خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

"شهید بعدازظهر" و "پوسترهای جنگ" در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شود
نویسنده "تبسم‌های جبهه" به «نسیم» گفت: مردم سلیقه‌های متفاوتی دارند که در انتخاب کتاب موثر است، با این حال پیشنهاد می‌کنم کتاب "شهید بعدازظهر" را از دست ندهند

http://media.jamnews.ir/farhangnews_91377-268274-1410418292.jpg



حمید داودآبادی در گفتگو با «نسیم»، گفت: کتاب «عقل درخشان» که شامل زندگینامه حسان اللقیس، از فرماندهان شهید مقاومت اسلامی لبنان است توسط انتشارات یازهرا در نمایشگاه کتاب عرضه می شود؛ همچنین کتاب «آسمان زیر خاک» که شامل خاطرات تفحض است نیز از سوی همین انتشارات در نمایشگاه کتاب بیست و هشتم ارائه خواهد شد.

وی با اشاره به کتاب «چادر وحدت» ادامه داد: این کتاب که شامل خاطراتم در سال های 58 تا 60 است نیز که در کتاب «از معراج برگشتگان» نیز قول انتشار آن را داده بودم، توسط انتشارات یازهرا به نمایشگاه کتاب می آید.

نویسنده "تبسم‌های جبهه" اظهار داشت: امسال همچنین کتاب «نامزد خوشگل من» که شامل مجموعه خاطراتی متفاوت از دفاع مقدس و حوادث بعد از جنگ است از سوی موسسه شهید احمد کاظمی به بیست و هشتمین نمایشگاه کتاب می رسد، علاوه بر آن کتاب «شهید بعدازظهر» زندگینامه شهید مصطفی کاظم زاده و کتاب «پوسترهای جنگ» نیز از سوی نشر یازهرا در نمایشگاه کتاب عرضه می شود.

داودآبادی خاطر نشان کرد: بازدیدکنندگان از نمایشگاه کتاب سلیقه های متفاوتی دارند که قطعا در انتخاب کتاب موثر است، با این حال پیشنهاد می کنم کتاب «شهید بعدازظهر» را از دست ندهند.

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز 9 شهریور، دوست باحالم، رفیق گلم شهید "مصطفی کاظم زاده" رفت توی پنجاه سالگی.
اگه بود، چه جشن تولدی براش می گرفتم ...

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg


خیلی دلم تنگش شده.
برای رسیدن و دیدن و چشیدنش، دعام کنید.

آه ...
قربون چشماش برم.

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهید بارها نوید به شهادت رسیدنش را داده بود. وی حتی وقتی از حمید می‌خواهد برای وی قرآن باز کند تا ببیند عاقبتش چه می‌شود آیه معروفِ «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» می‌آید تا قرآن نیز نویدی بر شهادت این نوجوان پاکباخته بدهد.

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/7/23/426703_849.jpg



خبرگزاری فارس - کتاب و ادبیات: دفاع مقدس واژه‌ای آشنا در فرهنگ واژگانی مردم ساکن در جغرافیای مرزهای ایران است. حال عده‌ای نسبت به این واژه از نگاه تقدس و ارزش می‌نگرند و گروهی نه تنها تقدسی برای آن قائل آن نیستند بلکه حتی بروز جنگ را یک رفتار غیرانسانی و بر مبنای دنیا طلبی تفسیر کرده‌اند. در ادبیات نیز همین تقسیم بندی وجود دارد، عده‌ای در مسیر ادبیات دفاع مقدس قلم‌ها زده ولی دسته مقابل نه تنها چیزی از جنگ نگفته بلکه به ادبیات ضد جنگ رو آورده است.

ادبیات روایی دفاع مقدس یکی از گونه‌هایی است که در سال‌های اخیر و با توجه به تاکید رهبر جانباز انقلاب مبنی بر مکتوب نمودن خاطرات رزمنده‌‌ها بسیار گسترش داشته و نمونه‌های درخور توجهی نیز می‌توان از این گونه ادبی نام برد.

کتاب «دیدم که جانم می‌رود» به قلم حمید داودآبادی، یکی از همین کتاب‌هایی است که در گونه تاریخ شفاهی دفاع مقدس به رشته تحریر درآمده است و شرحی از زندگی نه چندان طولانی اما پربرکت شهید مصطفی کاظم‌زاده است. این کتاب که داودآبادی خود راوی آن است و روایت‌های ذکر شده دست اول هستند اولین نکته مثبت و جلب توجه کننده این کتاب است. حمید داودآبادی دوست این شهید والامقام است و روایت‌های این کتاب از نگاه و زاویه دید وی بیان شده که دوستی عمیق و برادرانه‌ای با مصطفی داشته است.

روایت‌هایی که بسیار تکان دهنده است و مخاطب در نگاه اول شاید باور نکند که سخنان و رفتار اشاره شده در متن روایات از سوی یک نوجوان 16 ساله بروز یافته است. شهیدی که بارها به شهادت خود اشاره کرده و نوید به شهادت رسیدنش را به دوست و برادر خود داده بود. وی حتی یک بار وقتی از حمید می‌خواهد که برای وی قرآن باز کند تا ببیند عاقبتش چه می‌شود آیه معروفِ « و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» می‌آید تا قرآن نیز نویدی بر شهادت این نوجوان پاکباخته بدهد.

ادبیات صمیمی و روان این کتاب هر طیف و سلیقه‌ای را می‌تواند به خود جذب کند. کتاب «دیدم که جانم می‌رود» در فضای روایت‌های خودمانی و جبهه‌ای که ناشی از فرهنگ جبهه است منتشر شده و خواننده را کاملا در حال و هوای روزهای جنگ قرار می‌دهد.

از آنجایی که داودآبادی نزدیک‌ترین فرد به شهید مصطفی کاظم‌زاده است روایت‌هایی که از این شهید در کتاب آمده است بسیار قابل لمس و محسوس است. برای نمونه در این کتاب در جایی که این شهید بزرگوار نیت می‌کند که وصیت‌نامه بنویسید، حمید داودآبادی فردی است که حتی به خط بد وی طعنه می‌زند و با دست‌خط خود برای وی وصیت نامه‌اش را تنظیم می‌کند. وسعت روحی شهدایی، که برخی بر این پندارند آنها ستارگانی بوده‌اند که یکبار در آسمان تاریخ ظاهر شده و دیگر فروغی ندارند، به اندازه‌ای است که باور کردنی نیست آن هم در عصری که نوجوانان درگیر ابتدایی و پیش پا افتاده‌ترین موضوعات هستند. در جایی این شهید در بخشی از وصیت نامه‌اش بعد از اینکه خانواده‌اش را توصیه به صبر و پایداری می‌کند «می‌گوید: خواهشی که من دارم این است که 1. افرادی که به کوچک‌ترین نحو با امام و اسلام مخالفند، 2. اشخاصی که به کوچکترین نحوی حجاب اسلامی را رعایت ننمایند، 3. افرادی که برای نشان دادن اسم خود می‌آیند، در مراسم عزاداری و غیره من شرکت نکنند...» این تقید به حجاب و اسلام در تمام رفتار این شهید بزرگوار بروز دارد و ویژگی بارز مصطفی است.

وی در آخرین روزهای عمر خود به دوستش می‌گوید که در خواب به وی در مورد شهادتش الهام شده و خود را آماده شهادت کرده است. این کتاب که سرگذشت یک رزمنده نوجوان است خط بطلانی بر باورها و تفکرات افرادی است که سعی بر ایجاد ذهنیت منفی در مورد نوجوانان رزمنده دارند. کسانی که می‌خواهند اینطور وانمود کنند که رزمندگان از روی ماجراجویی به جبهه‌ها رفته و کمترین باوری نسبت به اعمال خود نداشته و بر اساس یک رفتار احساسی تصمیم گرفته‌اند.

این کتاب علاوه بر خاطرات شهید مصطفی کاظم‌زاده در انتها تصاویر و اسنادی را نیز با خود دارد.

کتاب «دیدم که جانم می‌رود» اثر نویسنده‌ای است که تاکنون کتاب‌هایی چون تفحص، کمین جولای 28، سید عزیز، یاد ایام، یاد یاران و ... از وی منتشر شده است. این کتاب در 303 صفحه و با قیمت 8000 تومان در چاپ هفتم توسط موسسه سرلشکر شهید حاج احمد کاظمی روانه بازار نشر شده است. علاقه‌مندان به تهیه این کتاب می‌توانند به تهران: خیابان انقلاب اسلامی، بین فخررازی و خیابان دانشگاه، فروشگاه کیهان، قم: خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، اصفهان: نجف‌آباد، خیابان 17 شهریور شرقی، مقابل دفتر بیمه خدمات درمانی، فروشگاه ن‌والقلم و همچنین به پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهید کاظمی و فروشگاه اینترنتی من و کتاب مراجعه کنند.
1393/6/5
خبرگزاری فارس گروه فرهنگی / حوزه کتاب و ادبیات
http://farsnews.com/newstext.php?nn=13930605000405

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعداز ظهر امروز پنجشنبه، به مناسبت چهل و نهمین سالگرد تولد شهید عزیز مصطفی کاظم زاده، سر مزارش در قطعه 26 ردیف 94 شماره 9 بهشت زهرا (س)

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/7/23/426703_849.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg

 

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

درست 30 سال پیش بود. من و "رضا ابراهیمی" و "علی رضا باشکندی" که هر سه از بچه های مسجد لیله القدر تهران نو بودیم، قصد کردیم بریم قم زیارت حضرت معصومه (س). نه با ماشین شخصی که اون موقع موتور هم نداشتیم، بلکه با اتوبوس.
اول رفتیم بهشت زهرا (س) و سر مزار رفقای شهیدمون فاتحه خوندیم.
مگه می شد آدم بره طرف قم، ولی بهشت زهرا (س) نره؟!
طبق روال معمول هم اولین مزار شهید، "مصطفی کاظم زاده" بود. همون که بچه مسجدمون بود و دوست و رفیق هر سه تامون.
دوربین رو دادم دست رضا که از ما دو تا عکس بگیره. من و باشکندی.
و شد این عکس.

من و علی رضا باشکندی (دوبلور جومونگ) سر مزار مصطفی

علی رضا باشکندی - رضا ابراهیمی - حمید داودآبادی در قم

علی رضا باشکندی در کنار جومونگ در تهران

باشکندی این روزها


بعد 30 سال، هر کدوم یه طرف هستیم.
من این جا در خدمت شما.
رضا در کارهای اقتصادی که خدا بر نون حلالش بیفزاید.
و علی رضا باشکندی که از همون موقع هنر از وجودش می بارید، استادی در انجمن خوشنویسان، تئاتر و ... با اون صدای قشنگش رفت و شد دوبلور تلویزیون. معروفترین صداش هم دوبله جومونگ بود.
یاد اون روزا بخیر

[ ۱۳٩٢/٩/٧ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قابل توجه دوستانی که دنبال تصاویری از شهید مصطفی کاظم زاده هستند.
آلبوم کاملی از کلیه تصاویر شهید کاظم زاده اعم از دوران کودکی، نوجوانی، خانواده و شهادت و تشییع پیکر در تهران، با کیفیت نسبتا خوب در سایت ساجد قرار دارد که می توانید از آن بهره مند شوید.
این هم نشانی آلبوم شهید مصطفی کاظم زاده در سایت ساجد:

آلبوم تصاویر شهید مصطفی کاظم زاده

[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
من که نمی دونم چی بگم. مصطفی کاظم زاده کی بود و چی کرد؟
هر چی که بود، اوج اوجش، یه بچه شیعه بود که این آیه ارزشمند و زیبا رو به یاد همه مون آورد:
"الم یعلم بان الله یری"
آیا نمی دانند خداوند می بیندشان؟

بهار 1362 وقتی نیروهای اعزامی سپاه به لبنان و سوریه، به حرم حضرت زینب (س) در دمشق می رفتند، با تعجب عکس مصطفی رو می دیدند که به ستون و دیوار حرم نصب بود و نگاه نافذش رو به زائران دوخته بود.
خب کار خودم بود ولی:
"سیدجواد صحافیان" معروف به عبدالرزاق، (از رانده شدگان عراقی که همراه خانوادش به دمشق مهاجرت کرده بودند) پنج شنبه هر هفته منتظر بود تا من از بعلبک به دمشق بیام و اون که خادم حرم حضرت زینب (س) بود، عکس مصطفی رو به دیوار بچسبونه. انگاری اون بیشتر از من مشتاق مصطفی شده بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20mostafa%20soryeh.jpg
حمید داودآبادی - حمید داستانی - سیدجواد صحافیان

پاییز 1362 که عملیات والفجر 4 در پنجوین و کانی مانگای عراق انجام شد، بچه بسیجی ها تا رسیدند به پادگان گرمک عراق (اگر اسم اونو اشتباه نکنم) متوجه شدن زودتر از اینکه اونا پاشون به داخل پادگان برسه، عکس های مصطفی به در و دیوار بود و به اونا نگاه میکرد. همه تعجب کردن که عراقیا مصطفی رو از کجا می شناسن؟!
نه داداش. کار "داوود جعفری" از بچه محل ها و رفیق مصطفی بود که همیشه توی کوله پشتیش یه مشت عکس و پوستر مصطفی داشت. وسط عملیات، تا خط شکست و به عنوان اولین نفرات پاش رسید به داخل مواضع عراق، قبل از این که اونجا رو پاکسازی کنه، در و دیوار رو پر کرد از عکس مصطفی.

همه اینارو گفتم تا بگم در آستانه عاشورای حسینی، امروز یکی برام یه پیغام گذاشت که بدجوری تکونم داد.
روستای "دورک" (درست مثل اسمش!) یکی از دورافتاده ترین و محروم و مظلوم ترین روستاهای فریدون شهر اصفهانه. از فریدون شهر تا اونجا، حداقل 5 ساعت راه اونم با وانت تویوتاهای زمان جنگه. عمرا این ماشینای امروزی بکشن تا اونجا.

حمید خلیلی مسئول موسسه فرهنگی شهید احمد کاظمی تعریف می کرد:
"برای اینکه بتونیم در دورک مسجد بسازیم، زحمات و هزینه بسیاری متحمل شدیم. مثلا یک بار کامیون ماسه می خریدیم 60 هزار تومن، برای بردن اون به دورک، حدود دویست سیصدهزار تومن کرایه راه میدادیم."

خلاصه این طوری شد که نوجوانان و جوانان باصفا و مخلص موسسه شهید کاظمی نجف آباد، در اوج گمنامی و بدون اینکه قرار باشه به کسی یا جایی گزارش کار بدن، یا حق ماموریتی بگیرند! خالصانه و بسیجی وار در اردوی جهادی که الحمدلله این سالها فراگیر شده، تونستن برای اون جا مسجد بسازن.

حالا مسجد فاطمه الزهرا (س) در دورک ساخته شده، خودتون بقیه اش رو بخونید. من رو که بدجوری تحت تاثیر قرار داد و در این روزای عزا، چشمام رو بارونی کرد.
صفای دست و بازوی بچه های موسسه شهید کاظمی و قدم اهالی محروم و محبوب دورک ...
صلوات

سلام اقای داوودابادی مسجد فاطمه الزهرا دورک امسال برای اولین بار مراسم عزاداریش با همه سالها فرق دارد سالهای قبل توی سرما روی پشت بام ها برگزار میشد و از سرما مجبور بودند برای سینه زنی دستهایشان را با اتش گرم کنند ولی امسال دیگر سرپناه دارند مسجد فاطمه الزهرا و مراسم های پرشور با حضور همه اهالی روستا و جالب اینکه چهار تصویر در این مسجد نظر هر کسی را جلب میکند عکس حضرت امام/امام خامنه ای/شهید کاظمی و شهید کاظم زاده این چهار تصویر در بین سیاه پوش های مسجد خودنمایی میکند و جالب اینکه امسال یکی از بچه های روستا که مشهد با شما بودند شب سوم محرم قسمتهایی از کتاب دیدم که جانم میرود را در مراسم عزاداری قسمتهایی از انرا خواندند
لاچینانی از سپاه منطقه فریدونشهر
[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دوشنبه 22 مهر امسال هم مثل سال گذشته، تعدادی اندک از اونایی که عشق مصطفی رو داشتند، سر مزارش جمع شدند. شاید تعدادشون به انگشتان دو دست نمی رسید! ولی همه شون اونایی بودند که در عشق، اهل لاف گزاف نبودند!
البته سال گذشته چندتایی بیشتر بودند ولی خب ...
ملالی نیست.
آن که آمد و آن که نیامد، خود داند.

بذارید بشمرم چند نفر بودیم:
من و خانمم، خواهر مصطفی و شوهرش آقاهاشم، "حامد قاسمی" دوست دیرینه و رفیق مصطفی، آقا "ناصر رخ" رزمنده قدیمی گردان حمزه، آقا "مجید جعفرآبادی" رزمنده قدیمی گردان تخریب، چهار خانم از کسانی که مصطفی رو فقط از خاطرات کتاب شناخته اند (که یکیشون خانم پورحکیمی انصافا کلی زحمت برای مراسم کشید و اگر او نبود از خیلی چیزا مثل بنر، عکس و حتی خرما و حلوا و شیرینی خبری نبود)، پنج تا پسر جوون که اونا هم مصطفی رو از خاطرات من حقیر شناختند ولی بیشتر از من به او وفادار شدند ...
همین دیگه؛ زیادی شلوغش نکنیم. مجلس خودمونیه!
هیچ خبری هم نشد. بازدوباره بنده یکی دوتا خاطره تکراری و کوچولو از مصطفی گفتم و والسلام.
چیزی غیر از این هم انتظار نداشتم.
من دنبال رفیقای قدیمی مصطفی سر قبرش نمی گردم. اونا سرشون گرم زندگی خودشونه.
من دنبال مصطفی توی دل اونایی می گردم که اولا سن و سالشون اصلا به دیدن و شناختن نه تنها مصطفی که به هیچ شهیدی و جنگ قد نمیده، دوما مصطفی رو فقط از دل خاطرات و حسنات و وجنات خودش شناختن و دنبال مرام و منشش هستند نه عکس و پوستر و مراسم و سنگ مزار!

هفته قبلش دوست عزیز "حمید خلیلی" رئیس باصفای موسسه شهید احمد کاظمی - که ظاهرا در نجف آباد فعالیت دارند ولی ترکششون همه جای کشور رو گرفته - گفته بود قراره برای روز عرفه، کاروانی از نجف آباد به مشهدالرضا ببره. خواسته بود تا باهاشون برم. نه این که کلاس بذارم، نه، خدا نکنه. هم برای امام رضا رو می گم هم برای بچه های نجف آباد. اوضاع جسمیم خوب نبود. هرطوری بود بهش قول دادم ولی شد اونچه نباید می شد!
کارم کشید به بستری شدن در "سی.سی.یو" بیمارستان خاتم و باقی قضایا.

هر طوری بود واسه پنجشنبه شب 18 مهر که قرار بود چندتایی رفیقای قدیمی مصطفی مهمون خانواده مصطفی باشیم، خودمو مرخص کردم و رسوندم.
همون شب به آقای خلیلی پیامک زدم که بلیط منو واسه سه شنبه صبح بگیره و در این اوضاع وانفسای تهیه بلیط، اونم در سه روز تعطیلی و عرفه و عید قربان و اون هم برای مشهد! خلیلی که از هیچ کاری درنمی مونه، معجزه کرد و برای خودم و خانمم بلیط طیاره گرفت.

و شد که صبح روز سه شنبه 23 مهر رفتیم برای فرودگاه و پرواز به مشهد مقدس.
در فرودگاه توفیقی دست داد و چشمم به جمال مبارک بزرگمردی افتاد که از دیدنش کلی لذت بردم.
حاج "قاسم سلیمانی" فرمانده دلیر و شجاع سپاه قدس، همراه خانواده عازم کرمان بود. چون همه مشکی پوش بودند، احتمال دادم برای اربعین مادر بزرگوارش عازم هستند.
حیف که به خاطر بودن خانواده اش نشد بروم جلو و دست بوسش که سخت آرزویم است. همان جا سلام و علیکی کردم و حالی بردم و گذشتیم.

و رفتیم.
در مهمانسرای امام رضا (ع) در وسط ترمینال مسافربری مشهد، به گروه ملحق شدیم. گروهی که نزدیک 20 ساعت با اتوبوس هایی فکستنی از نجف آباد اصفهان آمده بودند.
بعدازظهر، رفتیم حرم تا مراسم پرفیض دعای روز عرفه را آنجا باشیم. از "باب الجواد" که خواستیم برویم، اصلا نمی شد رفت طرف حرم.

الله اکبر. رهبر معظم انقلاب همین چیزها را دیده که درباره ملت عزیزان این گونه امید داره و ازشون تعریف میکنه.
پیر و جوون، زن و مرد، دختر و پسر. کیپ تا کیپ توی پیاده رو و هر جایی که به حرم ختم میشه، نشسته و داشتن مناجات اباعبدالله الحسین (ع) در روز عرفه رو می خوندن. انگاری خودشون توی صحرای عرفات هستن!
مجبوری همانجا کنار مردم نشستیم و خواندیم و همنوا با آنها گریستیم.
دعا هم که تمام شد، جمعیت دو گروه شدند. یک عده رفتند طرف حرم، یک عده طرف محل اسکان خود در مسافرخانه ها و هتل ها.
امروز نشد بریم زیارت. مثل خیلیهای دیگه، از همانجا سلام و عرض ارادتی و حرکت به طرف مهمانسرا.

عجب جمع باصفایی هستند این موسسه شهید احمد کاظمی. توی این ده بیست سال گذشته، موسسه فرهنگی زیاد دیدم. بخصوص اونایی که ادعا داشتند برای ترویج فرهنگ دفاع مقدس کار می کنند. ولی این یکی با بقیه 180 درجه فرق داره.
در همه موسساتی که تا حالا دیدم و خیلی هاشون هنوز فعال هستند و از بیت المال مسلمین نشخوار می کنند، به راحتی می شود تشخیص داد که طرف عقده های حقارت کودکی خویش را در آنجا باز می کند. ماشین مدل بالا، دفتر و دستک با هزینه بالا، منشی های مختلف، و خلاصه هرآنچه رئیس را از مردم جدا کند به چشم می آید. در بالا نشستن، به خیال خام خود طرح های بزرگی دادن که مثلا همه مشکلات فرهنگی مملکت را حل می کند و غارت بیت المال و هدر دادن بودجه های کلان و خروجی؟ صفر اندر صفر!

ولی در موسسه شهید کاظمی، بین پیر و جوان، رزمنده و دانشجو، رئیس و مرئوس هیچ فرقی نمی بینی.
از "خدابنده" آن رزمنده جانباز که بقولی عشق حاج احمد کاظمی بوده تا آن آزاده سپیدموی که بار سالها اسارت در زندانهای وحشتناک بعثی را بر دوش دارد.
همه و همه در کنار هم، می پرسند، پاسخ می گیرند، می خندند، اشک می ریزند و زندگی می کنند.

ادب، احترام و اخلاق حسنه بچه های موسسه که همگی اهل نجف آباد اصفهان هستند، مرا محو خود می کند. انگاری قانونی نانوشته بر آنها حکمفرماست که خط قرمز ادب و احترام را رد نکنند.
چند سال پیش، با کاروانی عازم منطقه جنگی جنوب شدم. غالبا هم با خانواده شرفیاب شده بودند. و جالبتر اینکه خود از مسئولینی بودند که بار کاروانهای راهیان نور مثلا بر دوش آنها بود. خلاصه اینکه اگرچه سنشان بچه بود ولی ریش انبوه و چفیه بر گردنشان نشان از رئیس بودنشان داشت!
اصلا انگار نه انگار به شلمچه و خرمشهر رفته اند که تجدید روحیه کنند و از خون شهدا شرم! من یکی از اخلاق زشت و رفتار بد و ... آن قدر شاکی شدم که دیگه توبه کار شدم با اونا همکلام و همقدم بشم.
بگذریم و بریم به همون مشهد.

سر ناهار، هنگام استراحت و یا هر لحظه ای که در جمع جوانان موسسه گرفتار می شدم، انبوهی از سوال و تشنگی از فرهنگ جبهه بر سرم می بارید!
جوانانی که مات و مبهوت منتظر بودند تا کلامی درباره مصطفی یا هر شهید دیگری به گوش رسد.
نه اینکه جوّزده و هیجانی باشند؛ اصلا. اینها جوانانی هستند که در هر زمینه خوش درخشیده اند. در کسب علم و دانش، در المپیادهای علمی بخصوص در زمینه روباتیک و از همه مهمتر ادب، فرهنگ و اخلاق اسلامی.

صفای زیارت حضرت ثامن الحجج با حضور در این جمع، دوچندان شد. انگاری مصطفی با چهره هایی روشن و گوناگون مقابلم نشسته و امتحان می گیرد!
می خواهد بفهمد من که این همه ادعای دوستی با او را دارم، امروز همچنان به کردار و سیرت آنان وفادارم یا فقط شعاری است بی هیچ شعور!
و به حق باید اعتراف کنم در آخرین ساعات اردو، آنقدر مصطفی کاظم زاده، سعید طوقانی، سیدمحمد هاتف، محمدرضا تعقلی و ... به چشم دیدم که به یکباره خود را نه در مشهدالرضا (ع)، که در شلمچه و سومار یافتم!
نه فقط چهره، که خلق و خوی و منش و رفتاری.
شکر خداوند منان.

پس حق دارم از اینکه نویسنده "دیدم که جانم می رود" باشم، بر خود ببالم. وقتی می بینم این همه مصطفی با خواندن آن کتاب پیدا شده. نه ببخشید، گم نبوده اند، که دیده نمی شدند. همچون مصطفی در زمان و میان دوستان خود.

نمازجماعت در حرم رضوی، بسیار صفا داشت. انبوه جمعیتی که دوان دوان می رفتند تا خود را به نماز اول وقت آن هم به جماعت برسانند، اشک در چشمانم دواند. پیر و جوان، دختر و پسر، خوش تیپ و بدتیپ مثل من!
همه و همه حواسشان بود که با شعور و درک به زیارت بیایند. که اگر این نبود، این گونه برای نماز نمی دویدند که لحظه ای از گفت وگو با خدا جای نمانند.

همراه بچه های باصفای نجف آباد و دورک

و آن شد که با همت و عنایت آقای حمید خلیلی و همراهی عزیزان موسسه شهید احمد کاظمی نجف آباد، توفیق زیارت پس از سالها دوری حاصل شد و به قول معروف با روحیه ای دوچندان، به خانه بازگشتم.
آن چنان که هر بار به کتاب های خود نگاه می کنم، بر خود می بالم که خداوند سبحان، در میان میلیاردها مخلوق خویش، توفیق حضور، دیدن و نگارش آن را فقط به من داده است و اگر امروز عزت دارم و در دید دیگران عزیز هستم، نه از شخص من، که فقط و فقط بخاطر همنشینی و همکلامی با امثال مصطفی است.
و این خود از عنایات ارحم الراحمین است که مرا عزیز گردانیده وگرنه من که لیاقت اینها را ندارم.
الحمدلله رب العالمین

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
امسال سی و یکمین سالگرد شهید مصطفی کاظم زاده، حال و هوای دیگری داشت.
چهار مراسم مختلف در چهار جا برگزار شد. همه هم خودجوش و اکثرا از سوی نسل امروزی ها و رفقای جدید مصطفی!
اتفاقا دوستان قدیمی مصطفی کاملا جایشان خالی بود.

 

مراسم اول:
تهران، عصر روز دوشنبه 22 مهر بر سر مزار شهید مصطفی کاظم زاده در بهشت زهرا (س) با حضور تعدادی اندک!

مراسم دوم:
تهران، عصر روز سه شنبه 23 مهر در تالار حجله واقع در خیابان پیروزی، بلوار ابوذر از سوی گروهی فرهنگی نسل امروزی که به همت خانم پورحکیمی، با حضور تعداد زیادی از نوجوانان و جوانان در قالب مراسم فرهنگی مختلف برگزار شد.

مراسم سوم:
سومار، عصر روز سه شنبه 23 مهر. مراسم پرفیض دعای عرفه، با حضور جمعیت زیادی از مشتاقان فرهنگ جبهه، به همت جواد تاجیک، در سومار برگزار شد. محل بمباران سومار و همچنین محل شهادت مصطفی در ارتفاعات گیسکه، از جاهایی بود که دوستان با روایت شهادت مصطفی از روی کتاب "دیدم که جانم می رود"، یاد او و همه شهدای عملیات مسلم بن عقیل را گرامی داشتند.

مراسم چهارم:
مشهد، عصر روز سه شنبه 23 تا صبح جمعه 26 مهر کاروان زیارتی موسسه شهید احمد کاظمی از نجف آباد و بخصوص روستای دورک، با نام شهید مصطفی کاظم زاده یاد او را گرامی داشتند. جمع جوان و باصفایی که از کتاب "دیدم که جانم می رود" و "از معراج برگشتگان" با مصطفی آشنا شده بودند، با ذکر خاطرات آن عزیز و دیگر شهدا، اردوی فرهنگی خود را برگزار کردند.

در یک کلام:
امسال نوجوانان و جوانان نسل امروزی، گوی سبقت را از داعیه داران فرهنگ جبهه ربودند و پای کار و استوار در این راه قدم گذاشتند و همه ما مدعیان خسته را شرمنده ساختند.

همیشه گفته ام و باز می گویم:
"نسل امروز ما را پشت سر خواهد گذاشت و از ما می گذرد. چرا که غیرت، حساسیت و دلسوزیشان به فرهنگ جبهه، بسیار بیشتر از ماست!"

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب