خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

مقاومتی از جنس "پاره‌های پولاد"
سرویس فرهنگی فردا  - مهدیس میرزایی اعتمادی
حمید داودآبادی را خیلی ها می شناسند. همان رزمنده ای که امروز قلم به دست گرفته و خاطرات گذشته خود را لحظه به لحظه از جنگ تحمیلی و رفقایش به ثبت رسانده است. وی علاوه بر خاطرات 8 سال دفاع مقدس، خاطرات نابی نیز از آن سوی مرزها و جبهه مقاومت نیز دارد که حاصل آن بعد از تلاش و پی گیری ها و هزینه شخصی خود در کتاب های "پاره‌های پولاد"، "کمین جولای 82"، "عقل درخشان" به ثبت رسیده است.



لبنان؟!
داودآبادی در گفت وگو با «فردا»، داستان اعزام خود به لبنان را این چنین بیان می کند که در سال 62 وقتی به پایگاه شهید بهشتی برای اعزام به جبهه مراجعه می کند، نوشته ای نظرش را جلب می کند. دیدم با خط درشت نوشته: " برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". پیش خودم گفتم: لبنان؟!

چون قبل از انقلاب سابقه حضور در جبهه لبنان و فلسطین یک امتیاز برتر برای افراد بود و من هم که علاقه مند به رفتن بودم، برای ثبت نام اقدام کردم. از شروط لازم، داشتن مدرک 6 ماه حضور در جبهه و مناطق عملیاتی جنوب بود که من آن را داشتم. احساس می کردم فرصتی ناب به دست آورده ام که نباید آن را از دست بدهم. همین طور هم شد، چون این حضور، برکات زیادی برای زندگی ام داشت، از همصحبتی با سیدحسن نصرالله تا پیدا کردن دوست خوبی چون شهید حسان اللقیس.

3 کتاب برای لبنان
توصیف داودآبادی از وضعیت کشور لبنان نتیجه سال ها مواجهه مستقیم او با مردم و مبارزان این کشور است، و در این باره می گوید: لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و ... است. با این وجود، زندگی در آن جا به شکل کاملاً عادی رواج دارد. در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سال ها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمان ها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمان ها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آن جا اسلحه حرف اول را می زد. امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد و نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود  .
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82" روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده، "پاره های پولاد" و "عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان اللقیس" است.



مقدمه بی پایان نویسنده
داودآبادی در مقدمه کتاب می نویسد: "خیلى پیش از اینها با نام لبنان آشنا شدم. نام آن برایم همراه بود با عنوان زشت و کریهِ «جنگ داخلى». همواره لبنان و فلسطین را یکى مى‏انگاشتم؛ به‏ خصوص در جنگ و مبارزه هم‏ شکل و قیافه شان! بهار سال 1362 (1983م) هنگامى که براى اولین بار پاى بر زمین لبنان گذاشتم، ناخواسته عاشق سرزمینى شدم که مسلمانانش به ایرانى‏ها اقتدا کرده بودند. چندین ماه بودن و زیستن در میان شیعیان آن وادى، شور و شعفم را دوچندان کرد.
حضور در صحنه ‏هاى جنگ ایران و عراق که بسیار مهم‏تر بود، باعث شد تا چند سالى از آن سامان دور افتم؛ ولى همواره اخبارِ حوادث آن‏جا را پى‏گیرى می کردم و برایم اهمیتى خاص داشت. سرانجام بهار سال 1374 (1995م) زمانى دوباره پا به لبنان گذاشتم که چند روزى بیش‏تر از عملیات استشهادى «صلاح‏ محمد غندور» نمی گذشت.
سخنان دلنشین «موسى قصیر» یا همان «ابو احمدِ» خودمان، کار خودش را کرد. از همان سفر شروع کردم به جمع‏ آورى اطلاعات مربوط به تاریخچه‏ عملیات شهادت‏ طلبانه. در طى این مدت تا به امروز، حداقل سالى یک‏ سفر به لبنان داشتم تا اطلاعاتم را تکمیل کنم. از مصاحبه‏ اختصاصى و طولانى با دبیرکل حزب‏الله گرفته، تا همراهى با رزمندگان مقاومت اسلامى در محورهاى عملیاتى. همه‏ این سفرها بدون هرگونه همراهى و مساعدت معنوى و حتى مالى سازمان‏ها و ارگان‏ها و ... بود که شاید شیرینى کار در همین باشد.
سرانجام خون مطهر شهدا ثمر داد و لبنان آزاد شد. بازدید از مناطق آزاد شده و به ‏خصوص محل شهادت عزیزانى چون صلاح غندور، على‏ اشمر، هیثم دبوق و ... بسیار دل‏ انگیز و ارزشمند بود که قابل وصف نمى‏باشد.
آن‏چه می خوانید، ثمره سفرهاى متعدد به آن وادى کوچک، ولى عظیم است که در طى این سال‏ها، مرا به خود مشغول داشته و هر روز بر یافته ‏هایم افزود تا این‏که همه را یک جا تقدیم شما می نمایم.

"پاره های پولاد"
پاره های پولاد کتابی از جنس مردم سخت کوش و مقاوم مردم لبنان بوده که حاصل زحمات چندین و چند ساله نویسنده ای چون حمید داودآبادی است.
این کتاب به تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر رژیم اشغالگر صهیونیسم می پردازد. در این کتاب علاوه بر آشنایی با جغرافیای لبنان، با عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر اسرائیل روبرو می شویم.
داودآبادی هدف از نوشتن کتاب را معرفی شهدای استشهادی و مقاومت اسلامی لبنان عنوان می کند و می گوید: در این کتاب چگونگی عملیات استشهادی، انتخاب داوطلبین و شرایط خاص داوطلبین و ویژگی های آنان بیان شده است.
این کتاب ضمن تشریح بیست عملیات استشهادی از سال 60 (1981م) تا سال 78 (دقایق پایانی 1999م)، به معرفی و بیان زندگی نامه شهدای عملیات شهادت طلبانه افرادی چون شهید احمد جعفر قصیر، شهید سیدعلی حسین صفی الدین، شهید بلال احمد فحص، شهید حسن قصیر، شهید ابو زینب، شهید هیثم صبحی دبوق، شهید سیدعبدالله محمد عطوی معروف به حر عاملی، شهید اسعد حسین برو، شهید ابراهیم جمیل ظاهر، شهید صلاح محمدعلی غندور، شهید محمد عبدالامیر حمید، شهید علی منیف اشمر، شهید عمار حسین حمود پرداخته است.
همچنین این کتاب به عملیات متفرقه توسط نیروها و احزاب دیگر لبنانی می پردازد. یکی از نقاط قوت کتاب را نیز می توان در استفاده از عکس ها، نقشه های مناطق عملیاتی و عکس هایی از مزدوران اسرائیلی و خائنین لبنانی و معرفی آنان بیان کرد.
"پاره‌های پولاد" سال 1383 به همت موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی به چاپ رسیده است. این کتاب به زبان عربی ترجمه و در کشورهای عرب زبان نیز عرضه شده است.

یادآور می شود، حمید داودآبادی رزمنده، جانباز و نویسنده دفاع مقدس است که می توان به کتاب های "از معراج برگشتگان"، "پرواز پروانه‌ها"، "تفحص"، "یاد یاران" اشاره کرد.
سایت "فردا نیوز"
۲۲ مرداد ۱۳۹۴

[ ۱۳٩٤/٥/٢۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی، نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با وطن‌امروز:

مرتضی اسماعیل‌دوست:
حمید داودآبادی، مردی شناخته شده در حوزه نوشتاری است و این را می‌شد در حین مصاحبه با وی در نمایشگاه کتاب به عینه دید که طرفدارانی برای خود یافته است. دنیای خاطرات این نویسنده از «معراج برگشتگان» تا «چادر وحدت» همچنان پهن است و کتاب‌های او ردپای مردان بزرگی را با خود دارد. گفت‌وگوی مفصل من با این نویسنده رزمنده، دارای نکات تازه‌ای بود که بخشی از آن در متن پیش رو منعکس می‌شود.

http://www.defapress.ir/IDNA_media/image/2015/05/68642_orig.jpg


* آقای داودآبادی! از چه زمان جرات نوشتن پیدا کردید؟
- در مدرسه معلمی به نام آقای مشایخی داشتیم که اگر زنده است، خدا حفظش کند؛ ایشان وقتی انشا می‌نوشتم، به من می‌گفت: «پسر، تو نویسنده خوبی می‌شوی» و این مسئله در من تاثیر گذاشت. در آن دوران دوست داشتم همه اتفاقات را برای بچه‌ها تعریف کنم و اصلا هنرم در قصه گفتن بود و علاقه به نوشتن داشتم اما این جبهه بود که شوق نوشتن در من ایجاد کرد و حضور در کنار بچه‌ها نقش مهمی برایم داشت.

* تخصص شما در خاطره‌نگاری است که بنیان تاریخ شفاهی است و در فرهنگ ایرانیان قدمتی بایسته دارد. اولین خاطرات مکتوب خود را برای چه کسی نوشتید؟
- من 25 مهرماه سال 60 وارد جبهه شدم و 2 روز بعد اولین خاطره خود را در یک نامه برای مادرم نوشتم، یعنی همه جزئیاتی را که از خانه تا جبهه رخ داده بود به صفحه آوردم.

* همین یادآوری دقیق شما نشان می‌دهد ذهن مساعدی برای خاطره‌نگاری دارید. این ذهنیت‌گرایی در سبکی نوشتاری تبدیل به خلاقیت‌گرایی شده است؟
- من فقط می‌توانم آنچه را که خودم دیده‌ام به شکلی مستند بنویسم و اصلا دنبال ایجاد پیچ و خم‌های قصه‌پردازی نیستم.

* به دنبال این نبودید که این خاطرات ارزشمند را با ارائه سازوکاری داستانی همچون گره‌افکنی به شکلی داستانی ارائه دهید؟
- ببینید! من همه این دوره‌های داستان‌نویسی و ایجاد گره و چیزهای دیگر را گذرانده‌ام اما به اینها پایبند نیستم، چرا که آنچه برای خواننده مهم است، سادگی و صداقتی است که یک متن می‌تواند داشته باشد و شکر خدا تا به حال استقبالی که از کارهایم شده، این را نشان می‌دهد. استعداد من در مستندنگاری اطلاعات است و از این لحاظ خودم را داستان‌نویس حرفه‌ای نمی‌دانم.

* امروز نگارش خاطره سیری فزونی یافته و بسیاری از مقامات هم به دنبال مکتوب‌سازی دیده‌های خود هستند اما در این میان یک مسئله می‌تواند وجود داشته باشد و آن محافظه‌کاری از بیان همه حقایق واقعی است. شما تا چه میزان به دنبال نمایان‌سازی اصل خود هستید؟
- این که می‌گویید درست است و اصلا آفت خاطره‌نگاری این است که خیلی‌ها در نوشتن خود، امروزشان را در نظر می‌گیرند تا دیروزشان، یعنی با سازوکار شرایط امروز به نگارش وقایع دیروز می‌پردازند. من اما در نوشتن کتاب‌های خود
دو اصل مهم را در نظر می‌گیرم، یکی پایبندی مطلق به واقعیت بدون هرگونه دخل و تصرف که حتی برای تکمیل آن عکس‌هایی را هم به زحمت تهیه می‌کنم تا در کتاب منعکس کنم و دیگری اینکه سعی نمی‌کنم خودم را در این نوشته‌ها مطرح کنم و به همه افرادی که در آن مقطع بوده‌اند هم می‌پردازم. اولین کاری که من می‌کنم، این است که خودم را جای مخاطب می‌گذارم. اصلا یکی از موارد ارتباط مخاطب با آثارم این بوده که همراه با یک بچه تُخس به سال‌های بعد آمده و وارد فضای جبهه می‌شوند، یعنی اصل و حقیقت خودم را با همه مسائل پیرامونش نزد مخاطب می‌آورم.

* یعنی حس همذات‌پنداری مخاطب برای شما اصل است.
- این خیلی مهم است. بعضی‌ها چون شخصی که دارند از او نقل می‌کنند در این دنیا نیست، هر چه می‌خواهند به او نسبت می‌دهند. اصلا من کتاب را برای بچه خودم می‌نویسم و من هیچ وقت به بچه خودم دروغ نمی‌گویم. ترسی هم از بابت گفتن حقایق و مسائل مختلف ندارم.

* نمونه‌ای را مثال بزنید که بدون واهمه از مطرح‌سازی، اقدام به نگارش آن کرده‌اید؟
- مثلا من در کتابم آورده‌ام که در انتخابات اولین دوره ریاست‌جمهوری پس از انقلاب، از احمد مدنی، وزیر اسبق دفاع حمایت کردم! مطرح ساختن این مسئله خیلی عجیب بود اما توضیح دادم که در آن زمان اطلاعی نداشتم و بعدها با آگاهی متوجه شدم اشتباه کرده‌ام. من حتی از برخی افراد داخل جبهه هم مسائلی متفاوت نوشتم تا مشخص شود با مخاطب صادقانه برخورد می‌کنم.

* اما شاید خیلی‌ها نتوانند منعکس‌کننده حقیقت باشند و واهمه از مواجهه با شرایط دارند!
- خیلی‌ها مصلحت‌اندیش شده‌اند و می‌خواهند خود را خیلی پاک نشان دهند. یک نویسنده خارجی می‌گوید: اگر نتوانی درباره خودت حقیقت را بنویسی، درباره دیگران هم نمی‌توانی.

* شما اقدام به تدوین منظم خاطرات در سال‌های پیش از انقلاب تا جنگ کرده‌اید. فکر می‌کنید خوانندگان می‌توانند از طریق کانال‌های حافظه شما به بخش مهمی از تاریخ معاصر این سرزمین دست یابند؟
- منِ داوودآبادی، مورخ و محقق نیستم. این مطالبی که نوشتم براساس آنچه بوده که خودم در جریانش بوده‌ام و البته چون خیلی درگیر ماجرا بودم، می‌تواند مهم باشد. ما در زمان انقلاب پاتوقی روبه‌روی دانشگاه تهران داشتیم که خیلی اتفاقات در آنجا می‌افتاد یا در محله ما فردی توده‌ای زندگی می‌کرد که من شرایط آن را در کتاب آورده‌ام. ادعا ندارم که کتاب‌هایم سند تاریخ انقلاب است اما بخشی از تاریخ روایی انقلاب در آنهاست، چون برخی مسئولان نیامدند که این مطالعات را جمع‌آوری کنند.

* اما بخشی از این تاریخ‌نگاری انجام شده است؟
- به طور کامل انجام نشده است. مثلا همه به اتفاقات سال‌های 42 تا انقلاب می‌پردازند و یک دفعه می‌روند به زمان جنگ و این 2 سال اول انقلاب نادیده گرفته شده یا اشاره‌ای خیلی مختصر به آن می‌شود. تنها جایی که پرداخته شده مجله چشم‌انداز است که آنها هم یکسویه به تاریخ 30 خرداد 60 اشاره داشتند! اما من در کتاب «چادر وحدت» خاطرات مهمی را که مابین سال‌های 58 تا 60 بوده، آورده‌ام.

* یکی از مواردی که موجب دوری مخاطب از نوشته‌ها و تصاویر جبهه می‌شود، شمایلی خارج از قاعده‌ای حقیقی است.
- اصلا یکی از دوستان برای نوشتن کتاب «تبسم‌های جبهه» به من می‌گفت اینها را ننویس، چون مخاطب فکر می‌کند بسیجی‌ها در جبهه فقط می‌خندیدند! این در صورتی است که واقعا ما در جبهه گاهی جنگ و دشمن را مسخره می‌کردیم. ما نباید در آثارمان همه چیز را غیرواقعی نشان دهیم تا موجب دور شدن مخاطب شود.

* از ویژگی‌های نوشتاری شما همنشین شدن خاطرات با زبانی طنازانه است که به نظر می‌رسد خصیصه‌ای ذاتی است.
- اتفاقا اولین شخصی که این روحیه طنز در نوشتن من را کشف کرد، حضرت آقا بود که درباره کتاب «یاد یاران» تقریظ داشتند: «روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژه‌ای بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است.»

* از میان کتاب‌های بسیاری که نوشته‌اید، کدام یک بیشتر برایتان لذت‌بخش است؟
- همه را دوست دارم اما کتاب‌های «از معراج برگشتگان» و «چادر وحدت» را چون مربوط به خاطرات خودم است بیشتر می‌پسندم. البته کتاب «عقل درخشان» هم به علت اعتقاد شدیدی که به شهید حسان اللقیس دارم برایم ارزشمند است.

* چگونه در کنار این شخصیت برجسته که مغز متفکر حزب‌الله لبنان بود، قرار گرفتید؟
- من با این شخصیت بزرگوار از سال 74 آشنا بودم و چند ساعت مصاحبه اختصاصی با او داشتم و بعدها که قرار شد کتابی چاپ کنم اطلاعات خود را تکمیل کردم. شهید حسان اللقیس، مرد بزرگ و عجیبی بود که در عین اینکه شخص امنیتی مهمی محسوب می‌شد، بسیار ساده رفتار می‌کرد.

* این کتاب به زبان عربی هم ترجمه شد؟
- فعلا نشده اما قرار بر این کار است. چندی پیش که بچه‌های حزب‌الله این کتاب را دیدند خیلی خوشحال شدند و خودشان گفتند ما نمی‌توانستیم چنین کتابی از ایشان تهیه کنیم.

* در کتاب «چادر وحدت» به مقطع خاصی از جریانات کشور اشاره کردید و پیش از این هم خاطرات سال‌های دیگری از پیش از انقلاب تا پایان جنگ را به نگارش در آوردید. به دنبال این نیستید که به نگارش سال‌های دیگری هم بپردازید، بویژه شرایط ملتهبی که در دوران اصلاحات و زمان فتنه رخ داده است؟
- چرا! دارم کم‌کم می‌نویسم و بخشی آماده شده که به تدریج چاپ می‌شود. تخصص من درباره نگارش وقایعی است که کمتر در کشور بازگو شده و زیاد به آن پرداخته نشده است، مثل زمان اول انقلاب تا جنگ که در کتاب چادر وحدت درباره‌اش نوشته‌ام. من 7،6 سال وقت برای تنظیم این کتاب گذاشتم و جزو پر فروش‌ترین کارهایم بوده است. کتاب دیگری دارم با نام «کمین جولای 82» که اولین اثر مکتوب در سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده ایرانی در لبنان است. در این باره هیچ منبع دیگری وجود نداشت و من کلی سفر به لبنان رفتم تا کتابی بنویسم که آنقدر مهم بوده که زمانی که جلسه کمیسیون امنیت ملی با خانواده‌های این عزیزان برگزار شده بود، هر کدام یک نسخه از این کتاب را در دست داشتند.

* یکی دیگر از کتاب‌های بسیار مهمی که از شما به چاپ رسیده، «سید عزیز» درباره زندگی سیدحسن نصرالله است.
- این کتاب حاصل 7 ساعت گفت‌وگوی اختصاصی‌ام با دبیرکل حزب‌الله لبنان است که در آن سیدحسن نصرالله برای اولین بار درباره زندگی خصوصی خود صحبت می‌کند و این کتاب نشان می‌دهد ایشان هم از جنس مردم است. قبل از چاپ این کتاب خدمت حضرت آقا رسیدم که ایشان زحمت کشیدند و تقریظ داشتند‌. [داودآبادی کتاب را از پیشخوان می‌آورد تا متن تقریظ روی کتاب را به من نشان دهد] در تقریظ حضرت آقا نوشته شده است: «هر چیزی که مایه شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود، خوب و برای من مطلوب است». ما هم همان رسم‌الخط حضرت آقا را روی کتاب گذاشتیم و نام کتاب براساس دست نوشته حضرت آقا، «سید عزیز» شد.

* مهم‌ترین شخصیتی که در جبهه برای داودآبادی اسطوره ماند، چه کسی بود؟
- شهید مصطفی کاظم‌زاده که هم در آن زمان و هم بعد از جنگ برایم نقش برجسته‌ای داشت و اگر من امروز به فهم و معرفتی رسیدم، از ایشان است.

* ویژگی بارز این بزرگمرد چه بود؟
- الان نپرس، چون به هم می‌ریزم و نمی‌توانم احساسم را کنترل کنم ...

* در چه کتاب‌هایی به شرح نگاه مقدسش پرداخته‌اید؟
- کتاب «دیدم که جانم می‌رود» در سال 1391 توسط موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد که الان با نام «شهید بعدازظهر» در نمایشگاه وجود دارد و درباره زندگینامه این شهید عزیز است.

* درباره موضوع مغفول تفحص هم اقدام به نوشتن کردید؛ از این فضا بگویید.
- یک زمانی به همراه دوستان، توفیق تفحص داشتم و سعی کردم براساس آنچه در این شرایط روی می‌دهد، کتابی چاپ کنم، چرا که مخاطب دوست دارد از این فضا آگاهی یابد و مثلا بداند تفاوت یک شهید ایرانی با یک عراقی در تفحص چیست؟ کتاب «تفحص» قبلا در سال 78 منتشر شد که چند بار تجدید چاپ آن صورت گرفت و  شامل گزارش و مصاحبه و خاطره بوده است که بخش خاطره آن در کتاب «آسمان زیر خاک» آمده است.

* یکی از مشکلات کتاب‌های ارزشی، عدم توفیق در معرفی مناسب محصول نزد مخاطب است؛ دلیل این مسئله چیست؟
- متاسفانه برخی از همین بچه‌های هم‌مسلک ما وقتی سر کار آمدند، نتوانستند درست عمل کنند. بعضی‌ها فقط بودجه برای نشر می‌گیرند و کاری نمی‌کنند و تنها برای دوستان اطراف خود اقدامی انجام می‌دهند. در صورتی که باید همیشه اتفاقات پشت سر یادمان باشد. همه ما بچه حزب‌اللهی‌ها ادعای ولایت داریم و جزو یک سپاه هستیم و نباید همدیگر را نادیده بگیریم. یادمان باشد که اگر دفاع مقدس را از ما بگیرند، روح‌مان را گرفته‌اند.

* دوست نداشتید به جای فعالیت در زمینه نویسندگی همچون رفیق شفیق‌تان، ده‌نمکی به سمت سینما می‌رفتید؟
- گاهی به ده‌نمکی غبطه می‌خورم. من یک سال دوره سینما دیدم و چیزی نشدم و او بدون اینکه دوره‌ای ببیند به اینجا رسیده که این همه مخاطب دارد. شما تیراژ کتاب من را ببین که نهایت چیزی در حدود 3000 نسخه است، در صورتی که فیلم‌های ده‌نمکی هر کدام میلیون‌ها مخاطب دارد. البته خوشحالم که فردی جبهه‌ای اینچنین آثار مهم و پربیننده‌ای می‌سازد. ما برخی افراد همرزم داریم که حالا فیلم اجتماعی آنچنانی می‌سازند!

* ده‌نمکی برای ساخت فیلم‌هایش با شما مشورت هم می‌کند؟ اصلا آثارش مورد پسند شماست؟
- گاهی با من مشورت می‌کند و من نظرم را خیلی شفاف به او می‌گویم. در آثارش، اخراجی‌های 1 و 2  را به لحاظ سینمایی خیلی دوست داشتم، چرا که فضای جبهه را خیلی خوب حس و منتقل کرده بود. ما این شرایط را دیده بودیم و حتی ده‌نمکی محدودیت‌هایی برای نمایش همه اتفاقات داشت.

* درباره ساخته‌های دیگرش مانند معراجی‌ها چه نظری خارج از معذوریت‌های دوستانه دارید؟
من خیلی راحت نظرم را می‌گویم. مثلا به او گفتم که سریال «دارا و ندار» را دوست ندارم.

* درباره فیلم رسوایی چطور؟
- ساخته است دیگر...

* یکی از پیشنهادات من به شما این است که با توجه به معضلات اقتباس سینمایی در کشور به همراه آقای ده‌نمکی اقدام به همکاری جهت ساخت آثار کنید؟
- اتفاقا همین کار را در نظر داریم و قرار است همراه ده‌نمکی کارهایی انجام دهیم. داستانی داریم که در مرحله اجرایی است و امیدوارم خداوند توفیق انجام آن را بدهد.

* درباره نگارش فیلمنامه هم اقدامی خواهید کرد؟
- شاید امسال یکی دو فیلمنامه خود را به چاپ برسانم.

روزنامه وطن امروز شماره : 1599  چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ صفحه 12

[ ۱۳٩٤/٢/٢۳ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک رزمنده نویسنده - بخش اول     
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است/ ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم
خیلی ها معتقدند، حمید داودآبادی در دهه 60 مانده است اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد، می گوید: ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم چون نمی شود آن روزها و اتفاقات را از یاد برد.
گروه فرهنگ و هنر دفاع پرس: خودش را در جرگه قهرمانان جهاد اصغر معرفی می کند، اما جهاد اکبر را شرط می داند. سالهاست که از جبهه برگشته ولی با قلمش در جبهه نرم می جنگد. قلمش از آن دست قلمهایی است که خیلی ها را دفاع مقدسی کرده است.
اگر سرفه امانش دهد، داستاهای خوبی برای گفتن دارد؛ از روزگاری که در جبهه اتفاقات را ریز به ریز برای مادرش می نوشته تا تلنگر هایی که یک مادر شهید به او می زند.
خیلی ها معتقدند که "حمید داودآبادی" در دهه 60 مانده است. اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد  چون در دهه 60 "مصطفی کاظم زاده‌"هایی را دارد که ایمانش از خیلی ها قوی تر است.

داودآبادی موقع جنگ رزمنده بود و از جنگ برگشت، نویسنده شد. می گوید "دوست دارم نویسنده خوبی باشم". دغدغه اش گفتن خاطرات روزگاری است که با رفقای شهیدش در جبهه داشته است.
با کتاب "یاد یاران "شروع به نوشتن کرد. او تقریظ مقام معظم رهبری بر این کتاب را یکی از موثرترین محرک ها برای ادامه دادن در عرصه نویسندگی می داند.
"از معراج برگشتگان"، "چادر وحدت"، "پاره های پولاد"، "کمین جولای 82"، "دیدم که جانم می رود"، "حماسه ذوالفقار"، "تفحص" و "عقل درخشان" از دیگر کتابهایی است که به قلم او راهی بازار کتاب شده است.
خبرنگار ما برای گفت و گو با داودآبادی به سراغ او رفته که حاصل این گفت‌و گو را در ادامه از نظر می گذرانید:



بلوغ ما با انقلاب شروع  و در جنگ تحمیلی تکمیل شد
دفاع پرس: به عنوان سوال اول، از حمید داودآبادی در دوران نوجوانی برایمان بگویید.
- سال 56، 57 بود که با تمام هیجانات و شور جوانی که در آن مقطع داشتم، به جرگه انقلابیون پیوستم. به همراه خانواده در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کردم که خاطرات آن دوران در بخش اول کتاب "از معراج برگشتگان" منتشر شده است.
آن زمان صحنه‌های بسیار جالبی برای یک نوجوان وجود داشت؛ زیرا نوجوانی که به دنبال تخلیه هیجانات جوانی خود است تلاش دارد تا عرصه ای برای این کار پیدا کند و وقوع انقلاب یکی از این عرصه هاست. یکی از شانس های زندگیم‌ من هم همین انقلاب بود چرا که می توانستم راحت در آن فعالیت کنم.
روند بلوغ ما با انقلاب شروع و در جنگ تحمیلی تکمیل شد. ما در جنگ بالغ شدیم چون زمانی که 15- 16 ساله بودیم، یعنی زمانی که تازه نماز خواندن بر ما واجب شده بود، دوستان ما در برابر چشمانمان به شهادت می رسیدند.

دفاع پرس: اولین بار چه زمانی به منطقه اعزام شدید؟
- 25 مهر 60 یعنی روز تولدم. من در طول عمرم دوبار متولد شدم؛ یک بار در 25 مهر سال 44 که به دنیا آمدم و وجود جسمانی من متولد شد و بار دیگر در 25 مهر 60 که تولد معنوی من بود و در سومار متولد شدم.
من آن زمان به صورت کاملاً شخصی و داوطلبانه در جبهه حضور داشتم که این حضور داوطلبانه در کارت بسیج من هم قید نشده است ولی می دانم اجر کار من محفوظ است.  

دفاع پرس: جنگ تمام شد و شما به خانه برگشتید؟
- بله، جنگ تمام شد و همه مردها به خانه هایشان برگشتند. نمی شود گفت ما 8  سال عقب مانده بودیم، بلکه زمانه 8 سال رو به جلو حرکت کرده بود، جامعه جلو رفته بود، بعضی‌ها برای خود گرگی شده بودند و گرگ‌ها گرگ تر شده بودند. ما بدون توقع برگشتیم ولی باید حداقل ها را برایمان کنار می گذاشتند که نگذاشتند.
متاسفانه در بعضی موارد، ارزش‌ها با ترازو سنجیده شد؛ به عنوان نمونه در یکی از نهادهایی که در زمینه ارائه خدمات به جانبازان فعالیت می کرد، از آنان با کارت جانبازی و بر اساس آن پذیرایی می کرد؛ جانبازهای 25 درصد نوشابه و ماست نداشتند. اما به جانبازهای 30 درصد نوشابه می دادند، و وضع 50 درصدی ها از همه بهتر بود که هم نوشابه داشتند و هم ماست! یعنی همه ارزش‌ها در درصدهایی خلاصه شد که در جامعه بر مبنای آن به شما خدمات ارائه می شد.
این در حالی است که در کشوری مانند الجزایر که 4-5 دهه قبل انقلاب کرده اند، وزارتخانه ای برای ایثارگران دارند که تا به امروز فعال است و همه نوع تسهیلات برای جانبازان و خانواده های آنان در نظر گرفته است. حتی این تسهیلات به نوه و نتیجه آنان هم ارائه می شود، چون از همان نسل و از نوادگان آن ایثارگران هستند. اما اینجا ....



** با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ **
دفاع پرس:  این جمله را شنیده اید که می گویند "داودآبادی در دهه 60 جامانده است"؟    
- یکی از دوستانم که جانباز جنگ تحمیلی است و متاسفانه دچار فراموشی شده و تمام ارزش‌ها و دوستان شهیدش را از یاد برده است، در سالگرد شهادت شهید مصطفی کاظم زاده به من گفت: "حمید، تو هنوز در دهه 60 مانده ای؟ نمی خواهی بیرون بیایی؟"
خندیدم و گفتم: بیام کجا؟ بیام پهلوی تو؟ اگر بیرون آمدن از دهه 60 به این قیمت است که مثل تو باشم، ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم.
من به او گفتم: کیوان و حمید و نادر را یادت هست؟ هر کدام از اینها اگر بودند، الان برای خودشان کسی شده بودند. آن موقع ها هم که بودند، هزارتا مثل من و تو را در جیبشان می گذاشتند، تا به حال سَری به مادر این سه شهید زده ای؟ مگر شهادت سه جوان شوخی است؟ امروز بچه من و شما مریض می شود، دست و پایمان را گم می کنیم. باید مادر باشی، دل داشته باشی تا جنازه سه تا پسرت را بیاورند و تو دَم نزنی.
من گفتم: اگر اینها برای دهه 60 است، نادر و حمید و کیوان را چکار کنم؟ بهشت زهرا(س) را چکار کنم؟ می شود اینها را به راحتی فراموش کرد، زندگی کرد و اصلاً به روی خود نیاورد؟
من در کتاب "نامزد خوشگل من" که به تازگی منتشر شده است، خاطره ای از "زهرا خانم" مادر این سه شهید نوشته ام؛ آن هم موقعی که همراه همسر و فرزندانم برای عید دیدنی به منزل یکی از اقوام رفته بودیم، متوجه شدم که کسی به شیشه ماشینم می زند. نگاه کردم دیدم، "زهرا خانم" است. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: "سالگرد نادر گذشت، نیامدی. عید شد، نیامدی. اگر الان بچه هایم بودند، حتماً عید برای دیدنم می آمدند."
او نگاهی هم به بچه های من کرد و گفت: "اگه آنها هم بودند، الان مثل تو بچه های قد و نیم قد داشتند و بای عیددیدنی به منزل من می آمدند" و من ماندم که در جواب چه بگویم...
مگر می شود مادر را که با جان و دل، بچه هایش را در راه اسلام داده است، نادیده گرفت؟ می شود به جای این نگاه‌ها پول داد؟ با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ حالا من می توانم دوستانی که روزگاری را با آنها سپری کرده‌ام ازیاد ببرم یا اینکه در قبال جیب خود مسئول باشم.
منِ داودآبادی اگر همین الان از دنیا بروم، برای من پیام‌ها و مراسم بسیاری برگزار می کنند. اما در همین تهران خودمان مادر سه شهید، یعنی شهیدان ولی زاده در گوشه خیابان به رحمت خدا رفت، بی آنکه پیامی صادر شود و یا مراسم آن چنانی برگزار شود.
پسرش برایم گفت که آخرین برادرم که شهید شد، من در جبهه بودم. خبر شهادت را خودش به من داد و گفت: "تو در جبهه بمان و نیاز نیست برگردی، من خودم برادرت را تشییع می کنم." این ها را با چه چیز می شود عوض کرد؟
چند وقت پیش در یک مصاحبه تلویزیونی از مادر شهید پرسیدند که "خواسته شما چیست؟ گفت: خواسته؟ من ناراحتم که چرا پسر دیگری نداشتم که او را هم به جبهه بفرستم." یعنی این مادر هنوز حس می کند که بدهکار است.
در منطقه فکه که بودیم دو تا از دوستان من متاهل بودند. من امروز تازه متوجه شدم که آنها چه دل بزرگی داشتند که به جبهه آمدند. آنها هر روز صبح به اندیمشک می رفتند و به خانواده شان تلفن می زدند.  یکی از آنها به نام عباس تقوی، پسری به نام اسماعیل داشت که 6 ماهه بود. شب عملیات به او گفتم: عباس! از اسماعیلت چه خبر؟ گفت: من خودم امشب اینجا آمده ام تا قربانی شوم".
اسم همرزم دیگرم حسین ارشدی بود که 6 فرزند داشت. یک روز به او گفتم که "خوب نیست هر روز از این جا تا اندیمشک را به خاطر تلفن زدن می روی". آن روز من جوان بودم و می توانستم شعار بدهم. او در جواب من خندید و گفت: "حمید جان من 6 فرزند دارم. من از دنیا بریده‌ام، از بچه‌هایم بریده‌ام ولی آنها که از من نبریده‌اند." بعد زد روی شانه من و گفت: "بذار بابا شی حمید جون، اونوقت بهت می گم".
حسین  10 روز بعد در عملیات کربلای یک به شهادت رسید. من فقط یک بار به خانه حسین رفتم.  وقتی همسرش مرا دید، تنها یک جمله به من گفت: "چرا حسین، مرا با 6 تا بچه گذاشت رفت؟"
دیگر هیچ موقع به آنها سر نزدم، چون حرفی برای گفتن نداشتم. هر بار که به بهشت زهرا(س)  می روم به مزار حسین هم سر می زنم. مگر حسین داستان بود؟ دروغ بود؟ افسانه بود؟ من به راحتی این ها را فراموش نمی کنم.
حواسمان باشد، بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرد. چون چیزهایی که می پوشیدیم و می خوردیم، همه را مردم در پشتیبانی از جنگ برای ما ارسال کرده بودند. حالا امروز من این بدنی که با بیت المال رشد یافته را در کجا باید خرج کنم؟ پس ترجیح می دهم در دهه 60 بمانم و هر وقت یادم رفت، "زهرا خانوم" به شیشه ماشینم بزند و تلنگری باشد که "حمید خیلی چیزها یادت نرود".
 نباید مصطفی حیدرنیا را از یاد ببرم که تا وقتی شهید شد، نمی دانستیم کیست. در حالیکه او رئیس سازمان تربیت بدنی و معاون نخست وزیر وقت بود.
روایت داریم که دنیا زندان مومن است و بهشت کافر. دوست مشترک من و شهیدان محمدی که امروز میلیاردر است، هیچ وقت به خانه آنها سر نخواهد زد، چون می داند که باید شهیدان محمدی را به یاد بیاورد، بعضی از آدم‌ها برای گناه کردن از حقیقت و خدا فرار می کنند.
من 85 قطعه عکس دو نفره دارم که تنها از میان آنها من باقی مانده ام و همه‌ای آن 85 نفر شهید شده اند.



لبنان، فصل تازه زندگی
دفاع پرس:  از داستان حضورتان در لبنان بفرمایید.
- بهار 62 بود که برای اعزام به جبهه به پایگاه شهید بهشتی مراجعه کردم. نوشته‌ای نظرم را جلب کرد که "برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". آن زمان ما عشقمان لبنان رفتن بود چون قبل از انقلاب، کسانی که سابقه حضور در جبهه فلسطین و لبنان را داشتند، انقلابی محسوب می شدند.
شرط ثبت نام، حضور 6 ماهه در جبهه و مناطق عملیاتی در جنوب ایران بود که من آن را داشتم. پس ثبت نام کردم و پس از دو روز اعزام شدم.
رفتن به لبنان برایم جالب بود و در زندگی دریچه ای دیگر را برایم باز کرد. به قول لبنانی ها "اگر اصفهان نصف جهان است، لبنان همه جهان است"
لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و .... است. با این وجود، زندگی در آنجا به شکل کاملاً عادی رواج دارد، در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سالها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمانها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمانها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آنجا اسلحه حرف اول را می زد.
امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد ولی متاسفانه نتوانست. اما نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود.
آن زمان سیدحسن نصرالله امام جماعت مسجد امام علی (ع) بود. هنوز حزب الله تشکیل نشده بود و سید عباس موسوی فرمانده سپاه لبنان بود. من بعد از 3-4 ماه خدمت به ایران برگشتم.
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82"، "روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده"، "پاره های پولاد" و عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان القیس" است.

دفاع پرس: شناخت و ارتباط شما با شهید حسان اللقیس چطور بود؟
- "حسان اللقیس" از شهدای بزرگ مقاومت بود که ضربات سنگین و سختی را بر رژیم صهیونیستی وارد کرده بود، تا جایی که "مئیر داگان" رئیس موساد چند سال پیش در سخنرانی مراسم بازنشستگی خود عنوان کرده بود که یکی از آرزوهای بزرگ وی، ربودن حسان و یا کشتنش بوده است که این، عمق کینه و نفرت صهیونیستها را از شهید "حسان اللقیس" نشان می دهد، البته در نهایت هم در سال 1392 او را در مقابل خانه اش ترور کردند.
 شهید "حسان اللقیس" از بنیانگذران حزب الله و از همرزمان سیدحسن نصرالله بود. "رونن برگمن" از تحلیلگران آمریکایی، حدود 10 سال پیش و در کتاب خود با عنوان "جنگ با تروریسم، جنگ سرّی با ایران است"، نام "حسان اللقیس" را علنی کرده بود و در آنجا نوشته بود که وی به راحتی وارد آمریکا و آمریکای لاتین شده و پیشرفته ترین تجهیزات امنیتی را برای حزب الله خریداری و بدون اینکه کسی متوجه شود به لبنان برمی گردد. در واقع آن زمان، "برگمن" حساسیت ها ر ا نسبت به "حسان اللقیس" نشان داد، این در حالی است که "برگمن" از نیروهای عملیاتی و اطلاعاتی اسرائیل محسوب می شود.
زمانی که "حسان" به شهادت رسید، "برگمن" اظهار خوشحالی کرده و گفته بود که "حسان" عقل درخشانی داشت و با ذهن خود هر لحظه در حال نوآوری بود، به همین دلیل هم بود که روسای موساد و سازمانهای تروریستی سعی در ترور وی داشتند.
تا روزی که "حسان" به شهادت برسد، من به درستی نمی دانستم که وی در چه سمتی مشغول به کار است. هرکدام از ایرانی ها هم که به لبنان سفر می کردند وی به میزبانی از آنها می پرداخت. یک بار هم "ابراهیم حاتمی کیا" مهمان وی در لبنان بود.
شهید "حسان" از نظر اخلاقی در سطح بالایی قرار داشت. آخرین باری که وی را دیدم 4 سال گذشته بود. به دلایل امنیتی خیلی کم عکس می گرفت. اما آن روز در ملاقات دو نفره ای که با وی داشتم از زوایای مختلف زندگی وی عکس یادگاری گرفتم. دستش رو بوسیدم، در آغوشم گرفت و من احساس کردم بوی عجیبی می دهد؛ بوی شهدا.
مصاحبه طولانی هم با وی داشتم که از نحوه شهادت خود خبر داده بود.
بعد از شهادتش من شروع به انتشار عکس های وی کردم که سایت بزرگ صهیونیستی "اسرائیل دیفنس" بالاجبار، ترور "حسان اللقیس" را بر عهده گرفت و مقاله مفصلی در این سایت منتشر شد که از چند هدف بزرگ اسرائیل خبر داد بود؛ یکی از اهداف بزرگ آنها از میان برداشتن چهره هایی چون شهید "حاج حسن طهرانی مقدم"، شهید "عماد مغنیه"، شهید "حسان اللقیس" و ... بود که متاسفانه به اهداف خود نیز رسیدند و در این مقاله آمده بود که دستمایه‌ی این گزارش نوشته‌ها عکس هایی بود که من منتشر می کردم.

دفاع پرس: آقای داودآبادی، آیا الان هم با حزب الله در تماس هستید؟
- الان خیلی این ارتباط کمرنگ تر شده و علت آن هم بیشتر مسائل امنیتی است. در سال 77 مصاحبه ای هفت ساعته با سیدحسن نصرالله داشتم که نتیجه آن کتاب "سید عزیز" بود. آن موقع خیلی راحت تر به لبنان و نزد سیدحسن آمد و شد داشتم. اما با بروز جنگ 33 روزه شرایط به لحاظ امنیتی حساس تر شد.

دفاع پرس:  شما تجربه های جالبی را پشت سر گذاشته‌اید. بودن با انسانهای بزرگ، اتفاقی است که به سادگی رخ نمی دهد. از این اتفاق برای ما بگویید.
- بله. من در کنار انسانهای بزرگی بوده ام اما آرزو می کنم که هیچ وقت این اتفاقات را تجربه نکنید. چون دل کندن از دوستی که می دانی رفتنی است بسیار سخت است. به یاد دارم در "سه راه مرگ" در شلمچه همراه با مسعود کارگر و سید محمد هاتف در حال استراحت بودیم که من به آنها گفتم "شما هر دو شهید خواهید شد". چون حس عجیبی نسبت  به آنها پیدا کرده بودم، همین هم شد و دو ساعت بعد مسعود و دو روز بعد سید محمد به شهادت رسیدند.
...
ادامه این گفتگو در روزهای آتی در خبرگزاری دفاع مقدس منتشر خواهد شد.
گفت‌و گو از مهدیس میرزایی و وجیهه السادات حسینی
تهیه و تنظیم: مهدیس میرزایی
خبرگزاری دفاع مقدس
16 اردیبهشت 1394
www.defapress.ir

[ ۱۳٩٤/٢/۱٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده دفاع مقدس گفت: برخی از مسئولان فرق میان فرهنگ و تبلیغات را نمی‌دانند و تبلیغات را سودمندتر از فرهنگ می‌دانند.
باشگاه خبرنگاران - نسرین خدایاری؛ "حمایت مطالبه شده از سوی نویسندگان و اهالی قلم به معنای تزریق پول به این قشر از دست اندرکاران فرهنگ جامعه نیست" این بخشی از سخنان حمید داودآبادی، نویسنده ژانر دفاع مقدس است که امروز مهمان ما شده تا کمی از بار سنگین مشکلات موجود بر سر راه نگارش و عرضه کتاب را سوار بر دوش کلمات سبک کند.


* آقای داودآبادی از چه زمانی نوشتن را شروع کردید؟
- من نوشتن را از زمانی شروع کردم که در زمان جنگ نامه‌هایم را همراه با خاطراتم برای خانواده می‌فرستادم گویا گزارش می‌نوشتم و بعد هم در سال 1368 این خاطرات را به انتشار در آوردم، در سال 1390 هم "از معراج برگشتگان" را روانه بازار کتاب کردم تا شروع دوباره‌ای برای نوشتن باشد.

* در فاصله زمانی میان سال های 1368 تا 1390 چه می‌کردید؟
- در این سال ها هم بیکار نبودم و کتاب هایی را با موضوعاتی چون مقاومت اسلامی لبنان و دفاع مقدس به نگارش درمی‌آوردم که تعداد آنها به 24 عنوان می‌رسد.

* آیا تا به امروز کتابی از شما به زبان های دیگر ترجمه شده و اگر چنین است می‌توانید بگویید نپذیرفتن قانون کپی رایت چه مشکلاتی را بر سر راه ترجمه‌ی این آثار ایجاد کرده است؟
- تا به امروز دو کتاب با عناوین "تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان" و "روزشمار گروگانگیری چهار ایرانی در لبنان" از من ترجمه شده است و چه بخواهیم و چه نخواهیم قانون کپی رایت حقی است که باید داده شود. مثلا در روز های اخیر دیده و شنیده‌ام که یک شرکت تلفن همراه بدون کسب اجازه از من نرم افزار دو عنوان از کتاب‌هایم را برای فروش گذاشته و یا گهگاه دوستانم نرم‌افزار آثارم را می‌فروشند و این اصلا درست نیست. ما می‌خواهیم که حق  مؤلف محترم شمرده شود. وقتی ما اینجا حق خودمان را رعایت نمی‌کنیم، نمی‌توانیم برخورد دیگری را در سطح جهانی خودمان نشان بدهیم، پس بیایید تا رعایت حق دیگران را در خانه‌ی خودمان داشته باشیم تا در سطح جهانی مشکلی برایمان پیش نیاید.

* چه شد که بعد از این فاصله‌ی طولانی دوباره دست به قلم شدید؟
- حدود 10 سال گذشته را شدیدا به دنبال کارهای نوشتنی بودم چون روی کارهایم خیلی حساس و دقیق هستم، بعضی از دوستان می‌گویند که چه شد که یکباره کتاب‌هایت را منتشر کردی و من می‌گویم که این کتاب‌ها نتیجه فعالیت های 10 ساله من هستند.

* انگیزه شما برای نوشتن چیست؟
- ما دو نوع نوشته داریم که یکی از آنها تفننی و دیگری جدی است، در واقع من می‌خواهم بگویم که افراد امثال من جایی برای کسب درآمد ندارند و هم درآمد من همین حق‌التالیف بوده، به همین خاطر هم زحمات زیادی را متحمل می‌شوم.

* آیا حمایت از طرف مسئولان می بینید؟
- حمایت‌هایی که باید باشد، نیست. مشکلات باعث می‌شود که کمتر و ضعیف تر کار کنیم اما تا به امروز این دغدغه‌ها نتوانسته‌اند من را شکست بدهند. البته حمایتی که من مطرح می‌کنم به معنای تزریق پول نیست. بسیاری از سازمان‌ها بودجه کلانی برای ترویج فرهنگ دریافت می‌کنند و می‌توانند با آن بودجه کتاب‌های ژانر دفاع مقدس را بخرند و در کتابخانه‌‌ها ترویج و به محافل فرهنگی تزریق کنند.  بودجه‌ای که گذاشته شده خرج می‌شود درحالی که بسیاری از مسئولان فرهنگ و تبلیغات را نمی‌دانند و فکر می‌کنند که سود بیشتری از تبلیغات می برند.
 
* چه تعریفی از اهالی قلم دارید؟
- من به نوعی تعبیر نازیبایی برای امثال خودم به کار می‌برم و آن هم این است که ما مانند کارگران فصلی که 6 ماه کار و 6 ماه استراحت می‌کنند مدتی مشغول و بعد فارغ از کار هستیم.

* استقبال جوانان از کتاب‌های دفاع مقدس چگونه است؟  
- برخی از مسئولان می‌گویند که جوانان علاقه چندانی به کتاب‌های دفاع مقدس ندارند، من می‌گویم که در صورتی که کتاب‌ها به مدت 6 ماه در انبارها می‌مانند جوان چگونه به این آثار دست پیدا کند، پس بیایید تا همه تقصیرها را به گردن جوانان نینداخته و کمی هم خودمان را مقصر بدانیم.

* نظر شما در مورد نمایشگاه بین المللی کتاب تهران چیست؟
- نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بیشتر از آنکه نمایشگاه کتاب باشد، فروشگاه کتاب است و اگر برنامه ریزی درستی داشته باشیم و نویسندگان را در مقابل همدیگر قرار بدهیم، خوب است زیرا باید کاری برای نوقلمان انجام داد.

* نسل امروز را چطور می بینید؟
- نسل امروز ما استعداد بالایی دارد، اما میدان بروز ندارد، اگر به جوانان میدان بدهیم ممکن است که مارا پشت سر بگذارند و من از این امر خوشحالم.

* به نظر شما مهمترین وظیفه مسئولان دست اندرکار نمایشگاه بین المللی کتاب تهران چیست؟
- نمایشگاه کتاب یکی از بزرگترین اتفاقات فرهنگی ما بوده و وظیفه ما این است که دسترسی مردم به این نمایشگاه و خدمات آن را تسهیل کنیم. به سادگی می توان تسهیلات، خوراکی و رفت و آمد را در اختیار مردم گذاشت، هرکاری که می خواهند بکنند، اما در جهت سرویس دهی به مردم باشد.

* آیا مدت نمایشگاه راضی کننده است؟
- مدت نمایشگاه بین المللی کتاب تهران خیلی کم است و این که ما در 365 روز سال فقط 10 روز نمایشگاه داریم بسیار نامناسب است، زیرا نمایشگاه هم محفلی برای کسب علم و فرهنگ وهم تفریحگاهی برای مردم است، بنابراین اگر مسئولان بتوانند از این فرصت استفاده فرهنگی ببرند، خوب است.
کشور ما تاریخ عظیمی دارد و بخشی از این تاریخ، دفاع مقدس است، نسل فردا محدود به 10 سال آینده نبوده و دهها سال دیگر نیز علاقمند به دانستن تاریخ هستند، پس بیاییم و تاریخ را هرچه بهتر در قالب کتاب به جای بگذاریم.
 

گفتنی است که داودآبادی با کتاب های "تفحص"، "تبسم های جبهه"، "عقل درخشان"، "شهید بعدازظهر"، "آسمان زیرخاک"، "نامزد خوشگل من" و "چادر وحدت" به بیست و هشتمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران می رود.
 
لازم به ذکر است که وظیفه چاپ و انتشار آثار جدید داودآبادی برعهده "موسسه شهید کاظمی نجف آباد اصفهان" و "نشر یازهرا (س)" است.

[ ۱۳٩٤/٢/۱۳ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند.

حمید داودآبادی راوی و نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزای فارس، به اهمیت ثبت خاطرات فرماندهان دفاع مقدس و سردار سلیمانی اشاره کرد و گفت: خاطرات سردار سلیمانی ارزشمند است، حالا شاید نتوان برخی خاطرات ایشان را روایت کرد ولی دوره 8 ساله دفاع مقدس را که می‌توان عنوان کرد.

*سرداران دفاع مقدس اسناد جنگ هستند
نویسنده کتاب «تفحص» گفت: ضعف برخی ارگان‌ها که در این حوزه فعال هستند، این است که تا الان نتوانستند خاطرات سرداران دوران دفاع مقدس را روایت کنند. چون این کار وظیفه آنها است. وقتی رهبر انقلاب تا این اندازه روی حفظ خاطرات و اسناد جنگ تاکید دارند و این سرداران نیز از اسناد جنگ هستند پس باید همه فرماندهان از رده پایین تا بالا خاطراتشان ثبت و ضبط شود.

وی افزود: یک ارگانی باید مامور شود و این‌ها را ضبط کند، خاطرات این‌ فرماندهان شخصی نیست بلکه خاطرات انقلاب و دفاع مقدس است و برای کسب این تجربه‌ها خون‌های بسیاری ریخته شده است. حتی شاید لازم نباشد این خاطرات منتشر شود ولی باید حفظ شود زیرا عظمت‌ها و بزرگی‌هایی دارد که باید برای تاریخ بماند.

*یک نفر برود خاطرات «حاج قاسم سلیمانی» را استخراج کند
داودآبادی با اشاره به سخن رهبر انقلاب پیرامون اینکه جنگ گنج است گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند. این وظیفه سازمان‌ها و گروه‌ها است، اتفاقا این واکنش سردار سلیمانی خوب است زیرا این باعث می‌شود که یک عده‌ای سراغ ثبت و حفظ آنها بروند.

او اضافه کرد: این خاطرات باید برای تاریخ و نسل آینده بماند. اگر خاطرات امثال حاج قاسم روایت نشود در آینده برای جنگ تاریخ می‌سازند، الان آدم‌هایی هستند که برای جنگ مشغول خاطره سازی هستند زیرا می‌خواهند تاریخ بسازند.

*برای جلوگیری از دروغ‌پردازی و تحریف در تاریخ جنگ باید خاطرات امثال حاج قاسم ثبت شود
نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: رهبری جایی تاکید کردند که در روایت تاریخ جنگ دو اتفاق رخ ندهد، یکی اینکه تحریف رخ ندهد و دیگری اینکه دروغ گفته نشود. برای اینکه تاریخ جنگ تحریف نشود و پیرامون آن دروغ گفته نشود باید خاطرات امثال حاج قاسم گرفته شود، حتی منتشر نشود ولی حفظ شود تا در تاریخ بماند.

وی افزود: امثال شهید طهرانی‌مقدم، شهید کاظمی و سردار سلیمانی دو گنج بزرگ هستند. یکی اینکه گنج حماسه‌های دفاع، یکی هم اینکه گنج تجربه‌های نظامی جنگ هستند. دانشکده‌های جنگ ما باید تجربه‌های نظامی این سرداران را تدریس کند و نباید از تجربه‌های نظامی غربی استفاده کند. برای آموزش فرماندهان آینده ارتش و سپاه باید از تجربیات این فرماندهان استفاده کرد.

*سلیم‌النفس بودن ویژگی سردار سلیمانی است
این رزمنده دوران دفاع مقدس در ادامه به نامه اخیر حاج قاسم سلیمانی اشاره کرد و گفت: سردار سلیمانی وقتی این طور عنوان کردند صدر در صد یک ملاحظاتی دارد، این واکنش نشان از سلیم النفس بودن ایشان است و این ویژگی وجودی ایشان است، البته باید عده‌ای زرنگ باشند و سراغ ایشان بروند تا خاطرات ایشان را ثبت کنند.
خبرگزاری فارس
94/01/26

[ ۱۳٩٤/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در انتخابات اول ریاست جمهوری برای احمد مدنی تبلیغ می‌کردم/ من رمان‌نویس نیستم

من از نوشتن کتابم هیچ قصدی نداشته‌ام. حرصی در خودم احساس می‌کنم که چیزهایی که در اطرافم اتفاق می‌افتد و آنها را می‌بینم، یادداشت کنم.

خبرگزاری فارس: در انتخابات اول ریاست جمهوری برای احمد مدنی تبلیغ می‌کردم/ من رمان‌نویس نیستم



خبرگزاری فارس؛ حسین قرایی
حمید داودآبادی امروز نام آشنایی در حوزه ادبیات دفاع مقدس قلمداد می شود، قلم زدن او در هوای خوش بوی دفاع مقدس از او چهره ای محبوب و دوست داشتنی ساخته است البته گاهی اوقات زبان سرخش و همچنین تندشT باعث رنجش برخی آدم ها شده ولی تنها چیزی که برای او بسیار مهم است رک گویی و دوری از نهان روشی است. خاطرات او از سال های ابتدای انقلاب (سال های پنجاه و هشت تا شصت)، بخشی از ناگفته هایی است که در کتاب 645 صفحه ای «چادر وحدت» روایت شده است. مصاحبه با او که بیشتر حول همین کتاب ارزشمند است را بخوانید:

- آقای داودآبادی! کتاب «چادر وحدت» شما چند روزی است که منتشر شده. لحن این کتاب خاطره است. خاطراتی که در این کتاب آورده شده تقریبا و تحقیقا ناگفته هستند. یعنی اگر بخواهم لفظ قشنگی برای خاطرات شما به کار ببرم می توانم آنها را «خاطرات و خطرات» بنامم؛ «خاطرات و خطرات» سال های 58 تا 60 که در خیلی جاهای دیگر نقل نشده است. حتی ما کتاب های تاریخی جدی در این حوزه هم زیاد پیدا نمی کنیم، یعنی ما نمی توانیم دو یا سه کتاب جدی را در این فضای تاریخی نام ببریم که به قلم یکی از فرزندان انقلاب اسلامی نگاشته شده باشد. چه شد که شما به سراغ این دو سه سال آغازین انقلاب رفتید؟ چه دغدغه ای شما را -که سابقه نوشتن در حوزه دفاع مقدس دارید - به سمت نوشتن کتاب «چادر وحدت» و خاطرات سال های پنجاه و هشت تا شصت کشاند؟

داودآبادی: جنگ برای من جوانT دغدغه اول آن زمان به شمار می آمد. سال های زیادی از جوانی ام را در جنگ بودم و بسیاری از دوستانم را در جنگ از دست دادم. در همان زمان جنگ اتفاقات و حوادثی را که برایم رخ می داد، یادداشت می کردم. بعد از جنگ تنها دغدغه ای که داشتم این بود که تمامی این یادداشت ها باید نوشته و به نسل های آینده ارائه شود، زیرا اینها خاطرات شخصی من نبودند بلکه خاطرات یک نسل بودند. وقتی در جبهه حاضر می شدم دیگر در فضایی به سر می بردم که یک ملت با آن درگیر بودند. من خاطراتی را که از جنگ یادداشت برداری کرده بودم و یا در ذهن داشتم را در چند مرحله به چاپ رساندم که در ابتدا «یاد یاران» چاپ شد و بعد از آن «یاد ایام» و «از معراج برگشتگان».

بعد از یادداشت این خاطرات، در مقاطعی احساس کردم این خاطراتی را که من می نویسم به پیش زمینه های خودش که حوادث سال های ابتدایی انقلاب بود مربوط می شود و من هم نمی توانم این خاطراتم را از آنها جدا کنم. به همین خاطر بود که تصمیم گرفتم تا این کتاب را یادداشت کنم. من در کتاب «از معراج برگشتگان» خاطرات کودکی تا پیروزی انقلاب را یادداشت کردم و همچنین خاطرات جنگ را نیز نوشته بودم و در این جا این دو سال جا می ماند. پیش خودم فکر کردم همچنان بچگی من که با حوادث انقلاب همراه بوده اهمیت دارد، این برهه زمانی نیز از اهمیت خودش برخوردار است. این چنین بود که شروع به نوشتن این خاطرات کردم. به نحوی نوشتن کتاب «از معراج برگشتگان» باعث شد که من این مسیر را تا شروع جنگ ادامه دهم.

بیشتر این اتفاقات و حوادث را یادداشت کرده بودم. در ابتدا قرار بود که در کتاب «از معراج برگشتگان» حوادث پیش از انقلاب تا آخر جنگ روایت شود. یعنی این کتاب شامل سه قسمت می شد؛ حوادث پیش از انقلاب، سال های ابتدایی انقلاب و دوران جنگ. در ابتدا حوادث پیش از انقلاب و زمان جنگ را به چاپ رساندم و به خاطر حساسیت سال های آغازین انقلاب زمان بیشتری را برای کار کردن بر روی خاطرات کتاب «چادر وحدت» قرار دادم. در واقع این کار باید برای چاپ پخته تر می شد. در خاطرات سال های ابتدایی انقلاب گروه ها و احزاب و افرادی وجود داشتند که نسل امروز باید آنها را می شناخت. شش سال بر روی این مجموعه زمان گذاشتم که حاصل آن کتاب «چادر وحدت» شد.

- شما در این کتاب به طور دقیق به بیان جزئیات می پردازید. به نحوی به پیروی از کتاب تاریخ بیهقی که در آن جزئیات حوادث به خوبی توسط بیهقی بیان شده است، شما نیز همین روش را در پرداختن به اتفاق ها ولی با لحنی عامیانه تر پیش گرفته اید. تمامی این جزئیاتی که در این کتاب به تصویر کشیده اید را در ذهن خودتان به ثبت رسانده بودید؟ یا اینکه قبلا دقیقا در فیش برداری هایتان آن جزییات را هم ثبت کرده بودید؟

داودآبادی: من همین الان با این خاطرات در حال زندگی کردن هستم. یعنی تمامی این خاطراتی را که در این کتاب بیان کردم دقیقا می توانم نقاط وقوع آنها را مشخص کنم. بعضی مواقع نیز به مکان وقوع این حوادث می روم، مثلا مرکز مجاهدین در خیابان انزلی و یا شکنجه گاه سرهنگ زیبایی و ... . تمامی این اتفاقات گویی در حال حاضر در مقابل چشمان من در حال رخ دادن هستند. خاطراتی که در کتاب «از معراج برگشتگان» نیز آورده ام دقیقا همین گونه هستند. من با این خاطرات زندگی می کنم، به همین جهت این خاطرات سال هاست که در ذهن من ثبت شده اند. اگر من بخواهم خاطرات کتاب «چادر وحدت» را برای شما تعریف کنم دقیقا مانند آنچه که در کتاب نوشته ام این خاطرات را برای شما تعریف خواهم کرد. یعنی با همان جزئیاتی که در کتاب آمده است این خاطرات را بازگو می کنم. من از بچگی یک روحیه کنجکاوی در وجودم داشتم که ماجراها و حوادث را خیلی ریز و دقیق نگاه می کردم. در واقع نگاه من به حوادث ریزبینانه و جزئی نگرانه بود. این ویژگی از کودکی به عنوان یک عادت در من نهادینه شده است.

- کتاب «چادر وحدت» در مقاطعی مانند کتاب «لحظه های انقلاب» روایت شده است. این در جای جای کتاب دیده می شود. مثلا در تظاهرات بی حجاب ها و سایر قسمت ها. گویی شما در آن مقطع دوربینی به دست داشته اید و تمامی حوادث را مستندنگاری می کرده اید. آیا از کتاب «لحظه های انقلاب» محمود گلابدره ای و شیوه نوشتاری او در نوشتن کتاب تان بهره گرفته اید؟

داودآبادی: من حدود 20 سال پیش این کتاب را مطالعه کردم. کتاب بسیار زیبا و دلنشینی بود. جدا از این کتاب، شیوه بیان من همین گونه است. سایر کتاب هایی را که من چاپ کرده ام نیز به همین شیوه نوشته ام. یعنی من صحنه هایی را که با آن مواجه می شدم را عین یک دوربین ضبط می کردم و این امر هم دست خودم نبود و به طور غیر ارادی در ذهن من با تمامی جزئیات ثبت می شد. البته من در نوشتن خاطرات اخلاق خاصی دارم، مثلا همین جلسه ای را که در خدمت شما هستم را اگر بنابر طبق آموزش های خاطره نویسی یادداشت کنم، همین امشب 20 صفحه می نویسم و اگر هفته بعد بخواهم بنویسم ده صفحه و اگر ماه بعد بنویسم یک صفحه می شود.
ولی من کاملا برعکس این دستورالعمل هستم. یعنی من شاید شش ماه دیگر جلسه امروز را در 40 صفحه و با تمام جزئیات یادداشت کنم. من احساس می کنم از خاطراتی که در ذهن دارم، هر مقدار زمان بیشتری بگذرد موجب پخته تر شدن آنها می شود. البته من یک شیوه دیگری در نوشتن دارم که گاهی اوقات در وبلاگم خاطراتی را یادداشت می کنم که کاملا عجیب و غریب هستند. احساس من از انتشار بعضی از خاطرات این است که وقت انتشار آنها را همین امروز می دانم. همچنین آنها را قبل از قرار دادن در وبلاگ یادداشت می کنم. من در گذشته یک دفتری داشتم به نام دفتر سوژه ها و تمام سوژه هایی را که می دیدم و به ذهنم می رسید را یادداشت می کردم.

- خوش قلمی شما ضریب بیشتری را به خاطراتی که در ذهنتان ثبت کرده اید می دهد. در قسمت هایی از کتاب بیان شما به گونه ای است که انگار  ما در حال تماشای مستندی هستیم که دقیقا با جزئیات تمام در حال نمایش می باشد، مانند آن قسمتی که دیدارتان با امام را توصیف می کنید و یا خیلی قسمت های دیگر کتاب. شما در این نوشته ها هیچ یک از عناصر خیال را در به کار نمی برید و فقط با آن صمیمیتی که خاص خودتان است شروع به نوشتن می کنید. راجع به این شیوه نوشتن توضیح دهید.

داودآبادی: بینید شما وقتی به سراغ کتاب «از معراج برگشتگان» که خاطرات دوران کودکی من می باشد می روید، تا به حال هیچ متنی این گونه در رابطه با انقلاب از دید یک کودک نوشته نشده است. مخاطب وقتی این کتاب را می خواند خودش با نویسنده در عالم کودکی به سر می برد. یعنی من وقتی امروز این نوشته ها را می نویسم از دید همان بچه ای است که در آن روزگار  با اتفاقاتی مثل دیدار امام و ... مواجه شده است. به همین خاطر است که مخاطب با این دست نوشته های من احساس همذات پنداری شدیدی می کند. خیلی از مخاطبین آثار من بعد از مطالعه کتاب ها بیان کردند که هنگام مطالعه، دیگر نویسنده را در این کتاب نمی دیدند بلکه خودشان نویسنده کتاب بودند و آن حوادث برای خودشان رخ می داده است.

- خاطرات و زندگی نامه مستندهای این چنینی یک بستر خوبی برای سایر قالب های هنری است. مثلا این خاطرات ظرفیت ساختن فیلم سینمایی و یا نوشتن کتاب های رمان و... را دارند.

داودآبادی: اتفاقا چند روز قبل با یکی از کارگردان های سینما دیدار داشتم و در صحبت هایی به من پیشنهاد داد که وارد فضای رمان نویسی شوم. من از قبول این کار امتناع کردم. حتی آقا نیز به من پیشنهاد داد که خاطراتم را به صورت رمان بنویسم. من به ایشان گفتم که من هنر رمان نویسی ندارم. ایشان به من گفت که تو ظرفیت این کار را داری، ولی من گفتم که واقعیت امر این است که من اصلا رمان را قبول ندارم. رمان در حقیقت تخیل است و من قصد دارم که در ابتدا خودم را از خاطرات تخلیه کنم و بعد از آن شاید سراغ رمان نویسی بروم. آقا به من گفت که حالا اگر تخلیه شده ای رمان نویسی را شروع کن. ایشان گیر داده بود که من رمان نویسی را آغاز کنم. حتی هنگامی که کتاب «یاد ایام» را به ایشان دادم بر روی آن نوشت : «امیدوارم که از این کتاب یک قصه خوب و هنرمندانه ببینم». آن کارگردان نیز شدیدا اصرار داشت که من نوشته هایم را در قالب رمان به چاپ برسانم. من به ایشان عرض کردم که اگر من این کتاب ها را به صورت رمان می نوشتم شاید دیگر امروز شما این احساسات را نسبت به کتاب نداشتید.
ما باید در ابتدا به زیبایی قالب خاطره پی ببریم و خاطره را به عنوان  یک قالب ادبی بپذیریم. یعنی ما هنوز شیرینی خاطره را حس نکرده می خواهیم به سراغ رمان برویم.
من شاید نتوانم رمان نویس شوم ولی در حال حاضر خاطره نویس شده ام. هنر خودم را نوشتن خاطره می دانم و شاید افراد دیگری این ویژگی را داشته باشند که از این خاطرات، رمان و یا حتی فیلم نامه در بیاورند. سال 1372 در حوزه هنری نزد خانم مهناز بهمن دوره داستان نویسی می گذراندیم. ایشان وقتی من را شناخت، یک روز کتاب «یاد یاران» من را سر کلاس آورد و نقاط مختلف آن را با خودکار مشخص کرده بود و می گفت که اینجای کتاب یک داستان است وآن قسمت رمان. به ایشان عرض کردم که امثال شما باید این کار را انجام دهند. من رمان نویس نیستم و کار من خاطره بود که نوشتم. امروز نیز همان فضا وجود دارد.

- در همین کتاب «چادر وحدت» صحنه هایی وجود دارد که شما با وجود سن کمتان در دل برخی از حوادث آن زمان حضور داشته اید مانند حضور در سخنرانی مسعود رجوی در دانشگاه تهران. حتی در آن صحنه کتک هم می خورید و شما را در داخل دستشویی های دانشگاه تهران می برند و زندانی می کنند! به نظر من در این قسمت هاست که  نثر داودآبادی را از سایر نویسنده ها متمایز می کند. این در دل خطر رفتن کار هر کسی نیست.

داودآبادی: من درآن روزگار خودم را یک ناظر بر حوادث نمی دیدم بلکه می خواستم بدانم که این مجاهدها چه کسانی هستند، به همین جهت به دل آنها می رفتم. من آنقدر با افراد مختلف مواجه شده بودم که به راحتی می توانستم از چهره آنها تشخیص دهم که مثلا توده ای، مجاهد، فدایی و یا متعلق به سایر احزاب هستند. از همان زمان من دوست داشتم که در میان مجاهدین حاضر شوم و حرف های آن ها را بشنوم.

- یکی دیگر از ویژگی هایی که خیلی توجه من را در کتاب جلب کرد فضای آموزشی پیش از انقلاب بود که به خوبی در کتاب شما به تصویر کشیده شده است. من کتابی را به نام «خلوت مدیر» از علی اکبر والایی می خواندم. ایشان این کتاب را در قالب رمان و در فضای یک مدرسه روایت می کنند. ولی در کتاب شما مو به مو فضای آموزشی آن زمان ترسیم شده است. شما حتی درگیری هایتان با معلم جامعه شناسی را نیز برای خوانندگان بیان کرده اید. از ترسیم این خاطرات قصد نقد آموزش و پرورش آن زمان  را داشتید و یا بیان این خاطرات دلایل دیگری داشت؟

داودآبادی: من اولا از نوشتن هیچ قسمتی از کتابم  هیچ گونه قصدی را نداشته ام. نسبت به چیزهایی که در اطرافم اتفاق می افتد و آنها را می بینم، یک حرصی را در خودم احساس می کنم که دوست دارم تمامی این اتفاقات را یادداشت کنم. یعنی این توانایی را در خودم می بینم که تمامی این حوادث را با جزئیات یادداشت کنم و اگر توانایی ساختن آنها را نیز داشتم حتما فیلم این حوادث را می ساختم. یکی از دلایل آوردن فضای مدرسه آن زمان شاید این بود که من خیلی دوست دارم فضای مدرسه آن زمان را به نسل امروز نشان دهم. اگر شما کتاب «از معراج برگشتگان» را بخوانید فضای آموزشی و مدرسه در آن جا خیلی دقیق تر بیان شده است.
مثلا آوردن اسلحه در مدارس و سایر ماجراها را دقیقا در آنجا بیان کرده ام. این فضاهایی که من از مدرسه در کتاب آورده ام حتما در سایر مدارس نیز اتفاق افتاده است و تنها در مدرسه ما رخ نداده است. من تنها مدرسه و مدیریت آن و برخورد آنها با جبهه رفتن و سایر ماجراهای مربوط به مدارس را نوشتم و به نظرم تمامی این اتفاقات در جای خودشان نشسته اند. حتی از ناظم مدرسه مان که آقای محمد زاده بود در آن کتاب تعریف کردم و گفتم با وجود اینکه ایشان فردی حزب اللهی نبود ولی انقلاب را قبول داشت و از ما حمایت می کرد.

- یک نکته ای که در این کتاب به چشم می خورد تحلیل های شما در آن سال هاست. آیا واقعا یک بچه 15 ساله در آن سال ها تا این میزان صاحب تحلیل بوده و یا اینکه شما کمی در تعریف آن خاطرات غلو کرده اید؟

داودآبادی: همه آن دوستانی که هم سن و سال من بودند و در چادر وحدت با یکدیگر بودیم همین گونه بودند. یکی از خوبی های بزرگ انقلاب این بود که بر روی حمید داودآبادی ها تاثیر بسزایی گذاشت و جوان های ما را شدیدا رشد داد. اگر شما به کتاب «از معراج برگشتگان» مراجعه کنید آنجا می بینید که نوشته ام پدرم در کودکی برای من از مصدق و فلسطینی ها و امام و ... صحبت می کرد و من نیز سریعا تحت تاثیر این حرف ها قرار می گرفتم.

- یعنی به تعبیری انقلاب به شما بینش داد. حالا سوال من این جاست که چرا این فضا ادامه پیدا نکرد. چرا بچه های دبیرستانی امروز ما همچنین اطلاعاتی را در این فضاها ندارند؟

داودآبادی: ما وقتی انقلاب کردیم خودمان وارد صحنه شدیم. برای انقلاب کتک خوردیم و کتک هم زدیم. من شب بیست و دو بهمن یک بچه چهارده ساله بودم ولی مانند یک رزمنده در میدان مبارزه حاضر بودم. دلیل این امر همین بود که ما انقلاب را برای خودمان می دانستیم. به نظرم جوان چهارده ساله امروز ما انقلاب را برای خودش نمی داند. ما خودمان را مدعیان انقلاب می دانستیم و به همین دلیل بود که برای دفاع از آن به خیابان ها می رفتیم. یکی از روزی های خداوند به من در آن زمان آشنایی با شهید بیوک میرزاپور بود. من هرموقع به بهشت زهرا (س) می روم سنگ قبر این شهید را به خاطر استادی اش می بوسم. این شهید بزرگوار واقعا اطلاعات زیادی در اختیار داشت و با راهنمایی های پیوسته ایشان بود که ما مسیر را به درستی تشخیص دادیم.
من در جایی از کتاب آورده ام که برای تبلیغات ریاست جمهوری برای سیداحمد مدنی تبلیغ می کردم. با توجیهات بیوک بود که از ایشان در ریاست جمهوری حمایت کردم. بیوک در واقع پیغمبر من بود و من خیلی او را قبول داشتم. بیوک در آن سال ها به من نصیحتی کرده بود که هنوز آن را به یاد دارم. او به من گفت که وقتی برای درگیری به سراغ فردی می روی که نشریه دارد حتما یک نسخه از نشریه اش را بردار و بخوان. بدان که با چه کسی طرف هستی و حتما اندیشه اش را بدان چیست و بعد با او مبارزه کن.

- در حالی که متاسفانه خیلی ها از روی عناد در سال های بعد شما را تندرو لقب دادند. آیا حمید داودآبادی در سن پانزده سالگی به چنین بینشی رسیده بود تا با راهنمایی های استادش بیوک میرزاپور با چشم باز پا به میدان مبارزه بگذارد؟

داودآبادی: سال 1360 کتاب «بیست و سه سال» علی دشتی را خوانده بودم و بعد از خواندن آن کلی سوال برایم پیش آمده بود. همچنین در آن سال ها کتابی به نام  «اسلام شناسی از دیدگاه فلسفه علمی» نوشته بابک دوستدار به چاپ رسیده بود که به شدت به اسلام حمله کرده بود. من به پیشنهاد بیوک این کتاب ها را مطالعه کردم. اگر آن کتاب ها را به جوان های امروز بدهیم بی دین می شوند. ما امروز استاد نداریم. ما استادی نداریم که امروز مثلا به ما بگوید که بروید و کتاب «تبیین جهان» رجوی را بخوانید. خیلی ها با خواندن این کتاب مجاهد شدند (خنده). شهید میرزاپور به من گفت این کتاب ها را مطالعه کن و بعد بیا سوالاتت را از من بپرس.

- یکی دیگر از ویژگی هایی که در این کتاب دیده می شود بخش پیوست های آن می باشد. این بخش خیلی هم قطور است و حدود دویست صفحه از کتاب را در برمی گیرد. این پیوست ها دارای چند ویژگی است. اولین ویژگی این پیوست ها این است که خیلی مبسوط است. یعنی اگر جوان امروزی آن را بخواند می تواند مثلا اعضای نهضت آزادی ویا اعضای مجاهدین خلق و سایر جریانات آن زمان را به خوبی بشناسد. دومین ویژگی آن، نوشته شدن این پیوست ها از دیدگاه یک آدم انقلابی است. دلیل شما از اضافه کردن این پیوست ها به کتاب چه بود؟

داودآبادی: یک بار من را برای سخنرانی در مدرسه ای ابتدایی دعوت کردند. وقتی در مدرسه حاضر شدم به تلاطم افتادم که چگونه برای اینها خاطراتی از جنگ را بیان کنم. مشکل اصلی اینجا بود که آنها نمی دانستند که خاکریز، کاتیوشا، خمپاره و سنگر چیست. تعریف یک خاطره ده دقیقه ای دقیقا یک ساعت به طول انجامید. زیرا وقتی صحبت از خاکریز می شد چند دقیقه طول می کشید تا خاکریز را برای آنها تعریف کنم و بعد ادامه خاطره را بگویم. آن جلسه سخنرانی درس بسیار قشنگی به من داد. در واقع آن جلسه سخنرانی باعث شد تا تمامی عبارات و اسامی را که در کتاب به کار برده بودم در قسمت پیوست ها به طور کامل توضیح دهم. مثلا در کتاب «چادر وحدت» از یک سازمانی به نام توفان نام می برم و همچنین در قسمت دیگری از کتاب یک حزبی را به نام طوفان معرفی می کنم که با  ط دسته دار نوشته می شود.
جوان های ما وقتی در کتاب با اسامی این احزاب و سازمان ها مواجه می شوند، می خواهند اندکی اطلاعات راجع به تفکرات آنها داشته باشند. وظیفه خودم دیدم که اینها را برای خوانندگان به خصوص نسل جوانتر توضیح دهم. من باید حزب رنجبران را برای جوانها توضیح می دادم، یا مثلا تفاوت آنها را با چریک های فدایی خلق بیان می کردم. یا اینکه باید بیان می کردم که تفاوت چریک های فدایی اقلیت و اکثریت در چه بود که موجب شد تا گروه اقلیت در سال 58 با نظام درگیر شوند ولی اکثریت تا سال 63 نیز در تهران به فعالیت خود ادامه دهند. به همین خاطر بود که فکر کردم ممکن است است سوالاتی برای جوان های ما پیش بیاید و نمی خواستم جواب های آن سوالات را از منابع دیگری مثل اینترنت و ویکی پدیا به دست بیاورند. همچنین خیلی سعی کردم تا آنجا که ممکن است پاسخ این سوالات را به طور بی طرفانه برای آنها بیان کنم. نکته دیگری که وجود دارد این است که حتی سعی کردم تمامی اسامی که در کتاب آورده بودم مانند اسلحه کلاشینکف، ژ3 و ... را نیز در پیوست ها توضیح دهم.

- شما با توجه به اطلاعات خودتان این پیوست ها را نوشتید، یا از سایر منابع در تکمیل آن بهره گرفتید؟

داودآبادی: صد در صد از منابع مختلفی برای کامل تر شدن آنها استفاده کردم.

- چرا اسم کتاب تان را «چادر وحدت» گذاشتید؟ اصلا چرا اسم چادر شما «چادر وحدت» شد؟

داودآبادی: ما دوستی داشتیم به نام رضا افغان که ایشان این چادر را راه انداخت و خودش نیز این اسم را برای آن انتخاب کرد. دلیل او از انتخاب این اسم را نمی دانم، ولی چادر ما به مکانی برای اجتماع بچه های حزب الله تبدیل شد.

- بعدا این چادر به مقابل لانه جاسوسی انتقال پیدا می کند؟

داودآبادی: نه، «چادروحدت» در همان مکان مقابل دانشگاه قرار داشت، ولی با شلوغ شدن لانه جاسوسی ما نیز مقابل آن یک شعبه برپا کردیم که به «چادر وحدت لانه» معروف شد.

- سالها پیش وقتی آقای محمود گلابدره ای در قید حیات بودند، در جلسه ای در منزل ایشان بودم که شما و آقای دهنمکی نیز آمدید. از ماجرای دیدارتان با آقای گلابدره ای نیز برایمان صحبت می کنید؟

داودآبادی: بعد از مطالعه کتاب ایشان خیلی علاقمند بودم تا آقای گلابدره ای را از  نزدیک ببینم. برای اولین بار او را در مراسمی در هتل لاله دیدم. در آن مراسم، آقای گلابدره ای، آقای سرهنگی، مرحوم ملاقلی پور، آقای کمره ای و جناب بهبودی بر سر یک میز نشسته بودیم. مدت ها بعد از آن دیدار، در ایام اکران فیلم اخراجی ها، یک روز برای تماشای این فیلم به سینما فلسطین رفتم. جلوی درب سینما پیرمردی را مشاهده کردم که قصد داشت برای تماشای فیلم به داخل سینما برود، ولی ماموران به او اجازه ورود نمی دادند. وقتی این صحنه را دیدم کارت خودم را به ایشان دادم تا برای تماشای فیلم به داخل سینما برود. بعد از آن ماجرا بود که ایشان در گزارشی در بانی فیلم از این کار من تجلیل کرد و اینگونه بود که رابطه ما با یکدیگر بسیار صمیمی شد.
کتاب ایشان قطعا یکی از تاثیرگذارترین نوشته ها در زمینه انقلاب اسلامی به شمار می رود. همیشه برای ایشان یک حق استادی قائل بودم. یکه نکته ای می خواهم در اینجا خدمت شما عرض کنم و آن این است که همیشه با هر کسی که ارتباط برقرار می کنید، اگر یک خصلتی در شخصیت او می یابید که در خودتان نیست و یا نسبت به ایشان کمرنگ تر است باید به بزرگی او احترام بگذارید. دوستی داشتم که بیست سالش بود ولی به خوبی به زبان عبری صحبت می کرد. همیشه برای او احترام خاصی قائل بودم. یک روز به من گفت که آقای داودآبادی برای چه شما اینقدر به من احترام می گذارید؟ گفتم: یک چیزی در تو وجود دارد که من آن را ندارم. تو یک بزرگی نسبت به من داری و زبان عبری را بلدی ولی من بلد نیستم. پس تو از من بزرگتری و من خیلی از تو پایین ترم، به همین دلیل برای تو احترام زیادی قائل هستم. من برای هر کسی که برجستگی بیشتری نسبت به من داشته باشد احترام زیادی قائل هستم.

- گاهی اوقات نگاه شما در این کتاب در بستری از طنز روایت می شود. به نظر من این طنز یک وسیله ای است تا شما به عنوان یک نویسنده به خوبی حرف هایتان را برای خوانندگان بیان کنید.

داودآبادی: در رابطه با طنزی که در آثارم دیده می شود حضرت آقا یک نکته ای را در کتاب «یاد یاران» نوشته اند. ایشان در آنجا این گونه بیان می کند: «این کتاب با روح طنزی که در همه جای آن پراکنده است از کتاب های دیگر جبهه گیراتر و جذاب تر است.» من تا به حال اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم و چون اخلاقم طنز و شاد است بیان خاطراتم نیز این گونه از آب درآمدند. به هیچ وجه در کتاب هایم چیدمان بندی نمی کنم؛ مثلا هیچ وقت نشده که قصد داشته باشم در قسمتی از کتاب طنز را جدی تر بیان کنم. یا در قسمتی دیگر از قضایای جدی و یا تلخ استفاده کنم. من هر چیزی را که در هر جا اتفاق افتاده است را نوشته ام. همیشه یک دیکتاتوری در آثارم داشته ام که عقیده دارم خواننده باید همه کتابم را بخواند. آن طنزی که شما از وجود آن در آثار من حرف می زنید در بیان و نگاه من وجود دارد. گاهی اوقات شوت بازی ها و شاد و شنگول بازی هایی داشته ام که در برخی از خاطراتم آنها را بیان کرده ام.

- شما در مقدمه کتابتان به آقای علیرضا کمره ای ارادت خاصی نشان داده اید. از ایشان هم که نامشان آذین کننده مقدمه شما شده است نیز می گویید؟

داودآبادی: بعد از جنگ این احساس و نیاز نوشتن در من وجود داشت. من در سال 1359 یک معلم ادبیاتی به نام آقای مشایخی داشتم که الان خیلی علاقه دارم تا ایشان را یک بار دیگر ببینم. آقای مشایخی یک جذبه شدیدی سر کلاس داشت. به واقع تنها معلمی بود که هیچ کس جرات نطق کشیدن در کلاس های او را نداشت. ایشان دو خدمت بزرگ را در حق من انجام داد. اول آنکه ایشان هر وقت وارد کلاس می شد عبارت «بسم الله الرحمن الرحیم» را با یک خط زیبا بر روی تخته می نوشت. یک روز من گچ را برداشتم و با نوشتن یک خط نستعلیق ادای او را سر کلاس درمی آوردم که یکدفعه وارد کلاس شد. او آمد و دست من را گرفت و با کمک او نوشتم. همچنین به من گفت: هر موقع هر مشکلی داشتی پیش خودم بیا تا راهنمایی ات کنم. بعد از آن ماجرا دیگر پیش او نرفتم ولی حرفهای او تاثیر عجیبی روی من گذاشت.
خدمت دیگر ایشان به من این بود که وقتی انشا نوشتم، دفتر انشایم را گرفت و سایر انشاهایم را نیز خواند. او بعد از خواندن آنها به من گفت: تو نویسنده خیلی خوبی خواهی شد. از حرف او خیلی خوشحال شدم. این حرف های آقای مشایخی جرقه عظیمی را در ذهن من به وجود آورد. دیگر طبق سخنان او من باور کرده بودم که نویسنده بزرگی خواهم شد. وقتی برای اولین بار نوشته هایم را به حوزه هنری بردم، آقای بهبودی و سرهنگی در آنجا حضور داشتند. آنها به من گفتند که این کارهای شما را باید آقای کمره ای ببینند. بعد از چند روز خدمت ایشان رفتم. ایشان کارهای من را خوانده بود و از من پرسید تحصیلات شما چیست؟ گفتم که سیکل دارم. گفت کارهایت عالی است و حتما باید آثارت را چاپ کنی. من اصلا آن خاطرات را برای چاپ به آنجا نبرده بودم و فقط می خواستم بگویم که من نیز یکسری خاطرات دارم.
از آن روز به بعد بود که رابطه من با آقای کمره ای شروع شد و برای چاپ تمامی آثارم از ایشان مشورت و اجازه می گیرم. در واقع نظر ایشان برای من از اهمیت زیادی برخوردار است. همین کتاب «چادر وحدت» را ابتدا خدمت ایشان بردم و نظرات خیلی مهمی درباره کتاب دادند که برای چاپ، آنها را مدنظر قرار دادم. ایشان بعد از مطالعه کتاب گفت: «حمید! جای این کتاب شدیدا در خاطرات انقلاب خالی بود و هیچ کس تا به حال این حرف ها را که تو گفتی، نگفته بود.» اگر در سال های اوایل انقلاب شهید میرزاپور استاد من بود و من را از خیلی از حوادث و بحران ها نجات داد، امروز آقای کمره ای در عرصه نوشتن حق استادی بر گردن من دارند.

- ممنون از اینکه وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید!

داودآبادی: من هم از شما تشکر می‌کنم.
17/12/1393
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

"حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.

 

 

 

 


به گزارش گروه چند رسانه‌ای باشگاه خبرنگاران، "حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.
گفتنی است؛ 20 کتاب از او به چاپ رسیده که بعضی از آنها به عربی و انگلیسی ترجمه شده و "یاد یاران" اولین کتاب اوست.
همچنین این نویسنده از مقام معظم رهبری، تنها مشوق سالهای شروع نویسندگی‌اش می‌گوید.

 لینک گفتگوی باشگاه خبرنگاران با حمید داودآبادی

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به گزارش فرهنگ نیوز، شماره دوم مجله صوتی داد همراه با مصاحبه اختصاصی با حمید داود آبادی رزمنده و پژوهشگر دفاع مقدس منتشر شد. در این مصاحبه داود آبادی از نقش اکبر هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی در عملیاتهای ناکام بعد از فتح خرمشهر می گوید.
• اولین کسی که به فرمان امام عمل می کرد صدام بود!
•عراق توسط سازمان ملل به عنوان متجاوز شناخته نشد
•گزارش دروغ می دادند که مردم دیگر به جبهه نمی روند
دانلود فایل صوتی در : فرهنگ نیوز
http://www.farhangnews.ir/content/75597

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داودآبادی: پایبندی کتب روایت فتح به اخلاص در بازگویی خاطره‌ها، بسیار برایم مقدس و جالب است 
به گزارش سایت روایت فتح حمید داودآبادی، نویسنده و خاطره‌نگار حوزه ادبیات شفاهی جنگ، در مصاحبه ای با خبرنگار روایت فتح، در مورد جایگاه ادبیات دفاع مقدس و این که جامعه فعلی به نشر کتب و آثار ادبیات دفاع‌مقدس چه اندازه بهاء می‌دهد گفت:
به هر حال هر فرد و نهاد دست‌اندرکاری، به اندازه خودش به این حوزه دارد بهاء می‌دهد؛ بلکه در اندازه نهایی توان و وظیفه محوله خودشان. لیکن با روش‌ها، شیوه‌ها و سلیقه‌های گوناگون. برخی هم در اولویت‌ها با یک‌دیگر متفاوت‌اند. تشخیص یک مؤسسه فرهنگی در برخورد با ادبیات دفاع‌مقدس، با یک نهاد یا مجموعه مترادف خودش، فرق می‌کند. به طور طبیعی، نویسندگان این عرصه هم تحت تأثیر سلیقه‌ها و اولویت‌ها قرار دارند.

وی در مورد ترجمه آثار دفاع مقدس تاکید کرد:
برخی از کتاب‌ها بالطبع بازخورد بین‌المللی ندارند؛ به ویژه آن دسته که بعد حماسی نداشته و یا در برخورد تحقیرآمیزی با دشمنان بعثی ما نگاشته شده. می‌شود گفت که این دسته، فاقد نگاه بین‌المللی‌اند. کار بین‌المللی، نگاه بین‌المللی و فرامرزی هم می‌طلبد. حتی در مورد برخی از فیلم‌هایی هم که با بازخورد بین‌المللی ساخته می‌شود، مردم ما باید بپذیرند که برای نگاه بین‌المللی ساخته نشده و ممکن است فراخور حال آنان چندان نباشد. در حال حاضر، اغلب کتاب‌های منتشر شده، بلکه غالب آثار روایت فتح، هیچ کدام نمی‌توانند در سطح بین‌الملل این را به اثبات برسانند که حزب بعث عراق متجاوز و ایران مدافع بود؛ چرا که صرفاً خاطره‌هایی با بازخورد داخلی و کاربرد ایرانی‌اند. بیست سال پیش مقام معظم رهبری در دیداری که با نویسندگان داشتند، اشاره کردند به کتابی و فرمودند که اگر این کتاب به زبان عربی چاپ بشود، خیلی خوب است. برخی هم گفتند که اگر به عربی چاپ‌اش کنیم، کولاک می‌کنند؛ منتهی حضرت آقا تأکید داشتند که آن بخش‌هایی که امکان دارد به مردم عراق بربخورد، پیش از ترجمه، حذف کنید. با این حال نمی‌دانم چرا برخی تصورشان این است که هر کتابی که به نظرشان خوب است، همان را هم عیناً به عربی و انگلیسی می‌شود ترجمه کرد و همان جواب را ازش گرفت! این اشتباه است و نمی‌شود یک دستور کلی برای ترجمه همه آثار جنگ داد. هنوز جهان عرب با ما مشکل دارد؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم. بیش‌تر هم به لحاظ این‌که آنان عرب و ما عجم بودیم. حتی این فراتر از مشکل مثلاً دولت عربستان با دولت عراق است. پای ایران که در بحث‌شان به میان می‌آید، خود به خود به لحاظ فرهنگی و زبانی، احساس منافع مشترک در قبال ایران پیدا می‌کنند. چندان ‌که من خود به عنوان کسی که در فضای سیاسی و جنگ‌های داخلی لبنان و سوریه هم قلم زده‌ و آثاری در آن زمینه منتشر کرده‌ام، اذعان می‌کنم که عمده ملت‌های آن منطقه چیز دندان‌گیری از موضوع جنگ ما نمی‌دانند. حال برای چنان جامعه‌ای، نمی‌شود خاطرات یک همسر شهید را از شوهرش برد، ترجمه کرد و چاپ کرد.
درحال حاضر بیش‌تر کتب روایت فتح به این گونه قلم خورده‌اند که خاطره‌هایی تک‌گویی و به زبان یکی از نزدیکان شهداست. به یک جوان نخست باید بشناسانید که جنگ ایران و عراق چه بوده، سپس به سراغ حرف دل و بحث‌های هدف‌دار بروید. در مورد جنگ داخلی سوریه هم باید یک کتاب به زبان فارسی نوشته شود تا جوان‌ها بدانند که آن‌جا چه خبر است؟ امروز سرعت عمل حرف اول را می‌زند؛ آن هم در فضای مجازی و ماهواره. اگر امروز خاطراتی را که بیست‌سال پیش جمع‌آوری و تدوین شده را به چاپ برسانیم، لطف چندانی ندارد. من به رایزن فرهنگی ایران در سوریه گفتم که آن‌قدر در منطقه دارد جنگ روی می‌دهد که برای هر کدام‌اش می‌شود کتاب‌ها نوشت. ما نباید تنها به جنگ خودمان با صدام بچسبیم. دفاع ما در جریان است هم‌چنان. من به او گفتم که چرا ما نباید یک کتاب فارسی راجع به جنگ سوریه داشته باشیم؟!

وی با تاکید بر سرعت عمل در کار چاپ و انتشار آثار گفت:
در کتاب‌فروشی آنتوان خیابان الحمراء بیروت با موضوعی مواجه شدم که یک کتاب به فاصله سه روز پس از انتشار به زبان عبری در اسراییل، در آن‌جا توزیع و به فروش می‌رسد! در همان کتاب‌فروشی که کتاب‌های ایرانی با ترجمه عربی ـ حتی از شهید دستغیب ـ موجود می‌باشد که اصلاً به آن‌ها نگاه هم نمی‌شود چرا چون برای سی‌سال پیش است و یک جامعه‌شناسی و مخاطب‌شناسی بین‌المللی در پس آن‌ها نبوده. فرهنگ مردم لبنان، با مردم سوریه و عراق، زمین تا آسمان فرق می‌کند.

وی در بیان تأثیر آثار روایت فتح در داخل کشور و شناساندن دفاع مقدس به نسل جوان تصریح کرد:
پای‌بندی کتب روایت فتح به اخلاص و پای‌بندی‌اش در بازگویی خاطره‌ها، بسیار برایم مقدس و جالب است. همین که اهل اقتباس خاطره نیست و بدون غل و غش و دخل و تصرف در خاطره‌ها و بهره‌گیری از نثر داستانی، یک خاطره را از زبان یا بازماندگان یک شهید بیان می‌کند، خیلی خوب است؛ یعنی نگاه روشن‌فکری به خاطره‌ها و پرداخت داستانی به زندگی‌نامه شهدا ندارد. به طور نمونه مجموعه کتب «نیمه‌پنهان» که می‌توانند جوانان را معتاد شیوه خود سازد. البته روایت فتح خیلی راه در پیش دارد. روایت فتح به سختی توانسته در این زمینه برای خودش جای پایی باز کند؛ بنابراین نباید گول چاپ‌های مجدد و تیراژ آثار خودش را بخورد. روایت باید خیلی جلو‌تر از این‌ها و چیزی که امروز هست باشد. یک حصاری دور روایت هست که باید آن را بشکند و بیاید بیرون؛ بیاید بین مردم. روایت فتح باید بیش‌تر از سازمان‌شدن و تشکیلاتی برخوردکردن فاصله بگیرد و به میان مردم و جوانان برود. روایت امروز میان جوان‌ها و مردم نیست. روایت متأسفانه یک تشکیلات و سازمان شده و از مردم جدا شده. همان‌طور که سوره مهر برای نفوذ به میان مردم، هزار برنامه و طرح اجرایی دارد و توی مردم می‌پلکد. ولی روایت فتح، مثلاً یک برنامه که می‌خواهد برای شهید آوینی بگیرد، در همان سطح تشکیلات سازمانی و محیط خودش آن را برگزار می‌کند؛ نهایتاً مگر در تالار وزارت کشور! در نتیجه میهمان‌ها و آدم‌های خاصی هم در این برنامه‌ها رفت و آمد خواهند کرد و سخنرانی‌های کلیشه‌ای از آن در خواهد آمد. من اگر باشم، جوان‌ها را دعوت می‌کنم و می‌گویم که مثلاً شما جوانی که به خاطر شهید آوینی این‌جا آمده‌ای، شما که شیفته شخصیت او هستید، شما بیایید صحبت کنید! دیگر بس است حرف‌های تکراری و انقلابی. کتاب‌ها هم با همین نگاه.
روایت فتح باید به جوانان و نوقلم‌ها بیش‌تر بها دهد. نویسنده‌ها هم باید بیش‌تر و متنوع‌تر باشند. این آغوش برای جوان‌ها باید باز شود. در روایت مدتی یک تیپ از افراد روشن‌فکر مسلک آمدند و راهی را تا نیمه رفتند و برگشتند. آن‌ها به خاطرات دفاع‌مقدس با نگاه روشن‌فکری وارد شدند ولی اثر بدی از خود بر جای گذاشتند. ایراد در چه بود؟ در این که مثلاً بالأخره یک روزی یک مخاطب جوان از خودش خواهد پرسید که منبع این خاطرات کجاست و راوی آن کیست؟! اگر یک خاطره عجیب از یک شهید تعریف می‌کنید، باید این را هم گفت که منبع این خاطره کیست؟ انگاری که یک جوان را تشنه سازید، ذر‌ه‌ای آب بهش می‌دهید و دست‌آخر به امان خدا رهایش می‌کنید! با این کار شما نه تنها تشنگی او رفع نخواهد شد، بلکه سردرگم و زده هم خواهد شد. بنابراین به جای دیگری برای رفع تشنگی خود خواهد رفت؛ در صورتی که صفر تا صد این قضیه می‌باید دست شما باشد.
بزرگ‌ترین مشکل بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس این است که مسؤولان آن‌جا روی دوش‌شان درجه دارند! هنگامی که می‌خواهی داخل آن‌جا شوی، احساس می‌کنی که داری توی یک پادگان قدم می‌گذاری! یک نویسنده در حالی می‌تواند وارد شود که کارت شناسایی‌اش را تحویل یک سرباز بدهد! این که نشد فرهنگ. درها را باز کنید، کسی کارتان ندارد، هیچ کسی به دنبال ضربه‌زدن به شما نیست، بلکه اتفاقاً جوان‌ها شیفته هستند و وقتی ببینند که جایی دارد بهشان اجازه ورود می‌دهد، به خودشان و سپس به شما بهاء می‌دهند. .

وی در پایان گفت:
نخستین کتابی که من نوشته‌ام در سال 1370 بود. روزی که به دفتر ادبیات مقاومت حوزه هنری رفتم و به خدمت آقای مرتضی سرهنگی رسیدم، تا من را دید، با این که برای نخستین‌بار با یک‌دیگر برخورد می‌کردیم، کلی تحویل‌ام گرفت، بلند شد و رفت برای‌ام چای ریخت و کاری کرد که تا امروز ازش به نیکی یاد کنم و همه عمر خودم را مدیون آن برخورد وی بدانم! از پیش شیفته بودم که او را ببینم. تا من را آن روز دید، پرسید که عزیزم بفرما! چه کار داری؟ گفتم که آمده‌ام مرتضی سرهنگی را ببینم. دیدم گفت که بشین تا الان بیاید. رفت و چای ریخت. دوباره تا آمدم حرف بزنم، گفت که اول چای‌ات را بخور، خستگی‌ات را در کن، بعد می‌گویم بیاید. حسابی که نشستم و خستگی‌ام در رفت، گفت که خب، سرهنگی خودم هستم، حالا بگو ببینم عزیزم! چه کاری از دست من برای‌ات ساخته است؟!
آیا امروز در روایت فتح از این خبرهاست؟! بزرگ‌ترین ضربه‌ها را منشی‌ها و مسؤول‌دفترها به مدیران ما می‌زنند. باید بسیاری از رویه‌های اداری را در این حرفه دور ریخت. 
http://revayatfath.ir/news.php?id=225

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گروه بین الملل مشرق- 25اسفند (16 مارس) سالگرد شهادت دختر 23 ساله آمریکایی است که برای حمایت از ملت فلسطین توسط سرباز اسرائیلی به کشته شد. راشل کوری پس از حوادث 11 سپتامبر متوجه مسئله اسلام شد و شروع به تحقیق در این باره کرد و سرانجام با گروهی از دوستان خود راهی فلسطین شد. راشل کوری در حالی که تلاش می کرد مانع از تخریب خانه یک خانواده فلسطینی به دست سربازان اسرائیلی شود، توسط راننده بلدوزر ارتش اسرائیل زیر گرفته شد و به شهادت رسید.

به مناسبت سالگرد شهادت راشل کوری، گفت وگویی را با حمید داوودآبادی محقق و پژهش گر دفاع مقدس و جهان اسلام انجام دادیم. وی از اولین افراد در کشور است که درباره راشل کوری کار کرده است.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

* آقای داودآبادی، از نحوه آشنایی تان با راشل کوری برای ما بگویید:
- شاید یک ماه بعد از شهادت راشل کوری بود که بر حسب اتفاق در یکی از سایت های اینترنتی خارج از کشور مطالبی از نامه های معروف راشل کوری به مادرش دیدم و این برای من خیلی جذاب بود. اما مسئله مهمتر برای من این بود که چطور همه رسانه های آمریکایی در این باره سکوت کرده بودند و ما هم همین رویه را پیش گرفته بودیم و در کشور هیچ مطلبی از راشل کوری و اتفاقی که باعث شهادت وی شده بود، به چشم نمی خورد. همین موضوع باعث شد تا در یکی از خبرگزاری های رسمی کشور که در آن زمان مشغول به کار بودم، هر چی مطلب از راشل کوری بود  منشتر کردم و وبلاگی را هم با نام او راه اندازی کردم و هر چه مطلب در رابطه با او بود، در آن قرار دادم. این بود که دلبستگی من به راشل کوری به عنوان یک جوانی که برای مقابله با خوی جنایت و تجاوزگری صهیونیست ها تا پای شهادت رفته بود، شکل گرفت. اقدامی که  ما در جهان اسلام خیلی کم شاهد آن هستیم.

* شما وقتی از راشل حرف می زنید از لفظ شهادت استفاده می کنید، راشل کوری که مسلمان نبود شهید بشود؟
- یک حدیث از حضرت علی (ع) است که می فرماید: "کافر سخاوت مند را به بهشت نزدیک تر می بینم تا مومن بخیل." حالا راشل کوری کافر نبود و اهل کتاب بود. راشل کوری عشق، جوانی و شادی  را فدا کرد برای اینکه جلوی دشمنی جنایتکار را بگیرد.
ارزش کار راشل فقط جلوی یک بلدوزر ایستادن نیست. کاری که او کرد، با ادعا می گویم، کاری بود که شهید فهمیده در خرمشهر انجام داد. درست است که عراقی ها از روی جنازه شهید فهمیده رد شدند و خرمشهر را گرفتند، ولی او تبدیل به الگویی شده که یاد می داد که باید از جان خود گذشت تا جلوی متجاوز را گرفت.

راشل کوری هم می دانست که با کشته شدن و فدا کردن جانش، شاید نتواند جلوی بسیاری از جنایات صهیونیستها را بگیرد ولی از جانش مایه گذاشت. شاید بگوییم راشل کوری که مسیحی است ارتباطی با شهادت و اسلام ندارد، ولی او از آمریکا به فلسطین آمد و جانش را که با ارزش ترین چیز برای هر فرد است، فدای یک سرزمین و آرمان اسلامی کرد که از اهداف امام خمینی بود. عملی که راشل کوری انجام داد عملی کاملا اسلامی بود. یعنی مقابله با دشمن حتی اگر به قیمت جانتان باشد.

* یک صحبت از شهید مطهری در خصوص فلسطین است که می گوید:
"مراجع تقلید بزرگی مثل آیت الله حکیم و دیگران رسما فتوی داده‌‏اند که کسی که در آنجا کشته می‏شود ، اگر نماز هم نخواند، شهید در راه خداست."1
آیا راشل کوری می تواند مصداق این گفته باشد؟
- من می خواهم بالا تر از این را بگویم. تا کسی خدا را نشناسد، با ظلم مبارزه نمی کند. حضرت علی (ع) می فرماید: "دشمن ظالم باشید و یاور مظلوم." حضرت علی (ع) در گفته خود، کشور و دین و مذهب را مطرح نمی کند. هر کس و هر جا که هستید، باید دشمن ظالم و یاور مظلوم بود و این کاری بود که راشل کوری انجام داد.
این که می گویم راشل یک عمل اسلامی انجام داد، ما در تاریخ معاصر کشورهای غربی و مسیحی چنین چیزی را نمی بینیم. همه اش جنایت و تجاوزگیری را می بینم. حتی شما خوی سربازان آریکایی را ببینید. به کشورهای عراق و افغانستان حمله کردند، خوی وحشی گری دارند.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

* برگردیم به کشور خودمان. چقدر در داخل ایران به راشل کوری به عنوان یک شهید مظلوم نهضت جهانی اسلام پرداخته می شود؟ آیا حتی در حد نام گذاری خیابان یا میدان هم به این شهید مظلوم بها داده شده است؟
- ما باید بین فرهنگ و تبلیغات فرق قائل شویم. آمریکایی ها حساب شده راشل کوری را بایکوت کرده اند و ما حساب نشده همین کار را کرده ایم! سالگرد راشل کوری است و ببینید کدامیک از رسانه های ارزشی ما به شهادت او می پردازند.

* انیمیشن راشل کوری را هم که درست می کند با چادر و مغنعه درست می کنند ...
- تنها راشل کوری نیست؛ اگر در جهان اسلام بگردیم امثال راشل زیاد می بینیم. شهید "سلیمان خاطر" بسیار تاثیر گذار بود و یا شهید "خالد اسلامبولی" که با اعدام "انور سادات" خائن، ضربه بزرگی به صهیونیست ها زد. این شهدا، هم در کشور خودشان مظلوم وغریب هستند و هم در کشور ما. آنها در زمان خود درک درستی از الویت های زمان خود داشتند.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

راشل کوری فرزند زمان خود بود. راشل در زمان خود این بصیرت را داشت که دشمن شماره یک جهان، رژیم صهیونیستی است. وی در زمانی این کار را انجام داد که مالیات مردم آمریکا به طور مستقیم به کمک رژیم اشغالگر قدس می رسید.
کار راشل کوری کار کوچکی نبود. بلدوزر کاترپیلار که باعث مرگ راشل کوری شد، یک بلدوزر آمریکاییست. راشل کوری زیر پای مقامات آمریکایی له شد.

* تفاوت جمهوری اسلامی با حکومت هایی مانند مصر و عربستان که به مسائلی مانند راشل کوری نمی پردازند چیست؟ آیا تفاوتی بین ما در این حوزه ها نباید وجود داشته باشد؟
- راشل کوری شاید اسمی از ایران نشنیده باشد، ولی حرکتش تحت تاثیر انقلاب ایران است. این انقلاب اسلامی بود که اسرائیل را غده سرطانی نامید. تنبلی ها و کم کاری هایی که ما گرفتار آن شده ایم باعث شده است که بعضاً تفاوتی با دیگران نداشته باشیم.

* این "ما" که شما میفرمایید مقصود کیست؟
- منظور من جوان های مسلمان ایرانی است. راشل کوری جان خود را فدای حق کرد. حال ما که کشوری بر حق هستیم، چه تلاشی کرده ایم؟ جوانان ما بعد از جنگ چقدر از جان خود برای ترویج فرهنگ ناب محمدی مایع گذاشته اند؟ غربی ها سالها تلاش کرده اند تا توانستند اسلام آمریکایی را ترویج دهند. ما چکار کرده ایم؟
بر فرض که در سالگرد شهادت راشل کوری مراسمی هم گرفتیم و 20 نفر آدم هم جمع شدند, آخرش چی؟ اینها کارهای تبلیغی و مقطعی است. در صورتی که اقدام راشل کوری باید تبدیل به الگو و فرهنگ شود.

* باز هم من دقیقاً متوجه نشدم. این "ما"یی که شما از آن اسم می برید آیا مردم هستند، مسئولین و سازمان های فرهنگی هستند، دقیقاً منظورتان از "ما" چیست؟
- جوابی که من می خواهم بدهم شاید خوشایند برخی نباشد. کار فرهنگی کردن در بسیاری از سازمان های فرهنگی عین شرکت در عملیات در کربلا 5 است. باید جان کند و فداکاری کرد تا بتوانی به یک سازمان برسی و از بودجه بیت المال برای چاپ کتاب برای شهدا یا برگزاری مراسم برای راشل کوری کمک بگیری.
اگر بخواهیم معطل سازمان ها و ارگان ها بشویم، کاری از پیش نمی رود. مردم خودشان باید به فکر باشند. هر انسانی خودش باید وظیفه خودش را بداند. راشل کوری می تواند الگوی خوبی برای ما باشد. راشل کوری به این تشخیص رسید که باید مبارزه کند و حتی در لحظه شهادتش هم بین شهادت و زندگی می توانست انتخاب کند؛ ولی ما چرا به این درک نرسیده ایم؟ برای اینکه همه کار سازمان های ما تبلیغی است نه فرهنگی. در سالگرد انقلاب برای گرامی داشتن انقلاب تنها به نواختن زنگ کلیسا و بوق قطار اکتفا می شود. آخه کدام جوان با بوق قطار انقلابی می شود؟ مشکل ما در ایران این است که جوانان را وارد عرصه های فرهنگی نکرده ایم.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

بعد از جنگ، کشور ما چند حسین فهمیده به خود دیده است؟ افرادی که بتوانند در حوزه های جهانی قد علم کنند و دیده شوند.
راز حسین فهمیده شدن ندیده شدن است. کسی که به دنبال دیده شدن باشد، حسین فهمیده نمی شود. در شهرستان ها به جرات می توانم بگویم که حسین فهمیده های زیادی داریم که اینها کشف نشده اند. برای مثال گروه شهید ابراهیم هادی را یک معلم جوان اداره می کند که عملکرد یک سال او، مساوی است با عملکرد یکسال بسیاری از سازمان های مسئول در این حوزه. شاید بزرگترین نعمتی که خدا می تواند به جوانان ما بدهد این است که از سازمان ها و ارگان های دولتی قطع امید کنند.

* هدف انقلاب ایران یک هدف جهانی است ولی اتفاقی که در کشور در حال افتادن است، این است که اصلاً توجه زیادی به مسائل جهانی نمی شود. این مشکل چه راهکاری دارد؟
- 20 سال پیش بنده به همراه تعدادی از نویسندگان دفاع مقدس خدمت مقام معظم رهبری رسیدیم. کتابی بود با نام "فرمانده من" که این کتاب حدود 60, 70 صفحه هم بیشتر نیست. آقا فرمودند که همین کتاب را بخش هایی را که در آن از کشتن عراقی ها و مطالب این چنین را حذف کنید و بُعد حماسی آن را برجسته کنید تا بتواند کتاب تاثیر جهانی داشته باشد. توصیه دیگری که آقا داشتند این بود که اگر برای مخاطب خارجی اثری را ترجمه می کنید، بدهید به کسی که زبان مادریش آن زبان خارجی است. رهبر انقلاب اینگونه به مسائل جهانی نگاه می کنند آن وقت مسولین ما حتی حاظر نیستند کوچکترین قدمی بردارند.

* بسیاری از کشورهای غربی که در کارهای فرهنگی قوی هستند برای گروه های جوان بستر سازی می کنند تا جوان ها بتوانند ابزار لازم برای تحرک فرهنگی را داشته باشند. چرا این اتفاق در کشورها ما نمی افتد.
- ما نیاز به ایثارگری و فداکاری مسئولین فرهنگی داریم. چه فداکاری؟! در کار فرهنگی دخالت نکنید. شما را به خدا بخشی از کار را هم به جوان ها بسپارید. برای مثال بستری را برای یک گروه جوان آماده می کنند بعد یک آدم 60 ساله را می خواهند بگذارند تا این جوانان را مدیریت کند در صورتی که این جوانان خود از هرکسی بهتر می توانند این گروه ها را مدیریت کنند.
اگر ما زمان جنگ حسن باقری داشتیم، به خاطر این بود که به آن میدان دادیم. بودجه فرهنگی دست آدم های مشخصی است که هر کاری که باید انجام شود دست آنها است. حسن باقری ها در کشور خفه شده اند. کار فرهنگی جمهوری دست یک مشت آقازاده افتاده است. انگار مد شده است که زنان و فرزندان آقایان NGO تشکیل بدهد یا خود را درگیر کارهای فرهنگی کنند بعد بروند پز بدهند که پسر من یا همسر من در کارهای فرهنگی دخیل است. هدف این انسان ها انقلاب اسلامی نیست؛ هدف اینها پز دادن و خودنمایی است.
1 - http://imam-hossein.blogfa.com/post-162.aspx
مشرق نیوز
26/12/1392
[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبای گفت: «آنکه فهمید، آنکه نفهمید» تا پایان نیمه اول دی ماه سال جاری منتشر می شود.
به گزارش حیات، حمید داودآبادی از پژوهشگران و نویسندگان عرصه دفاع مقدس است. خودش معتقد است «یاد یاران» در میان تمام آثار و فعالیت هایش، سکوی پرتاب او بوده. این اثر با تقدیر مقام معظم رهبری مواجه شد و معظم له تقریظی هم بر آن نوشتند.

از دیگر آثار وی می توان به  تفحص (کتاب سال دفاع مقدس)، پاره های پولاد (مقاومت مردم لبنان)، از معراج برگشتگان (رزومه مبارزاتی نویسنده در انقلاب و جنگ، دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی رزمندگان در اوج گیرودار جنگ و ... با بیانی طنز آمیز)، دجله در انتظار عباس (زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی)، پرواز پروانه ها، حماسه ذوالفقار و ... اشاره کرد.

داودآبادی در مصاحبه  با خبرنگار حیات در خصوص تازه ترین اثرش گفت: «آنکه فهمید، آنکه نفهمید» تا پایان نیمه اول دی ماه سال جاری منتشر می شود. این کتاب، مجموعه ای است از خاطرات دفاع مقدس که نشر «یازهرا» آن را منتشر می کند.

تو هنوز در دهه شصت زندگی می کنی
نویسنده «آنکه فهمید، آنکه نفهمید»، در یکی از سال های اخیر برخی همرزمانش را می بیند که در شناخت مسیر دچار اشتباه شده و به بی راهه رفته اند، و تصمیم می گیرد با الهام از آیه 9 سوره زُمر «هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب»، با دیدی انتقادی دست به نگارش این اثر بزند.

به گفته وی یکی از عللی که جرقه نوشتن این کتاب را در ذهن او زد، برخورد عده ای با وی بود که می گفتند: «تو هنوز در دهه شصت زندگی می کنی» و ...

داودآبادی طی این کتاب که حاوی 15 خاطره از دوران دفاع مقدس است، به مقایسه رزمندگانِ به شهادت رسیده و رزمندگانِ باز مانده از غافله شهادت که امروز از مسیر منحرف شدند می پردازد.

این جانباز جنگ تحمیلی که از سوء استفاده برخی رزمندگان سابق جنگ از جایگاهشان گله دارد، معتقد است: از حجب و حیای نسل امروز سوء استفاده شده است و مدام می پرسند نسل امروز برای شهدا چه کرده است؟ غافل از آنکه پرسیده شود، منِ جانباز و رزمنده دوران دفاع مقدس که همرزم شهدا بوده‌ام، برای آنان چه کاری انجام داده‌ام؟
خبرگزاری حیات

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
حمید داودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرگزاری دفاع مقدس اظهار داشت: "آنکه فهمید آنکه نفهمید" مجموعه خاطره‌ای است که با زبانی متفاوت و شیوه‌ای جدید بازگو می‌شود.

داودآبادی افزود: این کتاب نگاه رزمندگان دیروز و امروز را با یکدیگر مقایسه می‌کند، کسانی که به شهادت رسیده و کسانی که به فیض شهادت نائل نشده‌اند، تا مخاطب راحت‌تر قضاوت کند که چه کسی فهمید و چه کسی نفهمید.

وی با انتقاد از بعضی از رزمندگانی که امروز در عرصه‌های مختلف ادعا دارند، گفت: این کتاب تلنگری است به کسانی که دیروز در جبهه‌ها در مقابل دشمن ایستادند، ولی امروز به بیراهه رفته و مسیر خود را نشناختند.

داودآبادی با بیان اینکه آیه 9 سوره زمر" هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب" جرقه انجام این کار را زده است، خاطرنشان کرد: در سال 1360 در دبیرستان عضو انجمن اسلامی بودم که بالای مهر انجمن این آیه حک شده بود، از آن روز تا به حال خیلی به این آیه و موضوع آن فکر کرده‌ام.

نویسنده کتاب "از معراج برگشتگان" تصریح کرد: گاهی این آیه را برای مقایسه مسلمانان و غیرمسلمانان به کار می‌بریم. این در حالی است که چند سال پیش رفقای رزمنده خودم را دیدم که روزی رزمنده بودند، اما امروز راهی که در پیش گرفته‌اند، بیراهه‌ای بیش نیست.

وی بیان کرد: در بعضی از برخوردها عده‌ای به من خرده می‌گیرند که هنوز در دهه شصت مانده‌ای و مانند آن روزها فکر می‌کنی؛ همین موضوع به من تلنگری زد که شروع به نوشتن در این زمینه کنم.

این نویسنده دفاع مقدس گفت: در این کتاب خاطرات در دو بخش و در 120 صفحه، شامل 15 خاطره نوشته شده است.

داودآبادی با بیان اینکه اطرافیان و برخوردهای روزمره در انتخاب موضوعات به من کمک می‌کردند، اظهار داشت: دوستی به نام پیام داشتیم که در آن دوران در خانواده مرفهی زندگی می کرد. پدر او تعریف می‌کرد که هر صبح سهمیه شکر خود را در ظرفی جداگانه و برای دوستان رزمنده خود در جبهه‌ها نگه می‌داشت. در نهایت در جبهه هم شهد نوشین شهادت را نوشید.
وی ادامه داد: در کنار این فرد، خاطرات رزمنده‌ای ذکر شده که امروز، راه درست دیروز را فراموش کرده است.

نویسنده کتاب‌های دفاع مقدس با اشاره به الگو بودن رزمندگان در جامعه امروزی اذعان کرد: حضرت آقا طی سخنانی با اشاره به شخصیت شمر فرمودند که شمر فردی بود که همرزم امام علی(ع) و جانباز محسوب می‌شد و حتی تا مرز شهادت هم پیش رفت، اما در کربلا و در مقابل امام حسین (ع) ایستاد و خیلی‌ها با الگو قرار دادن شمر، پیرو راه او شدند.

جانباز دوران جنگ تحمیلی افزود: با نوشتن کتاب به دنبال بازگو کردن این مطلب در جامعه امروزی هستم که بعضی از رزمندگان، با سوء استفاده از جایگاهی که دارند، مسیر نادرستی را انتخاب کردند و به دنبال آن بسیاری از جوانان امروز با الگو قرار دادن آنها، راه نادرستی را می پیمایند.

داودآبادی با انتقاد از جامعه‌ گذشته گفت: روی در و دیوار شهر می‌نویسیم که نسل امروز برای شهدا چه کرده است، غافل از اینکه من جانباز و رزمنده دوران دفاع مقدس که همرزم شهید بوده‌ام برای شهدا چه کاری انجام داده‌ام.

وی ادامه داد: باید گفته شود که از حجب و حیا نسل امروز سوء استفاده شده است و کتاب آنکه فهمید آنکه نفهمید به رزمندگانی اشاره دارد که امروز ادعایی دارند، که اولین آنها خودم هستم.

نویسنده کتاب "آنکه فهمید آنکه نفهمید" با بیان اینکه کتاب در 15 بخش تنظیم شده است، خاطرنشان کرد: سعی کردم لحنم در کتاب گزنده نباشد، اما من مطمئن هستم کسانی این مطالب را به خود می‌گیرند که امروز راه ناصوابی را در پیش گرفته‌اند، پس برای من اهمیتی ندارد.

داودآبادی تصریح کرد: وقتی مادری که سه شهید تقدیم انقلاب کرد، در پاسخ به سوال خبرنگاری که می‌پرسد خواسته شما چیست؟ می گوید من خواسته‌ای ندارم، من هنوز بدهکار این انقلاب هستم، یعنی اصلاً از نسل امروز طلبکار نیست.
خبرگزاری دفاع مقدس

[ ۱۳٩٢/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

توضیحات سایت دانا درباره مصاحبه با حمید داودآبادی
بعد از گفتگوی خبرنگار دانا با برادر داود ابادی سوتفاهم هایی بوجود آمده بود که با صحبت دوطرفه و روشن شدن موضوع رفع ابهام شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا  امروز خبرنگار فرهنگی سایت دانا طی تماسی تلفنی با آقای حمید داود آبادی اقدام به انجام مصاحبه ای با موضوعیت" انتظارات اهل فرهنگ و ایثار وشهادت از دولت یازدهم" می کند که جناب داود آبادی از انجام مصاحبه امتناع کرده و  طبق آنچه در وبلاگشان نوشته اند می گوید :"بنده سیاست مدار نیستم و قصد مصاحبه ندارم "و "بنده سیاستمدار نیستم و بیشترین انتظارم از خودمان است که باید بیشتر در عرصه فرهنگ کار کنیم."

با این وجود خبرنگار دانا اقدام به انتشار همین گفته های آقای داودابادی به همراه سابقه و خدمات و زحمات اقای داود آبادی در عرصه ایثار و شهادت، البته با " تیتری استنباطی" می کند که گویا تیتر مصاحبه باعث دلخوری و کدورت برادر ارجمند و بسیجی یعنی آقای داود آبادی نموده است.

در پی این سوتفاهم دو طرفه برادر بسیجی داودآبادی اقدام به درج مطلبی اعتراضی در وبلاگ خود نمود که با صحبتهای میان سردبیر سایت دانا با آقای داودآبادی سوتفاهم به کلی برطرف و مصاحبه مذکور حذف شد.

گویا اقای داود ابادی نسبت به جایگاه و مواضع اصولگرایانه سایت دانا آشنایی کافی نداشتند و لذا با اینکار خواستند نسبت به سواستفاده بدخواهان جلوگیری کنند.

سایت شبکه اطلاع رسانی دانا همواره بر مواضع اصولگرایانه ثابت قدم بوده و حفظ حرمت و شان فعالان عرصه فرهنگ به خصوص عرصه دفاع مقدس را بر خود واجب می داند.

محسن زیرک/ سردبیر شبکه اطلاع رسانی دانا
سایت دانا

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ "حمید داودآبادی" حرف های شنیدنی زیاد دارد. با او که هنوز بوی مقدس جنگ می دهد و این در آثار و تالیفاتش نیز متجلی ست، به بهانه بزرگداشتش مفصل گفت وگو کرده ایم و از خاطرات نابش نیز شنیده ایم. و این بخش دوم و پایانی این مصاحبه است.

فارس: از حضورتان در جبهه و خاطراتی که بر شما و دوستان شهیدتان گذشت برایمان تعریف کنید.
- تلاشم برای رفتن به جنگ با توجه به سن کم بی ثمر ماند تا این که سال شصت به جبهۀ سومار رفتم؛ آن زمان چهارده ساله بودم. جبهۀ سومار جبهۀ بسیار سختی بود چون بیشتر منطقه عشایر بودند و راحت به عراق رفت و آمد می کردند. آن جا دو نفر بودیم که اهل تهران بودیم و بقیه چهل، پنجاه نیروی عشایر اهل تسنن بودند. بعدها نیروهای شیعۀ کرمانشاه و همدان به ما اضافه شدند.

فارس: آقای داودآبادی! نوشتن را از چه سالی شروع کردید ؟
- انشای من خیلی خوب بود. سال اول دبیرستان دبیر ادبیاتی به نام آقای مشایخی داشتیم که جذبۀ خاصی داشت. یک بار داشتم سر کلاس انشا می خواندم که به من گفت: "بیا این جا ببینم" با ترس نزدیک رفتم و دفتر را به ایشان دادم. آن را ورق زد و بقیۀ انشاهایم را نگاه کرد و گفت: "تو نویسندۀ خیلی خوبی می شوی، هر کاری داشتی خودم کمکت می کنم." و این بزرگترین جرقه در راه نویسندگی من بود.

فارس: چه راهکارهایی به شما می داد؟
- نوشته هایم را نقد و راهنمایی ام می کرد. ایشان با اینکه دبیر ادبیات بود، درس خود را با آیه یا حدیثی از قرآن شروع می کرد و بعد به موضوعات ادبی می پرداخت. (پسر عموی ایشان مهدی مشایخی نیز از نویسندگان کتاب های اخلاقی برای جوانان و نوجوانان بود.)

فارس: آیا زمانی که در جبهه حضور داشتید مشغول نوشتن بودید؟
- صحبت های استاد باعث شد نویسنده شدن خودم را باور کنم و آروزیم بود نویسنده شوم، چون علاقه مند بودم حوادثی را که برایم پیش می آید بتوانم بنویسم. برای همین اولین چیزی که نوشتم روز دوم اعزام به جبهه سال شصت بود که در سنگر روی یک برگۀ امتحانی عکس شش در چهار خودم را نقاشی کردم و بعد شروع به نوشتن خاطرات اعزام و اتفاقات آن دو روز به شکل مستند برای پدر و مادرم کردم و همیشه این کار را ادامه می دادم. نامه هایی که می نوشتم به نوعی گزارش گونه و تعریف خاطرات بود. دوست داشتم نامه هایم بار معنایی هم داشته باشد. اکثر وقت ها خاطرات را کامل می نوشتم و بعضی جاها مثل والفجر هشت فقط یادداشت برمی داشتم که مثلا فلانی در ساعت فلان شهید شد، بعدها دست مایۀ کتاب "از معراج برگشتگان" شد.

فارس: اولین کتابی که در حوزۀ خاطرات مستند نوشتید چه بود؟
- اولین قدم نویسندگی من سال شصت و شش در روزنامۀ جمهوری اسلامی بود که خاطرۀ کربلای یک را با عنوان "معجزه تکبیر" چاپ کردم. آن موقع مطالبی از "مرتضی سرهنگی" نیز در جمهوری اسلامی چاپ می شد. ایشان برای من اسطوره شده بودند و از قلم او بسیار لذت می بردم و خیلی دوست داشتم ایشان را ببینم. ناگفته نماند سال شصت و پنج به سپاه رفتم البته با این شرط که تا وقتی جنگ هست در سپاه بمانم برای اینکه بیشتر به جنگ خدمت کنم و با پایان جنگ استعفا دادم. بعد از این اداره به آن اداره و از این سازمان به آن سازمان چرخ می زدم که هیچ کدام مرا اقناع نمی کرد و همواره گمشده ای داشتم. تا زمانی که در صنایع موشکی به عنوان یک نیروی عادی مشغول به کار بودم و اصلا وضعیت مالی خوبی نداشتم به طوری که حتی پول برای تهیه کاغذ یا دفتر نداشتم و وضعیت مالی ناجوری بود برای همین پشت اعلامیه های بچه هایی که شهید شده بودند و آن اعلامیه ها باقی مانده بود ریز ریز خاطرات را می نوشتم. در ادامه دفتری خریدم و خاطرات را خیلی ریز ریز در آن نوشتم و به کانکس دفتر ادبیات مقاومت در حوزۀ هنری بردم. آقای سرهنگی آن جا بودند ولی در ابتدا او را نمی شناختم. دفتر مرا گرفت و نگاه کرد. خیلی عجولانه به او گفتم: "آمدم این دفتر را یک نگاهی بیاندازید و نظر بدهید." قصد چاپ و انتشار هم نداشتم. آقای سرهنگی رفت و با یک چایی برگشت که همیشه گفته ام همان چایی مرا پایبند ادبیات مقاومت کرد. به هرحال دفتر را گرفت و تورقی کرد و گفت: "آقای کمره ای باید دفتر را ببیند شما پس فردا بیایید." رفتم و پس فردا آمدم. آقای کمره ای از من پرسید: "چند کلاس سواد داری ؟" گفتم: "سیکل دارم." گفت: "تا به حال کتابی نوشته ای؟" گفتم: "نه!" گفت: "کارت برای چاپ عالی است." و آن مطلب شد کتاب "یاد یاران" که حضرت آقا بعدا یک صفحه در مورد آن تقریظ نوشتند. یک جلسه هم خدمت ایشان رفتم که تاثیر زیادی روی من گذاشت. آقا با لیست افرادی که در جلسه حاضر بودند آمد و جالب اینکه بیست کتابی که نویسندگان آن در جلسه حضور داشته بودند را خوانده بود و با هرکس خیلی مسلط در مورد کتابش صحبت می کرد و این برایم خیلی جالب بود.
به تدریج ارتباطم با آقا بیشتر شد و تاثیر ایشان و آقای کمره ای مشوق من برای نوشتن کتاب "یاد ایام" شد. بعد از پایان کتاب خدمت آقا رسیدم، تاکید زیادی فرمودند که این کتاب رمان شود. آقای کمره ای توصیه اکیدی داشت که در زمینۀ جنگ هیچ چیز را از قلم نینداز مثلا اگر جایی رفتی و عملیات نشد این را بنویس و جای خالی مگذار. با توصیه ها و نظارت کامل ایشان نگارش کتاب حدود شش سال طول کشید. آقای کمره ای اصرا داشتند که باید از بچگی ات شروع کنی. اینکه رزمنده به یک باره به جبهه می رود قبل آن کجا بود؟ یا وقتی از جبهه برمی گردی کجا بودی؟ باید همۀ این مسائل را ذکر کنی تا کسی که این کتاب را می خواند با تو رشد کند نه این که فقط چهار خاطره بخواند و کار تمام شود و همۀ این رهنمودها باعث شد کتاب "از معراج برگشتگان" چاپ نشود.

فارس: زندگی نامه ها دو دسته اند: بیوگرافی و اتوبیوگرافی. از معراج برگشتگان یک اتوبیوگرافی ست، آیا بعد از انقلاب اتوبیوگرافی که نویسندۀ دفاع مقدس از خود و آرمان ها و زندگی و ارزش ها بگوید داشته ایم ؟
- نمی دانم. آن گونه که آقا خواستند نشد! اما سعی کردم یک زندگی نامۀ مستند را به تصویر بکشم.

فارس: جلد کتاب همانند یک کیف جیبی است و کارت جبهۀ شما که نوشته فقط در منطقۀ جنگی معتبر است و عابر بانک شما در قسمت دیگر کیف است. از جلد برایمان بگویید.
- طرح جلد از آقای مجید زارعی است. "از معراج برگشتگان" وصف ماست که سفر من الحق الی الخلق داشته ایم. کیف پول نماد زندگی مادی امروز است و گرفتار روزمرگی شدن و تکرار و اینکه از حق بسوی خود درگیری های خلق آمدیم.


اساتید بزرگوار آقایان: علیرضا کمره ای - هدایت الله بهبودی - مرتضی سرهنگی


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar%20%281%29.jpg

کانکس کوچ دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حیاط سابق حوزه هنری - 1373


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar.jpg
موقعیت شهید آوینی

فارس: کتاب به چاپ چندم رسید؟

- چاپ ششم. اما متاسفانه توزیع و تبلیغ خوبی روی آن انجام نشد! جالب است قسمتی در این کتاب به نام "نامزد خوشگل من" است که آن را در وبلاگ هم گذاشتم. اکثر خبرگزاری ها آن را منتشر کردند یکی از نویسندگان مشهور گفت: "حمید اگر بدانی من چقدر با این خاطره گریه کردم.

فارس:  صداقت سیالی که در این کتاب است خواننده را تا آخر کتاب می کشاند.
- به توصیه آقای کمره ای به هیچ وجه جلوی قلمم را نگرفتم، نوشتم و رفتم. همیشه همین طور است فقط قبل از چاپ غلط های آن را می گیرم ولی چیزی را حذف نمی کنم.

فارس: حتی دیده می شود که به دنبال جای درست فعل و فاعل هم نیستید!
- اصلا! سعی دارم همان طوری که با جوان حرف می زنم بنویسم جوان آن را بیشتر می پسندد. خودم هم از این نوشته بیشتر خوشم می آید. نوشته ای که خواننده با آن راحت باشد.

فارس: کتاب از معراج برگشتگان را فرد دیگری هم تمجید کرد؟
- آقای محمدرضا زائری گفت: "خیلی سعی کردم پسرم را کتاب خوان کنم هر کتابی به او معرفی کردم توجهی نکرد اما کتاب تو را بدون معرفی من شروع به خواندن کرد و یک هفتۀ کامل آن را می خواند و حالا با کتاب تو پدر من را درآورده است. اگر پایم را کج بگذارم فورا رفتار من را با فلان شهید که در کتاب، خاطره اش را خوانده مقایسه می کند."

فارس: آیا از معراج برگشتگان در جایی نقد یا بررسی شده است؟
- نه!

فارس: معرفی شده؟
- نه!

فارس: رونمایی شده؟
- نه!

فارس: چرا؟
- شاید تقدیر این کتاب این گونه بوده است!

فارس: فکر می کنم در بین آثارتان دلبستگی شما به این کتاب بیشتر باشد؟
- بله، چون این کتاب همۀ خودم است. کتاب "پاره های پولاد" یا "تفحص" کارهای تحقیقی اند یا "سید عزیز" یک کتاب ثبت خاطرات است، اما این کتاب صفر تا صد حمید داودآبادی از شلوغ بازی ها تا ترس های جنگ است.

فارس: نترسیدید؟
- از چی؟

فارس: از این که بگویند آقای داودآبادی مثلا فلان جا ترسیده یا ...
- شما شجاعت های من را هم می بینید. من نخواستم از خودم شخصیت اسطوره ای درست کنم. این کتاب را برای بچه ام نوشته ام. نمی توانم به بچه ام دروغ بگویم. خصلتی این کتاب این است که شما با زبان و لحن بچگانه کتاب را شروع می کنید تا به انقلاب و جنگ و بعد آن می رسید و پله به پله با داودآبادیِ کتاب رشد می کنید.

فارس: بعد از کتاب از معراج برگشتگان چه اثر دیگری را منتشر کردید؟
- کتاب "سید عزیز" بود.

فارس: طریقۀ آشنایی خودتان را با "سیدحسن نصرالله" بفرمایید.
- سال شصت و دو برای اعزام به جبهه به پایگاه بسیج رفتیم. روی مقوایی نوشته بود: "برادرانی که خواستار اعزام به سوریه و لبنان هستند به اعزام نیرو مراجعه کنند." بسیار تعجب کردیم. به دفتر اعزام نیرو رفتیم. گفتند: "باید چند ماه سابقۀ جبهه داشته باشی." گفتم: "همین!؟" گفتند: "بله" ثبت نام کردیم و به سوریه و از آن جا به لبنان رفتیم. سیدحسن در آن زمان امام جماعت مسجد امام علی (ع) بعلبک بود. جذابیت خاصی داشت. بچه ها به او "خامنه ای کوچک" می گفتند. سید گاهی به محوطۀ مقر سپاه می آمد و در کلاس درس، تاریخ لبنان می گفت. از آن جا خیلی از سید خوشم آمد. سیدعباس موسوی هم بود اما شخصیت کاریزماتیک سید را نداشت. صحبت با سیدعباس سنگینی خاصی داشت، اما سیدحسن با همه راحت بود، برای همین احساس رفاقتی بین ما و او شکل گرفت.

فارس: چه شد که کتاب تاریخ شفاهی ایشان را نوشتید؟ چرا مثل کتاب "دیدم که جانم می رود" از زبان افراد دیگر، آن را ننوشتید؟
- سال هفتاد و هفت شروع کردیم تاریخ تشکیل حزب الله را مستند کنیم که در جریان آن با خیلی از چهره های حزب الله و غیر حزب الله مثل مرحوم شیخ سعید شعبان، ابوهشام و ... مصاحبه کردیم و بعد به سراغ سید رفتیم. ابتدای کار مسئول دفتر سید گفت که امکان این کار نیست و سید این همه وقت ندارد و حتی ما دوربین را جمع کردیم. تا این که سید را دیدیم، گفت: "حمید چه شده ؟" گفتم: "من حداقل دو سه ساعت از شما وقت می خواهم" گفت: "دو سه ساعت ؟ در این شلوغی ؟" گفتم: "می خواهم تاریخ زندگی ات را جمع کنم." گفت: "من فقط شب ها می توانم وقت بگذارم." که شب ها ساعت دوازده، یک می نشستیم تا این مصاحبه ها را بگیریم.
از سال شصت و دو تا هفتاد و سه سید را ندیده بودم. به قم آمده بود، رفتم و یک سری عکس از او گرفتم.

فارس: شما را می شناخت؟
- نه، ولی وقتی عکسم را نشان دادم شناخت. همان سال هفتاد و سه ما اولین پوستر سید در تهران چاپ کردیم و در پوستر نوشتیم رهبر حزب الله لبنان سیدحسن نصرالله، درحالی که سید دبیر کل بود. برای همین خیلی ها اعتراض کردند چرا این پوستر را زده اید شاید فردا انتخاب نشود. گفتم چه بخواهید و چه نخواهید سید رهبر حزب الله است. بعدها این عکس ها را لبنان هم پخش کردیم. سال هفتاد و چهار پیش سید رفتیم و با ادعا می توانم بگویم اولین نفری بودم که دست سید را بوسیدم و جا خورد وگفت: "این چه کاری است ؟" گفتم: "سید من دست دو نفر را می بوسم، اول آقاست بعد تویی." گفت: "نه، این کارها چیه!؟" روزی که داشتیم مصاحبه می کردیم به مسئول دفترش حاج عباس شمص گفتم: "باید بروید تشکیلات درست کنید و تمام حرفهای سید را ضبط کنید." حتی بسیاری از دست نوشته های سید را جمع آوری کردم و در کتاب آوردم.

فارس: خودشان هم این کتاب را دیده اند؟
- دست نوشت آقا را به لبنان بردم.

فارس: کدام دست نوشته آقا منظورتان است ؟
- کتاب را قبل از چاپ خدمت آقا بردم که این دست نوشته را روی آن نوشت "هر چیزی که مایه ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود خوب و برای من مطلوب است" که آن را به همراه نامه ای که دفتر زده بود بردم و چون نتوانستیم سید را ببینیم به رئیس دفترش دادم تا به ایشان برساند.

فارس: فصلی در آخر کتاب را به نقش مصاحبه در تاریخ شفاهی اختصاص داده اید. دلیل ایجاد این فصل در کتاب سید عزیز چیست؟
- آن مقاله با نگاهی به مصاحبه سیدحسن بود و نگاهی آموزشی داشت.

فارس: می رسیم به کتاب "پاره های پولاد" که تقریبا یک بحث تاریخی از فضای لبنان است.
- سال شصت و دو یک جوان شیعه لبنانی با یک کامیون پر از موادمنفجره به مقر تفنگداران آمریکایی در بیروت وارد شد لنبان درگیری بود و آمریکاییها به دفاع از اسرائیل و فالانژیست ها وارد درگیری شدند که این جوان با انفجار کامیون در مقر دویست و چهل و یک کماندوی آمریکایی را کشت. یک سرباز آمریکایی که نگهبان مقر بود بعدا مصاحبه ای کرد و گفت: "وقتی من آن جوان را دیدم جوانی ریشو بود که می خندید و رفت تا خودش را منفجر کرد." خندۀ این جوان همیشه برای من سوال بود تا سال هفتاد و چهار به هوای این خنده به دنبالش رفتم و روی همۀ شهادت طلب هایی که کار شهادت طلبانه کرده بودند کاری پژوهشی انجام دادم. کاری بسیار دقیق که هم کار کتابخانه ای و هم کار میدانی داشت حتی به خاطر بعضی از نوشته ها تا کمین اسرائیلی و سنگرهای مقاومت و محل بمباران هلی کوپترهای آپاچی پیش رفتم. روحیه کنجکاوی و تجدید خاطرات جنگ مزید بر علت بود. مثلا هلی کوپتر آپاچی یا تانک مرکاوا را باید می دیدم. جاهایی حتی روبروی مرکاوا قرار گرفتم که از مرکاوا می ترسیدم ولی حسم این بود که تا وقتی آن را نبینم نمی توانم بگویم مرکاوا یعنی چی!

برای نوشتن کتاب "تفحص" نزد شهید "مجید پازوکی" در منطقه رفتم. این طور نبود که در تهران بنشینم و کتاب بنویسم. سعی داشتم که این خاطره را در خود منطقه بگیرم. گاهی نزدیک سیم خاردار و معبرها راه می رفتم و حتی سیم خاردار دستم را می برید ولی می خواستم دوباره بفهمم که سیم خاردار یعنی چی. زمان جنگ از مین خیلی می ترسیدم حتی چند دوره که آموزش مین می دادند اصلا نگاه نمی کردم و هنوز هم بلد نیستم آن را خنثی کنم و از مین می ترسیدم! در منطقه تفحص، مجید می گفت: "حمید همین طور راه نیفت، این جا پر از مین است" می گفتم: "می خواهم از مین بترسم" حتی رفتم یک جایی گیر کردم دورتا دورم مین والمری بود دو ساعت نشستم تا مجید آمد و معبر باز کرد و من را بیرون آورد. این حس را در لبنان هم داشتم. می خواستم قبل از نوشتن همه چیز را لمس کنم. بمباران، خطر، درگیری و هر چه هست تا به سید گفتم که می خواهم چنین کتابی را کار کنم گفت: "تو برو فارسی اش را کار بکن ما عربی اش را این جا چاپ می کنیم." و همین شد. جالب این که اگر در اینترنت ساعت ها بگردید حتی یکی از افراد و عملیات های شهادت طلبانه که لیست کرده ام را پیدا نمی کنید مگر کتاب عربی "القصه الکامل استشهادیین فی لبنان" یا سخنرانی های خود سید در سالگرد شهدا که از این کتاب بود. حتی در بعضی موارد که از کتاب و عملیات ها با سید صحبت می کردم گفت: "حمید! من این چیزها را نمی دانم تو از کجا این مطالب را آوردی!؟"

فارس: کتاب "کمین جولای 82" نیز اثر قابل توجهی است، اما خیلی افراد شاید با مشاهدۀ کتاب جمع آوری مطالب را با وجود اینترنت و وسایل ارتباطی کار راحتی بدانند ولی می دانیم که جمع آوری این کتاب کار بسیار سخت و طاقت فرسایی است از سختی های این کتاب برایمان بگویید.
- حرف شما درست است اما خصلت من این است که بیشتر از کار کتابخانه ای، کار میدانی انجام می دهم. من از سال هفتاد و چهار به بعد به لبنان رفت و آمد می کردم و حدود شش میلیون تومان هزینه کردم و نتیجۀ آن دو کتاب "پاره های پولاد" و "کمین جولای 82" شد ولی کل حق التالیف این دو کتاب دو و نیم میلیون تومان بود که سال هشتاد و یک به من داده شد. اما لذتی که می بردم درونی بود؛ چرا که مصاحبه با افراد، رفتن به عمق حوادث، دیدن محل حادثه با فشارهای امنیتی که در آن مناطق حکمفرما بود همه و همه مرا اقناع می کرد. در مورد چهار دیپلمات فشارها بیشتر بود و آن زمان نمی شد هر چیزی را منتشر کرد. خیلی از مطالب را در قالب گزارش و مقاله بدون اسم یا با اسم مستعار در مطبوعات منتشر می کردم.

فارس: چرا با اسم مستعار؟
- برای این که حساسیت درست نشود. مثلا در نشریه فرهنگ آفرینش، صفحه ای با عنوان "از معراج برگشتگان" داشتم و چون خودم مسئول صفحه بودم، نمی خواستم هر بار یک مقاله یا گزارش به نام حمید داودآبادی بخورد و برای مخاطب تکراری می شود. یا بعضی از خاطرات افرادی بود که نمی خواستند نامشان منتشر شود. همۀ مصاحبه ها و کتاب و روزنامه های عربی که در لبنان بود را با وجود شرایط مالی سخت جمع آوری کردم و این کار را درمورد اخبار روزنامه های ایران نیز ادامه دادم و مجموع آن را بر یک روال خاص تنظیم کردم برای همین هیچ نتیجه گیری در پایان کتاب انجام ندادم و نتیجه گیری را در مورد چهار دیپلمات به عهدۀ خود مخاطب گذاشتم. حدود سی و یک سال از آن جریان می گذرد و در این مدت هیچ کتابی در رابطه با آن چهار دیپلمات منتشر نشده است.

فارس:  تا به حال دیده اید که کتاب کمین جولای 82" مورد استفاده قرار گرفته باشد و برای خودتان جالب باشد؟
- انتشار کتاب موجی را به پا کرد و حساسیت های زیادی برانگیخت. وزارت خارجه دوران آقای خاتمی جلسه گذاشته بودند و در آن نتیجه گرفتند که این کتاب نباید چاپ می شد! اولا به این دلیل که در این کتاب لو داده شده حاج احمد متوسلیان سپاهی بوده است. گفتم: "ای بابا! شما کنگره سرداران برای حاج احمد گرفتید بعد پوستر چاپ می کنید و زیر آن می زنید دیپلمات!؟" این حرف خنده دار بود. اتفاقا چند کتاب از آمریکا یکی برای من فرستاد که در آن زندگی کامل حاج احمد و اینکه چرا به لبنان رفت نوشته شده بود. ولی خود ما نباید آن را چاپ کنیم! به هر حال جلوی چاپ دوم کتاب گرفته شد.

فارس: چرا؟
- نمی دانم. ولی دنبالش هستم تا ناشری را برای چاپ کتاب پیدا کنم. چون تمام منابع کتاب از منابع آشکار است و منبع سری در آن نیست. خلاصه کتاب خیلی سرو صدا به پا کرد و خیلی ها دنبال آن را گرفتند که سرنوشت این چهار نفر چه شد. خانواده های آنها پیگیری کردند و کمیتۀ ویژه در دولت و مجلس تشکیل شد؛ جالب بود خانواده کاظم اخوان تعریف می کردند وقتی برای پیگیری به کمیسیون امنیت مجلس رفته بودند، تمام افراد حاضر در آن جا مثل نماینده وزارت اطلاعات و مجلس و سپاه همگی کتاب کمین جولای در دست شان بود و بحث هایی که می کردند با اتکا به مطالب این کتاب بود.

فارس: آقای داودآبادی! آیا تا به حال به خاطر کارهایی که در حوزه ادبیات دفاع مقدس و انقلاب انجام داده اید کسی یا ارگانی از شما تقدیر کرده است ؟
- برای "پاره های پولاد" دوستان فرهنگ سرای پایداری لطف کردند و به عنوان کتاب انقلاب از آن تقدیری به عمل آوردند. "کمین جولای 82" را باشگاه خبرنگاران و خانواده گروگان ها تجلیل کردند. "تفحص" هم در جشنواره دفاع مقدس رتبه آورد ولی به آن صورت که تقدیر خاصی شود نه! اما چیزی که برای من در "کمین جولای" ارزش داشت خانوادۀ چهار دیپلمات بود چون سعی کردم به عنوان یک بچه مسلمان کمکی به یافتن سرنوشت آنها بکنم و غیر از سختی برایم چیزی نداشت، سختی ای که شیرین بود.

فارس: "تفحص" با روایت ساده ای از جنگ آغاز می شود و ادامه می یابد. چه لزومی داشت کتاب تفحص را بنویسید.
- این کتاب را نیز به توصیۀ آقای کمره ای نوشتم. سال هفتاد و پنج هفتاد و شش بود که آوردن این شهدا اوج گرفت و در ذهن جوانان این سوال ایجاد شده بود "چگونه اینها جا مانده اند که الان می آورند؟" یا خیلی از شایعات و حرف های نامربوط مثلا "از کجا معلوم که این ها شهدای ما هستند؟" همین ها باعث شد به دنبال جواب این سئوال ها بروم.

فارس: در این کتاب مطالب دیگران زیاد است و حتی شعرهای شاعران در آن موجود است، چه لزومی داشت که این مطالب در این کتاب بیاید؟
- وقتی مصاحبه ها را انجام دادم و خاطرات را جمع آوری کردم، آقای کمره ای به عنوان استاد راهنمای من تاکید کرد همۀ مطالب راجع به تفحص جمع شود و به صورت یک جُنگ درآید. شعر، مقاله، خاطره و هرچه که هست را جمع کن تا هرکس هر چه در مورد تفحص می خواهد، در آن پیدا کند. هر چند خودم زیاد با بخشی از آن موافق نبودم.

فارس: پس برای همین است که کتاب جدید حجمش نصف شده است؟
- برای چاپ جدید ناشر آمد و گفتم: هر کاری می خواهید انجام دهید مشکلی نیست.

فارس: فصلی از زندگی شما در کارهای مطبوعاتی گذشت از تکاپوهای مطبوعاتی خودتان ما را آگاه کنید.
- بله، سال شصت و پنج مقاله ای اجتماعی – فرهنگی برای روزنامۀ کیهان نوشتم. خاطرات و مقالات جنگ که برای روزنامۀ جمهوری اسلامی می نوشتم و بعدا از آن نشریۀ شلمچۀ آقای ده نمکی بود که مطالب مختلفی را در آن منتشر می کردم. مثلا مقالۀ معروفی بود که: "آقای خاتمی ما را از لیست شهدا خط بزنید." چون خاتمی گفته بود: "شهید بزرگ آبراهام لینکلن!" و مقالات سیاسی دیگر که آنها را بدون اسم می زدم. سال هفتاد و هفت دیدیم جای یک نشریۀ دفاع مقدس خالی است و نشریۀ فکه را راه اندازی کردیم. البته موسسه فرهنگی جنات فکه بود که مجلۀ فکه یکی از محصولات آن بود.

فارس: ابوالفضل سپهر هم با شما همکاری می کرد؟
- بله، سپهر را شخصی به آقای ده نمکی برای کارهای مطبوعاتی معرفی کرده بود که سپهر آمد و شعر "اتل متل" اولیه اش را خواند و من خیلی خوشم آمد. مجلۀ فکه راه اندازی شد گفتم: "سپهر! بیا اینجا، فقط به یک شرط و این که باید پنج شعر برای پنج شمارۀ اول نشریه بگویی، چون می خواهم هر شماره یک اتل متل داشته باشد" گفت: "مادۀ خام می خواهم" که می نشستیم من خاطرات کربلای پنج را تعریف می کردم و خدابیامرز سپهر گریه می کرد و روز بعد شعرش را برایم می آورد و آن جا بود که شعرها گل کرد. بعدها که اینترنت آمد، ما را هم آلوده کرد و سایت ساجد که آقای باقر زاده مسئول آن بود را راه اندازی کردیم.

فارس: اولین بار شما را به همراه آقای ده نمکی خانۀ آقای "محمود گلابدره ای" دیدم. با آقای گلابدره ای دوست بودید؟
- یکی از چیزهایی که من خیلی به آن مدیونم کتاب "لحظه های انقلاب" است. کتابی عظیم و بزرگ که به توصیۀ آقای کمره ای آن را خواندم. آقای کمره ای از آقای گلابدره ای خیلی تعریف می کرد تا این که ایشان به ایران آمد و در جلسۀ هتل لاله که نویسندگان و هنرمندان جنگ حضور داشتند سر یک میز نشستیم. مرحوم ملاقلی پور، مرحوم گلابدره ای، آقای کمره ای، آقای بهبودی و آقای سرهنگی دور هم نشسته بودیم که از آقای گلابدره ای خیلی خوشم آمد. تا اکران اخراجی ها در سینما فلسطین که خیلی شلوغ بود و خیلی ها اصرار داشتند داخل بروند از آن جمله پیرمردی بود که او را نشناختم آمد و گفت: "جوون، اگه بلیط داری یک دونه هم به ما بده." گفتم: "باشه، من می فرستم بری تو." گفت: "من را سر کار نذاری، خیلی ها قول دادند و انجام ندادند." گفتم: "من اگر خودم هم نروم، شما را می فرستم." اتفاقا همین کار را کردم. خیلی خوشش آمد و بعدها در روزنامۀ "بانی فیلم" نوشته بود که یک جوانی خودش نرفت و من را فرستاد. آخرین بار هم در نمایشگاه مطبوعات بود که او را دیدم. از کسانی بود که همواره غبطه می خورم چرا اینها را کشف نمی کنند. شاید به قول آقای کمره ای "لازمۀ حق مظلومیتش است." وقتی می بینی یکی مثل آقای گلابدره ای گمنام می ماند و جلوی دانشگاه پر می شود از فلان رمان که جز سیری کاذب خاصیت دیگری ندارد.

فارس: رفاقت تان با آقای ده نمکی از کجا شروع شد؟
- فروردین هزارسیصدوشصت و چهار، گردان حضرت حمزۀ لشکر حضرت رسول در اردوگاه سد دز، اولین باری بود که با او آشنا شدم.

فارس: در کارهای سینمایی آقای ده نمکی به ایشان مشورت می دهید؟
- به عنوان مشاور نه، مشاوره ها رفاقتی است.

فارس: نظر آقای ده نمکی در مورد کارهای شما چگونه است؟
- کتاب "از معراج برگشتگان" دو بخش عجیب دارد یک بخش را در "دیدم که جانم می رود" آورده ام و دیگری بخش "بازار داغ شهادت" راجع به کربلای پنج است که با آقای ده نمکی در کربلای پنج بودیم. یک روز صبح زود مسعود زنگ زد و با بغض و گریه گفت: "آقا جان! تو کی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "برای چی ؟" گفت: "تو اصلا فیلم جلوی من گذاشتی. اصلا کی وقت کردی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "مگه چی شده ؟" گفت: "دو سه روزه که من فقط گریه می کنم. انگار که دیوار صحنۀ فیلم کربلای پنج شده جلوی من." و از شدت گریه تلفن را قطع کرد و دیگر جواب نداد. شب که به او زنگ زدم گفت: "این نوشته منو داغون کرد. این دو سه روز نفسم را گرفت" خیلی برای خودم جالب بود. اتفاق قرارمان هست حالا که مسعود ده نمکی شدی و هرچه بسازی مردم دنبال خواهند کرد، جا دارد کربلای پنج را بسازی و آروزی من در دنیا این است. قولش را داده ان شاءالله خدا توفیق دهد و بتواند آن را بسازد.

فارس: من چند تا اسم را می گویم شما راجع به این عزیزان چند کلمه بفرمایید:
محمد رضا زائری
- روحانی جوان و خوش مشرب

محمود گلابدره ای
- با این که زیاد با او رفیق نبوده ام، ولی احساس می کنم هنوز زنده است.

شهید مصطفی کاظم زاده
- هیچ چیزی نمی توانم بگویم؛ بگذریم.

دفتر ادبیات و مقاومت
- اولین مدرسه من برای نوشتن کتاب های جنگ.

هدایت الله بهبودی
- استاد سخت گیری که ای کاش بیشتر بخندد!

علی رضا کمره ای
- همه چیزم را اول مدیون خدا و پدر و مادر و بعد مصطفی و بعد آقای کمره ای هستم.

مرتضی سرهنگی
- استاد، استاد، استاد. برای همه کارهایم از آقای کمره ای و آقای سرهنگی اجازه می گیرم. یک بار آقای سرهنگی حرفی زد که احساس غرور شیرینی کردم. وقتی کتاب "کمین جولای 82" را خدمت ایشان بردم، کتاب را دستش گرفت و گفت: "حیف! حیف! حیف! حیف از اینکه چرا داودآبادی هنوز خودش باید آستین بالا بزند و به میدان برود. تو الان باید یک تیمی داشته باشی که ده پانزده نفر بروند و کار بکنند و تو فقط خط بدهی." گفتم: "استاد، شما هم خودتان همیشه آستین هایتان بالاست که!؟"

نشریه فکه
- دوره ای که حرف های تنهایی خودمان را برای جوانان می زدیم.

نشریۀ جبهه
- نشریۀ پر شرّ و شلوغ
خبرگزاری فارس
[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آنقدر کم سن و سال بودم که نمی‌توانستم اسلحه بدست بگیرم

انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می‌شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می‌افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد، چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می‌گرفت.
خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ دوشنبه سی ام اردیبهشت عصرانه این ماه فارس به نویسنده و پژوهشگر کوشای دفاع مقدس و انقلاب اسلامی آقای حمید داودآبادی اختصاص دارد. به همین بهانه با او گفتگوی مفصلی انجام داده ایم تا مخاطبان آثار وی، داودآبادی را بیشتر بشناسند. روایت شیرین این استاد خاطره گویی از دوران نوجوانی و جوانی و امروزش، شنیدن دارد:
 
فارس: آقای داودآبادی! خودتان را معرفی کنید؟
- حمید داودآبادی هستم. بیست و پنج مهر هزاروسیصد و چهل وچهار در بیمارستان مادر، چهارراه مولوی (شهید اکبرزاده) به دنیا آمدم. پدر و مادرم اراکی هستند. در محله تهران نو زندگی می کردیم. از کودکی کنجکاوی خاصی داشتم. چیزی را به راحتی قبول نمی کردم و اصرار داشتم خودم آن موضوع و مطلب را ببینیم تا کنجکاوی ام برطرف شود. البته اصلیت ما به داودآباد اراک برمی گردد که شلوغ بازی در خونشان است.

فارس: داودآباد دقیقا کجاست؟
- داودآباد فراهان از توابع اراک که حدود چهل و پنج، پنجاه سال پیش در یک درگیری داخلی ده، پانزده نفر با شلیک تیربار کشته شده بودند. اتفاقا چند سال پیش که به آن جا رفته بودیم هنوز آثار درگیری و تیرهای شلیک شده مشهود بود. زمان انقلاب هم اکثر راهپیمایی ها و اعتراضات اراک را داودآبادی ها رقم می زدند و به واسطۀ مسلح بودن و تند بودن شان، نظام مجبور بود با آنها کنار بیاید. این روحیۀ تند و کنجکاو از قدیم در وجود من هم بوده است. از طرف دیگر بعضی می پرسند که چگونه این همه خاطره را در ذهن داری؟ این خاطرات در ذهن من حک شده و مانده و همه به شکل تصویر بازیابی می شود. مثلا یادم هست مدرسه بودیم که صدای تیراندازی و انفجار محله را پر کرد. دویدیم به انتهای محلۀ فرح آباد رفتیم، آن جا خانه تیمی "حمید اشرف" از چریکهای فدایی بود که ساواک به آن جا حمله کرده بود. بین شلیک و انفجار تا جایی که توانستیم جلو رفتیم تا آن جا که اجازۀ جلو رفتن بیشتر را به ما ندادند. بعد از پایان درگیری وارد محل حادثه شدیم و شاهد آثار درگیری بودیم. هنوز هم بعد از گذشت چهل سال با وجود بازسازی آن خانه، جای گلوله ها بر در و دیوار محل هست.
بعد آن کنجکاوی ام بالا گرفت. مثلا دائم از پدر می پرسیدم خرابکارها چه کسانی هستند؟ یا خاطره گویی پدر از پانزده خرداد خیلی مرا تحریک می کرد. این گونه نبود که مثل داستان از کنار آنها بگذرم، دوست داشتم بیشتر بدانم. سال پنجاه و پنج - پنجاه و شش دائم در مورد امام خمینی (ره) می پرسیدم که مادرم رفت و رسالۀ امام را که بین رختخواب ها پنهان کرده بود آورد. آن جا بود که رسالۀ امام را برای اولین بار دیدم. شاید اولین جرقه هایی که در ذهن من به عنوان یک فرد انقلاب خورد، از همان جا بود. این نبود که از روی جوّ یا هوس باشد و با شروع انقلاب این روحیه اوج گرفت.

فارس: پس دوران کودکی شما با روحیۀ کنجکاوی قوی شروع شد تا سال های اوج انقلاب که یازده ساله بودید. از آن دوران بیشتر برایمان بگویید.

- کتاب هایی که می خواندم از انجمن اسلامی کارخانه سیمان دورود و موسسه "راه حق" بود و در کنار آن کتاب "قصه های خوب برای بچه های خوب" هم می خواندم، اما کتاب "اسلام شناسی" مرحوم "رضا اصفهانی" برایم خیلی قشنگ بود.

فارس: رضا اصفهانی اولین نمایندۀ مردم ورامین در مجلس شورای اسلامی است که کتاب های قابل فهم برای نوجوانان می‌نوشت کدام کتاب شان را می خواندید؟

- اسلام برای همه که کتاب بسیار زیبایی بود.

فارس: چه زمانی با کتاب های او آشنا شدید؟
- پنجاه و هفت یا هشت بود.

فارس: دوران مدرسه را کجا گذراندید؟
- همان محلۀ تهران نو. تا ابتدای کلاس سوم را در مدرسۀ دولتی فروغ جاوید خواندم. اما مادرم به حساب اینکه هوش و استعداد خوبی دارم مرا به مدرسۀ ملی گلپا برد. کلاس سوم و چهارم و پنجم را آن جا خواندم. مدرسه ای خصوصی که موسس آن آقای حسینی بود. خودش مدیر، خانمش ناظم و بچه هایش هم در آن جا درس می خواندند. ولی وضعیت تربیتی بسیار وحشتناکی داشت. بچه ها را خیلی شدید تنبیه می کردند و معلم ها از الفاظ رکیکی استفاده می کردند. مثلا آقای حسینی چند خط کش روی هم می گذاشت و بچه ها را می زد یا معلم دینی آن جا، خانم بی حجابی بود که خودکار لای انگشت بچه ها می گذاشت و اشک آنها را در می آورد. بعد از گذشت سال ها هنوز هم وضعیت تربیتی آن جا برایم غیرقابل هضم است.
بعد از پایان کلاس پنجم، مادرم مرا به مدرسه خصوصی "نخست" برد. آن دوران همزمان با اوج گیری انقلاب بود. معروف شده بود آقای نخست ساواکی است و بود. چرا که شعارها و دست نوشته ها را جمع می کرد و تهدید می نمود آنها را به ساواک خواهد داد. چند باری هم نیروهای شهربانی و ارتش برای ایجاد رعب و وحشت جلوی مدرسه جمع شدند !

فارس: تظاهرات های داخل مدرسه با برنامه ریزی انجام می شد؟
- نه، این گونه نبود. سر صف یکی شعار می داد و بقیه او را همراهی می کردند. ببینید انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده، پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می گرفت. مدرسه نیز پشتوانۀ عمومی داشت. با اینکه محلۀ فرح آباد به دستور فرح ساخته شده و به کوی گارد جاویدان معرف بود و آدم های فرهنگی و هنرپیشگان زیادی در آن سکونت داشتند، باز هم این جریانات حمایت می شد.

فارس: از دست گاردی ها هم فرار می کردید؟
- بله، در بازار تهران درگیری شده بود و چند نفری هم شهید شده بودند. با چند تن از دوستان هم سن و سال از جلوی مسجد با شعار دادن به راه افتادیم. جمعیت بیشتر و بیشتر شد تا گاردی ها با چند کامیون و چند جیپ به محل ریختند. یک جیپ دنبال ما کرد. هفت هشت تایی به یک کوچه فرار کردیم که بن بست بود. همگی به یک خانه که در آن باز بود ریختیم و در را بستیم. از شانس بد ما صاحب خانه زنی شاه دوست بود که شروع به داد زدن و فحش و بد و بیراه گفتن کرد. همزمان جیپ به داخل کوچه آمد و آنتن آن از بالای دیوار دیده می شد. از ترس خشک مان زده بود. زن رفت تا در را باز کند. یکی از ما که از بقیه بزرگتر بود پرید و یقۀ زن را گرفت او را تهدید کرد. زن ساکت شد. گاردی ها فریاد می زدند و فحش و بد و بیراه می گفتند، دیدند که خبری نشد رفتند و ما هم از خانه بیرون زدیم.
یک بار هم سر ایستگاه پل تهران نو یک روز قبل از پیروزی انقلاب داشتیم خیابان را می بستیم که گاردی ها دنبال مان کردند به سمت یک تعمیرگاه فرار کردیم. از شانس خوب ما پیرمرد صاحب تعمیرگاه در را قفل کرد و با وجود فریادهای ماموران برای تحویل دادنمان، با باز کردن در پشتی ما را فراری داد.

فارس: دوازده بهمن پنجاه و هفت کجا بودید؟
- به نرده های پارک دانشجو آویزان شده بودم و تنها موفق شدم ماشین حضرت امام را در بین جمعیت ببینم. ابتدا می خواستم به فرودگاه بروم ولی به حدی شلوغ بود که فقط توانستم با زرنگی خودم را به چهاراه ولیعصر برسانم. ماشین آمد و بعد از عبور از چهارراه به سمت بهشت زهرا حرکت کرد.

فارس: در درگیری های مسلحانه هم حضور داشتید؟
- از آن جایی که بچۀ شر و شوری بودم در یکی از آپارتمان ها کوکتل مولوتوف درست می کردیم. روز بیست و دو بهمن مینی تانک ها به خیابان دماوند ریختند که درگیری شروع شد و ما هم در دست و پاها می پلکیدیم. در گیری پادگان نیروی هوایی هم اولین نفری که از آن با اسلحه خارج شد را دیدیم که اول فکر کردیم گاردی است اما بعد متوجه موضوع شدیم. بالای موسسه کیهان سنگر بندی شد که با توجه به بالا گرفتن درگیری از ما خواسته شد پایین برویم. بعد از آن شنیدیم که کلانتری نارمک را دارند می گیرند. پیاده به آن جا رفتیم و به حدی نزدیک شدیم که یکی دوبار نزدیک بود تیر بخوریم.

فارس: خودتان اسلحه دست تان گرفتید؟
- نه، آن موقع خیلی کوچک بودیم.

فارس: پدر مانع رفتن شما نمی شد؟
- نه، ما خانوادگی به راهپیمایی می رفتیم. روز بیست و دو بهمن سر چهارراه سی متری درگیری بالا گرفت همان شب برای عبور از عرض خیابان و رفتن به خانه ساعت ها منتظر ماندم و عاقبت با ترس و لرز و با استفاده از تاریکی شب به سختی عبور کردم چون گاردی ها تیربار کار گذاشته بودند و هر کس که از خیابان عبور می کرد شلیک می کردند.

فارس: دوران دبیرستان چگونه گذشت؟
- دبیرستان به قضایای سیاسی بعد از انقلاب گره خورد. سال های پنجاه و نه، شصت و گروهکها و منافقین و ...

فارس: در مورد درگیری ها با گروهک ها و منافقین برایمان بگویید.
- درگیری از دوران راهنمایی شروع شد. مدرسه مختلط بود و بیشتر دختران مدرسه یا چپی بودند یا مجاهدین خلق! عکس "چه گوارا" می زدند و ... یک بار سر در مدرسه را پارچه ای بزرگ با آرم مجاهدین خلق زدند که با یکی از دوستان به بهانۀ دستشویی از کلاس بیرون آمدیم و آن را پاره کردیم و به سطل آشغال انداختیم. سرو صدای زیادی به پا کرد. نشریه هایی مثل چلنگر و آهنگر و مجموعه های فکاهی ضدانقلاب را می آوردند و می فروختند که همیشه با آنها درگیر بودیم و در مجموع عملا کلاس وجود نداشت و همواره بحث سیاسی در کلاس داغ بود !
یک دختر مارکسیست که در کلاس از بقیه بزرگتر بود بلند شد و گفت: "این چه مسخره بازی است که به نام اسلام محرم و نامحرم و این حرف ها باشد !" من هم بلافاصله بلند شدم و گفتم: "خانم اجازه ! خانم اکبری راست می گوید می خواهم امشب ایشان را به خانه ببرم !" جیغ دختر درآمد و من با عتاب گفتم: "این حرفی است که خودت می زنی" خلاصه دعوا و مرافعه بود. این بحث ها در دبیرستان شدیدتر بود.
فرماندهی مجاهدین شرق تهران در دبیرستان آیت الله طالقانی بود. از امام حسین به سمت تهران نو و تهران پارس پخش اعلامیه و نشریه و میلیشیا و سازماندهی با فردی به نام حاجی و معاونش به نام محمدی بود که سال چهارمی بودند. آن جا درگیری خیلی علنی تر بود. حتی مدیر مدرسه هم به آنها متمایل بود و گاهی اعتراض به کارهای آنها در مدرسه به درگیری فیزیکی هم منجر می شد. حتی در چادر وحدت که جلوی دانشگاه تهران بود نیز آنها را می دیدیم و درگیری لفظی ادامه داشت.

فارس: در مورد چادر وحدت بیشتر برایمان توضیح دهید.
- از فروردین پنجاه و هشت دانشگاه تهران، پاتوق فعالیت های سیاسی شده بود و با درگیری های کردستان بحث ها شدید تر شده بود. من از این جمع بسیار خوشنود بودم چرا که کسی پیدا شده بود جواب منافقین را بدهد. حتی اولین کتابی که در رد منافقین نوشته شده آن جا بود.

فارس: چه کسی آن کتاب را نوشته بود؟
- سید احمد هاشمی نژاد که در رد مجاهدین خلق نوشته شده بود.

فارس: پس در، میتینگ های سیاسی شرکت داشتید؟
- بله، به عنوان بچه حزب اللهی حضور داشتیم.

فارس: با افرادی مثل شهید دیالمه و امثالهم ارتباط داشتید؟
- در چادر وحدت فردی را به اسم "بیوک میرزاپور" داشتیم که سپاهی بود و اکثر خط فکرهای ما از او سرچشمه می گرفت و در خرمشهر شهید شد. آن زمان گروهک ها و جریان ها هر کدام دفتر و دستکی برای خود داشتند اما چون بچه حزب اللهی چیزی نداشتند پاتوق شان چادر وحدت بود که چند بار آن را آتش زدند. یک بار اول اردیبهشت پنجاه و نه، روز انقلاب فرهنگی که فدایی ها آن را آتش زدند و یک بار هم چهارده اسفند پنجاه و نه که اکثر چریک هایی با سابقۀ ده، پانزده ساله بودند اما بزرگترین ما بیست و دو ساله بود.
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داود‌آبادی در گفتگو با «نسیم»: حماسه آفرینی‌های هشت سال دفاع مقدس مختص بسیجی‌های بی‌ادعاست نه 'ژنرال‌ها'/ شأن فرماندهان بی‌آلایش بسیجی را با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی پایین نیاوریم
این نویسنده و فعال فرهنگی با بیان این مطلب به « نسیم» گفت:
- متاسفانه برخی‌ها با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی چون "ژنرال"،‌ ابعاد داوطلبانه و ولایتی فرماندهان بسیجی هشت سال دفاع مقدس را زیر سوال می‌برند؛ زیرا تمامی فرماندهان بسیجی جنگ تحمیلی با اذن امام (ره) و در راه خدا به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافتند.
اگر تصور کنیم به کارگیری واژه‌هایی چون "ژنرال" در ادبیات دفاع مقدس نوعی خلاقیت به‌شمار می‌رود، ‌به جرات می‌توان گفت خلاقیتی که به ارزش‌های ایران اسلامی خدشه وارد می‌کند، هیچ ارزش و جایگاهی در فرهنگ دفاع مقدس ندارد.
خبرگزاری نسیم

[ ۱۳٩۱/٧/٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرنامه دانشجویان ایران: حمید داودآبادی، یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس، در شانزده سالگی به جبهه رفته است که ماجرای خواندنی آن را می‌توانید در کتاب «از معراج برگشتگان» وی بخوانید.
داودآبادی 50 ماه سابقه مناطق عملیاتی بعد از پایان جنگ شروع به نوشتن خاطرات و کتاب‌هایی درباره دفاع مقدس و البته مقاومت لبنان نموده است که تعداد آنها به 15 جلد رسیده است.
معروفترین این کتابها در حوزه دفاع مقدس، همان خاطرات خودش است و در حوزه مقاومت لبنان هم کتاب تحسین شده «پاره‌های پولاد» به چشم می‌خورد.

 

متن مصاحبه حمید داودآبادی با هفته نامه 9دی به شرح ذیل است:
 * آقای داودآبادی در ابتدا به عنوان یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس بفرمایید ارزیابی شما از کتاب هایی که تا به امروز در این حوزه کار شده است، چیست؟
- بسیاری از افراد در این زمینه ما را با کشورهایی همچون روسیه، فرانسه، آلمان و یا دیگر کشورهای دارای تاریخ جنگ، مقایسه می کنند. هرچند خود من این نوع مقایسه را قبول ندارم ولی به نظر من در کشور ما در مجموع وضعیت خوب بوده است. یکی از خصوصیات ممتاز ما در این حوزه این است که نهضت خاطره نویسی، نهضتی خود جوش بوده است.
بنیان گذاران این امر همچون آقای مرتضی سرهنگی و یا هدایت الله بهبودی، دفتر ادبیات و هنر مقاومت را در سال 68 به صورت کاملاً خودجوش به وجود آوردند و اقدام به جمع آوری و چاپ خاطرات شهدا و رزمندگان دفاع مقدس کردند و اجازه ندادند که این خاطرات و فرهنگی که از دوران دفاع مقدس به جا مانده بود، در معرضِ فراموشی و بی توجهی قرار گیرد و تا به امروز نیز به یاری خداوند متعال خیلی خوب بوده است.
بعد هم بعضی از دوستان به سمت داستان نویسی و رمان نویسی روی آوردند که مطمئناً آن ها نیز خوب و لازم است ولی الویت با خاطره است چرا که مواد خام نوشتن آن داستان ها همین خاطره‌ها است.
 البته هرچند که معتقدم خوب بوده ولی کافی نبوده است. مثلاً در دوران دفاع مقدس ما نزدیک به یک میلیون رزمنده داشتیم، در حالی که شاید از میان آن ها هزار نفر هم نبودند که خاطرات خود را این گونه نقل و چاپ کنند. هرچند با توجه به اقبالی که اخیراً مردم نسبت به کتاب ها و فیلم های مربوط به دفاع مقدس نشان داده‌اند، بسیاری از رزمندگان و جانبازان برای بازگو کردن خاطرات خود از جبهه، تحریک شدند.
 با توجه به گستردگی موضوعات و خاطرات مربوط به حوزه دفاع مقدس، به نظر شما در نقل خاطرات مربوط به این دوران بیشتر باید به سمت نقل خاطراتی که مربوط به سیره عملیِ شهدا هستند حرکت کرد و یا باید در پی بیان کردن خاطرات پیرامون مسائل نظامی جنگ بود؟
در مورد این سوال می توان گفت که ما یک فرهنگ جنگ داریم و یک فرهنگ جبهه. فرهنگ جنگ یک فرهنگ خشک و مربوط به اسلحه و مبارزه و مرگ است ولی فرهنگ جبهه با آن تفاوت دارد. برای مثال یک رزمنده زمانی که به جبهه می رفت اگر مثلاً 90 روز در آن جا بود، چیزی در حدود 80 روز آن را در اردوگاه و در فضای پشت خط مقدم بود و 10 روز دیگر را در فضای رسمی جنگ و به قول خودمان «فضای بُکش بُکش»! در واقع ما امروز به دنبال آن هشتاد روزی هستیم که به رزمنده ها کمک می کرد آن 10 روز بعدی و سختی های مربوط به آن را تحمل کنند.
 در واقع آن 80 روز جهاد اکبر بود و آن 10 روز جهاد اصغر. آن 10 روز همان فضایی بود که در فیلم های جنگی خارجی نیز به نمایش در آمده است ولی آن ها از داشتن این فضای مربوط به جبهه ما محروم بودند و هستند. گفتن از جنبه های نظامی دفاع مقدس برای یک دانشجوی ما که در رشته های نظامی درس می خواند مفید است، ولی برای سایر جوانان باید از جنبه های حماسی جنگ گفت. باید از بُعد معنوی و روحانی جنگ گفت.
بنابراین وظیفه امروز ما این است که فضایی که مربوط به نسل امروز می شود را برای آن ها ارائه دهیم. حتی مثلاً وقتی که جوانان را در قالب اردوهای راهیان نور برای بازدید از مناطق جنگی می بریم، نباید برای آن ها صرفاً از مسائل نظامی جنگ و عملیات ها گفت چرا که این ها جذابیت زیادی برای جوانان ندارد. البته در بعضی از موارد آمارهایی که به آن ها گفته می شود با هم متناقض است. برای مثال خود من یک بار در مورد یک عملیات خاص تحقیق می کردم و با بررسی منابع و کتب مختلف تفاوت های زیادی را در مورد آمارهایی که آن ها در مورد آن عملیات خاص می دادند، مشاهده کردم!

 * به نظر شما کتاب‌هایی که تا به امروز در زمینه دفاع مقدس به نگارش در آمده است تا چه حد موافق با مسیر روحانی دفاع مقدس ما و تا چه حد مخالف و به نوعی ضد جنگ بوده است؟
- به نظر من، ما بهترین و مناسبترین الگویی که برای کار خود داریم، حضرت زینب(س) است. ایشان بعد از تحمل آن همه سختی در روز عاشورا و حوادث بعد از آن، می‌فرمایند: «هیچ چیزی جز زیبایی ندیدم». این ها همگی به این خاطر است که حضرت زینب(س) به خاطر اینکه توانستند تکلیفی که بر دوش‌شان بود را انجام دهند، خوشحال بودند و می فرمودند که چیزی جز زیبایی ندیدند.
ما هم در دوران دفاع مقدس همین موضوع را در بین رزمندگان مشاهده می کردیم. برای مثال خود من شاهد شهادت رزمنده ای بودم که وقتی بدنش داشت در آتش می سوخت، سوره حمد را می خواند. این موضوع دلیلی ندارد جز اینکه آن ها نیز همچون حضرت زینب(س) متوجه همان بُعدِ زیبایی جنگ شده بودند.
حالا به این مثال توجه کنید: کسی را فرض کنید که به او غذای شوری را می دهند و می گویند: «بگو شیرین است!» هرچند ممکن است آن فرد در جواب شما بگوید که این غذا شیرین است ولی شوری آن غذا دلِ او را می زند و او آن را در درون خود احساس می کند. بسیاری از ما نیز این گونه شده‌ایم، چون نمی‌دانیم که هدف و تکلیف ما از نوشتن کتاب و فیلم دفاع مقدسی چیست، نمی‌توانیم آن شیرینی‌ای که در مقابل تحمل آن سختی ها به دست می آید را پیدا کنیم و برای دیگران نیز تعریف کنیم و به تصویر بکشیم.
 در بسیاری از جنگ‌هایی که ملت‌های دیگر دنیا داشتند نیز تلفات و مجروحان زیادی وجود داشت ولی چون در هیچکدام از آن‌ها پای اعتقاد و دینداری در میان نبود، نمی‌توانستند آن شیرینی ای که ما امروز می‌گوییم را درک کنند. همواره مجبور بودند که با ذلت از آن جنگ ها یاد کنند. در حالی که خون شهدای ما مملکت ما را بیمه کرد و اجازه نداد که وضعیت امروز کشور ما همانند کشورهایی همچون افغانستان و لبنان و حتی سوریه باشد.
امروز نیز وظیفه ما این است که آن شیرینی ها را برای جوانان بازگو کنیم؛ نه اینکه صرفاً در پی بیان خاطراتی باشیم که بیشتر پیرامون نحوه شهادت شهدا است. البته در این مسیر همیشه افرادی بوده و هستند که خود آزارند! بسیاری از آن ها به خاطر کمبودهایی همچون به دست نیاوردن پست و قدرت و به دست نیاوردن ثروت، که بعد از جنگ به آن دچار شدند، شروع به انتقام گرفتن از خود کردند. این موضوع در صدر اسلام نیز بعد از رحلت پیامبر(ص) به وجود آمده بود و منجر به آن همه مصیبت شد.
 اصلی ترین دلیل این اتفاق غافل بودن این افراد از معامله ای بوده است که با خداوند کردند.  فیلم و کتاب بازگو کننده درون انسان است و بسیاری بوده اند که در این مسیر دچار افراط و تفریط شدند که آفت این گونه حرکت‌ها است.

 * بهترین کتاب‌هایی که تا به امروز در عرصه تاریخ نگاری و خاطره نگاری دفاع مقدس خواندید، چه بوده است؟
- در این زمینه کتاب های فراوانی وجود دارد. برای مثال در سایت ساجد قسمتی وجود دارد که مربوط به دست نوشته های مقام معظم رهبری در مورد کتاب های دفاع مقدس است. حدود بیست جلد کتاب، مانند«زنده باد کمیل»، «خداحافظ کرخه»، «ستاره های شلمچه»، «فرمانده من» و آخرین آن ها که از آن تقدیر فراوانی نیز شد، «پایی که جا ماند»، وجود دارد که مقام معظم رهبری در مورد هریک از آن ها به طور اختصاصی مطلبی را نوشته‌اند.
 این موضوع مورد توجه بسیاری از محققان خارجی نیز قرار گرفته است و امروز به طور متمرکز در حال تحقیق در مورد ویژگی های این کتاب ها هستند. در حالی که متاسفانه ما در داخل کشور به اندازه کافی بر روی این کتاب ها مانور نداده ایم و بر چاپ و گسترش آن ها تمرکز نکرده ایم و اصلی ترین دلیل آن هم، کم لطفی و بی توجهی ناشران است. همچنان که بارها مقام معظم رهبری بر بالا بردن تیراژ این کتاب ها و ترجمه کردن آن ها به زبان عربی و پخش آن ها در کشورهای عربی، تاکید کردند ولی بازهم ناشران بی توجهی کردند.
آیا غیر از این است که باید در جهت گسترش چاپ و توزیع این گونه کتاب ها تلاش کنند؟ چطور ما حاضریم برای مرغ و گوشت یارانه بدهیم ولی حاضر نیستیم برای مغز و فرهنگ مردم یارانه ای بدهیم و این گونه کتاب ها را با قیمتی مناسب تر در اختیار مردم قرار دهیم؟

*  به نظر شما بهترین راه برای شناساندن دفاع مقدس به نسل امروز چیست؟
- به آنها دروغ نگوییم! افسانه سازی نکنیم بلکه حقایق جنگ را برای آن ها بازگو کنیم. شهدا خودشان بزرگ هستند و لازم نیست که ما با آوردن فلان بازیگر سینما و تلویزیون و یا آوردن یک فوتبالیست به او بگوییم که از شهدا تعریف کن تا جوان ها از شهدا خوششان بیاید. چرا که اولاً شهدا خودشان بزرگ هستند و به این تعارف‌ها احتیاجی ندارند و در ثانی اگر همان بازیگر  یا فوتبالیست بعد از این صحبت ها با حجاب بد و یا رفتار بدی در جامعه دیده شود، آنگاه جوان ما از آن رفتار او نیز سرمشق می گیرد. در نقل خاطرات شهدا نباید خودمان را مطرح کنیم بلکه باید در پی نمایش شهدا و سیره آن ها بود. به همین خاطر از نظر من خالص ترین خاطرات، خاطرات شهدا است.

 * به عنوان آخرین سوال، به نظر شما چه آفت‌هایی بحث خاطره نگاری دفاع مقدس را تهدید می کند؟
- یکی همین موضوعی بود که الان مطرح کردم و دیگر اینکه افرادی هستند که امروزه در پی خاطره سازی هستند. کسانی که بعد از جنگ کم آورند و می‌خواهند با خاطره سازی خود را در میان رزمندگان و دلاوران این مرز و بوم جا بزنند. همان گونه که بسیاری از شهدا وقوع همچنین اتفاقی را پیش بینی می کردند.
 برای مثال شهیدی داشتیم به نام مجتبی رضایی. او برادر دیگری داشت که از خودش کوچک‌تر بود و در جبهه شهید شده بود و او شهید دوم خانواده‌اش بود. یک روز با هم به بهشت زهرا(س) می‌رفتیم که او به تانکی که در جلوی درب شمالیه بهشت زهرا(س) بود اشاره کرد و گفت: «حمید، فکر می کنی این تانک را برای چه به اینجا آوردند؟
گفتم: «حتما می خواهند آن را به عنوان یک غنیمت که از عراقی ها گرفته شده، به نمایش بگذارند و قدرت رزمنده ها در جبهه را نشان دهند.»
خندید و گفت: «نه! چند سال دیگر که جنگ تمام شد، عده ای کم می آورند و به اینجا می آیند و در کنار این تانک عکس می اندازند تا بگویند ما هم به جبهه رفته‌ایم!»
خدا شاهد است که خود من عین این موضوع را چند سال قبل مشاهده کردم. فردی با لباس بسیجی آمده بود و با این تانک عکس می‌انداخت و می خواست آن ها را برای اداره‌اش ببرد!

شهیدی که با خدا نقد معامله کرد
درباره هر موضوعی که با داودآبادی گفتگو کنید، محال است چند خاطره ناب و دست اول از دوران دفاع مقدس وسط صحبت‌هایش نگوید. خاطره زیر یکی از آنهاست:
یک شهیدی بود به نام محمود رضا استاد نظری. او و برادرش که دو برادر دو قلو بودند، در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده بودند، پدرشان می خواست که آن ها را در زمان جنگ به سوئد بفرستد ولی آن ها از دست پدر خود فرار کردند و به جبهه آمدند. یکی از آنها در یکی از عملیات ها زخمی شد و محمود رضا در دسته  یک گردان حمزه لشکر 27محمد رسول الله بود که شهید شد.
این بچه 16 ساله در وصیتنامه خود نوشته بود: «خدایا شیطون با آدم نقد معامله میکنه میگه تو گناه کن و من همین الان مزش رو بهت میچشونم ولی تو نسیه معامله می کنی.میگی الان گناه نکن و پاداشش رو بعداً بهت میدم. خدایا بیا و این دفعه با من نقد معامله کن.» که البته این اتفاق هم افتاد و در عملیات بعدی شهید شد.
هفته نامه 9 دی – شنبه 25 شهریور 1391

[ ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهید: سیدعلی اندرزگو
تولد: 19 رمضان 1357 هجری قمری مصادف با شنبه 21 آبان 1317 هجری شمسی در تهران
شهادت: 19 رمضان 1357 هجری شمسی مصادف با چهارشنبه 1 شهریور در تهران

 


نوزدهم ماه رمضان‌المبارک، مصادف است با ضربت خوردن حضرت علی (ع) از شمشیر شقی‏ترین افراد و تیغ‌جهل؛ در سال 1357 نیز یکی از سادات اولاد پیامبر و علی (ع)، با زبان‏ روزه به هنگام اذان مغرب، به‌دست رذل‏ترین و خبیث‏ترین سرسپردگان طاغوت شاهنشاهی، بر اثر ده‌ها گلوله‏ای که بر بدنش نشست، به‌دیدار اجداد طاهرین خویش شتافت.
وی در دوران جوانی‏ به‌کسوت مقدس روحانیت درآمد و با قدم گذاشتن در این راه، خود را برای برچیدن بساط ظلم و ستم‏ پهلوی مهیا کرد. سازمان‌دهی گروه‌های مبارز مسلمان، طراحی و اعدام انقلابی "حسن‌علی منصور" - نخست‏وزیر رژیم شاه – و ... از فعالیت‌های این مبارز می‏باشد.
ساواک از سال 1343 تا 1357 - یعنی 14 سال – دربه‌در به‌دنبال ردی از این چریک مسلمان بود؛ تا آن‌جا که در آن‌زمان شش میلیون تومان جایزه برای یافتن او تعیین کرده بود. در تاریخ مبارزات مردم‏ مسلمان و انقلاب اسلامی، کم‌تر کسی را می‏توان یافت که این‏گونه مزدوران امنیتی را به‌خود مشغول‏ داشته باشد. در یکی از گزارش‌های ساواک درباره‌ی شهید اندرزگو آمده است:
"به همین راحتی که ما یک‏ لیوان آب سر می‏کشیم، اندرزگو اسلحه وارد مملکت می‏کند."
شهید اندرزگو به‌لحاظ تبحّر و سابقه‌ی مبارزاتی، همواره جوانب احتیاط را رعایت می‏کرد و با تغییر چهره و اوراق هویتی خویش، ساواک را در ردیابی دستگیری‏اش مستأصل کرده بود. ده‌ها کارت‏ شناسایی ساختگی، تصاویر مختلف که هیچ‌کدام شباهتی به‌دیگری ندارد و حتی سند ازدواج که به‌نام‏ مستعار صادر شده است، نشان‌گر دقت و ظرافت او در مبارزه است.
او که با نام‌های مختلفی چون "سیدعلی اندرزگو"، "شیخ عباس تهرانی"، "دکتر جوادی"، "سیدابوالقاسم واسعی"، "ابوالحسن نحوی"، "عبدالکریم سپهرنیا" و ... فعالیت می‏کرد، طرح اعدام انقلابی شاه ملعون را نیز داشت که با شهادت خویش موفق به انجام آن نشد.
سرانجام دستگاه عریض‌وطویل امنیتی رژیم شاه، پس از 14 سال تلاش برای دستگیری او که به‌لحاظ سرعت و خلاقیتش در تغییر چهره و حضور مختلف در صحنه‏های گوناگون مبارزه به "شیخ‏ کارلوس" (1) معروف شده بود، با شنود تلفنی منزلش در مشهد، به محل سکونت او در تهران پی‌برد.
ساواک در روز چهارشنبه نوزدهم رمضان- اول شهریورماه 1357- با گسیل داشتن ده‌ها تیم تعقیب و مراقبت و گروه‌های‏ عملیاتی، او را در خیابان سقاباشی در محاصره گرفت. قصد ساواک بر آن بود تا وی را زنده به اسارت‏ درآورد؛ چرا که حماسه‌ی 15 سال مبارزه‌ی این چریک مسلمان، لرزه بر اندام مأمورین امنیتی شاه انداخته‏ بود و قصد داشتند تا با دستگیری او، این حماسه‌ی جاودانه را در اذهان از بین ببرند؛ ولی شهید اندرزگو که‏ هر لحظه آماده‌ی شهادت بود و اسارت را برای خود غیرممکن می‏دانست، در درگیری با مأموران، پس‏ از اصابت ده‌ها گلوله به‌شهادت رسید.
آن‌چه جای تأسف دارد، این است که تا چندسال پیش، محل شهادت این شهید عزیز - در خیابان سقاباشی تهران- با اثرات بسیار گلوله‏های مزدوران بر در و دیوارها، باقی بود ولی به‌دلیل‏ سهل‏انگاری و کوتاهی، این دیوار که می‏توانست نشان‌گر هراس ساواک شاه از او باشد، و صفحه‏ای از تاریخ مبارزات انقلاب اسلامی، از بین رفت. تأسف‏انگیزتر این‌که تاکنون از نصب تابلویی توسط خانواده‌ی شهید، در محل شهادت او ممانعت به‌عمل آمده است.
سال 1375 به‌مناسبت سالگرد شهادت شهید اندرزگو، گفت‏وگویی داشتم با خانم "کبری‏ سیل‏سپور" همسر بزرگوار این شهید که در طی هشت سال زندگی مشترک خود با ایشان، در صحنه‏های‏ رزم و جهاد علیه طاغوت شاهنشاهی، هم‌رزم و همراه شوهر خویش بوده است. ناگفته پیداست که‏ تربیت و نگه‌داری چهار فرزند، آن‌هم در برابر هجوم و حملات مداوم ساواک به محل زندگی و غارت‏ اموال خانه و زندان و بازجویی چندین‌باره، کم از شلیک گلوله‌ی خلاص بر پیکر رژیم شاه نداشت.
گفت وگوی اختصاصی از: حمید داودآبادی

 

* لطفا برای ما از چگونگی آشنایی‌تان با شهید اندرزگو بگویید:
- حدود سال 1349 بود که با آقای اندرزگو آشنا شدم و ازدواج کردم. آن‌زمان من‏ 16 سالم بود و ایشان حدودا 29 سال؛ دختری بودم که به‌لحاظ تربیت و جوّ مذهبی‏ خانواده، زیاد به مسجد می‏رفتم. پیش‌نماز مسجد محل‌مان در چیذر، حاج آقا موسوی‏ ایشان را به خانواده‌ی ما معرفی کرد. حاج آقا می‏گفت: "این جوان که طلبه‌ی حوزه‌ی چیذر است، جلوی مرا گرفته و گفته است که می‏خواهد ازدواج کند و دختر موردنظر باید این‏ شرایط را داشته باشد: اول این‌که برادر نداشته باشد، دوم پدرش آدم ساده‏ای باشد، سوم این‌که خانواده‏شان شلوغ نباشد."
قرارشد برای دیدن هم‌دیگر، به اتفاق خانواده به منزل آقای موسوی در منطقه‌ی اختیاریه در شمال تهران برویم. آن ایام من دختر پرتحرک و شلوغی بودم. دفعه‌ی اول آن‌جا بود که ایشان را دیدم. قبل از آن خواستگارهای زیادی برایم آمده بود ولی نپذیرفته بودم و علل خاصی هم‏ داشت.
یکی از علل مهم این بود که آنها کارمند بودند و به‌خصوص کارمند صنایع دفاع، اعتقاد من این بود که پول اینها حلال نیست. من گفته بودم که می‏خواهم زن یک طلبه‌ی روحانی بشوم تا هر زمان که در زندگی به مشکل و مسائل شرعی برخوردم، آن‌را از شوهر خودم بپرسم. البته بعدها فهمیدم که یکی از آن خواستگاران، ساواکی بوده است.
موقعی که به منزل آقای موسوی رفتیم، ایشان که آن‌زمان برای ما به‌نام "شیخ‏ عباس تهرانی" معرفی شده بود - جالب این‌که حتی طلبه‏های حوزه‏ای که او در آن‌جا درس‏ می‏خواند و حتی حاج آقا موسوی، او را به همین نام می‏شناختند -گوشه‏ای نشست. طبق رسم ورسوم، چایی که بردم، به‌خاطر خجالت و حجب‌وحیا، نه من می‏توانستم‏ ایشان را ببینم و نه ایشان مرا. رویم نشد نگاهش کنم. موقعی که خواست از خانه خارج‏ شود، از پنجره نگاهش کردم- البته طوری که متوجه نشود - لباس قبای نیمچه‏ای تنش‏ بود و کلاه عرق‌چین مشکی بر سر گذاشته بود. آن‏طور که می‏گفتند، تازه طلبه‌ی مدرسه‌ی چیذر شده بود.
بعدها خودش می‏گفت، طالب زیادی داشته است ولی قبول نکرده بود که ازدواج کند. چون جوانی بود خوش‏سیما که برای کسب دروس حوزوی در مدرسه‌ی چیذر درس می‏خواند و مردم هم به طلبه‏ها و اهل دین علاقه‌ی زیادی داشتند. خانواده‏هایی بودند که برای آنها، به‌خصوص برای او غذا می‏بردند و یا لباس‌های‌شان را می‏شستند و بعضی هم درخواست می‏کردند که دامادشان شود.
هنگامی که در خانه‌ی حاج آقا موسوی نشستیم صحبت کنیم، او بدون پدر و مادرش‏ آمده بود؛ وقتی سوال می‏کردیم آنها کجا هستند، بنای شوخی می‏گذاشت و در نهایت‏ گفت: "من زیر بوته‏ای هستم و کسی را ندارم." برای بار دوم که آمد صحبت کند - چون‏ درست هم‌دیگر را ندیده بودیم و حرف نزده بودیم - به من گفت: "من کسی را ندارم و یک طلبه هستم که چیزی از مال دنیا ندارد. اگر می‏توانی نان طلبگی بخوری، بسم‌الله." من‌هم در جواب گفتم: "من می‏خواهم با کسی ازدواج کنم اگر مسئله‏ای‏ پیش آمد، لازم نباشد از دیگران بپرسم، آن مسئله را از شوهر خودم بپرسم."

* آیا درباره‌ی وضعیت مبارزاتی‌اش چیزی به شما گفت؟
- در میان صحبت‌هایش به هیچ‏وجه درباره‌ی سابقه‌ی مبارزاتی‏اش و این‌که دنبالش هستند، صحبت نکرد و ما همه فکر می‏کردیم او یک طلبه‌ی ساده و معمولی است.

* چه مدت بعد از خواستگاری ازدواج کردید و رفتید سر زندگی؟
- از زمان‏ خواستگاری تا ازدواج مان سه ماه طول کشید. مهریه 6500 تومان بود که وقتی‏ می‏خواست برود مکه برای سفر حج، مهریه را بخشیدم. پس از ازدواج، یک‌سال و خورده‏ای در محله‌ی چیذر تهران ساکن بودیم که ماهی 160 تومان اجاره‏خانه می‏دادیم. در کنار درسش، منبر هم می‏رفت و در مسجد رستم‏آباد نماز می‏خواند.

* در آن دوران متوجه فعالیت‌های او نشدید؟
- در خانه‏مان یک کمد داشتیم که ایشان مدام در آن‌را قفل می‏کرد. گاهی خیلی تند می‏آمد و به‌طوری که من متوجه نشوم، چیزهایی داخل آن می‏گذاشت یا برمی‏داشت و درش را قفل می‏کرد. وقتی می‏پرسیدم داخل این کمد چیست؟ می‏گفت: "امانات و وسایل مردم است که نمی‏خواهم کسی به آنها دست بزند."
یکی از روزها جوانی به‏ خانه‏مان آمد. چیز غیرعادی‌ای نبود. می‏آمدند و می‏رفتند. او و آقاسید باهم در اتاقی‏ بودند و من در اتاق دیگر. مهدی پسرمان را - که آن‌زمان دوماهه بود – نگه‌داری می‏کردم. ناگهان صدای شلیک گلوله‏ای از اتاق آنها به‌گوش رسید. آقا سراسیمه پرید بیرون اتاق‏ و آمد طرف من و مهدی. دست‌پاچه گفت: "شما و مهدی که نترسیدید؟" گفتم: "نه؛ مگر چی شده؟" گفت: "چیزی نبود، این دستگاه ضبط‌صوت خراب شده، یک‌دفعه‏ صدا داد." بعدها فهمیدم که آن جوان - که نشناختمش - برای دیدن آموزش کار با سلاح‏ آن‌جا بوده که درحین تمرین، گلوله‏ای از اسلحه‌ی کلت درمی‏رود و به ضبط‌صوت‏ می‏خورد. در چنین مواقعی که دوستانش را به خانه می‏آورد، برای این‌که سر مرا گرم‏ کند، سبزی می‏خرید و با خود به خانه می‏آورد تا من پاک کنم، ولی در اصل برای سرگرم‏ کردنم بود.

 

* پس چه زمانی متوجه فعالیت‌های ایشان شدید و عکس‌العمل‌تان چه بود؟
- بعدها کم‏کم چیزهایی فهمیدم. یک‌روز به او گفتم: "آقا، این کارهایی که در خانه‏ انجام می‏دهید خطر دارد. یک‌موقع چیزی منفجر می‏شود و کار دست‌مان می‏دهد." او چشم‏غرّه‌ی تندی رفت و گفت: "چیزی نیست، شما به این کارها کار نداشته باش." هیچ‌گاه احتیاط را از دست نمی‏داد. حتی زمانی که می‏خواست به من توصیه کند که‏ مراقب اوضاع باشم، می‏گفت: "اگر احیانا دیدی مأمورین دولت آمدند دم خانه و سراغ مرا می‏گیرند، بدان که منبر داغ و تندی رفته‏ام و آنها دنبالم می‏باشند، برای همین حول‏ نکن و فقط بگو به خانه نیامده‏ام و نمی‏دانی کجا هستم."
سال 51 هنگامی که در خانه‌ی آقای حیدری می‏نشستیم، سریع آمد خانه و گفت: "وسایل را جمع کن که باید برویم تبریز. هرکس هم پرسید بگو برادر شوهرت‏ تصادف کرده، می‏رویم تبریز دیدنش."
یک‌راست رفتیم قم و چهار ماه آن‌جا ساکن بودیم. ماه محرم بود که برای تبلیغ‏ رفت به آبادان و جاهای دیگر. هم می‏رفت تبلیغ و هم اسلحه می‏آورد. جالب این بود، هرجا که برای تبلیغ می‏رفت، به او مرغ و خروس زنده می‏دادند؛ وقتی برمی‏گشت، کلی مرغ و خروس با خود می‏آورد. پدر و مادرم را هم یک‌بار آورده بود قم و خانه‌ی ما را بلد بودند. بعد از عاشورا، از تبریز که آمد، دلش خیلی درد می‏کرد؛ گفت بروم‏ درمانگاه و رفت. او که رفت ساعت 12 شب بود. یک‌دفعه زنگ خانه به‌صدا درآمد. بیرون که رفتم دیدم خانه تحت‏نظر است. پدر و مادرم را گرفته بودند و آنها هم بالاجبار خانه‌ی ما را نشان داده بودند.
با این‌که خانه تحت‏نظر بود و مأمورین همه مسلح بودند، ولی خیلی از او می‏ترسیدند. او غالبا همراه خود نارنجک و اسلحه داشت. ساعتی بعد آقا به خانه آمد. از آمدن او به‌داخل خانه تعجب کردم. وقتی گفتم که مأمورین در کوچه و جلوی خانه‏ هستند، چه‌طور آمدی داخل، گفت: "آیه‌ی وجعلنا من بین ایدیهم سدا را خواندم. من آنها را می‏دیدم، ولی آنها مرا نمی‏دیدند." (2)
غروب روز بعد بود که وسایل را جمع کردیم. جالب این بود که هنگام آمدن به خانه، تغییر لباس هم نداده و با همان عمامه و لباس‏ طلبگی آمده بود.

* چه زمانی با شخصیت واقعی ایشان آشنا شدید؟
- سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان‏ رفتیم، در آن‌جا وقتی جمع بودیم، خطاب به‌دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی‏داند." رو کرد به من و گفت: "اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست، تیرخلاص را به حسن‌علی منصور، من زده‏ام و از سال 43 تا حالا فراری هستم و مأمورین‏ دولت به دنبالم."
موقعی که خواستیم برگردیم گفت: "یادت باشد که اسم من حسین‏ حسینی است و اسم تو هم معصومه محمدبیگی."
در قم که وسایل دم‏دستی را جمع کردیم، شبانه به‌طرف تهران حرکت کردیم. همه‌ی وسایل ماند در خانه. حتی جانمازم که نماز مغرب را خوانده بودم، همان‏طور پهن بود و خربزه‏هایی را که او خریده و بریده بودم، در گوشه‌ی اتاق قرار داشت. گفتم: "چرا این‌قدر عجله می‏کنید؟" که گفت: "اگر یکی دو ساعت دیگر این‌جا باشیم، ساواکی‌ها می‏ریزند این‌جا."
ماشینی گرفت؛ سوار شده و از قم خارج شدیم. بعدها فهمیدم‏ درست یک‌ساعت بعد مأمورین ریخته‏اند توی خانه.
کل وسایلی که همراه داشتیم، دو ساک معمولی و جمع‏وجور بود. به تهران که‏ رسیدیم، رفتیم خانه‌ی آقای "چایچی" یا "چای‌فروش". خانه‏شان اطراف میدان خراسان‏ بود. یکی دو روز آن‌جا بودیم. اتفاقا یک خورش‌قیمه خوش‏مزه هم پختم. دو روزی که‏ آن‌جا بودیم، چندبار قیافه عوض کرد. یک‌بار عمامه‌ی سفیدش سرش می‏گذاشت، یک‌بار عمامه‌ی سیدی. یک‌بار هم عمامه‌ی بزرگ مشکی. خواهرم آن‌جا همراه‌مان بود. او را بردیم خانه‌ی عمویم. بعد یک‌شب من و آقا عازم شدیم. یک پیکان نویی آمد دم خانه که‏ راننده‏اش برای من ناشناس بود. نگفت که کجا می‏رویم. در راه بود که فهمیدم می‏رویم‏ مشهد.
این کار همیشگی‏اش بود، هیچ‏وقت تا بعد از طی مسافتی از راه، نمی‏گفت‏ مقصدمان کجاست. آقا یک اسلحه کمرش بود. در راه که با راننده صحبت می‏کرد، متوجه شدم درباره‌ی روش‌های وحشیانه شکنجه توسط ساواک که روی نیروهای انقلابی‏ انجام می‌شد،حرف می‏زنند.
به مشهد که رسیدیم، ساعت 2 شب بود. باوجودی که خیلی به رعایت مسائل‏ شرعی حساس بود، در مسافرخانه‏ای یک اتاق با دوتخت گرفت و هر سه نفرمان شب‏ آن‌جا خوابیدیم. من روی یک تخت آن‌طرف اتاق، راننده روی یک تخت و خود آقا روی‏ زمین. آن‌زمان مهدی یک‌سال داشت که همراه‌مان بود. فردا به راننده سفارش‌هایی‏ کرد. به او گفت بماند تا او برگردد؛ بعد ما را برد و در خانه‏ای رفت پهلوی راننده. به او گفت فعلا طرف تهران نرود و چیزی هم به کسی نگوید. پولش را هم داد. البته این‏ کارها برای رعایت احتیاط بود.

* آیا در سفرهای خارج از کشور هم همراه شهید اندرزگو بودید؟
بله. ده روزی در مشهد بودیم که از آن‌جا رفتیم به زابل. یک هفته‏ای هم آن‌جا منزل آقای‏ "حسینی" بودیم. دلال‌های افغانی آن‌زمان حدود سال 51-50 دوازده هزارتومان گرفته‏ بودند تا پاسپورت جور کنند و ترتیب ورودمان را به افغانستان بدهند؛ ولی آقا می‏گفت‏ این افغانی‏ها پول‌مان را می‏خورند و کاری انجام نمی‏دهند.
به هر صورتی که بود، سوار بر اسب و قاطر، قاچاقی از مرز خارج شدیم و رفتیم به‏ افغانستان. از مرز که رد شدیم، آقا نفس‌راحتی کشید و گفت: "آخیش، راحت‏ شدیم." مثل این‌که تعقیب‌ها و مراقبت‌های ساواک خیلی مزاحم کارش بود. بعدها از همان‏ دلال‌ها شنیدیم که یکی دوتا از آنها گفته بودند: "اگر بخواهیم اینها را از مرز خارج کنیم، اگر گیر بیفتیم ما را لو می‏دهند، پس آنها را بکشیم." و قصد داشته‏اند که در طی مسیر، ما را از بین ببرند که به‌لطف خدا نشد.
یک هفته‏ای در افغانستان ساکن بودیم. امکانات برای ماندن در افغانستان جور نشد که برگشتیم زابل. در راه خیلی سختی و مشقت کشیدیم. تا ابد اگر از من بپرسند: "بدترین ایام را کجا گذراندی؟" می‏گویم: "زابل، زابل، زابل."

* کمی از سختی و خطرات سفرتان بگویید:
- در سفر دومی که برای رفتن به افغانستان در زابل ماندیم، خیلی سخت گذشت و مصیبت کشیدم. یک‌ماه تمام آقا رفته بودند افغانستان که کارها را ردیف کنند، و من در خانه‌ی شخصی در زابل ساکن بودم. مهدی، پسرم آن‌جا مریض شد و خیلی حالش بد شد. طبق توصیه‌ی آقا، پایم را از خانه بیرون نمی‏گذاشتم. صاحب‌خانه هم، گاهی غذا می‏داد و غالبا نمی‏داد. یکی از شب‌ها که آن‌جا بودم، متوجه شدم مردی به خانه آمد و به‏ اتاق صاحب‌خانه رفت. شک کردم و از حرف‌هایش که به‌خوبی شنیده می‏شد، این‏طور فهمیدم که می‏گوید: "این مرده رفته و معلوم نیست برگرده. زن و بچه‏اش را بکشیم تا یک وقت خودمان گیر نیفتیم." ساعتی نگذشت که مرد صاحب‌خانه به اتاق ما آمد. درحالی‏که حدود ده قرص در دستش بود، آن‌را به من داد و گفت: "بگیر این قرص‌ها را بخور." خودم را زدم به این‌که متوجه چیزی نشده‏ام. هرچی گفت، قبول نکردم. برگشت به اتاق‌شان. زنش با او جروبحث می‏کرد و می‏گفت: "آخه مرد، این زن و بچه‏ چه گناهی دارند، اینها پناه آورده‏اند به خانه‌ی ما ..." زن خیلی التماس می‏کرد و سرانجام‏ مرد را از مقصودش که کشتن من و بچه‏ام بود، منصرف کرد.
ساعت حدود یک نیمه‌شب بود که در خانه به‌صدا درآمد. زن صاحب‌خانه در را باز کرد. مردی آمد وسط حیاط. دقیقه‏ای بعد زن آمد دم اتاق و گفت که مرد با ما کار دارد. ترسم بیش‌تر شد. بیرون که رفتم، مرد درحالی که صورتش به سمتی دیگر بود تا من‏ نبینم، گفت: "خانم زود وسایل‌تون رو جمع کنید و همراه من بیایید، آقاتون منتظر هستند."
سریع وسایل اولیه را برداشتم، مهدی را به بغل گرفتم و زدم بیرون از خانه. در خانه، وقتی جروبحث زن و مرد صاحب‌خانه را می‏شنیدم، یک آن رفتم به‌یاد داستان‏ حضرت موسی، فرعون و آسیه زن فرعون که موسی را نجات داده بود. با خودم‏ می‏گفتم: این مرد فرعون است و زنش آسیه.
خیلی پیاده رفتیم.کوچه‏ها را در تاریکی، سریع رد می‏کردیم. مهدی در بغل من‏ بود. مرد یک‌بار او را در بغل گرفت و کمک کرد تا برویم. در طی مسیر خیلی سعی‏ می‏کرد من چهره‏اش را نبینم. اول حرکت هم گفت که به هیچ‏وجه به چهره‏اش نگاه‏ نکنم. ساعتی بعد رسیدیم به خانه‏ای داخل کوچه؛ وارد که شدیم، دیدم خانه یک حیاط دارد و چهار اتاق در طرفین. داخل اولین اتاق که شدم، آقای اندرزگو را دیدم. خیلی‏ خوشحال شدم. باورم نمی‏شد دوباره ایشان را ببینم. داشت گریه‏ام می‏گرفت. در این‏ یک‌ماه خیلی سختی کشیده بودم. آقا، مهدی را در بغل گرفت. مهدی هم با دیدن‏ پدرش زد زیر گریه و خود را به او چسباند.
وقتی نشستیم به صحبت کردن، سعی کرد مرا دل‌جویی بدهد و گفت: "زنده ماندن‏ تو یک معجزه بود، چون صاحبان آن خانه قصد داشتند که تو و مهدی را بکشند ولی‏ لطف خدا شامل حال‌تان شد؛ ولی حالا که آمدی، باید یک کار خیلی مهم برای من انجام‏ بدهی و تعدادی اسلحه را با خودت حمل کنی. من دیشب خیلی با خدا مناجات کردم و گریه کردم که شما را سالم به من برساند."
صبح روز بعد، حرکت کردیم. چهار قبضه اسلحه‌ی کمری (کلت) و تعدادی‏ خشاب، به‌دور کمرم بستم و لباس‌هایم را روی آن پوشیدم. باتوجه به این‌که کار خطرناکی بود، ولی چون خودم را در کنار آقا می‏دیدم، هیچ اضطراب و ترسی نداشتم. آقا، صورتش را تراشیده بود، عینکی به‌چشم زده، و کت و شلوار قهوه‏ای رنگ شیکی‏ پوشیده بود. عنوانش هم دکتر بود. خیلی جالب بود، مثلا او دکتر بود لباس نو داشت،‏ ولی من که باید نقش زن دکتر را بازی می‏کردم، یک چادر کهنه سرم بود. اصلا قیافه‏های‌مان به هم‌دیگر نمی‏خورد.
به اولین پاسگاه خارج از زابل که رسیدیم، درجه‏دار هیکل درشت و بدقیافه‏ای آمد داخل اتوبوس و گفت که همه باید پیاده شوند، و پیاده شدیم. بدترین زمان وقتی بود که‏ گفت: "همه‌ی مسافرها چه زن و چه مرد، باید بازرسی شوند." آقا با دیدن این وضعیت، با آرنج به پهلوی من زد و من‌هم طبق آموزش‌هایی که ایشان داده بود، خودم را زدم به دل‌درد و آه و ناله. مأمور پاسگاه گفت که برای این‌که حالم بهتر شود، برویم توی پاسگاه. داخل که شدیم، با تعجب دیدم یک عکس بزرگ آقای اندرزگو را به‌عنوان فراری و تحت‏تعقیب زده‏اند روی دیوار. آقا با دیدن این عکس، خیلی سریع برگشت. همه را بازرسی کرده بودند و اتوبوس منتظر ما بود. خون‌سرد و عادی سوار شدیم و رفتیم.

 

* شهید اندرزگو غالبا با چه اسامی‌ای خودش را معرفی می‌کرد؟
- آقا در مدت زندگی مبارزاتی‌اش اسامی و چهره‏های گوناگونی داشت از جمله‏ اسم‌هایی که من اطلاع دارم: شیخ عباس تهرانی، سیدعلی اندرزگو، عبدالکریم سپهرنیا، دکتر جوادی، ابوالحسن نحوی، سیدابوالقاسم واسعی، حسینی، اصفهانی و ...

* آخرین بار کی آقای اندرزگو را دیدید؟
- آخرین باری که آقای اندرزگو را دیدم، روز شانزدهم ماه رمضان سال 57 بود. آن‌روزها حالش فرق داشت و می‏گفت: "احساس می‏کنم ساواک بدجوری دنبالم‏ است. اوضاع خیلی دارد سخت می‏شود. می‏خواهم بروم تهران و اعلامیه‏های امام‏ خمینی را چاپ کنم. اعلامیه‏ها درباره‌ی آتش زدن سینما رکس آبادان توسط عوامل شاه‏ است."

آن‌روز آقا یک‌دست لباس روحانی نویی که داده بود دوخته بودند، پوشید، عمامه‌ی مشکی سیدی را بر سر گذاشت. خیلی زیبا شده بود. رفت جلوی آینه و نگاهی به سر و وضع خودش انداخت. باورم شد که این یکی دیگر چهره‌ی اصلی اوست و هیچ تغییر و گریمی در آن نیست. خیلی خوشم آمد. با خنده نگاهی به او انداختم و گفتم: "می‌گم‏ حاج آقا، چه خوبه این لباس رو بپوشید!" برگشت، نگاهی انداخت و لبخندم را با تبسمی‏ زیبا پاسخ داد و گفت: "نه خانم! این لباس زیبا و نو، باید بماند برای روزی که حضرت امام خمینی با پیروزی وارد مملکت می‏شوند. آن‌روز این لباس را خواهم پوشید، عمامه‌ی سیدی‏ام را بر سر خواهم گذاشت و به استقبال امام خواهیم رفت. آن‌روز که مردم با خوشحالی به‏ استقبال امام و همه‌ی روحانیون می‏آیند."
خنده‏ای زیبا کرد و ادامه داد: "آن‌روز از شما هم به‌عنوان این‌که همسر یک مبارز بودید، استقبال گرمی خواهد شد و گوسفند جلوی پای‌تان قربانی خواهند کرد."
ولی حال و هوایش چیز دیگری می‏گفت. حالش این بود که دارد به شهادت نزدیک می‏شود. اسارت آن‌هم به‌دست طاغوت، از او کاملا بعید بود.
آن‌روز خداحافظی کرد و رفت. صبح روز نوزدهم رمضان هم تلفن زد. بعدها فهمیدم که همین تلفن، باعث لو رفتن ایشان بود که به شهادتش منجر شد. چون، آقا کسی‏ نبود که به‌راحتی تسلیم طاغوت شود. او که همواره در مبارزه و خطر بود، شهادت را بالاترین رستگاری و فوز می‏دانست. همان تلفن باعث شد که محل سکونت ما هم در مشهد لو برود.

 

* چه‌طور متوجه شناسایی توسط ساواک شدید؟
- شب بیستم ماه رمضان بود، همسایه‏های‌مان که از حرم می‏آمدند، متوجه می‏شوند چندنفر دارند از دیوار خانه‌ی ما بالا می‏روند. داد می‏زنند: آی دزد ... دزد ... و مأمورین ساواک‏ فرار می‏کنند. فردا صبح زود ریختند در خانه و همه‌ی وسایل را به هم ریختند و اسلحه‏های‏ آقا را پیدا کردند. در طی زندگی‏مان باهم، ساواک چهار بار خانه‌ی ما را غارت کرد. فقط در یکی از این حمله‏ها بود که به‌گفته‌ی آقا، حدود 200 هزار تومان کتاب - آن‌هم چندسال‏ پیش از پیروزی انقلاب که 200 هزار تومان پول زیادی محسوب می‏شد - از خانه‏ بردند.کتاب خانه‌ی آقا خیلی عالی بود ولی ساواک همه را برد.
موقعی که ساواکی‌ها در خانه بودند، مدام هلی‏کوپتر بالای مشهد رفت‏وآمد می‏کرد که خیلی غیرعادی بود. گفتند که باید همراه آنان به تهران بروم. یک پیکان آبی‌رنگ داخل کوچه ایستاد. سه مأمور ساواک جلو نشسته بودند و سه مرد گنده هم عقب. به هر صورت سختی که بود، من در صندلی عقب کنار سه ساواکی نشستم، و این درحالی بود که چهار بچه‏ام در بغلم بودند. در یکی از میادین شهر، ماشین کنار جیپ‏ لندروری ایستاد؛ زنی که چادر به‌سر داشت و رویش را گرفته بود، آمد و به من گفت که به‏ عقب لندرور سوار شویم. آن‌روزها، سیدمهدی 6 سال سن داشت، سیدمحمود 5 سال، سیدمحسن 2 سال و سیدمرتضی 7 ماهه بود و شیرخوار. آن‌زمان دو بچه‏ی‏ کوچک‌تر را لاستیکی می‏کردم؛ به همین لحاظ در مسیر راه خیلی سختی کشیدم. در مقابل رستورانی ایستادند که غذا بخوریم، آنها دور یک میز نشسته و شروع کردند به‏ خوردن و من با چهار بچه. کارم شده بود تروخشک کردن‏ بچه‏ها. کهنه‏های آنها را شستم و به لج ساواکی‌ها بردم انداختم روی ماشین که خشک شود. این‌کار خیلی‏ عصبانی‌شان کرد. حاجی آقا سفارش کرده بود که موقع دستگیر شدن، خودم را به سادگی و کودنی بزنم تا نتوانند اطلاعاتی کسب کنند. من‌هم این‌کار را خوب انجام دادم.

ماشین به‌داخل ساختمان ساواک بابل رفت. شب را آن‌جا بودیم و فردا صبح راه‏ افتادیم طرف تهران. یک‌راست رفتیم به زندان اوین. به پیچ و سرازیری نزدیک اوین که‏ رسیدیم، خواستند چشمانم را ببندند که نگذاشتم و گفتم بچه‏هایم می‏ترسند. یکی از آنها گفت: "پس چادرت را کاملا بکش روی صورتت تا جایی را نبینی." چادر را کشیدم‏ ولی خوب همه جا را می‏دیدم.
وارد دفتر "ازغندی" (3) شدیم. دور اتاق مبلمان بود. به لج آنها و برای این‌که خودم را به‌سادگی بزنم، رفتم وسط اتاق نشستم روی زمین. پشتی یکی از مبل‌ها را برداشتم و مهدی را روی پایم گذاشتم و خواباندم. گفتند که بنشینم روی مبل، ولی من گفتم: "ما تا حالا توی زندگی مون از این چیزها ندیدیم، همین‌جا خوبه." یکی از آنها به بقیه گفت: "این زن ساده است و چیزی نمی‏فهمد." ولی یکی دیگر گفت: "نه، این داره زرنگی‏ می‏کنه، او با شوهرش هم‌دست بوده."

 

* شما را به زندان هم بردند؟
- یله. شب اول که من و بچه را به سلول بردند، خیلی وحشت‌ناک بود. در سلول بغلی‏ ما، مردی را شکنجه می‏دادند که خیلی فریاد و ضجه می‏زد.

* شما را همراه با چهار بچه‌ی قدونیم‌قد به سلول انداختند؟
- بله. حتی داخل سلول، بچه‏ها را تروخشک می‏کردم. در زدم و نگهبان آمد و گفتم که می‏خواهم کهنه‏های بچه‏ها را بشویم. در را باز کرد و رفتم توی حیاط، کهنه‏ها را شستم و انداختم روی ماشین‌های مدل بالای‏ روسای ساواک و زندان. وقتی بیرون آمدند، خیلی عصبانی شدند. یکی از آنها گفت: "برای چی این‌کار را می‏کنی؟" گفتم: "توی زندان که جا ندارم، کهنه‏ها را این‌جا انداختم تا خشک شود."
دیگری گفت: "آخه برای خودت می‏گویم، این‌کهنه‏ها کثیف است، بچه‏ها مریض می‏شوند، می‏گویم بروند برای بچه‏هایت پوشک بخرند." که من گفتم: "نخیر لازم نکرده، شما می‏خواهید بچه‏های مرا با این چیزها بکشید، همین کهنه‏ها بهتره."
دو روز بعد بچه‏ها را بردند خانه‌ی پدرم تحویل دادند، ولی مرتضی که هفت‌ماهه بود و شیرخوار، پهلوی خودم ماند.

* چه مدت در زندان بودید؟
- یکی دو ماهی آن‌جا بازجویی می‏شدم. در بازجویی گفتند: "تو چرا با او ازدواج کردی؟ چرا با آن خواستگار که کارمند صنایع دفاع بود ازدواج‏ نکردی؟ او خوب بود و ..." که من گفتم: "می‏بخشید، من نمی‏دانستم باید برای ازدواج از شما اجازه بگیرم یا شوهرم را شما انتخاب کنید. من پدر و مادر دارم."

* آن‌روزها به شما گفتند یا متوجه شدید که سید به‌شهادت رسیده است؟
- کسی به من نگفت که سید شهید شده است. فکر می‏کردم رفته است پهلوی امام.

* پس چه زمانی خبر شهادت ایشان را شنیدید؟
- روزهایی که قرار بود امام بیاید، ما هر لحظه انتظار می‏کشیدیم که ایشان هم بیاید. خیلی‏ چشم انتظار بودم که او را پهلوی امام ببینم. امام که آمد، آمدند و ما را بردند پهلوی‏ ایشان. آن‌جا بود که فهمیدم آقا شهید شده است. وقتی امام خبر شهادت او را به ما داد، باور نمی‏کردم. گفتم نه، ولی امام گفت: "چرا، این‏گونه است و سید بزرگوار شهید شده‏ است." بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، "تهرانی" (4) شکنجه‏گر معروف ساواک، در اعترافاتش قضیه‌ی شهادت سید را تعریف کرد و مزار او را در بهشت‌زهرا (س) نشان داد. آن‌روز که ما را بردند سر مزار آقا، خیلی ضجه زدم و گریه کردم. پنج شش ماه انتظار داشتم تا او را ببینم، ولی حالا سنگ سرد قبری را می‏دیدم که می‏گفتند شوهرم، پدر چهار فرزندم، زیر آن خوابیده‏ است. الان هم آقا در قطعه‌ی 39 در زیر سنگی ساده و غریب خفته است. غریب‌غریب.

 

برگی از اسناد ساواک درباره‌ی شهید سیدعلی اندرزگو:
تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای‏ مسلح شاهنشاهی ساواک ...
شماره: 10596/312
تاریخ: 27/9/57
پیوست شرح نامه: مبلغ 840/596 ریال‏ وجه نقد 210 لیره ترک و اسلحه و مهمات و دستگاههای ضبط‌صوت
نخست‏وزیری‏ سازمان اطلاعات و امنیت‏ کشور س.ا.و.ا.ک
خیلی محرمانه
تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی
ساواک
درباره سیدعلی اندرزگو معروف به شیخ عباس تهرانی
بازگشت به‌شماره 1/20572/66/401-18/6/75
بدنبال اقداماتی که بمنظور شناسایی و دستیابی به نامبرده بالا بعمل میآمد مشخص گردید یاد شده مجددا دست به تشکیل گروهی معتقد بمبارزه مسلحانه زده و درصدد عضوگیری عناصر مستعد جهت فعالیت در گروه میباشد. در ادامه مراقبت‏های بعدی‏ ضمن کشف مخفیگاه وی در شهرستان مشهد تعدادی از مرتبطین او در تهران نیز شناسایی و نسبت به کنترل آنها اقدام شد.
در ساعت 45/18 روز 2/6/57 هنگامیکه سیدعلی اندرزگو بمنزل یکی از مرتبطین‏ بنام اکبر حسینی واقع در خیابان ایران میرفت بوسیله مأمورین محاصره و از آنجا که‏ گزارشات رسیده حاکی از مسلح بودن مشارالیه و حمل مواد منفجره بوسیله او بود، به‏ وی دستور ایست و تسلیم داده شد که ناگهان یادشده با حرکات غیرعادی درصدد فرار برآمد و مأمورین بناچار بسوی او تیراندازی و در نتیجه مشارالیه مورد اصابت گلوله واقع‏ و در راه انتقال به بیمارستان فوت نمود.

 


در بازرسی بدنی از نامبرده یک جلد شناسنامه جعلی ملصق بعکس متوفی با مشخصات‏ "ابوالقاسم واسعی" یکجلد گواهینامه رانندگی بنام "عبدالکریم سپهرنیا" ملصق بعکس‏ سوژه صادره از آبادان، یکعدد ساعت مچی، مبلغ 6840 ریال وجه نقد، یکعدد چاقو، یک دسته‌کلید، یکعدد انگشتری عقیق و تعدادی شماره‏های تلفن و نوشته‏های خطی‏ کشف و ضبط شد.
در بازرسی از مخفیگاه سیدعلی اندرزگو در شهرستان مشهد سه قبضه سلاح کمری‏ جنگی با 5 عدد خشاب،81 تیر فشنگ با کالیبرهای مختلف، دو دستگاه بیسیم ‏دستی، کمربند تجهیزاتی، یک جلد اسلحه کمری، مبلغ 590 هزار ریال وجه نقد تعداد زیادی‏ نوارهای مختلف، مقادیر زیادی کتاب جزوه و اعلامیه‏های گروههای مختلف که در یکسال گذشته توزیع شده، یازده دستگاه ضبط، تعدادی شناسنامه جعلی ملصق بعکس‏ اندرزگو و همسرش و شناسنامه فرزندان وی و مقادیری نوشتجات خطی که حاکی از ارتباط وی با عده‏ای در لبنان و سوریه می‏باشد کشف و برابر صورت‌جلسه ضبط گردید.

پاورقی ها:
1 -
"ایلیچ رامیرز سانچز" معروف به "کارلوس شُغال"، سال 1328 در ایالت تاچیرا در غرب ونزوئلا به‏دنیا آمد. در نوجوانی به "سازمان جوانان حزب کمونیست ملی" پیوست و تابستان‌ سال 1345 را در اردوگاه ماتانزاس، مدرسه‏ی آموزش جنگ چریکی در نزدیکی هاوانا، گذراند. وی جوانی پرشور و انقلابی بود که برای کمک به ملت مظلوم فلسطین، به آن‌سامان شتافت و ضمن همکاری با جنبش‌ها و گروه‏های آزادی‏بخش فلسطینی، علیه اسرائیل و کشورهای غربی عملیات انجام می‏داد. وی ده‌ها عملیات از جمله گروگان‌گیری وزیران نفت کشورهای عضو اوپک در اجلاس اوپک در وین، در سال 1354 انجام داد. شایعاتی نیز پیرامون اقدام او برای ترور محمدرضا پهلوی منتشر شده است.
کارلوس سال‌ها در لیست بزرگ‌ترین فراریان تحت‌تعقیب در جهان قرار داشت. وی سال 1372 در کشور آفریقایی سودان قربانی معامله‏ی سران آن کشور شد و درحالی که برای عمل جراحی در بی‏هوشی کامل به‏سر می‏برد، از روی تخت اتاق‌عمل بیمارستان ربوده، با غل‌وزنجیر بسته و با هواپیما به فرانسه منتقل شد.
باتوجه به این‌که کلیه‏ی سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی غرب، سال‌ها به‏دنبال کارلوس بودند ولی او را نمی‏یافتند، وی به "مرد هزارچهره" معروف شد؛ چرا که هر ساعت خود را به قیافه‏ای درمی‏آورد و از چنگ ماموران می‏گریخت.
شهید سیدعلی اندرزگو نیز به‏لحاظ سرعت در تغییر چهره و گریز از چنگ مامورین که سال‌های متمادی دستگاه‏های امنیتی شاه در به‏در دنبالش بودند ولی هیچ‌وقت موفق به دستگیری او نمی‏شدند، به "شیخ کارلوس" معروف شده بود. تا جایی که روسای دستگاه امنیتی شاه، در پرونده‏های ساواک، نام "سرفراز" را برای او برگزیده بودند.
 2 - "و جعلنا من بین ایدیهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشیناهم فهم لایبصرون" ما در پیش ‌روی آنها سدی قرار دادیم و در پشت‌سرشان سدی، پس آنها در میان این دو سد چنان محاصره شده‌اند که نه راه پیش دارند و نه راه بازگشت! و در همین حال چشمان آنها را پوشاندیم لذا چیزی را نمی‌بینند. قرآن کریم – سوره‌ی یس – آیه‌ی 9
3 - "هوشنگ ازغندی" به‌نام مستعار "هوشنگ منوچهری" معروف به "دکتر"، سال 1318 شمسی در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات خود را در مدارس مختلف تهران تا اخذ مدرک دیپلم متوسطه ادامه داد. در سال 1339 با معرفی سرتیپ صمدیان‌پور که بعدها رئیس شهربانی شد، به استخدام ساواک درآمد. وی از جمله بازجویان و شکنجه‌گران ساواک به‏ویژه کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری بود. در سال 1352 جهت طی دوره‌های آموزش بازجویی به اسرائیل مسافرت کرد. او به‏خاطر سرسپردگی‌‌ و خوش‌خدمتی‌هایش، مفتخر به دریافت چند نشان از جمله: درجه‌ی 5 همایونی، یک قطعه مدال، تشویق پرویز ثابتی و نشان کوشش گردید.
4 - "بهمن نادری‌پور" معروف به "تهرانی" سال 1324 در تهران متولد گردید. وی در سال 1346 با مدرک دیپلم در سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) استخدام شد. مدتی در ادارات بایگانی و فیش مشغول به‏کار بود و سپس به بخش 311 که وظیفه‏اش جمع‌آوری خبر درباره‏ی گروه‏های کمونیستی بود منتقل شد. وی در حین خدمت تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس ادامه داد.
علاقه‏مندی وافر وی به‏ کار، استعداد سرشار و سرسپردگی، از وی فردی مستعد ساخته بود که موجب شد پس از گذشت مدت کوتاهی، مسئولیت بخش احزاب و گروه‏های کمونیستی به وی واگذار شود و به‏دنبال آن در سال 1348 رهبر عملیات گردد.
در اواخر سال 1349 عضو کمیته‏ای در اداره‏ی سوم شد که وظیفه‏ی آن شناسایی عوامل تظاهرات سراسری دانشگاه‏ها بود. او در خرداد سال 1351 در کمیته‏ی مشترک فعالیت جدید خود را آغاز نمود و با پشتکار و جدیت، به بهترین وجه توجه افراد مافوق خود را جلب کرد و بر همین اساس بود که چندین‌بار مورد تشویق قرار گرفته و مدال‌های مختلف دریافت نمود که از جمله‏ی آنهاست: نشان درجه‏ی دو کوشش، مدال جشن‌های 2500 ساله‏ی شاهنشاهی، نشان پنجم همایونی و ... تهرانی در سال 1355 جهت گذراندن دوره‏های تخصصی عازم آمریکا و اسرائیل گردیده و دوره‏های مختلف مربوطه را طی می‌نماید. وی از نظر رتبه در ساواک کارمند رده نهم بود. در سال 1356 به کمیته‏ی مستقر در اوین منتقل شد. او تا آخرین روزهای حکومت رژیم پهلوی امر بازجویی و شکنجه‏ی زنان و مردان مبارز زندانی را مجدّانه ادامه می‌داد و از هیچ تلاش و کوششی فروگذار نمی‌کرد و به‏شدت مورد اعتماد پرویز ثابتی بود. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی به زندگی مخفی روی آورد و در اوایل سال 1358 توسط نیروهای انقلاب دستگیر شد.
تهرانی به‏دلیل ماهیت انقلاب اسلامی، سعی نمود با زیرکی خاصی صرفاً آن سری از فعالیت‌هایش را که در رابطه با گروه‏های غیرمذهبی بود بیان نماید و از آن‌چه که بر سر مبارزین مذهبی آورده بوده، سخنی به‏میان نیاورده است؛ درحالی که بنا به اظهارات بسیاری از زندانیان مذهبی، وی به بازجویی و شکنجه‏ی مبارزین مذهبی هم مبادرت می‌ورزید. وی همچنین در اعترافات خود به فراگیری آموزش در آمریکا و اسرائیل اشاراتی دارد. او خود را این‌گونه توصیف می‌کند:
"تلاش خستگی ناپذیر و صادقانه در ساواک علیه مردم داشتم، این حقیقتی است. من برای دوستان بهترین دوست بودم، برای همه‏ی اعضای خانواده‏ام خوب بودم و متأسفانه برای ساواک هم جلاد خوبی بودم."
تهرانی در دیدار خانواده‏های شهدا و زندانیانی که زیر دست او شکنجه یا به‏شهادت رسیده بودند، پرده از رازهای هولناکی برداشت. اعلام چگونگی شهادت سیدعلی اندرزگو و نشان دادن مزار او که بعد از شهادت، توسط مامورین ساواک و زیر نظر او، به‏صورت مجهول‌الهویه در بهشت‌زهرا (س) دفن شده بود، یکی از اعترافات او بود.
سرانجام، شعبه‏ی اول دادگاه انقلاب اسلامى تهران پس از ۹ جلسه رسیدگى و سه روز مشاوره، یک‌روز پیش از تاریخ ذکر شده راى خود را درباره‏ی ‏۲ نفر از ماموران مشهور شکنجه‏ی ساواک به اسامى مستعار تهرانى و آرش اعلام می‌کند. متهم ردیف اول بهمن نادری‌پور، فرزند عباس، معروف به تهرانى مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. متهم ردیف دوم، فریدون توانگرى، فرزند محمد با نام مستعار آرش نیز مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. در راى نهایى دادگاه انقلاب به جرم‌هاى این افراد نیز در موارد مختلف اشاره شده است. حکم اعدام این افراد، در تاریخ یک‌شنبه سوم تیرماه 1358 مقارن ساعت یک بامداد، به مرحله‏ی اجرا درآمد.

[ ۱۳٩۱/٦/۳ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مگر کسی که خاطراتش را در  800 صفحه (آن هم با فونت ریز!) منتشر کرده است هنوز حرف نزده‌ای دارد؟ بقیه را نمی دانم اما حمید داوودآبادی حتما دارد. یک ساعتی در دفتر سایت ساجد مهمانش بودیم و گفتیم و شنیدیم. داوودآبادی بی تعارف و خیلی صمیمانه گفت که از خدا خواسته شهید نشود تا چیزهایی را که دیده است روایت کند. می گفت حالا که به سایت و وبلاگ و کتاب‌هایم نگاه می‌کنم انگار خدا می گوید بیا، شهیدت نکردم، حالا ببینم چه می کنی. مهمان دومین «باشگاه چانه زنی» رجا نیوز خیلی دوست داشتنی بود. تا از نزدیک نبینیدش باور نمی‌کنید!

 

- چرا شهید نشدید؟
داودآبادی: چون هنرش را نداشتم. امام می گفتند شهادت هنر مردان خداست و من هم واقعا هنرش را نداشتم. اما به غیر از این باید بگم که شاید دلیل شهید نشدنم این بود که خودم هم نمی خواستم شهید بشم.

- چرا؟
داودآبادی: با آینده کار داشتم!

 

- جایی بود که احساس کنید به شهادت خیلی نزدیک هستید؟
داودآبادی: 25 اسفند 64 تو جاده ام القصر یه خمپاره 82 نشست پیش پای من. حالا خمپاره هشتاد و دوای که از بیست متری شهید میکند. من فکر کردم رفتم رو مین. با خودم گفتم که دیگه تموم شد. یه آن دیدم رفتم و لذت و شیرینی خاصی زیر زبونم آمد. تو همون حال یه لحظه از ذهنم گذشت که خدایا قرار نبود من شهید شم! تا این از ذهنم گذشت یه دفعه انگار من رو کوبیدند رو زمین! خیلی درب و داغون شده بودم. مددکار بیچاره نمی دونست کجام رو ببنده. با این حال تو آمبولانس شوخی می کردم و جوک می گفتم. راننده آمبولانس می گفت تو رو موج گرفته یا ترکش خوردی؟!

- پس خیلی اهل بگو بخند تو جبهه بودید.
داودآبادی: بله، یه دوشکا روی جاده ام القصر مستقر بود که 40 تا گردان زده بودند به خط اما نتوانسته بودند رد شوند. ما گردان چهل و یکم بودیم. هشت نفر شدیم و رفتیم تا دوشکا رو خفه کنیم. شهید ابراهیم احمدی نژاد بود، شهید یوسف محمدی بود، شهید حمید کرمانشاهی بود. از بغل جاده تو باتلاق رفتیم جلو. چهار دست و پا روی جنازه ها رفتیم تا رسیدیم پای دوشکا. دوشکاچی یکی دو متر بالاسر ما بود ولی ما رو نمی دید و پشت سری‌های ما رو میزد. آنجا یوسف محمدی دو زانو نشسته بود و قاه قاه می خندید. من التماسش می کردم که دراز بکش الان می بینتمون. یوسف می گفت نه بابا این یارو انگار کوره، «و جعلناهایی که خوندیم کار خودش رو کرده!» خلاصه خیلی که التماس کردم بهم گفت دو تا از اون جوکها که تو دو کوهه تعریف می کردی باید تعریف کنی تا بنشینم. هیچ جوری هم کوتاه نمی اومد. خلاصه ما زیر پای دوشکا دو تا جوک براش تعریف کردیم تا نشست!

- کدام تصویر از دفاع مقدس جلوی چشماتونه؟
داودآبادی: تو سه راه مرگ شلمچه داشتیم نفربر رو از مجروح پر می کردیم که بفرستیم عقب. راننده هی داد می‌زد که دیگه بسه جا نیست اما ما هی مجروح ها رو هر جوری بود هل می دادیم تو تا برن عقب. تا نفر بر راه افتاد من خودم گلوله تانک عراقی رو دیدم که اومد نشست تو پهلوی نفربر! من فقط گفتم یا زهرا... نمی دونم چند تا بودند. تو زندگیم یک بار آن هم آنجا جیغ مرگ رو شنیدم. شب که رفتیم درِ نفر بر رو باز کردیم هیچ چیزی جز یه مشت پودر استخوان پیدا نکردیم. من اونجا کفر گفتم؛ داد زدم خدایا اگر شهیدم کنی خیلی نامردی! اون دنیا به همه شهدا میگم خدا من رو به زور شهید کرد، من نمی خواستم شهید شم! به خدا گفتم من رو برگردون تهران، یه تیکه کاغذ دستم بده تا به همه بگم تو سه راه مرگ چی به سر بچه ها اومد. این یکی از دلایلی بود که نمی خواستم شهید بشم.

- تفاوت بچه های 10، 12 ساله دوران انقلاب با بچه های الان چیه؟
داودآبادی: خاصیت انقلاب این بود که بچه ها زود بزرگ می شدند. طبیعی هم بود که در آن زد و خوردها و... اینطوری بشه. این اتفاق هم تو فتنه 88 افتاد و نتیجه اش شد 9 دی. این نشون داد که نسل امروز هم اگر پاش بیفته صحنه رو خالی نمی کنه.

- اگر پسرتان در زمان جنگ بدون اجازه فرار می کرد و می رفت جبهه چه برخوردی می کردید؟
داودآبادی: خیلی سوال سختیه. جواب نمی دم چون واقعا نمی خوام شعار بدم. آدم باید در آن شرایط قرار بگیره. واقعا برای پدر مادرها خیلی سخته.

- موقع قطعنامه کجا بودید و چه حالی داشتید؟
داودآبادی: وقتی جنگ شروع شد من گریه می کردم که بگذارند برم جبهه. جالبه که وقتی جنگ تمام شد هم باز من داشتم گریه می کردم که بذارن برم جبهه! قطعنامه که پذیرفته شد چند روز بعدش عروسی من بود و برنامه ها را هم چیده بودیم. پیام قطعنامه که آمد من از سپاه خواستم من رو اعزام کنند اما به بهونه همین عروسی نمی گذاشتند. ناچار شدم مرخصی بدون حقوق بگیرم و بعنوان بسیجی برم جنوب.

- حسرت چه چیزهایی را می خورید؟
داودآبادی: الان که کتابم رو میخونم  و می بینم که مثلا سه روز مرخصی گرفتم و اومدم تهران خیلی حسرت می خورم. به خودم میگم بدبخت اون سه روز رو هم می‌موندی دوکوهه هوای اونجا رو تنفس می کردی. یکی هم نبودن در عملیات مرصاد و والفجر مقدماتی. زمان مرصاد که ما رو جنوب نگه داشتند و زمان والفجر مقدماتی هم پام تو گچ بود. ولی می تونستم برم... حیف شد!

- با پای تو گچ می تونستید برید؟!
داودآبادی: آره، اگر می خواستم می شد رفت. ما کم گذاشتیم. مثلا در کربلای هشت جایی که فاصله ما با عراقی ها سه، چهار متر بود، شهید غلام رزاق که تو کربلای 5 پاش داغون شده بود با همون پای داغون اومده بود خط، لی‌لی میکرد و راه می رفت. اومد با من شروع کرد سلام علیک. گفتم غلام، دیوونه اگر الان عراقی ها بریزند تو خاکریز چی کار می کنی؟ گفت به اونجا ها نمیکشه. همین رو که گفت یه خمپاره 120 اومد و شهید شد.

- از بین فیلمهای دفاع مقدسی به نظر شما کدام یک توانسته فضای جبهه ها رو بخوبی نشان بدهد؟
داودآبادی: یکی پرواز در شب مرحوم ملاقلی پور که کانال کمیل رو در والفجر مقدماتی رو نشون می داد.

- همون فیلم که آقای سلحشور نقش نریمان رو بازی میکنه؟
داودآبادی: بله، هرچند خیلی ها میگن این فیلم یه کار سفارشی و شعاریه اما چیزهایی که بچه ها تعریف میکردند همینها بود. و یکی هم اخراجی ها یک.

 

- شما امثال مجید سوزوکی رو تو جبهه دیده بودید؟
داودآبادی: یک هفته قبل از شهادت آوینی بر حسب اتفاق با ایشون تو نماز جمعه کنار هم نشستیم. شروع کردیم به گپ زدن که یه پیر مرد اومد. به آوینی گفتم سید این بنده خدا رو نگاه کن. یه پیرمرد خمیده، کج و کوله، با کت چروک و دستهای خالکوبی شده و... سلام علیک کردیم و گپ زدیم و رفت. بعد به آوینی گفتم این زمان شاه قاچاقچی بود و جنس بین ایران و عراق رد می کرد. حتی تو شناسایی «بمو» راهنمای بچه ها بود. تو جزیره مجنون بچه های اطلاعات عملیات رو می گرفت و تحویل قاچاقچی های عراقی می‌داد و اونها سه چهار روز بچه ها رو می گردوندند تو عراق و بر می گردونند. از این دست افراد زیاد بودند.

- دیگه کی؟
داودآبادی: یکی از بچه های اطلاعات عملیات بود که ما باهاش شوخی می‌کردیم و تو سر وکله‌ش می زدیم. یه بار یکی ما رو دید گفت این بابا گنده لات چهار راه مولویه، اونجا اسمش بیاد تن و بدن همه می‌لرزه شما دارید اینجور تو سرش می زنید!

- از میان کتابها چی؟
داودآبادی: کتاب ستاره شلمچه احمد دهقان و حماسه یاسین انجوی نژاد.

- بازی در قلاده های طلا چطور بود؟
داودآبادی: خیلی اتفاقی بود. واقعا زحمت کشیده بود آقای طالبی. عباس شوقی، مسئول جلوه های ویژه تو اون صحنه ای که پشت بام پایگاه بسیج هستیم به کسانی که به پایگاه حمله می کردند می گفت با آجر واقعا بزنیدشون تا ترسشون تو فیلم واقعی بشه! حالا اونجا که اصلا پشت بام نبود، روی زمین صحنه رو درست کرده بودند. از روبرو سنگ می زدند. ما واقعا جمع شده بودیم و پشت کولر پناه گرفته بودیم تا این آجرها بهمون نخوره. واقعا با پاره آجر ما رو نشونه می گرفتند و می زدند!

- اگر به خودتان واگذار می کردند، دوست داشتید در کدوم مقطع تاریخی بدنیا بیاید؟
داودآبادی: فکر می‌کنم همین زمانی که بدنیا اومدم. چون هم امام رو درک کردیم، هم انقلاب رو هم دفاع مقدس رو. واقعا اینها بهترین زمان بود.

 

- کدوم اتفاقی که بعدا افتاد رو حتی فکرش رو هم در زمان جنگ نمی کردید؟
داودآبادی: من امروز رو می‌دیدم که ارزشها شاید یک کم کمرنگ بشه اما فتنه 88 رو هیچ وقت فکر نمی کردم. شوکه شدم.

- از چی شوکه شدید؟
داودآبادی: بی حیایی. از بی حیایی دوست نماها. هیچ وقت فکر نمی کردم فرمانده خود من بیاد دنبال کروبی راه بیفته و به نظام فحش بده. یه فرمانده گروهان داشتیم که سال 63 قبل از اینکه بیایم تهران، ماها رو جمع کرد و یه حبه قند نشونمون داد. گفت بچه ها مثل این حبه قند نباشید که با همه شیرینیش وقتی میفته تو آب حل میشه. مثل اون یه لیوان آب باشید که وقتی برگشتید شهر حل نشید بلکه بقیه رو تو خودتون حل کنید. همین آقا تو فتنه 88 شده بود مخالف نظام. از این بی حیایی‌ها شوکه شدم. یه فرمانده داشتیم که وقتی صبحگاه نمی رفتیم خودش رو با سلسله مراتب به ولی فقیه می رسوند و ما رو میکرد ضد ولایت فقیه، بعد همین آقا اومد تو روی آقا وایساد.
 
- اگر الان با یکی از دوستان شهیدتون تلفنی صحبت می کردید چی بهش می گفتید؟
داودآبادی: می گفتم دعا کنه عاقبت بخیر شم. همین.
29/4/1391
سایت خبری رجانیوز

[ ۱۳٩۱/٤/٢٩ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی شاهد یاران با حمید داودآبادی
* از چه زمانی علاقه مند شدید شخصا در مورد چهار دیپلمات تحقیق کنید؟
داودآبادی: در زمان جنگ می‌شنیدم فرمانده‌ای بوده، رفته لبنان و اسیر شده، که این یک خبر عادی بود و شاید یکی از دلایلی که کسی هم موضوع را پی گیری نکرد، این بود که چون آن زمان جنگ بود و هزاران اسیر در دست دشمن داشتیم که حالا چهار نفر هم اینها هستند که اضافه شدند! کلیه اسرا در عراق بودند و چهار دیپلمات هم در لبنان.
سال 71- 72 بود که در هفته نامه "فرهنگ آفرینش" - که متعلق دانشگاه آزاد اسلامی بود - مشغول کار شدم. در آن جا، صفحه ای به نام "از معراج برگشتگان" ویژه دفاع مقدس داشتم. بعضی از دوستان مانند "حسین بهزاد" و "محمدعلی صمدی" هم آن زمان در عرصه مطبوعات حضور داشتند که ارادت و حساسیت خاصی نسبت به "حاج احمد متوسلیان" داشتند و همین باعث شد کم کم بحث پی گیری چهار دیپلمات را بیاوریم در نشریه. هر هفته مطلبی داشتیم و خاطره‌ای را به یک بهانه در آن کار می کردیم.
یواش یواش به ذهنم رسید که بپرسیم آنها کجا هستند و چه شدند؟ آن زمان، لبنان هم تقریبا به یک ثباتی رسیده، جنگ هم تمام شده و تکلیف اسراء هم معلوم شده بود؛ پس آنها چه شدند؟ این بود که در قالب مصاحبه و خبر پی گیری را شروع کردم؛ تا این که در سال 75 برای دومین بار رفتم لبنان.

* مرتبه اول چه زمانی به لبنان رفتید؟
داودآبادی: سال 62 با نیروهایی که برای کارهای تبلیغی و فرهنگی به لبنان رفتند. در سال 75 پرسان پرسان رفتم دنبال این که آنها چه شدند و از بچه‌هایی که می‌شناختم پرس و جو کردم. آن جا تصمیم گرفتم محکم دنبال این داستان را بگیرم. از همان جا شروع کردم هرچه مطلب و مقاله راجع به این موضوع در نشریات آن موقع لبنان بود، جمع‌آوری کردم و سراغ آدم‌ها هم می‌رفتم و از آنها می‌پرسیدم. از کسانی مثل "سیدحسن نصرالله" - دبیر کل حزب الله - "ابوهشام" - رئیس سازمان امل اسلامی - و شخصیت‌های دیگری که احتمال می‌دادم از آنها مطلبی شنیده و یا دیده باشند، پی گیری می‌کردم و انصافا هم به مطالب خوبی دست پیدا کردم. آن موقع وقتی این کتاب (کمین جولای 82) جمع شد؛ من هیچ تحلیلی از خود نداشتم و همه تحلیل‌های خودم را طی این سال ها، در قالب مقاله در نشریات مختلف منتشر کردم.
این کتاب حاوی اطلاعاتی است از افرادی که آخرین بار حاج احمد را دیدند. مثل کسی که حاج احمد و دوستانش را آخرین بار در منزل "سیدعباس موسوی" در بعلبک دیده بود. این مسئله برای خود من خیلی جالب بود. چون تا قبل از آن، همه فکر می‌کردند چهار دیپلمات، مستقیم از سوریه به لبنان رفته و اسیر شده اند؛ درحالی که خاطره این فرد مسیر را عوض کرد.
آنها از سوریه رفته بودند بعلبک، آن جا جاده بسته بوده، به همین دلیل برمی گردند سوریه و از شمال لبنان، از مسیر طرابلس وارد این کشور شدند. بعدا که با حاج "محسن رفیق دوست" صحبت کردم، او هم از این موضوع اطلاع نداشت و اولین بار بود که می‌شنید و برایش جالب بود. همه فکر می‌کردند آنها از دمشق که وارد شدند، اسیر شدند؛ حتی محتشمی‌پور - که آن زمان سفیر ایران در سوریه بوده - این گونه فکر می‌کرد.
با همه دوستانه صحبت می‌کردم و بحث صرفا پی گیری مطبوعاتی نبود که بگویم خب با فلانی مصاحبه کردم و جریان تمام شد. یک علاقه شخصی بود. بعضی‌ها مطالبی می‌گفتند که شرط می‌کردند از قول ما منتشر نکن و من خودم بدون نام، در قالب مقاله بیان می‌کردم.

*چرا با نشر مقالات و مطالب در این زمینه مخالفت می شد؟
داودآبادی: بیشترین بحث آنها این بود که نظام، دیپلمات ها را زنده می‌خواهد.

* یعنی در مطالب و مقالات نوشته شده از طرف شما عنوان می شد که چهار دیپلمات شهید شده اند؟
داودآبادی: بحث بیشتر همین بود که آنها کشته شده اند. این بده بستان سیاسی و قضیه "ران آراد" که با پرونده دیپلمات ها گره خورده بود، باعث شده بود که ایران هم آنها را زنده بخواهد و در تبلیغات هم آنها را زنده می‌خواست، اما تقریبا تحقیقات ما نشان می‌داد که آنها شهید شده اند.

*زنده بودن آنها هیچ وقت به اثبات رسیده؟
داودآبادی: من هیچ سند موثقی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردم.

*یعنی سندی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردید؟
داودآبادی: اظهاراتی مبنی بر زنده بودن آنها توسط برخی افراد گفته می‌شد که دنبالش رفتم اما به نتیجه‌ای نرسیدم.
دو گروه با این پرونده بازی کردند: یک گروه خارجی که اسرائیلی‌ها بودند. آنها پرونده چهار دیپلمات را گره زدند به پرونده ران آراد، خلبان اسرائیلی که سال 64 هواپیمایش را فلسطینی‌ها زدند و توسط سازمان امل دستگیر شد و دست "مصطفی دیرانی" افتاد. اسرائیل می‌گفت ایران اگر اطلاعاتی از گروگان هایش می‌خواهد، باید از آراد اطلاعات بدهد؛ که این مسئله هیچ ربطی به ایران نداشت؛ اما آنها ادعا کردند او دست ایران است. حتی عکس ها و دست نوشته‌‌های آراد که به اسرائیل منتقل شده بود، نه از جانب حزب الله بود و نه ایران، که از جانب سازمان امل بود.
یک گروه هم در داخل کشور بودند که سعی داشتند این پرونده را به پرونده آراد گره بزنند. کسانی بودند که قریب20 سال این پرونده دست آنها بود. مثل "سیدحسین موسوی" - برادر سیدمحسن موسوی - که 18 سال پرونده دیپلمات ها دست او بود و هیچ کس نمی دانست.

*این افراد چه نفعی از این کار می‌بردند؟
داودآبادی: برای به دست آوردن اطلاعات در مورد چهار دیپلمات، هزینه‌های مادی سنگینی شده است. چون لبنان مرکز خرید و فروش اطلاعات است؛ در کارهای امنیتی و اطلاعاتی هم کسی سراغ فاکتور را نمی‌گیرد، وگر نه خیلی راحت می‌شد تکلیف آنها را روشن کرد.
این پرونده به هیچ وجه به جریان ران آراد ربط ندارد؛ چون حدود سال 83-84 که تبادلی بین حزب الله و اسرائیل انجام شد، شارون رسما اعلام کرد: "من با چشمان اشک آلود اعلام می‌کنم که آراد کشته شده است." خب وقتی خودشان پذیرفتند و اعلام می‌کنند کشته شده، چرا ما به کار گره می‌زنیم؟ حتی مصطفی دیرانی که او را از داخل خانه اش در لبنان ربودند، به اسرائیل بردند و محاکمه و زندانی کردند، هیچ مدرکی ارائه نداد که آراد دست ایران باشد؛ مهم ترین اصل همین جاست؛ مصطفی دیرانی و شیخ "عبدالکریم عبید" که ربوده و زندانی شدند، هیچ مدرکی ارائه ندادند که آراد دست ایران باشد. آنها را که اسرائیل به تلافی آراد از خانه شان دزدید، در تبادل آزاد شدند و اسرائیل پرونده آراد را بست.
آنها هر کدام به چند صد سال زندان محکوم شده بودند، اما به خاطر تبادلی که با حزب الله می‌خواست انجام شود، اسرائیل مجبور شد در قانون قضایی اش یک سری استثناء بگذارد و مجبور شد به آنها عفو بدهد تا این دو را آزاد کنند و کردند. وقتی اسرائیل کسانی را که در دستگیری خلبان متجاوزش مستقیم دست داشتند آزاد کرد، چرا ما این وسط گیر هستیم؟! آنها که نقش مستقیم در پرونده آراد داشتند آزاد شدند، پس قضیه تمام شده؛ پس چرا ما در بده بستان سیاسی این کارها را می‌کنیم؟

*جواب این سؤال را خود شما دارید؟
داودآبادی: من یک بار با دبیر کمیته پی گیری ای که در دولت آقای احمدی نژاد تشکیل شد، دیدار کردم. او پرسید نظراتت چیه؟ من گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را بست. گفتم شما همین کتاب کمین جولای 82 را بگیرید دست تان، تمام دلایل زنده بودن و شهادت آنها را می‌شود از این کتاب درآورد. ببینید کدام می‌چربد؟ من ده تا اسم به ایشان دادم و گفتم شما سراغ این ده نفر بروید و بعد کسان دیگر، و اطلاعات در مورد شخصیت آنها را در بیاورید تا متوجه شوید تکلیف آنها چیست؟ همه اینها می‌روند سراغ "سمیر جعجع" که اصلا در این پرونده هیچ کاره است. برای چی شما سراغ جعجع می‌روید؟ بروید سراغ "جونی عبدو"، چون هم آن جا بوده و هم در قضیه دست داشته‌ است. سراغ "نادر سکر" بروید و کسان دیگری که اسم شان هست و مستقیم دست داشتند. بروید سراغ "روبیر حاتم" که تا به حال هیچ ایرانی سراغ او نرفته. او ادعا می‌کند من نوار کاست صحبت ها قبل از کشته شدن حاج احمد را دارم. حداقل یک ایرانی باید برود با او صحبت کند و بگوید حرفت چیست؟

* شاید این کار را کرده اند؟
داودآبادی: نه این کار نشده. چون من زمانی یک ادعایی شنیدم که مستند بود، مبنی بر زنده بودن دیپلمات ها. حدود 7-8 سال پیش بود. روزی که اینها اسیر می‌شوند بعد از ظهر همان روز سه ایرانی دیگر هم اسیر می‌شوند و جالب است که در وزارت خارجه می‌خواستند این قضیه را بپوشانند. علت آن هم این بود که یکی از آنها به اسم "شیخ توسلی" وقتی گیر می‌افتد، شروع می‌کند به گنده گویی کردن که می‌دانید من کی هستم؟! عربی هم بلد بوده و آنها هم فکر می‌کنند او آدم گنده‌ای است. به همین دلیل فالانژها آنها را مستقیم تحویل اسرائیل می‌دهند و این سه نفر زندان بودند و هر وقت اسرائیل خبری درباره سه گروگان ایرانی می داد، منظورشان این سه نفر بوده نه کسان دیگر. وقتی از زبان هم می‌گفتند سه ایرانی به همراه راننده خود در زندان اسرائیلی ها هستند، همین‌ها بودند و من نامه مستقیم آن را دیده بودم.

* قضیه نامه چیست؟
 داودآبادی: سال 80 در منزل خانم "صدیقه وسمقی" برای مصاحبه رفته بودم، چون ایشان لبنان رفته و برگشته بود. می‌خواستم از هر کس ولو اطلاعات کمی هم که از آنها دارد، مطلب بگیرم. وقتی با او صحبت کردم نامه‌ای نشانم داد که نامه محرمانه وزارت خارجه بود و اسامی آن سه ایرانی در آن قید شده بود. من اولین بار فهمیدم ما سه ایرانی آن جا داریم غیر از این 4 نفر که در بیروت اسیر شده اند . جریان را دنبال کردم، فهمیدم سفارت ایران همان روز بیانیه داده که بله سه ایرانی دیگر هم در لبنان اسیر شده اند و در پایان آن هم نوشته بودند با این حساب تعداد اسراء به 7 نفر می‌رسد.
جالب بود که کمیته پی گیری حرف من را تکذیب می‌کرد و می‌گفت "این سه نفر وجود خارجی ندارند." کتاب را آوردم و گفتم فلان خبر سفارت را سال 67 منتشر کردند که مال من نیست. گفتند این خبر دروغ است. گفتم همه روزنامه‌های مملکت چاپ کردند چه نیازی بوده روزنامه‌ها از قول سفارت ایران دروغ چاپ کنند؟! گفتند این خبر وجود خارجی ندارد. گفتم فلان نامه محرمانه وزارت خارچه چی؟ یک دفعه گیر کردند. یکی گفت اگر محرمانه بوده پس نباید منتشر می‌شده. اما مجبور شدند قبول کنند. می‌گفت نباید بگوییم سه تا بودند، به چه علت؟ چون این سه تا که زندان بودند بعد از 7-8 سال که محکومیت شان تمام می‌شود و آزاد می‌شوند، در اسرائیل مستقر می شوند و زندگی می‌کنند.

* این سه نفر به عنوان رزمنده رفته بودند؟
 داودآبادی: نه. ظاهرا تاجر بودند اما ظاهرا "شیخ توسلی" کارمند بنیاد شهید بوده و آن دو نفر دیگر را دقیقا نمی‌دانم که سر چی گیر می‌افتند.

* اسم شان را نمی‌دانید؟
 داودآبادی: در آن نامه بود اما الان از یاد برده ام. الان دارند در اسرائیل زندگی می‌کنند و یکی اسمش را یعقوب گذاشته است و در شهر "عکا" – در فلسطین اشغالی - مغازه جوراب فروشی دارد. جالب است که او می‌گوید من تا یک سال قبل از این که آزاد شوم، با سه تا از آنها حضوری در زندان صحبت می‌کردم.
من به طریقی این اطلاع را به دست آوردم که توسلی مدعی است با حاج احمد، تقی رستگار و موسوی در زندان صحبت ‌کرده ولی می گوید کاظم اخوان را من ندیدم اما صدایش را می‌شنیدم. آن سه نفر می‌گفتند رفیق ما (کاظم اخوان) حالش خوب نیست و همیشه در سلول است.

* چه سالی این صحبت مطرح شده؟
داودآبادی: شاید سال 80 باشد یعنی یازده سال پیش.

* به نظر شما صحبت های این فرد صحت دارد؟
داودآبادی: هر ادعایی را باید رفت سراغش. من اگر می‌توانستم می‌رفتم سراغ آنها. من حتی رد این فرد را هم زدم تا به طریقی با او مصاحبه بگیرم، به کمیته پی گیری هم گفتم که شما اگر نمی‌توانید، من می‌توانم کسی را پیدا کنم تا از طریق یک کشور ثالث برود و با شیخ توسلی مصاحبه کند و بیاورد. دیگر از این مستند‌تر؟ اما آنها قبول نکردند. حتی گفتم می توانم کسی را پیدا کنم که برود با روبیر حاتم صحبت کند. چون او دو ادعای بزرگ دارد 1- می‌گوید من نوار بازجویی ابتدایی حاج احمد را دارم اما نمی گوید بعدش چه اتفاقی افتاده است 2- یک داستانی هست که بگذارید همه حرف ها را بزنم و عیبی هم ندارد که منتشر شود.
سال 75 که من در لبنان بودم، در بعلبک یکی از نیروهای سازمان امل را دیدم که از سال 62 با هم آشنا بودیم. شب خانه آنها در بعلبک بودیم. او یک دفعه موقع بحث حاج احمد گفت: حمید، یکی از نیروهایی که در گرفتن دیپلمات ها بوده و در جریان هم دست داشته‌، الان در بیروت تعمیرگاه دارد. یک نفر هم آدرس دقیق او را دارد اما 2 میلیون تومان پول می‌خواهد و آدرس دقیق را می دهد.
این فرد کسی است که ماشین آنها را گرفته و حتی از آنها نگه داری کرده. من صبح رفتم بیروت سراغ یکی از ایرانی ها که با حاج احمد رفیق بوده و گفتم فلانی قضیه این طوری است، اما او گفت ولش کن بی خیال باش. تعجب کردم هر چی گفتم، او بی خیال از آن گذشت. این قضیه تمام شد و من آمدم تهران رفتم سراغ یکی از مسئولین مملکتی.

* دلیل این که چرا باید بی خیال باشید را از او نپرسیدید؟
*داودآبادی: نه؛ اما تعجب کردم بعد از آن همه صحبت گفت حالا ناهار چی می‌خوری؟ گفتم بابا کسی که حاج احمد را گرفته، کنار خودمونه! از این جریان گذشت و یک سال بعد در تهران با یکی از مسئولین مملکتی در مورد حاج احمد مصاحبه‌ای داشتم، جلسه هم خصوصی بود. آن قضیه را تعریف کردم که او خندید و گفت من با آن فالانژ صحبت کرده ام؛ و گفت همان زمان بچه‌ها او را گرفتند و وقتی من در لبنان بودم آوردنش پیش من و با او صحبت کردم. او گفت وقتی ماشین را نگه داشتیم جر و بحث کردیم و بعد حاج احمد پایین می‌آید. او حتی اسم حاج احمد را هم نمی‌دانست و گفته آن کسی که پیراهن سفید تن داشت و دماغش هم شکسته بود، آمد جلو و با من درگیر شد و من با کلت زدم به صورتش. او این را برای ما گفت ولی تاکید کرد که منتشر نکنیم.

* این موضوعی که الان مطرح شد را برای اولین بار است می گویید؟
داودآبادی: بله. لبنان را باید اول بشناسی. می‌گویند هیچ اطلاعات سری در لبنان بیشتر از یک ساعت دوام نمی‌آورد و آن جا بزرگراه تجارت سه چیز است. 1- مواد مخدر 2- اسلحه 3- اطلاعات. و بیشتر هم اطلاعات است.
کسانی که در کارهای سیاسی می‌افتند مثل فالانژها، کاسب‌های عجیبی هستند. یعنی یک اطلاعات را تکه تکه می‌کنند و ده نوع می‌فروشند و اگر زرنگ نباشی سرت کلاه می‌گذارند. آنها زندگی‌شان با فروش اطلاعات می‌گذرد. مثلا امروز این آمده یک ادعا کرده و بعد می‌گوید من نوار بازجویی حاج احمد را دارم. حالا یک نفر نباید برود تکلیف این ادعا را معلوم کند؟ "روبیر مارون حاتم" معروف به "کبرا "، چی از دیپلمات ها دارد و می‌داند؟ اصلا خاطرات او که چاپ شده است را تهیه کنید. کتاب "از دمشق تا تل آویو" او هنوز در لبنان ممنوع است اما من در سایت 4 دیپلمات متن آن را زدم. هم نسخه عربی و هم انگلیسی آن را پیدا کردم. یک فصل آن را چون در رابطه با گرفتن دیپلمات های ایرانی بود، گذاشتم در این سایت.
هر ادعایی که در مورد آنها شده، درکتاب کمین جولای82 جمع شده است. من نمی‌خواهم قضاوت کنم، اما کمیته پی گیری یا هر جای دیگری که می‌خواهد دنبال کند، باید این کتاب را بررسی کند و به نتیجه برسد و ببیند مارون حاتم چقدر راست می‌گوید. سمیر جعجع چقدر نقش داشته. "ایلی حبیقه" چقدر نقش داشته. من دیدم اطلاعاتی را که جمع کردم می‌تواند کمک کند. جالب است که بعد از چاپ این کتاب، در مجلس شورای اسلامی کمیته پی گیری که شکل گرفته بود و نماینده وزارت اطلاعات، سپاه، وزارت خارجه، خانواده‌ها و کمیسیون امنیت ملی مجلس در آن حضور داشتند، جلساتی که تشکیل می‌دادند برای این چهار دیپلمات، همه بدون استثناء این کتاب دست شان بود و استناد همه شان به این کتاب بود. چون هیچ منبع دیگری وجود ندارد. ولی وزارت خارجه تیمی را تعیین کرده و این کتاب را بررسی کرده بودند و نتیجه گیری این شد که این کتاب نباید چاپ می‌شد. چرا؟ چون در این کتاب عنوان شده که حاج احمد متوسلیان عضو سپاه بوده است. حالا سوال من این جاست مگر شما کنگره سرداران برای او نگرفتید؟
این خبر را نماینده یکی از خانواده‌های دیپلمات ها به من گفت که وزارت خارجه از این کتاب شاکی بوده که مثلا در این کتاب گفته شده "تقی رستگار" بسیجی بوده. شما این همه برنامه برگزار کردید و در کتاب‌های دیگر هم نام او هست. من سفارش دادم دو کتاب از آمریکا آوردند که در آن زندگی حاج احمد نوشته شده بود که حاج احمد کی بود؟ او فرمانده نیروهایی بود که رفتند سوریه.

* عنوان کتاب چه بود؟
داودآبادی: "ریشه‌های تشکیل سپاه پاسداران" که پرداخته به نیروهای ایرانی در لبنان و یا کتاب "الحصاد" نوشته جان کوولی که ریز نوشته حاج احمد چه کسی بود.
بحث دیگری که دارم این است که 14 تیر ماه حاج احمد و دوستانش دستگیر می‌شوند. 14 تیر 61 کتاب روزشمار جنگی که سپاه منتشر می‌کند، در این روز یک کلمه در مورد آنها نوشته نشده است فقط ده روز که می‌گذرد در این کتاب می‌خوانید سفارت ایران در اطلاعیه‌ای از نخست وزیر لبنان خواست که چهار دیپلمات را آزاد کنند، همین! اسم هم نمی‌آورد. آنها کی بودند و چرا رفتند آن جا؟
در خاطرات آقای "هاشمی رفسنجانی" هم در این روز مطلبی پیرامون دیپلمات ها نمی‌بینید. انواع خاطرات در این کتاب وجود دارد حتی خبر ترور یکی از فرماندهان نیروهای فلسطینی در لبنان که اشاره می کند خبر بسیار مهمی است؛ اما در مورد اسارت 4 نیروی ما، یک کلمه نیست و مثلا می‌خواهند بپوشانند و از لحاظ امنیتی حفظ کنند.
14تیر آنها اسیر می‌شوند و 5 روز بعد از اسارت آنها، روز 19 تیر، مجله "پیام انقلاب" سپاه چاپ می‌شود که مصاحبه اختصاصی با حاج احمد دارد و عکس او را هم زده و زیرش نوشته "برادر احمد فرمانده نیروهای سپاه در سوریه و لبنان". اینها با هم در تضاد نیست؟!
امروز بگویند کتاب کمین جولای82 آورده که حاج احمد عضو سپاه بوده و لو داده! مگر چقدر این موضوع پوشیده است؟! من بزرگ ترین بحثی که در مورد این کتاب دارم، این است که ما چرا هراس داریم از این که بگوییم ما نیرو فرستادیم به لبنان؟ مگر کار خطایی کردیم؟! اسرائیل به لبنان حمله کرد، همه کشورهای عربی این وسط یک ادعایی کردند که ایران اگر راست می‌گوید جنگ خود را رها کند و به لبنان برسد. حتی عراق اعلام کرد من حاضرم از وسط کشورم راه بدهم که ایران نیروهایش را به لبنان ببرد. اما هیچ کدام به ادعای خود عمل نکردند و هیچ کشور عربی وسط کار نیامد و فقط ایران عمل کرد.
اعتقاد من این است که اعزام نیرو به لبنان، مثل یک عملیات ما در جنگ بود. ما عملیات "فتح المبین" و "بیت المقدس" را داشتیم، بعد یک ماه و نیم فاصله و بعد ببینیم در این یک ماه و نیم چه گذشت؟ در روزشمار سپاه و خاطرات آقای هاشمی نمی‌بینید چه گذشت، در هیچ کتابی مطلبی نمی بینید. یک ماه و نیم جنگ بوده. دو تیپ بزرگ ما در لبنان هم درحال جنگ بوده، تیپ حضرت "محمد رسول الله (ص)" سپاه و "ذوالفقار" ارتش، بزرگ ترین تیپ‌های ما بوده که رفته لبنان.

*همین 45 روز خلاء باعث نشده ما در عملیات رمضان شکست بخوریم؟
داودآبادی: بله.

*پس این کار اشتباه بوده؟
داودآبادی: وقتی ما نپردازیم به این که در لبنان چه شد، آن موقع نمی‌توانیم شکست رمضان را توجیه کنیم و این که چرا ما در بیت المقدس و فتح المبین این قدر خوب جلو رفتیم، اما در رمضان گیر کردیم.

*پس می توان گفت شکست عملیات رمضان دقیقا رابطه مستقیم دارد با جنگ لبنان؟
داودآبادی: صد درصد. بروید اخبار و اطلاعات شروع عملیات بیت المقدس به بعد را ببینید که من در کتاب پاره های پولاد آورده ام. تمام کارشناس‌های اسرائیل و آمریکا بر این نظر هستند که اگر ایران پیروز شود، پدر همه ما را در می‌آورد. خرمشهر که گرفته می‌شود، صدام درجمع فرماندهانش می گوید: "وقتی ایران خرمشهر را گرفت، من آن قدر ترسیدم که گارد ریاست جمهوری را مامور کردم دور بغداد یک دیوار دفاعی تشکیل دهند و گفتم الان است که ایران بغدادم را بگیرد".
این قدر در هراس بودند و صدام این قدر ترسیده! طرح عملیات هم این بود که بعد از فتح خرمشهر بصره را بگیریم که نشد و ماندیم در خرمشهر. آنها دنبال فرصت می‌گشتند برای کمک به صدام و جلوگیری از پیروزی ایران. این بحث کذب "آتش بس" را که مطرح می‌کنند که عربستان گفت من هم خسارت جنگ را جبران می‌کنم، اینها بی اعتبار است. چون اولا اگر بنا باشد چنین کاری انجام دهند، باید ابتدا دو نامه سیاسی رسمی به هر دو کشور می دادند یا حداقل و به صورت دیپلماتیک بگویند، پس کو؟ کدام نامه را دادند؟
اگر هم مسئولین آنها چنین ادعایی شفاهی کردند، در حد ادعا بوده و آن زمان آتش بس به درد ما نمی‌خورد. آنها دنبال زمان بودند و آتش بس یعنی الان نجنگید و هر وقت عراق دوباره جنگ کرد شما هم بجنگید! آتش بس یعنی 30 -40 سال از آتش بس بین سوریه و اسرائیل می‌گذرد، اسرائیل اطراف دمشق را بمباران می‌کند اما سوریه هیچ کاری نمی‌کند. آتش بس یعنی این! یعنی خفت و خاری را زیر سایه دشمن بپذیرید. و آنها دنبال آتش بس بودند برای کمک به صدام و نیاز به زمان که نتوانستند این کار را بکنند و چکار کردند؟ "ابونضال" که مزدور صدام و یک عضو جدا شده از سازمان "الفتح" فلسطین بود، یک گروه تروریستی داشت و بیشتر هم برای حزب بعث عراق کار می‌کرد. این تیم تروریستی رفتند در لندن، "شلومو آرگوف" سفیر اسرائیل در انگلستان را ترور کردند که زخمی شد. همین را اسرائیل بهانه قرار داد برای حمله به لبنان. چند سال بعد آن تیم تروریستی که در لندن محاکمه شدند، "نایف روزان" که رئیس آن تیم تروریستی بود، آن جا گفت ما وظیفه داشتیم جنگ ایران را منحرف کنیم و طرحی بین اسرائیل و عراق ریخته شد برای این که نگذارند ایران بیشتر از این جلو بیاید. این اعترافات در روزنامه "گاردین" هم چاپ شد.
ایران نیروهایش را برد لبنان ولی به هیچ عنوان اجازه عملیات به ما داده نشد و ایران نمی‌توانست وارد لبنان شود. لبنان اجازه نمی‌داد نیرو ببرد و فقط در پادگان "زبدانی" گیر کرده بودند. نیروهایی که مانده بودند آن جا، عملیاتی بودند. شور و هیجان عملیات داشتند، اما به آنها اجازه عملیات نمی‌دادند. حاج احمد می‌رود و می‌آید کاری نمی‌تواند انجام دهد. کسی مثل حاج احمد باید این طرف سیم خاردار باشد و یک اسرائیلی هم آن طرف و حاج احمد فقط او را نگاه کند و حق ندارد برود آن طرف سیم خاردار.
شهید صیاد شیرازی در خاطراتش می‌گوید آمدیم به امام گزارش دادیم و وضعیت را تعریف کردیم. وقتی برای امام توضیح دادیم، امام که سرشان پایین بود و با عصبانیت عجیبی سرشان را بالا آوردند و گفتند "سریع بروید تمام نیروهایی را که بردید سوریه و لبنان برگردانید به کشور و اگر یک قطره خون از دماغ کسی بریزد گردن شماست." به امام گفتیم مگر ما آرزو نداشتیم روزی با اسرائیل وارد جنگ شویم؟ حالا به این آرزو رسیدیم. امام با این که نظامی نبوده، به فرماندهان نظامی می‌گوید: "همه شما را گول زدند. جبهه‌ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کردند، می‌توانید این خاکریز را از نیرو پر کنید؟!" که حین بر گرداندن نیروها، حاج احمد اسیر می‌شود.
در این یک ماه و نیم نگاه کنید و بروید کتاب "سودا گری مرگ" را بخوانید. بعد از عملیات بیت المقدس تا رمضان را در اسناد، اطلاعات و اخبار بررسی کنید. بیشترین کمک تسلیحاتی به عراق، در این مدت انجام می‌شود. زمین شلمچه که تا قبل از آن مثل کف دست صاف بوده، در عملیات رمضان به خیال شناسایی بیت المقدس که زمین مثل کف دست بوده حالا کانال پرورش ماهی عظیم شده بود و در آن برق انداخته بودند، در خاکریزها مثلثی قیر ریختند، سیم خاردارها مختلف. در یک ماه و نیم تمام این کارها را انجام دادند.
بزرگ ترین کمک‌هایی که در این مدت می توانست به عراق شود، به او دادند. مثلا اتحاد جماهیر شوروی تانک‌های مدرن ضد موشک "تی - 72" را به عراق داد و تا قبل از این یک ماه و نیم اصلا در سیستم عراق نبود و "تی - 62" آخرین مدلش بود. در عملیات رمضان، بچه ها که آر.پی.جی می‌زدند، تعجب می‌کردند که چرا آر.پی‌.جی کمانه می‌کند و تانک منفجر نمی‌شود، مگر می‌شود؟! تا به حال این نمونه را از نزدیک ندیده بودند. رکبی که ما خوردیم این بود و ثمره یک ماه و نیمی بود که عراق فرصت داشت و همه کشورهای شرقی، غربی، آمریکا و اسرائیل کمکش کردند و تجهیزاتش را قوی کردند برای مقابله با حمله ایران به بصره. بعد از آن هم عراق کاملا روی پا آمد. خرمشهر که گرفته شد، عراق هم از نظر روحی و هم از نظر نظامی داغان شده بود؛ در رمضان که توانست ما را شکست دهد، نیروهایش تقویت شدند و گفتند ایران می‌خواهد بصره عزیز ما را بگیرد و ما جلویش را سد کردیم.

* پس نقش سفیر ایران در سوریه این میان چه بود؟
داودآبادی: خیلی نقش مهمی است. برای روشن شدن جریان مقایسه می کنم با قضیه رومانی. حدود سال 68 بود که "نیکلای چائوشسکو" رئیس جمهور رومانی به ایران آمد. در ایران با آقای هاشمی رفسنجانی ملاقات کرد، دست داد و عکس گرفتند. وقتی برگشت کشورش، دستگیر و همراه همسرش اعدام شد. وقتی او را در قبر گذاشتند، عکس دست دادنش با آقای هاشمی را گذاشتند روی جنازه‌اش. آن جا اولین جایی بود در دنیا - به جز عراق در زمان جنگ - که در آن علیه ایران شعار دادند. که چرا شما با رهبر دیکتاتور ما دست دادید و از او پذیرایی کردید؟ وزارت خارجه سفیر ایران در رومانی را خواست، به او گفتند مگر تو خواب بودی که در این کشور انقلاب است و چند ماه است حکومت در حال تزلزل بوده. سفیر ما خواب بوده. نه گزارشی، نه خبری، خب کار سفیر همین است دیگر که اگر می‌خواهید از مسئولان این کشور دعوت کنید، اوضاع شان این طوری است و احتمالا سرنگون شود. مراعات کنید و از دعوت کردن دست نگه دارید. سفارت ایران در لبنان، سفارت مستقل نیست. از زمان رژیم پهلوی هم همین طوری بوده و زیر نظر سفارت ایران در سوریه اداره می‌شده است. نمی‌دانم الان هم این طوری است یا نه.  در سال 61 هم به همین صورت بود. به همین خاطر کسی به عنوان سفیر ایران در لبنان به آن صورت نیست. سرپرستی به عنوان سفیر هست اما همه قدرت دست سفیر سوریه است. آن زمان سفیر ایران در سوریه "علی اکبر محتشمی پور" بود و سرپرست سفارت لبنان "سیدمحسن موسوی". به علاوه آقای ولایتی، آقای "فخر روحانی" را که روحانی هم بوده، حکم می‌دهد به عنوان سفیر ایران در لبنان و می‌گوید برو و سفارت را از موسوی تحویل بگیر. آقای محتشمی پور با این داستان مخالف بوده و حتی به موسوی می‌گوید تو نباید بروی لبنان. موسوی می‌گوید من نمی‌توانم قربانی بازی‌های شما این وسط شوم، من باید بروم و سفارت را تحویل فخر روحانی بدهم و علت لبنان رفتنش هم این بوده. فخر روحانی هم در راه بوده، اما محتشمی پور گیر می‌دهد که نباید سفارت را تحویل بدهی. یک بازی سیاسی بوده و جالب این جاست که سفارت ایران در سوریه چه کار می‌کرده؟ آیا از این اوضاع خبر نداشته؟ نمی‌دانستند اگر نیرو برود سوریه این اوضاع پیش می آید؟
دیپلمات ها وقتی می‌خواستند به لبنان بروند، از دمشق راه افتاده و از مرز "اشتوره" وارد لبنان می‌شوند که مرز "المصنع" می‌گویند و می‌روند بعلبک. در آن جا منزل شهید سیدعباس موسوی بودند که می‌خواستند بروند به سمت بیروت که شخصی به نام "سیف الله منتظری" می‌گوید من آخرین بار آن جا دیدم شان و راه افتادند به سمت بیروت. در میان راه می‌فهمند جاده بسته است و از بالا می‌روند و به سوریه وارد می‌شوند و می خواستند از طرف "حمص" وارد "زغرتا" و سپس جاده طرابلس شوند و از طرف پایین وارد "جونیه" و شمال بیروت شوند. یکی از لبنانی ها می‌گوید من که رفتم دیدم فالانژها پست ایست و بازرسی گذاشتند و قبلا دژبانی نبوده و یک دفعه ماشین ها را نگه داشته و جاده را بسته‌اند و همه را می‌گردند که چه کسی می‌رود و چه کسی می‌آید.

* یعنی متوجه شدند یک تیم از نیروهای ایرانی در مسیر است؟
داودآبادی: نه. فالانژها از این کارها زیاد می‌کردند و یک دفعه پست بازرسی می‌گذاشتند. آنها می‌دانستند تنها راه ورود به بیروت از بالاست چون جنوب بسته است و به گفته همین ایلی حبیقه از مسلمان‌ها 400 - 500 نفر کشته بودند.
در اوضاع احوال لبنان آن موقع این مسائل عادی بوده. شناسنامه‌های لبنان به صورت کارت است که به آن کارت هویت می‌گویند. اسم و مذهب را هم در آن نوشته می شود. فالانژها هر کس را که شیعه بوده، می‌کشتند و با "اهل سنت" و "دروزی" مشکلی نداشتند. به هر ترتیبی بوده این فرد از بازرسی رد می‌شود و می‌آید سفارت ایران در بیروت. از طریق مخابرات بی‌سیم می‌زند به بعلبک که به بچه‌ها بگویید کسی به بیروت نیاید چون جاده بسته است، فالانژها ایست و بازرسی زدند. اما می‌گویند بچه‌های ایرانی راه افتاده اند. او می‌گوید به یک طریقی به دیپلمات ها خبر دهید. می‌گویند به آنها دسترسی نداریم و این شخص می‌گوید: وای تمام شد! و 24 ساعت بعد مطلع می‌شوند دیپلمات ها را گرفتند.
کارهای پلیس دیپماتیک در لبنان را ژاندارمری آن جا انجام می دهد. دو ماشین دنبال دیپلمات ها راه افتاده بودند که بعد وقتی در پست بازرسی "برباره" فالانژها ماشین آنها را می‌گیرند، اسلحه می‌کشند که به ژاندارم ها می گویند برگردید و آنها می‌روند. بعد ماشین دیپلمات ها را می برند در طرابلس در کنار ساختمان حزب بعث عراق شاخه طرابلس می‌گذارند که بگویند آنها در طرابلس با بعثی‌ها درگیر شده و کشته شدند و کمی خون هم ریخته شده در آن می‌گذارند و به طریقی قضیه را منحرف می کنند. ولی فردا یا پس فردای دستگیری آنها نخست ‌وزیر لبنان قول می‌دهد که من پی گیری می‌کنم و آنها را آزاد می‌کنند ولی هیچ خبری نمی‌شود.

* پس چرا تا سال های 71-72 پی گیری جدی برای آزادی آنها انجام نمی شود؟
داودآبادی: از سال 61 به بعد لبنان مسائل زیادی داشت که مستقیم به ایران مربوط بود. حوادث زیادی اتفاق می‌افتاد. انفجار، گروگان‌گیری و ترورهایی که می‌شد به طریقی ربط می‌دادند به ایران. کلی گروگان غربی گرفته شد که قرار بود در این حین تکلیف حاج احمد و دوستانش معلوم شود، ولی خبری نشد. چه فرانسه و چه آمریکا برای این که گروگان های شان در لبنان آزاد شوند، دست به دامان ایران می‌شدند و ایران اولین شرطش این بود که من کمک می‌کنم گروگان‌های شما آزاد شوند، ولی شما هم باید گروگان‌های ما را آزاد کنید. این خواست همیشه ایران بود. این طور نبود که بگوییم کاری نکردند.

* این سکوتی که حتی در مطبوعات هم حرفی زده نمی شد، دلیلش چیست؟
داودآبادی: سکوت امنیتی بوده.

*به نظر شما چنین کاری باید صورت می گرفت؟
داودآبادی: آن زمان بله؛ آن زمان باید می‌شد. در لبنان درگیری عجیبی وجود داشت. یعنی تقابل ایران و آمریکا بیشتر در لبنان بود. درگیری‌های سیاسی که داشتند در لبنان بروز می‌کرد و نمی‌شد چیزی را رو کنید و نه می‌توانستیم اطلاعاتی بگیریم و نه اطلاعاتی رو کنیم. گروگان فرانسوی، آمریکایی و کشورهای دیگر گرفته می‌شود، هواپیماربایی می‌شود؛ ایران مثلا می‌توانست به آن گروه هایی که این کار را می‌کنند فشار بیاورد که مثلا این کار را کنید.
یک بار سرهنگ "ویلیام باکلی" از مسئولین رده بالای سازمان سیا را گروگان گرفتند و باز دوباره وقتی از ایران خواستند کمک کند، خواسته ایران این بود که باید تکلیف گروگان‌های ما هم روشن شود ما هم گروگان داریم و آنها به دست مزدورهای شما ربوده شده اند. چون فالانژ‌یست‌ها، مزدوران رژیم صهیونیستی بودند و نیروی کمکی اسرائیل در لبنان بودند.
بازی سیاسی همین است. یک جایی می‌شود بازی سیاسی کرد، یک جایی نمی‌شود. یک جاهایی قول‌هایی هم برای آزادی گروگان‌ها‌ی شان می‌دادند.

* از چه زمانی به فکر نوشتن کتاب "کمین جولای 82 " افتادید؟
داودآبادی: سال 80 بود که قطعی شد همه مطالب را جمع کنم و در قالب کتاب منتشر کنم.

* چرا؟
داودآبادی: چون خلاء اطلاعاتی در مورد این قضیه وجود داشت.

* با این صحبت دستگاه دیپلماسی ما کم کار بوده.
داودآبادی: نوشتن و چاپ این کتاب را من نباید انجام می‌دادم. باید یک مرکز تحقیقاتی در وزارت خارجه این کار را می‌کرد. یعنی می‌خواهم امروز این را بگویم، این کتاب وقتی می‌شود منبع اطلاعاتی کسانی که دارند کار این دیپلمات‌ها را پی گیری می‌کنند، این یک ضعف است و اگر این کتاب نبود چه می‌کردند؟ چه منبع اطلاعاتی داشتند؟ من این منابع آشکارم است. خیلی حرف ها را از لحاظ امنیتی نمی‌شود گفته شود. خیلی منابع را نمی‌شود در بین اینها آورد. آیا نباید اینها یک جایی جمع شود؟ من با آدم‌های کمیته پی گیری بحث و صحبت کردم، گفتم اگر می‌خواهید کار کنید تکلیف چیست؟ من بین اینها هیچ کس را ندیدم کار عملی انجام دهد. شاید نگاه‌ آنها این گونه است که 300 هزار شهید دادیم، 4 تا هم بیشتر! مگر روی 300 هزار کسی شلوغ بازی می‌کند؟

*آیا می شود گفت این پرونده یک نوع منبع ارتزاق برای افرادی خاص شده؟
داودآبادی: بله صد در صد! وقتی یک مسئله‌ را هاله‌ای دورش می‌پیچند، یکی از این هاله استفاده می‌برد. من نمونه می‌گویم. کسی که مسئول پی گیری این پرونده بوده و 18 سال این پرونده دستش بوده، 18 سال مدعی بود آنها زنده هستند. "سیدحسین موسوی" مدعی بود آنها زنده هستند و محکم هم می‌ایستاد و این حرف را می‌زد. سال 70 - 71 که دقیق یادم نیست، در مرکز مطالعات وزارت خارجه جلسه‌ای برگزار شد. در آن جلسه نماینده سفارت آلمان به عنوان واسطه بوده. (دقت کنید)
نمایندگان وزارت خارجه بودند. نمایندگان بعضی ارگان‌ها بودند و برای پرونده این چهار دیپلمات و ران آراد که گره خورده بود به این داستان جلسه تشکیل می‌شود. نماینده یکی از احزاب مهم در لبنان وقتی وارد می‌شود، تا فرد را می‌بیند، عقب می‌رود و از در خارج می‌شود و می‌گوید او این جا چه کار می‌کند؟! چرا گذاشتید او در این جلسه باشد؟ این باشد، ما شرکت نمی‌کنیم. به هر ترتیبی بوده بچه‌های وزارت خارجه او را برمی‌گردانند در جلسه. من از دو کانال این خبر را گرفتم. هم از خود نماینده آن حزب، هم افراد دیگر. من همین طوری مطلبی را بشنوم، قبول نمی‌کنم. باید بروم طرف را پیدا کنم و از دهان خودش بشنوم.
من از یک منبع تقریبا موثقی شنیده بودم و جالب این که عین همین کلمات را از کسی شنیدم که اسم مستعارش در آن جلسه "عمار" بوده است. بعد می‌گوید وقتی جلسه تشکیل شد، نماینده آلمان گفت اگر اسرائیلی‌ها مدرکی به شما بدهند مبنی بر زنده بودن سه نفر از این دیپلمات‌ها، شما حاضرید از "ران آراد" اطلاعات بدهید؟ اینها می‌گویند مثلا چه اطلاعاتی از او بدهند؟ می‌گوید آنها یک فیلمی به شما نشان می‌دهند که این سه نفر را زنده نشان می‌دهد ولی زمان و مکان فیلم معلوم نیست و مدت کوتاهی صحبت می‌کنند.
یک دفعه کسی که تا آن روز ادعا داشت آنها زنده هستند، بلند می‌شود و داد و بی‌داد می‌کند و جلسه را به هم می‌زند. به نماینده سفارت آلمان می گوید شما کلاه‌ بردارید. ما می‌دانیم آنها شهید شده اند و شما دروغ می‌گویید. همه یکه می‌خورند که تو تا دیروز می‌گفتی اینها همه زنده هستند، پس چی شد یک دفعه می‌گویی همه شهید هستند؟ کاری می‌کند که نماینده سفارت آلمان قهر می‌کند، می‌رود و جلسه به هم می‌خورد. این یعنی چه؟! تا دیروز ادعا می‌کرد آنها زنده هستند حالا که می‌گویند سند می‌دهیم زنده هستند، می‌گویی شهید شدند؟! خیلی از جاها این طوری شده. خانواده اخوان، می گفتند ما بعد از 18 سال فهمیدیم مسئول پرونده کیست؟ و پرونده را هم به هیچ کس هم نمی‌داده. آنها نامه دادند به رئیس جمهور وقت، آقای خاتمی که چرا به وزارت خارجه فشار نمی‌آورید؟ وزارت خارجه هم نامه را داده بود به مسئول دفتر رئیس جمهورکه از فلان تاریخ پرونده دست آقای سیدحسین موسوی است. خانواده چهار دیپلمات مانده بودند. چون فرزند محسن موسوی نمی دانست پرونده دست عمویش است و در این 18 سال بابت آن چه قدر هزینه شده است. هزینه هایی که جهت خرید اطلاعات خرج می شد؛ مثلا فلانی اطلاعات می‌دهد و 100 میلیون تومان می‌خواهد.
موسوی می‌گوید من پرونده را نمی دهم. به هر طریقی شده مسئولیت پرونده از او گرفته می شود (البته فقط مسئولیت، و نه محتویات پرونده) پرونده هنوز دست اوست و احدی هم یک ورق از آن را ندیده است. مسئولیت پرونده را که از او گرفتند، خاتمی به جای او "علی ربیعی" را می‌گذارد. جلسه‌ای با حضور خاتمی برگزار می‌شود که با خانواده گروگان‌ها دیدار داشتند.
موسوی شروع می‌کند به شلوغ کردن که شما نمی‌خواهید کار کنید و می‌خواهید آنها را فراموش کنید و ... علی ربیعی نمی‌تواند خود را کنترل کند و می‌گوید آقای موسوی چرا این قدر شلوغ می‌کنید، نگذار من حرف بزنم ... دیگر از این پرونده چه می‌خواهید؛ خانواده ها جا می‌خورند. خاتمی می‌گوید بس کنید و آنها سکوت می‌کنند و تمام می‌شود.
در همین مدت، سه بار استخوان دادند به اسرائیل، به عنوان جسد ران آراد. اسرائیل آزمایش DNA انجام می‌داد و می‌گفت او نیست و اسرائیل را یک سال معطل کردند. در همین حین نامه‌ای هم از آراد رفت برای اسرائیل. متن تایپی نامه را برای آنها فرستادند که به خانواده سلام رسانده و نامه هم تایید شد که متعلق به آراد است. نامه برای حدود 5 سال بعد از اسارت آراد بود که نشان می‌داد او زنده بوده. با توجه به اطلاعات نامه، اسرائیل متوجه درستی نامه می‌شود.

* پیشنهادی برای پی گیری وضعیت چهار دیپلمات دارید؟
داودآبادی: پسر سیدمحسن موسوی را گذاشته‌اند برای پی گیری پرونده که سرش با رفتن به سفرهای خارجی گرم است. من دو راه کار دادم به آقایان و گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را حل کرد. شما کارشناس دارید، ده نفر در ایران، ده نفر در لبنان، ریز تا ریز اطلاعات آنها را بگیرید و بررسی کنید. اگر واقعا می‌خواهید این قضیه تمام شود، شدنی است.
سال 78 یکی به من زنگ زد گفت سفارت ایران در لبنان می‌خواهد10 - 9 تیر بیانیه ای بدهد و شهادت آنها را اعلام کند و پرونده را ببندد. من همان موقع زنگ زدم به خانم "مجتهد زاده" همسر سیدمحسن موسوی، ایشان را هم اصلا نمی‌شناختم اما گفتم خانم حواس تان باشد چنین کاری می‌خواهد انجام شود یک چنین بیانیه‌ای صادر می‌شود وزارت خارجه هم تایید می‌کند و تمام می‌شود. قاتل هم معلوم نیست کیست. شهید شدند و فاتحه بخوانید. سیدرائد موسوی را فرستاد پیش من گفت چه کار کنیم؟ گفتم یک نامه بدهید و پیش دستی کنید. من برای او یک نامه تنظیم کردم چون مادر او هم گفته بود نظر شما چیست؟ نامه را تنظیم کردم و رائد تایید کرد. وقتی نامه منتشر شد، آنی نبود که تنظیم کرده بودیم و عمویش آن را عوض کرده بود. خب حق داشت، برادرش بود. نامه آنها که می‌گفت اگر شهادت اعلام شود باید قاتل را هم بگویید. وزارت خارجه هیچ خبری نزد و قضیه منتفی شد.

* اسنادی که در این کتاب نباشد و بخواهید الان منتشر کنید، هست؟
داودآبادی: بله. ولی خب از لحاظ اطلاعاتی نمی شود گفت.

*دلایل زنده نبودن آنها را هم بگویید.
*داودآبادی: من خودم یکی از دلایل زنده نبودن آنها را این می‌دانم که در لبنان یک زمان‌هایی چند مسئول رده‌ بالای آمریکایی ربوده شدند مثل ویلیام باکلی و هیگینز که سرهنگ‌ سازمان سیا بودند. در آن کتاب‌هایی که برای من از آمریکا فرستادند هم هست؛ وقتی قرار شد ایران واسطه شود برای آزادی آنها، بحث بود که چهار دیپلمات‌ هم آزاد شوند. آمریکا و اسرائیل برای آنها بهای سنگینی پرداختند. نگاه خودم این است که حاج احمد از نظر نظامی مگر چه قدر ارزش دارد؟ فرمانده عملیات بیت ‌المقدس بوده و از آن جنگ هم چندین سال می‌گذرد. مگر اطلاعات نظامی او چه قدر بها دارد که آنها حاضر بودند باکلی کشته شود و از دست بدهندش، ولی حاج احمد را ندهند؟ اگر این نبود باید در تبادل می‌آمد وسط دیگر نه؟ سرهنگ "حنان تنینباوم" یکی از مسئولان بلند پایه و مشاور امنیتی نخست وزیر رژیم صهیونیستی بود که هنگام نفوذ به تشکیلات حزب الله دستگیر شد. این را تبادل کردند و برای خودش هم کم کسی نبود. در برابرش چه کسانی آزاد شدند؟ مصطفی دیرانی و شیخ عبید که مستقیم در گرفتن آراد دست داشتند. پس اگر حاج احمد بود مگر چه قدر برای اسرائیل مهم بود؟

*غیر از 4 تا باز هم اسیر در اسرائیل داریم؟
داودآبادی: بله، زیاد.

* رزمنده بودند؟
داودآبادی: نه، تا سال 1358 - 59 دو ایرانی در زندان‌های اسرائیل بودند که نامشان هم معلوم نیست. سال 63 چهارده ایرانی می‌روند لبنان که از آن جا بروند سفارت آمریکا ویزا بگیرند و بروند. منافق هم بودند. مهلت پاسپورت چند نفر از آنها تمام شده بود و می‌روند سفارت ایران در بیروت که پاسپورت‌های شان را تمدید کنند. سفارت هم می‌گوید ما روال قانونی را انجام داده و پاسپورت آنها را هم تمدید کردیم. آنها می‌روند منطقه "دیرعوکر" در بیروت شرقی - منطقه تحت سلطه فالانژها و مسیحی‌ها - که بروند سفارت آمریکا برای گرفتن ویزا. فالانژها آنها را می‌دزدند و بحث مشکوکی هم دارد. فالانژها آنها را می‌گیرند و به ایران اعلام می‌کنند. ایران می‌گوید به ما ربطی ندارد. منافق‌ها به فالانژها می‌گویند ما می‌خواستیم برویم آمریکا و فالانژها آنها را رها می‌کنند و سه نفر را نگه می‌دارند. آقایی را به همراه همسر و بچه‌ی یک ساله‌اش را حدود دو سال نگه می‌دارند. برای من جالب است چرا آنها را نگه داشتند. او ادعا می‌کند فالانژها می‌گفتند این زندانی که تو را نگه داشتیم، دیپلمات‌های ایرانی هم همین جا بودند. این هم یکی از سندهای زنده بودنی است که برادر موسوی نشان می‌دهد.
یازده نیروی ایرانی منافقین که در اسرائیل بودند، به جرم جاسوسی دستگیر می‌شوند. حدود سال 66 بوده که یک فیلم مستند هم از آن ساخته شده. اخیرا در زندان اسرائیل بودند.
آن مهمانداری که هواپیمای ایرانی را ربوده بود، هنوز در زندان اسرائیل است به جرم جاسوسی. چون در اسرائیل کسی نمی‌تواند بگوید من یهودی هستم مگر این که مادرش یهودی باشد. اما این می‌گوید من یهودی شده ام و می‌گویند برای چی یهودی شدی؟ و او را در زندان نگه داشتند.
ما یک تعداد زندانی این گونه داریم. در زندان‌های اسرائیل حداقل 10- 15 ایرانی هست که بلاتکلیف هستند. منافق هستند و ... یک نفر هم یک هفته قبل از حاج احمد اسیر می‌شود در منطقه جولان. می‌رود لب مرز - این را حاج "عباس برقی" تعریف می‌کند - از آب رد می‌شود برود آن طرف مچش را گرفتند و او را هم بردند. بچه قم هم هست و کسی هم پرونده او را پی گیری نکرده.

*شما تلاشی برای چاپ مجدد این کتاب نکردید؟
داودآبادی: این سؤال، بی جواب است. من چند سال پیش با فرهنگ سرای پایداری قرارداد بستم که این کتاب چاپ شود، اما پشت گوش انداختند. خواست برود زیر چاپ، کار خوابید.

*چاپ به زبان انگلیسی این کتاب دارد انجام می‌شود چرا به زبان انگیسی مجاز است اما به زبان فارسی خیر؟
داودآبادی: یک موقع رسما می‌گویند مجوز نمی‌دهیم، یک موقع بازی می‌دهند. یک بار آمدم براساس مسئله چهار دیپلمات، فیلمنامه ای نوشتم به نام "در جست وجوی حقیقت" که قرار شد "روایت فتح" آن را بسازد. سال حدود سال 85 بود. سناریوی مستند را نوشته بودم. حتی گفتم باید سراغ چه کسانی بروید و کامل در آورده بودم. با روایت فتح قرارداد بستیم که هنوز آن قرارداد را دارم. آن موقع روایت فتح 500 هزار تومان حق تحقیق به من داد و قرار بود در همه مراحل کار خودم هم باشم. آنها شدید عطش داشتند که زود کار را برسان می‌خواهیم زودتر کار کنیم. شش سال از این قضیه می‌گذرد و کار خوابید و نشد. حتی وقتی برای یکی از دوستان تعریف کردم خندید! گفتم چه شده؟ گفت رکب خوردی. تو امتیاز کارت را سپردی به آنها و حالا کار نمی‌کنند و به تو هم ربطی ندارد. کار ساخته نمی‌شود و خیال شان راحت شد.

* در مورد چاپ انگلیسی کتاب نمی‌خواهید صحبت کنید؟
*داودآبادی: چاپ انگلیسی کتاب بیشتر از دو سال خوابید. یعنی دو سال پیش "فریدون گنجور" این کتاب را ترجمه کرد. او از دوستان کاظم اخوان بوده. ما متن آماده و ویرایش شده را تحویل دادیم که متأسفانه دو سال خوابیده بود و سرانجام با فشاری که آوردیم، کتاب یک ماهه چاپ شد.

* به عنوان سؤال آخر اگر مطلبی هست که دوست داشتید بگویید و من به آن اشاره نکردم بفرمایید.
داودآبادی: مطلبی نیست. از سال 81-82 که این کتاب چاپ شد، خبر خاصی نیست فقط بازی با اخبار است. مثلا یک سال ادعا کردند "احمد حبیب‌الله" رئیس انجمن حمایت از زندانیان فلسطینی در اسرائیل گفته من آنها را زنده دیدم. من رد او را گرفتم و حبیب‌الله این را از قول یکی از دوستانش نقل می‌کند می‌گوید سه ایرانی در زندان عتلیت بودند که برمی‌گردد به همان 3 ایرانی. احمد حبیب‌الله در سال 79 این حرف را زد. 5 سال بعد خبری منتشر می‌شود (می‌گویم با اخبار بازی می‌کنند) که احمد حبیب‌الله کسی که می‌گفت من آنها را دیدم، کشته شد. او 5 سال بعد از این اظهاراتش به صورت عادی تصادف و فوت کرد؛ اما آمدند و در تیتر روزنامه‌ها گفتند "کسی که تا بیان کرد آنها را دیده، کشته شد." تازه خودش هم ندیده بود و از قول وکیلی بیان کرده بود. ولی بعد از 5 سال با خبر بازی کردند. من رفتم دنبال خبر اما به هیچ جا نمی‌رسیدم. شما در اینترنت بگرد، یک جا به زور یک سایت توانست یک عکس از او بزند. خیلی از اخباری که از طرف احمد حبیب‌‌الله منتشر می‌شود، از جانب ما است. یک بار گفتند پسر او یک سری اخبار از چهار دیپلمات دارد. مگر پسر او چه کاره است؟! پس اطلاعاتش کو؟ من دو سه مسئله را پیدا نکردم. یکی این که می‌گفتند آن فلسطینی آزاد شده و رفته به دفتر خبرگزاری ایران در لندن و گفته من با آنها بودم پس کو؟ کی بوده؟ یا این که گفتند در اردن خبرنگار ایرانی مصاحبه کرده با احمد حبیب‌الله؛ پس کو؟

* نظر شما راجع به این که این پرونده را از نهادهای دیپلماتیک و سیستماتیک بگیرند و به دست نهادهای مردمی بدهند چیست؟
داودآبادی: الان پرونده دست یک NGO است ولی شما فکر می‌کنید پرونده چیست؟ پرونده یک چیز قطوری است که دست سیدحسین موسوی است و هیچ کس اجازه دسترسی به آن را ندارد و معلوم هم نیست کجا گذاشته؟ این کتاب کامل‌‌ترین اطلاعات مربوط به 4 دیپلمات است و در دسترس همه هم هست. مگر پرونده‌ای که دست موسوی است. حتی در مقطعی با کسی که رئیس کمیته پی گیری بوده، صحبت کردم گفت آقای داودآبادی دریغ از یک ورق که او به ما داده باشد.
شاهد یاران – ویژه حاج احمد متوسلیان – نیرماه 1391 شماره 81

[ ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی نویسنده و محقق دفاع مقدس از نگارش فیلمنامه عملیات «کربلای 5» به عنوان کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خبر داد.
 
حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا) اظهار داشت:
- عملیات «کربلای 5»، کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود. بنده در نگارش فیلمنامه این عملیات دنبال صحنه‌های هیجانی و کشت و کشتار نیستم بلکه تلاش می‌کنم «ما رأیت الا جمیلا» را در این عملیات به تحریر دربیاورم. اگر بتوانم از دل آتش این عملیات، زیبایی کربلای ایران را به تحریر بکشم، برنده هستم.

خبرگزاری فارس: حمید داوودآبادی فیلمنامه عملیات «کربلای 5» را می‌نویسد

وی که در عملیات «کربلای 5» از لشکر 27 محمدرسول الله(ص) به عنوان رزمنده بسیجی اعزام شده بود، درخصوص علت نگارش این فیلمنامه، گفت:
- تعداد زیادی از دوستانم در این عملیات به شهادت رسیدند. به عنوان مثال در این عملیات با یکی از دوستان صحبت می‌کردم و برای یک لحظه که صورتم را بر‌گرداندم، ‌دیدم که همرزمم به شهادت رسیده است.

این نویسنده و محقق دفاع مقدس خاطرنشان کرد:
- شهید «سیدمحمد هاتف» یکی از نزدیکترین و بهترین دوستانم بود که در عملیات «کربلای 5» با هم آشنا شدیم و او در همین عملیات شهید شد. وی رزمنده بود. قبل از شهادتش به او می‌خندیدم و می‌گفتم «تو شهید می‌شوی». او موقع اذان گریه می‌کرد. از اوپرسیدم «چرا گریه می‌کنی؟» پاسخ داد «دست خودم نیست موقع اذان ناخودآگاه اشکم جاری می‌شود» با این شهید هم ماجراهایی داشتیم.

وی افزود:
- شهید «محمد غلامی چیمه» معلم دبیرستان هاتف بود. وقتی به او گفتیم: «هاتف شهید شد»، گفت: «این همه معلمی کردم، آخر شاگردم از من جلو زد» و یک روز بعد هم، محمد غلامی چیمه شهید شد.

داودآبادی درخصوص کارگردان پیشنهادی برای ساخت این فیلم سینمایی گفت:
- فعلا به کارگردان این فیلمنامه فکر نکرده‌ام، چون اگر قبل از اتمام نگارش فیلمنامه، کارگردان آن را انتخاب کنم، بیم آن را دارم که نگارش فیلمنامه‌ام به تأسی از اندیشه‌ها و زاویه نگاه او باشد.

خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۱/٤/۱٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ما همه‌اش همت را می‌بینیم، فکر می‌کنیم همت خیلی بزرگ است؛ باکری را می‌بینیم متوسلیان را می‌بینیم فکر می‌کنیم هر کسی در جنگ بود و فرمانده بود و فقط در مقطع هشت سال دفاع مقدس بود، خیلی بزرگ است. فکر می‌کنیم فقط آنها خدمت کردند این "فقط" ما را خراب کرده. کاری که شما کردید، کاری خود حاج عبداله والی کرده، می‌خواست بگوید: فرماندهی فقط جنگ نیست، این طرف هم هست، جایی که جنگ نیست، هم خطرش بیشتر است و هم خدماتش بیشتر. کاری که امروز، شما دارید می‌کنید و بچه های اردوها انجام می‌دهند.

 


 ببینید کِی بهتان گفتم! خیلی بیشتر از اینکه ما امروز حسرت تمام شدن دفاع مقدس می‌خوریم یک زمانی برسد شما حسرت تمام شدن اردوهای جهادی را بخورید. البته من می‌گویم ان شاءالله که کارتان زودتر تمام بشود، یعنی این قدر آبادی بشود که نیازی نباشد دیگر شما اردوی جهادی بروید. ولی می‌نشینید حسرت می‌خورید، حسرت این حال و هوایی را که در خودتان هست و جوی که بین بچه‌ها هست و ...

کاری برای خدا
انسان کاری را که برای پول نمی‌کند خیلی به او مزه می‌دهد، حتی یک کار دنیایی. مثلاً شما با ماشین مسافری را به جایی برسانید و پول نگیرید. این کار اینقدر به شما مزه می‌دهد و روحیه مثبتی به خودتان می‌دهید. حالا فکر کن این که دارید می‌روید ته کشور، جای برهوتی که هیچ کسی نمی‌رود، تا خدمتی بکنید. آنجا را هم روی نقشه نمی‌شود دید. ولی شما می روید. اجرش را هم به حسابتان می‌ریزند.

 شاید بعضی‌ها بگویند جبهه رفتنمان از روی هیجانات کودکی بوده. به خدا درک می‌کردیم و می‌دانستیم داریم چه معامله‌ای می‌کنیم. اگر هیجانی بود که با دو عدد تیر و خمپاره در می‌رفتیم. من الان مثلا برای ریا به شما می‌گویم، خدا را شکر من در جنگ چهارده تیر و ترکش خوردم، اگر از روی هیجان بود، یک دانه اش کافی بود که برگردیم. در فاو 6 صبح تا 8 صبح مدام شیمیایی می زدند. ما کر و کور نبودیم و آموزش دیده بودیم، می‌دانستیم شیمیایی یعنی چه و چه بلایی سر ریه می آورد و باعث سرطان خون می‌شود. پس چرا در عملیات کربلای پنج و کربلای هشت رفتیم؟

عشقی از جنس عشق حضرت ابراهیم (ع) به خدا
من همیشه به بچه ها می‌گفتم: انیمیشن و کارتون درست می‌کنیم و نشان می‌دهیم که وقتی حضرت ابراهیم در آتش می‌افتد، آتش به گلستان تبدیل می‌شود. در صورتی که این نیست. آتشی که حضرت ابراهیم را باید می سوزاند آتش بود و اگر چوب می انداختند می‌سوزاند، ولی عشق حضرت ابراهیم آن‌قدر داغ بود نسبت به خدا که حرارتش از آتش بالاتر بود. می‌خواهم بگویم که عشق حضرت ابراهیم آتش را سوزاند. عشق بچه‌های جنگ هم همین طور بود.

اول خرداد ۶۱ بود. عملیات بیت المقدس. فرمانده شهید احمد کاظمی بود، ما به شلمچه رسیدیم. میدان مین بود، نشد معبر باز کنند، گفتند:40 نفر از بچه‌ها پیشمرگ بشوند و بروند روی مین. جالب است که قبل از این موضوع من این بچه‌ها را می‌دیدم که دنبال سنگر و جان پناه می‌گردند. از یکی از آنها پرسیدم: چی شد عقب که بودیم اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک می خواندید حالا دنبال سوراخ موش می‌گردید؟
خیلی جالب جواب بنده را گفت: ساکت، حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر و ترکش بخوریم شهید نیستیم. تنم لرزید. وسط جنگ من را موعظه می‌کند. ولی همین بچه که هنوز پشت لبش سبز نشده لحظه‌ای که گفتند پیشمرگ برای میدان مین می‌خواهیم، قبضه آر.پی.چی را به بغل دستی‌اش داد و هنوز سه تا گلوله در کوله مانده بود. فرصت نکرد آنها را باز کند. فکر کنم اولین و آخرین باری بود که دعوای بچه بسیجی‌ها را در جنگ می‌دیدم که آنجا بود، بغل دستی‌اش را کنار زد و خودش دوید در میدان مین.
گوب گوب گوب مینها می‌ترکید و ما فقط نشسته بودیم گریه می کردیم. نوبت ما که شد از وسط میدان مین رد شویم، من زیر نو منور اولین چیزی که دیدم همین پسربچه‌ آر.پی.جی زن بود، سمت راست افتاده بود. مین زیر شکمش منفجر شده بود و گلوله های آر.پی.جی داشت می‌سوخت. اگر خرج پرواز و پرتاب آر.پی.جی را آتش بزنید و بگذارید زیر کلاه‌خود آهنی آن را ذوب می‌کند. سه تا از اینها داشت روی کمر این بچه می‌سوخت و شکمش را سوراخ کرده بود و به کمرش رسیده بود. من دیدم لب‌های این بچه عین ماهی که از آب افتاده بیرون تکان می‌خورد. گفتم شاید آب می‌خواهد. گوشم را بردم جلوی دهانش. والله بدون کوچکترین خشی شنیدم که می‌گوید: الحمدالله رب العالمین الرحمن الرحیم ... سوره حمد می‌خواند. حالا من امروز می‌فهمم سوره حمد چیست. سوره حمد تنها جای قرآن است که انسان با خدا حرف می زند. همه جای قرآن خدا با انسان حرف می زند، در سوره حمد انسان قربان صدقه خدا می‌رود و ناز خدا را می‌کشد. التماس خدا می کند. آن پسر با این گلوله آر.پی.جی‌هاش جزغاله شد و سوخت. برای چه چیزی سوره حمد خواند. این قدر عشقش و حرارتش داغ بود که گلوله آر.پی.جی‌ها را سوزاند.

 


رزمنده ها تحت تاثیر جوّ جهاد نکردند
 بعضی‌ها می‌گویند دوره‌ای بود و یک جوّی بود که گذشت. کجا یک جوّی بود؟ اگر کربلا یک جوّ بود، بله این هم یک جوّ بود. اگر شمشیر بر فرق حضرت علی (ع)، فزت و رب الکعبه گفت یک جوّ بود، بله این هم یک جوّ بود. اگر شهادت حضرت زهرا جوّ بود، این هم جوّ بود.

امروز قرار نیست شما تیر و ترکش بخورید. حتما که نباید میدان مین باشد. به قول ده نمکی بزرگترین میدان مین 90% پا روی من گذاشتن است و 10% پا روی مین گذاشتن است. شما امروز دنبال مین نگردید. نفستان خودِ مین است. منی که ادعای جانبازی دارم، آقا که ولی فقیه مان است، همه کسانی که سابقه جبهه دارند، امروز با شما در یک صف قرار گرفتیم.

ارزش تقوی و جهاد اکبر در کنار جهاد اصغر و جنگ
 ان اکرمکم عندالله اتقاکم ، آیه به این اشاره نمی‌کند که هر کسی سابقه جبهه اش بیشتر یا جانبازی‌اش بیشتر است مهمتر است. ما روزی جهاد اصغر کردیم و پُز جهاد اصغرمان را می دهیم، دانشجویی که امروز از خواب و خوراک دنیایش و از رفاه زندگی تهرانش می زند بلند می‌شود و می‌رود در گرمای جنوب در هرمزگان و سیستان و بلوچستان و زاهدان بی منت، به مردم خدمت می‌کند و نه حقوق می‌گیرد، حتی از جیب خودش هم می‌گذارد. اینها تمامش جهاد اکبر است. روزی می‌رسد که می ذبینید همه ماها را در روز قیامت جا گذاشتید و رفتید. خودتان نمی‌دانید که چه معامله‌ای با خدا کرده‌اید. روزی کسی به من گفت چقدر جنگ بودی گفتم سه ماه یا چهار ماه، گفت چقدر جبهه بودی گفتم 50 ماه. بسیجی که سه ماه می‌رفت منطقه ده روزش را درگیر عملیات بود، 80 روز بقیه‌اش را در فضای جهاد اکبر بود. ما اصلا جنگ نمی‌دیدیم فقط دنبال معامله با خدا بودیم.

حاج عبداله والی حالش را کرد. کم از همت نبود، کم از باکری نداشت. همت و باکری هم اگر امروز بودند می‌شدند شوشتری. مگر سردار شوشتری چه کسی بود. اگر شوشتری نمی‌شدند باید شک کنیم. هر سرداری که امروز مانده، اگر نشد شوشتری نشد حاج عبداله والی، شک کنید. جهاد اصغرش بیست بوده، جهاد اکبرش را خراب کرده. همت به شرطی شد همت که هم جهاد اصغرش خوب بوده باشد هم جهاد اکبرش. جهاد اکبر کرد، در جهاد اصغر مزدش را گرفت.
شما هم امروز عملتان جهاد اصغر است. ولی رفتن برای عملتان، نیتتان، تکان خوردنتان، همان طوری که یک بچه بسیجی با خانواده‌اش دعوا می‌کرد برود جبهه، مگر شما این مشکلات را ندارید؟ مگر همه‌ شما با سلام و صلوات خانواده‌هایتان راهی این را می‌شوید؟ نه‌!! می‌گویند برو و زندگی برای خودت راه بینداز و ... عین زمان جنگ، همه چیز را زیر پا می‌گذارید و راه می‌افتید. این فضا را عین جبهه بدانید. روزی خدا سفره‌ای پهن کرد به اسم جبهه، خدا هیچ وقت بنده اش را تنها نمی‌گذارد. ما هستیم که احساس تنهایی می‌کنیم، ما هستیم که الان می نشینیم و گریه می کنیم که خدا چرا باب شهادت بسته شده. مگر خدا راه را بسته؟ ما بستیم. ما چشممان را بستیم، بابش باز است. مگر حتما باید ما شهید بشویم؟ یک بار یک طلبه ای برای آقا نوشته بود دعا کنید من شهید بشوم، آقا فرمودند: فکر نکنید تنها راه سعادت شهادت است.

اگر همه ما شهید شده بودیم که فتنه 88 پدر ملت را در می‌آورد و تمام شده بود رفته بود. مگر بچه بسیجی‌هایی که در فتنه 88  ایستادند، چه کسانی بودند؟! هیچ کدام سابقه جبهه نداشتند، ولی ما سابقه جبهه دارها ماندیم و لنگ زدیم، آنها همه رفتند جلو.
۱۳ خرداد ۱۳۹۱

[ ۱۳٩۱/٤/٩ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به حضرت‌زهرا(س) توسل کردم و گفتم «ما حالا حالاها کار داریم و وقت دکتر رفتن و سیم به رگ قلب زدن و این مسائل را نداریم». دکتر بعد از آنژیوکت گفت مشکلی نداری.

بستری شدن حمید داود آبادی در بیمارستان خاتم الانبیاء



به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، رفتن حتی یک خار به پای نویسندگان و مستندنگاران دفاع مقدس واقعاً درد است، چون تک‌تک این نویسندگان که الحق نویسنده‌اند بدون چشم‌داشت مادی که امروز به دنبالش می‌رویم، شبانه‌روز وقتشان را می‌گذارند برای نوشتن. بعضی از آنها هم که تمام زندگی‌شان را صرف نگارش وقایع دفاع مقدس کرده‌اند.

حمید داودآبادی نویسنده و تاریخ‌نگار دفاع مقدس است که کتاب‌هایی از جمله «کمین جولای 82»، «پاره‌های پولاد»، «تفحص»، «یاد یاران»، «زندگی‌نامه سیدحسن نصرالله» و «از معراج برگشتگان» را در تاریخ حماسی انقلاب اسلامی و مقاومت جهان اسلام ماندگار کرده است و هم اکنون مدیریت سایت جامع دفاع مقدس «ساجد» را بر عهده دارد.

وقتی که شنیدیم این رزمنده و نویسنده دفاع مقدس دو سه روزی است که به خاطر عارضه قلبی در بیمارستان بستری شده دیروز برای دیدنش به بیمارستان خاتم‌الانبیا(ص) رفتیم، طبقه دوم اتاق 214.

حال عمومی‌اش خوب بود و حتی روی تخت بیمارستان هم دغدغه دفاع مقدس را داشت. در این دیدار حرف‌هایمان از حادثه روز پنج‌شنبه گذشته که داودآبادی در ناحیه قلب احساس درد می‌کند، شروع می‌شود و به گله‌مندی وی از نبود شیوه و الگویی درست برای اشاعه فرهنگ دفاع مقدس خاتمه می‌یابد.

* چه اتفاقی افتاد که شما رو به بیمارستان آوردند؟

پنج‌شنبه هفته گذشته در محل کار کمی حالم بد شد، عصر که به خانه آمدم قلب و کتف سمت چپم درد ‌گرفت و کمی سرگیجه داشتم؛ ساعت 4 صبح حالم بدتر شد. نمی‌خواستم به بیمارستان بیایم اما بچه‌ها مرا «مجبور» کردند و با اورژانس به اینجا آوردند دکترها هم گفتند «فشار قلبی بوده» و تا جمعه بعد از ظهر در سی‌سی‌یو بودم.

*چرا می‌گویید مجبور؟

قبل از جنگ مجروحیت و رفتن به بیمارستان نعمت بود اما الان در این موقعیت بیمارستان نبودن و به کارهای فرهنگی رسیدن نعمت است.
بعد از اینکه مرا بستری کردند، همان شب به حضرت‌زهرا(س) توسل کردم و گفتم «ما حالا حالاها کار داریم و وقت دکتر رفتن و سیم به رگ قلب زدن و آمپول و این مسائل را نداریم». دیروز دکتر وقتی آنژیوکت کرد گفت «مشکلی نداری. نه رگی گرفته و نه ماهیچه‌ای از قلبت دچار مشکل شده و قلبت سالم و سالم است».
دکترها بعد از اینکه مطمئن شدند حالم بهتر شده، مرا از سی‌سی‌یو به بخش بستری منتقل کردند.

* معامله‌ای که با حضرت زهرا(س) کردید، چه بود؟

من تازه راه و مسیر درست کار در حوزه دفاع مقدس را پیدا کردم. احساس می‌کنم خداوند به واسطه حضرت زهرا(س) عمر دوباره فرهنگی به من داد. بنده در حال حاضر روی چند عنوان کتاب و یک فیلم‌نامه کربلای 5 کار می‌کنم. کار روی چاپ دوم کتاب «پاره‌های پولاد» بخش دیگری از فعالیت‌هایم است که از نوشتن جریان کامل اضمحلال آمریکا خیلی لذت دارد.

* روزانه چقدر وقت برای نوشتن کتاب یا سایر مطالب اختصاص می‌دهید؟

من از ساعت 6 صبح تا 6 بعد از ظهر به دفتر سایت ساجد می‌روم. 2 ـ 3 ساعت هم در خانه برای نوشتن کتاب اختصاص می‌دهم.

* برای 14 تیر و سالروز اسارت حاج احمد متوسلیان برنامه‌ای دارید؟

برای سالروز اسارت حاج احمد متوسلیان هم یک مصاحبه‌ای با شاهد یاران دارم که تمام بحث‌ها در آنجا چاپ می‌شود.

* از دوستان کسی به عیادت شما آمدند؟

وقتی که در سی‌سی‌یو بودم، آقای ده‌نمکی برای عیادتم آمده بود.

* شما چند فرزند دارید؟

دو پسر دارم. یکی 22 ساله به اسم سعید و به یاد شهید «سعید طوقانی» و یک پسر 18 ساله دارم به اسم مصطفی به یاد شهید «مصطفی کاظم‌زاده».

* چه صحبتی با نویسندگان ادبیات دفاع مقدس دارید؟

بنده در طول سال‌هایی که در عرصه دفاع مقدس قلم می‌زنم، همیشه دنبال سوژه‌هایی هستم که برخی به آن توجهی ندارند و در واقع سوژه‌های گمنام را پیگیری می‌کنم.

در این راستا یکی از کتاب‌هایی که نوشتم، «کمین جولای 82» بود. اگر این کتاب چاپ نمی‌شد کسی درباره چهار دیپلمات دربند اسارت رژیم صهیونیستی مطلبی نمی‌دانست. این کتاب حتی در جلسه‌ای با حضور نماینده وزارت‌خانه‌ها و نمایندگان مجلس و خانواده‌ این دیپلمات‌ها برگزار شد، منبع استناد بود.

کتاب «پاره‌های پولاد» هم یکی دیگر از سوژه‌های بود که خلأ آن احساس می‌شد. این کتاب در لبنان به زبان عربی چاپ شد. کتاب «تفحص» هم اگر چاپ نمی‌شد کسی درجریان کار تفحص قرار نمی‌گرفت. بنابراین توصیه می‌کنم، اهالی قلم این قدر سراغ سوژه‌های تکراری نروند، دفاع مقدس به قدری سوژه‌های زیبا دارد که هرچقدر درباره آن کار کنیم، کم است.

ما هنوز به این نرسیدیم که نوشتن کتاب در حوزه دفاع مقدس عشق است. نباید برای نوشتن در حوزه دفاع مقدس دنبال مادیات باشیم. اگر این نگاه به دفاع مقدس باشد هم خودمان را کوچک می‌کنیم و هم ارزش آن فرهنگ را پایین می‌آوریم.

فرهنگ دفاع مقدس آن قدر عزت دارد که باید آن عزت را به نسل‌های بعدی و حتی سایر ملل منتقل کنیم. در این حوزه با خیلی از نویسندگان و محققان خارجی‌ها صحبت کردم. یک کتاب در لندن با عنوان «یادمان‌های شهدا» با همکاری بنده چاپ شده است. نویسنده آن کتاب یک ماه پیش به تهران آمد و این کتاب را دیدم که روی جلد این کتاب عکس آقای خامنه‌ای بود. تصاویر یادمان‌هایی که تهیه کرده بودم نیز منتشر شده بود. این کار علمی سنگینی بود و چه ایرادی دارد کتاب‌هایمان را به خارج از کشور هم منتقل کنیم. مگر فقط باید کتاب‌هایمان در تهران چاپ شود؟

آن زمان پیامبر اسلام (ص) دسترسی به اینترنت و تلفن نداشتند اما اسلام تا غرب و قلب اسپانیا رفت. امروز تمام امکانات ارتباطی وجود دارد اما اسلام از خانه‌هایمان بیرون نمی‌رود. این شیوه اشتباه است و باید شیوه درست انتقال و اشاعه فرهنگ دفاع مقدس را پیدا کنیم.

* شیوه‌ پیشنهادی شما برای اشاعه فرهنگ دفاع مقدس چیست؟

سنتی و رو در رو بودن بهترین شیوه برای اشاعه دفاع مقدس است. خداوند قرآن کریم را مستقیماً بر پیامبر (ص) نازل کرد و پیامبر هم رو در رو دین را برای مردم تبلیغ می‌کرد.

به عنوان یک نمونه، شب‌های جمعه بعد از نماز مغرب و عشا یک رزمنده برای مردم در مساجد از دوستان رزمنده خودش و دفاع مقدس تعریف کند. نگوید چند تا تانک و توپ داشتیم و چه کار کردیم بلکه بحث اخلاقی رزمنده‌ها را مطرح کند.

امام فرمودند «از فانتوم‌ها نترسید از خالی شدن مساجد بترسید» امروز چرا یادمان‌های سرداران شهید را در وزارت کشور برگزار می‌کنند؟ حدود 100 میلیون برای برگزاری یادواره شهدا اختصاص می‌دهند. کسانی که به مراسم می‌آیند با کارت دعوت هستند و رهگذر یا یک جوان حق ورود ندارد و بعد می‌گوییم چرا مردم با فرهنگ دفاع مقدس آشنا نیستند. درصورتی که مساجد خالی شده‌اند چرا نباید این مراسم‌ها در مساجد برگزار شود؟! لذا باید شیوه‌های خطای فرهنگی را شناسایی و بررسی کنیم.

حمید داوودآبادی در بیمارستان بستری شد

عمر دوباره فرهنگی با توسل به حضرت زهرا(س) گرفتم

گزارش تصویری

عیادت مدیران بنیاد ادبیات داستانی از حمید داودآبادی

[ ۱۳٩۱/٤/٧ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"حمید داوودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، گفت:
... کتاب «از معراج برگشتگان» لحن رمان گونه ندارد و برخی از مطالب این کتاب که حدود 400 صفحه می باشد به دستور مقام معظم رهبری حذف شده است.
نویسنده کتاب «یاد ایام» ادامه داد: در این کتاب بخش «چادر وحدت» که به ماجراهای سال 58 تا 60 اشاره شده است و خاطرات خود را که شامل سفر به لبنان، کردستان و خیبر می شود را به دلیل اینکه مقام رهبری فرمودند، این کتاب خاطرات شما است و در این بخش خاطرات دیداری خودتان را آورده‌اید و هیچ نکته‌ای از عراقی‌ها در آن بیان نشده است که اگر یک جوانی کتاب را بخواند به این نتیجه می‌رسد که تنها شما ایرانی ها بوده‌اید که می‌رفتید و می‌زدید و از جنایت‌ها و ترورهای عراقیها خبری نبوده است، را حذف کردم."

خبرگزاری دانشجو

متاسفانه، روز گذشته متن فوق در سایت خبرگزاری دانشجو "SNN.IR" منتشر شد که شدیدا تعجبم را برانگیخت که لازم دیدم به دلیل این که برخی مغرضین از آن متن سوء برداشت و استفاده کردند، متذکر شوم:

- متن منتشر شده که در بالا آمده است به هیچ وجه صحت نداشته و با این لحن و ادعا به هیچ وجه متعلق به بنده نیست و اگر اینان فایل صوتی ای از مصاحبه ادعایی خود داشته باشند، ممنون می شوم به بنده یا مراجع قضایی ارائه دهند.

- بنده به هیچ عنوان با نماینده و یا کسی که خود را خبرنگار خبرگزاری دانشجو معرفی کند، مصاحبه نداشته ام.

- از مسئولین آن خبرگزاری محترم انتظار دارم، ضمن پایبندی به اصول حرفه ای و اخلاقی، نسبت به حذف سریع، تکذیب و توضیح متن منتشر شده، اقدام نمایند و نسبت به برخورد با مسئولین این خطا، اقدام نمایند.
البته بنده به محض مشاهده متن گفتگوی ساختگی در سایت این خبرگزاری، برای آنها پیغام گذاشتم و از انتشار این متن اظهار تعجب کرده و خواستار حذف آن شدم.

[ ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تاخیر 1300 روزه در افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس
6 سال قبل در چنین روزهایی (3خرداد 1385)، شهردار تهران کلنگ ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس را در تپه‌های عباس‌آباد به زمین زد و با این توصیف که این مکان "نگین درخشان پایتخت" خواهد بود، وعده داد که تا 850 روز دیگر باغ‌موزه دفاع مقدس افتتاح خواهد شد.
بیش از 2000 روز از آن زمان می‌گذرد و هرسال زمان افتتاح کامل باغ‌موزه دفاع مقدس به مناسبت‌هایی مانند سوم خرداد و هفته دفاع مقدس و دهه فجر سال بعد موکول می‌شود و در آخرین وعده، مدیرعامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران با اشاره به اظهارات شهردار تهران در خصوص زمان افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس، گفت: بنا بر قول شهردار تهران، باغ‌موزه دفاع مقدس در 6 ماه اول سال‌جاری افتتاح می‌شود.


حمید داودآبادی، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس کسی که معتقد است:
- اگر یک فرد خارجی وارد ایران شود و او را به باغ‌موزه دفاع مقدس ببریم، پس از یکی دو ساعت بازدید می‌گوید که عجب "پارک زیبایی" بود!

داودآبادی با بیان این که هشت سال جنگیدیم و 15 سال است که دنبال ساخت موزه دفاع مقدس هستیم، به جام‌جم گفت:
- بر مبنای رهنمودهای رهبر معظم انقلاب، قرار شد تا تنها یک موزه بزرگ دفاع مقدس داشته باشیم و کارهای موازی صورت نگیرد و در شهرهای مختلف هم مراکز فرهنگی جنگ تحمیلی ساخته شود.

او افزود:
- حزب‌الله لبنان بی‌آن‌که امکانات گسترده‌ای مانند ما داشته باشد، در عرض دو سال در روی یک کوه بلند و مرتفع موزه‌ای برای جنگ 33 روزه سـاخته است بــــا نام "ملیتا" که امروز هرکس لبنان می‌رود از آن بازدید می‌کند و از زیبایی آن شگفت‌زده می‌شود.

داودآبادی با انتقاد از روند طولانی ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس و همچنین کیفیت آن، گفت:
- شاید آقایان تکذیب کنند، اما من مطلع هستم که برای ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس از تیم‌های خارجی استفاده کرده‌اند و برنامه‌هایی مانند رقص آب و پخش موزیک دارند، که هیچ ارتباطی به فضای جنگ تحمیلی ما ندارد.
در تمام دنیا، موزه‌های جنگشان کاملا بومی و در ارتباط با مولفه‌های جنگ خودشان است، اما من فکر می‌کنم اگر همان 4 تا تانک سوخته را از باغ‌موزه دفاع مقدس برداریم، تبدیل به یک پارک خیلی زیبا می‌شود!

روزنامه جام جم - چهارشنبه 10 خرداد 1391

[ ۱۳٩۱/۳/۱٢ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی اختصاصی با شیخ صبحی طفیلی
دبیر کل اسبق حزب‌الله لبنان، پیرامون مشکلات و اختلافاتش با جمهوری اسلامی ایران و حزب‌الله لبنان

گفت وگو از: حمید داودآبادی - رضا مصطفوی - موسی احمد قصیر
مترجم: علی موحدی

مقام معظم رهبری - دستمالچی سفیر ایران در لبنان - صبحی طفیلی - ابوهشام رییس سازمان امل اسلامی

"صبحی طفیلی" زاده‌ی سال 1327 روستای "بریتال" از توابع بعلبک در دره‌ی بقاع، مدارج علمی حوزوی را در نجف‌اشرف طی کرد و یکی از شاگردان شهید "سیدمحمدباقر صدر" محسوب می‌شود. وی سال 1358 "تجمع علمای مسلمین" را در منطقه‌ی بقاع تاسیس کرد.
با تشکیل رسمی حزب‌الله در سال 1364 چهار سال بعد یعنی 1368 اولین شورای اجرایی حزب، صبحی طفیلی را به‌عنوان اولین دبیرکل حزب‌الله برگزید. برخی اعتقادات و تک روی‌های وی باعث شد تا در دومین شورای حزب در سال 1370 حجت‌الاسلام "سیدعباس موسوی" به‌عنوان دبیرکل حزب‌الله معرفی شود. این مسئله بر روحیه‌ی شیخ تاثیر به‌سزایی داشت و به تحلیل رفتن و کاهش نفوذ دیدگاه وی در حزب‌الله منجر گشت؛ به‌گونه‌ای که شیخ صبحی طفیلی به‌صورت یک عضو عادی درآمد و از داشتن مسئولیت‌های اجرایی محروم گشت.
گرچه بعد از شکست در مقابل رقیبش سیدعباس موسوی، طفیلی کمی از ساختار حزب‌الله فاصله گرفت، اما سیدعباس موسوی که از هم‌شاگردی‌های سابق وی در نجف بود، زمینه‌ی ادامه حضورش را در شورای مرکزی حزب فراهم کرد؛ ولی او بر اختلافات پافشاری کرد و پس از جدا شدن کامل از حزب‌الله، سال 1377 اقدام به راه‌اندازی حرکتی با عنوان "ثوره الجیاع" (انقلاب گرسنگان) در دره‌ی بقاع نمود که به درگیری‌های شدید در منطقه و کشته شدن دو نفر از جمله شیخ "خضر طلّیس" و یکی از افسران ارتش انجامید که سرانجام توسط دولت و ارتش لبنان، صبحی طفیلی در حصر خانگی قرار گرفت.
وی در سال‌های اخیر در مصاحبه با رسانه‌های وهابی و سعودی، همواره علیه جمهوری اسلامی ایران، حزب‌الله لبنان و سیدحسن نصرالله به تبلیغ می‌پردازد.

برای کسب اطلاعات بیشتر درباره‌ی علل جدا شدن طفیلی از حزب‌الله، مراجعه شود به کتاب "زندگی‌نامه‌ی خود گفته سیدحسن نصرالله" به‌کوشش حمید داودآبادی –  1391 نشر یازهرا (س)

صبحی طفیلی و سیدحسن نصرالله - خرداد ۱۳۶۸ - تهران - مسجدالشهدا

ـ ابتدا به ساکن می خواستیم جناب شیخ از نقش خودشان از همان اول تشکیل حزب‌الله بفرمایند ... البته چیزهایی که قابل گفتن هست.
طفیلی: من در این باره صحبتی ندارم.
 
ـ راجع به عملیات شهادت طلبانه چه می فرمایید؟
طفیلی: همین طور در این رابطه صحبتی ندارم.

ـ مشکلی وجود ندارد صحبت کنید، ما برای کتاب استفاده می کنیم، در مورد تکنیک و مسائل فنی صحبت نمی کنیم. این طور نیست که دشمن از آن بهره ببرد. فقط اطلاعاتی راجع به تشکیل و ابتدای حزب‌الله که می شود گفت.
طفیلی: در مورد تشکیل حزب‌الله و غیره، حزب تاریخش را نوشته است و به این موضعات پرداخته است. یعنی به‌طور کل "السطان یکتب تاریخه" فرد غالب تاریخ را می نویسد. در مورد مسئله‌ی شهادت طلبان نیز فعلاً به‌صلاح نیست و کسی چون من درست نیست که صحبتی در این مورد بکند؛ چون هر حرفی از جانب من در این مورد، سند می شود و من نمی خواهم وارد جنجالی بشوم که حزب‌الله نوشته و اعلام کرده و من نمی توانم بیایم تکذیب یا رد کنم. اینها، در این تاریخی که نوشته شده است این مدت را حذف کرده‌اند و من نمی خواهم وارد این موضوع بشوم.

سیدحسن نصرالله - سیدمحمدحسین فضل الله - شیخ صبحی طفیلی

- پس نقش شما در این برهه‌ی مهم از تاریخ لبنان چه می شود؟ منکر آن که نمی توان شد؟!
طفیلی: [با اشاره‌ی دست] ول کنید.

ـ شما خودتان دوست دارید در چه موضوعی با ما صحبت کنید؟
طفیلی: من زیاد فکر کرده‌ام ولی به نفع هیچ کس نیست که من نقشی در این درگیری ها داشته باشم و به مجادله و قیل و قال بپردازم. موضوع استشهادی ها، موضوع تازه‌ایست، می توانید از کتب و منابع تبلیغات و رسانه‌ها استفاده کنید. کلام و سخن آنها سند نیست؛ اما سخن من سند می شود.

 ـ پس در چه موردی می توانید با ما صحبت کنید؟
 طفیلی: چیزهایی را که قبلاً اتفاق افتاده و رخ داده، فراموش کنید؛ چیزهایی را که مربوط به حال است، مسائل فقهی و هم چنین مسائل سیاسی روز را بپرسید.

ـ درحال حاضر این جا مشغول چه‌کاری هستید؟
طفیلی: درگیر درس و متابعت بحث های فقهی هستم.

ـ الان هیچ گونه فعالیت سیاسی ندارید؟
طفیلی: نه‌خیر، هیچ.

ـ انقلاب گرسنگان "ثوره الجیاع" که راه انداخته بودید، به کجا انجامید؟
طفیلی: یک جنبش مردمی برای این منظور بود که متأسفانه به کشتار منتهی شد.
 
- نظر شما راجع به دادگاه ترور "رفیق حریری" چیست؟
طفیلی: البته نمی شود اسمش را یک دادگاه گذاشت، این یک مسئله‌ی سیاسی است. به‌نفع غرب و خاصه آمریکاست که پرونده را باز بگذارند. به‌نظر می رسد که نیات و حتی تاریخ، درست و صحیح نیست. باز موضوع لبنان مطرح است؛ چه با حریری و چه غیر آن. اگر قاتل را می شناسند، اعلام کنند و اگر بی گناه را نیز می شناسند، هم چنین.

ـ در مورد آینده‌ی اسرائیل در روایات و احادیث، تحلیلی دارید؟
طفیلی: قرآن به شکل صریح اشاره به شکست آنان دارد. روایات نیز این چنین است. چیزی که الان مطرح است، این است که اسرائیل یک مجتمع نظامی است و بیشتر به یک اردوگاهی جهت اسکان می ماند. من مطمئن هستم که اسرائیل به نهایت خود رسیده است، منتهی زمان می خواهد؛ و این به عوامل دیگری چون ضعف و اتحاد ما نیز بازمی گردد. وجود یهودیان در فلسطین تثبیت نشده است و به نوعی به توریست ها شباهت دارند. آنان خارج از فلسطین املاک و اموال و مؤسسات دارند و طوری نیست که با آمدن به فلسطین ارتباطات خود را قطع کنند. مادامی که غرب از آنان حمایت می کند و ما در مقابل شان ضعیف هستیم، آنان ماندنی هستند، و ما در مقاومت از همان روزهای سال 1361 (1982 میلادی) و با حمله‌ی اسرائیل، در پی اثبات این نکته بودیم که اسرائیل حاکمیت پایدار نیست. ما توانستیم با تعدادی از جوانان مؤمن و با سلاحی عادی و سطح پائین این حقیقت را ثابت کنیم که اسرائیل هم ممکن است شکست خورده و حتی از بین برود.

ـ آیا ممکن است اسرائیل بار دیگر به لبنان حمله کند و اگر این امکان هست نتیجه‌ی چنین جنگی چه خواهد بود؟
طفیلی: اگر منظور حملات هوایی ست، هر روز این امر ممکن است؛ اما ورود زمینی موضوعی است که در بین آنان نیاز به دقت، بررسی و تدبیر زیاد و پشتیبانی بیشتر غرب از آنان دارد و موضوعی دگرگون است که با حمله‌ی هوایی فرق دارد و در صورتی هم که وارد شوند، در فکر ماندن نخواهند بود.

ـ به نظر شما چرا این فکر دراسرائیل هست که لبنان باتلاقی است برای نیروهایش؟
طفیلی: به این دلیل که در سال 1361 که وارد لبنان شدند، در آن گیر افتادند. علی رغم این که امکانات ما در این جا خیلی کم بود و امکانات آنها بیشتر. اکنون در این جا تجربیات بیشتر شده و امکان مبارزه هم بیشتر است و زمانی که این امکانات وجود نداشت، آنها مجبور به عقب نشینی شدند.

ـ خب با توجه به این که آنها در سال 1361 وارد شده و شکست را تجربه کردند، برای چه دوباره این اشتباه را در سال 1385 (2006 میلادی) و جنگ سی و سه روز تکرار کردند؟
طفیلی: چیزی که من از این مسئله می فهمم این است که در سال 1361 آنها خود برنامه ریزی و طراحی کردند و سپس آن را به اجرا درآوردند، اما این بار آمریکا و دیگران طراحی کردند و اسرائیل مجری امر بود. حتی خود اسرائیل نیز در این مورد تردید و شک داشت.

ـ سال 1361 اسرائیل با این بهانه و هدف وارد شد که فلسطینی ها از این جا بیرون کند، در صورتی که امروز وارد لبنان شود، در پی چه اهدافی است؟!
طفیلی: حذف مقاومت فلسطین و مقاومت اسلامی.

 
ـ آیا شما دوست ندارید بخشی از مقاومتی باشید که اسرائیل از شما نیز کینه ای به دل داشته باشد؟
طفیلی: [می خندد] شما خیلی دیر آمدید! اصل اختلاف ما با رهبری حزب‌الله این بود که آنان جنگ و مقاومت را متوقف کردند.

ـ یعنی می فرمایید بعد از سال 1379 (2000 میلادی) که اسرائیل عقب نشینی کرد؟
طفیلی: خیر؛ از ابتدای سال 1372 (1993 میلادی) که تفاهم نامه ای را با عنوان "تموز" پیشنهاد کردند و زودتر از اینها در نیمه های دهه80  میلادی غربی ها به ما اطلاع دادند که اسرائیلی ها طرحی را ارائه می دهند و آن این است که ما از سرزمین شما عقب نشینی می کنیم، به شرطی که با ما کاری نداشته باشید. سال 1372 (1993 میلادی) که حمله به لبنان کردند [عملیات تسویه حساب] خواستند این را تثبیت کنند و مقدمات آن را ایجاد کردند. یعنی یک تفاهم عمومی و کلی. سال 1375 (1996 میلادی) این را تثبیت کرده و بازتر کردند و به نوعی تفصیل دادند و برای مقاومت یک حد و حدودی را وضع کردند. اسرائیلی ها خواستند این تفاهم نامه را اجرا کنند، اما قبول نکردیم؛ چرا که در این تفاهم آمده بود که مقاومت دیگر حق حمله به داخل فلسطین اشغالی را ندارد، نه به شکل نظامی و نه به شکل غیرنظامی، مگر این که به مقاومت تجاوز بشود و بخواهد پاسخ بدهد. اینها در روزنامه ها و مطبوعات نیز آمده است می توانید مراجعه کنید.
اسرائیلی ها در سال 1375 (1996 میلادی) خواستند با برگزاری یک جلسه، تفاهم نامه ای را امضا کنند که سوری ها با توجه به این که در آن زمان حاکم بر لبنان بودند، این مسئله را قبول نکردند؛ چون به نفع شان نبود. اسرائیلی ها دوباره پیشنهاد جلسه ای نظامی را دادند میان فرماندهان نظامی که سوری ها این مسئله را رد کردند. اسرائیلی ها می گفتند ما فقط می خواهیم حداقل با یک تفاهم از پایگاه ها و دیگر مراکز نظامی عقب نشینی کنیم و این که به چه صورت تحویل بشود. تا این که در نهایت با همان روش خودشان عقب نشینی کردند. البته با پشتوانه‌ی همان تفاهم نامه‌ی سال 1375 (1996 میلادی).
از آن موقع به نظر من مقاومت عملاً متوقف شد و کلاً هر شش ماه و هر یک سال عملیاتی انجام می دادند تا این مسئله فراموش نشود و الان از نظر ما مقاومت عملاً وجود ندارد. این طبیعی است که کسی وقتی کار خود را ترک می کند، به کار دیگری کشانده می شود و اکنون می بینیم که از وقتی مقاومت کار خود را کنار می گذارد، در فتنه های داخلی و سیاسی و نبرد میان سنی و شیعه و دعواها و نزاعات کشنده فرو می رود که خیلی به مقاومت و خون ها و آینده‌ی آن صدمه زده است.
لهذا من بازگشت به مقاومت را طلب می کنم، و من اولین سرباز، یک سرباز و اقعی و نه یک فرمانده، خواهم بود که سلاح برداشته، برخاسته و می جنگم.
امید و آرزوی من در زندگی این بوده که در راه جنگ با اسرائیل خلوص داشته باشم و در این راه جان خود را نیز بدهم.

ـ مقاومت مطلوب شما امروز چیست؟
طفیلی: [می خندد] برویم سریلانکا و فلسطین را آزاد کنیم! امروز ما در بزرگ ترین جنگ و ستیز داخلی هستیم و این که می فرمایید با مستمسک قراردادن مسئله‌ی فلسطین و آزادی آن عده ای در لبنان برمی آشوبند که ما به فلسطین چه کار داریم و سرزمین ما لبنان است و اینها یک بهانه‌ی واقعی و مؤکد است و بزرگ تر از این، اگر ما در همان موضع خودمان می ماندیم، الان فتنه‌ی داخلی نداشتیم و اهل تسنّن بیشتر از ما شیعیان در امنیت و حمایت ما بودند. نمی دانم تا جه حد شما اطلاع دارید که اصلاً مقاومت، حتی پیش از انقلاب اسلامی ایران، طرح من بوده است؛ ما امروز از اینهایی که پرچم مقاومت را گرفته اند، تشکر می کنیم اما مقاومتی حقیقی می خواهیم و به دنبالش هستیم.

ـ آیا فکر نمی کنید شما به عنوان یکی از بنیان گذاران حزب‌الله و این که مدتی هم به عنوان دبیر کل حزب‌الله بودید، اکنون جای تان در کنار این مقاومت خالی است که اختلاف ها را کنار گذاشته و شما هم در کنار مقاومت جایگاهی داشته باشید؟
طفیلی: من خودم را از کسی جدا نکرده ام.

ـ با توجه به این که ما در صحبتی که با سید حسن نصرالله داشتیم برای شما خیلی احترام قائل بودند و به ما تأکید که سراغ شما بیاییم و گفت که ایشان یکی از اساس های مقاومت بوده اند و حتی ایشان ناراحت بود که ما به سراغ بقیه رفته ایم و سراغ شما نیامده ایم از جمله دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیشی که در آن موقع به سراغش رفتیم.
طفیلی: اینهایی را که شما گفتید مربوط به حوزه ای کوچک و محدود در روابط خصوصی و فردی است. من بالشخصه واقعاً می گویم که حاضرم به عنوان یک سرباز با اسرائیل وارد جنگ بشوم؛ و حتی در مسائل داخلی لبنان. این مربوط به الان هم نیست. اگر ایران و حزب‌الله طرف داری از حق کنند در لبنان، یعنی از مظلومین و مستضعفین و بیچارگان و محرومین.

ـ هر چه که باشد شما مادر حزب‌الله محسوب می شوید و با وجود اختلافاتی هم که وجود دارد نباید حزب‌الله را تنها بگذارید. عین همین صحبتی را که شما الان می کنید ما در زمان جنگ خودمان داشتیم، یک فرمانده لشکری داشتیم به اسم شهید "کاظم رستگار" که با فرمانده سپاه اختلاف پیدا کرد و دعوایی میان آنان پیش آمد، از فرماندهی لشکر استعفا داد و به عنوان یک نیروی عادی در جنگ شرکت کرد و به شهادت رسید.
طفیلی: سال 1379 (2000 میلادی) حاج "عماد مغنیه" آمد پیش من. طرح هایی داشت، من بحثی نکردم. او گفت من طرحی دارم، گفتم خوشا به حالت! چندین بار به دیدار من آمد و طرح هایی داد که وقتی دید من قبول نمی کنم، نظرش را عوض کرد و از آن عدول کردند. به عبارت دقیق تر، مسئله از طرف من نیست.

ـ تا به حال به ذهن تان نرسیده که بروید و صراحتاً با سیدحسن نصرالله صحبت کنید؟!
طفیلی: آخر مشکل در نزد من نیست، دیگران خودشان باید موضوعات را طرح کنند.
 
ـ تا به حال کسی از طرف سیدحسن نصرالله پیش تان نیامده؟
طفیلی: من خودم تا به حال وارد دعوا با کسی نشده ام. سیدحسن اکنون دارد در مورد دادگاه اعلام می کند که از حق دفاع می کنم. هر کس از حزب‌الله متهم شود، من از او دفاع می کنم. آن موقع که من در همین جا محاصره شدم، کجا بودند؟ من، خودم در جنگ و درگیری با کسی وارد نشدم، دیگران به من حمله کردند و موضوع مرا به عنوان متهم به دادگاه (محکمه عدلیّه) دادستانی کل محول کردند. مگر من جرمی مرتکب شده بودم؟ الان دارند کم کم به دیدگاه و نقطه نظر من می رسند که من گفتم نباید مقاومت را رها کرده و وارد مشکلات داخلی شد. این مسائل همه نتیجه این است که حرف مرا گوش نکردند و الان دارند به این نتیجه می رسند.

ـ این را نمی توانید نتیجه مثبتی ببینید برای حل اختلافات؟
طفیلی: من که مشکلی ندارم، روزی که من در حوزه‌ی علمیه ام محاصره شدم و ارتش حمله کرد، چه کسی به طرف من تیراندازی کرد؟ خود همین آقایان بودند. عماد یا دیگران. همه شان را می شناسم و نقش همه‌ی آنها را می دانم. با این که من آنها را دوست دارم و فرزند من هستند، مشکلی هم با دیگران ندارم.

- آخرین بار کی به ایران سفر کرده اید؟
طفیلی: سال 1372 یا 1373 (1993 یا 1994 میلادی) بود.

ـ مردم از علما انتظار دارند وقت فتنه به کمک مردم آمده و غبار از فتنه بردارند. اگر روزی یک جوان لبنانی پیش تان آمده و از شما در مورد مقاومت سوال کند، چه جوابی خواهید داد؟
طفیلی: من در این مورد نظری دارم! این فتنه ساخت آمریکاست. ایران و کشورهای عربی نیز به نوعی در این فتنه آسیب دیده اند. اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، امام خمینی در اول انقلاب خیلی در مورد وحدت با اهل تسنن و گفت وگو با آنان تاکید داشتند. اما آمریکایی ها با استفاده از دست هایی که در کشورهای عربی داشند، به جایی رسیدند که توانستند جوی را بیافرینند که در جنگ عراق علیه ایران بر آن حاکم بود. نمی خواهم ایران یا کس دیگری را متهم کرده و مسئولیت چیزی را که توانش را ندارند، برعهده‌ی آنان بگذارم. اما در کشورهایی مثل عراق، ایران، یمن و پاکستان این جو وجود دارد. تبلیغات غربی هم وجود دارد که ذهن مردم را در این مورد می سازد. ولی ایران خیلی در این زمینه مقصر است.
مانورهایی که در خلیج فارس برگزار می شود، همیشه این گونه از آن مستفاد می شود که بر ضد کشورهای خلیج است. خیلی از شبکه های تلویزیونی که یا مستقیماً زیر نظر ایران هستند یا از دوستان آنان، نیز بر این طبل می کوبند و گویی تازه به یادشان آمده مسئله‌ی عُمر و پهلوی حضرت زهرا را. روضه خوانان و تعزیه خوانان هم نقش بدی در این زمینه دارند. در این چهل سالی که می گذرد، ما می دانستیم که روضه خوانی به چه شکل مطرح می شود و این روزها احساس می کنیم که کسی دارد این مسائل خصوصی را دنبال کرده و مطرح می کند. درست است که ایران هم مسئولیتی در این زمینه دارد، اما من اکنون در مورد مسئولیت خودمان صحبت می کنم. به خاطر همین من سوال کردم که چرا آقای "صالحی" را آوردند جای آقای "متکی" و این که حرف هایی گفته شد که لازم است ما روابط خوبی با عربستان و ترکیه و مسلمانان داشته باشیم. این برای من بزرگ ترین هدیه بود و امیدوارم که این صادقانه باشد و نشان از این دارد که ایرن دوباره احساس کرده است که در اشتباه بوده و درپی تصحیح آن است. امیدوارم که این یک سیاست واقعی و همیشگی باشد، نه این که یک هدف مقطعی و محدود باشد.
باید این مسئله را درک کنیم که پیروزی اسلام با قدرت شیعیان نیست بلکه با وحدت مسلمین است. زمانی قوی خواهیم بود که بتوانیم شیعیان و سنی ها را در زیر یک پرچم جمع کنیم. زیر پرچمی سیاسی و بدون اختلافات عقیدتی. امروز از دهن کوچک و بزرگ، معمم و غیرمعمم می شنویم که گفته می شود: "دشمن اصلی ما سنی ها هستند." این مسئله دارد به شکل وحشت ناکی می شود که مردم احساس شان این است که دشمن اصلی ما اهل سنت هستند. هم ایران هم دوستان ایران و هم خود ما در این مورد مسئولیت داریم.

ـ ظاهراً شما از این فتوای اخیر حضرت آقا خبر ندارید.
طفیلی: این فتوا خوب است، اما خیلی دیر آمده و به صورت عینی و کارآمد اجرایی نشده است. الان جو این طور شده که معممین و غیرمعممین ما الان دارند این را ترویج می کنند که هیچ دشمنی بدتر از سنی برای ما نیست. الان معممین حزب‌الله هم دارند این را ترویج می کنند. ما امروز در لبنان به صورت عشیره و طوایف زندگی می کنیم. مثلا عشیره اهل تسنن از بیت حریری، عشیره شیعه از سیدحسن نصرالله. خب این که در عشیره شیعه است عرق می خورد، تمبک می زند، فاسق است، فاجر است، کمونیست است هر چی که باشد از سیدحسن می دانند و نیز طرف دیگر هم همین است. یعنی انتساب فکری وجود ندارد. انتساب عادلانه وجود ندارد و یک تعصب است. من بارها با برادران ایرانی قبلاً صحبت کردم. ما می توانیم لبنان را به طور کامل تحویل ایران بدهیم که سنی و مسیحی زودتر از شیعه، تسبیح کنند به نام ایران. یک مسئله‌ی واقعی باشد، یک مسئله‌ی عادلانه. طرح این که ما دولت مردانی داشته باشیم که گذشته‌ی بدی نداشته باشند. دست شان پاک باشد. این گونه شما می توانید کل دولت مردان لبنان را عوض کنید و کسانی را که خودتان قبول دارید بر سر کار بیاورید و این گونه غیرشیعیان بیشتر از شیعیان به دنبال شما خواهند آمد. چه کسی جرأت می کند که بگوید من می خواهم دزدانی را در داخل دولت بگذارم.
بحث این جوری نیست که ما یک سوم وزارت را می خواهیم یا بیشتر یا کم تر. شرایط شیعیان در زمانی عثمانی ها، فرانسوی ها، سوری ها و مسیحیان همه بد و وخیم بوده، اما بدترین وضعی که ما اکنون در آن زندگی می کنیم وضع فعلی ماست که قدرت در دست مان است. بعلبک که به واقع باید چندین مدال بر روی سینه اش قرار گیرد، وضعش این است. از نظر امینی فوق العاده ضعیف بوده و هر قسمت آن دست کسی است. دولت به هیچ وجه حق بازداشت کسی را ندارد و وقتی دعوایی میان شان صورت می گیردف نمی دانید که گلوله از کجا شلیک می شود. شخصی از منزل خود خارج می شود بدون این که بداند درگیری چه وقت صورت می گیرد و او از بین می رود. همین در کنار منزل من دزدها به یک ماشین حمله کردند، تا این که بچه های من به طرف شان حمله کردند و صاحب ماشین را نجات دادند. این از نطر امنیتی است که ما از این منظر در وضع بدی قرار داریم. مثلاً در موردی چند دزد به یک طلافروشی در بعلبک حمله کردند و اتفاقی یکی از آنها در درگیری کشته شد. صاحب آن مغازه طلافروشی، مغازه و خانه‌ی خود را بسته و فرار کرده و دزدان زنده هستند و خیلی راحت دارند زندگی می کنند. ما در این زمینه مسئولیت داریم و ما قدرت حلش را داریم. سال 1363 یا 1364 (1984 یا 1985 میلادی) بود که قدرت در دست سوری ها بود. یک صرافی در راه شهر "زحله" در 20 کیلومتری این جا کشته شده بود. پولش را گرفته بودند. به دوستان گفتم کسانی را که این کار را کرده اند حتماً می خواهم. چون احساس کردم این برای امنیت اجتماعی موضوع خطر ناکی است و باید جلویش را بگیریم. سه یا چهار روز بعد آنها را دستگیر کردیم. از آنان بازجویی کردیم و قاتل را که گلوله را شلیک کرده بود پیدا کردیم. خانواده اش را که از یکی عشیره های بزرگ بود آوردیم و جلوی آنان اعتراف کرد و چند روز بعد جسدش را تحویل خانواده اش دادیم. بعد از آن در سرتاسر دره‌ی بقاع امنیت تا صد درصد تأمین شد. آن موقع دهۀ 80 میلادی بود نه الان. آن موقع ما ضعیف تر هم بودیم. امروز دیگر خود ما عنصر فساد شده ایم.
در زمینه‌ی اقتصادی هم در این جا آب نیست، برق نیست، مدرسه ندارد، بیمارستانی نیست و نه هیچ چیز دیگری. در مضیقه زندگی می کنیم و الحمدالله چه می کنید، من نمی دانم. با این که ما می توانیم، ایران یا طرف هایی که قدرت دارند می توانند لبنان را متحول کنند به عنوان یک جای ایرانی کامل، خوب و امن و مردم راضی و خوشحال، با کم ترین هزینه و تلاش. من می دانم که الان چه خرجی دارد می شود. ما به کم تر از این می توانیم و من تضمین می کنم که کار مردم به جایی می رسد که برای تان کف می زنند.

ـ شما بالاخره نمی خواهید نقشی داشته باشید، حداقل در بعلبک؟
طفیلی: شما تا به حال چند بار این سوال را کرده اید، حال شما بگویید نقش من چیست؟ شما بگویید چه کاری باید من انجام بدهم.

ـ شما به عنوان یک شخص بزرگ چه در زمینه‌ی مقاومت و چه خود لبنان و به خصوص در این منطقه‌ی بقاع؛ من از شما عذرخواهی می کنم ولی من احساس می کنم شما الان در جایگاه خودتان نیستید. وقتی که در آن جایگاه نباشید، بالطبع تأثیری هم نمی توانید بگذارید. چرا نمی خواهید به آن جایگاه برسید؟ جایگاهی که شما الان دارید، از یک نمایندگی مجلس یا وزیر بودن مهم تر است. حتی در ارتباط تان با ایران، ما احساس می کنیم که می بایست به همان گرمی قبل باشد.
طفیلی: من قبلاً هم گفتم مشکلی ندارم. من هم نسبت به ایران غیرت دارم، به مردم آن و به طور کلی اگر نسبت به ایران اخلاص نداشته باشم، نسبت به چه کسی چنین باشم؟ مشکل در نزد من نیست. به خاطر دارم یکی از مسئولین ایرانی که در لبنان بود، [در آن موقع من در بیروت بودم] با تلفن تماس گرفت. من تلفن را گرفتم دستم. او گفت: "می خواهم شما را ببینم" گفتم: "خوش آمدید" خنده‌ی بدی کرد و گفت: "من الان مسافرم." بچه ها هم این کار را نمی کنند. مشکل در نزد من نیست.

ـ امروز متاسفانه سایت ها، خبرگزاری ها و کانال های تلویزیونی شدید از شما علیه ایران و مقاومت سوء استفاده می کنند.
طفیلی: این مشکل من نیست، مشکل آنهاست. مثلاً موقعی که من نظرم را در مورد مسئله ای مطرح می کنم، طبیعی است که می تواند این نظرم مخالف نظر ایرانی ها باشد یا موافق آن. تبلیغات غرب هم منتظرند تا از این رهگذر سوء استفاده کنند. ایرانی ها هم ابواب خودشان را روی نصیحت بالکل بسته اند.

ـ خیلی دوست داریم در مورد شهادت طلبان صحبتی داشته باشید؟
طفیلی: یعنی شما گوش نکردید من چه می گویم؟ حرف من یکی سند است و نمی خواهم این گونه شود.

ـ چون ما دوست داریم که حقایق گفته بشود.
طفیلی: عملیات های استشهادی آخر که علیه اسرائیل بوده است، مشکلی ندارد. اما عملیات هایی که حساس بوده است، در همان اوایل بوده است و من نمی خواهم صحبتی داشته باشم. این عملیات استشهادی که در لبنان شروع شده است، ببینید که الان در عراق و افغانستان به کجا رسیده است؟ به جایی رسیده که کسی بمب به خود بسته و در مسجد علیه مسلمانان عملیات می کند.

ـ آیا از حاج عماد مغنیه خاطره ای دارید؟
طفیلی: سؤال کنید بگویم.

ـ اولین بار کی با ایشان آشنا شدید؟
طفیلی: بچه بود، قبل از سال 1361 در بیروت، جوان بود و در آن زمان با سازمان فتح کار می کرد.

ـ شما در گزینش ایشان در مقاومت نقشی داشتید؟
طفیلی: گزینش در اوایل این گونه بود که شما هر چقدر که ثابت کنید توانایی انجام کاری را دارید، همین امر ثبت می شد. تشکیلات منظم به شکل امروزی وجود نداشت. خصوصاً قبل از سال1361 چرا که پیش از این سال درگیری با حزب بعث عراق در لبنان بود. بچه های زیادی بودند که بسیاری به شهادت رسیده و بسیاری دیگری زنده اند. از جمله همین بچه ها بچه های مؤمن و مجاهدی بودند و نقش بسیار مهمی در این زمینه داشتند تا این که حمله‌ی اسرائیل در سال 1361 آغاز شد و ایشان در این قضایا نقشی داشتند. البته با همان امکانات اندکی که داشتند. یعنی با تحول امکانات و توانایی ها کارها هم متحول تر شد. گروهی از آنان برای مدتی تحت عنوان گروهی خاص کار می کردند
بیش از این به صلاح نیست که صحبتی کنیم.

ـ در ایشان چه برجستگی خاصی بود؟
طفیلی: شجاع بود و در مورد جزئیات نظامی بسیار دقیق و ریزبین بود. همچنین شخصی پی گیر و متابع بود که در مقابل سختی ها سر خم نمی کرد. این مشخصه‌ی خوبی بود در او. مصطفی هم خوب بود و مشخصات ویژه ای داشت. جوانان خوبی بودند، خداوند حاضرین را موفق کند و گذشتگان را رحمت کند.

ـ از خصوصیات عبادی او خاطره ای دارید؟
طفیلی: خیر، چیز خاصی در نظرم نیست.

ـ خبر شهادت عماد را کی شنیدید؟
طفیلی: شبی که ایشان شهید شده بود، من صبح بود که از تلویزیون شنیدم. من گزافه گویی نمی کنم اگر بگویم که برای قربانی کردن آن بچه ها از من خواسته بودند و من گفته بودم حاضرم بچه های خودم را به جای آنها قربانی کنم. اینها افراد با کرامت و شریفی هستند که زحمات بسیاری کشیدند و من دوست ندارم که زحمت های آنها کم دیده شود.

ـ برای شهادت عماد گریه هم کردید؟
طفیلی: این ها مسائل خصوصی است.

ـ می خواهیم بدانیم شما چقدر به عماد علاقه داشتید؟
طفیلی: هر وقت یادش می افتم احساس تألم خاطر می کنم.

ـ عماد هم به شما علاقه داشتند؟
طفیلی: نمی دانم.

ـ یعنی می خواهم بگویم بار آخری که پیش شما آمد، شما را به عنوان بزرگ قبول داشت؟
طفیلی: طبیعتاً بله.

ـ آیا جناب شما در آن دوره‌ی آموزشی که در "پادگان جنتا" برگزار شد حضور داشتید؟
طفیلی: خیر من تنها کسی هستم که نرفتم. آن موقع من در ایران بودم.

ـ تا به حال کار نظامی هم کرده اید این گونه که مستقیم در عملیات نظامی شرکت داشته باشید؟
طفیلی: هر وقت که توانستم با بچه ها هماهنگ بودم و گاهاً با آنها می رفتم ولی خودم مستقیماً در درگیری نبودم.

ـ آیا اتفاق افتاده است که خطر مرگی شما را تهدید کند؟ مثلاً خمپاره به سمت تان بیاید یا بمبی منفجر شود؟
طفیلی: صحبتی دیگر بکنید. یک صحبت مفیدتر بکنید.

ـ فکر شما پیرامون بحث و حدت شیعه و سنی چیست؟ آیا طرح نویی برای وحدت شیعه و سنی دارید که عملی بشود؟
طفیلی: اولاً الان مقابله و مواجهه‌ی شیعه و سنی موضوعیتی ندارد. برای این که اگر سنی ها از آن چه که خودشان می دانند باطل است و در فکرشان وجود دارد، خودشان حاضر می شوند که عقب نشینی کنند. و اگر شیعیان از آن چه که خودشان می دانند در افکار خودشان باطل است، عقب نشینی کنند، فرقی بین شیعه و سنی باقی نمی ماند مگر خیلی اندک و آن وقت دیگر بحث مذهبی وجود نخواهد داشت؛ چون فکر اهل بیت یک فکر جامعی است. متأسفانه حوزه های علمیه‌ی شیعه راه را بر روی باقی مسلمین بست و ما خیلی به تفکر اهل بیت ضرر وارد کردیم.
باعث تأسف من است که عده‌ی کمی هستند که ادعا می کنند تنها آنها هستند که تفکر اهل بیت را پی گیری و دنبال می کنند. با یک کم تلاش بیشتر می شد کل فکر و مذهب اهل بیت، مذهب تمام مسلمین بشود. من این صحبت را بدون فکر و همین طوری نمی کنم، بلکه با یک دید دقیق و ریز دنبال آن هستم.

رضا مصطفوی - صبحی طفیلی - حمید داودآبادی

ـ شما در این زمینه کار تحقیقی و کتاب هم انجام داده اید؟
طفیلی: بله، سعی دارم در آینده در این زمینه کار مفیدی عرضه کنم.

ـ شما الان تریبون یا مجله‌ی به خصوصی ندارید؟
طفیلی: خیر، هیچ. جلوی ما را بسته اند.

ـ چه کسی این کار را کرده است؟ دولت یا ...
طفیلی: همه!

- از این که وقت دادید تا با هم گفت وگو داشته باشیم، ممنونیم
دی 1389
لبنان - بعلبک

[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده برجسته دفاع مقدس گفت: در جشنواره کتاب، پیشنهاد دادم سکه بازی انجام ندهید تا حق و ناحق صورت نگیرد و به جای اینکه سکه بدهید به نویسنده، بگویید چند نوبت کتابت را به چاپ می رسانیم.

http://snn.ir/pic/13910217212_2012127140e.jpg

 حمید داودآبادی ضمن حضور در نمایشگاه کتاب، در غرفه انتشارات عماد در گفت‌وگو با خبرنگار "خبرگزاری دانشجو" گفت: من از نمایشگاه کتاب بازدید کردم و کتاب ها در زمینه دفاع مقدس بسیار خوب است؛ هم تنوع کتاب ها خوب بود و هم تعداد غرفه ها.

 این نویسنده دفاع مقدس در ادامه گفت: متاسفانه هیچ حمایتی از نویسندگان دفاع مقدس صورت نمی گیرد.

 وی تاکید کرد: در جشنواره کتاب، پیشنهاد دادم سکه بازی انجام ندهید تا حق و ناحق صورت نگیرد و به جای اینکه سکه بدهید به نویسنده، بگویید چند نوبت کتابت را به چاپ می رسانیم و در این صورت، هم نویسنده به حق تالیف می رسد، هم ناشر سود می کند و هم کتاب برای عموم چاپ می شود؛ نویسنده‌ها گشنه نیستند بلکه احتیاج به حمایت معنوی دارند.

 داودآبادی یادآور شد: با یک تیر سه هدف زده می شود؛ اما با سکه دادن کار خراب می شود.

 این نویسنده دفاع مقدس بیان کرد: متاسفانه امروز این واقعیت وجود ندارد که وزارت ارشاد یک دفتر ویژه برای نویسندگان دفاع مقدس داشته باشد که مثلا من داودآبادی بدانم اگر خواستم کتابم را به چاپ برسانم، آن را آنجا ببرم.

 وی در ادامه خاطرنشان کرد: چون ارشاد با ناشرین ارتباط دارد، این کار باعث استقبال نویسندگان خواهد شد.

 داودآبادی در ادامه گفت: استقبال از غرفه های دفاع مقدس بسیار خوب است و چه قدر خوب می شود کسی آخر نمایشگاه بین غرفه های مختلف دفاع مقدس آمار بگیرد و تعداد فروش ها را در بیاورد و بببیند استقبال از کتاب های دفاع مقدس با وجود گرانی کتاب بالا بوده است.

 این نویسنده دفاع مقدس گفت: به قول حضرت آقا ما این قدر کم‌کاری فرهنگی داریم که هرچه قدر موازی کاری کنیم، نمی توانیم جبران کنیم.

 وی خاطرنشان کرد: اگر 50 انتشارات کتاب دفاع مقدس هم شکل بگیرد و کتاب خوب تولید کنند، زیاد نیست.

منبع: خبرگزاری دانشجو

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هنرمندان زیر پوست قلاده‌های طلا
این بار با بازیگر "قلاده‌های طلا" داودآبادی: طالبی لحظه‌های فیلم را کاملا از روی صحنه‌های سال 88 می‌ساخت.
 
"همه ما قلاده داریم؛ بعضی‌هامان قلاده‌هایی از جنس پوست گاو بلغاری و برخی هامان قلاده‌هایی از جنس طلا"
فیلم را که دنبال می‌کنی، چند دقیقه ای نگذشته، این دیالوگ به خوبی به دلت می نشیند که اسم فیلم چه طور حکایت از خود فروشی آدم‌هایی دارد که در طول این سی سال گذر از انقلاب، به اسم هزار و یک جور گروهک بیگانه  از "ام آی سیکس" گرفته تا منافقین، برای این مملکت نقشه می ریخته اند؛ همان موقع یاد ساده لوحی آدم‌هایی می‌کنی که در شلوغی های آن روزها چه طور بازی خوردند.
قلاده های طلا، فیلمی است که باید دیده شود، چه برای آنهایی که در فتنه 88 از لشگر جهل خودشان را کنار کشیدند، و چه آنهایی که در امتحان آن روزها باختند ...

http://snn.ir/pic/13910107025_201286021e.jpg


 این بار به سراغ حمید داودآبادی، فعال فرهنگی رفتیم تا از نگاهش، نقاط مثبت فیلم را جویا شویم؛ داودآبادی تجربه بازی در فیلم قلاده های طلا را هم داشته است:
 
دیکتاتورهای بزرگ فرهنگی از "قلاده‌های طلا" ترسیده‌اند:
جناح اصلاح طلب، با شعار "زنده باد مخالف من" روی کار آمد، درحالی که این شعاری بیش نبود و در دوره اصلاحات، کاملا خلاف این شعار عمل می شد.
جریان مقابل که ما می شناسیم، از لحاظ فرهنگی دیکتاتورهای بزرگی هستند که در نگاه کوچکشان، کسی حق ندارد برخلاف نگاه آنها کاری کند. دشمن ما ساده لوح است و در این قافله از ما عقب ماندند؛ آنها از ابزار هنر و فرهنگ نتوانستند برای هدف اشتباهشان استفاده کنند و این زرنگی بود که ابوالقاسم طالبی انجام داد.
 
هرجا دشمن به شما فحش داد بدانید کارتان را درست انجام دادید:
این آدم‌ها از ساخته شدن فیلم "قلاده های طلا" ترسیده اند؛ این واکنش را قبلا نسبت به فیلم اخراجی های 3 هم نشان داده بودند؛ به نظر من بهترین برخورد با این افراد، بی تفاوتی است.
به قول فرمایشات حضرت آقا: هر جا که دیدید دشمن به شما فحش می دهد، بدانید کارتان درست است. این فیلم دشمنان و جریان فتنه را لرزانده، چرا که هنرمندانه و با زبان مردم در این فیلم صحنه ها به تصویر کشیده شده.
 
تاثیر قلاده های طلا بعدها مشخص خواهد شد:
آنها در جریان فتنه چه در bbc و چه در شبکه های دیگر، بارها از مستندهای ساخته شده خود استفاده کردند، اما فیلم سینمایی قلاده های طلا توانست یک ادبیات جدیدی را در برابر دشمنان ایجاد کند.
این فیلم، تصویر واقعی را با فن هنری قوی به تصویر کشیده؛ این فیلم قطعا فروش بالایی خواهد داشت و تاثیرش را در بین مردم بعدها خواهیم دید.
 
طالبی لحظه‌های فیلم را عینا از روی صحنه های سال 88 می‌ساخت:
طالبی این فیلم را فقط برای ادای دینش به انقلاب ساخته است که الحق از پس ماجرا خوب برآمده. او برای ساختن صحنه های فیلم، مستندهای سال 88 و صحنه‌های خیابانی را می‌دید و بعد لحظه‌های فیلم را عینا می‌ساخت.
 
پرداختن به هشت ماه دفاه مقدس در دوران فتنه از هشت سال جنگ تحمیلی واجب‌تر است:
حوادث فتنه 8 ماه دفاع مقدس بود که ما در داخل مملکت خودمان از کشور دفاع کردیم؛ در آن روزها با آدم‌هایی مبارزه کردیم که دوست دیروز و دشمن امروز شده بودند؛ ما آن روزها در برابر خوارج قیام کردیم.
ابوالقاسم طالبی اگر در ماجرای فتنه به شکل مستقیم وارد می شد، در جایگاه نظامی آدم‌ها را دستگیر می کرد، خدمتش به اندازه ساخت این فیلم تاثیر گذار نبود.
این فیلم، به دوستان ارزشی در وزارت ارشاد نشان داد که پرداختن به هشت ماه دفاع مقدس در دوران فتنه، از هشت سال جنگ تحمیلی واجب تر است.
 
قرار نیست ما هم در دوره اصلاحات علیه فرهنگ و سینما اعتراض کنیم، هم در دولت اصولگرا:
راجع به فیلم های گشت ارشاد و زندگی خصوصی هم سوال من این است که آقایون شمقدری و سجادپور مدعی ارزش های انقلابی اند، اگر بنا باشد ما در دوره اصلاحات علیه فرهنگ مملکت تظاهرات کنیم، در دولت  اصول گرا هم این اتفاق بیفتند، که نمی شود.
از امثال این فیلم ها، قطعا برخی افراد منفعت می برند؛ همان طور که جلوی تولید فیلم عشق های مثلثی گرفته نمی شود.
 
بنده خودم در کار فیلم نامه و فیلم سازی هستم، یک فیلمنامه برای این که مجوز بگیرد، باید از ده ها فیلتر فرهنگی و غیرفرهنگی عبور کند، حالا چه می شود فیلم هایی مثل گشت ارشاد مجوز می گیرد؛ مشخص نیست.
بعضی آقایان، با ارزش های اسلامی بازی می کنند.
۷/۱/۱۳۹۱

خبرگزاری دانشجو

[ ۱۳٩۱/۱/٩ ] [ ٥:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛
حمید داودآبادی از معراج بازمانده هایی است که هنوز هم در این روزگار به دنبال روزنه ای است برای نماندن!
 بعد از جنگ تلاش کرد با نوشتن و روایت گری از روزهای نگفته آن هشت سال؛ جاماندنش را از قافله معراجی ها تسکین دهد ...
 
امروز برای چه بایدهای انقلاب و جشنواره های بعد از انقلاب به سراغش رفتیم و گفت و گویی با وی داشتیم که متن کامل این مصاحبه در ذیل آمده است...
 


امام از جوان هایی که اهل لعو و لعب بودند انقلابی ساخت...
نقش ولایت و رهبری امام بود که باعث انقلاب شد، امام خمینی با ولایت بود که امام شد؛ خیلی ها دنبال این هستند که امام را به عنوان یک انقلابی ساده نشان بدهند؛ اما باید بدانند امام با همه رهبران انقلاب های جهانی فرق می کرد چون این نقش ولایت امام بود که باعث انقلاب شد.
 
نسل جدید امروز باید بدانند اگر حضرت مسیح جسم مرده را زنده می کرد، امام روح های مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد؛ با جوان هایی که در خیلی از محلات تهران لهو و لعب می کردند.
امام با این جوان ها انقلاب کرد؛ امام از خارج کشور نیرو نیاورد. امام با توپ و تانک انقلاب نکرد. امام روح شرافت را در این جوان ها زنده کرد .امام کاری کرد که این جوان ها متوجه شوند که راه و مسیر قبلی آنها اشتباه بوده؛ امام در انقلاب حرکت را ایجاد کرد و جوان ها به دنبال امام حرکت کردند ...
 
وظیفه سازمان های فرهنگی ما این است که این حرف ها را نشان دهند. نه این که با تصویر های اشتباه نشان دهند که مثلا انقلاب با 4 تا شعار و چند تا اعتراض شکل گرفته.
 در این راستا همه سازمان ها و رسانه ها مخصوصا صدا و سیما کم کاری می کند. بعد از انقلاب اگر به کتاب ها و جشنواره ها و فیلم ها نگاه کنید واقعا حرف خاصی از انقلاب نزده اند و حقشان را ادا نکرده اند.
 حتی اگر راجع به شهیدی هم فیلم می سازند از او چهره آرتیستی به مخاطب نشان می دهند، در چهره سازی اشتباه می کنند چرا وقتی می خواهند از شهیدی مانند اندرزگو حرف بزنند از ولایی بودن صحبت به میان نمی آورند؟
این شهید این قدر ارتباط نزدیک با امام داشته! ما فکر می کنیم جوان های ما ندیده و نشنیده علم غیب دارند، خودشان باید این شخصیت ها را بشناسند. ما از جوان ها انتظار داریم پیشرو جبهه انقلاب باشند. مسئولین فرهنگی بدانند اگر امام حرفی می زد اولین عامل به حرفش خودش بود.
 
آقایانی که انتظار هزار و یک جور عمل از نسل سوم دارید، خودتان خیلی از نبایدها را انجام ندهید!!!
این مسئولین اگر ادعایی دارند، بیایند انگیزه انقلابی که امام در ما ایجاد کرد را در این جوان ها زنده کنند.

به نظر من، ما از نظر محتوا در آثار انقلابی بعد از سی سال دچار افت کیفیت شده ایم. ما ادعا می کنیم اول اردیبهشت 59 "انقلاب فرهنگی" صورت گرفته، در حالی که این خیال باطل است؛ اساس انقلاب ما فرهنگی و معنوی بوده، انقلاب فرهنگی در همان بهمن 57 شکل گرفته.
 
آیا در جشنواره های ما این فرهنگ انقلابی و معنوی رواج داده می شود؟
 چرا این مسئولین بعد از برگزاری جشنواره ها، برای آسیب شناسی کاری انجام نمی دهند که این همه برنامه چه تاثیری در انتقال فرهنگ انقلابی داشته؟
 
مگر وظیفه وزارت و فرهنگ ارشاد، به غیر از انتقال مفهوم انقلاب است؟
 اگر وظیفه بر گسترش موسیقی غرب و پاپ تعریف شده، که در زمان شاه این مسائل بهتر بود!
 
پس ما برای چه انقلاب کردیم؟ اولین جایی که مردم بعد از انقلاب ویران کردند، سینماها و مشروب فروشی ها بود؛ وقتی مردم ما انقلاب کردند، حرفشان این بود که ما خوراک فرهنگی می خواهیم.
 
الان حتی در صداو سیما هم فیلم های مشکل دار اخلاقی پخش می شود.
 ما مسلمانی مان مشکل دارد!
 
پیرامون جشنواره فیلم فجر هم به نگاه من فقط آدمهای فیلم باز برای فیلم شرکت می کنند. آیا نسل جوان وسعش برای پرداخت هزینه فیلم های جشنواره می رسد؟
 
وزارت فرهنگ و ارشاد ادعا می کند ما 2000 کارت برای دانشجویان در نظر گرفته ایم! پس ما بقی دانشجویان سهمشان چه می شود؟ جشنواره یعنی ما باید وظیفه فرهنگی انجام بدهیم، اما تیراژ فرهنگی ما بسیار پایین است.
 
آقا بارها گفته اند تیراژ کتاب های ما باید به یک میلیون در سال برسد؛ ما کم کاری می کنیم که به این جا نرسیده ایم، همه این ایرادات به خاطر این است که ما مسلمان شدنمان ایراد دارد!
 
ما باید خودمان «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» باشیم؛ ما باید خودمان از خودمان حساب کشی کنیم. راه حل این ماجرا این است که ما باید فرهنگ را بومی سازی کنیم، اگر من کتاب یا نشریه ای چاپ می کنم باید احساس کنم مخاطب این مطلب بچه خود من است.
 
اشکال بسیاری از مسائل فرهنگی ما، وجود تفاوت فرهنگی بین اقشار جامعه است. وقتی بسیاری از مسئولین ما بچه ها یشان در خارج از کشور درس می خوانند، معلوم است از مشکلات آموزشی مدارس معمولی بی خبرند.
همین تفاوت فرهنگی و آقازادگی باعث می شود که مدیر فرهنگی از معضلات فرهنگی بی اطلاع باشد.
 
در همین راستا در انتخاب مسئول فرهنگی، سلیقه ای عمل می شود و کسی نگاه نمی کند که ببنید آیا این آقا که مثلا دبیر فلان جشنواره شده، اصلا در این حیطه تخصص دارد یا نه؟
 وقتی در مملکت ما سردار رویانیان مدیرعامل باشگاه پرسپولیس می شود، دیگر فاتحه مملکت خوانده است.
 
بروید تحقیق کنید ببینید سالانه بودجه فرهنگستان هنر و ادب فارسی چه قدر است و بر مبنای این بودجه آیا خروجی داشته اند یا خیر!
 
بسیاری از آدمهای این سازمان ها، به کار فرهنگی به دید کار نگاه می کنند نه وظیفه! اگر این طور بود، پس شهدای ما باید نیمه های شب می گفتند ساعت کاری گذشت پس جنگ تعطیل!
 
برای کار انقلابی باید غیرت داشت. این سازمان های ارشاد بروند ببینند کدام کتابشان با این همه امکانات بیشتر از 3000 تیرار داشته است؟
 
من جوان هایی می شناسنم که به تنهایی بدون بودجه، به سراغ خانواده های شهدا رفته اند و کتابی درآوردند که به تیراژ 12 و 13 رسیده، این مشکل در مسئولین ستاد فجر هم هست. چند سال یک آقایی را مسئول فلان ستاد فجر و فلان هفته دفاع مقدس می گذارند، آخر سر هم هیچ خروجی ندارد. باید کارها را به جوان ها بسپارند که این انقلاب تحرکی کند. دهه فجر با یک زنگ مدرسه و بوق کشتی پیامش را منتقل نمی کند.
یکشنبه 16 بهمن 1390
خبرگزاری دانشجو

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی گفت: مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس، نه تنها متولی فعالیت فرهنگی در حوزه دفاع مقدس نیست، بلکه به دلیل آلوده شدن به بازی‌های سیاسی از نام خود و دفاع مقدس استفاده‌های مشکوکی نیز می‌کند.
حمید داودآبادی، نویسنده و فعال مطبوعاتی دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به اینکه نوع فعالیت مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس از پایه مشکوک است، گفت: این افراد و این مجمع، قبل از هر کار اسامی اعضای خود را منتشر کند تا همه بدانند چه کسانی عضو آنها هستند. مجمع شخصی نداریم و هرکسی هم که نمی‌تواند به نام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس برای خود مجمع داشته باشد.

وی با طرح این سئوال که آیا مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس نیاز همه خبرنگاران و فعالان این حوزه را برآورده می‌کند یا خیر، گفت: اعضای این مجمع همه از فتنه‌گران سال 88 بوده و هستند. داعیه‌داران فعالیت مطبوعاتی دفاع مقدس در این مجمع، روز عاشورای سال 88 آن ماجراها را در خیابان ایجاد کردند. کسی تا به حال از آنها پرسیده است که موضع شما در ماجرای فتنه 88 چه بود؟ خب واضح است که با این مساله  بسیاری از خبرنگاران دفاع مقدس با آنها همکاری نمی‌کنند.

داودآبادی ادامه داد: بحث مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس از ابتدا بحث سیاسی و جناحی بود که اگر نبود در مراسم سال 88 آنها همه با دستبند و شال سبز حاضر نمی‌شدند. مشکل کار آنها این میزان از آلودگی سیاسی است.

این فعال مطبوعاتی دفاع مقدس افزود: بحث فرهنگ بسیار بالاتر از این خواسته‌های نفسانی است، اما متاسفانه این افراد مجمع را تنها به عنوان پله‌ای برای صعود خود قرار داده‌اند.

داودآبادی افزود: بنده 20 سال است که فعال مطبوعاتی دفاع مقدس هستم. چه کمک و یا حمایتی از سوی مجمع دیده باشم خوب است؟ هیچ! اینها فقط هر از گاهی دور هم جمع می‌شوند و به نام خودشان به افرادی خاص جایزه می‌دهند. داوران جشنواره آنها هم که همه ساله ثابت است. آیا این حرکتی مشکوک نیست؟

وی تصریح کرد: شاید اعضای این مجمع مدعی باشند که عضو زیادی دارند، اما بعد از این ماجرا خیلی از این اعضا از مجمع کنار کشیدند و الان خلا وجود نیروهای پرکار در آنها دیده می‌شود.

داودآبادی تصریح کرد: متولی فرهنگی دفاع مقدس در کشور بنیاد حفظ آثار و بعد از آن نیز سازمان حفظ آثار سپاه و ارتش است و نظر آنها درباره این مجمع باید مورد توجه قرار بگیرد.

بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس روز گذشته با صدور نامه‌ای ضمن اعلام عدم موافقت با فعالیت مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس اعلام داشته است که مصاحبه‌ها و اطلاع رسانی این مجمع در باره برگزاری دوازدهمین جشنواره مطبوعات دفاع مقدس مورد تایید این بنیاد نیست.
 
منبع: خبرگزاری مهر

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب