مرگ هم نتوانسته بود رعب و وحشت را، به ویژه در چشمان کودکان، برطرف کند. چند متر جلوتر، جسد پنج زن و تعدادى کودک، روى تلى از خاک به پشت افتاده ... از جمله یک زن که پیراهنش از ناحیه سینه پاره و دو پستانش قطع شده، و در کنارش سر بریده دخترکى با نگاهى خشمگینانه به قاتلان، دیده مى‏شود؛ و دخترکى دیگر، تقریباً سه ساله در لباسى سفید، آغشته به خون و گِل، و سرى از هم پاشیده با گلوله ...
در کنار خانه‏اى نیمه ویران، زن جوانى درحالى که طفل شیرخوارش را در آغوش گرفته، به رو افتاده است. تلاش کرده بود خود و کودکش را از چنگ قاتلان نجات دهد، اما جنایتکاران از پشت او را به رگبار بسته بودند. گلوله‏ها از بدنش عبور کرده و در بدن طفل شیر خوارش نشسته بود.
در کنار دیوارى، اجساد دست بسته بیست نوجوان پانزده، شانزده ساله ردیف شده بود. آنها دیگر نه مدرسه را خواهند دید، و نه معلمان و دوستان شان آنها را.
بالاى تلى از آوار، جسد دخترکى چهار ساله افتاده است. در میان خرابه‏هاى خانه ویران شده خود، دنبال مادرش مى‏گشت که قاتلان او را دیده و گلوله‏هاى خود را در عورت او خالى کردند. در کنار جسدى که سر آن از هم پاشیده بود، زنى کارت شناسایى آلوده به خونى به دست گرفته و فریاد مى‏زند: این برادر من است ... لبنانى است نه فلسطینى.
در کوچه‏اى، دو دختر یازده یا دوازده ساله، درحالى که پاهای شان از یکدیگر فاصله داشت، به پشت افتاده‏اند، قاتلان قبل از خالى کردن گلوله در سرشان، آنان را مورد تجاوز قرار داده بودند. در جاى دیگرى، بولدوزرهاى اسرائیلى، آوار خانه‏ها را روى تعدادى جسد ریخته بودند. از میان سنگ‏ها و خاک‏ها، دست زن باردارى دیده مى‏شود؛ او مى‏خواسته کارت شناسایى لبنانى‏اش را نشان دهد که مهلتش نداده بودند. کارت شناسایى هنوز در دستش بود.
در خانه‏اى دیگر، همه‏ى افراد خانواده در حین غذا خوردن به رگبار بسته شده بودند. بشقاب‏ها نیم خورده مانده بود. در خانه‏اى دیگر، قاتلان شکم زن باردارى را از هم دریده و جنین را از امعا و احشا بیرون کشیده بودند. صندوق‏هاى مهمات و کاغذهاى رنگین مخصوص شکلات ساخت اسرائیل که نوشته‏هایى به زبان "عبرى" روى آن دیده مى‏شود، در محل جنایت پراکنده‏اند. آثار بولدوزرها روى جاده‏ى شنى، به گورهاى دسته‏جمعى ختم مى‏شود. قاتلان براى پنهان کردن اجساد، خانه‏ها را روى آنها ویران کرده‏اند.
قربانیان قتل عام صبرا و شتیلا، بیش از 000/4 نفر برآورد شده است. در اردوگاه، حتى یک جسد که لباس نظامى به تن داشته باشد دیده نمى‏شود.
بامداد روز بعد، جمعه 26 شهریور (17 سپتامبر)، اسرائیل که سعى مى‏کرد چهره‏اى موجه و عوام فریبانه بگیرد، حدود ساعت 11 صبح، مثلا از روى ناراحتى، به یگان‏هاى فالانژ دستور داد که عملیات خود را متوقف کنند؛ ولى از ساعت‏هاى اولیه‏ى بعد از ظهر، یارون به یک نیروى 150 نفرى فالانژ اجازه داد که به افراد حُبیقه پیوسته و با ورود به اردوگاه‏ها، در کشتار فلسطینى‏ها شرکت کنند.
ساعت 5 بعد از ظهر، میان ایتان و فرماندهان فالانژ، دیدارى صورت گرفت و رئیس ستاد ارتش اسرائیل به یگان‏هاى فالانژ اجازه داد که تا صبح روز بعد در اردوگاه‏ها باقى مانده و مأموریت جنایتکارانه خویش را کامل کنند.
فالانژیست‏ها از یگان‏هاى مهندسى - رزمى ارتش اسرائیل خواستند که با به کارگیرى بولدوزرهاى خود، ساختمان‏هاى محل سکونت فلسطینیان درداخل اردوگاه‏ها را که از نظر مسیحیان "ساختمان‏هاى غیرقانونى" به‏حساب مى‏آمد، با خاک یک سان کنند، که یگان‏هاى ارتش اسرائیل به بهترین وضع ممکن! وظیفه‏ى خود را انجام دادند. فالانژها، فلسطینى‏ها را داخل خانه‏های شان قتل عام کرده بودند و بولدوزرهاى اسرائیلى آنها را در زیرآوار مدفون کردند.
ساعت 8 صبح روز بعد، شنبه 27 شهریور (18 سپتامبر)، هنوز فالانژها از اردوگاه‏ها خارج نشده بودند و در نتیجه، ارتش اسرائیل براى آن‏که ژست بشردوستى بگیرد، به نیروهاى مسیحى دستور داد که از آن‏جا خارج شوند. ظرف چند ساعت بعد، شدت خون ریزى آشکار شد.
شدت جنایت فالانژها به حدى آشکار بود که نیروهاى مارونى مسیحى، از میان پرستاران و پزشکانى که براى کمک به مجروحین آمده بودند، افراد فلسطینى را جدا کرده و در مقابل چشمان همگان و در کمال خون سردى، با شلیک گلوله به سرشان، آنها را به قتل رساندند. 36 ساعت پس از آغاز قتل عام، وقتى خبرنگاران وارد اردوگاه شدند، دیدند که هنوز بولدوزرهاى اسرائیلى مشغول انتقال جنازه‏هاى مقتولین به‏ گورهاى دسته‏جمعى هستند و هنوز همه‏ى کشتگان که تعدادشان بین یک ‏تا دو هزار نفر اعلام شده است، دفن نشده‏اند.
یک افسر فالانژ، بعدها درباره‏ى تعداد تلفات جنایت اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا گفت: "زمانى که بخواهند براى بیروت مترو بکشند و مجبور باشند زمین را بکنند، خواهند فهمید چه تعداد زیر خاک دفن شده‏اند."
(حرب الالف سنه حتی آخر مسیحی: جاناتان راندال - بیروت 1984)

دیوید هرست خبرنگار معروف غربی در کتاب خود می نویسد: اولین واحد شامل 150 فالانژیست پس از عبور از موانع اسرائیلی ها از در اردوگاه شتیلا وارد شدند که گروهی از آنها علاوه بر سلاح، چاقو نیز به همراه داشتند. قتل عام به مدت 48 ساعت شروع شد و حتی در شب نیز با روشن کردن محوطه اردوگاه توسط اسرائیلی ها ادامه داشت: آنها به زور وارد خانه های مردم شده و فلسطینی های در خواب را به رگبار مسلسل بستند. فالانژ ها بعضاً قبل از کشتن آنان را شکنجه می دادند چشم هایشان را درمی آوردند، زنده زنده پوستشان را می کندند، شکم ها را می دریدند، به زنان و دختران گاه بیش از 6 بار تجاوز می کردند و بعد سینه هایشان را می بریدند و در آخر به ضرب گلوله آنها را از پا درمی آوردند. بچه ها را از وسط دو شقه می کردند و مغزشان را به دیوار می کوبیدند. در حمله به بیمارستان عکا تمام بیماران را بر روی تخت خود کشتند. دست بعضی را به ماشین می بستند و در خیابان ها می کشیدند، دست های فراوانی برای بیرون آوردن دستبند و انگشتر قطع شد. در نهایت چند بولدوزر به اردوگاه آورده تا علاوه بر دفن مقتولان خانه های سالم را با خاک یکسان کنند اجساد مردم تا چند روز بر زمین مانده بود و گربه ها از گوشت آنها می خوردند و آنقدر وحشی شده بودند که به مردم زنده نیز حمله می کردند زیرا به خوردن گوشت انسان عادت کرده بودند.
(تفنگ و شاخه زیتون: دیوید هرست. ترجمه: رحیم قاسمیان)

یک خبرنگار اسکاندیناوی در شرح این واقعه بیان می کند: من از شکاف باریک یک دیوار، لودرهای زیادی را دیدم که ساعتی بعد از قطع شدن صدای مسلسل ها اجساد فلسطینی ها را دسته دسته به مکانی حمل می کردند در حالی که بوی خون فضا را پوشانده بود جز تلی از اجساد که در نقاط مختلف بر روی هم ریخته شده بودند چیزی دیده نمی شد، حتی بسیاری از قربانیان به سختی شکنجه شده بودند و آثار چاقو بر بدن و دست و پاهای بسیاری از دختران و کودکان دیده می شد.
(روزنامه جمهوری اسلامی 28/6/1378)

جیمى کارتر رئیس جمهورى اسبق امریکا، در کتاب خون ابراهیم، نوشته است که مقتولین، تنها فلسطینى‏ها نبودند، بلکه مسلمانان لبنانى نیز جزو کشتگان بودند و اجساد مقتولان در گورهاى دسته جمعى دفن مى‏شدند. کارتر همچنین متذکر مى‏شود که هیچ دلیلى وجود نداشت که ثابت کند در اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا، رزمنده وجود دارد.
وحشیانه بودن این قتل عام و مسئولیت شارون و برخى دیگر از فرماندهان نظامى اسرائیل در وقوع و ادامه‏ى چند روزه‏ى آن، به قدرى آشکار بود که حدود چهار صد هزار نفر اسرائیلى با برپا کردن تظاهرات خیابانى، این قتل عام وحشیانه را محکوم کرده و خواهان تحقیق براى تعیین نقش اسرائیلى‏ها در آن شدند.
(آسمان گریست: تونى کلیفتون. ترجمه: کاظم چایچیان تهران 1364 انتشارات امیر کبیر)


جورج بال، درباره کشتار صبرا و شتیلا، برخورد غرب و نقش اسرائیل در آن، مى‏نویسد:
"اسرائیل با اشغال غرب بیروت توانست کنترل اردوگاه‏هاى آوارگان در صبرا و شتیلا را به دست گیرد و به دنبال آن، بدون توجه به تعهدات قبلى و تضمین‏هایى که براى حفظ امنیت و سلامت خانواده‏هاى فلسطینى در اردوگاه‏ها داده شده بود، ژنرال شارون و همکارانش حتى یک لحظه هم براى استفاده از فرصت به دست آمده درنگ نکردند و بلافاصله درهاى این دو اردوگاه را به روى دوستان متحد خویش، فالانژیست‏ها گشودند، که آنها نیز به‏نوبه‏ى خود حتى لحظه‏اى را براى قصابى از دست ندادند. آن طور که از گزارش کمیسیون کاهان بر مى‏آید، در قتل عام صبرا و شتیلا، روى هم رفته بین 700 تا800 مرد و زن و کودک فلسطینى به شکلى که یادآور دوران تیمور لنگ بود،کشته شدند. گزارش هلال احمر فلسطینى، تعداد کشته شدگان را افزون بر000/2 نفر نشان مى‏دهد، اما فقط براى 200/1 نفر جواز دفن صادر کرده است."
(خطا و خیانت در لبنان: جورج بال. ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان تهران 1366 موسسه اطلاعات)

پایگاه اینترنتی بی.بی.سی لندن پیرامون علل این فاجعه انسانی می نویسد:
در جریان همین تهاجم (حمله اسرائیل به لبنان) بود که سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) و رهبر فقید آن یاسر عرفات، مجبور به ترک لبنان شدند. این حرکت نظامی آقای شارون اگرچه حمله های ساف از خاک لبنان علیه اسراییل را پایان داد، اما فاجعه کشتار دسته جمعی صدها فلسطینی در صبرا و شتیلا - اقامتگاه های پناهندگان در بیروت - را نیز در پی داشت.
یک سال پس از حمله به لبنان، در 1983 میلادی، دادگاهی در اسراییل آقای شارون را مسئول "غیر مستقیم" آن کشتارها دانست و به تبع آن وی از سمت وزارت برکنار شد.
(www.bbc.co.uk/persian/news/story/2006/01/060105_fb_sharon_profile.shtml)

دولت اسرائیل با محکوم کردن حادثه کشتار، دستور تشکیل کمیته تحقیقاتی کاهان را در فوریه ۱۹۸۲ میلادی صادر کرد. این کمیته مستقل در نتایج تحقیقاتش آریل شارون را که فرمانده محلی نیروهای دفاعی اسرائیل در منطقه بود، به دلیل سهل انگاری و دست کم گرفتن واکنش فالانژهای مارونی لبنان، مقصر اعلام کرد.
کمیته کاهان به ریاست اسحاق کاهان رئیس وقت دادگاه عالی اسرائیل تشکیل شده بود.
در ۱۶ دسامبر ۱۹۸۲ مجمع عمومی سازمان ملل متحد با محکوم کردن کشتار آن را نسل‌کشی نامید. این قطعنامه با ۹۸ رأی موافق در مقابل ۱۹ رأی مخالف و ۲۳ رأی ممتنع تصویب شد.

واکنش‌های جهانی در قبال اسرائیل
انتشار اخبار کشتار صبرا و شتیلا در اروپا، باعث واکنش شدید مردم نسبت به اسرائیل شد. در ایتالیا کارکنان فرودگاه شرکت خطوط هوایی اسرائیل ال عال را بایکوت کردند، نشان‌هایی با آرم ستاره داوود و صلیب شکسته پخش شد ومردم شعار "نازیسرائیل" (ادغام شده لغات نازی و اسرائیل) سر دادند. در فرانسه معلمان یکی از بهترین دبیرستان‌ها تمامی کلاس‌ها را تعطیل کرده و طی نامه‌ای به رئیس‌جمهور فرانسه خواهان قطع روابط دیپلماتیک و اقتصادی با اسرائیل شدند.
پس از انتخاب آریل شارون به نخست‌وزیری اسرائیل خانواده قربانیان کشتار با استناد به قانونی که برای اولین بار در سال ۱۹۹۳ در مورد نسل‌کشی روآندا اعمال شد اقامه دعوی کردند. در ۱۲ فوریه ۲۰۰۳ دادگاه عالی بلژیک حکم به قابل پیگرد بودن نخست‌وزیر اسرائیل بدین جرم داد. در حالی که اسرائیل آن را سیاسی خواند. در نهایت در ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۳، بخاطر تغییراتی که در قوانین بلژیک از آغاز این حادثه ایجاد شده بود، دادگاه عالی بلژیک قرار منع تعقیب آریل شارون را برای اتهام جنایت جنگی صادر کرد و دلیل آن نداشتن تبعیت بلژیکی شاکیان در زمان وقوع حادثه اعلام شد.

قتل ۲۱ ایرانی در صبرا و شتیلا
سایت خبری "انتفاضه الکترونیکی" روز ؟؟؟؟ (21 مه 2005م) درباره ملیت قربانیان اردوگاه های صبرا و شتیلا نوشت:
"در قتل عام صبرا و شتیلا، نه فقط اعراب که افرادی با ملیت های مختلف از جمله بنگلادشی، ترک ها و ایرانی ها نیز وجود داشتند که در خانه های کوچک خود تیرباران شدند."
(www.electronicintifada.net/content/book-review-sabra-and-shatila-1982/3489)

"روزنامه السفیر در بیست و نهمین سال گرد کشتار اردوگاه صبرا و شتیلا به دست شبه نظامیان مسیحی (فالانژها) تحت حمایت نظامیان رژیم صهیونیستی طی گزارشی، پشت پرده انتشار خبر کشته شدن ۲۱ ایرانی در قتل عام صبرا و شتیلا در روزنامه صهیونیستی "یدیعوت احرونوت" را افشا ساخت.
به گزارش ایرنا از بیروت، روزنامه لبنانی السفیر در گزارش خود نوشت: گزارش رسمی پیرامون کشتار اردوگاه صبرا و شتیلا توسط "اسعد جرمانوس" قاضی نظامی تحقیق، تهیه شده بود ولی این گزارش در هیچ رسانه یا سازمانی منتشر نشد و عملا این گزارش ناپدید شده است.
این در حالی است که گزارش روزنامه صهیونیستی یدیعوت احرونوت مدعی شده بود:
"تعداد جان باختگان فاجعه اردوگاه صبرا و شتیلا تنها ۴۷۰ نفر بوده است که در میان آنها ۲۱ ایرانی، ۳۲۸ فلسطینی، ۷ سوری، ۳ پاکستانی، ۲ الجزایری، ۹ کودک و ۸ زن دیده می شود."
السفیر با اشاره به گزارش گمراه کننده روزنامه صهیونیستی نوشت:
"آیا ممکن است لبنانی ها و آزادی خواهان جهان، عکس های قربانیان این فاجعه هولناک رژیم صهیونیستی اعم از کودک، زن، مرد، پیر و جوان از نظرها پاک کنند؟ چگونه ممکن است که رسانه دروغین رژیم صهیونیستی با کم جلوه نشان دادن اهمیت این فاجعه، تعداد کودکان قربانی را تنها ۲۰ نفر معرفی کند. فاجعه ای که مردم به چشم خود عکس های آن را از طریق رسانه های خبری و رادیو و تلویزیون مشاهده کرده اند."
این روزنامه لبنانی افزود:
"هدف روزنامه صهیونیستی یدیعوت احرونوت از کم اعلام کردن تعداد قربانیان، آن است که از حجم فاجعه بکاهد و آن را تنها درگیری مختصری میان نظامیان مسیحی و رزمندگان مسلمان معرفی کند."
فاجعه اردوگاه صبر وشتیلا درسال ۱۹۸۲ میلادی توسط مزدوران رژیم صهیونیسی در لبنان به وقوع پیوست که در این فاجعه بیش از ۶ هزار نفر از ساکنان اردوگاه به خاک و خون کشیده شدند. از میان شهدا، تنها ۳۲ نفر به خانواده لبنانی "مقداد" تعلق داشتند و اکثر اجساد کودکان و زنان به صورت دست جمعی در گلزار شهدا واقع در ضاحیه جنوبی به خاک سپرده شدند.
چنین به نظر می رسد که رسانه های رژیم صهیونیستی به خصوص روزنامه یدیعوت احرونوت که به نشر اکاذیب شهرت دارد، نشر خبر کشته شدن ۲۱ ایرانی را با هدف گمراه کردن افکار عمومی جهان انجام داده است تا نشان دهد که فلسطینی ها در اردوگاه صبرا و شتیلا تنها نبوده اند بلکه نیروهای دیگری از کشورهای خارجی در کنار آنها بوده اند و آن چه در اردوگاه صبرا وشتیلا روی داد، تنها درگیری میان نیروهای لبنانی (به ریاست سمیر جعجع) و کتائب (به ریاست امین جمیل) از یک سو، و نیروهای سازمان های فلسطینی مورد حمایت ایران از سوی دیگر بوده است.
این درحالی است که نیروهای سپاه پاسداران ایران در سال 1892 میلادی برای حمایت از مبارزات مردم لبنان علیه رژیم صهیونیستی، وارد لبنان شدند. ولی وجود نیروهای نظامی وابسته به سوریه در آن زمان، مانع استقرار این نیروها در جنوب لبنان شد؛ از این رو این نیروها ضمن متمرکز شدن در منطقه بقاع شمالی، به آموزش نظامی لبنانی ها در راستای مبارزه خود علیه رژیم صهیونیستی پرداختند.
(خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)
با گذشت ماه ها از انتشار این خبر، هیچ موضع تایید یا تکذیب از سوی منابع رسمی ایران به خصوص وزارت امور خارجه و سفارت ایران در بیروت، منتشر نشده است.

موضع آمریکا
پس از گذشت 36 ساعت از آغاز کشتار، به دنبال آشکار شدن تنها گوشه‏اى از جنایات فالانژها و صدور گواهى مرگ 200/1 نفر و درحالى که دیگر سکوت امکان نداشت، آمریکا در ژستى بشر دوستانه خواستار پایان قتل‏عام شد. در واقع دیگر کسى زنده نمانده بود که فالانژها او را بکشند!
فیلیپ حبیب نماینده ویژه‏ى آمریکا، هنگام مذاکره با رهبران فلسطینى در مورد خروج آنان از لبنان، با گرو گذاشتن شرف آمریکا، به آنها تعهد داده بود که سلامت خانواده‏هاى اعضاى ساف را که در اردوگاه‏ها باقى مانده‏اند، تضمین مى‏کند. او به آنها گفته بود که آمریکا این تضمین را بر اساس تاکیدهایى مى‏دهد که از دولت اسرائیل و رهبران گروه‏هاى لبنانىِ مرتبط با اسرائیل (فالانژیست‏ها) دریافت داشته است.آمریکا نه تنها هیچ تلاشى جهت عملى شدن این تضمین انجام نداد، حتى تفنگ داران خود را زود هنگام از بیروت بیرون برد، بدون آن‏که طبق توافق قبلى، تدابیر لازم را به منظور حمایت از خانواده‏هاى فلسطینى باقى مانده در بیروت، اتخاذ کند.
فیلیپ حبیب، بعد از کشتار صبرا و شتیلا گفت: "من با سوگند شرف خود، یعنى شرف آمریکا، به آنها قول دادم که خانواده‏هاى فلسطینى که بدون حمایت رزمندگان در اردوگاه‏ها باقى‏مانده‏اند، در امان خواهند بود؛ ولى ما هیچ کارى براى حمایت از آنها انجام ندادیم."
جورج بال در این باره مى‏نویسد:
"موقعى که آمریکا صریحاً توسط فیلیپ حبیب، فرستاده‏ى مخصوص رئیس جمهورى آمریکا به فلسطینى‏ها قول داد که تمام سعى خود را به کار خواهد گرفت تا برنامه تخلیه و تضمین‏هاى مورد نظر به نحو کامل و دقیق به اجرا گذارده شود، معنایش این بود که رهبران فلسطینى! مطمئن باشید اگر به تعهدات خود عمل کنید، اسرائیل نیز در مقابل به تعهدات خود عمل خواهد کرد. و فلسطینى‏ها چون هیچ‏گاه به وعده‏هاى اسرائیلى‏ها اعتماد نداشتند، بنابراین حتماً توافقنامه‏ى ترک بیروت را فقط با اطمینان به تضمین ما پذیرفتند و به مورد اجرا گذاشتند ... آنها در این ماجرا به ما اعتماد کردند؛ ولى ما در عوض به آنها خیانت کردیم. گر چه جریان قتل عام اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا، نظر جهانیان را علیه این اقدام برانگیخت، ولى انعکاس اخبار آن به گونه‏اى بود که به نظر نمى‏رسید حتى یک نفر هم حکومت ریگان را به خاطر لکه دار کردن‏ حیثیت آمریکا و پشت پا زدن به تعهداتش، مقصر قلمداد کرده باشد."
در پایان اجلاس شوراى امنیت هم، آمریکا هنگامى راضى به تایید قطعنامه محکومیت "قتل عام وحشیانه" در بیروت شد که توانست با استفاده از قدرت سیاسى خود، نام اسرائیل را به‏عنوان عامل این جنایات، از قطعنامه حذف کند؛ ولى در همان حال نماینده‏ى اسرائیل در سازمان ملل، قطعنامه شوراى امنیت را "گردن نهادن به نوع جدیدى از انحطاط اخلاقى و رذالت" توصیف کرد و آن را غیر قابل قبول دانست.
ریگان در مواجهه با این اقدام، به خاطر رعایت مصالح سیاسى ناچار به عکس‏العمل شد؛ ولى چون درصدد توجیه یورش اسرائیل به غرب بیروت بود ناچار شد بگوید: "آن‏چه قواى اسرائیل را به بازگشت دوباره به بیروت وادار ساخته، وقوع حملاتى است که پس از حادثه‏ى قتل رئیس جمهورى انتخابى لبنان، توسط بعضى عناصر شبه نظامى دست چپى در غرب بیروت جریان دارد."
(خطا و خیانت در لبنان: جورج بال. ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان تهران 1366 موسسه اطلاعات)

کابینه‏ى اسرائیل طى اجلاس یکشنبه شب 28 شهریور (19 سپتامبر) خود، این بى رحمى را نتیجه‏ى عمل یک یگان لبنانى که از یک نقطه‏ى دورتر از مواضع ارتش اسرائیل وارد اردوگاه‏ها شده است، قلمداد کرد و کوشید تا هر گونه ارتباط خود را با این کشتار منتفى تلقى کند.

شدت جنایت رژیم صهیونیستی و فالانژیست ها در صبرا و شتیلا بدان حد بود که با گذشت 28 سال از آن، رسانه های آمریکایی - که همواره به عنوان حامیان سرسخت رژیم صهیونیستی عمل کرده اند - لب به اعتراف گشوده اند.
شبکه خبری "سی.ان.ان" آمریکا، در گزارشی از بیروت - هرچند بسیار دیر - گوشه ای از آن چه در صبرا و شتیلا اتفاق افتاده، بیان می کند:

"باشگاه گلف لبنان؛ سبزه زار یا گورستان قتل عام صبرا و شتیلا؟
مناطق فقیر نشین حاشیه جنوبی شهر بیروت در محله ضاحیه، رازهای فراوانی را در خود پنهان دارد. اینها مناطق اصلی نفوذ گروه حزب الله هستند که درجریان جنگ 1385 (2006م) اسراییل و لبنان به شدت ویران شده و تصاویر سیدحسن نصرالله رهبر این گروه را در هر گوشه ای می توان دید.
خبرنگار شبکه "سی.ان.ان" که از این مناطق دیدن کرده می نویسد:
در پناه دیوارهای بتونی و یک سان ساختمان های این منطقه، تنها باشگاه گلف لبنان خود را پنهان کرده است؛ گویی از وجود خود شرمگین است.
این باشگاه با تمام امکانات مدرن، ورزشگاه مجهز، استخر فیروزه ای و سبزه زار و گل کاری زیبایش، در میان محله ای شلوغ و متراکم از زاغه ها قرار دارد. ساختمان جدید دفتر مرکزی تلویزیون المنار شبکه حزب الله در کنار این باشگاه ساخته شده است.

خبرنگار سی ان ان می افزاید که این باشگاه گلف مثل بسیاری از چیزهای دیگر در لبنان، از گذشته دشواری جان سالم به در برده است.
در جریان اشغال بیروت توسط ارتش اسراییل در سال 1361 (1982م) ویران شد. اما هم زمان با احیا و بازسازی آن در سال های اخیر، شایعات و ادعاهایی مطرح شده که این زمین ها محل دفن قربانیان قتل عام در اردوگاه های فلسطینی است.
باغچه بان این باشگاه به خبرنگار شبکه سی ان ان می گوید که در مجموع بازسازی آن، بیش از سه سال طول کشید و تعداد فراوانی مین، موشک و بمب از این زمین ها با کمک ارتش لبنان جمع آوری شده است.
برخی از منابع مطلع و روزنامه نگاران لبنانی مدعی اند که این زمین ها محل دفن فلسطینیانی هستند که در سال1361 (1982م) توسط شبه نظامیان مسیحی فالانژ و با حمایت ارتش اسراییل در دو اردوگاه صبرا و شتیلا قتل عام شدند. در آن زمان ارتش اسراییل آمار قربانیان را 700 نفر اعلام کرد ولی هلال احمر لبنان رقم قربانیان را حدود 000/2 نفر می داند.
دولت اسراییل پس از انجام تحقیقاتی در مورد این قتل عام، آرییل شارون، وزیر دفاع وقت و شماری از مقامات نظامی ارشد را غیرمستقیم مسئول این حادثه دانست و آنها را از مقام خود برکنار نمود. هر چند که آقای شارون بعدها به مقام نخست وزیری رسید.

رابرت فیسک روزنامه نگار بریتانیایی که کتاب ها و مقالات متعددی در مورد جنگ داخلی لبنان نوشته است، در روزنامه ایندیپندنت چاپ لندن نوشت:
"حداقل جسد هزار نفر از قربانیان قتل عام صبرا و شتیلا توسط مسیحیان، فالانژیست و ارتش اسراییل در این اراضی نزدیک به فرودگاه بیروت دفن شده اند."
برخی دیگر از کارشناسان هرچند رقم دفن شدگان را کم تر می دانند، ولی شکی ندارند که در زیر سبزه زارهای این باشگاه گلف، بقایای یک کشتار جمعی دفن شده است. از جمله دکتر "بیان نوحدال هوت" نویسنده کتاب "صبرا و شتیلا، سپتامبر ۱۹۸۲" به خبرنگار سی.ان.ان گفت:
"همه می دانند که از اراضی نظیر این باشگاه گلف، برای کشتن و سر به نیست کردن اجساد قربانیان استفاده می شد."

خبرنگار سی.ان.ان می افزاید که با توجه به بافت قوی و سیاسی پیچیده جامعه لبنان، هنوز در مورد جنایات جنگی که در دو دهه ۱۹۸۰ و ۹۰ میلادی اتفاق افتاده یک بررسی دقیق صورت نگرفته است.
به گفته سازمان عفو بین الملل، باوجودی که خانواده ها خواستار روشن شدن حقایق هستند و نه اجرای عدالت، اما نیروهای سیاسی در هراس از گسترش خصومت های گروهی و قومی از تحقیق و روشنگری در مورد فجایع دوران جنگ پرهیز می کنند.
مالک این باشگاه گلف می گوید:
"منطقه ای که یک زمانی گورستان بوده، خارج از اراضی این باشگاه است و به خاطر پوشش گیاهی و درختان از زمین گلف نمی توان آن را مشاهده کرد."
او با اشاره به زمین هایی که در پشت دیوار باشگاه هستند می گوید که گورهای دسته جمعی آن جا هستند. "محمد الخطیب" مالک باشگاه می گوید که با همسایگان خود یکی سازمان های تبلیغاتی و تلویزیون گروه حزب الله، هیچ مشکلی ندارد ولی از خبرنگار سی.ان.ان می خواهد که درمورد سیاست صحبت نکند چون در این منطقه همه وابسته به حزب الله هستند و او تمایل ندارد روابط خود را با آنها خدشه دار کند.

در پایان این گزارش، خبرنگار سی.ان.ان یادآوری می کند که ورزش گلف در دهه 1920م توسط دیپلمات های غربی به بیروت آورده شد. این باشگاه از سال 1342 (1963م) فعالیت خود را آغاز کرده و هرچند حوادث سیاسی و جنگ فعالیت آن را هر از گاهی متوقف کرده است، ولی در مجموع تعداد اعضای آن رو به افزایش بوده است.
مالک این باشگاه می گوید:
"اکنون حدود 900/2 نفر عضو داریم ولی تمام آنها از اعضای ۹۰۰ خانواده هستند. گلف در لبنان هنوز یک ورزش کم طرف دار و کوچک است ولی بدون شک بر تعداد علاقمندان آن افزوده می شود."
(www.radiofarda.com/content/f4_Beirut_golf_club_grave_Sabra_Shatila_massacre/2223751.html)
بخشی از کتاب "پاره های پولاد" نوشته: حمید داودآبادی

[ ۱۳٩٢/٥/٩ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اوایل خرداد ماه سال 1368 که اخباری از وخامت حال امام خمینی به گوش می رسید، دشمنان اسلام و ملت ایران، خود را برای دست یافتن به اهداف شوم شان آماده کرده بودند. تصور آنها این بود که با فوت امام، مملکت به هم خواهد ریخت و بهترین فرصت برای عملی کردن نقشه های شان است. بر همان اساس، شایعات بسیاری بر سر زبان ها افتاده بود. مثلا می گفتند:
- در صورت فوت امام، آمریکا به ایران حمله می کنه.
- منافقین همه نیروهاشون رو در عراق، لب مرز آماده کردن برای حمله.
- صدام دستور داده ارتش عراق برای حمله مجدد به خاک ایران آماده بشه.
و ...
بعد از اینکه امام خمینی رهبر عظیم و عزیز فوت کرد و با قدرشناسی ملت ایران و تشییع عظیم و چند میلیون نفری مردم، همه آنها که خیالاتی شوم در سر داشتند، مات و مبهوت شدند و از هر عملی واماندند.
همان ایام، یکی از خطبای محترم در تریبونی مهم و بزرگ، سخن جالب و ظریفی گفت که سوژه خنده و طنز در بین مردم شد.
آن خطیب محترم که معلوم بود سخت تحت تاثیر شایعات قرار گرفته و از ایجاد بحران در کشور هراس داشته، گفت:

- الحمدلله، خدا رو شکر که امام فوت کرد و هیچ اتفاقی نیفتاد ...

http://bineshanim.persiangig.com/qaww.jpg


همه اینها رو گفتم تا بگم:
- الحمدلله، خدا رو شکر، امسال هم 14 تیر ماه (سالگرد اسارت حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، تقی رستگار و سیدمحسن موسوی) اومد و مثل 31 سال گذشته، با دو تا بیانیه شدیداللحن، وعده پی گیری بین المللی، سفر چهار نفر به لبنان و یه مراسم دم دستی کوچولو گذشت، ختم به خیر شد و هیچ خبری از اونا نیومد!
[ ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای شهید شیخ حسن شحاته و دیگر شهدای مظلوم فاجعه نیمه شعبان مصر.

 

آقا سلام
امسال هم جشن ولادتت را همچون سالها و قرنهای گذشته در نبود شما، با خیال راحت، با شادی، پایکوبی، شیرینی و شربت و بعضی جاها هم با چاشنی حرکات موزون (خیلی ببخشید، همان رقص خودمان) برگزار کردیم.

نیامدی آقا؟!
خیلی دیر کردی!
طلبکار نیستم آقا!
هزینه کردیم.
شیرینی ای که به مناسبت مولد شما به بالاترین قیمت می رسد، خریدیم و بین گرسنگان! پخش کردیم.
شربت را که نگو.
همه سال، کارخانه های ... و ... خیلی منتظرند. حتی بیشتر از خلق الله!
بله آقا. آنها از همه بیشتر منتظرند تا مولد شما برسد و همه آنچه را نام شربت بر آن نهاده اند، از انبارهای سال خویش خالی کرده و با رشد قیمت این روزها، هر روز بیشتر از دیروز، آب کنند.
و ما نیز آن قدر به قابلمه شربت آب بستیم و شکر، که فقط رنگ زردی – حتی کمرنگ تر از زردی رخسار خودمان – باقی ماند.
عیبی که ندارد آقا؟!
هر چه باشد نیتمان دادن شیرینی و شربت به مناسبت مولد شما بود!

آقا راستش را بخواهی، امسال جشن کمی کمرنگ تر از سال های قبل بود.
خب معلومه آقا. فشار اقتصادی.
آقاجان خودتان که بهتر از نمودار لحظه ای قیمت ها خبر دارید!
دلار ده درصد بالا برود، قیمتها سی درصد رشد می کنند. دلار 50 درصد هم پایین بیاید، قیمتها باز چند درصدی رشد می کنند. رشدی فزاینده تر از کودکان دربدر شیرخشک!
و ما شده ایم شیعیان دلاری!

آقا دلمان خیلی خون است از آنچه در بلاد عراق، افغانستان، لبنان، سوریه و مصر بر سر عاشقانت می آید.
ولی شما جدی نگیرید آقا!
اینها جوگیری هایی است که چندسالی است عادتمان شده!
شما خودتان را برای ما ناراحت نکنید آقا.
خودمان بلدیم با سیاست جهانی چگونه کنار بیاییم.
هرچه باشد، هرکدام برای خود دیپلمات شده ایم!
خوب بلدیم چگونه حق و باطل را در ترازوی سیاست و دیپلماسی بسنجیم!
و از آن بهتر، بلدیم رویمان را به سویی دیگر بچرخانیم و اصلا خود را به خواب بزنیم!

جایت خالی آقا!
در تالاری آن سوی شهر گودبای پارتی داشتیم و در هتلی آن سوتر، جشن ورودی های جدید کاخ ریاست جمهوری!
هیچ فرقی با هم نداشتند. هر دو عین هم.
خدا که کارت دعوت نداشت و ممنوع الورود بود!
خلق الله هم که شکر خدا، هیچ کدام نشناختندشان. یعنی خودشان را به نشناختن زدند.
ولی هر دو شادمان بودند و خندان.
اینها از آمدن، و آنها از رفتن. که صدالبته دورخیزی برای چهار سال بعد.

آقاجان!
یک جوری باید سر جوانان را گرم کرد دیگر!
اگر قرار باشد جوان به سیاست، اقتصاد و اوضاع جهانی و از همه مهمتر دغدغه های دینی فکر کند که نمی شود!
به قول همان جناح سیاسی مثلا ارزشی!!! جوان "رپی" باشد، بهتر از آن است که سیاسی باشد!
سیاسی که بشوند، به خودمان گیر می دهند!


راستی آقا داشت یادم می رفت.
در اینترنت دیدید؟
در یوتیوب و حتی در همین سایتهای وطنی.
همه گذاشته اند.
عده ای سلفی و وهابی، با افتخار و شادمانی!
عده ای بچه شیعه دل سوخته، با سوز و گداز.


آقا جان، خوب شد که امسال نیامدید.
ما که اصلا آمادگی نداشتیم.
زمین خیلی سنگین شده آقا.
در بلاد شام، کودکان شیعه را به جرم گفتن از شما، مقابل دیدگان پدر و مادر سر می برند.
و در مصر، شیخ شیعه را، به جرم دایر کردن حسینیه برای جدت (ع)، در نیمه شعبان که ما شدیدا سرگرم خودیم، غریبانه و مظلومانه، بر خانه اش هجوم می برند، درب خانه را می شکنند، هلهله کنان و شادمان، با سنگ و چوب بر سرشان می بارند، خانه را به آتش می کشند و بدن نیمه جانشان را در کوچه و خیابان می گردانند.
شاید به مناسبت نیمه شعبان!
نه شاید، که حتما!


همواره همین بوده.
خفاشان طاقت دیدن خورشید را نداشته و ندارند.
خفاشان و شب پرستانی که این روزها لباس دین آن هم از نوع تندروی بر تن کرده اند، دارند آن می کنند با دین که ارباب و سازنده شان آمریکا، خود جرات چنین رفتاری با دشمنانش نداشته!
ولی امروز، عده ای خائن، به نام اسلام عزیز، آن می کنند در حق مسلمانان چه شیعه و چه سنی، که بغض سالهای دیرین آمریکا را خالی می کنند.

حال عجیبی دارد مصر این بلاد فرعون های رنگارنگ.
و عجیب تر اینکه فراعنه معاصر مصر، چه نامها بر خود دارند:
محمد انور سادات!
محمد حسنی سید مبارک!
محمد محمد مرسی!
و عجیب نیست که آن دیار، دیگر بویی از غیرتمندی، شرافت و شجاعت شهیدانی چون "خالد احمد شوقی اسلامبولی" در خود ندارد.
و جالب اینکه در به اصطلاح انقلابشان، هیچ نام و یادی از او که سادات فرعون را به جرم سازش نکبت بار و تعظیم در برابر صهاینه به درک واصل کرد، نیست!

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/26/154697_937.jpg

براستی مردمی که زن و بچه، پیر و جوانش، در کوچه و خیابان، شاهد کشیدن پیکر نیمه جان مظلومان به جرم برگزاری جشن میلاد امام زمان هستند و هلهله و شادی می کنند، همان بهتر که سادات و حسنی مبارک و مرسی بر آنان حکومت کنند.
آخ که از خاک مصر، جز بوی تعفن فراعنه به مشام نمی رسد!

یا اباصالح المهدی ادرکنا
[ ۱۳٩٢/٤/٤ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
 مقدمه:
چندی پیش، نوه شهید آیت الله "سیدحسن مدرس"، در رادیو نکته بسیار مهمی درباره سخن معروف آن شخصیت عظیم مطرح کرد. او گفت:
- این که شهید مدرس فرموده است: "سیاست ما، عین دیانت ماست" کاملا درست است. ولی متاسفانه در بسیاری جاها، برای این سخن ارزشمند ادامه ای هم ذکر می شود مبنی بر: "و دیانت ما، عین سیاست ماست" که این بخش به هیچ وجه از شهید مدرس نیست و کاملا دروغ است. چون ایشان معتقد بود که " سیاست ما باید همچون دیانتمان پاک و بدور از هرگونه نفاق و دغل و دروغ باشد." نه این که دیانت ما همچون سیاست، با حیله و نیرنگ همراه باشد."

با خلق حماسه سیاسی ملت قدرشناس ایران در 24 خرداد 92 و انتخاب جناب آقای "حسن روحانی" از سوی مردم به ریاست جمهوری، تصمیم گرفتم آخرین نوشته ام درباره انتخابات امسال را بنویسم و کرکره را پایین بکشم.
پیش از این نیز این گونه بوده ام که بعد از انتخابات، چه پیروز و چه ناکام! هر آن چه را بوی سیاست می داد، از وبلاگ حذف می کردم و می رفتم به آن مسیر که مخاطب بیشتر می پسندد.
و این بار نیز همین خواهم کرد؛ ولی حیف دیدم این آخری، حرف دل خودم را با جوانان امروز، به خصوص آنهایی که از کاندیداهای مختلف حمایت کردند، پای کار ایستادند ولی با برنده شدن رقیب، اوضاع و احوال شان بدجور به هم ریخت! نزنم.


بخش اول:
برای پوریا، جوان نسل سومی که در اغتشاشات 88 کتک خورد.
اردیبهشت ماه امسال در نمایشگاه کتاب، جوانی خوش تیپ نسل سومی! جلویم را گرفت و شروع کرد به ابراز محبت و بیشتر از آن گلایه!
مودب بود و محترم. ولی آن گونه که خودش می گفت، در آشوب های پس از انتخابات سال 88 نقش داشت؛ و می گفت چند بار که بسیجی ها را گرفتیم، من اجازه ندادم کسی آنها را کتک بزند  و ...
کلی با او و دو دوست همراهش گپ زدیم.
آن گونه که می گفت دستی بر هنر دارد.
دلم خیلی سوخت.
به جای آن که بر کرسی دانشگاه نشسته و علم و هنر بیاموزد، شرکت در درگیری و آشوب، همه وقت و فکرش را به خود مشغول کرده بود. آن قدر که با گذشت چهار سال، همچنان در آن فضا می زیست.


آقا پوریا!
این انتخابات هم همچون چهارسال پیش، توسط همین مردم کوچه و خیابان برگزار شد. من و تو هم قطره ای بودیم در این دریا.
همه آمدند و رای خود را به آن که به هر دلیلی قبولش داشتند، دادند.
و آن از صندوق بیرون آمد که همچون چهار سال پیش، ملت انتخاب کرد.
با این تفاوت بزرگ که آن روز، فاصله فرد پیروز با نفر بعدی 11 میلیون بود و متاسفانه آن شد که دیدیم و به بهانه تقلب، آن کردند که نباید، و شیرینی حماسه عظیم را در کام ملت تلخ کردند و دشمنان را شاد و خوشحال.
این بار، همان دولت، همان وزارت کشور، همان شورای نگهبان، همان همان همان، انتخابات را برگزار کردند؛ با این تفاوت عظیم که اگر فقط 250 هزار رای بالا و پایین می شد، امروز آقای حسن روحانی بر کرسی ریاست جمهوری تکیه نزده بود! و منتظر دور دوم انتخابات بودیم.
و مهمترین تفاوت این بود که کاندیداهای بازنده، با وجودی که هم خود و هم هواداران شان، بسیار امیدوار به انتخاب بودند، در اولین زمان اعلام نهایی رای آقای روحانی، شرافتمندانه و صادقانه به او تبریک گفتند و اعلام آمادگی برای همکاری با دولت جدید کردند.

هیچ هواداری خیابان ها را به آشوب نکشاند. هیچ کس بر چهره شاد هواداران پیروز اخم نکرد و بر وجهه جهانی ایران خراش نینداخت!
هیچ هواداری سطل زباله و اتوبوس و بانک به آتش نکشید! و هیچ جا، مردم، بسیج و پلیس رو در روی همدیگر قرار نگرفتند.
هیچکس ادعای تقلب نکرد درحالی که اگر قرار بود تقلبی صورت بگیرد، این بار با 250 هزار رای بهتر و راحت تر می شد بازی کرد نه با 11 میلیون!
و هیچ کهریزکی تشکیل و ُپر نشد، که امروز برایش دادگاه تشکیل شود!

اینها را گفتم که بدانی هنوز به شما و نسلت احترام می گذاریم و هیچ کینه و بغضی از هیچکدامتان به دل نداریم؛ که همه و همه با هم این حماسه سیاسی را خلق کردیم و دشمنانمان را انگشت به دهان ساختیم.
حالا رایتان را پس گرفتید؟!
فقط باید تعدادی جوان جانشان فدا می شد؟
واقعا امروز جای همه آنان که در شعله های فتنه 88 جان خویش را باختند، خالی نیست؟!
آیا واقعا پس گرفتن رای از دولتی به تصور شما، دیکتاتور و دروغگو، شیوه اش آن بود؟
و امروز همان دولت دیکتاتور و دروغگو! و همان دست اندرکاران انتخابات چهارسال پیش، صادقانه به آرای ملت احترام گذاشته و همچون همیشه، آن که را ملت انتخاب کرد، اعلام نمودند!


بخش دوم:
برای آنان که دچار توهمی سخت شده و همه چیز را تمام شده می پندارند!
از این جا به بعد، با خودم و خودی ها حرف دارم. ما که مثلا بازنده شدیم و برخی فکر می کنند دنیا به آخر رسیده! و برخی نیز از فردای انتخابات، تخته گاز دارند می خوانند و تلاش می کنند برای چهار سال بعد!
جدا این دوستان چقدر "تشنه قدرت" - آه ببخشید به قول خودشان – "شیفته خدمت" هستند!!!

کمی از سیاست فاصله بگیریم و صادقانه تر بیندیشیم!
چهار سال، همه امکانات خود را بسیج کردیم تا رئیس جمهوری را که خود با "زنده باد" فرستاده بودیم بالا، بکشیم پایین!
چهار سال، انواع و اقسام رسانه را به کار گرفتیم، اتوبان و تونل افتتاح کردیم، ساخته و نساخته، طرح کردیم، داد زدیم، این و آن را متهم کردیم، که چی؟! تخته گاز رفتیم برای کاندیداتوری در 24 خرداد 1392.
چهار سال، یک عده شخصیت نه چندان مهم! شدند همه هم و غممان.
چهار سال، انحرافیون شدند سیبل ثابت حمله.
چهار سال، نان و معیشت مردم یادمان رفت، و جنگ با انحرافیون شد کار و کاسبی مان.
چهار سال، خدا شد بولتن های به اصطلاح محرمانه.
چهار سال، پیامک های آن چنانی، مثلا موج آگاهی رسانی ایجاد  کردند.
چهار سال، سایت های سیاسی که همچون قارچ روییدند، بر فرهنگ حکومتی، حکومت کردند.
چهار سال، نصایح و توصیه های آقا برای وحدت را به گوش نگرفتیم و همچنان روزنامه رنگی صبح، شد توپخانه برای بمباران دولت. که نه، نظام!
چهار سال، موذیانه و مشکوک، به هم چشم دوختیم و مردم را به فراموشخانه ذهن سپردیم.
چهار سال، فقط جلوی دیدگان همدیگر عبادت کردیم و جانماز آب کشیدیم، که مبادا در صف ... خوانده شویم.
چهار سال، مدعیان فرهنگی بی فرهنگ، با رخنه در همه عرصه ها، آن کردند که امروز شاهدش هستیم.
چهار سال، متاسفانه آن که 24 میلیون رای ملت با سلام و صلوات آوردش، خود را به عده ای کوته اندیش گره زد و آن کرد که امروز این شد.
شاید بهترین تعبیر درباره صحنه های اسفبار ثبت نام آن شخص در وزارت کشور، این باشد که:
"رئیسی که بادیگارد مشاور خود شد!"
و افسوس که این رابطه نافرم و نامعقول، همه تلاش و زحمات دولت خدمتگذار را در چشم ملت بر باد داد.
به واقع آن 24 میلیون رای که همچون رای 24 خرداد 92، فقط و فقط برای حفظ نظام جمهوری اسلامی و در لبیک به ولی فقیه بود، از هزاران هزار اشخاص و دوست نزدیک، ارزشش بسی بالاتر بود؛ که بخواهند همه آنها را به پای یک نفر فدا کنند!
و واویلا که چهار سال، گفتند و گفتند "آقا"، ولی یکی "آقا" را فقط "اسفندیار" دید و آن دیگران، نفس خویش!


بخش سوم:
برای امروز خودمان
نسل جوان امروز که بیشتر از آن چه دغدغه خدا داشته باشید، دغدغه شهدا دارید!
نترسید و نگران نشوید.
با همه این اوصاف، الان هم هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده است!
کسی نیامده است تا خون شهدا را کم رنگ کند!
که در هشت سال گذشته، بسیاری از دوستان! خود کردند آن چه دیگران را به آن محکوم می کنند!
نترسید! کسی نیامده است تا نام شهدا را از خیابان های شهر بزداید؛ که اتفاقا چند سال پیش در تهران خودمان، این عمل ضدارزشی انجام شد و داد هیچکس درنیامد. خیابان "شهید نامجو" شد "خیابان گرگان" و خیابان "شهید طاهری" هم شد "خیابان آمل"! و البته با تذکرات آن پیر فرزانه، حضرات مدعی ارزش، علیرغم میل باطنی خویش! مجبور به عقب نشینی شدند و مجددا نام شهدا را بر خیابانها نهادند.


ختم کلام:
خب گروهک انحرافی را که "ناک اوت" کردیم و خودی ها را "مات"!
آیا وقت آن نرسیده کمی به فکر معیشت مردم بیفتیم؟!
همین مردم حماسه آفرین 24 خرداد که برخلاف بسیاری تحلیل ها و برداشت های غلط، نه برای نان و شکم، که برای اصلاح وضع موجود رئیس جمهور خود را آزادانه تعیین کردند.
بدون شک اینها همان مردم نمازجمعه، راهپیمایی های 22 بهمن و روز قدس و 9 دی هستند.

راستی آقا پوریا!
بدون شک آقای روحانی رئیس جمهور محترم همه ملت ایران است. چه آنها که به او رای دادند، چه آنها که به دیگران تمایل داشتند.
که او فقط "رئیس جمهوری اسلامی ایران" است و بس.
ولی:
امیدوارم شما با رئیس جمهوری که خودتان به آن رای دادید، آن نکنید که ما با منتخب خود کردیم!
و صد البته او نیز با آراء شما آن نکند، که منتخب ما کرد!
[ ۱۳٩٢/۳/٢٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
راست می گفت "فرید" شاعر اون شعر قشنگ که:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است

خسته شدم از دست جماعتی که نه بوی شهدا رو می دن و نه افکار و رفتارشون به شهدا می خوره، ولی تا توی جوّ قرار می گیرن، خاضعانه و ... دستهاشونو بالا می برن و های های گریه می کنن که چی؟
اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک
ای وای
ای وای بر ما، و ای وای از خدا و شهدا که چی می کشند از دست ما و این بازی های کودکانه.

شکر خدا که بعد از جنگ زنده موندم.
اینو دیگه ادا درنمی یارم. نه چیزیه که بخوام باهاش ریا کنم، و نه مثل اون طرف که دستهاش رو برد رو به آسمون و گفت:
خدایا منو نبخش!
بهش گفتن: این چه دعاییه می کنی؟
گفت: دارم واسه خدا شکسته نفسی می کنم!
اونایی که منو می شناسن و با خصوصیات اخلاقیم آشنا هستن، خوب می دونن اهل ادا و اطوار درآوردن برای خدا نیستم!
به موقعش توی جنگ رشادت و شجاعت به خرج دادم و با شهدا همسنگر و همرزم بودم، متاسفانه به موقعش هم از روی غفلت، جهالت و هزار و یک کوفت زهر مار دیگه، از معصیت و گناه و همراهی با شیطون، عقب نموندم.
و صد البته فقط و فقط همه امیدم به لطف و رحمت خداوند سبحانه و بس.
وگرنه با این کوله باری که من با خودم دارم، کارم زاره و صد تن رفیق شهید که هیچ، صد هزار شهید هم نمی تونن دست به دست هم بدن و منو با وجود معاصی و گناهام، شفاعت کنند.
یا رحمن و یا رحیم

زیاد به خودم ور نرم و توبره بوگندوی معصیت رو باز نکنم!
اینارم نگفتم که کسی یاد بگیره، فقط گفتم تا به صداقت چیزی که می خوام بنویسم، ایمان بیارید و باور کنید.
بگذریم.

شاید یکی دو سالی می شه که برای سخنرانی و ذکر خاطره، به جایی بخصوص شهرستان ها نمی رم.
این که چرا، علل خاصی داره که مهمترینش اینه که از دست زبان خودم خسته شدم.
این همه از شهدا تعریف می کنیم، ولی متاسفانه خودمون نتونستیم و نمی تونیم اعمال و کردار خودمون رو با اونا به روز کنیم!
فقط برامون شدن چهارتا خاطره و قصه کهنه و قدیمی که مثل مادر بزرگ ها، برای بچه ها تعریف می کنیم؛ ولی عمل کو؟ هیچ.

چند وقت پیش، دوستی به نام "زهدی" زنگ زد و گفت که برای مراسم یادواره شهدا دعوتم می کنه.
قربون شهدا برم. نمی خوام برای اونا کلاس بذارم، که خدایی نکرده بشم مثل بعضی دوستان هنرمند!!!
نوکرشون هستم، وظیفمه، همیشه هم محتاجشون هستم.
ولی گفتم که دلایل بسیاری برای نرفتن داشتم و دارم. از جسم خسته، شکسته و پیرم بگیر تا نفس امروزی شده و مانوس با اون چیزایی که خیلی باهاشون جور نیست و فقط برای فراموشی زیبایی های دیروز، به رنگ و لعاب نازیبای امروز خو گرفته و راحتت کنم، خودشو گول می زنه و ... فرض کرده!

خواستم نذارم تا آخر حرفشو بزنه و همون اول بگم "نه".
ولی تا گفت مراسم در دانشگاه سیستان و بلوچستان زاهدان برگزار می شه، ناخواسته تنم لرزید.
به خدا نمی دونم چرا.
اصلا تا امروز، هیچ مجلسی رو با این اشتیاق و ذوق و شوق نرفته بودم.

القصه، جای همه خالی، پنج شنبه 29 فرورین، خداوند رحمن و رحیم، چنان توفیقی به بنده حقیر روا داشت که تا عمر دارم فراموش نمی کنم.
صبح زود که وارد زاهدان شدم، با استقبال دو تا از بچه های باحال دانشجو که یکی "جلال معتمدنژاد" مشهدی بود و دیگری "حسین زهدی" اهل فسای شیراز، روبه رو شدم. که در مهمان نوازی کم نگذاشتند.
یک راست رفتیم دانشگاه و تا عصر الکی خودم رو با خواب و استراحت سرگرم کردم.
عصر که شد "علیرضا کیخا" از بچه های واقعا باصفای زاهدان، اومد دنبالم و همراه با حاج آقا "جواد قرایی" از گروه سیره شهدای قم که اون هم مهمان برنامه بود، رفتیم گشتی در شهر زدیم.

باور کنید همین الان که دارم اینارو می نویسم، بغض آن چه در زاهدان دیدم، گلوم رو گرفته بر مظلومیت فرزندان مولا علی (ع) و فاطمه زهرا (س) ...
از خیابان خیام گرفته تا "مسجد مکی" و موسسه مهر که همین سه چهار سال پیش، پنج شش خواهر بسیجی، گمنام و مظلوم، پشت درهای ساختمانی که به آتش کشیده شد، زنده زنده سوختند و هیچ از آنها باقی نماند جز نامی و راهی!
...

http://abna.ir/a/uploads//60/7/60774.jpg



خانواده شهید مظلوم محمد گلدوی
علیرضا کیخا می گفت، و من می سوختم و آب می شدم از این همه مسئولیت و راهی که مانده، ولی ما خویش را در پایان راه و وظیفه احساس می کنیم!
حوصله ندارم بقیه رو تعریف کنم. می رم سر اصل مطلب.

بهشت در کنار جهنم!
در کنار همه نازیبایی هایی که در بسیاری محلات مختلف زاهدان دیدیم، بعضی جاها بودند که همچون بهشت بر تارک این شهر می درخشند.
از مسجد جامع گرفته تا مسجد علی بن ابیطالب (ع) و شهادتگاه ده ها نمازگزار مظلوم و حماسه رشادت و شهادت شهید "محمد گلدوی" که عامل انتحاری را در بغل خویش گرفت تا مانع از کشته شدن ده ها نمازگزار شود و خود شجاعانه تکه پاره شد.

دم دمای اذان مغرب، رفتیم به گلزار شهدای زاهدان.
از همون اول که وارد شدم، نوشته روی سنگ مزار شهدا تنم رو لرزوند:
شلمچه
کربلای پنج
بسیجی
و ...
یک آن به خودم نهیب زدم: آخه به این بچه های زاهدان چه مربوط که باوجود اون همه مشکلات و ناامنی در منطقه خودشون، بلند شن و برن اون سر کشور و در کربلای شلمچه غریبانه جان فدا کنند؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan-.jpg
همراه علیرضا کیخا و جوانان باصفای زاهدان در گلزار شهدا

احساس حقارت و سرشکستگی در برابر خانواده های معظم شهدا که عاشقانه سنگ مزار عزیزانشون رو می شستند، همه وجودم رو فراگرفت.
بغض داشت خفه ام می کرد.
ما کجاییم و اینها کجا؟
تنها جمله ای که به ذهن ناقصم رسید این بود که:
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که زنده ماندم و این گلزار شهدا رو زیارت کردم تا تلاش کنم شهدایش رو حداقل کمی بشناسم و ازشون درس غیرت بگیرم.

شهدای زاهدان داغونم کردند.
از شهید مظلوم "غلامرضا نظامی سرگلزایی" که در جنایت منطقه "تاسوکی"، همراه پدرش توسط گروهک تروریستی کثیف "عبدالمالک ریگی" دستگیر شد و مقابل دیدگان پدر به شهادت رسید، تا نوجوان 17 ساله "حمید کیخازاده" که چند روز قبل از شهادت در عملیات جنایتکارانه تاسوکی، با مادرش خداحافظی می کند و نوید شهادت خود را می دهد!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan.jpg

یا الله. یارحمن. مرا بر کوتاهی و غفلتم بر این شهدا ببخش.
ای شهدا و ای خانواده معظم شهدای سیستان و بلوچستان، مرا بر این کوتاهی و نادیدن و کوری ببخشید که سخت محتاج دعای خیرتان هستم.

باور کنید همه شما هم قبل از رفتن در آغوش مرگ، نیازمند هستید تا حتی فقط یک بار، به گلزار شهدای زاهدان بروید تا باورتان شود اگر خالصانه و صادقانه طلب شهادت کنید، در باغ شهدات همچنان باز است.
و این باب را، فقط بر ریاکارانی چون من تیغه ای بتونی کشیده اند تا نام و یاد شهدا با اسم من بدنام نگردد.



این نوشته هیچ نیست جز عرض پوزش و تقصیر به پیشگاه شهدای مظلوم سیستان و بلوچستان، و از آنها مظلوم تر، بچه بسیجی هایی که همچنان دلاورانه و خالصانه ایستاده اند و در راه دفاع از اسلام، ولایت و ایران عزیز، از جان و مال و همه داشته خویش می گذرند و ناامنی و خطرات را به جان خود و خانواده می خرند، تا ما در این مرکز و دور از هر هیاهو و ناامنی، خدایی ناکرده براحتی سر خویش را گرم بازی های دنیایی کنیم!
و وای به روزی که در پیشگاه خداوند ذو انتقام، از ما بپرسند که در برابر خون این همه مظلوم و غریب، چه کردیم؟
چه گفتیم که ارزشی ندارد، آن جا فقط عمل مان را می سنجند، نه ریا و کلام را!

یاد جمله زیبایی از شاعر بزرگوار "احمد عزیزی" افتادم که در مقدمه یکی از کتاب هاش نوشته: "ملتی که پشتش به کوه بهشت زهرا (س) گرم است، هیچ وقت شکست نمی خورد."
[ ۱۳٩٢/۱/۳۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

30 سال پیش 14 تیر 1361 چهار عزیز ایرانی که به فریادرسی مظلومان لبنان، راهی آن دیار جنگ و خون شده بودند، غریبانه به دست اشق الاشقیاء - فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی - در بیروت ربوده شدند.

14 سال پیش 17 مرداد 1377 نُه دیپلمات ایرانی، مظلومانه و به وحشیانه ترین شکل ممکن، توسط دست آموزان آمریکا - طالبان جنایتکار - در مزار شریف افغانستان به شهادت رسیدند.

30 سال از طولانی ترین آدم ربایی قرن – بعد از ربوده شدن امام موسی صدر - می گذرد و طی این 30 سال، دستگاه دیپلماسی - آن هم فقط در چند سال اخیر - به انتشار بیانیه ای تکراری آن هم بسیار بی خطر با رعایت همه جوانب دیپلماتیک که به کسی برنخورد، بسنده کرده و همه ساله قول پیگیری قاطعانه! و امید به روشن شدن در آینده نزدیک! داده است.

14 سال از وحشیانه ترین جنایت پیروان اسلام آمریکایی و سرمنشاء تروریست هایی که این روزها با آمریکایی ها بر سر میزصلح! نشسته اند، می گذرد و طی این مدت، فقط هر ساله خانواده 9 دیپلمات شهید را جمع می کنند، انتشار بیانیه ای شدیداللحن علیه فقط طالبان ... و خلاص.

 

طی یکی دو سال گذشته، تروریست های مزدور اسرائیل که پیشرفته ترین آموزش ها و آخرین متدهای ترور و گریز را در خود اسرائیل و مستقیم زیر نظر سازمان جاسوسی موساد دیده بودند، اقدام به ترور ظالمانه دانشمندان هسته ای ایران کردند تا به این طریق، هم جمهوری اسلامی را از پیشرفت علمی بیش از پیش خود باز دارند و هم دانشمندان را از ادامه راه خویش بازدارند.

شهیدان علی محمدی، شهریاری، احمدی روشن، رضایی نژاد و ... یکی یکی مورد تهاجم وحشیانه مزدوران اسرائیل قرار گرفتند و دشمن سرمست از پیروزی خود، به اقدامی دیگر دست زد.

به لطف خداوند سبحان و با همت و تلاش ارزشمند عزیزان وزارت اطلاعات، در کوتاهترین زمان ممکن - که به واقع باید گفت در بین دستگاه های اطلاعاتی جهان بسیار کم سابقه است - شاهد متلاشی شدن تیم های پیشرفته و پیچیده ترور بودیم.

دستگیری موفقیت آمیز جاسوسان و تروریست ها، نجات دیپلمات ربوده شده ایرانی در پاکستان از چنگال گروهکهای تروریست و ...

و از همه برجسته و مهم تر، دستگیری تروریست معروف "مالک ریگی" در آسمان و تقدیم او به پیشگاه خانواده های شهدای مظلومی که به دست باند جنایتکار او به شهادت رسیدند، بود که همه دستگاه های اطلاعاتی جهان را متحیر و مبهوت گذاشت.

هرچه بگوییم و بنویسیم، ذره ای نمی تواند بیانگر تلاش و جهاد خستگی ناپذیر عزیزان وزارت اطلاعات باشد که امنیت میهن اسلامی را با نثار جان خویش تامین می کنند و هیچ کس حتی خانواده شان هم نمی دانند آنان کیستند و چه می کنند!
برای گفتن از خدمات آن عزیزان، مثنوی هفتاد من کاغذ شود، ولی ...

ای کاش به جای آن که 18 سال تمام پرونده چهار گروگان ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، "کاظم اخوان" و "تقی رستگار" دست 1 نفر باشد و سال ها، میلیاردها تومان پول بیت المال، بی حاصل خرج شود، و در نهایت دریغ از یک برگ سند و مدرکی موثق ...

ای کاش به جای تشکیل کمیته های متعدد پی گیر در 12 سال بعد، در هر دولت و دوره مجلس، که هیچیک نتیجه ای دربر نداشتند و نشانه آن نیز عدم ارائه گزارش و عملکرد آنان نه به ملت، که حداقل به خانواده آن چهار عزیز بود ...

ای کاش به حای آن همه بازی موش و گربه مثلا امنیتی، و گره زدن پرونده 4 دیپلمات به خلبان جنایتکار اسرائیلی مفقود شده "ران آراد"، در دولت سازندگی که اصلا هیچ! در دولت اصلاحات به نوعی، و در دولت اصولگرا به نوعی دیگر ...

ای کاش به جای رفت و آمد زائد و پرخرج مثلا سفر کاری، به ژنو، آلمان و لبنان، به بهانه پی گیری بین المللی پرونده ای که سال ها پیش در سازمان ملل متحد مختومه اعلام شده است ...

ای کاش به جای این همه مراسم که سالانه به امید بازگشت آن چهار عزیز برگزار می کنیم ...

ای کاش به جای سرکار گذاشتن جوانان - به خصوص دانشجویان دلسوز - و آن همه طومار و بیانیه بازی که دست آخر در گوشه ای پنهان نموده ایم ...

ای کاش و صد ای کاش ...

اگرچه بسیار دیر شده و 30 سال سخت بر خانواده آن عزیزان گذشته است، همین امروز پرونده آن 4 عزیز را به وزارت اطلاعات مقتدر و قدرتمند جمهوری اسلامی ایران، بدهید تا خیال همه راحت شود که در کم ترین زمان ممکن، آن را به نتیجه واقعی – و صدالبته نه آن چیزی که هر کدام از ما مورد پسندمان باشد یا نباشد – برسانند و خیال همه را راحت کنند.

ما که دیگر همچون آفتاب لب بوم، رفتنی هستیم و بوی الرحمان مان بلند است، می ترسم نسل های آینده "یکصدمین سالگرد ربوده شدن چهار گروگان مظلوم ایرانی" را برگزار کنند و برای بازگشت سلامت آنان دعا بفرمایند!

[ ۱۳٩۱/٥/۱٦ ] [ ٥:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر تا دیروز می گفتند: "جوانان با مصرف موادمخدر دچار توهم می شوند و احساس می کنند در بلندترین نقاط آسمان درحال پرواز هستند" امروز دیگر آن را به فراموشی بسپارید!

عده ای که مثلا سنی ازشان گذشته، بدون هرگونه مصرف موادمخدر و فقط با شهوت قدرت و ثروت، آن چنان متوهم می شوند که خود را در بالاترین جایگاه ها می بینند و علیرغم اینکه در انتخابات های مختلف، با عدم استقبال مردم روبه رو شده اند، همچنان خود را در مسند قدرت می انگارند!

عده ای که همچنان خود را رئیس، فرمانده و ... می پندارند، برای آن که سفره شان چرب تر گردد، آن قدر بادمجان دورقاب چین به استخدام درمی آورند (و صدالبته همه با سوءاستفاده از اموال بیت المال، وگرنه اینان حاضر نیستند ریالی از اموال خویش را برای انقلاب خرج کنند و خانه و زندگی شان همچنان از بیت المال است) تا مجیزشان را بگویند و آنان را چون بادکنکی باد کنند و وای به روزی که ...

فقط کافی این افاضات سخیف و خنده دار را بخوانید و خودتان به بقیه اش فکر کنید و ببینید حتی بدون موادمخدر هم می شود این گونه توهم زد:
البته نشانی سایت منتشر کننده را که از الان دارد پاچه خواری محسن رضایی را برای انتخابات ریاست جمهوری آینده می کند، نمی گذارم تا کودکانه دچار توهم نشوند!

http://davodabadi.persiangig.com/rezaei.jpg

دکتر عبدالعلی زاده وزیر سابق مسکن و شهرسازی:
زمانی از آقا مهدی باکری پرسیدم که بعد از امام چه کسی میتواند انقلاب را ادامه دهد؟ ایشان با وجود اینکه آقای منتظری قائم مقام رهبری بودند، فرمودند:آقا محسن

خدا نگذرد از آن که بنای "خاطره سازی غیرموثق و بدون شاهد" را گذاشت: "من بودم و امام بود و سیداحمد"
که امروز هرکس بنا بر منافع جناح و نوچگی اش این گونه خاطره سازی کند.

آقا محسن!
سردار دیروزها و دکتر امروز!

حتما این روایت را شنیده ای که: "به روی چاپلوسان خاک بپاشید."
باور کن هیچکدام از دوروبری هایت، دلشان برای خودت نمی سوزد. چرا که باختت در هر انتخابات ثابت کرده "کاندیداتوری سالاته، اگر برای تو آب ندارد، مطمئنا برای آنان نان که هیچ، نانوایی های عظیمی به دنبال دارد!"
باور کن همینان گذشته پرافتخار و آینده نامعلومت را برباد خواهند داد.
حالا به روی چاپلوسان خاک می پاشی یا سکه؟!

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جاتون خالی! دیشب یه‌بار دیگه خدا توفیق داد (استغفرالله، یه‌بار دیگه چیه؟ آن عزیز که همیشه توفیق میده، ولی این ما هستیم که با بعضی اعمال، از خودمون سلب توفیق می‏کنیم) یه مراسم جمع و جور در "دانشکده‌ی علوم و فنون قرآن کریم" برای شهدای گمنام بود که در آن شرکت کردم.
از دو سه ماه قبل عزیزانی که اصلا نه می‏شناختم و نه می‏شناسم‏شان، تماس گرفتند و قرار شد بنده - که به‌دلایلی چند وقتی‏یه از حضور در این گونه مراسم گریزانم و چه بسا سلب توفیق ازم شده! - به‌عنوان "میهمان ویژه" حضور پیدا کنم و از خاطراتم درباره‌ی شهدای گمنام تعریف کنم.

این که مراسم چگونه بود و مثل روال همیشه، باوجود دعوت از شاعر برای شعرخوانی، خود مجری لابه‌لای برنامه کلی وقت برای شعرخوانی احساسی می‏گذاشت و دست آخر بعد از یک ساعت معطلی در مراسم، در نهایت ده دقیقه وقت برای بیان خاطرات به بنده حقیر داده شد، بماند؛ آن چه برای من بسیار مهم و ارزشمند بود، حضور مادر پیری بود که شاید اکثرتان سیمای شکسته و چشمان منتظر و گریان او را در تصاویر تلویزیونی دیده باشید. آن مادری که در تشییع پیکر شهدای گمنام، قاب عکسی در دست دارد و به‌دنبال پیکر فرزند دلبندش شهید "بهروز صبوری" می‏گردد که مهر ماه سال 1361 در سومار مفقودالاثر شده است. همان مادر که می‏گوید:
"برای پسرم عروسی گرفتم. عروس بدون داماد دیدید؟ دامادم نیومده ... توی سومار مفقود شده ..."

مادر شهید در تشییع شهدا سال 1390

همیشه دیدن این صحنه و شنیدن سخنان مادر دلشکسته، آتش به‌جانم می‏زد و وقتی دیدم این مادر عزیز آمد و دقایقی اندک از فرزندش سخن گفت، آتش گرفتم.
خلاصه این که، الحمدلله مراسم بیشتر از آن که برای جمع حاضری که ده دقیقه خاطرات بمباران سومار و شب های سخت و سوزان کربلای پنج را از دهان بنده شنیدند تاثیر داشته باشد، برای خود من تاثیرگذار و مهم بود.

وقتی به خانه برگشتم، نه در مسیر و نه در منزل، اصلا حس و حال صحبت با کسی را نداشتم و ساعت 9 ونیم سر گذاشتم به خوابیدن. بی‏سابقه‌ترین چیز در زندگی من!
ساعت از یک نیمه‌شب گذاشته بود که برخاستم و نگاهم افتاد به گوشی تلفن همراهم که چندتایی پیامک برایم آمده بود. به‌جز یکی دوتا که درباره‌ی نتایج انتخابات بود، متوجه شدم یکی از دوستان دل‏سوز نسل امروزی - که انصافا در فعالیت و تلاش، گوی سبقت را از امثال من ناتوان ربوده - متاسفانه و شاید برای رفع خستگی من! دو سه تا پیامک داده و جوک‏های شهرستانی آب و تاب دار داده. اتفاقا در یکی از آنها، اشاره‌ای هم به حضرت معصومه (س) و حضرت امام رضا (ع) کرده بود که بدجوری دلم را شکست.

علی‏رغم احترام و ارزشی که برای آن عزیز قائل بودم و هستم، و خودش اخلاق نامتعارف و غیرقابل پیش بینی! من را خوب می‏شناسد، شروع کردم به جواب دادن.
رگبار پیامک‏هام آن قدر بی‏رحمانه و شدید بود که شاید جرات نکرد دیگر جوابی بفرستد!

نگاهی که به پیامک‏های ارسالی انداختم، متوجه شدم برای خودم بیشتر از او نیاز به توجه و تامل در آنها هست! برای همین آنها را این جا می‏آورم تا قبل از دیگران، انگشت اشاره‌ام به‌سوی خودم باشد تا پند بگیرم. البته از آن عزیز، بسیار متشکرم و حلالیت می‏طلبم.
و همه‌ی آن چه را در آن شب عزیز توفیق معنوی یافتم، مدیون حضرت معصومه (س) هستم که سالگرد وفاتش بود:

این هم پیامک‏ها:
- خوبه این جوک‏ها نشون می‏ده از ندیدن من ولی زیارت دیگران، بهترین بهره رو بردی! پس اون همه دل‏سوزی برای کارهای زمین مونده، این بود؟
- از خدا عمر با عزت طلب می‏کنم تا توفیق یابم گناه بدون لذت مرتکب شوم! جوک بگم!
- شاید راز زنده مونده من در سه‌راه مرگ شلمچه، این بود که جوک‏های نسل شمارو بخونم و بخندم!
- اگر من در جوک گفتن و گناه بدون لذت از تو، "..." و "..." عقب بیفتم، واسم اوفت داره! نالان و گریان شکایت به‌خدا می‏برم! مگه من از شما چی کم دارم؟!
- اشکت رو درمیارم! حالا بشین شب شهادت حضرت معصومه، واسه او و داداشش جوک بده!
- حالا خیلی راحت می‏تونی بگی: غلط کردی! خودت بدتر از ایناشو بلدی و می‏گی!
- من نه از نبود کار و بیکاری، که از کار نکردن و تنبلی خودم، ولی در عوض گیر دادن به کار کردن حداقلی "..." ، "..." ، "..." و امثال شما شاکی‏ام!
- من از خدا در خلقت کامل خودم شاکی نیستم، از خودم در بندگی ناقصم شاکی‏ام!

این هم لینک های دانلود فیلم مادر شهید صبوری

http://gozaredost.blogfa.com/9003.aspx

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://gozaredost.persiangig.com/video/madare%20shahid%203gp.3gp

با تشکر ویژه از برادر بزرگوار "سیدحسین هوشی سادات"
وبلاگ گذر دوست

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قبل از هر چیز، به دلیل پرداختن به این موضوع، از خوانندگان وبلاگ خاطرات جبهه پوزش می طلبم. خود نیز واقفم که شان این وبلاگ برتر از این است که به موضوعات این چنینی بپردازم؛ ولی به دلیل اهمیت قضیه و توطئه ای که در پس آن نهفته است، مجبور به انتشار این مقاله شدم.
به همین لحاظ از درج هرگونه تصویری در رابطه موضوع، خودداری می کنم و جهت استناد و اثبات، فقط لینک برخی اخبار و مطالب را قرار می دهم.

چندی پیش خبر تاسف آور و تامل برانگیزی در سایت های خبری و خبرگزاری ها منتشر شد مبنی بر این که هنرپیشه ایرانی "گلشیفته فراهانی" در برابر دوربین ها، دست به اقدامی غیراخلاقی زده و لباس از تن خویش بدر آورده است.

در برابر این عمل زشت، برخوردهای متفاوتی صورت گرفت. از تکذیب شدید پدر و خانواده او گرفته تا استقبال، تعریف و تمجید هوسناک و کریه خارج نشینان فاسدالاخلاقی همچون "نوری زاده" در شبکه ماهواره ای صدای آمریکا.

متاسفانه در داخل نیز، برخی که عنوان هنرمند را با خود یدک می کشند، به دلیل گرایشات سیاسی خاص خویش و دهن کجی به دین و نظام، دست از اخلاق شسته و با بی شرمی تمام از این حرکت دفاع کردند.
نظر تهمینه میلانی درباره گلشیفته فراهانی

از همان اول این سوال برایم مطرح شد:
حالا که گلشیفته به سادگی تمام ترک خانواده و وطن کرده و تن به هر ذلت و خواری سپرده، دیگر چه نیازی است تا با عملی غیراخلاقی، مجددا توجه همگان را به خود جلب کند؟

طی سال گذشته، شاهد بروز انقلاب هایی در کشورهای عربی از جمله مصر بودیم. به دنبال آن، انتخابات مجلس برگزار شد و اسلام گرایان بالاترین آراء را از مردم کسب کردند و این نشان از اسلامی بودن حرکت های منطقه داشت که بدون شک تاثیر گرفته از انقلاب اسلامی و رهبری حکیمانه امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری بوده و هست.

با رشد حرکت های اسلامی در منطقه، اشغال گران صهیونیست که بیش از شصت سال است هنوز نتوانسته اند لقمه چرب و لذت بخشی چون فلسطین را از حلقوم خود پایین بدهند و هر از چندگاه با ناکامی سختی روبه رو می شوند، احساس وحشت کردند.

مصر یکی از کشورهای بسیار مهمی است که رشد اسلام گرایی و حرکت های ضدصهیونیستی، خطرات بسیار زیادی را برای اشغال گران درپی خواهد داشت و از همان اول این انتظار می رفت که صهیونیست ها برای منحرف کردن انقلاب اسلامی مردم مصر، دست به توطئه و دسیسه بزنند.

خدشه دار ساختن چهره انقلابی که با شعار مهم و عظیم "الله اکبر" آغاز شد، یکی از اهداف بزرگ صهیونیست هاست.
این بار غربی های حامی صهیونیسم که همواره در پشت نقاب دفاع از حقوق بشر و آزادی پناه گرفته اند، وارد صحنه شده و برای مقابله با اسلام گرایی، دست به تحرکات بسیاری زدند.

یکی از این حرکات مذبوحانه، عملی بود که چندی پیش دختر جوان مصری در اینترنت انجام داد.

"علیاء ماجده المهدى" 20 ساله که پیش از این تصاویری از حضور خویش در صحنه های انقلاب مصر در میدان التحریر را در صفحه "فیس بوک" خود قرار داده بود، اقدام به انتشار تصاویر خود و همچنین دوست پسرش "کریم عامر" درحالی که عریان شده است نمود. وی علت این کار خود را آزادی اخلاقی و رهایی از قیدوبندهای مذهبی و به خصوص اسلام که با بروز انقلاب در مصر گسترش زیادی پیدا کرده است، عنوان کرد.

علیاء که دانشجوی دانشکده ارتباطات دانشگاه آمریکایی قاهره بوده، به گفته خودش چندی است با خانواده خود قطع رابطه کرده است.

به دنبال آن، دادگاهی در مصر، "عبدالکریم نبیل سلیمان" معروف به "کریم عامر" را به جرم تحریک علیاء و انتشار تصاویر غیراخلاقی خودش با او در اینترنت، مجرم شناخت.

کریم عامر جوان لائیک فارق التحصیل دانشگاه الازهر قاهره، پیش از این در سال 2006 (1385 هـ.ش) به دلیل انتشار مقاله ای توهین آمیز با عنوان "رمضان، ماه نفاق" در دادگاه مصر به 4 سال زندان محکوم شد که با اعتراض و جوسازی سازمان های مدعی حقوق بشر، نجات پیدا کرد.

در راستای حرکت علیاء المهدی علیه اسلام، در سرزمین های اشغالی فلسطین نیز چهل دختر یهودی اقدام به لخت شدن و انتشار تصاویر خود نموده و با او اعلام همبستگی و حمایت کردند.
إسرائیلیات یعربن عن تضامنهن مع علیاء المهدی "المتعریة"

همچنین تعدادی از دختران سرباز ارتش رژیم صهیونیستی، در یکی از دانشکده های نظامی، اقدام به انتشار تصاویر برهنه خود در فیس بوک نمودند.
علیاء المهدى على الطریقة الاسرائیلیة

به دنبال حرکات مشکوک و در پیروی از علیاء، هنرپیشه تونسی "نادیة بوستة" نیز اقدام به انتشار تصاویر غیراخلاقی خود در یکی از مجلات نمود. مهم تر از این، متنی بود که در کنار تصاویر این زن منتشر شد:
"اگرچه جرقه های انقلاب و بهارعربی از تونس شروع و سپس به مصر منتقل شد، حالا می توان گفت که مصر در واکنش به شیوع انقلاب، رقص همراه با برهنگی تدریجی زنان را به تونس انتقال داده است."
فنانة تونسیة تسیر على خطى علیاء وتظهر شبه عاریة على غلاف مجلة

این وسط، برای تکمیل نقشه شوم جهت ضربه زدن به اسلام و برهم زدن اوضاع و احوال کنونی جهان اسلام که کاملا به ضرر صهیونیست هاست، احساس می شد جای ایران خالی است.

جالب آن جا بود که برای اعلام همبستگی با علیاء، تعدادی پسر ایرانی وابسته به فتنه سبز، اقدام به انتشار تصاویر خود با حجاب زنانه در اینترنت کردند.
سایت اینترنتی "طنط زیزی"

گلشیفته فراهانی که درحال حاضر در فرانسه زندگی می کند، بهترین گزینه شناخته شد. این هنرپیشه ایرانی که ترک پدر ومادر و وطن خویش کرده و به گفته خودش نیز مدتی است از همسرش جدا شده، چندی است از کشور رفته و در خارج زیست می کند.

او نیز در اقدامی زشت، جلوی دوربین عریان شد و بلافاصله تصاویر او در فیس بوک وسایت های خبری منتشر شد که سایت های عربی نیز حرکت او را در راستای حرکت علیاء المهدی توصیف کردند.
جلشیفته فراهانى الایرانیة تتعرى على طریقة علیاء المهدى

بدون شک بعد از هر کدام از این اعمال غیراخلاقی، اخباری از تهدید به قتل عاملین آن، از سوی اسلام گرایان و مذهبی ها در سایت ها و خبرگزاری ها به خصوص در جهان عرب، منتشر می شد و می شود که تماما حکایت از توطئه ای کاملا برنامه ریزی شده دارد.

متاسفانه اخیرا اخبار و تصاویر ترحم برانگیزی از جنازه ای در سایت های خبری عربی منتشر شد که حکایت از قتل علیاء المهدی به وحشی ترین شکل ممکن و بریده شدن سرش داشت!
مقتل علیاء المهدی خبر یتداوله الناشطون على شبکات التواصل الاجتماعی

به دنبال آن، برخی سایت های خبری داخلی نیز اقدام به درج خبر و انتشار تصاویر جنازه مذکور نمودند.
مرگ مشکوک دختر هرزه مصری

مرگ مشکوک دختر هرزه مصری

آن گونه که معلوم شده، برای اولین بار سایتی عرب زبان به نام "نهر الحب" این خبر و تصاویر را انتشار داده که متاسفانه سایت های ایرانی، بدون تحقیق و تفحص پیرامون آن، اقدام به انتشار کرده اند.

ظاهرا با نشر این خبر، پازل توطئه تکمیل شد؛ چرا که خبر، این گونه القاء می کرد که دختر مصری قربانی تعصب اسلام گرایان شده است.

متاسفانه سایت های خبری ایرانی، پی گیر ماجرا نشده و خبر حقیقت کشته شدن علیاء المهدی را ندیدند.
سایت اینترنتی "طنط زیزی" با انتشار تصاویر جنازه منتسب به علیاء، اعلام کرد جسدی که برخی مدعی هستند متعلق به علیاء المهدی است، کسی نیست جز دختری برزیلی که سال 2008 (1387 هـ.ش) در شهر "سن پاولو" در تصادف با اتومبیل کشته شده است و اصلا بحث بریده شدن سر وی در میان نیست، بلکه به دلیل ضربه به سرش خون ریزی کرده است.
حقیقة مقتل علیاء المهدی

حال این سوال پیش می آید که:
چرا ما، ناآگاهانه فریب توطئه های صهیونیسم را که برای بدنام کردن اسلام برنامه ریزی شده، می خوریم و در آن نقش ایفا می کنیم؟

با اوضاع و احوال تحولات اخیر کشورهای عربی، باید بیشتر مراقب حرکات فتنه انگیز صهیونیست ها بود؛ چرا که هرگونه روشنگری و بیداری اسلامی در منطقه، رژیم اشغالگر قدس را چندگام به نابودی و زوال نزدیک تر خواهد کرد.
و بنابر گفته امام راحل خمینی کبیر (ره)، "به زودی اسلام سنگرهای کلیدی جهان را فتح خواهد کرد."
و این مهم میسّر نیست مگر با پیروی عالمانه و صادقانه از ولایت فقیه، درایت، دوراندیشی و پیش بینی حرکات و توطئه های دشمنان دیرینه اسلام یعنی صهیونیست ها.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خسته نباشی برادر. خدا قوت. خدا خیرت بده.
آخرش یکی پیدا شد یک چیزی درباره فتنه 88 بسازد و پته فتنه گران و اربابانشان را بریزد روی آب.

من اهل تاکتیک نیستم و از تکنیک هم سر درنمیارم! فقط با محتوا کار دارم. این که ساختار فیلم چگونه بود و این حرفها، مال اهل فن و سینماگرانه، نه من.

شب گذشته در سالن نمایش وزارت ارشاد، فیلم "قلاده های طلا" که قرار بود در برج میلاد به نمایش دربیاد، در جمعی تقریبا خصوصی و بسته، نمایش داده شد.

"قلاده های طلا" که به واقع صریح ترین و رک ترین فیلم سیاسی سال های پس از انقلاب اسلامی است، طی ماه هایی که ساخته و پرداخته شد، با حملات و تهاجم زیادی چه از جانب دشمنان و فتنه گران، و چه از جانب مثلا دوستان! رو به رو شد.

جالب این بود، آنانی که دو سال پیش در خیابان های تهران سطل زباله به آتش می کشیدند و فریاد "مرگ بر دیکتاتور" سر می دادند، یک بار دیگر نشان دادند که پایش بیفتد، در زمینه فرهنگی، خودشان از هر دیکتاتور و مستبدی سرتر هستند!

برخوردهای خشن وحشیانه، موضع گیری های تند و متعصبانه فتنه گران را، پیش از این در برابر فیلم سینمایی "اخراجیها 3" دیدیم که همه توان خود را به کار گرفتند تا با آن مقابله کنند. از فحاشی و تحریم گرفته یا علم کردن فیلمی غیرسیاسی که هیچ ربطی به فتنه نداشت، برای مقابله با فروش اخراجیها، تا کپی برداری غیراخلاقی و انتشار سی.دی غیرقانونی برای مقابله با استقبال مردمی از اخراجیها که الحق مردم هم استقبال خوبی از آن نشان دادند و فتنه گران همچنان در سوز و گداز خود باقی ماندند.

چند روز گذشته، فتنه گران دندان های خود را برای مقابله با فیلم "قلاده های طلا" نشان دادند و خط و نشان کشیدند که اگر این فیلم پخش شود ما فلان می کنیم و چنان! سینما به هم می ریزیم و ...!

گویند روزی "ملانصرالدین" خواست از روی پل رد شود. مردی با الاغش از مقابل آمد و سد راه او شد. پس از جروبحث های بسیار، ملانصرالدین گفت:
- اگر نگذاری من اول رد شوم، همان کاری را که با اهالی روستای قبلی انجام دادم با تو خواهم کرد..
مرد ترسید و کنار رفت تا ملا بگذرد. وقتی از او پرسید که مگر با اهالی روستای قبلی چه کرده است؟ ملا گفت:
هیچی. آنها از روی پل کنار نرفتند، پس من رفتم کنار تا آنها اول بگذرند!"

و این درست همان چیزی است که پس از مرگ کودک ناقص الخلقه فتنه 8 ماهه سال 88 شاهد بودیم، که هر از چندگاهی، صدایی از خود بروز می دهند بلکه عده ای ساده لوح باورشان شود جنبش سبز لجنی گنجی و موسوی، کروبی و گوگوش، رجوی و پهلوی، نوری زاد و نوری زاده، بی.بی.سی و اسرائیل همچنان زنده است و همین اندک، خیلی بیشمارند! آن قدر که خودشان نمی توانند همدیگر را به حساب آورند و تاب تحمل یکدیگر را از کف داده اند!

متاسفانه برخی مسئولین ذی ربط نیز با فیلم "قلاده های طلا" برخوردی خلاف آن چه تصور می رفت، انجام دادند و از اکران آن جلوگیری کردند که جای بسی تامل و توجه دارد.

باوجودی که گفته می شود اصلاحات بسیاری در "قلاده های طلا" صورت گرفته، ولی ظاهرا همین ته مانده هم مجوز نمایش نگرفته است.

ضمن خسته نباشید به برادر عزیز و متعهد "ابوالقاسم طالبی" و همه عوامل و دست اندرکاران فیلم، از فیلمبردار و هنرپیشگان گرفته تا همه آنهایی که هر یک به نوعی در به انجام رساندن این اتفاق بزرگ سیاسی سینمایی تاریخ سینمای ایران شریک بودند، سوالاتی در ذهنم نقش بسته که بد نیست کسی پاسخ گوید:

- مگر شورا یا گروهی قبل از صدور مجوز ساخت فیلم، فیلمنامه را نمی خوانند تا اگر قرار است اصلاحاتی صورت بگیرد، همان جا روی کاغذ انجام گیرد نه بعد از صرف هزینه کلان و ساخت فیلم؟

- مگر نه این که طی 33 سال گذشته، بزرگ ترین ضربات به نظام، از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت آیت الله بهشتی گرفته تا انفجار و شهادت رجایی و باهنر رئیس جمهور و نخست وزیر، و دیگر ترورها و بمب گذاری ها، توسط عوامل نفوذی دشمن و بخصوص منافقین صورت گرفته است؟ پس چطور است که نشان دادن خیانت نفوذ این جنایت کاران، مشکل دارد و ...

آیا نباید در تاریخ ثبت شود که خائنان، چه ظلم عظیمی در حق ملت ایران و بخصوص خانواده، همکاران و همرزمان خود روا داشته اند؟

من که کاره ای نیستم تا از علت و عللی که برای عدم نمایش "قلاده های طلا" اعلام نشده سر دربیاورم، فقط خواستم خسته نباشیدی گفته باشیم به عواملی که بخصوص در شب های ماه مبارک رمضان، از افطار تا سحر زحمت کشیدند و این فیلم را به این جا رساندند.

مخصوصا آقای طالبی با آن قلب خسته و شکسته  اش که زیر تیغ جراحی هم رفته، ولی بجای استراحت و خوش نشینی، احساس وظیفه کرده و همچنان میدان دار دفاع از ارزش های اسلام و انقلاب اسلامی است.

به قول امام راحل "ما مامور به انجام وظیفه هستیم نه مسئول نتیجه".
بدون شک، آقای طالبی و دوستان و همکارانش، آن چه را وظیفه خطیر خویش در پرده برداری از چهره کریه منافقانه فتنه 88 داشتند، انجام دادند؛ حال ادامه این کار بسته به نظر و نگاه مسئولین امر است.

امیدوارم با تدبیر و دوراندیشی مسئولین امر شاهد نمایش عمومی این فیلم ارزشمند باشیم.

همه عوامل فیلم "قلاده های طلا" خسته نباشید و اجرتان با بی بی دوعالم فاطمه زهرا (س).
 و مطمئنا "والله لایضیع اجرالمومنین"

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر شکم های تان را انباشته از حلال کنید، بعید نیست آن را از حرام هم پر کنید.
پیامبر اسلام حضرت محمد (ص)

سرداردیروز و دکتر باخته امروز!
جناب آقای حسین علایی

مردم ایران، از قدیم الایام ضرب المثل جالبی دارند که خیلی به حال امروز می خورد:
"طرف شیر مادرش را خورده، ولی سینه او را گاز می گیرد."

وقتی نامه ات را خواندم، ناخواسته یاد حدیث ارزشمند بالا و به دنبال آن ضرب المثل مذکور افتادم!

هنوز جای پوتین هایت، بر استخوان های پاره پاره ای که روزی تحت امر تو، برای دفاع از دین، شرف و ولایت، در فکه و شلمچه  جان خویش بر کف نهادند و این روزها بر شانه ها روانند، به چشم می خورد.

هنوز شادمانی همراهان و همرزمان امروزت، از تحریم های قلدران جهانی علیه جمهوری اسلامی فراموش مان نشده که برای سقوط نظام اسلامی لحظه شماری می کنند.

هنوز خیابان های تهران، سرخی خون شهیدان علم و فضیلت، علی محمدی، شهریاری و همین اواخر احمدی روشن را بر خود دارد و خیال خام فتح و ظفر صهیونیست ها، و همراه با آن تبلیغات مسموم فتنه گران را نظاره می کند.

خیلی باختی!
اگر فکر کردی افتخار هشت سال دفاع مقدس به آن است که بر شانه هایت نهادی، سخت در اشتباهی.
افتخار امروز، استواری و پایداری در کوچه بنی هاشم، در کنار ولایت است نه در برابر او ایستادن و شاد ساختن دشمنان.

خیلی خیلی باختی!
هشت سال همراهی و همرزمی با شهیدان را به سادگی فروختی.
می دانی چرا؟
از بس به دنبال "جهاد اصغر" بودی و خود را غرق – نمی گویم حرام، ان شاالله که حلال! - دنیا ساختی که از محاسبه نفس خویش بازماندی!
و آن قدر که در افراط، از همقطارانت نیز جلو افتادی که مراعات جایگاه و شان خویش را هم نکردی.

جالب است مرد جلیل القدر آقای "عبدالحسین روح الامینی" که فرزندش "محسن" غریبانه در ایام فتنه کشته شد، برای آن که دشمنان سوء استفاده نکنند، بزرگوارانه لب فروبست، و همه آن چه را بدخواهان نظام جمهوری اسلامی بافته بودند، پنبه کرد.
ولی تو! دایه دل سوزتر از مادر شدی، گریبان چاک دادی، دیده بسته، دهان گشادی و هر آن چه سال ها در ذهن مریضت تلنبار کرده بودی، نثار نظام ساختی.

یک سوال ساده:
در روز عاشورای 1388 که فتنه گرانی که امروز بر مظلومیت شان می گریی و برایشان یقه می درانی، حرمت اباعبدالله الحسین (ع) را شکستند و آن کردند که یزیدیان در سال 61 هجری مرتکب شدند، آقای روح الامینی کجا بود؟
در کدام صف محکم و استوار سینه سپر کرده بود؟
علیه نظام، در کنار بهائیان و منافقین، یا در صف بنیان مرصوص حزب الله در برابر فتنه گران؟!

حسین حسین (ع) می گفت، یا همچون همقطاران تو، میرحسین، کروبی، مسعود رجوی، مریم رجوی، رضا پهلوی و گوگوش را به یاری می طلبید؟!

و تنها خدا داند به خاطر همین صبر و گذشت عظیم پدری این چنین دل سوخته، که ضرباتی بس سهمگین علیه نظام جمهوری اسلامی از جانب منافقین و بدخواهان را خنثی کرد، در سرای باقی، جایگاه فرزندش دلبندش در کجاست.
واقعا تنها لحظه ای توانسته ای خود را جای آن مرد صبور بگذاری؟!
با آن چه که در همان ایام از تو دیدیم، بسیار بعید می دانم بصیرت و صبری چنین عظیم و ارزشمند داشته باشی!

دوم خرداد 76 هجدهم تیر 78 و از همه مهم تر فتنه 88 ، علیرغم تلخی ای که در خود داشتند، شیرینی بزرگی هم داشتند و آن این بود که برگ های خشکیده و پلاسیده، شاخه های آویزان نامطمئن، با تندبادی که وزیدن گرفت، از درخت تنومند نظام اسلامی جدا شدند.

همین که امثال حجاریان، عبدی، تهرانی، گنجی، نبوی، خوئینی ها، باغی، سروش و همه فتنه گران و فتنه سازان این سال ها، در برگریزان این ایام فروافتاده و از صف انقلاب اسلامی جدا شدند، برای ملت مسلمان ما جای بسی شکر دارد.

چقدر باختی سردار؟!
آن قدر که جرات به خرج داده و آموخته های دوستانت را زود رو کردی. همان که حضرت امام خمینی (ره) را آیت الله نامیدند و آن گفتند که اکبر گنجی فاسد و ملعون ذکر کرد.
و تو، امروز درست همان راهی را می روی که گنجی رفت و خود، نه به موزه تاریخ، که به زباله دان تاریخ پیوست و حتی برای آنان که همچون دستمالی نجس از او و امثال او بهره بردند، بهایی ندارد و در کوچه پس کوچه های غربت، بر صندلی می ایستد و برای مفسدین و دریوزگان داد سخن می دهد.

خوب حق نمک را ادا کردی!
فقط کافی است لحظه ای با خود بیندیشی اگر امام خمینی و انقلاب اسلامی نبودند، تو امروز کجا بودی و چه می کردی؟!

33 سال ملی گراها، منافقین، کمونیست ها و همه سهم خواهانه زیاده طلب، از لفظ "انقلاب اسلامی" گریزان بودند؛ ولی شاید باورش برای من یکی سخت باشد کسی که عنوان "سردار دفاع مقدس" را یدک می کشد، این روزها که دیگر همه چیز خود را به پای فتنه گران قربان کرده و بلندگوی آنان شده، "انقلاب اسلامی ایران" را "قیامی مردی و فراگیر" بخواند که "ظرف حدود یک سال توانست شاه را از کشور بیرون کند."
همین خود نشان گر نگاه سوء جنابعالی نسبت به تاریخ ایران و به خصوص ریشه های انقلاب اسلامی است.

تو، درحالی بسیار مشعوف از این هستی که بتواند در سالگرد انتشار مقاله اهانت آمیز "رشیدی مطلق" علیه امام خمینی، نقش امروزین او را ایفا کنی، به سادگی تمام حرکت های اسلامی و مردمی  از شهید نواب صفوی تا 15 خرداد 1342 و تبعید 15 ساله حضرت امام را نادیده گرفته و پیروزی انقلاب فقط اسلامی را، ثمره اشتباه تاکتیکی شاه در انتشار مقاله روزنامه اطلاعات می دانی؛ و این که چه بسا اگر آن مقاله نوشته نمی شد، همه تلاش و توان امام و خون شهدای مظلوم در زندان های شاه به هدر و بی فایده بود و هیچ انقلابی صورت نمی گرفت و همچنان حکومت جبار پهلوی بر سر کار بود!

واقعا چه کسی به تو اجازه داده است که کتاب ها و متون درسی دانشگاهی دفاع مقدس را بنگاری تا دردانشگاه ها توسط استادی بدتر از خودت (که هیچ ارزش و مقداری نمی بینم نام او را ذکر کنم) تدریس شود؟!

تو شروع انقلاب اسلامی با هزارن شهید را "خیلی ساده" می دانی که "بهانه آن را خود حکومت فراهم کرد."
وقتی نگاهت به تاریخ انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی این گونه است، واویلا بر آن چه بر سر تاریخ دفاع مقدس خواهی آورد. آن هم کتب و متونی که به چند ناشر مختلف بفروشی و نان حلال ابتیاع فرمایی!
یادت می آید که؟!

یا قراردادهای متعدد و کلانت با این جا و آن جا برای به اصطلاح طرح های پژوهشی دفاع مقدس!

واقعا اگر موسسه نشر آثار امام نسبت به این ظلمی که تو در حق ثمره تلاش و رهبری حکیمانه امام خمینی (ره) کرده ای سکوت کند، باید فاتحه آن جا را خواند.

جالب تر این که به اصل خویش رجوع کرده و ضمن طرفداری از حکومت پهلوی و به خصوص شخص شاه، نارضایتی مردم را فقط "رفتار غلط مامورین امنیتی شاه" می دانی و به همین سادگی ساواک و حکومتگران پهلوی را از سال ها جنایت و ظلم تبرئه می کنی!
وقتی رضا ربع پهلوی! بداند چنین سینه چاکانی در جنبش سبز لجنی دارد، باید هم که با رهبران فتنه همراه و هماهنگ شود.

تو با نمک نشناسی تمام، انقلاب اسلامی را قیامی خوجوش مردمی بدون رهبری امام می دانی که در نهایت آن، "با رهبری امام خمینی همه مردم علیه وی بسیج شدند"
واقعا جای امام خمینی در نهضتی که سال ها برای آن زحمت کشید، به تبعید رفت و مجاهدان دلیرمردی چون آیت الله حسین غفاری، آیت الله سیدمحمدرضا سعیدی، آیت الله سیدمحمود طالقانی و اندرزگوها و دیگران در راه آن شکنجه ها شدند و خون شان در زندان ها مظلومانه ریحته شد، کجاست؟
اگر روزی دیگر - که چه بسا دیر نباشد - دیدیم و خواندیم در همین روزنامه اطلاعات "دعایی مطلق"! مقاله ای همچون آن چه "اکبر گنجی" قهرمان گریزپای اصلاحات و همرزم گوگوش! به نام حسین علایی در محکومیت امام خمینی در راه انداختن قیام علیه شاه، تعجب نخواهیم کرد!
که این همه، از انباشت مال حلالی است که چه بسا به قول پیامبر اسلام (ص) به کسب مال حرام نیز بیانجامد!

آقای علایی !
فقط کافی است نگاهی به کارنامه اقتصادی و مثلا فرهنگی خود و همفکران و همکیشانت، بعد از پایان جنگ بیندازید.
شمایان که از همان آخرین ماه های پایان جنگ و پر کردن جام زهر و نوشاندن در کام روح الله، از یکدیگر سبقت گرفتید و برای جبران عقب ماندگی اقتصادی خویش از ستادی ها و تهران نشینان، تهاجم اقتصادی انجام دادید! و مصلای بزرگ امام خمینی که سرانجام نمایشگاه عرضه کالای شب عید، فروش البسه مد روز، فلان و بهمان گردید، نمونه بارز عملکرد جنابعالی است!

آقای علایی!
کافی است فقط برای یک بار هم که شده، به اصلاح طلبانی مدعی شان هستید، نگاهی بیندازید.
نه! اصلا 9 دی 1388، روز قدس و 22 بهمن هر ساله را نمی گویم. بلکه منظورم آن عده ای است که سنگ شان را بر سینه می زنید:
سعید حجاریان، عباس عبدی، اکبر خوشکوش، خسرو تهرانی، سعید منتظری، احمد منتظری، سیدمحمدعلی ابطحی، فائزه هاشمی، محمد نوری زاد، عمادالدین باغی ...
همان ها که (استغفرالله) رذیلانه شهادت امام حسین (ع) را قربانی خشونت جدش رسول الله (ص) خواندند و تو لب برنیاوردی!
آنانی که 8 سال تمام در دولت افتضاحات، به تمسخر شهدا و بسیج پرداختند و به نیابت از منافقین، برای قبورتروریست های اعدامی "لعنت آباد" گریستند و در روزنامه هاشان سوگواری کردند.

در خارج نیز از میهن گریختگان:
علیرضا نوری زاده، محسن سازگارا، گوگوش، رضا پهلوی، فرح پهلوی، اکبر گنجی، فاطمه حقیقت جو، علی اکبر موسوی خوئینی، محسن مخملباف، حسین حاج فرج دباغ (سروش)، حسن یوسفی اشکوری، مهدی هاشمی، سیدعطاالله مهاجرانی، محسن کدیور، جمیله کدیور، مریم رجوی، مسعود رجوی، شیرین نشاط، شهرنوش پارسی پور، عبدی کلانتری، شیرین عبادی، فریبا داودی مهاجر و ... همه آنان که هر یک به نوعی، ذلیلانه به آغوش غرب پناه بردند و روزی خواران صهیونیست ها شدند.

باور نداری؟
همین خانم حقیقت جو، در یکی از دانشگاه های آمریکا، کرسی "بررسی جنگ ایران و عراق" راه اندازی کرده است. اتفاقا شدیدا به کمک امثال تو نیاز دارد. جالب است که او خود بهتر از همه می داند طراحان و حامیان مالی این کرسی، کسی نیست جز موسسه ای یهودی که مستقیما زیر نظر صهیونیست ها فعالیت می کند!
حالا بقیه را خودت بهتر می شناسی، بگیر برو تا آخر.

سردار دیروزی!
اگر واقعا غیرت زمان جنگ را داشتی و به نوشته هایی که چه بسا به تحریک و سفارش دوستان می نویسی و شده ای پیشمرگشان، معنقد بودی، آن لباس مقدس را از تن درآورده و سینه سپر می کردی! نه اینکه فرصت طلبانه هر از چندگاه نوایی از خود بروز دهی!

همواره برای خودت مصونیت قائل بودی و این به خاطر لباس سپاه و این فقط احترام و حرمتی بود که همرزمان قدیم برایت نگه داشتند، نه برای شخص خودت1 بدان امید که از راه برگردی.

درد شما از آن جا آغاز شد که نان حلال خوردید!
بله نان حلال!
نمی گویم حرام خوردید، که اطلاع ندارم و نمی توانم یوم القیامت پاسخگو باشم.
حلال مسئله دار خوردید!
از چند جا حقوق رسمی می گیری؟
حق مشاوره، قراردادهای مختلف مثلا فرهنگی و تحقیقاتی تحت عنوان دکتر، با ارگان های نظامی، پژوهشکده ها، بنیادها و ...
درست از هنگامی که از نزدیک با عملکرد برخی بنیادها و موسسات مرتبط با دفاع مقدس آشنا شدم، همواره این سوال برایم وجود داشت:
"چرا باید در هر بنیاد، موسسه، سازمان فرهنگی، پژوهشگاه و موزه و ... رد پای آقای علایی وجود داشته باشد؟!"
واقعا چرا؟
خودت تا به حال شمرده ای چند قرارداد، به نام مستقیم خودت و یا از طرف تو، با این موسسات و مراکز بسته شده که بازده کاری و نتیجه؟ الله اعلم.
کی جرات می کند از سردارعلایی بپرسد نتیجه فلان قرارداد کلان مثلا فرهنگی چه شد؟!!

من هم از ظلم و بی عدالتی می نالم ولی مطمئنا نه مثل تو!
نه مثل شما که بعد از جنگ، رزمنده ها را ویلان و سرگردان وانهادید و خود به شغلی شریف شتافتید!
من هم از خانه 2000 متری دوست عزیزت در فلان شهرک شکایت دارم که فقط خودش، زنش ودختر وپسرش در آن زندگی می کنند. از بقیه چیزها بگذزیم که شرم دارم بگویم. تف سر بالاست.

خداوکیلی این را جواب بده:
سهم هر نفر ایرانی از بیت المال مسلمین چند اتومبیل، چند متر خانه و چفدر حقوق است؟
اگر توانستی در برابر دوستان گرامت بنشینی و این را بپرسی، نشان داده ای که هنوز غیرت زمان جنگ در خونت جریان دارد!

کاش برای یک بار هم که شده به بذل و بخشش های دوران نخست وزیری میرحسین موسوی اشاره ای می کردی تا ما هم معنای عدالت از منظر شما را بفهمیم!

"کارخانه جوراب آسیا" (استارلایت زمان طاغوت) را که یادتان می آید؟!
مگر نه این که جناب موسوی آن را به آقای "هادی غفاری" تندروی دوآتشه دیروز و امروز! هدیه کرد؟! برای چه؟ برای این که ایشان جهت تبلیغ دین مبین اسلام "بنیاد الهادی" یا به قول دوستان قدیم ایشان همان "کاخ الحادی" را بنیان نهد، و به نشر ... بپردازد!
باشگاه بدن سازی، سالن عروسی، دندانپزشکی، مهد کودک و .... همه آن چیزی بود که آقای غفاری از هدیه آقای موسوی نصیب انقلاب کرد و امروز هم آن بنای عظیم، ملک شخصی ایشان شده است.

فقط به این سوال یک بسیجی ساده پاسخ بده و بس:
فروش کتابی که برای تدریس دفاع مقدس در دانشگاه ها نوشته ای، به چند ناشر بدون اطلاع دیگران، چه حکمی دارد؟ حلال یا حرام؟
بستن قراردادهای سنگین مشابه، به اسامی مختلف با دوستانت در سازمان های فرهنگی برای کار مثلا فرهنگ دفاع مقدس، برای فردی که نیروی رسمی نظامی است، حلال است یا حرام؟

فقط این را بگویم:
ما هم از آن چه در ماه های اخیر بر شما رفته، به خوبی اطلاع داریم. درست مثل دوست همفکرت "محمد نوری زاد" که تا نانش بریده شد به همه پرید و شد منتقد دواتشه، ولی تا وقتی میلیارد میلیارد می چاپید، همه چیز آرام و خوب بود.

بنشین و با خود فکر کن که شاید قطع برخی مواجب که می پنداشتی روزی حلالت و حقت بوده! برکتی است که خدا می خواسته از انباشت زیادی مال حلال به حرام خواری نیفتی!

آقای علایی!
خلاصت کنم.
مشکل شما با شخص علی نیست، اصلی ترین مشکل شما با ولایت است!
که اگر در زمان امام راحل نیز جرات می کردید، آن می کردید که این روزها نشان دادید چه کاره اید و در کدام صف!

آقای علایی!
حواست را جمع کن تا ببینی در کوچه بنی هاشم، در کدام جبهه ایستاده ای؟!
که این بار، ملت غیور ایران در فرونشاندن فتنه خوارج صفتان، اثبات کرد دیگر نخواهد گذاشت تاریخ آن چه را در کوچه بنی هاشم بر مولا رفت، تکرار کند.


راستی! در نوشته اخیرت، چقدر راحت خود و خانواده ات را با اهل بیت اباعبدالله الحسین (ع) مقایسه می کنی! الله اکبر.
واقعا اگر فرد دیگری چنین عباراتی به کار می برد، خود و تو دوستانت، باران دشنام را بر آن نمی باریدید که سوءاستفاده از دین و ...!

اگر خیلی ساده لوح باشم، می گویم انشاالله گربه است و آن گونه که خواستی ترمیمش کنی، راست می گویی و نیت خیر داشته ای! ولی کافی است گشتی در شبکه های خبری غرب و سایت های ضدانقلاب از صدای آمریکا و بی.بی.سی گرفته تا منافقین و فتنه گران و هر که به نحوی با انقلاب اسلامی و بخصوص ولایت فقیه مشکل و عناد دارد، بزنی تا به راحتی مشاهده کنی در بین آنان چقدر سینه چاک و طرفدار پیدا کرده ای و شده ای سردار عزیز و حرّ آزاده و ...
واقعا خوب شد شهیدان همت و باکری امروز نیستند تا ببینند دوستان و بستگانشان، چگونه شده اند خوراک دائمی دشمنان اسلام و ایران. که لحظه ای عکس و اسمشان از صفحات آنها نمی رود!

پس خوب چشمانت را باز کن!
به راستی اگر امروز شهیدان همت، باکری، خرازی، متوسلیان، همه و همه بودند، جان بر سر دین و ولایت خویش می نهادند یا همچون برخی که نانخور نام آنانند، آبروی خویش را به پای سران فتنه و ضلالت قربان می کردند؟!
که این حقیقت را، آن روز با خون خویش و وصیت نامه شان که الحمدلله هنوز نپوسیده و مقابل چشمان است، به خوبی اثبات کردند.

فقط حواست باشد:
قیامت، چپ و راست نمی شناسد و فریاد از ظلم و بی عدالتی، دوست و آشنا ندارد.
اگر قرار بود عناوین حاجی، دکتر، مهندس، شهردار، سردار، رتبه، درجه و ... عاقبت کسی را بیمه کند، قبل از اینها، خیلی دیگر در صف محشر منتظر پارتی بازی هستند!
آن دنیا نه با شهدا - که این قدر دیگران و من و تو خودمان را به آنها می چسبانیم و پز همسری و همرزمی شان را می دهیم - در پیشگاه عدل الهی حاضر خواهیم شد، که با اعمال و کرداری که تا گور با خود داریم، محشور می گردیم.
به قول امام عزیز:
عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.

راستی! بد نیست سری هم به وصیت نامه همانان که سنگشان را بر سینه می زنیم، بزنیم!
به قول امام راحل: این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می کند.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پیشکش به استادان بزرگ عرصه فرهنگ دفاع مقدس و جبهه، بزرگواران "علیرضا کمری"، "هدایت الله بهبودی" و "مرتضی سرهنگی".

دو سه روز پیش خبری داشتیم که رئیس جمهور از تعدادی فعالان فرهنگی کشور که از سوی فرهنگستان های زبان و ادب، علوم، علوم پزشکی و هنر تجلیل کرد و نشان پرارزش فرهنگی به آنان اعطا کرد.
قبول باشد و مبارک همه گیرندگان آن.

مرتضی سرهنگی

ولی یک سوال مهم:
جایگاه فرهنگ مقاومت و پایداری، در عرصه فرهنگی کشور جمهوری اسلامی ایران کجاست؟
آیا فرهنگی که با اتکای به آن، رزمندگان اسلام 8 سال تمام جلوی دشمنانی که از سراسر دنیا گرده آمده بودند تا هست و نیست انقلاب اسلامی و مملکت مان را بر باد دهند، ایستادند، نباید در هیچ کجای عرصه های فرهنگی کشور باشد؟

به راستی "وظیفه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان بزرگ ترین متولی فرهنگ کشور، در حفظ و نشر ارزش های انقلاب اسلامی و دفاع مقدس کجاست؟"

هدایت الله بهبودی

در انتخاب کتاب سال که جای دفاع مقدس خالی است.
در جشنواره فیلم فجر که جای مد، آرایش و کمدی های جلف، همواره بالاتر از دفاع مقدس است.
در موسیقی که هیچی نگوییم بهتر است.
در ...

و به راستی این وزارت خانه چه برنامه ای برای آشنایی نسل های آینده، با اهمیت فرهنگ دفاع مقدس که نشات گرفته از فرهنگ اسلام ناب محمدی (ع) و فرهنگ عاشورایی است، دارد؟

و نکته ای که بسیار مرا می آزارد، ضعف دید متولیان فرهنگی جامعه است!
چرا در طی 33 سال گذشته، هیچگاه شاهد تجلیل از فعالان عرصه فرهنگ دفاع مقدس نبوده ایم؟
تجلیل از فلان شهید و فلان مرحوم که شیوه دیرین ما ایرانی هاست، پس جایگاه فعالان حی و حاضر که بدن هیچ چشم داشت، سال هاست همچون جهاد و مبارزه در سنگرهای جبهه، امروز همه وجود خویش را وقف دفاع مقدس نموده اند.
جای فعالان فرهنگ دفاع مقدس در "چهره های ماندگار" کجاست؟

علیرضا کمری

چه کسی می تواند بنیان گذاری فرهنگ مقاومت بعد از پایان جنگ هشت ساله را توسط بزرگ مردانی چون "علیرضا کمری"، "هدایت الله بهبودی" و به خصوص "مرتضی سرهنگی" نادیده بگیرد؟

همواره با خود اندیشیده ام، اگر همین 3 دوست و یار بعد از جنگ، نبودند که با کم ترین امکانات اولیه، در کانکس کوچک در گوشه حیاط ساختمان حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی - که در سرما، یخ و در گرما، آتش بود، - امروز چه بر سر این فرهنگ آمده بود؟

نگویید "اگر اینان نبودند، دیگران بار این مسئولیت را به دوش می کشیدند" که اگر این گونه بود، طی 23 سال بعد از پایان جنگ، باید شاهد رشد و تولید بیشتری از امثال آن بزرگواران می بودیم.

و آنان زمانی پای در این عرصه مهم گذاشتند که بسیاری افراد که درجنگ نقشی کلیدی و حساس داشتند، آنان را از چنین کاری بازمی داشتند و مدعی بودند "مردم از جنگ خسته شده اند، بگذارید ملت زندگی اش را بکند!"

مطمئنم آن بزرگواران، از همین نوشته اندک بنده، بسیار ناراحت خواهند شد! چرا که چه تجلیل بشوند چه نشوند، آنان به وظیفه خطیر خویش عمل می کنند و این را فعالیت خالصانه و عظیم 23 ساله شان به خوبی نشان داده است که در هیچ برهه فرهنگی بنیادها و سازمان ها و وزارت خانه ها، منتظر به به و چه چه این آن نبوده اند که فعالیت شان را کند یا تند کنند.

حال که این عزیزان در اوج سکوت و ... کار خود را می کنند، وظیفه ما در قبال حافظان و ناشران واقعی و گمنام فرهنگ دفاع مقدس چیست؟

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب