خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
سلام بر یاران مقاوم و شهدای مظلوم که بر یاری اباعبدالله الحسین (ع) ایستادند.
هر آنچه درباره بی حرمتی سپاه عبیدالله و یزیدیان با عاشورائیان شنیده بودیم، امروز در سوریه، توسط وهابیون و سلفیون تکفیری در حق شیعیان مظلوم و حتی اهل سنتی که حاضر به پذیرش کفر آنان نشدند، شاهدیم.
اهانت تکفیری های سلفی به پیکر شهیدی در سوریه.

1 shahid soryeh.jpg
[ ۱۳٩٢/۱٠/٢ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
"عبدالحلیم خدام" متولد 1311 (1932 میلادی) شهر بانیاس سوریه، بیش از 40 سال، نزدیکترین دوست، همرزم و معاون اول حافظ اسد رئیس جمهوری فقید سوریه بود. حافظ اسد به خدام شدیدا اعتماد و اطمینان داشت و از او به عنوان مورد اطمینان ترین دوست و سیاستمدار یاد می کرد و همواره از مشورتها و کمکهای وی بهره می برد. چرا که به اعتقاد حافظ اسد، عبدالحلیم خدام خود و خانواده خویش را کاملا وقف کشور سوریه و حکومت آن کرده بود و از دریغ جان و مال برای رهبر آن ابایی نداشت! و این تصویری بود که خدام بیش از چهل سال از خود و خانواده اش در مقابل دیدگان اسد و ملت سوریه ساخته بود.

خدام چنان به حافظ اسد نزدیک بود و آن قدر نسبت به او ابراز وفاداری نشان داده بود که از وی به عنوان "الحرس القدیم" (محافظ قدیمی) یاد می شد.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam%20%285%29.jpg


طی چهل سال همراهی خدام با دولت سوریه، همواره نقش اصلی او در مهمترین حوادث و بحرانها به چشم می خورد. و این بر اعتماد حافظ اسد به او می افزود. خدام در حکومت سوریه جایگاه ویژه ای داشت و مسائل مهمی چون فعالیت امنیتی نظامی و حضور ارتش سوریه در لبنان، مستقیم زیر نظر او انجام می شد.

در بحرانهایی همچون بسیاری حوادث لبنان و ... که بعدها برای سوریه مشکل ساز شد، همواره ردی از عبدالحلیم خدام به چشم می خورد. بحرانهایی چون سرکوب تظاهرات مخالفین در شهر "حما" در سال 1363، حوادث و حملات تروریستی و انفجارها در لبنان، ترور مخالفین دولت سوریه در داخل و خارج کشور و ... همان اتفاقات و توطئه ها بود که بعدها دستاویز کشورهای غربی و عربی برای مقابله با حکومت سوریه گردید.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam%20%286%29.jpg


سال 1384 هنگامی که خدام از سوریه گریخت و به آغوش غرب پناهنده شد، اعلام کرد که نه امروز، بلکه از سالیان دور نقش یک نفوذی فعال را در کنار حافظ اسد و در قلب حکومت سوریه ایفا کرده است!

شاید اگر امروز حافظ اسد زنده بود، اصلا باورش نمی شد یارغار و دوست دیرینه اش، دهها سال عامل نفوذی دشمن صهیونیستی و غرب در کنار او بوده تا ضمن بحران آفرینی برای سوریه، سری ترین اطلاعات کشور را نیز با افتخار و شادمانی تحویل دشمنان سوریه بدهد و سرانجام با خوشحالی و لبخند بر لب، به آغوش غرب پناه برده و با افتخار از خیانت و جاسوسی خود به عنوان خدمت به اربابانش یاد کند!

غافل از آنکه برای سیاست بازانی چون عبدالحلیم خدام، پیشتر و بیشتر از آنکه منافع و مصلحت کشور و دین مطرح باشد، منافع خانواده و فرزندان مطرح و هدف بوده است. و همین موضوع آنان را به این عاقبت کشانده که وطن و آرمانهایی را که چه بسا روزگاری برای رسیدن به آن مبارزه کرده و دیگران را نیز تشویق به مبارزه می کردند، فدای مصالح خانوادگی و فرزندان خویش کنند! 

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-khaddam.jpg


چه بسا عبدالحلیم خدام طی دهها سال حضور در مهمترین پست حکومتی سوریه، بخصوص در دهه 60 میلادی که استاندار قنیطره بود و در جنگ با اشغالگران صهیونیست شرکت کرد، در معرض خطرناکترین حملات تروریستی نیز قرار داشته که تصور حافظ اسد و دیگر سیاستمداران این بوده که خدام در راه استقلال و شرافت سوریه از بذل جان دریغ ندارد و با افتخار آماده فداکاری در راه وطن خویش است!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
زمان جنگ، یک عده که در شهر و در مساجد، جاخوش کرده بودند و یا در صفوف اول نماز جمعه تهران فریاد می زدند : "جنگ جنگ تا پیروزی"، یک بار هم عملا در جنگ شرکت نکردند! چرا که می گفتند:

"خب بسیجی ها و ارتشیها هستند دیگه. وظیفه اوناست که از مرزهای کشور دفاع کنند."
سن و سالشان زیر 16 سال نبود. وضع روحی و جسمیشان هم عالی بود. هیچ دلیل و بهانه ای برای جبهه نرفتن نداشتند.
ولی نرفتند.
و امروز، همانان مدعی بسیاری شده اند!
و چه بسا روز عاشورا و در صحنه کربلا، نه فقط 72 تن، که بسیاری مثلا حزب اللهیِ نمازشب خونِ مومن وجود داشتند و حاضر بودند، ولی فقط تماشاچی بودند. شاید آنها همان هنگام که شاهد شهادت اباعبدالله الحسین (ع) و یا سوختن خیمه ها و آوارگی و اسارت اهل حرم بودند، زیر لب با خود می گفتند:
"خب وظیفه اوناییست که در میدان نبرد حضور دارند، دفاع کنند ..."
و به سادگی از کنار خیلی چیزها گذشتند.

جالبه وقتی تابستان سال 1385 جنگ 33 روزه اسرائیل علیه لبنان شد، خیلی از بچه ها داغ کردند که بروند لبنان.
چند سال بعد وقتی جنگ 22 روزه اسرائیل علیه غزه برپا شد، در میادین اصلی شهر چادرهای جمع آوری کمک و تبلیغات برپا شد.
عده ای دانشجو که حتی سربازی نرفته بودند و پاسپورت هم نداشتند! راه افتادند رفتند لب مرز که مثلا از آنجا بروند ترکیه، بعد سوریه، بعد لبنان و مثلا از آنجا بروند غزه! برای جنگیدن علیه اسرائیل.
عده ای هم در فرودگاه مهرآباد تهران (ترمینال پروازهای داخلی، چون پروازهای خارجی از فرودگاه امام خمینی (ره) انجام می شود!) تجمع کردند و از مسئولین مملکتی درخواست کردند تا ترتیب اعزام آنان به غزه را بدهند!

و امروز ...
وهابیون و سلفیون وحشی، خانه های مسلمانان، مسیحیان و بخصوص شیعیان را در سوریه بر سر اهالیش ویران می کنند، به نوامیس مسلمین تجاوز می کنند، نوجوانان و مردان را به جرم عدم همکاری وحشیانه سر می برند، در کوچه و خیابان گروه گروه مسلمانان را اعدام می کنند، قلب کشته ها را از سینه درآورده و همچون هنده جگرخوار می بلعند! بمب شیمیایی علیه زن و بچه ها استفاده می کنند، مرقد صحابی گرامی پیامبر، حجربن عدی را ویران کرده و نبش قبر می کنند، حرم دختر سه ساله اباعبدالله الحسین (ع) رقیه (س) را هدف بمب و خمپاره قرار می دهند، حرم عمه سادات حضرت زینب (س) را محاصره کرده و برای ویرانی و نبش قبر آن تهدید می کنند و ...
آن وقت نه کسی تجمع می کند، نه کسی کاروان راه می اندازد، نه کسی شعار می دهد، حتی در بازگشت از نمازجمعه در خیابان طالقانی تا میدان فلسطین! و ...

سلفیون از سراسر دنیا هواداران خود را جمع کرده اند، بی شرف های مصری و تونسی و ... به نام "جهاد النکاح" با افتخار زنان و دختران خود را در اختیار جنگجویان سلفی در سوریه قرار می دهند ...
و ما ...!

همه جنایاتی که این بی شرفها می آفرینند، فقط و فقط:
انتقام از فرزندان خمینی است و بس!
بغضی که 35 سال در گلوی آمریکا، صهیونیسم، انگلیس، سردمداران کثیف مرتجع عرب و همه پیروان اسلام آمریکایی داشت خفه شان می کرد، امروز سر باز کرده و دارند تلافی 35 سال ناکامی و شکست را سر مدافعان اسلام ناب محمدی (ص) درمی آورند.
و این جنگ مرز ندارد.
سوریه و لبنان و فلسطین و حتی ایران نمی شناسد!
امروز خبری نشد، شاید فردا ...!

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

زمان جنگ، یک عده بودن که می گفتند:
"خدایا کی جنگ تموم میشه ما اعزام بزنیم بریم جبهه!"

و حکایت امروز زینبیه شام و ما، همین است.
آنان که غیرت دینی شان دستخوش بازیهای روزگار نشده، خودشان به هر سختی و مشقت که باشد، به آن سامان می شتابند و جان خویش فدای اهلبیت (ع) و عمه سادات می کنند.
آنان که رگ غیرتشان خشکیده، چون من و ما! فقط راه به راه هیئت و جلسه می ذاریم، بر سر و سینه می کوبیم و زار می زنیم!
واقعا ما بچه شیعه ها که زیارت عاشوراهای صنف لباس فروشهامون ترک نمیشه، ماه رمضون و محرم پای ثابت مسجد ارک هستیم، یه بار از خودمون سوال کردیم که این اساتید معظم چرا یک بار از جانشان برای آرمانها و اعتقاداتشون مایه نمی گذارند؟

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%283%29.jpg

حتی همون زمان جنگ، بغیر از سعید حدادیان، محمد طاهری، یونس حبیبی، رضا پوراحمد و محمود ژولیده، بقیه اگر خدایی ناکرده باد می زد و می آوردشون جنوب، از دوکوهه جلوتر نمی رفتند.
چهارتا عکس با فلانی که بعدا شهید شد و امروز هم پز اون عکسها و ... خلاص.
بازم دم "بایرام لودر" اخراجیها گرم که حداقل جوگیر شد و دنبال "مجید سوزوکی" توی صحنه نبرد رفت!
که اگر امروز امثال اونا بودن، مثل ما فقط جلسه و هیئت و شعاری نبودند. مردونه کار خودشونو می کردن. بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه.
مثل همه دلاورمردا و غیرتمندایی که این روزها پیکر پاکشون از زینبیه به کشور برمی گرده!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%281%29.jpg

واقعا ما چیمون از سلفی ها و وهابی های هلندی، بلژیکی، چچنی، عربستانی، قطری، ترکیه ای، لیبیایی، انگلیسی و افغانی کمتره که دارن خودشون توی سوریه تیکه پاره می کنن برای اعتقاداتشون؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh%20%282%29.jpg

همونایی که توی این سی سال، باوجود بزرگترین دشمن اسلام یعنی اسرائیل، یک بار حاضر نشدند از جانشون برای نبرد با اسرائیل بگذرند ولی امروز برای جنگ با شیعیان و تخریب مراقد اهلبیت (ع) در سوریه، سلاح به دست گرفتند و وحشتناک و وحشیانه می کشند و غارت می کنند و سر می برند!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zeynabiyeh.jpg
خدا ما محبین زبانی اهلبیت (ع) را عاقبت بخیر کند و اهلبیت (ع) را از دشمنان وحشی سلفی و وهابی و دوستان شعاری بی عمل! مصون بدارد.
[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ٥:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جوان مسیحی "دانی جورج جحا" متولد روستای "صیدنایا" از توابع دمشق، درحالی که با افتخار تمام و غیرتمندانه در کنار برادران مسلمان سوری خود در منطقه "داریا" می جنگید، به دست سلفیون مزدور عربستان و قطر، به شهادت رسید.

"دانی جورج جحا" معروف به "ابوعرب"، هنگامی که متوجه شد سلفیون قصد حمله و تخریب حرم حضرت سکینه (س) دختر امیرالمومنین علی (ع) را دارند، به یاری هموطنان مسلمان خود شتافت و با پوشیدن لباس رزم، همسنگر و همرزم با آنان، شبانه روز به دفاع از حرم اهلبیت (ع) پرداخت.

 

"دانی جحا" هنگام حمله تروریست های وهابی به مرقد حضرت سکینه (س)، مردانه جلوی آنها ایستاد تا وارد مرقد مطهر نشوند که با این اقدام شجاعانه به شهادت رسید.

پیکر این شهید مسیحی دفاع از حریم اهلبیت (ع)، بر دوش هموطنان مسلمان و مسیحی اش در محله مسیحی نشین "باب توما" در دمشق تشییع و به خاک سپرده شد.

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تروریست‌های تکفیری "جبهه النصره" در سوریه با حمله به مقبره الشهدا در اردوگاه الیرموک دمشق، مزار "فتحی شقاقی" بنیانگذار جنبش جهاد اسلامی فلسطین را تخریب کردند.

همان آزاده دلیرمردی که همسرش در وصف شهادت او گفت:

"فتحی شقاقی حسین گونه به شهادت رسید."

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-shaghaghi-2.jpg

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-shaghaghi%20-%201.JPG

این عکس را سال 1377 که برای زیارت مزار آن شهید عزیز به دمشق اردوگاه فلسطینی یرموک رفته بودم گرفتم.

[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ٥:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر به من و شما بگویند:
"چند شهید مظلوم و گمنام را نام ببرید"
اسم چه کسانی را می‌آوریم؟
همت، باکری، مصطفی کاظم زاده، سیدمحمد هاتف، سعید طوقانی، بچه محل های خودمان یا ...

اصلا شهید گمنام و شهید مظلوم از نظر ما کیست و چیست؟!
من جوابی برای این سوال ندارم، بجز دو خاطره.
این خاطره‌ی اول را داشته باشید تا اگر حس و حالی دست داد و توانش را یافتم، خاطره‌ی دوم را هم دو سه روز دیگر برای‌تان بنویسم.

شهدای مظلوم بحرین
سه‌شنبه سوم خرداد، پنج‌شنبه  پنجم خرداد 1362 سوریه – دمشق
به همراه بقیه‌ی بچه‌ها عازم زینبیه شدیم. پس از زیارت حضرت زینب (س) سری به گورستان کنار حرم زدم. مزار "دکتر علی شریعتی" در آن‌جا بود. آن‌چه نظرم را جلب کرد، نوشته‌ی جلوی در گورستان بود:
"من افتخار می‌کنم که مقلد خمینی کبیر هستم. دکتر علی شریعتی"

در گورستان قدم می‌زدم و با نگاه به سنگ قبرهای سفید و مرمر که روی بیشترشان آیه‌ی "یا ایتها ‌النفس المطمئنه ..." حک شده بود، به عاقبت خودم فکر می‌کردم که چه خواهد شد و چگونه خواهم مرد؟ آیا من هم شهید خواهم شد یا این‌که طوری می‌میرم که از حک آن آیه هم بر قبرم امتناع کنند!؟ 
دو نفر که لباس عربی به تن داشتند، وارد گورستان شدند. با دیدن من،‌ در جا خشک‌شان زد. نگاهی به همدیگر انداختند. ترس در وجودم دوید. هیچ‌کس جز من و آن دو در گورستان نبود. مثل این‌که باید یکی از آن قبرها را برای خودم رزرو می‌کردم!

چشمان‌شان را که گرد شده بود، به من دوختند و به عکس امام خمینی که بر سینه‌ام آویخته بود. خودم را برای درگیری آماده کردم. صلواتی در دل فرستادم و قرص و محکم در چشمان‌شان زل زدم. مشت‌هایم را گره کردم و خودم را کنترل کردم.

یکی از آنها جلو آمد و درحالی که اطراف را می‌پایید تا کسی شاهدمان نباشد، چشمش را به تصویر خندان امام دوخت و گفت:
- انت ایرانی؟ (تو ایرانی هستی؟)
- نعم، انا ایرانی ... لماذا؟ (بله من ایرانی هستم. چه‌طور مگه؟)
ناگهان آن یکی هم جلو آمد. هر دوتایی به‌تندی نزدیکم شدند و شروع کردند به بوسیدن عکس امام و لباس من. از تعجب مات مانده بودم. درحالی که نمی‌توانستند خود را کنترل کنند و اشک‌شان جاری بود، به عربی می‌گفتند:
- ما دوست‌داران امام و پاسدارانش هستیم.

کم مانده بود گریه‌ام بگیرد. با اصرار فراوانی که کردند، فهمیدم می‌خواهند با آنها عکس بگیرم؛ درحالی که رعایت احتیاط را می‌کردند و نمی‌دانم چرا می‌‌ترسیدند کسی آنها را ببیند، چند عکس با هم گرفتیم. چند عکس هم از تصویر امام گرفتند. دقایقی همان‌‌طور به عکس امام زل زده بودند و می‌گریستند.
پرسیدم: "اهل کجا هستید؟"
گفتند: "بحرین."
وقتی علت ترس‌شان را پرسیدم، گفتند:
اگر بفهمند ما زائران بحرینی با شما ایرانی‌ها صحبت می‌کنیم، هنگام برگشتن به کشور اذیت‌مان می‌کنند.
خیلی اصرار کردند که به هتل‌شان بروم، اما آن دلیلی را که خودشان گفتند، عنوان کردم که قبول کردند. پس از این‌که مجددا تصویر امام را غرق بوسه کردند، از هم خداحافظی کردیم.


تابستان 1377 تهران – مرکز اسناد انقلاب اسلامی
یکی از دوستان لبنانی‌ام تلفن زد و گفت که در تهران است. قرار شد بیاید محل کارم در "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" نزدیک میدان تجریش. برای ناهار آمد.
چهار نفر دیگر همراهش بودند. چهار جوان که دو نفرشان لباس روحانی به تن داشتند. خوش چهره و خوش برخورد. وقتی آنها را معرفی کرد، برایم جالب تر شد.
هر چهار نفر اهل بحرین بودند و شیفته‌ی انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی و حضرت آیت الله خامنه‌ای.

تا بعد از ظهر با هم بودیم. مقداری کتاب و جزوه که در دسترس داشتیم همراه با تصاویر و پوستر درباره‌ی انقلاب، امام و آقا بهشان دادیم تا به عنوان سوغات از سفر ایران، برای دوستان شان که می گفتند خیلی هستند و آرزوی‌شان این است که روزی به ایران بیایند، ببرند.
روبوسی کردیم و خندان و شادمان از آشنایی با آنها و یافتن چند دوست جدید، خداحافظی کردیم.
رفتند.

یک ماه نشد که دوست لبنانی‌ام از بیروت زنگ زد و گفت:
- حمید، اون چهار نفر بحرینی که باهاشون اومدیم دفترتون یادته؟
گفتم: "مگه می‌شه اونارو یادم بره؟"
- همشون شهید شدند ...
- چی؟
- هیچی، همشون شهید شدند.
- آخه چه‌طور؟ چی شد؟
- چند روز بعد از این که از شما خداحافظ کردند و رفتند، وقتی داشتند وارد بحرین می‌شدند جلوشون رو گرفتند و توی وسایل شون عکس های امام و آقا رو پیدا کردند.
- خب!
- خب هیچی دیگه! همشون رو اعدام کردند!

[ ۱۳٩٠/۳/۱٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب