خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

وعده دیدار، فردا دوشنبه 22 مهر 1392 ساعت 15 تا 17 همزمان با سی و یکمین سالگرد شهادت مصطفی کاظم زاده بر سر مزار پاکش
بهشت زهرا (س) قطعه 26 ردیف 94 شماره 9
هر کی دوست داشت و تشریف آورد، قدمش روی چشم





 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟

خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ حمید داودآبادی، متولد مهر ماه 1344 در تهران است. او رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. از کتاب‌های او می‌توان به «از معراج برگشتگان»، «کمین جولای 82»، «سید عزیز»، «تفحص»، «پاره‌های پولاد» اشاره کرد.

اخیراً کتابی با عنوان «دیدم که جانم می‌رود» از داودآبادی منتشر شده است. این کتاب خاطرات او از دوستش «مصطفی کاظم‌زاده» است.
داودآبادی تمام تلاشش در این کتاب این است که با بازگویی و بازنویسی دیده‌ها و شنیده‌ها تصویر روشنی از مصطفی کاظم‌زاده برای مخاطب ترسیم کند.

وقتی کتاب پرجاذبه «دیدم که جانم می‌رود» را در دست می‌گیرید از عشق داودآبادی به شهید کاظم‌زاده سرشار می‌شوید. نویسنده با دقت نظر و در عین حال مستند، به روایت خاطرات شگفت‌ و روحانی‌اش از کاظم‌زاده می‌پردازد.

بیان کاملاً محاوره‌ای و خودمانی داودآبادی در «دیدم که جانم می‌رود» باعث می‌شود که صداقت راوی (نویسنده) ضریب پیدا کند، انگار شما مصطفای شهیدی و با داودآبادی در رستوران سر چهارراه گرگان دارید چلوکباب میل می‌کنید (به صفحه 133 کتاب بنگرید).

نویسنده در صدد است تا با طنزهای شیرین، پیام‌های جدی، ارزش‌ها، باورها، حساسیت‌های دینی و مذهبی را به خواننده انتقال دهد.

داودآبادی در کتاب مذکور به توصیف جزء به جزء می‌پردازد و هر جایی که احساس می‌کند حوصله مخاطب دارد سر می‌رود نمک طنز را به خاطره می‌ریزد.

اگر تا به حال با داودآبادی برخورد داشتید می‌بینید که او همانطور که صحبت می‌کند می‌نویسد. نوشتن داودآبادی بدون ژست‌های روشنفکری است و شاید یکی از اصلی‌ترین عامل‌های موفقیتش همین نکته باشد.

حمید داودآبادی - جلال مهدی آبادی - شهید کاظم زاده (حدود یک ماه قبل از شهادت)

عکس حجله ای

نفر دوم از سمت راست. آخرین شبهای حیات مصطفی

و مصطفای شهید ...

مزار یار ...

برشی از کتاب مذکور که عنوان «معرفت‌ خدا» را بر پیشانی دارد را در پی می‌آوریم؛

«طبق روال هر روز، رفتیم طبقه‌ی بالای خانه‌ی ما. نمی‌دانم چرا، ولی انگار معتادش شده بودم. تا نشست روی زمین، گفتم:
- مصطفی، زود باش دستات رو بگیر جلو.
دست‌هایش را که به هم چسباند و گرفت جلوی صورتم، شروع کردم هر گندی که از دیروز تا امروز زده بودم، گفتن. که خندید و گفت: حمید، واسه چی هر روز که این کار رو با هم می‌کنیم، گناهامون کمتر می‌شه یا دستمون خالی‌تر؟
- خب معلومه، که کمتر گناه کنیم.
- ببین، من نه بهشت دارم که بهت بدم، نه جهنم دارم که عذابت بدم؛ بالای سرت هم نیستم که از چشمام بترسی. پس چرا گناهات هر روز کمتر می‌شه؟
- خب همه‌ی اینا به خاطر معرفته دیگه. برای من مهمه که وقتی به تو قول دادم گناه نکنم، اگه خلاف اون رو انجام بدم، خیلی بی‌معرفتیه.
در حالی که پرید و صورتم را بوسید گفت:
- خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟»
(دیدم که جانم می‌رود صص 132-131)

داودآبادی در خیلی از دیالوگ‌های کتاب با شهید کاظم‌زاده درصدد این است که بسیاری از نکات تعلیمی را به خورد مخاطب آگاه خود بدهد. شاید این امر کردن نویسنده به خوبی‌ها و معرفت‌ها اگر از زبان کس دیگری بود به ما نمی‌چسبید اما وقتی پای قلم شیرین و صادق داودآبادی در میان است باور این مباحث برایمان ساده است.

اگر از بحث نویسندگی و شیوه نوشتاری مؤلف بگذریم، باید به انتخاب قطع کتاب، طرح جلد و صفحه‌آرایی جذاب کتاب نیز آفرین بگوییم. ظاهر کتاب، طوری است که توجه افراد را به خود جلب می‌کند و به قول آن خانم ایرانی‌الاصلی که به سراغ داودآبادی می‌آید؛
«عکس مصطفی با آدم حرف می‌زند.»
خبرگزاری فارس

مطالبی درباره شهید مصطفی کاظم زاده

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شاید سال 1384 بود که عباسی – از بچه‌های بنیاد شهید – تماس گرفت و گفت:
- یه خانم ایرانی‌الاصل که ساکن آمریکاست، اومده موزه‌ی شهدا و داره درباره‌ی عکاسی جنگ تحقیق می‌کنه. من دیدم یکی از کسانی که می‌تونه کمکش کنه، تو هستی. بیارمش پهلوت؟
مثل همیشه، قبول کردم و روز بعد، عباسی همراه با دختر خانمی 21 ساله با تیپ ظاهری‌ای تعجب‌برانگیز که خارجی بودنش را بیشتر فریاد می‌زد تا ایرانی بودنش، به محل کارم آمدند.

حرف زدنش، مثل اکثر آنهایی که تازه فارسی یاد می‌گیرند بود. جالب و چه‌بسا خنده‌دار! با وجودی‌که تسلط کاملی بر کلمات نداشت، ولی کاملا با مفاهیم فارسی و به‌خصوص فرهنگ دفاع مقدس آشنایی داشت.
ظاهرا پهلوی چندتایی عکاس جنگ رفته بود که درباره‌ی "عکاسی جنگ" برایش صحبت کرده بودند ولی حرف‌هایش نشان می‌داد دنبال چیز دیگری است.
با توجه به این‌که در موسسه‌ای تحقیقاتی کار می‌کرد که ظاهرا کارشان بررسی و انتشار تصاویر ویژه از مقبره‌ها و گورستان‌ها بود - و نمونه‌ای هم از کشور عراق با خود داشت - زیاد عجیب ندیدمش.

وقتی خودش را معرفی کرد، جا خوردم:
- من نگار عظیمی پدرم ایرانی است. مسلمان شیعه. مادرم فرانسوی است و خودم در سوئیس به‌دنیا آمده‌ام. در آمریکا زندگی می‌کنم و در دانشگاه‌های آن‌جا در رشته‌ی علوم سیاسی درس می‌خوانم و فعلا به‌لحاظ فعالیت کاری، بین بیروت و بغداد در تردد هستم. به‌زبان‌های انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارم. با عربی و فارسی هم خوب آشنا هستم و مقداری هم آلمانی بلدم. برای برخی نشریات آمریکایی از جمله هفته‌نامه‌ی "نیویورک تایمز" هم مطلب می‌نویسم.

جالب‌تر وقتی بود که گفت:
- از وقتی اومدم ایران، در طول هفته، دو یا سه بار به بهشت‌زهرا می‌روم.
- بهشت‌زهرا؟ چه‌طور؟ مگه اون‌جا چه خبره؟
- نمی‌دونم. ولی وقتی به اون‌جا می‌روم، یک حس عجیبی دارم. نمی‌دونم چه حسی‌یه، ولی خیلی برایم خوب و دل‌نشینه. این حس‌رو دوست دارم. اصلا اون‌جا احساس غریبی نمی‌کنم.
- خب معلومه. چون ایرانی هست، احساس می‌کنی اونا برادرای خودت هستند.
- آه بله. اتفاقا همینه. آره. وقتی به عکس‌های روی تابلوهاشون نگاه می‌کنم، حس خوبی دارم. احساس دوستی باهاشون دارم. بله به‌قول شما عین برادرام می‌مونند.

و همین شد که رفتیم سر بحث "عکس در جنگ"
وقتی گفتم: "یکی از موضوعاتی که نمایان‌گر این است که جنگ ما با همه‌ی جنگ‌های دنیا فرق دارد، همین عکس است."
- چه‌طور مگه؟ حتما شما هم می‌خواهید از این ادعاهای گنده بکنید؟
- نه ادعا نمی‌کنم. یک سوال: شما که درباره‌ی عکس در جوامع مختلف از جمله عراق و لبنان کار کردی، کجا دیدی که یک رزمنده در جبهه، پشت عکس خودش حدیث، روایت یا قطعه شعری عرفانی بنویسد و به‌دوستش هدیه بدهد؟ اصلا کجای دنیا دیدی که یک جوان 16 ساله، قبل از این‌که داوطلبانه به جبهه برود، خودش برود عکاسی و به‌قول ما یک عکس حجله‌ای بگیرد و بگوید وقتی شهید شدم، دوست دارم این‌را روی حجله‌ام بزنید.

و وقتی گفتم: "بعضی از عکس‌ها با آدم حرف می‌زنند."
قیافه‌اش را کج کرد و گفت: "این‌هم از اون ادعاهاست."
- خب باشه حالا بهت می‌گم. ببینم تو دوست‌پسر داری؟
این‌را که گفتم، رنگش پرید. با ناراحتی گفت:
- مسائل خصوصی من به‌شما ربطی نداره. لطفا وارد این چیزها نشید.
- نه‌خیر نمی‌خوام وارد مسائل شخصی شما بشم. می‌خوام ببینم می‌دونی عشق و دوستی یعنی چی؟
- خب معلومه. همه می‌دونند.
- نه. می‌خوام بدونم تو می‌دونی؟ تجربه کردی؟
- چه‌طور مگه؟
و همان شد که دوستی خودم و مصطفی را تعریف کردم.

 
هر چه بیشتر از مصطفی برایش می‌گفتم، او که پشت دوربین ایستاده بود، اشکش بیشتر جاری می‌شد. وقتی از لحظه‌لحظه‌ی شهادت مصطفی گفتم، نتوانست خودش را کنترل کند. پرسید که از او عکسی دارم؟ وقتی قاب‌عکس مصطفی را بر دیوار اتاق بغلی دید، با حالتی بهت‌زده، به چشمان خیره‌ی مصطفی نگاه کرد و اشک‌ریزان گفت:
- ااااا ... این داره با من حرف می‌زنه. هر طرف می‌رم انگار داره به اون‌طرف به‌من نگاه می‌کنه ...
خندیدم و گفتم: "تو که می‌گفتی این حرفا ادعاست و خرافاته."
عصبانی شد و گفت:
- برو ... این چه حرفی‌یه. چشم‌های مصطفی داره با من حرف می‌زنه.
گفتم: "بذار بعدا عکس‌های مصطفی را برایت می‌ریزم روی سی.دی."
عجولانه نپذیرفت. گفت: "نه. نمی‌تونم منتظر بمونم."
و دوربین عکاسی حرفه‌ای‌اش را درآورد و از عکس‌های مصطفی بر صفحه‌ی کامپیوتر عکس گرفت.

وقتی وسایلش را جمع کرد و خواست برود، از او پرسیدم:
- الان نسبت به شهدا چه احساسی داری؟
نفس عمیقی کشید و باغرور گفت:
- احساس می‌کنم همه‌ی اونا برادرهای عزیز من هستند. من به مسلمان بودن خودم افتخار می‌کنم. من هر جای دنیا که بروم، با افتخار می‌گویم که پدرم یک مسلمان شیعه‌ی ایرانی است، پس من‌هم یک ایرانی شیعه هستم.
و نشانی مزار مصطفی را گرفت و رفت.

دیگر او را ندیدم و تا همین امروز هم  خبری از او ندارم.
البته اگر در اینترنت نام او را جست‌وجو کنید، با برخی مطالب و نوشته‌هایش روبه‌رو خواهید شد.

این هم لینک خاطرات با مصطفی بودن:

برای آخرین بار ...

برای دل تنگى‏های این روزها ...

کشف خانه معشوق پس از 29 سال دوری!

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یافتم ...
یافتم ...
سرانجام آن چه را که 29 سال فکر و ذهنم را به خود مشغول کرده بود، یافتم.

روز سه شنبه سوم آبان 1390 (همین چند روز پیش) در زندگی ام هیچگاه کم رنگ نخواهد شد؛ چون یکی از ارزشمندترین روزهای حیاتم بعد از جنگ محسوب می شود.

در این روز عزیز، با استناد به یک عکس که 29 سال پیش پس از بمباران نیروهای گردان سلمان لشکر 27 حضرت رسول (ص) گرفتم، توانستیم محل دقیق آن روز سخت را بیابیم.

نمی دانم چرا طی این 29 سال، هیچکس و هیچکس سراغ این جا نرفته بود!
نه بچه رزمنده ها و نه حتی فرماندهان و مسئولین و ...
محلی که بیش از 150 نفر از رزمندگان اسلام برای دفاع از دین و شرف و انقلاب اسلامی جان خویش را مظلومانه نثار کردند و تکه تکه شدند.

ولی با همت برادر بزرگوار "سیدمهدی موسوی" و "جواد تاجیک" دو نسل امروزی که شدیدا در زمینه احیاء آن حماسه ها فعالند، توانستیم آن جا راشناسایی کنیم و بیابیم.

روز سه شنبه به محل دقیق بمباران سومار رفتیم. هر چند که متاسفانه متوجه شدیم آن جا درست وسط محلی است که قرار است سدی بر روی رودخانه زده شود و چه بسا تا یکی دو سال آینده کاملا به زیر آب برود!

۱۶ مهر ۱۳۶۱ محل بمباران سومار: حمید داودآبادی - حمید شکوری - شهید مصطفی کاظم زاده

سه شنبه  آبان ۱۳۹۰ محل دقیق بمباران سومار

تلفیق عکس دیروز و محیط امروز

شرح کامل بمباران سومار را اینجا بخوانید:

بمباران سومار


همان روز خدا لطف بزرگی کرد و با گروهی از عزیزان ستاد راهیان نور که به دنبال نقاط حماسی دفاع مقدس هستند، به ارتفاعات "گیسکه" سومار رفتیم و پس از 29 سال، یک بار دیگر در محل شهادت همه عشقم مصطفی کاظم زاده، حضور پیدا کردم.

این هم تصاویر محل شهادت مصطفی که با لطف عزیزان نیروی انتظامی، از هلی کوپتر گرفتم:

محل شهادت مصطفی کاظم زاده در ارتفاعات گیسکه سومار

محل شهادت مصطفی در روبروی شهر مندلی عراق

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

برای دل تنگى‏های این روزها ...

[ ۱۳٩٠/۸/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امسال بعضی دوستان وبلاگی که نه دیدمشان و نه می شناسمشان، قصد دارند خودشان مراسمی برای سالگرد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" بر سر مزار آن شهید برگزار کنند.

این مراسم روز جمعه 22 مهر ساعت 45/16 (درست مصادف با لحظه شهادت مصطفی در چنین روزی) در بهشت زهرا (س) برگزار می گردد.

همه شما بزرگواران، بخصوص آنهایی که کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "شهید بعد از ظهر" را خوانده اند، بد نیست در این مراسم شرکت کنند.

خود من هم این بار به عنوان میهمان، در جمع باصفای شما حضور خواهم داشت.
منتظرتان هستیم.

جمعه 22 مهر 1390
از ساعت 45/16
بهشت زهرا (س) قطعه 26 ردیف 94 شماره 9

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

برای دل تنگى‏های این روزها ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چهارشنبه 9 شهریور 1390 (عید سعید فطر) سالروز تولد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" در روز سه‏شنبه 9 شهریور 1344 بود؛ چند روز دیگر هم، پنج شنبه 7 مهر 1390 یادآور چهارشنبه 7 مهر 1361 روز اعزام من و او به جبهه و رفتن به سومار است و در نهایت، جمعه 22 مهر 1390 یادآور روز پنج شنبه 22 مهر 1361 و پرواز مصطفی و شکسته و خسته ماندن من است و ...
زمان جبهه، این شعر - که یکی از مداحان از زبان حضرت رقیه (س) مى‏خواند - خیلی مرا مى‏سوزاند.
این را نوشتم، تا هم ذکری از اهل بیت (ع)، و هم یادی از مصطفی، و هم هوای آن روزهای آفتابی گذشته باشد.

دریا در کنار نوجوانی های مصطفی

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

 

آخرین روبوسی من و او ...

 

 

خبر ز درد من و دل، به آشنا بدهید
که من مریض فراقم، به من دوا بدهید
 
فروغ خانه‏ى من، یار دلنواز برفت‏
شما به کلبه‏ى احزان من صفا بدهید
 
نگاه بر من افسرده حال کنید
دلم گرفته عزیزان به من شفا بدهید
 
چو من کسى نبود مستحق جرعه‏ى وصل‏
به این فقیر از آن جرعه، از وفا بدهید

گره فتاده به کارم، کجاست راه نجات‏
نشان زکوى حبیب گره‏گشا بدهید

خموش گشته زهجران نواى ناى دلم‏
چه مى‏شود که به این ناى من، نوا بدهید

هرآن چه این دل مسکین‏، طلب زیار کند
کسى به یار بگوید، که آن به ما بدهید

 

راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نباشد!

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

[ ۱۳٩٠/٦/۱٥ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بسیاری از دوستان که کتاب "از معراج برگشتگان" را خوانده اند، بیشتر از دیگر بخش ها و خاطرات، جذب "شهید بعد از ظهر" که خاطراتی است زیبا از زندگی، دوستی و شهادت شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" شده اند.
به همین منظور عکس های آن عزیز را برای شما بزرگواران در وبلاگ قرار می دهم.

دریا در کنار کودکی های مصطفی

بچه محصل تنبل و درس نخوان!

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

 

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

روز بعد از بمباران شدید سومار

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

خداحافظ برادر جان ... هوای کربلا دارم ...

تشییع پیکر مصطفی در خیابان های تهران نو

آخرین روبوسی من و او ...

آخرین منزل ...

راستی! برخی نیز نشانی مزار آن عزیز را می خواستند که این است:
تهران – بهشت زهرا (س) – مقابل سالن دعای ندبه و موزه شهدا – قطعه 26 ردیف 94 – شماره 9
التماس دعا
راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نیست!

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب