خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

مقاومتی از جنس "پاره‌های پولاد"
سرویس فرهنگی فردا  - مهدیس میرزایی اعتمادی
حمید داودآبادی را خیلی ها می شناسند. همان رزمنده ای که امروز قلم به دست گرفته و خاطرات گذشته خود را لحظه به لحظه از جنگ تحمیلی و رفقایش به ثبت رسانده است. وی علاوه بر خاطرات 8 سال دفاع مقدس، خاطرات نابی نیز از آن سوی مرزها و جبهه مقاومت نیز دارد که حاصل آن بعد از تلاش و پی گیری ها و هزینه شخصی خود در کتاب های "پاره‌های پولاد"، "کمین جولای 82"، "عقل درخشان" به ثبت رسیده است.



لبنان؟!
داودآبادی در گفت وگو با «فردا»، داستان اعزام خود به لبنان را این چنین بیان می کند که در سال 62 وقتی به پایگاه شهید بهشتی برای اعزام به جبهه مراجعه می کند، نوشته ای نظرش را جلب می کند. دیدم با خط درشت نوشته: " برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". پیش خودم گفتم: لبنان؟!

چون قبل از انقلاب سابقه حضور در جبهه لبنان و فلسطین یک امتیاز برتر برای افراد بود و من هم که علاقه مند به رفتن بودم، برای ثبت نام اقدام کردم. از شروط لازم، داشتن مدرک 6 ماه حضور در جبهه و مناطق عملیاتی جنوب بود که من آن را داشتم. احساس می کردم فرصتی ناب به دست آورده ام که نباید آن را از دست بدهم. همین طور هم شد، چون این حضور، برکات زیادی برای زندگی ام داشت، از همصحبتی با سیدحسن نصرالله تا پیدا کردن دوست خوبی چون شهید حسان اللقیس.

3 کتاب برای لبنان
توصیف داودآبادی از وضعیت کشور لبنان نتیجه سال ها مواجهه مستقیم او با مردم و مبارزان این کشور است، و در این باره می گوید: لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و ... است. با این وجود، زندگی در آن جا به شکل کاملاً عادی رواج دارد. در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سال ها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمان ها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمان ها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آن جا اسلحه حرف اول را می زد. امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد و نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود  .
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82" روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده، "پاره های پولاد" و "عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان اللقیس" است.



مقدمه بی پایان نویسنده
داودآبادی در مقدمه کتاب می نویسد: "خیلى پیش از اینها با نام لبنان آشنا شدم. نام آن برایم همراه بود با عنوان زشت و کریهِ «جنگ داخلى». همواره لبنان و فلسطین را یکى مى‏انگاشتم؛ به‏ خصوص در جنگ و مبارزه هم‏ شکل و قیافه شان! بهار سال 1362 (1983م) هنگامى که براى اولین بار پاى بر زمین لبنان گذاشتم، ناخواسته عاشق سرزمینى شدم که مسلمانانش به ایرانى‏ها اقتدا کرده بودند. چندین ماه بودن و زیستن در میان شیعیان آن وادى، شور و شعفم را دوچندان کرد.
حضور در صحنه ‏هاى جنگ ایران و عراق که بسیار مهم‏تر بود، باعث شد تا چند سالى از آن سامان دور افتم؛ ولى همواره اخبارِ حوادث آن‏جا را پى‏گیرى می کردم و برایم اهمیتى خاص داشت. سرانجام بهار سال 1374 (1995م) زمانى دوباره پا به لبنان گذاشتم که چند روزى بیش‏تر از عملیات استشهادى «صلاح‏ محمد غندور» نمی گذشت.
سخنان دلنشین «موسى قصیر» یا همان «ابو احمدِ» خودمان، کار خودش را کرد. از همان سفر شروع کردم به جمع‏ آورى اطلاعات مربوط به تاریخچه‏ عملیات شهادت‏ طلبانه. در طى این مدت تا به امروز، حداقل سالى یک‏ سفر به لبنان داشتم تا اطلاعاتم را تکمیل کنم. از مصاحبه‏ اختصاصى و طولانى با دبیرکل حزب‏الله گرفته، تا همراهى با رزمندگان مقاومت اسلامى در محورهاى عملیاتى. همه‏ این سفرها بدون هرگونه همراهى و مساعدت معنوى و حتى مالى سازمان‏ها و ارگان‏ها و ... بود که شاید شیرینى کار در همین باشد.
سرانجام خون مطهر شهدا ثمر داد و لبنان آزاد شد. بازدید از مناطق آزاد شده و به ‏خصوص محل شهادت عزیزانى چون صلاح غندور، على‏ اشمر، هیثم دبوق و ... بسیار دل‏ انگیز و ارزشمند بود که قابل وصف نمى‏باشد.
آن‏چه می خوانید، ثمره سفرهاى متعدد به آن وادى کوچک، ولى عظیم است که در طى این سال‏ها، مرا به خود مشغول داشته و هر روز بر یافته ‏هایم افزود تا این‏که همه را یک جا تقدیم شما می نمایم.

"پاره های پولاد"
پاره های پولاد کتابی از جنس مردم سخت کوش و مقاوم مردم لبنان بوده که حاصل زحمات چندین و چند ساله نویسنده ای چون حمید داودآبادی است.
این کتاب به تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر رژیم اشغالگر صهیونیسم می پردازد. در این کتاب علاوه بر آشنایی با جغرافیای لبنان، با عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر اسرائیل روبرو می شویم.
داودآبادی هدف از نوشتن کتاب را معرفی شهدای استشهادی و مقاومت اسلامی لبنان عنوان می کند و می گوید: در این کتاب چگونگی عملیات استشهادی، انتخاب داوطلبین و شرایط خاص داوطلبین و ویژگی های آنان بیان شده است.
این کتاب ضمن تشریح بیست عملیات استشهادی از سال 60 (1981م) تا سال 78 (دقایق پایانی 1999م)، به معرفی و بیان زندگی نامه شهدای عملیات شهادت طلبانه افرادی چون شهید احمد جعفر قصیر، شهید سیدعلی حسین صفی الدین، شهید بلال احمد فحص، شهید حسن قصیر، شهید ابو زینب، شهید هیثم صبحی دبوق، شهید سیدعبدالله محمد عطوی معروف به حر عاملی، شهید اسعد حسین برو، شهید ابراهیم جمیل ظاهر، شهید صلاح محمدعلی غندور، شهید محمد عبدالامیر حمید، شهید علی منیف اشمر، شهید عمار حسین حمود پرداخته است.
همچنین این کتاب به عملیات متفرقه توسط نیروها و احزاب دیگر لبنانی می پردازد. یکی از نقاط قوت کتاب را نیز می توان در استفاده از عکس ها، نقشه های مناطق عملیاتی و عکس هایی از مزدوران اسرائیلی و خائنین لبنانی و معرفی آنان بیان کرد.
"پاره‌های پولاد" سال 1383 به همت موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی به چاپ رسیده است. این کتاب به زبان عربی ترجمه و در کشورهای عرب زبان نیز عرضه شده است.

یادآور می شود، حمید داودآبادی رزمنده، جانباز و نویسنده دفاع مقدس است که می توان به کتاب های "از معراج برگشتگان"، "پرواز پروانه‌ها"، "تفحص"، "یاد یاران" اشاره کرد.
سایت "فردا نیوز"
۲۲ مرداد ۱۳۹۴

[ ۱۳٩٤/٥/٢۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کشتن حسان آرزوی رئیس موساد بود
حمید داودآبادی از نویسندگان حوزه دفاع مقدس از انتشار کتاب جدیدش با عنوان "عقل درخشان" که مجموعه خاطرات وی از شهید "حسان اللقیس" است، خبر داد.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan6.jpg



حمید داودآبادی نویسنده کتاب حوزه دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع پرس، با اشاره به انتشار کتاب "عقل درخشان" گفت: این کتاب به خاطرات من از سال های حضور در لبنان و شهید حاج حسان اللقیس برمی گردد.

وی افزود: من خاطرات زیادی با حاج حسان داشتم و از این رو تصمیم گرفتم که آنها را مکتوب کنم؛ خاطراتی نظیر گفت و گویی جالب که با وی در لبنان داشتم و وی آن روز با توجه به تجربیاتی که در جنگ داشت، نحوه شهادت خود را توصیف کرد.

نویسنده کتاب "کمین جولای 82" با اشاره به آشنایی خود با حسان اللقیس در سال 1362، خاطر نشان کرد:
آشنایی من با وی در سال 62 و در لبنان صورت گرفت؛ آن زمان من به لبنان اعزام شدم و وی آن موقع مسئول دفتر سردار حسین دهقان بود. آشنایی جدی ما به سال 1370 بر می گردد که باعث شد من هر زمان که برای تهیه گزارش و عکس و مطالب برای کتابهایم به لبنان سفر می کردم، میهمان وی شوم.

وی از انتشار عکس های دیده نشده حاج حسان اللقیس خبر داد و افزود:
از همان ابتدا در شبکه های اجتماعی شروع به انتشار عکس های وی کردم. البته حاج حسان به لحاظ امنیتی اجازه  گرفتن عکس را به کسی نمی داد، اما من به خاطر رفاقتی که داشتیم، عکس های زیادی از وی دارم.

داودآبادی خاطرنشان کرد:
شهید حسان اللقیس از شهدای بزرگ مقاومت بود که ضربات سنگین و سختی را بر رژیم صهیونیستی وارد کرده بود، تا جایی که مئیر داگان رئیس موساد چند سال پیش در سخنرانی مراسم بازنشستگی خود عنوان کرده بود که یکی از آرزوهای بزرگ وی، ربودن حسان و یا کشتنش بوده است که این عمق کینه و نفرت صهیونیست ها را از شهید حسان اللقیس نشان می دهد که البته در نهایت هم در سال 1392 او را در مقابل خانه اش ترور کرده بودند.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg



نویسنده کتاب عقل درخشان با بیان اینکه شهید حسان اللقیس از بنیانگذران حزب الله و از همرزمان سید حسن نصر الله بود، گفت:
رونن برگمن از تحلیل گران اسرائیلی، حدود 10 سال پیش و در کتاب خود با عنوان " جنگ سرّی با ایران " نام حسان اللقیس را علنی کرده بود و در آنجا نوشته بود که وی به راحتی وارد آمریکا و آمریکای لاتین شده و پیشرفته ترین تجهیزات امنیتی را برای حزب الله خریداری و بدون اینکه کسی متوجه شود به لبنان برمی گردد. در واقع آن زمان، برگمن حساسیت ها ر ا نسبت به حسان اللقیس نشان داد، این در حالی است که برگمن از نیروهای عملیاتی و اطلاعاتی اسرائیل محسوب می شود.

وی ادامه داد:
زمانی که حسان به شهادت رسید، برگمن اظهار خوشحالی کرده و گفته بود که حسان عقل درخشانی داشت و با ذهن خود هر لحظه در حال نوآوری بود، به همین دلیل هم بود که روسای موساد و سازمان های تروریستی سعی در ترور وی داشتند.

داودآبادی در ادامه گفت:
یکی ازمسئولیت های سنگینی که شهید حسان بر عهده داشت، کنترل پهپادهای بدون سرنشینی بود که برای شناسایی به راحتی به مناطق اشغالی فرستاده می شد و از همین طریق ضربات سنگینی نیز بر اسرائیل وارد کرده بودند.

وی با بیان اینکه سایت بزرگ صهیونیستی "اسرائیل دیفنس" بالاجبار، ترور حسان اللقیس را بر عهده گرفت، اظهار کرد:
مقاله مفصلی در این سایت منتشر شد که از چند هدف بزرگ اسرائیل خبر داد بود؛ یکی از اهداف بزرگ آنها از میان برداشتن چهره هایی چون شهید حاج حسن طهرانی مقدم، شهید عماد مغنیه، شهید حسان اللقیس و ... بود که متاسفانه به اهداف خود نیز رسیدند.

نویسنده کتاب "عقل درخشان" با بیان اینکه در این کتاب سعی شده بیشتر به شخصیت و خاطرات شهید حسان اللقیس پرداخته شود،  خاطرنشان کرد:
حدود 95 درصد خاطرات مطرح در این کتاب، در لبنان می گذرد لذا خواننده با مطالعه کتاب، آشنایی مختصری نیز با موقعیت لبنان پیدا می کند، در واقع کتاب را برای نسل امروزی نوشتم که هیچ اطلاعی از موقعیت لبنان ندارد.

گفتنی است کتاب "عقل درخشان" در 360 صفحه همراه با پیوست و عکسهای دیده نشده از شهید "حسان اللقیس" در برگیرنده خاطرات حمید داودآبادی از این شهید بزرگوار است که به تازگی از سوی نشر "یا زهرا (س)" روانه بازار نشر شده است.
24 فروردین 1394
خبرگزاری دفاع مقدس

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جدیدترین کتاب "حمید داودآبادی" با عنوان "عقل درخشان" پیرامون زندگی فرمانده شهید مقاومت اسلامی لبنان "حسان اللقیس" که پاییز سال 1392 به دست مزدوران اسرائیل در لبنان ترور شد، در 400 صفحه منتشر شد.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan6.jpg


عقل درخشان حاوی ناگفته هایی از زندگی شهید، تصاویر اختصاصی، خاطرات شخصی حمید داودآبادی از او، خاطرات شخصی شهید لقیس، متن کامل مصاحبه منتشر نشده با حسان اللقیس  همچنین اخبار و اطلاعات ویژه درباره ترور او می باشد.
عقل درخشان، از سوی نشر یازهرا (س) وارد بازار شده است.
www.yazahra-publication.com
نشانی فروشگاه : تهران، میدان انقلاب اسلامی، خیابان کارگر جنوبی، خیابان شهدای ژاندارمری، پـاساژ ناشران و کتاب فروشان کوثر، شماره 1
تلفن  : 66962116  - 66465375

[ ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا پیش از این، با بسیاری از دوستان بحث و جدل داشتم مبنی بر اینکه "اعزام نیرو به سوریه و لبنان در خرداد  1361 توسط برخی افراد، بدون اطلاع و نظر مثبت امام خمینی (ره) بود."
بعد از اینکه دو سه سال پیش در برنامه "راز" با استناد به سخنان خود امام، به این موضوع اشاره کردم، بعضیا کم مانده بود خرخره نام را بجوند و محکوم به ضدولایت فقیه بودن کردند!
روز پنجشنبه 6/9/1393 مقام معظم رهبری با اشاره به این موضوع، ضمن اشاره تلویحی به شهادت "حاج احمد متوسلیان" فرمودند:

http://kashanna.ir/uploads/2014/07/1528_orig.jpg



"در قضیّه‌ى حرکت به سوریه براى جنگیدن با رژیم اشغالگر قدس که خوشحال بودند جوان هاى ما - دو نفرشان هم پیش من آمدند که هر دو الان جزو شهداى عالى‌مقام ما هستند - که میخواهند بروند بجنگند.
امام مطّلع نبودند؛ بعد که مطّلع شدند، گفتند که راه مبارزه‌ى با اسرائیل از عراق میگذرد؛ جلوى آن را گرفتند و آنهایى که رفته بودند برگشتند.
ببینید؛ این، فهمیدن اولویّتها است، شناختن اولویّتها است. امام راه را، جهت را نشان میداد."
بیانات در دیدار اعضاى مجمع عالى بسیج مستضعفین
پنجشنبه 6/9/1393

[ ۱۳٩۳/٩/۸ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نامه سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله به رزمندگان جنگ 33 روزه، با صدای شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg

 

رساله السیدحسن نصرالله امین العام لحزب الله للمجاهدین حرب تموز، بالصوت الشهید البطل الحاج حسان اللقیس

 

صوت شهید حسان اللقیس

[ ۱۳٩۳/۸/۱ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل تابستان سال 1374 بود که سوار بر ماشین بنزی که از بیروت عازم بعلبک بود، میان چندنفر از بچه های مقاومت نشسته بودم.
"حسان اللقیس" پشت فرمان بود که در بین شوخی ها و تکه های قشنشگش، در جواب من که از سرعت بالایش انتقاد کردم، گفت:
- لبنانی ها خیلی تند و سریع می رانند، ولی ایرانی ها بسیار عجولانه و خطرناک رانندگی می کنند.
کمی که دقت کردم، دیدم درست می گوید. شاید به خاطر همین بود که باوجود رانندگی تند، در جاده های کوهستانی لبنان هیچ تصادفی به چشم نمی خورد!

ناگهان حاج حسان به تندی ماشین را کشید کنار جاده و زد روی ترمز. همه تعجب کردیم. علت را که از پرسیدیم، رویش را به پشت سر برگرداند و به کلیسایی که در پایین جاده، سر پیچی تند قرار داشت، نگاه کرد و گفت:
- حمید، خوب به این کلیسا نگاه کن.
دقت که کردم، دیدم یک کلیسای مسیحی ظاهرا متعلق به مارونی های لبنان است. بیشتر که دقیق شدم، متوجه آرم "حزب کتائب" یا همان فالانژیست های لبنان شدم که در کنار کلیسا بر بالای ساختمانی به چشم می خورد.

http://davodabadi.persiangig.com/beirut%2033%20.jpg



نام و نشان فالانژیست ها، مرا می برد به اسارت مظلومانه حاج احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی، تقی رستگار و کاظم اخوان که 14 تیر 1361 در منطقه برباره در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژ به رهبری "سمیر جعجع" اسیر شدند و دیگر هیچ خبری از آنها بازنیامد.

در لبنان، حزب کتائب و فالانژیست ها و "قوات اللبنانیه" شاخه نظامی آن، مترادف است با جنگ، جنایت، وحشی گری و قتل عام فلسطینی ها و مسلمانان. و حتی در بعضی موارد، دیگر مسیحیان مخالف آنها و فرقه ها و پیروان ادیان غیر از مارونی.

وقتی از حاج حسان پرسیدم این کلیسا چه ماجرایی دارد که نگه داشتی تا آن را نشانمان دهی، چهره اش درهم رفت و با ناراحتی گفت:
"چند سال پیش در اوج جنگ های داخلی لبنان که بین فالانژها و مسلمانان بخصوص شیعیان بود، تعدادی از بچه های حزب الله را به اسارت گرفتند، آوردند جلوی در این کلیسا، همین جا."

و به ورودی کلیسا اشاره کرد و ادامه داد:
"مقابل کلیسا و دفتر کتائب، زنان بدکاره و فواحش رو آوردند، مشروب می خوردند، عیاشی کردند و به رقص و پایکوبی پرداختند. در همان حال، بچه های مظلوم حزب الله را جلوی در کلیسا نشاندند و به عنوان قربانی، از پشت، تیر خلاص به سر آنها شلیک کردند."

با شنیدن این حرف، خونم به جوش آمد. تصور این که چهار پنج سال پیش، همین جا جلوی در کلیسا، بچه های شیعه، دست بسته و مظلومانه، میان هلهله و عیاشی فالانژها، نشسته اند و جنایتکاران، مست و وحشی، تیر خلاص به آنها می زنند، دیوانه ام کرد.

خواستم دوربین را دربیارم و عکس بگیرم که حاجی نگذاشت. گفت:
- اگر متوجه شوند، شر به پا می کنند.
که گفتم: می خوام از کلیسا عکس بگیرم.
که گفت: مگه نمی بینی، کلیسا و دفتر کتائب، همسایه و همشانه همدیگه هستند.

وقتی به تهران آمدم، هنوز با آن خاطره تلخ زیست می کردم.
هنگامی که خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران از سال های 54 تا 57 را خواند، تعجبم دوچندان شد.
شهید چمران هم از کلیسای کحاله، خاطره ای با این مضمون داشت:

"هنگامی که با اتوبوس از دمشق عازم بیروت بودم، در روستای کحاله، مقابل کلیسا، فالانژها جلوی اتوبوس را گرفتند. همه مسافران را پیاده کرده و از آنها درخواست کارت هویت کردند. (در لبنان، هر فرد یک کارت هویت دارد که در آن دین و مذهب شخص ذکر شده است)
هر کس که روی کارتش نوشته بود شیعه، همان جا مقابل کلیسا بر زمین خواباندند و سرش را بریدند.
من که توانسته بودم پاسپورت جعلی فرانسوی برای خود تهیه کنم، توانستم از مرگ به دست فالانژها رهایی یابم ولی تعداد زیادی از شیعیان را که مسافر دمشق به بیروت بودند، جلوی کلیسای کحاله سر بریدند.

[ ۱۳٩۳/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داودآبادی، نویسند این کتاب ضمن اعلام این مطلب گفت: از سال ۱۳۸۶ وزارت خارجه جلوی چاپ مجدد "کمین جولای ۸۲" را گرفته است

http://media.nasimonline.ir/original/1393/04/11/IMG14332701.jpg

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «کمین جولای 82» در گفتگو با خبرنگار «نسیم» گفت: قرار بود نسخه انگلیسی این کتاب برای همه سفارتخانه های کشور ارسال شود ولی فکر نمی کنم که این اتفاق افتاده باشد.

وی با بیان اینکه این کتاب تنها منبع درباره 4 دیپلمات گروگان گرفته شده به شمار می رود، اظهار داشت: همان زمانی که در مجلس شورای اسلامی کمیته ای برای پیگیری سرنوشت گروگان ها تشکیل شده بود، تمام اعضای این کمیته و افرادی که در آن کمیته حضور داشتند از مطالب این کتاب استفاده می کردند. به عبارت دیگر  «کمین جولای 82» تاثیرزیادی در بین اقشار جامعه داشته است.

نویسنده کشورمان اظهار داشت: در سال 1386 وزارت خارجه تیمی را مسئول بررسی روی این کتاب کرد  که بعد از آن وزارت خارجه اعلام کرد که «کمین جولای 82» اصلا نباید منتشر می شد؛ دلیل آنها این بود که در این کتاب حاج احمد متوسلیان به عنوان یک پاسدار معرفی شده است نه دیپلمات. متاسفانه ما همچنان قصد داریم این 4 گروگان را به عنوان دیپلمات معرفی کنیم در حالی که 15 سال پیش غربی ها در کتاب هایشان آنها را پاسدار معرفی کرده بودند.

داودآبادی در همین زمینه افزود: متاسفانه ما که برای دفاع از مظلوم به لبنان رفته بودیم می خواهیم به جهان بگوییم که این 4 فرد گروگان گرفته شده پاسدار نبوده اند، ولی اسرائیل با افتخار از حمله خود به لبنان صحبت می کند.

وی با بیان اینکه در این کتاب کامل ترین اخباری که درباره این 4 گروگان در آن زمان وجود داشت را بیان کرده ام، اظهار داشت: قرار بود نسخه فارسی این کتاب مجددا منتشر شود که متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

نویسنده کشورمان افزود: متاسفانه حتی یک پرونده هم درباره این 4 گروگان نه در دستگاه قضایی و پلیس امنیت لبنان و نه در سفارت ایران در لبنان وجود ندارد و باید گفت که در این 32 سال هیچ کار قضایی ای درباره آنها صورت نگرفته است؛ این در حالی است که ساختمان علوی ایران در آمریکا فقط به خاطر اینکه یکی از جاسوسان آمریکایی 32 سال پیش در بیروت کشته شده، توسط کشور آمریکا ضبط شد. در واقع آنها ایران را مقصر اصلی کشته شدن این جاسوس می دانستند.

داودآبادی اضافه کرد: متاسفانه با وجود زنده بودن همه عوامل گروگانگیری 4 ایرانی در لبنان ولی هنوز نتوانستیم آنها را از طریق دستگاه امنیتی و قضایی لبنان دستگیر و مورد بازجویی قرار دهیم.

وی با بیان اینکه می خواهم روزشمار کتاب «کمین جولای 82» را تا سال 1393 نوشته و منتشر کنم، افزود: البته چون قصد دارم از منابع لبنانی که اطلاعات بیشتری درباره این 4 گروگان دارند، استفاده کنیم از این رو هنوز زمان چاپ و ناشر را مشخص نکرده ام.

این نویسنده کشورمان با گلایه از خبرگزاری ایرنا خاطر نشان کرد: متاسفانه تا امروز یک لوگو و صفحه ای در این خبرگزاری به نام کاظم اخوان ایجاد نشده است، در حالی که در سایت خبرنگاران بدون مرز این اتفاق افتاده است، متاسفانه ما حتی عکسی هم از این خبرنگار منتشر نکرده ایم در حالی که اسرائیل برای یک خلبان جنایتکار خود که در جنگ مفقود شده است، هزاران صفحه ایجاد کرده است.علاوه بر این خبرگزاری ایرنا در این چند سال تنها یک بار بیانیه ای را درباره این خبرنگارمنتشر کرده است.
خبرگزاری نسیم

[ ۱۳٩۳/٤/۱٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در آستانه 14 تیر ماه، سی و دومین سالگرد ربایش چهار عزیز بزرگ، حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، تقی رستگار و سیدمحسن موسوی برای آگاهی بیشتر از عوامل و حوادث ربایش آنها و اتفاقات بعد از آن، حتما کتاب "کمین جولای 82" را بخوانید.

 

اینجا را حتما ببینید

ناگفته های پرونده گروگانها

فایل WORD کتاب کمین جولای 82

فایل PDF کتاب کمین جولای 82

[ ۱۳٩۳/٤/٩ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
بیا حاج حسان دلم تنگ توست ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan1.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg

 

پاییز 1388 بعلبک - منزل شهید حاج حسان اللقیس

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
یکی از همرزمان شهید حاج حسان لقیس، خاطره زیبا و ناگفته یکی از دیدارهای این شهید عزیز با مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای را این گونه تعریف کرد:
آن روز همه مسئولین مقاومت خدمت آقا بودند تا گزارش های لازم درباره تحرکات رژیم صهیونیستی و همچنین طرح های مقاومت برای مقابله با دشمن را به آقا بدهند.
حجت الاسلام سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله، حاج رضوان (شهید عماد مغنیه) مسئول بخش امنیت و مقاومت اسلامی، حاج حسان لقیس و تنی چند از مسئولین مقاومت حضور داشتند.
سیدحسن نصرالله توضیحاتی درباره اوضاع و احوال لبنان داد تا رسید به شرحی درباره وضعیت مقاومت؛ رو کرد به حاج حسان و گفت که توضیحات لازم را او خدمت آقا بدهد.

حاج حسان بسم الله الرحمن الرحیم گفت، زبان گشود و شروع کرد به زبان فارسی، توضیحات لازم را دادن.
مقداری که حاج حسان صحبت کرد، آقا با تعجب از او پرسید:
- شما ایرانی هستید؟
که حاج حسان خندید و گفت:
- نه آقا، من لبنانی هستم.
آقا تبسمی زیبا کرد و گفت:
- چقدر زبان فارسی را زیبا و روان صحبت می کنید!

جلسه که به پایان رسید آقا، حاج حسان را به کنار خود خواند و خطاب به مسئولین دفتر رهبری که آن جا بودند، فرمودند:
- بروید یک دوربین عکاسی بیاورید تا من با ایشون یک عکس قشنگ داشته باشم.
دوربین را آوردند، حاج حسان کنار آقا ایستاد و با خنده ای زیبا، عکسی دونفره با هم گرفتند.

انتشار خاطرات، عکسها و تمامی مطالب وبلاگ "خاطرات جبهه" بدون ذکر کامل منبع، شرعا و قانونا مجاز نمی باشد.
[ ۱۳٩٢/۱٢/٥ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
تصویر منتشر نشده از شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1lakkis.jpg

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

27 سال پیش، شبی در بیروت، پاپیچ حاج حسان شدم تا از شهید عزیز "حسین انیس ایوب" (معروف به ربیع. همان که عملیات پهپاد حزب الله بر آسمان فلسطین اشغالی با یاد و نام او انجام شد) که بسیار دوستش می داشتم و شهادتش بدجور تکانم داد، برایم بگوید؛ و گفت.
فقط قول گرفت بدون ذکر نام او منتشر شود. کپی دستنوشته ربیع را هم که خواست بدهد، نام خودش را از آن پاک کرد.

 

سرانجام مهر 1375 بدون ذکر نام حاج حسان، خاطره او را بازنویسی کرده و در هفته نامه فرهنگ آفرینش منتشر کردم. چون از علاقه حاج حسان به ربیع خبر داشتم، وقتی در بیروت صفحات منتشر شده و مزین به تصویر ربیع را به او دادم، گل از گلش شکفت.
با شنیدن خبر شهادت حاج حسان، یاد دستنوشته شهید ربیع افتادم. حیف که وقتی خواست کپی آن را بدهد، اسم خود را از آن حذف کرد.

دیگر دیر شده بود. می خواست برود. خیلی عجله داشت. با همه روبوسی کرد و وداع. بغض گلویم را می فشرد. نمی توانستم لب بگشایم و چیزی بگویم. خیلی به خودم فشار آوردم. دستش را که جلو آورد، در دستانم فشردم، صورت بر صورتش نهادم و روی چون ماهش را بوسه باران کردم. اشک امانم نداد و سرازیر شد. شانه های مان خیس شد از گریه.
سرانجام از یک دیگر جدای مان کردند. خواست که از در اتاق بیرون برود. صدایش کردم:
- ربیع ... ربیع ...
برگشت. نگاهش خیلی عجیب بود. یک آن آتشی برجانم سرازیر شد. زبانم بند آمده بود. بریده بریده گفتم:
ـ حالا که داری می ری، این دم آخر خواسته ای و کاری نداری که برات انجام بدم؟
نگاهش را به زمین دوخت. اشک شوق از دیدگانش بیرون جهید. برگشت؛ اسلحه را کناری گذاشت و دست در جیب برد؛ کیف پولش را همراه با مدارک به طرفم دراز کرد، گرفتم، نگه داشتم؛ منظورش را نفهمیدم. لحظه ای بعد تکه ای کاغذ از روی میز برداشت، قلم، خودکار خواست. دادم. خیلی سریع و تند سرش را پایین برد روی کاغذ و چیزی نوشت.
خیلی سریع نوشت. نتوانستم بخوانم. تکه کاغذ را تا کرد و در کف دستم گذاشت. خندید و گفت:
ـ این هم همه خواسته من از دنیا. وقتی خبرم اومد، بخونش ...

 

آن شب بچه ها، هرکدام در گوشه ای نشسته بودند. از شهدا می گفتند. بیش تر از همه از ربیع صحبت بود. از خنده هایش، از شوخی هایش و از شجاعتش. آنها که دیده بودند از کاری که کرده بود تعریف می کردند.

ناگهان یاد نوشته افتادم. سریع دست در جیب بردم. کسی حواسش به من نبود. خیلی با احترام و تقدس، کاغذ تاشده را بیرون آوردم. باز کردم. آن چه که دیدم، خیلی برایم عجیب آمد. این بود همه خواسته یک رزمنده، لحظاتی قبل از شهادت:

 

به حاج حسان ( حفظه المولی)
خواهش دارم از تو که یک روسری سفید برای خواهرم زهرا بخری و یک اسباب بازی نیز برای برادرم عباس بخری.
ثواب برای توست
پول در کیفم است
ربیع

[ ۱۳٩٢/۱۱/٩ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سال 77 برای تکمیل پروژه ریشه های تشکیل حزب الله، رفته بودیم لبنان. با افراد مختلف از احزاب و گروههای متفاوت مصاحبه کردیم.

دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیش مسیحی مارونی (استاد زبان فارسی دانشگاه های لبنان) از سال 1342 تا 1357 در دانشگاه تهران تحصیل و تدریس کرده بود.
الصیصی که فارسی صحبت می کرد، خاطرات بسیار جالبی از تظاهرات 15 خرداد 42 - که خودش در آن شرکت مستقیم داشت - تا روز 12 بهمن 57 که از طرف خبرگزاری فرانسه برای مصاحبه خدمت امام رفته بود، تعریف کرد.

وسط مصاحبه، وقتی الصیصی از تظاهرات 15 خرداد در میدان ارک تهران می گفت، شدیدا جوگیر شد، به حالتی که دستهایش را در دست همراهان زنجیر کرده، ایستاد؛ پایش را محکم بر زمین کوبید و فریاد زد:
"یا مرگ یا خمینی ..."
به قول خودش، از این شعار خیلی خوشش می آمد و تکرار آن خاطرات (که شاید برای اولین بار تعریف می کرد) چنان برق ذوقی در چشمانش پدیدار کرد که او را برد به ده بیست سال قبل.

الصیصی درباره امام خمینی گفت:
"فکر نکنید با چهار تا عکس و پوستر امام که در لبنان یا جای دیگر می بینید، امام را به دنیا شناسانده اید. نه گول این ظواهر را نخورید. برخی شخصیت ها بودند که با ایجاد تحولی بزرگ، مسیر تاریخ را عوض کردند؛ همچون ناپلئون، هیتلر و ... و امام خمینی. البته تاثیری که امام خمینی بر تاریخ گذاشت، بسیار متفاوت است با آنها. دهها بلکه صدها سال باید بگذرد تا تاریخ بفهمد خمینی چه تاثیر عظیمی بر آن گذاشت. خود شما هنور امام خمینی را درست نشناخته اید.

چند روز بعد وقتی خدمت حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" (دبیرکل حزب الله لبنان) رفتیم، پرسید که با چه کسانی مصاحبه کرده ایم؛ همه را گفتیم. ظاهرا اولین بار بود نام "اغناطیوس الصیصی" (که خود من هم کلی تمرین و تکرار کردم تا نامش را حفظ کنم و اشتباه نگویم) می شنید، خندید.

وقتی اسم همه مصاحبه شوندگان را گفتیم، سیدحسن نصرالله با تعجب پرسید:
"آیا با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کرده اید؟"
که جواب ما منفی بود. کمی درهم شد و شدیدا تاکید کرد:
"حتما با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کنید. هرچه باشد او در تشکیل حزب الله نقش داشته و زحمات بسیاری کشیده است."

خیلی تعجب کردم. صبحی طفیلی دبیر کل اسبق حزب الله بود که سر به طغیان برآورد، از حزب الله جدا شد و آن زمان (و متاسفانه هنوز هم) از دشمنان سرسخت حزب الله و مقاومت ضدصهیونیستی بود که در اظهاراتش، شدیدا علیه ایران و حزب الله خوراک تبلیغاتی به وهابیون می داد.

وقتی سید تامل من را دید، خندید و گفت:
"چطور رفتید وسط مارونیها (منطقه زغرتا در نزدیکی طرابلس در شمال لبنان که تحت سلطه فالانژیستهای مارونی - مسیحی بود و برای شیعیان لبنانی و بخصوص ایرانیها، خطرات بسیاری داشت) با صیصی میصی مصاحبه کردید، ولی نرفتید با شیخ صبحی طفیلی مصاحبه کنید؟ شیخ صبحی از صیصی میصی خیلی مهمتره ..."


(دکتر اغناطیوس الصیصی چند سال پیش فوت کرد.)

[ ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"قصاب صبرا و شتیلا" لقبی بود که یهودیان ساکن فلسطین اشغالی به او داده بودند. او که در حمله متجاوزانه سال 1361 به لبنان، در اردوگاه های صبرا و شتیلا، با هدایت و فرماندهی نیروهای فالانژیست لبنان به رهبری "سمیر جعجع" و "ایلی حبیقه"، هزاران زن و کودک و پیرمرد آواره فلسطینی را سلاخی کرد و به وحشیانه ترین وضع ممکن کشتار کرد.

 

 

شارون در مزرعه خانوادگی اش در سرزمینهای اشغالی فلسطین

 

شارون سوار بر تانک در حال ژیشروی به سوی بیروت ۱۳۶۱

شارون در خیابانهای بیروت اشغالی

ده دوازده سال پیش، یک گروه مستندسازی از شبکه المنار لبنان، برای ساخت زندگینامه امام خمینی (ره) (مستند روح الله) به کارگردانی "محمد دبوق" و دستیاری "موسی احمد قصیر" به تهران آمدند. ترتیبی داده شد تا با آیت الله دری نجف آبادی هم مصاحبه کنند.

آن شب پس از پایان مصاحبه با آقای دری، از ایشان پرسیدم:
- به نظر شما سرنوشت فلسطین و لبنان چه می شود؟
که ایشان سریع جواب داد:
- بروید دعا کنید آرییل شارون بمیرد.
با تعجب گفتم:
- خب حالا شارون هم بمیرد، او که یک نفر از سردمداران رژیم صهیونیستی است، چه تغییری در وضعیت منطقه حاصل خواهد شد؟
که پاسخ شنیدم:
- شما نمی دانید. همه اتکای صهیونیستها به شارون است. اگر شارون بمیردِ، کمر صهیونیسم خواهد شکست. فقط دعا کنید شارون بمیرد.

کشتار آوارگان بی ژناه در اردوگاههای صبرا و شتیلا

 

 



شکست رژیم صهیونیستی به عنوان قویترین ارتش خاورمیانه و چهارمین قدرت هوایی جهان، در جنگ 33 روزه از یک حزب کوچک (حزب الله) و شکست جنگ 22 روزه از حماس (حزبی بسیار کوچک و منطقه ای بسیار محدود) در جنگ 22 روزه غزه، همه و همه حکایت از آن دارد از 8 سال پیش که  شارون به کما رفت، رژیم صهیونیستی شدیدا رو به افول نهاده و به لطف خدا، در سراشیب سقوط قرار گرفته است.

به گفته برخی، صهیونیستها در آموزه های دینی خود، دو اصل بسیار مهم دارند:
اول اینکه اولین شکست ارتش صهیونیسم در جنگ، باعث شدت گرفتن سقوط این رژیم خواهد شد. سند آن هم شکست صهیونیستها در جنگ 33 روزه لبنان و به دنبال آن 22 روزه غزه و سپس 8 روزه غزه است.
دوم اینکه شارون در آموزه هاو القائات مذهبی و خرافی صهیونیستها جایگاه ویژه ای داشته و دارد و بسیاری از صهیونیستها معتقدند با مرگ شارون سقوط صهیونیسم حتمی خواهد بود.

و امروز بولدوزر، شارون جنایتکار، قصاب صبرا و شتیلا، روح مجسم شیطان، به شیطان پیوست تا بر سقوط صهیونیسم جهانی سرعت بخشد.

مرگ جنایتکار ضد بشریت، بر همه مظلومان جهان مبارکباد.

گوشه هایی کوچک از فاجعه کشتار صبرا و شتیلا را اینجا بخوانید:

قصاب صبرا و شتیلا

[ ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
شهید حسان اللقیس که در آخرین عملیات تروریستی رژیم صهیونیستی در بیروت ترور شد، سه – چهار سال پیش از این، نحوه ترورهای رژیم صهیونیستی را شرح داده است. وی در این گفتگوی اختصاصی به زبان فارسی، پیش بینی می کند که چگونه و در آینده نزدیک، توسط جوخه های ترور این رژیم جنایتکار ترور خواهد شد.

 



- الان که زدن شما راحته، چرا نمی زنند؟
حسان اللقیس: خب تصمیم فقط باید بگیرند، هنوز تصمیم نگرفتند.

- خب چرا تصمیم نمی گیرند؟
حسان اللقیس: ببین جنگ بین ما و اسرائیل، این جور نیست که هرجوری که شد ما را حتما بزنند، خب ما هم می زنیم و به جنگ می کشه.

- اونا می دونند که مثلا اگر این چهارتا عنصر رو بزنند در آینده راحتند، چرا الان نمی زنند؟
حسان اللقیس: خب در شرایط جنگ می زنند، الان نمی زنند. ببین، این جور نیست شرایط که ما الان با اسرائیل در حال ... الان ما جنگ سردیم با اسرائیل. اگر بخواهد یک نفر مثل سیدحسن را الان، اگر می تونه، می زنه. مثل حاج عماد، اگر می تونه، می زنه و زد. مثل من، نه. می گه اینا رده دوم، نه. اینا رو می ذاره برای بعد.
خب، حالا اگر تونستند بزنند یک جوری کسی نفهمه که اونا زدن، می کنه این کار رو. ولی الان معروفه دیگه، چون می کشه به جنگ. یعنی این جور کارها، کمک کم می کشه به جنگ.
ولی من بعید نمی دونم توی این نزدیکی ها، یکی از بچه ها رو بکشند. یعنی بزنند. ما خیلی با احتیاط می ریم میاییم. ولی بالاخره پیدا می کنند، می زنند.
[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تصاویر اختصاصی از کودکیهای شهید علی حسان اللقیس

فرزند سردار دلیر و شهید حاج حسان اللقیس

عاشورای 1374 - لبنان، بعلبک

http://davodabadi.persiangig.com/1-ali%20lakis.jpg

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-ali%20lakis2.jpg

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٩ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
عکس اختصاصی و منتشر نشده از دوران نوزادی شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1-hassan%20lakis.jpg

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٩ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
بله درست خوندین:
"آخرین شهیدی که بر دستش بوسه زدم!"
اونایی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو خوندن، خوب می دونن منظورم چیه!
نمیگم، تا خودتون برید بخونید!

باهاش اون قدرایی که بخوام امروز قیافه بگیرم، رفیق نبودم. فقط می شناختمش و صمیمانه و صادقانه دوستش داشتم. چون ارتباط کاری که نداشتم، دوستی ای زورکی بود آن هم از جانب من! درست مثل همه دوستانم که پریدند!

مهر ماه 1388 که برای آخرین بار حاج حسان رو دیدم، از صمیم قلب، بر دستانش بوسه زدم و قصد داشتم بر پاهایش که در نبرد با دشمن، استوار و مردانه ایستاده بودند، بوسه بزنم که نگذاشت!
وقتی امام بر دست و بازوی رزمندگان اسلام بوسه می زد، من در برابر ابرمردی که پوزه دشمن صهیونیست را به خاک مالیده بود، باید چه میکردم؟!

این که احوالش چگونه بود و من چه، بماند.
فقط بگویم، انگاری بر دست شهیدان عزیز "مصطفی کاظم زاده" در سومار، "سعید طوقانی" در دوکوهه، "اصغر علی اکبری" در قلاویزان، "سیدرضا دستواره" و "محسن صباغچی" در مهران، "سیدمحمد هاتف" و "مسعود کارگر" در شلمچه و ... بوسه می زدم!

چه عطر شهادتی داشت حاجی!
و آن شد که بر صفحه اول منتخب مفاتیح الجنان، که به یاد پسر شهیدش "علی رضا" و دختر مرحومه اش "آیه" منتشر کرده بود، این گونه نگاشت و به یادگار سپرد، تا امروز با آن پز بدهم که "من هم بعله ...!"

http://davodabadi.persiangig.com/1-lakis.jpg

باسمه تعالی
برادر بزرگوار حمید داوودآبادی
سالهای باعزت زندگی کردیم زیر سایه امام خمینی و سیدعباس موسوی و آقای خامنه ای و سیدحسن نصرالله.
امیدوار هستم که قدر این نعمت را حفظ کنید و زیر پرچم امام زمان به شهادت برسید.
27 شوال 1430


او نوشت و من مثل همیشه، عکس بارانش کردم!
درست مثل آخرین روزهای سعید طوقانی قبل از عملیات بدر و جعفرعلی گروسی در دوکوهه!

http://davodabadi.persiangig.com/1-lakis2.jpg

جالب این که آن روز، شنبه 25 مهر 1388 سالروز تولدم و سه روز پس از سالگرد شهادت دوست عزیزم مصطفی کاظم زاده بود!

ولی خودمونیم، فکر نکنم تا امروز، هیچ شهیدی این گونه تحویلم گرفته باشه!
خدا کند که خداوند، به آبروی آن عزیز هم که شده، قلم عفو بر اعمال ناخواسته مان بکشد و ما را هم به حرمت شیعیان آل محمد (ص) و آبروی فاطمه زهرا (س) بپذیرد؛ که سخت دل تنگیم و محتاج زیارت دوست.
و خدا کند آرزوی حاجی که برای خودش به حقیقت پیوست، برای من و ما نیز ... انشاء الله

و همان شد که با شنیدن خبر شهادت حاج حسان، انگاری به یکباره خبر شهادت همه دوستان را بهم دادند!
روحش شاد و یادش گرامی
[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

سپاس خدای را که اول است و چیزی پیش از او نیست، و آخر است و چیزی بعد از او نیست. ظاهر است و باطن، و هیچ چیزی ورای او وجود ندارد. سپاس خدای را برای هر آنچه که عطا کرد و هر آنچه که پس گرفت. برای هر صنع نیکویش و هر امتحانی که به آن مبتلایمان ساخت. شکر خداوند را برای هدایت ما و برای نعمت ولایت که بزرگترین نعمت اوست برای ما.

شهادت می دهم که محمد(ص) بنده خدا و رسول و حبیب اوست، خداوند او را به حق به پیامبری بر انگیخت تا بندگانش را از پرستش بت ها به پرستش خدا رهنمون شود، و از اطاعت شیطان به اطاعت خداوند و اولیای خدا بازشان دارد. شهادت می دهم علی(ع) ولی برگزیده خدا و حجت بر همه خلایق است و امامان از نسل او، رهبران مردم و ائمه هدایتند. خداوند ما را در زمره آنان محشور گرداند و به اندازه یک چشم بر هم زدنی بین ما و آنان جدایی نیفکند.

بارالها! این جان من است که هنگام خلقتم آن را نزد من به امانت سپردی، امانتی پاک و مطهر و بری از هر گونه آلودگی! تو را به محبوبترین بندگان در پیشگاهت، محمد و اهل بیت طاهرینش قسم می دهم که این امانتت را در حالی از من قبول کنی که در خون خود آغشته ام، تا بدین وسیله آن را از همه آلودگی هایی که به واسطه اعمالم در این دنیای پست بر آن نشسته است پاک گردانی. و با همه وجود امید دارم خیانتم در حفظ امانتت را مورد عفو قرار دهی و آن را از من بپذیری همانطور که از ساحران فرعون پذیرفتی. امید آن دارم که قسم مرا به محبوبترین بنده ات رد نکنی و از من در گذری، ای مهربانترین مهربانان و بهترین بخشندگان!

سلام بر تو ای آقا و مولایم، یا ابا عبدالله الحسین! ای پیشوای آزادگان و انقلابیین! تویی که راه شهادت را پیمودی و سید شهیدان گشتی. ای کسی که قربانی کردن جان و فدا کردن خانواده را به ما آموختی و آتش شوق به ملاقات پروردگار را در حالی که در خون خود غوطه وریم در دلهای ما برافروختی. همانگونه که خود نیز چنین بودی! از خداوند مسالت می کنیم شهادت را بر ما ارزانی دارد تا بدین وسیله با فاطمه زهرا (س) همدردی کرده باشیم و در زمره قافله نورانی تو در آییم که قافله عزتمندی و کرامت شهادت است، در آن روزی که جز اعمال صالح، چیزی به فریاد انسان نمی رسد. به خدا قسم که همه ایثارگری های شیعیان تو در طول تاریخ با هیچ یک از قربانی هایی که در روز عاشورا تقدیم کردی برابری نمی کند و حقیقتا هیچ روزی در سختی و شدت، مثل روز تو نیست!

السلام علیک یا سیدی و مولای یا صاحب الزمان! سلام بر تو که خلیفة الرحمن و حجة الله و بقیة الله در عالم و کشتی نجات این امت هستی. جان من و همه عالمیان فدای تو باد! خداوند فرج و ظهور تو را نزدیک گرداند و ما را به واسطه شما بر دشمنان جدتان نصرت عطا فرماید و دینی را که مورد رضای اوست بر عالم بگستراند و زمین را پس از آنکه از ظلم و عدوان لبریز شده، از عدالت سرشار گرداند. اگر خداوند پیش از ظهور شما شهادت را روزی ام فرمود، از خداوند می خواهم مرا با بقیه شهیدان، برای یاری تو به این دنیا بر گرداند تا در زیر پرچم تو با دشمنانت بجنگیم و یک بار دیگر شیرینی شهادت را در زیر لوای شما تجربه کنیم. به درستی که خداوند شنوا و اجابت کننده است.

سلام بر بت شکن زمان ما، و زنده کننده دین پیامبر خاتم و بیدارگر ما و رهبر کبیر انقلاب، امام خمینی(قدس)، و سلام بر رهبر و ولی فقیه مان، سید علی خامنه ای (حفظه الله) که خداوند عمر طولانی به او عطا فرماید و حکومت اسلامی و پاسداران آن و مردمش را حفظ و حراست فرماید.

سلام بر سرور شهیدان مقاومت اسلامی حزب الله، سید عباس موسوی و سایر شهیدان مقاومت اسلامی که با خون پاکشان از مقاومت حراست کردند و باعث عزت و افتخار برای مقاومت شدند.

وصیت من به رهبرم، جناب سید حسن نصرالله 
سلام من به تو ای سید مقاومت و رهبر و حافظ و نگهبان مقاومت، که پیوسته آن را به انتصارات رهنمون شدی و یکی پس از دیگری افتخار برای مقاومت اسلامی رقم زدی. سید ما، جان های ما همه فدای تو باد! اگر روز و شب، خداوند را به جهت رهبری تو در مسیر مقاومت شکر گذار باشیم حق سپاسگذاری را ادا نکرده ایم. تو تمثیل این جمله در مناجات هستی که: “آنکس که تو را یافت چه گم کرد؟ و آنکس که تو را گم کرد چه یافت؟!” ما تحت رهبری تو در این مسیر مقاومت، -به اذن الله- هرگز راه را گم نخواهیم کرد.

ای صادق امین! مجاهدت در زیر لوای تو آنقدر شیرین است و آنچنان اطمینان و اعتماد قلبی به انسان می دهد که هیچ چیزی بر روی زمین قادر به از بین بردن آن نیست. خداوند تو را با دیده همیشه بیدارش حفظ و حراست فرماید. همانطور که فرزندم علی پیش از آنکه در عملیات “الوعد الصادق” در زیر لوای شما به شرف شهادت نایل آید، در مراسم عمومی، وظیفه حراست و حفاظت از شما را بر عهده داشت، پس از شهادت او را در خواب دیدیم که با عده ای از شهدا، همچنان عهده دار حفاظت از شما هستند.

اگر خداوند توفیق شهادت را روزی ام گرداند، اهل آسمان را باخبر خواهم کرد که خداوند چطور شیعیان لبنان را به وجود رهبری چون تو که مجاهدی پرهیزگار و صادق و حکیم و شجاع و متواضع و صبور و پیروز و سرفراز هستی امتیاز بخشیده است. و نیز خواهم گفت که چگونه تو را به وجود مردمی شریف و شجاع و صبور مختص گردانیده است که بسیاری از پیامبران و امامان در طول تاریخ از آن بی بهره بودند. مردمی که دوستت دارند و اطمینان به تو دارند و یاری ات می کنند و روز و شب پیوسته دعایت می کنند. خوشا به حال تو و خوشا به سعادت آنان! از خداوند می خواهم شما را و آنان را حفظ کند و شما را نصرت عطا فرماید و آنان را به سبب شما یاری دهد، و این امت را با عطای عمر طولانی برای شما متنعم سازد، و مجاهدت طولانی ات را همانند اجداد مطهرت به شهادت ختم فرماید، تا در بهشت نیز در زمره فرماندهان و امرا باشی همان گونه که در زمین امیر و فرمانده ما بودی؛ به راستی که خداوند شنوا و اجابت کننده است.

خواهش من از شما این است در مورد کوتاهی هایی که از من در دوران خدمتم سر زد مرا مورد عفو و بخشش قرار دهی، چرا که رضایت شما به معنی رضایت خدا و رسولش و ناخشنودی شما نارضایتی خدا و رسولش است. از خدا می خواهم که من و بقیه شهیدان را با شما در کنار اباعبدالله الحسین و یارانش محشور گرداند.

در خاتمه، از جنابعالی به جهت محبت ویژه و اهتمام خاص تان به بنده و خانواده ام مخصوصا بعد از جنگ تموز (۳۳ روزه) تشکر می کنم. ان شاء الله هیچگاه شما را از یاد نخواهیم برد. خداوند بهترین پاداش را از طرف این امت نصیبتان گرداند.

خادم شما که هرگز فراموشتان نخواهد کرد: حسان اللقیس

وصیت من به برادران مجاهدم
به همه کسانی که خداوند توفیقم بخشید با آنها زندگی کرده و در کنار آنها جهاد کنم، و خدمتگذار آنان باشم، کسانی که محتاج دعای آنها هستم و از خدا می خواهم که از بین آنها شهادت را روزی ام گرداند.

برادرانم! دنیا محل گذر است و مکان توقف نیست. خداوند آن را برای این قرار داده است تا با اعمال خود مهیای آخرت شویم. ما در این دنیا مهمان هایی بیش نیستیم و در زمانی زندگی می کنیم که هجوم همه جانبه جهانی بر پیروان اسلام ناب محمدی شدت گرفته است. “یریدون لیطفئوا نور الله بأفواههم” می خواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، اما خداوند با وجود امثال شما که از صدق و صبر و ثبات قدم اصحاب اباعبدالله برخوردار هستید ابا دارد و نورش را کامل خواهد کرد.:”یأبی الله الا أن یتم نوره ولو کره المشرکون”.

وصیت من به شما برادران این است که به جهاد با نفس بپردازید. چه بسیار برنده ای که باخت به سبب اینکه دنیا او را فریفته خود ساخت و گرفتار عجب و غرور و آرزوهای طولانی گرداند. برحذر باشید برادرانم! رضایت خدا جز با اطاعت او و اطاعت اولیایش به دست نمی آید و تقوی جز با پرهیز از محرمات الهی حاصل نمی گردد و به نیکی نمی توان رسید مگر با گذشتن از دل بخواهی ها و بخشیدن آنچه که دوست می داریم. آیا می خواهیم از راهی جز این راه به رضایت الهی دست یابیم و جزو اولیایش گردیم؟؟ هیهات! رضایت خدا و بهشت الهی برای آن بندگانی آماده شده است که تقوی پیشه کنند. و درجات اعلی برای آنان است که مال و جانشان را صادقانه در مسیر او به کار گیرند تا از خاصان اولیایش گردند:

“أن الله اشتری من المومنین أنفسهم وأموالهم بأن لهم الجنة”. خداوند جانها و اموال مومنان را از آنان خرید تا در مقابل،  بهشت برای آنها باشد… بهشتی که پهنای آن، آسمانها و زمین است، وبرای پرهیزکاران آماده شده است:”وجنة عرضها السموات والأرض أعدت للمتقین”.

پس تقوای خدا پیشه کنید و برای تقوی پیشگی، از صبر کمک بگیرید. چرا که تقوا، امروز حرز و سپر شماست و فردا در قیامت راه شما به سوی بهشت است.

مومن باید با برادر مومن خود مهربان باشد و به خاطر عیب یا خطایی او را رسوا نسازد، چه بسا او با وجود آن خطا یا لغزش مورد غفران الهی قرار گیرد. و در مورد خود، حتی گناه کوچک را سبک نشمارد چه بسا به واسطه همان گناه عذاب شامل حالش شود. و باید که در مورد رفتار برادرانش حمل بر وجه نیکو کند چه بسا کسی که چیزی درباره کسی نقل کرده، مرتکب اشتباه شده باشد و بعدا باطل بودن سخن او آشکار شود. خداوند شنوا و بیناست. پس هیچ کدام از شما عیب جویی از برادرش نکند و هرکس باید مشغول سپاس و شکرگذاری از خداوند باشد بایت ایمن داشتنش از بلاهایی که دیگران را به آن مبتلا ساخته است.

بسیار استغفار کنید که “یرسل علیکم مدرارا”، “و بالشکر تدوم النعم” و با شکر گذاری است که نعمت ها استمرار می یابد، (مخصوصا نعمت ولایت)، بکوشید تذلل بندگی بر سرتان سایه افکن باشد، و گردن افرازی و تکبر را از خود دور سازید، چرا که “الکبر رداء الله، ومن نازعه فی ردائه قصمه” (کبریایی، ردایی در خور شان پروردگار و مختص اوست، هر کس در این خصوص با او منازعه کند خداوند او را در هم می کوبد و هلاک می گرداند!)، و”عاجزترین مردم کسی است که از یافتن دوستان ناتوان باشد”. بر حذر باشید که خداوند بندگان مستکبرش را با دوستان خود که ضعیف شمرده شده اند به امتحان می کشد. خداوند متعال به پیامبر خود موسی (ع) در بیان علت برگزیده شدنش به پیامبری وحی فرمود: “ای موسی! من به بندگانم نظر افکندم، و در بین آنان، متواضع تر از تو نیافتم.”

برادرانم! همانطور که خداوند پیامبران و اولیای خود را برگزید، این امت عظیم را نیز از بین همه امت ها برگزید. سرسخت ترین دشمنان را در مواجهه با آن قرار داد و با انواع و اقسام حرمان ها و قهر و عذاب و جنگ ها و سختی ها و نقص در اموال و جان ها به امتحان کشید، این امت صبوری کرد و مورد بشارت قرار گرفت. خداوند بهترین رهبران را در طول تاریخ به امامت این امت برگزید که یکی پس از دیگری پیروزی و انتصار و عزت و افتخار برای آن به ارمغان آوردند و باعث مباهات این امت به سایر امت ها در دنیا شدند. و رسول اعظم نیز در آخرت به این امت در مقابل دیگر خلایق مباهات می کند. رهبرانی که استحکام اسلام را به آن باز گرداندند پس از آن که گمراهان آن را دچار انحراف ساخته بودند، و طراوات و شیرینی جهاد در راه خدا را یک بار دیگر زنده کردند. خداوند برای مجاهدین در راهش، پر افتخارترین دروازه مجاهدت را گشود، خوشا به حال آنان که به سوی جهاد فراخوانده شدند و این دعوت را لبیک گفتند، به رهبرشان که مورد تائید و نصرت الهی بود اطمینان کردند و از او اطاعت و فرمانبری کردند. بر سختی کارزار صبوری ورزیدند و ثابت قدم ماندند و جمجمه شان را به خدا سپردند و فراوان ذکر خدا را گفتند. برخی از آنها از سوی خدا برای دینش انتخاب شدند و سختی و عذاب را به جان خریدند و سرانجام در جایگاه امن خود در کنار محمد و آلش مأوا گرفتند… شما نیز جزو منتظرانی باشید که بر وعده شان با خدا ثابت قدم ماندند و دچار تغییر نشدند.

خداوند متعال می فرماید: “هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم لهم جنات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها أبدا”؛ امروز روزی است که راستگویان از صدق خود بهره مند می شوند، برای آنان باغ هایی است که از زیر آن نهرها جاری است، و در آن تا ابد جاودانه خواهند ماند.

برادرانم! شما را سفارش می کنم به ادامه دادن راه جهاد در مسیر حزب الله، که مسیر عزت و کرامت است، و سفارش می کنم به یاری رهبر حزب الله، سید حسن نصرالله، که به خدا قسم راهی را به سوی خدا نیافتم که سریعتر از این راه به رضایت خداوند منتهی شود، و رهبری را نیافتم که همچون ایشان بر مسیر هدایت قرار داشته باشد تا از او پیروی و تبعیت کنم. همه ما به چشم دیدیم چگونه خداوند این امت را با رهبری مبارکش پیروزی بخشید، در حالی که او این ندا را سر داده بود: “ولی زمن الهزائم” (روزگار شکست ها به سر آمد!) و همچنان ما را به پیروزی بشارت می دهد. خداوند او را مورد تاییدات خود قرار داده و نصرتش را شامل حالش گرداند و عمر مبارکش را تا زمان ظهور امام مهدی (ارواحنا لمقدمه الفداء) طولانی گردادند. مبادا خدای نکرده روزی همانند ابا عبدالله الحسین(ع) به خداوند شکایت برد که “وا قلة ناصراه” که در آن صورت غضب خداوند تا روز قیامت دامنگیرمان خواهد شد.

در خاتمه، از خداوند برای شما مغفرت و رضا و شهادت پس از عمری طولانی طلب می کنم و از شما طلب بخشش می کنم. برای من و بقیه برادرانتان که پیش از من در این مسیر به فیض شهادت نایل آمدند دعا کنید. مبارک باد بر حزب الله لبنان، این رهبری و این شیعیان و این مجاهدان و این شهیدانش!

فقیر رحمت پروردگار:
حسان اللقیس

[ ۱۳٩٢/٩/۱٩ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
برخلاف تصور صهیونیستها، مغز متفکر جنگ الکترونیک حزب الله، بسیار عادی و بدون هرگونه هراس و بازی های امنیتی، به سادگی تمام زندگی می کرد.
درست برخلاف دشمن اشغالگر صهیونیستی، که همواره در خوف و هراس زندگی می کنند.
حسان اللقیس، مغازه ای در بیروت و شعبه ای هم در بعلبک داشت که لوازم و تجهیزات کامپیوتر، موبایل و دیگر وسایل ارتباطاتی را دراختیار مشتریانش می گذاشت.
جالب اینکه غالبا خود حاج حسان در مغازه بود و کار مشتریان را راه می انداخت!
این هم کارت ویزیت "دیجیکوم" متعلق به شهید حسان اللقیس که در دست بسیاری از لبنانی ها موجود است.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20visit.jpg

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک روزنامه صهیونیستی با انتشار خبری به ترور "حسان اللقیس" فرمانده حزب الله لبنان در بیروت واکنش نشان داد.
 به نقل از پایگاه لبنانی العهد، روزنامه صهیونیستی هاآرتض در واکنش به ترور فرمانده حزب الله لبنان نوشت:
"اللقیس در واقع مغز متفکری بود که مسئولیتی مشابه رئیس بخش پژوهش و تحقیقات ارتش اسرائیل را در حزب الله لبنان داشت."

هاآرتض همچنین این عملیات تروریستی را دومین عملیات بزرگ تروریستی علیه مقاومت پس از ترور "عماد مغنیه" دانسته است.
این روزنامه در اخبر مذکور به برخی سوابق اللقیس اشاره کرد که در آن رگه هایی از ابراز خرسندی صهیونیستها از ترور فرمانده حزب الله لبنان دیده می شود.

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت‌و گوی اختصاصی فارس با هم رزم شهید حسان اللقیس
حسان مسئولیت کلیه کارهای انفورماتیک و ارتباطات حزب الله را بر عهده داشت. به راحتی تمام در کشورهای آمریکای لاتین و خود ایالات متحده تردد می کرد و پیشرفته ترین تجهیزات را برای حزب الله تهیه کرده و علیه اسرائیل استفاده می‌کرد.
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، یکی از همرزمان شهید حسان اللقیس در گفت‌و گو با فارس گفت: حسان اللقیس یکی از فرماندهان میدانی مبارزه با رژیم صهیونیستی بود که حدود 15 سال پیش زمانی که حزب الله علیه اسرائیل حمله نظامی در جنوب انجام می‌داد که مجری آن هم شهید حسین انیس ایوب بود، این عملیات با مسئولیت حاج حسان انجام شد.
وی افزود: حسان مسئولیت کلیه کارهای انفورماتیک و ارتباطات حزب الله را بر عهده داشت و به همین خاطر رژیم صهیونیستی شدیدا به دنبال او بود. چون به راحتی تمام در کشورهای آمریکای لاتین و حتی خود ایالات متحده تردد می کرد و پیشرفته ترین تجهیزات را برای حزب الله تهیه کرده و علیه اسرائیل استفاده می‌کرد. 
همرزم شهید حسان خاطرنشان کرد: یکی از بزرگترین این عملیات‌ها عملیات پهپادی بود که علیه اسرائیل انجام‌شد و حتی ربودن اطلاعات پهپادهای اسرائیلی که به سوی لبنان می آمدند همه طراحی حاج حسان بود.
وی گفت:در جنگ 33 روزه هم خانه این شهید عزیز در بیروت و بعلبک مورد حمله موشکی اسرائیل قرار گرفت. یک مغازه فروش تجهیزات کامپیوتری در بیروت نیز داشت که آن را هم هدف قرار دادند.
این همرزم شهید ادامه داد: سه مرتبه خودرو حاج حسان را در بیروت مورد هدف قرار دادند که این نشان می دهد اسرائیل چه بغض شدیدی از او داشته است. حتی یکبار یکی از دوستان حاج حسن ماشین او را قرض می‌گیرد که اسرائیل به اشتباه او را به شهادت می رساند و ماشین را منفجر می‌کند و اعلام‌ می‌کند که با موفقیت حسان را کشته ایم که بعد فهمیدند اشتباه بوده است. 
وی با رد بعضی از ادعاها که به منظور اختلاف افکنی میان شیعه و سنی مطرح می شود، گفت: این ترور، کار صهیونیست ها بود چرا که بارها دست به کشتن این فرمانده بزرگ مقاومت زدند اما موفق نشده بودند. 
این همرزم شهید خاطر نشان کرد: قریب 30 سال اسرائیل دنبال او بود اما حتی یک تصویر هم از وی نداشتند.حسان نیروهای عظیمی را مانند خودش تربیت کرده بود و جایگزین های زیادی لیاقت نشستن بر جای وی را دارند.

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سردار دلیر مقاومت اسلامی لبنان "حسان اللقیس" (که پسرش در جنگ 33 روزه در سال 1385 به شهادت رسیده بود) شب گذشته توسط مزدوران اسرائیل، در مقابل منزلش در بیروت مورد حمله تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%281%29.JPG

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan.jpg

شهید علی اللقیس فرزند شهید حسان اللقیس

حسان اللقیس از شجاع مردان حزب الله بود که از اولین روزهای تجاوز اسرائیل به لبنان در خرداد 1361 مردانه در عملیات علیه اشغالگران حضور مستقیم داشت. حدود 30 سال آمریکا و اسرائیل سایه به سایه دنبال بودند تا زهر خود را به او بریزند.

نقش فعال او در آزادسازی جنوب لبنان و فرماندهی عملیات مهم علیه اشغالگران صهیونیست، داغ به دل جنایتکاران گذاشته بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%283%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%282%29.jpg

سالها پیش، یکی از کارشناسان آمریکایی، در کتاب خود درباره حسان اللقیس آورده است:
"به راحتی سر کشیدن یک لیوان آب که ما می خوریم، حسان اللقیس به آمریکا می آید و پیشرفته ترین تجهیزات نظامی و امنیتی را برای مقاومت اسلامی لبنان تهیه می کند!"
"مئیر داگان" رئیس سابق سازمان جاسوسی موساد اسرائیل، چندسال پیش در سخنرانی بازنشستگی خود، مستقیما از حسان اللقیس نام برد و اعلام کرد که آرزوی دستگیری یا ترور حسان بر دل او به عنوان رئیس موساد مانده است."
شهادت عماد مغنیه و حسان اللقیس، خلل چندانی بر حزب الله وارد نخواهد آورد چرا که آن دلاورمردان صدها و هزاران جوان را همچون خود تربیت کرده اند که جای آنها را پر خواهند کرد و روزگار را بر متجاوزان سیاه خواهند کرد.

[ ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%282%29.jpg

شهید عماد مغنیه در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad.jpg

شهید عماد مغنیه همراه با سیدحسن نصرالله در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%283%29.jpg

سیدحسن نصرالله در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%285%29.bmp

 

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%284%29.bmp

شهید عماد مغنیه در یکی از رستورانهای تهران

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٤:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از دوستان لبنانیم که با شهید عماد مغنیه همرزم و دوست قدیمی بوده، خاطره جالبی از عماد تعریف کرد که خیلی برام قشنگ اومد. می گفت:

http://www.aviny.com/occasion/Sayer/Hezbollah/87/Images/6250_936.jpg

سال 1364 بود که با عماد در تهران زندگی می کردیم. خانه ای در زیر پل حافظ داشتیم. محل کارمان هم پادگان امام حسین (ع) (بالای فلکه چهارم تهرانپارس – دانشگاه امام حسین (ع) فعلی) بود که تعدادی نیروهای لبنانی را آموزش می دادیم.
عصر یکی از روزها، سوار بر ماشین پیکانم داشتم از در پادگان خارج می شدم که عماد را دیدم. قدم زنان داشت به طرف بیرون پادگان می رفت. ایستادم و با او سلام و احوال پرسی کردم. پرسید که به خانه می روم؟ وقتی جواب مثبت دادم، سوار شد تا با هم برویم.
در راه درباره وضعیت آموزش نیروها حرف می زدیم. نزدیکی میدان امام حسین (ع) بودیم و صحبتمون گل انداخته بود. یک دفعه عماد مکثی کرد و با تعجب گفت:
- ای وای ... من صبح با ماشین رفتم پادگان.
زدم زیر خنده. صبح با ماشین رفته پادگان و یادش رفته بود. ناگهان داد زد:
- نگه دار ... نگه دار ...
گفتم: "خب مسئله ای نیست که. ماشینت توی پارکینگ پادگانه. فردا صبح هم با هم میریم اون جا."
که گفت: "نه. نه. زود وایسا ... باید سریع برگردم پادگان."
با تعجب پرسیدم: "مگه چیز توی ماشین جا گذاشتی که باید بری بیاری؟"
خنده ای کرد و گفت:
- آره. من صبح با زنم رفتم پادگان. به اون گفتم توی ماشین بمون، من الان برمی گردم. توی پادگان که رفتم، اون قدر سرم شلوغ شد که اصلا یادم رفت زنم دم در منتظرمه."
بدجور خنده ام گرفت. زنش از صبح تا غروب توی ماشین مونده بود. وقتی وایسادم، گفت:
- نخند ... خب یادم رفت با اون رفته بودم پادگان.
و یک ماشین دربست گرفت تا بره پادگان و زن و ماشینش رو بیاره.
[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٤:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کافه کتاب نامی جدید در اخبار 21 شبکه یک سیماست. این بسته ی خبری که هر هفته پنج شنبه شب ها به روی آنتن می رود، به معرفی کتاب های ارزشمند و خواندنی و آنچه شما به دنبال آن هستید، می پردازد.
کافه کتاب هر هفته سراغ کتابهایی میره که شما دنبالش هستید.

کتابی که براساس زندگینامه خودگفته‌ی سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان نگاشته شده است.
محمدمسعود مصدرالامور این هفته میزبان حمید داودآبادی در کافه کتاب بود.
حمید داودآبادی چهره‌ی نام آشنایی نیست و آثار ارزشمندی در جامعه امروز به یادگار گذاشته است.
آثاری همچون: یاد ایام، کمین در جولای 82، یاد یاران، سید عزیز، خاطرات شکنجه، فرات در انتظار عباس، ناگفته های تلخ جنگ و ... و معروف‌ترین کتاب او "از معراج برگشتگان" می‌باشد.
این هفته کافه کتاب به بررسی و معرفی کتاب سید عزیز پرداخته است. کتابی که حاصل ساعت‌ها مصاحبه و گپ و گفت با سید حسن نصرالله هست.
در این کتاب از زندگی سیدحسن نصرالله چیزهایی می خوانید که تا به حال نخوانده‌اید. مصاحبه‌هایی بکر و ناگفته که حالا تبدیل به کتابی ارزشمند شده است.
کتاب شامل مقدمه‌ای از داودآبادی و از ابتدا تا امروز زندگی سیدحسن نصرالله است که خاطراتی شنیدنی و جالب از زندگی او و خانواده‌اش و نحوه فعالیت او در حزب الله لبنان و سرگذشتش می‌خوانید.
از ویژگی‌های کتاب می‌توان به پی نوشت‌ها و پاورقی‌های کامل و مختصر اشاره داشت که هر نوع الهامی را از متن می‌زداید.
در انتهای کتاب هم، عکس‌هایی دیدنی از دبیرکل حزب الله در مقاطع مختلف زندگی مشاهده می‌کنید.
این برنامه جمعه 8 شهریور در اخبار ساعت 14 شبکه او سیما پخش شد.

نمایش فیلم

[ ۱۳٩٢/٦/٩ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
زمان جنگ، یک عده که در شهر و در مساجد، جاخوش کرده بودند و یا در صفوف اول نماز جمعه تهران فریاد می زدند : "جنگ جنگ تا پیروزی"، یک بار هم عملا در جنگ شرکت نکردند! چرا که می گفتند:

"خب بسیجی ها و ارتشیها هستند دیگه. وظیفه اوناست که از مرزهای کشور دفاع کنند."
سن و سالشان زیر 16 سال نبود. وضع روحی و جسمیشان هم عالی بود. هیچ دلیل و بهانه ای برای جبهه نرفتن نداشتند.
ولی نرفتند.
و امروز، همانان مدعی بسیاری شده اند!
و چه بسا روز عاشورا و در صحنه کربلا، نه فقط 72 تن، که بسیاری مثلا حزب اللهیِ نمازشب خونِ مومن وجود داشتند و حاضر بودند، ولی فقط تماشاچی بودند. شاید آنها همان هنگام که شاهد شهادت اباعبدالله الحسین (ع) و یا سوختن خیمه ها و آوارگی و اسارت اهل حرم بودند، زیر لب با خود می گفتند:
"خب وظیفه اوناییست که در میدان نبرد حضور دارند، دفاع کنند ..."
و به سادگی از کنار خیلی چیزها گذشتند.

جالبه وقتی تابستان سال 1385 جنگ 33 روزه اسرائیل علیه لبنان شد، خیلی از بچه ها داغ کردند که بروند لبنان.
چند سال بعد وقتی جنگ 22 روزه اسرائیل علیه غزه برپا شد، در میادین اصلی شهر چادرهای جمع آوری کمک و تبلیغات برپا شد.
عده ای دانشجو که حتی سربازی نرفته بودند و پاسپورت هم نداشتند! راه افتادند رفتند لب مرز که مثلا از آنجا بروند ترکیه، بعد سوریه، بعد لبنان و مثلا از آنجا بروند غزه! برای جنگیدن علیه اسرائیل.
عده ای هم در فرودگاه مهرآباد تهران (ترمینال پروازهای داخلی، چون پروازهای خارجی از فرودگاه امام خمینی (ره) انجام می شود!) تجمع کردند و از مسئولین مملکتی درخواست کردند تا ترتیب اعزام آنان به غزه را بدهند!

و امروز ...
وهابیون و سلفیون وحشی، خانه های مسلمانان، مسیحیان و بخصوص شیعیان را در سوریه بر سر اهالیش ویران می کنند، به نوامیس مسلمین تجاوز می کنند، نوجوانان و مردان را به جرم عدم همکاری وحشیانه سر می برند، در کوچه و خیابان گروه گروه مسلمانان را اعدام می کنند، قلب کشته ها را از سینه درآورده و همچون هنده جگرخوار می بلعند! بمب شیمیایی علیه زن و بچه ها استفاده می کنند، مرقد صحابی گرامی پیامبر، حجربن عدی را ویران کرده و نبش قبر می کنند، حرم دختر سه ساله اباعبدالله الحسین (ع) رقیه (س) را هدف بمب و خمپاره قرار می دهند، حرم عمه سادات حضرت زینب (س) را محاصره کرده و برای ویرانی و نبش قبر آن تهدید می کنند و ...
آن وقت نه کسی تجمع می کند، نه کسی کاروان راه می اندازد، نه کسی شعار می دهد، حتی در بازگشت از نمازجمعه در خیابان طالقانی تا میدان فلسطین! و ...

سلفیون از سراسر دنیا هواداران خود را جمع کرده اند، بی شرف های مصری و تونسی و ... به نام "جهاد النکاح" با افتخار زنان و دختران خود را در اختیار جنگجویان سلفی در سوریه قرار می دهند ...
و ما ...!

همه جنایاتی که این بی شرفها می آفرینند، فقط و فقط:
انتقام از فرزندان خمینی است و بس!
بغضی که 35 سال در گلوی آمریکا، صهیونیسم، انگلیس، سردمداران کثیف مرتجع عرب و همه پیروان اسلام آمریکایی داشت خفه شان می کرد، امروز سر باز کرده و دارند تلافی 35 سال ناکامی و شکست را سر مدافعان اسلام ناب محمدی (ص) درمی آورند.
و این جنگ مرز ندارد.
سوریه و لبنان و فلسطین و حتی ایران نمی شناسد!
امروز خبری نشد، شاید فردا ...!

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ژنرال "امیر دروری" فرمانده ارتش شمال و چندین نفر از افسران عالى‏رتبه‏ی اسرائیل، در پست فرماندهی خود در بیروت مشغول پذیرایی از چندین میهمان بودند: رئیس ستاد نیروهای لبنان "فادی فرم" و رئیس امنیتی بدنام "الیاس حبیقه" فردی بوقلمون صفت، شرور و فاسد که همیشه یک هفت‏تیر، یک چاقو و یک نارنجک دستی با خود حمل مى‏کرد. او سربازان سوریه را مى‏کشت و گوش آنها را قطع کرده و تسبیح وار از رشته سیمی که در خانه‏اش آویزان کرده بود، مى‏گذرانید. حبیقه دوست و هم کار نزدیک ژنرال مسیحی "سمیر جعجع" بود و بعدها آن دو به‏عنوان فرمانده ارتش مسیحی چندین بار جای خود را با یک دیگر عوض کردند. البته از نظر موساد حبیقه رابط مهمی بود. او دوره‏ی ستاد و کالج فرماندهی را در اسرائیل گذرانده بود. ریاست نیروهایی که به کمپ‏های پناهندگان رفته و مردم غیرنظامی را سلاخی مى‏کردند، با حبیقه بود. حبیقه از امین جمیل تنفر داشت و برای برکناری او در یک کشمکش داخلی شرکت کرده بود.
پنج شنبه 25 شهریور 1361 (16 سپتامبر 1982م) ساعت 5 بعد از ظهر، حبیقه نیروهای خود را در فرودگاه بین‏المللی بیروت مستقر کرده، به‏طرف کمپ پناهندگان در شتیلا حرکت داد. در این یورش او از شعله‏افکن، تانک و خمپاره‏انداز نیروی دفاعی اسرائیل بهره گرفت.
فردای آن‏روز او با کسب اجازه از اسرائیل، علاوه بر نیروهای موجود، دو گردان دیگر وارد کمپ پناهندگان کرد. اسرائیل علنا شاهد این کشتار دست‏جمعی بود. حتی آنها بر بالای چندین ساختمان هفت طبقه، برج های دیده‏بانی برقرار کرده، حبیقه را در مسیر خود راهنمایی مى‏کردند تا این خون‏ریزی به‏دقت و به‏درستی انجام گیرد.
ایام و ساعات خوبی برای اسرائیل نبود. اواسط شهریور 1361 (سپتامبر 1982م) عرصه‏ی دنیا صحنه‏ی‏ کشتارهای دسته‏جمعی بود. تصاویر این خون‏ریزى‏ها در تلویزیون، روزنامه و مجلات نشان داده مى‏شد. اجساد زنان، مردان و کودکان بى‏گناه، حتی اسب‏ها نیز سلاخی شده بودند. بعضی از قربانیان بر اثر گلوله‏ای که مستقیما به مغزشان خالی شده بود جان داده بودند. عده‏ای را اخته و عده‏ای دیگر را سر بریده بودند؛ مردان جوان را در گروه‏های 10 و20 نفری گله‏وار به گوشه‏ی متروکی برده، به رگبار گلوله مى‏بستند. تقریبا 800 نفر فلسطینی آواره که در کمپ‏های پناهندگان در بیروت مانند صبرا و شتیلا زندگی مى‏کردند، افراد بى‏گناه و غیرنظامی بودند که دچار انتقام خونین فالانژهای مسیحی گشته، با بى‏رحمی تمام کشته شدند. این افراد هیچ کدام مسلح نبودند.
(از راه خدعه /خاطرات یک افسر سابق موساد: ویکتور استرووسکی - ترجمه: پرویز ختائی - تهران 1377 نشر و پژوهش فرزان)

ساعت 5 بامداد روز چهارشنبه 24/6/1361 (15 سپتامبر1982م) نیروهاى زرهى و چترباز ارتش اسرائیل وارد بیروت غربى شدند. یکى از ستون‏هاى اصلى آن با پیش‏روى خود، در کنار اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا مستقر شد. در این اردوگاه‏ها، ده‏ها فلسطینى در جریان پیش‏روى اسرائیلى‏ها، به ضرب گلوله کشته شدند.
در ساعت 9 بامداد، آرییل شارون که بر بالاى موضع دیده بانى پست فرماندهى ارتش اسرائیل مشرف بر صبرا و شتیلا ایستاده بود، به ژنرال‏هاى خود مى‏گفت: "هر چه سریع‏تر ترتیبى بدهید که نیروهاى مسیحى فالانژ تحت نظارت ارتش اسرائیل وارد اردوگاه‏هاى فلسطینى شوند."
دقایقى پس از فرمان، شارون سوار بر اتومبیل خود و همراه اسکورت‏هاى نظامى، به سوى مقر حزب کتائب در منطقه‏ى "کرانیتینا" رفت. وزیر دفاع رژیم صهیونیستى، از رفتن فالانژها به درون اردوگاه‏ها همراه با نیروهاى ارتش اسرائیل، سخن به میان آورد و نیز درباره‏ى باقى‏مانده‏ى رزمندگان فلسطینى در بیروت غربى گفت: "من نمى‏خواهم حتى یک نفر از همه‏ى کسانى که داخل اردوگاه‏ها هستند، باقى بماند."
وى بعد از ظهر همان روز در "بیکفیه" مرگ بشیر را در انفجار مقر کتائب بیار جمیل (پدر بشیر) و امین (برادر کوچک ترِ بشیر) تسلیت گفت و نیاز به انتقام خون بشیر را یادآور شد.
بعد از کنار زدن ارتش لبنان، نیروهاى اسرائیلى به طرف بیروت‏غربى پیش رفتند. آنها از شش محور حمله کردند. سه محور از طریق راه‏هاى اصلى که سربازان اسرائیلى ده روز پیش آنها را از مین‏ها و سنگرها پاک سازى کرده بودند، و سه محور دیگر از طریق منطقه‏ى "موزه" و "مرفا". آنها مواضع تخلیه شده توسط تفنگ داران دریایى آمریکایى رااشغال کردند. صبح چهارشنبه پایان نیافته بود که تانک‏ها و زره پوش‏هاى اسرائیلى در تمام راه‏ها و ورودى‏هاى اصلى مستقر شدند.
شفیق وزان نخست وزیر لبنان، طى ارسال تلگرافى، در مورد حمله‏ى اسرائیل، به ریگان رئیس جمهورى آمریکا اعتراض کرد؛ اما ریگان به وى پاسخ داد: "اسرائیل معتقد است که بعد از کشته شدن بشیر جمیل، این پیش‏روى محدود براى حفظ امنیت لازم است."
نیروهاى ملى لبنان تا پاى جان از بیروت دفاع کردند و در چندین محور از جمله "الطریق الجدیده" و "المَزرَعِه" و "فاکهانى" و در کنار اردوگاه‏ها و منطقه‏ى "الروشِه"، درگیر نبردهاى بى‏امان شدند.
بعد از ظهر چهارشنبه، تانک‏هاى اسرائیلى، اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا را محاصره کرده، آنها را زیر آتش توپخانه خود گرفتند. در این میان سربازان مشغول بازرسى خانه‏هاى مجاور اردوگاه‏ها شدند و سپس روى ساختمان‏هاى نزدیک و مشرف بر اردوگاه‏ها سنگر گرفتند. با فرا رسیدن شب، نیروهاى اسرائیلى، برق بیروت غربى را قطع کردند.
نبردها در بامداد پنج‏شنبه 25 شهریور (16 سپتامبر) ادامه داشت؛ اما نیروهاى اسرائیلى بیروت غربى را به کنترل خود در آورده و ارتباط مناطق را با یکدیگر قطع و اعلام منع عبور و مرور کردند و به مردم دستور دادند که از خانه‏هاى خود خارج نشوند؛ سپس همه‏ى راه‏هاى منتهى به پایتخت را بستند و یورش به خانه‏ها و جمع آورى سلاح و بازداشت‏ها آغاز شد.
ظهر پنج‏شنبه، اسرائیلى‏ها با بیش از 150 تانک و 100 نفربر و 14 زره‏پوش حامل انواع توپ و 20 دستگاه بولدوزر، اردوگاه‏هاى صبرا وشتیلا را در محاصره‏ى خود داشتند. بعد از ظهر آن روز، اهالى شهرک "شُویفات" - که به فرودگاه بین‏المللى بیروت مشرف است - شاهد سرازیر شدن سیلى از کامیون‏ها و نفربرهاى زرهى به یکى از باندهاى فرودگاه که در نزدیکى قرارگاه اسرائیلى‏ها قرار داشت، بودند. شاهدان عینى گفتند که نفربرها حامل سربازانى در لباس شبه نظامیان فالانژ بوده که از دو سو سرازیر مى‏شدند: یکى از جاده‏ى جنوب لبنان "دژ سَعَدَ حَدَّاد" و دیگرى از بیروت شرقى "دژ کتائب". منابعى در ارتش لبنان، گفته‏هاى اهالى شویفات را تایید کردند.
ساعت چهار بعد از ظهر، کاروان قاتلان به مرز اردوگاه‏ها که در محاصره‏ى نیروهاى اسرائیلى بود، رسیدند. سربازان راه را براى این کاروان باز کرده و ورود آن را با اقدام به گلوله باران‏هاى شدید اردوگاه ها، پوشاندند.
در شامگاه پنج‏شنبه 25/6/1361 (16 سپتامبر 1982م) در زیر نور خمپاره‏هاى منورى که ارتش اسرائیل شلیک کرده و منطقه‏ى عملیات را کاملاً روشن مى‏ساخت، افسران اطلاعات ارتش اسرائیل، از پشت بام مقرِ ژنرال آموس یارون و نیز از یک گیرنده‏ى رادیویى، در جریان چگونگى عملیات فالانژها در اردوگاه‏ها قرار مى‏گرفتند.
یک افسر رابط موساد، در سراسر این مدت در مقر فالانژها در کرانیتینا بود. مقام‏هاى اسرائیلى، در ساعت 19 بعد از ظهر نخستین خبر رادیویى را درباره‏ى چگونگى کشتار قصابى‏اى که در حال انجام بود، دریافت کردند.
نیروهاى مسیحى فالانژ، بى رحمانه هر انسان زنده‏اى را که یافتند، اول مورد اذیت و آزار قرار داده، سپس به قتل رساندند. روش کشتار به فجیع‏ترین شکلِ ممکن بود. با کارد شکم زنان حامله دریده شد؛ سرها از تن جدا گردید و با سرنیزه بر روى بدن خونین کودکان و زنان، نشان صلیب کشیده شد.
یک افسر فالانژ، پشت بى سیم، از فرماندهى عملیات پرسید: "با پنجاه زن و کودکى که به محاصره در آورده‏ام چه کنم؟"
"ایلى حُبَیقِه" فرمانده شبه نظامیان مسیحى، با عصبانیت، پاسخى تکان‏دهنده بر زبان آورد که از تمامى بى سیم‏هاى منطقه به گوش رسید: "این آخرین بارى باشد که این چیزها را از من مى‏پرسى... خودت که بهتر مى‏دانى باید چه کار بکنى!"
دقایقى بعد، در پشت بى سیم، صداى یکى از فرماندهان فالانژ به‏گوش رسید که مى‏پرسید با چهل و پنج مرد فلسطینى که دستگیر کرده،چه بکند؟ "جِسى سُکر" ما فوق او پاسخ داد: "خواست خدا را انجام بده."
و لحظاتى بعد، رگبار گلوله که بر سر و روى زنان و کودکان مى‏بارید، در قهقهه‏ى فالانژیست‏ها گم شد. شبه نظامیان فالانژ، از مسیحیان افراطى که کشتار و جنایت برایشان تفنن و سرگرمى به شمار مى‏آمد تشکیل شده بودند. در میان جنایتکاران فالانژ، زنانى نیز به چشم مى‏خوردند که وحشیانه در کشتارها شرکت مى‏کردند.
گزارش‏هایى که از اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا ارسال مى‏شد، حاکى از اوج وحشى‏گرى و جنایت بود. برخى از مشاهدات خبر نگاران که در بعضى مطبوعات به چاپ رسید، جوّى از وحشت در میان مردم ایجاد کرد. در یکى از این گزارش‏ها آمده بود:
"بوى مرگ و انبوه مگس و اجساد روى هم انباشته، همه جا را گرفته ... دست‏ها و پاها به هم گره خورده است. انگار از قساوتِ مرگ به هم پناه آورده بودند. گلوله‏ها را در سرشان خالى کرده بودند. بیضه‏هاى بعضى‏ها را بریده بودند. سر عده‏اى دیگر را قطع کرده بودند. چشمان شان باز و متشنج مانده بود.مرگ هم نتوانسته بود رعب و وحشت را، به ویژه در چشمان کودکان، برطرف کند. چند متر جلوتر، جسد پنج زن و تعدادى کودک، روى تلى از خاک به پشت افتاده ... از جمله یک زن که پیراهنش از ناحیه سینه پاره و دو پستانش قطع شده، و در کنارش سر بریده دخترکى با نگاهى خشمگینانه به قاتلان، دیده مى‏شود؛ و دخترکى دیگر، تقریباً سه ساله در لباسى سفید، آغشته به خون و گِل، و سرى از هم پاشیده با گلوله ...
در کنار خانه‏اى نیمه ویران، زن جوانى درحالى که طفل شیرخوارش را در آغوش گرفته، به رو افتاده است. تلاش کرده بود خود و کودکش را از چنگ قاتلان نجات دهد، اما جنایتکاران از پشت او را به رگبار بسته بودند. گلوله‏ها از بدنش عبور کرده و در بدن طفل شیر خوارش نشسته بود.
در کنار دیوارى، اجساد دست بسته بیست نوجوان پانزده، شانزده ساله ردیف شده بود. آنها دیگر نه مدرسه را خواهند دید، و نه معلمان و دوستان شان آنها را.
بالاى تلى از آوار، جسد دخترکى چهار ساله افتاده است. در میان خرابه‏هاى خانه ویران شده خود، دنبال مادرش مى‏گشت که قاتلان او را دیده و گلوله‏هاى خود را در عورت او خالى کردند. در کنار جسدى که سر آن از هم پاشیده بود، زنى کارت شناسایى آلوده به خونى به دست گرفته و فریاد مى‏زند: این برادر من است ... لبنانى است نه فلسطینى.
در کوچه‏اى، دو دختر یازده یا دوازده ساله، درحالى که پاهای شان از یکدیگر فاصله داشت، به پشت افتاده‏اند، قاتلان قبل از خالى کردن گلوله در سرشان، آنان را مورد تجاوز قرار داده بودند. در جاى دیگرى، بولدوزرهاى اسرائیلى، آوار خانه‏ها را روى تعدادى جسد ریخته بودند. از میان سنگ‏ها و خاک‏ها، دست زن باردارى دیده مى‏شود؛ او مى‏خواسته کارت شناسایى لبنانى‏اش را نشان دهد که مهلتش نداده بودند. کارت شناسایى هنوز در دستش بود.
در خانه‏اى دیگر، همه‏ى افراد خانواده در حین غذا خوردن به رگبار بسته شده بودند. بشقاب‏ها نیم خورده مانده بود. در خانه‏اى دیگر، قاتلان شکم زن باردارى را از هم دریده و جنین را از امعا و احشا بیرون کشیده بودند. صندوق‏هاى مهمات و کاغذهاى رنگین مخصوص شکلات ساخت اسرائیل که نوشته‏هایى به زبان "عبرى" روى آن دیده مى‏شود، در محل جنایت پراکنده‏اند. آثار بولدوزرها روى جاده‏ى شنى، به گورهاى دسته‏جمعى ختم مى‏شود. قاتلان براى پنهان کردن اجساد، خانه‏ها را روى آنها ویران کرده‏اند.
قربانیان قتل عام صبرا و شتیلا، بیش از 000/4 نفر برآورد شده است. در اردوگاه، حتى یک جسد که لباس نظامى به تن داشته باشد دیده نمى‏شود.
بامداد روز بعد، جمعه 26 شهریور (17 سپتامبر)، اسرائیل که سعى مى‏کرد چهره‏اى موجه و عوام فریبانه بگیرد، حدود ساعت 11 صبح، مثلا از روى ناراحتى، به یگان‏هاى فالانژ دستور داد که عملیات خود را متوقف کنند؛ ولى از ساعت‏هاى اولیه‏ى بعد از ظهر، یارون به یک نیروى 150 نفرى فالانژ اجازه داد که به افراد حُبیقه پیوسته و با ورود به اردوگاه‏ها، در کشتار فلسطینى‏ها شرکت کنند.
ساعت 5 بعد از ظهر، میان ایتان و فرماندهان فالانژ، دیدارى صورت گرفت و رئیس ستاد ارتش اسرائیل به یگان‏هاى فالانژ اجازه داد که تا صبح روز بعد در اردوگاه‏ها باقى مانده و مأموریت جنایتکارانه خویش را کامل کنند.
فالانژیست‏ها از یگان‏هاى مهندسى - رزمى ارتش اسرائیل خواستند که با به کارگیرى بولدوزرهاى خود، ساختمان‏هاى محل سکونت فلسطینیان درداخل اردوگاه‏ها را که از نظر مسیحیان "ساختمان‏هاى غیرقانونى" به‏حساب مى‏آمد، با خاک یک سان کنند، که یگان‏هاى ارتش اسرائیل به بهترین وضع ممکن! وظیفه‏ى خود را انجام دادند. فالانژها، فلسطینى‏ها را داخل خانه‏های شان قتل عام کرده بودند و بولدوزرهاى اسرائیلى آنها را در زیرآوار مدفون کردند.
ساعت 8 صبح روز بعد، شنبه 27 شهریور (18 سپتامبر)، هنوز فالانژها از اردوگاه‏ها خارج نشده بودند و در نتیجه، ارتش اسرائیل براى آن‏که ژست بشردوستى بگیرد، به نیروهاى مسیحى دستور داد که از آن‏جا خارج شوند. ظرف چند ساعت بعد، شدت خون ریزى آشکار شد.
شدت جنایت فالانژها به حدى آشکار بود که نیروهاى مارونى مسیحى، از میان پرستاران و پزشکانى که براى کمک به مجروحین آمده بودند، افراد فلسطینى را جدا کرده و در مقابل چشمان همگان و در کمال خون سردى، با شلیک گلوله به سرشان، آنها را به قتل رساندند. 36 ساعت پس از آغاز قتل عام، وقتى خبرنگاران وارد اردوگاه شدند، دیدند که هنوز بولدوزرهاى اسرائیلى مشغول انتقال جنازه‏هاى مقتولین به‏ گورهاى دسته‏جمعى هستند و هنوز همه‏ى کشتگان که تعدادشان بین یک ‏تا دو هزار نفر اعلام شده است، دفن نشده‏اند.
یک افسر فالانژ، بعدها درباره‏ى تعداد تلفات جنایت اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا گفت: "زمانى که بخواهند براى بیروت مترو بکشند و مجبور باشند زمین را بکنند، خواهند فهمید چه تعداد زیر خاک دفن شده‏اند."
(حرب الالف سنه حتی آخر مسیحی: جاناتان راندال - بیروت 1984)

دیوید هرست خبرنگار معروف غربی در کتاب خود می نویسد: اولین واحد شامل 150 فالانژیست پس از عبور از موانع اسرائیلی ها از در اردوگاه شتیلا وارد شدند که گروهی از آنها علاوه بر سلاح، چاقو نیز به همراه داشتند. قتل عام به مدت 48 ساعت شروع شد و حتی در شب نیز با روشن کردن محوطه اردوگاه توسط اسرائیلی ها ادامه داشت: آنها به زور وارد خانه های مردم شده و فلسطینی های در خواب را به رگبار مسلسل بستند. فالانژ ها بعضاً قبل از کشتن آنان را شکنجه می دادند چشم هایشان را درمی آوردند، زنده زنده پوستشان را می کندند، شکم ها را می دریدند، به زنان و دختران گاه بیش از 6 بار تجاوز می کردند و بعد سینه هایشان را می بریدند و در آخر به ضرب گلوله آنها را از پا درمی آوردند. بچه ها را از وسط دو شقه می کردند و مغزشان را به دیوار می کوبیدند. در حمله به بیمارستان عکا تمام بیماران را بر روی تخت خود کشتند. دست بعضی را به ماشین می بستند و در خیابان ها می کشیدند، دست های فراوانی برای بیرون آوردن دستبند و انگشتر قطع شد. در نهایت چند بولدوزر به اردوگاه آورده تا علاوه بر دفن مقتولان خانه های سالم را با خاک یکسان کنند اجساد مردم تا چند روز بر زمین مانده بود و گربه ها از گوشت آنها می خوردند و آنقدر وحشی شده بودند که به مردم زنده نیز حمله می کردند زیرا به خوردن گوشت انسان عادت کرده بودند.
(تفنگ و شاخه زیتون: دیوید هرست. ترجمه: رحیم قاسمیان)

یک خبرنگار اسکاندیناوی در شرح این واقعه بیان می کند: من از شکاف باریک یک دیوار، لودرهای زیادی را دیدم که ساعتی بعد از قطع شدن صدای مسلسل ها اجساد فلسطینی ها را دسته دسته به مکانی حمل می کردند در حالی که بوی خون فضا را پوشانده بود جز تلی از اجساد که در نقاط مختلف بر روی هم ریخته شده بودند چیزی دیده نمی شد، حتی بسیاری از قربانیان به سختی شکنجه شده بودند و آثار چاقو بر بدن و دست و پاهای بسیاری از دختران و کودکان دیده می شد.
(روزنامه جمهوری اسلامی 28/6/1378)

جیمى کارتر رئیس جمهورى اسبق امریکا، در کتاب خون ابراهیم، نوشته است که مقتولین، تنها فلسطینى‏ها نبودند، بلکه مسلمانان لبنانى نیز جزو کشتگان بودند و اجساد مقتولان در گورهاى دسته جمعى دفن مى‏شدند. کارتر همچنین متذکر مى‏شود که هیچ دلیلى وجود نداشت که ثابت کند در اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا، رزمنده وجود دارد.
وحشیانه بودن این قتل عام و مسئولیت شارون و برخى دیگر از فرماندهان نظامى اسرائیل در وقوع و ادامه‏ى چند روزه‏ى آن، به قدرى آشکار بود که حدود چهار صد هزار نفر اسرائیلى با برپا کردن تظاهرات خیابانى، این قتل عام وحشیانه را محکوم کرده و خواهان تحقیق براى تعیین نقش اسرائیلى‏ها در آن شدند.
(آسمان گریست: تونى کلیفتون. ترجمه: کاظم چایچیان تهران 1364 انتشارات امیر کبیر)


جورج بال، درباره کشتار صبرا و شتیلا، برخورد غرب و نقش اسرائیل در آن، مى‏نویسد:
"اسرائیل با اشغال غرب بیروت توانست کنترل اردوگاه‏هاى آوارگان در صبرا و شتیلا را به دست گیرد و به دنبال آن، بدون توجه به تعهدات قبلى و تضمین‏هایى که براى حفظ امنیت و سلامت خانواده‏هاى فلسطینى در اردوگاه‏ها داده شده بود، ژنرال شارون و همکارانش حتى یک لحظه هم براى استفاده از فرصت به دست آمده درنگ نکردند و بلافاصله درهاى این دو اردوگاه را به روى دوستان متحد خویش، فالانژیست‏ها گشودند، که آنها نیز به‏نوبه‏ى خود حتى لحظه‏اى را براى قصابى از دست ندادند. آن طور که از گزارش کمیسیون کاهان بر مى‏آید، در قتل عام صبرا و شتیلا، روى هم رفته بین 700 تا800 مرد و زن و کودک فلسطینى به شکلى که یادآور دوران تیمور لنگ بود،کشته شدند. گزارش هلال احمر فلسطینى، تعداد کشته شدگان را افزون بر000/2 نفر نشان مى‏دهد، اما فقط براى 200/1 نفر جواز دفن صادر کرده است."
(خطا و خیانت در لبنان: جورج بال. ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان تهران 1366 موسسه اطلاعات)

پایگاه اینترنتی بی.بی.سی لندن پیرامون علل این فاجعه انسانی می نویسد:
در جریان همین تهاجم (حمله اسرائیل به لبنان) بود که سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) و رهبر فقید آن یاسر عرفات، مجبور به ترک لبنان شدند. این حرکت نظامی آقای شارون اگرچه حمله های ساف از خاک لبنان علیه اسراییل را پایان داد، اما فاجعه کشتار دسته جمعی صدها فلسطینی در صبرا و شتیلا - اقامتگاه های پناهندگان در بیروت - را نیز در پی داشت.
یک سال پس از حمله به لبنان، در 1983 میلادی، دادگاهی در اسراییل آقای شارون را مسئول "غیر مستقیم" آن کشتارها دانست و به تبع آن وی از سمت وزارت برکنار شد.
(www.bbc.co.uk/persian/news/story/2006/01/060105_fb_sharon_profile.shtml)

دولت اسرائیل با محکوم کردن حادثه کشتار، دستور تشکیل کمیته تحقیقاتی کاهان را در فوریه ۱۹۸۲ میلادی صادر کرد. این کمیته مستقل در نتایج تحقیقاتش آریل شارون را که فرمانده محلی نیروهای دفاعی اسرائیل در منطقه بود، به دلیل سهل انگاری و دست کم گرفتن واکنش فالانژهای مارونی لبنان، مقصر اعلام کرد.
کمیته کاهان به ریاست اسحاق کاهان رئیس وقت دادگاه عالی اسرائیل تشکیل شده بود.
در ۱۶ دسامبر ۱۹۸۲ مجمع عمومی سازمان ملل متحد با محکوم کردن کشتار آن را نسل‌کشی نامید. این قطعنامه با ۹۸ رأی موافق در مقابل ۱۹ رأی مخالف و ۲۳ رأی ممتنع تصویب شد.

واکنش‌های جهانی در قبال اسرائیل
انتشار اخبار کشتار صبرا و شتیلا در اروپا، باعث واکنش شدید مردم نسبت به اسرائیل شد. در ایتالیا کارکنان فرودگاه شرکت خطوط هوایی اسرائیل ال عال را بایکوت کردند، نشان‌هایی با آرم ستاره داوود و صلیب شکسته پخش شد ومردم شعار "نازیسرائیل" (ادغام شده لغات نازی و اسرائیل) سر دادند. در فرانسه معلمان یکی از بهترین دبیرستان‌ها تمامی کلاس‌ها را تعطیل کرده و طی نامه‌ای به رئیس‌جمهور فرانسه خواهان قطع روابط دیپلماتیک و اقتصادی با اسرائیل شدند.
پس از انتخاب آریل شارون به نخست‌وزیری اسرائیل خانواده قربانیان کشتار با استناد به قانونی که برای اولین بار در سال ۱۹۹۳ در مورد نسل‌کشی روآندا اعمال شد اقامه دعوی کردند. در ۱۲ فوریه ۲۰۰۳ دادگاه عالی بلژیک حکم به قابل پیگرد بودن نخست‌وزیر اسرائیل بدین جرم داد. در حالی که اسرائیل آن را سیاسی خواند. در نهایت در ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۳، بخاطر تغییراتی که در قوانین بلژیک از آغاز این حادثه ایجاد شده بود، دادگاه عالی بلژیک قرار منع تعقیب آریل شارون را برای اتهام جنایت جنگی صادر کرد و دلیل آن نداشتن تبعیت بلژیکی شاکیان در زمان وقوع حادثه اعلام شد.

قتل ۲۱ ایرانی در صبرا و شتیلا
سایت خبری "انتفاضه الکترونیکی" روز ؟؟؟؟ (21 مه 2005م) درباره ملیت قربانیان اردوگاه های صبرا و شتیلا نوشت:
"در قتل عام صبرا و شتیلا، نه فقط اعراب که افرادی با ملیت های مختلف از جمله بنگلادشی، ترک ها و ایرانی ها نیز وجود داشتند که در خانه های کوچک خود تیرباران شدند."
(www.electronicintifada.net/content/book-review-sabra-and-shatila-1982/3489)

"روزنامه السفیر در بیست و نهمین سال گرد کشتار اردوگاه صبرا و شتیلا به دست شبه نظامیان مسیحی (فالانژها) تحت حمایت نظامیان رژیم صهیونیستی طی گزارشی، پشت پرده انتشار خبر کشته شدن ۲۱ ایرانی در قتل عام صبرا و شتیلا در روزنامه صهیونیستی "یدیعوت احرونوت" را افشا ساخت.
به گزارش ایرنا از بیروت، روزنامه لبنانی السفیر در گزارش خود نوشت: گزارش رسمی پیرامون کشتار اردوگاه صبرا و شتیلا توسط "اسعد جرمانوس" قاضی نظامی تحقیق، تهیه شده بود ولی این گزارش در هیچ رسانه یا سازمانی منتشر نشد و عملا این گزارش ناپدید شده است.
این در حالی است که گزارش روزنامه صهیونیستی یدیعوت احرونوت مدعی شده بود:
"تعداد جان باختگان فاجعه اردوگاه صبرا و شتیلا تنها ۴۷۰ نفر بوده است که در میان آنها ۲۱ ایرانی، ۳۲۸ فلسطینی، ۷ سوری، ۳ پاکستانی، ۲ الجزایری، ۹ کودک و ۸ زن دیده می شود."
السفیر با اشاره به گزارش گمراه کننده روزنامه صهیونیستی نوشت:
"آیا ممکن است لبنانی ها و آزادی خواهان جهان، عکس های قربانیان این فاجعه هولناک رژیم صهیونیستی اعم از کودک، زن، مرد، پیر و جوان از نظرها پاک کنند؟ چگونه ممکن است که رسانه دروغین رژیم صهیونیستی با کم جلوه نشان دادن اهمیت این فاجعه، تعداد کودکان قربانی را تنها ۲۰ نفر معرفی کند. فاجعه ای که مردم به چشم خود عکس های آن را از طریق رسانه های خبری و رادیو و تلویزیون مشاهده کرده اند."
این روزنامه لبنانی افزود:
"هدف روزنامه صهیونیستی یدیعوت احرونوت از کم اعلام کردن تعداد قربانیان، آن است که از حجم فاجعه بکاهد و آن را تنها درگیری مختصری میان نظامیان مسیحی و رزمندگان مسلمان معرفی کند."
فاجعه اردوگاه صبر وشتیلا درسال ۱۹۸۲ میلادی توسط مزدوران رژیم صهیونیسی در لبنان به وقوع پیوست که در این فاجعه بیش از ۶ هزار نفر از ساکنان اردوگاه به خاک و خون کشیده شدند. از میان شهدا، تنها ۳۲ نفر به خانواده لبنانی "مقداد" تعلق داشتند و اکثر اجساد کودکان و زنان به صورت دست جمعی در گلزار شهدا واقع در ضاحیه جنوبی به خاک سپرده شدند.
چنین به نظر می رسد که رسانه های رژیم صهیونیستی به خصوص روزنامه یدیعوت احرونوت که به نشر اکاذیب شهرت دارد، نشر خبر کشته شدن ۲۱ ایرانی را با هدف گمراه کردن افکار عمومی جهان انجام داده است تا نشان دهد که فلسطینی ها در اردوگاه صبرا و شتیلا تنها نبوده اند بلکه نیروهای دیگری از کشورهای خارجی در کنار آنها بوده اند و آن چه در اردوگاه صبرا وشتیلا روی داد، تنها درگیری میان نیروهای لبنانی (به ریاست سمیر جعجع) و کتائب (به ریاست امین جمیل) از یک سو، و نیروهای سازمان های فلسطینی مورد حمایت ایران از سوی دیگر بوده است.
این درحالی است که نیروهای سپاه پاسداران ایران در سال 1892 میلادی برای حمایت از مبارزات مردم لبنان علیه رژیم صهیونیستی، وارد لبنان شدند. ولی وجود نیروهای نظامی وابسته به سوریه در آن زمان، مانع استقرار این نیروها در جنوب لبنان شد؛ از این رو این نیروها ضمن متمرکز شدن در منطقه بقاع شمالی، به آموزش نظامی لبنانی ها در راستای مبارزه خود علیه رژیم صهیونیستی پرداختند.
(خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)
با گذشت ماه ها از انتشار این خبر، هیچ موضع تایید یا تکذیب از سوی منابع رسمی ایران به خصوص وزارت امور خارجه و سفارت ایران در بیروت، منتشر نشده است.

موضع آمریکا
پس از گذشت 36 ساعت از آغاز کشتار، به دنبال آشکار شدن تنها گوشه‏اى از جنایات فالانژها و صدور گواهى مرگ 200/1 نفر و درحالى که دیگر سکوت امکان نداشت، آمریکا در ژستى بشر دوستانه خواستار پایان قتل‏عام شد. در واقع دیگر کسى زنده نمانده بود که فالانژها او را بکشند!
فیلیپ حبیب نماینده ویژه‏ى آمریکا، هنگام مذاکره با رهبران فلسطینى در مورد خروج آنان از لبنان، با گرو گذاشتن شرف آمریکا، به آنها تعهد داده بود که سلامت خانواده‏هاى اعضاى ساف را که در اردوگاه‏ها باقى مانده‏اند، تضمین مى‏کند. او به آنها گفته بود که آمریکا این تضمین را بر اساس تاکیدهایى مى‏دهد که از دولت اسرائیل و رهبران گروه‏هاى لبنانىِ مرتبط با اسرائیل (فالانژیست‏ها) دریافت داشته است.آمریکا نه تنها هیچ تلاشى جهت عملى شدن این تضمین انجام نداد، حتى تفنگ داران خود را زود هنگام از بیروت بیرون برد، بدون آن‏که طبق توافق قبلى، تدابیر لازم را به منظور حمایت از خانواده‏هاى فلسطینى باقى مانده در بیروت، اتخاذ کند.
فیلیپ حبیب، بعد از کشتار صبرا و شتیلا گفت: "من با سوگند شرف خود، یعنى شرف آمریکا، به آنها قول دادم که خانواده‏هاى فلسطینى که بدون حمایت رزمندگان در اردوگاه‏ها باقى‏مانده‏اند، در امان خواهند بود؛ ولى ما هیچ کارى براى حمایت از آنها انجام ندادیم."
جورج بال در این باره مى‏نویسد:
"موقعى که آمریکا صریحاً توسط فیلیپ حبیب، فرستاده‏ى مخصوص رئیس جمهورى آمریکا به فلسطینى‏ها قول داد که تمام سعى خود را به کار خواهد گرفت تا برنامه تخلیه و تضمین‏هاى مورد نظر به نحو کامل و دقیق به اجرا گذارده شود، معنایش این بود که رهبران فلسطینى! مطمئن باشید اگر به تعهدات خود عمل کنید، اسرائیل نیز در مقابل به تعهدات خود عمل خواهد کرد. و فلسطینى‏ها چون هیچ‏گاه به وعده‏هاى اسرائیلى‏ها اعتماد نداشتند، بنابراین حتماً توافقنامه‏ى ترک بیروت را فقط با اطمینان به تضمین ما پذیرفتند و به مورد اجرا گذاشتند ... آنها در این ماجرا به ما اعتماد کردند؛ ولى ما در عوض به آنها خیانت کردیم. گر چه جریان قتل عام اردوگاه‏هاى صبرا و شتیلا، نظر جهانیان را علیه این اقدام برانگیخت، ولى انعکاس اخبار آن به گونه‏اى بود که به نظر نمى‏رسید حتى یک نفر هم حکومت ریگان را به خاطر لکه دار کردن‏ حیثیت آمریکا و پشت پا زدن به تعهداتش، مقصر قلمداد کرده باشد."
در پایان اجلاس شوراى امنیت هم، آمریکا هنگامى راضى به تایید قطعنامه محکومیت "قتل عام وحشیانه" در بیروت شد که توانست با استفاده از قدرت سیاسى خود، نام اسرائیل را به‏عنوان عامل این جنایات، از قطعنامه حذف کند؛ ولى در همان حال نماینده‏ى اسرائیل در سازمان ملل، قطعنامه شوراى امنیت را "گردن نهادن به نوع جدیدى از انحطاط اخلاقى و رذالت" توصیف کرد و آن را غیر قابل قبول دانست.
ریگان در مواجهه با این اقدام، به خاطر رعایت مصالح سیاسى ناچار به عکس‏العمل شد؛ ولى چون درصدد توجیه یورش اسرائیل به غرب بیروت بود ناچار شد بگوید: "آن‏چه قواى اسرائیل را به بازگشت دوباره به بیروت وادار ساخته، وقوع حملاتى است که پس از حادثه‏ى قتل رئیس جمهورى انتخابى لبنان، توسط بعضى عناصر شبه نظامى دست چپى در غرب بیروت جریان دارد."
(خطا و خیانت در لبنان: جورج بال. ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان تهران 1366 موسسه اطلاعات)

کابینه‏ى اسرائیل طى اجلاس یکشنبه شب 28 شهریور (19 سپتامبر) خود، این بى رحمى را نتیجه‏ى عمل یک یگان لبنانى که از یک نقطه‏ى دورتر از مواضع ارتش اسرائیل وارد اردوگاه‏ها شده است، قلمداد کرد و کوشید تا هر گونه ارتباط خود را با این کشتار منتفى تلقى کند.

شدت جنایت رژیم صهیونیستی و فالانژیست ها در صبرا و شتیلا بدان حد بود که با گذشت 28 سال از آن، رسانه های آمریکایی - که همواره به عنوان حامیان سرسخت رژیم صهیونیستی عمل کرده اند - لب به اعتراف گشوده اند.
شبکه خبری "سی.ان.ان" آمریکا، در گزارشی از بیروت - هرچند بسیار دیر - گوشه ای از آن چه در صبرا و شتیلا اتفاق افتاده، بیان می کند:

"باشگاه گلف لبنان؛ سبزه زار یا گورستان قتل عام صبرا و شتیلا؟
مناطق فقیر نشین حاشیه جنوبی شهر بیروت در محله ضاحیه، رازهای فراوانی را در خود پنهان دارد. اینها مناطق اصلی نفوذ گروه حزب الله هستند که درجریان جنگ 1385 (2006م) اسراییل و لبنان به شدت ویران شده و تصاویر سیدحسن نصرالله رهبر این گروه را در هر گوشه ای می توان دید.
خبرنگار شبکه "سی.ان.ان" که از این مناطق دیدن کرده می نویسد:
در پناه دیوارهای بتونی و یک سان ساختمان های این منطقه، تنها باشگاه گلف لبنان خود را پنهان کرده است؛ گویی از وجود خود شرمگین است.
این باشگاه با تمام امکانات مدرن، ورزشگاه مجهز، استخر فیروزه ای و سبزه زار و گل کاری زیبایش، در میان محله ای شلوغ و متراکم از زاغه ها قرار دارد. ساختمان جدید دفتر مرکزی تلویزیون المنار شبکه حزب الله در کنار این باشگاه ساخته شده است.

خبرنگار سی ان ان می افزاید که این باشگاه گلف مثل بسیاری از چیزهای دیگر در لبنان، از گذشته دشواری جان سالم به در برده است.
در جریان اشغال بیروت توسط ارتش اسراییل در سال 1361 (1982م) ویران شد. اما هم زمان با احیا و بازسازی آن در سال های اخیر، شایعات و ادعاهایی مطرح شده که این زمین ها محل دفن قربانیان قتل عام در اردوگاه های فلسطینی است.
باغچه بان این باشگاه به خبرنگار شبکه سی ان ان می گوید که در مجموع بازسازی آن، بیش از سه سال طول کشید و تعداد فراوانی مین، موشک و بمب از این زمین ها با کمک ارتش لبنان جمع آوری شده است.
برخی از منابع مطلع و روزنامه نگاران لبنانی مدعی اند که این زمین ها محل دفن فلسطینیانی هستند که در سال1361 (1982م) توسط شبه نظامیان مسیحی فالانژ و با حمایت ارتش اسراییل در دو اردوگاه صبرا و شتیلا قتل عام شدند. در آن زمان ارتش اسراییل آمار قربانیان را 700 نفر اعلام کرد ولی هلال احمر لبنان رقم قربانیان را حدود 000/2 نفر می داند.
دولت اسراییل پس از انجام تحقیقاتی در مورد این قتل عام، آرییل شارون، وزیر دفاع وقت و شماری از مقامات نظامی ارشد را غیرمستقیم مسئول این حادثه دانست و آنها را از مقام خود برکنار نمود. هر چند که آقای شارون بعدها به مقام نخست وزیری رسید.

رابرت فیسک روزنامه نگار بریتانیایی که کتاب ها و مقالات متعددی در مورد جنگ داخلی لبنان نوشته است، در روزنامه ایندیپندنت چاپ لندن نوشت:
"حداقل جسد هزار نفر از قربانیان قتل عام صبرا و شتیلا توسط مسیحیان، فالانژیست و ارتش اسراییل در این اراضی نزدیک به فرودگاه بیروت دفن شده اند."
برخی دیگر از کارشناسان هرچند رقم دفن شدگان را کم تر می دانند، ولی شکی ندارند که در زیر سبزه زارهای این باشگاه گلف، بقایای یک کشتار جمعی دفن شده است. از جمله دکتر "بیان نوحدال هوت" نویسنده کتاب "صبرا و شتیلا، سپتامبر ۱۹۸۲" به خبرنگار سی.ان.ان گفت:
"همه می دانند که از اراضی نظیر این باشگاه گلف، برای کشتن و سر به نیست کردن اجساد قربانیان استفاده می شد."

خبرنگار سی.ان.ان می افزاید که با توجه به بافت قوی و سیاسی پیچیده جامعه لبنان، هنوز در مورد جنایات جنگی که در دو دهه ۱۹۸۰ و ۹۰ میلادی اتفاق افتاده یک بررسی دقیق صورت نگرفته است.
به گفته سازمان عفو بین الملل، باوجودی که خانواده ها خواستار روشن شدن حقایق هستند و نه اجرای عدالت، اما نیروهای سیاسی در هراس از گسترش خصومت های گروهی و قومی از تحقیق و روشنگری در مورد فجایع دوران جنگ پرهیز می کنند.
مالک این باشگاه گلف می گوید:
"منطقه ای که یک زمانی گورستان بوده، خارج از اراضی این باشگاه است و به خاطر پوشش گیاهی و درختان از زمین گلف نمی توان آن را مشاهده کرد."
او با اشاره به زمین هایی که در پشت دیوار باشگاه هستند می گوید که گورهای دسته جمعی آن جا هستند. "محمد الخطیب" مالک باشگاه می گوید که با همسایگان خود یکی سازمان های تبلیغاتی و تلویزیون گروه حزب الله، هیچ مشکلی ندارد ولی از خبرنگار سی.ان.ان می خواهد که درمورد سیاست صحبت نکند چون در این منطقه همه وابسته به حزب الله هستند و او تمایل ندارد روابط خود را با آنها خدشه دار کند.

در پایان این گزارش، خبرنگار سی.ان.ان یادآوری می کند که ورزش گلف در دهه 1920م توسط دیپلمات های غربی به بیروت آورده شد. این باشگاه از سال 1342 (1963م) فعالیت خود را آغاز کرده و هرچند حوادث سیاسی و جنگ فعالیت آن را هر از گاهی متوقف کرده است، ولی در مجموع تعداد اعضای آن رو به افزایش بوده است.
مالک این باشگاه می گوید:
"اکنون حدود 900/2 نفر عضو داریم ولی تمام آنها از اعضای ۹۰۰ خانواده هستند. گلف در لبنان هنوز یک ورزش کم طرف دار و کوچک است ولی بدون شک بر تعداد علاقمندان آن افزوده می شود."
(www.radiofarda.com/content/f4_Beirut_golf_club_grave_Sabra_Shatila_massacre/2223751.html)
بخشی از کتاب "پاره های پولاد" نوشته: حمید داودآبادی

[ ۱۳٩٢/٥/٩ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره اول:
بهمن 1358

عصر روز جمعه، چریک‌های فدایی در دانشگاه تهران مراسم داشتند. محل تجمع آنها در قسمت بالایی دانشگاه، طرف در شرقی روبه‌روی خیابان طالقانی بود.
گروه های چپی از جمله "سازمان کومه له"، حزب دمکرات"، و "چریک های فدایی" که در کردستان به بهانه خودمختاری و در اصل به نیابت از رژیم بعث عراق می جنگیدند و به وحشیانه ترین وضع ممکن سربازان، پاسداران و پیشمرگان مسلمان را قتل عام می کردند، از دکتر "مصطفی چمران" کینه شدیدی داشتند. در اکثر تظاهرات و مراسم شان علیه دکتر چمران شعارهای تندی می‌دادند. آنها چمران را عامل قتل عام فلسطینی‌های آواره در اردوگاه "تل‌زَعتَر" بیروتِ لبنان می‌دانستند. درحالی ‌که آن فاجعه، توسط نیروهای فالانژیست مسیحی لبنان انجام شده بود. آنها می‌گفتند:
- چمران آمریکایی ... جلاد تل‌زعتر ... جلاد خلق کُرد است

چریکهای فدایی در کردستان رویاروی خلق

حمله به کاروان ارتش در خیابانهای سنندج توسط چریکهای فدایی

 

همه ضدانقلابیون علیه چمران - مجله تهران مصور مرداد ۱۳۵۸

 

شهید چمران پیشاپیش رزمندگان اسلام در نبرد با ضدانقلابیون

 

جنوب لبنان - شهید چمران در سنگر دفاع از اسلام و مسلمین


خاطره دوم:
بهمن 1377

عازم لبنان بودم که یکی از دوستان گفت:
- بد نیست یه سر بریم پیش حاج آقا ... هر چی باشه اون از قبل انقلاب لبنان بوده و با موقعیت اون جا به خوبی آشناست.
درست می گفت، ولی کاملا نه! تعریف موضع گیری های او را علیه امام موسی صدر و شهید چمران زیاد شنیده بودم. خوش نداشتم بروم و با او بحثم شود. به اصرار دوستم، به اتاق حاج آقا (که جدیدا ملقب به دکتر شده و در تلویزیون تفسیر به رای تاریخ می کند. انگاری برای بچه های دبستانی قصه شب می گوید!)  رفتیم و بالاجبار نشستیم پای صحبت هایش.
از همان اول شروع کرد علیه شهید چمران حرف زدن. نه تنها لفظ شهید، که حتی عنوان مرحوم هم برایش به کار نمی برد. خیلی تند علیه او صحبت می کرد. وقتی علت این موضع تندش را پرسیدم، با شدت گفت:
- چمران ضد امام خمینی بود.
با تعجب پرسیدم: "جدا؟ واقعا شهید چمران ضد امام بود؟"
- بله. چمران با امام مخالف بود.
- آخه چطور؟ یعنی شما بر چه اساس این رو می گید؟
- خودم شاهد بودم که چمران عکس امام رو پاره کرد.
- چی؟ چمران عکس امام رو پاره کرد؟
- بله پاره کرد.
- ببخشید حاج آقا، عکس رو پاره کرد یا از دیوار برداشت؟
- چه فرقی می کنه. چه کند، چه پاره کرد.
- خب پاره کردن عکس با برداشتن آن از دیوار، خیلی فرق داره.
- نه چه فرقی می کنه؟ اون با امام مخالف بود و می گفت نباید عکس امام روی دیوار باشه.
- یعنی چی که عکس امام نباید روی دیوار باشه؟ کی بود؟ کجا بود؟
- چند سال قبل از انقلاب. توی لبنان. توی همون مدرسه جبل عامل در شهر صور که با موسی صدر راه انداخته بودن.
- خب قضیه چی بود؟
- چی می خواستی باشه؟ من یه پوستر بزرگ امام زدم به دیوار مدرسه صنعتی جبل عامل که چمران اون رو پاره کرد.
- پاره کرد؟
- چه اصراری داری شما بر الفاظ. حالا کند، برداشت یا پاره کرد. نفس کار مهمه که گفت عکس امام رو این جا نزنید. همین ثابت می کنه که چمران ضد امام بوده.
- خب برای این ادعاش چه دلیلی داشت؟
- یه دلیل بی خود. می گفت اگه عکس امام به دیوار این جا باشه، ساواک شاه نسبت به این جا حساس میشه و دیگه نمیشه کار کرد.
- خب مگه اشتباه می گفت؟
- خب معلومه که اشتباه می گفت. برای همین عکس امام، کلی جوون توی زندان های شاه شکنجه شدن. اون وقت اون توی لبنان می ترسید یه عکس امام به دیوار باشه.

متعجب و مبهوت از این استنباط مورخ که مثلا قرار است تاریخ مبارزات امام خمینی (ره) را برای نسل های آینده روایت کند، از اتاق بیرون آمدم.

چند سال بعد بر حسب اتفاق، میان کتاب های منتشر شده، چشمم به اسنادی از ساواک درباره امام موسی صدر و شهید چمران افتاد که حاکی از این بود که:
"اخیرا تصاویری از خمینی بر دیوارهای مدرسه صنعتی جبل عامل که توسط موسی صدر و چمران اداره می شود نصب شده."
دستور این بود که بر روی افراد مذکور دقت بیشتری شود و شدیدا زیر نظر گرفته شوند.

 

تصاویر منتشر نشده از پیکر شهید چمران 

 

برادر بر بالین شهید چمران

 

غاده جابر همسر چمران به همراه فاطمه  (دختر شهید نواب صفوی) بالای پیکر شهید چمران

 

یاد امام به خیر که در وصف شهید چمران فرمود:

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحیمِ
انالله وانّاالیه راجعون
شهادت انسان‌ساز سردار پرافتخار اسلام و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به ملاء اعلی، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی‌عصر ـ ارواحنا فداه - تسلیت و تبریک عرض می‌کنم.
تسلیت از آن‌رو که ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد که در جبهه‌های نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه می‌آفرید و سرلوحه‌ مرام او اسلام عزیز و پیروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزکار و معلمی متعهد بود که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت. و تبریک از آن‌رو که اسلام بزرگ چنین فرزندانی تقدیم ملت‌ها و توده‌های مستضعف می‌کند و سردارانی همچون او در دامن تربیت خود پرورش می‌دهد. مگر چنین نیست که زندگی، عقیده و جهاد در راه آن است.
چمران عزیز با عقیده‌ی پاک خالص غیر وابسته به دستجات و گروه‌های سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و با آن ختم کرد.
او در حیات با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.
هنر آن است که بی‌هیاهوهای سیاسی و خودنمایی‌های شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند، نه هوی و این هنر مردان خداست.
او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش به خیر. اما، ما می‌توانیم چنین هنری داشته باشیم؟ با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند. من این ضایعه را به ملت شریف ایران و لبنان، بلکه به ملت‌های مسلمان و قوای مسلح و رزمندگان در راه حق و به خاندان این مجاهد عزیز تسلیت عرض می‌کنم و از خداوند تعالی رحمت برای او و صبر و اجر برای بازماندگان محترمش خواهانم.
اول تیرماه شصت
روح‌الله الموسوی الخمینی

[ ۱۳٩٢/٤/٢٧ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

واقعا که لبنان، باوجود مساحت بسیار کمش که یک صدوپنجاه و هشتم ایران است، سرزمین بسیار عجیبی است.
لبنان نه تنها سرزمین عجایب و آثار باستانی، که سرزمین حوادث و اتفاقات عجیب و باور نکردنی است!
حوادثی که بعید است در جاهای دیگر این قدر متضاد ولی در کنار هم! مشاهده کرد.

سی چهل سال پیش، امام موسی صدر به لبنان رفت تا بلکه بتواند شیعیان و در کل مسلمانان آن سامان را متحد کند و به آنها حالی کند که دشمن اصلی، فقط رژیم اشغالگر صهیونیستی است.
آن زمان لبنان شدیدا درگیر جنگی داخلی بسیار تلخ، وحشتناک و طولانی بود.

در یک جبهه، مسلمانان علیه فالانژیستهای مسیحی می جنگیدند و در جبهه دیگر، مسیحیان علیه فلسطینی ها!
در یک سنگر، فلسطینی ها علیه مسلمانان شلیک می کردند و در سنگر دیگر، شیعیان علیه سنی ها!
در یک محله، دروزی ها علیه مسلمانان در جنگ بودند، در محله ای دیگر، مسلمانان علیه نیروهای کمونیست!

در لبنان، بسیار اتفاق افتاده که پدر، فرزند خود، و برادر، برادر خویش را کشته باشد.
در یک خانواده پنج شش نفری، به تعداد اعضای خانواده، طرفدار احزاب مختلف وجود داشت و شدیدا با هم در تضاد و جنگ بودند.
کشوری با چهار میلیون نفر جمعیت، بیش از 300 حزب و گروه تا دندان مسلح داشت که هر روز و شب به هم شلیک می کردند.
در کوچکترین اختلافات از تصادف اتومبیل گرفته تا جرو بحثی ساده، هر که سلاح قدرتمندتر داشت برنده میدان بود.
آن ایام تلخ، نوجوانی 12 ساله اگر همراه خود اسلحه یا نارنجک حمل نمی کرد، قطعا مُرده محسوب می شد!

در آن زمان، امام موسی صدر به لبنان رفت و همه توان خویش را به کار گرفت تا وحدت اسلامی و به دنبال آن وحدت ملی مردم لبنان را هدف اصلی خودش قرار بدهد و فراهم کند؛ و به حق نیز در این مسیر سخت، ثمرات بسیاری عاید لبنان شد که مقاومت امروز حزب الله لبنان در برابر ارتش صهیونیستی و فرار آن از جنوب اشغال شده، کمترین ثمرات آن بشمار می رود.
سرانجام توسط "معمر قذافی" ملعون، امام موسی صدر ربوده شد و تا امروز هیچ خبری قطعی از آن عزیز به دست نیامده است.

همه اینها را گفتم، تا عکسی بسیار عجیب را برای شما به نمایش بگذارم.
سی چهل سال پیش که اسرائیل به جنوب لبنان تجاوز کرد، سرگردی شورشی مسیحی به نام "سعد حداد"، گردانی از ارتش لبنان را که در جنوب مستقر بود جدا کرد و به ارتش اشغالگر صهیونیستی پیوست.
از آن به بعد این گردان که نام خود را "ارتش آزاد جنوب" گذاشته بود، نقش پیشمرگ اسرائیل را بازی کرد و همواره آن بود که بر مردم ساکن مناطق اشغالی فشار می آورد و جنایت و خیانت می کرد.

چند سال پس از ربوده شدن امام موسی صدر در طرحی صهیونیستی که به واقع شدیدترین ضربه به وحدت ملی لبنان و مبارزات علیه اشغالگران بود، اتفاق عجیبی در جنوب لبنان افتاد.
تعدادی از هواداران و عناصر ارتش جنوب لبنان که در بین مردم به "مزدوران سعد حداد" معروف بودند، در خیابان ها براه افتادند و خواستار آزادی امام موسی صدر شدند!
بله درست خواندید: "مزدوران اسرائیل خواستار آزادی امام موسی صدر شدند"!
حالا هدف شان از این حرکت عجیب و غریب چی بود، معلوم نیست.
شاید با این کار خود، به دنبال جذب شیعیان جنوب لبنان بودند که با مقاومت در برابر اشغالگران، عرصه را بر آنان تنگ کرده بودند.

 

اعتصاب در شهرک اشغالی "بنت جبیل" در مرز فلسطین اشغالی، در سالگرد ناپدید شدن امام موسی صدر. درحالی که تصاویر امام صدر و سرگرد شورشی "سعد حداد" فرمانده ارتش جنوب لبنان پیشاپیش جمعیت است!
اول سپتامبر 1981 مصادف با 10 شهریور 1360

نقل از سایت "جنگ لبنان" متعلق به مزدوران اسرائیل

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اوایل خرداد ماه سال 1368 که اخباری از وخامت حال امام خمینی به گوش می رسید، دشمنان اسلام و ملت ایران، خود را برای دست یافتن به اهداف شوم شان آماده کرده بودند. تصور آنها این بود که با فوت امام، مملکت به هم خواهد ریخت و بهترین فرصت برای عملی کردن نقشه های شان است. بر همان اساس، شایعات بسیاری بر سر زبان ها افتاده بود. مثلا می گفتند:
- در صورت فوت امام، آمریکا به ایران حمله می کنه.
- منافقین همه نیروهاشون رو در عراق، لب مرز آماده کردن برای حمله.
- صدام دستور داده ارتش عراق برای حمله مجدد به خاک ایران آماده بشه.
و ...
بعد از اینکه امام خمینی رهبر عظیم و عزیز فوت کرد و با قدرشناسی ملت ایران و تشییع عظیم و چند میلیون نفری مردم، همه آنها که خیالاتی شوم در سر داشتند، مات و مبهوت شدند و از هر عملی واماندند.
همان ایام، یکی از خطبای محترم در تریبونی مهم و بزرگ، سخن جالب و ظریفی گفت که سوژه خنده و طنز در بین مردم شد.
آن خطیب محترم که معلوم بود سخت تحت تاثیر شایعات قرار گرفته و از ایجاد بحران در کشور هراس داشته، گفت:

- الحمدلله، خدا رو شکر که امام فوت کرد و هیچ اتفاقی نیفتاد ...

http://bineshanim.persiangig.com/qaww.jpg


همه اینها رو گفتم تا بگم:
- الحمدلله، خدا رو شکر، امسال هم 14 تیر ماه (سالگرد اسارت حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، تقی رستگار و سیدمحسن موسوی) اومد و مثل 31 سال گذشته، با دو تا بیانیه شدیداللحن، وعده پی گیری بین المللی، سفر چهار نفر به لبنان و یه مراسم دم دستی کوچولو گذشت، ختم به خیر شد و هیچ خبری از اونا نیومد!
[ ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از روزهای پاییز سال 1374 بود که ابو احمد (موسی احمد قصیر) دوست لبنانی ام - که در دفتر حزب الله لبنان در تهران فعالیت می کرد و از رابطه و آشنایی من با سید خبر داشت - گفت که فردا شب سید به قم می آید و در منزل یکی از علمای لبنانی سخنرانی دارد.

از شدت اشتیاق ملاقات مجدد سید، ظهر با اتوبوس راه افتادم طرف قم. زیارت و صفای روحی در حرم و گشت و گذار در کتابفروشی های اطراف حرم، حال و هوای خودش را داشت، ولی زمان خیلی سخت و کند می گذشت.

بعد از ظهر، دل را زدم به دریا و رفتم طرف آدرسی که ابواحمد داده بود. خانه ای در حاشیه شهر قم.
ظاهرا قرار بود سید برای طلاب لبنانی سخنرانی کند و برای این کار هم زیرزمین را آماده کرده بودند. باوجودی که شدیدا خسته شده بودم، ولی عین خیالم نبود.
دم اذان مغرب بود که دسته دسته طلبه های لبنانی پیدایشان شد. نماز جماعت که تمام شد، ناگهان متوجه شدم سیدحسن نصرالله وارد سالن شد. همه با ذوق و شوق فراوان با او روبوسی کردند.
سید پشت تریبون قرار گرفت و سخنرانی کرد. من هم با دوربین ساده "زنیط" خود، تا توانستم از او عکس گرفتم.

بعد از سخنرانی، کنار سید نشستم و پس از احوالپرسی، عکسی را که تابستان 1362 در مسجد امام علی (ع) بعلبک با او گرفته بودم بهش دادم. زد زیرخنده و با نگاهی عجیب به من گفت:
- اوووه چقدر چاق شدی؟
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا سید، نیست شما پیر نشدی؟ یه نگاه به عکس خودت بنداز.
که هر دو و اطرافیان زدیم زیر خنده.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20hamid.JPG

تابستان ۱۳۶۲ - بعلبک لبنان - یوسف عنایتی - سیدحسن نصرالله - حمید داودآبادی - یوسف علمداری

 

چند روز بعد، ابواحمد زنگ زد که بروم پهلویش و گفت کار مهمی دارد.

او یکی از عکس هایی را که از سید گرفته بودم انتخاب کرده بود و آرام که مثلا کسی متوجه نشود، گفت:
- این عکس خیلی خوبه.
- خب خوبه. چطور مگه؟
- این عکس برای چاپ پوستر از رهبر حزب الله لبنان عالیه.
- پوستر؟ پوستر چی؟
که ادامه داد:
- می خوام یه پوستر از سید چاپ کنیم. چون سید نه دبیرکل، که رهبر حزب الله است.
می گفت فعلا چنین کاری در لبنان ممکن نیست. همین جا هم باید چراغ خاموش جلوبرویم و وقتی پوستر چاپ شد، به یکباره پخشش کنیم!
اول متوجه منظورش نشدم. فقط وقتی پرسید:
- آیا چاپخانه ای سراغ داری که دنگ و فنگ و روال تاییدیه دولتی و این حرفها را نخواهد؟
ذوق کردم. سراغ داشتم.

 

طرح پوستر را ریختیم. فردا صبح رفتم به شرکت "تهران گراور" متعلق به حاج "سیدعلی مدنی" در میدان بهارستان. از قدیم با آنجا ارتباط داشتم. زمان جنگ، همه پوسترهای بچه محل ها را که شهید می شدند، آنجا در اولین فرصت ممکن چاپ می کرد. وقتی به پسرش سیدمحمد گفتم که چنین کاری دارم، بدون اینکه سوالی بپرسد، حتی درباره مجوز یا هزینه اش، گفت:
- پس فردا بیا پوسترهات رو ببر.
پس فردا، بسته های پوستر را بار موتور کردم و بردم دفتر حزب الله روبروی پارک ملت و تحویل ابواحمد دادم.

چند روز بعد که به آنجا رفتم، دیدم ابواحمد خیلی درگوشی و آرام حرف می زند و گفت:
- اگر کسی از اینجا، درباره این پوستر سوال کرد و اینکه کی این کار رو کرده، تو هیچی نگی ها.
تعجبم بیشتر شد وقتی فهمیدم "فلانی"، با دیدن پوستر شدیدا ناراحت شده.
وقتی خودم با فلانی رودر رو شدم، ناراحتی اش را از این کار ابراز کرد و پرسید که برای این کار از چه کسی اجازه گرفته ام؟ خیلی محکم گفتم:
- چاپ پوستر برای رهبر حزب الله که مجوز نمی خواد.
که او با تعجب پرسید: رهبر؟
که گفتم: بله رهبر.
گفت: "سیدحسن دبیر کل حزب الله است و شاید در جلسه بعدی شورای اجرایی، فرد دیگه ای به جای او انتخاب بشه. برای چی این پوستر رو چاپ کردید؟"
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا، شما هرچی که می خوای بگو. سیدحسن نه فقط دبیرکل، که رهبر حزب الله هست و خواهد ماند. مطمئن باش شورای اجرایی هم همچنان او را انتخاب خواهد کرد.
این حرف عصبانیت او را بیشتر کرد.
بعدا شنیدم دستور داده پوسترها را جمع کنند و هر طوری که بود از پخش آن جلوگیری کرد. ولی پوستر به لبنان رسید و بچه های خالص حزب الله، از روی آن چاپ و تکثیر کردند و اولین پوستر حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" در لبنان منتشر شد.

الحمدلله سیدحسن نصرالله همچنان رهبر حزب الله و سرباز ولی فقیه است ولی آنها چی؟ کجا هستند و به چه رسیدند؟!

[ ۱۳٩٢/٤/۱۳ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حدود 15 سال پیش وقتی از دبیرکل حزب الله لبنان حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله درباره چگونگی شهادت "حسین انیس ایوب" معروف به "ربیع" سوال کردم از پاسخ دادن طفره رفت و به آینده موکول کرد.


دیروز وقتی سیدحسن اعلام کرد که عملیات مهم و عظیم اعزام هواپیمای بدون سرنشین حزب الله بر روی مناطق اشغالی فلسطین و شناسایی مراکز مهم و نظامی و استراتژیک رژیم اشغال گر قدس به نام "عملیات شهید حسین انیس ایوب" نام گذاری شده است احساس غرور کردم. و تازه فهمیدم ربیع که بود و چه کرد.

انشالله اگر عمری باقی بود در آینده نزدیک آن چه را که می شود گفت از ربیع شهید خواهم نوشت. فعلا این عکس ها را یادگاری داشته باشید.

[ ۱۳٩۱/٧/٢۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح جمعه 30 اردیبهشت1362، به اتفاق دیگر بچه‌ها عازم شهر بریتال شدیم. بریتال در نزدیکی بعلبک و در سینه¬‌کش کوه‌ها قرار دارد. به خاطر ایمان مردمش به اسلام و ارادت‌شان به امام، به «قم لبنان» معروف بود. نماز جمعه‌ی آن هفته به مناسبت اربعین شهادت «عباس علی صالح» - ابو روح‌الله - بریتال برگزار می‌شد که محل زندگی ‌او بود،. چهل روز قبل از آن، یک اتومبیل ب‌ام‌و مقابل مقر «محب‌الشهادة» توقف می‌کند که قبلا ساختمان فرماندهی سپاه بود. عباس علی صالح جلو می‌رود تا به راننده‌ بگوید آن‌جا توقف نکند، اما بمبی در داخل ماشین منفجر می‌شود. راننده تکه‌تکه شده بود و ابو روح‌الله هم به شهادت رسید. قبل از آن هم یک بار مقابل محب‌‌الشهادة، بمبی را در یک ماشین بنز کار گذاشته بودند که نیمی از مواد منفجره‌ی آن عمل نکرده بود و به کسی آسیبی نرسیده بود.

 

نماز جمعه در محوطه‌ای باز برگزار می‌شد. همه‌ی مردم بریتال در نماز جمعه شرکت می‌کردند. همه‌ی زنان این شهر بدون استثنا چادری بودند. نماز جمعه به امامت سیدحسن نصرالله برگزار شد که امام جمعه‌ی بعلبک بود. قبل از خطبه‌ها، حجت‌الاسلام والمسلمین فاکر -نماینده‌ی امام در سپاه- سخنرانی کرد.
یکی از مسائل جالب توجه در لبنان این است که مردم عادت ندارند هنگام سخنرانی و خطبه‌، روی زمین بنشینند؛ حتما صندلی می‌آورند. در خانه‌ها و مساجد هم به همین صورت است. مبل و صندلی از واجبات زندگی مردم لبنان است. در کنار هر مسجد، یک حسینیه ساخته‌اند که داخل آن ‌صندلی چیده‌اند برای مراسم و سخنرانی. اتفاقا اطراف محلی که زمین را با برزنت پوشانده بودند، صندلی چیده شده بود. جمعیت روی صندلی‌ها نشسته بودند و به خطبه‌ها گوش می‌دادند. نماز که شروع شد، از صندلی‌ها بلند شدند.

پس از پایان نماز جمعه ساعتی در شهر گشتم و برای همین از ماشین‌های سپاه جاماندم. پیاده در جاده به راه افتادم. از دور دیدم بنز سرمه‌ای‌رنگی نزدیک می‌شود. بی‌تفاوت دستم را بلند کردم و گفتم: بعلبک. چند قدم جلوتر، ماشین ایستاد و شخصی اسلحه به دست از آن خارج شد. جایی برای من در ماشین نبود. هر چه کردم، قبول نکرد. او که یکی از محافظین بود، پیاده شد و من سوار شدم. سید روحانی خوش‌سیمایی جلو نشسته بود. از محافظی که در کنارم نشسته بود، نامش را پرسیدم، گفت: «سیدعباس موسوی» است.
از دیدنش خوشحال شدم. ناراحت بودم از این‌که عربی بلد نبودم تا بتوانم راحت با او صحبت کنم. آن‌چه در ماشین توجه مرا جلب کرد، نواری بود که در ضبط می‌خواند. صدای روح‌‌بخش و زیبای «حاج‌صادق آهنگران» خودمان بود:
«با نوای کاروان - باربندید همرهان - این قافله عزم کرب‌وبلا دارد ...»

با عربی دست و پا شکسته، از او پرسیدم: «مگه شما متوجه گفته‌ها و شعر او می‌شین؟» رویش را برگرداند. لبخند زیبایی زد و گفت: نه. من فارسی خوب بلد نیستم و نمی‌فهمم چی می‌گه، ولی از صدای گرم او به وجد می‌آم. نه‌تنها من، که همه‌ی مسلمانان لبنان عاشق صدای او هستند.

در شهر بعلبک، وارد کوچه‌ی تنگی شدیم که دو طرف آن ماشین پارک کرده بودند. راننده با مهارت سعی کرد از میان آنها رد شود که آینه‌ی یکی از اتومبیل‌ها به آینه‌ی ماشین ما گیر کرد و شکست. سیدعباس با روزنامه‌ای که در دست لوله کرده بود -با خنده- بر سر راننده کوفت و گفت که به عقب برگردد. بعد گفت: برو پایین، صاحب ماشین رو پیدا کن و خسارتش رو بده.
راننده در خانه‌ها را زد تا صاحب ماشین را پیدا کرد. صاحب اتومبیل از خانه خارج شد. تا چشمش به سیدعباس افتاد، جلو آمد و پس از روبوسی، رضایت داد که برویم.

مقابل مقر مستشفی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدم. با سیدعباس دست دادم و روبوسی کردم. با خودم گفتم:

بی‌خود نیست که دوست و دشمن به تو می‌گن «خمینیِ لبنان»

[ ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

راستی آزمایی دو روایت از یک حادثه تاریخی؛ناگفته هایی از اطلاعات نخست وزیری در دوران موسوی/ ماجرای بازداشت سید حسن نصرالله در تهران چه بود؟
علی عبدی

داستان از آنجا شروع شد که کتاب گفتگوی خواندنی حمید داودآبادی با علمدار رشید مقاومت اسلامی در سرزمین سدر و سلام، سیدحسن نصر الله امسال به چاپ رسید. ( این گفتگو در سال ۱۳۷۷ انجام گرفته بود که طی این سنوات در آرشیو شخصی حاج حمید خاک می خورد) در گوشه ای از این خاطرات شیرین سید داستان جالبی را روایت کرده است. نخستین بازداشت خود در جمهوری اسلامی .  نکته جالب آنکه این داستان در بطن خود بی آنکه سید خواسته باشد، تعریضی نرم به دستگاه اطلاعات نخست وزیری در دهه شصت و در دوران نخست وزیری میر حسین موسوی داشت. 
 
گویی این بار هم تقدیر آن بود تا گفته های این سید شریف که در ایران اسلامی او را نواده معنوی روح الله می دانند افشاگر حقایق مکتوم انقلاب و مقاومت اسلامی باشد. این افشاگری اما این بار متوجه واحد اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری است. روایت سید این چنین است:
 
"ممکن است بسیار عادی بنماید اگر بگویم که من در شرایط سختی از عراق فرار کردم. در "نبرد اقلیم التفّاح" هم در محاصره قرار گرفته‌ام، اما در هیچ جایی بازداشت نشده‌ام، جز یک‌جا که اگر بگویم شگفت‌زده می‌شوید؛ ایران! آن هم بعد از پیروزی انقلاب و در جمهوری اسلامی!


ماجرا از این قرار بود که در سال 1361 تصمیم گرفتم به قم بروم. بدون خانواده و به‌تنهایی راه افتادم. در هواپیما چندنفر لبنانی بودیم. در میان ما لبنانی‌ها، یکی بود که ریشش را تراشیده بود و با دختر غیرمحجبه‌ای همراه بود. آن‌زمان در ایران موضوع حجاب مطرح نبود. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم، مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود. کسانی که بی‌حجاب بودند یا ریش‌شان را تراشیده بودند، به‌سادگی رد شدند؛ اما من را که با لباس روحانی بودم و چندنفر دیگر که ریش داشتند، در کناری نگه‌داشتند و اجازه‌ی رفتن ندادند. به همین ترتیب تا نیمه‌شب در فرودگاه معطّل شدیم.نیمه‌شب، ماشینی آمد و ما را به بازداشتگاهی برد. بازداشتگاه ما، ساختمانی مصادره‌ای بود که اتاق‌های کوچکی داشت. ما را داخل یکی از این اتاق‌ها حبس کردند. دو روز در آن‌جا در بازداشت بودم! شخصی آمد و چندساعت از من بازجویی کرد:

ـ تو کی هستی؟

ـ در ایران قصد انجام چه کاری داری؟

ـ با چه کسی رابطه داری؟

و درباره‌ی لبنان نیز بازجویی را شروع کرد و ...


بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!


آن دو روز خیلی به من سخت گذشت. گاهی به این فکر می‌کنم که در تمام عمرم در زندان یا بازداشت نبوده‌ام، اما در جمهوری اسلامی بازداشت شده‌ام. این برای من خیلی دردناک بود و من اصلا انتظار وقوع آن را نداشتم."
 
این روایت و تعریض، می تواند بازگشاینده و پرده بردارنده حقایق بسیاری درباره واحد اطلاعاتی دستگاه نخست وزیری تحت تملک چپ های مدعی خط امام ( ره) باشد. همین جا بود که این جریان کذایی احساس خطر نمود.لذا لازم بود تا مسئولین سابق دستگاه اطلاعات نخست وزیری به میدان آیند و این سرنخ را کور کنند. هم از این رو بود که  بلافاصله نشریه " اندیشه پویا" به میدان آورده شد تا برای انجام این مهم ، مصاحبه ای با حجاریان ترتیب دهد به بهانه ی سوابق اطلاعاتی و امنیتی اش. مصاحبه از بیوگرافی حجاریان شروع می شود و با سوابق پیش از انقلاب و بعد از آن ادامه می یابد تا به نوع ورودش به امور امنیتی و در نهایت اطلاعات نخست وزیری کشیده می شود. اینجاست که پرسش اصلی پرسیده می شود و او جواب می دهد:
 
"*گویا شما سیدحسن نصرالله را هم در همین زمان که در نخست وزیری بودید، برای اولین و آخرین بار در عمرش در بدو ورود به ایران در فرودگاه بازداشت کردید و چند روزی هم در زندان نگه داشتید. چرا بازداشت اش کردید؟
 
حجاریان: اصلا نصرالله شناخته نشده بود آن زمان و رئیس حزب الله سیدعباس موسوی بود.
 
 بالاخره معاون سیدعباس موسوی بود آن زمان و سه روز بازداشت شما بود.
 
*حجاریان: نخست وزیری یک دفتر در فرودگاه داشت. نهضت های آزادی بخش سپاه زیر نظر سیدمهدی هاشمی بود. او و محمد منتظری بدون ویزا و پاسپورت آدم به ایران می آوردند. تصور کنید که چند عرب بدون ویزا و پاسپورت از هواپیما وارد ایران شده اند. طبیعی است که توسط دفتر نخست وزیری در فرودگاه مورد سوال و جواب قرار بگیرند.
* بالاخره شما که می دانستید او نصرالله است چرا بازداشت اش کردید؟ و او می گوید که از آن هواپیما خانم عرب بدون حجاب پیاده شد و آنها با او کاری نداشتند اما مرا که روحانی بودم بازداشت کردند.
 
حجاریان: آن خانم بی حجاب پاسپورت داشت اما آقای نصرالله نداشت. غیرقانونی و بدون ویزا آمده بودند و ورود غیرقانونی جرم است.
 
* مدعی است بازجویی شده؟ چه کسی او را بازجویی کرده؟
 
حجاریان: نمی دانم. من نبودم.
 
*بالاخره اطلاعات نخست وزیری او را بازداشت کرده بود و شما هم آنجا بودید خصوصا در بخش خارجی و ضدجاسوسی که مسئولیت داشتید.
 
حجاریان: بازجویی شده که چرا آمده ایران. کنترل امنیتی فرودگاه بالاخره دست نخست وزیری بوده. باید مشخص می شد که چرا یک فرد بدون ویزا به ایران می آید. بچه ها در فرودگاه بازجویی می کردند و بعد هم او را برده اند دو، سه شب در یک ساختمان دیگر بازداشت کرده اند. مساله، یک ماجرای اداری بود و جنبه سیاسی نداشت.
 
* و نهایتا چه شد که او را آزاد کردید؟
 
حجاریان: سیدمهدی هاشمی و بچه های سپاه آمدند و وساطت کردند و او را بردند."
 
این پرسش و پاسخ های ترتیب داده شده قرار بود رافع و زدودنده ابهامات باشد و مسدود کننده روزنه های جدید به سوابق مشعشع دستگاه اطلاعات نخست وزیری. که البته نه تنها این چنین نشد که خود بر ابهامات مسئله افزوده است. اما ابهامات و شبهاتی که پاسخ حجاریان بیشتر  بر آن افزود عبارتند از :
 
یکم. در آن مقطع زمانی ( 1361/ 1982) حزب الله لبنان هنوز اعلام موجودیت نکرده بود. توضیح آنکه جنبش مقاومت اسلامی حزب الله لبنان در سال (1363/1985) با انتشار بیانیه ای رسمی اعلام موجودیت نمود. این اعلام موجودیت حزب‏الله مقارن فوریه  1985 ( بهمن 63) بود.
 
دوم. نخستین دبیرکل رسمی حزب الله لبنان، نه شهید سید عباس موسوی که " شیخ صبحی طفیلی" بود که از سال 1985 رسماً در این مقام انجام وظیفه می نمود.
 
سوم. بنابر روایت سید حسن نصرالله ، سفر وی به تهران نه سفری کاری برای تشکیلات مقاومت، که سفری شخصی اعلام شده است آنهم ملبس به لباس روحانیت.
 
چهارم. بنابر روایت سید حسن، علت دستگیری ایشان نداشتن گذرنامه نبوده است چرا که شگفت زدگی ایشان از عدم بیان علت بازداشت مشهود است. از دیگر سو متصدی چک کردن گذرنامه در فرودگاه و مسئولین امنیتی (در آن زمان نماینده  اطلاعات نخست وزیری) دو مسئولیت کاملاً مجزا از هم است که چندان ربطی به هم ندارد و این هم خود ناقض مدعای جناب حجاریان است.
 
پنجم. نوع برخورد نماینده اطلاعات نخست وزیری با چهره های ارزشی و اغماض وی نسبت به چهره های نامتعارف دینی و انقلابی نیز خود بشدت محل تأمل و ابهام است.
 
ششم. وضعیت ظاهری نماینده اطلاعات نخست وزیری نیز خود تشدید کننده این ابهام است. سید او را این گونه وصف می کند: " مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود." به راستی در دستگاه اطلاعاتی نخست وزیری میر حسین موسوی چه کسانی و با چه تفکری امور امنیتی کشور را تمشیت می نمودند که در اوج ارزش گرایی در سطوح مختلف جامعه و حاکمیت ارزش های دینی و انقلابی، نماینده این دستگاه در فرودگاه با چنین ظاهری بر سرکار حاضر می شده است؟ این مسئله خود روشنگر بخشی از تفکر و نگاه جریان حاکم بر آن دستگاه است. تفکر و نگاهی که هماره شهیدان بزرگواری چون لاجوردی نسبت به آن هشدار داده و اعلام خطر کرده بودند.
 
هفتم. مدعای حجاریان اینست که سید مهدی هاشمی باعث رهایی سید حسن شد که البته روایت سید غیر از این است او  می گوید : " بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!" پس کسی موجب استخلاص وی نشده است . او را بی دلیل گرفته اند و پس از دو روز بازداشت بی دلیل، با یک عذرخواهی ساده! رها کرده اند. به همین راحتی! در واقع حجاریان می کوشد توپ را در زمین مهدی هاشمی معدوم بیاندازدکه البته بی نتیجه است.
 
هشتم. مهمتر اینکه این گفتگو در سالهای ماقبل حاکمیت اصلاح طلبان و نیز فتنه 88 انجام گرفته و لذا خالی از هرگونه شائبه های سیاسی و خطی است.
 
نتیجه آنکه حال با دوروایت متفاوت از یک رخداد روبروئیم. دو روایتی که یکی سرراست و بدون هیچ ابهام و تناقضی است و دیگری متناقض، پر ابهام و ناسازگار میان اجزاء آن.دو روایت از دو شخصیت سیاسی کاملاً شناخته شده. یکی نامدار به علمداری مقاومت اسلامی و خار در چشم دشمنان اسلام و دیگری با کارنامه ای روشن و واضح در نسبت با حاکمیت نظام اسلامی و حضور مؤثر در حوادث فتنه گون سالیان اخیر با تذبذبی شفاف و روشن که بخشی از آن دراعترافات سال 88 وی هویداست.
 
 اکنون پرسش این است که کدام روایت صادق است و کدام روایت را می بایست برگزید؟ پیش از پاسخ ، از یک نکته کلیدی نباید غفلت ورزید و آن اینکه در جهان امروز دوست و دشمن به اذعان خود سید حسن نصرالله را به صداقت و راستگویی اش می شناسند تا بدانجا که ساکنین صهیونیست سرزمین های اشغالی هم به اعتراف خودشان سخنان او را در قیاس با سران خود، صادق تر و راست تر می انگارند. هم از این رو در راستگویی و صداقت نصرالله تردیدی نمی توان داشت. بازگردیم به پرسش اصلی. کدام روایت راست می نماید و کدام نه ؟
 
اما مهمتر از این پرسش ، پرسش دیگری است . پرسش نخست ناظر بر چگونگی روایت است ( صادق یا کاذب) اما پرسش اساسی تر پرسش چرایی است. چرا روایت ناراست سعی می کند خود را روایت صحیح جا بزند؟ کشف پاسخ این پرسش خود کشاف همه پاسخ هاست و از همه مهمتر کشاف راز ناراست گویی است. راز این درست نمایی ناراست را باید در همین چرایی جست. روایتی ناراست جعل می شود تا از رخ نمودن حقایق بیشتری ممانعت کند و روزنه کشف آنان را مسدود سازد. حال این حقایق چیست و ناظر بر چه کس یا کسان و چه چیزهایی است؟ خود داستان دیگری است. حقایقی که کشف آنها مستلزم  بررسی ،تحلیل و تدقیق تمام گفتگوی حجاریان است.
رجانیوز

[ ۱۳٩۱/٦/۱۳ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سرانجام سعید حجاریان - از عالی ترین مقامات امنیتی و موثر دهه 60 در دفتر اطلاعات نخست وزیری - بالاجبار، زبان به اعتراف گشود.
البته شاید برخی مدعی شوند گلوله ای که به صلاح اصلاحات، به مغز مدعی اصلاحات – حجاریان – شلیک شد، تاثیر خود را گذاشته و ضمن این که مغز وی درحال کوچک شدن است، حافظه او نیز دیگر یاری اش نمی کند!
ولی مطالب و خاطراتی که سعید حجاریان - قربانی خودزنی اصلاحات - در مصاحبه اخیرش با مجله "اندیشه پویا" ذکر کرده، نشان از سلامت حافظه اش دارد؛ بدان حد که در بسیاری جاها از ارائه توضیحات بیشتر طفره می رود، که نشان از زیرکی وی دارد.

 

پس از انتشار مطلب "بازداشت سیدحسن نصرالله توسط خسرو تهرانی و سعید حجاریان! " در وبلاگ خاطرات جبهه به نقل از کتاب زندگی خودگفته سیدحسن نصرالله، سرانجام حجاریان مجبور به اعتراف شد؛ ولی اظهارات او به جای این که شرح ماوقع باشد، برعکس ابهامات قضیه را بیشتر کرده است.
از قدیم گفته اند: "دروغ گو، کم حافظه می شود."

 

متن گفت وگوی سعید حجاریان در صفحه 41 مجله اندیشه پویا شماره 2 مورخ تیر و مرداد 1391:
* گویا شما سیدحسن نصرالله را هم در همین زمان که در نخست وزیری بودید، برای اولین و آخرین بار در عمرش در بدو ورود به ایران در فرودگاه بازداشت کردید و چند روزی هم در زندان نگه داشتید. چرا بازداشت اش کردید؟
حجاریان: اصلا نصرالله شناخته نشده بود آن زمان و رئیس حزب الله سیدعباس موسوی بود.
* بالاخره معاون سیدعباس موسوی بود آن زمان و سه روز بازداشت شما بود.
حجاریان: نخست وزیری یک دفتر در فرودگاه داشت. نهضت های آزادی بخش سپاه زیر نظر سیدمهدی هاشمی بود. او و محمد منتظری بدون ویزا و پاسپورت آدم به ایران می آوردند. تصور کنید که چند عرب بدون ویزا و پاسپورت از هواپیما وارد ایران شده اند. طبیعی است که توسط دفتر نخست وزیری در فرودگاه مورد سوال و جواب قرار بگیرند.
* بالاخره شما که می دانستید او نصرالله است چرا بازداشت اش کردید؟ و او می گوید که از آن هواپیما خانم عرب بدون حجاب پیاده شد و آنها با او کاری نداشتند اما مرا که روحانی بودم بازداشت کردند.
حجاریان: آن خانم بی حجاب پاسپورت داشت اما آقای نصرالله نداشت. غیرقانونی و بدون ویزا آمده بودند و ورود غیرقانونی جرم است.
* مدعی است بازجویی شده؟ چه کسی او را بازجویی کرده؟
حجاریان: نمی دانم. من نبودم.
* بالاخره اطلاعات نخست وزیری او را بازداشت کرده بود و شما هم آنجا بودید خصوصا در بخش خارجی و ضدجاسوسی که مسئولیت داشتید.
حجاریان: بازجویی شده که چرا آمده ایران. کنترل امنیتی فرودگاه بالاخره دست نخست وزیری بوده. باید مشخص می شد که چرا یک فرد بدون ویزا به ایران می آید. بچه ها در فرودگاه بازجویی می کردند و بعد هم او را برده اند دو، سه شب در یک ساختمان دیگر بازداشت کرده اند. مساله، یک ماجرای اداری بود و جنبه سیاسی نداشت.
* و نهایتا چه شد که او را آزاد کردید؟
حجاریان: سیدمهدی هاشمی و بچه های سپاه آمدند و وساطت کردند و او را بردند.

درباره ادعاهای ضد و نقیض حجاریان، مثلا این که آن زمان محمد منتظری شهید شده بوده، یا سیدحسن نصرالله با سیدمهدی هاشمی هیچ ارتباطی نداشت و ... نکات زیادی می توان ذکر کرد، ولی بهترین مطلب درباره اظهارات حجاریان، مقدمه مصاحبه گر مجله با اوست:
" سعید حجاریان در طول گفت وگو برخی ماجراهای تاریخی را به یاد نمی آورد یا ترجیح می دهد به یاد نیاورد، اما ساده دلانه است اگر گمان کنید که او دچار فراموشی شده است.
وقتی که گلایه می کنم چرا مدام می گویید: "یادم نیست"؛ می گوید که "خیلی سال گذشته" و بعد البته تکمیل می کند "شاید همه حقیقت را نگویم! اما دروغ هم نمی گویم." او درباره گذشته خودش باز و بی پرده سخن نمی گوید. گزیده سخن می گوید و به کفایت؛ شاید به خاطر لکنت زبان است و سختی تکلم. خودش که این طور می گوید. اما آیا این همه واقعیت است؟"

[ ۱۳٩۱/٦/٤ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بهار 1361 بیروت
یکی از شب های بهاری، مردی از طایفه‏ی ‏شیعیان مقاوم جنوب لبنان که به پاکی و صداقت معروف بود، خواب عجیبی دید که تحول بزرگی در زندگی او و دیگران ایجاد کرد.
"سیدی نورانی که از شدت نور سیمایش قابل مشاهده نبود، مقابلم ایستاد و گفت:
- ... زمینی را که در نزدیکی خانه‏‏ات هست، بخر و برای من مسجد بساز.
با تغجب پرسیدم که علت چیست؟ و ایشان فرمودند:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.
تعجبم بیشتر شد. عملیات شهادت طلبانه؟ تا آن زمان چیزی درمورد آن نشنیده بودم و کلماتی جدید برایم بود. از خواب که برخاستم، بهت زده از آن چه دیده‏‏ام، سریع به مکانی که آن آقا اشاره کرده بود، رفتم. زمین متروک و مخروبه‏‏ای در "حى‏الرُویِس" در منطقه‏ی ‏ضاحیه در جنوب بیروت. درست در همسایگی خانه‏ی ‏خودمان. ولی چرا من؟ چرا آقا به من گفت این زمین را بخرم و برایش مسجد بسازم؟ خانواده‏ی ‏چهار شهادت طلب؟ آنها چه کسانی هستند که من نمى‏شناسم شان؟!"

خرداد 1361
جنوب لبنان، زیر شنى‏های پولادین تانک های ارتش اشغال گر صهیونیستی درنوردیده شد. صهیونیست ها، موفق شدند اولین پایتخت عربی را به اشغال درآورند. بهانه‏ی ‏آنها برای حمله، بیرون راندن رزمندگان فلسطینی از لبنان بود که همواره خطری برای مرز فلسطین اشغالی با لبنان، به‏حساب مى‏آمدند.
بیروت که به اشغال درآمد، جنایات صهیونیست ها به اوج رسید. اردوگاه‏های صبرا و شتیلا متعلق به آوارگان فلسطینی، با همکاری فالانژیست های لبنان و به‏‏فرماندهی آرییل شارون وزیر جنگ رژیم صهیونیستی، مورد هجوم قرار گرفت که هزاران زن و فرزند مهاجر، به وحشیانه‏ترین وجه ممکن توسط نیروهای مسیحی مارونی کتائب، به‏شهادت رسیدند.

استشهادی اول:
چند ماهی بیشتر نگذشت که جوانی شیعه از اهالی جنوب لبنان، در عملیاتی شهادت طلبانه، ده‏ها تن از سربازان، نیروهای امنیتی و فرماندهان اسرائیل در لبنان را، به‏کام مرگ و نیستی فرستاد. جوان که با خودرویی مملو از موادمنفجره، مقر صهیونیست ها را بر سرشان ویران کرده و خود به‏‏شهادت رسید، کسی نبود جز فرزند همان مرد ساکن منطقه‏ی ‏الرویس بیروت. همان که آقا به او فرموده بود:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده، در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.

استشهادی دوم:
بعدها جوانی دیگر از مقاومین جنوب لبنان، عملیاتی سنگین علیه اشغال گران و مداخله جویان در لبنان، انجام داد و با شهادت خود، وحشت و هراس جنایت کاران را دوچندان کرد و آنها را مجبور به فرار ساخت.
برحسب اتفاق، خانواده‏ی ‏او نیز در همسایگی مکانی بودند که قرار بود مسجدی به‏نام "قائم" در آن جا ساخته شود، ولی هیچ کس نه از خواب آن مرد خبر داشت، و نه از سکونت خانواده‏ی ‏شهادت طلبان در اطراف محل مسجد.

استشهادی سوم:
روز چهارشنبه 1/1/1375
"علی منیف اشمر" جوان لبنانی، در عملیاتی شهادت طلبانه در منطقه‏ی ‏اشغالی جنوب لبنان، ضربه‏‏ای دیگر بر ارتش اشغال گر وارد آورد و خود، با قرائت وصیت نامه‏ای زیبا، گام در مسیر دیگر استشهادیون گذاشت.
خانه‏ی ‏پدری علی اشمر، درست مقابل مکانی بود که مسجد قائم درحال ساخت بود.

 

استشهادی چهارم:
ساعت 24/16 بعد از ظهر روز سه‏شنبه 5/2/1374
جوان متولد 1347 روستای "کَفَر مِلکی" در جنوب لبنان، که همراه زن و 3 فرزندش ساکن منطقه‏ی ‏"مُعوَض" در ضاحیه‏ی ‏بیروت بود، با انجام عملیات شهادت طلبانه‏ی ‏خود، ضربه‏ی ‏سنگینی بر دشمن وارد آورد. "صلاح محمدعلی غندور" سوار بر خودروی بمب گذاری شده، به مقر فرماندهی و امنیتی صهیونیست ها در شهر اشغالی "بِنتِ جُبَیل" حمله کرد و با شهادت خود، ده‏ها تن از آنان را به‏کام مرگ و نیستی فرستاد.

 

 

شهادت صلاح و به‏خصوص فیلم وداع او با خانواده‏‏اش، تاثیر عجیی بر من گذاشت. همان سال 1375 هنگامی که در بیروت به دیدار خانواده‏شان در منطقه‏ی ‏معوض بیروت رفتم، دلم خیلی سوخت. آپارتمانی اجاره‏‏ای در منطقه‏‏ای که به لحاظ فرهنگی، بسیار ناشایست مى‏نمود.
یکی دوسالی از آن دیدار گذشت که یکی از دوستان لبنانی، گفت که سرانجام موفق شده‏اند منزلی برای خانواده‏ی ‏صلاح غندور تهیه کنند. از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدم ولی زیباتر از آن، خاطره‏‏ای بود که دوستم تعریف کرد:

"همسر شهید صلاح غندور مى‏گفت:
- یکی از شب ها خواب عجیبی دیدم. صلاح به‏خوابم آمد و من که مى‏دانستم او شهید شده، با تعجب با او دیدار و گفت وگو کردم. صلاح از من پرسید که آیا در زندگی با بچه‏ها مشکلی دارم؟ که من گفتم محل زندگى‏مان اصلا مناسب نیست که او خندید و گفت:
- هرچه که لازم داری، نیازی نیست به دیگران بگویی. در نامه برای من بنویس و بگذار روی طاقچه‏ی ‏خانه. خودم آن را مى‏خوانم و کمکت مى‏کنم.
روز بعد، همسر شهید صلاح به نزد یکی از علمای وارسته‏ی ‏لبنان، شیخ "حسین کورانی" رفت و ماجرای خوابش را برای وی بازگو کرد، ولی کلامی از مشکل خانه بازنگفت. فقط سوال کرد که من چگونه برای یک شهید نامه بنویسم؟ شیخ حسین کورانی فرمود:
- هیچ کاری ندارد. خودش که گفته، شما مشکلاتت را در نامه بنویس و بگذار در خانه. خودش مى‏آید و مى‏خواند.
و او نیز همین کار را کرد و در نامه، از مشکل خانه گلایه کرد و از صلاح خواست تا کمکش کند.
یکی دو ماهی از نوشتن نامه گذشت و چه بسا همسر صلاح هم، خودش نامه را فراموش کرده بود."

 

هنگامی که در یکی از سفرهایم به لبنان، خدمت حجت الاسلام "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله رفتم، وی که اصلا از ماجرای خواب همسر شهید صلاح و نامه‏ی ‏او هیچ اطلاعی نداشت، گفت:
- مسئولین حزب الله به‏‏دنبال این بودند تا خانه‏ای مناسب برای خانواده‏ی ‏شهید صلاح تهیه کنند. هنگامی که در سفری به تهران خدمت مقام معظم رهبری رسیدم، ایشان از خانواده‏ی ‏شهید صلاح غندور سوال کردند، که من گفتم خوب هستند و سلام مى‏رسانند. آقا دستور داد مبلغی برای آنها پرداخت شود و فرمودند:
- اگر خانواده‏ی ‏آن شهید عزیز مشکل مسکن یا چیزی دارند، برایشان حل کنید.
زمانی که به لبنان آمدیم، دیدیم این مبلغ برای خرید خانه کافی نیست. درست زمانی که فکر تهیه‏ی ‏پول بیشتر و تهیه‏ی ‏خانه‏ای در شان آن خانواده‏ی ‏معظم بودیم، یکی از شیعیان لبنانی که ساکن آمریکا بود و ظاهرا فیلم وداع شهید صلاح غندور را دیده بود، مبلغی برای ما فرستاد و اتفاقا او هم گفته بود برای رفع مشکل مسکن خانواده‏ی ‏شهید داده است! که با آن پول و مبلغی که مقام معظم رهبری هدیه دادند، موفق شدیم خانه‏ای برای همسر و فرزندان شهید صلاح غندور بخریم.

سیدحسن نصرالله، فقط تا این جای ماجرا را خبر داشت؛ وقتی فهمیدم برحسب اتفاق و بدون این که مسئولین تهیه‏ی ‏خانه، از خواب آن مرد و علت ساختن مسجد قائم خبر داشته باشند، خانه‏‏ای که برای قهرمان استشهادی صلاح محمدعلی غندور تهیه کرده بودند، در همسایگی آن مسجد قرار داشت، برایم جالب تر شد.
وقتی ماجرای خواب، مسجد و این که با این حساب، این چهارمین خانواده‏ی ‏استشهادی است که در همسایگی مسجد ساکن شده برایش گفتیم، او نیز جاخورد.

هنگامی که به دیدار خانواده‏ی ‏شهید صلاح در خانه‏ی ‏جدید رفتم، همسر محترم او، کتاب جدیدی را که درباره‏ی ‏زندگى‏نامه‏ی ‏آن شهید منتشر شده بود، داد تا خدمت مقام معظم رهبری ببرم. از او خواستم در صفحه‏ی ‏اول کتاب، متنی برای آقا بنویسد، که نوشت.
وقتی شرح ماوقع را در نامه‏ای نوشتم و همراه با کتاب اهدایی همسر شهید صلاح، خدمت آقا فرستادم، ایشان در نامه‏ای زیبا، در پاسخ نوشتند:

بسمه‏ تعالى
به همسر گرامى شهید عزیز ما، صلاح محمدعلى غندور معروف به ملاک، پس از اهداى سلام گرم و سپاس به‏خاطر فرستادن کتاب حامل شرح حال و وصیت شهید عزیز، بگویید: من نه فقط به آن شهید، که امثال او ستارگان درخشان تاریخ مایند افتخار مى‏کنم، بلکه به شما و دیگر بازماندگان این شهداى گران‏قدر که با صبر و بردبارى بزرگوارانه‏ى خود نمونه‏هاى کم نظیر صدر اسلام را تکرار کردید، مباهات مى‏نمایم.
به شما و فرزندان عزیزتان دعا مى‏کنم و موفقیت در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى از خداوند براى‏تان مسئلت مى‏نمایم.
والسلام علیکم
 

 


مسجد قائم همواره به‏عنوان پایگاه عاشقان، و یکی از مقاوم ترین پایگاه‏های شیعیان لبنان در بیروت به‏حساب مى‏آید و در سال 1385 در جنگ 33 روزه شدیدا مورد هجوم صهیونیست ها قرار گرفت؛ و امروز، همچنان محل تجمع یاران آخرالزمانی مولاست.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٥ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی شاهد یاران با حمید داودآبادی
* از چه زمانی علاقه مند شدید شخصا در مورد چهار دیپلمات تحقیق کنید؟
داودآبادی: در زمان جنگ می‌شنیدم فرمانده‌ای بوده، رفته لبنان و اسیر شده، که این یک خبر عادی بود و شاید یکی از دلایلی که کسی هم موضوع را پی گیری نکرد، این بود که چون آن زمان جنگ بود و هزاران اسیر در دست دشمن داشتیم که حالا چهار نفر هم اینها هستند که اضافه شدند! کلیه اسرا در عراق بودند و چهار دیپلمات هم در لبنان.
سال 71- 72 بود که در هفته نامه "فرهنگ آفرینش" - که متعلق دانشگاه آزاد اسلامی بود - مشغول کار شدم. در آن جا، صفحه ای به نام "از معراج برگشتگان" ویژه دفاع مقدس داشتم. بعضی از دوستان مانند "حسین بهزاد" و "محمدعلی صمدی" هم آن زمان در عرصه مطبوعات حضور داشتند که ارادت و حساسیت خاصی نسبت به "حاج احمد متوسلیان" داشتند و همین باعث شد کم کم بحث پی گیری چهار دیپلمات را بیاوریم در نشریه. هر هفته مطلبی داشتیم و خاطره‌ای را به یک بهانه در آن کار می کردیم.
یواش یواش به ذهنم رسید که بپرسیم آنها کجا هستند و چه شدند؟ آن زمان، لبنان هم تقریبا به یک ثباتی رسیده، جنگ هم تمام شده و تکلیف اسراء هم معلوم شده بود؛ پس آنها چه شدند؟ این بود که در قالب مصاحبه و خبر پی گیری را شروع کردم؛ تا این که در سال 75 برای دومین بار رفتم لبنان.

* مرتبه اول چه زمانی به لبنان رفتید؟
داودآبادی: سال 62 با نیروهایی که برای کارهای تبلیغی و فرهنگی به لبنان رفتند. در سال 75 پرسان پرسان رفتم دنبال این که آنها چه شدند و از بچه‌هایی که می‌شناختم پرس و جو کردم. آن جا تصمیم گرفتم محکم دنبال این داستان را بگیرم. از همان جا شروع کردم هرچه مطلب و مقاله راجع به این موضوع در نشریات آن موقع لبنان بود، جمع‌آوری کردم و سراغ آدم‌ها هم می‌رفتم و از آنها می‌پرسیدم. از کسانی مثل "سیدحسن نصرالله" - دبیر کل حزب الله - "ابوهشام" - رئیس سازمان امل اسلامی - و شخصیت‌های دیگری که احتمال می‌دادم از آنها مطلبی شنیده و یا دیده باشند، پی گیری می‌کردم و انصافا هم به مطالب خوبی دست پیدا کردم. آن موقع وقتی این کتاب (کمین جولای 82) جمع شد؛ من هیچ تحلیلی از خود نداشتم و همه تحلیل‌های خودم را طی این سال ها، در قالب مقاله در نشریات مختلف منتشر کردم.
این کتاب حاوی اطلاعاتی است از افرادی که آخرین بار حاج احمد را دیدند. مثل کسی که حاج احمد و دوستانش را آخرین بار در منزل "سیدعباس موسوی" در بعلبک دیده بود. این مسئله برای خود من خیلی جالب بود. چون تا قبل از آن، همه فکر می‌کردند چهار دیپلمات، مستقیم از سوریه به لبنان رفته و اسیر شده اند؛ درحالی که خاطره این فرد مسیر را عوض کرد.
آنها از سوریه رفته بودند بعلبک، آن جا جاده بسته بوده، به همین دلیل برمی گردند سوریه و از شمال لبنان، از مسیر طرابلس وارد این کشور شدند. بعدا که با حاج "محسن رفیق دوست" صحبت کردم، او هم از این موضوع اطلاع نداشت و اولین بار بود که می‌شنید و برایش جالب بود. همه فکر می‌کردند آنها از دمشق که وارد شدند، اسیر شدند؛ حتی محتشمی‌پور - که آن زمان سفیر ایران در سوریه بوده - این گونه فکر می‌کرد.
با همه دوستانه صحبت می‌کردم و بحث صرفا پی گیری مطبوعاتی نبود که بگویم خب با فلانی مصاحبه کردم و جریان تمام شد. یک علاقه شخصی بود. بعضی‌ها مطالبی می‌گفتند که شرط می‌کردند از قول ما منتشر نکن و من خودم بدون نام، در قالب مقاله بیان می‌کردم.

*چرا با نشر مقالات و مطالب در این زمینه مخالفت می شد؟
داودآبادی: بیشترین بحث آنها این بود که نظام، دیپلمات ها را زنده می‌خواهد.

* یعنی در مطالب و مقالات نوشته شده از طرف شما عنوان می شد که چهار دیپلمات شهید شده اند؟
داودآبادی: بحث بیشتر همین بود که آنها کشته شده اند. این بده بستان سیاسی و قضیه "ران آراد" که با پرونده دیپلمات ها گره خورده بود، باعث شده بود که ایران هم آنها را زنده بخواهد و در تبلیغات هم آنها را زنده می‌خواست، اما تقریبا تحقیقات ما نشان می‌داد که آنها شهید شده اند.

*زنده بودن آنها هیچ وقت به اثبات رسیده؟
داودآبادی: من هیچ سند موثقی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردم.

*یعنی سندی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردید؟
داودآبادی: اظهاراتی مبنی بر زنده بودن آنها توسط برخی افراد گفته می‌شد که دنبالش رفتم اما به نتیجه‌ای نرسیدم.
دو گروه با این پرونده بازی کردند: یک گروه خارجی که اسرائیلی‌ها بودند. آنها پرونده چهار دیپلمات را گره زدند به پرونده ران آراد، خلبان اسرائیلی که سال 64 هواپیمایش را فلسطینی‌ها زدند و توسط سازمان امل دستگیر شد و دست "مصطفی دیرانی" افتاد. اسرائیل می‌گفت ایران اگر اطلاعاتی از گروگان هایش می‌خواهد، باید از آراد اطلاعات بدهد؛ که این مسئله هیچ ربطی به ایران نداشت؛ اما آنها ادعا کردند او دست ایران است. حتی عکس ها و دست نوشته‌‌های آراد که به اسرائیل منتقل شده بود، نه از جانب حزب الله بود و نه ایران، که از جانب سازمان امل بود.
یک گروه هم در داخل کشور بودند که سعی داشتند این پرونده را به پرونده آراد گره بزنند. کسانی بودند که قریب20 سال این پرونده دست آنها بود. مثل "سیدحسین موسوی" - برادر سیدمحسن موسوی - که 18 سال پرونده دیپلمات ها دست او بود و هیچ کس نمی دانست.

*این افراد چه نفعی از این کار می‌بردند؟
داودآبادی: برای به دست آوردن اطلاعات در مورد چهار دیپلمات، هزینه‌های مادی سنگینی شده است. چون لبنان مرکز خرید و فروش اطلاعات است؛ در کارهای امنیتی و اطلاعاتی هم کسی سراغ فاکتور را نمی‌گیرد، وگر نه خیلی راحت می‌شد تکلیف آنها را روشن کرد.
این پرونده به هیچ وجه به جریان ران آراد ربط ندارد؛ چون حدود سال 83-84 که تبادلی بین حزب الله و اسرائیل انجام شد، شارون رسما اعلام کرد: "من با چشمان اشک آلود اعلام می‌کنم که آراد کشته شده است." خب وقتی خودشان پذیرفتند و اعلام می‌کنند کشته شده، چرا ما به کار گره می‌زنیم؟ حتی مصطفی دیرانی که او را از داخل خانه اش در لبنان ربودند، به اسرائیل بردند و محاکمه و زندانی کردند، هیچ مدرکی ارائه نداد که آراد دست ایران باشد؛ مهم ترین اصل همین جاست؛ مصطفی دیرانی و شیخ "عبدالکریم عبید" که ربوده و زندانی شدند، هیچ مدرکی ارائه ندادند که آراد دست ایران باشد. آنها را که اسرائیل به تلافی آراد از خانه شان دزدید، در تبادل آزاد شدند و اسرائیل پرونده آراد را بست.
آنها هر کدام به چند صد سال زندان محکوم شده بودند، اما به خاطر تبادلی که با حزب الله می‌خواست انجام شود، اسرائیل مجبور شد در قانون قضایی اش یک سری استثناء بگذارد و مجبور شد به آنها عفو بدهد تا این دو را آزاد کنند و کردند. وقتی اسرائیل کسانی را که در دستگیری خلبان متجاوزش مستقیم دست داشتند آزاد کرد، چرا ما این وسط گیر هستیم؟! آنها که نقش مستقیم در پرونده آراد داشتند آزاد شدند، پس قضیه تمام شده؛ پس چرا ما در بده بستان سیاسی این کارها را می‌کنیم؟

*جواب این سؤال را خود شما دارید؟
داودآبادی: من یک بار با دبیر کمیته پی گیری ای که در دولت آقای احمدی نژاد تشکیل شد، دیدار کردم. او پرسید نظراتت چیه؟ من گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را بست. گفتم شما همین کتاب کمین جولای 82 را بگیرید دست تان، تمام دلایل زنده بودن و شهادت آنها را می‌شود از این کتاب درآورد. ببینید کدام می‌چربد؟ من ده تا اسم به ایشان دادم و گفتم شما سراغ این ده نفر بروید و بعد کسان دیگر، و اطلاعات در مورد شخصیت آنها را در بیاورید تا متوجه شوید تکلیف آنها چیست؟ همه اینها می‌روند سراغ "سمیر جعجع" که اصلا در این پرونده هیچ کاره است. برای چی شما سراغ جعجع می‌روید؟ بروید سراغ "جونی عبدو"، چون هم آن جا بوده و هم در قضیه دست داشته‌ است. سراغ "نادر سکر" بروید و کسان دیگری که اسم شان هست و مستقیم دست داشتند. بروید سراغ "روبیر حاتم" که تا به حال هیچ ایرانی سراغ او نرفته. او ادعا می‌کند من نوار کاست صحبت ها قبل از کشته شدن حاج احمد را دارم. حداقل یک ایرانی باید برود با او صحبت کند و بگوید حرفت چیست؟

* شاید این کار را کرده اند؟
داودآبادی: نه این کار نشده. چون من زمانی یک ادعایی شنیدم که مستند بود، مبنی بر زنده بودن دیپلمات ها. حدود 7-8 سال پیش بود. روزی که اینها اسیر می‌شوند بعد از ظهر همان روز سه ایرانی دیگر هم اسیر می‌شوند و جالب است که در وزارت خارجه می‌خواستند این قضیه را بپوشانند. علت آن هم این بود که یکی از آنها به اسم "شیخ توسلی" وقتی گیر می‌افتد، شروع می‌کند به گنده گویی کردن که می‌دانید من کی هستم؟! عربی هم بلد بوده و آنها هم فکر می‌کنند او آدم گنده‌ای است. به همین دلیل فالانژها آنها را مستقیم تحویل اسرائیل می‌دهند و این سه نفر زندان بودند و هر وقت اسرائیل خبری درباره سه گروگان ایرانی می داد، منظورشان این سه نفر بوده نه کسان دیگر. وقتی از زبان هم می‌گفتند سه ایرانی به همراه راننده خود در زندان اسرائیلی ها هستند، همین‌ها بودند و من نامه مستقیم آن را دیده بودم.

* قضیه نامه چیست؟
 داودآبادی: سال 80 در منزل خانم "صدیقه وسمقی" برای مصاحبه رفته بودم، چون ایشان لبنان رفته و برگشته بود. می‌خواستم از هر کس ولو اطلاعات کمی هم که از آنها دارد، مطلب بگیرم. وقتی با او صحبت کردم نامه‌ای نشانم داد که نامه محرمانه وزارت خارجه بود و اسامی آن سه ایرانی در آن قید شده بود. من اولین بار فهمیدم ما سه ایرانی آن جا داریم غیر از این 4 نفر که در بیروت اسیر شده اند . جریان را دنبال کردم، فهمیدم سفارت ایران همان روز بیانیه داده که بله سه ایرانی دیگر هم در لبنان اسیر شده اند و در پایان آن هم نوشته بودند با این حساب تعداد اسراء به 7 نفر می‌رسد.
جالب بود که کمیته پی گیری حرف من را تکذیب می‌کرد و می‌گفت "این سه نفر وجود خارجی ندارند." کتاب را آوردم و گفتم فلان خبر سفارت را سال 67 منتشر کردند که مال من نیست. گفتند این خبر دروغ است. گفتم همه روزنامه‌های مملکت چاپ کردند چه نیازی بوده روزنامه‌ها از قول سفارت ایران دروغ چاپ کنند؟! گفتند این خبر وجود خارجی ندارد. گفتم فلان نامه محرمانه وزارت خارچه چی؟ یک دفعه گیر کردند. یکی گفت اگر محرمانه بوده پس نباید منتشر می‌شده. اما مجبور شدند قبول کنند. می‌گفت نباید بگوییم سه تا بودند، به چه علت؟ چون این سه تا که زندان بودند بعد از 7-8 سال که محکومیت شان تمام می‌شود و آزاد می‌شوند، در اسرائیل مستقر می شوند و زندگی می‌کنند.

* این سه نفر به عنوان رزمنده رفته بودند؟
 داودآبادی: نه. ظاهرا تاجر بودند اما ظاهرا "شیخ توسلی" کارمند بنیاد شهید بوده و آن دو نفر دیگر را دقیقا نمی‌دانم که سر چی گیر می‌افتند.

* اسم شان را نمی‌دانید؟
 داودآبادی: در آن نامه بود اما الان از یاد برده ام. الان دارند در اسرائیل زندگی می‌کنند و یکی اسمش را یعقوب گذاشته است و در شهر "عکا" – در فلسطین اشغالی - مغازه جوراب فروشی دارد. جالب است که او می‌گوید من تا یک سال قبل از این که آزاد شوم، با سه تا از آنها حضوری در زندان صحبت می‌کردم.
من به طریقی این اطلاع را به دست آوردم که توسلی مدعی است با حاج احمد، تقی رستگار و موسوی در زندان صحبت ‌کرده ولی می گوید کاظم اخوان را من ندیدم اما صدایش را می‌شنیدم. آن سه نفر می‌گفتند رفیق ما (کاظم اخوان) حالش خوب نیست و همیشه در سلول است.

* چه سالی این صحبت مطرح شده؟
داودآبادی: شاید سال 80 باشد یعنی یازده سال پیش.

* به نظر شما صحبت های این فرد صحت دارد؟
داودآبادی: هر ادعایی را باید رفت سراغش. من اگر می‌توانستم می‌رفتم سراغ آنها. من حتی رد این فرد را هم زدم تا به طریقی با او مصاحبه بگیرم، به کمیته پی گیری هم گفتم که شما اگر نمی‌توانید، من می‌توانم کسی را پیدا کنم تا از طریق یک کشور ثالث برود و با شیخ توسلی مصاحبه کند و بیاورد. دیگر از این مستند‌تر؟ اما آنها قبول نکردند. حتی گفتم می توانم کسی را پیدا کنم که برود با روبیر حاتم صحبت کند. چون او دو ادعای بزرگ دارد 1- می‌گوید من نوار بازجویی ابتدایی حاج احمد را دارم اما نمی گوید بعدش چه اتفاقی افتاده است 2- یک داستانی هست که بگذارید همه حرف ها را بزنم و عیبی هم ندارد که منتشر شود.
سال 75 که من در لبنان بودم، در بعلبک یکی از نیروهای سازمان امل را دیدم که از سال 62 با هم آشنا بودیم. شب خانه آنها در بعلبک بودیم. او یک دفعه موقع بحث حاج احمد گفت: حمید، یکی از نیروهایی که در گرفتن دیپلمات ها بوده و در جریان هم دست داشته‌، الان در بیروت تعمیرگاه دارد. یک نفر هم آدرس دقیق او را دارد اما 2 میلیون تومان پول می‌خواهد و آدرس دقیق را می دهد.
این فرد کسی است که ماشین آنها را گرفته و حتی از آنها نگه داری کرده. من صبح رفتم بیروت سراغ یکی از ایرانی ها که با حاج احمد رفیق بوده و گفتم فلانی قضیه این طوری است، اما او گفت ولش کن بی خیال باش. تعجب کردم هر چی گفتم، او بی خیال از آن گذشت. این قضیه تمام شد و من آمدم تهران رفتم سراغ یکی از مسئولین مملکتی.

* دلیل این که چرا باید بی خیال باشید را از او نپرسیدید؟
*داودآبادی: نه؛ اما تعجب کردم بعد از آن همه صحبت گفت حالا ناهار چی می‌خوری؟ گفتم بابا کسی که حاج احمد را گرفته، کنار خودمونه! از این جریان گذشت و یک سال بعد در تهران با یکی از مسئولین مملکتی در مورد حاج احمد مصاحبه‌ای داشتم، جلسه هم خصوصی بود. آن قضیه را تعریف کردم که او خندید و گفت من با آن فالانژ صحبت کرده ام؛ و گفت همان زمان بچه‌ها او را گرفتند و وقتی من در لبنان بودم آوردنش پیش من و با او صحبت کردم. او گفت وقتی ماشین را نگه داشتیم جر و بحث کردیم و بعد حاج احمد پایین می‌آید. او حتی اسم حاج احمد را هم نمی‌دانست و گفته آن کسی که پیراهن سفید تن داشت و دماغش هم شکسته بود، آمد جلو و با من درگیر شد و من با کلت زدم به صورتش. او این را برای ما گفت ولی تاکید کرد که منتشر نکنیم.

* این موضوعی که الان مطرح شد را برای اولین بار است می گویید؟
داودآبادی: بله. لبنان را باید اول بشناسی. می‌گویند هیچ اطلاعات سری در لبنان بیشتر از یک ساعت دوام نمی‌آورد و آن جا بزرگراه تجارت سه چیز است. 1- مواد مخدر 2- اسلحه 3- اطلاعات. و بیشتر هم اطلاعات است.
کسانی که در کارهای سیاسی می‌افتند مثل فالانژها، کاسب‌های عجیبی هستند. یعنی یک اطلاعات را تکه تکه می‌کنند و ده نوع می‌فروشند و اگر زرنگ نباشی سرت کلاه می‌گذارند. آنها زندگی‌شان با فروش اطلاعات می‌گذرد. مثلا امروز این آمده یک ادعا کرده و بعد می‌گوید من نوار بازجویی حاج احمد را دارم. حالا یک نفر نباید برود تکلیف این ادعا را معلوم کند؟ "روبیر مارون حاتم" معروف به "کبرا "، چی از دیپلمات ها دارد و می‌داند؟ اصلا خاطرات او که چاپ شده است را تهیه کنید. کتاب "از دمشق تا تل آویو" او هنوز در لبنان ممنوع است اما من در سایت 4 دیپلمات متن آن را زدم. هم نسخه عربی و هم انگلیسی آن را پیدا کردم. یک فصل آن را چون در رابطه با گرفتن دیپلمات های ایرانی بود، گذاشتم در این سایت.
هر ادعایی که در مورد آنها شده، درکتاب کمین جولای82 جمع شده است. من نمی‌خواهم قضاوت کنم، اما کمیته پی گیری یا هر جای دیگری که می‌خواهد دنبال کند، باید این کتاب را بررسی کند و به نتیجه برسد و ببیند مارون حاتم چقدر راست می‌گوید. سمیر جعجع چقدر نقش داشته. "ایلی حبیقه" چقدر نقش داشته. من دیدم اطلاعاتی را که جمع کردم می‌تواند کمک کند. جالب است که بعد از چاپ این کتاب، در مجلس شورای اسلامی کمیته پی گیری که شکل گرفته بود و نماینده وزارت اطلاعات، سپاه، وزارت خارجه، خانواده‌ها و کمیسیون امنیت ملی مجلس در آن حضور داشتند، جلساتی که تشکیل می‌دادند برای این چهار دیپلمات، همه بدون استثناء این کتاب دست شان بود و استناد همه شان به این کتاب بود. چون هیچ منبع دیگری وجود ندارد. ولی وزارت خارجه تیمی را تعیین کرده و این کتاب را بررسی کرده بودند و نتیجه گیری این شد که این کتاب نباید چاپ می‌شد. چرا؟ چون در این کتاب عنوان شده که حاج احمد متوسلیان عضو سپاه بوده است. حالا سوال من این جاست مگر شما کنگره سرداران برای او نگرفتید؟
این خبر را نماینده یکی از خانواده‌های دیپلمات ها به من گفت که وزارت خارجه از این کتاب شاکی بوده که مثلا در این کتاب گفته شده "تقی رستگار" بسیجی بوده. شما این همه برنامه برگزار کردید و در کتاب‌های دیگر هم نام او هست. من سفارش دادم دو کتاب از آمریکا آوردند که در آن زندگی حاج احمد نوشته شده بود که حاج احمد کی بود؟ او فرمانده نیروهایی بود که رفتند سوریه.

* عنوان کتاب چه بود؟
داودآبادی: "ریشه‌های تشکیل سپاه پاسداران" که پرداخته به نیروهای ایرانی در لبنان و یا کتاب "الحصاد" نوشته جان کوولی که ریز نوشته حاج احمد چه کسی بود.
بحث دیگری که دارم این است که 14 تیر ماه حاج احمد و دوستانش دستگیر می‌شوند. 14 تیر 61 کتاب روزشمار جنگی که سپاه منتشر می‌کند، در این روز یک کلمه در مورد آنها نوشته نشده است فقط ده روز که می‌گذرد در این کتاب می‌خوانید سفارت ایران در اطلاعیه‌ای از نخست وزیر لبنان خواست که چهار دیپلمات را آزاد کنند، همین! اسم هم نمی‌آورد. آنها کی بودند و چرا رفتند آن جا؟
در خاطرات آقای "هاشمی رفسنجانی" هم در این روز مطلبی پیرامون دیپلمات ها نمی‌بینید. انواع خاطرات در این کتاب وجود دارد حتی خبر ترور یکی از فرماندهان نیروهای فلسطینی در لبنان که اشاره می کند خبر بسیار مهمی است؛ اما در مورد اسارت 4 نیروی ما، یک کلمه نیست و مثلا می‌خواهند بپوشانند و از لحاظ امنیتی حفظ کنند.
14تیر آنها اسیر می‌شوند و 5 روز بعد از اسارت آنها، روز 19 تیر، مجله "پیام انقلاب" سپاه چاپ می‌شود که مصاحبه اختصاصی با حاج احمد دارد و عکس او را هم زده و زیرش نوشته "برادر احمد فرمانده نیروهای سپاه در سوریه و لبنان". اینها با هم در تضاد نیست؟!
امروز بگویند کتاب کمین جولای82 آورده که حاج احمد عضو سپاه بوده و لو داده! مگر چقدر این موضوع پوشیده است؟! من بزرگ ترین بحثی که در مورد این کتاب دارم، این است که ما چرا هراس داریم از این که بگوییم ما نیرو فرستادیم به لبنان؟ مگر کار خطایی کردیم؟! اسرائیل به لبنان حمله کرد، همه کشورهای عربی این وسط یک ادعایی کردند که ایران اگر راست می‌گوید جنگ خود را رها کند و به لبنان برسد. حتی عراق اعلام کرد من حاضرم از وسط کشورم راه بدهم که ایران نیروهایش را به لبنان ببرد. اما هیچ کدام به ادعای خود عمل نکردند و هیچ کشور عربی وسط کار نیامد و فقط ایران عمل کرد.
اعتقاد من این است که اعزام نیرو به لبنان، مثل یک عملیات ما در جنگ بود. ما عملیات "فتح المبین" و "بیت المقدس" را داشتیم، بعد یک ماه و نیم فاصله و بعد ببینیم در این یک ماه و نیم چه گذشت؟ در روزشمار سپاه و خاطرات آقای هاشمی نمی‌بینید چه گذشت، در هیچ کتابی مطلبی نمی بینید. یک ماه و نیم جنگ بوده. دو تیپ بزرگ ما در لبنان هم درحال جنگ بوده، تیپ حضرت "محمد رسول الله (ص)" سپاه و "ذوالفقار" ارتش، بزرگ ترین تیپ‌های ما بوده که رفته لبنان.

*همین 45 روز خلاء باعث نشده ما در عملیات رمضان شکست بخوریم؟
داودآبادی: بله.

*پس این کار اشتباه بوده؟
داودآبادی: وقتی ما نپردازیم به این که در لبنان چه شد، آن موقع نمی‌توانیم شکست رمضان را توجیه کنیم و این که چرا ما در بیت المقدس و فتح المبین این قدر خوب جلو رفتیم، اما در رمضان گیر کردیم.

*پس می توان گفت شکست عملیات رمضان دقیقا رابطه مستقیم دارد با جنگ لبنان؟
داودآبادی: صد درصد. بروید اخبار و اطلاعات شروع عملیات بیت المقدس به بعد را ببینید که من در کتاب پاره های پولاد آورده ام. تمام کارشناس‌های اسرائیل و آمریکا بر این نظر هستند که اگر ایران پیروز شود، پدر همه ما را در می‌آورد. خرمشهر که گرفته می‌شود، صدام درجمع فرماندهانش می گوید: "وقتی ایران خرمشهر را گرفت، من آن قدر ترسیدم که گارد ریاست جمهوری را مامور کردم دور بغداد یک دیوار دفاعی تشکیل دهند و گفتم الان است که ایران بغدادم را بگیرد".
این قدر در هراس بودند و صدام این قدر ترسیده! طرح عملیات هم این بود که بعد از فتح خرمشهر بصره را بگیریم که نشد و ماندیم در خرمشهر. آنها دنبال فرصت می‌گشتند برای کمک به صدام و جلوگیری از پیروزی ایران. این بحث کذب "آتش بس" را که مطرح می‌کنند که عربستان گفت من هم خسارت جنگ را جبران می‌کنم، اینها بی اعتبار است. چون اولا اگر بنا باشد چنین کاری انجام دهند، باید ابتدا دو نامه سیاسی رسمی به هر دو کشور می دادند یا حداقل و به صورت دیپلماتیک بگویند، پس کو؟ کدام نامه را دادند؟
اگر هم مسئولین آنها چنین ادعایی شفاهی کردند، در حد ادعا بوده و آن زمان آتش بس به درد ما نمی‌خورد. آنها دنبال زمان بودند و آتش بس یعنی الان نجنگید و هر وقت عراق دوباره جنگ کرد شما هم بجنگید! آتش بس یعنی 30 -40 سال از آتش بس بین سوریه و اسرائیل می‌گذرد، اسرائیل اطراف دمشق را بمباران می‌کند اما سوریه هیچ کاری نمی‌کند. آتش بس یعنی این! یعنی خفت و خاری را زیر سایه دشمن بپذیرید. و آنها دنبال آتش بس بودند برای کمک به صدام و نیاز به زمان که نتوانستند این کار را بکنند و چکار کردند؟ "ابونضال" که مزدور صدام و یک عضو جدا شده از سازمان "الفتح" فلسطین بود، یک گروه تروریستی داشت و بیشتر هم برای حزب بعث عراق کار می‌کرد. این تیم تروریستی رفتند در لندن، "شلومو آرگوف" سفیر اسرائیل در انگلستان را ترور کردند که زخمی شد. همین را اسرائیل بهانه قرار داد برای حمله به لبنان. چند سال بعد آن تیم تروریستی که در لندن محاکمه شدند، "نایف روزان" که رئیس آن تیم تروریستی بود، آن جا گفت ما وظیفه داشتیم جنگ ایران را منحرف کنیم و طرحی بین اسرائیل و عراق ریخته شد برای این که نگذارند ایران بیشتر از این جلو بیاید. این اعترافات در روزنامه "گاردین" هم چاپ شد.
ایران نیروهایش را برد لبنان ولی به هیچ عنوان اجازه عملیات به ما داده نشد و ایران نمی‌توانست وارد لبنان شود. لبنان اجازه نمی‌داد نیرو ببرد و فقط در پادگان "زبدانی" گیر کرده بودند. نیروهایی که مانده بودند آن جا، عملیاتی بودند. شور و هیجان عملیات داشتند، اما به آنها اجازه عملیات نمی‌دادند. حاج احمد می‌رود و می‌آید کاری نمی‌تواند انجام دهد. کسی مثل حاج احمد باید این طرف سیم خاردار باشد و یک اسرائیلی هم آن طرف و حاج احمد فقط او را نگاه کند و حق ندارد برود آن طرف سیم خاردار.
شهید صیاد شیرازی در خاطراتش می‌گوید آمدیم به امام گزارش دادیم و وضعیت را تعریف کردیم. وقتی برای امام توضیح دادیم، امام که سرشان پایین بود و با عصبانیت عجیبی سرشان را بالا آوردند و گفتند "سریع بروید تمام نیروهایی را که بردید سوریه و لبنان برگردانید به کشور و اگر یک قطره خون از دماغ کسی بریزد گردن شماست." به امام گفتیم مگر ما آرزو نداشتیم روزی با اسرائیل وارد جنگ شویم؟ حالا به این آرزو رسیدیم. امام با این که نظامی نبوده، به فرماندهان نظامی می‌گوید: "همه شما را گول زدند. جبهه‌ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کردند، می‌توانید این خاکریز را از نیرو پر کنید؟!" که حین بر گرداندن نیروها، حاج احمد اسیر می‌شود.
در این یک ماه و نیم نگاه کنید و بروید کتاب "سودا گری مرگ" را بخوانید. بعد از عملیات بیت المقدس تا رمضان را در اسناد، اطلاعات و اخبار بررسی کنید. بیشترین کمک تسلیحاتی به عراق، در این مدت انجام می‌شود. زمین شلمچه که تا قبل از آن مثل کف دست صاف بوده، در عملیات رمضان به خیال شناسایی بیت المقدس که زمین مثل کف دست بوده حالا کانال پرورش ماهی عظیم شده بود و در آن برق انداخته بودند، در خاکریزها مثلثی قیر ریختند، سیم خاردارها مختلف. در یک ماه و نیم تمام این کارها را انجام دادند.
بزرگ ترین کمک‌هایی که در این مدت می توانست به عراق شود، به او دادند. مثلا اتحاد جماهیر شوروی تانک‌های مدرن ضد موشک "تی - 72" را به عراق داد و تا قبل از این یک ماه و نیم اصلا در سیستم عراق نبود و "تی - 62" آخرین مدلش بود. در عملیات رمضان، بچه ها که آر.پی.جی می‌زدند، تعجب می‌کردند که چرا آر.پی‌.جی کمانه می‌کند و تانک منفجر نمی‌شود، مگر می‌شود؟! تا به حال این نمونه را از نزدیک ندیده بودند. رکبی که ما خوردیم این بود و ثمره یک ماه و نیمی بود که عراق فرصت داشت و همه کشورهای شرقی، غربی، آمریکا و اسرائیل کمکش کردند و تجهیزاتش را قوی کردند برای مقابله با حمله ایران به بصره. بعد از آن هم عراق کاملا روی پا آمد. خرمشهر که گرفته شد، عراق هم از نظر روحی و هم از نظر نظامی داغان شده بود؛ در رمضان که توانست ما را شکست دهد، نیروهایش تقویت شدند و گفتند ایران می‌خواهد بصره عزیز ما را بگیرد و ما جلویش را سد کردیم.

* پس نقش سفیر ایران در سوریه این میان چه بود؟
داودآبادی: خیلی نقش مهمی است. برای روشن شدن جریان مقایسه می کنم با قضیه رومانی. حدود سال 68 بود که "نیکلای چائوشسکو" رئیس جمهور رومانی به ایران آمد. در ایران با آقای هاشمی رفسنجانی ملاقات کرد، دست داد و عکس گرفتند. وقتی برگشت کشورش، دستگیر و همراه همسرش اعدام شد. وقتی او را در قبر گذاشتند، عکس دست دادنش با آقای هاشمی را گذاشتند روی جنازه‌اش. آن جا اولین جایی بود در دنیا - به جز عراق در زمان جنگ - که در آن علیه ایران شعار دادند. که چرا شما با رهبر دیکتاتور ما دست دادید و از او پذیرایی کردید؟ وزارت خارجه سفیر ایران در رومانی را خواست، به او گفتند مگر تو خواب بودی که در این کشور انقلاب است و چند ماه است حکومت در حال تزلزل بوده. سفیر ما خواب بوده. نه گزارشی، نه خبری، خب کار سفیر همین است دیگر که اگر می‌خواهید از مسئولان این کشور دعوت کنید، اوضاع شان این طوری است و احتمالا سرنگون شود. مراعات کنید و از دعوت کردن دست نگه دارید. سفارت ایران در لبنان، سفارت مستقل نیست. از زمان رژیم پهلوی هم همین طوری بوده و زیر نظر سفارت ایران در سوریه اداره می‌شده است. نمی‌دانم الان هم این طوری است یا نه.  در سال 61 هم به همین صورت بود. به همین خاطر کسی به عنوان سفیر ایران در لبنان به آن صورت نیست. سرپرستی به عنوان سفیر هست اما همه قدرت دست سفیر سوریه است. آن زمان سفیر ایران در سوریه "علی اکبر محتشمی پور" بود و سرپرست سفارت لبنان "سیدمحسن موسوی". به علاوه آقای ولایتی، آقای "فخر روحانی" را که روحانی هم بوده، حکم می‌دهد به عنوان سفیر ایران در لبنان و می‌گوید برو و سفارت را از موسوی تحویل بگیر. آقای محتشمی پور با این داستان مخالف بوده و حتی به موسوی می‌گوید تو نباید بروی لبنان. موسوی می‌گوید من نمی‌توانم قربانی بازی‌های شما این وسط شوم، من باید بروم و سفارت را تحویل فخر روحانی بدهم و علت لبنان رفتنش هم این بوده. فخر روحانی هم در راه بوده، اما محتشمی پور گیر می‌دهد که نباید سفارت را تحویل بدهی. یک بازی سیاسی بوده و جالب این جاست که سفارت ایران در سوریه چه کار می‌کرده؟ آیا از این اوضاع خبر نداشته؟ نمی‌دانستند اگر نیرو برود سوریه این اوضاع پیش می آید؟
دیپلمات ها وقتی می‌خواستند به لبنان بروند، از دمشق راه افتاده و از مرز "اشتوره" وارد لبنان می‌شوند که مرز "المصنع" می‌گویند و می‌روند بعلبک. در آن جا منزل شهید سیدعباس موسوی بودند که می‌خواستند بروند به سمت بیروت که شخصی به نام "سیف الله منتظری" می‌گوید من آخرین بار آن جا دیدم شان و راه افتادند به سمت بیروت. در میان راه می‌فهمند جاده بسته است و از بالا می‌روند و به سوریه وارد می‌شوند و می خواستند از طرف "حمص" وارد "زغرتا" و سپس جاده طرابلس شوند و از طرف پایین وارد "جونیه" و شمال بیروت شوند. یکی از لبنانی ها می‌گوید من که رفتم دیدم فالانژها پست ایست و بازرسی گذاشتند و قبلا دژبانی نبوده و یک دفعه ماشین ها را نگه داشته و جاده را بسته‌اند و همه را می‌گردند که چه کسی می‌رود و چه کسی می‌آید.

* یعنی متوجه شدند یک تیم از نیروهای ایرانی در مسیر است؟
داودآبادی: نه. فالانژها از این کارها زیاد می‌کردند و یک دفعه پست بازرسی می‌گذاشتند. آنها می‌دانستند تنها راه ورود به بیروت از بالاست چون جنوب بسته است و به گفته همین ایلی حبیقه از مسلمان‌ها 400 - 500 نفر کشته بودند.
در اوضاع احوال لبنان آن موقع این مسائل عادی بوده. شناسنامه‌های لبنان به صورت کارت است که به آن کارت هویت می‌گویند. اسم و مذهب را هم در آن نوشته می شود. فالانژها هر کس را که شیعه بوده، می‌کشتند و با "اهل سنت" و "دروزی" مشکلی نداشتند. به هر ترتیبی بوده این فرد از بازرسی رد می‌شود و می‌آید سفارت ایران در بیروت. از طریق مخابرات بی‌سیم می‌زند به بعلبک که به بچه‌ها بگویید کسی به بیروت نیاید چون جاده بسته است، فالانژها ایست و بازرسی زدند. اما می‌گویند بچه‌های ایرانی راه افتاده اند. او می‌گوید به یک طریقی به دیپلمات ها خبر دهید. می‌گویند به آنها دسترسی نداریم و این شخص می‌گوید: وای تمام شد! و 24 ساعت بعد مطلع می‌شوند دیپلمات ها را گرفتند.
کارهای پلیس دیپماتیک در لبنان را ژاندارمری آن جا انجام می دهد. دو ماشین دنبال دیپلمات ها راه افتاده بودند که بعد وقتی در پست بازرسی "برباره" فالانژها ماشین آنها را می‌گیرند، اسلحه می‌کشند که به ژاندارم ها می گویند برگردید و آنها می‌روند. بعد ماشین دیپلمات ها را می برند در طرابلس در کنار ساختمان حزب بعث عراق شاخه طرابلس می‌گذارند که بگویند آنها در طرابلس با بعثی‌ها درگیر شده و کشته شدند و کمی خون هم ریخته شده در آن می‌گذارند و به طریقی قضیه را منحرف می کنند. ولی فردا یا پس فردای دستگیری آنها نخست ‌وزیر لبنان قول می‌دهد که من پی گیری می‌کنم و آنها را آزاد می‌کنند ولی هیچ خبری نمی‌شود.

* پس چرا تا سال های 71-72 پی گیری جدی برای آزادی آنها انجام نمی شود؟
داودآبادی: از سال 61 به بعد لبنان مسائل زیادی داشت که مستقیم به ایران مربوط بود. حوادث زیادی اتفاق می‌افتاد. انفجار، گروگان‌گیری و ترورهایی که می‌شد به طریقی ربط می‌دادند به ایران. کلی گروگان غربی گرفته شد که قرار بود در این حین تکلیف حاج احمد و دوستانش معلوم شود، ولی خبری نشد. چه فرانسه و چه آمریکا برای این که گروگان های شان در لبنان آزاد شوند، دست به دامان ایران می‌شدند و ایران اولین شرطش این بود که من کمک می‌کنم گروگان‌های شما آزاد شوند، ولی شما هم باید گروگان‌های ما را آزاد کنید. این خواست همیشه ایران بود. این طور نبود که بگوییم کاری نکردند.

* این سکوتی که حتی در مطبوعات هم حرفی زده نمی شد، دلیلش چیست؟
داودآبادی: سکوت امنیتی بوده.

*به نظر شما چنین کاری باید صورت می گرفت؟
داودآبادی: آن زمان بله؛ آن زمان باید می‌شد. در لبنان درگیری عجیبی وجود داشت. یعنی تقابل ایران و آمریکا بیشتر در لبنان بود. درگیری‌های سیاسی که داشتند در لبنان بروز می‌کرد و نمی‌شد چیزی را رو کنید و نه می‌توانستیم اطلاعاتی بگیریم و نه اطلاعاتی رو کنیم. گروگان فرانسوی، آمریکایی و کشورهای دیگر گرفته می‌شود، هواپیماربایی می‌شود؛ ایران مثلا می‌توانست به آن گروه هایی که این کار را می‌کنند فشار بیاورد که مثلا این کار را کنید.
یک بار سرهنگ "ویلیام باکلی" از مسئولین رده بالای سازمان سیا را گروگان گرفتند و باز دوباره وقتی از ایران خواستند کمک کند، خواسته ایران این بود که باید تکلیف گروگان‌های ما هم روشن شود ما هم گروگان داریم و آنها به دست مزدورهای شما ربوده شده اند. چون فالانژ‌یست‌ها، مزدوران رژیم صهیونیستی بودند و نیروی کمکی اسرائیل در لبنان بودند.
بازی سیاسی همین است. یک جایی می‌شود بازی سیاسی کرد، یک جایی نمی‌شود. یک جاهایی قول‌هایی هم برای آزادی گروگان‌ها‌ی شان می‌دادند.

* از چه زمانی به فکر نوشتن کتاب "کمین جولای 82 " افتادید؟
داودآبادی: سال 80 بود که قطعی شد همه مطالب را جمع کنم و در قالب کتاب منتشر کنم.

* چرا؟
داودآبادی: چون خلاء اطلاعاتی در مورد این قضیه وجود داشت.

* با این صحبت دستگاه دیپلماسی ما کم کار بوده.
داودآبادی: نوشتن و چاپ این کتاب را من نباید انجام می‌دادم. باید یک مرکز تحقیقاتی در وزارت خارجه این کار را می‌کرد. یعنی می‌خواهم امروز این را بگویم، این کتاب وقتی می‌شود منبع اطلاعاتی کسانی که دارند کار این دیپلمات‌ها را پی گیری می‌کنند، این یک ضعف است و اگر این کتاب نبود چه می‌کردند؟ چه منبع اطلاعاتی داشتند؟ من این منابع آشکارم است. خیلی حرف ها را از لحاظ امنیتی نمی‌شود گفته شود. خیلی منابع را نمی‌شود در بین اینها آورد. آیا نباید اینها یک جایی جمع شود؟ من با آدم‌های کمیته پی گیری بحث و صحبت کردم، گفتم اگر می‌خواهید کار کنید تکلیف چیست؟ من بین اینها هیچ کس را ندیدم کار عملی انجام دهد. شاید نگاه‌ آنها این گونه است که 300 هزار شهید دادیم، 4 تا هم بیشتر! مگر روی 300 هزار کسی شلوغ بازی می‌کند؟

*آیا می شود گفت این پرونده یک نوع منبع ارتزاق برای افرادی خاص شده؟
داودآبادی: بله صد در صد! وقتی یک مسئله‌ را هاله‌ای دورش می‌پیچند، یکی از این هاله استفاده می‌برد. من نمونه می‌گویم. کسی که مسئول پی گیری این پرونده بوده و 18 سال این پرونده دستش بوده، 18 سال مدعی بود آنها زنده هستند. "سیدحسین موسوی" مدعی بود آنها زنده هستند و محکم هم می‌ایستاد و این حرف را می‌زد. سال 70 - 71 که دقیق یادم نیست، در مرکز مطالعات وزارت خارجه جلسه‌ای برگزار شد. در آن جلسه نماینده سفارت آلمان به عنوان واسطه بوده. (دقت کنید)
نمایندگان وزارت خارجه بودند. نمایندگان بعضی ارگان‌ها بودند و برای پرونده این چهار دیپلمات و ران آراد که گره خورده بود به این داستان جلسه تشکیل می‌شود. نماینده یکی از احزاب مهم در لبنان وقتی وارد می‌شود، تا فرد را می‌بیند، عقب می‌رود و از در خارج می‌شود و می‌گوید او این جا چه کار می‌کند؟! چرا گذاشتید او در این جلسه باشد؟ این باشد، ما شرکت نمی‌کنیم. به هر ترتیبی بوده بچه‌های وزارت خارجه او را برمی‌گردانند در جلسه. من از دو کانال این خبر را گرفتم. هم از خود نماینده آن حزب، هم افراد دیگر. من همین طوری مطلبی را بشنوم، قبول نمی‌کنم. باید بروم طرف را پیدا کنم و از دهان خودش بشنوم.
من از یک منبع تقریبا موثقی شنیده بودم و جالب این که عین همین کلمات را از کسی شنیدم که اسم مستعارش در آن جلسه "عمار" بوده است. بعد می‌گوید وقتی جلسه تشکیل شد، نماینده آلمان گفت اگر اسرائیلی‌ها مدرکی به شما بدهند مبنی بر زنده بودن سه نفر از این دیپلمات‌ها، شما حاضرید از "ران آراد" اطلاعات بدهید؟ اینها می‌گویند مثلا چه اطلاعاتی از او بدهند؟ می‌گوید آنها یک فیلمی به شما نشان می‌دهند که این سه نفر را زنده نشان می‌دهد ولی زمان و مکان فیلم معلوم نیست و مدت کوتاهی صحبت می‌کنند.
یک دفعه کسی که تا آن روز ادعا داشت آنها زنده هستند، بلند می‌شود و داد و بی‌داد می‌کند و جلسه را به هم می‌زند. به نماینده سفارت آلمان می گوید شما کلاه‌ بردارید. ما می‌دانیم آنها شهید شده اند و شما دروغ می‌گویید. همه یکه می‌خورند که تو تا دیروز می‌گفتی اینها همه زنده هستند، پس چی شد یک دفعه می‌گویی همه شهید هستند؟ کاری می‌کند که نماینده سفارت آلمان قهر می‌کند، می‌رود و جلسه به هم می‌خورد. این یعنی چه؟! تا دیروز ادعا می‌کرد آنها زنده هستند حالا که می‌گویند سند می‌دهیم زنده هستند، می‌گویی شهید شدند؟! خیلی از جاها این طوری شده. خانواده اخوان، می گفتند ما بعد از 18 سال فهمیدیم مسئول پرونده کیست؟ و پرونده را هم به هیچ کس هم نمی‌داده. آنها نامه دادند به رئیس جمهور وقت، آقای خاتمی که چرا به وزارت خارجه فشار نمی‌آورید؟ وزارت خارجه هم نامه را داده بود به مسئول دفتر رئیس جمهورکه از فلان تاریخ پرونده دست آقای سیدحسین موسوی است. خانواده چهار دیپلمات مانده بودند. چون فرزند محسن موسوی نمی دانست پرونده دست عمویش است و در این 18 سال بابت آن چه قدر هزینه شده است. هزینه هایی که جهت خرید اطلاعات خرج می شد؛ مثلا فلانی اطلاعات می‌دهد و 100 میلیون تومان می‌خواهد.
موسوی می‌گوید من پرونده را نمی دهم. به هر طریقی شده مسئولیت پرونده از او گرفته می شود (البته فقط مسئولیت، و نه محتویات پرونده) پرونده هنوز دست اوست و احدی هم یک ورق از آن را ندیده است. مسئولیت پرونده را که از او گرفتند، خاتمی به جای او "علی ربیعی" را می‌گذارد. جلسه‌ای با حضور خاتمی برگزار می‌شود که با خانواده گروگان‌ها دیدار داشتند.
موسوی شروع می‌کند به شلوغ کردن که شما نمی‌خواهید کار کنید و می‌خواهید آنها را فراموش کنید و ... علی ربیعی نمی‌تواند خود را کنترل کند و می‌گوید آقای موسوی چرا این قدر شلوغ می‌کنید، نگذار من حرف بزنم ... دیگر از این پرونده چه می‌خواهید؛ خانواده ها جا می‌خورند. خاتمی می‌گوید بس کنید و آنها سکوت می‌کنند و تمام می‌شود.
در همین مدت، سه بار استخوان دادند به اسرائیل، به عنوان جسد ران آراد. اسرائیل آزمایش DNA انجام می‌داد و می‌گفت او نیست و اسرائیل را یک سال معطل کردند. در همین حین نامه‌ای هم از آراد رفت برای اسرائیل. متن تایپی نامه را برای آنها فرستادند که به خانواده سلام رسانده و نامه هم تایید شد که متعلق به آراد است. نامه برای حدود 5 سال بعد از اسارت آراد بود که نشان می‌داد او زنده بوده. با توجه به اطلاعات نامه، اسرائیل متوجه درستی نامه می‌شود.

* پیشنهادی برای پی گیری وضعیت چهار دیپلمات دارید؟
داودآبادی: پسر سیدمحسن موسوی را گذاشته‌اند برای پی گیری پرونده که سرش با رفتن به سفرهای خارجی گرم است. من دو راه کار دادم به آقایان و گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را حل کرد. شما کارشناس دارید، ده نفر در ایران، ده نفر در لبنان، ریز تا ریز اطلاعات آنها را بگیرید و بررسی کنید. اگر واقعا می‌خواهید این قضیه تمام شود، شدنی است.
سال 78 یکی به من زنگ زد گفت سفارت ایران در لبنان می‌خواهد10 - 9 تیر بیانیه ای بدهد و شهادت آنها را اعلام کند و پرونده را ببندد. من همان موقع زنگ زدم به خانم "مجتهد زاده" همسر سیدمحسن موسوی، ایشان را هم اصلا نمی‌شناختم اما گفتم خانم حواس تان باشد چنین کاری می‌خواهد انجام شود یک چنین بیانیه‌ای صادر می‌شود وزارت خارجه هم تایید می‌کند و تمام می‌شود. قاتل هم معلوم نیست کیست. شهید شدند و فاتحه بخوانید. سیدرائد موسوی را فرستاد پیش من گفت چه کار کنیم؟ گفتم یک نامه بدهید و پیش دستی کنید. من برای او یک نامه تنظیم کردم چون مادر او هم گفته بود نظر شما چیست؟ نامه را تنظیم کردم و رائد تایید کرد. وقتی نامه منتشر شد، آنی نبود که تنظیم کرده بودیم و عمویش آن را عوض کرده بود. خب حق داشت، برادرش بود. نامه آنها که می‌گفت اگر شهادت اعلام شود باید قاتل را هم بگویید. وزارت خارجه هیچ خبری نزد و قضیه منتفی شد.

* اسنادی که در این کتاب نباشد و بخواهید الان منتشر کنید، هست؟
داودآبادی: بله. ولی خب از لحاظ اطلاعاتی نمی شود گفت.

*دلایل زنده نبودن آنها را هم بگویید.
*داودآبادی: من خودم یکی از دلایل زنده نبودن آنها را این می‌دانم که در لبنان یک زمان‌هایی چند مسئول رده‌ بالای آمریکایی ربوده شدند مثل ویلیام باکلی و هیگینز که سرهنگ‌ سازمان سیا بودند. در آن کتاب‌هایی که برای من از آمریکا فرستادند هم هست؛ وقتی قرار شد ایران واسطه شود برای آزادی آنها، بحث بود که چهار دیپلمات‌ هم آزاد شوند. آمریکا و اسرائیل برای آنها بهای سنگینی پرداختند. نگاه خودم این است که حاج احمد از نظر نظامی مگر چه قدر ارزش دارد؟ فرمانده عملیات بیت ‌المقدس بوده و از آن جنگ هم چندین سال می‌گذرد. مگر اطلاعات نظامی او چه قدر بها دارد که آنها حاضر بودند باکلی کشته شود و از دست بدهندش، ولی حاج احمد را ندهند؟ اگر این نبود باید در تبادل می‌آمد وسط دیگر نه؟ سرهنگ "حنان تنینباوم" یکی از مسئولان بلند پایه و مشاور امنیتی نخست وزیر رژیم صهیونیستی بود که هنگام نفوذ به تشکیلات حزب الله دستگیر شد. این را تبادل کردند و برای خودش هم کم کسی نبود. در برابرش چه کسانی آزاد شدند؟ مصطفی دیرانی و شیخ عبید که مستقیم در گرفتن آراد دست داشتند. پس اگر حاج احمد بود مگر چه قدر برای اسرائیل مهم بود؟

*غیر از 4 تا باز هم اسیر در اسرائیل داریم؟
داودآبادی: بله، زیاد.

* رزمنده بودند؟
داودآبادی: نه، تا سال 1358 - 59 دو ایرانی در زندان‌های اسرائیل بودند که نامشان هم معلوم نیست. سال 63 چهارده ایرانی می‌روند لبنان که از آن جا بروند سفارت آمریکا ویزا بگیرند و بروند. منافق هم بودند. مهلت پاسپورت چند نفر از آنها تمام شده بود و می‌روند سفارت ایران در بیروت که پاسپورت‌های شان را تمدید کنند. سفارت هم می‌گوید ما روال قانونی را انجام داده و پاسپورت آنها را هم تمدید کردیم. آنها می‌روند منطقه "دیرعوکر" در بیروت شرقی - منطقه تحت سلطه فالانژها و مسیحی‌ها - که بروند سفارت آمریکا برای گرفتن ویزا. فالانژها آنها را می‌دزدند و بحث مشکوکی هم دارد. فالانژها آنها را می‌گیرند و به ایران اعلام می‌کنند. ایران می‌گوید به ما ربطی ندارد. منافق‌ها به فالانژها می‌گویند ما می‌خواستیم برویم آمریکا و فالانژها آنها را رها می‌کنند و سه نفر را نگه می‌دارند. آقایی را به همراه همسر و بچه‌ی یک ساله‌اش را حدود دو سال نگه می‌دارند. برای من جالب است چرا آنها را نگه داشتند. او ادعا می‌کند فالانژها می‌گفتند این زندانی که تو را نگه داشتیم، دیپلمات‌های ایرانی هم همین جا بودند. این هم یکی از سندهای زنده بودنی است که برادر موسوی نشان می‌دهد.
یازده نیروی ایرانی منافقین که در اسرائیل بودند، به جرم جاسوسی دستگیر می‌شوند. حدود سال 66 بوده که یک فیلم مستند هم از آن ساخته شده. اخیرا در زندان اسرائیل بودند.
آن مهمانداری که هواپیمای ایرانی را ربوده بود، هنوز در زندان اسرائیل است به جرم جاسوسی. چون در اسرائیل کسی نمی‌تواند بگوید من یهودی هستم مگر این که مادرش یهودی باشد. اما این می‌گوید من یهودی شده ام و می‌گویند برای چی یهودی شدی؟ و او را در زندان نگه داشتند.
ما یک تعداد زندانی این گونه داریم. در زندان‌های اسرائیل حداقل 10- 15 ایرانی هست که بلاتکلیف هستند. منافق هستند و ... یک نفر هم یک هفته قبل از حاج احمد اسیر می‌شود در منطقه جولان. می‌رود لب مرز - این را حاج "عباس برقی" تعریف می‌کند - از آب رد می‌شود برود آن طرف مچش را گرفتند و او را هم بردند. بچه قم هم هست و کسی هم پرونده او را پی گیری نکرده.

*شما تلاشی برای چاپ مجدد این کتاب نکردید؟
داودآبادی: این سؤال، بی جواب است. من چند سال پیش با فرهنگ سرای پایداری قرارداد بستم که این کتاب چاپ شود، اما پشت گوش انداختند. خواست برود زیر چاپ، کار خوابید.

*چاپ به زبان انگلیسی این کتاب دارد انجام می‌شود چرا به زبان انگیسی مجاز است اما به زبان فارسی خیر؟
داودآبادی: یک موقع رسما می‌گویند مجوز نمی‌دهیم، یک موقع بازی می‌دهند. یک بار آمدم براساس مسئله چهار دیپلمات، فیلمنامه ای نوشتم به نام "در جست وجوی حقیقت" که قرار شد "روایت فتح" آن را بسازد. سال حدود سال 85 بود. سناریوی مستند را نوشته بودم. حتی گفتم باید سراغ چه کسانی بروید و کامل در آورده بودم. با روایت فتح قرارداد بستیم که هنوز آن قرارداد را دارم. آن موقع روایت فتح 500 هزار تومان حق تحقیق به من داد و قرار بود در همه مراحل کار خودم هم باشم. آنها شدید عطش داشتند که زود کار را برسان می‌خواهیم زودتر کار کنیم. شش سال از این قضیه می‌گذرد و کار خوابید و نشد. حتی وقتی برای یکی از دوستان تعریف کردم خندید! گفتم چه شده؟ گفت رکب خوردی. تو امتیاز کارت را سپردی به آنها و حالا کار نمی‌کنند و به تو هم ربطی ندارد. کار ساخته نمی‌شود و خیال شان راحت شد.

* در مورد چاپ انگلیسی کتاب نمی‌خواهید صحبت کنید؟
*داودآبادی: چاپ انگلیسی کتاب بیشتر از دو سال خوابید. یعنی دو سال پیش "فریدون گنجور" این کتاب را ترجمه کرد. او از دوستان کاظم اخوان بوده. ما متن آماده و ویرایش شده را تحویل دادیم که متأسفانه دو سال خوابیده بود و سرانجام با فشاری که آوردیم، کتاب یک ماهه چاپ شد.

* به عنوان سؤال آخر اگر مطلبی هست که دوست داشتید بگویید و من به آن اشاره نکردم بفرمایید.
داودآبادی: مطلبی نیست. از سال 81-82 که این کتاب چاپ شد، خبر خاصی نیست فقط بازی با اخبار است. مثلا یک سال ادعا کردند "احمد حبیب‌الله" رئیس انجمن حمایت از زندانیان فلسطینی در اسرائیل گفته من آنها را زنده دیدم. من رد او را گرفتم و حبیب‌الله این را از قول یکی از دوستانش نقل می‌کند می‌گوید سه ایرانی در زندان عتلیت بودند که برمی‌گردد به همان 3 ایرانی. احمد حبیب‌الله در سال 79 این حرف را زد. 5 سال بعد خبری منتشر می‌شود (می‌گویم با اخبار بازی می‌کنند) که احمد حبیب‌الله کسی که می‌گفت من آنها را دیدم، کشته شد. او 5 سال بعد از این اظهاراتش به صورت عادی تصادف و فوت کرد؛ اما آمدند و در تیتر روزنامه‌ها گفتند "کسی که تا بیان کرد آنها را دیده، کشته شد." تازه خودش هم ندیده بود و از قول وکیلی بیان کرده بود. ولی بعد از 5 سال با خبر بازی کردند. من رفتم دنبال خبر اما به هیچ جا نمی‌رسیدم. شما در اینترنت بگرد، یک جا به زور یک سایت توانست یک عکس از او بزند. خیلی از اخباری که از طرف احمد حبیب‌‌الله منتشر می‌شود، از جانب ما است. یک بار گفتند پسر او یک سری اخبار از چهار دیپلمات دارد. مگر پسر او چه کاره است؟! پس اطلاعاتش کو؟ من دو سه مسئله را پیدا نکردم. یکی این که می‌گفتند آن فلسطینی آزاد شده و رفته به دفتر خبرگزاری ایران در لندن و گفته من با آنها بودم پس کو؟ کی بوده؟ یا این که گفتند در اردن خبرنگار ایرانی مصاحبه کرده با احمد حبیب‌الله؛ پس کو؟

* نظر شما راجع به این که این پرونده را از نهادهای دیپلماتیک و سیستماتیک بگیرند و به دست نهادهای مردمی بدهند چیست؟
داودآبادی: الان پرونده دست یک NGO است ولی شما فکر می‌کنید پرونده چیست؟ پرونده یک چیز قطوری است که دست سیدحسین موسوی است و هیچ کس اجازه دسترسی به آن را ندارد و معلوم هم نیست کجا گذاشته؟ این کتاب کامل‌‌ترین اطلاعات مربوط به 4 دیپلمات است و در دسترس همه هم هست. مگر پرونده‌ای که دست موسوی است. حتی در مقطعی با کسی که رئیس کمیته پی گیری بوده، صحبت کردم گفت آقای داودآبادی دریغ از یک ورق که او به ما داده باشد.
شاهد یاران – ویژه حاج احمد متوسلیان – نیرماه 1391 شماره 81

[ ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی، در کتاب جدید خود با عنوان "سید عزیز"، که به گفت وگوهای اختصاصی او با سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان، و شرح زندگی و ناگفته‌های او پرداخته، وقتی از او درباره‌ی این که طی دوران مبارزاتش بازداشت شده یا نه، سوال کرد، با این پاسخ جالب روبه‌رو شد:


"ممکن است بسیار عادی بنماید اگر بگویم که من در شرایط سختی از عراق فرار کردم. در "نبرد اقلیم التفّاح" هم در محاصره قرار گرفته‌ام، اما در هیچ جایی بازداشت نشده‌ام، جز یک‌جا که اگر بگویم شگفت‌زده می‌شوید؛ ایران! آن هم بعد از پیروزی انقلاب و در جمهوری اسلامی!
ماجرا از این قرار بود که در سال 1361 تصمیم گرفتم به قم بروم. بدون خانواده و به‌تنهایی راه افتادم. در هواپیما چندنفر لبنانی بودیم. در میان ما لبنانی‌ها، یکی بود که ریشش را تراشیده بود و با دختر غیرمحجبه‌ای همراه بود. آن‌زمان در ایران موضوع حجاب مطرح نبود. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم، مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود. کسانی که بی‌حجاب بودند یا ریش‌شان را تراشیده بودند، به‌سادگی رد شدند؛ اما من را که با لباس روحانی بودم و چندنفر دیگر که ریش داشتند، در کناری نگه‌داشتند و اجازه‌ی رفتن ندادند. به همین ترتیب تا نیمه‌شب در فرودگاه معطّل شدیم.
نیمه‌شب، ماشینی آمد و ما را به بازداشتگاهی برد. بازداشتگاه ما، ساختمانی مصادره‌ای بود که اتاق‌های کوچکی داشت. ما را داخل یکی از این اتاق‌ها حبس کردند. دو روز در آن‌جا در بازداشت بودم! شخصی آمد و چندساعت از من بازجویی کرد:
ـ تو کی هستی؟
ـ در ایران قصد انجام چه کاری داری؟
ـ با چه کسی رابطه داری؟
و درباره‌ی لبنان نیز بازجویی را شروع کرد و ...
بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!
آن دو روز خیلی به من سخت گذشت. گاهی به این فکر می‌کنم که در تمام عمرم در زندان یا بازداشت نبوده‌ام، اما در جمهوری اسلامی بازداشت شده‌ام. این برای من خیلی دردناک بود و من اصلا انتظار وقوع آن را نداشتم."


ملاحظه مهم:
در اوایل دهه‌ی 60 و هنگام نخست‌وزیری "میرحسین موسوی"، وزارت اطلاعات هنوز تاسیس نشده بود و امور امنیتی و اطلاعاتی کشور، در واحدی با عنوان "اطلاعات نخست‌وزیری" با مسئولیت "خسرو قنبری تهرانی" و "سعید حجاریان کاشی" انجام می‌شد. ظاهرا این افراد که از فعالیت‌های سپاه پاسداران ناراحت بودند، برای پی‌بردن به اطلاعات و فعالیت‌های نیروهای مرتبط با سپاه، دست به این اقدام زده‌اند.
نقل از کتاب "سید عزیز" زندگی‌نامه‌ خودگفته سیدحسن نصرالله به کوشش حمید داودآبادی
نشر یا زهرا (س) تهران 66465375 – 66962116

[ ۱۳٩۱/۳/٢۳ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خرداد 1375 جنوب لبنان
همراه چند تن از بچه های مقاومت اسلامی، روستا به روستا و شهر به شهر جنوب لبنان را زیر پا می گذاشتیم. می رفتیم تا از نزدیک، سنگرها و مواضع مقابله با تجاوزگری صهیونیست ها را ببینیم و تصویر و گزارش تهیه کنیم.

هنگام عبور از شهرکهای مسیر، آنچه توجهم را بسیار جلب کرد، تصاویر بزرگی بود که در ورودی و خروجی هر شهر به چشم می خورد. تابلوهای فلزی بزرگ با طول حداقل 4 متر که بر روی آنها عکسهایی نقاشی شده بود.

با یک حساب سرانگشتی، فهمیدم از حدود 100 تابلو، 30 عد متعلق به رئیس جمهوری و رئیس مجلس لبنان است، و از هفتاد تای بقیه، حدود 20 تابلو متعلق به حضرت امام خمینی 10 تابلو متعلق به حجت الاسلام سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله و 40 تابلو اختصاص به تصاویر حضرت آیت الله خامنه ای دارد.

وقتی به حاج حسن - که راهنمای گروهمان بود و اصلا امام خمینی و حضرت آیت الله خامنه ای را از نزدیک ندیده و از محضرشان تلمذ مستقیم نفرموده و با آنان همنشین و همخانه نبود - تعجبم را از این ترکیب گفتم و این که چرا تعداد تصاویر حضرت امام کم تر از تصاویر حضرت آیت الله خامنه ای است، با تبسمی زیبا گفت:

- مگر بین امام و سیدقائد تفاوتی هست؟
- نه خب ولی هرچی باشه او امام خمینی است.


که باز خندید و گفت:
- ببین اشتباه نکنید. الان (سال 1375) 7 سال از رحلت حضرت امام خمینی می گذره و ایشان به ملکوت اعلا سفر کرده است؛ ولی آن که امروز حیّ و حاضر است و به درستی همان شیوه و مرام امام خمینی را ادامه می دهد، سید قائد است.
حواست باشد، خیلی ها بعد از فوت پیامبر اسلام، پشت سر پیغمبر گیر کردند و مدام از او دم می زدند. انگاری امروز هم که ایشان نیست، باید به جسم پیامبر اقتدا کنند. همان شد که از امام زمان خویش یعنی مولا علی (ع) واماندند.
تاریخ همواره تکرار می شود. آنهایی که پشت سر امام خمینی گیر کردند، همان جا خواهند ماند. امروز نیاز است که پشت سر ولی فقیه حاضر و حیّ خویش حرکت کنیم. اگر قرار باشد ما هم پشت امام بمانیم، که باید در همان روز وفات ایشان، دیگر قدم از قدم برنداریم و فقط توی سر خود بزنیم و گریه کنیم. ما امروز با اقتدا به ولی زمان خویش است که این گونه جلوی صهیونیست ها قد علم می کنیم و به لطف خدا پیروز هم خواهیم شد.

مارون الراس - خط مرزی فلسطین اشغالی و لبنان - مقابل شهرکهای صهیونیست نشین


و چه جالب، سال ها بعد از آن نصایح زیبای حاج حسن در جنوب لبنان، در همین تهران خودمان در ماجرای فتنه 88 شاهد بودیم، آن عده که همواره سنگ همراهی و همنشینی با امام راحل را به سینه می زدند و در روز وفات ایشان آن گونه جاروجنجال راه انداختند، پنداری که دنیا به آخر رسیده، چگونه پشت امام گیر کردند و قدمی جلوتر نیامدند.
آنان که خود را سینه چاک و تنها نمادهای موجود راه امام می نامیدند، درست به همه آرمان ها و اهداف امام خمینی (ره) پشت پا زدند و در همبستگی، همصفی و همسنگری با بهائیان، رقاصه های فاسد، منافقین، رجوی و سلطنت طلبان و حمایت معنوی و مادی رسانه های اسرائیل، آمریکا و بی.بی.سی انگلیس، که بغضی 30 ساله از حضرت امام خمینی داشتند، از هیچ کاری کم نگذاشتند.
و سرانجام، آن شد که چهره واقعی خویش را نمایاندند و از اهانت به امام راحل نیز فروگذار نکردند.
و خدا را هزاران بار شکر، که در ایام فتنه - اگرچه تلخ و سخت بود - ولی راه و مسیر منافق صفتان رو شد و بهتر که اینان ولی فقیه را تنها بگذارند و راه خویش را در پی غرب و ستمگران بپیمایند.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٤ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی اختصاصی با شیخ صبحی طفیلی
دبیر کل اسبق حزب‌الله لبنان، پیرامون مشکلات و اختلافاتش با جمهوری اسلامی ایران و حزب‌الله لبنان

گفت وگو از: حمید داودآبادی - رضا مصطفوی - موسی احمد قصیر
مترجم: علی موحدی

مقام معظم رهبری - دستمالچی سفیر ایران در لبنان - صبحی طفیلی - ابوهشام رییس سازمان امل اسلامی

"صبحی طفیلی" زاده‌ی سال 1327 روستای "بریتال" از توابع بعلبک در دره‌ی بقاع، مدارج علمی حوزوی را در نجف‌اشرف طی کرد و یکی از شاگردان شهید "سیدمحمدباقر صدر" محسوب می‌شود. وی سال 1358 "تجمع علمای مسلمین" را در منطقه‌ی بقاع تاسیس کرد.
با تشکیل رسمی حزب‌الله در سال 1364 چهار سال بعد یعنی 1368 اولین شورای اجرایی حزب، صبحی طفیلی را به‌عنوان اولین دبیرکل حزب‌الله برگزید. برخی اعتقادات و تک روی‌های وی باعث شد تا در دومین شورای حزب در سال 1370 حجت‌الاسلام "سیدعباس موسوی" به‌عنوان دبیرکل حزب‌الله معرفی شود. این مسئله بر روحیه‌ی شیخ تاثیر به‌سزایی داشت و به تحلیل رفتن و کاهش نفوذ دیدگاه وی در حزب‌الله منجر گشت؛ به‌گونه‌ای که شیخ صبحی طفیلی به‌صورت یک عضو عادی درآمد و از داشتن مسئولیت‌های اجرایی محروم گشت.
گرچه بعد از شکست در مقابل رقیبش سیدعباس موسوی، طفیلی کمی از ساختار حزب‌الله فاصله گرفت، اما سیدعباس موسوی که از هم‌شاگردی‌های سابق وی در نجف بود، زمینه‌ی ادامه حضورش را در شورای مرکزی حزب فراهم کرد؛ ولی او بر اختلافات پافشاری کرد و پس از جدا شدن کامل از حزب‌الله، سال 1377 اقدام به راه‌اندازی حرکتی با عنوان "ثوره الجیاع" (انقلاب گرسنگان) در دره‌ی بقاع نمود که به درگیری‌های شدید در منطقه و کشته شدن دو نفر از جمله شیخ "خضر طلّیس" و یکی از افسران ارتش انجامید که سرانجام توسط دولت و ارتش لبنان، صبحی طفیلی در حصر خانگی قرار گرفت.
وی در سال‌های اخیر در مصاحبه با رسانه‌های وهابی و سعودی، همواره علیه جمهوری اسلامی ایران، حزب‌الله لبنان و سیدحسن نصرالله به تبلیغ می‌پردازد.

برای کسب اطلاعات بیشتر درباره‌ی علل جدا شدن طفیلی از حزب‌الله، مراجعه شود به کتاب "زندگی‌نامه‌ی خود گفته سیدحسن نصرالله" به‌کوشش حمید داودآبادی –  1391 نشر یازهرا (س)

صبحی طفیلی و سیدحسن نصرالله - خرداد ۱۳۶۸ - تهران - مسجدالشهدا

ـ ابتدا به ساکن می خواستیم جناب شیخ از نقش خودشان از همان اول تشکیل حزب‌الله بفرمایند ... البته چیزهایی که قابل گفتن هست.
طفیلی: من در این باره صحبتی ندارم.
 
ـ راجع به عملیات شهادت طلبانه چه می فرمایید؟
طفیلی: همین طور در این رابطه صحبتی ندارم.

ـ مشکلی وجود ندارد صحبت کنید، ما برای کتاب استفاده می کنیم، در مورد تکنیک و مسائل فنی صحبت نمی کنیم. این طور نیست که دشمن از آن بهره ببرد. فقط اطلاعاتی راجع به تشکیل و ابتدای حزب‌الله که می شود گفت.
طفیلی: در مورد تشکیل حزب‌الله و غیره، حزب تاریخش را نوشته است و به این موضعات پرداخته است. یعنی به‌طور کل "السطان یکتب تاریخه" فرد غالب تاریخ را می نویسد. در مورد مسئله‌ی شهادت طلبان نیز فعلاً به‌صلاح نیست و کسی چون من درست نیست که صحبتی در این مورد بکند؛ چون هر حرفی از جانب من در این مورد، سند می شود و من نمی خواهم وارد جنجالی بشوم که حزب‌الله نوشته و اعلام کرده و من نمی توانم بیایم تکذیب یا رد کنم. اینها، در این تاریخی که نوشته شده است این مدت را حذف کرده‌اند و من نمی خواهم وارد این موضوع بشوم.

سیدحسن نصرالله - سیدمحمدحسین فضل الله - شیخ صبحی طفیلی

- پس نقش شما در این برهه‌ی مهم از تاریخ لبنان چه می شود؟ منکر آن که نمی توان شد؟!
طفیلی: [با اشاره‌ی دست] ول کنید.

ـ شما خودتان دوست دارید در چه موضوعی با ما صحبت کنید؟
طفیلی: من زیاد فکر کرده‌ام ولی به نفع هیچ کس نیست که من نقشی در این درگیری ها داشته باشم و به مجادله و قیل و قال بپردازم. موضوع استشهادی ها، موضوع تازه‌ایست، می توانید از کتب و منابع تبلیغات و رسانه‌ها استفاده کنید. کلام و سخن آنها سند نیست؛ اما سخن من سند می شود.

 ـ پس در چه موردی می توانید با ما صحبت کنید؟
 طفیلی: چیزهایی را که قبلاً اتفاق افتاده و رخ داده، فراموش کنید؛ چیزهایی را که مربوط به حال است، مسائل فقهی و هم چنین مسائل سیاسی روز را بپرسید.

ـ درحال حاضر این جا مشغول چه‌کاری هستید؟
طفیلی: درگیر درس و متابعت بحث های فقهی هستم.

ـ الان هیچ گونه فعالیت سیاسی ندارید؟
طفیلی: نه‌خیر، هیچ.

ـ انقلاب گرسنگان "ثوره الجیاع" که راه انداخته بودید، به کجا انجامید؟
طفیلی: یک جنبش مردمی برای این منظور بود که متأسفانه به کشتار منتهی شد.
 
- نظر شما راجع به دادگاه ترور "رفیق حریری" چیست؟
طفیلی: البته نمی شود اسمش را یک دادگاه گذاشت، این یک مسئله‌ی سیاسی است. به‌نفع غرب و خاصه آمریکاست که پرونده را باز بگذارند. به‌نظر می رسد که نیات و حتی تاریخ، درست و صحیح نیست. باز موضوع لبنان مطرح است؛ چه با حریری و چه غیر آن. اگر قاتل را می شناسند، اعلام کنند و اگر بی گناه را نیز می شناسند، هم چنین.

ـ در مورد آینده‌ی اسرائیل در روایات و احادیث، تحلیلی دارید؟
طفیلی: قرآن به شکل صریح اشاره به شکست آنان دارد. روایات نیز این چنین است. چیزی که الان مطرح است، این است که اسرائیل یک مجتمع نظامی است و بیشتر به یک اردوگاهی جهت اسکان می ماند. من مطمئن هستم که اسرائیل به نهایت خود رسیده است، منتهی زمان می خواهد؛ و این به عوامل دیگری چون ضعف و اتحاد ما نیز بازمی گردد. وجود یهودیان در فلسطین تثبیت نشده است و به نوعی به توریست ها شباهت دارند. آنان خارج از فلسطین املاک و اموال و مؤسسات دارند و طوری نیست که با آمدن به فلسطین ارتباطات خود را قطع کنند. مادامی که غرب از آنان حمایت می کند و ما در مقابل شان ضعیف هستیم، آنان ماندنی هستند، و ما در مقاومت از همان روزهای سال 1361 (1982 میلادی) و با حمله‌ی اسرائیل، در پی اثبات این نکته بودیم که اسرائیل حاکمیت پایدار نیست. ما توانستیم با تعدادی از جوانان مؤمن و با سلاحی عادی و سطح پائین این حقیقت را ثابت کنیم که اسرائیل هم ممکن است شکست خورده و حتی از بین برود.

ـ آیا ممکن است اسرائیل بار دیگر به لبنان حمله کند و اگر این امکان هست نتیجه‌ی چنین جنگی چه خواهد بود؟
طفیلی: اگر منظور حملات هوایی ست، هر روز این امر ممکن است؛ اما ورود زمینی موضوعی است که در بین آنان نیاز به دقت، بررسی و تدبیر زیاد و پشتیبانی بیشتر غرب از آنان دارد و موضوعی دگرگون است که با حمله‌ی هوایی فرق دارد و در صورتی هم که وارد شوند، در فکر ماندن نخواهند بود.

ـ به نظر شما چرا این فکر دراسرائیل هست که لبنان باتلاقی است برای نیروهایش؟
طفیلی: به این دلیل که در سال 1361 که وارد لبنان شدند، در آن گیر افتادند. علی رغم این که امکانات ما در این جا خیلی کم بود و امکانات آنها بیشتر. اکنون در این جا تجربیات بیشتر شده و امکان مبارزه هم بیشتر است و زمانی که این امکانات وجود نداشت، آنها مجبور به عقب نشینی شدند.

ـ خب با توجه به این که آنها در سال 1361 وارد شده و شکست را تجربه کردند، برای چه دوباره این اشتباه را در سال 1385 (2006 میلادی) و جنگ سی و سه روز تکرار کردند؟
طفیلی: چیزی که من از این مسئله می فهمم این است که در سال 1361 آنها خود برنامه ریزی و طراحی کردند و سپس آن را به اجرا درآوردند، اما این بار آمریکا و دیگران طراحی کردند و اسرائیل مجری امر بود. حتی خود اسرائیل نیز در این مورد تردید و شک داشت.

ـ سال 1361 اسرائیل با این بهانه و هدف وارد شد که فلسطینی ها از این جا بیرون کند، در صورتی که امروز وارد لبنان شود، در پی چه اهدافی است؟!
طفیلی: حذف مقاومت فلسطین و مقاومت اسلامی.

 
ـ آیا شما دوست ندارید بخشی از مقاومتی باشید که اسرائیل از شما نیز کینه ای به دل داشته باشد؟
طفیلی: [می خندد] شما خیلی دیر آمدید! اصل اختلاف ما با رهبری حزب‌الله این بود که آنان جنگ و مقاومت را متوقف کردند.

ـ یعنی می فرمایید بعد از سال 1379 (2000 میلادی) که اسرائیل عقب نشینی کرد؟
طفیلی: خیر؛ از ابتدای سال 1372 (1993 میلادی) که تفاهم نامه ای را با عنوان "تموز" پیشنهاد کردند و زودتر از اینها در نیمه های دهه80  میلادی غربی ها به ما اطلاع دادند که اسرائیلی ها طرحی را ارائه می دهند و آن این است که ما از سرزمین شما عقب نشینی می کنیم، به شرطی که با ما کاری نداشته باشید. سال 1372 (1993 میلادی) که حمله به لبنان کردند [عملیات تسویه حساب] خواستند این را تثبیت کنند و مقدمات آن را ایجاد کردند. یعنی یک تفاهم عمومی و کلی. سال 1375 (1996 میلادی) این را تثبیت کرده و بازتر کردند و به نوعی تفصیل دادند و برای مقاومت یک حد و حدودی را وضع کردند. اسرائیلی ها خواستند این تفاهم نامه را اجرا کنند، اما قبول نکردیم؛ چرا که در این تفاهم آمده بود که مقاومت دیگر حق حمله به داخل فلسطین اشغالی را ندارد، نه به شکل نظامی و نه به شکل غیرنظامی، مگر این که به مقاومت تجاوز بشود و بخواهد پاسخ بدهد. اینها در روزنامه ها و مطبوعات نیز آمده است می توانید مراجعه کنید.
اسرائیلی ها در سال 1375 (1996 میلادی) خواستند با برگزاری یک جلسه، تفاهم نامه ای را امضا کنند که سوری ها با توجه به این که در آن زمان حاکم بر لبنان بودند، این مسئله را قبول نکردند؛ چون به نفع شان نبود. اسرائیلی ها دوباره پیشنهاد جلسه ای نظامی را دادند میان فرماندهان نظامی که سوری ها این مسئله را رد کردند. اسرائیلی ها می گفتند ما فقط می خواهیم حداقل با یک تفاهم از پایگاه ها و دیگر مراکز نظامی عقب نشینی کنیم و این که به چه صورت تحویل بشود. تا این که در نهایت با همان روش خودشان عقب نشینی کردند. البته با پشتوانه‌ی همان تفاهم نامه‌ی سال 1375 (1996 میلادی).
از آن موقع به نظر من مقاومت عملاً متوقف شد و کلاً هر شش ماه و هر یک سال عملیاتی انجام می دادند تا این مسئله فراموش نشود و الان از نظر ما مقاومت عملاً وجود ندارد. این طبیعی است که کسی وقتی کار خود را ترک می کند، به کار دیگری کشانده می شود و اکنون می بینیم که از وقتی مقاومت کار خود را کنار می گذارد، در فتنه های داخلی و سیاسی و نبرد میان سنی و شیعه و دعواها و نزاعات کشنده فرو می رود که خیلی به مقاومت و خون ها و آینده‌ی آن صدمه زده است.
لهذا من بازگشت به مقاومت را طلب می کنم، و من اولین سرباز، یک سرباز و اقعی و نه یک فرمانده، خواهم بود که سلاح برداشته، برخاسته و می جنگم.
امید و آرزوی من در زندگی این بوده که در راه جنگ با اسرائیل خلوص داشته باشم و در این راه جان خود را نیز بدهم.

ـ مقاومت مطلوب شما امروز چیست؟
طفیلی: [می خندد] برویم سریلانکا و فلسطین را آزاد کنیم! امروز ما در بزرگ ترین جنگ و ستیز داخلی هستیم و این که می فرمایید با مستمسک قراردادن مسئله‌ی فلسطین و آزادی آن عده ای در لبنان برمی آشوبند که ما به فلسطین چه کار داریم و سرزمین ما لبنان است و اینها یک بهانه‌ی واقعی و مؤکد است و بزرگ تر از این، اگر ما در همان موضع خودمان می ماندیم، الان فتنه‌ی داخلی نداشتیم و اهل تسنّن بیشتر از ما شیعیان در امنیت و حمایت ما بودند. نمی دانم تا جه حد شما اطلاع دارید که اصلاً مقاومت، حتی پیش از انقلاب اسلامی ایران، طرح من بوده است؛ ما امروز از اینهایی که پرچم مقاومت را گرفته اند، تشکر می کنیم اما مقاومتی حقیقی می خواهیم و به دنبالش هستیم.

ـ آیا فکر نمی کنید شما به عنوان یکی از بنیان گذاران حزب‌الله و این که مدتی هم به عنوان دبیر کل حزب‌الله بودید، اکنون جای تان در کنار این مقاومت خالی است که اختلاف ها را کنار گذاشته و شما هم در کنار مقاومت جایگاهی داشته باشید؟
طفیلی: من خودم را از کسی جدا نکرده ام.

ـ با توجه به این که ما در صحبتی که با سید حسن نصرالله داشتیم برای شما خیلی احترام قائل بودند و به ما تأکید که سراغ شما بیاییم و گفت که ایشان یکی از اساس های مقاومت بوده اند و حتی ایشان ناراحت بود که ما به سراغ بقیه رفته ایم و سراغ شما نیامده ایم از جمله دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیشی که در آن موقع به سراغش رفتیم.
طفیلی: اینهایی را که شما گفتید مربوط به حوزه ای کوچک و محدود در روابط خصوصی و فردی است. من بالشخصه واقعاً می گویم که حاضرم به عنوان یک سرباز با اسرائیل وارد جنگ بشوم؛ و حتی در مسائل داخلی لبنان. این مربوط به الان هم نیست. اگر ایران و حزب‌الله طرف داری از حق کنند در لبنان، یعنی از مظلومین و مستضعفین و بیچارگان و محرومین.

ـ هر چه که باشد شما مادر حزب‌الله محسوب می شوید و با وجود اختلافاتی هم که وجود دارد نباید حزب‌الله را تنها بگذارید. عین همین صحبتی را که شما الان می کنید ما در زمان جنگ خودمان داشتیم، یک فرمانده لشکری داشتیم به اسم شهید "کاظم رستگار" که با فرمانده سپاه اختلاف پیدا کرد و دعوایی میان آنان پیش آمد، از فرماندهی لشکر استعفا داد و به عنوان یک نیروی عادی در جنگ شرکت کرد و به شهادت رسید.
طفیلی: سال 1379 (2000 میلادی) حاج "عماد مغنیه" آمد پیش من. طرح هایی داشت، من بحثی نکردم. او گفت من طرحی دارم، گفتم خوشا به حالت! چندین بار به دیدار من آمد و طرح هایی داد که وقتی دید من قبول نمی کنم، نظرش را عوض کرد و از آن عدول کردند. به عبارت دقیق تر، مسئله از طرف من نیست.

ـ تا به حال به ذهن تان نرسیده که بروید و صراحتاً با سیدحسن نصرالله صحبت کنید؟!
طفیلی: آخر مشکل در نزد من نیست، دیگران خودشان باید موضوعات را طرح کنند.
 
ـ تا به حال کسی از طرف سیدحسن نصرالله پیش تان نیامده؟
طفیلی: من خودم تا به حال وارد دعوا با کسی نشده ام. سیدحسن اکنون دارد در مورد دادگاه اعلام می کند که از حق دفاع می کنم. هر کس از حزب‌الله متهم شود، من از او دفاع می کنم. آن موقع که من در همین جا محاصره شدم، کجا بودند؟ من، خودم در جنگ و درگیری با کسی وارد نشدم، دیگران به من حمله کردند و موضوع مرا به عنوان متهم به دادگاه (محکمه عدلیّه) دادستانی کل محول کردند. مگر من جرمی مرتکب شده بودم؟ الان دارند کم کم به دیدگاه و نقطه نظر من می رسند که من گفتم نباید مقاومت را رها کرده و وارد مشکلات داخلی شد. این مسائل همه نتیجه این است که حرف مرا گوش نکردند و الان دارند به این نتیجه می رسند.

ـ این را نمی توانید نتیجه مثبتی ببینید برای حل اختلافات؟
طفیلی: من که مشکلی ندارم، روزی که من در حوزه‌ی علمیه ام محاصره شدم و ارتش حمله کرد، چه کسی به طرف من تیراندازی کرد؟ خود همین آقایان بودند. عماد یا دیگران. همه شان را می شناسم و نقش همه‌ی آنها را می دانم. با این که من آنها را دوست دارم و فرزند من هستند، مشکلی هم با دیگران ندارم.

- آخرین بار کی به ایران سفر کرده اید؟
طفیلی: سال 1372 یا 1373 (1993 یا 1994 میلادی) بود.

ـ مردم از علما انتظار دارند وقت فتنه به کمک مردم آمده و غبار از فتنه بردارند. اگر روزی یک جوان لبنانی پیش تان آمده و از شما در مورد مقاومت سوال کند، چه جوابی خواهید داد؟
طفیلی: من در این مورد نظری دارم! این فتنه ساخت آمریکاست. ایران و کشورهای عربی نیز به نوعی در این فتنه آسیب دیده اند. اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، امام خمینی در اول انقلاب خیلی در مورد وحدت با اهل تسنن و گفت وگو با آنان تاکید داشتند. اما آمریکایی ها با استفاده از دست هایی که در کشورهای عربی داشند، به جایی رسیدند که توانستند جوی را بیافرینند که در جنگ عراق علیه ایران بر آن حاکم بود. نمی خواهم ایران یا کس دیگری را متهم کرده و مسئولیت چیزی را که توانش را ندارند، برعهده‌ی آنان بگذارم. اما در کشورهایی مثل عراق، ایران، یمن و پاکستان این جو وجود دارد. تبلیغات غربی هم وجود دارد که ذهن مردم را در این مورد می سازد. ولی ایران خیلی در این زمینه مقصر است.
مانورهایی که در خلیج فارس برگزار می شود، همیشه این گونه از آن مستفاد می شود که بر ضد کشورهای خلیج است. خیلی از شبکه های تلویزیونی که یا مستقیماً زیر نظر ایران هستند یا از دوستان آنان، نیز بر این طبل می کوبند و گویی تازه به یادشان آمده مسئله‌ی عُمر و پهلوی حضرت زهرا را. روضه خوانان و تعزیه خوانان هم نقش بدی در این زمینه دارند. در این چهل سالی که می گذرد، ما می دانستیم که روضه خوانی به چه شکل مطرح می شود و این روزها احساس می کنیم که کسی دارد این مسائل خصوصی را دنبال کرده و مطرح می کند. درست است که ایران هم مسئولیتی در این زمینه دارد، اما من اکنون در مورد مسئولیت خودمان صحبت می کنم. به خاطر همین من سوال کردم که چرا آقای "صالحی" را آوردند جای آقای "متکی" و این که حرف هایی گفته شد که لازم است ما روابط خوبی با عربستان و ترکیه و مسلمانان داشته باشیم. این برای من بزرگ ترین هدیه بود و امیدوارم که این صادقانه باشد و نشان از این دارد که ایرن دوباره احساس کرده است که در اشتباه بوده و درپی تصحیح آن است. امیدوارم که این یک سیاست واقعی و همیشگی باشد، نه این که یک هدف مقطعی و محدود باشد.
باید این مسئله را درک کنیم که پیروزی اسلام با قدرت شیعیان نیست بلکه با وحدت مسلمین است. زمانی قوی خواهیم بود که بتوانیم شیعیان و سنی ها را در زیر یک پرچم جمع کنیم. زیر پرچمی سیاسی و بدون اختلافات عقیدتی. امروز از دهن کوچک و بزرگ، معمم و غیرمعمم می شنویم که گفته می شود: "دشمن اصلی ما سنی ها هستند." این مسئله دارد به شکل وحشت ناکی می شود که مردم احساس شان این است که دشمن اصلی ما اهل سنت هستند. هم ایران هم دوستان ایران و هم خود ما در این مورد مسئولیت داریم.

ـ ظاهراً شما از این فتوای اخیر حضرت آقا خبر ندارید.
طفیلی: این فتوا خوب است، اما خیلی دیر آمده و به صورت عینی و کارآمد اجرایی نشده است. الان جو این طور شده که معممین و غیرمعممین ما الان دارند این را ترویج می کنند که هیچ دشمنی بدتر از سنی برای ما نیست. الان معممین حزب‌الله هم دارند این را ترویج می کنند. ما امروز در لبنان به صورت عشیره و طوایف زندگی می کنیم. مثلا عشیره اهل تسنن از بیت حریری، عشیره شیعه از سیدحسن نصرالله. خب این که در عشیره شیعه است عرق می خورد، تمبک می زند، فاسق است، فاجر است، کمونیست است هر چی که باشد از سیدحسن می دانند و نیز طرف دیگر هم همین است. یعنی انتساب فکری وجود ندارد. انتساب عادلانه وجود ندارد و یک تعصب است. من بارها با برادران ایرانی قبلاً صحبت کردم. ما می توانیم لبنان را به طور کامل تحویل ایران بدهیم که سنی و مسیحی زودتر از شیعه، تسبیح کنند به نام ایران. یک مسئله‌ی واقعی باشد، یک مسئله‌ی عادلانه. طرح این که ما دولت مردانی داشته باشیم که گذشته‌ی بدی نداشته باشند. دست شان پاک باشد. این گونه شما می توانید کل دولت مردان لبنان را عوض کنید و کسانی را که خودتان قبول دارید بر سر کار بیاورید و این گونه غیرشیعیان بیشتر از شیعیان به دنبال شما خواهند آمد. چه کسی جرأت می کند که بگوید من می خواهم دزدانی را در داخل دولت بگذارم.
بحث این جوری نیست که ما یک سوم وزارت را می خواهیم یا بیشتر یا کم تر. شرایط شیعیان در زمانی عثمانی ها، فرانسوی ها، سوری ها و مسیحیان همه بد و وخیم بوده، اما بدترین وضعی که ما اکنون در آن زندگی می کنیم وضع فعلی ماست که قدرت در دست مان است. بعلبک که به واقع باید چندین مدال بر روی سینه اش قرار گیرد، وضعش این است. از نظر امینی فوق العاده ضعیف بوده و هر قسمت آن دست کسی است. دولت به هیچ وجه حق بازداشت کسی را ندارد و وقتی دعوایی میان شان صورت می گیردف نمی دانید که گلوله از کجا شلیک می شود. شخصی از منزل خود خارج می شود بدون این که بداند درگیری چه وقت صورت می گیرد و او از بین می رود. همین در کنار منزل من دزدها به یک ماشین حمله کردند، تا این که بچه های من به طرف شان حمله کردند و صاحب ماشین را نجات دادند. این از نطر امنیتی است که ما از این منظر در وضع بدی قرار داریم. مثلاً در موردی چند دزد به یک طلافروشی در بعلبک حمله کردند و اتفاقی یکی از آنها در درگیری کشته شد. صاحب آن مغازه طلافروشی، مغازه و خانه‌ی خود را بسته و فرار کرده و دزدان زنده هستند و خیلی راحت دارند زندگی می کنند. ما در این زمینه مسئولیت داریم و ما قدرت حلش را داریم. سال 1363 یا 1364 (1984 یا 1985 میلادی) بود که قدرت در دست سوری ها بود. یک صرافی در راه شهر "زحله" در 20 کیلومتری این جا کشته شده بود. پولش را گرفته بودند. به دوستان گفتم کسانی را که این کار را کرده اند حتماً می خواهم. چون احساس کردم این برای امنیت اجتماعی موضوع خطر ناکی است و باید جلویش را بگیریم. سه یا چهار روز بعد آنها را دستگیر کردیم. از آنان بازجویی کردیم و قاتل را که گلوله را شلیک کرده بود پیدا کردیم. خانواده اش را که از یکی عشیره های بزرگ بود آوردیم و جلوی آنان اعتراف کرد و چند روز بعد جسدش را تحویل خانواده اش دادیم. بعد از آن در سرتاسر دره‌ی بقاع امنیت تا صد درصد تأمین شد. آن موقع دهۀ 80 میلادی بود نه الان. آن موقع ما ضعیف تر هم بودیم. امروز دیگر خود ما عنصر فساد شده ایم.
در زمینه‌ی اقتصادی هم در این جا آب نیست، برق نیست، مدرسه ندارد، بیمارستانی نیست و نه هیچ چیز دیگری. در مضیقه زندگی می کنیم و الحمدالله چه می کنید، من نمی دانم. با این که ما می توانیم، ایران یا طرف هایی که قدرت دارند می توانند لبنان را متحول کنند به عنوان یک جای ایرانی کامل، خوب و امن و مردم راضی و خوشحال، با کم ترین هزینه و تلاش. من می دانم که الان چه خرجی دارد می شود. ما به کم تر از این می توانیم و من تضمین می کنم که کار مردم به جایی می رسد که برای تان کف می زنند.

ـ شما بالاخره نمی خواهید نقشی داشته باشید، حداقل در بعلبک؟
طفیلی: شما تا به حال چند بار این سوال را کرده اید، حال شما بگویید نقش من چیست؟ شما بگویید چه کاری باید من انجام بدهم.

ـ شما به عنوان یک شخص بزرگ چه در زمینه‌ی مقاومت و چه خود لبنان و به خصوص در این منطقه‌ی بقاع؛ من از شما عذرخواهی می کنم ولی من احساس می کنم شما الان در جایگاه خودتان نیستید. وقتی که در آن جایگاه نباشید، بالطبع تأثیری هم نمی توانید بگذارید. چرا نمی خواهید به آن جایگاه برسید؟ جایگاهی که شما الان دارید، از یک نمایندگی مجلس یا وزیر بودن مهم تر است. حتی در ارتباط تان با ایران، ما احساس می کنیم که می بایست به همان گرمی قبل باشد.
طفیلی: من قبلاً هم گفتم مشکلی ندارم. من هم نسبت به ایران غیرت دارم، به مردم آن و به طور کلی اگر نسبت به ایران اخلاص نداشته باشم، نسبت به چه کسی چنین باشم؟ مشکل در نزد من نیست. به خاطر دارم یکی از مسئولین ایرانی که در لبنان بود، [در آن موقع من در بیروت بودم] با تلفن تماس گرفت. من تلفن را گرفتم دستم. او گفت: "می خواهم شما را ببینم" گفتم: "خوش آمدید" خنده‌ی بدی کرد و گفت: "من الان مسافرم." بچه ها هم این کار را نمی کنند. مشکل در نزد من نیست.

ـ امروز متاسفانه سایت ها، خبرگزاری ها و کانال های تلویزیونی شدید از شما علیه ایران و مقاومت سوء استفاده می کنند.
طفیلی: این مشکل من نیست، مشکل آنهاست. مثلاً موقعی که من نظرم را در مورد مسئله ای مطرح می کنم، طبیعی است که می تواند این نظرم مخالف نظر ایرانی ها باشد یا موافق آن. تبلیغات غرب هم منتظرند تا از این رهگذر سوء استفاده کنند. ایرانی ها هم ابواب خودشان را روی نصیحت بالکل بسته اند.

ـ خیلی دوست داریم در مورد شهادت طلبان صحبتی داشته باشید؟
طفیلی: یعنی شما گوش نکردید من چه می گویم؟ حرف من یکی سند است و نمی خواهم این گونه شود.

ـ چون ما دوست داریم که حقایق گفته بشود.
طفیلی: عملیات های استشهادی آخر که علیه اسرائیل بوده است، مشکلی ندارد. اما عملیات هایی که حساس بوده است، در همان اوایل بوده است و من نمی خواهم صحبتی داشته باشم. این عملیات استشهادی که در لبنان شروع شده است، ببینید که الان در عراق و افغانستان به کجا رسیده است؟ به جایی رسیده که کسی بمب به خود بسته و در مسجد علیه مسلمانان عملیات می کند.

ـ آیا از حاج عماد مغنیه خاطره ای دارید؟
طفیلی: سؤال کنید بگویم.

ـ اولین بار کی با ایشان آشنا شدید؟
طفیلی: بچه بود، قبل از سال 1361 در بیروت، جوان بود و در آن زمان با سازمان فتح کار می کرد.

ـ شما در گزینش ایشان در مقاومت نقشی داشتید؟
طفیلی: گزینش در اوایل این گونه بود که شما هر چقدر که ثابت کنید توانایی انجام کاری را دارید، همین امر ثبت می شد. تشکیلات منظم به شکل امروزی وجود نداشت. خصوصاً قبل از سال1361 چرا که پیش از این سال درگیری با حزب بعث عراق در لبنان بود. بچه های زیادی بودند که بسیاری به شهادت رسیده و بسیاری دیگری زنده اند. از جمله همین بچه ها بچه های مؤمن و مجاهدی بودند و نقش بسیار مهمی در این زمینه داشتند تا این که حمله‌ی اسرائیل در سال 1361 آغاز شد و ایشان در این قضایا نقشی داشتند. البته با همان امکانات اندکی که داشتند. یعنی با تحول امکانات و توانایی ها کارها هم متحول تر شد. گروهی از آنان برای مدتی تحت عنوان گروهی خاص کار می کردند
بیش از این به صلاح نیست که صحبتی کنیم.

ـ در ایشان چه برجستگی خاصی بود؟
طفیلی: شجاع بود و در مورد جزئیات نظامی بسیار دقیق و ریزبین بود. همچنین شخصی پی گیر و متابع بود که در مقابل سختی ها سر خم نمی کرد. این مشخصه‌ی خوبی بود در او. مصطفی هم خوب بود و مشخصات ویژه ای داشت. جوانان خوبی بودند، خداوند حاضرین را موفق کند و گذشتگان را رحمت کند.

ـ از خصوصیات عبادی او خاطره ای دارید؟
طفیلی: خیر، چیز خاصی در نظرم نیست.

ـ خبر شهادت عماد را کی شنیدید؟
طفیلی: شبی که ایشان شهید شده بود، من صبح بود که از تلویزیون شنیدم. من گزافه گویی نمی کنم اگر بگویم که برای قربانی کردن آن بچه ها از من خواسته بودند و من گفته بودم حاضرم بچه های خودم را به جای آنها قربانی کنم. اینها افراد با کرامت و شریفی هستند که زحمات بسیاری کشیدند و من دوست ندارم که زحمت های آنها کم دیده شود.

ـ برای شهادت عماد گریه هم کردید؟
طفیلی: این ها مسائل خصوصی است.

ـ می خواهیم بدانیم شما چقدر به عماد علاقه داشتید؟
طفیلی: هر وقت یادش می افتم احساس تألم خاطر می کنم.

ـ عماد هم به شما علاقه داشتند؟
طفیلی: نمی دانم.

ـ یعنی می خواهم بگویم بار آخری که پیش شما آمد، شما را به عنوان بزرگ قبول داشت؟
طفیلی: طبیعتاً بله.

ـ آیا جناب شما در آن دوره‌ی آموزشی که در "پادگان جنتا" برگزار شد حضور داشتید؟
طفیلی: خیر من تنها کسی هستم که نرفتم. آن موقع من در ایران بودم.

ـ تا به حال کار نظامی هم کرده اید این گونه که مستقیم در عملیات نظامی شرکت داشته باشید؟
طفیلی: هر وقت که توانستم با بچه ها هماهنگ بودم و گاهاً با آنها می رفتم ولی خودم مستقیماً در درگیری نبودم.

ـ آیا اتفاق افتاده است که خطر مرگی شما را تهدید کند؟ مثلاً خمپاره به سمت تان بیاید یا بمبی منفجر شود؟
طفیلی: صحبتی دیگر بکنید. یک صحبت مفیدتر بکنید.

ـ فکر شما پیرامون بحث و حدت شیعه و سنی چیست؟ آیا طرح نویی برای وحدت شیعه و سنی دارید که عملی بشود؟
طفیلی: اولاً الان مقابله و مواجهه‌ی شیعه و سنی موضوعیتی ندارد. برای این که اگر سنی ها از آن چه که خودشان می دانند باطل است و در فکرشان وجود دارد، خودشان حاضر می شوند که عقب نشینی کنند. و اگر شیعیان از آن چه که خودشان می دانند در افکار خودشان باطل است، عقب نشینی کنند، فرقی بین شیعه و سنی باقی نمی ماند مگر خیلی اندک و آن وقت دیگر بحث مذهبی وجود نخواهد داشت؛ چون فکر اهل بیت یک فکر جامعی است. متأسفانه حوزه های علمیه‌ی شیعه راه را بر روی باقی مسلمین بست و ما خیلی به تفکر اهل بیت ضرر وارد کردیم.
باعث تأسف من است که عده‌ی کمی هستند که ادعا می کنند تنها آنها هستند که تفکر اهل بیت را پی گیری و دنبال می کنند. با یک کم تلاش بیشتر می شد کل فکر و مذهب اهل بیت، مذهب تمام مسلمین بشود. من این صحبت را بدون فکر و همین طوری نمی کنم، بلکه با یک دید دقیق و ریز دنبال آن هستم.

رضا مصطفوی - صبحی طفیلی - حمید داودآبادی

ـ شما در این زمینه کار تحقیقی و کتاب هم انجام داده اید؟
طفیلی: بله، سعی دارم در آینده در این زمینه کار مفیدی عرضه کنم.

ـ شما الان تریبون یا مجله‌ی به خصوصی ندارید؟
طفیلی: خیر، هیچ. جلوی ما را بسته اند.

ـ چه کسی این کار را کرده است؟ دولت یا ...
طفیلی: همه!

- از این که وقت دادید تا با هم گفت وگو داشته باشیم، ممنونیم
دی 1389
لبنان - بعلبک

[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک‌شنبه 16 مرداد1362
بعلبک – مقر امام المهدی (عج)

در چادری که در حیاط مقر برپا شده بود، داشتم نماز ظهر را می‌خواندم که ناگهان صدای یک انفجار مهیب، بدنم را لرزاند. آن‌قدر مرا ترساند که در حالت قنوت، نماز را شکستم و نشستم زمین. صدای شلیک آرپی‌جی یا خمپاره نبود. سراسیمه دوربین عکاسی را برداشتم و به طرف محلی رفتم که جمعیت به سمت آن می‌دویدند. وارد «ساحة ‌الامام الخمینی» که شدم، چشمم به بازار قصاب‌ها افتاد. بازار روبه‌‌روی ساختمان فرماندهی «الدرک» (ژاندارمری لبنان) قرار داشت. عده‌ای که نزدیک محل حادثه بودند، می‌گریختند و آنها که تازه می‌آمدند، نزدیک می‌شدند.

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - مرداد ۱۳۶۲

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - پاییز ۱۳۸۹

میان دود و خاک، چشم‌مان به دو نفر خبرنگار افتاد که بدون توجه به آن‌چه دقایقی پیش اتفاق افتاده بود، خونسردانه فیلم می‌گرفتند. یکی از بچه‌های سازمان امل گفت: اینا چند دقیقه قبل از انفجار هم همین جا بودند و داشتند از همین نقطه فیلم می‌گرفتند. موقع منفجر شدن بمب هم فرار نکردند. معلومه از قبل خبر داشتند که این‌جا بمب منفجر می‌شه.
نیروهای عصبانی و مسلح سازمان امل، به طرف یکی از آنها هجوم بردند و او را دستگیر کردند.
اجساد تکه‌ تکه شده را از میان آوار بیرون می‌کشیدند. مغازه‌ها در آتش می‌سوختند و تکه‌های گوشت و بدن انسان در اطراف پراکنده بود.

دوربین عکاسی‌ام را درآوردم و شروع کردم به عکاسی. جنازه‌ای متلاشی را با برانکارد به طرف صندوق‌عقب ماشینی می‌بردند تا به بیمارستان ببرند. سریع از او چند عکس گرفتم؛ تکه‌های بدنش آویزان بود و سرانجام با حرکت ماشین، روده‌هایش در خیابان کشیده می‌شد. به داخل مغازه‌ای رفتم. بدنی کاملا متلاشی، دمرو افتاده بود و نیمی از آن زیر خروارها خاک بود. تا آن‌جا که توانستم، جلو رفتم و عکس گرفتم.

بدن متلاشی یکی از شهدا در مغازه خود - مرداد ۱۳۶۲

همان مغازه و مکان - پاییز ۱۳۸۹

اجساد را به بیمارستان شهر بردند. سریع به آن‌جا رفتم تا چند عکس هم از شهدا بگیرم. داخل بیمارستان، اجساد را در اتاقی گذاشته بودند و به هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به آن‌ را نمی‌دادند. پرستار محجبه‌ای جلوی در ایستاده بود که با دیدن لباس بسیجی من اجازه داد که وارد شوم. در را که پشت سرم بست، وحشت کردم. یکه و تنها بودم. وسط اتاق کوچک، بدن‌های تکه‌تکه را روی هم ریخته بودند. از بس مایع ضد عفونی‌کننده زده بودند، چشمانم به‌شدت می‌سوخت و تنفس برایم مشکل شده بود. هر طوری که بود، با ترس و لرز از آنها چند عکس گرفتم و در را کوبیدم تا قفل را باز کند. وقتی خارج شدم، نفسی تازه کردم. انگار حیاتی دوباره نصیبم شده است.

محل دقیق انفجار - مرداد ۱۳۶۲

محل دقیق انفجار - ۲۷ سال بعد - پاییز ۱۳۸۹

بعد از ظهر، رادیو لبنان اعلام کرد که «جبهة ‌التحریر اللبنان من الغربا» مسئولیت بمب‌گذاری را به عهده گرفته است که در آن، حدود چهل نفر از مردم عادی به شهادت رسیده و 120 نفر مجروح شده بودند. یکی از بچه‌ها که از نزدیک شاهد انفجار بمب بود، می‌گفت: در حالی که سوار بر ماشین از وسط بازار می‌گذشتم، متوجه پژوی سفید رنگی شدم که راننده‌اش با دیدن ماشین سپاه، قیافه‌اش را در هم کشید. از کنارم که رد شد، توی آینه نگاهش می‌کردم که ناگهان در بازار و در میان ازدحام مردم منفجر شد.

بعد از ظهر، داخل مقر هتل ایستاده بودیم که سیدعباس موسوی (دبیرکل سابق حزب الله که در حمله هلی کوپترهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید)، سیدحسن نصرالله (امام جمعه وقت بعلبک و دبیرکل امروز حزب الله)، شیخ یزبک (معاون دبیرکل حزب الله) و شیخ صبحی طفیلی (دبیرکل اسبق حزب الله که امروز در زمره مخالفان حزب الله است) آمدند و درباره حادثه انفجار صحبت می کردند.

نزدیک غروب بود که شهدا را برای خاک‌سپاری به حیاط مسجد امام علی (ع) آوردند. جمعیت انبوهی بر سر می‌زدند و گریه می‌کردند. به دلیل این‌که اجساد متلاشی بودند و امکان غسل آنها نبود و هم به دلیل زیادی شهدا، یکی از روحانیون جوان لبنانی ‌خواست که اجساد تکه‌‌تکه شده را تیمم بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت که کمکش کنم. ناخواسته و بیشتر از روی کنجکاوی جلو رفتم. کمکش کردم تا همه‌ی شهدا را تیمم بدهد و آماده‌ی دفن کند.

سنگ نوشته یادبود شهدای انفجار

یکی از بچه‌های حزب‌الله که چند نفر از بستگانش به شهادت رسیده بودند، هراسان جلو آمد و گفت: از بچه‌های سپاه که کسی چیزیش نشده؟ وقتی جواب منفی شنید، خیلی خوشحال شد و خونسرد، سراغ اجساد بستگانش رفت. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: «الحمد لله»
میزی فلزی وسط حیاط قرار دادند و یکی یکی تابوت‌های اجساد را روی آن می‌گذاشتند. من هم به حاج آقا کمک می‌کردم تا سریع‌تر تابوت و پارچه‌ها را باز کنیم و دست و صورت شهید را برای تیمم آماده کنیم. ناگهان جنازه‌ی پدر همان را آوردند که به شکرانه دست‌هایش را به آسمان برده بود. همانی بود که داخل اتاق بیمارستان دیده بودمش. از کل بدن او فقط سر و دست چپش و تکه‌هایی آویزان از سینه‌اش باقی مانده بود. حاج آقا گفت که هر‌طور شده باید این را هم تیمم بدهیم. بدن را بلند کردیم، دست و صورتش را پیدا کردیم و تیمم دادیم.
تابوتی را آوردند که مردی بالای سرش بود و در حالی که شدیدا گریه و بی‌تابی می‌کرد، اجازه نمی‌داد که روی او را باز کنیم. فرزندش بود. وقتی تابوت را گشودیم، جا خوردم. پسری حدودا 13 ساله با چهره‌ای بسیار زیبا بود که از بینی به پایینش متلاشی شده بود.
کار دفن اجساد تا ساعت 9 شب طول کشید.

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ٦:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کتاب زندگی نامه‌ی خودگفته‌ی "سیدحسن نصرالله" با نام "سید عزیز" از سوی نشر یازهرا (س) منتشر و روانه‌ی بازار کتاب شد.

این کتاب حاصل ساعت ها گفت وگوی اختصاصی "حمید داودآبادی" با دبیرکل حزب الله لبنان است که در آن سیدحسن نصرالله، زوایای ناگفته‌ی زندگی خود را بازگو کرده است.
بسیاری از خاطرات و گفته‌های منتشر شده در این کتاب، برای اولین بار است که ذکر می شوند.

"سید عزیز" نام این کتاب، از تقریظ مقام معظم رهبری بر نسخه‌ی قبل از چاپ آن گرفته شده است که ایشان نوشته‌اند:
"هر چیزی که مایه‌ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود، خوب و برای من مطلوب است."

کتاب "سید عزیز" در 144 صفحه متن و عکس و شمارگان 3000 نسخه و به قیمت 000/30 ریال منتشر شده است.

مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان شهدای ژاندارمری – مجتمع ناشران کوثر تلفن 66465375 – 66962116
www.n-yazahra.ir

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از شهدای شاخص حزب الله لبنان در جریان جنگ 33 روزه با رژیم صهیونیستی، "ربیع جعفر قصیر" نام دارد.
ربیع، عضوی از خاندان بزرگِ "قصیر" در شهرک "دیرقانون النهر" در استان جنوبی صور لبنان بود که در بدنه مقاومت اسلامی لبنان حضوری بسیار پررنگ دارند.

 

احمد زین الدین – حمید داودآبادی – کوچکترین عضو خانواده قصیر – شهید ربیع قصیر
تابستان 1377 روستای "دیرقانون النهر" در جنوب لبنان

عکس یادگاری زیر درخت انار، مکان آخرین وداع امیرالاستشهادیین "احمد قصیر"

در سال 1362 اولین عملیات استشهادی حزب الله لبنان، توسط برادرِ ارشدِ ربیع، یعنی شهید "احمد قصیر" انجام گرفت که طی آن ده ها تن از افسران و نیروهای اطلاعات ارتش اشغالگر به درک واصل شدند. در 40 سال گذشته، هیچ گاه رژیم صهیونیستی در یک روز متحمل خسارتی چنین سنگین نشده بود. در تهران نیز خیابانی به نام احمد قصیر نام گذاری شده است.

"موسی" فرزند ِدیگر خانواده قصیر، نیز چند سال بعد در نبرد با متجاوزین صهیونیست به شدت زخمی شد و بر اثر همین جراحات به شهادت رسید.

 

این عکس را به یادگار از ربیع گرفتم

 

شهید ربیع قصیر در لباس رزم

ربیع قصیر پس از شهادت دو برادرش متولد شد و تقدیر چنین بود که او هم به یکی از مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان تبدیل شود.

 

شهید ربیع قصیر در کنار رهبر و فرمانده "سیدحسن نصرالله"

ربیع در جنگ 33 روزه در تابستان 1385، با نام عملیاتی "حاج علی" به عنوان مسئول یک تیم ضدزرهی وارد میدان شد و پس از شکار 8 تا 10 تانک ضدهسته ای "مرکاوا"، توسط هواپیماهای ارتش صهیونیستی هدف موشک قرار گرفت و به شهادت رسید.

گفتگوی جالب با خانواده همسر شهید ربیع قصیر را اینجا بخوانید

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

روز شنبه 12 فروردین، شبکه ماهواره ای صدای آمریکا (voa) در خبری اعلام کرد:

"یک قاضی فدرال آمریکا، ایران به پرداخت بیش از 2 میلیارد دلار غرامت به قربانیان انفجارمقر تفنگداران دریایی امریکا در سال ۱۹۸۳ بیروت، محکوم کرد.
در آمریکا، قاضی فدرال رویس لامبرت حکم داد که بیش از ۲میلیارد دلاراز سوی ایران به عنوان غرامت به بازماندگان قربانیان انفجار انتحاری سال ۱۹۸۳ در بیروت، پرداخت شود.
در جریان انفجار سال ۸۳ میلادی در مقر تفنگداران دریایی آمریکایی در بیروت، ۲۴۱ نظامی کشته شدند."
این شبکه مدعی شد، حدود 181 تن از بازماندگان کشته شدگان و مجروحین این حادثه، جزو شاکیان این پرونده هستند.

در حاشیه گزارش صدای آمریکا، تصاویری که قرار بود متعلق به انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکایی در بیروت باشد، پخش شد.
جالب آن جا بود که دستگاه عریض و طویل جاسوسی آمریکا و سیستم های تبلیغاتی آن، به جای تصاویر انفجار مقر تفنگداران که ساعت 20/6 دقیقه صبح روز یکشنبه 1/8/1362 (23اکتبر 1983م) در محلی نزدیک فرودگاه بیروت منفجر شد، تمامی عکس هایی را که پخش کرد، متعلق به انفجار سفارت آمریکا بود که ساعت یک بعد از ظهر روز دوشنبه 29/1/1362 (18 آوریل سال 1983م) یعنی شش ماه و پنج روز قبل از آن، در منطقه‏ "عین المریسه" در بیروت غربى منفجر شد.

تصاویر انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت

ویرانه های مقر مارینز - تفنگداران آمریکا در فرودگاه بیروت

همان زمان "سازمان جهاد اسلامی لبنان" مسئولیت هر دو انفجار را برعهده گرفت و علت آن را نیز مداخله آمریکا در جنگ لبنان به نفع اشغالگران صهیونیست اعلام کرد. باوجود ادعاهای مداوم آمریکا، تا امروز هیچ مدرک مستند و موثقی از دست داشتن جمهوری اسلامی ایران و یا حزب الله لبنان در آنها ارائه نشده است. همه آن چه مورد استناد محاکم آمریکا قرار می گیرد، فقط نظرات و احتمالات کارشناسان سازمان جاسوسی سیا است.
آمریکایی ها برای غارت دارایی های جمهوری اسلامی که از سوی دولت آمریکا در آن کشور بلوکه شده است، هر روز دست به ترفندی تازه می زنند. پیش از این نیز به همین اتهام واهی، حکم بر مصادره آثار باستانی و الواح گلی تاریخی ایران - که به امانت در موزه های آمریکا نگه داری می شود - دادند تا به اصطلاح غرامت کشته شدگانشان در لبنان را کسب کنند. همه ادعای دستگاه قضایی آمریکا، فقط و فقط بر ادعای "حمایت ایران از گروه های تندروی لبنانی" استوار است و بس؛ و هیچ مدرک، سند یا هر چیز مورد وثوق محکمه پسند دیگری در دست نیست.

تصاویر ویرانه های سفارت آمریکا در بیروت که از صدای آمریکا پخش شد

 

  
مشکل بزرگی که آمریکا همواره از آن در عذاب است، ناکامی دستگاه های اطلاعاتی اش در کشف و شناسایی عاملین آن عملیات هاست؛ چرا که به لحاظ عظمت ضربه وارده، تا مدتی دستگاه اطلاعاتی "کا.گ.ب" اتحاد جماهیر شوروی را متهم اصلی معرفی کردند؛ مدتی نیز انگشت اتهام خود را به سوی گروه های فلسطینی نشانه رفتند؛ زمانی هم سوریه را به دست داشتن در انفجارها متهم کردند و حالا با گذشت حدود سی سال از ماجرا، جمهوری اسلامی ایران را هدف اتهامات بی اساس خود قرار داده اند.

این را که امروز، دستگاه های امنیتی و تبلیغی آمریکا، به سادگی تمام دو عملیات بزرگ انفجار سفارت آمریکا و مقر تفنگداران دریایی خود با فاصله شش ماه را اشتباه می گیرند، نمی توان به پای بی اطلاعی آنها گذاشت، بلکه براساس اصل قدیمی است که:
"دروغ گو کم حافظه می شود."

[ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک نویسنده و پژوهشگر مقاومت، جزئیاتی از پیروزی‌های نظامی، سیاسی و توانمندی‌های فنی حزب‌الله را با بیان خاطرات جالبی از جنگ 33 روزه، غزه، انتخاب میقاتی به‌عنوان نخست‌وزیر لبنان و کشف فرستنده جاسوسی اسرائیل مطرح کرد.

حمید داودآبادی با حضور در غرفه رجانیوز در هجدهمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات، از چاپ جدید کتاب "پاره‌های پولاد" (تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات‌های استشهادی رزمندگان لبنانی) خبر داد که در آن اطلاعات و عکس‌های زیادی از مقاومت منتشر شده است.

این پژوهشگر حوزه مقاومت در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط فلسطین و لبنان و برخی مسائل انحرافی و مرزبندی‌های شیعه و سنی که برای تضعیف مقاومت از جمله سنی بودن اعضای حماس مطرح می‌شود، گفت:
- اتفاق‌های زیادی به‌ویژه در طول 10 سال گذشته در فلسطین افتاد که در داخل کشور به اندازه کافی به آن‌ها توجه نشد.

وی با یادآوری عقب‌نشینی رژیم صهیونیستی از لبنان در سال 79 گفت:
- صهیونیست‌ها در این مرحله، تئوری "اسرائیل بزرگ" را به "اسرائیل قوی" تبدیل کردند؛ یعنی اگر ما در خانه خود باشیم و آنجا را قوی کنیم، خیلی بهتر است از اینکه اسرائیل را بزرگ کنیم.

داودآبادی با بیان اینکه "رویش نسل جدید فلسطین و مقاومت نیز از همین‌جا آغاز شد"، ادامه داد:
- وقتی اسرائیل از لبنان فرار کرد، سید حسن نصرالله از "آقا" سؤال کرد که ما چه بکنیم،‌ آیا اسلحه ها را زمین بگذاریم و وارد کار سیاسی شویم یا برای آزادی فلسطین وارد عمل شویم؟
وی افزود:
- آقا فرمودند تازه کار شما شروع شده است و من به شما مژده می دهم که مدت زمان آزادی فلسطین کمتر از مدت زمان آزادی لبنان خواهد بود.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با یادآوری آغاز انتفاضه جدید فلسطین دو ماه بعد از این بیانات، اظهار داشت:
- این انتفاضه کاملاً با موارد قبل در تاریخ فلسطین تفاوت داشت، به‌طوری که اغلب نیروهای پای کار آن، از 15 سال تا 25 سال سن داشتند، یعنی همه جوان بودند و عکس سیدحسن نصرالله و پرچم حزب الله را به‌عنوان علم در دست گرفته بودند.

وی در توضیح پیام این حرکت بزرگ گفت:
- یعنی اینها می گویند پدران ما که سلفی بودند، به ما ربطی ندارد و پرچم حزب الله را در دست می گیرند. در همان زمان نشان داد که در غزه یک تابلوی دو سه متری از امام خمینی در دست اینها بود که یک اتفاق بزرگ بود، چون تا قبل از آن، سابقه نداشت که عکس امام در راهپیمایی‌های‌شان دیده شود.

داودآبادی اضافه کرد:
- با دیدن این نشانه‌ها، اسرائیل بر فشارها افزود، چون از یک طرف با سقوط مواجه شده بود، چراکه در تئوری‌های خودشان هست که با اولین شکستی که اسرائیل بخورد، سقوط صهیونیسم شروع می شود، بنابراین، در حالی که قرار بود در عرض دو ماه از لبنان عقب نشینی کنند، 24 ساعته میدان را خالی کردند.

وی با این عقب‌نشینی را اولین سقوط اسرائیل دانست که سرعت و عمق صدای آن در ایران به‌خوبی شنیده نشد ولی خود صهیونیست‌ها متوجه ماجرا شدند.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد، شکست دوم رژیم صهیونیستی را در سال 2006 و جنگ 33 روزه عنوان کرد و ادامه داد:
- در این جنگ، اسرائیل که چهارمین ارتش دنیا محسوب می‌شود، از یک حزب خارجی با چند هزار رزمنده شکست خورد.

وی همچنین گفت:
مثلاً تیپ ویژه گولانی که آمد در دشت بنت جبیل با تانک های مرکاوا عملیات کند، در محاصره حزب الله افتاد. یک یگان ارتش اسرائیل که تا آن زمان 38 سال بود که به آن، یگان جاودان می گفتند، چون یک مجروح و کشته هم در جنگ‌های‎شان نداده بود، به کمک تیپ گولانی آمد و آنجا تلفات داد، تانک‌های مرکاوا هم یکی پس از دیگری نابود شدند که اینها در تاریخ اسرائیل بی سابقه بود.

داودآبادی با یادآوری مصاحبه خود با حجت‌الاسلام والمسلمین دری نجف‌آبادی حدود چهار سال قبل از جنگ 33 روزه در زمینه ساخت سی‌دی امام روح‌الله (به کارگردانی محمد دبوق) گفت:
- از آقای درّی پرسیدم که فکر می کنید تکلیف اسرائیل چه می شود و چه باید کرد که گفت: "بروید دعا کنید که شارون بمیرد"، گفتم خب شارون یک نفر است اما یک اسرائیل و یک ارتش بزرگ اسرائیل وجود دارد، گفت: "شما نمی دانید که اگر شارون بمیرد، کمر اسرائیل می شکند و سقوط اسرائیل شروع می شود."

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- این تئوری را صهیونیست‌ها در آموزه‌های دینی خود دارند که مردی شبیه شارون اگر بمیرد، سقوط آن‌ها شتاب می‌گیرد و برای همین است که شارون را نگه داشته‌اند و مدام می گویند زنده است، چون اگر بگویند مُرد، از نظر روحی روانی ضربه می خورند.

وی در مورد نقطه ضعف‌های رژیم صهیونیستی در جنگ 33 روزه بیان داشت:
- بزرگ‌ترین نقطه ضعف اسرائیل این بود که سران آن نظامی نبودند. نخست وزیر اولمرت بود و وزیر دفاعشان عمیر پرتز که اصلاً سربازی نرفته است، در حالی که شارون کسی بود که اگر یک مرکاوا مورد هدف قرار می گرفت، اجازه نمی‌داد که مرکاوای دوم جلو بیاید.

داودآبادی افزود:
- جالب است که در دشت بنت جبیل، یگان جاودان "ایغوز" از 35 نفر از بچه‌های حزب‌الله شکست خورد، یعنی اسرائیلی که فکر می کرد یک یگان عظیمی دورش را گرفته و از آن حفاظت می‌کند، 35 نفر با آن جنگیدند و شکستش دادند که این نیز ضربه شدیدی برای آنها بود.

وی، ضربه بعدی به اسرائیل را در جنگ 22 روزه غزه عنوان و اضافه کرد:
- هم زمان این جنگ کمتر بود و هم اینکه اسرائیل در خانه خود از به‌اصطلاح اتاق مجاور خود، یعنی غزه شکست خورد که کاملاً نیز محاصره است و یک گروه شدیداً محدود هستند.

داودآبادی در مورد موشک‌هایی که حماس به سمت سرزمین‌های اشغالی پرتاب می‌کرد، بیان داشت:
- ما می گفتیم حماس روزانه تعداد زیادی موشک می‌زند، در حالی که موشک‎های حماس همین خمپاره 60 و 82 هایی است که عکس‌های آن را شما هم زدید، سر لوله را می‌بستند و در آن خرج می‎گذاشتند که وقتی به زمین اصابت می کند، یک چاله کوچک درست می کند و قابل مقایسه با یکی از موشک های اسرائیل نیست اما همین موشک‌ها، اسرائیل را زمین گیر کرد.

وی افزود:
- اسرائیل 22 روز ادعا کرد که من غزه را می گیرم اما شکست خورد. فرمانده دافوس آمریکا نکته زیبایی دارد که "پیروزی دشمن ما، این نیست که جایی را از ما بگیرد، بلکه این است که نگذارد ما به اهداف خود دست پیدا کنیم"، وزیر دفاع اسرائیل می گوید که "در لبنان هزار نقطه را شناسایی کرده بودیم، همه اینها را چهاربار بمباران کردیم ولی دیدیم که ضربه ای به حزب الله وارد نشده است"، این یعنی غزه و لبنان پیروز شدند.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با بیان اینکه صهیونیست‌ها متوجه شیب سقوط خود شده‌اند، گفت:
- در این شرایط، طرح مسائل شیعه و سنی در قضیه فلسطین کاملاً‌ انحرافی است.

وی با یادآوری اینکه موضوع محوری و اصلی "مقاومت" است، اظهار داشت:
- دو سال پیش در همین تهران شعار "نه غزه نه لبنان" سر دادند که جواب نداد، در سوریه هم "لاحزب الله لاایران" گفتند اما توجه نداشتند که مقاومت ناموس و خط قرمز مردم سوریه است، یعنی وقتی آن‌ها آمدند این شعار را دادند، مردم فهمیدند که اگر شما اینها را نمی‌خواهید، پس اسرائیل را می خواهید و از همین جا بود که در سوریه نیز شکست خوردند.

داودآبادی در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط سیاسی لبنان گفت:
- کاش سیاستمداران ما از سیدحسن نصرالله، سیاست را یاد می گرفتند. در طول تاریخ لبنان، یک بار نمی بینید بعد از آن جلساتی که امام موسی صدر با مسیحیان می گذاشت، وحدت سیاسی و نظامی مشترک شکل گرفته باشد، به‌طوری که سیدحسن نصرالله همه گروه‌ها حتی مسیحیان مارونی که دشمن شیعه هستند، سنی ها و دروزی ها را که عامل انگلیس هستند، زیر چتر خود گرفت و همه آن‌ها از میشل عون و جنبلاط و دیگران، رهبری وی را پذیرفتند که این، یکی از پیروزی‌هایی بود که در دل شکست به‌دست آمد.

وی با بیان اینکه "اسرائیل برای زدن ایران باید از دست لبنان راحت شود"، اضافه کرد:
- برای اینکه از دست لبنان راحت شود، باید جنگ داخلی ایجاد کند اما هر درگیری‌ای که درست کردند، سیدحسن نصرالله با تدبیر، مکرشان را برملا کرد، حتی خواستند درگیری‌ها را به مرز فلسطین و اردوگاه انصار الاسلام در طرابلس بکشانند اما سیدحسن نصرالله تدبیر کرد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد با یادآوری یکی دیگر از تدابیر دبیرکل حزب‌الله لبنان در روی کار آوردن نجیب میقاتی گفت:
- در ماجرای انتخاب نخست‌وزیر هیچ‌کس فکر نمی کرد که سیدحسن نصرالله میقاتی را انتخاب کند و همه منتظر انتخاب "عمر کرامی" بودند که فرد خنثایی است، اما یک‌باره از دل جریان 14 مارس نجیب میقاتی را رو کرد.

وی ادامه داد:
- همه‌ی این تدبیرها در حالی است که سیدحسن نصرالله سر آخر می‌گوید که "من سرباز آقا هستم" و همه‌ی این سرمایه را در خدمت انقلاب اسلامی قرار می‌دهد که کاش سیاستمداران ما نیز در مقابله با دشمن بیرونی از سیدحسن نصرالله یاد بگیرند، اما متأسفانه این خلأ دیده می شود.

داودآبادی در پاسخ به این سؤال که آیا برآوردی از احتمال جنگ جدید رژیم صهیونیستی علیه لبنان وجود دارد، گفت:
- اکنون از جنگ خبری نیست، چون به ماه‌های بارانی نزدیک می‌شویم، اسرائیل برای جنگ آماده نمی شود، زیرا مناطق لبنان گِل‌های چسبنده دارد و ارتش اسرائیل هم چون کلاسیک حمله می‌کند و از جاده عبور نمی‌کند، بلکه مجبور است از دشت خیام و بیابان‎ها به پیش بیاید اما بارندگی دشمن تانک است.

وی در مورد توانمندی‌های فنی حزب‌الله لبنان به یک نمونه اشاره کرد و گفت:
- عاشورای سال گذشته در نبطیه لبنان بودیم که صدای انفجار شدیدی آمد، بعداً تلویزیون المنار فیلمی منتشر کرد که جزئیات تکان دهنده‌ای از توانایی‌های حزب‌الله را نشان داد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- در جریان جنگ سال 2006 (33 روزه) وقتی اسرائیل در اطراف بعلبک عملیات هلی برن می‌کرد، یک فرستنده قوی در ارتفاعات دره بقاع کار گذاشته بودند که یک فرستنده بزرگ و قوی نیز در وسط دریا، آن را رله (هدایت و پشتیبانی) می کرد.

وی، کار این فرستنده را شنود کل خطوط تلفن‌های ثابت و همراه از ترکیه تا قبرس، لبنان و سوریه عنوان کرد و گفت:
- در فیلمی که المنار پخش کرد، نیروهای حزب‌الله رفتند و دستگاه فرستنده را برداشتند و اعلام کردند که ما این فرستنده را کشف کردیم.

داودآبادی نکته جالب این فیلم را نشان دادن نشستن برف روی فرستنده عنوان کرد که اشاره به کشف فرستنده مدت‌ها قبل از اعلام آن داشت، افزود:
- این فیلم به سیستم اطلاعاتی اسرائیل ضربه مهلکی وارد کرد، چرا که معنایش این بود که حزب الله این سیستم را از مدت‌ها قبل شناسایی کرده و تا به‌حال ما را سرکار گذاشته و اطلاعات سوخته می‌داده است، چه بسا اطلاعاتی نیز که هواپیماهای ام‌کا بدون سرنشین در موضوع رفیق حریری می گرفتند، همه آنها از طریق این سیستم بوده است.

وی در پایان بیان داشت:
- جالب است این سیستم به صورتی بود که به طور خودکار اگر انسان به آن نزدیک شود، منفجر می‎شد اما حزب‏الله از آن استفاده کرد و جالب است خود آنها نتوانستند آن را منفجر کنند و حزب الله آن را تحویل ارتش داد.
رجانیوز

[ ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تصاویر اختصاصی از بزرگترین پایگاه جاسوسی رژیم صهیونیستی در مرز لبنان و فلسطین که برای اولین بار منتشر می شود.

این پایگاه عظیم در "تلة العبّاد" در 900 متری روستای "حولا" در 110 کیلومتری بیروت در مرز لبنان و فلسطین قرار دارد که طی سال ها استقرار ارتش اشغالگر در خاک لبنان، برای جاسوسی، استراق سمع و ردگیری مکالمات بی سیم، تلفن و موبایل در کل خاک لبنان و دریای مدیترانه برپا گردید.
این پایگاه جاسوسی که پیشرفته ترین سیستم های اطلاعاتی بر آن نصب گردیده، از دور همچون کشتی عظیمی می ماند که بر قله کوه به گل نشسته است! 

سربازان اشغالگر قبل از خروج از لبنان در کنار مقبره العباد - 2000 میلادی
عکس از: منابع صهیونیستی

خرداد ماه سال 1379 (2000 میلادی) هنگامی که ارتش اشغالگر مجبور به فرار از لبنان و ترک خاک این کشور شد، خط مرزی را با سیم خاراداری که درست زیرپای بنای جاسوسی عظیم خود کشید، معین کرد.

نمای پایگاه جاسوسی از روستای حولا

بنا بر ادعای منابع یهودی، "العبّاد" عالمی یهودی بوده که در شمال فلسطین می زیسته و بعد از مرگ نیز در نزدبکی محل زندگی خود بر کوهی دفن گردیده است که از آن به بعد به "تلة العبّاد" معروف گردیده است.

نیروی سازمان ملل پیشقراول می شود تا از میدان مین بگذریم

مردم شیعه مذهب جنوب لبنان نیز معتقد هستند که العبّاد یکی از علمای شیعه ساکن جنوب لبنان بوده است که پس از مرگ در منطقه حولا دفن می گردد.

کشتی به گل نشسته صهیونیستها در خاک لبنان!

متاسفانه منبع موثق و معتبری درباره حیات و زندگی عالمی به نام العبّاد که در جنوب لبنان و شمال فلسطین می زیسته و در آن جا دفن شده، نیافتم که به آن استناد کنم.

دوربین های دیدبانی سنگرهای صهیونیستها

درحال حاضر، خط مرزی لبنان و فلسطین که توسط صهیونیست ها بنا گردیده، از روی قبر العبّاد می گذرد و به طور افقی آن را به دو نیم تقسیم کرده است.

سیم خاردار مرزی لبنان و فلسطین بر روی قبر العبّاد

گاهی اوقات یهودیان ساکن شمال فلسطین و سربازان پایگاه بر قبر او حاضر می شوند و گاهی نیز شیعیان جنوب لبنان با نظارت و اجازه نیروهای سازمان ملل (که بسیار کم اتفاق می افتد) بر قبر العبّاد فاتحه می خوانند.

حمید داودآبادی و رضا مصطفوی در کنار قبر العبّاد

شاید ما اولین ایرانی هایی بودیم که با کمک دوست بزرگوار لبنانی ام "ابو احمد قصیر" توانستیم به این منطقه برویم و علیرغم مخالفت نیروهای سازمان ملل، توانستیم آنان را راضی کنیم و با پیشقراولی آنان، از میدان مین گذشته و به کنار قبر العبّاد برویم.

حمید داودآبادی، علی لقمانپور، ابواحمد قصیر و نیروی سازمان ملل

باوجود حساسیت نیروهای سازمان ملل و صدای گلنگدن کشیدن سربازان مسلح داخل مقر که با دهها دوربین و رادار ما را اسکن کرده و فیلم و عکس تهیه می کردند، حیف دیدیم حالا که توانسته ایم تا کنار گوش صهیونیست ها بیاییم، از آنها عکس نگیریم و این شد حاصل آن سفر پرماجرا.

[ ۱۳٩٠/٧/٢۸ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرنگار یا مونتاژکار؟!
چند سال پیش: بیروت – لبنان
گفت وگوی اختصاصی آقای ( ... ) خبرنگار معروف با حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله لبنان، از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش مى‏شود.
بعدا دوستان تلویزیونی متوجه مى‏شوند ولی صدایش را درنمى‏آورند، که این مصاحبه‏ى مثلا اختصاصی، اختصاصی نبوده! اصلا حضوری نبوده!

یعنی چی؟!
یعنی این که آقای خبرنگار موفق به گفت وگوی مستقیم با نصرالله نشده، بلکه ایشان به سوالات کتبی آقای خبرنگار در برابر دوربین ویدئویی دفتر خود پاسخ داده، مسئولین دفتر هم تحویل آقای خبرنگار داده‏اند که آقای خوش ذوق با کمک دوستان، بر روی صندلی نشسته، مثلا در برابر سیدحسن نصرالله قرار گرفته، سوالات خود را ضبط کرده و پس از مونتاژ در میان پاسخ های نصرالله، این گونه وانمود کرده است که این گفت وگو اختصاصی و حضوری بوده است!

متاسفانه آقای خبرنگار، بخشی از گفت وگوی اختصاصی یک "خبرنگار ناتوان و بى‏عرضه‏ى ایرانی!" (رو ترش نکنید، اون خبرنگار خبرنگار ناتوان و بى‏عرضه‏، خودمم داودآبادی) را به عنوان "نوشته‏ى فلان نشریه‏ى غربی" نقل مى‏کند. حتما مى‏خواسته چیز نشه!
جل الخالق از این خبرنگاران کوشا، زحمت کش و ...


گزارش ویژه از عمق رختخواب!
شهریور 1389 روز قدس

"حمید داودآبادی" و دکتر "قدیری ابیانه" در استودیوی شبکه‏ى رادیو ( ... ) حضور پیدا مى‏کنند و به تولید برنامه‏ى زنده پیرامون رژیم صهیونیستی و روز قدس مى‏پردازند.
در میان برنامه، اعلام مى‏شود که خانم ( ... ) گزارشگر شبکه‏ى ( ... ) از سطح شهر گزارشی درباره‏ى راهپیمایی امت حزب الله دارد. خانم خبرنگار با صدایی عجیب و گرفته، با سلام به شنوندگان عزیز مى‏گوید:
"من از این جا جمعیت بسیاری را مى‏بینم که سراسر خیابان انقلاب را پر کرده‏اند. در دست برخی از این افراد تابلوهایی با شعار مرگ بر اسرائیل به چشم مى‏خورد و ..."

گزارش که تمام مى‏شود و سرود حماسی پخش مى‏شود، سردبیر برنامه، خطاب به خانم خبرنگار که هنوز تلفن را قطع نکرده و صدایش در استودیو نیز پخش مى‏شود، مى‏گوید:
"خانم (... ) قبل از این که از توی رختخواب تصاویر تلویزیون را گزارش کنی، حداقل یه آب به سر و صورت خودت مى‏زدی و صداتو صاف مى‏کردی، که این قدر تابلو نباشه که از رختخوابت گزارش مى‏دی!"

حالا پیدا کنید جایگاه ما در نهضت بیداری جهان اسلام کجاست و کجا باید باشد؟!

عزت زیاد!

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شرحی تلخ بر دردی کهنه
تابستان 1385 لبنان – بیروت
+ سیمای جمهوری اسلامی ایران، تصاویری از حمله‏ى مردم معترض به ساختمان سازمان ملل در بیروت پخش مى‏کند. گوشه‏ى صفحه آرم "شبکه‏ى الجزیره" که خبرنگارش همراه مردم به داخل سازمان رفته، به چشم مى‏خورد.

 - تصاویر بعدی بکر و تازه است. آقای ( ... ) خبرنگار واحد مرکزی خبر، در یکی از پس کوچه‏های بیروت ایستاده و گزارش مى‏دهد:
"بینندگان عزیز، این ساختمان بزرگی که پشت سر من مى‏بینید، در پشت آن ساختمان سازمان ملل قرار دارد که مردم خشمگین در اعتراض به حمایت این سازمان از اسرائیل، به آن حمله کرده‏اند!

+ "کاتیا" و "عباس" ناصر، خواهر و برادر لبنانی که برای شبکه‏ى الجزیره کار مى‏کنند، آن چنان از میان صحنه‏های بمباران بیروت گزارش تصویری مى‏دهند که مسئولین این شبکه چندین بار به آنها تذکر مى‏دهند که مراقب جان خود بوده و کمی به فکر امنیت خود باشند.

- آقای ( ... ) درحالی که جلیقه‏ى ضدگلوله بر تن دارد و مثل "نورمن در فضا" کلاه‏خودی بر سر گذاشته، مثلا با حالتی مضطرب از وسط میدان جنگ گزارش مى‏دهد. او که از ترس سر در گریبان فرو برده، با صدایی لرزان مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، دودی که در چند کیلومتری من مى‏بینید، محلی است که ساعتی پیش توسط هواپیماهای صهیونیستی بمباران شده است."
دوربین کمی که مى‏چرخد، کودکانی را پشت سر آقای خبرنگار نشان مى‏دهد که بدون جلیقه‏ى ضدگلوله و کلاه‏خود، مشغول فوتبال هستند و هیچ ترس و اضطرابی هم در چهره‏شان دیده نمى‏شود!

- در بنیاد ( ... ) جلسه‏ای ویژه درباره‏ى جنگ لبنان برگزار شد که متاسفانه بنده هم توفیق حضور پیدا کردم. آقای ( ... ) از مسئولین صدا و سیما که تازه از لبنان برگشته تا برخی لوازم مورد نیاز از جمله جلیقه‏ى ضدگلوله برای خبرنگارن ببرد، برای حاضرین شرحی از جنگ لبنان مى‏دهد. یکی از نکات عجیب و بسیار تلخی که آقای ( ... ) گفت، این بود که:
"وقتی صهیونیست ها با هلى‏کوپتر در بعلبک نیرو پیاده کردند، ما که در بیروت بودیم تصمیم گرفتیم چند نفر را برای تهیه‏ى خبر به آن جا بفرستیم. وقتی به آقای ( ... ) از خبرنگارانمان گفتم که به آن جا برود، سر باز زد و قبول نکرد. بحثمان که بالا گرفت، متوجه شدیم بدجوری ترسیده است و گفت که به هیچ وجه به آن جا نخواهد رفت. متاسفانه متوجه شدیم از ترس شلوارش خیس شد و ...

+ خانم ( ... ) و آقای ( ... ) که زن و شوهر هستند، درحالی که برای برخی شبکه‏های خارجی نیز عکاسی مى‏کنند، باوجود خطرات فراوان و بمباران شدید، هر طوری که بود خود را به لبنان ساندند و از حوادث آن جا عکس گرفتند.

- آقای ( ... ) و ( ... ) با مبالغ کلانی که شهرداری عزیز تهران کوچولو! از عوارض نوسازی و فروش تراکم و هوا به شهروندان عزیز! هدیه کرده است، مثل دیگر خبرنگاران خودمان، در خیابان الحمراء بیروت هتل مى‏گیرند و عصرها در پیاده روهای این خیابان که در ژیگول بازی، کافه، تریا، بار، دانس و ... کم از پاریس ندارد! مى‏نشینند، قهوه‏ى عربی نوش جان مى‏کنند و از چند کیلومتری به صدای انفجار گوش فرامى‏دهند، حس مى‏گیرند تا در تهران، صفحات رنگی مجلات امپراطوری رسانه‏ای "الیاس" کوچولوی بابا دکتر! را پر کنند از گزارش های ناب و بکر از جنگ لبنان!

+ جنگ در لیبی شدت گرفته است. خبرنگاران شبکه‏های ( ... ) تصاویر مستقیم از صحنه‏های درگیری و جنگ پخش مى‏کنند که خوراک مفت و مجانی شبکه‏های خودمان هم هست!

- آقای ( ... ) خبرنگار معروف که از ییلاق پاریس برگشته! مثلا به لیبی جنگ زده رفته و گزارش های تصویری بکر مى‏دهد!
ماشین های داغون و خانه‏های خراب را نشان مى‏دهد و مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، این جا را که مى‏بینید، زمانی دست طرفداران سرهنگ بوده که جنگ سختی در آن درگرفته و حالا دست انقلابیون است!"
محلی که انگار دو سه ماهی از آزادى‏اش مى‏گذرد!
اصلا انگار این دوستان نابغه! از یک استاد، خبرنگاری جنگی آموخته‏اند!
درحالی که ابری کم رنگ از دود را در کیلومترها آن طرف تر نشان مى‏دهد، با حالتی همچون پیروز میدان جنگ مى‏گوید:
" بینندگان عزیز اون دودی که در چند کیلومتری ما در آن سوی شهر مى‏بینید، حاصل یک انفجار تروریستی در آن جاست!"

من که خسته شدم.
از بس فکر کردم، کم آوردم و نتوانستم این معادله را بفهمم که حقوق سه - چهار هزار دلاری ماهانه، حق ماموریت در مناطق جنگی و ... را چگونه مى‏توان با این گزارش های بکر و ناب! که مطمئن هستم هیچ شبکه‏ى خبری دنیا حتی افغانستان و عراق هم آن را از سیمای جمهوری اسلامی نقل و پخش نخواهند کرد! جمع کرد؟!

اگر شما توانستید، به این حضرات یادآوری کنید بیت المال مال کیست! پس این گونه هدرش ندهیم.
الحمدلله دیگر بر بام همه‏ى خانه‏ها دیش ماهواره نشسته و به‏راحتی مى‏توان از تصاویر و دسترنج آنان بهره‏ى کافی برد! پس دیگر چرا اعزام خبرنگار ویژه و ... که خدایی ناکرده اتفاقی برای گل روى‏شان بیفتد!
من نظر خودم را که چند سال است مى‏خواستم بنویسم، نوشتم. به هر کس برخورد، مى‏تواند یک نوشابه‏ى تگری میل کند ... بعدش اگر دید حرفم ناحق است، هر چه خواست در رد نظراتم بنویسد. باور کنید خوشحال مى‏شوم.
فقط خواهشا گیر ندهید که: "مگر خودت چیکار کرده‏ای؟"
چون نمى‏خواهم ریا شود، مجبورم چیزی نگویم!

ولی شاید شما راست بگویید که :"اگر خودت هم جای آنها بودی، همین گونه عمل مى‏کردی!"
پس شکر خدا که تا امروز برای سفرهایم به لبنان، سوریه و کتاب هایی که منتشر کرده‏ام، نه حقوق دلاری گرفته‏ام،  و نه حق ماموریت منطقه‏ی جنگی و ...

حالا ببینید جایگاه ما در نهضت بیداری جهان اسلام کجاست و کجا باید باشد؟!

عزت زیاد!

[ ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از "فرودگاه بین المللی رفیق حریری" بیروت که خارج می شوی، در بزرگراهی قرار می گیری که برای ورود به هر نقطه بیروت باید از آن عبور کنی.

مناطق مستضعف شیعه نشین در جنوبی ترین نقاط بیروت در "ضاحیه"، "اوزاعی"، شیاح"، اردوگاه های "صبرا" و "شتیلا" و ...
مناطق تقریبا مرفه سنّی نشین در بیروت غربی همچون محل توریستی و خوش گذرانی صخره های "روشه" و مراکز فرهنگی تفریحی و ... در خیابان "الحمراء".
مناطق شرقی و شمالی بیروت که اکثرا مسیحی نشین هستند و بخصوص در "جونیه" مراکز تفریحی، کازینو، قمارخانه و عیاشی شیوخ عرب.

از همه مهم تر، "سفارت ایالات متحده آمریکا" در منطقه "دیرعوکر" بیروت شرقی که مرکز و مامن مسیحیان مارونی یا همان "فالانژیست ها"، "حزب کتائب" یا "قواة اللبنانیة" است. (آنان که چهاردهم تیر ماه سال 1361که حاج احمد متوسلیان عزیز را به همراه تقی رستگار، سیدمحسن موسوی و کاظم اخوان در شمالی ترین نقطه بیروت در منطقه "برباره" به اسارت گرفتند.)

برای رسیدن به همه این جاها، هر که باشی، چه بخواهی و چه نخواهی، باید از "جادة الامام الخمینی (قدس سره)" عبور کنی!

خیابان امام خمینی (ره) در لبنان

"جادة الامام الخمینی (قدس سره)" بیروت - عکس از خبرگزاری فارس
www.davodabadi.persianblog.ir

شیعه حزب اللهی باشی، یا سنی متعصب!
مسیحی فالانژیست باشی، یا سیاستمدار وابسته!
کمونیست دوآتشه با تصویر "چه گوارا" بر تی شرتت باشی، یا توریست و به دنبال گردش و ...
رئیس جمهوری اسلامی ایران باشی، یا نخست وزیر ترکیه!
وزیر خارجه قطر باشی، یا شیوخ عرب حاشیه خلیج فارس!

همه و هر که باشی، باید و باید به هنگام ورود به لبنان، چشم در چشم و تصویر زیبای امام خمینی بیندازی و وارد پایتخت این کهنه عروس مجروح خاورمیانه شوی!

حالا!
سیاستمداران، نظامیان و جاسوسان غربی و بخصوص آمریکا که نقش برآب شدن تمامی توطئه ها و نقشه های شان را از چشم همین امام خمینی می بینند، چگونه باید نگاه بر تصویر او بیندازند که ناخواسته به همه مسافرین سلام می کند! و باید از جاده و مسیر امام خمینی بگذرند تا به سفارت آمریکا در دیرعوکر برسند؟!

غربی های تروریست که همواره از هر حرکت حق طلبانه و انقلابی هراس دارند و فقط جرات بمباران های کور و قتل عام کودکان و زنان بی گناه را در عراق، افغانستان و لبنان و فلسطین دارند، به هیچ وجه جرات ندارند نگاه ناپاک خویش را در چشمان مصمم و قاطع امام خمینی بیندازند.

به همین دلیل، مقامات آمریکایی، برای ورود به بیروت، هواپیماهای شان در فرودگاه بین المللی کشور "قبرص" در وسط دریای مدیترانه در آن سوی سواحل لبنان بر زمین می نشیند و ژنرال های وحشت زده، جاسوسان کهنه کار و سیاستمداران توطئه گر، برای این که حتی لحظه ای چشمشان به تصویر امام خمینی نیفتد و مجبور نباشند از جاده امام خمینی بگذرند، سوار بر "هلی کوپتر" اختصاصی، مستقیم به منطقه بسته امنیتی دیرعوکر در بیروت شرقی می روند و در باند کنار سفارت شان پا بر زمین بیروت می گذارند!

واقعا چه صفایی دارد وقتی از جاده بیروت وارد لبنان می شوی و در وسط جاده های منشعب، جاده شهید سیدهادی نصرالله و جاده شهید سیدعباس موسوی، دیدگان را صفا می دهد!
بخصوص که بخواهی طرف جنوب مقاوم بروی و در "بوابة فاطمه"، بسم الله گویان و با نیّت "قربة الی الله" سنگی در مشت گرفته و "یازهرا" گویان، به طرف نگهبانان هراسان صهیونیست چپیده در سنگرهای عظیبم بتونی در مرز فلسطین اشغالی بیندازی!
خدا توفیق دهد!

[ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این هم تصویری از جناب آقای "سیدحسین موسوی" (معروف به سیداحمد) شاه کلید پشت پرده که قریب 20 سال پرونده چهار گروگان ایرانی در دست او بود ولی تا امروز هیچکس و حتی هیچ کمیته پیگیری جز خودش از محتوای پرونده مطلع نشده است!

البته ایشان اصلا خوش ندارد تصویری از او منتشر شود چون بیشتر علاقه مند است با عنوان "دکتر موسوی" در روزنامه شرق و مجله الشراع لبنان و ... مقاله های آنچنانی منتشر کند و فقط به عنوان یک تحلیلگر ساده!!! شناخته شود نه چیز دیگر!!!

[ ۱۳٩٠/٤/۱٩ ] [ ۳:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 ظاهرا برخی دوستان، از مصاحبه ها و نوشته های اخیر بنده در زمینه سرنوشت چهار دیپلمات، برداشت های متفاوتی کرده و عده ای نیز رنجیده اند، که لازم است توضیحاتی در این رابطه بدهم:

 بنده امسال به هیچ وجه قصد نداشتم درباره چهار دیپلمات کاری بکنم. نه مصاحبه نه مقاله. چون این موضوع و پرونده، همان ماه رمضان سال گذشته و آن چه در برنامه راز گفتم، حداقل برای خودم تمام شد. حالا به هر نتیجه ای رسیدم، با عرض معذرت از شما، برای خودم است. اگر دوستان دقت کنند حتی خیلی وقت است که سایت "چهار دیپلمات" را هم به روز نمی کنم.

 چندی پیش هم به اصرار برخی دوستان و به دلیل پی گیری خانواده "شیخ محمدعلی توسلی" که او نیز جزو ایرانیان مفقود شده در لبنان در دهه 60 است، جلسه ای 3 ساعته با مسئول قدیمی و اصلی پرونده چهار دیپلمات آقای "سیدحسین موسوی" داشتیم که بیشتر مرا در تصمیم خود بر کناره گیری از ماجرا، ترغیب کرد.
یکی از دلایل این کناره گیری هم جمله ای به ظاهر ناگفته ولی معلوم از لحن کلام و برخوردها بود که "اصلا به تو چه؟!" و بنده هم چون دیگر پا به سن گذاشته و آدم محتاطی شده ام، ترجیح دادم همان "سیدرائد موسوی" فرزند دیپلمات اسیر "سیدمحسن موسوی" به جای عمویش "سیدحسین" - که قریب 20 سال مسئول اصلی و شاه کلید این پرونده بود – قضیه را پی گیری کند. راست هم می گویند! بنده نه با موسوی نسبتی دارم، نه با اخوان و رستگار و متوسلیان. بسیجی و خبرنگار بودن هم دیگر این روزها دلیل دل سوزی نمی شود!

 برادری از "سایت بسیج هنرمندان" تماس گرفت و خواست که با آنها مصاحبه کنم. بنده قبول نکردم ولی آقای "رسولی" سردبیر سایت شان اصرار کرد که این کار را بکنم که ناچار پذیرفتم . گفت وگو انجام و سانسور شده و نصفه نیمه در سایت "بسیج هنرمندان" منتشر شد. دو روز بعد به هر دلیل که برای خود عزیزان محترم است، متن مصاحبه کاملا از سایت "بسیج هنرمندان" حذف شد.

 این گفت وگو در خبرگزاری فارس نیز منتتشر شد و در پی آن، سفارت ایران در بیروت با انتشار بیانیه ای، کلا گفت وگوی بنده با آقای "غضنفر رکن آبادی" را تکذیب کرد. به دنبال آن، آقای رسولی تماس گرفت و خواست که جوابیه ای برای بیانیه سفارت بدهم و گفت که الان از خبرگزاری فارس در این رابطه تماس می گیرند. دقایقی بعد، خانمی از "خبرگزاری فارس" تماس گرفت و درخواست مصاحبه پیرامون تکذیبیه سفارت کرد. ولی از انتشار آن خودداری کردند که خودم کامل آن گفت وگو را به همراه تصاویر آقای سفیر در وبلاگم منتشر کردم و البته چند روز بعد خبرگزاری فارس جوابیه را منتشر کرد.

 به دنبال این ماجراها، برخی جروبحث ها در تهران و بیروت پیش آمد که لازم است پیرامون آن توضیحاتی بدهم:
این که بنده نامی از برخی افراد و دوستان برده ام که به بنده اعتماد کرده و جلسه گفت وگو با سفیر ایران در بیروت را برقرار کردند و چه بسا برخی حرف های خصوصی زده شد، اشتباهی بود که بنده مرتکب شدم و همین جا از آنان پوزش می طلبم.

 ظاهرا خانواده موسوی که در بیروت به سر می برند، به خصوص همسر محترم ایشان خانم "مجتهدزاده" از پی گیری های سفارت ایران در بیروت بسیار راضی هستند و حتی اظهار داشته اند "کارهایی که طی یک سال گذشته درباره پرونده چهار گروگان انجام گرفته، به اندازه تمام تلاش 28 سال گذشته بوده است." الحمدلله. اگر خانواده موسوی به عنوان یکی از چهار گروگان مظلوم که بیشترین فشار دوری و هجران بر همسر آن عزیز و به خصوص فرزند بزرگوارش آقا سیدرائد است، این گونه نظر دارند، بنده کی باشم که بخواهم در این رابطه نظری خلاف بدهم!
 
بنده از عرف دیپلماتیک و سیاست سفارت خانه ها و وزارت خارجه هیچ گونه اطلاعی ندارم و شاید بر همین اساس توقع داشتم که اسناد و مدارک و حتی پرونده خود را به راحتی در اختیار بنده قرار بدهند. چه بسا اسنادی در این رابطه باشد که دلیلی بر دسترسی امثال بنده به آن وجود نداشته باشد. شاید هم تقصیر از خود من باشد که زیادی خودیش را خودمانی و دوست فرض کرده و با یک برنامه "راز" به خود مغرور شده ام!

 ضمن پوزش از آقایان "ابراهیم حورشی" و "غضنفر رکن آبادی" اعلام می دارم که هر آن چه در آن جلسه دوستانه گذشت کاملا خصوصی بوده که اصلا به درد انتشار نمی خورد و دلیلی هم بر انتشار آن نیست.
ولی ای کاش جناب آقای سفیر همان اول می گفت که این جلسه خصوصی است و قرار نیست منتشر شود و یا حداقل مسئولین دفتر ایشان در گزارشات خود این جلسه را یادداشت می کردند که به اشتباه کل مصاحبه را تکذیب نکنند.

 در نهایت این که، امیدوارم خانواده این چهار عزیز بپذیرند که هر تلاشی بنده و دیگران طی سال های گذشته برای روشن شدن سرنوشت این چهار عزیز مظلوم انجام داده ایم، فقط و فقط در راستای احقاق حق نظام اسلامی و سربازان مخلص ولایت از رژیم اشغال گر و غاصب صهیونیستی و مزدوران فالانژیستش در لبنان بوده و به هیچ وجه قصد جسارت یا بی احترامی و یا نادیده گرفتن تلاش هیچ کدام از عزیزان نبوده و نیست و بنده را حلال کنند و بپذیرند که دیگر دنبال همان نویسندگی خاطرات دفاع مقدس بروم!

[ ۱۳٩٠/٤/۱۸ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در پی صدور بیانیه سفارت ایران در بیروت و تکذیب گفت وگوی بنده با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان، یکی از خبرگزاری ها گفت وگویی با بنده داشت که به دلایل خاص خودش، از انتشار آن خودداری کرد. برای روشن شدن اذهان مخاطبین محترم و این که معلوم شود چه کسی کذب می بافد و بر مرکب دروغ یکه تازی می کند، متن صحبت ها را منتشر می کنم.
فقط امیدوارم این بحث ها به هرچه سریع تر روشن شدن وضعیت چهار گروگان مظلوم بعد از 29 سال کمک کند!

گفت وگوی بنده سفیر ایران در بیروت برمی گردد به 29 آذر 1389. ما در لبنان بودیم و ساعت 7 شب با آقای با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان دیدار و مصاحبه داشتیم.
با بیانیه ای که سفارت ایران مبنی بر تکذیب گفت وگو با ایشان داده، یا باید بگوییم سفیر عوض شده، که اگر این گونه باشد راست می گویند؛ ما با سفیر جدید احتمالی هیچ گونه مصاحبه ای نداشتیم! ولی با شخص آقای "غضنفر رکن آبادی"، ایشان اگر یادشان باشد ما با دوتا دوربین از این مصاحبه فیلمبرداری کردیم در همان سالنی که تابلوی چهار دیپلمات را هم زده اند.
قبل از ایشان با آقای "ابراهیم حورشی" (لبنانی الاصل که مسئول امور مطبوعاتی سفارت ایران در بیرو.ت است) مفصل صحبت کردیم و من ار ایشان هم پی گیری کردم که آیا اصلا کمیته خاصی یا چیزی در این جا دارید یا نه؟

من این نکته را جدید می گویم:
آقای ابراهیم حورشی گفت: "یک نفر لبنانی هست که در ماشین پشت سر این دیپلمات ها بوده"
که به ایشان گفتم: "ما چگونه می توانیم با این شخص مصاحبه بکنیم؟" که گفت:
"سفیر اجازه نمی دهد. به خود سفیر بگویید، شاید اجازه داد که بتوانید بروید با این صحبت بکنید." آقای حورشی می گفت: "این شخص موقعی که ایرانی ها دستگیر می شوند، توی ماشین عقبی بوده و می دیده که چه وقایع و حوادثی می گذشته."
من از آقای حورشی که مثلا مسئول مطبوعاتی سفارت است سوال کردم: "شما کتاب کمین جولای را این جا دارید؟" که گفت: "نه متاسفانه. یک جلد برای ما بفرست." گفتم: "مگر شوخی است؟ یک همچین کتابی درباره وضعیت گروگان ها را ندارید؟" که بعد گفتم: "ما می خواهیم از اسناد شما استفاده کنیم."

من به دنبال نامه ای بودم که حدود سال 1374 سفارت ایران در بیروت به وزارت خارجه لبنان زده و مدعی شده بود که ایرانی های ربوده شده در لبنان 7 نفر هستند از جمله "شیخ محمد توسلی". که ایشان گفت: "ما هیچ پرونده ای درباره چهار دیپلمات هم نداریم چه برسد به دیگران." و بهانه شان این بود که "ما هر چه اسناد داشته باشیم می فرستیم به وزارت خارجه در تهران و این جا چیزی نگه نمی داریم."
گفتم: "خب شما در سفارت ایران در بیروت یک ستاد خاصی، یک کمیته ای، یک میز خاصی ندارید در رابطه با این چهار گروگان؟" که گفت: "نه نداریم یک همچین چیزی."
بعد با خود آقای رکن آبادی که مصاحبه کردیم و فیلم کامل آن هم هست، به ایشان متذکر شدم. بنده همه یافته های خودم از پرونده را برای ایشان گفتم. حتی بعضی چیزها که غیرقابل انتشار عمومی است، با ایشان در میان گذاشتم. ایشان خیلی قاطع گفت: "من آمده ام که این پرونده را حل بکنم و به جاهای خوبی هم رسیده ام."
یک چنین صحبت هایی ایشان کرد.
گفتم: "اگر واقعا با این قاطعیت می خواهید موضوع را حل کنید، من خوشحالم ولی این که شما در این جا چیزی از پیگیری های قبلی ندارید، از پرونده های قبلی، کمیته هایی که بوده اند، آیا از اینها چیزی در اختیار دارید؟" ایشان گفت: "من برنامه های خاصی خودم دارم و انشالله موضوع را حل می کنم."
صحبت ما هم این بود که وقتی شما هیچ چیزی ندارید، بر چه اساس می خواهید موضوع را پیگیری و حل کنید؟

30 سال است که حدود چهار – پنج کمیته پیگیری در رابطه با این قضیه تشکیل شده؛ هر کمیته هم خودش مستقل عمل کرده، و وقتی که کمیته ای عوض شده، دولت عوض شده، مجلس عوض شده، کمیته پیگیری در مجلس بوده، در دولت بوده، این کمیته به هیچ وجه یافته های خودش را به کمیته های بعدی نداده است. به عنوان نمونه آقای "سیدحسین موسوی" - برادر "سیدمحسن موسوی" که از چهار گروگان است - حدود 18 سال مسئول پرونده بوده. یعنی در بحرانی ترین شرایط از سال 1361 که اینها اسیر شدند تا 18 سال بعد ایشان مسئول مستقیم پرونده بود. آقای "سیداحمد موسوی" معاون پارلمانی سابق رئیس جمهور که الان سفیر ایران در سوریه است، و در مقطعی ایشان مسئول کمیته پیگیری چهار دیپلمات بود، وقتی در جلسه ای با ایشان صحبت می کردیم، گفت:
"آقای سیدحسین موسوی که 18 سال پرونده دستش بوده، حتی یک برگ هم از آن پرونده که بابتش هزینه های بسیاری هم شده، به ما نداده است!"
اصلا ایشان به هیچ کمیته ای سند نداده وقتی هم اعتراض می کنند، می گوید: "خودتان بروید پیگیری کنید و حقایق را کشف کنید."

وقتی شما 18 سال مسئول پرونده بودی و هزینه های کلانی هم بابت این پرونده شده، کمیته های جدیدی که تشکیل می شوند نباید از این اسناد و یافته ها استفاده بکنند؟ من می خواهم این را بگویم متاسفانه هر کدام از این کمیته ها که تشکیل شده، شروع کرده از صفر رفتن به دنبال این که خب اولین افراد چه کسانی بوده اند که دیده اند و اسناد و مدارک چی بوده؟
من خوشحالم که غالب این کمیته های پیگیری، استنادشان به کتاب "کمین جولای 82" بوده است. یعنی اگر این کتاب نبود، حضرات تمام شان صفر عمل می کردند!

صرف برگزاری مراسم سالگرد در لبنان یا تهران یا هر جای دیگر، که نشان پیگیری نیست. تا به حال حدود 30 سال است که خانواده ها را برای این گونه مراسم می برند. من نمی دانم کدام خانواده ها را امسال برده اند که اعلام کردند مراسم با حضور خانواده های چهار دیپلمات در بیروت برگزار می شود! چون تا آن جا که اطلاع دارم، از خانواده اخوان که کسی نرفته، متوسلیان و رستگار هم آن چنان کسی را دیگر ندارند که بروند. نمی دانم کدام افراد هستند.

این جا من یک سوال مهم از سفیر ایران در بیروت دارم:
زمانی که آقای "احمدی نژاد" رئیس جمهور کشورمان به لبنان رفت، در یک حرکت بسیار زیبا در سخنرانی مهم خودش، به موضوع این چهار دیپلمات اشاره کرد. در همان حال خانم "مریم مجتهدزاده" - همسر آقای سیدمحسن موسوی و مسئول فعلی دفتر امور زنان ریاست جمهوری - به همراه فرزندش آقای "سیدرائد موسوی" در آن مراسم در بیروت حضور داشتند.

سفارت ایران در بیروت، همان روز، همان جا که تمام رسانه های خبری دنیا بر روی این اشاره مهم آقای احمدی نژاد حساس شده بودند و روی این مسئله زوم کردند، جا نداشت یک کنفرانس خبری و مطبوعاتی با حضور این دو نفر از خانواده گروگان ها بگذارد؟

اصلا از سفر آقای احمدی نژاد به لبنان، ما هیچ استفاده ای درباره چهار دیپلمات نکردیم. یعنی اگر ایشان همان حرف ها را نمی زد، ما هیچ دستاوردی از آن سفر در رابطه با این پرونده نداشتیم.
و بعد از سفر آقای احمدی نژاد، سفارت ایران در بیروت برای پیگیری این مسئله چه کاری انجام داد؟ چند کنفرانس خبری، رسانه ای، مطبوعاتی گذاشتند یا کمیته پیگیری فعال راه اندازی کردند؟

آقایان سفارت ایران به جای بیانیه دادن و تکذیب کردن مصاحبه ای که فیلم کامل آن موجود است، به این سوال ها جواب بدهند. البته اینها باید به رئیس جمهور، خانواده گروگان ها و ملت ایران جواب بدهند نه به امثال بنده!

متاسفانه برخی حرف های گفته شده در آن جلسه قابل انتشار نیست، ولی اگر آقای رکن آبادی اشتیاق و اصرار داشته باشند که معلوم شود چه کسی دروغ می گوید، می توانم آن فیلم را منتشر کنم!          

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی اختصاصی با نویسنده کتاب "کمین جولای 82"
در قضیه مک فارلین، یک پای معامله، چهار دیپلمات ایرانی بود و افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه‌ای که برای آن پرداخت کردند به اندازه کافی اهمیت داشت که در ازای معاوضه دیپلمات‌های ایرانی، مانع وقوع آن افتضاحات شوند اما ...

گروه سیاسی "خبرگزاری دانشجو": اگر به مناسبت سالگرد ربوده شدن حاج احمد متوسلیان و همراهانش، به دنبال یک فرد مطلع باشی تا کاملترین جزئیات این پرونده را در اختیارت بگذارد؛ یکی از اولین نام هایی که با آن برخورد می کنی، "حمید داودآبادی" است.
 
داودآبادی، نویسنده دفاع مقدس است اما به واسطه علاقه یا احساس وظیفه، تحقیقات کاملی روی پرونده ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در لبنان انجام داده و نتیجه این تحقیقات در کتاب "کمین جولای 82" منتشر شده که معتبرترین و کامل ترین کتاب در مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می رود.
با داودآبادی درباره برخی از ابعاد این اتفاق به گفت وگو نشستیم که مشروح آن در ادامه می آید:

http://www.aviny.com/News/84/07/03/147175_orig.jpg

 
* اقدام فالانژها؛ قابل پیش بینی یا غیرمنتظره؟
- زمانی که نیروهای ایرانی به لبنان رفتند، لبنان درگیر جنگ بود و دولت مرکزی مستقری هم نداشت. دولت "بشیر جمیل" هم که در راس کار بود فاقد تسلط بر حکومت بود. واضح است که وقتی در منطقه ای جنگ در گرفته است، وقوع حوادثی نظیر گروگان گیری و ربایش طبیعی است و از این منظر می توان گفت اسارت حاج احمد متوسلیان از قبل قابل پیش بینی بود. ضمن این که دو نفر دیگر از نیروهای ایرانی هم چند وقت قبل اسیر شده بودند و این گروگان گیری ها برای بار اول نبود که رخ می داد.

* نجات حاج احمد در همان ساعات اولیه!
- صحبت هایی مبنی بر این که می شد حاج احمد و همراهانش را در همان ساعات اولیه نجات داد و شایعاتی مبنی بر این که مسئولان، اجازه چنین کاری را نداده اند بی پایه و کذب محض است.
حاج ابراهیم همت و ‌نیروهای دیگری که همراه متوسلیان در لبنان بودند، حدود 24 ساعت بعد متوجه می‌شوند این چهار نفر گم شده اند. پس از گذشت ساعتی از جدا شدن متوسلیان و سه دیپلمات دیگر از سایر نیروها، نیروهای ایرانی از طریق بیسیم از بعلبک و بیروت، سراغ آنها را می گیرند و جواب مشخصی دریافت نمی کنند. فردای آن روز اتومبیل گارد حفاظت که چهار دیپلمات را در زمان ربایش همراهی می کرده، به نیروهای ایران اطلاع می دهد که متوسلیان و همراهانش را ربوده اند.
‌فالانژها در این 24 ساعت هر اقدامی را که می ‌خواستند انجام داده بودند. ضمن این که محلی که این چهار نفر دستگیر شدند، دژبانی ثابتی نبوده است؛ یعنی همان روز، یک پست ایست وبازرسی ایجاد کرده بودند و هر کسی شیعه بوده دستگیر می کردند و می کشتند. حتی این پست ایست و بازرسی در روز بعد دیگر وجود نداشته و باید پرسید چگونه ممکن بوده در همان ساعات اولیه، برای آزادی آنها اقدام بشود؟

http://www.warpic.ir/wp-content/uploads/shahid-212-copy.jpg

* حمله اسرائیل به لبنان با یک بهانه ساختگی!
- بهانه حمله اسرائیل به لبنان، ترور سفیر اسرائیل در لندن بود. تروری که بعدها مشخص شد توسط گروه ابونضال که عامل صدام بودند انجام شده است. رئیس این تیم تروریستی در دادگاه اعتراف کرد که وظیفه ما انحراف جنگ ایران و عراق بود به صورتی که ایران در جنگ پیشرفت نکند. پس از حمله اسرائیل به لبنان با بهانه ساختگی ترور سفیرش، بسیاری از کشورهای عربی گفتند ایران که ادعا می کند علیه اسرائیل است نیروهایش را بیاورد و علیه اسرائیل متمرکز کند. در آن زمان، هیچ کشور عربی وارد جنگ با اسرائیل نشد و تنها ایران بود که نیروهایش را به لبنان برد.
تیپ 58 ذوالفقار از ارتش و تیپ 27 حضرت رسول (ص) از سپاه به سوریه فرستاده شدند تا برای نجات شیعیان لبنان از این منطقه وارد جنگ با اسرائیل شوند؛ اما معلوم شد از طریق سوریه امکان عمل وجود ندارد. چون سوریه در آن زمان آمادگی درگیری مستقیم را نشان نمی داد و هراس خاصی از اسرائیل داشت که اجازه نبرد به ما نمی داد.
 
* واکنش امام به حضور رزمندگان در لبنان!
- شهید صیاد شیرازی در خاطراتش تعریف می کند روزی که فرماندهان سپاه و ارتش خدمت امام (ره) آمدند و قضیه را توضیح دادند، امام گفت: "همه شما را گول زده اند؛ سریع تمام نیروها را برگردانید. اگر یک قطره خون اگر از دماغ کسی بیاید شما مسئولید، جبهه ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کرده اند آیا می توانید آن را پر از نیرو کنید؟"
آنجا بود که مسئولان تازه فهمیدند چه اشتباهی کرده اند.

* حضور در لبنان و تضعیف جبهه در عراق!
بعد از آزادی خرمشهر که برخی از کشورهای عربی پیشنهاد آتش بس (نه صلح) آن هم به صورت شفاهی به ایران می دادند، صدام در یک سخنرانی می گوید: "وقتی ایرانی ها خرمشهر را از ما گرفتند، من چنان احساس خطر کردم که به گارد ریاست جمهوری دستور دادم در اطراف بغداد دیوار دفاعی تشکیل بدهند."
این نشانه وحشت دشمن است. آنها برای نجات صدام دنبال زمان بودند و بحث آتش بس را پیش آوردند که ایران قبول نکرد و گفت: یا صلح، یا ادامه جنگ.
بعد از آزادی خرمشهر وقتی ما نیروهای مان را به لبنان بردیم، در عملیات رمضان که حدود یک و نیم ماه طول می کشد تمام کشورهای غربی بالاترین میزان کمک تسلیحاتی را به عراق کردند و حتی شوروی، تانک های مدرن تی 72 که ضد موشک است را در این مقطع به عراق داد. در همین مقطع، کارشناسان بلژیکی و اسرائیلی آمدند زمین شلمچه را مسلح کردند. کانال ها و سیم خاردارها همه در مقطعی که ما درگیر لبنان بودیم ساخته شد و برای همین ما در عملیات رمضان شکست خوردیم. این شکست طرح مشترک اسرائیل و عراق بود برای منحرف کردن ما.

* موضع مسئولان کشور درباره ربودن دیپلمات ها:
- مواضع مسئولان، بسیار عادی بود. به این صورت که وزرات خارجه نامه اعتراضیه ای ارسال کرد. در آن دوره تکلیف لبنان معلوم نبود و مشخص بنود با چه کسی طرف هستیم. گروه فالانژیست ها مزدور اسرائیل بودند. وضعیت آن دوره مثل این است که چند نفر از رزمنده های ما را ارتش عراق در جنگ اسیر کرده باشد و ما بخواهیم نامه نگاری کنیم که اسرای ما را آزاد کنند! وقتی مزدوران اسرائیل نیروهای ما را اسیر کرده اند، چگونه از طریق دیپلماتیک از آنها بخواهیم که اسرای ما را آزاد کنند؟
البته قول ها و وعده هایی از سوی لبنانی ها داده می شد که علتش این بود که "بشیر جمیل" تمایلی به درگیری با ایران نداشت اما افرادی مثل ایلی حبیقه انسان هایی جنایتکار و وحشی بودند که مسئولان اصلی پرونده چهار دیپلمات ایرانی آنها بودند و بشیر جمیل نتوانست در مقابل آنها به توفیقی برسد.
 
* ربایش متوسلیان و تاثیرات بین المللی:
- ما، در آن زمان درگیر جنگ بودیم و از سوی دیگر فالانژها و حتی اسرائیل تاکید داشتند این سوال را برجسته کنند که ایران در لبنان چه کار می کند؟ به همین خاطر هیچ عکس العملی نمی توانستیم نشان بدهیم. اما بعدها در سطح سازمان ملل پیگیری هایی شد. به ویژه به واسطه گروگان های غربی که در لبنان اسیر بودند. غرب از ایران می خواست که برای آزادی این گروگان ها وساطت کند. ایران هم همیشه ادعا داشت که گروگان های ما در این معامله چه می شوند؟
آنها وعده پیگیری می دادند تا در نهایت "خاویر پرز دکوئیار"، دبیرکل وقت سازمان ملل، نامه تسلیتی به ایران نوشت و از طرف سازمان ملل اعلام کرد که این چهار نفر کشته شده اند.
حتی کنگره آمریکا هم چنین کاری را انجام داد. یعنی در همان زمان منابع دیپلماتیک ما از کنگره آمریکا خواستند در قبال درخواست نمایندگان آمریکا از ایران برای پیگیری آزادی گروگان هایشان، آنها هم وضعیت اسرای ما را روشن کنند. آنها قول همکاری دادند و گروگان هایشان هم آزاد شدند. اما تنها جواب کنگره آمریکا نامه تاسف آمیزی بود که ضمن آن گفتند ما وضعیت گروگان هایتان را پیگیری کرده ایم و آنها کشته شده اند.

* آیا متوسلیان زنده است؟

- ما با دشمنان مکار و شیادی طرف هستیم. فالانژها و اسرائیلی ها شیادانی هستند که به هیچ حرفشان نمی توان اطمینان کرد. به نحوی که اظهارات ‌آنها در طول سی سال گذشته همه ضد و نقیض بوده است. اما از طرف دیگر نظام پیگیر وضعیت این چهار دیپلمات بوده است و برای روشن شدن تکلیف آنها کارهای مهمی انجام داده است.

دوره هایی بوده که گروگان های ارزشمندی از دشمن، در بند لبنانی ها بوده اند و ایران برای آزادی آنها واسطه می شده است. اگر قرار بود متوسلیان در دست آنها باشد قطعا او را تحویل می دادند تا به نتایج بهتری در این معاملات برسند. چون از لحاظ امنیتی، حاج احمد نسبت به گروگان های آنها از لحاظ اطلاعاتی اهمیت کمتری داشته است و منطقی نیست که او را نگه دارند اما هزینه های بالایی در این گروگان گیری ها بپردازند.

حتی در قضیه "مک فارلین" یک پای معامله همیشه چهار گروگان ایرانی بوده اند که این اخبار تاکنون مطرح نشده است. غربی ها به دنبال آزادی جاسوس خودشان بودند و ایران، شرط آن را مشخص شدن وضع گروگان هایش اعلام می کرد.
یعنی افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه ای که برای آن پرداخت کردند، به اندازه کافی اهمیت داشت که اگر امکان معاوضه دیپلمات های ایرانی بود این کار را بکنند تا آن افتضاحات پیش نیاید.
http://snn.ir/news.aspx?newscode=13900414168

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: بخش رسانه‌ای سفارت ایران در لبنان خبر منتشره به نقل از داودآبادی مبنی بر گفت‌وگوی وی با سفیر ایران در بیروت را تکذیب کرد و گفت که کمیته پیگیری 4 دیپلمات به صورت جدی پیگیری وضعیت آنهاست.

به گزارش خبرگزاری فارس، بخش رسانه‌ای سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت با صدور بیانیه‌ای خبر منتشره به نقل از حمید داودآبادی محقق و نویسنده درباره گفت‌وگویش با سفیر ایران در بیروت درباره 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان را تکذیب کرد.

در این بیانیه با تأکید بر اینکه اظهارات داودآبادی مبنی بر اینکه سفارت ایران در لبنان درباره سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده یک برگ پرونده ندارد، خلاف واقعیت است، آمده است: بر خلاف نقل قول اعلام شده کمیته پیگیری سرنوشت 4 دیپلمات در لبنان به صورت جدی پیگیر امور مربوط به این عزیزان می‌باشد.

مراسم بزرگداشت چهار دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان فردا (چهارشنبه) با حضور خانم مریم مجتهدزاده مشاور رئیس جمهور و همسر سید محسن موسوی یکی از 4 دیپلمات ربوده شده در لبنان، خانواده این چهار نفر و با حضور "عدنان منصور " وزیر خارجه لبنان و جمعی از شخصیت‌ها از سوی سفارت ایران در بیروت در محل اتحادیه روزنامه‌نگاران برگزار می‌شود.

داودآبادی در اظهاراتی عنوان کرده بود: سال گذشته که با سفیر ایران در لبنان صحبت می‌کردم، گفتم آیا شما درباره‏ این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ پاسخ دادند خیر! ما در رابطه‏ با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!

در چهاردهم تیر ماه 1361 خودروی سیاسی سفارت جمهوری اسلامی ایران که در حمایت پلیس دیپلماتیک لبنان از شهر بندری طرابلس به بیروت بازمی‌گشت، خلاف ضوابط بین‌المللی و مصونیت دیپلمات‌ها در منطقه برباره توسط مزدوران مسلح تحت امر اسرائیل موسوم به «قوات اللبنانیه» متوقف و 4 دیپلمات ایرانی به‌ نام‌های «سید محسن موسوی» کاردار سفارت، «احمد متوسلیان» وابسته نظامی، «تقی رستگارمقدم» کارمند سفارت و «کاظم اخوان»خبرنگار و عکاس ایرنا ربوده شده اکنون 29 سال است که خانواده‌های این عزیزان در انتظار بازگشت آنها به سر می‌برند.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9004141088

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مصاحبه‏ى اختصاصی سایت بسیج هنرمندان با حمید داودآبادی
گفت وگو از: علی‌رضا ملوندی
در آستانه‏ى 14 تیرماه و بیست ونهمین سالروز ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در بیروت، مصاحبه‏ای با "حمید داودآبادی" ترتیب دادیم. کسانی که در زمینه‏ى پرونده‏ى چهار دیپلمات ربوده شده‏ى ما در لبنان پی‌گیر هستند، حتماً حمید داودآبادی و کتاب "کمین جولای 82 " را می‌شناسند.
حمید داود آبادی محقق بسیجی است که به قول خودش 18 سال روی این پرونده کار کرده است و قطعاً اطلاعات بسیاری درباره‏ى زوایای پنهان این قضیه دارد که این موضوع از لابلای حرف هایش هم پیدا بود.
پیش از این‌که به دفتر داودآبادی بروم، شنیده بودم که فردی دوست داشتنی و خوش برخورد است! و وقتی که او را از نزدیک دیدم فهمیدم که درباره‏ی این "متولد ماه مهر"، بی‌راه نمی‌گفتند و آقا حمید بسیار دوست داشتنی بود؛ یک بسیجی مخلص، کهنه کار و دل‏سوز برای انقلاب که در این وانفسای زمانه، قدر امثال او را دانستن، غنیمتی است که نباید به سادگی از دست داد.
علاوه بر اینها، داودآبادی را باید نویسنده‏ی موفقی هم دانست که علاوه بر "کمین جولای 82" کتاب‌هایی همچون "دفاع مقدس در اینترنت"، "پاره‏های پولاد"، "آیا می‌دانید؟"، "پرواز پروانه‏ها"، "یاد یاران" و ... را نیز نوشته است که "آقا" درباره‏ی کتاب آخری (یاد یاران) تقریظی به این شرح نوشته‏اند:
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه بسیجی تقریبا با همه جوانبش در این‌‌جا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوان‌هایی در کوره گداخته جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارند.
سوال من از خودم این است که آیا این "از معراج برگشتگان" چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژه‌ای بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم. "

خوشا به سعادت داودآبادی که "آقا" با این صمیمیت راجع به کتابش نظر داده‏اند!
هم چنین جا دارد در همین‌جا از ایشان تشکری مضاعف کنم، چرا که در اوایل مصاحبه برق قطع شد و آقا حمید با نور تلفن همراهش به من کمک می‌کرد تا بتوانم از حرف هایش خلاصه برداری کنم!
بدون توضیح اضافه، مصاحبه‏ی ما با حمید داودآبادی را می‌خوانید:


* اگر به صورت خلاصه بخواهیم بگوییم که در طی این چهار سال برای دیپلمات‌های ربوده شده‏مان چه کرده ایم، چه باید گفت؟
- باید بگوییم که پی‌گیری کردیم ولی راه‏ها بسته بوده، یعنی یک طرف فالانژیست‌ها و یک طرف اسرائیل بوده، و هردوی اینها دشمنان مکّاری هستند و به هیچ قول‏شان نمی‌شود اعتماد کرد.

*  مثلاً چه کارهایی برای‌شان کرده‏ایم؟
- ببینید مثلاً همواره در تبادل‏هایی که حزب‌الله با اسرائیل داشته در مذاکراتی که می‌شد و چه بسا ما از آنها خبر نداشتیم این چهار گروگان مطرح بودند، یعنی وقتی که نماینده‏ی آلمان یا سازمان ملل و ... که واسطه می‌شدند، حزب‌الله همیشه مسئله‏ی این دیپلمات‌ها را مطرح می‌کرد، که آخرینش هم همان قضیه‏ی دو سرباز اسرائیلی بود که سیدحسن نصرالله در آن‌جا اشاره‏ای به این موضوع کرد. هر جا که قرار بود معامله‏ای در این خصوص بشود و نظام احساس کرده است که باید معامله‏ای از موضع قدرت کند، این کار را کرده است و پی‌گیری‌هایی هم در خود منطقه‏ی لبنان از افراد مختلف انجام داد اما نتیجه‏ای در بر نداشت.

*  یعنی این قضیه به مکّار بودن طرف مقابل مربوط می‌شود یا این‌که ضعف ما هم در این عدم موفقیت دخیل بود؟
- نه! ببینید آن زمان که اینها اسیر شدند، ما درگیر یک جنگ بزرگ و خانمان سوز بودیم که خیلی از دشمنان غربی پشت صدام بودند، لبنان هم درگیر جنگ داخلی بود، یعنی تا شش سال بعد که جنگ تمام شد، فرصتی برای پی‌گیری این قضیه نبود. چون لبنان از این دست حوادث زیاد دارد، آدم ربایی در لبنان یک امر عادی است.

*  که برای اتباع آمریکا هم در آن مقطع اتفاق افتاد.
- بله! وقتی یک کشور درگیر جنگ داخلی می‌شود این حوادث در آن اتفاق می‌افتد و متاسفانه چهار گروگان ما هم در این حوادث بحرانی که بر منطقه حاکم بود، گم شدند. یعنی این‌که بگوییم نظام برای به دست آوردن اینها تلاشی نکرد، کذب است! من به عنوان کسی که حدود بیست سال است روی این پرونده کار می‌کنم می‌توانم با قاطعیت بگویم که هر کجا که نظام احساس کرده می‌تواند برای این قضیه کاری کرد، انجام داده؛ چه در دولت آقای هاشمی، چه حتی در دولت آقای خاتمی و چه در دولت آقای احمدی‌نژاد، این تلاش ها صورت گرفته است گرچه موقعیت‌ها و شیوه‏ها با هم فرق داشته است. ممکن است در بعضی موارد به دنبال شیوه‏ی تندتر باشیم، اما کلیّت کار این است که تلاش شده است.

*  آقای داودآبادی! در این مدت چه کارهایی باید می‌کردیم که نکردیم؟ یعنی این خلأ را شما حس می‌کنید؟
- نه! کاری از دست ما بر نمی‌آمده!

*  یعنی هر کار که می‌توانستیم بکنیم انجام دادیم؟ حتی در زمینه‏ی تبلیغاتی و جا انداختن این قضیه برای مردم؟!
- ببینید این مسئله‏ای نیست که بتوان با تبلیغات آن را حل کرد، بعضی‌ها اشتباه می‌گیرند! مثلاً طومار پر کردن فایده‏ای ندارد، به برخی از دوستان هم گفتم طومار پر کردن شما به چه دردی می‌خورد و چه تاثیری بر روی این مسئله می‌تواند داشته باشد؟! و در ثانی آن طوماری که شما خطاب به سازمان ملل پر کردید کجاست؟! در یکی از اتاق ها در گوشه‏ای افتاده است. این قبیل کارهای تبلیغاتی، شانتاژ است که هیچ پاسخی نمی‌دهد، اگر قرار است کاری صورت بگیرد، اول از همه باید به دست دیپلماسی خارجی یعنی وزارت خارجه‏ی ما حل بشود و در وهله‏ی بعد ارگان‌های ذی‌ربط این چهار نفر باید برای‌شان تلاش کنند. نمی‌توان پذیرفت که سپاه برای متوسلیان و وزارت خارجه برای موسوی هیچ کاری نکرده‏اند! واقعاً کار کرده‏اند؛ چون امروز که بیست و اندی سال از پایان جنگ می‌گذرد، هنوز هم در بیابان‌های فکه در جست‌وجوی استخوان‌های شهدای‌مان هستیم، هنوز هم بچه‏های تفحص به روی مین می‌روند و شهید می‌شوند تا بتوانند پیکرهای شهدا را پیدا کنند و به آغوش خانواده‏های‌شان برگردانند؛ با این وصف آیا می‌توان پذیرفت که ما به سادگی از این چهار عزیزمان بگذریم و تلاش نکنیم؟! همین که شما امروز آمدید و پی‌گیر این قضیه هستید نشان می‌دهد که این قضیه زنده است، این خیلی مهم است.

* آیا تغییرات سیاسی در دولت‌ها و جابجایی آنها، تغییری در شدت و ضعف تلاش ها برای پی‌گیری این پرونده ایجاد کرده است؟
- ببین تغییرات در عملکردها به مسائل مختلفی بستگی داشته، مثلاً در یک مقطعی خانواده‏های این عزیزان خیلی بر این قضیه اصرار کردند و بر روی آن کار تبلیغاتی کردند، دولت و مجلس وقت، کمیته‏ی پی‌گیری تشکیل دادند. من اعتقاد دارم که خیلی از این اقدامات سوپاپ اطمینان و آرام کردن بود.

* آرام کردن چه کسی؟
- خانواده‏ها! در زمان مجلسی که دست اصلاح طلبان بود یک کمیته‏ی پی‌گیری تشکیل شد و در دولت هم کمیته‏ای دیگر تشکیل شد! نقطه‏ی مشترکی که همه‏ی این کمیته‏های پی‌گیری داشتند این نگاه بود که این کمیته یک راه بن‌بست را باید طی کند! مثلاً من سال گذشته با سفیر ایران در لبنان صحبت می‌کردم، به ایشان گفتم آیا شما درباره‏ی این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ ایشان پاسخ دادند خیر! پرسیدم اتاق خاصی برای پی‌گیری سرنوشت اینها دارید؟ گفتند نه! گفتم آیا پرونده‏ای برای اینها در سفارت تشکیل شده است؟! ایشان مجدداً گفتند نه! ما در رابطه‏ی با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!!!! (داودآبادی این سخنان آقای سفیر را با خنده‏ی تلخی می‌گوید!) و حتی کتاب "کمین جولای 82" که در کمیته‏های مختلفی که تشکیل می‌شد مورد استفاده قرار می‌گرفت و به آن استناد می‌شد و در واقع روزشمار و سند راجع به این قضیه است، سفارتخانه‏ی ما در بیروت نداشت!
بزرگ ترین دلیل من برای بن‌بست دیدن این پرونده از جانب مسئولین این است که هیچ کدام از این کمیته‏های پی‌گیری تا امروز به هیچ جا پاسخ گو نبوده‏اند! نه در مجلس و نه در دولت! نگفته‏اند که نتیجه‏ی این همه سال تلاش، چه بوده است! شاید یکی از شیوه‏های بد دیگر این بوده است که هر کمیته برای خودش کار می‌کرده، مثلاً کمیته‏ای که در دولت اصلاحات به دستور رئیس جمهور وقت تشکیل شد، در دولت بعد ادامه پیدا نکرد.

* یعنی کمیته‏ای که در یک دولت تشکیل می‌شد در انتهای زمان آن دولت تعطیل می‌شد و رئیس جمهور بعدی کمیته‏ای دیگر تشکیل می‌داد؟
- بله دقیقاً! هر مجلس و دولتی که عوض شده، کمیته‏ای جدید تشکیل داده است.

* پس هیچ موقع یک انسجام و عزم ملی برای این قضیه وجود نداشته است؟
- نه! هیچ دیدگاه ملی راجع به این قضیه وجود ندارد.

* آقای داودآبادی! با توجه به حرف های شما، این بن‌بست نتیجه‏ی اهمال خود ماست، آیا این بن‌بست روزی باز می‌شود؟!
- همه‏ی کمیته‏هایی که تشکیل می‌شود با این نگاه تشکیل می‌شود که این یک پرونده بسته شده است. چند وقت پیش نزد یکی از افرادی بودم که 18 سال مسئولیت این پرونده را برعهده داشت (آقای سیدحسین موسوی برادر سیدمحسن موسوی، دیپلمات ربوده شده در لبنان) ایشان به من گفت بیایید جمعیت‌های دانشجویی تشکیل دهیم، به سازمان ملل طومار بنویسیم و ... به ایشان گفتم: ببینید آقای موسوی! سازمان ملل 15 سال پیش، زمانی که "خاویر پرز دکوئیار" (دبیرکل اسبق سازمان ملل) آمد و به خانواده‏ها پیام تسلیت به مناسبت کشته شدن این عزیزان را داد، پرونده‏ی اینها را بست! ما برویم سازمان ملل و بگوییم که این پرونده را مجدداً باز کنید؟! این شدنی نیست!
طومار چه فایده‏ای دارد؟! باید بگردیم و شیوه‏های جدید برای پی‌گیری پیدا کنیم، این خیلی مهم است. به نظر من یکی از دلایل به بن‌بست رسیدن پرونده‏ی دیپلمات‌ها این است که برخی از آقایان فقط به دنبال زنده بودن اینها هستند و به دنبال تعیین تکلیف پرونده‏ی اینها نیستند.
تعیین تکلیف با این‌که شما بگویید "فقط می‌خواهیم اینها را زنده بیابیم" فرق دارد. این موضوع یعنی این‌که شما نمی‌خواهید هیچ چیزی مبنی بر شهادت دیپلمات‌ها را بپذیرید و این بزرگ ترین ایراد این پرونده است که من تاکنون دیده‏ام.
بعضی از این کمیته‏ها که تشکیل شده است سلیقه‏ای بوده‏اند! اگر کمیته‏ای که تشکیل می‌شود بر مبنای غیرت و اهداف نظام تشکیل شده باشد برای این‌که کمیته‏ی ‏بعدی همه‏ی راه‏ها را مجدداً طی نکند، تمام اسناد و مدارک را تحویل می‌دهد که تاکنون چنین نشده است.
باید برای تعیین تکلیف اینها تلاش کنیم، برویم و بگردیم هر نتیجه‏ای که به دست آمد را قبول کنیم؛ دو نتیجه بیشتر ندارد یا شهادت گروگان‌ها یا اسارت‌شان! اگر نتیجه شهادت بود که باید برویم دنبال این‌که پیکرشان را به کشور بازگردانیم و اگر اسارت بود که خدا را شکر می‌کنیم و با اثبات این موضوع برای آزادی‌شان در مراجع بین‌المللی تلاش می‌کنیم.

* یعنی ما در طی این مدت فقط دنبال این بودیم که بگوییم دیپلمات‌های‌مان زنده هستند؟
- ببینید این‌که ما بگوییم در زندان‌های اسرائیل چند ایرانی هستند دلیلی بر زنده بودن اینها نیست. چون در زندان‌های اسرائیل کم ایرانی وجود ندارد، 10 -15 نفر از نیروهای مجاهدین خلق به جرم مشکوک بودن به جاسوسی خیلی سال است که در زندان‌های اسرائیل هستند، هواپیماربایی که هواپیمای ایران را ربود هنوز در زندان است و حتی حدود دو سال بعد از قضیه‏ی حاج احمد و دوستانش، سه ایرانی دیگر اسیر شدند که اینها هم در زندان‌های اسرائیل بودند و این دلیلی بر این نیست که دیپلمات‌ها در زندان‌های اسرائیلند؛ همان‌طور که در برخی گزارش ها مطرح می‌شود تعدادی ایرانی را در زندان‌های اسرائیل دیده‏اند، پس آنها دیپلمات‌های ما بوده‏اند.
من به دوستانی که پی‌گیر این قضیه بودند گفتم اسامی این زندانی‌ها را در بیاورید، به سادگی می‌توان از طریق گزارش هایی که اسرائیل داده است و سایر موارد دیگر این کار را کرد، این کار بسیاری از قضایا را مشخص می‌کند.

* با همه‏ی این کارهایی که انجام دادیم و ندادیم، در مقطع کنونی چه کار می‌توان کرد؟
- بزرگ ترین وظیفه‏ای که برعهده‏ی من و شماست این است که بدانیم اینها برای چه رفتند و ما در قبال‏شان چه وظیفه‏ای داریم. هر سال جمع می‌شویم و می‌گوییم که اینها زنده‏اند یا شهید شده‏اند، چه فایده‏ای داشته است؟! آیا ما منتظر این هستیم که استخوان‌ها یا بدن مجروح شان بیاید و همه چیز تمام شود؟! این همه شهید که هر سال در همین تهران روی دست‌ها تشییع می‌شود چه شد؟! این چهار نفر هم یکی از همان سه – چهار هزار شهیدی هستند که در طی این سال‏ها تشییع شدند، مگر غیر از این است؟! ما راه اینها را گم کردیم و فقط به پیکرشان چسبیدیم!

* سوال‏تان را خودتان جواب دهید! چهار دیپلمات برای چه رفتند و ما در قبال‏شان چه وظیفه‏ای داریم؟
- اینها برای دفاع قاطعانه از ارزش های انقلاب اسلامی رفتند و متاسفانه امروز درحالی که آمریکا این‌جاست و با قلدری تمام به تمام دنیا لشکرکشی و جنایت می‌کند و به این کارهایش افتخار می‌کند، به سرنگون کردن هواپیمای مسافربری ما در سال 67 افتخار می‌کند؛ رسانه‏های ما خجالت می‌کشند که بگویند گروگان‌های‌مان برای دفاع از شیعیان مظلوم لبنان رفتند و این افتخار را پنهان می‌کنند!
این کار ظلم به این چهار نفر نیست؟ من مجله‏ای سراغ دارم که یک ویژه‏نامه برای اینها منتشر کرده است و عکس حاج احمد را هم روی جلد کار کرده‏اند که آن را هم یکی از مسئولینش به من می‌گفت با هزار فشار و دعوا توانستیم عکس حاجی را روی جلد بزنیم، ولی شما در این مجله نمی‌فهمید که حاج احمد چه شد و کجا رفت! طرف به من می‌گفت که به ما گفتند ننویسید که حاج احمد به لبنان رفت!! پس بگوییم حاج احمد چه شد و به کجا رفت؟! ما چه چیزی را می‌خواهیم پنهان بکنیم؟! آیا لبنان رفتن اینها خطا و جرم بود؟ اگر این‌گونه بوده که به دنبال پی‌گیری سرنوشت‌شان هم نباشیم، می‌خواهیم آنها را آزاد کنیم تا در این‌جا آنها را به پای میز محاکمه بکشانیم؟ اگر هم افتخار بوده پس چرا پنهان می‌کنیم؟!

* هنرمندان در این سال‏ها چه کار کرده‏اند و چه کار باید بکنند؟
- نکته‏ی خوبی را اشاره کردی، اگر این چهار نفر غربی بودند مطمئن باشید که در این مدت صد فیلم سینمایی برای‌شان ساخته بودند، هنرمندان در طی این بیست و نه سال برای مظلومیت این چهار نفر چه کار کرده‏اند؟! نویسنده‏های‌مان، محققین‌مان، داستان نویسان‌مان، کارگردانان‌مان و از همه بالاتر بسیجی‌های هنرمندمان در طی این بیست و نه سال، بیست و نه اثر هنری در قبال این چهار نفر خلق کرده‏اند؟! حالا می‌خواهیم اینها را برگردانیم که چه کار بکنیم؟! آیا راه اینها این‌قدر هم ارزش نداشت؟!

*  نظر شما درباره‏ی خاطره‏گویی‌هایی که امروز تعداد آنها زیاد شده است چیست؟
- امروز متاسفانه خاطره‏گویی‌های اختصاصی مُد شده است، خاطره‏ای که فقط خود شخص زنده است بقیه زنده نیستند تا صحت و سقم آن را بگویند، اینها سندیت ندارند و امروز عده‏ای که بعد از سی سال خاطره‏گویی می‌کنند فقط برای توجیه خودشان این کار را می‌کنند نه برای دفاع از ارزش های انقلاب و امام(ره) و این خطرناک است.
 
* در مقابل این آفت چکار باید کرد؟
- باید همه‏ی کسانی که احساس وظیفه می‌کنند و دل‏سوز هستند بیایند و صادقانه و خالصانه خاطرات خودشان را بگویند که اگر اینها نگویند، برای ما خاطره و تاریخ خواهند ساخت،. امروز تحریف بسیار داریم و باید به صحیفه‏ی امام(ره) مراجعه کنیم. خیلی از خاطراتی که مطرح می‌شود وقتی به سخنان امام (ره) مراجعه می‌کنیم با حقیقت جور در نمی‌آید. خط کش ما، ملاک شناخت خاطرات ما باید سخنان امام (ره) باشد.

هنرمندان بسیجی برای حاج احمد و دوستانش چه کار کرده‏اند؟
*  اگر بخواهیم در این زمینه یک کار بسیجی وار انجام دهیم باید چکار کنیم؟
- بیایید روح حماسی و ارزشی این چهار نفر را به بسیجی‌های امروز بشناسانید، مخصوصاً حاج احمد متوسلیان که خیلی روح بلندی داشت و این روحش تاثیر گرفته از خود امام (ره) بود.
ببینید حاج احمد و سه دوست دیگرش بزرگ بودند، آنها را گُنده نکنیم! ‌بزرگی آنها را درست نشان دهیم. گُنده کردن این است که ما بیاییم حاج احمد را یک فرمانده شکست ناپذیر و ... نشان دهیم یا این‌که یک پوستر چهل متری از احمد بزنیم، این یعنی گُنده کردن! ولی وقتی که بچه شیعگی حاج احمد را نشان دهیم، اخلاقش را نشان دهیم، "أشداء علی الکفار، رحماء بینهم" بودنش را نشان دهیم،‌ بزرگی حاج احمد را نشان دادیم. کار بسیجی این است که بیاییم این چهار نفر را به هم بشناسانیم.

* کار بسیجی هنرمند چیست؟
- بیایید وسط میدان، بسیج هنرمندان و خود بسیج وجودش را از حاج احمد متوسلیان دارد. ما چقدر حاضریم از سرمایه‏های مادی‌مان برای این چهار نفر سرمایه گذاری کنیم؟! تا کجا حاضریم برای اینها کار کنیم؟! آیا حاضریم ریسک کنیم و برای اینها فیلم سینمایی بسازیم؟!
کارهای احساسی مثل شعر و ... را رها کنید.‌ این‌جور شعرها در تاریخ نمی‌ماند ولی فیلم در تاریخ می‌ماند، کتاب مستند در تاریخ می‌ماند، چیزهایی که قابل استناد و قابل استفاده برای آثار هنری بعد هستند. بسیج هنرمندان بیاید و یک نهضت هنری درباره‏ی این چهار نفر به‏راه بیندازد، نهضت هنری چهار گروگان. مسابقه‏ی فیلم نامه نویسی، داستان نویسی، خاطره نویسی و ... بگذارید، اینها را انجام دهید. تا حالا این کارها صورت نگرفته است.
به بهانه‏ی اینها می‌توان خیلی کارهای هنری انجام داد. درباره‏ی حاج احمد با آن همه عظمت یک صدم کاری که برای حاج همت کرده‏ایم، نکرده‏ایم و این یعنی ظلم!‌ تقی رستگار و کاظم اخوان هم که دیگر هیچی! اصلاً راجع به اینها هیچ کاری نکردیم.
این حصار را بشکنید، چهار تیپ متفاوت در بین اینها داریم: یک فرمانده قدرتمند سپاه، یک دیپلمات، ‌یک بسیجی غیور و یک خبرنگار عکاس هنرمند! ‌در بین این چهار تیپ متفاوت آیا نمی‌توان کار هنری انجام داد؟!
در آستانه‏ی 14 تیر آیا یک سایت و روزنامه‏ی ارزشی پیدا می‌شود که بر بالای لوگوی خود بنویسد که 29سال از ربودن اینها می‌گذرد؟ چندین سال است که من این پیشنهاد را به رسانه‏ای‌ها می‌دهم اما هیچ کس این کار را نکرده است.
29 سال از اسارت کاظم اخوان که یک عکاس دفاع مقدس است می‌گذرد. ‌زیباترین عکس های ما از آزادی خرمشهر را کاظم گرفته بود،. خبرگزاری جمهوری اسلامی که عکس های کاظم را دارند، نمی‌آیند هر سال مجموعه‏ی عکس های کاظم را بگذارد! آیا شده است که در عرض این 29 سال کنگره‏ی بزرگداشت برای این چهار نفر بگذاریم؟!
به‏طور مثال، شما به‏عنوان بسیج هنرمندان بیایید و به بهانه‏ی 17 مرداد که روز خبرنگار است، یادواره‏ی کاظم اخوان را برگزار کنید! کاظم، هنرمند دفاع مقدس بود و متعلق به شماست. ‌این را شما امسال بزرگ کنید.
ده سال است که من می‌شنوم می‌خواهند عکس های کاظم اخوان را به صورت یک آلبوم چاپ کنند، در این مدت صدها آلبوم چاپ شده است، اما آلبوم عکس ها کاظم چاپ نشده است!!
زیباترین عکس های شهید چمران را اخوان گرفته. حداقل به خاطر شهید چمران به کاظم بها بدهیم و در یک مجموعه عکس های کاظم اخوان را منتشر کنیم. این کار بسیار ارزشمند است چون نگاه کاظم اخوان نگاهی هنری به جنگی خشن بود. اتفاقاً‌ همه‏ی کسانی که کار عکس می‌کنند به این معتقدند که نگاه کاظم اخوان نگاهی هنرمندانه به جنگ بود، یعنی خشونت جنگ باعث نمی‌شد که او از هنر دست بردارد و این خودش ارزش بزرگی است.
اصل مصاحبه در سایت بسیج هنرمندان

[ ۱۳٩٠/٤/۱۳ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تهران: اواخر تیرماه 1385
9 ماه پس از وارد شدن به 41 سالگی
چند روزی می‌شد که نیروهای مقاومت حزب‌الله لبنان به مواضع ارتش رژیم صهیونیستی در فلسطین اشغالی حمله کرده و پس از کشتن 3 سرباز 2 نفر را به اسارت گرفته و با خود بردند. اسرائیل که بیش از 98 درصد مردمش را ارتشی‌ها و شبه نظامیان تشکیل می‌دهند، برای حفظ روحیه‌ی مردم خودش و کنترل بیش تر این پادگان عظیم نظامی با جمعیتی آواره از سراسر دنیا با ده‌ها ملیت و فرهنگ، اقدام به حملات وحشیانه به سراسر خاک لبنان یک وجبی کرد.
(همان جنگ 33 روزه‌ی سال 2006 که به "وعده‌ی صادق" معروف شد و با شکست فضاحت بار رژیم صهیونیستی به‌پایان رسید.)

دیگر داشتم قاطی می‌کردم. به هر کس و ناکسی رو زدم تا بروم لبنان، نشد که نشد.
تا آن زمان آن قدر ناکام، ناتوان و درمانده نشده بودم. از شانسم، پول هم نداشتم که خودم بروم. باید حداقل یک میلیون تومان جور می‌کردم. ویزا هم در آن شرایط جنگی خودش داستانی داشت. به "سعید ابوطالب" (از نمایندگان وقت مجلس شورای اسلامی) که گفت:
- اتفاقا من در مجلس مطرح کردم که چند نفر از نمایندگان برویم لبنان ولی آقای "حدادعادل" گفت ما رسما کسی را نمی‌فرستیم، شما هم می‌خواهید بروید، باید شخصی و با هزینه‌ی خودتان بروید.

این جا را هم خوردم توی دیوار.
اصلا انگار قرار نبود من بروم لبنان. من با آن همه ادعایی که پیش از آن داشتم، حالا باید عین افلیج ها می‌نشستم پای تلویزیون و با دیدن تصاویر جنایات وحشیانه‌ی صهیونیست ها در بمباران روستای قانا" حرص می‌خوردم و اول به خودم و بعد به همه‌ی حضرات که حتی برای مُردن سر خود هم بنده را معذور می‌داشتند!
هر روز پاسپورتم را در جیب می‌گذاشتم بلکه راهی پیدا شود و راهی شوم.

همین طور که توی دفترم پشت کامپیوتر نشسته بودم و اخبار جنگ لبنان را رصد می‌کردم، موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. فردی از آن سوی خط، پس از حال و احوال گرم، گفت:
- آقای داودآبادی، بنده از دانشگاه شاهد تماس می‌گیرم.
حتما برای سخنرانی پیرامون جنگ لبنان می‌خواستند دعوت کنند. اصلا حوصله نداشتم. خواستم به بهانه‌ی آنتن ندادن، تلفن را قطع کنم، ولی بی‌ادبی دیدم. گذاشتم حرفش را ادامه بدهد.
- شما لطف کنید پاسپورت و فتوکپی شناسنامه‌تون را برای ما بیاورید ...
یا حضرت عباس ... آخ جون ... جور شد. همین فردا می‌رم لبنان.
- قرار شده شما مشرف بشید برای سفر عمره ...
- ببخشید برای کجا؟
- عمره. حج عمره.
- معذرت می‌خوام. فکر کنم اشتباه گرفتید. من تا حالا برای عمره ثبت نام نکردم.
- نیازی به ثبت نام نیست.
- شما حتما با یه داودآبادی دیگه کار دارید!
- مگر شما حمید داودآبادی فرزند ذبیح الله رزمنده‌ی جانباز و نویسنده‌ی کتاب‌های یاد یاران و یاد ایام نیستید؟
- خب چرا. خودمم. ولی حداقل باید پول واریز بکنم. من که پولی نریختم و ندارم که بریزم.
- قرار نیست شما پولی پرداخت کنید.
- پس چه جوریه؟
- قرار شده شما از طرف دانشگاه شاهد به عمره مشرف بشید.
- داداش من دیپلم هم ندارم. اصلا دانشگاه شاهد هم بلد نیستم و تا حالا از جلوش رد نشدم. دیگه مطمئنم که اشتباه گرفتید.
- نه آقا جان. شما به‌عنوان جانبازان نخبه قرار شده از طرف دانشگاه شاهد و بنیاد شاهد به حج عمره بروید.
- بابا تو هم مارو گرفتی ها. من نه دانشجو هستم نه نخبه. پول هم ندارم که واریز کنم.
- آقاجان این یک هدیه است.
- خب ببخشید بنده بدون همسرم نمیرم عمره.
- مسئله‌ای نیست که. اتفاقا قرار شده شما با همسرتون تشریف ببرید.

دیگه مخم داشت سوت می‌کشید. از پاسپورت و مدارک خودم و خانمم فتوکپی گرفتم و فردا بردم دفتر دانشگاه شاهد خیابان طالقانی تقاطع خیابان وصال. قرار شد حداکثر تا آخر شهریور اعزام شویم.
خانمم در پوست خودش نمی‌گنجید. ولی من هراس داشتم. همیشه از حج می‌ترسیدم. ترسم از این بود که آن جا کم بیاورم. اصلا لیاقتش را نداشته باشم. برای همین هم اصلا دنبال ثبت نام و این حرف ها نبودم. ولی این بار کلی فرق می‌کرد. به زور داشتند می‌بردند. مطمئن بودم این سفر به خاطر من نیست. از صدق نیت و صفای درونی همسرم بود. چون او بود که همواره با حسرت، تصاویر زیارت مردم و طواف روحانی‌شان به‌دور خانه‌ی خدا را نگاه می‌کرد و همان یک هفته نشده بود که گفت:
- هر طوری شده ثبت نام کن بریم خانه‌ی خدا زیارت.
که من خندیدم و گفتم:
- پدرآمرزیده، اگه الان ثبت نام کنم حداقل سه چهارسال دیگه نوبت مون می‌شه.
که او با حسرت گفت:
- خب اگه سه چهارسال پیش ثبت نام کرده بودی، الان می‌تونستیم بریم.
و من فقط لالمونی گرفتم. چیزی نداشتم که بگویم.

پاسپورت را تحول شان دادم و برگشتم دفترم. همین که وارد شدم، موبایلم زنگ خورد. کسی که نشناختمش، از طرف روابط عمومی وزارت بهداشت گفت که همین امروز پاسپورتم را ببرم پهلوی آنها تا سریع به لبنان اعزام شوم. آن هم به‌عنوان مامور از طرف وزارت بهداشت. عذر خواستم و گفتم که فعلا پاسپورت ندارم. دوباره زنگ خورد. سعید ابوطالب بود. گفت که پول جور شده، پاسپورتم را ببرم برای گرفتن ویزا.
که جوابم به او هم منفی بود. و باز کسی دیگر و این که بیا از طرف ما برو لبنان.
اتفاقی که تا 24 ساعت قبل آرزویش را می‌کردم، ولی جور نمی‌شد.

33 روز گذشت و هر چه به در و دیوار زدم نشد بروم لبنان. جنگ لبنان هم تمام شد و من از آن جنگ عظیم که بزرگ ترین شکست ارتش اشغال گر صهیونیسم را در طول تاریخش رقم زد، بی‌نصیب ماندم.
در همین اوضاع و احوال بودم که از طرف دانشگاه شاهد تماس گرفتند و گفتند:
- ببخشید آقای داودآبادی، فعلا مسئله‌ی اعزام به حج عمره منتفی شده. شما بیایید پاسپورت و مدارک تون رو بگیرید که این جا نمونه.
این دیگه خیلی محشر بود. داشتم می‌ترکیدم.
نه به لبنان رسیدم، نه مکه. از هر دو جهت جا ماندم و وامانده!

چند روزی گذشت که حاج آقا لواسانی - از دوستان قدیمیم - تلفن زد و پرسید کی می‌روم عمره. که من هم قضیه را برایش گفتم.
خلاصه سرتان را دردنیاورم. به هر صورتی که بود برای مهر ماه سال 85 همراه همسرم رفتیم سرزمین وحی. صحرای عشق ...

همه‌ی آن چه در آن 20 روز بر من گذشت، یک طرف، این خاطره هم یک طرف.
اصلا همه‌ی این داستان را به‌خاطر این قسمت تعریف کردم.

ماه رمضان بود و من هم مثلا در اوج عشق و معرفت.
ساعت حدود یک و نیم بامداد بود که از هتل زدم بیرون طرف مسجدالنبی (ص). همین طوری که رفتم دم در اصلی، متوجه شدم یکی از درهای مسجد باز است. ظاهرا داشتند مسجد را نظافت می‌کردند. من هم از خدا خواسته رفتم طرف ضریح پیامبر.
خلوت خلوت بود. دو سه نفر شاید در مسجد بیشتر نبودند.
سریع رفتم کنار ضریح.
مابین منبر و محراب پیامبر و ضریح مبارک، منطقه‌ی محدودی را با فرش سبز رنگ پوشانده‌اند که به آن جا "روضة الجنة" می‌گویند. می‌گویند اگر در آن مکان نماز بخوانی، انگاری در خود بهشت نماز خوانده‌ای. روزها آن قدر آن جا شلوغ بود که نمی‌شد طرفش رفت.

وای عجب توفیقی!
هیچ کس نبود. فقط خودم بودم و خدای خودم.
قرآن بخوانم، ذکر بگویم؟ چه کنم؟
چه می‌شد کرد بهتر از نماز شب؟
در حالی‌که از غرور توفیق حاصل شده بر خود می‌بالیدم، رو به قبله ایستادم، دست ها را بالا بردم و "الله اکبر" گفتم.
ناگهان درونم کاملا تهی شد.
ای وای ...
راستی نماز شب چه‌طوری بود؟
اصلا چند رکعت بود؟
مقدماتش چی بود؟
...
هر چه فکر کردم، ذهنم بیش تر قفل شد.

مات ماندم.
از زمان جنگ به بعد که چیزی حدود 18 سال می‌گذشت، تا آن روز نماز شب نخوانده بودم.
وای بر من که فکر می‌کردم نماز شب فقط مال جبهه است و بس.
چه می‌توانستم بکنم؟
هیچ.
در جا نشستم و بر ایمان باخته‌ی خویش زار زار گریستم.
بچه مسلمان جبهه‌ای مثلا مومن، نماز شب را یادش رفته بود!

از 45 سالگی هم گذشتم!
نه در آن جنگ مهم توانستم بروم تا آن شود که محسن می‌گفت،
و نه ...
امروز هم خسته و شکسته در خدمت نفس خویشم!

[ ۱۳٩٠/۱/۱٠ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

لبنان – بیروت: اواخر بهمن 1374
دم دمای عید بود.
اصلا ما که توی سال شمسی به‌سر نمی‌بردیم که عید و نوروز برای‌مان مطرح باشد!
جشن و پای‌کوبی مسلمان (شیعه و سنی) سراسر بیروت و لبنان را فراگرفته بود.
برای عید فطر، ناهار بچه‌ها مهمان ما بودند. برای‌شان ماکارونی باحالی درست کردم؛ با کلی مخلفّات. کم مانده بود انگشتان‌شان را هم بخورند!
پنج شش تا آدم بودیم، هر کدام از یک‌جا! یک گوشه‌ی دنیا. من و دو سه تای دیگر از ایران بودیم.
تازه از جنوب برگشته بودم. روز جمعه 27 بهمن که روز جهانی قدس بود، چند تایی عکس از رژه‌ی باشکوه حزب‌الله که در بیروت برگزار شد، گرفتم.

یک ماهی می‌شد که آمده بودم لبنان. مثل همیشه، خبرنگار آزاد! و آن‌قدر آزاد که نه کسی ریالی بابت هزینه‌ی سفر می‌داد و نه تضمین یا بیمه‌ای برای اتفاقات احتمالی آن‌هم در مناطق جنوب که مدام زیر آتش‌باری صهیونیست‏ها بود!
اینها که خوب است، از همه بدتر این بود که مجبور بودم شب عیدی، یک ماه ونیم از محل کارم مرخصی بدون حقوق بگیرم.
خب دیگر، این‌هم یک نوع دل‏سوزی برای اسلام و انقلاب و بیت‏المال است. چه بسا حضرات تصورشان این بود که بنده در هوای مطبوع و دل‏نشین ساحل دریای مدیترانه، با شلوارک  قدم می‌زنم و از نعمات الهی که به‌وفور به‌چشم می‌آمد، بهره‌ی کافی را می‌بردم!
خب همین را بعدا گفتند و به ایامی که بنده در لبنان گذرانده‌ام حسرت خوردند و به به و چه چه کردند.
و من، فقط  در دل آرزو می‌کردم ای‌کاش فقط یک‌بار مزه‌ی موشک‌باران و تانک "مرکاوا" را بچشند!

آنها که حتی در هشت سال جنگی که بر کشور خودمان تحمیل شد، بوی باروت و ترس انفجار شامه‌شان را نیازرد، چگونه می‌توانند معنای بمباران هواپیماهای "اف – 16" یا موشک‌های لیزری "هلی‌کوپتر آپاچی" را بفهمند؟
آنها که در تصورشان "ام- کا" و "مرکاوا" نوعی شوکولات و یا نوشیدنی داغ کنار نهرهای جاری لبنان است، چه می‌فهمند "ام- کا" نوعی هواپیمای بدون سرنشین وحشت‏آور است که هر لحظه بر بالای سر مردم مظلوم جنوب لبنان در پرواز است و پس از شناسایی‌های آن، منطقه بمباران می‌گردد.
آنها که هر چه بگویی، حالی‌شان نمی‌شود "مرکاوا" نه مارک اعلای فرانسوی برای "کرم‌پودر" است و نه "رژ لب" که برای "بنده‌منزل" سوغات می‌برند! بلکه تانکی وحشی و وحشت‏آور است که در تاریک‌ترین لحظات شب، اگر خرگوشی در 2 کیلومتری آن تکان بخورد، 7 گلوله‌ی کالیبر 23 (که یک عدد ناقابل آن برای پوکاندن بدن چاق و فربه‌ای همچون من کافی است) به‌طرف خرگوش شلیک می‌کند!
و بی‌خود نبود که جمله‌ای میان رزمندگان معروف بود مبنی بر این‌که : "در جنوب لبنان، شب مال اسرائیل است."

چقدر به حاشیه می‌روم!
القصه:
جای‌تان خالی ماکارونی را خوردیم و نشستیم به گپ زدن. دو سه روز شادی و آتش‌بازی به‌مناسبت عید فطر، بهترین هدیه برای بچه‌های کوچک و بزرگ بود.
ما هم بدمان نمی‌آمد در شادی آنها شریک شویم. یک بسته‌ی انفجاری از بازار خریدم که فروشنده از آن خیلی تعریف می‌کرد.
ناهار را که خوردیم، به بچه‌ها گفتم برای دیدن چیزی به داخل راهرو بیایند. و ناگهان با انفجاری خرکی، فورانی از آتش همه‌ی راهرو را فراگرفت و دقایقی بعد همه جا سیاه و سوخته شد! گند زدم به آپارتمان. ماندم چه جوری این گند را پاک کنم. بچه‌ها که خنده‌شان گرفته بود، هر کدام به زبانی تیکه می‌انداختند!

چایی را که خوردیم، شنیدم "محسن" توانایی‌ای در "کف‌خوانی" دارد. من که از بیخ و بن با این چیزها مخالف بودم، زدم زیر خنده. بیچاره خودش ادعایی نداشت. حتی چیزی هم در تایید کف‌خوانی یا در مخالفت با من نگفت. فقط لبخند قشنگی – مثل همیشه‌اش – زد. ولی بچه‌ها اصرار داشتند که او خیلی خوب کف دست آدم‌ها را می‌خواند و زندگی‌اش را تعریف می‌کند. من هم بدم نمی‌آمد تجربه کنم. اولین بار بود که با یک نفر "کف‌خوان" روبه‌رو می‌شدم.
نشستم کنارش و کف دست راستم را جلویش باز کردم. محسن با فارسی و عربی شکسته و قاطی، گفت که چندان وارد نیست و اولش کلی عذرخواهی کرد.
باور کنید من و محسن اولین‌بار در طول تاریخ بود که همدیگر را می‌دیدیم. او از آن‌سو، و من از تهران! زبان لسانی هم را هم خوب نمی‌فهمیدیم! ولی زبان دل را، تا دل‏تان بخواهد. محسن آن‌قدر پاک، اهل معنویات و با روحیه‌ای زیبا بود که غالبا موقع دیدن او و سلام و احوال‏پرسی، دستش را می‌بوسیدم. او که رنگ چهره‌اش سرخ می‌شد، فقط می‌گفت:
- اوه ه ه ه حمید ... لماذا؟
(حمید، برای چی این کار را می‌کنی؟)

محسن شروع کرد به گفتن:
اول سن و سالم را گفت که دقیق زد به هدف. بعد درحالی که من و بقیه از تعجب دهان‌مان باز مانده بود، شروع کرد دفعاتی را که در جبهه مجروح شده بودم، گفت. مثلا تیر خوردنم یک ماه بعد از آزادی خرمشهر در عملیات رمضان را گفت. درست هم می‌گفت چند ماه بعدش زخمی شدم. جالب آن‌جا بود که حتی گفت:
- تو چند ماه پیش در بیمارستان بستری شدی یک عمل جراحی سخت بر روی بدنت داشتی.
مات ماندم. راست می‌گفت. شش- هفت ماه پیش عمل جراحی‌ای بر روی شکمم انجام شده بود.
من که کپ کردم.

وقتی دیدم رنگ چهره‌اش عوض شد و مدام "سبحان‌الله" می‌گوید، هم من، هم بقیه جا خوردیم.
حتما اتفاق عجیبی برایم می‌افتاد. وقتی پرسیدم در کف دست من چی دیده که این‌گونه سبحان‌الله می‌گوید، گفت:
- در طول زندگی، مصیبت‏ها و سختی‌های زیادی بر سرت خواهد آمد، ولی من در دست تو چیزی می‌بینم که شاید تا حالا در دست کسی ندیده‌ام. خداوند سبحان یک چتر و پوشش محکم بر سرت گرفته که تو را از همه‌ی آن سختی‌ها و مصیبت‏ها در امان می‌دارد. این خیلی زیباست. خیلی خوب است. سبحان‌الله.

شروع کردم به پز دادن و ادا درآوردن.
یک‌دفعه مجید از محسن خواست تا درباره‌ی زمان مرگم بگوید. محسن در جا سکوت کرد. برای خودم هم جالب شد تا بدانم. مجید اصرار کرد ولی محسن قبول نمی‌کرد. خودم که درخواست کردم، محسن گفت:
- ببینید، من نه پیش‌گو هستم نه چیز دیگه. من فقط با توکل بر خدا می‌تونم بعضی چیزا رو حدس بزنم. اصلا این چیزایی هم که من می‌گم اعتبار نداره ...
که گفتم:
- باشه تو درست می‌گی. من که نگفتم تو غیب‌گو یا جادوگری که. همون چیزایی رو که تا الان از کف دستم خوندی، درباره‌ی مرگم بگو.
و با اصرار خودم، شروع کرد به گفتن و گفت:
- بین سن 40 تا 45 سالگی تو، یک جنگ بزرگ و سخت در می‌گیره. اگه توی اون جنگ شرکت کنی، جراحت سختی به تو وارد می‌شه که احتمالا بر اثر اون جراحت به شهادت می‌رسی، وگرنه بعد از اون، همون چتری که گفتم خداوند بر سرت نگه داشته، تو رو از مصائب و مشقات مصون خواهد داشت تا ببینیم خداوند سبحان چه می‌خواد.

چند ماه بعد محسن یکی دو بار به خانه‌ی ما در تهران آمد. کلی با او صفا می‌کردم. اگر از بچه بسیجی‌های سه راه شهادت کربلای پنج بیشتر نبود، کم‌تر هم نبود!
سال گذشته، در مجلسی باصفا، یکی از همان چند نفر که با هم آن روز و شب‌های فراموش ناشدنی را در لبنان سپری کردیم، دیدم. پس از حال واحوال، صورنش را آورد دم گوشم و آرام گفت:
- راستی فهمیدی محسن چند سال پیش شهید شد؟
رنگم پرید. با تعجب پرسیدم: "چطور؟"
که گفت: "فقط همین."

یاد آخرین باری افتادم که به همراه یکی از دوستان مثل خودش، به خانه‌ی ما آمده بودند. هر چه اصرار کردم حداقل شام را بمانند، خندید ولی نپذیرفت. وقتی در آغوش گرفتمش تا برای وداع رویش را ببوسم، آرام در گوشم گفت:
- مطمئن باش من شهید می‌شم.
و من فقط خندیدم. انگار "محسن صباغچی" در خط مقدم مهران مقابلم ایستاده بود. انگاری "محسن کردستانی" در سه راه مرگ شلمچه می‌خندید. یا "حسین اکبرنژاد" آخرین لبخندش را در سه راه شهادت کربلای 5 به‌رویم می‌زد.
یا اصلا ... مصطفی، سعید، سیدمحمد ... چه عطر دل‏انگیزی داشت.

یاد شبی افتادم که همراه او و چند تایی از بچه‌های با حال گروه تفحص شهدا - که آن شب در خانه‌مان جمع بودیم - رفتیم حرم امام خمینی (ره).
محسن کنار ضریح نشست، آرام می‌گریست و زیارت عاشورا می‌خواند.
این خاطره ادامه دارد ...

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٦:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این عکس ها را یکی از همرزمان لبنانی شهید بزرگ عماد مغنیه بهم هدیه داد که به مناسبت سالگرد شهادت آن عزیز برای شما منتشر می کنم:

عکس ها را در سایز بزرگتر می توانید در سایت ساجد ببینید

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اسعد شفتری: گروگان‏ها در کرنتینا تیرباران شدند!
"اسعد شفتری" (معاون سابق کمیته‏ی امنیتی فالانژیست‏های لبنان در زمان گروگان‏گیری) در دیداری که اخیرا با "سیدرائد موسوی" (فرزند دیپلمات ربوده شده‏ی ایرانی "سیدمحسن موسوی") داشت، ادعاهای جدیدی پیرامون سرنوشت چهار گروگان ایرانی که 14 تیر 1361 در پست بازرسی "برباره" در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژیست (قوات اللبنانیه) ربوده شدند، مطرح کرد.
اسعد شفتری که پس از پایان جنگ‏های داخلی لبنان، از حزب مسیحی – مارونی قوات لبنانی کناره گرفت، این روزها برای توبه از جنایاتی که به‏دستور رهبران فالانژ از جمله "سمیر جعجع"، "ایلی حبیقه" و "بشیر جمیل" مرتکب شده، در گوشه‏ای خلوت به دعا و استغفار مشغول است!
سیدرائد موسوی به همراه "علی قصیر" خبرنگار لبنانی شبکه‏ی ‏تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران، در این دیدار - که به‏صورت مخفی فیلمبرداری شده چون شفتری از عاقبت اظهارات خویش مى‏ترسیده - موفق شده تا آخرین ادعاهای وی را ضبط کند.

اظهارات جدید اسعد شفتری:
اسعد شفتری: یک روز که من تعطیل بودم، یا مرخصی بودم یا عید یا یک همچین چیزی بود، از اتاق عملیات به من زنگ زدند و گفتند که از پاسگاه شمال (برباره) پیش "جونی عبدو" به ما گزارش دادند که چهار ایرانی را دستگیر کرده‏اند و آنها را به سازمان امنیت حزب فالانژ در "کرنتینا" فرستاده‏اند. موضوع برای من تمام شد؛ بر این اساس که چندان مهم نبود. بعد از ظهر یا شب – الان خوب یادم نیست – "بشیر جمیل" (رهبر فالانژیست‏های لبنان) به من زنگ زد و گفت که چهار ایرانی را در شمال بیروت گرفته‏اند و مى‏گویند که پیش شما در کرنتینا فرستادند. من به زندان کرنتینا زنگ زدم. جواب درست و حسابی به من ندادند. برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده؟

علی قصیر: چرا به زندان گفت دکان؟
اسعد شفتری: همین جوری ... یعنی جای بى‏اهمیت.
من رفتم. وقتی رسیدم به زندان، دیدم که مسئول زندان‏های حزب هم که مثل من تعطیل بود، چند لحظه قبل از من رسیده. معلوم بود که به او هم زنگ زده‏اند و گفتند برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده. او جلوی در ورودی منتظر من بود. وقتی من رسیدم، دیدم صورتش سفید شده و مى‏لرزد. به من گفت:
- بیا ... بیا ... برو داخل ...
وقتی رفتم داخل، دیدم او ویکی از بازجوها – که نمى‏توانم اسمش را ذکر کنم – و مسئول نگهبان‏های زندان، هر دو خیلی ترسیده‏اند.
گفتم: "بگویید چی شده؟"
گفتند: "مى‏خواهیم یک موضوع کثیفی را برایت بگوییم و ببینیم چه کار مى‏شود کرد؟"
گفتند: "یک گروه گشتی از پیش "جونی عبدو" آمد و اینها را به ما تحویل داد."
گفتم: "خب بعد چی شد؟"
گفتند: "ما آنها را نشانده بودیم و داشتیم کارهای اولیه مثل گشتن ماشین و گشتن مدارک را انجام مى‏دادیم و داشتیم بازجویى‏های اولیه را مى‏گرفتیم. حتی بازجویی را شروع نکرده بودیم. بعد که داشتیم جیب هاى‏شان را خالی مى‏کردیم، یکی از آنها سعی کرد مسلسل یکی از نگهبان‏ها را بگیرد."
شرمنده‏ام ولی باید حقیقت را بهش (سیدرائد موسوی) بگویم. درست است که حقیقت تلخ است، ولی بالاخره هر کسی حق دارد که بداند.

علی قصیر: بعد چی شد؟ تلاش کرد که مسلسل را بگیرد ...
اسعد شفتری: بله. اما آنها سلاح را از او گرفتند و چهار نفرشان را به رگبار بستند. نه یکی، بلکه هر چهار نفرشان را.

سیدرائد موسوی: چی گفت از جونی عبدو؟ گفت جونی عبدو مى‏خواست جنازه‏ها را تحویل بگیرد؟
علی قصیر: از شما مى‏پرسد که جونی عبدو از شما چی مى‏خواست؟
اسعد شفتری: مى‏خواست از سرنوشت‏شان مطلع شود. چون رئیس جمهور "الیاس سرکیس" از طریق وزارت خارجه مى‏خواست بداند که چی شده و ما هم جونی عبدو را از حقیقت مطلع کردیم. همه‏ی حقیقت را به او گفتیم.
حتی اسرائیلی ها بعد سه – چهار ماه از سرنوشت اینها پرسیدند و ما به آنها هم حقیقت را گفتیم.
حالا شما مى‏خواهید حرف های دیگران را باور کنید، شما آزادید. من آمدم این‏جا چکار کنم؟ آمدم این‏جا با او چکار کنم؟ آمدم که یک دروغ جدید بگویم؟ نه ... من دروغ نمى‏گویم. از مدت‏ها پیش تصمیم گرفتم که دروغ نگویم.

سیدرائد موسوی: "روبرت مارون حاتم" (کبرا) در این قضیه چه نقشی داشته؟
اسعد شفتری: هیچی. بعد از یک ساعت آمد، من هنوز آن‏جا بودم. آمد وسایل‏شان را گرفت و با مسئول زندان هم حرف زد و رفت و چیزی که در کتابش گفته غلط است.

علی قصیر: مگر در کتابش چی گفته؟
اسعد شفتری: یادم نمى‏آید. ولی هر چه در کتابش گفته باشد اشتباه است.

سیدرائد موسوی: کبرا مى‏گوید که جلیقه‏ی ضدگلوله تن اینها کردند و مى‏خواستند جلیقه را تست کنند و زدند آنها را کشتند.
اسعد شفتری: کبرا چی گفته؟

علی قصیر: گفته مى‏خواستند جلیقه‏ی ضدگلوله را تست کنند اما جلیقه خوب کار نکرده.
اسعد شفتری: نه نه نه ... در مورد اینها نگفته. آنها جلیقه را روی زندانیان تست مى‏کردند، اما نه اینها. من باور نمى‏کنم.

[ ۱۳۸٩/۱٠/٩ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کبرا: 50 میلیون تومان مى‏گیرم نوار بازجویی گروگان‏ها را مى‏دهم
"علی قصیر" خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان، طی تماسی تلفنی، از "روبرت مارون حاتم" معروف به "کبرا" درخواست مصاحبه‏ی تصویری ماهواره‏ای پیرامون سرنوشت دیپلمات‏های ربوده شده ایرانی مى‏کند. مشروح مکالمات به این شرح است:

علی قصیر: آقای روبر حاتم؟
روبرت مارون حاتم: شما؟

علی قصیر: من علی قصیر هستم از شبکه‏ی "پرس.تی.وی"
روبرت مارون حاتم: خوشبختم.

علی قصیر: من که با تو صحبت مى‏کنم، کنار من رائد موسوی ایستاده. پسر کاردار ربوده شده‏ی سفارت ایران که در کتابت گفتی.
روبرت مارون حاتم: بله.

علی قصیر: او دارد یک فیلم مستند مى‏سازد و مى‏خواهد چند موضوع را از شما بپرسد. او دارد با برخی شخصیت‏ها ملاقات مى‏کند و در مورد سرنوشت پدرش از آنها مى‏پرسد. چون این یکی از موضوعاتی است که در کتابت در مورد آن صحبت کرده‏ای. آیا امکان دارد که یک مصاحبه از طریق ماهواره از فرانسه با شما انجام بدهیم تا در مورد آن‏چه در کتابت گفتی، صحبت کنی؟
روبرت مارون حاتم: اشکالی ندارد. ولی اول باید با وکیلم "ایلی حاتم" مشورت کنم و بعد به شما جواب مى‏دهم.

علی قصیر: الان نمى‏توانی جواب بدهی؟ یعنی سریع به ما خبر مى‏دهی؟
روبرت مارون حاتم: نه. اول باید به وکیلم زنگ بزنم، بعد به شما خبر مى‏دهم.

کبرا در کنار بشیر جمیل رهبر فالانژها


تماس دوم:
علی قصیر: استاد روبر، من علی قصیر هستم.
روبرت مارون حاتم: بفرمایید.

علی قصیر: با وکیلت صحبت کردم و او برایم موضوع را شرح داد و گفت که شما برای مصاحبه درباره‏ی سرنوشت گروگان‏های ایرانی آماده‏ای اما پول مى‏خواهی.
روبرت مارون حاتم: بله.

علی قصیر: مبلغ معینی در ذهنت هست که من به گروه پیشنهاد بدهم قبل از این‏که با ماهواره با شما مصاحبه کنیم؟
روبرت مارون حاتم: من نمى‏دانم. خودشان چقدر مى‏خواهند بدهند؟

علی قصیر: اینها هم نمى‏دانند. بودجه‏ی این فیلم خیلی کم است. ما هم شرایط سخت زندگی شما را مى‏دانیم. شما چقدر مى‏خواهید؟
روبرت مارون حاتم: من نمى‏دانم. شما خودتان یک چیزی بگویید.

علی قصیر: هزار دلار (یک میلیون تومان) کافی است؟
روبرت مارون حاتم: نه نه من نمى‏آیم.

علی قصیر: برایت سخت است؟
روبرت مارون حاتم: خبرنگار شبکه‏ی العربیه "جیزال الخوری" حاضر بود بیشتر هم بدهد اما من قبول نکردم.

علی قصیر: یعنی چقدر پیشنهاد کرد؟ پنج هزار دلار؟
روبرت مارون حاتم: نه او گفت 10 هزار دلار ولی من 50 هزار دلار خواستم.

علی قصیر: 50 هزار دلار (50 میلیون تومان) ازش خواستی؟
روبرت مارون حاتم: آره.

علی قصیر: آیا تو یک نوار ضبط شده اعترافات در مورد گروگان‏ها داری؟
روبرت مارون حاتم: بله. بله.

علی قصیر: یعنی تو نوار را هم به ما مى‏دهی؟
روبرت مارون حاتم: بله. اگر پول را بدهید، من این نوار را مى‏خواهم چه کنم؟

[ ۱۳۸٩/۱٠/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

رئیس فالانژیست‏ها: گروگان‏ها بین برباره و کرنتینا سر به‏نیست شده‏اند!

چندی پیش، "علی قصیر" خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران و "سیدرائد موسوی" در لبنان با "کریم بقرادونی" رئیس سابق "حزب کتائب" (فالانژیست‏ها) دیدار و گفت‏وگو داشتند.

کریم بقرادونی: من با کسی که اصلا حاضر نیست در این مورد صحبت بکند، ملاقات کردم. با اسعد شفتری. اصلا حاضر نیست صحبت کند. بهش گفتم:
- اسعد، اگر نمى‏خواهی حرف نزن، ولی به من بگو چه اتفاقی افتاد؟
همه‏ی جزئیات را به من گفت. اسعد گفت:
- اصلا اینها دست ما نرسیدند. اگر رسیده بودند یا نمى‏خواستند که اسامى‏شان ثبت شود، حداقل به من مى‏گفتند که ما 5 ایرانی یا اجنبی را وارد زندان کرده‏ایم. کسی در مورد اینها چیزی به من نگفت.

فرماندهان فالانژیست ها: کریم بقرادونی - ایلی حبیقه - سمیر جعجع

به نظر من، بعد از پاسگاه برباره و قبل از این‏که به شورای امنیتی در کرنتیتا برسند، یک اتفاقی افتاده است. ممکن است تلاش کرده‏اند که فرار بکنند یا ممکن است به‏دلیلی قوات لبنانی مى‏خواستند از آنها انتقام بگیرند. چون بدون شک آنها در پاسگاه برباره بازداشت شده‏اند و بدون شک از نظر من به شورای امنیت در کرنتینا نرسیده‏اند.

سیدرائد موسوی: یعنی هر اتفاقی افتاده، بین برباره و کرنتینا بوده؟ یعنی اینها به حبیقه و اسعد شفتری تحویل نشدند؟
کریم بقرادونی: به نظر من این اتفاق افتاده است.

[ ۱۳۸٩/۱٠/٩ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جونی عبدو: جنازه‏ی یکی از گروگان‏ها دست سوریه است

گفت‏وگوی ماهواره‏ای علی قصیر خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان و سیدرائد موسوی با "جونی عبدو" از مسئولین امنیتی نیروهای فالانژیست در زمان گروگان‏گیری:

جونی عبدو: بر اساس اطلاعاتی که من دارم؛ یعنی در اختیار داشتم، اتومبیل چهار دیپلمات ایرانی در پاسگاه برباره متوقف شده سپس به بخش امنیتی کمیته نظامی اطلاع داده مى‏شود و چهار ایرانی به همراه اتومبیل‏شان به شورای نظامی در کرنتینا فرستاده مى‏شوند و آن‏جا از اینها بازجویی مى‏شود و با تاسف باید بگویم که بر اساس اطلاعات دقیق من، چند افسر اطلاعاتی اسرائیلی از اسرائیل آمدند و از چهار دیپلمات ایرانی بازجویی کردند و اشتباهی که مرتکب شدند این بود که بازجویی از آنها با صورت باز انجام شد و متاسفانه به همین خاطر، بعد از بازجویی آنها را در همان محل کشتند.
بر اساس اطلاعات من، همچنین دستگاه امنیتی قوات لبنانی تلاش کرد تا جنازه‏ی یکی از دیپلمات‏ها را به همراه اتومبیل‏شان به طرابلس بفرستد. برای این‏که بگویند چهار دیپلمات ایرانی به پاسگاه برباره نرسیده‏اند و عملیات کشتن آنها در طرابلس اتفاق افتاده است. دستگاه اطلاعاتی سوریه، اتومبیل دیپلمات‏ها را در شهر طرابلس در شمال لبنان پیدا کرد ولی موضوع جسد یکی از دیپلمات‏ها را که داخل آن بود اعلام نکرد.

سیدرائد موسوی: وقتی اسرائیلى‏ها آمدند، دیپلمات‏ها هنوز زنده بودند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: و اسرائیلى‏ها از آنها بازجویی کردند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: اما اسرائیلى‏ها طی این سال‏ها گفتند که ما اصلا مطلع نشدیم که آنها را گرفتند و ما اصلا آنها را ندیدیم.
جونی عبدو: دروغ مى‏گویند.

سیدرائد موسوی: چرا اسرائیلى‏ها آنها را با خودشان نبردند؟ چون آنها برای اسرائیل خیلی با ارزش بودند.
جونی عبدو: من از جانب خودم مطمئنم که آنها را نبردند. چون به شما گفتم که یکی از جسدها را با اتومبیل سفارت به طرابلس فرستادند و اگر مى‏خواستند آنها را ببرند، چرا باید سه تا را ببرند و یکی از آنها را بکشند؟ من نمى‏دانم.

علی قصیر: یعنی جسد نفر چهارم در طرابلس گم شده؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: در زمانی که سوریه‏اى‏ها در آن‏جا حضور داشتند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: پس سوریه‏اى‏ها باید در این مورد اطلاعات داشته باشند؟
جونی عبدو: این اطلاعاتی که من به شما گفتم، به سوریه‏اى‏ها منتقل شده است.

[ ۱۳۸٩/۱٠/٩ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امشب تازه فهمیدم بسیجی حاج احمد متوسلیان بودن، چه عشق داره!
امشب تازه فهمیدم فرمانبرداری از کسی مثل حاج احمد چقدر شیرینه!
امشب تازه فهمیدم دلم چقدر برای حاج احمد تنگ شده!

 

حالا دیگه به دوربین عکاسی یه جور دیگه نگاه می کنم، چون عطر خوش کاظم اخوان رو داره!
حالا دیگه بسیجی برای من خود خود تقی رستگاره. ولایتی و پای کار تا آخر مسیر. چه اسارت و گمنامی و چه شهادت و در خون خفتن!
حالا دیگه به لبنان یه جور دیگه نگاه می کنم چون توی گوشه گوشه اش سیدمحسن موسوی رو می بینم!

خیلی وقت این عقده توی دلم مونده بود که چرا حاج احمد و ندیدم و درکش نکردم ...
ولی امشب ...
کلی حال ردم.
با حاج احمد و رفیقاش.

امشب، انگار خود حاجی نشسته بود کنارم، دیکته می کرد و من می گفتم.
کاظم وایساده بود جلوم و هی شاتر دوربینش تیریک تیریک می کرد.
سید محسن می خندید و می گفت: دمت گرم مثل اینکه تو هم آره ...
وای از تقی رستگار. با اون قیافه خاکی و قشنگش، تبسم می کرد و می گفت: بسیجی! تو فقط پای کار بمون، تا اون سر دنیا هم که شده یارای حاج احمد رو کول می کنم و می برم.

خلاصه ...
امشب صفا کردم.
به قول "خسروی نژاد" عزیز که اولین نفر بود بعد برنامه بهم تلفن زد، "همه کارهایی که تا امشب برای حاج احمد و لبنان کردم یه طرف، برنامه امشب هم یه طرف."

راستی، خدا رو شکر که شهید عزیز آذربایجانی، شیرمرد طلبه تبریزی "سید عبدالصمد امام پناه" قابل دونست و اجازه داد تا یادی هم از اون و مظلومیت خانواده محترمش داشته باشم.
مطمئنم از امشب به بعد، هر چی خدا بهم عنایت کنه، به آبروی اونن سید شهید و دعای خیر مادر عزیزشه.

خدایا شکرت که امشب این نعمت بزرگ رو ارزانی من کردی.
در این ماه عزیز و این شب عزیزتر (بیست و هفتم) عالی ترین روزی را بهم دادی:
نوکری شهدا و ایثارگران و پابوسی پدر و مادرشون.
امشب شیرینی سرباز ولایت بودن همه وجودم رو گرفت.
درست مثل حاج احمد و همه رفیقاش.
یا حق

در اینجا می توانید برنامه راز  راببینید:

mms://media1.iransima.ir/tv4/TV4_13890615_021.wmv

عزیز بزرگوار، دوست نادیده "مجتبی محمدی" زحمت کشیده و برنامه "راز" را برای دانلود در وبلاگ خود با عنوان "پیروان ولایت" در این نشانی قرار داده که بسیار ممنونم.

http://valayatt.mihanblog.com/post/584

[ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به لطف خدا و گوش شیطان کر، شاید امشب (دوشنبه 15 شهریور) میهمان برنامه "راز" دوست عزیزم آقای "نادر طالب زاده" باشم.
قرار است در این برنامه پیرامون وضعیت چهار گروگان ایرانی در لبنان (حاج احمد متوسلیان – کاظم اخوان – تقی رستگار – سیدمحسن موسوی) به بحث بپردازیم.
امیدوارم این دفعه به بلایی که در 14 تیر ماه امسال سر "برنامه گفتگوی ویژه خبری شبکه 2" آمد که قرار بود به همین موضوع بپردازیم ولی حضرات ساعتی قبل از برنامه آن را منتفی کردند، دچار نشود. بلکه نتیجه ای هر چند اندک گرفته شود.
پس امشب ساعت 11 و ربع از شبکه 4 تلویزیون برنامه زنده راز، میهمان دیدگانتان هستم.
بدان امید که خبری خوش از آن سفرکردگان گمنام، به خانواده های چشم انتظار و ملت قدرشناس ایران اسلامی برسد.

[ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از امروز می خواهم عکس هایی را که طی سال های گذشته از دفاع مقدس، عملیات تفحص و کشف شهدا در فکه و همچنین رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان بخصوص تصاویری جالب از حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان را که خودم توفیق یافته ام بگیرم، برای شما عزیزان به نمایش بگذارم.


این هم نشانی "فتوبلاگ حمید"

[ ۱۳۸٩/٤/٢٧ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پای صحبت‌های حمید داودآبادی از خرمشهر تا لبنان
حمید داودآبادی، از نوجوانی جبهه‌های جنگ را درک کرده، ابتدا در ایران و بعدتر در میدان جهاد در جنوب لبنان. با او در آستانه‌ی چهارم خرداد، سالروز آزادی جنوب لبنان، درباره‌ی آزادی غرورآفرین، درباره‌ی لبنان و درباره‌ی حزب‌الله پیروزش گفت‌وگو کردیم.
داودآبادی کتاب "پاره‌های پولاد" را هم در همین زمینه نوشته و چاپ عربی‌اش را هم به تأیید "سیدحسن نصرالله" راهی لبنان کرده است. با ما در این گفت‌وگو همراه شوید.

- چه ارتباطی بین فتح خرمشهر و آزادی جنوب لبنان می‌بینید؟
* این پیروزی‌ها در واقع اعتماد به نفس ویژه‌ای به اعضای مقاومت در سراسر دنیای اسلام داد. در واقع آزادی خرمشهر منجر به اشغال جنوب لبنان شد. اینها مستقیم به هم ربط داشت. یک گروه تروریستی متعلق به "ابونضال" (ترویست فلسطینی که زیر نظر صدام کار می‌کرد) "شلومو آرگوف" سفیر اسراییل در لندن را ترور کردند که زخمی شد. اسراییل این را بهانه قرار داد برای حمله به لبنان! گفت می‌خواهیم جواب فلسطینی‌ها را بدهیم. بعدها روزنامه‌ی "گاردین" در گزارشی از دادگاه این اتفاق، جملاتی از رئیس این تیم تروریستی در دادگاه نوشت که "این کاری که ما کردیم، یک کار مشترک بین اسراییل و عراق بود؛ چون ایران داشت از خرمشهر خیلی جلوتر می‌آمد!"
صدام هم بعد از فتح خرمشهر آن قدر احساس خطر کرد که دستور داد گارد ریاست جمهوری، یک دیوار دفاعی دور بغداد بکشند. یعنی بغداد را هم در خطر دیده بود، چه رسد به بصره. "ساموئل کاتز"، کارشناس اسراییلی گفته بود: "اگر ایران در جنگ پیروز شود و خمینیسم در منطقه رواج پیدا کند، باید گفت: وای بر آمریکا، وای بر اسراییل."
اینها همه‌ی تلاش شان این بود که ایران نباید پیروز شود و از طریقی سر ما را به لبنان گرم کردند.

- ما بعد از فتح خرمشهر می‌توانستیم پیشنهاد آتش بس را بپذیریم و بعد با خیالی آسوده، به لبنان بپردازیم. چرا این کار را انجام ندادیم؟
* اولاً این چیزها نبود و فقط تبلیغات بود. یک هیأت رسمی یا یک نامه رسمی موجود نبود. این که می‌گویند عربستان گفته بود همه‌ی غرامت جنگی ایران را می‌دهم، همه‌ی اینها شایعات است؛ کسی هنوز مستندی ارائه نداده است.
ثانیاً ما دنبال آتش بس نبودیم؛ دنبال صلح بودیم. آتش بس یعنی عین سوریه و اسراییل؛ حدود سی و اندی سال است آتش بس دارند، اسراییل راحت با هواپیما، خیلی از مناطق نزدیک دمشق را هم می‌زند می‌رود؛ سوریه هیچ کاری نمی‌تواند بکند. از طرفی قسمتی از خاک سوریه، یعنی "بلندی‌های جولان" هم، همچنان در اشغال اسراییل است. آتش بس این نیست که دشمن برگردد سر مرز خودش، اسیران را آزاد کند و ...آتش بس یعنی فعلاً نجنگید تا ببینیم چه می‌شود. اینها (هم عراق، هم آمریکا و اسراییل که کمکش می‌کردند) می‌خواستند زمان بگیرند تا عراق را برای مقابله با ایران تجهیز کنند. اینها نتوانستند به بهانه‌ی آتش بس این کار را بکنند و سر ایران را به آتش بس گرم کنند، قضیه‌ی لبنان را پیش آوردند.

- واکنش ایران به این اتفاق چه بود؟ یعنی آن طور که آنها می‌خواستند سرگرم لبنان شد یا خیر؟
* متأسفانه آنها کمی در هدف شان موفق شدند. ایران دو تیپ قوی خودش، یعنی تیپ 27 محمد رسول الله از سپاه و تیپ ذوالفقار از ارتش را به لبنان فرستاد. از طرفی صدام اعلام کرد که حاضرم به ایران اجازه بدهم از خاک عراق عبور کند و در دفاع از لبنان بجنگد! همه‌ی کشورهای عربی می‌گفتند: "ایران اگر راست می‌گوید، برود با اسراییل بجنگد!" ولی حتی یک کشور عربی به کمک سوریه و لبنان نیامد. همه‌ی اینها تبلیغات بود که ایران را به دام بکشانند. ایران نیرو برد لبنان و بعد که فرماندهان آمدند خدمت امام گزارش دادند، امام خیلی عصبانی شدند و گفتند همه‌تان را گول زدند. جبهه‌ای از ایران تا لبنان پیش روی شما باز کردند؛ می‌توانید این جبهه را پر کنید؟!
اینها با این کار، از ما زمان گرفتند و از آزادی خرمشهر تا عملیات رمضان که یک ماه و نیم بعد انجام شد، بیشترین میزان تسلیحات وارد عراق شد. مدرن‌ترین تانک‌های "تی 72" ضد موشک از روسیه وارد شد. بعد از خرمشهر، تمام منطقه‌ی شلمچه عین کف دست صاف بود، ولی در عرض یک ماه، زمین را مسلح کردند با کانال و میدان مین و سیم خاردار که ما در عملیات رمضان، سر همین‌ها گیر کردیم ...

- چطور در آن فضایی که لبنان درگیر جنگ داخلی بود، مقاومت حزب‌الله شکل گرفت؟
* به خاطر نفس قدسی امام که در لبنان بود، مقاومت تشکیل شد. "شیمون پرز"، در این زمینه اعتراف جالبی دارد؛ می‌گوید: "این ما بودیم که حزب‌الله را درست کردیم؛ ما برای سرکوب مقاومت فلسطینی به لبنان حمله کردیم، ولی با دست خودمان باعث تحریک شیعیان شدیم تا حزبی علیه ما درست کنند."
می‌گویند "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد." لبنان درگیر یک جنگ داخلی بود، همه‌ی گروه‌ها از مسیحی، سنی و شیعه همدیگر را می‌کشتند و هیچ کس با اسراییل کار نداشت. اسراییل که حمله کرد، همه‌ی حواس‌ها به اسراییل برگشت. شیعیان دست از جنگ کشیدند و حزب درست کردند. آن هم زمانی که با مفقود شدن "امام موسی صدر" و شهادت "مصطفی چمران"، شیعیان در جنوب لبنان از هم پاشیده بودند. با تشکیل حزب‌الله، شیعیان جان گرفتند، 18 سال مقاومت کردند تا سال 2000 م (1379 ه.ش) که اسراییل از لبنان فرار کرد. این یکی از برکات بزرگ است؛ چرا که اسراییل تا آن زمان شعار "از نیل تا فرات" را می‌داد، ولی بعد رسید به این که ما اگر خیلی زرنگ هستیم، همین جایی را که گرفتیم، نگه داریم؛ فعلاً نمی‌خواهد از نیل تا فرات را بگیریم. تلفاتی که اسراییل طی 18 سال جنگ با لبنان داد، در جنگ با 6 کشور عربی نداده بود، آن هم در برابر گروهی که نوپا و کم تجربه بود. بچه‌های حزب الله همه زیر 20 سال بودند. وقتی می خواستند در منطقه عملیات کنند، مواد منفجره را از گروه‌های فلسطینی می‌خریدند! اصلاً اسراییل فکر نمی‌کرد چنین گروهی بتواند به چنین جایی برسد.

- چرا اسراییل نمی‌تواند با این گروه مقابله کند؟
* شیمون پرز اعتراف خوبی دارد. بعد از عملیات شهید "ابو زینب" بود. در هنگام بازدید پرز از مجروحین آن عملیات، خبرنگاری پرسید: "چه شد؟! شما که می‌گفتید ما شیعیان لبنان را به راحتی از بین می‌بریم؛ چرا نتوانستید؟!" شیمون پرز با عصبانیت گفته بود: "ما به لبنان رفتیم و اینها را از مرگ ترساندیم. گفتیم اگر عملیاتی کنید، شما را می‌کشیم، ولی وقتی خودشان با دست خودشان، در میان ما، خود را منفجر می‌کنند، دیگر اینها را از چه چیزی بترسانیم؟!"

- عقب‌نشینی از جنوب لبنان چطور اتفاق افتاد؟ طی چه زمانی؟
* اسراییل در مجلسش تصویب کرد که در عرض یک ماه و نیم، ارتش اسراییل، جنوب لبنان را ترک کند. این خبر که اعلام شد، 24 ساعت طول نکشید که نیروهای اسراییلی با سرعت، با تانک هایشان فرار کردند و جالب این که نیروهای مزدور "آنتوان لحد" را جا گذاشتند و آنها به دست مردم لبنان افتادند. بعداً سر همین قضیه، بین آنتوان لحد و اسراییل دعوا شد. حتی کلی تجهیزات نظامی‌شان آن جا ماند.
"بن گوریون" تئوریسین صهیونیست می‌گوید:"در اولین جنگی که اسراییل شکست بخورد، سقوطش آغاز می‌شود." ‌گفته می‌شود که اولین شکست، جنگ 33 روزه است، اما من می‌گویم سال 2000 است که اسراییل برای اولین بار در تاریخ تشکیلش، عقب‌نشینی کرد، فرار کرد آن هم با چنین ذلتی.ارزش این پیروزی را ما نفهمیدیم که ارتش چهارم دنیا در برابر یک حزب بسیار کوچک، مجبور به فرار و شکست شد. بعد از این ما رسیدیم به جنگ 33 روزه.

-  تا چه حد این پیروزی‌ها را متأثر از انقلاب اسلامی ایران می‌دانید؟
* همه‌ی اینها، چه بخواهیم، چه نخواهیم ثمره‌ی انقلاب اسلامی ایران است. من نمی‌دانم برخی مسئولان ما چه چیزی را می‌خواهند انکار کنند؛ امام در روز اول هم گفت. انقلابی که امام درست کرد برای ایران نبود؛ نهضت جهانی اسلام بود. چون برای امام اصلاً کشور مطرح نبود. خاک و مرز مطرح نبود. به این دلیل که امام "خدایی" فکر می‌کرد، ولی مسئولان ما "دنیایی" فکر می‌کنند. شما وقتی خدایی فکر کنید، برای شما هیچ مرزی وجود ندارد. ولی اگر دنیایی فکر کنید، پست و مقام و گروه و مال و اسم کشور خودت را بهانه می‌کنی که تا بگویی "به من چه، کشورهای دیگر، هر طوری شد، شد!"

- آزادی جنوب لبنان طی یک عملیات اتفاق افتاد یا نتیجه‌ی مقاومتی چند ساله بود؟
* عملیات‌های حزب الله با عملیات‌های ما، فرق دارد. مثلی در لبنان هست که می‌گوید "شب برای اسراییل است." روی هر تپه، سه تانک "مرکاوا"ست، تانک‌هایی کامپیوتری که هر کدام پروژکتوری با برد3-2 کیلومتر داشتند. این پروژکتور مدام بالای تانک می‌چرخید، بدون آن که کسی داخل تانک باشد. یک خرگوش که تکان می‌خورد، 7 گلوله‌ی کالیبر 23 که ضد هوایی هم هست، می‌زد به این خرگوش، چه رسد به آدم! از طرفی یک نیروی گشتی اسراییل که می‌خواست بیاید عملیات‌، یک لباس ضد گلوله می‌پوشید، کل حجم لباسش یک کیلو و نیم بود. نیروهای مقاومت اصلاً لباس ضد گلوله نداشتند. اگر هم می‌خواستند تهیه کنند، 15 کیلو حداقل وزنش بود. سرباز اسراییلی اسلحه "ام.15" دستش بود که از نظر سبکی وزن مثل تفنگ اسباب‌بازی بود. عینک دید در شب داشتند. تفنگ‌های شان لیزر داشت. در روز هم هواپیماهای بدون سرنشین "ام‌.کا"، مدام می‌چرخیدند، روی هدف قفل می‌کردند، محل هدف، از مانیتور پایگاه نمایش داده می‌شد، پنج دقیقه بعد هلی کوپتر‌ "آپاچی" می‌آمد و هدف را می‌زد! یکی از لبنانی‌ها یک بار به من گفت: اینجا شلمچه نیست؛ اینجا جنگ تکنولوژی است! علاوه بر این تجهیزات، اسراییل از جاسوسان و مزدوران هم استفاده می‌کند. درآمد یک آدم ساده‌ی کشاورز لبنانی در جنوب لبنان، حداکثر 400 دلار است. با کوچک‌ترین خبری که کسی به اسراییلی‌ها می‌داد 200 دلار، فردا دم در منزل تحویل می‌گرفت. این خبر دادن به علت وجود امکانات بی‌سیم و نزدیکی پایگاه‌های اسراییلی خیلی هم ساده بود. به این ترتیب اسراییل جاسوس پروری می‌کرد.

-  با همه‌ی اینها، اسراییل مجبور به عقب‌نشینی می‌شود، چرا؟
* اسراییل چند ضربه‌ی سنگین خورد. یکی کشته شدن ژنرال "گلد اشتاین"، یکی زدن ماشین "اسحق رابین"، یکی زدن ماشین "آمنون شاهاک" رئیس ستاد ارتش اسراییل که مجروح شد و همه نشان می‌داد که اینها توانسته‌اند تا این حد در خاک اسراییل نفوذ کنند. به رغم این که اسراییل با هدف تشکیل کمربند امنیتی برای شمال فلسطین، جنوب لبنان را اشغال کرد. حالا لبنانی‌ها چه می‌کردند، وارد این منطقه می‌شدند، می‌رفتند سر مرز فلسطین و شهرهای اسراییل را می‌زدند. یا موشک‌های کاتیوشا که به کابوسی برای اسراییل تبدیل شده بود که اینها از کجا موشک کاتیوشا می‌زنند! این فشاری که حزب الله آورد و ضربه‌هایی که زد، یک عملیات ادامه دار بود که چند سال طول کشید.
از موارد دیگری که به حزب الله خیلی کمک کرد، عملیات روانی بود. بچه‌های حزب الله یک بار از یکی از پایگاه‌های اسراییل و نیروهای داخل آن فیلم گرفتند و پنج دقیقه از این فیلم را "تلویزیون المنار" پخش کرد. اسراییل فردا این پایگاه را خالی کرد. یکی از مزدوران آنتوان لحد بود. از این آدم، داخل اتاق خوابش و از روبه‌روی خانه‌اش فیلم گرفته بودند. فیلمی داشتند که وی صبح از رختخواب بلند می‌شود، دست و صورت می‌شوید، سوار ماشین می شود، 5-4 تا ماشین عوض می‌کند تا به پایگاه اسراییلی‌ها برود. آخرین ماشینی که عوض می‌کند ماشینش را می‌زنند. بعد گفتند: "ما حتی از داخل اتاق خواب شما هم فیلم داریم!" رئیس اطلاعات ارتش اسراییل اعتراف قشنگی کرده بود که: "ما در جنگ اطلاعاتی از حزب‌الله شکست خورده ایم." اسراییل، با چنین ضرباتی، در لبنان از درون پوسیده شد.
وقتی هم قرار شد عقب‌نشینی کنند، خیلی صحنه‌ی قشنگی بود. حزب‌الله یک چیزی دارد به اسم "جهاد‌البناء" جهاد سازندگی. اسراییلی‌ها جاده را بسته و خاکریز زده بودند. بچه‌های حزب‌الله با لودر رفتند خاکریز را رد کنند، تک تیرانداز راننده را زده بود. شهید شد. دومی رفت، دومی هم شهید شد. سومی توانست راه را با لودر باز کند. مردم، الله‌اکبر ‌گویان، دنبال این لودر دویدند و به پایگاه ریختند. حالا اسراییلی‌ها، تخت گاز فرار می‌کردند. همین، از نظر روانی تأثیر خیلی بدی روی اسراییلی‌ها داشت. چون چیزی حدود 95درصد مردم رژیم صهیونیستی، نظامی هستند. چه دختر، چه پسر، سه سال باید سربازی بروند و بعد هم تا سن 40سالگی، سالی یک ماه باید دوباره به خدمت بروند. اسراییل یک ملت کاملاً نظامی است. برای همین شکست نظامی، تأثیر خیلی بدی در روحیه همه‌شان دارد. علت این که می‌گویم سالگرد آزادی جنوب لبنان را باید بیشتر از اینها گرامی بداریم، این است که اولین ضربه را بر بدنه‌ی صهیونیست زدیم. یعنی دیواره‌اش را ترک انداخت. جنگ 33روزه متزلزلترش کرد، جنگ غزه تشدیدش کرد تا ببینیم ان‌شاءالله چه زمانی فرو بریزد.

- سال گذشته در اوج هجمه به ولایت از سوی دشمنان داخلی و خارجی، "سیدحسن نصرالله" از ولایت دفاع کرد. با افتخار از کمک‌های معنوی، سیاسی و حتی برای اولین‌بار از کمک‌های مالی جمهوری اسلامی به حزب‌الله لبنان گفت. در باب ولایت‌پذیری حزب‌الله لبنان هم توضیحی بفرمایید. * یک صحبتی آقا دارند که زمان پیغمبر، مالک‌اشتر بود، ولی درصحنه نبود. طلحه و زبیر در صحنه و در کنار پیامبر بودند. ولی زمان حضرت علی، مالک‌اشتر بود و درصحنه هم بود؛ اما طلحه و زبیر کجا بودند؟! این مهم است که ما ببینیم در حوادث، چه کسانی پشت‌سر ولایت هستند و چه کسانی مقابل او ...
در لبنان وقتی می‌خواهید وارد شهری شوید، تابلوهای فلزی 4ـ3 متری بزرگ با عکس مقامات لبنان و امام و آقا هست. از 100 تابلو، 30 تا برای مقامات لبنان هست، 20 تا عکس امام و 50 تا هم عکس آقا. من یک‌بار به بچه‌های لبنانی گفتم چرا عکس امام کمتر هست؟ یکی‌شان حرف قشنگی زد؛ گفت: "ببین، امام امروز ما چه کسی است؟! آقاست. ولی‌فقیه امروز ما، آقاست. پشت امام گیر نکنید؛ به‌روز باشید. تبعیت از آقا، یعنی تبعیت از امام؛ مگر آقا چیزی غیر از امام می‌گوید؟!"
ما این همه آقازاده داریم؛ آقازاده‌ها فاسد شدند و چه‌ وچه... لبنان هم یک آقازاده داشت؛ "سیدهادی نصرالله". وقتی می‌خواست عضو مقاومت شود، به‌هر حال پسر دبیرکل حزب‌الله بود؛ شوخی نبود! سیدحسن سه شرط برایش گذاشت؛ اول این که هیچ‌کس نباید بداند فرزند من هستی، دوم این که چون فرزند من هستی، نباید هیچ مسئولیتی بپذیری، سوم این که فقط و فقط باید برای شرکت در عملیات بروی (یعنی مثل یک رزمنده‌ی عادی باید بروی در میدان جنگ نه این که در قرارگاه بنشینی!) این، اوج ایثار سیدحسن است، یعنی این طور نباشد که تو بروی و قرارگاه بنشینی و بچه‌های مردم بروند جلوی تیر!
سیدهادی می‌گوید من‌هم همین‌ها را می‌خواستم. وقتی هم برای گزینش می‌رود، حدود 50 برگه‌ی فرم گزینش به سیدهادی می‌دهند؛ مثل بقیه؛ حالا پسر دبیرکل حزب‌الله لبنان هست ولی مثل سایر افراد باید فرم پر کند و او را تأیید کنند که نماز می‌خواند، بچه‌ی خوبی است و... روی پرونده‌اش تحقیقات می‌شود و هیچ فرقی ندارد با یک نیروی عادی لبنانی که می‌خواهد عضو حزب‌الله شود. به‌ هیچ‌وجه پارتی بازی ندارند. معلوم است که سلامتی در این حزب هست. به‌ دلیل همین سلامتی، اسراییل تاکنون نتوانسته در حزب‌الله نفوذ کند.
سیدهادی رفت و در عملیات شهید شد. سیدحسن می‌گوید: "همه‌ی هراسم این بود که اسیر شده باشد، وقتی شنیدم شهید شده، گفتم خدا را شکر که حربه دست دشمن نشد."
همان زمان قراربود یک تبادلی شود و حدود 100 جنازه شهید و بیش از 100اسیر لبنانی، در مقابل تعدادی از جنازه‌های سربازان اسراییلی مبادله شود. اینها وقتی فهمیدند جنازه‌ای که دست شان هست، پیکر پسر سیدحسن نصرالله است، خیلی تعجب کردند. می‌گفتند: "اگر می‌دانستیم، اسیرش می‌کردیم." بعد آمدند روی جنازه‌اش هم ذوق کردند و گفتند: "تبادل را فقط با همین جنازه انجام می‌دهیم در برابر همه‌ی آنچه شما باید می‌دادید." مادر سیدهادی نصرالله، یک پیام می‌دهد که: "من آن چیزی را که برای خدا دادم، پس نمی‌گیرم. من جنازه‌ی فرزندم را نمی‌خواهم و پیکر سیدهادی، آخرین تبادل بین رژیم صهیونیستی و حزب‌الله خواهد بود."
دو روز بعد رژیم صهیونیستی جنازه‌ی سیدهادی را به همراه 100 و خرده‌ای جنازه‌ی شهید و حدود همین قدر اسیر را آزاد کرد. عملیات از این بزرگ‌تر می‌خواهید؟!

- سیدهادی نصرالله در وصیت نامه‌اش اشاره‌ی‌ زیبایی به ولایت‌پذیری دارد. توضیح این قسمت، فصل‌الخطاب گفت‌وگوی مان باشد.
* در وصیت‌نامه‌ی سیدهادی، خطاب به خواهر و برادرش می‌خوانیم: "فکر نکنید این بابای ماست؛ نه‌خیر، این نماینده‌ی ولی‌فقیه ماست." یعنی سیدهادی نصرالله از سیدحسن نصرالله به‌عنوان پدر تبعیت نمی‌کند، به‌عنوان نماینده‌ی ولی‌فقیه تبعیت می‌کند؛ وگرنه می‌شد مثل آقازاده‌های ما. از رانت باباش استفاده می‌کرد، تجارت می‌کرد! حتی برای جنگیدن هم از رانت پدرش استفاده نمی‌کند. چرا؟! چون ولایت دارد؛ ولایت که رانت‌خواری ندارد.
سیدحسن برای تبعیت و دفاع از ولایت، از فرزندش می‌گذرد؛ آقایان مسئول ما تا کجا گذشتند؟! اینها حاضر نیستند از فرزندان خطاکارشان بگذرند. به‌خاطر چنین فرزندانی رو در روی آقا می‌ایستند. بچه‌های حزب‌الله لبنان در ولایت‌پذیری خالص خالصند. بعضی از ما، باید ولایت‌پذیری را از اینها یاد بگیریم!
"بلال فحص"، همین که شنید امام گفتند عملیات شهادت‌ طلبانه جایز است، گفت: "حرف امام، روی چشم من جای دارد." نامزد این آدم، برایش مواد منفجره می‌خرد، زیر چادرش پنهان می‌کند، بعد در ماشین می‌گذارد تا بلال، مرد زندگی‌اش، که قرار بود با هم زندگی کنند، با ماشین، وسط اسراییلی‌ها برود و خودش را منفجر کند. اینها فقط برای یک کلمه است: "امام". این ولایت‌پذیری است. همان ولایت‌پذیری که بسیجی‌های جبهه‌ی ما داشتند، ولی ما پز و ادعای ولایت را داریم.

ویژه نامه‌ی آزادسازی خرمشهر – روزنامه جوان
سوم خرداد 138۹
گفت وگو از: کبری آسویار

http://79.175.167.47/Nsite/FullStory/?Id=295828

[ ۱۳۸٩/۳/۱٦ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به خاطر این ده هزار روز، هرچه فریاد دارید بر سر «سید حسین موسوی» بکشید
دهم آذر 1388 برابر است با ده هزارمین روز ربایش «حاج احمد متوسلیان» و سه ایرانی دیگری که همراهش بودند: آقایان «محسن موسوی»، «تقی رستگار مقدم»، «کاظم اخوان».

بنده این عزیزان را در دوران جنگ و قبل از آن زیارت نکرده ام و به همین دلیل قصد ندام از خصوصیات آنها یا مجاهداتشان بنویسم اما به دلیل توفیقی که خدا عنایت فرموده و پیوندی که با جنگ و جهاد و بر و بچه های این وادی داشته و دارم علاقه ام به حاج احمد متوسلیان زیاد است و به واسطه همین دلبستگی، پیگیر مسائل مربوط به سرنوشت این 4 نفر هستم و امیدوارم هرچه زودتر در فرودگاه امام خمینی به استقبال آنان برویم(البته از مهرآباد هم باشد قبول است).

به هر حال ده هزار روز زمان کمی نیست و همه غالبا می دانید که اطلاعاتی که امروز درباره آخر و عاقبت 4 دیپلمات ایرانی وجود دارد، بیشتر از ده هزار روز پیش نیست. در جریان همین تبادل اسرایی که اخیرا بین حزب الله و رژیم صهیونیستی انجام گرفت هم از طرف حزب الله خیلی تلاش شد که گرهی از معما باز شود اما نشد.

غرض این که امروز در مشت ما چیزی جز باد نیست اما یک نفر در سراسر کره خاکی وجود دارد که شامل این «ما» نمی شود. این یک نفر که موفق شده است طی ده هزار روز گذشته همواره خودش را در سایه نگه دارد و دم به تله ندهد کسی نیست جز شاه کلید اصلی پرونده 4 دیپلمات، آقای «سیدحسین موسوی» .

این عکس استثنایی متعلق به آقای سیدحسین موسوی است که 3-4 سال پیش گرفته شده. این که آن موقع چرا ایشان ناپرهیزی کرده و بعد از سال ها این طور علنی مقابل دوربین رسانه ها نشسته اند، معلوم نیست.

این جناب که امروز دیپلماتی بازنشسته است حدود بیست سال مسئول مستقیم پرونده 4 دیپلمات ایرانی بود و جالب این جاست که حتی یک بار دیده نشد که در انظار عمومی ظاهر شود و یک کلمه حرف حساب درباره مسائل مربوط به این پرونده تحویل مردم بدهد. آقای موسوی تا امروز حتی یک برگ از نتایج پیگیری های بیست ساله خود را به بنی بشری ارائه نداده و مدعی است که اسناد و مدارک او محرمانه و به کلی سری است.

جای پای این جناب موسوی در جای جای پرونده چهاردیپلمات دیده می شود اما این هم را هم باید گفت که هر جا این آقا جای پا ثبت کرده، بر ابهام و مشکلات پرونده اضافه شده است. ایشان در طول جیمزباندبازی های خودش، بارها مسائل نادرستی را از طریق خانواده برادرش، به خورد رسانه های عمومی داده که شخصا شاهد نمونه های متعدد آن بوده ام.

هر سال در سالگرد ربوده شدن 4 دیپلمات ایرانی، جناب رائد موسوی (پسر آقای محسن موسوی . برادرزاده همین سید حسین) بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد و ادعا می کرد که دلایل غیر قابل انکاری مبنی بر زنده بودن پدرش و دیگران به دست آمده است. قضیه آستر کتی که سید محسن موسوی روی آن نوشته است « ما زنده ایم» و زندانی آزاد شده از زندان «عتلیت» که 4 دیپلمات ما را زنده دیده است را با گوش ها و چشم های خودم از سیمای جمهوری اسلامی دیدم و شنیدم.

اما جالب این که نه کسی تا به حال این آستر کت را دیده و نه کسی این زندانی آزاد شده را رویت کرده است و بی شک همه این موارد بازی های جناب «سید حسین موسوی» بوده است تا بتواند اهداف خودش را دنبال کند.

اگر بپرسید چه اهدافی، خواهم گفت که نظراتی شخصی دارم که لازم نمی بینم این جا بیانش کنم اما هر آدم صاحب نظری که به کل ماجرا مروری داشته باشد یقین حاصل می کند که آقای سیدحسین موسوی قطعا از رازآلود نگه داشتن پرونده 4 دیپلمات به صورت جدی منتفع می شده و حتی امروز هم به خاطر خارج شدن مسیر پرونده از کنترل خود به شدت گلایه دارد.

جالب این که مسئولین فعلی پرونده 4 دیپلمات می گویند آقای «سید حسین موسوی» به هیچ وجه آنها را در جریان مسیر طی شده در این ماجرا در دوران مسئولیت خودش قرار نداده و هنوز هم پرونده این 4 نفر به خاطر اعمال نفوذ های ایشان، دچار رکود است و پیشرفتی ندارد. (البته صحبت نگارنده با مسئولین بعدی پرونده به چند سال قبل برمی گردد). برای من سوال است که چرا شخص جناب «رائد موسوی» فرزند «سید محسن موسوی» که ظاهرا بیش از دیگران پیگیر سرنوشت پدر خود می باشد، حتی یک بار درباره عملکرد عموی خودش توضیحی نداده است.

بالاخره این که، بنده با اطلاع و تحقیق عرض می کنم «سید حسین موسوی» واجد دست اول ترین اطلاعات و اخبار درباره سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان می باشد اما هنوز حتی 5 خط یا 5 جمله به درد بخور درباره این پرونده ارائه نداده است. طبق اخبار موثقی که به دست آورده ام، این جناب رسما ادعا می کند که به هیچ مقامی پاسخگو نیستم و حتی رییس جمهور هم در جایگاهی نیست که من توضیحی به او بدهم.

ظاهرا «سید حسین موسوی» در دستگاه های امنیتی جهانی هم پرونده های پرابهام و دردسرسازی دارد که بعضی گمان دارند ایشان از پرونده 4 دیپلمات برای مصونیت خود استفاده می نماید. این آقا به شدت اهل پنهان کاری و فرار از انظار عمومی است و همین بسیار سوال برانگیز است. یک دیپلمات معمولی چرا باید این میزان مخفی کاری کند؟

و اما مخلص کلام:
هر کس و هر مقامی در این کشور، اگر واقعا به سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی علاقمند است و دنبال خبر موثقی از حاج احمد متوسلیان و همراهانش می گردد، باید یقه آقای سید حسین موسوی را بگیرد.

هر کس و هر مقامی در این کشور، اگر بابت ده هزار روز بی خبری از 4 فرزند رشید ایران اسلامی خشمگین است، باید هرچه فریاد دارد بر سر سید حسین موسوی بکشد ...
البته اگر او را پیدا کند.

نقل از وبلاگ: خط شکن
نوشته: حمید رضا زین الدین
9/9/1388
http://khatshekany.blogfa.com

[ ۱۳۸۸/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برخی دوستان ساده اندیش، از انتشار مصاحبه با "علی اکبر محتشمی پور" از حامیان سرسخت موسوی که متاسفانه در برابر شعار صهیونیستی و آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان" که از سوی کروبی و موسوی در تضاد با تفکرات و اندیشه های حضرت امام خمینی اظهار می شد، موضع روشنی اتخاذ نکرد، ناراحت شدند. آنها ادعا می کردند نباید محتشمی را به چالش می کشیدیم و ...
الحمدلله انتشار آن گفت وگو باعث شد تا آقای محتشمی پور بیدار شده و با موضع گیری تند علیه همخطان دیروزش، مواضع اصولی خود را در دفاع از آرمان های امام و مقام معظم رهبری در دفاع از مظلومان جهان بخصوص لبنان و فلسطین، اعلام کند.

این که چرا این اعلام مواضع این قدر دیر (چندین ماه پس از فراگیر شدن شعار صهیونیستی و آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان" که متاسفانه هزینه ای بسیار سنگین برای سابقه ارزشی نظام، و تاثیر بسیار منفی بر وجهه جمهوری اسلامی ایران در لبنان و فلسطین و امتیازی مثبت و بزرگ برای آمریکا و رژیم صهیونیستی بود) و پس از اطمینان از شکست مفتضحانه کودتای سبز لجنی اعلام شده، جای بسی سوال دارد.

البته از فرد تند و صریحی چون ایشان که منتقدین خود را "خر" و بی شعور" می خوانند، انتظار می رفت شجاعت بیشتری به خرج دهد و صراحتا موضع خود را در برابر شعار صهیونیستی و آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان" و عاملان و بانیان منحرف آن اعلام کند.
ولی باز جای شکرش باقی است که ایشان به سرنوشت دیگران که با تکیه بر حق بودن مواضع انحرافی خویش، به دامان دشمن پناه بردند، دچار نشد!

ظاهرا روزهای اخیر، نشستی با عنوان "نسبت جنبش دانشجویی و مساله فلسطین" در دبیرخانه حمایت از فلسطین مجلس شورای اسلامی به همت کمیته‌ دانشجویی این دبیرخانه و با حضور جمعی از دانشجویان برگزار شده که آقای محتشمی پور به صراحت از اجحاف ها مواضع اشتباه دولت "هاشمی رفسنجانی" و "سیدمحمد خاتمی" در قبال مسئله فلسطین انتقاد کرده است.
 
به گزارش خبرگزاری ایسنا در ادامه نشست، علی‌اکبر محتشمی‌پور پس از مناظره عبدی و سلیمی‌نمین خاطرنشان کرد:
- حمایت از فلسطین و مقاومت و مقابله با ستمگران و اسراییل و صهیو نیست‌ها یک بحثی است که هم بعد منافع ملی و هم بعد انسانی و هم بعد دینی دارد.

محتشمی بدون اشاره به کسانی که تا دیروز آنان را حق مطلق می پنداشته، با اشاره به روایات اسلامی گفت:
- سوال این است که آیا حق و حقیقت را باید با اشخاص سنجید، یا این‌که باید اشخاص را با حق و حقیقت سنجید؟ آن‌چه هست این است که نمی‌شود بگوییم چون فلان جریان خاص چنین گفته و چنین عمل کرده حق است، بلکه باید اشخاص را با حق سنجید.

وی با اشاره به روایتی از امام علی(ع) درباره این‌که هیچ مردمی نمی‌توانند با دشمنی که در داخل سرزمین آمده است پایداری کند و ذلیل می‌شود، تصریح کرد:
- باید خاکریز را به بیرون مرزها برد.

وی با اشاره به "بی‌اطلاعی از میزان کمک‌های دولت به مردم فلسطین" گفت:
- جنگ هشت ساله هزاران هزینه مالی و جانی از ما گرفت برای جلوگیری از چنین هزینه‌یی بر کشور است که باید اجازه نداد تا چنین خسارت‌هایی وارد شود و به مردم فلسطین کمک کرد تا در مقابل اسراییل مقاومت کنند و این کمک‌ها برای منفعت ملی ماست.

محتشمی‌پور افزود:
- حرکت‌های مردمی در ایران که امام آن‌ها را حمایت می‌کرد شاخص مبارزه با اسراییل را در بر می‌گرفتند، این‌که بعد از انقلاب چه رخ داد، بحث جداگانه‌ای است. تا وقتی که امام حیات داشتند این سیر یک سیر صعودی در رابطه با حمایت مظلومین عالم و مبارزه با ظالمان بود.

محتشمی با اشاره به اساس گرایش مادی‌ گرایانه در دولت‌ها پس از رحلت امام خمینی (8 سال دولت "هاشمی رفسنجانی" و 8 سال دولت "سیدمحمد خاتمی") گفت:
اقدامات موجب سرخوردگی و انحراف در اصول انقلاب شد و اندیشه امام را زیر پا گذاشتند، نمی‌خواهم بگویم یکی یکی دولت‌ها چه شد، معتقدم ما به عنوان ملت ایران و جمهوری اسلامی ایران و انقلاب ایران از سه منظر موظفیم از ظالم تبری جویم و تمام قدرت‌مان را برای از بین بردن ظلم به کار گیریم. این‌که موفق می‌شویم یا نه به نظر من حرف درستی نیست.

محتشمی بدون اشاره به شعارهای انحرافی و صهیونیستی حرکت سبز لجنی در ماه های اخیر، ادامه داد:
- موضع شخصی من گفته‌های امام است که فرمودند؛ برخی در میان شما هستند که اسرائیل را می‌خواهند به رسمیت بشناسند، اما اگر می‌خواهید فلسطین آزاد شود، راهی ندارد جز این‌که تا زمانی که حتی یک یهودی نیز در آن‌جا باقی نماند، مقاومت کنید. این یک موضع واقعی است و این‌که برخی می‌گویند در آن کشور دو بخش فلسطینی و یهودی در کنار هم قرار بگیرند، درست نیست و مشکل فلسطین را حل نمی‌کند.

وی بدون اشاره به مواضع دوستان و همفکران خود طی ماه های اخیر که هزینه بسیار سنگینی برای حیثیت جمهوری اسلامی در میان مظلومان و آزادی خواهان جهان بخصوص لبنان و فلسطین، و شادی بسیار برای آمریکا و رژیم صهیونیستی در پی داشت، گفت:
- امیدوارم همه به وظایف خود آشنا شده و منافع ملی را در نظر بگیرند و کسانی که وجدان انسانی و اسلامی را قبول دارند نیز بدانند که از هر نظر این وظیفه ماست که از مقاومت فلسطین حمایت شود.

با وجود این اظهارات، از محتشمی پور انتظار می رود به عنوان یک روحانی انقلابی با آن سوابق ارزشمند، موضع خود را در قبال کسانی که سازشکارانه و ذلیلانه، رژیم صهیونیستی را به عنوان کشور اسرائیل به رسمیت شناختند و در برابر آرمان های حضرت امام، مواضع شدیدا تند و انحرافی در جلب رضایت آمریکا گرفتند، اعلام کرده و شجاعانه خط خود را از جریانات انحرافی جدا کند.
برای خودم و ایشان "عاقبت به خیری" آرزومندم.

اصل خبر به نقل از "خبرگزاری ایسنا"
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1446597

[ ۱۳۸۸/٩/٦ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دبیرکلی از جنس مقاومت
حمید داودآبادی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران آشنای دفاع مقدس و ادبیات پایداری است که در سال‌های اخیر کتاب‌هایی نظیر کمین جولای 82، پاره‌های پولاد، تفحص و... را منتشر کرده است.
داودآبادی این روزها سرگرم آماده‌ سازی زندگی نامه روایی یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های جهان است. شخصیتی که تاثیر کلام و دیدگاه‌هایش در تقویت روحیه مبارزه و مقاومت در برابر رژیم اشغالگر قدس انکارناپذیر است.
به گفته داودآبادی، اندیشه و بهانه نگارش این کتاب که زندگی نامه شخصی و مبارزاتی سیدحسن نصرالله را دربرمی‌گیرد، حدود یک دهه پیش و در قالب مصاحبه‌های کوتاه و بلندی شکل گرفت که او با دبیر کل حزب‌الله لبنان داشته است و در نهایت با حدود 8 ساعت گفت وگوی خصوصی و شخصی با سیدحسن همراه شده است.
این کتاب که اکنون برای بازخوانی نهایی و نوشتن مقدمه در اختیار سیدحسن نصرالله قرار دارد، بهانه‌ای شد تا پیش از چاپ و انتشارش به سراغ داودآبادی برویم و با او به گفت وگو بنشینیم.


* آقای داودآبادی، اگر موافق هستید برای گشایش گفت وگو، از چگونگی شکل ‌گیری و زمینه نوشتن زندگی نامه سیدحسن نصرالله شروع کنیم؟
- بله. این گفت وگوهایی که من با ایشان انجام دادم، مربوط به سال 77 است که با توجه به آشنایی قبلی من با سیدحسن نصرالله و گفت وگوهایی که با ایشان پیش از آن انجام داده بودم، تصمیم گرفتم زندگی نامه سیدحسن نصرالله را در قالب یک گفت وگوی مفصل و چند قسمتی بنویسم.

* مصاحبه‌های قبلی هم در همین رابطه یعنی زندگی ایشان بود؟
- نخیر؛ موضوعات مختلفی را شامل می‌شد مانند دیدگاه‌های سیدحسن نصرالله، وضعیت سیاسی حزب‌الله و حتی شهادت پسرش سیدهادی.

* چقدر خودتان برای نگارش این زندگی نامه انگیزه داشتید؟
- قطعا برای خودم بسیار شیرین و مهم بود؛ به هر حال نوشتن از چنین انسانی که توانسته در منطقه و جهان این قدر تاثیرگذار باشد، حتما جالب و جذاب است. این که بگویی و بنویسی چنین شخصیتی چگونه شکل گرفت؛ رشد کرده و به چنین جایگاهی رسیده است، جذابیت‌های فراوانی دارد.
در همین جا این نکته را هم بگویم که معمولا ما یک اشتباهی را در نوشتن یا تعریف چنین شخصیت‌هایی انجام می‌دهیم و سعی می‌کنیم نشان دهیم که این شخصیت از دوران کودکی خیلی متفاوت بوده است؛ اما یکی از دلایلی که من به سراغ نوشتن زندگی نامه ایشان رفتم، نوع زندگی ساده و معمولی سیدحسن بود که با یک رشد و تعالی تدریجی همراه بوده است.
به بیان دیگر سیدحسن از کودکی که دبیرکل حزب‌الله به دنیا نیامده و شبیه بقیه افراد در زندگی‌اش فراز و فرودهای گوناگون وجود داشته است.
به عنوان مثال یکی از بزرگ‌ترین تمایزهای ایشان در اختلاف دیدگاه‌های فکری و سیاسی‌اش با دیگر اعضای خانواده‌اش است.
سیدحسن نصرالله ا‌نسانی مسلمان و متفاوت است که در عین سادگی و صداقت، سیاستمدار کاملی هم هست. من فکر می‌کنم زندگی سیدحسن نصرالله نشان می‌دهد هر کسی اگر تلاش کند می‌تواند به اهدافش برسد و از ابتدا روی پیشانی کسی ننوشته‌اند که رئیس‌جمهور یا دانشمند یا یک انسان معمولی است.
نکته دیگری هم که باید به آن اشاره کنم، این است که مبارزه برای ایشان شغل نشده بلکه یک وظیفه است و این وظیفه در تمام مراحل زندگی او وجود دارد چه آن زمان که یک امام جماعت ساده در مسجد امام‌علی(ع) بعلبک بود و چه امروز که دبیرکل حزب‌الله است و مسیری طولانی را طی کرده است.

* اگر بخواهید این شخصیت را در یک یا دو جمله تعریف کنید، چه می‌گویید؟
- انسانی مسلمان و متفاوت که در عین سادگی و صداقت، سیاستمدار کاملی است.

* گفت وگوهای این کتاب در چند بخش با سیدحسن نصرالله انجام شده است؟
- از آن جا که ایشان مشغله فراوانی داشت، به طور طبیعی فرصت خیلی زیادی نبود، اما با نظر خودشان تصمیم گرفتیم گفت وگوها دیرهنگام و تقریبا نیمه شب انجام شود و در 2 جلسه 3 ساعته با ایشان گفت وگو کردم و همچنین حدود 2 تا 3 ساعت هم بعد از آن و با فاصله گفت وگو کردیم.

* این که شخصی مانند سیدحسن نصرالله بپذیرد زندگی نامه شخصی‌اش را کسی به نگارش در بیاورد، قبل از هر چیز باید اعتماد ویژه‌ای به آن نویسنده داشته باشد. این اعتماد هم بعید می‌دانم با یک یا 2 جلسه گفت وگو ایجاد شود و فکر می‌کنم زمینه آشنایی شما با ایشان باید به مراتب بیشتر از سال 77 باشد؟
- بله. آشنایی من با ایشان به سال 62 بازمی‌گردد و معمولا هر وقت که لبنان می‌رفتیم خدمت ایشان هم می‌رسیدم و آثار و کتاب‌های من را قبلا دیده بودند.

* رویکرد اصلی این زندگی نامه چیست؟
- همان موقع هم به سیدحسن نصرالله گفتم که مصاحبه را مقطعی نمی‌خواهم و قصد دارم به صورت مفصل و از زبان خودش به تاریخچه تشکیل حزب‌الله و همچنین زندگی کاملا شخصی و خصوصی‌اش مانند تحصیل، خانواده و... بپردازم.

* از آن جا که به قول خودتان این گفت وگو‌ها در سال 77 انجام شده، به نظر می‌رسد بخشی از زندگی سیدحسن را دربرنگیرد بویژه یک دهه اخیر؟
- نسخه نهایی کار را در اختیار ایشان قرار داده‌ام و قطعا مباحثی به آن اضافه خواهد شد، اما از یک طرف هم تقریبا می‌توان گفت اگر جنگ 33 روزه را کنار بگذاریم، حداقل در زندگی خصوصی ایشان رخداد خیلی خاصی که پرداخت فراوان بخواهد در این فاصله کم تر وجود داشته است.

* آقای داودآبادی فرم کلی که برای نوشتن زندگی نامه انتخاب کرده‌اید، چیست؟
- این کار در لبنان چندان سابقه ندارد، حتی برای خود ایشان هم خیلی جذاب بود و گاهی در اواسط گفت وگو عنوان می‌کردند که خیلی مباحث را برای نخستین بار است که به خاطر می‌آورم و بازگو می‌کنم، اما فرم کار هم به این شکل بود که من پس از پیاده شدن نوارها، سوال‌ها را در آوردم و به گونه‌ای است که گویا خود سیدحسن نصرالله دارد زندگی‌اش را روایت می‌کند و تقریبا یک کلمه هم به آن اضافه نکرده‌ام چرا که معتقدم نویسنده در چنین کارهایی نباید دست ببرد و مداخله کند.

* البته فکر نمی‌کنید قدری نیاز به تکنیک‌های نویسندگی مانند فضاسازی‌ها و شخصیت‌پردازی داشته باشد؟
- آنها که با کتاب‌های من و خاطرات دفاع مقدسی که نوشته‌ام آشنا هستند، می‌دانند که نثر من همیشه ساده و خودمانی بوده است و مخاطبان هم معمولا پسندیده‌اند و این کار هم تقریبا در همین فرم است و کلمه کلمه صحبت‌ها برای خود سیدحسن است و من تنها جابه‌جایی‌هایی برای انسجام بخشیدن روایت‌ها از نظر زمانی انجام داده‌ام.
این زندگی نامه داستانی نیست بلکه روایی است. وقتی می‌گوییم داستان یعنی دست بردن نویسنده در بخشی از واقعیت و همچنین اضافه شدن تخیل، و من فکر می‌کنم هر اثر تاریخی اگر به نگاه رمان و تخیل آمیخته شود، باورپذیری آن کاهش می‌یابد.

* فکر می‌کنم اطلاعات جامعی که خود شما به عنوان یک نویسنده و روزنامه‌نگار که سال‌ها در این حوزه به خصوص لبنان کار کرده‌اید و حضور فیزیکی هم داشته‌اید، نقش مهمی در موفقیت کار داشته باشد؟
- اشراف من به تاریخچه حزب‌الله و زندگی سیدحسن یک جاهایی برای خودش هم جالب بود و حتی در برخی رخدادها و حوادث من یادآوری‌هایی می‌کردم که خود ایشان آن ماجرا را فراموش کرده بودند.

* راستی گفت وگو را به زبان فارسی انجام دادید یا عربی، چون ایشان تا حدودی به دلیل حضور در ایران با زبان فارسی آشنا هستند؟
- من خواستم که ایشان فارسی پاسخ دهند، اما مخالفت کردند و گفتند چون عرب هستم و دبیرکل حزب‌الله لبنان، بهتر است که پاسخ‌ها عربی باشد.

* گاهی کسی که مورد گفت وگو قرار می‌گیرد، بخصوص اگر زندگی شخصی‌اش باشد، در بخش‌هایی تاثیرگذارتر سخن می‌گوید تا آن جا که مصاحبه‌ کننده هم تحت تاثیر قرار می‌گیرد. کجای گفت وگو یا خاطره‌ای که ایشان تعریف می‌کردند، چنین نکته‌ای را شما حس کردید؟
- فکر می‌کنم در روایت ایشان از شهادت پسرش بود که گفت من حالا متوجه می‌شوم که پدران شهدا چه حسی دارند. البته روایت شهادت پسر سیدحسن نصرالله برای ما می‌تواند یک الگو شود که پسر دبیرکل حزب‌الله که به نوعی و با تعریف ما یک "آقازاده" محسوب می‌شود، چگونه زندگی کرده است. هنگامی که سیدهادی تصمیم می‌گیرد به نیروهای مقاومت بپیوندد، سیدحسن برایش 3 شرط می‌گذارد؛ یکی آن که هیچ مسئولیتی نباید بگیرد، دوم کسی هم نباید بفهمد پسر چه کسی هست و سوم این که فقط برای شرکت در عملیات برود که خود سیدهادی هم می‌پذیرد و اصلا با همین شروط دوست داشته است به مقاومت و عملیات برود و در نهایت در منطقه "جبل صافی" بود که به همراه یک نفر دیگر از اعضای مقاومت به شهادت می‌رسد.
نکته جالب هم این جاست که همان موقع یک تبادلی بین حزب‌الله و اسرائیل قرار بود انجام شود و اسرائیل می‌خواست تعداد زیادی اسیر و شهید حزب‌الله را در مقابل چند جنازه سربازانش مبادله کند و هنگامی که فهمیدند این جنازه برای سیدهادی است، گفتند اگر پیش از این می‌دانستیم که کیست، او را زنده اسیر می‌کردیم تا بتوانیم امتیاز بیشتری از حزب‌الله بگیریم.
در همین رابطه هم همسر سیدحسن اعلام کرد ما آن امانتی را که در راه خدا دادیم ، نمی‌خواهیم. همین بیانگر عظمت کار یک مادر شهید است و البته به ما در ایران هم نشان می‌دهد که می‌شود از آقازاده‌ها در جای دیگری هم استفاده کرد.

* فکر می‌کنید این کتاب چه زمانی چاپ شود؟
- اگر مشکل خاصی پیش نیاید، می‌خواهم تا پایان سال منتشر شود.

* الان نسخه نهایی را در اختیار سیدحسن نصرالله قرار داده‌اید؟
- بله و قرار است خودشان مقدمه‌ای بر آن بنویسند.

* یک زبانه خواهد بود یا ترجمه هم خواهد داشت؟
- پیگیر ترجمه عربی کتاب هستم و احتمال زیاد به 2 زبان فارسی و عربی خواهد بود.

* آیا این کتاب خاطرات و دیدگاه‌های شخصیت‌ها را هم دربر می‌گیرد؟
- نه، نمی‌خواستم به صورت جُنگ شود؛ بلکه به دنبال یک زندگی نامه بوده‌ام.

بامداد محمدی
روزنامه "جام جم" چهارشنبه 6 آبان 1388
http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100921097375

[ ۱۳۸۸/۸/٦ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کتاب "القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان" نوشته "حمید داودآبادی" با ترجمه عربی "موسی قصیر"، از سوی انتشارات "الدار الاسلامیة" بیروت، در لبنان منتشر شد.
به گزارش سایت ساجد، این کتاب که ترجمه عربی "پاره های پولاد" می باشد، به علل و چگونگی حمله ارتش رژیم صهیونیستی در سال 1361 (1982 میلادی) به لبنان که تا اشغال بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، و شکل گیری اولین جرقه های مقاومت اسلامی در برابر اشغالگران پرداخته است.
"پاره های پولاد" پیش از این از سوی "موسسه شهید آوینی" در تهران به چاپ رسیده است.

Image

"حمید داودآبادی" نویسنده و محقق، طی سال ها تحقیقات میدانی در عرصه لبنان، به علل و بهانه های مهم رژیم صهیونیستی برای اشغالگری پرداخته است که از مهم ترین آن می توان به طرح اشغال لبنان پس از فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس در خرداد ماه سال 1361 اشاره کرد.
به استناد این کتاب، با آزاد سازی بسیاری از مناطق اشغال شده ایران از چنگ ارتش بعث عراق و احساس خطر آمریکا و صهیونیست ها، سازمان اطلاعات و جاسوسی رژیم صهیونیستی – موساد – و سازمان امنیت حزب بعث عراق، در یک توطئه برنامه ریزی شده به انحراف جنگ ایران و عراق پرداختند.

بر اساس اسناد ارائه شده در این کتاب، گروه تروریستی "ابونضال" که مستقیما زیر نظر سازمان امنیت صدام و در راستای مصالح و منافع رژیم صهیونیستی فعالیت های تروریستی انجام می داد، در اقدامی تروریستی "شلومو آرگوف" سفیر رژیم صهیونیستی در لندن را ترور کرد و این امر بهانه ای برای حمله رژیم صهیونیستی به لبنان شد. در پی این توطئه، صدام طی یک اقدام تبلیغاتی اعلام کرد که می خواهد نیروهایش را برای مقابله با رژیم صهیونیستی از خاک ایران عقب بکشد، که این اقدام به هیچ وجه انجام نشد؛ ولی جمهوری اسلامی ایران تعدادی نیرو به سوریه و لبنان اعزام کرد که باعث توجه کم تر به جبهه های نبرد با صدام شد و در طی همین زمان، قدرت های جنایتکار غربی، بالاترین حجم کمک های تسلیحاتی خود را به صدام کردند.

داودآبادی در این کتاب به چگونگی طراحی اولین عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت عراق در بیروت در سال 1358 (1979 میلادی) تا آخرین عملیات شهادت طلبانه در سال 1379 (2000 میلادی) در جنوب لبنان پرداخته است که منجر به فرار فضاحت بار ارتش رژیم صهیونیستی از جنوب لبنان شد، پرداخته است.
چگونگی انتخاب فرد شهادت طلب، مجوزهای شرعی، برخورد احزاب و گروه های مختلف، نحوه عملیات و جزئیات آن، از جمله موارد موجود در کتاب است.

جزئیات عملیات شهادت طلبانه علیه نیروهای مداخله گر "تفنگداران دریایی مارینز" آمریکا که منجر به کشته شده 241 کماندوی ارتش آمریکا شد، و همچنین مقر چتربازان فرانسوی که ده ها تن از آنان به هلاکت رسیدند، از بخش های مهم این کتاب می باشد.
داودآبادی برای نگارش این کتاب، به عنوان خبرنگار و محقق، ضمن سفرهای بسیار به لبنان، گفت وگوهای چند ساعته ویژه با حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" دبیر کل و دیگر مسئولین و فرماندهان حزب الله و مقاومت اسلامی لبنان داشته است.

"القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان" با ترجمه "موسی قصیر" در 480 صفحه در قطع وزیری و تصاویر و نقشه های مرتبط با هر عملیات، طی روزهای اخیر از چاپ خارج شده است.
قابل ذکر است که این کتاب دو سال پیش از این آماده خروج از انتشار بود که با شروع جنگ 33 روزه بین حزب الله و رژیم صهیونیستی، بر اثر بمباران مناطق مسکونی بیروت از جمله چاپخانه و انتشارات "الدارالاسلامیة"، انتشار مجدد آن اخیرا توسط همین انتشارات صورت گرفته است.

[ ۱۳۸٧/٧/٢٤ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
حمید داودآبادى یکى از بچه هاى جنگ است. از آنهایى که اگر بخواهید کمى عمیق تر درباره جنگ ۸ ساله بدانید حتماً باید یک سرى هم به او بزنید. خوش صحبت است و اهل نکته با نکته هایى که اگر با هر گفت وگویى بیامیزد آن را دلچسب و خواندنى مى کند. داودآبادى یک موضوع دیگر را هم دنبال مى کند و آن لبنان است. از سال ها پیش به عنوان خبرنگار آزاد و نویسنده به این کشور رفت و آمد داشته که به این ترتیب او در حوزه لبنان و البته حزب الله کارشناس شده است . جنگ ۳۳ روزه در آستانه دومین سالگرد موضوع گفت وگوى ماست. جنگى که به قول او سالها باید بگذرد تا اهمیت آن درک شود. اطلاعات انبوه او و نکات جالبش سبب طولانى شدن مصاحبه اى شد که بضاعت ما براى چاپ آن تنها یک صفحه بود.

* شما به عنوان کارشناس مسائل لبنان و کسى که از نزدیک مسائل را دنبال کرده اید آیا از وقوع جنگ
۳۳ روزه غافلگیر نشدید
ایراد ما این است که هیچگاه زمینه هاى جنگ را درست بررسى نکرده ایم. به نظر من جنگ ۳۳ روزه، به علت اسارت ۲ سرباز اسرائیلى درنگرفت. تجهیزات و وسایلى که براى این جنگ آماده شده بود نشانگر یک برنامه درازمدت براى وقوع چنین جنگى از سوى اسرائیلى ها بود. اسرائیل مدتهاست که در فکر نابودى حزب الله است و به این خاطر در این جنگ با همه توانش جلو آمد. منتها حزب الله پیشدستى کرد و طرح آنها را به هم ریخت. طبق اخبارى که بعداً فاش شد قرار بود که به مراسم روز قدس که نیروهاى حزب الله رژه مى روند و سیدحسن و مسئولان حزب الله هم حضور دارند حمله کنند و حزب الله را زیر و رو کنند. به هرحال اسرائیل قصد داشت که تکلیف خود را با حزب الله یکسره کند و از این وضعیت خسته شده بود.

* یعنى جنگ ۳۳ روزه جنگى است که سالها براى آن برنامه ریزى شده بود
بعد از شکست اسرائیل در جنوب لبنان در سال ۱۳۷۹ (سال ۲۰۰۰ میلادى) اسرائیل با یک موضوع بغرنجى روبه رو شد و آن هم حزب الله بود. تز ایهود باراک در آن سال این بود که اسرائیل قوى بهتر از اسرائیل بزرگ است. تلفاتى که طى ۱۸ سال حضور اسرائیل در جنوب لبنان به این رژیم وارد شده از تلفات جنگ هاى اسرائیل و اعراب و تاریخ این رژیم هم بیشتر بود. تا آن زمان اسرائیل تلفات درحد ژنرال نداشت ولى ژنرال گلدشتاین را در لبنان از دست داد یا ماشین نخست وزیر، رئیس ستاد و برخى افسران ارشد این رژیم توسط حزب الله مورد اصابت قرار گرفت. به هرحال اینها با حزب الله مواجه بودند. حزب اللهى که شیمون پرز و اخیراً باراک گفته که اسرائیل آن را به وجود آورده است! اینها مى گویند ما به لبنان آمدیم تا مبارزان فلسطینى را از بین ببریم ولى به واسطه کارهایى که کردیم شیعیان را منسجم کردیم که از دل آن حزب الله متولد شد. یک دشمن در لبنان براى اسرائیل به وجود آمده که نمى شود با او کنار آمد و رهبرانش را خرید. آنها خیلى تلاش کردند. چه به واسطه جنگ داخلى، چه تلاش براى نفوذ در این حزب و چه تلاش براى انشعاب در آن تا این گروه را از میان بردارند.

* یعنى حتى تحرکات صبحى طفیلى اولین دبیرکل رسمى حزب الله و انشعاب از این حزب را هم در این راستا مى دانید
بله. به هرحال چنین فضایى براى اسرائیل بسیار مطلوب است. لبنان مثل بشکه باروت است. الآن شما نگاه نکنید که حزب الله با سعه صدر از جنگ داخلى جلوگیرى مى کند همه توطئه ها براى راه انداختن یک جنگ داخلى دیگر و استفاده اسرائیل از آن فضاست.

* از یک برنامه ریزى طولانى مدت اسرائیل براى جنگ 33  روزه مى گفتید...
به هرحال از سال ۲۰۰۰ به بعد اسرائیل خودش را آماده کرد. به قول خودش کارهاى اطلاعاتى سنگینى روى لبنان و حزب الله انجام داده بود و تمام تاکتیک هاى حزب الله را حدس زده بود و نیروهایش را تجهیز و آماده کرده بود. علاوه بر این یک فضا هم بعد از عقب نشینى اسرائیل ازجنوب لبنان در سال ۱۳۷۹ به وجود آمده بود که همه چیز آرام بود و گویى که اصلاً در این منطقه جنگى نبوده و نخواهد بود. حتى یکى از روزنامه ها عکسى را انداخته بود که در کنار مرز لبنان و رژیم صهیونیستى آن طرف یک سرباز اسرائیلى و این طرف یک رزمنده حزب الله کنار هم ایستاده بودند و هیچکس با هم کارى نداشت. به هرحال یک فضاى خیلى آرامى به وجود آمد که سطح آمادگى ها هم طبعاً پائین آمده بود و خیلى ها فکر مى کردند که حزب الله در این فضا حل شده است.

* حتى دوستان حزب الله
بله. مثلاً خود ما گمان مى کردیم که حزب الله به واسطه کارهاى سیاسى و اقتصادى که انجام مى دهد در این فضا حل شده و همیشه نگران بودیم. طبعاً حزب الله براى هزینه هاى خود مجبور بود کار اقتصادى کند ولى گمان بر این بود که این فعالیت گسترش یافته مثل ما که بعد از جنگ خیالمان راحت شد که دیگر جنگى نیست و رفتیم سراغ کارهایمان. در مورد حزب الله علاوه بر این کارهاى سیاسى حضور در دولت هم به این فضا اضافه شده بود. این شرایط را اسرائیل نیز زیرنظر داشت و من با نگرانى منتظر بودم که حزب الله از این آسودگى ضربه سختى را متحمل شود. یک نیروى رزمنده که یکى دو سال از جنگ دور باشد پشتش باد مى خورد و به قول معروف چاق مى شود! نیرویى که چاق شود دیگر حال جنگ ندارد و بعد از این مدت سخت مى شود اینها را به جنگ کشاند.
* این تصور از حزب الله که بعد از سال ۲۰۰۰ در مسائل روزمره حل شده چقدر واقعى بود
یکى از مسئولان اسرائیلى گفته بود که در جنگ ۳۳ روزه (که ۶ سال پس از خروج اسرائیل از جنوب لبنان رخ داد) ما گول خوردیم و فکر کردیم حزب الله حداکثر همان حزب الله سال ۲۰۰۰ است. یعنى حزب الله در این سالها و به دور از چشم همه (که این هم استراتژى حزب الله بود) در حال رشد بود و حواسش کاملاً جمع اوضاع بود. به هرحال اسرائیل آماده شد تا از فضاى غفلت حزب الله استفاده کند و جنگ ۳۳ روزه را که در راستاى طرح امریکایى خاورمیانه بزرگ بود اجرا کند منتهى حزب الله کاملاً این تحرکات را زیرنظر داشت.

* همیشه شنیده ایم که موساد جزو مهمترین، کارآترین و پیشرفته ترین سیستم هاى جاسوسى جهان است. چطور موساد متوجه نبود که حزب الله درحال رشد است
در عملیاتى به نام «نسخ العباس» حزب الله یک نیروى خود را در موساد نفوذ داده بود و ضربه سنگینى به آنها وارد کرد. ماجرا از این قرار بود که یکى از عملیات هاى اسرائیل به این واسطه لو رفت و ۱۲ کماندو تیپ ویژه اسرائیل در لبنان تکه تکه شدند. آنجا بود که رئیس اطلاعات ارتش اسرائیل گفت که ما همواره در جنگ اطلاعاتى از حزب الله شکست خورده ایم و راست مى گفت چرا که به خاطر غیرقابل نفوذ بودن حزب الله آنها نمى توانستند وارد آن شوند و طبعاً نمى توانستند پیش بینى کنند که حزب الله در چه وضعیتى قرار دارد.

* گفتید حزب الله در موساد رسوخ کرده آیا عکس این هم صادق است یعنى آنها توانسته اند ولو محدود وارد تشکیلات حزب الله شوند
خیر. چنین چیزى سابقه نداشته است. در اسرائیل افراد فرانسوى، یهودى یا حتى افسر اسرائیلى به جرم جاسوسى براى حزب الله دستگیر شده اند اما برعکس این مسئله هیچگاه اتفاق نیفتاده است.

* این عناصر چگونه به خدمت گرفته مى شوند
گاهى این جاسوسى ها ناخواسته است. گزارشگران شبکه هاى خبرى ناخواسته به حزب الله اطلاعات مى دادندو آرایش جنگى و وضعیت اهداف موشک هاى حزب الله را روشن مى کردند.

* نفوذ هاى برنامه ریزى شده چطور
اسرائیل یک ملت واحد نیست. بخشى از این مردم از آواره ها و گرسنه هاى کشورهاى دیگر هستند. اینها به واسطه آمدن از کشورهاى دیگر علاقه اى به وطن به معناى مرسوم آن ندارند و طبعاً به کارگیرى آنها کار ساده اى است و برخى شان حاضر هستند در قبال مبالغ بسیار اندک اطلاعاتى را ارائه دهند. حزب الله در موساد هم به این شکل نفوذ داشته و از آن طرف توانسته بسیارى از شبکه هاى جاسوسى را نیز در لبنان کشف کند و عوامل آن را تحویل دولت لبنان دهد.

* چطور مى شود که حزب الله این طور نفوذ ناپذیر است
اجازه بدهید مثالى بزنم. شهید سیدهادى نصرالله پسر سیدحسن نصرالله وقتى قصد داشت عضو مقاومت شود تمام مراحل را گذراند. به قول سیدحسن، سید هادى ۵۰ صفحه فرم گزینش پر کرد. حتى معاون حزب الله هم براى او فرم تأییدیه پر کرد. نقل مى کنند که سیدهادى پرسیده بود من که فرزند دبیرکل هستم باید گزینش شوم، که در جواب گفته بودند که به هرحال تو مى خواهى عضو مقاومت شوى و باید مراحل گزینش را انجام دهى. یعنى پسر دبیرکل هم باید مثل یک آدم عادى گزینش شود. حالا چطور یک فرد غریبه مى تواند به این تشکیلات راه پیدا کند. علت دیگر مردمى بودن اطلاعات حزب الله است. گستره نیروهاى اطلاعاتى حزب الله مردم مناطق هستند که حزب الله را دوست دارند و این مسئله به نفوذ ناپذیرى حزب الله بسیار کمک کرده است و عده زیادى از کسانى که لو مى رفتند به این شکل بود.

* مى گفتید که اسرائیل گمان کرد حزب الله در مسائل روزمره حل شده و مى خواست از این فرصت براى حمله استفاده کند...
کار مهم حزب الله پیشدستى در جنگ بود که به این شکل ضربه سختى به اسرائیل وارد آمد. با این حرکت حزب الله، اسرائیل کنترل خود را از دست داد و دیوانه وار مى جنگید. ضمن این که فرماندهان نظامى اسرائیل اصلاً به قوت فرماندهانى مثل شارون نبودند و تجربه کافى نداشتند. فرمانده در جنگ خیلى مهم است. از آن طرف ارتش اسرائیل روحیه نداشت چرا که طرف مقابلش توانسته بود به سادگى دو اسیر از آنها بگیرد. این که شما مى بینید الآن اسرائیل به تبادل اسرا تن داده علتش این است که مى خواهد به این واسطه روحیه سربازانش را بالا ببرد نه این که براى سربازانش ارزش قائل است بلکه این خود یک حربه جنگى است.

* در مورد ارتش اسرائیل و تجهیزات آن داستان پردازى هاى زیادى شده است. چقدر این گفته ها راست است. یعنى آیا ارتش اسرائیل تا این حد پیشرفته است
بله همینطور است. منتها به هرحال سرباز باید بجنگد و سرباز هم باید روحیه داشته باشد. تانک مرکاوا را باید سرباز راه بیندازد. جلیقه هاى ضدگلوله معمولى ۱۵ کیلوگرم است ولى جلیقه ضدگلوله یک سرباز اسرائیلى ۱‎/۲۵۰ کیلوگرم است. اسلحه ام۱۵ آنها تنها نصف کلاشینکف وزن دارد ولى با این حال در میدان جنگ نیرو حرف اول را مى زند و این عامل مهم شکست اسرائیل بود. اسرائیل هواپیماى بدون سرنشین «ام کا» دارد. این هواپیما منطقه را چک کامل مى کند و براى زدن یک مورد با لیزر روى آن قفل مى کند و آن را با آپاچى منهدم مى سازد. یا تانک مرکاوا که مى گویند تانک درون تانک است و انهدام آن اصلاً کار ساده اى نیست. در منطقه معروف بود که شب مال اسرائیل است و تمام تحرکات را با وسایل پیشرفته اى که دارند زیرنظر مى گیرند. این تخیل نیست و آنها این تجهیزات را دارند.

* براى مقابله با این تجهیزات مگر اینطور نیست که باید تجهیزات قوى تر داشت
قوى تر نه، بلکه باید پیچیده تر باشد. فقط هم تجهیزات مهم نیست، بلکه تاکتیک هم بسیار مهم است و حزب الله در این جنگ از تاکتیک هاى بسیار پیچیده اى استفاده مى کرد. یعنى حزب الله هم تاکتیک قوى ترى داشت و هم روحیه بالاترى. در مقابل روحیه نیروهاى اسرائیل بسیار پائین بود، چرا که این نیروها جدید بودند. نیروهاى قدیمى نبودند که جنگ دیده و کارکشته باشند. ضمن اینکه انگیزه اى براى جنگ نداشتند چون در سرزمین هاى فلسطینى نبودند بلکه متجاوز بودند. به فرماندهانشان هم در عقب نشینى سال ۲۰۰۰ ضربه سختى وارد شده بود. طبعاً براى سرباز اسرائیلى سؤال بود که چرا باید وارد لبنان شوم در صورتى که ۶ سال پیش از آن عقب نشینى کرده ام! جالب اینکه در همان موقع هم دستور عقب نشینى در طول یک ماه صادر شده بود ولى آنها ۲۴ ساعته جنوب لبنان را تخلیه کردند. حالا همان نیروها باید برگردند لبنان را تصرف کنند! اینها جزو مجموعه عواملى بود که ارتش اسرائیل را ضربه پذیر کرده بود.

* کمى بیشتر از وضعیت حزب الله در جنگ ۳۳ روزه بگویید. اینکه حزب الله چه برترى هایى در جنگ نسبت به اسرائیل داشت
جنگ ۳۳ روزه چکیده جنگ هاى چریکى جهان است و حزب الله با مطالعه همه اینها به یک تاکتیک منسجم دست یافته است. نکته اى که شاید بزرگ ترین نقطه قوت حزب الله در جنگ ۳۳ روزه بود، عملى کردن پیام حضرت امام(ره) یعنى تشکیل هسته هاى مقاومت بود. این خیلى مهم است. کسى که بچه بنت جبیل بود فقط در بنت جبیل مى جنگید یا کسى که بچه عیناتا بود فقط در این منطقه مى جنگید. به این شکل تحرک نیرو و تجهیزات نیز بسیار کم بود و اهالى هر منطقه در همان منطقه مى جنگیدند.

* به هر حال گاهى ممکن است در یک منطقه نیروى بیشترى احتیاج باشد
خیر. استراتژى حزب الله استفاده از کمترین نیرو بود. در جنگ ۳۳ روزه نیرو نمى توانست بجنگد در مقابل «نفر» بسیار کارایى داشت. ممکن بود هزار نفر نیرو به محض ورود به میدان جنگ تلف شوند ولى یک نفر خیلى کارها انجام دهد. مرکاوا را یک «نفر» منهدم مى کند نه هزار نفر. از آن طرف عقبه یک رزمنده خانواده اش بود و همه خانواده در جنگ شرکت داشتند. یعنى مردم مى جنگیدند. یک جور تقسیم کار بود. رزمنده حزب الله مى جنگید، پدرش آذوقه اش را تأمین مى کرد، مادرش در صورت مجروحیت از او مراقبت مى کرد و... این براى اسرائیل مشکل ایجاد کرد. یکى دیگر از تاکتیک هاى مهم حزب الله که قبلاً هم گفتم عدم تحرک نیرو و جابه جایى تسلیحات قبل و در طول جنگ بود. یعنى در طول جنگ اسرائیل هیچگاه نتوانست بفهمد که یک نیروى حزب الله چگونه از یک مکان به مکان دیگر منتقل مى شود یا یک موشک چگونه از شمال به جنوب مى رسد. این یک تاکتیک بزرگ نظامى است. در چند روز آخر جنگ نیروى هوایى اسرائیل کل منطقه خیام را با خاک یکسان کرد و سپس به تیپ گولانى اعلام کرد که حیات در دشت خیام صفر است، یعنى به واسطه بمباران شدید هوایى حتى حیوانات هم در اینجا زنده نیستند. آنجا گفتند که حیات در شهر صفر است و نیروهاى زمینى مى توانند وارد شهر شوند. به این شکل ۳۰ - ۴۰ فروند تانک مرکاوا وارد شهر شد، نیروها هم قدم زنان وارد مى شدند چرا که خیال شان راحت بود که هیچ جنبنده اى در شهر زنده نمانده است. جالب است بدانید که تانک مرکاوا تانکى است که تا ۲ - ۳ کیلومترى هر جنبنده اى را ببیند خودش اتوماتیک شلیک مى کند یا رادارهاى مختلفى داشتند که از چند کیلومترى ضربان قلب انسان را نشان مى دهد. با این حال اینها به محض ورود به دشت خیام دیدند که از زیرزمین تعدادى رزمنده حزب الله بیرون آمدند. آنجا ۱۲ - ۱۳ تانک مرکاوا نابود شد و این اتفاق جزو بدترین افتضاحات اسرائیل در جنگ بود که کمیسیون وینوگراد هم به شکل مجزا به آن پرداخت. اینها حیرت کرده بودند که چطور چنین چیزى ممکن است.

* شاید به همین دلیل بود که رزمندگان حزب الله را اشباح مى نامیدند.
بله. یکى از سربازان اسرائیل گفته بود که گمان ما این بود که وقتى وارد بنت جبیل مى شویم با یک نفر با شلوارک و زیرپوش رکابى، با یک سربند و یک اسلحه کلاشینکف قدیمى مواجه مى شویم. او مى گفت ولى در همین جنگ یک مرتبه دیدیم که یک نفر از زیرزمین بیرون آمد و جلویمان سبز شد که جدیدترین تجهیزات را داشت و خیلى شیک و به روز با لباس ضدگلوله سبک با اسلحه ام پى۵ با ما مى جنگید. مسئول طرح و عملیات ارتش اسرائیل مى گفت که ما براى حمله به حزب الله هزار نقطه را شناسایى کردیم که برخى از این نقاط را حتى چهار بار بمباران کردیم ولى به حزب الله ضربه اى وارد نیامد یا در مورد توانایى هاى دیگر حزب الله عرض کنم که جدیداً که مخالفان حزب الله در مورد «خط تلفن حزب الله» خیلى تبلیغات کردند و گفتند باید قطع شود این خط تلفن نبود بلکه خط اینترنتى بود. یک خط اینترانت که حزب الله راه اندازى کرده بود تا اعضاى آن با هم ارتباط داشته باشند و در زمان جنگ هم برقرار بود. اسرائیل هم هیچگاه نتوانست آن را پیدا کند. در بنت جبیل اسرائیل خانه اى را پیدا کرد که در یکى از اتاق هاى آن پیشرفته ترین تجهیزات ارتباطى مربوط به حزب الله وجود داشت که گزارشگر اسرائیلى گفته بود اینها که در خط مقدم چنین تجهیزاتى دارند پس حتماً در بیروت چند برابر آن را دارند.

* حتى بحث شنود حزب الله از اسرائیل هم مطرح بود
حدوداً ۱۱ سال گذشته چهار سرباز اسرائیلى قصد داشتند براى گذاشتن کمین براى نیروهاى حزب الله به منطقه بروند. یکى از این سربازان با موبایل به خانواده اش زنگ زد و گفت که ما قصد داریم به «مرجعیون» برویم و پدر نیروهاى حزب الله را دربیاوریم! حزب الله کمین زد و این چهار سرباز را به هلاکت رساند، فرداى آن روز مکالمه موبایل سرباز اسرائیلى از رادیوى حزب الله پخش شد. اسرائیل شوکه شد. جنگ الکترونیک حزب الله هم در این جنگ بى نظیر بود.
یا مسئله دیگر تهدیدات نصر الله که اگر شهرهاى ما را بزنید شهرهایتان را مى زنیم. آن موقع نصرالله گفت که اگر بیروت را بزنید تل آویو را مى زنیم. در رسانه ها به اشتباه گفته شد که بیروت مورد حمله قرار گرفت ولى اصلاً اینطور نبود. اسرائیل حاشیه بیروت (ضاحیه) را زد و هیچ وقت جرأت نکرد بیروت را بزند (البته یک بار به طور اشتباه زد و عذرخواهى هم کرد) و در این شهر زندگى کاملاً برقرار بود. این قدرت حزب الله بود که تا آخر تهدیدش را عملى کرد یا دو فروند ناوى را که حزب الله منهدم کرد و خیلى چیزهاى دیگر که اوج اقتدار حزب الله در جنگ را نشان مى داد.

* آیا حزب الله پس از جنگ ضعیف شد و تلاشش کمتر از ابتداى جنگ بود چون به هر حال حزب الله از یک جنگ تمام عیار بیرون آمده است.
حزب الله الآن به شدت قوى تر از قبل از جنگ است. این جنگ اتفاقاً خیلى به نفع حزب الله شد چرا که اگر تا قبل از این کسانى دنبال بهانه براى خلع سلاح مقاومت و یا رویارویى با این حزب بودند الآن دیگر فضا براى این بهانه ها وجود ندارد چون همه دیدند که یک دشمن دیوانه هم مرز لبنان است و این حزب الله بود که آن را شکست داد. حزب الله الآن بسیار قدرتمند است. اگر حزب الله ضعیف بود و به قول اینها یک گروه تروریستى بود در بیرون از لبنان و کشورهاى دیگر بمبگذارى مى کرد. یعنى اینها منتظر بودند که با چنین اتفاقاتى روبرو شوند ولى حزب الله آنقدر قدرت دارد که در میدان جنگ و رودررو مقابل دشمن بایستد و او را شکست دهد و دشمن را از کشورش بیرون کند. حزب الله تا حالا کجا در خارج از لبنان عملیات کرده است. نصرالله در زمان ترور شهید مغنیه گفت جنگ خارج از مرزها را شما شروع کردید و ما شروع کننده آن نبودیم. حزب الله قبل از جنگ هم بسیار قدرتمند بود و پیشرفت کرده بود. حزب الله با تاکتیک سال ۲۰۰۰ نجنگید و این نشانه پیشرفت این جنبش اسلامى است ولى اسرائیل با همان تاکتیک جنگید و شکست هم خورد. حزب الله مرتباً براى آینده برنامه ریزى و خود را به روز مى کند.

* حالا که صحبت از توان حزب الله است اجازه بدهید یک سؤال دیگر بپرسم. در جنگ اخیر ده ها تانک مرکاوا، هلى کوپترهاى فوق مدرن و دو ناو پیشرفته اسرائیلى منهدم شد. این تجهیزات با موشک هاى خریدارى شده توسط حزب الله منهدم گردیده یا سطح دانش آنها در این کار دخیل بوده است
حتى به نظر من خرید این تسلیحات از ساختن آن مهمتر است. ضمن اینکه مگر مى شود کشورى موشک هاى پیشرفته ضدتانک را به حزب الله بفروشد و امریکا و اسرائیل متوجه نشوند.

* به هر حال الآن بازار سیاه اسلحه بسیار گسترده است...
این بزرگى حزب الله است که با اسلحه دشمن به دشمن ضربه بزند کمااینکه برخى از کارشناسان اسرائیلى مى گفتند حزب الله تجهیزات اسرائیل را با موشک هاى امریکا منهدم کرد.

* حالا این موشک ها تولید حزب الله است یا خریدارى کرده
حزب اللهى ها استعداد عجیبى در ارتقاى تسلیحات از خودشان نشان داده اند. مثلاً حزب الله موشک هاى مالیوتکا دارد ولى با این موشک سطح پائین نمى توان تانک مرکاوا را منهدم کرد. اینطور مى شود که آنها با ارتقاى این موشک تانک پیشرفته مرکاوا را منهدم مى کنند. مرکاوا تانک ساده اى نیست که بتوان آن را منهدم کرد. مرکاوا حیثیت اسرائیل بود و سال ها به آن پز مى داد. این تانک به روز است و همیشه فاصله خود را با تسلیحات دیگر حفظ مى کند ولى هوشمندى حزب الله باعث شد که آنها بتوانند این تانک را منهدم سازند. ارتقاى این سلاح ها و هنرمندى کسى که این سلاح را به کار مى گیرد پیروزى حزب الله را به دنبال داشت.

* خیلى تبلیغات شد که ایران در این جنگ پیروز شد. آیا واقعاً ایران مقابل اسرائیل ایستاده بود
بزرگترین اثر منفى این جنگ براى اسرائیل این بود که ارتش چهارم دنیا مقابل یک حزب شکست خورد. این خیلى افت دارد و طبیعى است اسرائیلى ها بخواهند این افتضاح را یک جورى بپوشانند. این طور است که مى گویند ما با ایران جنگیدیم. در حالى که الآن حزب الله خودش است. الآن حزب الله شعبه اى از ایران نیست. اما اینطور تبلیغات مى کنند که اگر ایران نبود حزب الله شکست مى خورد. مثلاً اسرائیلى ها یکسرى آرپى جى را نمایش گذاشتند که اینها از طرف ایران براى حزب الله آمده است! در صورتى که اصلاً آرپى جى در این جنگ و در مقابل مرکاوا کارایى ندارد. سلاح هاى بسیار پیشرفته ترى وجود داشته است. چرا سلاح هاى امریکایى را نشان نمى دهند پس آیا امریکا کمک حزب الله کرده است حالا فرض کنید شما با ایران جنگیدید و حرف شما را درست قلمداد کنیم. این افتخار ایران است که در هزار کیلومتر دورتر از مرزهاى خود اسرائیل را شکست داده است. مگر شما سیستم ضدموشکى پاتریوت نداشتید اینجا مى بینیم که شگردهاى حزب الله از تمام این تجهیزات پیشى گرفت. در لبنان، اسرائیل به طور کامل تحرکات را زیر نظر دارد و این جداى از جاسوسان زیادى است که در لبنان براى اسرائیل کار مى کنند. با این حال حزب الله توانسته توان نظامى و تسلیحاتى خودش را افزایش دهد. خیلى مضحک است اگر گمان کنیم که حزب الله فقط همان هفت هزار موشک بعد از جنگ را دارد. ولید جنبلاط مى گفت انگار موشک هاى حزب الله مى زایند. آیا این هم کار ایران است بالاخره این موشک ها از یک جایى باید بیاید. مگر شما منطقه را تحت کنترل ندارید. مگر جاسوس ندارید، پس چطور ایران مى تواند به حزب الله موشک برساند اینها همه براى لاپوشانى شکست مفتضحانه اسرائیل است.

* آیا آمار واقعى از تلفات اسرائیل در این جنگ وجود دارد
شگرد اسرائیل همیشه در طول این سال ها عدم اعلام تلفات خود بوده است، یک نمونه عرض مى کنم. وقتى عملیات استشهادى شهید صلاح غندور در مقر ۱۷ انجام شد آمار کشته هاى اسرائیلى را بسیار اندک اعلام کردند. من زمانى با یک شخصى که تمایل به اسرائیل هم داشت بحث مى کردم. او مى گفت که وقتى این عملیات انجام شد من از پنجره ساختمان مجاور به شکل اتفاقى آن را دیدم. او مى گفت ۴ کامیون در حال داخل شدن به مقر و ۴ کامیون هم در حال خروج از آن بود. همه کامیون ها هم پر بود که در کل چیزى حدود ۸۰ نفر مى شدند. عملیات صلاح غندور در این مکان انجام شد و طبعاً باید تلفات بالایى داشته باشد ولى آنها این تعداد را بسیار اندک اعلام کردند.

* به هر حال این سربازان خانواده دارند و یک زمانى این قضیه مشخص مى شود.
بله. ولى این کشته ها را در اتفاقات متعدد و البته ساختگى پخش مى کنند. مثلاً چند روز بعد اعلام مى کنند در فلان حادثه رانندگى ۵ سرباز کشته شدند و... به این شکل کشته ها را آرام آرام و به بهانه هاى مختلف اعلام مى کنند در صورتى که همه اینها در عملیات صلاح غندور کشته شده اند. مسئله بعدى هم برخى از سربازانى هستند که از کشورهاى دیگر کوچ کرده به اسرائیل آمده اند و اگر کشته هم بشوند خانواده اى ندارند که آنها را پیگیرى کنند. طبعاً تلفات جنگ ۳۳ روزه هم از این قاعده مستثنى نیست.

* به عنوان سؤال آخر شما اهمیت جنگ ۳۳ روزه را در درازمدت چطور ارزیابى مى کنید
اثرات جنگ ۳۳ روزه امروز مشخص نمى شود و باید زمان بگذرد تا ما متوجه شویم که چه اتفاقى افتاده است. تبادل اسراى اخیر نتیجه جنگ است که اسرائیل با ذلت آن را پذیرفته است. این واقعیت اسرائیل است که براى ۲ سرباز این قدر امتیاز مى دهد چرا که چاره اى ندارد و این خفت از نتیجه جنگ شیرین تر است.
به نظر من تاریخ اسرائیل را باید به قبل و بعد از جنگ ۳۳ روزه تقسیم کرد چرا که در این جنگ براى اسرائیل مسئله سرنوشت مطرح است و این اهمیت بسیار زیاد جنگ ۳۳ روزه را نشان مى دهد و دشمن اهمیت این جنگ را بیشتر از ما درک کرده است.

گفتگو از: محسن یزدى قلعه
روزنامه ایران پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٧/٤/٢٧ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"انیس نقاش" از مبارزان قدیمی لبنانی که سال ها همراه "یاسر عرفات" در "سازمان آزادیبخش فلسطین" جنگیده است، در گفت وگوی اختصاصی با سایت ساجد، از خاطرات آشنایی خود با شهید "عماد مغنیه" سخن گفته و ناگفته های ترور او را برای ما بیان کرده است.
با همین این گفت وگوی جذاب و خواندنی را پی می گیریم.

گفت وگو از: علیرضا موحدی – حمید داودآبادی

 

Image

ساجد: جناب آقای نقاش، لطفا برای ما بگویید که شما از کی "حاج رضوان" یا همان "عماد مغنیه" را می شناختید؟
انیس نقاش: حدودا سال 1355، که من عضو "سازمان الفتح" به رهبری "یاسر عرفات" بودم و مسئولیت آموزش نیروهایی را در اردوگاهی در جنوب لبنان برعهده داشتم، او آمد پیش من؛ سنش تقریباً پانزده سال و نیم این طورها بود. آن زمان اکثر گروه های مبارز، چپی ها و کمونیست ها بودند، و بچه های مومن (مسلمان) در بیروت خیلی کم بودند.
عماد آمد و گفت: "ما یک گروه از بچه های مومن هستیم، به من آموزش نظامی بدهید، من می خواهم با صهیونیست ها بجنگم."
من قبول کردم ولی او گفت: "آیا برای دیدن آموزش نظامی حتماً باید عضو الفتح باشم؟"
که من گفتم: "لازم نیست شما رسما عضو الفتح بشوید."

ساجد: شما آن زمان به نیروها آموزش می دادید؟
انیس نقاش: بله. من یک اردوگاه آموزشی داشتم که گروه های زیادی مثل مارکسیست ها، مائوئیست ها، ناسیونالیست ها و گروهی هم از بچه های مسلمان "اخوان المسلمین" در آن جا آموزش می دیدند. تقریباً پانزده روز آموزش اسلحه و تاکتیک و جنگ غیر متقارن و ای جور آموزش ها صورت گرفت.
بعدها روابط ما ادامه پیدا کرد و به مرور خیلی نزدیک تر شد. او فکر می کرد که برای ورود به الفتح باید کاری انجام دهد، لکن دید که آسان تر می شود با من کنار بیاید و من به ایشان اختیار دادم که مثلاً گروه خودش را آموزش دهد.
آن زمان بحبوحۀ جنگ های داخلی لبنان بود، اما من در این جنگ ها دخالتی نداشتم. آن موقع جنوب لبنان از آرامش برخوردار بود. آن هم به خاطر جنگ های داخلی که لبنانی ها را مشغول خود می ساخت. من برای خودم برنامه ریزی کردم که مبارزه و جنگ خودم را معطوف جنوب کنم. آن جا تشکیلاتی از بچه ها را درست کردم و به محض این که جنگ داخلی لبنان آرام شد، تشکیلات ما رفت در جنوب و علیه اسرائیل وارد عمل شد. حاج عماد هم جزوی از این تشکیلات بود که در جنوب متمرکز شدند. مرتب با من در تماس بود و فنون جنگی را می آموخت. کم کم تشکیلات و گروهی که با او بودند تجربه شان بیشتر شد.

ساجد: گروهی برای خودش تشکیل داده بود؟
انیس نقاش: او اول رفته بود پیش "علامه فضل الله" و دروس مذهبی می آموخت. اما مسائل نظامی و انقلابی را از طرف ما یاد گرفته بود.
بعداً من سال 1358 رفتم فرانسه و دیگر خبری از او نداشتم. البته وقتی که انقلاب اسلامی پیروز شد، او خیلی دلش می خواست به ایران بیاید و با امام خمینی بیشتر آشنا بشود. او از من دربارۀ انقلاب اسلامی ایران می پرسید. عکس و پوسترهای امام را پخش می کرد و بعد از آن با سفارت ایران آشنا شد.
وقتی که من رفتم فرانسه و در عملیات اعدام انقلابی "شاهپور بختیار" - که نیروهای ضد انقلاب را برای انجام کودتا علیه انقلاب اسلامی گردآوری کرده بود - مجروح و اسیر شدم، آنها مثل خیلی از دوستان راه خود را ادامه دادند. حاج عماد از این بچه هایی بود که خیلی مراقبت از مشی مبارزاتی می کرد و کاری جدی را در پیش گرفته بود و دل شان به امام و انقلاب اسلامی چسبیده بود.
بعد از ده سال من اخبارش را در روزنامه ها مطالعه می کردم که مبارز بزرگی شده و در تشکیلات حزب الله است. سال 1369 وقتی که من از زندان فرانسه آزاد شدم، مجدداً عماد را دیدم؛ پس از این چند سال، او خودش را به نام دیگری معرفی کرد و فکر کرد که من او را نمی شناسم و فراموشش کرده ام. ولی من به او گفتم که او عماد است و من او را می شناسم. اما فهمیدم که او حتی به دوستان نزدیک خود هم، خودش را به نام دیگری معرفی می کند. من این را محترم شمردم که این مسئله خوبی است. منتها قبل از شهادتش، هیچ جا اشاره ای به آشنایی ام با او نکردم و البته خیلی از خبرنگارهای عربی که از من درباره او می پرسیدند، من انکار می کردم و می گفتم حتی نمی دانم که او زنده است یا نه. تا این حد من روابطم با او را پنهان می کردم.
ولی ما مرتب با هم ملاقات هایی راجع به فلسطین، اسرائیل و مبارزه داشتیم و من می دیدم که الحمدلله او پیشرفت زیادی کرده است. هم از لحاظ تاکتیک و هم از لحاظ استراتژیکی. با وجود اعتقادات بسیار زیاد مذهبی که داشت، تفکرات نظامی و مبارزه هم داشت و آدم خلاقی بود. این را خودش هم می دانست.
همیشه می گفت: "باید یک شیوه و اسلوبی پیدا کنم که اسرائیلی ها توقع و انتظار آن را نداشته باشند."
و در عملیات هایی که داشت، همواره موفق هم بود. تا آن که آخر رسید به این که فرمانده نظامی حزب الله شد.
ما آن زمان به همه گروه های مبارز کمک می کردیم. خیلی از تشکیلات لبنانی می گفتند که ما الفتح نیستیم ولی می خواهیم از شما یاد بگیریم. از شما امکانات بگیریم. الفتح هم به آنها اسلحه و امکانات و غیره ... می داد. به شرط این که علیه اسرائیل کار کنند. حتی به مبارزین و سازمان های دیگر در خارج از فلسطین و لبنان.
من خودم هم به این واسطه با ایران مرتبط شدم. یعنی مبارزین ایرانی مخالف شاه می آمدند لبنان مثل شهید "محمد منتظری"، "جلال الدین فارسی"، شهید "محمدصالح حسینی"، شهید "دکتر چمران". همه شان می آمدند در لبنان. نه برای زندگی، بلکه برای مبارزه. می آمدند از الفتح امکانات می گرفتند. حتی بعضی های شان می رفتند در فلسطین اشغالی برای الفتح اطلاعات می آوردند. با پاسپورت ایرانی آن زمان می شد رفت اسرائیل. روابط خودم با ایران از این راه شروع شد.
من مسئول پروندۀ ارتباط فلسطینی ها با ایرانی ها بودم؛ همۀ مبارزینی که از ایران می آمدند، می آمدند به اردوگاهی آموزشی در جنوب بیروت بنام "اردوگاه دامور" که البته حاج عماد هم آن جا بود. توی جاده خلده – بیروت.
یک اردوگاه دیگر در شهر صور بود که خیلی از ایرانی ها می آمدند. مخصوصاً از تشکیلات جلال الدین فارسی و محمد منتظری که می آمدند اسلحه و مبارزه و مواد منفجره می آموختند.
الفتح حیطه ارتباطش خیلی باز بود. یعنی به هر کس که می آمد کمک می کرد. بعد از این که عماد آمد پیش من و فنون نظامی را آموخت، به من گفت که اسلحه و امکانات دیگر می خواهد. من گفتم: خودم شخصاً امکاناتی ندارم و باید از "خلیل الوزیر" (ابوجهاد) - معاون یاسر عرفات - اجازه بگیرم.
رفتم پیش ابوجهاد و گفتم: "یک گروه خارج از الفتح امکاناتی می خواهند برای مبارزه."
او گفت: "آیا می خواهند با صهیونیست بجنگند؟"
گفتم: "بله." او گفت: "اشکالی ندارد اسلحه به آنان بده. روزی خواهد آمد که آنان، خودشان علیه اسرائیل مبارزه خواهند کرد."
این یک جمله تاریخی است. به خاطر این عماد مغنیه الان در فلسطین معروف است. چون فلسطینی ها می گویند این حاج عماد پیش تر در فتح آموزش دیده است برای آزادی فلسطین.

                          Image

ساجد: به نظر شما علت این امر چه می تواند باشد؟
انیس نقاش: علتش این است که حاج عماد با تمام این گروه ها ارتباط عملیاتی داشته است. امکانات از او می گرفتند. تاکتیک از او یاد می گرفتند، اطلاعات می گرفتند. روابطش محکم بوده است.
وقتی در سازمان الفتح با عماد مرتبط بودم، کسان دیگری هم شاهد بر این ارتباط بودند، و می توانند بعداً آن را فاش کرده باشند. در این اردوگاه که پنجاه نفر هم بودند مثلاً هر کسی که یادش باشد می توانسته این را فاش کند.

ساجد: شما با همان اسم عماد آن را می شناختید؟
انیس نقاش: خیر. با اسم دیگری بود. ولی می دانستم که همه آن بچه ها اهل جنوب لبنان هستند. همه می آمدند پیش من و مثلاً هر کس می خواست کار تجارت هم بکند، می آمد پیش من مشاوره می گرفت. هرکس هم می خواست درس بخواند، می آمد. مثلا پانزده نفر از علمای لبنان که الان برای خودشان کسی شده اند، همه شان الان در قم هستند. اما من یک روز نگفتم تا الان که با او رابطه داشته ام.

ساجد: رابطه شهید مغنیه با یاسر عرفات چگونه بود؟
انیس نقاش: رابطه اش با عرفات درجه یک بود. اختلاف سیاسی داشت، لکن حاج عماد می گفت این عرفات اصلاً خائن نیست و فرد با جرأتی است و من می توانم با ایشان برخی از کارها را انجام دهم. تا آخرین روز زندگی عرفات، روابط شان محرمانه و خوب بود.

ساجد: این که برخی می گویند مغنیه عضو نیروی 17 و محافظ عرفات بود صحیح است؟
انیس نقاش: نه درست نیست. عماد همکاری و روابطی با افرادی که در تشکیلات نیروی 17 بودند داشت، اما جزو این تشکیلات نبود. امکان دارد کارهای مشترکی با آن واحد انجام داده باشد. البته روابطش با عرفات شخصی بود و خیلی نزدیک. سال 1369 وقتی از فرانسه آزاد شدم، رفتم تونس و با عرفات ملاقات کردم. راجع به جنوب لبنان با او بحث داشتم. آن زمان مشکلات و درگیری هایی میان امل، حزب الله و الفتح وجود داشت. در مورد اشتباهاتی که کرده بودند با او بحث و جدل کردم. اصرارم هم این بود که الفتح با حزب الله همکاری کرده و در جنوب لبنان مبارزه کنند. او می گفت: "سخت است و امکان دارد نشود." تا آن جا که بعد از بحث زیاد گفت:
"من وظیفه ام را در مورد بازگشت به جنوب لبنان انجام داده و باز می گردم و مبارزه می کنم، ولی به یک شرط و آن هم این که حاج عماد موافقت کند."
من خودم تعجب کردم و از دهان عرفات شنیدم که روابط شان چقدر محکم است. بعداً وقتی برگشتم لبنان از حاج عماد پرسیدم.

ساجد: این قضیه تقریباً مال چه مقطع زمانی است؟
انیس نقاش: دو هفته بعد از حملۀ صدام به کویت. تقریباً ماه اکتبر 1990. حاج عماد به من گفت: "بله هنوز من با عرفات ارتباط دارم، لکن نصیحت نمی کنم به او که به لبنان برگردد، به خاطر این که مهم ترین چیزی که در مورد اسرائیل در جنوب لبنان هست، این است که باید بچۀ جنوب لبنان در خود لبنان مبارزه کند و فلسطینی ها هم در داخل فلسطین. به این خاطر که من می دانم این زمین مال من است و دهات و شهرک و غیره را بهتر از دیگران بلد هستم.

ساجد: شما در عملیات خاصی هم با حاج عماد شرکت داشتید؟
انیس نقاش: خیر.

ساجد: آخرین بار کی او را دیدید؟
انیس نقاش: بعد از جنگ 33 روزه، حدود یک سال پیش.

          Image

ساجد: روحیه اش چگونه بود؟ در مورد جنگ، آیا اعتقاد به پیروزی د اشت؟
انیس نقاش: اعتقاد به پیروزی بزرگ داشت. مهم ترین حرف های عماد این بود که اشتباهاتی را که در جنگ پیش آمده بود جمع کرده بود و بررسی می کرد و آنها را اصلاح کرده، تشکیلات بزرگی درست کرد و برنامه ای را برای آینده تنظیم نموده بود. یکی از چیزهایی که او از من آموخته بود این بود که وقتی او در جوانی نزد من آمد، درگیری هایی میان لبنانی ها در جبال لبنان جریان داشت و من در این اثناء رفتم جنوب لبنان و آن جا برنامه ای را تهیه کردم. من در آن جا هر برنامه ای را که می دادم و صحبت می کردم گوشزد می کردم که این برنامه را ما اکنون آماده می کنیم برای بعداً، الان مبارزه نداریم. این یک فکری شد که شما باید جلو تر از صهیونیست ها عمل بکنید. یعنی شما نباید یک جایی بنشینید و وقتی اسرائیلی ها آمدند بگوئید الان چه کار کنم؟ شما باید جلوتر از همه آماده کنید. تشکیلاتتان باید آماده باشد. نیروهای تان باید آماده باشد. اطلاعات باید جمع کنید. به محض این که اسرائیل حمله می کند و شما می خواهید جواب بدهید، امکانات تان باید آماده باشد. حاج عماد می دانست که این مرحله خیلی مهم است و بعد از یک سال و نیم است که این طوری شده است. تشکیلات ما همه شان آمدند جنوب لبنان و علیه اسرائیل جنگیدند. سال 1356 یعنی یک سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، اسرائیل آمد تا "نهر لیطانی" و جنوب لبنان را اشغال کرد. آن زمان من خودم قبل از حزب الله، اولین تشکیلات مقاومت لبنانی را درست کردم. تشکیلاتی خارج از الفتح.

ساجد: آن تشکیلات چه نام داشت؟
انیس نقاش: "حرکه لبنان العربی" (جنبش عربی لبنان)
من یادم هست، آن موقع به ابوجهاد گفتم اسرائیل دیگر به فلسطین اکتفا نکرده و آمده به لبنان و جنوب لبنان را هم گرفته است. اگر ما تشکیلاتی خارج از الفتح درست کنیم، این جوری جذب لبنانی ها بهتر می شود و آنها هم می آیند. یعنی لبنانی که می آید، نمی آید بگوید من برای فلسطین می جنگم، بلکه برای کشور خودم مبارزه می کنم. من رفتم این تشکیلات را درست کردم و عماد هم شد جزوی از این تشکیلات.
ساجد: شما گفتید که زمان آشنایی شما با عماد مغنیه سال 1355 بوده است، این درست مقطعی بوده که "جنبش امل" به عنوان یک سازمان شیعه نیز وجود داشته و حتی شاخه نظامی هم داشته، چرا عماد به سمت این سازمان نرفت؟
انیس نقاش: اصلاً نیروهای سازمان امل هم پیش ما آموزش می دیدند. یعنی آن زمان اگر کسی می خواست عملیات نظامی انجام دهد، می آمد پیش الفتح . البته باید توجه داشته باشید که آن زمان جنبش امل به عنوان سازمانی مومن مطرح نبود. درست است که امل شیعه بود، اما مثل حزب الله نبود. شیعه بودند، اما خواندن یا نخواندن نماز برای شان مهم نبود. درحالی که عماد پیش از آن و زمانی که با آقای فضل الله رفت و آمد داشت، مومن بود. نماز می خواند و معتقداتی داشت و این گونه می دید که امل به دردش نمی خورد. امل بعداز پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود که اکثریتش مومن شدند.
آن ایام، اکثریت احزاب لبنانی یعنی حدود هفتاد درصدشان شیعه بودند، اما شیعه هایی کمونیست و ناسیونالیست. رهبران این احزاب مسیحی بودند، لکن تشکیلات آنان هفتاد درصدشان شیعه بودند. اما نه شیعه هایی مومن و معتقد. اما بعد از پیروزی انقلاب این عوض شد. اینها را شما باید بدانید که امام خمینی فقط در ایران نیست، فقط در لبنان نیست. الان شما در اروپا می بینید که بعد از قضیه سلمان رشدی و فتوای امام، انقلاب جدیدی در دنیا شده است. فتوای امام علیه سلمان رشدی، خودش شاید چیز کوچکی باشد، لکن از بس که درگیری تبلیغاتی شد بین غرب و بین اسلام، هر مسلمانی که در اروپاست، فکر می کند حتی اگر شده خودش تنها باید از اسلام دفاع کند.

ساجد: به عنوان یک دوست، چقدر به عماد علاقه مند بودید؟
انیس نقاش: فقط این را بگویم: اگر کسی به من می گفت که همۀ جان و وجودم را برای یک ساعت از عمر او بدهم، این کار را برای کسی جز عماد نمی کردم.

ساجد: احساس شما از شهادت عماد چیست؟
انیس نقاش: برای او خوشحال هستم که شهید شده. شهادتی ارزشمند برای ایشان بخصوص بعد از یک پیروزی. بعد از این پیروزی، کلی از مردم کشورهای عرب، او را قدر می نهند. می توانم بگویم حتی 99 درصد از بچه های حزب الله او را درحالی که رهبر نظامی حزب الله بود، نمی شناختند. الان این ملت ها که برای گرامی داشت او به خیابان ها آمدند، عشق حاج عماد بود؛ ولی اولین بار است که اسم او را می شنوند، یا عکسش را می دیدند. به خاطر چی؟ به خاطر این که بعد از شهادتش فهمیدند که او چقدر بزرگ بود. الان مرتب صدها نفر می آیند بر سر مزار او، گریه می کنند، قرآن می خوانند. از بچه بگیرید تا پیرمردها. یک فیلمی در اینترنت بود در شهر "قلطوان" در الجزایر که منطقه ای فقیر نشین داشت. شهرداری آن جا می خواهد جلسه اش را افتتاح کند، با خواندن فاتحه ای برای حاج عماد شروع می کند.

ساجد: این بحث عملیات تروریستی که غربی ها آن را به عماد نسبت می دهند، چیست؟
انیس نقاش: برای این که آنها به ضررشان است که چهره ای اینچنین از او نشان بدهند.
اصلاً او چه کار تروریستی انجام داده است؟ مبارزه علیه نیروهای مارنیز در بیروت؟ مگر این زمین زمین من نیست؟ پس آنان خودشان شروع کرده اند. حتی عملیات هواپیماربائی کویت را هم هست. وقتی حکومت کویت میلیاردها دلار به حکومت صدام حسین می داد، برای چه این کار را می کرد؟ برای شعله ورتر کردن آتش جنگ میان مسلمان ها. آیا این کار خوبی است؟ این یک کار تروریستی نیست؟ که بعد از آن هم صدام خودش کویت را اشغال کرد.
یعنی این قدر احمق بودند که نمی فهمیدند به چه کسی پول می دهند؟ چه کسی را تقویت می کنند؟ این تلاش ها فایده ای ندارد و مردم دل شان با حاج عماد است. الان بچه ای که به دنیا می آید، نام او را رضوان یا عماد می گذارند.

ساجد: ماجرای ترور ایشان به چه صورت بود؟
انیس نقاش: من شنیدم که این پنج ماه آخر، کارش تقریباً در خارج لبنان بوده و روی تشکیلاتی غیر لبنان کار می کرد. مثل عراق و فلسطین و سوریه. فلذا در جاهای دیگر مجدانه مشغول بود. امنیت سوریه احتیاطاتش مثل لبنان نبود. امنیت سوریه تا بخشی می تواند این کار را بکند، لکن تشکیلاتی مثل تشکیلات خودشان در لبنان باید می بود. لذا این یک نقطه ضعف بود. دیگر این که عواملی که در شبکه های مختلف کار می کنند و دیگر این که در سوریه امنیت مثل لبنان نبود. یعنی او وقتی به ایران هم می آمد، به او می گفتم مواظب خودت باش، این جا این قدر هم امن نیست، درست است کشور جمهوری اسلامی است، اما ممکن است چهار پنج تا منافق که برای آمریکا کار می کنند، درحالی که ایرانی هم هستند بیایند و شما را ترور کنند. البته ایران هم آن امنیت را نمی تواند پیاده کند. آن جا کشور خودشان است. یعنی در لبنان بهتر می توانند مسائل امنیتی را پیاده کنند.

ساجد: آیا شهید مغنیه در رفت و آمدهایش محافظ هم داشت؟
انیس نقاش: به خاطر این که کسی عکسی از او نداشت و چهرۀ او را نمی شناختند، او به راحتی می رفت و می آمد. با اسامی مختلف می آمد و اصلاً شما نمی دانستی که این چه کسی است.

ساجد: برای ما از علاقه های خاص او بگویید.
انیس نقاش: فکر کنم جالب باشد که بگویم عماد خیلی فوتبال دوست داشت. مثلاً در خود منطقۀ ضاحیۀ جنوبی، در قالب تیم های محلی بازی می کردند. شاید یک یا دو نفر می دانستند این کی هست، ولی بقیه که مرتب با او بازی می کردند، او را نمی شناختند.

ساجد: لطفا یک خاطره جذاب و جالب از عماد که برای خودتان زیباست، برای ما بگویید.
انیس نقاش: یک روز عماد به خانه ام در بیروت آمد که خیلی خوشحال هم بود. گفتم: چه خبر است که این قدر خوشحال هستی؟ گفت: در فوتبال برنده شده ام. یعنی کسی به عظمت او می گفت مثلاً من سه دور برنده شده ام. گفتم: تیم شان چه بود، قوی بودند؟ گفت: نه بابا تیم شان بی حال بود. انگار نان نخورده بودند و خرج شان نکرده بودند.

ساجد: طرفدار تیم خاصی هم بود؟
انیس نقاش: خیر. همین جوری در تشکیلات خودشان بازی می کردند.
یک خاطره جالب دیگر هم برایتان بگویم. یک روز من در تهران، در خیابانی نزدیک خانه ام بودم که ناگهان یک نفر بی هوا از پشت سر دست هایش را دورم حلقه کرد و با این کار من را غافلگیر کرد. روشش این بود که هر جا دنبالش می گشتی، پیدایش نمی کردی ولی هر گاه او می خواست، به راحتی پیدایت می کرد.

ساجد: شهید مغنیه شوخ هم بود؟
انیس نقاش: اتفاقا شوخ بود، لطیفه تعریف می کرد و روحیۀ شادی داشت. امکان نداشت در جلسه ای حاضر بشود و اول دو تا سه تا شوخی با این و آن نکند.
بهترین ملاقات و دیدارم با او، قبل از جنگ بود. در جلسه ای که قبل از جنگ داشتیم؛ با توجه به مصاحبه هایی که من در تلویزیون داشتم، فکر آن را می کردم که حزب الله جنگی را با اسرائیل خواهد داشت.

ساجد: این دیدار قبل از گرفتن اسرای اسرائیلی توسط حزب الله  بود یا بعد از آن؟
انیس نقاش: قبل از آن بود. عماد از صحبت های من در تلویزیون خوشش آمده و از این مسئله راضی بود. با هم در مورد فلسطین، آینده، احتمالات جنگ و ... صحبت کردیم.
به من گفت: "بیا ببین من چی آماده کردم." و این لحظه برایم مهم ترین لحظه بود که این حاج عماد، که در اردوگاه من بود و نکات جنگ اسرائیل را یادداشت می کرد، الان برای من تانک مرکاوا را تشریح می کرد که این قدر ضخامت دارد، به آرپی چی هفت جواب نمی دهد و باید موشک "کورنت" به آن زد و دانه دانه برایم توضیح داد. این هواپیما نوع چیست و بعد رفت سر بحث تشکیلات که من چی آماده کرده ام و توضیح می داد؛ تا جایی که من گفتم الله اکبر! دیگر بس است. یعنی فهمیدم که این یک جنگ معمولی نیست. در این شش سال از آزادی جنوب لبنان در سال 1379تا سال 1385، یک تحولات بزرگی شده بود. من مطمئنم که بین سال 1385 تا الان هم تحولاتی را که عماد در لبنان اجرا کرده، یک چیز تعجب آوری است.

ساجد: آیا با عماد رفت و آمد خانوادگی هم داشتید؟
انیس نقاش: بله، با خانواده ام آشنا بودند. خودش و زن و بچه هایش.

ساجد: همسر او لبنانی است؟
انیس نقاش: بله. او سه تا بچه دارد. دخترش ازدواج کرده و الان نوه هم دارد. دو تا پسر دارد که یکی شان به تازگی ازدواج کرده است؛ حدود چهار ماه پیش.

ساجد: آیا خانم ایشان خانم "سعدی بدرالدین"، خواهر آقای "مصطفی بدرالدین" از مبارزان قدیمی حزب الله است؟
انیس نقاش: بله!! درست است!!

ساجد: شهید "فواد" برادر دیگر عماد، چگونه بود؟
انیس نقاش: فواد جزو مبارزین قدیمی هم بود، اما مثل ایشان نبود. می شود گفت دو کاره بود. هم برای حزب الله مبارزه می کرد و هم کار تجارت داشت.

ساجد: فواد چگونه به شهادت رسید؟
انیس نقاش: با مواد منفجره. درحالی که دنبال حاج عماد بودند و فکر کرده بودند که آنها الان ملاقات دارند، اما حاج عماد نیامد و ماشین حامل بمب منفجر شد و عماد به شهادت رسید.

ساجد: نگاهتان به حزب الله بعد از عماد مغنیه چیست؟ فکر می کنید حزب الله ضربه خورده است؟
انیس نقاش: اول من فکر کردم که خسارتش بزرگ است، اما موقعیتی که الان در حزب الله هست، موقعیتی فوق العاده است. یعنی هزاران نفر می خواهند مثل حاج عماد باشند. لبنان را فراموش کنید، حزب الله را فراموش کنید! در فلسطین روحیه ای عجیب ایجاد شده است. فلسطینی ها و مسلمانان عرب که در آن جا هستند، وقتی فهمیدند یک نفر عرب مسلمان به این سن و سال، زمانی در الفتح آموزش دیده است و در حزب الله این قدر بزرگ شده است. می گویند چرا ما این قدر جدی کار نمی کنیم.
این روحیه ای که الان در غزه می بینیم به چه صورت است؟ اسرائیل نمی تواند به این آسانی به غزه حمله کند. این اسرائیل که در سال 1352 به چهار کشور عربی حمله کرد و زمین چهار تا کشور را گرفت، الان نمی داند با حزب الله باید بجنگد یا با غزه.
روح شهادت که آمد در منطقه، همه فهمیدند که برای آزادی فلسطین باید جدی کار کرد. ایران در ایجاد این روحیه خیلی تأثیر گذار است.

ساجد: برخی سایت های غربی نوشته اند که ربوده شدن دو تن از اتباع فرانسوی ها در بیروت در سال 1365توسط سازمان جهاد اسلامی که فرماندهی آن با شهید مغنیه بود، به خاطر دوستی ایشان با شما بود که در آن وقت در زندان فرانسه بودید تا آنها را با شما مبادله کنند؟
انیس نقاش: گرفتن گروگان های فرانسوی فقط به خاطر من نبود به خاطر خیلی از مسائل دیگر نیز بود. البته خودم هم در زندان مذاکره کردم. مثلا یک میلیارد دلار از اموال ایران را که گرفته اند پس بدهند. یا 2 نفر از معارضین و مخالفین صدام را که فرستاده اند عراق، باید به فرانسه برگردند والا صدام آنها را اعدام می کند. مجاهدین خلق هم باید فرانسه را ترک کنند. همه این مذاکرات در سلول زندان انجام شد.

ساجد: لطفا آن چه را از ماجرای ترور شهید مغنیه متوجه شدید برای ما هم بگویید.
انیس نقاش: عماد یک آپارتمان در جائی مثل منطقه اکباتان تهران در دمشق داشت. ساختمان های زیادی دور تا دور است که وسط آن هم پارکینگی بزرگ است. پارکینگ آن عمومی بود یعنی هرکسی می آمد و جائی خالی پیدا می کرد، پارک می کرد. عماد از آپارتمان که خارج می شود، مجبور است مقداری راه را طی کند تا به پارکینگ برسد. نزدیک این راه، یک ماشین پارک شده بوده که وقتی می خواسته از آپارتمان خارج شده و به سوی ماشینش برود، آن ماشین منفجر می شود.

ساجد: یعنی ماشین منفجر شده ای که تصاویر آن منتشر شده، متعلق به عماد نبوده؟
انیس نقاش: نخیر، ماشین خودش نبوده است. روزنامه "ساندی تایمز" هم اشتباه نوشته است و من هم به آنها گفتم. لکن آنها قبول نکردند. اسرائیل می خواهد بگوید که مثلا با مهارت در ماشین خود او بمب را کار گذاشته اند یعنی زیر صندلی که این غلط است.
وقتی من در بیروت بودم ساندی تایمز با من تماس گرفت و گفت: "خبرنگارما در اسرائیل این گونه می گوید، نظر شما چیست؟ آیا تأیید می کنید؟"
گفتم: "نخیر این یک دروغ است. من جنازه عماد را دیده ام، سر او سالم بود و ترکش های ریزی به او اصابت کرده بود و حتی سوختگی اش درجه سه بود."
یعنی این طور که شما ادعا می کنید، در درجه اول باید سر ایشان می رفت. بعداً هم یکی از بچه های حزب الله که از دمشق برگشته بود، در صحبتی که با من داشت، این را تأیید کرد و گفت که ماشین در مسیر راه او منفجر شده است.
به خبرنگار ساندی تایمز گفتم: "آیا می شود شما این را رسماً تکذیب کنید؟"
گفت: "خیر. اگر شما بخواهید ما می گوییم یکی از عناصر حزب الله این را گفته است."
ساندی تایمز در لندن این را قبول نمی کرد و ادعای اسرائیلی ها را پذیرفته بود.

ساجد: بدن شهید مغنیه بیشتر از کدام ناحیه مورد اصابت قرار گرفته بود؟
انیس نقاش: از پهلو، از بالا به پائین، کل بدنش پر از ترکش های ریز شده بود.

ساجد:آیا کس دیگری هم با او بوده است؟
انیس نقاش: خیر، تنها بوده. همان شب در سفارت ایران در دمشق مراسمی بوده است و آقای "سیداحمد موسوی" سفیر جدید ایران، به مناسبت پیروزی انقلاب در آن جا مراسمی داشته است. اما عماد به آن جا نرفته است. اینها می خواهند بگویند که ما دانستیم رفته است پیش سفیر و از نزد او آمده است. درحالی که این دروغ است. آنها فقط می دانستند که او در آن جا آپارتمانی دارد.

ساجد: آیا عماد با خودش اسلحه حمل می کرد؟
انیس نقاش: بله! ایشان اصلاً بدون اسلحه حرکت نمی کرد.

ساجد: اسلحه اش چی بود؟
انیس نقاش: یک قبضه کلت "رولور" داشت. یک بار به او گفتم که من رولور دوست ندارم، ولی او گفت: این اسلحه سریع شلیک می کند. که گفتم: من دوست ندارم و بیشتر از کلت برتا استفاده می کردم.

ساجد: آیا عماد قبل از این ترور شده بود؟
انیس نقاش: خیر. البته خیلی سعی کردند ولی هیچ گاه موفق نشدند.
ساجد: آیا در نبردی زخمی هم شده بودند؟
انیس نقاش: خیر.

ساجد: آیا خودش مستقیم در شناسایی ها شرکت داشت؟
انیس نقاش: بله. اکثر مواقع با بچه ها مستقیماً در متن شناسایی ها بوده است. من هم همین گونه بودم. وقتی در رأس گروه ها در جنوب لبنان بودم، دو بار هم زخمی شدم. در فرانسه دکتر از من پرسید در جنگی زخمی شده ای؟ گفتم بله اینجا حاصل انفجار است، اینجا حاصل از گلوله. گفت: از کجا آمده ای از ویتنام؟ گفتم بدتر از آن. از بیروت!
البته او سال 1361،چندین ماه مخفیانه در منطقه اشغالی جنوب لبنان زندگی کرده بود. زیر یک وان حمام، اتاقی درست کرده بود و شب ها با بچه ها ارتباط داشت و تردد می کرده است.

ساجد: آخرین دیدارهای تان با او کی بود؟
انیس نقاش: سال گذشته، قبل از جنگ 33 روزه با ایشان ملاقات کردم که توی اتاق عملیات، مفصل به من توضیح داد و وضعیت را تشریح کرد که چقدر آمادگی دارند برای مقابله با حملات اسرائیل. این که چه سلاحی آماده کرده اند، چه تاکتیکی در نظر گرفته اند، و از لحاظ تاکتیکی چه کار می خواهند بکنند. من از او تقدیر کردم و گفتم: "مطمئناً اگر جنگی بشود، مطمئنا پیروز می شوید."
این قدر که طرح آماده و مستحکمی داشت. همین طور هم شد. 33 روز، بحمدالله و با همین برنامه، تقریباً عمل شد و اسرائیل لطمه خورد.
بعد از این جنگ، عماد اصلاً استراحت نداشت. فهمیده بود که اسرائیل نمی خوابد و ساکت نمی نشیند. بعد از لطمه ای که خورده است، باید کاری کند تا آن را جبران نماید. به همین خاطر عماد شروع کرد به تغییرات تاکتیکی و استراتژیک در مناطق و آماده کردن هزار تا هزار تا نفرات جدید برای جنگ احتمالی در آینده. همین الان مطمئنم که پس از گذشت یک سال و نیم از این جنگ که تمام شده است، تقریباً برنامه شان را در لبنان تمام کرده اند و الان حزب الله و مقاومت در لبنان، صد در صد آماده شده اند و اگر جنگ شروع شود، مطمئناً صدمه ای بزرگ برای اسرائیل خواهد بود و اسرائیل دیگر تحمل این صدمه را نخواهد داشت.
لبنان یک کشور استثنایی است. مثل کشورهای دیگر نیست. اسرائیل به مجرد خوردن یک لطمه بزرگ متلاشی خواهد شد. مردم آن جا مثل دیگر مردم نیستند. چون از کشورهای دیگر آمده اند، نمی توانند آن را تضمین کنند. فلذا الان اسرائیل خیلی جدی عمل کرده و می خواهد تاکتیک خودش را عوض کند. لکن من مطمئنم که بچه های حزب الله، هم از لحاظ روحی و فکری آماده اند و هم از لحاظ تاکتیکی و عملیاتی.

Image

 

ساجد: به نظر شما رمز موفقیت حاج رضوان چه بود؟
انیس نقاش: اول "سکینة القلوب" یعنی آرامشی بزرگ از خدا. یعنی اصلاً ترسی نداشت.
دوم در هر کار خود توسل به خدا و ائمه داشت. یعنی اول فکر می کرد، برنامه و امکانات را آماده می کرد و بعداً به خدا توسل و توکل می کرد که یا می شد و یا نمی شد. این نشان می دهد که خیلی عقیده داشت و دل ایشان صاف بود و آماده برای این کار. او مثل افسرهای نظامی مدرسه نظامی نرفته بود، لکن الان تعلیمات مدرسه خودش را در دنیا پخش می کند. یعنی این جنگ استثنایی را که نظیرش را دنیا ندیده است. الان این را در کشورهای دیگر درس می دهند و از این تجربیات استفاده می کنند. همه اینها برگرفته از خلاقیت اینهاست.
آنها از مبارزه فلسطینی ها درس و تجربه گرفتند و اشتباهات آنها را تکرار نکردند. خیلی یادداشت می کردند درباره کارها. که این کار خوب است، این کار اشتباه. تا اینها بعداً به کسی دیگر منتقل شده و علمی کار کنند. او معتقد بود که طبق گفته خدا در قرآن، اسرائیل روزی باید برود.
هر استراتژی ای را که می بینیم، برای خودش هدفی دارد. هدف این استراتژی معلوم است. شما می توانید ده تا استراتژی درست کنید با یک هدف، ولی مطمئن نیستید که به سرانجام می رسد یا نمی رسد. لکن این هدف نابود کردن اسرائیل در قرآن نوشته شده و از سرانجام آن مطمئن هستید. پس شما با فکرتان باید یک استراتژی خوب درست کنید و جدی باید عمل کنید تا به این هدف برسید. لکن به این روالی که می روید، می توانید مطمئن باشید که هدف تان صددرصد محقق خواهد شد. این باعث اطمینان قلبی، روحی و ذهنی خواهد شد.
وقتی خداوند در قرآن می فرماید "عباداً لنا" یعنی این که مومنون برای خودم. جندالله مال منه.
حاج عماد می گوید: "هر کس می خواهد بیاید توی این کار و با ما باشد، باید جدی باشد. شما ارتش هرکسی نیستید، شما ارتش خدا هستید. نباید الکی و با هر تاکتیکی عمل کنید."
حتی در کوچک ترین مسئله هم نظارت داشت. امکان نداشت که کسی مثلا کفشی بپوشد و حاج عماد نظری ندهد که آیا با تجربیات من، این کفش، این لباس خوب است یا نه؟! یا این اسلحه بهتر از آن یکی عمل می کند. در مسائل خیلی دقت می کرد. شما این را به ندرت در دنیا پیدا می کنید. یعنی هم در تاکتیک باشد و هم در استراتژی.
یعنی برخی از افسران نظامی در ارتش های دنیا فقط استراتژی می خواهند، برخی شان هم در خود میدان مبارزه می کنند وعملیاتی هستند، یعنی در صحنه، مبارز خوبی هستند. لکن او هم در استراتژی دخالت داشت و هم در تاکتیک. حتی در تبلیغات.
من شنیدم که او در تبلیغات تلویزیون المنار هم نظر می داد. به او گفته بودند: "شما در کجا کار تلویزیونی را آموخته اید؟" و او می گفت: "جایی نیاموخته ام، از این که خیلی تلویزیون نگاه کرده ام، از این کار مطلع هستم."
خلاصه نظارت دقیق داشته بر همه چیز. یعنی الحمدلله شما می دانید "احدالحسنیین اوالنصرا او الشهادة"، خودش هم نصر را آورد و هم شهادت را برای حزب الله. "خالدبن ولید" در تاریخ اسلام، خیلی از لحاظ نظامی قوی و دقیق بود، ولی به مرگ عادی مرده ا ست همچون یک حیوان معمولی به عنوان مثال.

[ ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی
"عماد جواد مغنیه" یا به قول منابع اطلاعاتی غربی "عماد فوزی مغنیه" و "عماد فائز مغنیه" یا به قول رسانه های عربی مخالف مقاومت اسلامی لبنان، "الحاج الثعلب" روباه، سال 1341 شمسی در روستای "عربصالیم" از توابع شهر نبطیه در استان صور در جنوب لبنان، دیده به جهان گشود.
مغنیه که در خانواده ای 5 نفره متشکل از پدر، مادر و دو برادرش به نام های "جهاد" و "فواد" می زیست، تحصیلات عالی خود را در "دانشگاه آمریکایی بیروت" ادامه داد.

 وی که با "سازمان آزادیبخش فلسطین" همکاری مبارزاتی داشت، مدتی محافظ شخصی "یاسر عرفات" بود. ولی پس از حمله سراسری ارتش صهیونیستی در خرداد ماه 1361 به لبنان که تا بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، پس از عقب نشینی و خروج نیروهای عرفات از طریق بندر بیروت، از این گروه فاصله گرفت و به جنبش شیعی "افواج المقاومة اللبنانیة" که توسط "امام موسی صدر" و شهید دکتر "مصطفی چمران" بنیان گذاری شده بود، پیوست.
استعداد فراوان، از خود گذشتگی و شجاعت که از خصوصیات بارز او بشمار می آمدند، در هم آمیخته و از او شخصیتی انقلابی تمام عیار بوجود آوردند.
"جهاد" برادر عماد، در سال 1363 طی عملیات علیه اشغالگران به شهادت رسید.
"فواد" نیز قربانی توطئۀ سازمان جاسوسی اسرائیل موساد شد و به شهادت رسید.
یکی از جاسوسان صهیونیست، تحت پوشش تاجری فلسطینی، توانست به فواد که کارهای تجاری انجام می داد، نزدیک شود. هدف او به تله کشاندن عماد بود که چندین بار اقدام به این کار کرد که وی را به نزدیک مناطق اشغالی جنوب لبنان بکشاند تا یگان های ویژه آدم ربایی او را بربایند، ولی به دلیل حساسیت بیش از حد عماد، موفق به انجام این طرح نشد.
تاجر جاسوس توانست قراری با فواد بگذارد و به خیال خود با این وعده که مقداری تجهیزات و وسایل نظامی از مناطق اشغالی آورده است، خواست که عماد را هم به تله بکشاند.
سرانجام پس از آن که سردمداران اطلاعاتی رژیم صهیونیستی از ربودن مغنیه ناامید شدند، تصمیم به قتل او گرفتند.
در یکی از روزهای سرد زمستان 1373 درست دقایقی قبل از آن که عماد به دلیل مراعات کلیه جوانب امنیتی به دفتر برادر خود در "حیّ الصُفیر" در ضاحیه در جنوب بیروت بیاید، ماشین بمب گذاری شده در کنار دیوار دفتر منفجر شد و فواد و یکی از دوستانش به شهادت رسیدند.
با تشکیل "حزب الله لبنان" در سال 1362، عماد مغنیه نیز همچون حجت الاسلام "سیدعباس موسوی" – دبیر کل حزب الله که بعدها در حمله تروریستی بالگردهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید - و "سیدحسن نصرالله" دبیر کلی فعلی حزب الله، از جنبش امل خارج شد و در مقاومت اسلامی نقش بسزایی ایفا کرد.
شرکت او در سلسله عملیات نظامی و تاثیرگذار علیه اشغالگران صهیونیست، باعث شد تا دشمنان از او به عنوان شخص اول در نبرد با مقاومت اسلامی یاد کنند.
عماد مغنیه در پاییز 1362طی عملیاتی علیه آمریکا در کویت، به اسارت درآمد، ولی با ترفندهای گوناگون موفق به رهایی شد. پس از آن بود که سازمان جاسوسی آمریکا  C.I.A پی به شخصیت واقعی وی برد و در بدر به دنبال دستگیری او لبنان و خاورمیانه را زیر پا گذاشت.
آمریکا عماد مغنیه را دشمن سرسخت و خطرناک خود می داند. بدان حد که وی را مسئول انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت و کشته شدن 241 کماندو و همچنین مقر چتربازان فرانسوی در بیروت و کشته شدن ده ها تن از آنان می داند. همچنین او را مسئول چندین نوبت عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت آمریکا در لبنان و کویت و ربودن هواپیمای T.W.A می داند.
آن چه مسلّم است، برخلاف آن چه آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه عماد مغنیه جوّ سازی می کنند و او را تروریستی بزرگ می نامند، وی تنها رزمنده ای خالص از مقاومت اسلامی لبنان بود که برای نجات کشورش از اشغالگران، تا پای جان مبارزه کرد و بیش از 26 سال، سازمان های اطلاعاتی سیا و موساد را به دنبال خود کشاند.
بدون شک توانایی های خارق العاده عماد مغنیه یا همان "حاج رضوان" "لجنه امنیه" حزب الله، نقش بسزایی در پیشرفت کمیته امنیتی و وارد آوردن ضربات جبران ناپذیر بر رژیم اشغالگر قدس داشته است.
امروزه هر کس بخواهد از دین و کشور خویش در مقابل اشغالگران دفاع کند، به تروریسم متهم می شود که این امری تازه نیست.
جایزه 25 میلیون دلاری پلیس F.B.I  آمریکا برای زنده یا مرده عماد، نشان از هراس جنایتکاران و تروریست های دولتی از هر گونه مقاومت دارد.
ترور عماد مغنیه در شرایطی انجام شد که لبنان روزهای بسیار بحرانی ای را سپری می کند.
نگاهی هر چند گذرا به حوادث و اخبار هفته گذشته لبنان، نشان از برنامه ریزی دقیق سازمان های اطلاعاتی غرب و صهیونیست ها برای ترور مغنیه و شعله ور ساختن آتش جنگ در لبنان دارد.
چند روز پیش "میشل عون" از منتقدین دولت آمریکایی لبنان، اظهار داشت که طرفداران دولت و گروه 14 مارس آماده هستند تا زمینه را برای حمله مجدد اسرائیل آماده کنند.
طی روزهای اخیر، بین نیروهای شیعه سازمان امل با نیروهای گروه 14 مارس در جنوب بیروت درگیری های مسلحانه بوجود آمد.
روز گذشته تنها ساعاتی پیش از ترور مغنیه، معاون وزیر دفاع آمریکا به همراه یک هیئت 10 نفره نظامی امنیتی، سرزده و بدون هماهنگی قبلی، وارد بیروت شدند.
سمیر جعجع از مخالفین سرسخت حزب الله و از مزدوران اسرائیل، سفر خود به آمریکا را به بهانه بحرانی بودن اوضاع لبنان، به تعویق انداخت.
سفارت آمریکا در بیروت در اقدامی تعجب برانگیز، طی اطلاعیه ای از شهروندان آمریکایی مقیم بیروت خواست که روزهای چهارشنبه و پنجشنبه از ترددهای بیجا در بیروت خودداری کرده و کلیه جوانب امنیتی را رعایت کنند.
مهم تر از همه، انتشار گزارش 600 صفحه ای "کمیته وینوگراد" که اعتراف به شکست فاحش ارتش اشغالگر صهیونیستی در جنگ 33 روزه سال گذشته با حزب الله بود، باعث شد تا "ایهود اولمرت" برای تحت الشعاع قرار دادن این افتضاح، دست به عملی بزند تا برگ برنده ای برای دولت رو به شکست خود رو کند.
باز کردن گره 26 ساله و از سر راه برداشتن کسی که سال ها آمریکا و رژیم صهیونیستی را در خوف و هراس انداخته بود، شاید موفقیت عظیمی برای اولمرت محسوب شود.

 

بدون شک خون شهید عماد مغنیه، حرارت جهاد و مبارزه رزمندگان خالص مقاومت اسلامی لبنان و جهادگران فلسطین را دوچندان خواهد کرد و بر سرعت نابودی اشغالگران خواهد افزود.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عماد مغنیه که «عقل منفصل» حزب‌الله خوانده می‌شد، از سوی آمریکا متهم به دست داشتن در حمله مسلحانه به مرکز نیروهای مارینز در بیروت در سال 1982، حمله به سفارت عراق در بیروت در سال 1985، رهبری عملیات ربایش هواپیمای آمریکایی TWA و کشته شدن یک دیپلمات آمریکایی در آن هواپیما و دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان بوینس‌آیرس در سال 1994 شده است.


«عماد مغنیه» (حاج رضوان) از فرماندهان بلندپایه حزب‌الله شب گذشته در دمشق ترور شد.
به گزارش خبرنگار تابناک، حزب الله لبنان پس از این حادثه در جنوب این کشور آماده‌باش اعلام کرده است. با وجود گذشت بیش از یک و نیم سال از شکست تاریخی اسرائیل از حزب الله و تلاش جوخه های ترور موساد برای ترور اعضای حزب الله تاکنون موفق به این کار نشده بودند.
 پرس.تی.وی ـ بیروت، گزارش داد: ساعت یازده شب گذشته خودروی بمب‌گذاری شده در منطقه کفرسوسه دمشق در نزدیکی مدرسه ایرانی‌ها و مرکز اطلاعات سوریه منفجر شد که این انفجار یک کشته بر جای گذاشت.
بلافاصله پس از انفجار، نیروهای امنیتی سوری حلقه محاصره‌ای پیرامون محل انفجار تشکیل داده و خودروی منفجر شده و جسد قربانی را به نقطه نامعلومی منتقل کردند.
صبح امروز مشخص شد که «عماد مغنیه» ملقب به حاج رضوان از فرماندهان بلندپایه حزب‌الله لبنان در این انفجار به شهادت رسیده است.
مغنیه که «عقل متفکر» حزب‌الله خوانده می‌شد متولد 1962 در روستای «طیردبا» در جنوب لبنان بود.
وی از سوی آمریکا متهم به دست داشتن در حمله مسلحانه به مرکز نیروهای مارینز در بیروت در سال 1982، حمله به سفارت عراق در بیروت در سال 1985، رهبری عملیات ربایش هواپیمای آمریکایی TWA و کشته شدن یک دیپلمات آمریکایی در آن هواپیما و دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان بوینس‌آیرس در سال 1994 شده است.
 گفته می‌شود که مغنیه مسئول عملیات خارجی حزب‌الله بوده و رفت و آمدهایش بسیار محرمانه صورت می‌گرفت. مغنیه تا سال 1982 عضو جنبش فلسطینی فتح بوده و پس از تاسیس حزب‌الله، نقشی اصلی در تاسیس شاخه امنیتی حزب‌الله داشت.
مغنیه در لیست افراد تحت پیگرد آمریکا پس از اسامه بن‌لادن در رده دوم قرار داشت. جایزه‌ای که آمریکا برای دستگیری یا کسب اطلاعاتی از او تعیین کرد 5 میلیون دلار بود که پس از حوادث 11 سپتامبر این مبلغ به 25 میلیون دلار افزایش یافته بود.
حزب‌الله لبنان با صدور بیانیه‌ای، اسراییل را متهم به دست داشتن در این ترور کرد.
منابع آگاه به خبرنگار پرس.تی.وی اطلاع دادند که نیروهای حزب‌الله در جنوب لبنان به حالت آماده‌باش درآمده‌اند.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: حزب‌الله لبنان اعلام کرد،"عماد مغنیه" از فرماندهان نظامی این حزب به دست نظامیان صهیونیست در انفجار دیشب دمشق به شهادت رسیده است.
به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری رویترز، حزب‌الله لبنان با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد، انفجار دیشب خودروی بمب‌گذاری شده به شهادت "عماد مغنیه" یکی از فرماندهان ارشد این جنبش انجامیده است.


حزب‌الله در این بیانیه رژیم صهیونیستی را مسوول ترور این مقام ارشد نظامی حزب‌الله دانست.
انفجار یک خودروی بمب‌گذاری‌شده در پایتخت سوریه دیروز یک کشته و دو زخمی بر جا گذاشته بود.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب