خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
من برگشتم برادر، سلام علیکم

(اینو دیگه با هلهله و شادی به سبک خودم بخونید)
جاتون خالی عجب چیزی بود امروز!
اصلا مسعودِ بی حاشیه، یعنی مسعود مُرده!
شکر خدا امروز هم یه نفس کنار مسعود کشیدم و صد شکر به درگاه خدا کردم که زنده موندم!

امروز اول کاری، یه گوسفند زدن زمین که چشم بد و نظر سوء و ... از فیلم دور بشه.
ولی فکر کنم یا گوسفندِ مریض بوده، یا ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%283%29.jpg


با وجود جالب و جذاب بودن صحنه ها، که مسعود آنچنان در فکرش ساخته و پرداخته کرده که انگاری جدی جدی کربلای پنجه، عدم اجازه انفجارات بزرگ و ندادن مهمات لازم، باعث شد صحنه ها رو خیلی سرد و سخت بگیرن. شاید بعدا به ضرب و زور کامپیوتر، یه رنگ و لعابی بهش بدن.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha%20%287%29.jpg

 

به مسعود گفتم، اول فیلمت بنویس:
"با اجازه بزرگترا و مسئولین امر، شهدای کربلای پنج را، نه تیر دوشکا و گلوله مستقیم تانک، که اونها رو برق گرفت و مُردند!"

مسعود رو ولش کن. اون که همچین حال میکنه که شکر خدا مهمات بهش ندادن! وگرنه همون طور که خدابیامرز جواد شریفی گفت و می خواست، دوتایی می خوردند تنگ هم، شهرک و سینما و بازیگرا رو با هم می ترکوندن!

امروز یه اتفاق کوچولو هم افتاد که زیاد گفتنی نبود.
همون بود که گفتم گوسفنده مشکل داشت دیگه.
حالا بعدا میگم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20merajiha.jpg

بابک برزویه عکاس فیلم - سیدمحمود رضوی تهیه کننده - حمید داودآبادی


ولی خوش به حال سالن های سینما!
فکر کنم از الان همه خودشون رو آماده کردن واسه معراجیها.
این همه فیلم معناگرا، روشنفکری، شونه تخم مرغی و ... نه به سینما رونق داد، نه به مخاطبین حس و حال!
مگر اینکه مسعود دوباره یه چیزی بسازه که خون توی رگ نیمه جون سینما جاری کنه!
خدا خیرش بده.

بسه دیگه. اینو نوشتم تا دوستایی رو که دیشب منو توی خشاب چهل تایی نماز شبشون (البته توی رختخواب گرم) جا دادن، از غصه دربیارم.
اونایی هم که بهم اس.ام.اس دادن که "نمُردی؟ هنوز زنده ای؟" حالشون گرفته بشه که
"حمید زنده است، تا مسعود زنده است!"
بتّرکه چشم حسود و بدخواهامون!

[ ۱۳٩٢/۱۱/۳ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
من رفتم برادر، خداحافظ ...
(خط بالارو با تُن صدای شهید آوینی بخونید)

با اجازه همه دوستان و عزیزان، این بنده حقیر خداوند، عازم سفری سخت و خطرناک هستم که بازگشت از اون شاید بعید باشه!

خلاصه اگه ما رو ندیدید، فکر نکنم چندان براتون مهم باشه!
به قول شهید عزیز "سعید طوقانی" که ته وصیت نامش نوشته بود:
"هر کس از من هر بدی ای دیده، حقش بوده"!

خواستم از همه حلالیت بطلبم.
اگر حلال کردید که هیچ، اگر هم حلال نکردید، مجبور میشین حلالم کنید!
چون دلتون برای خونوادم میسوزه!

بنده حقیر، بنا بر وظیفه شرعی خود، حلالیت طلبیدم و امید دارم خداوند رحمن و رحیم این بنده عاصی درگاهش را ببخشد و بیامرزد.

هیچوقت تا این اندازه، مرگ را به خود نزدیک احساس نکرده بودم!
وای که سردم شده!
لرز بدنم رو گرفته!
دست خودم نیست. شدم عین شب عملیات رمضان که یه دفعه ... گرفت!

خب ترسیدم، مگه چیه؟
شما اگه بفهمید دارید سفری بی بازگشت می روید، قالب تهی نمی کنید؟ نمی ترسید؟
خالی نبندید دیگه!
همین الان اگه بهتون بگم:
شما به جای من تشریف ببرید!
همتون یخ می کنید و پا میذارید به فرار!

دروغ می گم؟
باشه عیبی نداره.
حق با شما شرّ بخوابه!
خلاصه اگر مرا ندیدید، حلال کنید که سخت محتاج دعای دوستان هستم.

فردا قراره برم جایی، "در" که هیچی، "دروازه" شهادت رو باز کردند!
ولی چه فایده، بنیاد شهید نه شهید حساب میکنه نه حق و حقوقی به خانوادم میده!

احساس عجیبی دارم.
مثل شب های عملیات کربلای پنج!
مثل شبهای سخت سه راه مرگ ...

راستش روو بخوایین، بدجوری ترسیدم ولی مجبورم برم.

حلالم کنید و دعا کنید خدا به بچه هام رحم کنه و دوباره بیام توی این صفحه فیس بوک براتون بنویسم، عکسام رو بذارم و پز بدم!
مطمئنم خیلی دلم براتون تنگ میشه.

خدا کنه توی اون دنیا (که قطعا من جام توی بهشته!) وای فا و اینترنت و فیس بوک باشه!
فقط خدا کنه مخابرات ردش رو نزده باشه که فیلترش کنه.
عیبی نداره سایفون به اونجا هم میرسه!
خلاصه خوش و بش با حوری و قوری و یار و دلبر ... فیس بوک هم میخواد دیگه!

اصلا فیس بوک و اینترنت مال جهمنی هاست که حوری گیرشون نمیاد، گیر بدن به حوری های بهشتی و فیض مجازی ببرن!
مگه آدم با حوری هایی که روزیش شده، چت می کنه؟!
خب راحت عین آدم باهاشون گپ می زنه دیگه!

وای؛ این دم آخر عمری، چقدر بی حیا شدم.
خدا منو ببخشه.

داشتم می گفتم که اگر دیگه منو ندیدید، حلالم کنید که سفری سخت و پر خطر در پیش دارم که معلوم نیست برگشتی در اون باشه!

...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
کجا میرم؟
خب دارم میرم بمیرم!
آخه فردا قراره برم سر صحنه فیلم "معراجیها"!
ساخته دوست قدیمی و برادر ارزشی و لرزشی! مسعود دهنمکی!
نمیدونم این پدرآمرزیده چه برنامه ای واسه من بدبخت داره که چند وقته گیر داده هرجوری هست، این روزای آخر برم شهرک سینمایی دفاع مقدس و سر صحنه هاش باشم.

بدجوری میترسم.
مسعود یه جورایی شده!
نه! نور بالا نمی زنه!
بوی فرشته هارو میده!
کدوم فرشته؟
...
یا حضرت عزرائیل ... خودت منو از دست مسعود نجات بده ...
[ ۱۳٩٢/۱۱/٢ ] [ ۳:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سیداکبر
سیداکبر از اون بچه های باحال میدون خراسون تهران بود که شاید خیلی بشه، یه ماهی باهاش توی گردان میثم بودم. اوایل زمستون 1363 قبل از عملیات بدر. با هم توی یه اتاق بودیم. هم اتاقی هامون هم عباس دائم الحضور (شهید) احمد کُرد (شهید) سعید طوقانی (شهید) حسین رجبی (شهید) اصغر بهارلویی و یکی دیگه بودن که اسمش یادم نیست.
میون اون همه آدم، من و سیداکبر بیشتر اهل شوخی و خنده بودیم. اصلا معرکه گردون شرّ بازی اتاق، ما دوتا بودیم.

یکی از خاصیت های جبهه این بود که:
فاصله دوستی ها خیلی کوتاه می شد! شده چند ساعت با کسی رفیق می شدی، ولی اون قدر سریع باهاش خودمونی و عیاق می شدی که خودت احساس می کردی سالهاست می شناسیش و باهاش رفیق هستی!
بدی اون رفاقت های محکم و جون جونی هم این بود که، عمرش خیلی خیلی کوتاه بود! کافی بود یه عملیات بشه، تا کلی از این رفیقا از هم جدا بشن! یکی بپره اون بالا بالاها و یکی این پایین بمونه و زار بزنه تا با یکی دیگه رفیق بشه و باز یه عملیات دیگه و یه دوست تازه و ...
ولش کن. چقدر زدم توی جاده خاکی!

داشتم می گفتم من و سیداکبر همیشه بساط شوخی و خنده اتاق بودیم.
نه اشتباه نگیر. درست برخلاف امروزِ خودم، جوک بی مزه و مسخره، تحقیر و دست انداختن بقیه، یه ترکه و یه رشتیه و از این چیزا نداشتیم. فقط با هم می خندیدیم. اون قدر که از بودن با هم، احساس شادی و لذت می کردیم. چون می دونستیم این شادی با هم بودن، عمر ش خیلی کوتاهه و به عملیات بعدی بسته است!

توی عملیات بدر، همه اونایی که اسمشون رو گفتم که هم اتاق بودیم، توی عملیات بدر پریدند!
یک سالی از رفاقت من و سید اکبر گذشت. گاه گاهی همدیگه رو توی پادگان دوکوهه می دیدیم.
بعد عملیات والفجر 8 توی زمستون 1364 در فاو، شنیدم سیداکبر هم مجروح شده و یه گلوله تک تیرانداز عراقی، به کله اش بوسه زده ولی زنده مونده.

یه سالی از مجروحیت سیداکبر می گذشت. اخبار جورواجوری از احوال اون می شنیدم. مخصوصا این که بخاطر اصابت تیر قناصه به سرش، حافظه اش رو از دست داده و حتی پدر و مادرش رو نمی شناسه.
واسه همین وقتی یکی از بچه ها گیر داد که بریم آسایشگاه یافت آباد ملاقاتش، گفتم:
- ببین آقاجون، وقتی اون پدر و مادرش رو بجا نمی یاره و نمی شناسه، ما بریم چیکار؟ ما رو که اصلا یادش نمیاد.
اون قدر گیر داد که آخرش راضی شدم. با موتور رفتیم آسایشگاه یافت آباد در جنوب تهران. از پرستارها پرسیدیم که نشونی اتاقش رو دادند.

از در که وارد شدیم، چشمم افتاد به پدر و مادر سیداکبر که دور تختش وایساده بودن و مدام باهاش حرف می زدن که اونارو بشناسه.
همین که وارد شدم و چشم سیداکبر افتاد به من، زد زیر خنده. از اون خنده هایی که همراه سعید و عباس می کردیم!
همه تعجب کردند. مخصوصا پدر و مادرش.
جلوتر که رفتم، با لحن سختش گفت:
- سلام حمید ... چطولی؟
جا خوردم. بیشتر از من، خونوادش. آخه اونا یه سالی می شد که جون می کندن سیداکبر اونا رو یادش بیاد، ولی نمی شد که نمی شد!

وقتی باهاش روبوسی کردم، با تعجب گفتم:
- اکبر جون، مگه تو منو می شناسی؟
خنده قشنگی کرد و گفت:
- آره که می شناسمت.
تعجبم بیشتر شد. مخصوصا وقتی پرسیدم:
- من کی هستم؟ منو از کجا می شناسی؟
گفت:
- اهکی ... خب تو حمیدی دیگه.
- من کجا بودم؟
- ای بابا مگه می شه من شوت بازیای تو رو یادم بره؟ با سعید و عباس توی گردان میثم، توی دوکوهه.

اشکم دراومد. اشک همه دراومد.
همون شد که سیداکبر از اون به بعد همه رو یادش اومد.

سیداکبر الان زن گرفته و بچه دار هم شده. یه طرف بدنش یه نموره فلجه و یه جورایی سمت راستش ریپ می زنه و لنگی نمکی داره!
چند وقت پیشا که با سیداکبر نماز جمعه بودم، بهش گفتم:
- سیداکبر، بیا یه کاری کنیم. من یه عینک دودی می زنم به چشمام که مثلا کورم، یه آکاردئون هم می گیرم دستم و باهاش می زنم، تو هم دست منو بگیر و همین جوری که لنگ می زنی، با هم بریم سر تا ته خیابون لاله زار رو بالا پایین کنیم و گدایی کنیم!
همیشه سیداکبر رو که می بینم، همینو بهش میگم.
وای سیداکبر اون قدر قشنگ می خنده که یاد خنده های اولین لحظات آشنایی دوباره در آسایشگاه یافت آباد می افتم.

چقدر باحال بود سیداکبر و سعید و عباس و ....
قربون همشون که این روزا دلم بدجوری براشون تنگ شده.
مخصوص برای خنده عباس و سعید!
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب