خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

متاسفانه، امروز تعداد زیادی از رزمندگان بسیجی، ارتشی، جهاد سازندگی و بخصوص کادر پزشکی دکترها و پرستاران هستند که در ایام 8 ساله جنگ، دچار مسمومیت های شیمیائی گازهائی شدند که عراق در برابر چشمان مجامع جهانی و بخصوص سازمان ملل، و به تشویق و مساعدت آمریکا، فرانسه، آلمان و اتریش، به صورت شدیدا گسترده برای مقابله با تهاجم نیروهای ایرانی استفاده می کرد.

تامین فیلترهای مقابله با گازهای شیمیائی، یکی از مشکلات دست اندرکاران تهیه‌ی تجهیزات جنگ بود. ظاهرا امکانات مقابله با گازهای شیمیائی، همچون " لباس مخصوص"، "فیلتر ماسک"، آمپول های "امیل نیتریت" و "آتروپین" همه و همه از همان کشورهای تولید کننده‌ی گازهای سمی که در طول جنگ به طور گسترده به عراق گاز صادر می کردند، تامین می شد. جالب تر این که همین کشورها مثل آلمان و اتریش، جزو اولین کشورهایی بودند که مصدومین شیمیائی ما را مثلا برای مداوا می پذیرفتند ولی به خوبی معلوم بود که نیت سازندگان سلاح شیمیائی، از این کار به هیچ وجه خیر نبوده بلکه ادامه‌ی تحقیقات خود برای دریافتن تاثیرات گازهای خودساخته شان بر روی انسان ها بود و بس.

به راستی چند مصدوم شیمیائی ایرانی، که برای مداوا به خارج از کشور اعزام شدند، کاملا درمان شدند و امروز در سلامت کامل بسر می برند؟ و چندین نفر نیز با وجود اعزام به آن کشورها، به شهادت رسیدند؟!
نکته‌ی مهم این جاست که بسیاری از کسانی که در مناطق جنگی شیمیائی شده اند - بخصوص آنان که کمتر مورد مسمومیت قرار گرفته اند – امروز به دلیل نداشتن برگه‌ی اعزام مجروح و یا پرونده بالینی، دچار مشکل بزرگ اثبات مصدومیت خود هستند و از هر گونه امکانات درمانی محرومند و این در حالی است که مسئولین امر، به خوبی واقفند که تاثیر گازهای شیمیائی، نه فقط آنی و لحظه ای، که ادامه دار است و حتی با گذشت ده ها سال نیز می تواند فرد مسموم را از پای در آورد. ظاهرا بر همین اساس بود که مسئولین بهداشت، طی نامه ای که چند سال پیش به صورت محرمانه صادر گردید، اعلام کردند:
"هر فردی که زمان جنگ، دست کم یک ماه در مناطق جنگی جنوب حضور داشته، مصدوم شیمیائی حساب می شود"
و این در حالی بود که در عملیات مهمی همچون "والفجر8"، "کربلای 5" و "حلبچه"، عراق وحشیانه و دیوانه وار ساعت به ساعت منطقه را با انواع گاز شیمیائی و بخصوص ترکیب گازهای مختلف برای ناکارا سازی پدافند مقابله با حملات شیمیائی، بمباران می کرد.

"فیلتر ماسک ضد گاز" یکی از موارد مهمی بود که در این جا، با ذکر خاطره ای شخصی، تنها یه گوشه ای از ظلم و جنایت کسانی اشاره خواهم کرد که صدام را برای شکست انقلاب اسلامی اجیر کرده بودند:

اسفند ماه 1364
ادامه‌ی عملیات والفجر 8
گردان حمزه از لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

یکی از روزها فیلترهای نوی ماسک که هر کدام در جعبه‌ای مخصوص بسته ‌بندی شده بود، برای‌مان آوردند. آن طور که آموزش داده بودند، فیلترهایی که داخل آن زرد رنگ بود، جنگی و آنهایی که آبی رنگ بود، آموزشی بودند. داخل همه‌ی فیلترها زرد رنگ بود یعنی که جنگی و آماده‌ی استفاده در مواقع اضطراری و بمباران شیمیائی هستند.

میثم (مسئول آموزش ش.م.ر) گفت که برای آشنائی بیشتر با موقعیت، بهتر است به اتاق گاز برویم. ماسک ها را به صورت زدیم، بادگیرها را پوشیدیم و داخل اتاق یکی از خانه‌های روستایی جمع شدیم. میثم نارنجک اشک‌ آوری داخل اتاق انداخت. خوب گاز پخش شد. از این‌که فیلترم سالم است، مطمئن بودم؛ نه من، که هم با خیال راحت شاهد پرتاب گاز اشک آور بودیم. گاهی برای اذیت، آستین بادگیر را جلوی دهانه‌ی فیلتر نفر بغل دستی می‌بردم که با دم و بازدم او، بادگیر که پلاستیکی بود جلوی دهانه را می‌گرفت، نفسش بند می‌آمد و مجبور می‌شد ماسک را از صورت بردارد. خوبی اش آن بود که ماسک به صورت داشتیم، اتاق تاریک بود و هیچ کس نمی‌توانست چهره‌ی بغل دستی را تشخیص دهد و بشناسد!
با اطمینان، نفس عمیقی کشیدم که ناگهان گاز اشک آور همچون آب در گلویم جاری شد. حالم به هم خورد و به سرفه افتادم. همه حال مرا داشتند. خودم را به جلوی در رساندم. میثم دست هایش را به ستون های در تکیه داده بود و مانع خروج افراد می‌شد. با عصبانیت لگد محکمی به پشتش زدم و خارج شدم. ماسک ها را از صورت برداشتیم و بر زمین ولو شدیم. فرماندهان خیلی تعجب کردند. فیلترها را که امتحان کردند، گفتند:
- ظاهر فیلترها نشان می داد جنگی هستند، ولی آنها قلابی بودند.
شانسی که آوردیم این بود که با آنها به خط نرفتیم.
روز بعد فیلترها را جمع کردند و فیلترهای جدید آوردند.
خدا می داند چند تا از آن فیلترها طی یک ماه و نیم عملیات، تحویل رزمنده ها شده و آنها استفاده کرده اند!؟

 

یکی از نکات بسیار مهم در مقابله با بمباران شیمیایی، این بود که در آموزش به ما گفته می شد هر فیلتر ماسک ضد گاز، در برابر گاز خون و سیانور فقط یک بار، و در برابر گاز اعصاب فقط دو بار دوام دارد؛ یعنی اگر الان گاز خون زدند و ما از فیلتر نوی ماسک استفاده کردیم، ساعت بعد که مجددا گاز می زنند، این فیلتر به هیچ وجه کارائی ندارد و فقط دل خوش کنک است و بس. جالب تر این بود که روز اول ورود به منطقه، همراه با تجهیزات  نظامی و اسلحه، ماسک و فیلتر تحویل داده می شد و در آخر ماموریت که چه بسا یکی دو ماه طول می کشید و در عملیات نیز دشمن ساعت به ساعت از انواع گاز شیمیائی استفاده می کرد، باید از همان یک فیلتر تحویلی استفاده می کردیم و تازه، در آخر ماموریت نیز باید همان فیلتر را تحویل تدارکات می دادیم!

[ ۱۳۸۸/٧/۱٤ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما از همسخنی با آنان گریزانیم!
این فقط یک داستانواره است و بس!"


فاصله‌اى‌ ندارد، دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکى‌ دو وجب‌ بیشتر نیست‌. یکى‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمى‌کنم‌ چیزى‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهاى‌ اول‌ که‌ آمدند توى‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" و یا ناراحتى‌اى‌ دیگر دارد. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت‌ خیلى‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ و زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌، طبقه‌ دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزى‌ بگویم‌، ولى‌ وقتى‌ فکر سر و صدا و سرفه‌های وقت و بی وقت افتادم‌، به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:
- مى‌بخشین‌ آبجی، آقاتون‌ تشریف‌ دارن‌؟
ناراحت‌ و شرمنده،‌ انگار که‌ همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:
- دارن‌ نماز مى‌خونن‌، اگه‌ امرى‌ هست‌ بفرمایین‌!
کمى‌ آرام تر گفتم‌:
- خواهرِ من‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتى‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش‌ دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طورى‌ توى‌ خونه‌ بمونه‌ ... باعث‌ ناراحتى‌ اهل‌ خونه‌اس‌ ...
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌:
- چشم‌، حتماً ... حتماً مى‌برمش‌ دکتر ...

                             بمباران شیمیائی سردشت
با همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌، آنها هم‌ شاکى‌ بودند ولى‌ هیچ‌ کدام‌ مثل‌ ما ناراحتى‌ نمى‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ پنجره‌ به‌ پنجرۀ اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌ بار دیگر که‌ رفتم‌ درِ خانه‌شان‌، خودش‌ آمد دم‌ در. جوانى‌ بود شاید ۳۰ ساله‌. مى‌گفتند بچه ‌دار نمى‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوى‌ صورت‌ گرفته‌ بود و مدام‌ سرفه‌ مى‌کرد و خلط‌ بالا مى‌آورد. حالم‌ داشت‌ بهم‌ مى‌خورد. خیلى‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:
ـ آقا جون‌ اگه‌ حالت‌ بده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خُب‌، خوبش‌ کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایى‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایى‌ که‌ کسى‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشى‌. مردم‌ خسته‌ هستن صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ مى‌خوان‌ یه‌ دیقه‌ تو خونه شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشن‌. آخه‌ درست‌ نیس‌ که‌ آسایش‌ مردمو به‌ هم‌ بزنین‌. والله من‌ فقط‌ احترام‌ این رو که‌ خیلى‌ مؤمن‌ و مسجدى‌ هستین‌ نگه‌ داشتم‌ و گرنه‌ چند بار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌.عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌ و تاپ‌ پنجره‌هامون‌ مى‌لرزه‌، باور کنین‌ خدارو خوش‌ نمی یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید...
دیگر همه‌ حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ مى‌کرد و سر تکان‌ داد. یک‌ بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توى‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده‌ بودند، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. مى‌گفتند از بس‌ همسایه‌هاى‌ قبلى‌شان‌ ناراحت‌ وشاکى‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست‌ اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها مى‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال‌ چندخانه‌ عوض‌ کرده‌اند.
آن‌ شب‌ بدجورى‌ عصبانى‌ شدم‌. نصفه شب بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چى‌ کشیدیم‌ توى‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌، محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همچین‌ که‌ صداى‌ دویدن‌ِ کسى‌ را توى‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید مى‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هرچى‌ که‌ از دهانم‌ در مى‌آید بگویم‌:
- خجالت هم‌ خوب‌ چیزیه‌. شماها دیگه‌ شرف ‌رو خوردین‌، حیارو تف‌ کردین‌. بخواد این‌ جورى‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کلنگ‌ ورمى‌ دارم‌ و دیوار رو خراب‌ مى‌کنم‌ تا هم‌ شماها راحت‌ بشین‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه‌ کن‌ روز مردم‌ راحت‌ باشن،‌ یا روز سرفه‌ کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشن‌ ... یه‌ ساعت‌ نباید خفه‌خون‌ بگیرى‌؟ اعصاب‌ مردم رو خورد کردى.‌ از بس‌ صداى‌ سرفه‌هاى‌ جناب‌عالى‌ اومده‌ مغزمون‌ ورم‌ کرده‌. اصلا خواب‌ از خونه‌مون‌ رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صداى‌ سرفه‌ات‌ بلند بشه‌، خونه‌رو روى‌ سرتون‌ خراب‌ مى‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بى‌دینى‌رو که‌ خونه‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌ چیکار کنه‌. همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت‌رو از مردم‌ گرفتین‌. همین‌ امشب‌ یه‌ استشهاد محلى‌ جمع‌ مى‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرونتون‌ کنن‌...
آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توى‌ صورت‌ زنش‌ که‌ آمد در را باز کرد. سعى‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم‌ ولى‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌ دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ مى‌کند؛ تا مرا دید دستپاچه‌ شد. بریده‌، بریده‌ با گریه‌ گفت‌:
ـ برادر ... خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌... آقامون‌ داره‌ از دست‌ مى‌ره‌... حالش‌ خیلى‌ خرابه‌...
گیرکردم‌. ماندم‌ چیکار کنم‌. بى‌اختیار گفتم‌:
- اگه‌ چیزیه‌ من‌ برم‌ ماشینم ‌رو بیارم‌...
ولى‌ او با هق‌هق‌ گفت‌:
- نه‌ آقا... تلفن‌ زدم‌ آژانس‌ ماشین‌ بفرسته‌... شما بیایین‌ بالاى‌ سرش‌ باشین‌ من‌ یه‌ زن‌ تنهام‌...
رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تشک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نى‌. زردِ زرد. سرفه‌هایش‌ خیلى‌ سخت‌ و جان خراش‌ بودند. سطل‌ِ کنار دستش‌ پر بو از خلط‌ خونى‌. گفتم‌:
- آخه‌ آبجی، ورش‌ دارین‌ زود ببریمش‌ درمانگاه‌ سر کوچه‌...
او گفت‌:
- آخه‌ این رو هر دکترى‌ نمیشه‌ ببریم‌...
اهمیتى‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید دکتر خصوصى‌ داشته‌ باشند، آن‌ هم‌ که‌ الان‌ توى‌ خانه‌اش‌ خواب‌ است‌. سرفه‌هایش‌ سخت‌ شد. شکمش‌ خیلى‌ تند بالا و پایین‌ مى‌رفت.‌ خیلى‌ سخت‌ و با سر و صدا نفس‌ مى‌کشید. یکى‌ دو تا از همسایه‌ها هم‌ آمدند. زن‌ و دختر من‌ هم‌ آمدند. زنم‌ اولش‌ شاکى‌ بود ولى‌ وقتى‌ اوضاع‌ را دید رفت‌ طرف‌ زن‌ او. شروع‌ کرد به‌ دلدارى‌ و گِلگى‌:
- عیبى‌ نداره‌ خواهر، خوب‌ مى‌شه‌... این‌ دور و زمونه‌ مریضی هاى‌ بدى‌ اومده‌. باید از همون‌ اول‌ مى‌بردینش‌ دکتر. کوتاهى‌ کردین‌ ولى‌ بازم‌ دیر نشده‌ همین‌ درمونگاه‌ سر کوچه‌ دکتر کشیک‌ خوبى‌ داره‌. از همون‌ اول‌ اگه‌ پی گیر مى‌شدین‌ حالا نه‌ خودتون‌ عذاب‌ مى‌کشیدین‌، نه‌ همسایه‌ها ...
زدم‌ به‌ پهلوى‌ زنم‌. رویم‌ که‌ به‌ او بود، افتاد به‌ قاب‌ عکس‌ روى‌ طاقچه‌. کنار آینه‌ و شمعدان‌، بغل‌ قرآن‌، عکس‌ یک‌ جوان‌ قوى‌ و تنومند بود که‌ لباس‌ بسیجى‌ تنش‌ کرده‌ بود، توى‌ جبهه‌ بود. عجب‌ هیکلى‌ داشت‌. از آنها بود که‌ مى‌گویند یک‌ تنه‌ ۱۰ تا مرد را حریف‌ است‌. زن‌ همسایه‌مان‌ که‌ دید من‌ دارم‌ به‌ عکس‌ نگاه‌ مى‌کنم‌، رفت‌ آن‌ را برداشت‌ و گرفت‌ جلوى‌ صورتش‌ و شروع‌ کرد به‌ گریه‌ کردن‌. گفتم:
ـ مى‌بخشین‌ آبجى‌، این‌ خدا بیامرز کیه‌؟
نگاهش‌ را که‌ بلند کرد، بدجورى‌ اشک‌ صورتش‌ را پوشانده‌ بود. مثل‌ این که‌ حرف‌ بدى‌ زده‌ باشم‌، یک‌ آه‌ بلند کشید که‌ زن هاى‌ همسایه‌ دویدند طرفش‌. سریع‌ آمدم‌ کنار. فکر کردم‌ که‌ باید برادرش‌ باشد که‌ این‌ جورى‌ برایش‌ گریه‌ مى‌کند.آن‌ مرد داشت‌ دست‌ و پا مى‌زد، حالش‌ خیلى‌ بد شده‌ بود. با پنجه‌هایش‌ کم‌ مانده‌ بود تشک‌ را تکه‌ پاره‌ کند. گفتیم‌ که‌ بلندش‌ کنیم‌ و با ماشین‌ ببریمش‌ درمانگاه‌. تا آمدم‌ بلندش‌ کنم‌ مچ‌ دستم‌ را گرفت‌. فشار سختى‌ داد، تندتند نفس‌ نفس‌ مى‌زد. بدنش‌ تقلاى‌ شدیدى‌ داشت‌. سعى‌ کردم‌ مچم‌ را از دستش‌ خلاص‌ کنم‌ ولى‌ نشد. بدجورى‌ گرفته‌ بود. لبانش‌ به‌ ذکرى‌ مى‌جنبید. صدایى‌ به‌ گوش‌ نمى‌رسید جز خِرخِر نفس‌ زدن‌. خودش‌ را این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ مى‌انداخت‌. خون‌ از گلویش‌ بیرون‌ مى‌زد. گرماى‌ تند و بدبویى‌ از دهانش‌ بیرون‌ مى‌آمد. براى‌ اولین‌ بار از روزى‌ که‌ آمده‌ بودند به‌ این‌ محل،‌ صدایش‌ را شنیدم‌. مدام‌ با خرخر نفس‌ مى‌گفت‌:
- سوختم‌ ... سوختم ‌... سوختم‌…
یک‌ دفعه‌ خودش‌ را بلند کرد و کوبید زمین‌. به‌ سختى‌ نفسى‌ کشید و شکمش‌ از حرکت‌ باز ایستاد. بدنش‌ آرام‌ شد. خونابه‌ از گوشه‌ لبش‌ جارى‌ گشت‌. صداى‌ جیغ‌ همسرش‌ در اتاق‌ پیچید و همه‌ را به‌ وحشت‌ انداخت‌. همه‌ مات شان‌ برده‌ بود که‌ چى‌ شده‌. ناگهان‌ قاب‌ عکسى‌ که‌ دست‌ زنش‌ بود، پرت‌ شد و صاف‌ افتاد بغل‌ تشک‌ او، روى‌ گُل هاى‌ سرخ‌ و زرد قالى‌. شیشه‌ قاب‌ عکس‌ خرد شد. ریزریزریز، خوب‌ که‌ به‌ عکس‌ توى‌ قاب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چشمانش‌ آشناست‌. سرم‌ گیج‌ رفت‌ یک‌ نگاه‌ انداختم‌ به‌ صورت‌ او که‌ چشمانش‌ باز مانده‌ بود. نگاه‌ همان‌ نگاه‌ بود. تسبیحى‌ سفید از آنهایى‌ که‌ حاجی ها از مکه‌ مى‌آورند، در دست‌ چپش‌ بود. چشمم‌ افتاد به‌ چیزى‌ که‌ در دست‌ چپ‌ تصویر داخل‌ قاب‌ بود. خوب‌ که‌ خیره‌ شدم‌ دیدم‌ یک‌ ماسک‌ ضد گاز شیمیایى‌ است‌.
چقدر هواى‌ این‌ اتاق‌ گرفته‌. دارم‌ خفه‌ مى‌شم‌. این‌ بوى‌ سیر از کجاست‌؟

[ ۱۳۸٧/۱/۱٧ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب