خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

چیزی که برای همه‌ی ما عجیب بود و اوایل باور آن برای‌مان خیلی سخت و مشکل می‌آمد صحنه‌هایی بود که می‌دیدیم و دل انسان را تکان می‌داد. این را می‌توانم بگویم که تکان‌دهنده‌ترین و سخت‌ترین لحظاتی که در تفحص پشت‌سر می‌گذاشتیم، همان‌جا بود. باورش برای خود ما که می‌دیدیم مشکل بود، چه برسد به کسی که نیامده، ندیده، می‌خواهیم برایش تعریف کنیم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tafahhos-.jpg


آن صحنه، شهدایی بودند که عراقی‌ها پیکرشان را در توالت‌های‌شان انداخته بودند. چاه‌های فاضلاب و جاهایی که مشخص بود شهدا را داخل آنها انداخته و همان‌جا دست‌شویی‌‌شان را احداث کرده‌اند. این مسئله، اوایل برای هیچ‌کس قابل تصور و قبول نبود. غالبا درکار تفحص به محل دست‌شویی‌ها که می‌رسیدیم، ناخودآگاه حالت تنفر و انزجار در وجودمان پیدا می‌شد و زود از کنار آن رد می‌شدیم.
همه‌ی مسائل از آن‌جا شروع شد که یکی از روزها، متوجه لبه‌ی پوتینی شدیم که از خاک کنار دست‌شویی بیرون زده بود. با اکراه آن‌جا را کندیم و درکمال حیرت به استخوان پای انسانی برخوردیم. از همان‌جا بود که چند گور دسته‌جمعی پیدا کردیم و حدود 28 یا30 شهید درآوردیم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tafahhos.jpg


اولین محل را که کندیم، شش - هفت شهید پیدا شدند. همین‌طور یکی دیگر، تا به قسمتی رسیدیم که خود دست‌شویی قرارداشت. مکان این صحنه‌ها در ارتفاع 143 فکه، منطقه‌ی عملیاتی والفجر یک بود. محلی که گردان‌های خندق، کمیل و حنظله از لشکر حضرت رسول (ص) آن‌جا عملیات کرده بودند.
 از آن به‌بعد، بچه‌ها به هر دست‌شویی که می‌رسیدند، با ناراحتی و دل‌شکستگی تمام، آن‌جا را می‌کندند و پیکر مطهر شهدا را خارج می‌کردند. شاید از هر ده دست‌شویی عراقی که در منطقه به‌چشم می‌خورد، در هفت تای آنها شهید یافت می‌شد.
شهیدی بود که همرزمانش محل شهادت او را درکنار ارتفاع نشان دادند؛ حدود یک سال بچه‌ها اطراف آن ارتفاع را می‌گشتند ولی از او خبری نبود. سرانجام پیکر او جزو شهدایی یافت شد که گفتم. در اوج مظلومیت، درحالی که دست‌ وپای‌شان را با سیم تلفن بسته بودند.
یکی دیگر از این صحنه‌ها که دل‌مان را آتش می‌زد، این بود که دست بعضی از این شهدا را با پیشانی بندهای‌شان بسته بودند. حالا تصور کنید، با چه فشاری دست‌وپای مجروحین را بسته‌اند و این‌گونه وحشیانه به‌شهادت رسانده‌اند.
بعد از پیش آمدن این مسئله، جاهایی را که محل انباشت زباله و ... بود، جست‌وجو کردیم و متاسفانه در آن‌جاها نیز شهید پیدا کردیم.
راوی: مرتضی شادکام
نقل از کتاب "تفحص" نوشته حمید داودآبادی - صفحه 99
چاپ دوم: پاییز 1393 موسسه شهید احمد کاظمی

[ ۱۳٩٤/٤/٩ ] [ ٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جام می و خون دل، هریک به کسی دادند
در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد

مهر ماه که می شود، یاد مصطفی کاظم زاده هوش از سرم می برد.
زمستان که می شود ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa-.jpg



ای وای
روزهای سخت و سرد جدایی
سیدمحمد هاتف، احمد بوجاریان، سیداحمد یوسف، سعید طوقانی، عباس دائم الحضور، حسین رجبی و ....
و این عکس
همه داشته ها و مانده های من از آن روزهاست:
آن روزها آن قدر شاد و شادمان
و امروز ...
یکی بهم بگه:
جدا چرا؟!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20al%20lakkis.jpg

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
سعدی شیرازی

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عجب!
به حق چیزهای ندیده!
تی شرت حاج حسین یکتا
تی شرت نادر طالب زاده
تی شرت حجت الاسلام پناهیان
تی شرن سردار باقرزاده

و ...
فقط 40 هزار تومان
بپوشید و ...

 

تی شرت سردار نادر طالب زاده،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت سردار حسن عباسی،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت حاج حسین یکتا،تی شرت حاج حسین،تی شرت یکتا،تی شرت خادم الشهدا

تی شرت استاد علیرضا پناهیان،تی شرت استاد،تی شرت پناهیان،تی شرت روحانیون

تی شرت سردار باقرزاده،تی شرت دفاع مقدس،تی شرت مذهبی،تی شرت سرداران

بعید می دونم خود این افراد راضی به چنین کارهای ... باشند!
واقعا تاثیر این تی شرت ها در ترویج فرهنگ دفاع مقدس و نشر ارزشها چیست؟!
خدا آخر و عاقبت ما را با این کارهای هیجانی پرشورِ عاری از شعور، بخیر کند!
www.t-shirts.blogfa.com

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هزار سال گذشته ز مُردن لیلی
هنوز مردم صحرانشین سیه پوشند

سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت 45/16 دقیقه

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh%2015.jpg

http://www.rajanews.com/Files_Upload/84777.jpg



نماز صبح روز سه شنبه، بیستم مهرماه شصت و یک را در تپه‌های سومار خواندیم و با وانت، عازم خط مقدّم شدیم. به همراه مصطفی و یکی دیگر از بچه‌ها، شیار را برای یافتن محلّ مناسبی برای سنگر جستجو کردیم. من که به قول خودم سابقه‌دارتر بودم، جلو رفتم و محلی به نظر خودم امن پیدا کردم و گفتم: بهتر از اینجا نمیشه پیدا کرد، چون اصلاً خمپاره‌گیر نیست!
مصطفی درحالی که به انتهای شیار چشم دوخته بود، به فکر فرو رفت. رویش را برگرداند و خطاب به ما گفت: زود باشین از اینجا بریم بیرون.
گفتم: واسه چی؟ اینجا جاش برای سنگر خیلی خوبه!
هرچی گفتم، قبول نکرد و سر حرف خودش بود که از شیار بیرون برویم، خیلی عجله داشت.
عاقبت تن به اصرارهای او دادیم و به طرف بیرون شیار حرکت کردیم. چند لحظه بعد، در حالی که هنوز کاملاً خارج نشده بودیم، ناگهان سه خمپاره‌ی 120 میلی‌متری با شیهه‌ای وحشتناک – در پی یکدیگر – سینه‌ی آسمان را شکافتند و درست همان جایی که ما بودیم، داخل شیار منفجر شدند. لحظه‌ای بعد، در حالی که از زمین بلند می‌شدیم، رنگ ما دو نفر به سفیدی می‌زد. نگاهی از روی تعجب به مصطفی انداختیم. فقط گفت:
دیدی بهت گفتم زود از اون شیار بریم بیرون!

صبح روز پنج شنبه 22 مهر 1361
... به دهانه‌ی سنگر که رسید، خنده‌کنان صبح به خیری گفت و دولا دولا وارد سنگر شد. دستهایش را از شوق به هم می‌مالید و با خوشحالی می‌گفت: من امروز میرم تهران!
گفتم: خب کی می‌خوای تشریف ببری؟
گفت: «من امروز شهید می‌شم».
فکر کردم این هم از همان شوخیهای جبهه‌ای است که برای همدیگر ناز می‌کردیم و می‌گفتیم: «احساس می‌کنم می‌خوام شهید بشم!»، در حالی که سعی کردم بخندم، گفتم: «از این شوخیهای بی‌مزه نکن».
ولی نه، شوخی نمی‌کرد چرا که اگر می‌خواست شوخی کند، با قهقهه و خنده‌ی همیشگی همراه بود. در چهره‌اش جدیّت عیان بود.
گفت: «حمید دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی می‌گم، خوب گوش کن.
من امروز بعدازظهر شهید می‌شم، چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست، هر چی خدا بخواد، همونه».

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg

پیکرشهید « مصطفی کاظم زاده »

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/jLMZVl0YFroak1gfFtZSsi4dL2-bMF1PoxN2etWC1MXT-EbHr75KGA/s/w535/

خوابی را که شب قبل دیده بود و حکایت از آن داشت که بعدازظهر آن روز به شهادت می‌رسد، بازگو کرد.
کم‌کم شروع کرد به نصیحت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرفهایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصاً در پاسخ به این سؤالم که: «شهادت را چگونه می‌بینی؟» در حالی که دستهایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آنها را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:

«شهادت، رهایی انسان از حیات مادی و یک تولّد تازه‌ است... شهادت مثل رهایی یه پرنده است از قفس ... دوست دارم در برابر تمام عمرم، یک لحظه به عمر امام عزیز اضافه بشه، چون امام با هر لحظه از عمر خودش می‌تونه جامعه‌ای رو هدایت کنه.
... هر وقت توی هر مسئله‌ای گیر کردی، فقط به خدا توکّل داشته باش. هیچ وقت از خدا ناامید نشو چون او خوبی ما رو می‌خواد. آدم وقتی برای خدا کار می‌کنه، نباید از هیچی، حتی از تهمت بترسه. به خدا من فقط برای رضای خدا به جبهه اومدم. آدم باید توی جبهه، خودشو بسازه و تا اونجایی که می‌تونه باید خالصانه به جبهه بره.

همیشه باید به فکر جبران گناهان گذشته باشیم... خوش به حال ما که اسلام رو به دست آوردیم، اگه زمان طاغوت بود، خدا می‌دونه چی شده بودیم و جامون کجا بود...
... شهادت واقعاً سعادت بزرگی می‌خواد، چون فقط خوبها و پاکها هستن که شهید می‌شن.
به خانوادم بگو که من آگاهانه شهید شدم.
بعد از خداحافظی، اشک‌ریزان گفت: «مطمئنم وقت جون دادن، آقا امام زمان (عج) بالای سرم میاد. من وقتی بخوام جون بدم، می‌خندم».

مدام دستهایش را از خوشحالی به هم می‌مالید و پشت سر هم می‌گفت: «خداحافظ، من رفتم».

ناگهان صدای وحشت‌انگیز سوت خمپاره‌ای مرا در جایم میخکوب کرد. دود و غبار در یک آن، تمام فضا را پر کرد. به بیرون سنگر آمدم و فریاد زدم:
مصطفی ... مصطفی...
دود و خاک، آرام آرام بر زمین می‌نشست. هوا کاملاً باز شد. سرش را که از پشت مورد اصابت ترکش قرار گرفته و متلاشی شده بود، دیدم. مثل گل سرخی شکفته بود؛ سرخ و خونین.
هنوز زنده بود. سرش را در میان دستهایم گرفتم. با گریه و التماس از او خواستم چیزی بگوید. ابروهایش را حرکت داد. خواست چشمهایش را باز کند، ولی نتوانست. خواست چیزی بگوید، اما نشد. خون در گلویش پیچید و با خِرخِری فوران کرد و با لبخندی زیبا به سوی حق شتافت.

بهشت زهرا (س) قطعه‌: 26، ردیف: 94، شماره: 9

[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20gomnami.JPG

"عکس تزئینی است"

 

آه پسرم
گُلم
پاره جگرم

میدونی چند ساله دارم دنبالت می گردم؟
هنوز گرمای صورت نرمت وقتی بوسیدمت، زیر لبامه.
هنوز پشت لبای قشنگت کُلک هم سبز نشده بود.
چه بوی خوبی داشتی عزیزم.

کجایی پسرم؟
داداشت هم رفت و آوردنش، ولی از تو خبری نشد.
نبودی زیر تابوت داداشت رو بگیری.

بابات هم رفت.
از بس نیومدی، دق کرد.
ولی تو نیومدی.

خسته شدم از بس دنبال تریلی ها دویدم و بین تابوت رفیقات، دنبالت گشتم.

پس کی میایی عزیز دل مادر؟
دیگه خیلی تنها شدم.
دست به کمر راه میرم.
نه که پیر شدم، کمرم شکسته.

نه نه اصلا. اصلا عصا دست نمی گیرم!
بابات هم تا آخرین روزایی که زنده بود، عصا دستش نگرفت.
همش می گفت عصای پیریم، پسرم برمی گرده.

یادته وقتی کوچولو بودی چقدر شیرکاکائو دوست داشتی؟
هر روز یه لیوان شیر کاکائوی داغ میذارم سر سفره صبحونه تا تو بیایی.
زود باش بخور دیگه، از دهن می افته گُلم.

میایی مگه نه؟
دلت میاد مامانت هم مثل بابات دق کنه؟!

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دی ماه 1363 – پادگان دوکوهه – گردان میثم

http://davodabadi.persiangig.com/1%20DavodAbady-Hamid.jpg


شام "رویدادهای هفته" داشتیم. غذایی که همه مواد غذایی هفته گذشته در آن پیدا می شد و مسئولین آشپزخانه از ته مانده غذاها تهیه می کردند.

وقتی بچه ها نشستند دور سفره، دوربین را دادم دست عباس دائم الحضور (شهید) و بهش گفتم:
- این گوشه سفره رو هم خالی بذاریم که خدا بشینه اینجا و باهامون غذا بخوره.

نشستم بغل سعید طوقانی (شهید)، احمد کرد (شهید)، اصغر بهارلویی، سیداکبر موسوی و حسین رجبی (شهید).
و عباس این عکس رو گرفت. فقط سر من توی عکس اضافی بود!

اون روزا، هیچکس در ظرف و لیوان یک بار مصرف غذا نمی خورد.
همه عشقم این بود که امروز نوبت منه با سعید همکاسه بشم.
چه لذتی داشت وقتی سعید، قاشقی را که در دهانش کرده و غذاخورده بود، در کاسه فرو میبرد!

ما که با هم همکاسه بودیم، هیچ مریضی ای نگرفتیم!
امروز که همه از هم گریزانند و بچه لیوان دهنی پدر رو نمی پذیره! و ظروف یک بار مصرف زندگیمون رو گرفته، عجب مریضی هایی فراگیر شده!

[ ۱۳٩۳/٥/٢۱ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آبان 1374
معراج شهدای تهران

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh3.jpg

اونشب، وقتی باقی مانده پیکر شهید مسعود تقی زاده رو روی زمین چیدند، همسرش جلو رفت و خواست چیزی از میان استخوانها بردارد. وقتی پرسیدیم چیکار می کنید؟ گفت:
می خوام از این خاک هایی که ازش باقی مونده، مقداری بردارم.
گفتیم: خب بردار، ولی دنبال چی می گردید؟
گفت: "می خوام از اون جایی که قلبش بوده، خاک بردارم."

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%201.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%203.jpg


شهید محسن تقی زاده: شهادت بهمن 1361 عملیات والفجر مقدماتی در فکه
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، بهمن 1373 شب شهادت حضرت علی (ع)
شهید مسعود تقی زاده: شهادت آبان 1362 عملیات والفجر 4 در کانی مانگا
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، آبان 1374 شب شهادت حضرت زهرا (س)

[ ۱۳٩۳/٤/٢٦ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هیچ وقت فکر نمی کردم بوسه بر یک سنگ، این قدر آرامم کند!
باورتون می شه؟!
نشد بر پای مادر شهیدان حسین و علی اصغر بصیر بوسه بزنم، بر سنگ مزارش بوسه زدم و آرامش گرفتم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir.jpg

پدر و مادر شهیدان بصیر

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%282%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%283%29.jpg

یکی دو سال پیش، جوانی نسل سومی از شهر فریدونکنار در استان مازندران، روبه رویم نشست و از مادر شهیدان بصیر خاطره ای گفت که وجود ناقابل مرا یک پارچه آتنش کرد.
از تاریخ چندان سردرنمی آورم، ولی بعید می دانم در صدر اسلام هم بتوان چنین مادری پیدا کرد.
آن جوان می گفت:

"مادر شهیدان بصیر می گفت:
یک روز به بچه هام گفتم: این قدر غصه نخورید؛ هر دوی شما شهید می شوید.
حسین با تعجب گفت: چطور مگه مادر؟
که گفتم: چون من در نمازهام براتون دعا کردم که شهید شوید."

الله اکبر ... سبحان الله ...
واقعا کجا می توان پیدا کرد مادری بزرگوار را که در اوج عشق به فرزندانش، برای حمایت از دین، انقلاب و کشور، برای شهادت جگرگوشه هایش دعا کند؟
آن مادر عزیز، زمانی این دعای سخت را برای دلبندانش می کند که گریه ها و ضجه های خالصانه فرزندانش را در نمازشب و دعاهایشان دیده و می داند بچه هایش چقدر مشتاق وصل پروردگار هستند.
و به واقع، آن مادر، از بچه هایش جلوتر بوده و بهتر درک کرده آن چه را که بسیاری از فهمش عاجزند!
و چه زیبا گفت امام راحل که "از دامن زن، مرد به معراج می رود."

از آن روز که این خاطره کوتاه ولی سوزان را از مادر شهیدان بصیر شنیدم، تاب و توان از دست دادم تا به فریدونکنار بروم و بر پای آن مادر عزیز بوسه بزنم که متاسفانه شنیدم ایشان فوت کرده است.
سوختم و سوختم. نه از فوت مادر، که مشیت الهی است.
از این که نشد او  را ببینم، حلالیت و رضایت بطلبم و سر بر پایش بگذارم و بگریم.
تا سبک شوم و به آرامش برسم.

و سرانجام خداوند سبحان توفیق داد و پنجشنبه هفته گذشته پنجم تیرماه، توفیق دست داد و به فریدونکنار رفتم.
سراسیمه در گلزار شهدا به دنبال مزار سردار شهید حسین بصیر گشتم و یافتم ولی اول باید از مادرش اذن حضور می گرفتم و گرفتم.
و چه آرامشی از این بالاتر که سرانجام بر سنگ مزار مادر بوسه زدم و ...

برایم خیلی خوب بود. آنقدر که سبک و آرامم کرد.
خدا را شکر و روح مرحومان "سکینه بیگم طیبی نژاد" "محمدحسن بصیر" مادر و پدر شهیدان بصیر شاد.
خدا کند یوم القیامه به دادمان برسند و در پیشگاه خداوند رحمن، شفیعمان گردند

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مدل ماشین زیر پات چیه برادر؟
لامبورگینی؟ پورشه؟ لکسوس ...؟
کدام آقازاده آب و نان لندن خورده که وجود خودش و خونوادش بوی نفت ملت رو میده، این مدل خودروهای ملی رو وارد کرده؟
راستی حواست باشه!
اگه کمیسیون تعیین درصد جانبازی، درصدت رو کم کنه، همینی رو که روش خوابیدی از زیر پات میکشن.
بد نیست یه کارواش ببریش.
البته با اشک چشمان ما شرمنده ها.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20jnbbaz.jpg

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
بیا حاج حسان دلم تنگ توست ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan1.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg

 

پاییز 1388 بعلبک - منزل شهید حاج حسان اللقیس

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یا رب ای کاش آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20rahahan.jpg

تابستان 1363 راه آهن تهران - بازگشت از منطقه

شهید علی اصغر یزدانی - حمید داودآبادی - شهید سیدمهدی تهرانی - شهید سیدعلی موسوی

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
یاد یادگار امام بخیر ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20AHMAD%20KHOMEINI.jpg

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
حالا که رسم شده وزرا، وکلا و ... میزان دارایی خود را به قوه قضائیه اعلام کنند، بد نیست محققین زحمت کش، میزان دارایی خانواده دستواره را شناسایی و با شفاف سازی، سریع به ملت ایران اعلام کنند.
این خانواده کاخی حداکثر 100 متری، در یکی از کوچه پس کوچه های علی آباد (در انتهای جنوبی ترین نقطه تهران) داشتند.
این خانه کوچک، 6 مرد و 3 زن داشت.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20dastvareh-%20%281%29.jpg
http://davodabadi.persiangig.com/1%20dastvareh-%20%283%29.jpg

مرحوم حاج سیدنقی دستواره پدر خانواده، سال 85 فوت کرد
سیدمحمدرضا دستواره، تیر ماه سال 65 در مهران به شهادت رسید
سیدمحمد دستواره، دی ماه سال 65 در شلمچه شهید شد
سیدحسین دستواره، تیر ماه سال 65 در مهران شهید شد
اصغر الله قلی زاده، (داماد خانواده) در جنگ به شهادت رسید
مهدی دستواره، فرزند شهید سیدمحمدرضا، نوه خانواده
خانم مرحومه سیده قدسیه میراسماعیلی، مادر خانواده، سال 84 فوت کرد
خانم ... دستواره، همسر شهید الله قلی زاده، دختر خانواده
خانم ... الله قلی زاده، دختر شهید الله قلی زاده، نوه خانواده

حاج آقا دستواره قبل از فوت، درخواست کرد تا خانه شان به عنوان کتابخانه، در خدمت اهالی محل قرار گیرد.
[ ۱۳٩٢/۱٢/٥ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یاد ایامی که در گلشن، فقانی داشتم

در میان لاله و گل، آشیانی داشتم

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tanhaei1.jpg


http://davodabadi.persiangig.com/1%20aaa%20.jpg

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سلام بر یاران مقاوم و شهدای مظلوم که بر یاری اباعبدالله الحسین (ع) ایستادند.
هر آنچه درباره بی حرمتی سپاه عبیدالله و یزیدیان با عاشورائیان شنیده بودیم، امروز در سوریه، توسط وهابیون و سلفیون تکفیری در حق شیعیان مظلوم و حتی اهل سنتی که حاضر به پذیرش کفر آنان نشدند، شاهدیم.
اهانت تکفیری های سلفی به پیکر شهیدی در سوریه.

1 shahid soryeh.jpg
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تصاویر اختصاصی از کودکیهای شهید علی حسان اللقیس

فرزند سردار دلیر و شهید حاج حسان اللقیس

عاشورای 1374 - لبنان، بعلبک

http://davodabadi.persiangig.com/1-ali%20lakis.jpg

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-ali%20lakis2.jpg

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٩ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
بله درست خوندین:
"آخرین شهیدی که بر دستش بوسه زدم!"
اونایی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو خوندن، خوب می دونن منظورم چیه!
نمیگم، تا خودتون برید بخونید!

باهاش اون قدرایی که بخوام امروز قیافه بگیرم، رفیق نبودم. فقط می شناختمش و صمیمانه و صادقانه دوستش داشتم. چون ارتباط کاری که نداشتم، دوستی ای زورکی بود آن هم از جانب من! درست مثل همه دوستانم که پریدند!

مهر ماه 1388 که برای آخرین بار حاج حسان رو دیدم، از صمیم قلب، بر دستانش بوسه زدم و قصد داشتم بر پاهایش که در نبرد با دشمن، استوار و مردانه ایستاده بودند، بوسه بزنم که نگذاشت!
وقتی امام بر دست و بازوی رزمندگان اسلام بوسه می زد، من در برابر ابرمردی که پوزه دشمن صهیونیست را به خاک مالیده بود، باید چه میکردم؟!

این که احوالش چگونه بود و من چه، بماند.
فقط بگویم، انگاری بر دست شهیدان عزیز "مصطفی کاظم زاده" در سومار، "سعید طوقانی" در دوکوهه، "اصغر علی اکبری" در قلاویزان، "سیدرضا دستواره" و "محسن صباغچی" در مهران، "سیدمحمد هاتف" و "مسعود کارگر" در شلمچه و ... بوسه می زدم!

چه عطر شهادتی داشت حاجی!
و آن شد که بر صفحه اول منتخب مفاتیح الجنان، که به یاد پسر شهیدش "علی رضا" و دختر مرحومه اش "آیه" منتشر کرده بود، این گونه نگاشت و به یادگار سپرد، تا امروز با آن پز بدهم که "من هم بعله ...!"

http://davodabadi.persiangig.com/1-lakis.jpg

باسمه تعالی
برادر بزرگوار حمید داوودآبادی
سالهای باعزت زندگی کردیم زیر سایه امام خمینی و سیدعباس موسوی و آقای خامنه ای و سیدحسن نصرالله.
امیدوار هستم که قدر این نعمت را حفظ کنید و زیر پرچم امام زمان به شهادت برسید.
27 شوال 1430


او نوشت و من مثل همیشه، عکس بارانش کردم!
درست مثل آخرین روزهای سعید طوقانی قبل از عملیات بدر و جعفرعلی گروسی در دوکوهه!

http://davodabadi.persiangig.com/1-lakis2.jpg

جالب این که آن روز، شنبه 25 مهر 1388 سالروز تولدم و سه روز پس از سالگرد شهادت دوست عزیزم مصطفی کاظم زاده بود!

ولی خودمونیم، فکر نکنم تا امروز، هیچ شهیدی این گونه تحویلم گرفته باشه!
خدا کند که خداوند، به آبروی آن عزیز هم که شده، قلم عفو بر اعمال ناخواسته مان بکشد و ما را هم به حرمت شیعیان آل محمد (ص) و آبروی فاطمه زهرا (س) بپذیرد؛ که سخت دل تنگیم و محتاج زیارت دوست.
و خدا کند آرزوی حاجی که برای خودش به حقیقت پیوست، برای من و ما نیز ... انشاء الله

و همان شد که با شنیدن خبر شهادت حاج حسان، انگاری به یکباره خبر شهادت همه دوستان را بهم دادند!
روحش شاد و یادش گرامی
[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

زمستان 1364 هنگام برگشتن از 20 روز نبرد سخت در بندر فاو
نفرات جلو از راست:
شهید جمشید پیروز مفتخری – یوسفی – حمید داودآبادی – شهید یوسف محمدی – جانباز حاج حسن نوروزیان.

آخ که چه روزهای آفتابی قشنگی داشتیم.

20 روز نبرد سخت ولی لذت بخش:
با یاد روزهای قبل که فریدون عباسیان در جمعمان بود و با آن صدای قشنگش، زیر بارش خمپاره و کاتیوشا می خواند:
یار دبستانی من
با من و همراه منی ...
که خود رفیق نیمه راه گشت و در پایگاه موشکی، جلوی هلی کوپتر عراقی مردانه برخاست، آر.پی.جی به دست گرفت و ...
سینه اش آماج گلوله های کین گشت و ... یار دبستانی پرید!
بدون یک بار طهارت راحت؛ و اصلا یک بار خدمت جناب صدام رسیدن! با آرامش خاطر!
بدون یک بار تجربه لذت جاری شدن آب گرم حمام از سر تا پا! آن هم در اوج سوختن بدن از شدت گرما، سوزن سوزن شدن بدن از عرق کردن زیر بادگیر پلاستیکی و زندگی میان نمکزارهای کارخانه نمک فاو.
بدون بلعیدن یک وعده غذای گرم! و اگر هم غذایی بود، ترس از بارش خمپاره اجازه نمی داد بخوریم که مجبور شویم فقط دقایقی بسیار کوتاه زیر بارش بمب و آتش، به آرامش رویم و ...!
بدون یک شب آرام سر بر بالش گذاشتن! اصلا بدون بالش و فقط سر بر کلوخها گذاشتن و میان لجنهای کنار خورعبدالله خفتن و همنشینی با تکه های اجساد دشمن!
همنفس شدن با بوی گند سیب و سیر و گاز و ... شب تا صبح؛ بی خیال آن که امروز خون بال بیاوری و دکتر فوق تخصص بگوید: آسم داری!
نیمه شب هنگام نگهبانی در سنگر چُرت زدن و ... هنگام صبح برخاستن درحالی که میان آب نمک های نمکزارهای فاو غرقه باشی!

وای که دلم برای همه اونا تنگ شده.
وای کجایی یوسف، جمشید، عابدی، فریدون، مصطفی، سعید، علی، نادر، عباس ...
دلم براتون تنگ شده ...
اصلا می فهمید؟
می شنوید؟
دارم دق میکنم.
ما که رفیق نیمه راه نبودیم. بعد از شما هم باز رفتیم، ترکش خوردیم، تیر نوش جان کردیم، گاز تنفس کردیم و باز رفتیم.

ولی شما ...
گذاشتید رفتید و حتی به خوابمون هم نمیایید.
بابا دلم تنگه میدونی یعنی چی؟
دلم تنگه. واسه همتون.
واسه خنده هاتون. واسه جیم شدن از صبحگاه. واسه سینه خیز رفتن و غلت زدن. واسه کش رفتن کمپوت. واسه خنده ها و شیطنتهاتون توی رزم شبانه. واسه گریه هاتون توی نماز. واسه همتون.

دارم دق میکنم. آره گفتم. بازم میگم.
دارم دق میکنم.
اونقدر میگم تا یکیتون بگه: "چه مرگته؟!"

اونوقت منم داد بزنم:
دارم دق میکنم. از تنهایی. از یاد شما. از نبود خدا توی زندگیم. از همرنگ شدن با جماعت. از همنشینی سر سفره این و اون. از رقصیدن به ساز همه. از ... بی غیرتی و تناول مال حروم.

آره.
حالا فهمیدین چرا دارم دق میکنم؟!
بازم نمیخوایید به دادم برسین؟!
پس همون بهتر که ...

[ ۱۳٩٢/٩/۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قابل توجه دوستانی که دنبال تصاویری از شهید مصطفی کاظم زاده هستند.
آلبوم کاملی از کلیه تصاویر شهید کاظم زاده اعم از دوران کودکی، نوجوانی، خانواده و شهادت و تشییع پیکر در تهران، با کیفیت نسبتا خوب در سایت ساجد قرار دارد که می توانید از آن بهره مند شوید.
این هم نشانی آلبوم شهید مصطفی کاظم زاده در سایت ساجد:

آلبوم تصاویر شهید مصطفی کاظم زاده

[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%282%29.jpg

شهید عماد مغنیه در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad.jpg

شهید عماد مغنیه همراه با سیدحسن نصرالله در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%283%29.jpg

سیدحسن نصرالله در خانه ای در شمال ایران


http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%285%29.bmp

 

http://davodabadi.persiangig.com/1emad%20%284%29.bmp

شهید عماد مغنیه در یکی از رستورانهای تهران

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٤:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یه کاغذ گذاشته بودن کنار پیکر که روش نوشته بود:
احتمالا غواص
تاریخ شهادت 19/10/1365
محل شهادت شلمچه

هیچی نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. واسه همین تمام لباساش رو درآوردن بلکه جاییش اسم و مشخصاتش رو نوشته باشه.
فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده.
بالاجبار به عنوان شهید گمنام، در بهشت زهرا (س) دفن شد.

چند سال که گذشت، برحسب اتفاق، مادری که دنبال فرزند مفقودش می گشت، عکس او را دید و پسرش را شناسایی کرد.
از آن روز به بعد روی سنگ مزار، بجای "شهید گمنام" نوشتند:
"شهید سیدجلال حسینی"

و از آن روز تا امروز، خانواده شهید "سیدجلال حسینی" از مشهد الرضا، برای زیارت مزار فرزندشان به بهشت زهرای تهران می آیند.

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروزهای نه چندان دور، در شلمچه یا فکه، مجنون یا فاو، پس از آن که خمپاره دشمن بی رحمانه فرود آمد و عده ای را آسمانی کرد، او که داشت می رفت، کاغذ و قلم از جیب درآورد و برای امروز ما نوشت:

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20shahid.jpg

نوشت که گول فرزندانمان را نخوریم.
ما هم عزیز مادر بودیم، ولی مادرمان طلبکار انقلاب نشد!

نوشت اسلام و انقلاب را فدای منافع شخصی نکنیم.
ما هم مصلحت را تشخیص دادیم که چند برادر، نوبت به نوبت، جان خویش بی هیچ چشمداشت، فدای نظام کردیم!

نوشت خانواده خود را حیثیت نظام ندانیم.
که مادر ما، با تقدیم چند فرزند شهید به اسلام، همچنان خود را بدهکار و مدیون انقلاب اسلامی می دانست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد!

نوشت برای این آب و خاک خونها ریخته شده، به هیچ بهایی ولو گزاف، نفروشیمش.
که اگر قرار بود رو برگردانیم و رهایش کنیم، آن زمان که زیر چکمه کثیف بعثی ها بود، در سوئیس و لندن به اصطلاح کسب علم می کردیم!

و نوشت:
هر آنکس که از اسلام و انقلاب برید، دیگر بریده. رهایش کنید برود.
می خواهد در نیویورک ساکن شود و سنگ دین و هدایت به سینه زند، یا در لندن آب از دست ملکه بریتانیای کبیر بنوشد و برای نظام خط و نشان بکشد و انقلاب و کشور را ارث پدر خویش شمارد!
ولو فرزند دلبند من باشد!

و نوشت:
شاید به خیالتان من و ما نیستیم که مزاحم اوقات ....تان شویم!
خدا که هست و مرگ بر سرتان سایه افکنده!
دیروز و امروز نشد، فردا حتما احوالی از شما نیز خواهد گرفت!

آن روز فرزندانت هر یک کجایند و بر چه مرام و در کدام خط؟!
در کوله بارت چه داری؟!

[ ۱۳٩٢/٦/۱٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بشکند دستی که جامش زهر کرد

عاقبت ما را اسیر شهر کرد

 

http://www.8pic.ir/images/59095177179265798048.jpg

[ ۱۳٩٢/٥/۱٤ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

[ ۱۳٩٢/٤/۳۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اولین بار که این عکس را در نشریه "سبز سرخ" متعلق به رزمندگان شمال دیدم، حال و هوایم را بدجوری منقلب کرد.


این عکس، عاشقانه ترین عکس یک سردار، رزمنده، فرزند، بسیجی و ... است که تا به حال دیده ام.
زیباترین حالت سردار شهید حاج علیرضا نوری، در پیشگاه مادر عزیز و محترم خود.
بد نیست سری به این سایت و بخصوص این صفحه بزنید:

رزمندگان شمال

تا دریایی از این تصاویر زیبا را زیارت کنید.
حالی اگر دست داد، التماس دعا برای عاقبت بخیری همه

[ ۱۳٩۱/٥/۱۳ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمازخانه بیمارستان خاتم الانبیاء (ص)
تیرماه 1391

فقط برای خودم که این قدر به نمازم سست و کاهل هستم!

این جانباز عزیز از بچه های لشکر 25 کربلا و اهل ساری است و در آسایشگاه جانبازان امام علی ساری به سر می برد از همه دوستان و آشنایان تقاضا دارم به این عزیز و دیگر جانبازان در آسایشگاه ها سر بزنند و این دسته گل ها رو فراموش نکنند.

وبلاگ لشکر 25 کربلا

[ ۱۳٩۱/٥/٧ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این هم چندتایی از عکس های غیرحرفه ای بنده از خرمشهر که در زمان های مختلف گرفته ام:

 

نهم اردیبهشت ۱۳۶۱ ساعاتی قبل از شروع عملیات بیت المقدس

شهید امیر محمدی پیشاپیش نیروها

زمستان ۱۳۶۱ میدان فرمانداری خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱گلزار شهدای خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ مسجد جامع خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ پل کارون

زمستان ۱۳۶۱ با شهید علی مشایی

بهار ۱۳۷۴ مسجد جامع خرمشهر

بهار ۱۳۷۴ یادگارنوشته متجاوزین عراقی بر دیوارهای خرمشهر

حاشیه رود کارون زمستان ۱۳۶۱

این هم یک جوک بزرگ برای خنده ای تلخ:

همان مکان بهار ۱۳۷۴ - این بار به همت مهندس مهدی چمران رئیس وقت بنیاد حذف آثار دفاع مقدس!

از همه ویرانه های خرمشهر فقط این قسمت را حفظ کرده اند که بگویند عراقیها چقدر بد بودند که این مکان را با توپ زدند!

[ ۱۳٩۱/۳/٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قبلا چند قسمتی عکس و شرح در وبلاگم گذاشتم با عنوان "گورهای بدون فاتحه" از سنگ قبر جنایتکاران حکومت پهلوی، مارکسیست ها، منافقین و ... مدفون در همین بهشت زهرا (س) خودمان گذاشتم که حتی بر قبر برخی از آنان که کاملا مارکسیست و بی دین بوده اند، عنوان "شهید" و الفاظ قرآنی درج شده بود.

به حق چیزهای ندیده!
جنایتکاران شهید!
راستش این دفعه در برابر این تصاویر، چیزی نمی توانم بگویم.
چون همه آن چه را که نیاز به گفتن باشد، همگان می دانند و نیازی به توضیح واضحات نیست.
فقط چون دیدن این تصاویر برای خودم جالب آمد، گفتم شاید بد نباشد شما هم اینها را ببینید.

تصاویری از قبور سردمداران جنایتکار رژیم بعث عراق، مدفون در منطقه العوجه.
از "صدام حسین" و فرزندان خبیثش "عدی" و قصی" گرفته، تا جنایتکاری چون "علی حسن المجید" که فرمان بمباران شیمیایی حلبچه و قتل عام پنج هزار نفر از هموطنان خودش را صادر کرد.

با توجه به آیات و عبارات ارزشی نگاشته شده بر قبور، پیشاپیش از پیشگاه ملت غیور ایران و به خصوص خانواده معظم شهدا به خاطر انتشار این تصاویر، پوزش می طلبم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"سید مهدی هاشمی"
متولد قهدریجان از توابع اصفهان، از زمان شاه برای خود باند و گروهی مخوف داشت که هر مخالف و منتقدی را با کشتار و تهدید خفه می کرد. به همین لحاظ در زمان طاغوت به اتهام معاونت در قتل آیت‌الله شمس آبادی دستگیر و محکوم گردید و هنگامی که عده ای از نیروهای مبارز ایرانی در خارج از کشور در حمایت از او تظاهرات کردند، امام خمینی (ره) در پیامی به این مضمون اعلام کرد: "سیدمهدی هاشمی یک مجرم جنایتکار است نه مبارز سیاسی."

از نکات جالب پرونده هاشمی این است که وی در زمان شاه خبرچین ساواک شده و علیه محمد منتظری نیز گزارش و اطلاعاتی به ساواک داده است.

سیدمهدی هاشمی، برادر "سیدهادی هاشمی" داماد منتظری - از بانفوذترین افراد بر روی منتظری که برخی همه وقایع دفتر ایشان را از چشم هادی می دانند - پس از پیروزی انقلاب از زندان آزاد و به مناصب مهمی دست یافت.

با وجود اصرارهای بسیار آیت الله منتظری در حمایت از سیدمهدی هاشمی، وی سرانجام 6 مهر 1366 به جرائم مختلف قتل و شکنجه مخالفین گروه خود، اعدام گردید.

سید هادی هاشمی

سیدمهدی هاشمی محکوم در دادگاه زمان شاه به جرم قتل و جنایت

هاشمی روزهای اعتراف به جنایات و قبل از اعدام

آنان که به اسم دوست خون به دل امام خمینی (ره) کردند

[ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از امروز قصد دارم برخی عکس ها از افراد سیاسی بخصوص آنهایی که در طی مسیر انقلاب اسلامی کم آوردند و هر یک به نوعی از در مخالفت درآمده و غالبا به آغوش دشمنان پناه بردند، منتشر کنم.
هیچ تفسیری بر این عکس ها نمی نویسم چون خود گویای واقعیت هستند.

برای اولین قسمت، عکس هایی از "سیدابوالحسن بنی صدر" اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران که پس از خیانت و پیوستن به منافقین، سرانجام با لباس و آرایش زنانه، همراه مسعود رجوی رهبر منافقین، و دخترش فیروزه، توسط کاپیتان خلبان بهزاد معزی با هواپیمای اختصاصی شاه پهلوی از ایران فرار کرد، می گذارم:

بنی صدر درحال بوسیدن دست امام خمینی (ره) هنگام تنفیذ حکم ریاست جمهوری

بنی صدر در کنار آیت الله شهید سیدمحمد حسینی بهشتی

بنی صدر در کنار شهید محمدعلی رجایی

بنی صدر در کنار ابوشریف فرمانده اسبق سپاه

بنی صدر در کنار اوریانا فالاچی خبرنگار ایتالیایی

اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران در  اوج ادعای سخت دینداری حال دست دادن با خانم نماینده آمریکا

مسعود رجوی – بهزاد معزی – بنی صدر
پس از فرار با آرایش زنانه از ایران، در پاریس

فیروزه بنی صدر دختر 15 ساله بنی صدر
که با رجوی 32 ساله ازدواج کرد، در پاریس در کنار شوهر و پدر خود

فیروزه بنی صدر پس از طلاق از رجوی، امروز دکتر دندانپزشک در پاریس

بنی صدر در جمع بریدگان سازمان منافقین در پاریس، برای رهبری جدید فراریان این گروهک

[ ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب