خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بخش دوم و پایانی
گفت وگو از: حمید داودآبادی


* شما هم درطی دوران مبارزه به زندان افتادید؟
- من توانسته بودم سال‌ها فعالیت‌هایم را از چشم ساواک پنهان نگه دارم که بویی نبرند. خوشبختانه من به زندان نیفتادم. چون در شب دستگیری آقای رجایی، من خودم را به دیوانگی و خلی زدم. البته کار خدا بود. اصلا از قبل به فکرم نرسیده بود که چنین نقشی بازی کنم. توی عمل یک دفعه به فکرم آمد چه بکنم چه نکنم، که خود به‌خود کشیده شد به این‌که من نقش آدم خل‌ها را بازی کردم. خل به معنی زنی ساده و از همه جا بی‌خبر و هوچی‌گر. یعنی اطلاع داشتیم. حالا این را می‌گویم تا ببینید. رفتیم بازار ما را گرفتند دیگر کاری نداشتند. مرحله به مرحله چون پیش رفتیم، آن‌جا دیگر انداختن‌مان زندان. همان شب در سال 53 که آمدند شهیدرجایی را ببرند، دیگر به‌عنوان همسر یک زندانی که عقده و از عقده آمده توی این تظاهرات شرکت کرده، نقش بازی کردیم.

* در خانه‌تان ریختند؟
- بله ریختند در خانه. آن زمان برنامه ساواک این‌گونه بود که سعی می‌کردند بی سرو صدا بریزند و افراد را ببرند تا کسی متوجه نشود. گاهی از دیوار آرام می‌آمدند بالا، در را باز می‌کردند و بعضی وقت‌ها هم در می‌زدند. فکر کنم ماجرای کتاب‌ها و دستگیری پسر عمویم را تعریف کرده باشم.

* نه تعریف نکردید، پس لطفا بگویید:
- کتاب‌هایی را که نگه ‌داری‌شان جرم بزرگی حساب می‌شد که کتاب‌های سازمانی بود، اینها را شهید رجایی می‌آورد خانه. به من گفته بود که ببرم زیر زمین خانه عمویم که نزدیک ما بود. خانه ما خیابان ایران بود، خانه عمویم ـ که خواهر شهید رجایی زن عمویم است ـ چهارراه خورشید بود. پیاده هفت دقیقه راه بود که من می‌رفتم آن‌جا و کتاب‌ها را برده بودم در زیر زمین آنها که یک جای متروکه‌ای بود، جاسازی کرده بودم. یک روز که بارندگی شدیدی بود و آب به این زیر زمین جاری شده بود، حدود 70 سانتی‌متر آب افتاده بود توی زیر زمین خانه عمویم. وقتی زن عمویم این وضع را می بیند، یک دفعه یاد کتاب‌ها می‌افتد که می‌گوید ای وای کتاب‌های محمد. پسر عمویم که آن‌جا بوده، کنجکاو می‌شود که این کتاب‌ها چیست؟ وقتی آب‌ها از جوی می‌افتد و وقتی آب‌ها را از زیر زمین تخلیه می‌کنند و کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کنند، می‌رود کتاب‌ها را می‌بیند که بله، کتاب‌های مخفی و خیلی مثلا مهمی است. روی همان حس کنجکاوی چند تا از کتاب‌ها را برمی‌دارد و مطالعه می‌کند. بعد به‌ عنوان این‌که مثلا دایی من توی کارهای مهم مبارزات سیاسی این‌جوری هست، کتاب‌ها را می‌دهد به رفقایش. هیچی، همین‌طوری این به آن و آن به دیگری تا به دست 18 نفر این کتاب‌ها می‌رسد که بعد کتاب‌ها لو می‌رود و ساواک از هجدهمین نفر شروع می‌کند به گرفتن این کتاب‌ها تا می‌رسد به محسن پسر عموی من، همان خواهرزاده شهید رجایی که دیگر می‌آیند سراغ ایشان و درعرض سه ساعت می‌ریزند توی منزل. دو تا شلاق می‌زنندش که او همه چیز را می‌گوید.

* پسرعموی‌تان الان هست؟
- بله.

* الان چه‌کار می‌کند؟
- نمی دانم مشغول چه کاری است. به هرحال او مسئله‌اش جداست. منظور من نقش خودم هست که می خواهم بگویم زندان رفتن من این‌جوری بود که ساواک چند ساعتی من را بازداشت موقت کرد. کتاب‌ها را آمدند ریختند و گرفتند و به دنبالش آمدند ریختند منزل. این‌جوری بگویم که من رفته بودم خرید، آمدم خانه. زن عمویم دو سه دفعه فرستاده بود تا به من اطلاع بدهند که به شهید رجایی ماجرا را بگویم تا حواسش جمع باشد. شهید رجایی ساعت 5/11 شب با آقای شهید بهشتی، آقای هاشمی‌ رفسنجانی و شهید باهنر و اینها جلسه داشتند. یک جلسه خاصی هم بود که باید محرمانه می‌ماند. از این طرف هم اینها آمدند که من به ایشان دسترسی نداشتم تا اطلاع بدهم و می‌دانستم که تلفن‌مان تحت کنترل است. تلفن ما مدت‌ها تحت کنترل بود چون شهید رجایی تحت تعقیب بود.
آنها ریختند منزل ما که دیگر من هم خودم را آماده کرده بودم. توی خانه یک سری نوار، پول قابل توجه، اسناد جعلی و نشریات بود که آنها را فوری توی نایلون کردیم. حیاط باغچه لو رفته بود چون هر طرحی که لو می‌رفت ساواک سریع کشف می‌کرد، سعی می‌کردم آن موارد را تکرار نکنم. اما هر چی فکر کردم راه دیگری جز آن نداشتم. خیلی فکر کردم که اینها را چکار کنم. دیدم تنها راهش این است که باز دوباره همین کار را بکنم. این‌که می‌گویم بقیه‌اش واقعا کار خدا بود، این‌جاست. وگرنه آن باغچه را اگر اول شب می‌دیدند حالا می‌گویم ببینید چقدر دست خدا توی کار بود. رفتم باغچه را کندم و اسناد و مدارک را توی باغچه دفن کردم. ما در خانه‌مان قلمه شمعدانی داشتیم که سریع آنها را توی باغچه کاشتم و آب دادم. اینها اگر می‌آمدند و این شیوه را می‌دیدند سریع کشف می‌کردند.
اینها اول شب وارد شدند که تلفن توی راهرو زنگ زد. من تلفن را برداشتم که دیدم معلم دخترم بود و راجع به وضع درسی دخترم حرف می‌زد. همین‌ طور که مشغول صحبت با تلفن بودم، متوجه شدم کسی بالای سر من ایستاده. من برای این‌که او شک نکند که مثلا من هم توی کار سیاسی هستم، یک‌دفعه از همان جا به فکرم رسید و گفتم: خانم کریمی ببخشید من الآن آمادگی ندارم ادامه بدهم. اسم بردم که خیال نکند مخفیانه گفتم. گفتم و خداحافظی کردم. گوشی را که گذاشتم آن مامور ساواک با مشت زد روی تلفن که خیال کرد صحبت‌های من با رمز بود که مثلا این رمزی بود که من گفتم تا به آقای‌رجایی اطلاع بدهند که نیاید خانه. این وضع را که دیدم، سریع رفتم توی بالکن ـ از این ‌جایش دیگر ساختگی بود ـ داد زدم دزد... دزد. خانم تقویان همسایه‌مان بود. داد زدم کمک کمک ... دزد آمده بیایید کمک. با داد و فریاد من، همسایه‌ها ریختند بیرون که کار آنها سخت شد و مجبور شدند به‌جای این‌که بی سرو صدا بیایند توی خانه و همه جا را بگردند لو برود. این واقعا کار خدا بود. اگر از قبل می‌نشستم و فکر می‌کردم، به ذهنم نمی‌رسید چنین کاری بکنم. اگر آنها فرصت داشتند و با همان آرامی خانه را می‌گشتند، باغچه و خیلی از چیزها لو می‌رفت. اما آنها مجبور شدند به‌جای این‌که خانه را کامل بازرسی کنند، تماس گرفتند و نیرو خواستند تا سر هر چهارراه و کوچه پس کوچه‌ها یک مامور گذاشتند تا همسایه‌ها از خانه‌های‌شان بیرون نیایند. به همین خاطر دیگر نتوانستند بیایند و توی خانه را بازرسی کنند. از همان روز اول هم من را آدم خل و نادانی حساب کردند. مثلا می‌‌گفتند: خانم، ما تو را دیدیم و به شما گفتیم که پلیس مخفی هستیم، پس چرا داد زدی دزد دزد؟ گفتم: کو لباس‌تان؟
خلاصه خودم را زدم به نادانی که پلیس لباس دارد. گفت: ما اسلحه را که نشان دادیم. گفتم: بله من هم از اسلحه‌تان ترسیدم. این شلوغ بازی‌ها چی بود؟ همین‌طوری مثل آدم‌های نادان حرف می‌زدم. گفتم: خب من هم همین را دیدم و ترسیدم چون همسایه‌مان تعریف می‌کرد یک نفر با اسلحه آمده خانه‌شان دزدی زنش را هم کشته و رفته. کم‌ کم باورشان شد که من اصلا این‌جوری هستم. به همین خاطر دیگر زیاد من را بازجویی و کنترل نکردند.
یکی از آنها گفت: شوهرت کجاست؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: چطور نمی‌دانی؟ سعی کردند من را بترسانند که باز گفتم: نمی‌دانم. گفت: مدرسه رفاهه؟ اینها همسایه بغلی‌مان همان تقوی را گرفته بودند که آن بیچاره هم گفته بود آقای‌رجایی در مدرسه رفاه است. رفتند مدرسه رفاه در زده بودند آن خانم سرایدار آنها راه نداده بود و گفته بود: این‌جا اصلا مدرسه نیست. البته به او هم آموزش داده بودند که اگر مامورها آمدند چه بگوید. مدرسه رفاه واقعا جایی سیاسی بود. گفته بود نه این‌جا مدرسه نیست. مدتی بود که تابلوی شرکت سهامی خاص را سردر آن‌جا زده بودند. خانم سرایدار هم گفته بود این‌جا فقط یک شرکت تعاونی است که تابلویش هم نشان می‌دهد. بله ببینید اصلا آقای رجایی کاری با این‌جا ندارد. تازه، شب هم هست و دلیلی هم ندارد که من در را باز کنم. و سرانجام در را باز نکرده بود. اینها هم که باورشان شده بود، رفته بودند. حالا یا باورشان شده بود یا نه، به‌هرحال به شهید رجایی دسترسی پیدا نکردند. اگر ساواکی‌ها می‌رفتند توی مدرسه و آن‌جا را می‌گشتند، شاید چیزهای مهمی گیرشان می‌آمد. تازه، آقای رجایی و شهید بهشتی و دیگران قبلش آن‌جا جلسه داشتند. اگر آن‌جا می‌رفتند خیلی چیزها لو می‌رفت و خیلی مسئله عوض می‌شد.
ساعت 5/11 شب بود که شهید رجایی به خانه آمد. ساواکی‌ها که احساس‌شان این بود که یک چریک را می‌خواهند دستگیر کنند، سر چهارراه و کوچه‌ها مسلح کمین کرده بودند و تا ایشان به خانه آمد سریع دستگیرش کردند. از همان اولین لحظاتی که ایشان به خانه وارد شد، متوجه شد موضوع از چه قرار است. از همان ابتدا شروع کردیم پیغام‌هایی را که قرار بود به من بدهد تا به دیگران بدهم و چه کارهایی باید بکنم. از فرصت‌های کوتاهی که پیش آمده بود و آنها سرشان گرم بازرسی خانه بود، و چون من را هم آدم نادان و ساده ‌لوحی فرض کرده بودند، دیگر حساسیت نشان نمی‌دادند. به همین دلیل راحت حرف‌های‌مان رد و بدل می‌شد. وقتی که شهید رجایی به خانه برگشت، من مثل زنی که ترسیده و به شوهرش پناه می‌برد، این‌جوری درکنار شهید رجایی قرار گرفتم که یعنی دیگر از اینها می‌ترسم. شهید رجایی توی این فاصله حرف‌هایش را به من می‌گفت که پیغام‌هایی داشت و شماره تلفن. تعدادی شماره تلفن و نوشته‌هایی بود که انداخت زمین و من سریع پایم را گذاشتم روی آنها که بعد برداشتم.
بعد از آن خانه ما چهار - پنج ماه زیرنظر بود. یعنی آنهایی که خانه را کنترل می‌کردند خیلی ناشی بودند و ما می‌فهمیدیم که زیر نظر هستیم. من این چیزها را که توی خانه دفن کرده بودم، یک خورده جای‌شان را تغییر دادم که از آن مشکوکی در بیاید. چهار - پنج ماه بود که من باید مدارک را می‌بردم و به خانم «افراز» تحویل می‌دادم. من رابط بین خانم افراز و شهید رجایی بودم که با او از روی رمزهای قرآنی و رمزهایی دیگر که به ما یاد داده بودند که اگر مثلا زندان افتادیم نتوانیم لو بدیم و اینها را چه کار باید بکنیم.

* خانم افراز کی بود و چه نقشی در مبارزه داشت؟
- ایشان با شهید رجایی همکاری می‌کرد. او مثل شهید رجایی با سازمان مجاهدین همکاری داشت ولی عضو سازمان نبود. سرنوشتش هم هیچ معلوم نشد هنگامی که درون سازمان مجاهدین بر سر مارکسیست شدن برخی سران‌شان درگیری‌های داخلی پیش آمد که مجید شریف واقفی و صمدیه لباف کشته شدند. او هم که با عقاید مارکسیستی مخالف بود، گرفتار همان درگیری‌ها شد. من از مجموعه رفتار و صحبت‌هایش می‌فهمیدم که می‌خواهند برای او هم صحنه تصادف بسازند.
بعداز یک سال که شهید رجایی را بازداشت کردند، من با اینها قطع ارتباط کردم؛ اما توی این مدت می آمدند و کتاب هایی پشت در خانه مان می گذاشتند و می رفتند. من آن کتاب ها را مطالعه می کردم می دیدم همه اعتقادات اینها کمونیستی است و از تویش بی دینی در می آید. توی شک و تردید بودم که خدایا من که با اینها ارتباط نداشتم، با کمونیست ها کاری ندارم، چه جوری این کتاب ها را این جا می آورند؟ از کجا می دانند خانه ما کجاست؟
توی همین کارها بودم، توی این فکرها بودم که تغییر موضوع اینها مشخص شد. فهمیدم که از اینها بوده. تغییر موضع که دادند، من بو برده بودم. درصدد بودم که جدا بشوم. نقشه می کشیدم و اینها با اطلاعی که از مخالفت "صمدیه لباف" و"شریف واقفی" در مقابل مواضع کمونیستی شان داشتند، این بلا را سر آنها آوردند که کشتندشان. من دنبال این بودم که خودم را در حد بریده و وابسته به بچه های مذهبی نشان بدهم تا بلایی که سر آن دو نفر آوردند، سر من نیاورند و جان سالم بدر ببرم. توی این فکرها بودم که اتفاق میدان منیریه پیش آمد که خود "بهرام آرام" از عوامل تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق، در درگیری منیریه کشته شد. صدیقه رضایی هم تحت تعقیب ساواک بود که قرص سیانور خورد و خودش را کشت.
اصلا تغییر مواضع دادند و کمونیست شدند. طوری بود که هر کدام اینها می رفتند توی زندان، اعتقاداتش عوض می شد. صدیقه رضایی وضعش خیلی خراب بود با بهرام آرام. دیگر یک طوری شده بود که وقتی راجع به علی (ع) با آنها بحث می کردم، نمی توانستند بپذیرند. اصلا اسلام را دیگر قبول نداشتند چه برسد به مرجعیت. البته آن موقع که ولی فقیه مطرح نبود، راجع به مرجعیت حرف می زدیم که ما باید مقلد باشیم یا مرجع باشیم؛ اصلا اینها به نظرشان ما عفب افتاده بودیم وارتجاعی فکر می کنردیم. توی ذهن شان این بود. برخوردشان این جوری نشان می داد.
بله حالا باید این را هم بگویم که من متوجه موضوع بودم که اینها اگر از افکار وعقاید ما مطلع بشوند، خلاصه سر ما را زیر آب میکنند. این هم باز کار خدا بود. منظورم این است که حوادث ختم شد به اوج گیری و انقلاب و من هم رابطه ام با آنها قطع شد و آنها از بین رفتند.

* آقای رجایی چه زمانی از زندان آزاد شد؟
- سال 1357 چند ماه قبل از پیروزی انقلاب که همه زندانیان سیاسی را آزاد کردند.

* چه حکمی برای ایشان بریده بودند؟
- به نظرم حکم اول پنج 5 سال بود که چهار سال در زندان بودند که انقلاب پیروز شد و آمدند بیرون. ولی آن زمان این‌گونه معمول بود که هر کسی را که می‌بردند دادگاه، بعد شکنجه تمام می شد. این جوری بود که می بردند دادگاه، دو ماه طول می کشید دادگاه اول تا دادگاه دوم؛ محکومیت مشخص می شد می بردند زندان قصر ملاقات می دادند. ما دادگاه اول که شد دیدیم طول کشید. طبق روال عادی برای همه نیست نگران شدیم چیه؟ چرا ایشان دادگاهش تشکیل نمی شود. رفتیم وکیل شان را که البته تسخیری بود، دیدیم و باهاش صحبت کردیم. آن هم بعضی وقت ها یک سری جواب های سر بالا می داد و گاهی هم یک خورده دلگرمی می داد. خلاصه ما بلا تکلیف بودیم نمی دانستیم چه اتفاقی این وسط افتاده که این دادگاه دوم تشکیل نشده. من حدس می زدم که شاید یک جریانی رو شده، اما نمی دانستم چیه که این دادگاه دوم ایشان چرا تشکیل نشده. بعدا فهمیدم که موضوعش این بود که منیره اشرف زاده که اینها در بیرون مسلمان بودند، رفته بودند زندان کمونیست شده بودند. این جوری بود آن روزها. کسانی که می رفتند زندان یا این جوری می آمدند. بر اساس همان چشم وهم چشمی بود. هیچ اعتقادی نداشتند. اصلا یک دفعه برای این که بگویند ما هم بزرگ شده ایم، مهم شدیم، مثلا یک چیزی می نوشتند م یزدند به دیوار که ما از امروز به محتوا رسیدیمف دیگر نماز نمی خوانیم و به شریک احتیاج نداریم.
مرسوم بود این جوری هر کس می خواست بزرگ بشود، روی چشم و هم چشمی این کارها را می کرد. به هر حال این اشرف زاده هم رفت زندان و کمونیست شده بود. چون آقای رجایی در بیرون با کمونیست ها ارتباطی نداشت و کار نمی کرد، به اشرف زاده گفته بودند:
تو اگر راجع به رجایی اطلاعاتی داشته باشی و بگویی، ما در حکم تو تخفیف می دهیم.
چون محکوم به اعدام بود، تخفیف تبدیل به حبس ابد می شد که او هم هر چی درباره رجایی می دانست گفته بود. به همین دلیل شهید رجایی را دوباره بردند زندان زیر شکنجه. بعد از دوسا ل که بگو ببینیم چی شده، تو یک چیزهایی می دانستی و نگفتی، اگر آن موقع گفته بودی چنین می شد، چنان می شد؛ و خلاصه مدتی هم باز ایشان را می برند زیر شکنجه.

* آقای رجایی اسلحه هم داشت؟
- نه خودش با اسلحه کار نمی‌کرد ولی برای دیگران نگه ‌داری می‌کرد.

* بعد از انقلاب چی، اسلحه حمل می‌کرد؟
- نخیر.

*سال 1360 که ترورها زیاد شده بود چه‌طور؟
- خب آن موقع دیگر لازم بود که داشته باشد.

* اسلحه را همراه داشت، یعنی همیشه در کمرش بود؟
- من کنجکاوی نمی‌کردم چون کم‌تر می‌دیدمش. البته محافظ هم داشت. خودش خیلی دنبال اسلحه نبود اما دوست داشت و خودش هم آموزش اسلحه دیده بود و به ما هم آموزش داده بود. ایشان مقید بود که ما باید آموزش نظامی ببینیم، چه زن و چه مرد. تا بتوانیم به دفاع از خودمان بپردازیم.

* از همان قبل از انقلاب تا شهادت ایشان، خانه تان خیابان ایران بود؟
- تا حدود سال 1375 آن جا بود.

* موقعی که ایشان رئیس جمهور شد، مشکلی نبود برایتان که مثلا به خاطر مسائل حفاظتی، خانه تان راعوض کنید؟
- چرا همان اوایل ریاست جمهوری یا نخست وزیری ایشان، آمدند منزل ما را گفتند عوض کنید. خب شهید رجایی موافق نبود اصلا خونه را تغییر بدیم. گفتند که حالا شما در خطر قرار گرفتین در وضعیت خطر هستید و باید امنیت داشته باشه این‌جا و اون پنجره ها را اگر برید ببینید همین الآن هم دست نخورده باقی مانده و جالبه آمدند این توری های سیم های معمولی خریدند با میخ ساده میخ کردند به دیوار ظاهرش هم مثلا بله فنی باشه بعد چشمی روی در کار گذاشتن.

* محافظ ها داخل خانه می ماندند ؟
- بله هر وقت شهید رجایی می آمد خونه محافظینی بودند که می آمدند.

* شب‌ها محافظ‌ها کجا می‌خوابیدند؟
 - در زیر زمین خانه. در خانه‌مان زیر زمین متروکه‌ای بود که بیچاره‌ها، تخت گذاشته بودند که رطوبت زمین اذیت‌شان نکند و آن‌جا می‌خوابیدند.

* حاج خانم، شما موقعی که شهید رجایی نخست وزیر و مخصوصا رئیس جمهور شد، چه احساسی پیدا کردید؟
- بار سنگینی روی دوشمون احساس کردیم که حالا وظیفه خودمون می دیدیم تا می تونیم انتظارات مون رو از ایشان به حداقل برسونیم که ایشان بتونه به کارش برسه. خوشحال بودم که الحمدلله انقلاب پیروز شده. اصلا من بیشتر به انقلاب فکر می کردم تا زندگی شخصی. بله فقط انتظاری که از ایشان داشتم این بود که بعد از چهار سال که از زندان اومده بیرون، دلم می خواست بشینم کنار هم حرف بزنیم. وقتی هم به من داده بشه که راجع به تربیت بچه ها و مخصوصا پسرم بگم. ببینن این چهار سال چه گذشته چی نگذشته، حالا باید چیکار بکنم. هیچ فرصت نشد. یک روز که ایشان همین جوری از در می رفت بیرون، همان طور عادی گفتم: آخه اینم شد زندگی؟ من می خوام راجع به این بچه ها با شما حرف بزنم صحبت دارم ... خندید و شوخی کرد و گفت که اصلا ما زندگی نمی کنیم. واقعا نشد. هیچ نپرسید. هیچ اصلا فرصت نشد ما با هم حرف بزنیم. حتی ایشان از همکاری من با آقای ابوترابی خبر نداشت . آقای "علی اکبر ابوترابی" که در جنگ اسیر شد و فعلا نماینده مجلس است. یک بار فقط وقتی به دیدار ایشان در زندان رفتم، از من سوال کرد تو الآن با کی کار می کنی؟ چه جوریه وضعتت؟ گفتم با یک گروه جدیدی همکاری می کنم. آن جا که نمیشد آشکارا حرف زد. همان طور رمزی و دست و پا شکسته گفت که حالا فعلا دست نگه دار. خیال کرد با یک گروه جدید مثلا مشکوک دارم مبارزه می کنم. گفت دست نگه دار. اصلا ارتباطت را قطع کن دیگه. آن جا فرصت نبود بگم کی هست، گفتم: نه اون گروه غیر از اینها هستند، که بعد از شهادت "سید علی اندرزگو" بود که آقای ابوترابی یک گروه جدید تشکیل داده بود که با ایشان فعالیت می کرد. منظورم این بود که توی آن چهار سال از کجا آوردید خوردید، چکار کردید، با کی همکاری کردید؟
اینها لطف خداست. واقعا من از طرف مدرسه رفاه دعوت به همکاری در کار فرهنگی شدم که قرآن ودینی تدریس می کردم برای بچه ها. با این که مدرکش را نداشتم. دیگه دنبال این بودم که خودم یک کار شخصی درست کنم تا از اون طریق زندگی مان را اداره کنیم. و البته خب بودند کسانی هم که شهید رجایی به آنها پول قرض الحسنه داده بود که اینها می آوردند پس بدهند.  فکر می کردم هدیه است، می خواهند ببخشند. ولی گفتن نه، این پولی است که ایشان داده. بعد معلوم شد که قرض الحسنه داده بوده. البته خب حالا این تا چهار سال کفاف نمی کرد، اما یک مبلغی هم در ماه در حد رفع نیاز، شهید باهنر می اوردند به ما می دادند. اما بیشتر که وارد این کار شدم، همه را می دادم به برادر شهید رجایی. آن جا سرمایه گذاری می کرد یک مبلغی که از در آمد آن برای زندگی ما تامین می شد.
این جوری بگم گهگاهی که شهید باهنر دادن مبلغی که شهید رجایی طلب داشت اینها را به من داده بودند حدود 80000 تومان شد تا شهید رجایی از زندان در آمد بیرون، من اینها را می دادم به برادر شهید رجایی ایشان کار می کردند و از درآمد آن ماهانه به ما یک مبلغی می دادند ویک مبلغی هم که هر چی کار می کردم با آن زندگی مان را اداره می کردیم. بد نیست این‌جا بگم همان مبلغ هم که برادر شهید رجایی به صورت ماهانه به ما داده بود، بعد از شهادت شهید رجایی دیدم که 30000 تومانش را داده بودند وجوهات، ده هزار تومان هم به جنگ کمک کرده بود، بقیه اش هم خرج مراسم شهید رجایی شد.

* کی این پول را به جنگ کمک کرده بود؟ اخوی شهید رجایی؟
- برادر شهید رجایی به اجازه شهید رجایی بله به اجازه شهید رجایی داده بود؛ منتها بعد از شهادتش وقتی آمدند به ما تحویل بدهند، این جوری صورت به ما دادند.

* شهید رجایی شما را توی خانه چی صدا می کرد، چه لفظی بکار می برد؟
- تنها که بودیم اسم شخصیم را بکار می برد، اما توی جمع میهمان ها با عنوان و اضافه صدا می کرد. خانواده ام اسمم همین جوری گذاشته بودند پوران. اسم شناسنامه ام رو باید دقت کنید. ازدواج که کردم، اسم یکی از خواهرهای شهید رجایی عاتقه بود؛ یک خواهرش هم حاجیه. من روز عید قربان به دنیا آمدم توی خانه به من می گفتند حاجیه ولی توی شناسنامه ام عاتقه است؛ این باعث شده بود که شهید رجایی گفت هر وقت به هر کدام از این اسم ها صدایت بکنند، چون چون خواهرهای من از این اسم ها دارند، ممکنه اشتباه بشه، پس اسم فلانی را بگذاریم پوران.

* کی این اسم را گذاشت روی شما؟
- والله به نظرم مادرشان. این اواخر دیگه نمی دانم این جزئیات اصلا خوبه بگم یا نه؟ من یک دختر عمویی دارم که همسن و سال خودم و همبازی خودم بود. نمی دانم حالا بگم چقدر خاصیت داره گفتنش. ایشان اسمش توران بود؛ بر وزن آن گفتند این هم پوران باشد. ما همزمان با فاصله کم ازدواج کردیم ایشان هم عروس زن عمویم شده بود. یعنی ارتباط خیلی نزدیک بود. همه جا با هم بودیم. بر وزن اسم او، من هم گذاشتند توران. من هم مخالفت نکردم.
برای همین در جمع، من را پوران خانم صدا می کرد.

* شما چطور ایشان را صدا می کردید مثلا ایشان را حاجی صدا می زدید؟
 نخیر با احترام صدا می زدم. همیشه می گفتم آقای رجایی .

مکه نرفته ایشان نه ؟
نخیر عرض کردم اون موقع چهار هزار تومن بود مکه ایشان واجب الحج شده بودن که امام وقتی تحریف کردن چیز تحریم کردن ایشان نرفتن مکه تا زمانیکه وصیت کرده بودن برادرشون حج ایشان رو انجام دادن.

* آقای رجایی به حج رفته بود؟
- آن موقع هزینه حج 4 هزار تومان بود و ایشان واجب الحج شده بود ولی چون مقلد امام بود وقتی سازمان اوقاف افتاد دست شاه، امام تحریم کرده بودند حج را و ایشان حجش را تعطیل کرد. این جور مقلد حضرت امام بود. نرفت و وصیت کرده بود که برادرش حج ایشان را بجا آورد.

اسم فرزندانتان چیه؟
 اولی جمیله ، دومی حمیده ، سومی کمال الدین.
جمیله بر اساس صفت خدا که جمیله، و "جمیله بوپاشا" که دختر مبارزه الجزایری بود. چون سالی بود که این به دنیا آمد، مبارزه الجزایر به پیروزی رسیده بود که ایشان کتاب های آن را می آورد می خواندم. خدا رحمتش کند واقعا اینها همه برای من ارزش بود. من را حتی به ملاقات زندانی هایی می برد که من اصلا هنوز هیچی نمی دونستم. یادمه آقای طالقانی زندان بود و مهندس بازرگان و سحابی.
اینها زندان بودند شهید رجایی من را برای دیدار اینها زندان می برد. ملاقات می کردیم می خواست با جو زندان آشنا کند که اگر خودش افتاد زندان، برای من سخت نباشد.

* داشتید می گفتید اسم بچه هایتان را به چه مناسبتی گذاشتید؟
 حمیده را هم به خاطر صفت خدا باز هم خیلی از صفات خدا دوست داشت. کمال راهم باز براساس صفات خدا.

* لطفا یک مقدار از وضعیت ساده زیستی ایشان تعریف کنید، مخصوصا موقعی که رئیس جمهور بود تا شهادتش. چیزهایی که فکر می کنید تا حالا گفته نشده مثلا ایشان به خورد وخوراک وغذای متنوع اهمیت می داد؟
- اصلا، نخیر اصلا؛ اتفاقا یکی از ملاک های ارز شی ما این بود که از اوایل زندگی تا اون موقع که ایشان به شهادت رسید، وزن ایشان همان وزن اون موقع بود. این قدر محاسبه شده غذا می خورد. فقط اوایل زندگی مان ایرادش این بود که چون دندان های سالمی نداشت، اگر مثلا غذا خشک بود راحت نمی توانست بخورد یا اگر یک وقت شنی چیزی توی غذا در می آمد، خیلی بهش سخت می گذشت؛ اما عجیب این جا بود که با این روحیه ایشان و سخت گیری اش، به خانواده سخت گیری نمی کرد. البته ما حساب دست مان آمده بود. دیگر به این مسائل هم توجه نمی کرد تا این که حتی رئیس جمهور که بود، غذای سپاه را می خورد. غذای سپاه هم می دانید که تویش چقدر آشغال و نمی دانم از این شن ها پیدا می شد؛ ولی ایشان برای این که همه یک جور غذا بخورند و یعنی همسطح باشند، با آنها غذا می خورد. در طول زندگی مان هم باز میگم اوایل نوع غذا که حالا بالاخره بعضی غذاها به ذائقه آدم نمی خورد، بعضی ها می خورند ولی ایشان به تدریج می رفت به سمتی که آن غذایی هم که به ذائقه اش نمی خورد خودش را وفق می داد با شرایط غذا. ولی خب مسلما هر کسی به یک سری غذاها علاقه بیشتری دارد، ایشان هم داشت نسبت به بعضی غذاها علاقه داشت اما پر خوری هیچ وقت نمی کرد. هیچ وقت. بعد به یک مرحله ای رسیدیم از خودسازی و تهذیب نفس که ایشان دیگر مصمم بود شب ها غذای ساده می خورد. به هیچ عنوان غذای سنگین نمی خورد.

* میهمانی هم می دادید؟
- اوه، چه قدر عجیب. خوب شد سوال کردید. اصلا این را هیچ جا نگفتم. من اولین دفعه ای است که می خواهم بگم ایشان مقید بود به این که فامیل را دور هم جمع کند. سالی یک مرتبه را حتما ما میهمانی داشتیم. اگر دو مرتبه سه مرتبه نبود؛ به بهانه های مختلف از جمله شب 27 ماه رمضان چون سالگرد پدر ایشان بود، به احترام پدرشان ما افطاری می دادیم . بله.

* افطاری مفصل بود یا ساده بود؟
- نه، همیشه سعی می کردیم که بر اساس همان رسم و رسوماتی که در جامعه بود عمل کنیم. ولی ایشان به یک جایی رسید این اواخر پیش از این که زندان بره، میهمانی های عمومی را آن جوری می داد اما یک میهمانی خاص هم در مقابل که جلسه با ید اسمش را بگم، در مقابل آن میهمانی اصلی که سالانه می دادیم و از آن چیزی کم و کسر نمی کردیم، قرار داد که این میهمانی آموزشی باشد. که به جوان های فامیل بفهمانیم که اولا جوان های فامیل را دور هم جمع کنیم چون همه پراکنده بودند. مثلا رویشان نمی شد بروند همدیگر را ببینند یا همراه پدر و مادر این ور و آن ور نمی رفتند. ایشان جلسه را ترتیب داد که به اینها آموزش ساده زیستی بدهد و این که دور هم جمع شوند و دیدار داشته باشند. صله ارحام بجا بیاورند ضمن این که این طوری هست، با هم تبادل نظرهایی هم صورت بگیرد. کم کم این را به طرف مقدم ترین هدفی که داشت کشید. به سمت این که در آن جلسه قرآن هم خوانده می شد، حرف های فرهنگی سیاسی اجتماعی هم گفته می شد. داشت می رفت که شکل بگیرد. خیلی جالب بود. آن وقت شام توی آن جلسه اولین دفعه از خانه خود ما شروع شد. مثلا لوبیا پخته می دادیم که غذای ساده ای بود و تهیه اش آسان بود؛ یا یک ساندویچ می گذاشتیم سر سفره فقط مثلا یا حالا مثلا شربتی، دوغی که از گلویشان بره پایین. دیگر بیشتر از این هیچی نبود. می گفت این جوری بکنید که مادرها به زحمت نیفتند یا همسران به زحمت نیفتند که این جلسات بتواند ادامه پیدا کند. اما متاسفانه ایشان افتاد زندان و این جلسه هم کم کم به صورت یک میهمانی در آمد و تشریفات. به یک اوجی رسید از تشریفات. به چشم وهم چشمی که دیگر تعطیل شد.

* جلسه توی خانه شما برگزار می شد؟
- نخیر، سیار بود.

* موقعی که ایشان نخست وزیر یا رئیس جمهور شدند چه تفاوتی توی توقعاتشان، برخوردها شان یا خواسته هایشان پیش آمد؟
- توقعات ایشان از ما یا توقعات ما از ایشان؟

* ایشان ازشما، از مردم و از شما؟
- ایشان هیچ انتظاری از ما نداشت بلکه احساس وظیفه و کار می کرد؛ به طوری که یک شب، چون کم همدیگر را می دیدیم، یک شب ایشان آمد خانه، یک شب که تازه حالا بعد از مدت ها می آمد خانه، به اندازه نمی دونم قطر 30 و 40 سانتی متر بیشتر شاید گاهی پرونده همراهش می آورد خانه بررسی کند. حالا مثلا ساعت 11و 12 شب بود. اصلا دیگر یک وقت ها چرت می زد. زمانی که وزیر آموزش و پرورش بود، یک شب همین طوری که اینها را بررسی می کرد، چرت می زد، بچه ها آمدند و خوشحال بودند از این که بابایشان آمده خانه. حالا دورش نشسته بودند حرف می زدند؛ من دلم سوخت، هم برای بچه ها، هم برای ایشان که توی این حالت دارد ورقه صحیح می کند. بچه هاهم انتظار دارند که مثلا بابایشان به آنها توجه کند.

* وزیر آموزش پرورش بود ورقه صحیح می کرد؟
- ورقه نخیر، رسیدگی به پرونده های اداری گزینشی بود. می گفت نیروهای حذفی که ضد انقلاب بودند نباید توی فرهنگ بمانند. به طوری که من یک شبی وایسادم نگاه می کردم دیدم اینها را آقای رجایی برایشان 5 سا ل ارفاق و6 سا ل می زد که مثلا بازنشست کند. بعد من می گفتم آقای رجایی چیکار می کنی این همه مثلا ارفاق؟ می گفت: بعضی ها را باید تخلیه کرد، بهشان پول بدهیم ازشان هم خواهش کنیم تمنا کنیم نباشند توی آموزش و پرورش. یک همچین وضعیتی بود.
بچه ها نشسته بودند با ایشان حرف می زدند، من دیدم ایشان چرت زد. همچین در حال بررسی پرونده ها چرتش برده بود که دلم سوخت. به بچه ها گفتم، اشاره کردم بچه ها بگذارید باباتون بخوابد، خسته اس بخوابه. ایشان حس کرد بچه ها حرفشان قطع شده، حس کرد، گفت: نه بگذار بچه ها حرفشان را بزنند ... کاملا احساس می کردم هم می خواهد به کار و مسئولیتش برسد، هم بچه ها را جواب گو باش. خلاصه احساس کرد که بچه به او نیاز دارند. بلند شد رفت دست و صورتش را اب زد و آمد نشست به بچه ها گفت بگید بچه ها حرف هایتان را بزنید.

* چه صحبت هایی رد و بدل شد؟
- دیگه حالا دقیقا یادم نیست چی گفتند. من چون رفتم دنبال کارم. کار داشتم توی آشپزخانه. بله رفتم دنبال کار خودم.

* این دورانی که رئیس جمهور بودند، در رفت و آمدشان و یا خصوصیات اخلاقی شان هیچ تغییری حاصل نشد؟
- اصلا. نخیر. خوب سوالی بود. اتفاقا ایشان عجیبه مثلا این حرف شاید کم تر جایی گفته شده باشد که ایشان با همان بجا آوردن صله ارحام که خیلی اهمیت می داد، در همه طول زندگی مان همیشه به همان روال خانه خواهران شان سر می زدند؛ بدون تشریفات. با یه یه ماشین فقط می رفتند. همان طور معمولی. دم در هیچ کس نمی فهمید. به همین شکل قزوین رفتند صله ارحامشان. به فامیل ها در قزوین سر زدند هیچ کس نفهمید.

* مدل ماشین چی بود؟
-  معمولی، ماشین معمولی. حالا دیگر من همراه ایشان یک دفعه رفته بودم همیشه که نبودم.

* چرا شما همراهشان نمی رفتید؟
ایشان از فرصت هایی که پیش می آمد، برنامه ریزی هایی می کردند. چون ارحام، می خواستند صله ارحام بجا بیاورند دیگر خواهران شان، دختر دایی، دختر خاله، پسر دایی، از این حرف هایی که اگر می خواستند با من هماهنگ کنند موفق نمی شدند.

* شما در دوران ریاست جمهوری با ایشان مسافرت نرفتید؟
- نخیر.

*  ایشان بچه ها را نمی برد تفریح و گردش؟
- خیر. قبل از انقلاب چرا. ایشان معتقد بود باید بچه ها را ببرد گردش. ماها را هم ببرد. من خیلی اهل گردش نبودم وگرنه ایشان معتقد بودند و وقتی می دید من کوتاهی می کنم، خودش بچه ها را بر می داشت می برد.

* بعداز انقلاب به بچه ها رو پارک می برد؟
نه. دیگه اصلا بعد از انقلا ب ایشان وقت نداشت سرش را بخاراند. بعد از انقلا ب با قبل از انقلاب خیلی فرق داشت. ایشان آن موقع به نظرش می آمد باید تمام همتش را برای انقلاب بگذارد. یعنی واقعا این طوری کرد. که دیگر الآن انقلا ب شده و همه فداکاری می کنند ما هم یکی از آنها، و باید با تمام وجود برای انقلا ب باشیم. یادم است اوائل هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود یا بعد از پیروزی بودف خانم "اعظم طالقانی" به ایشان پیشنهاد داد و گفت: آقا، شما از بهترین افرادی هستید که در زندان با منافقین درگیر بودیدف بیاید در رابطه با منافقین یک جزوه ای منتشر کنید.
 حالا این‌جا می گویم خانم طالقانی این را گفت، بعدش که این جوری نبود؛ حالا باید اسم ایشان را این‌جا بیاورم تا سوءاستفاده نشود که بگویند بله من از اول با اینها مخالف بودم. توی آخرین نطق قبل از دستوری که ایشان در مجلس کرد، حمایت کرد از آن.
آمد گفت که شما یک جزوه ای بدهید بیرون. شهید رجایی گفت: الآن وقت این حرف ها نیست. آنها باید خودشان خودشان را بشناسانند به مردم. یا شناخته می شوند. الآن وقت این است که کار کنیم. تمام هم و غم مان این باشد که برای این مردمی که خون دادند وهستی شان را گذاشتند، کار کنیم.
این بود که پرداخت به این مسئله. یعنی به نظرش آن کار، کار عبث می آمد.

* ایشان چند دست لباس داشت توی خانه؟
- در طول زندگی ایشان، زندگی مان تو این بیست سال، سه دست یا چهار دست لباس دوختند که توی نوع پوشیدن این کفش و لباس، مو را از ماست می کشید. بیرون می آمدند، چنان مقید بودند پیش لباس رسمی بپوشند. هی چوقت با لباس زیر توی خانه پیش میهمان نمی آمد. لباس هایی را که کهنه می شد یک درجه دو درجه کهنه می شد، بیرون نمی توانست استفاده کند، می گذاشت برای میهمانی که توی خانه می آمد لباس های رسمی بپوشد. کفش مثلا برای کوه می خواست برود، یه جفت کفش قبلی ها که کهنه شده بود وارفته بود پاره پوره ها را می گذاشت تخت می انداخت برای کوه. کفش نو را فقط برای محل کارش می گذاشت. این باعث شده بود که ایشان در حداقل لباس هزینه کند. این جوری بگم در طول سال حداقل هزینه را برای لباس می کرد یا پوشاک یا کفش هر چیزی.

* برای خانواده چطور؟
- برای ما سخت نمی گرفت. اما خب من هم آدمی بودم که راهی نمی رفتم که خیلی لازم باشد که سخت بگیرد. مثلا طوری بود که دیگر توی یک سیری افتاده بودیم که حالا من به آن شدت نبودم، اما در حد مهم ضرورت ها پیش می رفتم. نیازهای حالا سخت، البته حالا اذیت می کردیم ایشان را. ایشان هم خیلی واقعا بزرگواری می کرد. هنوز من به آن جا نرسیده بودم که از قید خارج بشوم. گاهی ایشان را می بردم بازار. یکی دو دفعه البته می گم زود همه اینها مدتش کوتاه بوده، برای لباس خریدن. سخت یک چیزی را انتخاب می کردم. روی آن سلیقه خاصی که داشتم، می بردم ایشان را می گرداندم تا لباس برای خودم و بچه ها بخریم. اوایل جوانی ام بود ایشان نمی گذاشت من تنها بروم خرید. همراهم برای خرید می آمد. این بود که یک دفعه ایشان را برای خرید از صبح تا ظهر من بردم گرداندم تا یک تیکه لباس برای خودم و برای بچه ها که قرار بود در یک عروسی شرکت بکنیم، بخرم. ایشان خیلی زیر فشار بود. حس می کردم اما به زبان نمی آورد.  ظاهر را حفظ می کرد که حالا ما، می گذاشت به حساب جوانی من بالاخره اما خودش از این که این همه وقت صرف بشود سر خرید یک لباس، رنج ببرد. کاملا این را در رفتار و کردارش می دیدم اما بروز نمی داد خودم ولی شرمنده می شدم . اما باز دلم می خواست بالاخره آن چه که دلم می خواست بشود. یک روز یادم است یک همچین اذیتی کردم.

* چطوری بود؟
- همین دیگر. بردمش ایشان را می گم من جوان بودم بچه ها کوچک بودند.
* عمدا این کار را کردید؟
- نخیر، عمدا قصد اذیت نداشتم. خیلی بد سلیقه بودم و سخت هر چیزی را می پسندیدم.

* برای بچه ها ایشان لباس می خرید یا شما؟
- نخیر باید روی سلیقه من باشد. ایشان همراه من می آمد که می گم جوان بودم و نمی خواستم تنها بروم خرید. وگرنه بعد از چند سال، دیگر تنها می رفتم. اصلا خودش نظر نمی داد توی لباس بچه ها. می گم سخت گیری برای ما اصلا نداشت. در خورد و خوراک اصلا سخت گیری نداشت. بهترین برنج را می خرید، بهترین روغن را می خرید برای ما. بهترین مواد غذایی را می خرید. جعبه جعبه توی خانه میوه می آورد. سخت گیری ها همه همیشه روی خودش بود. مثلا  ما را هر جا می برد، با تاکسی می برد یا با سواری، ولی خودش با اتوبوس یا پیاده می رفت. این جوری بود. صرفه جویی هایی خاص این جوری داشت.

* نسبت به پوشش بچه ها مثلا دخترها حساسیت داشت یا نه؟
- فقط می گفت بی بند و بار نباشند، پوش شان محفوظ باشد.

* دخترها چادری بودند؟
- به سن بلوغ رسیده بودند آن موقع. البته آن زمان تا دوم - سوم دبستان بچه ها را بی چادر می فرستادند حتی مذهبی ها؛ اما برای این که بچه ها بقیه بچه ها احساس حقارت نکنند، مدرسه رفاه که می رفتم یک نوع پوشش خاص من طراحی کردم. آنها هم طرح من را برای پوشش بچه ها پسندیدند. پوششی که طراحی کردم مثل مقنعه های الآن بود منتها با یک مدل خاصی که مثل کلاه بود که وصل بود به مقنعه می ریخت تا این‌جای شانه بچه با روپوش وشلوار. تا 9 سالگی بچه ها این جوری پوشش داشتن، بعدش چادر بود.

* آخرین خواسته شما از آقای رجایی قبل از شهادتش چی بود؟ چه چیزی خواسته بودید، مثلا از او بخواهید که جایی بروید؟
- نخیر اصلا توی این مسائل چیز و بخر اینها نبودم. دیگر من از این خط در آمده بودم. می دانید سال 57 من اصلا خودم اعتقاد به این داشتم ...

* نه خب انسان ها یک خواسته هایی از همدیگر دارند!
- می گم خواسته های مادی این جوری نداشتم. من آن روزهای آخر یادمه که خواسته ام این بود.

* مثلا بخواهید از ایشان که در خانه بنشیند و یک ساعت با هم صحبت کنید؟
- چرا این را می خواستم. واقعا که با بچه ها حرف بزنه. گفتم توی صحبت هایم که این خواسته ام برآورده نشد؟ نخیر می گم. ایشان آن قدر وقت نداشت که ما با هم حرف بزنیم. من را ایشان یک روز دیدم. یک روز جمعه قرار بود یک جا که برنامه داشت برود. محافظین دم در منتظر ایشان بودند. ایشان آمده بود لباس عوض کند. توی خانه مشغول لباس پوشیدن شد که برود. گفتم: آقا رجایی - ده روز قبل از شهادتش بود – گفتم:
آقا رجایی، این وضع تروری که من می بینم و وضع و اوضاع، شما رو به این زودی به شهادت می رسونن. وصیت نامه قبلی شما هم که بدرد نمی خوره. دیگه شرایط عوض شده همه چی عوض شده. یک وصیت نامه جدیدی بنویس ...
ایشان چون عجله داشت باید می رفت به جلسه، یک ورقه کاغذ از آن دفترچه های ساده که افتاده بود من برداشتم گذاشتم جلوش. خودکار هم دادم. ایشان همین طور نشست هول هول این را نوشت تا یک قسمت رسید. گفتم:
آقا رجایی، راستی یادتون رفته حج رو بنویسین چون من ممکنه همزمان با شما یه وقت یه جای دیگه منم بمیرم، یه جور دیگه بشه دیگران خبر ندارن شما حج واجب دارین ...
اینه که دو تا امضا داره وصیت نامه اش. ایشان حجش را هم بعد نوشت. منظورم این است که این قدر کلی و خلاصه و فشرده وصیت نامه اش را نوشت. وقت ایشان این طور بود. همان اواخر، یک دفعه هم ازش خواستم و گفتم:
آقا رجایی، من در طول زندگی از شما چیزای مادی نخواستم، اما از شما می خوام بگین اون موقع که زیر شکنجه با خدا راز ونیاز می کردین چه احساسی داشتی؟
نگاه نگاه به من کرد. اینم نمی گفت. ایشان از شکنجه هایش اصلا حرف نمی زد. به زور از زبانش می کشیدم. نگاه نگاه به من کرد خندید. گفت:
مگه می شه همین چیز رو تعریف کرد؟
خواسته من این بود. دلم می خواست واقعا ببینم توی زندان با ایشان چه معامله ای کردند وایشان چه حالی داشت.

* کی می شد زیاد می خندید یا قهقهه می زد؟
هیچ وقت. همیشه لبخند داشت؛ اما شوخی می کرد. شوخ طبع بود. در حد همان که بگوید و رد بشود.

* شوخی هایش چی بود؟ چیزی را تعریف می کرد، یا مثلا با بچه ها بازی می کرد؟
- بله، توی کلاس شان هم از این شوخی ها داشتند. شوخی های خاص خودش بود. جدی بود. خودش نمی خندید. شوخی می کرد دیگران می خندیدند. خودش نمی خندید. مثلا یادم است خواهرم که از من بزرگ تر بود، و هنوز ازدواج نکرده بود می آمد خانه ما. آقای رجایی خیلی می گفت: خواهر خوبی داری به دلیل این که با وجودی که از تو بزرگ تره، هنوز ازدواج نکرده ولی نسبت به تو خیلی صمیمیه. بعد ایشان سعی کرد تمایل به اصطلاح احترام خاصی برای ایشان قایل باشد، بعد شوخی می کرد. ایشان می گفت "مهمان خانم" میهمان خانم اسمش راو گذاشته بود. با ایشان یک وقت ها مثلا شوخی های محبت آمیزی که توام با احترام بود که محبتش را احترامش را در لوای شوخی و صمیمیت نشان بدهد داشت. یا مثلا خواهری داشتم باز ایشان با او هم کمی شوخ طبعی داشت. با شوخی مثلا بعضی تیکه ها را جنبه آموزشی داشت می گفت که جنبه رضایت هم داشته باشد. اصلا این جوری بگم شوخی های ایشان همیشه در قالب یک آموزش ریخته می شد که با آن شوخی رضایت خودش را، احترام خودش را یا تذکر خودش را می رساند.
آهان این شوخی اش هم یادم آمد. شب دیر وقت بود که آمد خانه. ما خواب بودیم شب دیر خوابیده بودیم. من دراز کشیده بودم، خواب نبودم اما دراز کشیده بودم. بچه ها خواب بودند. صبح زود ایشان رفته بود. ساعت نمی دانم چند، اما این قدر می دانم که صبح زود رفته بود یک جلسه که برای دانش آموزان بود. برای قرآن گذاشته بودند مسابقه قرآن بود.
آن زمان ایشان رئیس جمهور بودند. توی آن جلسه از ایشان دعوت کرده بودند شرکت کند. آن شبی بود که ما رفته بودیم ان جا شب، آن جا مانده بودیم. آن جا یک اتاق کوچولویی بود، خیلی کوچولو. اتاق ساده ای بود که شهید رجایی خودش شب ها آن جا زندگی می کرد. یک تلویزیون بود، یک تخت. اصلا ایشان روی آن تخت و تشک نرم نمی خوابید. مدت ها بعد از دوران مسئولیت شان زمین می خوابیدند. می گفتند:
من باید یادم باشد من که رئیس جمهورهستم، در شبی که من راحت می خوابم، چه کسانی سرشان روی زمین است.
پتو هم نمی انداخت زیرش. می گفت: نباید یادم بره که از طرف چه کسانی رئیس جمهور شده ام.
فقط به زبان نمیگفت، عمل و حرفش همین بود. این بود که ایشان زمین می خوابد تا یادش نرود که رئیس جمهور است؛ در موقعی که ایشان رئیس جمهورهستند و حکومت می کنند، کسانی که سرشان روی زمین است.
بله خلا صه حالا بد نیست بگم که آن جا مبل هایی در اتاق بود که کهنه و چرک و کثیف بودند. با اصرار ما سرش را روی متکاهای آن مبل می گذاشت و می خوابید. اصلا آن جا لوازم خواب و بالش نبود. ما هم سرمان را روی همان مبل ها می گذاشتیم.

* صبح می خواست برود بیرون، موقع خداحافظی با بچه هایش روبوسی می کرد یا نه؟
- نه، آن طور کارها را نداشت، اما خداحافظی می کرد از بچه ها.

* آخرین بار کی ایشان را دیدید؟
- آخرین بار روزی بود که ما توی همان ساختمان نخست وزیری بودیم. صحبانه را آمد با ما خورد. آن وقت ده روز بود که رفته بودیم ریاست جمهوری، آن هم با دستور حضرت امام که ده روز قبل ایشان زنگ زده بودند که من امروز پیش امام بودم، امام فرمودند که خانواده ات را بیاور پیش خودت خیلی هم سختش بود. بعد گفت که حالا شما بساط تان را جمع کنید و بیایید بالا. خب من هم فکر کردم گفتم حالا بساط مان را که جمع نمی کنیم، چون منتظر بودیم که ایشان گفتند: دیگر امام گفت بروم، می روم. حالا بین خانه و این جا رفت و آمد می کنیم؛ چون امام فرموده اند. شب می مانیم اما نه به صورتی که اثاث بیاوریم و اینها.
به صورت میهمان رفته بودیم آن‌جا که تا ببینیم حالا تکلیف مان مثلا چه می شود. آن شب هم اتفاقا ایشان زنگ زد. دوباره زنگ زد گفت: فلانی من به اینها گفته ام اینها روزی یک وعده به من میوه بدهند، حالا شب شما می آید این‌جا، میوه اگر خوردید که خودتان می دانید، اگر حالا هر چه در خانه میوه دارید با خودتان بیاورید برای مصرف خودتان. ما هم خربزه داشتیم که با خودمان بردیم. اتفاقا فردا هم برای مان میهمان آمد. برای همان افرادی که از اقوام مان بودند و می خواستند ایشان را ببینند، با همان خربزه پذیرایی کردیم.

* در مورد شوخی شان داشتید می گفتید:
- آها شوخی بله؛ ایشان از آن مراسم برگشتند خانه. گفت: بچه ها شما خوابیدید؟ من رفتم یک جلسه ای مثلا بازدید کردم، مثلا دیدم.
حالا من کلام شان را یادم نیست. خواب آلود بودم نفهمیدم. اینها را دیدم.
شما هنوز خوابید؟ پاشید پاشید ...
همیشه با بچه ها شوخی می کرد. این جوری بود که وقتی می آمد مثلا بچه ها را برای نماز بیدار کند، آنها را ماساژ می داد و بیدار می کرد. دخترها را که به سن نماز رسیده بودند به پشت شان می زد. مثلا بوس شان می کرد. می رفت بیرون بوس نمی کرد، اما این جاها بوس شان می کرد، نازشان می کرد، بعد زیر بغل شان را می گرفت و شوخی شوخی و دخترم چنین و چنان، می برد تا دم دستشویی؛ آن جا وضوی شان را بگیرند و بیاییند نمازشان را بخوانند. یا یک وقت ها که بچه ها لباس می پوشیدند، شهید رجایی می خواست تذکربدهد که موهای شان را درست کنند، بسته به کودکی برای این که بگوید مثلا این مدل ها خوب نیست، مثلا با شوخی نسبتی می داد به بچه ها که این لباس یا مثلا مویت را آن جوری ساختی، مثلا با شوخی می خواست مثلا بگوید زشت است که آن جوری ساختی .... حالا در حد خودشان.

* آخرین روز رو می گفتین؟
- بله آن وقت ما بیدار شدیم صبحانه را آماده کردیم ایشان آمد نشستیم با شوخی و خنده صبحانه خوردیم. در همان اتاق که داخل مثلا کاخ نخست وزیری بود، یک آشپزخانه کوچولو داشت.

* صبحانه چی بود، کره مربا بود یا نه؟
- نه در همین حد بود چون بیشتر از این حد، اصلا ایشان بعضی وقت ها می گفت حالا کره برای چیه؟ ما مصر بودیم کره هم حتما باشد سر سفره مان. حالا این را قبل از زندگی عادی مان می گفت. دیگر آن اواخر می گفت چرا باید حتما کره باشد؟ حالا بود و نبود باید یک سان باشد. یعنی مقید نکنیم که اگر نبود، بهمان سخت بگذرد. این جوری حالا نمی گفت که هیچی نباشد. ولی آن روز هم بله نان پنیر و چایی شیرین بود و حالا شاید کره هم بود و خوردیم. دیگر ایشان رفتند دنبال کارشان و من هم بعد از ظهر بود که آمدم خانه لباس احرام می دوختم برای چیز ، من اینجا بد نیست خدمت تان بگویم که شهید درخشان - که در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید - و همسرشان اسم نویسی کرده بود برای مکه که ایشان وقتی شهید شدند، همسرشان به من پیشنهاد کرد که فلانی دوست دارم باهم برویم مکه، تو بیا جای شهید درخشان برویم مکه. من هم که واجب الحج بودم و خیلی مقید؛ هر وقت هم می رفتم این ور و اون ور، به شهید رجایی سفارش می کردم - حالا شوخی ها که می گویم. این جا باز بد نیست بگویم که از این شوخی ها می کرد. من می خواستم بروم اهواز. آن سال اهواز موشک باران بود. برای این که برویم به اهواز، یک خورده مایه دلگرمی باشیم. از من دعوت کرده بودند داشتم می رفتم. بعد به شهید رجایی وصیت کردم حالا که من دارم می روم اهواز و مکه هم بر من واجب شده ولی نرفتم، سفارش کردم که هیچ کس بهتر از شما نمی تواند برای من این عمل را انجام بدهد، لطف کنید بروید. بعد شوخی کرد و گفت:
حالا تو برو بمیر من یه فکری می کنم.
مثلا شوخی هایش این مدل ها بود.
بله دیگه آمدیم خانه. من آمدم لباس احرام می دوختم. آن وقت با شهید رجایی هم تماس گرفته بودم که خانم شهید درخشان چنین پیشنهادی به من می کند و من را می خواهد ببرد مکه، نظرتون چیه؟ گفت:
اشکالی نداره چون مسئله پارتی بازی رابطه بازی و این چیزها نیست بلکه اهداست، می توانی بروی.
ما هم دیگر جور شده بود یعنی اصلا آماده بود دیگر. فقط فیش حج را به اسم من کردند من هم آمده بودم لباس احرام می دوختم.
 سر چرخ خیاطی بودم که صدای شدید انفجار را شنیدم. پسرم زنگ زد و گفت بله چنین اتفاقی برای شهید رجایی افتاده. من هم حدس می زدم.

* محل انفجار تا محل زندگی تان چقدر بود؟
- محل نخست وزیری را تا خانه ما در خیابان ایران در نظر بگیرید. آن روز آمده بودم خانه خودمان. آن شب نخست وزیری بودیم، صبحانه را با هم خوردیم، ما بعد از ظهرش آمدیم خانه خودمان که من مشغول دوختن احرام بودم که این انفجار رخ داد. چون قرار بود مجددا شب برگردیم آن جا، پسرم با گریه زنگ زد و گفت:
- مامان دیگه نیاین نخست وزیری ...
که مامان نیاید مثلا بابام این جوری شده جلوی نخست وزیری بمب منفجر شده. یک ساعت بعد هم زنگ زد و با گریه گفت:
- مامان ... بابا رفت ...
با خیلی ناراحتی و اینها. خب آن جا بود، یعنی جلوی چشمش آن ساختمان و اتاق پدرش می سوخت. پسرم آن صحنه ها را می دید.

* خیلی متشکر از این که تحمل کردید و با وجود سختی یادآوری خاطرات آن روزها، به سوالات ما پاسخ دادید.

[ ۱۳۸۸/٦/۸ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب