خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دیروزهای نه چندان دور، در شلمچه یا فکه، مجنون یا فاو، پس از آن که خمپاره دشمن بی رحمانه فرود آمد و عده ای را آسمانی کرد، او که داشت می رفت، کاغذ و قلم از جیب درآورد و برای امروز ما نوشت:

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20shahid.jpg

نوشت که گول فرزندانمان را نخوریم.
ما هم عزیز مادر بودیم، ولی مادرمان طلبکار انقلاب نشد!

نوشت اسلام و انقلاب را فدای منافع شخصی نکنیم.
ما هم مصلحت را تشخیص دادیم که چند برادر، نوبت به نوبت، جان خویش بی هیچ چشمداشت، فدای نظام کردیم!

نوشت خانواده خود را حیثیت نظام ندانیم.
که مادر ما، با تقدیم چند فرزند شهید به اسلام، همچنان خود را بدهکار و مدیون انقلاب اسلامی می دانست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد!

نوشت برای این آب و خاک خونها ریخته شده، به هیچ بهایی ولو گزاف، نفروشیمش.
که اگر قرار بود رو برگردانیم و رهایش کنیم، آن زمان که زیر چکمه کثیف بعثی ها بود، در سوئیس و لندن به اصطلاح کسب علم می کردیم!

و نوشت:
هر آنکس که از اسلام و انقلاب برید، دیگر بریده. رهایش کنید برود.
می خواهد در نیویورک ساکن شود و سنگ دین و هدایت به سینه زند، یا در لندن آب از دست ملکه بریتانیای کبیر بنوشد و برای نظام خط و نشان بکشد و انقلاب و کشور را ارث پدر خویش شمارد!
ولو فرزند دلبند من باشد!

و نوشت:
شاید به خیالتان من و ما نیستیم که مزاحم اوقات ....تان شویم!
خدا که هست و مرگ بر سرتان سایه افکنده!
دیروز و امروز نشد، فردا حتما احوالی از شما نیز خواهد گرفت!

آن روز فرزندانت هر یک کجایند و بر چه مرام و در کدام خط؟!
در کوله بارت چه داری؟!

[ ۱۳٩٢/٦/۱٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر عمری باقی بود، ان شاءالله پست بعدی وبلاگم، 3 خاطره از شهید مظلوم "سید مرتضی آوینی" است.

اینها را برای اولین بار، در هفدهمین سالگرد آن شهید بزرگوار خواهم نوشت.

شهید آوینی

خاطره اول، از مظلومیت او قبل از شهادت و مظلومیت بیشتر بعد از شهادتش است.
خاطره دوم، از دیدار شهید آوینی، چند روز قبل از شهادتش، با یکی از "اخراجی های جبهه"، خواهد بود.
خاطره سوم هم از تشییع پیکر آن شهید و حضور آقا بر بالای تابوت اوست.

دعا کنید حس و حالی دست بدهد تا آن را بنویسم و برایتان منتشر کنم.

نترسید، هنوز آن قدر کم نیاورده ام که به "خاطره سازی" روی بیاورم.
نه با شهید آوینی رفیق بودم، نه دوست و نه همکار و همرزم که مثل ماه های آخر حیاتش، به او ظلم کنم و اشکش را دربیاورم.

من هم مثل اکثر شما، فقط او را از صدای دلنشین و نفس حقش می شناختم، وگرنه او که اصلا مرا نمی شناخت.

کلا 4 بار او را دیدم.
بار اول فقط سلام و علیک بود و بس.
بار دوم آن خاطره تلخ پیش آمد.
بار سوم هم، چند روز قبل از شهادتش، توفیقی شد با او همنشین و همصحبت شوم و با هم دیداری داشته باشیم با پیرمردی که ...
بار آخر هم زیر تابوتش بود و حضور آقا ...

بقیه اش را بگذارید برای چند روز دیگر.
منتظر باشید.

[ ۱۳۸٩/۱/۱۱ ] [ ٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آذر ماه 1365، چیزی نمانده بود به عملیات "کربلای 5" که "علی زنگنه" جوان ساده دل، پاک و در عین حال شجاع، که قبلاً در گردان شهادت با او همرزم بودم نیز به واحد آر.پی.جی آمد. بچه‌هایی که در عملیات بدر همراه با علی در واحد آر.پی.جی بودند، از رشادت و حماسه آفرینی او زیاد صحبت می‌کردند و این‌که در آن عملیات، چندین تانک را منهدم کرده بود. علی، خیلی دل رحم و هم زود رنج بود.

شب در چادر نشسته بودیم که علی از چادر مسئولین واحد بیرون آمد و وارد چادر خودمان شد. بغض گلویش را گرفته بود. اشک در چشمانش حلقه زده بود. نمی‌توانست خودش را کنترل کند. قرآن ها در جلوی‌مان باز بودند و طبق روال هر شب، در حال قرائت سوره‌ی واقعه بودیم. نگاهی به همه‌ی بچه‌ها انداخت. خوب که همه را از نظر گذراند، گفت:
ـ باشه دم تون گرم. من چه بدی ای در حق تون کردم که می‌رین پهلوی برادر یاسر می‌گین علی همش شوخی می‌کنه، اذیت می‌کنه. خب اگه من بد هستم، اول به خودم بگین. من همه‌ی شما رو دوست دارم. ( گریه‌اش درآمد و ادامه داد) به خدا من خاک پای همه‌تونم. من اگه شوخی می‌کنم، واسه‌ی ‌اینه که می‌خوام خوش باشیم.

سراسیمه از در بیرون رفت، چند جفت پوتین در دستش بود که وارد چادر شد. در حالی که اشکش همچون باران بهاری جاری بود، وسط جمعی که دور نشسته بودیم، ایستاد. کف خاکی پوتین ها را به سرو صورتش مالید، بوسید، به لبانش کشید و گفت:
ـ من خاک پاتونم، من غلام تونم. به خدا افتخار می‌کنم خاک کف کفشاتون رو بمالم به صورتم.
شهید "ابوالفضل نقاد" و شهید "ابراهیم احمد نژاد" بلند شدند و جلوی او را گرفتند. گریه‌اش شدیدتر شد. همه مات و مبهوت از آن چه می‌گذشت، به او نگاه می‌کردیم.

به‌ زور که‌ آوردیمش‌ داخل‌ چادر، رفت ‌سراغ‌ ساکش‌. زیپ‌ آن‌ را باز کرد و هر چه‌ که‌ داخلش‌ بود، وسط‌ چادر خالی‌ کرد.بچه‌ها مبهوت‌ مانده‌ بودند که‌ قصد علی‌ از این‌ کار چیست‌؟ ضبط‌ صوت‌ کوچک‌ (میکرو ضبط‌) خود را برداشت‌، رو به‌ حسین‌ کرد و گفت‌:
ـ بیا داداش ‌... از این‌ ضبط‌ صوت‌ خوشت‌ می‌اومد؟ ... بیا بگیرش ‌...نگو نه‌ ... خودم‌ دیدم‌ خوشت‌ اومده‌ بود.
دست‌ مرا گرفت‌ و دو بلندگوی‌ استریویی‌ کوچک‌ ضبط‌ را میان ‌دست هایم‌ گذاشت‌ و گفت‌:
ـ بیا داداش‌ جون‌، اینم‌ مال‌ تو ... ضبطش‌ مال‌ اون‌، بلندگوش‌ مال‌ تو. تو ضبط‌ داری‌. اینم‌ می‌دم‌ هر وقت‌ باهاش‌ نوارای‌ آهنگران‌ رو گوش ‌کردی،‌ یاد منم‌ باشی‌. اون‌ وقت‌ برام‌ فاتحه‌ بخونی‌.
گریه‌ام‌ گرفته‌ بود. چرا این‌ جوری‌ می‌کرد. پیراهن‌ کره‌ای‌اش‌ را به ‌یک‌ نفر داد. شلوار نویش‌ را به‌ دیگری‌. جز یک‌ دست‌ لباس‌، دیگر چیزی‌ داخل‌ ساکش‌ نبود. آن‌ وقت‌ بود که‌ لبانش‌ به‌ خنده‌ باز شدند. ولی‌ اشک‌ هنوز از گوشه‌ی‌ چشمانش‌ جاری‌ بود. رو کرد به‌ بچه‌ها و با تبسمی‌ زیبا گفت‌:
ـ حالا از من‌ راضی‌ هستید‌؟ به‌ خدا چیز دیگه‌ای‌ ندارم‌، وگرنه‌ برای ‌یادگاری‌ می‌دادم‌ به‌ شما ... ولی‌ خدا وکیلی‌ اگه‌ به‌ هر کدوم‌ از شما بی‌تربیتی‌ یا بی‌ادبی ‌کردم،‌ من رو ببخشید‌ و حلالم‌ کنید‌ ... خدا وکیلی‌ حلالم ‌کنید ‌... باشه‌؟
و حالا این‌ ما بودیم‌ که‌ با گریه‌ او را در آغوش‌ گرفته‌ و می‌بوسیدیم‌. صورت‌ زیبایش‌ بوی‌ خاک‌ می‌داد. خاک‌ کف‌ پوتین‌ بچه‌ها.

از فردای آن شب، علی دیگر علی قبلی نبود. کم تر شوخی می‌کرد و دیگر خنده مثل همیشه، بر لبانش نقش نداشت.

میانه‌ی‌ عملیات‌ کربلای‌ پنج‌، دو سه‌ تا ازبچه‌های‌ واحد آر.پی.‌جی‌ را در اردوگاه‌ کارون‌ دیدم‌. خبر شهادت‌ حیدرنژاد، احمدنژاد، حیدر دستگیر، قیداری‌ و ... را شنیدم‌، ولی‌ تا سید محسن‌ موسوی گفت‌:
- علی‌ زنگنه‌ هم‌ پرید ...
بغضم‌ که‌ تا آن‌ لحظه‌ فرو خورده‌ بودمش‌، ترکید. این‌ یکی‌ دیگر با بقیه‌ فرق‌ داشت‌. پرسیدم:
‌- چه‌ جوری‌ شهید شد؟
سید سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و گفت‌:
ـ شب‌ قبل،‌ تا صبح‌ پیاده‌ روی‌ کرده‌ بودیم‌ تا رسیدیم‌ وسط‌ خاکریزهای‌ مقطّعی‌ عراق‌. طول‌ هر کدام شون‌ صد متر بود و وسط شون ‌فاصله‌ای‌ بدون‌ خاکریز. نماز صبح‌ رو که‌ خوندیم‌، با صدای‌ تانکا که‌ به ‌طرف‌ خاکریز می‌اومدن‌، آماده‌ی حمله‌ شدیم‌. میدون‌ وسیع‌ و صافی‌ جلوی ‌رومون‌ بود. تا چشم‌ کار می‌کرد تانک‌ بود که‌ می‌اومد به‌ طرف ما‌. قرار شد بچه‌ها برن اون‌ طرف‌ خاکریز و هر کدام‌ تانکای‌ جلویی‌ رو هدف ‌بدن. همه‌ی بچه‌ها که‌ سی‌ چهل‌ نفر بیشتر نمی‌شدیم‌، توی‌ دشت‌ که‌ ازکف‌ دست‌ صاف تر بود، پخش‌ شدند و جلوی‌ تانکای‌ وحشت ناک‌ سینه ‌سپر کردند. جداً سینه‌ سپر کردند. نه‌ خاکریزی‌ بود، نه‌ چاله‌ یا سنگری‌ که ‌بشه‌ توش‌ پناه‌ بگیرن‌. همه‌ شده‌ بودند‌ آر.پی.‌جی‌ زن‌. هر کی‌ یه‌ قبضه‌ی ‌آر.پی‌.جی‌ پیدا می‌کرد، دو سه‌ تا گلوله‌ برمی‌داشت‌ و می‌رفت‌ جلو.
یه‌ تانک‌ خیلی‌ داشت‌ به‌ خاکریز نزدیک‌ می‌شد؛ علی‌ هم‌ از شکاف ‌وسط‌ خاکریز مدام‌ در حال‌ شلیک‌ گلوله‌ بود. تا دید تانک‌ داره‌ نزدیک‌ می‌شه‌، پرید اون‌ طرف‌ خاکریز و در حالی‌ که‌ موشک‌ رو روی‌ آر.پی.‌جی ‌گذاشته‌ بود، رو به‌ روی‌ تانک‌ عراقی‌ صاف‌ وایساد. تانک‌ از حرکت‌ ایستاد و لوله‌اش ‌رو به‌ طرف‌ او نشانه‌ رفت‌. هنوز فریاد الله ‌اکبر علی‌ کامل‌ نشده ‌بود که‌ گلوله‌ی مستقیم‌ تانک‌ وسط‌ پاهاش‌ روی‌ زمین‌ منفجر شد و از علی ‌بجز مقداری‌ گوشت‌ و خونابه‌، چیزی‌ به‌ زمین‌ برنگشت‌.

ده‌ سال‌ بعد، زمستان‌ 75، مقداری‌ استخوان‌ شکسته،‌ همراه‌ پلاکی‌ ترکش‌ خورده‌ از بدنی‌ بازگشت‌. شماره‌ی پلاک‌ را که‌ استعلام‌ کردند، با ماژیک‌ آبی‌ بر روی‌ پرچم‌ سه‌ رنگ‌ کشیده‌ شده‌ روی‌ تابوت‌ نوشتند:
"علی‌ زنگنه‌ ـ قرچک‌ ورامین‌
شهادت‌ دی‌ 1365 عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ ـ شلمچه‌"

[ ۱۳۸٩/۱/۱۱ ] [ ٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمی دام اسم این را چه خواهید گذاشت و برداشت تان چیست.
فقط یکی از هزاران را برایتان می نویسم.
این خاطره کوتاه، مربوط به تابستان 1361 و عملیات رمضان است.
داستان عشقی نیست. لیلی و مجنون هم در کار نیستند!
من بودم و مصطفی. فقط
"مصطفی کاظم زاده"، یکی دو ماه بعد، مهر 1361 با چشمانی کاملا باز، در منطقه سومار وقتی پرید و رفت، مرا با کوهی از غم جان سوز تنها گذاشت؛ که هنوز داغش التیام نیافته.
این روزها بد جوری دلم هوایش را کرده.
به امید خدا، اگر توفیقی شد کتاب جدیدم را منتشر کنم، همه این خاطرات را آن جا خواهید خواند.
بخصوص دوستی و جدایی من و مصطفی را.
فعلا این بخش کوتاه را داشته باشید تا با دوستی های عاشقانه زمان جنگ بیشتر آشنا شوید تا دریابید امروز کوچه های دل تنگی را به کدامین امید می گردیم و دل ما تنگ چی و کیست!

هنگام سحر، کنار پدر و مادرم سر سفره نشسته بودم. در این فکر بودم که خبر رفتن دوباره ام به جبهه را بدهم. هنوز دومین لقمه را در دهان نگذاشته بودم که رادیو دعای سحر را قطع کرد و مارش مهیج عملیات پخش کرد. نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. تحمل شنیدنش را نداشتم. مادرم از برق چشمانم متوجه شد و گفت:
- حالا که جنگ تموم نشده ... ‌سحریت رو بخور. نترس می‌رسی ... تا تو نری، جنگ رو تموم نمی‌کنن.
لقمه از گلویم پایین نمی‌رفت.
شب، بعد از نماز مغرب و عشا با مصطفی از مسجد خارج شدیم. نسیم خنکی می‌وزید. سعی کردم به چشمان او نگاه نکنم. خیلی گرفته بود. آن قدر پکر بود که ترسیدم اسمی از جبهه ببرم. عصبانیتش را ظاهر نمی‌کرد، ولی می‌دانستم از درون می‌سوزد. به چهارراه سی‌متری نارمک که رسیدیم، سعی کرد به بهانه‌ی نگاه به ماه، سرش را بالا بگیرد؛ شاید قصدش این بود تا از جاری شدن اشکش جلوگیری کند. نگاهی زیرچشمی انداختم. آرام سرش را به طرفم برگرداند. در حالی که دستم را فشار می‌داد، بریده بریده در حالی که بغض از میان کلماتش فوران می کرد، گفت:
- ولی حمید ... درستش نیست، مگه خودت نگفتی صبر می‌کنی با هم بریم؟
هیچ توجیهی نداشتم. راست می‌گفت، اما من که نمی‌توانستم صبر کنم تا اواخر شهریور که امتحانات تجدیدی او تمام شود. وقتی سرکوچه‌شان می‌خواستم از او جدا شوم، به دنبالم آمد. گفتن فایده نداشت، با هم تا دم خانه‌ی ما رفتیم. هنوز بغضش نترکیده بود و انتظار جواب می‌کشید. در را که بستم، لحظه‌ای به دیوار تکیه دادم. می‌دانستم چه می‌کشد.
همه‌ی اهل خانه خواب بودند. یک راست رفتم طبقه‌ی بالا. لباس زیر، سوزن نخ، قرآن و رساله‌ی احکام جیبی، پیراهن نظامی، ناخن‌گیر، حوله، دوربین، عکاسی 126 به همراه چند حلقه فیلم و چند تایی عکس چسبی امام، همه را توی ساک جا دادم. حال خوابیدن نداشتم. الکی با وسایل ور رفتم. چند بار ساک را خالی کردم و دوباره چیدم. زمان خیلی سخت می‌گذشت.
صدای کوبیده شدن در، از خواب بیدارم کرد. مادرم بود که ملایم بر در می‌کوبید. فهمیدم وقت سحری است. پایین رفتم و داخل آشپزخانه، دور سفره‌ی کوچک، در حالی که به رادیو چسبیده بودم، نشستم. پدرم با ولع خاصی به سیگار پک می‌زد. معلوم بود دارد همه‌ی عصبیتش را با دود سیگار غورت می دهد.
با اذان صبح به طرف مسجد راه افتادم. نماز جماعت که تمام شد، منتظر تعقیبات نشدم، به گوشه‌ای رفتم و به دیوار تکیه دادم. آن قسمت از مسجد مختص من یکی شده بود؛ گاهی که دیر می‌رسیدم، هر کس آن جا نشسته بود خودش به زبان خوش بلند می شد، وگرنه مجبور می شدم با خواهش و تمنا بلندش کنم.
علی گفت: "قرار شد محمود ‌داداش حسین با ماشین ما رو برسونه لانه."
قرار را برای ساعت 7 صبح گذاشتیم و از مسجد خارج شدیم.
ساعت شش و نیم صبح بود. با این که خانه‌ی حسین چسبیده به خانه‌ی ما بود، باز دل دل می کردم. انگار می‌ترسیدم آنها بروند و من جا بمانم. انتظار بدجوری عذابم می‌داد. با خود گفتم:
"کاش می‌شد شیشه‌ی ساعت رو شکست و با دست زمان رو جلو کشید."
به داخل حیاط که رفتم، احساس عجیبی بهم دست داد. در را که باز کردم، چشمم به پیکان قرمز رنگ محمود افتاد. سرم را که برگرداندم، مصطفی را دیدم که روی پله‌ی جلوی خانه نشسته بود. با تعجب گفتم:
- ای بابا، تو این جا چیکار می‌کنی؟ نکنه از دیشب همین جا خوابیدی، هان؟
آرام بلند شد و سلام کرد. دستش را که آورد جلو، با صدایی لرزان گفت: "حمید اگه می‌تونی نرو، دلم خیلی شور می‌زنه."
لبخندی زدم و گفتم: "مگه چیزی شده که دلت شور می زنه؟ تازه، جنگ همینه دیگه، تفریح که نمی‌رم."
جلوتر که آمد، زل زد توی چشمانم و گفت:
- دیشب خواب دیدم یه وانت تویوتا اومد توی خیابون وصال که عقبش دو نفر دراز کشیده بودند. جلو که رفتم، دیدم یکی از اونا تویی که تیر خورده بود به رون پات و خون همه جات رو گرفته بود.
مثل همیشه در برابر این گونه خواب ها، قهقهه زدم و گفتم: "خیرباشه ان شاالله ... خدا کنه خوابت درست باشه ولی تیر بخوره توی سرم نه پام، تا از دست تو یکی راحت بشم."

جلوی لانه‌ی جاسوسی غلغله بود. ورودی اعزام نیرو در قسمت شمال لانه قرار داشت. بعضی از مادر و پدرها برای خداحافظی آمده بودند. مادری کیسه‌ی پر از میوه را به زور در ساک پسرش جا می‌داد. پدرها خیلی خودشان را نگه داشته بودند. پدر من هم همین طور بود. تا به حال گریه‌اش را ندیده‌ام. فقط هنگامی که در خرمشهر مجروح شدم، در اولین لحظه‌ی ملاقات مان توانستم از سرخی چشمانم بفهمم که سیر گریه کرده است.
با محمود خداحافظی کردیم که برود. حسین، رضا و علی با مصطفی هم خداحافظی کردند. می‌دانستم منتظر فرصت است. همه‌ی بچه‌های محل، آنهایی که اهل جبهه بودند رفته بودند و فقط ما چهار نفر مانده بودیم. با رفتن ما، مصطفی بد جوری تنها می‌شد. حالش گرفته بود. دلم به حالش سوخت. درد ماندن را آن جا فهمیدم. دستم را که به طرفش دراز کردم، مکث کرد. دست های مان که در هم گره خورد، سعی کردم لبخندی ساختگی بزنم. او هم خندید، اما سرد. به دنبال شوخی‌ای ذهنم را کاویدم تا بلکه با خوشی از هم جدا شویم؛ ناگهان از دهانم پرید:
- آقا مصطفی ... با اجازتون این دفعه دیگه شهید می شم.
آمدم ابرو را درست کنم، چشم را کور کردم! مصطفی گفت:
- حمید ... توی چشمای من نگاه کن ...
زل زدم توی چشمانش. اشک محاصره‌شان کرده بود. خورشید به صورت نقطه‌ای سفید و نورانی در سیاهی چشمانش برق می‌زد. لبانش می‌لرزید؛ همین طور چانه‌اش. وای اگر بغضش می‌ترکید چه صدایی داشت. با نگاهش می‌خواست فحشم بدهد که چرا این حرف را زده‌ام. لبخند تلخی زد که همه‌ی چهره‌اش با او همراه شد و گفت:
- حالا که داری می‌ری، ولی بهت بگم ... تو صبح جمعه میایی تهران.
با تعجب گفتم: "مگه مخم تاب داره؟ امروز تازه شنبه ‌است، اون وقت تو می‌گی جمعه میام تهران؟"
نگاهش را در چشمان من زل کرد و گفت: "حمید جون، تو رو خدا هر طوری شده باید پونزدهم شهریور که دیگه امتحانای من تموم می شه، بیایی تا با هم بریم جبهه."
با تعجب گفتم: "ببین حضرت آقا، من الان که برم، حداقل تا سه ماه دیگه برنمی گردم. تازه اگه شهید نشم؛ اون وقت چه جوری پونزدهم شهریور بیام تو رو با خودم ببرم جبهه؟"
بر خلاف دقایق پیش که ملتمسانه گفت زود برگردم، قاطعانه گفت:
- تو جمعه برمی گردی، صبر کن می بینیم.
وقتی سعی کردم بخندم و با ادا و اطوار گفتم: "خواب دیدی خیر باشه."
چیزی نگفت و تنها به روبوسی اکتفا کرد. از نگاه هایش می ترسیدم. هم می ترسیدم، هم حساب می بردم. از قاطع گفتنش که تا جمعه برمی گردی تهران، بر خود ترسیدم.
چند وقتی بود که افکار همدیگر را می خواندیم. من خیلی ضعیف بودم، ولی او به سادگی، هر آن چه در ذهن داشتم، جلویم می گفت. همین چند وقت پیش، وقتی در خانه‌ی ما نشسته بودیم، نگاهش را که به چشمانم دوخت، با خنده گفت:
- الان می خوای بری مسجد پهلوی داود و بهش بگی ...
رنگم پرید. هر آن چه را می خواستم بگویم، گفت. کم می آوردم و زبانم بند می آمد.
الان هم چشمانش درست همان حالت را داشتند. پشت سرم، نگاه اشک آلودش را احساس می کردم. وارد لانه جاسوسی که شدم، هنوز نگاه‌های مان به هم بود تا این که در بزرگ آهنی با قژه‌ای پشت سرمان بسته شد و همچون تیغه‌ای تیز، نگاه ما را برید.
ساعتی بعد لباس نظامی و پوتین را تحویل‌مان دادند. برای استراحت به خوابگاه کنار محوطه رفتیم و روی تخت سربازی دراز کشیدیم. خوابم نمی‌برد. بوی بد پتوهای سیاه از یک طرف و فکر این که مصطفی چه می‌کند، از طرف دیگر مانع خوابم می‌شدند. کلافه شده بودم احساس می‌کردم رگه‌ای از درد می‌خواهد وارد کله‌ام شود. خواب‌های آشفته می‌دیدم. چشمان مصطفی در آخرین لحظات مقابل نظرم بود. از حرفم پشیمان شدم. دوست داشتم بروم بهش بگویم:
- غلط کردم ... فقط خواستم یه شوخی کرده باشم ...
.......
ساعت نزدیک یازده شب عید فطر بود که ستون ما از جا برخاست و به قسمتی از خاکریز نزدیک شد تا از آن بگذرد. دشمن، از سه طرف راست، چپ و مقابل با ضد هوایی های چهار لول "شلیکا" و تیربار سنگین "دوشکا" ستونی را که از خاکریز می گذشت و وارد دشت روبه رو می شد، زیر آتش گرفته بود. شدت رگبار ضد هوایی ها خیلی زیاد بود. ناگهان سرمایی وجودم را به لرزه واداشت. نمی‌دانم چرا در مواقع اضطراب و هراس، احساس می‌کردم دست شویی دارم! خیلی سعی کردم بر این احساسم که فکر می کردم از ترس باشد، غلبه کنم. ولی دست شویی بد جوری فشار می آورد. با خودم گفتم: "اگه بخوام برم خود رو تخلیه کنم، همه می گن از ترس دستشوییم گرفته."
هر کاری کردم، نشد خودم را نگه دارم. گفتم: "به درک. هر چی می خوان بگن، از این بهتره که وسط عملیات خودم رو خیس کنم."
به کنار خاکریز که رفتم، متوجه شدم امثال من کم نیستند. بیشتر بچه ها نشسته و در حال راحت کردن بودند! به داخل ستون که برگشتم، سعی کردم زانوهایم را بر زمین بگذارم تا از لرزش شان جلوگیری کنم.
سرخی گلوله‌هایی که از بالای خاکریز می‌گذشتند، یک آن صورت ها را سرخ می‌کردند؛ وحشت به یک باره بر دلم چنگ انداخت. سعی کردم به بالای خاکریز فکر نکنم. بی توجه به شدت آتش، خودم را به سینه ‌کش خاکریز چسباندم تا از گلوله هایی که احتمال داشت رو به پایین کمانه کنند، در امان باشم.
فرماندهان گردان و گروهان در کنار قسمت کوتاه شده‌ی خاکریز نشسته بودند و تا مقداری آتش دشمن سبک می‌شد، نیروها را به آن طرف عبور می‌دادند. به نزدیکی‌شان که رسیدم، ضربان قلبم تند‌تر شد. گلوله‌ها با وزوزی تند، خاک را به هوا می‌پراکندند. نگاهم به گلوله‌های آتشین رسام بود که از بالای سرمان می‌گذشتند. همچون دسته‌ای پرستو در یک صف اما مرگبار. با خود فکر کردم چه گلوله‌ای قسمت من می‌شود؟ دوشکا، شلیکا، گیرینوف؟ با خود گفتم: "اصلا من شانس ندارم. تا حالا ساکت بود، ولی به من که رسید همه‌ی تیرها سرشان را کج کردند این طرف."
فرمانده کنار بریدگی کوچک خاکریز، چندک نشسته بود و یک آن با دست، ضربه‌ی کوچکی به پشت نیرویی که جلویش بود، می زد و آرام می گفت:
- برو.
به بریدگی خاکریز زل زده بودم که ناگهان دستی که به پشتم خورد، مرا از غوطه در افکار در هم و بر هم بازداشت. فرمانده‌ی گردان بود؛ داد زد:
- برو!
چقدر این کلمه کوتاه، عملش سخت بود. ظاهرا حجم آتش سبک تر شده بود. "یا علی" گفتم، خودم را از خاکریز بالا کشیدم و به جلو پرت کردم. تا به پایین برسم، با همه‌ی تجهیزات آویزان، چند معلق خوردم. به پایین که رسیدم، متوجه شدم خاکریز دیگری رو به رویم قرار دارد که باید از آن هم بگذرم. دیگر کسی کنار آن ننشسته بود. بی هیچ تأملی از خاکریز دوم هم گذشتم و شروع کردم به دویدن دنبال نفر جلویی. گلوله‌ها وز وز کنان مثل تگرگ آتش در اطراف مان بر زمین می‌خوردند. بیابان رو به رو یک پارچه سرخ شده بود و آتش. نگاهی هراسان به دشت انداختم. با خود گفتم: "اگر یک تکه چوب بگذارند وسط دشت، تا صبح خرد و خمیر می‌شود."
لحظه‌ای ایستادم. کسی پشت سرم نبود. گلوله همچنان می‌بارید. از همه بدتر تیرباری بود که از روی به رو ولی چسبیده به خاکریز، تیراندازی می‌کرد. گلوله‌های سرخ رو در روی مان می‌آمدند.
رویم را برگردانم که بدوم . سنگینی تجهیزات در همان قدم‌های اول نفسم را گرفت. تکانی به خودم دادم تا کوله پشتی را که آویزان شده بود، بالا بکشم. دو گلوله‌ی آر.پی.جی را که در دستم بودند، جلوی سینه میان بند حمایل قرار دادم و شروع کردم به دویدن. ناگهان رگبار سرخی در سطح زمین به طرفم آمد. سعی کردم بی‌توجه به آن بدوم. چند گلوله‌ی رسام از میان پاهایم گذشته و در پشتم بر زمین خوردند. از ترس، گرمایی در لای پاهای خود احساس کردم! با دیدن آن صحنه، پا را گذاشتم به دو. هنوز چند قدمی ندویده بودم که متوجه‌ی رگبار سرخ تیربار گیرینوفی شدم که به طور افقی رویم شلیک کرد. گلوله های رسام را دیدم که از سمت راست به طرفم آمدند که یکی از آنها از من عبور کرد. ناگهان دردی در پایم احساس کردم و با ضربه‌ی سختی به پهلو افتادم. لحظه‌ی اول گیج ماندم که چی شده. سعی کردم بلند شوم. درد کمی همراه با سوزش احساس کردم. فکر کردم پایم پیچ خورده است. کشان کشان خودم را به پشت کپه‌ی خاکی که از حرکت بولدوزر ایجاد شده بود، کشاندم و پناه گرفتم. گلوله‌های سرخ همچنان می‌باریدند. مات و مبهوت سعی کردم سرم را پشت کپه‌ی خاک پنهان کنم.
درهمان حال دراز کش، کوله‌ پشتی و تجهیزات را از خود باز کردم، بلند شدم و با وجود رگبار شدیدی که به طرفم می آمد، شروع کردم لنگ لنگان دویدن. به اولین خاکریز که رسیدم، صبر کردم آتش تیربار پشت سرم سبک تر شود. بلافاصله به آن سوی خاکریز پریدم. ناگهان چشمم افتاد به فرمانده‌ی گردان که کنار دو بیسیم‌چی نشسته بود. با پرید ن من، او که فکر کرد بود نیروی عراقی هستم، اسلحه‌اش را برداشت تا به طرفم تیراندازی کند. ترس سراپای وجودم را گرفت. داد زدم:
- نزن نزن ... خودی‌ هستم ...
وقتی فهمید مجروح شده‌ام، گفت بروم عقب.
از خاکریز دوم که پریدم آن طرف، بچه‌هایی که می‌خواستند از آن بگذرند، جا خوردند. خودم را به آمبولانس گل مالی شده‌ای که آن طرف‌تر ایستاده بود رساندم. امداد گران پیدای شان نبود. ظاهرا اولین مجروح عملیات آن شب بودم. دادم زدم:
- امدادگر ... امدادگر ...
سر نیزه را کشیدم و شروع کردم به پاره کردن شلوار. هر چه چشم انداختم جای زخم را پیدا نکردم یکی از امدادگرها با چراغ قوه روی پایم را جست وجو کرد. یک آن ترسیدم که نکند پایم پیچ خورده و یا تکه‌ی سنگی به پایم اصابت کرده، آن وقت پاک ضایع می‌شوم وخجالت زده. ناگهان روی ران پای راست، چشمم به سوراخی کوچک افتاد که خون آرام آرام بیرون می‌زد. سوراخی دیگر نیز در پشت پایم بود. گلوله از پشت پا خارج شده بود.
در حالی که درازکش بودم تا پایم را باندپیچی کنند، نگاهم به آمبولانس‌هایی افتاد که از خاکریز می‌گذشتند و همراه با نیروهای پیاده از کنار خاکریز جلو می‌رفتند. ظاهرا آن شب قرار بود آمبولانس ها از آن طرف خاکریز، موازی با ستون نیروها، به طرف جلو حرکت کنند. ناگهان یکی از آنها هدف تیر مستقیم تانکی قرار گرفت و منهدم شد. لحظه‌ای نگذشته بود که لودری بقایای آن را به کناری انداخت و راه را برای گذر آمبولانسی دیگر هموار کرد. صحنه‌ی عجیبی بود عجیب و حیرت ‌انگیز. شعله‌های آتش آمبولانس منهدم شده، منطقه را سرخ کرده بود و نیروها همچنان جلو می‌رفتند.
سوار بر آمبولانس به طرف عقب حرکت کردیم. شعله‌های آتش در آن سوی خط، در سینه‌ی مواضع دشمن، حکایت از انهدام تانک‌ها داشت. از آن جا یک راست به بیمارستان "جندی ‌شاپور" اهواز رفتیم. در بیمارستان به لحاظ این که اولین مجروحی بودم که به آن جا آورده می‌شد، دکترها و پرستارها - که در آماده باش بودند - سراسیمه به طرف آمبولانس دویدند. در حالی که به مجروحین رسیدگی می کردند، از وضعیت عملیات می پرسیدند. شب را آن جا بستری شدم. تا صبح بر تعداد مجروحین افزوده می‌شد.
صبح روز جمعه اول مرداد ماه، به خواست خودم، برگه‌ی ترخیص، یک دست لباس شخصی و یک جفت عصا از بیمارستان تحویل گرفتم. اول به خانه زنگ زدم که وقتی به مادرم گفتم که باز مجروح شده ام، خنده اش گرفت و پرسید کجا هستم که بیایند دنبالم، گفتم:
- لازم نیست چون حالم زیاد بد نیست و خودم میام.
 ساعتی بعد به ترمینال رفتم و با اتوبوس خود را به تهران رساندم. 
اولین کاری که کردم، رفتم دم خانه‌ی مصطفی که خواهرش گفت به کرج رفته است. از او خواستم تا با او تماس بگیرد و بگوید که حمید تیر خورده و به تهران آمده است.
غروب جمعه، هنگامی که عصا در زیر بغل داشتم، به همراه نادر محمدی از مسجد "جعفریه" به طرف خانه بر می‌گشتم که در خیابان با مصطفی روبه رو شدم. پس از روبوسی و احوال پرسی، با نگاهی که حال و روز اعزام را داشت، وراندازم کرد. نگاهی به عصاهای آلومینیومی که خودم را روی آنها ول کرده بودم، انداخت و گفت:
- خودتی حمید؟
که خندیدم و گفتم: نه."
وقتی پرسید: "کی اومدی تهران؟"
گفتم: "امروز صبح."
دستی به شانه‌ام زد و گفت:
- دیدی بهت گفتم تو جمعه میایی تهران!
وقتی پرسیدم:
- جون حمید، از کجا می دونستی من امروز میام تهران؟
فقط خندید و گفت:
- اگه بقیه اش رو بگم که بی مزه می شه.
و ادامه داد:
- وقتی اومدم خونه، خواهرم گفت که یکی از دوستات که عصا دستش بود، اومد در خونه و گفت که بهت بگم اون توی عملیات زخمی شده و اومده. اسمت رو یادش رفته بود. همین که گفت یه کم توپول بود، فهمیدم خودتی.
تنها که شدیم، از او پرسیدم: "مصطفی، یه چیز می گم راستش رو بگو."
- به روی چشم. شما بپرسید.
- وقتی با من خداحافظی کردی و در رو بستند، چیکار کردی؟
نخواست بگوید. ولی وقتی گفتم: "ببین، قرارمون این نبود ها. باید همه چیز رو به همدیگه بگیم."
گفت: "خب آخه چیزه، راستش خیلی حالم رو گرفتی. مخصوصا این که گفتی شهید می شی. حتی به حرف خودم که بهت گفتم تا جمعه برمی گردی، شک کردم. جلوی آقا محمود خیلی خودم رو نگه داشتم. داشتم داغون می شدم تا رسیدم خونه. یه راست رفتم تو اتاق کوچیکه‌ی خودم و زدم زیر گریه. از همه شاکی بودم. از تو، حتی از پدر و مادرم. شوخی نبود که، همه رفته بودند و فقط من مونده بودم. همش با خودم کلنجار می رفتم که مگه فرق من با شماها چیه؟ اخلاقم خیلی بد شده بود. اصلا حوصله‌ی هیچ کس رو نداشتم. حتی به مامان و بابام هم گیر دادم که چرا اجازه نمی دن من برم جبهه. مگه من چی هستم؟"
نتوانستم خودم را کنترل کنم. می دانستم الان است که سیل اشک از دیدگانش جاری شود. سریع بغلش کردم و زودتر از او، صورتش را غرق بوسه کردم و زدم زیر گریه.
چقدر برایم دل نشین شده بود. آن قدر در کنارش احساس آرامش می کردم و دلم از ندیدنش تنگ می شد که حتی هنگام دوری از خانواده‌ی خودم، این قدر احساس کمبود و دل تنگی برای کسی نداشتم. با خودم می گفتم:
- شاید این چند وقته خیلی احساسی شده ام!
بیشتر از ده روز طاقت ماندن در شهر را نداشتم. علیرغم مخالفت‌های خانواده، عصا را کنار انداخته و همراه حسین راه منطقه را در پیش گرفتم. دو هفته بعد وقتی دیدم خبری نیست، برگشتم تهران.
در تهران، کسی که از همه بیشتر انتظارم را می کشید، مصطفی بود. داشت بال درمی آورد. مثل پروانه دورم می چرخید و می گفت: "آقا حمید، دیگه این دفعه رو باید با هم بریم."
من هم مثل همیشه، با تکه های بی مزه‌ی خود، اذیتش می کردم. اصلا اذیت کردن مصطفی، حال می داد. وقتی اخم هایش در هم می رفت، تا می گفتم:
- خب باشه بابا، شوخی کردم.
می پرید و ماچ جانانه ای از گونه هایم می گرفت.
اولین کاری که کردم، وصیت نامه را که برایش فرستاده بودم، گرفتم. وقتی در طبقه‌ی بالای خانه مان نشسته بودیم و از اوضاع و احوال جبهه پرسید، گفتم:
- مصطفی، می خوای وصیت نامه ام رو برات بخونم؟
- آره آره.
وصیت نامه را خواندم و به دنبال آن، نواری را که به عنوان وصیت پر کرده بودم، گذاشتم داخل ضبط صوت. او روی زمین دراز کشیده، دست هایش را روی متکا، گذاشته بود زیر چانه اش، چشمانش را به گل های قالی دوخته بود و به وصیت نامه‌ی شفاهی من گوش می داد.
وقتی نوار تمام شد، گفتم:
- چطور بود؟
که نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. پرید طرفم و میان گریه، گفت:
- نه حمید جون، تو شهید نمی شی ...
ولی من که تازه از اذیت کردنش خوشم آمده بود، گفتم.
- نخیر. بنده شهید می شم. اصلا ببینم، اگه من شهید بشم، تو چیکار می کنی؟
- تو رو خدا حمید از این شوخی ها با من نکن.
معصومیت و پاکی، از چشمانش جاری بود و صداقت از لبانش می بارید.

[ ۱۳۸٩/۱/۸ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قابل توجه حضرات دکتر سردار شهردار "محمد باقر قالیباف" و معاود عراقی، دوست و برادر! "عباس خامه یار" معاون همه کاره بنیاد شهید، و عزیزان دل سوزی که با جان و دل، میلیون میلیون دلار و یورو از کشور خارج می کنند

تا برای آن که مزار شهدا صاحب روکار و نمای سنگی زیبا و مجللی همچون گورستان های سربازان آمریکایی، فرانسوی و انگلیسی شود، سنگ مزار شهدا را از مملکت کفریه فرانسه، جهت تزئین قبور "قربانبان جنگ"! ( شما بخوانید گلزار شهدا) وارد می کنند!

طرح از: ماریار بیژنی

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بنام بخشنده رحمان که این شب ها چشم امیدم فقط به رحمانیتش است و بس.

این هم عاشقانه ترین عکس زندگی من:
 شهیدحسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور
حمید داودآبادی
 شهید مجید عتیقی - شهید سعید طوقانی
زمستان ۱۳۶۳ - پادگان دوکوهه

 

امشب دیگه واقعا خسته شدم.
از هیچ چیز نبریده ام و از هیچ کرده مثبت خویش و جبهه و جنگی که بودم پشیمان نیستم.
فقط خیلی دلم گرفته.
بدجوری برای خدا و مصطفی و خودم تنگ شده.
حق ندارم دل تنگ بشم؟
شاید جو گیر شدم ولی احساس خوشی دارم.
دلم برای وصل تنگ شده.
چه خوشه اگه امشب بشه ...
خلاصه ...
اگه رفتم که هر تکه بدنم به کار هر کی خورد حلالش.
مال و منالم هم که خونواده خودشون می دونن چیکار کنن.
فقط می مونه حلالیت از اونایی که نمی دونم در حقشون چه کردم.
حلالم کنید که سخت محتاجم.
اگه حلال کردید که اون دنیا قدمتون روی چشم.
اگرم حلال نکردین که بازم در خدمتتون هستم. منم و حق شما.
خسته ام. می خوام برم بخوابم.
ده روز از ماه رمضون گذشت و یک آیه قرآن نخوندم.
اگه همین نمازی که تند و تیز می خونمش نبود، معلوم نیست سر از کجا درمی آوردم.
می ترسم به شب های قشنگ احیاء برسم ولی چیزی کاسب نشده باشم هیچ، بار اضافی هم روی دوش خودم گذاشته باشم.
حالا دیدی چرا دلم برای خدا تنگ شده.
پس به امید بخشش و رحمت خودش.
حلالم می کنید؟!
یا حق

****************************
این که دیشب بدجوری جوگیر شده بودم، واسه خاطر این بود که چهل و پنجمین سالروز تولد مصطفی در گرم روز سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۴۴ بود که سرانجام در روز غمبار پنج شنبه 22 مهر 1361 در ارتفاعات سومار در غرب کشور، پیش چشمان زل، حیرت زده و خشک شده ام، شد آنچه از یار می طلبید.

[ ۱۳۸۸/٦/۱٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تولد و کودکی

نزدیک ساعت 3 بعد از ظهر روز یک‌شنبه، بیست و پنجمین روز مهر ماه سال 1344، در بیمارستان "مادر" - به دلیل این‌که "فرح دیبا"، "رضا" اولین پسر شاه را در آن‌جا به دنیا آورده بود، به این نام مشهور شده بود - در "چهارراه مولوی" تهران، از پدر و مادری مسلمان به دنیا آمدم و بعد از یکی دو روز، به خانه‌ای معمولی، در خیابان "بیهقی" محله‌ی "تهران‌نو" در انتهای شرقی تهران ـ البته خیلی مانده به تهران‌پارس - منتقل شدم. علی که دو سال از من بزرگ‌تر بود، اولین بچه و بعد از من هم به فاصله‌ی دو سال محمد و به فاصله‌ی دو سال از او نیز خواهرمان اشرف به دنیا آمدند و سرانجام در سال 1358 نیز برادر کوچک‌ترمان مهدی، بر جمع مان اضافه شد.
مادرم می‌گوید:
- شیش هفت ماهت که بود، مریضی سختی گرفتی که دکترها جواب‌مون کردن. آخرین جایی که رفتیم، مطب دکتر"محمدزاده" در ایستگاه دفتر تهران‌نو بود. تو رو که داخل مطب بردیم، با دیدن رنگ و رو و اوضاع و احوالت گفت:
- این بچه مُردَنیه ... اگه امیدی هم باشه، باید ببرینش بیمارستان که فکر نکنم تا اون‌جا هم دووم بیاره.
توی سرمای سیاه زمستون، از مطب که بیرون اومدیم، یه تاکسی گرفتیم تا تو رو به "بیمارستان بوعلی" نزدیک میدون فوزیه ببریم. داخل ماشین، با هیکلی گوشت‌آلو و تُپُل، روی دست دایی ابالفضلت مونده بودی که او همان‌جا گوسفندی نذر امام رضا (ع) کرد که حالت خوب بشه. همون‌طور که من اشک می‌ریختم و با تاکسی به طرف بیمارستان می‌رفتیم، با صدای "مِلِچ و مُلوچ" شک کردیم که این صدا از کجا میاد. به همدیگه نگاهی انداختیم و چشممون افتاد به تو که انگشت شصت دستت رو توی دهنت کرده بودی و با ملچ و ملوچ می‌خوردی.
یعنی‌ این‌که گوسفند نذر امام رضا کار خودش را کرد و من که همه برایم گریه می‌کردند و مثلاً باید این روزها را از شر خودم خالی می‌کردم، برگشتم و شدم این ‌که امروز هستم. البته هنوز گوسفندی که قربانی من شود، پیدا نشده است!

 

حمید داودآبادی

یکی دو سال قبل از این‌که به مدرسه بروم، پدرم روزنامه‌ی کیهان یا اطلاعات را که هرشب می‌خرید، جلویم می‌گذاشت تا تیترهای آن را بخوانم. از تیترهای درشت شروع می‌کرد. گاهی هم می‌رسید به حروف ریز متن اخبار که مادرم مخالفت می‌کرد و می‌گفت: "این‌جوری به بچه فشار میاد."
برای مهمانی که به خانه‌ی فامیل می‌رفتیم، پدرم بادی به غبغب می‌انداخت و از شیرین کاری‌های من تعریف می‌کرد. با وجودی که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، پدرم جلوی فامیل نام کشورهای دنیا را می‌گفت و من نام رئیس جمهوری، نخست وزیر و پایتخت آنها را می‌گفتم. پدرم از این کار عشق می‌کرد و این اولین تعلیماتی بود که من را با سیاست و فرهنگ آشنا ‌کرد.
بچه‌ی آ‌ن‌چنان شرّی نبودم، ولی خیلی شلوغ می‌کردم و سرم گرم بازی بود. بدترین کار ممکن این بود که وقتی مادرم گوشت چرخ‌کرده را در کف دستانش به گلوله‌های کوچک تبدیل می‌کرد تا در "کلّه گنجشکی" بریزد، یواشکی می‌رفتم سر قابلمه و چند تایی از گوشت‌ها را برمی‌داشتم. روش کارم هم این‌گونه بود که گوشت‌ها را که بعضی وقت‌ها نیمه‌پز یا خام بودند، با وجودی که وسط روغن داغ، جلز و لز می‌کردند، از داخل قابلمه برداشته، روی فرش می‌انداختم و شروع می‌کردم به فوت کردن آنها تا خنک شوند و بخورم‌شان.
از آن دوران، خاطره‌ای تلخ در ذهنم نقش بسته است. یکی از روزها در حیاط خانه مشغول بازی با "سه‌چرخه" برادر بزرگ‌ترم علی بودم که ناگهان درد شدیدی از نوک انگشت شصت پایم زبانه کشید و تا مغزم دوید. پایم به رکاب‌های چرخ نمی‌رسید، برای همین نصفه نیمه و ناقص پا می‌زدم که انگشتم لای زنجیر و دندانه‌های آهنین و محکم خورشیدی چرخ له شد و خون همراه با عربده از ته حلقوم، همه را به حیاط کشاند و من را راهی بیمارستان کرد.
بعد از ظهرها که در خیابان بازی می‌کردیم، ناگهان صدای پیرمردی را می‌شنیدم که برای خودش روضه می‌خواند و می‌رفت. سریع می‌دویدم خانه و به مادرم می‌گفتم:
ـ مامان، مامان، آقا زنجانی، آقا زنجانی.
"آقا زنجانی" روحانی سیدی بود که پیاده راه می‌افتاد در کوچه و خیابان و زن‌ها او را به خانه دعوت می‌کردند که برای‌شان روضه‌ی امام حسین(ع) را بخواند و آنها گریه کنند.
مادرم به من می‌گفت که در خانه‌ی همسایه‌ها را بزنم و بگویم امروز آقا زنجانی در خانه‌ی ما است و زن‌های محل نیز به آن‌جا می‌آمدند.
آقا زنجانی خیلی قشنگ روضه می‌خواند. مخصوصاً روضه‌ی "حضرت علی ‌اکبر(ع)" را که می‌خواند، زن‌ها چادرمشکی‌شان را روی صورت‌ می‌کشیدند و زار زار گریه می‌کردند. من که روی زانوی مادرم لم داده بودم و به روضه گوش می‌دادم، سرم را می‌بردم زیر چادر مادرم که‌ اشک‌هایش روی صورتم می‌ریخت.
چقدر از بارش آن اشک‌ها که مثل قطرات باران صورتم را خیس می‌کرد، خوشم می‌آمد. دوست داشتم همیشه آقا زنجانی روضه بخواند و اشک‌های مادر روی صورتم بچکد، ولی هیچ‌وقت گریه‌ی مادرم را از دست شلوغ‌ کاری‌ها و یا گند زدنم توی امتحان‌های مدرسه نبینم!
آخر سر که چایی می‌آوردند، مادرم غالبا پنج تومان توی یک نعلبکی، می‌گذاشت کنار چایی آقا زنجانی که او برمی‌داشت و درحالی که برای اهل خانه دعا می‌کرد، راه می‌افتاد تا به خانه‌ای دیگر برود. موقع رفتن هم زنان همسایه به او می‌گفتند که مثلاً هفته‌ی دیگر به خانه‌ی آنها در کوچه‌ی بغلی بیاید.
بعضی وقت‌ها با خودم می‌گفتم: حالا که من اسم رئیس جمهوری‌های دنیا و نخست وزیرها و حتی نام پایتخت کشورها را بلدم، و حتی نام همه‌ی ماشین‌ها را هم یاد گرفته‌ام، پس دیگر چه نیازی دارم که به مدرسه بروم؟ این‌که مجبور باشم از صبح به‌جای بازی با همسن و سالان خود، به مدرسه بروم و حتی برای درس خواندن کتک هم بخورم، بدجوری عذابم می‌داد.
سرانجام شد آن‌چه که از فکرش هم گریزان بودم. اولین روز مهرماه سال 1350، درحالی که هنوز شش سالم تمام نشده بود، روز اول دبستان، کلی گریه کردم و خودم را زیر چادر مادرم پنهان کردم که به مدرسه نروم، ولی نشد و به زور راهی دبستان "فروغ جاوید" در انتهای خیابان "مسعود سعد" نزدیک خانه‌مان شدم. ظهر که مادرم آمد دنبالم تا به خانه برویم، تا خودم را در آغوش گرمش انداختم، زدم زیر گریه. گریه‌هایم هم حالتی مخصوص به خود داشت. به قول مادرم: "اول بغض می‌کردی، خوب که گلوت پر شد، یه دفعه می‌ترکیدی و با فریاد بلندی خودت رو خالی می‌کردی." (برعکس امروز که از گریه‌ی صدادار و اشک دم مشک گریزانم و بیشتر ترجیح می‌دهم با بغض و درد بسازم تا این‌که با سر و صدا و هیاهو، خودم را تخلیه کنم.)
خانم پیری که معلم کلاس اول تا سوم بود ـ متاسفانه اسمش را فراموش کرده‌ام و این از نام‌هایی است که از فراموش کردنش هیچ‌گاه خود را نمی‌بخشم ـ آن‌قدر مهربان بود که کاری کند تا من ادعای روزهای اولم را که به مادرم می‌گفتم: "من فقط امروز می‌رم مدرسه، فردا دیگه نمی‌رم." را فراموش کنم. هیچ‌گاه مهر و محبت او و دست نوازشگرش را که عطر دست‌های مادرم را داشت، فراموش نمی‌کنم. وقتی که اولین 20 را گرفتم، لبخند زیبای او بود که قلم را در دستم محکم‌تر فشرد و آفرین او مشوّق اولیه‌ام شد.
اولین جایزه‌ای که در مدرسه گرفتم، دو جلد کتاب بود. آن روز که سر صف نامم را خواندند تا جایزه را بدهند، نمی‌دانستم که این کتاب‌ها را مادرم خریده و به معلمم داده تا برای تشویق به من هدیه بدهند. کتابی مخصوص کودکان بود چاپ "کانون پرورش فکری کودکان" که نامش را به خاطر ندارم و کتابی هم درباره‌ی "معجزه‌ گیاهان" نوشته‌ی "دکترغیاث‌الدین جزایری" که بیشتر به درد خود مادرم می‌خورد تا من.
نمی‌دانم چرا، ولی یکی از روزهای اوایل مهرماه سال 1352 که سر کلاس سوم نشسته بودم، ناظم مدرسه آمد، نام سه نفر را خواند و گفت که وسایل‌مان را هم همراه ببریم. کیف و وسایل‌ را که برداشتیم، بدون هرگونه خداحافظی با بچه‌های کلاس و از همه مهم‌تر معلم مهربان‌مان، همراه مستخدم مدرسه، به "دبستان ملی گلپا" که چند چهارراه بالاتر، در خیابان "ابوریحان" قرار داشت، رفتیم. ظاهراً آن‌جا مدرسه‌ای بود از جنس "غیرانتفاعی"های امروزی.
سرایدار را که در دفتر، پرونده‌ها و خود ما را تحویل مدیر مدرسه داد تا برود، با حسرت و بغض نگاهش کردم. کم ‌مانده بود باز با صدا بغضم بترکد، ولی قیافه‌ی خشن مدیر مدرسه را که دیدم، وحشت وجودم را گرفت و فهمیدم که این‌جا دیگر باید بغضم را فرو دهم. "ترکه" نازک چوب درخت که روی طاقچه‌ی دفتر مدرسه بود، باعث شد تا نگاهی از ترس به همدیگر بیندازیم. ترسی که همواره نیز وجودم را می‌خورد.
آقای "علی حسینی" و خانمش، مدیر و ناظم مدرسه بودند که خانم حسینی گاهی که معلمی ‌نمی‌آمد یا مرخصی می‌گرفت، تدریس هم می‌کرد.
من که در مدرسه‌ی دولتی فروغ جاوید با معلم‌ها دوست شده و جز مهر و محبت، از آنها چیزی ندیده بودم، ناگهان با جَوّ تربیتی وحشت‌ناکی روبه‌رو شدم. آقای حسینی که مردی عصبی و شدیداً خشن بود و کمی هم پایش می‌لنگید، وقتی از دست شاگردی عصبانی می‌شد، فقظ فحش رکیک نمی‌داد، ولی با خط‌‌کش چوبی بلند و گاهی آهنی، آن‌قدر دانش آموز بخت برگشته را می‌زد تا گریه و غلط کردم او را با دل و جان بشنود. همیشه از لحظاتی که آقاحسینی پس از زدن دانش‌آموزان، با یک دست ترکه یا خط‌کش را داشت و با دست دیگر، موهای بلند جوگندمی‌اش را که روی صورتش می‌ریخت، کنار می‌زد، یاد قصاب‌هایی می‌افتادم که پس از سلاخی گوسفند و بیرون کشیدن دل و جگر آن، درحالی که چاقویی خونین در دست داشتند، با آستین لباس، عرق‌های روی پیشانی خود را پاک می‌کردند.
نمی‌دانم، شاید از گریه و وحشت بچه‌ها خوشش می‌آمد. زنش هم کم از خودش نداشت. او غالبا دو خط‌کش چوبی را روی هم می‌گذاشت و با آن بچه‌ها را می‌زد.
یک بار "عباس" که کلاس پنجمی بود و سن بالایش حکایت از آن داشت که یکی دو سال درجا زده است، مثل همیشه در زنگ تفریح دعوا راه انداخت که خانم حسینی از پشت پنجره دید و با دو خط‌کش به حیاط آمد و بدون مقدمه شروع کرد به زدن او. با جیغ و داد و اهانت، خط ‌کش را بالا می‌برد و وحشیانه بر سر و روی عباس فرود می‌آورد. هر دوی خط‌کش‌ها شکستند که او سریع به دفتر رفت و خط‌ کش آهنی را آورد و جلوی چشم همه‌ی بچه‌ها، شروع کرد به زدن عباس. زنگ که خورد، خانم حسینی نفس راحتی کشید و مثل کسی که کلی بار از دوشش برداشته باشند، درحالی که به "تن‌لش کثافت، بی‌شعور آشغال، حیوون زبون نفهم" عباس فحش می‌داد، به دفتر رفت. عباس هم مثل همیشه پررو و بی‌خیال، تا خانم حسینی رویش را برگرداند که برود، شروع کرد به ادا و شکلک درآوردن و خندیدن. اصلاً انگار نه انگار دو سه تا خط‌ کش بر سر او خورد شده‌ بود.
مدرسه حیاط کوچکی با دو طبقه ساختمان داشت که اولی‌ها و دومی‌ها و سومی‌ها پایین بودند و چهارمی‌ها و پنجمی‌ها، طبقه‌ی دوم. معلم‌ها هم همه زن بودند. معلم‌های ‌این‌جا، از معلم‌های مدرسه‌ی فروغ جاوید بدتر بودند. آنها که اصلاً بد نبودند. بی‌حجاب بودند ولی در مدرسه و جلوی بچه‌ها خیلی سنگین و محترم بودند، ولی معلم‌های گلپا، ولنگ و واز و جلف بودند.
یکی از اجبارهای مدرسه‌ی گلپا، این بود که باید به عضویت پیشاهنگی درمی‌آمدیم. البته ما که دوره‌ی ابتدایی بودیم، به عنوان "شیربچه گان" شناخته می‌شدیم. با وجود مخالفت خانواده، بالاجبار لباس فُرم خاص آن را به همراه دستمال یقه و بندهای زردی که از شانه می‌آویختیم، از خود مدرسه خریدیم.
در هفته یکی دو جلسه، دختری حدود 20 ساله، قد کوتاه با چهره‌ای سیاه و گرفته و موهایی مثل پسرها کوتاه کرده، سوت خود را به دست می‌گرفت و در حیاط مدرسه به ما آموزش می‌داد.
یکی دو تا شعر هم می‌خواند که باید حفظ می‌کردیم و در صف می‌خواندیم:
- اُشتُر به چراست در بلندی ... این جاش به مثال کله قندی
که من یکی اصلا معنا و مفهوم آن را نفهمیدم.
یکی از باحالی‌های مدرسه‌ی گلپا، تغذیه‌ی رایگان آن بود. موزهای بلند و کشیده و سیب‌های درشت که به "سیب لبنانی" معروف بودند، حرف نداشتند. ولی شیرهای‌شان اصلاً به درد نمی‌خورد. برای همین، پاکت‌های مثلثی شیر را یا به خانه می‌بردیم که مادرم با آنها ماست درست کند، یا با تعطیل شدن مدرسه، در خیابان زیر چرخ ماشین‌ها می‌انداختیم که می‌ترکید و خیابان را سفید می‌کرد.
یکی از معلم‌های ما، زنی بود که به بدترین شکل لباس می‌پوشید و دهانش هم همیشه پر بود از الفاظ زشت. او که اخلاق تند و عصبی‌ای داشت، غالبا با آرایش درهم و برهم و موهای ژولیده، شانه نکرده و با تاخیر به کلاس می‌آمد. همه‌ی بچه‌ها از دست او شاکی بودند، چون با کوچک‌ترین بهانه‌ای، دانش آموزان را به پای تخته سیاه فرا می‌خواند و با لبخندی شیطانی، خودکار بیک را که در دست داشت، لای دو تا از انگشتان دست آن بخت برگشته می‌گذاشت و با خنده، دو انگشت را آن‌قدر فشار می‌داد تا رنگ چهره‌ی بچه‌ی هشت ـ نه ساله به کبودی می‌زد و اشکش موزائیک‌های کلاس را خیس می‌کرد.
محرم سال 55 بود که من و سعید، همراه دیگر بچه‌های محل، شب‌ها به تکیه‌ای که در خانه‌ی مادر بزرگم برپا شده بود، می‌رفتیم و غالبا یا پرچم دست می‌گرفتیم یا "کُتل" برمی‌داشتیم و جلوی دسته حرکت می‌کردیم.
روز پنج‌شنبه 9 دی، هشتم محرم، دل توی دل‌مان نبود. با تعطیلی جمعه، دو روز دسته و سینه زنی بود. ظهر که خواستیم تعطیل شویم تا به خانه‌های‌مان برویم، همان خانم معلم، کتاب را در دست گرفت و تا می‌توانست دستور مشق داد تا در تعطیلی تاسوعا و عاشورا بنویسیم. هیچ‌کس هم جرأت نداشت سوالی بکند. ده ـ بیست تا مشق گفت و کیفش را انداخت روی دوشش و به دفتر مدرسه رفت.
تا خانه لعن و نفرینش می‌کردم. با مشق‌هایی که او داده بود، اگر شبانه روز هم می‌نشستیم و می‌نوشیم، باز وقت کم می‌آوردیم، چه برسد به این‌که شب‌ها باید به تکیه می‌رفتیم و روزها هم که دسته راه می‌افتاد.
بعد از ظهر به خانه‌ی سعید رفتم و با شیطنت، چند تایی از مشق‌ها را با جا انداختن که چند خطی از هر درس را نمی‌نوشتیم، به پایان بردیم. مشق‌ها را درشت و خط‌ها را توهم توهم می‌نوشتیم که معلم متوجه جا انداختن نشود.
شب نشده، همراه خانواده به خانه‌ی مادر بزرگم رفتیم. "عزیز" یا همان "فضه ‌آشتیانی" ـ خدابیامرزـ مثل همیشه سرش گرم آماده ‌سازی چایی بود و "علی درزی" ـ خدا بیامرزـ (پدرناتنی مادرم) هم بلندگوها را امتحان می‌کرد. "داود" دایی‌ام، که دو سال از من کوچک‌تر بود، چند سالی می‌شد که به خاطر اشتباه یک دکتر در مداوای او و کشیدن آب نخاعش، فلج شده بود، یک جفت دمپایی در دست‌هایش می‌کرد و روی چهار دست و پا راه می‌رفت. دیوار راست را بالا می‌رفت و مدام صدای بابایش را درمی‌آورد.
شب که شد، همه‌ی اهالی محل در دو اتاق که درها را برداشته و حالا شده بود یک سالن متوسط، می‌نشستند و "اکبر عزیزی" ـ خدابیامرز چون با موتور خود روزنامه می‌فروخت به "اکبر روزنامه‌ای" معروف بود ـ روی صندلی می‌رفت، میکروفون را در دست می‌گرفت و با لحنی لاتی و داش مشدی، می‌خواند:
- استاد دانشگاه انقلابم
سِبطِ نبی، فرزند بوترابم
این بُوَد شعارم
باشد افتخارم
انا فتحنا، فتحاً مبینا...
و مردم هم جوابش را می‌دادند. آخر سر هم شام را که هر دفعه یکی بانی می‌شد، می‌دادند.
بیرون تکیه، دایی "ابوالفضل" و دایی "رضا"، همراه دوستان‌شان ایستاده بودند که برای شام می‌آمدند تو.
روز عاشورا، همراه دسته‌ی مسجد "لیلةالقدر" به خیابان‌ها رفتیم. من و سعید هرکدام یک کتل برداشته و پیشاپیش دسته حرکت می‌کردیم. همه‌ی عشق ما این بود که تیغه‌های "علامت" مسجد ما از علامت مسجد "امام حسن(ع)" در میدان وثوق، دو تا بیشتر است و به علامت تکیه‌ی "گلپایگانی" که 27 تیغه بود و می‌گفتند رویش آب طلاست، غبطه می‌خوردیم. بچه‌ها می‌گفتند: "وقتی علامت را برای تکیه‌شان آوردند، خود "حاجی گلپایگانی" به دو نفر علامت‌کش نفری ده هزار تومان پول داده تا علامت را از "فلکه‌ی ‌آشتیانی" فرح‌آباد که تکیه‌شان آن‌جا بود، تا "کبابی گلپایگانی" در زیر "پل چوبی"، آن‌طرف میدان "فوزیه" (امام حسین(ع) فعلی) ببرند.
صبح روز یک‌شنبه 12 دی، بعد از عاشورا که به مدرسه رفتیم، در راه از سعید پرسیدم با مشق‌هایش چه کرده، که فهمیدم او هم دو سه تایی از آنها را ننوشته است. می‌ترسیدیم، ولی گفتیم حتماً خانم بفهمد که عزاداری برای امام حسین(ع) بوده‌ایم، می‌بخشدمان.
وارد کلاس که شد، من یکی وحشت کردم. نگاهی به سعید انداختم که دستش را تکان داد و آرام گفت: "واویلا ... پدرمون دراومده."
راست می‌گفت. خانم معلم که به قول بچه‌ها انگار با شوهرش دعوایش شده بود، بدون سلام وارد کلاس شد که مبصر برپا داد و همه بلند شدیم. بدون این‌که نگاهی به کسی بیندازد، گفت که بنیشنیم. موهایش کاملا درهم و برهم بود و چشمانش خسته‌ی خواب. کیفش را که در دستش آویزان بود، پرت کرد روی میز کنار دیوار و گفت:
- دفتراتون رو دربیارین بذارین روی میزتا ببینم ...
رنگم پرید. یکی یکی از کنار میزها رد شد و درحالی که مشق بچه‌ها را چک می‌کرد، به هرکس چیزی می‌گفت. مثل همیشه سر بچه‌هایی که مشق‌شان را هم خوب نوشته بودند، غُرّ می‌زد و به آنهایی هم که بد خط نوشته بودند، با یک پس‌گردنی می‌فهماند که خوش خط تر بنویسند.
به من که رسید، چنان با عصبانیت دفترم را ورق زد که نزدیک بود پاره شود. جرأت نمی‌کردم نگاهش کنم، سرم را پایین گرفته بودم. وقتی با داد گفت:
- این‌که نصفه ست ... پس بقیه‌اش کو؟
تا گفتم: "ببخشین خانم، ما این دو روز رو رفته بودیم تکیه و هیئت ... نرسیدیم ..."
با عصبانیتی که از چشمانش آتش می‌بارید، دفترم را پرت کرد به سمت تخته سیاه و با پس‌گردنی من را هم راهی همان جا کرد. دفتر سعید هم که بغل من بود، عصبانیت او را بیشتر کرد. سعید هم آمد کنار من ایستاد. بدبختی‌ این بود که میز ما سه نفر، مشق‌های‌مان مشکل داشت. "ابویی" هم که مثل ما دنبال هیئت و تکیه بود، مشق‌هایش را اصلاً ننوشته بود.
مشق‌های همه‌ی کلاس را که کنترل کرد، آمد دم تخته سیاه که من و سعید و ابویی با سرهای پایین و لب و لوچه‌های آویزان، ایستاده بودیم. خط‌کش چوبی را از روی میز برداشت و همان‌طور که به طرف ما می‌آمد، طوری که همه‌ی کلاس بشنوند، گفت:
- خُب ... که رفته بودین سینه‌زنی و تکیه؟ ... کثافتای پدرسگ. یه سینه‌زنی‌ای نشونتون بدم که ننه باباتون براتون عزاداری کنن. دست‌هاتون رو بیارین بالا ببینم.
هرچه اصرار کردیم که ببخشید و امروز همه‌ی مشق‌های‌مان را می‌نویسیم، فایده نداشت. خط‌کش بالا می‌رفت و ما که از ترس چشمان‌مان را برهم فشرده بودیم، منتظر بودیم که کف دست کدام‌مان فرود بیاید.
اولین ضربه را که زد، تمام تنم سوخت و بغضم گرفت. دومی و سومی ‌را که زد، بغضم ترکید و بدون توجه به این‌که در کلاس و جلوی بچه‌ها هستم، زدم زیر گریه. سعید صدای گریه‌اش از من بدتر بود. رنگش قرمز شده بود و درحالی که لبانش را غنچه کرده بود، "اوخ اوخ" می‌گفت و مدام التماس می‌کرد و می‌گفت: "خانم غلط کردیم."
جالب بود، هر سه‌مان که داشتیم کتک می‌خوردیم، فقط از این‌که مشق‌های‌مان را ننوشته‌ایم عذرخواهی می‌کردیم و قول می‌دادیم که دیگر تکرار نمی‌شود، ولی او مدام می‌گفت: "که رفته بودین تکیه؟ هان؟ رفتین سینه‌زنی؟ خُب بفرمایین اینم نتیجه‌اش کثافتای آشغال." هیچ ‌کدام‌مان از این‌که به تکیه رفته بودیم ناراحت نبودیم و اظهار پشیمانی نمی‌کردیم.
درحالی که ‌اشک آن‌قدر چشمانم را پر کرده بود که اصلاً چهره‌ی بچه‌های کلاس را نمی‌دیدم. برای اولین بار، در دل به معلم‌مان فحش دادم. با وجودی که چندین بار مزه‌ی تند خط‌کش و ترکه‌های آقاحسینی را چشیده بودم، ولی یک بار هم در دلم به او فحش ندادم. ولی وقتی دیدم که خانم معلم نه به خاطر ننوشتن مشق، که به خاطر رفتن به تکیه ما را می‌زند، با خودم گفتم: "کثافت آشغال پدرسگ. صبر کن، اون‌قدر می‌رم تکیه و سینه‌زنی می‌کنم تا ... توی پدرسگ لجن بسوزه. اصلاً می‌رم خودمو واسه‌ی امام حسین می‌کشم تا تو آتیش بگیری."
وقتی آمدیم که بنشینیم، نگاهم به دختر لوسی افتاد که با خنده گفت: "بفرمایین، اینم جواب تکیه‌تون." و بیشتر خندید. مانده بودم چه بگویم. دختری بود که پدرش هر روز او را با ماشین مدل بالا به مدرسه می‌آورد و تا آن روز حتی یک تلنگر هم نخورده بود. نمی‌دانم پدرش چه کاره بود که آقاحسینی آن‌قدر او را تحویل می‌گرفت.
چند روز بعد، وقتی که دیکته داشتیم و معلم درحالی که کنار پنجره ایستاده بود، از روی کتاب می‌خواند، همان دختر لوس که به‌جای انگشت اشاره، کف دستش را نیمه باز می‌کرد و اجازه می‌گرفت، بلند شد و اجازه گرفت که معلم گفت بگذارد برای بعد از دیکته. دوباره اجازه گرفت که معلم گفت سرجایش بنشیند. دفعه‌ی سوم، همان‌طور که ایستاده بود و دستش بالا بود، معلم پرسید که چه کار دارد که فقط گفت: "خانم، چیزه..."
سرش را انداخت پایین و از زیر پایش رود زرد رنگی کف کلاس جاری شد. با وجودی که به خاطر حرف آن روز از دستش شاکی بودم، ولی از این که جلوی بچه‌های ضایع شد، دلم برایش سوخت.
دو پسر و دختر آقا و خانم حسینی هم در همان مدرسه درس می‌خواندند. همیشه به حال آنها غبطه می‌خوردم. هر وقت دل‌شان می‌خواست سر کلاس نمی‌آمدند، هر وقت هم که دوست داشتند مشق نمی‌نوشتند. اصلاً آزاد آزاد بودند و دانش آموزان که هیچ، حتی معلم‌ها هم جرأت نداشتند به آنها بگویند: "بالای چشم‌تان ابروست!" همین مسائل آن‌قدر آنها را لوس و ننر بارآورده بود که همه‌ی بچه‌های مدرسه از دست آنها عقده داشتند.

[ ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بدون شک انقلاب اسلامی ایران که در زمستان 57 بنیان ظلم و ستم شاهنشاهی را از تاریخ ایران زمین برچید، بدون رهبری حکیمانه و الهی امام خمینی (ره)، نه وقوع می یافت، و نه به هیچ وجه می توانست تا مرحله پیروزی پیش برود.
اگر چه امروز، بسیاری اشخاص و احزاب مدعی هدایت حرکت عظیم مردمی در ایام انقلاب هستند، ولی خود بهتر می دانند که بسیاری از حرکات آنان، بدون تکیه بر اسلام و فقط مبتنی بر مسائل نفسانی و امیال حزبی شان بود و بس.
بر خلاف تصوری که بسیاری - حتی برخی شخصیت های مذهبی نیز – داشتند، که انقلاب ملت ایران فقط با تکیه بر سلاح، جنگ و خون ریزی به پیروزی خواهد رسید، امام با درایت و اتکاء بر خداوند سبحان، بجای اعلام جنگ مسلحانه و به قولی "جهاد اصغر"، با شیوه ای بسیار هنرمندانه و الهی، تنها با "جهاد اکبر"، ملت را با خویش همراه ساخت و تا منزل مقصود رهنمون گشت.
امام راحل، با دمیدن روح غیرت و شجاعت در جوانانی که تا روزها و چه بسا ساعاتی پیش از آشنایی با تفکرات و منش او، مشتری بسیار مراکزی بودند که برای سرگرمی جوانان و گمراه ساختن شان از آشنایی با دین و اخلاقیات بنا شده بود، سربازان "جهاد اکبر خویش را به خط کرد!
درست در لحظه ای که همه در خارج و داخل کشور، انتظار جنگی داخلی و خونین را میان انقلابیون و حافظان حکومت طاغوت می کشیدند، امام بسیار ظریف و هوشمندانه لشکر عظیم دشمن را تنها با دمیدن روح جهاد اکبر در جامعه، خلع سلاح کرد و حکومت 2500 ساله شاهنشاهی را به گورستان تاریخ سپرد.
حکومتی که همواره به پشتیبانان تا دندان مسلحش مغرور بود و تنها از ابرقدرت زمانه شرق، "اتحاد جماهیر شوروی" در هراس بود و به همین دلیل کشور را کرده بود پایگاه نظامی اطلاعاتی ابرقدرت غرب، آمریکا تا با نفوذ ایدئولوژی کمونیسم در خاورمیانه مقابله کند. و درست از همان جا که هیچگاه ذهن مریض دیکتاتورها تصورش را نمی کند، یعنی از دین و مذهی انقلاب آفرین و آزادیبخش اسلام مورد هجوم قرار گرفته و سرنگون شدند.
به همین منظور، تصمیم گرفتم خاطرات خودم را از کودکی تا شروع هیجانات و تحرکات و روزهای شیرین پیروزی انقلاب اسلامی، به نگارش درآورم و این شد که از امروز به بعد خواهید خواند.
این نوشتار بلند، فقط و فقط دیده های خودم است و بس، و مسئولیت آن نیز فقط بر دوش خودم می باشد.
نه تنها ذره ای بر واقعیات دیده شده اضافه نکرده ام، که در بعضی موارد جهت حفظ حرمت افراد، برخی مطالب را هم ندید گرفته ام.
نگارش این خاطرات، نه تنها سال های زیادی وقتم را اشغال کرد، که به طور کامل روح سرکش مرا در چنگال تاریخ گرفتار کرد و با خویش به گذشته ها برد.

فقط یک خواهش:
چون در نظر دارم مجموعه این خاطرات را در قالب یک کتاب منتشر کنم، لطفا از انتشار آن بخصوص در مطبوعات، بدون ذکر منبع خودداری فرمایید.

[ ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

همه چیز همین امروز ...
پنج شنبه 22 مهر ماه 1361
ساعت 45/16 دقیقه
ارتفاعات "سلمان کشته" سومار مشرف بر شهر "مندلی" عراق

یک سوت ...
یک خمپاره 82 میلیمتری ...
یک انفجار ...
یک ترکش ...
سری هدیه داده به خدا ...
...
یک پرواز ...
مصطفی پرید ...

من موندم ...
خاک شدم ...
هست شدم ...
نیست شدم ...
موندم تا امروز ...

[ ۱۳۸٧/٧/٢٢ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزا حال و روزم خیلی به هم ریخته. حوصله هیچ کس حتی خودمم ندارم. واسه همین از همه بخصوص خونوادم عذر می خوام که مجبورن اخلاق تند و سکوت بی مفهومم رو تحمل کنن.

این شعر رو که خدا بیامرز ناصر عبداللهی خونده، خیلی مناسب حال امروز خودم دیدم.

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنۀ کفش فرارو ورکشید
آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشۀ فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامۀ فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت


شعر از: محمدعلی بهمنی
خواننده: مرحوم ناصر عبداللهی

[ ۱۳۸٧/٧/۱٥ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزا یواش یواش دارم به لحظات حساسی نزدیک میشم

به روز ٢٢ مهر ماه

٢۶ سال پیش در چنین روزی در ارتفاعات سومار ...

"مصطفی کاظم زاده" رفت و زنده تر شد

من بر جای ماندم. ماندم و جان دادنم را لحظه به لحظه نظاره گر شدم!

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم آخرین عکسی که با هم رفتیم گرفتیم. هم برای اعزام، هم برای روی حجله

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم جلوی پادگان امام حسن (ع)

من با لباس مشکی و شهیدان مصطفی کاظم زاده و نادر محمدی کنار هم

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم یه عکس باحال از مصطفی با ژست آر.پی.جی زدن!

شهید مصطفی کاظم زاده

همین طوری زدیم زیر خوندن و سینه زدن. مصطفی وسط نشسته با لباس سفید

شهید مصطفی کاظم زاده

شهید مصطفی کاظم زاده

اینا هم دو تا عکس خوشگل که بعد از شهادت یافتیم. ظاهرا یه عکاس توی مدرسه شون ازش گرفته بوده

شهید مصطفی کاظم زاده

ببخشین دیگه. اینم یه عکس دیگه از پیکر خونین مصطفی

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم شهید کارگر بالای سر مصطفی و مرحوم آقا مجتبی پدرش در سمت چپ بر بالین فرزند، بی تاب و قرار

[ ۱۳۸٧/٧/۱٥ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چه جوری باید بهتون حالی کنم؟
چطوری میشه این رو توی اون گوشتون فرو کرد؟
دوست بودیم که بودیم!
اصلا فامیل بودیم که بودیم!
احترام همتون هم سر جاشه.
همتون هم توی کار و حرفه خودتون قبولتون دارم و بهتون احترام ویژه میذارم.
تو، مجسمه ساز خوبی هستی.
تو هم نقاش زبردستی هستی.
تو یکی هم خیلی خوب شعر میگی.
و تو هم قشنگ طنز میگی و دیگرون رو می خندونی.
خب اینارو که قبول دارم.
حالا تو هم فامیلمون هستی، جای خود.
تو از بچگی با من بزرگ شدی، قبول.
تو هم همیشه توی دوران کودکی توی بازی های بچگی مون از من می بردی، درسته.
تو یکی هم، سن و سالت از من بیشتره، جات روی چشم.
و تو، مدرک علمی و دانشگاهی داری و من درس نخونده ام، قبول.
ولی ...
هیچ کدوم اینا دلیل نمی شه که من خدای شما رو بپرستم.
...
خدایی که من می پرستم ...
خیلی نازه ...
خیلی قشنگه ...
نه اشتباه نکنید. اون زن یا مرد نیست.
خدائیه که مال همه اشیائ و حیوانات و کائناته.
نه فقط مال من، مال تو هم هست.
این قدر از اون خدای ترسناکتون که فقط منتظره ما بمیریم تا بکندمون هیزم جهنم، قصه های ترسناک نگین.
این قدر از باغ بهشت و زن های خوشگل و شراب ناب برام تعریف نکنین.
اینا مال بچگی هام بود.
اصلا اینا مال خود شماست.
مال تو که هر روز یه مدل خانوم عوض می کنی. اسمش رو هم گذاشتی صیغه. صیغه ای که پیغمبر می فرمود کجا، عیاشی روز به روز جنابعالی کجا؟!
اصلا حوری و این حرفا رو برای تو زدن.
یعنی این که این قدر خانوم بازی نکن، این قدر چشمت دنبال نامحرم نباشه، تا توی اون دنیا بهت بهتر از ایناش رو بدیم.
تو هم چقدر خوب گوش کردی!
فقط نشستی و توجیه کردی.
راست میگن:
"خداوند انسان را آفرید، انسان توجیه را"!
شراب ناب بهشتی مال تو یکیه که به هزار بهونه، اون لب و دهنت رو بجای این که به ذکر خدا مشغول بشه، یا به دروغ و غیبت گرم می کنی، یا با جام می و عرق سگی آشتی می دیش.
میگه این قدر مزخرف نشو، آدم باش، مستی مجاز و تموم نشدنی بهت میدم.
چقدر تو هم گذاشتی کنار!
تجارت سودمند هم مال تو یکیه.
تو که تا خرخره رفتی توی چک و تجارت و صادرات.
آفتابه پلاستیکی صادر می کنی به این ور دنیا، دیش ماهواره و هزار کوفت زهر مار وارد کشور خودمون می کنی از اون ور دنیا.
د نکن بدبخت.
اینو واسه تو داره میگه.
ولی کو گوش شنوا!
...
بذارین راحتتون کنم.
من خدایی رو که نبینم، نمی پرستم!
خلاص.
میگین کافر شدم؟
مشرک شدم؟
بت پرستی می کنم؟
هر چی می خواین بگین.
من خدایی رو که نبینمش، نمی پرستم.
من خدایی رو که عطرش رو احساس نکنم، قبول ندارم.
من خدایی رو که شاهدم نباشه، اصلا قبول ندارم.
من مثل شما، خدایی رو که بشه نشوندش سر طاقچه، یا پیچیدش توی یه پارچه سبز و پرستیدش، نمی پرستم.
بگین کافر شدم.
نشدم؛ از اول همین طوری بودم.
فقط بلد نبودم حرف دلم رو روی زبونم بیارم.
راحت شین.
جون نکنین.
خدای من، خدای شما نیست.
من خدایی را که شما می پرستید، نمی پرستم.
خدای من هیچ وقت در کمین ننشسته تا من ناچیز حقیر، یه گناه بکنم و اون بپره مچم رو بگیره.
خدای من خیلی رحمانه و خیلی چیزارو ندید می گیره.
خدای من با چهار تا رشته موی یه دختر جوون، آتیش بپا نمی کنه.
اتفاقا راه می افته دنبال همون دختر خوشگله که خودش درستش کرده، تا مخلوقش رو از خطر نجات بده.
خدای من فقط وقتی شماهارو با اون چهره های نورانی و سفید و قشنگ خلق کرد، به خودش تبریک نگفت، اون سیاه آفریقایی توی اون سر دنیا، من رو با این کوه معصیت، اصلا حیوانات رو توی ذره ذره عالم، یا همین آدمای هپلی رو که گوشه خیابون توی آشغالا می گردن تا بلکه از ته مونده افطار شاهانه من و تو، لقمه ای گیرشون بیاد، آفرید، برای همشون گفت:
"تبارک الله احسن الخالقین"
اصلا من برای خودم یه خدای دیگه ای دارم.
خدای اختصاصی و ویژه. به هیچ کس هم نشونش نمی دم. مال مال خودمه. به کسی هم ربطی نداره.
"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"
"هر کس نفس درون خویش را شناخت، خدای خود را هم می شناسد."
...
من خدای شما رو نمی پرستم.
حدای من توی ریتم و موزیک برترین آهنگسازان قرار نمی گیره.
خدای من لابلای ابیات پاچه خوارانه شاعران وراج نمی گنجه.
خدای من به هیچ وجه از سبک های غربی و مبتذل مداحان چاپلوس و کیسه دوز نشات نمی گیره.
خدای من رو نمی تونین توی روضه خونی ها و ذکر مصیبتایی که با تعداد سکه طلا تند و کند میشن، پیدا کنین.
خدای من برای شما دیدنی نیست.
همون طور که من خدای کوچک شما رو نمی بینم.
ولی خدای من اون قدر بزرگه که همه قلب من رو گرفته.
همه و همه. اصلا جای برای هیچ کس و هیچ چیز نمی ذاره:
"القلب حرم الله، فلاتسکن فی حرم الله غیر الله"
قلب حریم خداست، پس در خانه و حریم خدا، غیر از او را سکنا مده. حضرت امام صادق (ع)
بذارین راحتتون کنم.
بله من کافر شدم. مشرک شدم به اون خدایی که شما، جماعت رو از عذاب وحشتناکش اون قدر می ترسونین که جوون، با یه گناه، بره دنبال اون ضرب المثل مزخرف که : "آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه ده وجب".
نخیر. آب هر چقدر هم که از سر بگذره، پرونده من هر چقدر هم از گناه سیاه باشه، تا وقتی خدای رحمان و رحیمی مثل اون نازنین رو دارم، خیالم راحته.
خدای من لای کتاب چاپ اول و دهم شما نیست.
لای روضه و مرثیه و آه و ناله شما هم نمی شه پیداش کرد.
...
من فقط خدای قرآن رو می پرستم و بس.
خیلی که عقلم نکشه، کم که بیارم توی فهم و درک و نتونم قرآن رو بفهمم، میرم سراغ قرآن ناطق.
نهج البلاغه رو باز می کنم و شروع می کنم به پرستش خدا.
نه اشتباه نکنین.
زود نگین این یارو "علی اللهی" شده.
مگه میشه آدم نهج البلاغه رو بخونه، ولی غیر از اون، کس دیگه ای رو بپرسته؟
خدای من، خدای عشق پیامبر اعظم است.
خدای من، خدای معرفت، علی (ع) است.
حدای من، خدای ولایت، فاطمه زهرا (س) است.
خدای من، خدای مظلومیت، امام حسن (ع) است.
خدای من، خدای ایثار و جانبازی، حسین بن علی (ع) است.
خدای من ...
خدای من خدای اون یار دلنوازی است که اگر چه زبان الکنم به انتظارش نمی جنبد، ولی هر صبح که از خواب بلند میشم، به امید دیدن روی ماه اون به خورشید سلام می کنم.
خدای من، خدای مصلح کل جهانی است.
"یا اباصالح المهدی ادرکنا"

[ ۱۳۸٧/٦/۳٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هیچی نمی تونم بگم.
زبونم کاملا خشک شده.
نه از تشنگی ماه رمضون.
که از بی جوابی.
از بی ...
نمی دونم چرا با خوندن این ایمیل که نویسنده اش رو اصلا نمی شناسم، یکباره سردم شد!
نکنه سرما خورده باشم؟
توی گرمای سوزان تابستون و این سردی؟!
نمی دونم.
هر کی که هست.
هر چقدر من حقیر رو می شناسه.
فقط همتون دعا کنید روز قیامت شرمنده خدا و شهدای خدا نشیم.
شرمنده امام که دین رو برای ما وامونده های توی کوچه های فراموشی زنده کرد.
که اگه نبود، خدا می دونه ما کجا بودیم و چی می کردیم!
نسل امروز که دیگه جای خود داره!
خودتون این ایمیل رو که برام اومده و جدا می گم، اصلا نویسنده اش رو نمی شناسم، ولی بدجوری تکونم داد، بخونید.
حال داشتین یه نظری هم بدین.
عیبی نداره.
خودمو آماده کردم واسه زیر تیغ و شلاق شما رفتن.
اگه فکر نکنین دروغ میگم یا ریا می کنم، با تیغ و شلاق دوست، حال می کنم.
پس منتظرم.

hjkhjk7889.jpg

سلام
شاید بزودی همدیگر رو دیدیم!
شما خسته اید و پیر و فرتوت.
از دوری همرزمان و دوستان و نا مردمی ها  و فراموشی.
شما خود را در این سن پیر و فرتوت می دانید.
ما پیر و فرتوت شدیم.
از بی محلی ها و گوش به حرفمان ندادن ها و کوچک شمردن ها و بی تجربه دانستن ها و بی سیاست بوندها و وضعیت جامعه رو در دنیا ندوستن و  ...
ما خسته و خسته و خسته شدیم ...
در زمانی که هنوز سنمان به 30 نرسیده.
ما که نه جنگ دیدیم و فقط شنیدیم.
نه شهید دیدیم و شنیدیم.
نه عشق به آب و خاک دیدیم و شنیدیم.
نه دوکوهه ای دیدیم با حاج همت ... نه جنوب رو می شناختیم با باکری و باقری و خرازی و زین الدین ...
نه بسیجی عاشق خمینی، نه بسیجی عاشق خمینی و نه بسیجی های عاشق خمینی.
راستش رو هم بخواهید از خمینی بسیجی ها هم درکی نداشتیم.
چشم که باز کردیم خودمان را تحت امر سید علی دیدیم.
اما این سید خدا رو هم تنها دیدیم.
ما در جوانی پیر شدیم و فرتوت.
دیگر از کسی انتظاری نداریم.
دلمان را به دست بسیجی های خمینی دادیم.
دل به شهدا دادیم.
هر چه باداباد.
ولی انتظاری که از شماها داریم، اینه که یه بار دیگه با هجومی دوباره پا به عرصه بذارید همه دوستان رو جمع کنید و با جوون هایی که عاشق این راهند، هم مسیر بشید و کمک شون کنید.
هستند هنوز کسانی که در گوشه های عزلت شون نشستند و اگر ندایی بشنوند، دوباره لبیک می گند.
باید فکری جدید کرد. 
این حرف شهید باقری رو که هنوز فراموش نکردید.
این نوع جنگیدن بدرد نمی خورد و استراتژی در این جنگ باید عوض شود ...
توی کار درباره شهدا و جنگ، ما حالت تدافعی گرفتیم  ...
این بار بایست حمله کرد .
دشمن را بشناسیم و بشناسونیم ...
استراتژی باید عوض بشه.
من رو به خاطر بی ادبیم ببخشید.
راستش رو بخواهید، دیگه نه رمقی مونده و نه توانی ...
شماها باز با خاطرت دوستا ن و همرزماتون می تونید یه تسلای خاطری داشته باشید.
ما چه کنیم؟!
ماها که جز دعوای سیاسی و بی بند و باری و نفاق، چیزی دیگه ای ندیدیم!
یه آقا داریم، اونم هروقت به تنها بودنش نگاه می کنیم و می بینیم کسی به حرفاش توجهی نمی کنه، کوله بار خستگی و دلتنگی مون چند برابر میشه.
آخه ما هم مثل شما نه دستمون به جایی می رسه و نه کاره ای هستیم.
یه مشکلی که داریم  این که  ...
شاید به زرودی همدیگر رو دیدیم.
باید بیشتر از اینها حرف بزنیم.

الهی اگر دلم را بشکنی از من چه بشکن بشکنی


قاسم یکله

[ ۱۳۸٧/٦/۱٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جدا در برابر این عکس چه می توان گفت؟!

خم گشت سرو قد پدرها دوتا دوتا

وقتی رسید داغ پسرها یکی یکی

...

[ ۱۳۸٧/٦/٤ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چقدر خسته ام
می خوام به خدا پناه ببرم بلد نیستم!
به گناه، راحت تر می شه از دست خدا پناه برد!
هوس کردم برم. ولی گیج موندم کجا؟
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. قاطی کردم. از خودم بدم میاد.
حالا شما فکر کنید دارم ادا درمیارم. دارم شکسته نفسی می کنم.

خنده داره نه؟
از مرگ خیلی خوشم میاد. ولی ازش خیلی می ترسم.
از گناه هم خیلی خوشم میاد. ولی ازش اصلا نمی ترسم.

چم شده، نمی دونم. نه اصلا. اصلا این حرفا نیست که به بن بست رسیدم و این چیزا. همش سر خودمه و این همه ...
از دست خودم خسته شدم. از کارام. از ریا و عجب و خودنمایی هام. از تکبر و غرورم. از فخر فروشی هام.
اصلا از بزرگ دیده شدنم حالم به هم می خوره. بزرگ نشدم.  فقط خیلی زیاد گنده شدم.
گنده ای که فقط هیکل دنیاییش بزرگ شده. جسم فنا پذیرش.
اینا اعتراف به گناه نیست. اعتراف به شکسته. شکستن غروره. خورد کردن نفسه.
حیف که مثل اونایی که ادعای رفاقتشون می شد، بلد نیستم بازی کنم.

دل تنگم. نه! اشتباه نکنید.
دل تنگ خدا نیستم. اون رو که گمش نکردم. همیشه کنارمه.
دل تنگ اون روزای قشنگ حال کردن با خدا هستم. دل تنگ نشستن کنار سعید و عباس. غذا خوردن توی کاسه های روحی. کشتی گرفتن با عباس و کل کل کردن با حسین.

خسته شدم.
دلم بدجوری تنگ اون روزای گناه نکردن شده. اون روزایی که خیلی مردتر از امروزمون بودیم. روزایی که گناه خیلی تلخ بود. مثل زهر مار. ولی همین زهر مار رو، اگه هر روز یه جرعه اش رو سر نکشیم، آروم نمی گیریم.

دل تنگم. خسته ام. از خودم. فقط از خودم. از گناه کردنم. از دوری روزهای بی گناهی.

اصلا فکر کار خیر و ثواب و این حرفا نیستم. فقط دنبال لحظه های بی گناهی می گردم. روزایی که اگه دروغ می گفتیم، رومون نمی شد توی روی بچه ها نگاه کنیم. نه این که سرمون رو بگیریم بالا که "مگه چیه؟!"

اصلا نمی دونم چی می خوام بگم. منگم. گیجم. خسته ام. نیاز به استراحت دارم. خیلی. تشنه یه خواب عمیقم.
از شب های بی خوابی "سه راه مرگ شلمچه" تا امروز، یه خواب باحال نداشتم. آخ که می چسبید خواب توی خاک و خل و گل و لای شلمچه. وای که چقدر تلخ بود از خواب پریدن ناگهانی.
- شنیدی کی شهید شده؟
"حسین شفیعی"
- فهمیدی کی تیر مستقیم تانک خورد و فقط دو تا پاهاش جاموند؟
"علی ابوالحسنی"
- بی وجدان ... تو به مسعود کارگر گفتی بره نون بیاره؟
جنازه اش دم سه راه مرگ افتاده.

- برو ببین زیر اون پتو کیه.
ای وای.
لعنت.
لعنت.
لعنت.
بدترین چیزی که توی جبهه ازش بی زار بودم. چفیه خونی یا پتوی مشکی خیس از خون رو کنار بزن.
کی می تونه زیرش خوابیده باشه؟ همه اونایی که کنارم نبودن احتمال می دادم الا خودم! چرا من نه؟! بدتر از اون وقتی بود که طرف سر نداشت. باید از ظاهر هیکل و لباسش می فهمیدی کدوم رفیقته.

برو ببین کی زیر اون پتو خوابیده.
هوا سرد بود. نه سرد نبود، من ترسیده بودم. لرزم گرفته بود.
کی می تونست باشه؟ ولش کن. هر کی که هست. یه دفعه می رم جلو و پتو رو کنار می زنم. ادعا می کنم. کم آوردم.
- کیه؟
- من نمی دونم. خودت برو ببین.
لعنت به توی بی وجدان.
چشمانم را محکم به هم می فشارم. شب را سیاه تر از قیر می بینم.
پتوی سربازی که بوی خون آن را گرفته، به یک باره کنار می زنم.
- یا ابالفضل ...
تو ... چرا این ... این نه، پس کی؟
قهرمانی ...
"ابراهیم قهرمانی"
پسر جوان و صاف دل که ... نمی تونم چیزی ازش بگم.
فقط همین و بس که:

توی ارتفاعات قلاویزان که مستقر بودیم، یک روز پیله کرد که:
- ببینم برادر ... شما که چند بار مجروح شدین، میشه بگین مگه ترکش چقدر قدرت داره که دست به این محکمی و استخون به این کلفتی رو می شکنه و قطع می کنه؟
هر چی گفتم قبول نکرد. دو تا انگشت سبابه اش را روی دو طرف گیجگاهش گذاشت و باز گفت:
- ببین ... مثلا تیر قناصه ... چقدر قدرت داره که استخون به این محکمی رو سوراخ می کنه، از این طرف می ره و از اون ور درمیاد؟
فقط خندیدم. گفتم:
- ایشالله وقتی یه تیر قناصه از این ور کله ات خورد و از اون ور دراومد، خودت می فهمی!
و او باز خندید.

قهرمانی بود. افتاد بود توی گل و لای شلمچه. بعداز ظهر شهید شده بود.
شکستم. زانو زدم. دولا شدم. لب که بر لب های کبودش گذاشتم، یخ کردم. سردم شد. چقدر سردش بود. زودتر باید پتو را می انداختم تا "جسم مطهرش" سرما نخورد!
سرش را که بلند کردم، جای انگشتان سبابه اش خالی بود. تیر قناصه از سمت چپ گیجگاه وارد شده و از سمت راست خارج شده بود. سعی کردم میان اشک و ناله، بخندم. آروم که فقط او بشنود، گفتم:
- حالا خوردی؟ ... دیدی چه جوری سوراخ می کنه؟

چقدر حالم بد شده. احساس می کنم مثل خیلی رفیقای بی غیرتم شدم.
منم داره گناه برام سرد و خنک میشه.
داره از معصیت خوشم میاد.
قهرمانی ... تو رو خدا
اگه معصیت مستقیم توی قلب آدم جا واز بکنه، جایی هم برای خدا می ذاره؟!

سوختم.
هیچی نگو.
هوا سرده یا من دوباره ترسیدم؟!

[ ۱۳۸٧/۳/۱۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
"خوب جناب داوودآبادی ..
ما به شما هم مثل ادعلی رفیق شفیقتون توهین کردیم که کمانتمون رو تایید نفرمودید ؟
یه سوال از شما دارم !
مهندس ضرغامی سابقه چند ساعته شرکت در منطقه رو دارند ؟؟؟
دست بردارید!
کمی منصفانه نگاه کنید.
یا علی
نویسنده: دل شدگان


 با عرض سلام و احترام:
کاشکی جناب مهندس ضرغامی می فرمودند که چند روز سابقه حضور در جبهه را دارند؟!
سر یک روزش شام می دهمنیشخند
آب که سر بالا بره قورباقه هم ابوعطا می خواند...
خدا قوت و خسته نباشید.
دلم برایت تنگ شده مومنگل
نویسنده: ابوالفضل


بنام حضرت دوست
روزگار عجیبی است.
روزگار غریبی است.
دیر آمده ها زود می خواهند بروند.
نه. ببخشید. دیر آمده ها صاحبِ خانه هم شده اند و این ماییم که باید زحمت را کم کنیم!
روزگار عجیبی است.
جوان های امروزی، همان هایی که برخی آنان را فاسدالاخلاق و ... می دانند، راحت تر جبهه بودنمان را باور می کنند.
روزگار غریبی است.
باید برگه سوابق جبهه مان را دست مان بگیریم و به دیر آمده هایی که چند سالی هم از خودمان کوچک ترند و بچه ای بودند در جبهه، نوپا، ثابت کنیم که:
- در سه راه مرگ کجا بودیم!
- اصلا روزها و ماه های آغازین جنگ چیکار می کردیم.

نه. اصلا ایرادی به کسی نیست.
ولی وقتی کسی که هنوز با مداد مشق شب می نوشته، حالا امروز تا کم می آورد، یقه می دراند که:
- کربلای پنج کجا بودی؟!
خدا رحم کرد این نوباوگان! درصدر اسلام نبودند.
وگرنه حضرت امام حسن (ع) را هم به خاطر سابقۀ کم جبهه، زیر سوال می بردند!

آقا جان!
ما جبهه نبودیم.
هیچکداممان.
ولی مطمئن باشید هیچگاه حاضر نیستیم برگه سابقۀ جبهه مان را بر سر نسل امروز و حتی پرروتر از آن، بر فرق دیروزی ها بکوبیم!
همین دوستان بزرگوار، فقط و فقط به خاطر بغض و حسادت - و نه هیچ چیز دیگر. چرا که حسادت از چشم و زبان شان شعله می کشید – اول به سابقۀ جبهۀ "مسعود ده نمکی" گیر دادند.
جالب تر این که، وقتی تیرشان به سنگ خورد و دیدند کم آورده اند، همین رفقای مثلا شفیق، به سابقه جبهه من هم گیر دادند.
قشنگ است اگر برایتان بگویم: خود من با همان که از من می پرسید:
- ببینم حمید، تو مگه چقدر جبهه بودی؟ اصلا مگه تو نیروی عملیاتی بودی؟ تو که توی تبلیغات بودی به جلو چیکار داشتی؟!
در تیپ ذوالفقار لشکر 27 بوده ایم. و البته من واحد آرپی جی بودم و او ...
می دانید همه اینها برای چی بود؟
به خاطر انتشار آن خاطره از آزادی خرمشهر که شاهد غلت زدن ده ها بسیجی بر روی میدان مین در خرمشهر بوده ام.
چرا این چنین می کنند؟
چون فرمان برند.
باید این کنند وگرنه نان که حلال نمی شود!
باید کار کرد. باید جان کند. باید این و آن را زد تا حق ماموریت گرفت.
این که به یکصد نام مستعار وبلاگ و سایت راه بیندازی تا عقده هایت را بر سر "اخراجی ها" خالی کنی، وظیفه است و تکلیف!
و ای کاش همین حضرات، این قدر که از جناح های سیاسی و مافیای قدرت فرمان بری دارند، از ولایت فرمان می بردند که امروزمان این نبود.
و این همه از عدم پیروی از ولایت است و بس.

راستی!
این که این مثلا دو نفر که اتفاقا دو وبلاگ به نام های مختلف علیه مسعود ده نمکی راه انداخته اند، در یک روز یک نظر مثل هم می دهند، شما شک نکنید که هر دوی شان یکی باشند!
دو فیلم با یک بلیط!

من خبر ندارم آقای ضرغامی چقدر جبهه بوده. ولی همین که دیدم چه کسانی به چه چیزی گیر دادند، فهمیدم که در راستای همان سوال سابقه جبهه من و مسعود است و بس.
پس حواسمان باشد:
اگر سابقۀ جبهه مان از فلانی و فلانی کم تر بود، حق اظهار نظر نداریم. اصلا حق حیات نداریم.
راستی جوان هایی که پدرشان شاید روزی در جبهه بوده و خودتان و خدایی ناکرده پدرتان از فیلم اخراجی ها خوشتان آمده، سریع بروید کارت جانبازی و سابقۀ جبهه پدرتان را آماده کنید که "بازپرسان یوم القیامه"، سراغ شما هم خواهند آمد.
راستی مگر وسعت جبهه فقط به اندازه دو نفر بوده و بس؟!

دوستان عزیز!
باور کنید خدا شاهد است.
باور کنید دروغ حرام است.
و باور کنید روز قیامتی هم هست.
پس: از خودتان حساب بکشید پیش از آن که از شما حساب بکشند.

در آخر یاد شعری از شاعر بزرگوار "محمدحسین جعفریان" افتادم.
منظورم با هیچکس نیست.
شاید که خود من اولین مخاطبش باشم:

ُبزدلانی کز یَمِ خون تَر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند


[ ۱۳۸٧/٢/۱٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
ین انفجار بعداز نماز مغرب و عشا در قسمت مردانه حسینیه شهداء شیراز مربوط به هیئت ره‌پویان وصال رخ داد. گفتنی است، تعداد مجروحان حادثه بمب گذاری تاکنون به 105 نفر و تعداد کشنه ها به نه نفر افزایش یافته است.
انفجاری نسبتاً شدید در یکی از حسینیه‌های شهر شیراز بعد از نماز مغرب و عشا بیش از 100 کشته و زخمی برجای گذاشت و شب گذشته پیاپی صدای تردد آمبولانسها در این منطقه به گوش می‌رسید.
به گزارش خبرنگار تابناک، این انفجار بعداز نماز مغرب و عشا در قسمت مردانه حسینیه شهداء شیراز مربوط به هیئت ره‌پویان وصال و هنگام سخنرانی حجت‌الاسلام انجوی نژاد، دبیر ستاد نماز جمعه استان فارس رخ داد و صدای انفجار تا شعاع 5/1 کیلومتری این حسینیه که در یکی از مناطق مسکونی مرکز شیراز واقع است، شنیده شد.
در اثر این انفجار شیشه‌های برخی مناطق مسکونی اطراف حسینیه نیز شکسته شده است. در این حادثه به دبیر ستاد نماز جمعه استان فارس آسیبی نرسیده است.
Image
محل دقیق انفجار در انتهای سالن هیئت
 
شبکه العالم تعداد قربانیان انفجار را 50 مجروح اعلام کرد، اما اخبار جدید رسیده به خبرنگار تابناک، تعداد مجروحان حادثه بمب گذاری تاکنون به 105 نفر و تعداد کشته‌ها به نه نفر افزایش یافته است. برخی از مجروحان سرپایی مداوا شده‌اند.
گفتنی است، آیت‌‌الله حائری شیرازی امام جمعه شیراز و نماینده ولی فقیه در استان در محل حادثه حضور پیدا کرده است.
 در همین راستا، فرماندار شیراز با بیان اینکه مردم می‌توانند برای کسب اطلاعات از اسامی مجروحان باشماره تلفن 111 تماس بگیرند، گفت: در بررسی‌های اولیه این حادثه احتمال بمب‌گذاری منتفی است و انفجار احتمالا علت‌های دیگری داشته است.
Image
محل انفجار بمب در کانون رهپویان وصال شیراز
 
به نوشته وبلاگ دنیای راه راه (نزدیک به اعضای این کانون)، « کانون فرهنگی رهپویان وصال بزرگ‌ترین مجموعه فرهنگی شیراز است که هر هفته، شنبه شب‌ها جلسات سخنرانی و مداحی و توسل به اهل بیت دارد. موضوع سخنرانی‌ها متنوع بوده و هرگز محوریت اون روی مباحث فرق ضاله‌ی وهابیت و بهائیت نبوده! جلسات هفتگی دست‌کم 5000 نفر مخاطب جوان داره. توی مناسبت‌ها مثل مراسم عرفه یا عاشورا و تاسوعا، این تعداد به حدود 50 هزار نفر هم می‌رسه. اعتکاف‌های این مجموعه، طی دو سه سال اخیر، حدود 8000 تا 10000 نفر بوده.
Image
ازدحام جمعیت پس از انفجار در مقابل سالن هیئت
 
...حسینیه سوله‌ای هست به شکل مستطیل که تا تکمیل ساختمان اصلی حسینیه ازش استفاده می‌شه. منبر سخنران، حدودا در میانه یکی از عرض‌ها قرار داره.
 ... در نزدیکی آخر حسینیه، یعنی در ضلع مقابل سخنران، در قسمت برادران منفجر می‌شه. انفجار در حدود ساعت 21:15، یا یه کمی زودتر اتفاق می‌افته. یعنی دقایقی بعد از اتمام سخنرانی و شروع مداحی. خدا رو شکر در این لحظه برادرا برای شرکت در سینه‌زنی به سمت جلوی حسینیه می‌رن و انتهای حسینیه تا حد زیادی خالی از جمعیت می‌شه.
با انفجار و طبعا صدای مهیب اون، شیشه‌های حسینیه می‌شکنه و قسمتی از دیوار حائل بین خواهرا و برادرا فرو می‌ریزه. محل انفجار  حدود 20، 30 سانت گود شده و قسمتی از سقف حسینیه، که سقف سبکی بوده، بر اثر موج انفجار از جا کنده شده. به همین دلیل، خوش‌بختانه، تلفات ناشی از فروریختن سقف نداشتیم.
....عده‌ی زیادی از خواهرا و برادرا، از صدای زیاد و شرایط وحشت‌ناکی که پیش اومده بوده، شوکه می‌شن و عده‌ای غش می‌کنن. یه عده زیر دست و پا می‌مونن و عده‌ای هم پاهاشون، به دلیل وجود خرده شیشه‌های شکسته شده بر اثر موج انفجار، مجروح می‌شه.
اما دیوار مخروبه حسینیه و قسمت‌های باقی‌مونده‌ سقف، مملو از گوشت و پوست و خون مجروحین و شهدا بوده.
[ ۱۳۸٧/۱/٢٥ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دلتنگم
می دونی؟
دل ل ل ل ل تنگم
یعنی:
حالم گرفته اس.
بغض دارم.
می خوام گریه کنم ...
نمی تونم.
می خوام داد بزنم ...
صدام در نمیاد.
می خوام هوار بکشم ...
می ترسم صدام بچه خفته همسایه رو بیدار کنه!
پس چیکار کنم؟!
به قول اون شاعر:

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از  دین می نویسم
دلم  خون  است  می دانی  برادر؟
دلم خون است، از  این  می نویسم

دل تنگم.
گرفته ام.
بد اخلاق شدم.
نه ...
بد اخلاقی که مال یه دفعه اشه.
بد اخلاق بودم، بدتر شدم.
غیر قابل تحمل شدم.
به همه می پرم.
حال همه رو می گیرم.
خسته شدم.
از امید هیچی نگو.
حرف خودمون رو می زنم.
میگن موجی یه!
خب بگن. مگه موجی شدن دست خود آدمه؟!
می گن کم آورده!
خی بگن. مگه خودشون زیاد آوردن که کم آوردن من توی چشمشون میاد؟!
میگن بریده!
خب بگن. خودشون کی وصل بودن که بریدن من براشون مهم شده؟!
میگن جا زده ... جا خالی کرده!
بازم بگن. مگه خودشون چقدر سر جاشون محکمن که جا زدن من به چشم بیاد؟!

آ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ...
یک سال دیگه گذشت.
یک سال بیشتر خسته شدم.
یک سال بیشتر از دوستام دور شدم.
از مصطفی ... از سعید ... از سیدمحمد ...
یک سال بیشتر به رفتن نزدیک شدم.
به مرگ. به سفر. به آخر داستان.
یک سال بیشتر به غصه هام افزوده شد.
یک سال بیشتر روی دلم سایه انداخت.
یک سال دورم خلوت تر شد.
دیگه فکر نکنم کسی برام مونده باشه.
دیگه هیشکی محلم نمی ذاره.
دیگه ...
خیلی بد شدم نه؟
خیلی ریاکار شدم. آره؟
هنرپیشه خوبی شدم ها!
قشنگ بازی می کنم.
هم با خودم.
هم با شهدا ...
هم با شما!
یک سال پیرتر شدم ...
ولی یک سال بر روحم افزوده نشد.
یک سال احساساتم بیشتر غلبه کرد.
ولی یک سال بر عقلم افزوده نشد.
اندک اندک می رسد اینک بهار ...
پس من چی؟
تو چی؟
همه مون چی؟
چه گلی کاشتیم؟
چه گلی به سر خودمون زدیم؟

برام دعا کنین که بدجور محتاجم.
دعا کنین خستنگیم با استراحتی کوتاه و نفس تازه کردن حل بشه.
وگرنه کارم زاره ...
دعا کنین عاقبت بخیر بشم.
جون من ...
برام دعا می کنین؟
چی می گین؟
چی دعایی در حقم می کنین؟
عیبی نداره.
واسه خودم بگین.

[ ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی
"عماد جواد مغنیه" یا به قول منابع اطلاعاتی غربی "عماد فوزی مغنیه" و "عماد فائز مغنیه" یا به قول رسانه های عربی مخالف مقاومت اسلامی لبنان، "الحاج الثعلب" روباه، سال 1341 شمسی در روستای "عربصالیم" از توابع شهر نبطیه در استان صور در جنوب لبنان، دیده به جهان گشود.
مغنیه که در خانواده ای 5 نفره متشکل از پدر، مادر و دو برادرش به نام های "جهاد" و "فواد" می زیست، تحصیلات عالی خود را در "دانشگاه آمریکایی بیروت" ادامه داد.

 وی که با "سازمان آزادیبخش فلسطین" همکاری مبارزاتی داشت، مدتی محافظ شخصی "یاسر عرفات" بود. ولی پس از حمله سراسری ارتش صهیونیستی در خرداد ماه 1361 به لبنان که تا بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، پس از عقب نشینی و خروج نیروهای عرفات از طریق بندر بیروت، از این گروه فاصله گرفت و به جنبش شیعی "افواج المقاومة اللبنانیة" که توسط "امام موسی صدر" و شهید دکتر "مصطفی چمران" بنیان گذاری شده بود، پیوست.
استعداد فراوان، از خود گذشتگی و شجاعت که از خصوصیات بارز او بشمار می آمدند، در هم آمیخته و از او شخصیتی انقلابی تمام عیار بوجود آوردند.
"جهاد" برادر عماد، در سال 1363 طی عملیات علیه اشغالگران به شهادت رسید.
"فواد" نیز قربانی توطئۀ سازمان جاسوسی اسرائیل موساد شد و به شهادت رسید.
یکی از جاسوسان صهیونیست، تحت پوشش تاجری فلسطینی، توانست به فواد که کارهای تجاری انجام می داد، نزدیک شود. هدف او به تله کشاندن عماد بود که چندین بار اقدام به این کار کرد که وی را به نزدیک مناطق اشغالی جنوب لبنان بکشاند تا یگان های ویژه آدم ربایی او را بربایند، ولی به دلیل حساسیت بیش از حد عماد، موفق به انجام این طرح نشد.
تاجر جاسوس توانست قراری با فواد بگذارد و به خیال خود با این وعده که مقداری تجهیزات و وسایل نظامی از مناطق اشغالی آورده است، خواست که عماد را هم به تله بکشاند.
سرانجام پس از آن که سردمداران اطلاعاتی رژیم صهیونیستی از ربودن مغنیه ناامید شدند، تصمیم به قتل او گرفتند.
در یکی از روزهای سرد زمستان 1373 درست دقایقی قبل از آن که عماد به دلیل مراعات کلیه جوانب امنیتی به دفتر برادر خود در "حیّ الصُفیر" در ضاحیه در جنوب بیروت بیاید، ماشین بمب گذاری شده در کنار دیوار دفتر منفجر شد و فواد و یکی از دوستانش به شهادت رسیدند.
با تشکیل "حزب الله لبنان" در سال 1362، عماد مغنیه نیز همچون حجت الاسلام "سیدعباس موسوی" – دبیر کل حزب الله که بعدها در حمله تروریستی بالگردهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید - و "سیدحسن نصرالله" دبیر کلی فعلی حزب الله، از جنبش امل خارج شد و در مقاومت اسلامی نقش بسزایی ایفا کرد.
شرکت او در سلسله عملیات نظامی و تاثیرگذار علیه اشغالگران صهیونیست، باعث شد تا دشمنان از او به عنوان شخص اول در نبرد با مقاومت اسلامی یاد کنند.
عماد مغنیه در پاییز 1362طی عملیاتی علیه آمریکا در کویت، به اسارت درآمد، ولی با ترفندهای گوناگون موفق به رهایی شد. پس از آن بود که سازمان جاسوسی آمریکا  C.I.A پی به شخصیت واقعی وی برد و در بدر به دنبال دستگیری او لبنان و خاورمیانه را زیر پا گذاشت.
آمریکا عماد مغنیه را دشمن سرسخت و خطرناک خود می داند. بدان حد که وی را مسئول انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت و کشته شدن 241 کماندو و همچنین مقر چتربازان فرانسوی در بیروت و کشته شدن ده ها تن از آنان می داند. همچنین او را مسئول چندین نوبت عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت آمریکا در لبنان و کویت و ربودن هواپیمای T.W.A می داند.
آن چه مسلّم است، برخلاف آن چه آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه عماد مغنیه جوّ سازی می کنند و او را تروریستی بزرگ می نامند، وی تنها رزمنده ای خالص از مقاومت اسلامی لبنان بود که برای نجات کشورش از اشغالگران، تا پای جان مبارزه کرد و بیش از 26 سال، سازمان های اطلاعاتی سیا و موساد را به دنبال خود کشاند.
بدون شک توانایی های خارق العاده عماد مغنیه یا همان "حاج رضوان" "لجنه امنیه" حزب الله، نقش بسزایی در پیشرفت کمیته امنیتی و وارد آوردن ضربات جبران ناپذیر بر رژیم اشغالگر قدس داشته است.
امروزه هر کس بخواهد از دین و کشور خویش در مقابل اشغالگران دفاع کند، به تروریسم متهم می شود که این امری تازه نیست.
جایزه 25 میلیون دلاری پلیس F.B.I  آمریکا برای زنده یا مرده عماد، نشان از هراس جنایتکاران و تروریست های دولتی از هر گونه مقاومت دارد.
ترور عماد مغنیه در شرایطی انجام شد که لبنان روزهای بسیار بحرانی ای را سپری می کند.
نگاهی هر چند گذرا به حوادث و اخبار هفته گذشته لبنان، نشان از برنامه ریزی دقیق سازمان های اطلاعاتی غرب و صهیونیست ها برای ترور مغنیه و شعله ور ساختن آتش جنگ در لبنان دارد.
چند روز پیش "میشل عون" از منتقدین دولت آمریکایی لبنان، اظهار داشت که طرفداران دولت و گروه 14 مارس آماده هستند تا زمینه را برای حمله مجدد اسرائیل آماده کنند.
طی روزهای اخیر، بین نیروهای شیعه سازمان امل با نیروهای گروه 14 مارس در جنوب بیروت درگیری های مسلحانه بوجود آمد.
روز گذشته تنها ساعاتی پیش از ترور مغنیه، معاون وزیر دفاع آمریکا به همراه یک هیئت 10 نفره نظامی امنیتی، سرزده و بدون هماهنگی قبلی، وارد بیروت شدند.
سمیر جعجع از مخالفین سرسخت حزب الله و از مزدوران اسرائیل، سفر خود به آمریکا را به بهانه بحرانی بودن اوضاع لبنان، به تعویق انداخت.
سفارت آمریکا در بیروت در اقدامی تعجب برانگیز، طی اطلاعیه ای از شهروندان آمریکایی مقیم بیروت خواست که روزهای چهارشنبه و پنجشنبه از ترددهای بیجا در بیروت خودداری کرده و کلیه جوانب امنیتی را رعایت کنند.
مهم تر از همه، انتشار گزارش 600 صفحه ای "کمیته وینوگراد" که اعتراف به شکست فاحش ارتش اشغالگر صهیونیستی در جنگ 33 روزه سال گذشته با حزب الله بود، باعث شد تا "ایهود اولمرت" برای تحت الشعاع قرار دادن این افتضاح، دست به عملی بزند تا برگ برنده ای برای دولت رو به شکست خود رو کند.
باز کردن گره 26 ساله و از سر راه برداشتن کسی که سال ها آمریکا و رژیم صهیونیستی را در خوف و هراس انداخته بود، شاید موفقیت عظیمی برای اولمرت محسوب شود.

 

بدون شک خون شهید عماد مغنیه، حرارت جهاد و مبارزه رزمندگان خالص مقاومت اسلامی لبنان و جهادگران فلسطین را دوچندان خواهد کرد و بر سرعت نابودی اشغالگران خواهد افزود.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عماد مغنیه که «عقل منفصل» حزب‌الله خوانده می‌شد، از سوی آمریکا متهم به دست داشتن در حمله مسلحانه به مرکز نیروهای مارینز در بیروت در سال 1982، حمله به سفارت عراق در بیروت در سال 1985، رهبری عملیات ربایش هواپیمای آمریکایی TWA و کشته شدن یک دیپلمات آمریکایی در آن هواپیما و دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان بوینس‌آیرس در سال 1994 شده است.


«عماد مغنیه» (حاج رضوان) از فرماندهان بلندپایه حزب‌الله شب گذشته در دمشق ترور شد.
به گزارش خبرنگار تابناک، حزب الله لبنان پس از این حادثه در جنوب این کشور آماده‌باش اعلام کرده است. با وجود گذشت بیش از یک و نیم سال از شکست تاریخی اسرائیل از حزب الله و تلاش جوخه های ترور موساد برای ترور اعضای حزب الله تاکنون موفق به این کار نشده بودند.
 پرس.تی.وی ـ بیروت، گزارش داد: ساعت یازده شب گذشته خودروی بمب‌گذاری شده در منطقه کفرسوسه دمشق در نزدیکی مدرسه ایرانی‌ها و مرکز اطلاعات سوریه منفجر شد که این انفجار یک کشته بر جای گذاشت.
بلافاصله پس از انفجار، نیروهای امنیتی سوری حلقه محاصره‌ای پیرامون محل انفجار تشکیل داده و خودروی منفجر شده و جسد قربانی را به نقطه نامعلومی منتقل کردند.
صبح امروز مشخص شد که «عماد مغنیه» ملقب به حاج رضوان از فرماندهان بلندپایه حزب‌الله لبنان در این انفجار به شهادت رسیده است.
مغنیه که «عقل متفکر» حزب‌الله خوانده می‌شد متولد 1962 در روستای «طیردبا» در جنوب لبنان بود.
وی از سوی آمریکا متهم به دست داشتن در حمله مسلحانه به مرکز نیروهای مارینز در بیروت در سال 1982، حمله به سفارت عراق در بیروت در سال 1985، رهبری عملیات ربایش هواپیمای آمریکایی TWA و کشته شدن یک دیپلمات آمریکایی در آن هواپیما و دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان بوینس‌آیرس در سال 1994 شده است.
 گفته می‌شود که مغنیه مسئول عملیات خارجی حزب‌الله بوده و رفت و آمدهایش بسیار محرمانه صورت می‌گرفت. مغنیه تا سال 1982 عضو جنبش فلسطینی فتح بوده و پس از تاسیس حزب‌الله، نقشی اصلی در تاسیس شاخه امنیتی حزب‌الله داشت.
مغنیه در لیست افراد تحت پیگرد آمریکا پس از اسامه بن‌لادن در رده دوم قرار داشت. جایزه‌ای که آمریکا برای دستگیری یا کسب اطلاعاتی از او تعیین کرد 5 میلیون دلار بود که پس از حوادث 11 سپتامبر این مبلغ به 25 میلیون دلار افزایش یافته بود.
حزب‌الله لبنان با صدور بیانیه‌ای، اسراییل را متهم به دست داشتن در این ترور کرد.
منابع آگاه به خبرنگار پرس.تی.وی اطلاع دادند که نیروهای حزب‌الله در جنوب لبنان به حالت آماده‌باش درآمده‌اند.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: حزب‌الله لبنان اعلام کرد،"عماد مغنیه" از فرماندهان نظامی این حزب به دست نظامیان صهیونیست در انفجار دیشب دمشق به شهادت رسیده است.
به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری رویترز، حزب‌الله لبنان با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد، انفجار دیشب خودروی بمب‌گذاری شده به شهادت "عماد مغنیه" یکی از فرماندهان ارشد این جنبش انجامیده است.


حزب‌الله در این بیانیه رژیم صهیونیستی را مسوول ترور این مقام ارشد نظامی حزب‌الله دانست.
انفجار یک خودروی بمب‌گذاری‌شده در پایتخت سوریه دیروز یک کشته و دو زخمی بر جا گذاشته بود.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب