خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

برادر بزرگوارم آقای حمید داودآبادی لطف کردند و یادداشتی را در واکنش به مطلب قبلی من درباره سید مهدی شجاعی، نوشتند. البته برخلاف سوءتفاهم پیش آمده من هرگز از ایشان تقاضا نکرده بودم که حتما جوابم را بدهند و معلوم نیست چه کسی این را از قول من در نظرات وبلاگ آقای داودآبادی نوشته است؟

ایشان در مطلب خود به من ایراد گرفته‌اند که : «همین که نوشتی “نویسنده محبوب آقای سید مهدی شجاعی” همان اول خط و نشانت را کشیدی! یعنی کاملا چشمانت را بر هرگونه خطا و اشتباه او بستی! و هیچ گونه نقدی بر او را نمی پذیری!»

برای اینکه همین ابتدا خط و نشانم را برای جناب داودآبادی هم بکشم (!) صادقانه اعتراف می‌کنم که مخلص ایشان هستم. خودشان اینرا خوب می‌دانند. خیلی خیلی به ایشان علاقه دارم. البته نه از نوع علاقه‌های مناظراتی! که علاقه‌ی حقیقی، از زمان انتشار «فکه» و قبل‌تر از آن. بعدش هم سر ماجرای امیر دادبین …

البته طبیعی هست که با آقای داودآبادی یک جاهایی موافقم، مثل ماجرای فیلم اخراجی‌ها و حمایت از ده نمکی و در برخی مسائل هم با ایشان اختلاف نظر دارم، مثل همین ماجرای سید مهدی شجاعی. این از مقدمه و اظهار علاقه، اما بعد…

آقای داودآبادی عزیز!
اولا این درست که من نتوانسته‌ام علاقه‌ام را به سید مهدی شجاعی پنهان کنم، ولی چه خط و نشانی کشیده‌ام؟ کی و کجا چشمانم را بر خطا و اشتباهاتش بسته و نقدی را بر او نپذیرفته‌ام؟ آیا خود من در همان مطلب مربوطه، سه لینک در نقد سخنان آقای شجاعی قرار ندادم؟ آیا نگفتم که همه باید در معرض نقد جدی و دائمی باشند تا وزن و اندازه واقعی‌شان مشخص شود؟

ثانیا آیا در محبوبیت سید مهدی شجاعی شک داریم؟ بر فرض که مخالفش باشیم، محبوبیت را هم می‌شود منکر شد؟ آیا ایشان جزو محبوب‌ترین شخصیت‌های فرهنگی کشور نیستند؟ آیا در میان جوانان حزب‌اللهی محبوب نیستند؟! (لااقل تا همین یکی دو سال پیش؟) آیا آثار ایشان جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های داستانی ایران نیست؟

ثالثا حرف اصلی من در آن مطلب این بود که نباید به آدمها نگاه مطلق داشته باشیم. یک روز آنها را آن‌چنان بالا ببریم که دست هیچکس بهشان نرسد و هیچ نقدی بر آنها و آثارشان تحمل نشود؛ و روزی آنها را چنان بر زمین بکوبیم و له کنیم که گویی اصلا از ابتدا نبودند!

این فقط دفاع از سید مهدی شجاعی و مجید مجیدی و رضا امیرخانی و ابراهیم حاتمی کیا نیست، که دفاع از همه آدم‌ها مخصوصا هنرمندان انقلابی این کشور است. امروز سید مهدی شجاعی دشمن می‌شود، فردا خود شما و دوستان شما هم دشمن می‌شوید! شک نکنید. مگر یادتان رفته با دوست صمیمی خودتان مسعود ده‌نمکی چه کردند؟!

خود شما که تجربه تلخ مخالفت‌های سنگین و بی‌حساب و کتاب دوستان را دارید. از راه اندازی سایت و وبلاگ برای مخالفت با اخراجی‌ها تا تهدید به خودسوزی مقابل مسجد بلال! آیا مخالفان شما و ده‌نمکی، حزب‌اللهی‌ نبودند؟ مطمئن باشید اگر فتنه بعد از انتخابات پیش نمی‌آمد و اگر از طرف مخالفان و جماعت ضدانقلاب، به «اخراجی‌های ۳» حمله نمی‌شد، اولین گروهی که با شما مخالفت می‌کردند همین دوستان حزب‌اللهی بودند.

آقای داودآبادی عزیز!
در میانه آن حجم سنگین اهانت و مخالفت، رفتار رهبر انقلاب با شما، ده‌نمکی و اخراجی‌ها چطور بود؟ مگر خودتان شاهد نبودید؟ یادم هست روزی که در وبلاگتان ماجرای دیدار مسعود ده نمکی را با رهبر انقلاب نوشتید و از تقدیر ده‌نمکی توسط رهبری خبر دادید، خیلی‌ها با شما مخالفت کردند، اهانت کردند، حتی شما را به دروغ‌گویی متهم کردند! اکثرا حزب اللهی‌!

منتی نیست، ولی من اولین و شاید تنها کسی بودم که در وبلاگم مطلب نوشتم و از شما و ده‌نمکی دفاع کردم و این را خطاب به مخالفان شما نوشتم که «اگر نقد و یا ایرادی بر اخراجی‌ها و یا هر فیلم سینمایی دیگری دارید، آنرا مستدل و با شیوه نقد هنری بیان کنید نه با عصبانیت و تعصب و بیرون کشیدن سوابق سالهای گذشته یک کارگردان!»

همه مشکل ما همین است که عادت کرده‌ایم با دعوا و فحاشی و بداخلاقی و بیرون کشیدن پرونده‌ی گذشته افراد، با آنها برخورد کنیم. آموخته‌ایم که با هر مساله فرهنگی- هنری، با نگاه سیاسی مطلق برخورد کنیم. پاسخ چهره‌های فرهنگی جامعه را دقیقا مثل آدم‌های سیاسی و جناحی می‌دهیم. با همان ادبیات، با همان چماق، با همان راه و روش قبیله‌ای، حزبی و جناحی! حتی اگر یک چهره فرهنگی و هنری کسی را نقد می‌کند، از دریچه سیاست وارد و به تیتر سیاسی یک سایت سیاسی تبدیل می‌شود!

آقای داودآبادی گرامی!
سوال من این بود که ما جماعت مدعی پیروی از رهبری، چقدر با رفتار و کردار ایشان و شیوه برخوردشان با آدم‌های مختلف هماهنگیم؟ اصلا آیا رهبر انقلاب فقط و فقط از اخراجی‌ها حمایت کردند؟ فقط از ده‌نمکی تقدیر کردند؟ یا اینکه آن تقدیر، جزئی از نگاه جامع و فراگیر ایشان نسبت به اهالی فرهنگ و هنر است؟ آیا شما از نوع رابطه نزدیک و عاطفی ایشان با مجیدی و حاتمی‌کیا و شجاعی بی‌خبرید؟ آیا رهبری متوجه این تغییر و تحول در مسیر ادبیات و سینما و در خود آدم‌ها نیستند؟

خودتان قضاوت کنید. اصلا اسم ابراهیم حاتمی‌کیا و سید مهدی شجاعی را پاک و به جای آنها بنویسید مسعود ده‌نمکی و حمید داودآبادی. آیا همین ایرادهایی که امروز به حاتمی‌کیا و شجاعی می‌گیرند، به خود شما و ده‌نمکی وارد نیست؟ آیا همین ایرادها را به شما نگرفتند؟ آیا نگفتند که شما پشیمان شدید؟ نگفتند که شما از آرمان‌های بسیج و انقلاب عدول کردید؟ نگفتندکه شما غیرت را کنار گذاشتید و با زنان بی‌حجاب و بی‌قید و بند، عکس یادگاری گرفتید؟ نگفتند که شما به خاطر پول و فروش میلیاردی فیلمتان، از گذشته‌تان پشیمان شده‌اید؟!


آقای داودآبادی عزیز و گرامی!
آیا اینها مصداق تغییر نیستند؟ آیا خود شما حقیقتا تغییر نکرده‌اید؟ آیا بیست سال پیش شما و مسعود ده‌نمکی، حاضر بودید با این هنرپیشه‌ها حتی هم کلام شوید؟! برادر عزیز! پس همه آدم‌ها تغییر می‌کنند. چون زمانه و شرایط عوض می‌شود…

البته این تغییر باید منطبق بر یک سری اصول باشد. بعضی تغییرات بنیادین هستند. مثلا کسی دیروز مسلمان دو‌آتشه بود، امروز کافر دو‌آتشه است. به این نمی‌گویند تغییر، به این می‌گویند سقوط. اما بعضی‌ها (؟) دیروز با خانم‌های هنرپیشه عکس یادگاری نمی‌گرفتند و امروز می‌گیرند! چون واقعیت سینمای کشور را پذیرفته‌اند. چاره‌ای جز همکاری با آنها نیست!

شکی نیست که حاتمی‌کیای امروز همان حاتمی‌کیای «دیده‌بان» نیست. داستان امروز سید مهدی شجاعی هم، با داستانش در دهه ۶۰ و ۷۰ فرق می‌کند، دقیقا مثل این که بگوییم نگاه امروز شما و مسعود ده نمکی به جامعه و مردم، با نگاهتان در دهه ۶۰ فرق دارد. اگر حاتمی‌کیا و شجاعی را به خاطر این تغییر ذائقه، پشیمان و بریده بنامیم؛ پس باید شما و ده‌نمکی را هم به خاطر تغییر نگاهتان به سینما، پشیمان بدانیم! دیدید چقدر راحت می‌شود همه را پشیمان نامید؟!

متاسفانه امروز این قبیل برچسب‌ها خیلی راحت به دیگران نسبت داده می‌شود. خیلی راحت با مفاهیم دینی و سفارشات امام خمینی بازی می‌شود. یکی را به این بهانه که بی‌بی‌سی از او دفاع کرده، دشمن و دیگری را به خاطر اظهارنظرش درباره دولت و یا مشکلات فرهنگی جامعه (که اتفاقا بخش زیادی از آن انتقادها درست است) ضدنظام و ضدرهبری می‌خوانیم.

البته ما می‌توانیم درباره تغییر و تحول آدم‌ها اظهار نظر و سیر آثارشان را مرور و یا نقد کنیم، اما حق نداریم خودمان را معیار تشخیص تغییر بدانیم و همه را متهم به سقوط کنیم و به این بهانه که عوض شده‌اند، آنها را بکوبیم. آن هم چه کسانی؟ آدم‌هایی که خودشان و آثارشان نماد و نماینده‌ و جریان‌ساز فرهنگ انقلاب و دفاع مقدس هستند.

اگر در سی سال گذشته این هنر را داشتیم که لااقل ده نفر مثل مجیدی و شجاعی و حاتمی کیا و امیرخانی تربیت کنیم حرفی نبود؛ اما وقتی نهایت عرضه و رویش ما در حوزه ادبیات، هنر و فرهنگ، همین آدم‌ها هستند، چرا نباید به هر قیمتی آنها را حفظ کنیم؟! (البته ضمن نقد درست و منصفانه)

حرف من تایید صد در صد هیچ کس نبود. حرف من این بود که نقد یک شخص باید چیزی جدای از نفی او باشد. فیلم، شعر و داستان را نقد کنیم، آنهم موردی و مصداقی، ولی چرا در نقد افراد، به یک جمع بندی کلی، نهایی و مطلق درباره نسبت او با نظام و انقلاب و رهبری برسیم؟ طبق چه دلیل و برهان عقلی، نقلی، منطقی و شرعی؟ پس این همه شعار جذب حداکثری و دفع حداقلی چه می‌شود؟
۲۰ مهر ۱۳۹۰ امید حسینی
سایت آهستان

[ ۱۳٩٠/٧/٢٤ ] [ ٦:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از ظهر یکی از روزهای گرم اردیبهشت 1366، "مسعود ده‌نمکی" آمد تا با هم به ملاقات "محسن شیرازی" در بیمارستان سجاد در میدان فاطمی برویم. محسن در عملیات کربلای هشت شدیدا مجروح شده بود و دست‌هایش توان حرکت نداشتند.

من، سیامک و مسعود، به بیمارستان رفتیم و ساعتی را پهلوی محسن ماندیم که نزدیک افطار شد. باز دوباره شیرین‌کاری مسعود گل کرد؛ او که ظاهرا تازه حقوق ماهانه‌ی بسیجش را گرفته بود، گیر داد که افطاری برویم بیرون. با وجود مخالفت‌های دکتر و پرستارها، هر‌‌‌طور که بود، برای یکی دو ساعت مرخصی محسن را گرفتیم و سوار بر تاکسی، به پیشنهاد مسعود، به طرف پارک ملت رفتیم.

مسعود گیر داد که باید افطاری را در بهترین رستوران بخوریم. بالاجبار مقابل پارک ملت، وارد رستورانی شدیم که تازه برای افطار باز کرده بود. تیپ حزب‌اللهی ما و قیافه‌ی لت و پار محسن در لباس بیمارستان که روی شانه‌هاش آویزان بود و کیسه‌ی سرمی که در دست داشت، باعث شد تا همه‌ی نگاه‌ها به طرف ما برگردد. من از خجالت آب شدم، ولی مسعود گفت:
- مگه چیه؟ مملکت مال ما هم هست. مگه ما دل نداریم که این‌جاها غذا بخوریم؟

گارسون که آمد، با تته‌پته خواست بفهماند که قیمت غذاهای این‌جا بالاست که مسعود، بی‌خیال دست گذاشت روی منو و برای همه‌مان غذا انتخاب کرد. من سرم را انداخته بودم پایین و غذایم را می‌خوردم. محسن هم بدتر از من. سیامک گفت:
- مسعود، چرا اون دخترا این‌جوری نگاه‌مون می‌کنند؟ مگه تا حالا آدم حسابی ندید‌ن؟

چند میز آن طرف‌تر، چند دختر جوان با ظاهری که از نظر ما بسیار زشت و ناشایست می‌آمد، نشسته بودند که دست از غذا کشیده و همه‌ی حواس‌شان به ما بود. با نگاه تند سیامک، روسری‌‌شان را کمی جلو کشیدند، ولی چشم از ما برنمی‌داشتند.

ساعتی بعد که غذا خوردیم، بلند شدیم تا برویم. مسعود که رفت دم میز حساب کند، خنده‌اش گرفت. جلو که رفتم تا ببینم چی شده، گفت:
- این آقا پول غذا رو نمی‌گیره.
با تعجب پرسیدم چرا؟ که صاحب رستوران گفت:
- پول میز شما رو اون خانم‌ها حساب کرده‌اند.
نگاهی به آن‌جا انداختم که جای‌شان خالی بود و رفته بودند.

[ ۱۳٩٠/۱/٢۳ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهادت مسعود به نخی بند بود!
وای اگه اون گلوله‌ی مرگ‌آور مستقیم تانک عراقِ، فقط چند سانتی‌متر بالاتر می‌خورد!
نجات روشنفکران سینمای امروزی که همه‌ی عشق و افتخارشون شده چهار تا پز روشنفکری دادن توی فیلماشون و دست دادن با زن این و اون (و چه بسا دست دادن زوجه‌ی مکرمه‌ی خودشون با این و اون!) فقط به چند سانتی‌متر ناقابل بسته بود!

فکر کنم اگه دشمنان امروز ده‌نمکی، امروز این خاطره‌ی دیروزها رو بخونند، ننجون و جادوگراشون رو نفرین می‌کنند که چرا دیروز مسعود از صفحه‌ی تاریخ حذف نشد که امروز اخراجی‌ها بشود بلای جون شون تا همه‌ی بافته‌های پوچ‌شون رو بر باد بده!
وای اگه سبزهای لجنی بدونند در آن بیابان شلمچه چه گذشت؛ امروز با قدرت وحشتناک‌تری سربرفرمان "بی.بی.سی" انگلیس و "وی.او.ای" آمریکا، همه‌ی توان خودشون رو جمع می‌کردند تا از پخش اخراجی‌ها جلوگیری کنند تا کم‌تر پته‌شون در فتنه‌ی سال گذشته روی آب ریخته و شعارهای پوچ‌شون برای مردم رسواتر بشه!

جاتون خالی طبق سنوات گذشته، چند روز پیش همراه آقا "مجید جعفرآبادی" – از قدیمی‌های واحد تخریب قرارگاه و از نیروهای شهید "علی عاصمی" – خانوادگی شام مهمون آقا "مسعود ده‌نمکی" بودیم.
من که بدبختش کردم. تا تونستم دلی از عزا درآوردم و تلافی یکی دو سال گذشته رو سرش پیاده کردم.

اصلا انگار ماها آزار داریم!
بی‌خود نیست بهمون می‌گن: "شماها مشکل دارید!"
وسط عید و شادی خنده و مسخره بازیای من، یه‌دفعه جعفرآبادی گیرداد به کربلای پنج و منم شروع کردم به درآوردن ادای مسعود که توی سه‌راه مرگ جای ترکش های کهنه توی کمرش درد می‌کرد و عین گوسفند چهار دست و پا توی خاکریز وول می‌خورد!
ناله‌ای که اون از درد می‌زد، از بع بع گوسفند هم بلندتر بود. با این وجود راضی نمی‌شد خط رو ترک کنه و بره عقب.
تا مسعود گفت توی نفربری بود که یه گلوله‌ی تانک خورد زیرش ولی سالم رفت عقب، جا خوردم. اصلا حواسم نبود که مسعود اون جا بوده.

یه نکته پیش اومد که خیلی من رو به‌هم ریخت.
پسر بزرگم "سعید" که 22 سال رو رد کرده، به مسعود گفت:
- آقا مسعود، الان وقتشه شما همون کربلای پنج رو که دارید می‌گید، بسازید. من کتاب بابام‌رو که می‌خونم، همه‌ی تصویرای فیلم "نجات سرباز رایان" جلوی نظرم میاد.

حالم خیلی گرفته شد.
وای ... چقدر کم کاری کردیم!
به‌جای این که بگه: "فیلم نجات سرباز رایان رو که دیدم یاد خاطرات بابام افتادم"، برعکسش رو می‌گه!
اون و اونا تقصیر ندارند.
بله، "نجات سرباز رایان" چند سال زودتر از کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده!
ولی این که چرا ما امروز زبون باز کردیم و چه می‌خواییم بگیم و چه می‌کنیم، باید با نگاه همین بروبچه‌ها و نسل امروزی‌ها تست بزنیم؛ که یه‌دفعه به‌خیال خودمون کلی راه نریم که بفهمیم همش اشتباه بوده!

حواس‌مون باشه که وقت زیادی نداریم!
خورشید قطب جنوب هم که باشیم، آخرش باید غروب کنیم و غزل خداحافظی رو سر بدیم!
اصلا خوبه اصل خاطره رو همراه یه خاطره دیگه در ادامه‌ی اون، از کتاب "از معراج برگشتگان" بخونید. به‌ هیچ‌وجه نمی‌تونم دوباره اون تصویرها رو جلوی چشمم مجسم کنم.


عصر روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365، قصد کردیم یک سر به سنگر مسعود ده‌نمکی بزنیم. از کنار خاکریز راه افتادیم و رفتیم جلو. هر چه گشتیم، سنگر آنها را که قبلاً هم یک بار به آن‌جا رفته بودیم، پیدا نکردیم. از بچه‌های دیگر سنگرها سوال کردیم، سنگری را که سقف آن فرو ریخته بود، نشان دادند. با تعجب جلو رفتیم. در ورودی سنگر بسته شده بود و تنها، سوراخی تنگ برای ورود و خروج وجود داشت. مسعود را که صدا کردم، گفت: بیایید تو.

سینه‌‌خیز از سوراخ رفتیم تو. نفسم داشت می‌گرفت. ده‌نمکی، بهرامی و چند تایی دیگر از بچه‌ها دور هم جمع بودند. سنگر تاریک بود. تنها روزنه‌ی نفوذ نور، همان سوراخ ورودی بود. حالت خفقان به من دست داد. نفسم سخت بالا و پایین می‌آمد. فقط کافی بود یک کیسه‌گونی جلوی دریچه قرار بگیرد، تا نفس همه‌مان دربرود و خفه شویم. می‌خواستم هر چه زودتر خارج شوم. تعجبم از این بود که آنها چه راحت در این سنگر مانده‌اند.

قضیه را که جویا شدم، مسعود گفت: دیروز بعد از ظهر، یکی از لودرهای جهاد اومد توی خاکریز سنگر بزنه و سوله‌های کوچیک فلزی کار بذاره. آتیش دشمن شدید شد و بیچاره تند تند کار کرد. روی سنگر ما هم که خاک زیاد بود، فکر کرد خاکریزه، بیلش رو انداخت جلوی سنگر که یه‌دفعه دیدیم سنگر داره میاد روی سرمون. داد و بی‌داد راه انداختیم که نشنید و سقف همون‌‌‌طور می‌اومد پایین. شانس آوردیم روی سقف تراورس‌های کلفت و محکم بود. دست آخر یکی از بچه‌ها که بیرون بود، صدای ما رو شنید و به لودرچی گفت. خیلی خدا رحم کرد. بیچاره وقتی فهمید ما پنج شش نفری توی سنگر بودیم، وحشت کرده بود و گفت: «به‌خدا شانس آوردین. من می‌خواستم کل این‌جا رو به هم بریزم تا جا برای یه سنگر باز کنم.»
از دهنه‌ی سنگر که بیرون آمدم، نفسم تازه شد. هنوز در تعجب بودم که آنها با چه جرأتی آن‌جا مانده‌اند.
ساعتی بعد که از آن طرف رد شدم، از بچه‌ها شنیدم مسعود هم ترکشی نوش جان کرده و راهی عقب شده. حالم گرفته شد.

شدت آتش به حدی شده بود که حتی در روشنایی روز، به‌راحتی می‌شد گلوله‌های خمپاره را دید که بر زمین می‌نشست. در حالی که بالای دژ سرک می‌کشیدم تا جلو را بپایم، ناگهان چیزی که اول احساس کردم سنگ باشد، بر روی دژ خورد و منفجر شد. تازه فهمیدم که خمپاره 60 بود.

آفتاب در پشت ابرها، جا خوش کرده بود. هوا دلش گرفته بود. شاید هوس باران به سرش زده بود. اگر باران شروع می‌شد¬، کارمان زار بود. باران نیامده هم منطقه گل بود و راه رفتن در خط مشکل. نفربری که مجروح‌ها بر آن سوار بودند، از پست امداد حرکت کرد تا از سه‌راه مرگ رد شود. هر کس در دل نذری کرد تا سلامت بگذرد. صد تا صلوات هم من نذر کردم. چشمان هراسان‌مان را به آن دوخته بودیم. به سه‌راه که رسید، نگاهی به ‌تانک روبه‌رو انداختم که شر بزرگی برای ما شده بود. آتش دهانه‌اش وحشتم را بیشتر کرد. با صدایی که از ته گلویم خارج شد، آهسته گفتم: زدش ...

گلوله‌ی توپ مستقیم، همچون سنگی رها شده از قلاب‌سنگ بچه‌ای بازی‌گوش، شلیک شد. به‌راحتی می‌شد آن را دید که درست پشت نفربر، بر زمین نشست. فریاد خوشحالی بچه‌ها بر هوا رفت. موج انفجار توپ، عقب نفربر را از زمین بلند کرد، اما هیچ آسیبی به آن نرساند. نفربر، لحظه‌ای توقف کرد و مجدداً راه افتاد و با سرعت هر چه تمام‌تر از سه‌راه رد شد.

یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.

ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.

نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.

در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.

به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: "بسه دیگه ... جا نداره" به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.

رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز چهارشنبه رفتم سر صحنه اخراجی ها ٣.

در سالگرد عملیات کربلای ۵ در شلمچه. سه راه مرگ و سنگر فروریخته، مسعود ده نمکی دست بر کمر مجروح و خسته در خاکریزهای خونین پرسه زدن به دنبال یک گلوله آر.پی.جی برای سد کردن را دشمن!

اتفاقا فیلمبرداری مناظره کاندیدای ریاست جمهوری بود.

شریفی نیا در حال افشاگری علیه رضا رویگری بود و او هم به شانتاژبازی می پرداخت.

کار قشنگی است. انشاالله بدخواهان نتوانند نیات شوم خود را به انجام برسانند (از همین الان کمین کرده اند که نسخه های غیرقانونی فیلم را بیرون بدهند) اخراجی ها ٣ که به مسائل سیاسی روز و بخصوص وضعیت رزمندگان دیروز دفاع مقدس در جامعه امروز می پردازد، کمتر از دیگر اخراجی ها تاثیر گذار نخواهد بود.

همچنان برای مسعود ده نمکی آرزوی موفقیت و استواری و ثبات قدم در مسیر ولایی اش دارم که فقط و فقط حفظ ارزش های انقلاب اسلامی ای که ثمره تلاش امام راحل و خون شهداست برایش هدف است و نه خوش آمد فلان حزب و گروه.

این هم دو سه تا عکس که همین جوری دم دستی گرفتم:

در کنار نیما شاهرخ شاهی (مثلا پسر حاج صالح) و محمدرضا شریفی نیا

حاج صالح گرینوف در حال افشاگری آنچنانی رقیب!!!

مسعود ده نمکی- رزمنده سرافراز دیروز سه راه مرگ شلمچه، کارگردان موفق امروز

حاج صالح گرینوف، سمبل واقعی:
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند

این هم مثلا بچه مثبت و عزیز دردانه حاج صالح

این هم خاله قزی و لیلا اوتادی در نقش:
مادر زن و دختر حاجی گریونف

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز اصلا حوصله هیچ کس و هیچ جا را نداشتم. می خواستم بروم سر صحنه اخراجی ها ولی گذاشتم برای فردا. چون "مهدی صیادی" از بچه های جبهه که چند روزی است از کشور سوئد به ایران آمده، گفت که قرار است چند نفر از دوستان شهید "علی غلامپور" جمع شوند و به ذکر خاطرات او در حضور خانواده اش بپردازند.
ترجیح دادم به آن جا بروم و رفتم. اتفاقا "رضا برجی" و "محمود جوانبخت" مشغول ساخت یک فیلم مستند در همین رابطه بودند و محل جلسه هم دفتر کار آنان بود. تا موقع اذان مغرب آن جا بودم و زدم بیرون. اول قصد کردم بروم سر صحنه اخراجی ها که نزدیک هم بود، ولی نمی دانم چه شد که نرفتم.

همین چند دقیقه پیش بود که "مسعود ده نمکی" با صدایی گرفته و خسته به تلفن همراهم زنگ زد. گفتم شاید گرفتگی صدا از خستگی کار امروز است. ولی بی مقدمه گفت:
- متاسفانه امروز سر صحنه اخراجی ها که یکی از شلوغ ترین صحنه ها بود و بیش از هزار نفر هنرور (سیاهی لشکر) حضور داشتند، یک مرد مسن از طبقه دوم افتاد پایین و مرد.

خبر آن را در ایسنا هم خواندم.
امیدوارم چنین اتفاق بدی، مانع ادامه کار ساخت اخراجی ها نشود و خداوند سبحان آن مرحوم را مشمول رحمت خویش بفرماید.

 عکس‌های اخراجی‌‌های 3

برای رفع مشکلاتی که مسعود را برای ساخت اخراجی های 3 از همان اول تهدید می کردند، دعا کنید.
هر چند که این دیگر جزو حوادثی است که هیچ پیش بینی ای برایش نمی شود کرد.
مرحوم به کنار آسانسور تکیه داده و فکر کرده دیوار است و صاف افتاده در چاله انتهایی آسانسور. خدابیامرزدش

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دوست بزرگی می گفت:
"آن قدر کوچک نشو، که توی دنیا جا بشی!"

10 سال پیش، هنگامی که برای جشنواره داستانی بسیج در تبریز بودیم، سردار "مجید رجبی معمار" – این که کجا و چگونه سردار شده، از خودش بپرسید چون من کوچک تر از آنم که بدانم! – را که آن روزها، علاوه بر دیگر پست و مشاغل، بر جایگاه شهید آوینی در روایت فتح نیز تکیه زده بود، دیدم. فقط و فقط، از باب "امر بمعروف و نهی از منکر"، او را کشیدم کنار و فقط به خودش گفتم:
- به عنوان یک برادر دینی، می خواهم نهی از منکرت کنم.
که او خندید و با روی گشاده گفت:
- بفرمایید.
که گفتم:
- برادر، فکر نکنم شهید آوینی در روایت فتح، اتومبیل "اوزموبیل" 40 میلیون تومانی سوار می شد!
که طفلک، تازه وضو گرفته بود و داشت بند ساعتش را می بست که جا خورد و نتوانست آن را ببندد. گفت:
- چطور مگر؟
که خونسرد، گفتم:
- هیچی. چون شنیده ام وقتی برای سخنرانی در مساجد و پایگاه های بسیج می روی، با پژو می روی، ولی خودت یک دستگاه اوزموبیل 40 میلیون تومانی داری و با آن این طرف و آن طرف می روی. فکر نکنم اینها با آن چیزی که ما از شهید آوینی و بچه های روایت فتح شنیده ایم، جور دربیاید.
دلم برایش سوخت وقتی گفت:
- خب شما می گویید من چیکار کنم؟
که من هم گفتم:
- هیچی. من فقط می گویم فکر کن.

و دیگر همدیگر را ندیدیم تا این که در جشنواره فیلم فجر سال بعد، شنیدم هنگامی که سر فیلم "موج مرده" حاتمی کیا بحث در گرفت، جناب آقای رجبی معمار پشت بلندگو گفته بود:
- چقدر بعضی از افراد مذهبی خشک هستند. مثلا یکی از آنها به من گیر داده بود که شنیدم ماشین آمریکایی سوار می شوی. آوینی که ماشین آمریکایی سوار نمی شد.

چند ماه بعد، وقتی که به مناسبت محرم، در موسسه روایت فتح مراسم تعزیه بود، حضرت رجبی معمار را که دیدم، پس از آن که با لبخند همیشگی و مادرزادی اش سلام و علیک کرد، گفتم:
- مرد مومن، من کی گفتم چرا ماشین آمریکایی سوار می شوی؟
که او فقط خندید که مثلا گذشته ها گذشته. ولی من ول نکردم و گفتم:
- آدم خوب است مرد باشد و حقیقت را بگوید. من گفتم چرا ماشین 40 میلیون تومانی سوار می شوی.
که او گفت:
- کجا اوزموبیل 40 میلیون تومان است؟ تو بیا همین را از من بخر 10 میلیون تومان.
که گفتم:
- بله. شما 10 میلیون تومان می خرید و با پلاک ... با آن تردد می کنید، ولی اگر یک نفر شخصی بخواهد همین اوزموبیل پلاک شده را که از عراق آورده اند بخرد، کم تر از 40 میلیون تومان است؟

(البته شما تصور کنید با  40 میلیون تومان 10 سال پیش، چه ها می شد کرد. آن روزهایی که ماشین 10 میلیون تومانی هم در تهران کم تر به چشم می آمد؛ نه امروز که ماشین 40 میلیون تومانی از پیکان هم بیشتر به چشم می خورد!)

چندی بعد، در نشریه "صبح دوکوهه" "مسعود ده نمکی" مقاله ای در همین رابطه زدم که "آوینی اوزموبیل نداشت و ..." که شنیدم بد جوری برادران همیشه رئیس را آزرده است.

گذشت. الحمدلله دیگر ایشان را ندیدم. تا این که حضرت ایشان بر مسند ریاست "شبکه قالیباف" – ببخشید شبکه تهران – و همچنین با حفظ سمت ها، مدیریت کل آثار پخش شده و نشده و ساخته و نساخته دفاع مقدس صدا و سیما تکیه زد.

سال گذشته، وقتی "مسعود ده نمکی" گفت:
- رجبی معمار خواست که بروم پهلویش. وقتی رفتم گفت: تلویزیون نمی خواهد دیگر به "مهران مدیری" سریال طنز بدهد، برای همین تو که کارگردانی ات خوب است، بیا و برای ما سریال بساز.

وقتی مسعود تبسم تمسخرانه مرا دید، ادامه داد:
- اتفاقا خیلی هم از تو تعریف کرد و گفت: چون داودآبادی قلمش خوب است، او بیاید نویسندگی کند و فیلمنامه طنز بنویسد و تو آن را کارگردانی کن.

بد جوری خنده ام گرفت. زدم پشت مسعود و گفتم:
- یکی می گفت: وقتی نفت ایران ملی شد، دولت انگلیس برای این که انتقام بگیرد، امتیاز ساخت ماشین پیکان را به ایران واگذار کرد. چون پیکان از نظر مصرف بنزین، بالاترین مصرف را داشت.

که مسعود متوجه نشد و گفت:
- یعنی چی؟ پس کی باید سریال اجتماعی بسازد؟
 و من فقط گفتم:
- ببین آقا مسعود، این آقای رجبی معمار، صد سال هم که بگذرد، انتقام داستان اوزموبیلش را از من و تو خواهد گرفت. او سایه مرا با تیر می زند. همین که گفته داودآبادی فیلمنامه بنویسد و ده نمکی کارگردانی کند، بوی بدی از آن به مشام می رسد. من حاضر نیستم نویسندگی و نشر ارزش های دفاع مقدس را به فیلمنامه نویسی طنز برای رجبی معمار بفروشم.

                

وقتی سریال "دارا و ندار" را دیدم، خیلی حرف برای نوشتن در ذهنم تلنبار شد، ولی به حرمت رفاقت، سوختم و فقط با خود گفتم:

- برادر دلسوز فرهنگ مملکت، آقای رجبی معمار! نفس راحت بکش که خوب انتقام اوزموبیلت را گرفتی!

[ ۱۳۸٩/۱/۱۳ ] [ ٥:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سردار محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام که در هشت سال دفاع مقدس فرماندهی سپاه و بسیج را برعهده داشته است، پس از دیدن فیلم اخراجی های 2 ساخته مسعود ده نمکی، اظهار داشت:
- این فیلم گوشه هایی از حقایق دفاع مقدس بخصوص مقاومت آزادگان دلیر در اردوگاه های عراق را به نمایش گذاشته است.

محسن رضایی که با حضور در جمع مردم در سینما استقلال تهران ساعت 23 پنج شنبه به همراه خانواده خود و همچنین حضور ده نمکی کارگردان، کاسه ساز تهیه کننده، محمدرضا شریفی نیاز مجری طرح  و برخی عوامل اخراجی ها به تماشای این فیلم دفاع مقدس نشست، گفت:
- این که می بینیم مردم با نقاط مثبت فیلم همچون سیلی زدن به صورت منافق هواپیما ربا ابراز احساسات کرده و دست می زنند و یا در قسمت های دیگر با فیلم همراه می شوند، احساس من این است که این مردم امروز هیچ تفاوتی با مردم زمان جنگ ندارند و درست همان تفکر را دارند. این فیلم از میان مردم برخاسته است و مردمی است.

 

رضایی با ابراز خشنودی از ساخت چنین فیلم هایی، اظهار داشت:
استقبال مردم از این فیلم نشان می دهد که مردم دفاع مقدس را متعلق به خودشان می دانند.

فرمانده سابق سپاه درباره این که عده ای با طنز فیلم اخراجی ها مخالفت می کنند و آن را لودگی و غیر واقعی می دانند، بیان داشت:
- نخیر اصلا این طور نبود. بر خلاف این که عده ای می گویند دفاع مقدس ما همه اش گریه و عزاداری بوده، جبهه های ما سراسر شور و شادمانی بود. شب های عملیات فرماندهان لشکرها و گردان ها و نیروهای ما بسیار شاد و خوشحال بودند. نه این که عبادت و عزاداری و امثالهم نباشد، همه چیز جای خودش بود ولی روحیه رزمندگان ما کاملا بشاش و شاد بود.

دکتر محسن رضایی در حال تشریح نقشه عملیات بری شهید همت

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام با تشکر از ده نمکی کارگردان اخراجی ها و دست اندرکاران این فیلم، اظهار داشت:
این فیلم ها باید ساخته شود. حالا آقای ده نمکی گوشه هایی از آن حقایق را ارائه داده است. این فیلم بسیاری از حقایق تلخ و سختی ای را که آزادگان ما در اسارت کشیده اند نشان می دهد. آقای ده نمکی حقایق را نشان داده است.
محسن رضایی در ساعت 1 بامداد جمعه درحالی جمع مردم مشتاق را که ابراز احساسات می کردند، ترک کرد که جمعی دیگر برای تماشای سانس 1 تا 3 بامداد اخراجی ها وارد سالن می شدند.

فیلم اخراجی ها 2 که فروش آن از 5 میلیارد تومان گذشته است، به دلیل استقبال بیش از حد مردم، دارای رکورد سانس 3 تا 5 صبح در بسیاری از سینماهای کشور است.

[ ۱۳۸۸/۱/٢۸ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی گفت: اولین همکاری من با مسعود ده‌نمکی در شلمچه و در سه راه مرگ شلمچه شکل گرفت به طوری که وقتی با هم ترسیدیم و ترس مرگ را در سه راه مرگ شلمچه تجربه کردیم، شاید از همان موقع با هم عهد بستیم که این تصاویر را به مردم نشان بدهیم.

به گزارش خبرنگار سینمایی فارس‏،نشست فیلم سینمایی «اخراجی‌ها2» با حضور مسعود ده‌نمکی (کارگردان)، حبیب‌الله کاسه‌ساز(تهیه‌کننده)، محمدرضا شریفی‌نیا (مجری طرح و بازیگر)، مرتضی شایسته (پخش‌کننده)، فخرالدین صدیق شریف (بازیگر)، حسام نواب صفوی(بازیگر) و حمید داودآبادی (مشاور) در خبرگزاری فارس برگزار شد.
«حمید داودآبادی» در این نشست، در خصوص نقش مشاوره‌ای خود در «اخراجی‌ها»گفت: اولین همکاری من با مسعود ده‌نمکی در شلمچه و در سه راه مرگ شلمچه شکل گرفت به طوری که وقتی با هم ترسیدیم و ترس مرگ را در سه راه مرگ شلمچه تجربه کردیم شاید از همان موقع با هم عهد بستیم که این تصاویر را به مردم نشان بدهیم.
وی ادامه داد: برخلاف تصویر برخی ما متاسفانه سینمای جنگ داشتیم و هیچ وقت سینمای جبهه نداشتیم و آن چیزی که ما در دفاع مقدس می‌دیدیم یک حماسه ارزشمند بود که یک مشت جوان و نوجوان زمینی ایجاد کردند. این‌ها آدم‌های آسمانی نبودند،آدم‌های زمینی بودند که در کوران جنگ متحول شدند و ما این‌ها را از نزدیک دیدیم.
مشاور فیلمنامه«اخراجی‌ها» تصریح کرد: شاید یکی از دلایلی که ما فیلم‌های جنگی را می‌دیدیم و هیچ تاثیری روی ما نمی‌گذاشت این بود که صداقت در این فیلم‌ها نبود و حالا ده‌نمکی آمد و آن تصاویری را که از نزدیک دیده بود با صداقت به تصویر کشید و شاید به همین دلیل است که مردم از این فیلم اینچنین استقبال کردند.
«داودآبادی» افزود: به اعتقاد مردم وقتی «اخراجی‌ها» را می‌بینند، نفس راحتی می‌کشند و می‌گویند که بالاخره یک نفر بچه‌های ما را نشان داد، خود من رزمنده وقتی خیلی از فیلم‌ها را می‌دیدیم احساس غریبی می‌کردم و می‌گفتم ما که اینجوری نبودیم.
وی در ادامه اظهار داشت: از زمان جنگ تاکنون من و مسعود‌ ده‌نمکی با خاطرات‌مان زندگی می کنیم و نقش من هم به عنوان مشاوره این‌گونه نبود که قراردادی وجود داشته باشد بلکه احساس وظیفه می‌کردم و در تمام این سال‌ها با خودم می‌گفتم که ای کاش می‌شد سه راه مرگ شلمچه را در سینما نشان داد.

نشست خبری عوامل فیلم اخراجی های2 در خبرگزاری فارس

همرزم «ده‌نمکی» خاطرنشان کرد: مسعود همیشه به خاطر مجید سوزوکی یک دغدغه‌ای داشت و من این را می‌دیدم که همیشه‌ هم به دنبال یک زبان جدیدتر می‌گردد تا حرف‌هایش را مطرح کند. ما با یک مرور، متوجه شدیم که سینمای ما این گونه موضوعات را کم دارد و بعد از این که فیلمنامه اولیه نوشته شد در جلسه‌ای که در دفتر آقای کاسه‌ساز داشتیم، گفتم این فیلمنامه می‌تواند پدیده جشنواره باشد چرا که می‌دیدم دارد یک صداقتی را نشان می‌دهد و منی که خودم رزمنده هستم از فیلمنامه آن دارم تکان می‌خورم و طبیعتا فیلم تاثیر بیشتری بر روی من خواهد گذاشت.
«داودآبادی» تصریح کرد: به نظر من همه موفقیت «اخراجی‌ها» ناشی از صداقت آن است و بد نیست که بیائیم و در مورد خدماتی که این فیلم به صنعت سینما کرد یک کار کارشناسی کنیم. مردم ما داشتند با سینما قهر می‌کردند و این فیلم دوباره مردم را با سینما آشتی داد و اتفاقا با دفاع مقدس هم این آشتی صورت گرفت که به اعتقاد من باید در سینمای ایران یک کار کارشناسی روی این موضوع صورت گیرد.
مشاور فیلمنامه«اخراجی‌ها» در مورد نوع همکاری خود با «اخراجی‌ها2» اظهار داشت: تقریبا هیچ همکاری جدی با این پروژه نداشتم به دلیل این که من خودم همیشه از خاطرات آزاده‌ها می‌ترسم و وقتی که دوستان آزاده می‌نشینند خاطرات خود را تعریف می‌کنند، من جنگ رفته می‌ترسم و جلوی آنها کم می‌آورم.
وی در خاتمه گفت: همین قضیه دیدار اسرا با خانواده‌ها در اردوگاه رمادیه را یکی از آزادگان تعریف می‌کرد و می‌گفت نمی‌دانید دشمن با این کار چه ضربه‌ای بزرگی به بچه‌های ما وارد کرد و اوج نامردی عراق را می‌توانستید در این کار ببینید، شما حساب کنید کسانی که هفت سال از خانواده‌های خود دور بودند یکدفعه با بچه‌های کوچکی مواجه شده‌ بودند که بوی ایران را می‌دادند و اولین ضربه به بچه‌های ما آوردن این‌ها و ضربه دوم بردن این‌ها بود که وقتی داشتند این بچه‌ها را می‌بردند انگار قلب بچه‌های ما را داشتند می‌کندند.

[ ۱۳۸۸/۱/٢٥ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای دبیر همیشه کنگره ها و جشنواره ها و ... شعر و ... کاکایی
پسرم! من به تو دروغ نمی گویم.
نه پسرم. حرف های سیاه و چهره تکیده وازده هایی را که شما و ما را "نسل سر خورده" و "نسل سوخته" می دانند، باور نکن.
البته اینان نسل سوخته اند که امروز بر موج سوارند بلکه خودی نشان دهند و مورد توجه قرار گیرند. وگرنه، ما که بر آن روزهای سخت و شیرین دفاع از شرف ملت و انقلاب، مفتخریم و سرمان همواره بلند است. چون نیازی نداریم در برابر خدایان ثروت و قدرت دنیایی به کرنش درآییم.
اینها همان زمانش هم مرد میدان نبودند چه برسد به امروز که باید برای دفاع از ارزش ها سینه سپر کنند.
آن روزها که جان دادن و سوختن میان بود، اینان همه افتخارشان سراییدن و سرودن بود و بس!
همینان که می نشستند کسی بسوزد تا در سوگش بسرایند.
اینان سوگ سرایانی هستند که فقط با ماتم و غم مانوسند و جز این را کفر و حرام می دانند ولی در خلوت خویش ...
نه پسرم!
اینها را باور نکن. نان اینها با همین زهر سروده ها و در تنور کنگره ها و جشنواره ها پخت می شود.
اینها همه جنگ را خویش می دانند و مدافع حقوق تمامی ملتند.
از دید اینها همه لمپن هستند و همه آنانی که به سینما رفتند، عده ای بی شعور نافهم!
تقصیر ندارد این وازده غم گزیده اگر خود و غم هایش را با ناله های محزون همیشگی بر شبکه های تلویزیونی و دیدگان ملت تحمیل می کند ولی کسی تره برایش خورد نمی کند!
کم آورده اند پسرم.
کم آورده اند و دست پایین ترین سربازان شان را به میدان فرستاده اند.
به قول آن دوست شاعر:
بزدلانی کز یم خون تر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند!

نه پسرم!
اینها را ببین، و مطمئن باش ما هیچگاه در جبهه، همچون اینان، ماتم گرفته و اشکساز نبودیم!
پسرم!
"اگر می خواهی کسی تو را استحمار نکند، بخوان بخوان بخوان"
برو و آنچه را سالیانی است منتشر شده و همینان آنها را به سخره می گیرند، بخوان:
یاد ایام
یاد یاران
خداحافظ کرخه
جنگ دوست داشتنی
ستاره های شلمچه
مخمل یادها
روزهای آخر
و ...
تا ببینی همه جنگ، آن نیست که اینان قلب می کنند.
نماز شب، عبادت، دعا، توکل بر خدا و شادی ایمانی، همه و همه در کنار هم جمع بودند.

نه پسرم!
بجای این که وقت با ارزشت را با ناله های حزین و ساختگی این کنج عزلت گزینان که ترس آن دارند منبع آب کنگره های شان آجر شود، سر کنی، خاطرات آزادگان عزیز را بخوان. حداقل از همان ده ها آزاده ای که در اخراجی ها مشورت دادند و حتی در آن هنر نمایی کردند.

خسته شدم. از دست جنگ ندیده هایی که فقط در برابرشان می توان از زبان سردار شهید "حاج عبدالله رودکی" گفت:
ای آب ندیده، آبی شده ها
بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها
مدیون لب خنده جانبازانید
ای بر سر سفره آفتابی شده ها
کنگره هاتان مستدام، دبیریتان برقرار و چک هایتان مملو و جاری!
بخندید و شادمان باشید، ولی اشک و آه و سنگی که بر ملت آرزو می کنید، نثار قدوم خویشتان باد!
حمید داودآبادی
همان که بیش از کلمات همه غم سروده هایت، روزهایش را در نوجوانی با عاشقان خندان خدا، در جبهه گذرانده و ده ها برابر کتاب های سیاه سروده ات، دوستانش را در رقص عاشقانه و شادمانه مرگ و سوختن به نظاره نشسته.

[ ۱۳۸۸/۱/٢٥ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جدیدا فردی در سایت خبری تابناک، نامه ای منتشر کرده و مدعی شده که فیلمنامه اخراجی ها از کتاب او برداشته شده که برای روشن شدن ذهن ایشان، جوابیه ای نوشته ام که می خوانید:

بنام احکم الحاکمین
مدیر محترم سایت تابناک
سلام علیکم
آنچه بنده را به نوشتن این پاسخ واداشت، نه دفاع از فیلم اخراجی ها و نویسنده و کارگردان اختصاصی آن، که ذوق زدگی برخی موج سواران خارج نشین است که به خود وعده داده اند بلکه از این نمد، کلاهی بهر خویش فراهم آورند!
می گویند:
"پیروزی صد تا پدر و مادر دارد ولی شکست، همواره یتیم است!"
هنگامی که نامه سراپا ضد و نقیض فردی را با عنوان " نویسنده واقعی «اخراجی‌ها» کیست؟" در سایت خبری تابناک خواندم، از کار شما تعجب کردم. چرا که از شما بعید می دانستم "هر چیز" را از "هر کس" منتشر کنید!
حتما خودتان نیز به تناقضات نویسنده نامه پی برده اید، ولی این که با وجود آن، نامه را منتشر کرده اید جای تعجب دارد.
از همان روزهای اول که اخراجی ها ساخته شد، شاید بتوان گفت ایشان چندمین نفری است که مدعی نگارش آن شده است ولی لازم می دانم برای بستن دهان مدعیان دروغین، ذکر کنم که:
- نویسنده اصلی اخراجی ها، شخص مسعود ده نمکی می باشد که تنها و تنها بر اساس خاطرات و دیده های شخصی خویش در دوران دفاع مقدس و همرزمی و همسنگری با برخی شهدای والامقام آن را به رشته تحریر درآورده است.
- بنده هیچ گونه دستی در تغییر نگارش فیلمنامه اخراجی ها بخصوص اخراجی های 2 نداشته ام و فقط در برخی موارد به عنوان دوست قدیمی و همرزم، به ایشان مشورت داده ام و بس که بر این نیز می بالم.
- اگر این مدعی، یک بار دیگر شرح دیدار ده نمکی را خوانده باشند متوجه خواهد شد که او کتاب مورد نظر نویسنده را نخوانده است و جالب تر این که خود وی نیز همین ادعا را دارد که می نویسد:
"هرچه می‌اندیشم، درمی‌یابم شما عزیزان اهل مطالعه واقعی آن کتاب نبودید"
- نمی دانم لات بازی و عرق خوری ایشان و دوستان شان، در کجای اخراجی ها به چشم می خورد؟
بدون شک ایشان ارازل و اوباش گری را با لوتی گری های قدیم تهران اشتباه گرفته اند که نمونه بارز آن در سرنوشت "شعبان بی مخ" و شهید "طیب حاج محمدرضا" به چشم می خورد.
- ایشان توهم کرده اند لحن کلام اهالی جنوب شهر فقط و فقط مختص همسن و سالان ایشان است و بس. در حالی که باید به ایشان یادآوری کرد بچه های جنوب شهری از نوع مجید سوزوکی و هم محلی هایش، بر خلاف تصورات ایشان، نه اهل ارازل گری و عیاشی و عرق خوری، که اهل دفاع مردانه و غیرتمندانه از ناموس و مملکت بودند و بس.
- جالب تر این که نویسنده مدعی، چنان با فضای فرهنگی ایران امروز غریب است که با وجود انتشار کتابش در چندین نوبت آن هم از سوی وزارت ارشاد، می نویسد:
" نمی‌دانم کتاب «در کوچه و خیابان» را چگونه به دست آوردید (هرچند حدس‌هایی می‌زنم)، ولی می‌دانم استقبال گرم اهل کتاب و ادبای عزیز از آن، مایه دلگرمی بسیار من شده"
حتما ایشان فردا مدعی خواهند شد که اصلا کتاب ایشان منتشر نشده، بلکه دست نوشته های شان بوده که ما از منزل شخصی ایشان در خارج از کشور به سرقت برده ایم تا اخراجی ها را بسازیم؟!
- در جواب ایشان که گفته اند:
"برادران، شما در قد و قواره‌ای نبودید که چنین «سوژه»ای بیابید و آن را به «فیلم‌فارسی جبهه‌ای» تبدیل کنید"
باید بگویم:
خدا نکند ما همقد و قواره شما باشیم! و بخواهیم از نوشته های امثال شما فیلم بسازیم و باید توجه کنید که تاکید بر این بوده است که نکند یک وقت چنین شائبه ای پیش آید و امثال شما ذوق زده شوید که "بله همه جبهه ها را لات ها می گرداندند."
با وجودی که برای ایشان به عنوان نویسنده و بخصوص یک پزشک، احترام بسیار قائل هستم، ولی چون با اکاذیب خویش سعی در قلب حقیقت دارند، فقط می توانم بگویم:
ای کاش نویسنده محترم که مدعی است:
"دریافتم سناریو، محیط‌سازی و حتی کلماتی که در زبان‌ بازیگران به کار رفته، همگی رونویسی از کتاب «در کوچه و خیابان»، نوشته این حقیر است."
فقط برای نمونه، حداقل یک سطر از کتاب خود را که در فیلم اخراجی ها استفاده شده ذکر می کردند و از کلی گویی که شیوه هوچی گری و کذابی است، پرهیز می نمودند.
جناب آقای منظرپور!
"عزیزان، از این‌که نوشته ناچیزم چنین مورد سوءاستفاده و کسب و کار قرار گرفته، شکایتی ندارم و نمی‌توانم هم داشته باشم"
ذوق زده نشوید. بفرمایید شاکی باشید!
لطف کنید و همان طور که گفتم حداقل سطری از کتابتان را که به قولتان "چنین مورد سوءاستفاده و کسب و کار قرار گرفته" ارائه کنید. وگرنه بیرون از گود نشستن و حرافی کردن که کاری ندارد.
جوانان این مرز و بوم، از جنوب شهر تا شمال آن، و از دورترین نقاط ایران عزیز در شرق و غرب آن، همه و همه سال ها مردانه و غیرتمندانه مقابل آنان که می خواستند دین و فرهنگ این مملکت اسلام و ایرانی را به یغما ببرند، در همه جبهه های نظامی و فرهنگی ایستادند و جان فدا کردند، نه این که در خارج نشینند و لاف وطن پرستی سر دهند.
به قول مرحوم "محمد رضا آقاسی":
جنگ زد نعره، ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم، به ما پیوستید
کسی از پنجره بسته خروشی نشنید
هر چه گفتیم که جنگ آمده، گوشی نشنید
حمید داودآبادی
رزمنده کوچک دیروزها

[ ۱۳۸۸/۱/٢٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

2 نما از پشت صحنه اخراجیها -2 که از سوی سایت مبین در اینترنت قرار گرفته:


http://rapidshare.com/files/187067101/Ekhrajiha2.part1.wmv


http://rapidshare.com/files/187067488/Ekhrajiha2.part2.wmv

 

با تشکر از مجله اینترنتی مبین

www.mobin-group.com

[ ۱۳۸٧/۱۱/٦ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در یادداشتی که چند روز پیش درباره دیدار خودم و مسعود ده نمکی با مقام معظم رهبری نوشته بودم، چون بعد از دیدار آنها را نوشتم، چه بسا برخی مطالب بالا و پایین شده باشند. بعضی دوستان هم برای خودشان برداشت های متفاوتی از آن کرده اند.


بدون شک یادداشت برداری با کلامی که توسط ضبط صوت ثبت شده اند، تفاوت هایی خواهد داشت و برخی جملات جابجا شده باشند. و صد البته که آن یادداشت اندک، برداشتی بود از یک ساعت گفت وگو. به همین لحاظ از همه دوستان پوزش می طلبم و برای این که موجب سوء استفاده برخی نشود، به درخواست دوستان و بخصوص آقا مسعود ده نمکی، آن یادداشت را حذف کردم.

[ ۱۳۸٧/۱٠/٢ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امان از دست مسعود ده نمکی. نه میشه بدشو گفت! نه میشه ازش تعریف کرد.
تا یه کم ازش خوب میگی، ترش می کنه.
باشه این دفعه هم "حق با تو شر بخوابه!"
این دفعه هم به خواست برخی دوستان و خود مسعود، دو تا یادداشت آخر رو برداشتم.
شما هم فقط ببخشین.
آخه کار دیگه ای نمی تونین بکنین!

[ ۱۳۸٧/۱٠/۱ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ساخت صحنه های اسارت اخراجیها در اردوگاه اسرای ایرانی در عراق، در منطقه فردیس کرج به پایان رسید و گروه فیلمسازی عازم شهرک سینمایی دفاع مقدس شد تا آخرین تصاویر را گرفته و فیلم "اخراجیها - 2" را آماده ارائه کند.

"میرطاهر مظلومی" در نقش "محسن"


"محمدرضا شریفی نیا" در نقش "حاج صالح"


"اکبر عبدی" در نقش "بایرام لودر"


"امین حیایی" در نقش "بیژن"


"بیوک میرزایی" در نقش افسر عراقی


"ارژنگ امیرفضلی" در نقش "امیر دودو"


"حسام نواب صفوی" در نقش "رسول"


[ ۱۳۸٧/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

"جمشید جم" خواننده  معروفی که ترانه "یار دبستانی من" با صدای او جاودانه شده است، روز جمعه اول آذر ماه سر صحنه "احراجیها - 2" حاضر شد و با "مسعود ده نمکی" کارگردان و هنرمندان این فیلم سینمایی به گپ و گفت پرداخت.
چندی پیش یکی دو وبلاگ و سایت که از بغض و حسادت نسبت به کارگردان اخراجیها آرام و قرار از کف داده اند، در خبری جعلی مدعی شدند که جمشید جم در مصاحبه با آنان، علیه مسعود ده نمکی و فیلم اخراجیها صحبت کرده است.
همین مسئله باعث شد تا گفتگوی کوتاهی با آقای جم داشته باشم که در آینده نزدیک برایتان خواهم گذاشت.
فعلا عکس های این دیدار را ببینید تا بعد:
(راستی عکس ها هم کار خودمه)















اینم "محمدرضا شریفی نیا" - "حمید داودآبادی (من)"- "جمشید جم" - "مسعود ده نمکی"
[ ۱۳۸٧/٩/٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

- آخه این ده نمکی با اون قیافه کج و کولش، چقدر می ارزه که این جوری سنگش رو به سینه می زنی؟
- خودمونیم، مسعود چقدر بهت پول داده که واسه فیلمش تبلیغ کنی؟
- بیچاره، مگه مسعود کیه که این جوری خودت رو واسه اش به آب و آتیش می زنی؟
- تو اصلا این یارو ده نمکی رو می شناسی؟
- تو خبر داری این ده نمکی اصلا جبهه نبوده که این جوری خودت رو واسه اش خرج می کنی؟
- اگه یه روزی گندش دراومد که بله، آقا مسعود از فلان جا فلان قدر پول گرفته که این کارا رو بکنه، اون وقت چی می گی؟
- بد بخت، سابقه جبهه و خوش نامی خودت رو فدای این ده نمکی نکن که ...
- ...
همه اینها و هزاران مثل همین، وزوزهایی است که وسواسان خناس، دم به دقیقه زیر گوشم، توی موبایلم، توی کامنت های وبلاگم، بیشتر از همه پشت سرم، زمزمه می کنند.
جدا مگه این ده نمکی کیه که اینها این قدر خودشان را می درند و حتی حاضر شدند برای کم کردن رویش، مثلا خودشان را به آتش بکشند؟
آن هم اینایی که با وجود دنیایی از اهانت و هتاکی نسبت به اهلبیت (ع)، ککشان نگزید و جوجه کباب شان از دهن نیفتاد!
تا حالا من یکی ندیده بودم که یک دشمن پیدا بشه که از ماهواره های ضد انقلابی خارج نشینان و شبکه های تلویزیونی آمریکا گرفته تا نشریات دوم خردادی و مثلا برخی اصول گرایان و بعضی مثلا مسلمانان روشنفکر دگراندیش نشریات مثلا جوان گرا و مطبوعاتی که فقط مروج تفکرات کهنه و خشک جناحی خاص هستند، و بعضی دوست نمایان دیروزی جبهه رفته، این گونه در هر شماره و برنامه خود علیه اش داد سخن سر دهند.
جالب تر از همه این است که تمامی اینها که ذکرشان رفت، و بسیاری دیگر، یک ادعای واحد دارند:
"این ده نمکی که اصلا خودش جبهه نبوده، چه جوری می خواد ادعا کنه و از جنگ رفته ها بگه؟!"
و از همه خنده دارتر و تلخ تر این که بعضی از همین حضرات، کسانی هستند که شاید متولد زمستان 1364 و 1365 باشند که همین آقا مسعود زمخت و بی ریخت شان، در جاده "فاو - ام القصر" و یا "سه راه مرگ شلمچه"، با بدن مجروح و سینه انباشته از گاز خردل و سیانور، به قول خودش به تکلیف آن روزش عمل می کرده! حالا همین ها که طی ده سال گذشته، قدم گذاری عادی شان در عرصه مطبوعات را از همین آقا مسعود یاد گرفتند، و با عنایات همین مسعود خان، دست شان که تا آن روز بیشتر از مشمای پلاستیکی برای ارسال نشریه برای مشترکین با مطبوعات آشنا نبود، در "شلمچه" و "جبهه" و "صبح دوکوهه" شدند نویسنده، خبرنگار و با چهار تا مصاجبه با این و آن، خود را مطرح کردند و با آویزان شدن به این طرف و آن طرف، و با اخذ چهار تا کارت خبرنگاری و ... مثلا در عرصه ژورنالیسم حرفه ای برای خودشان کسی شدند، امروز واسه مسعود که اگر آن روز دست شان را نمی گرفت، معلوم نبود امروز در چه عرصه غیر فرهنگی! می پلکیدند، تا سر حد تکفیر پیش می روند و از همه جالب تر وقتی است که بادی به غبغب می اندازند و مدعی می شوند:
- مسعود از شانه ما بالا رفت و امروز برای خودش کسی شد ...
- اگر ما نبودیم، عمرا اگه مسعود می تونست نشریه بزنه و فیلم بسازه و ...
- حالا همین آقا مسعود مارو یادش رفته ...
...

24_COPY_4.JPG


آخه باقالی ها!
آخه بچه های محله خوشبختی!
آخه بیابانگردهای شلمچه امروزی!
آخه سرگردانان سه راه "چه کنم"!
آخه ...
مرد مومن!
شماها که دیگه اخلاق یک دندگی مسعود را می شناسید.
من که از همه تان با او قدیمی تر و رفیق تر هستم، امروز نمی توانم یک ذره ادعا کنم در انتشار نشریات و یا ساخت فیلمش کاره ای بودم.
خودتان که بهتر می دانید مسعود خودش فکر می کند، با عده ای خاص مطرح می کند، آمدند یا نیامدند، منتظر کسی نمی نشیند، کار را خودش شروع می کند و تا ته پیش می برد.

جدا من حمید داودآبادی، به قول شما "با آن همه سابقه جبهه و خوش نامی و عمر مطبوعاتی"، چرا دارم خودم را برای مسعودی که به قول شما ارزش این کارها را ندارد، خرج می کنم؟!
مگه مسعود به من چی داده؟
مگه مسعود روزی من را می دهد؟
مگر مسعود به من حقوق می دهد؟
بروید از هر کس که دوست دارید بپرسید که مسعود از لحظه ای که وارد عرصه فیلم سازی شد، از فقر و فحشا و کدام استقلال کدام پیروزی گرفته تا همین اخراجی ها، چند ریال گذاشته کف دست من؟!
یعنی شماهایی که رابطه و رفاقت من و مسعود را می دانید، می توانید مثل آن کودک خردسال مثلا هیکل گنده کوچک مغز، مدعی شوید که من بابت فبلم اخراجی ها، "ده ها میلیون تومان" از ده نمکی پول گرفته ام؟!
اصلا بروید از تهیه کننده فیلم بپرسید که ازهمه فروش آن چنانی اخراجی ها، چقدر گیر مسعود آمد؟

ببینید!
بگذارید خیال همه تان را راحت کنم.
چون خوب می دانم با قدم گذاشتن مسعود در ساخت اخراجی های 2، شمشیر بر کف در انتظار او نشسته اید و تف بر دهان، در کمین من!
هر کاری که می خواهید، بکنید.
همین مسعود خان، کلی لعن و نفرینم کرده که این گونه خودم را برایش به آب و آتش نزنم.
ولی هم او و هم همه شما بزرگوارانی که نان و نمک تان را خورده ام و به حرمت آن وفادارم، نه سابقه جبهه تان را نفی می کنم و نه اعمال و کردار و گفته و گذشته تان کاری دارم، چون نه خود را پاک تر و سالم تر از شما می دانم و نه خدایی ناکرده ذره ای شما را در پیشگاه عدل الهی، عقب تر و رسواتر از خویش می پندارم.
اینها را که می گویم خودتان خوب مرا می شناسید و می دانید اهل ادا و اطوار و تعارف تیکه پاره کردن نیستم.

بهتر است بروم سر اصل مطلب.
من از بهار سال 1364 در اردوگاه آموزشی "آبی - خاکی" یگان دریایی سپاه، در گردان حمزه سیدالشهدا (ع) لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، با مسعود آشنا شدم.
مسعود هم مثل بقیه همرزمانش، بچه های دسته شهید "محسن گلستانی" که بیشتر به "مهد کودک گلستانی" معروف بود، سن و سال چندانی نداشت. مثل خیلی از هم گردانی هایش، موی آن چنانی بر صورت نداشت و همواره در آرزوی درآوردن ریش بود تا چند روز و ماهی بزرگ تر جلوه کند!
با او و رفیق مشترک مان، شهید عزیز "محمدرضا تعقلی"، عملیات والفجر هشت را درک کردیم و بوی گند سیر و سیب و سیانور و خردل، ریه هامان را نواخت؛ و ترکش های سربی و چدنی، بدن نحیف او و هیکل توپولی و گوشتالوی مرا نواختند.
ولی در "سه راه مرگ"!
وای از سه راه مرگ.
آخر خط دنیا برای امثال من.
میدان خودشناسی در همه عرصه جنگ برای کسانی چون من!
...
همه وجود من در کربلای پنج، جلوی چشمم ریخت و آب شد.
همه ادعاهایم تا آن زمان، دود هوا شد ..
می دانی کی؟
وقتی که پاهایم لرزید.
وقتی جلوی آن بچه کم سن و سال و دوست داشتنی که با هم عقد اخوت بسته بودیم، مسعود، کم می آوردم.
وقتی که مسعود با آن خنده زیبا و دل ربایش، رفت تا برای منی که "داداش ویژه اش" محسوب می شدم، نان بیاورد.
وقتی که "سیدمجید طحانی" آمد دم گوشم گفت که "مسعود کارگر" دم سه راه مرگ، وقتی کیسه نان بر دوش داشته، ترکش به قلبش می خورد و شهید می شود، لبانم را گزیدم.
ای تف بر من که از او خواستم برود برایم نان بیاورد.

آی تویی که با هم توی سنگر بودیم که طحانی خبر مسعود کارگر را آورد، یادت می آید؟
من هیچی نمی گویم. خودت بهتر نگفتنی های مرا می فهمی.

من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم.
بله!
چیه تعجب کردید؟!
آقا جان!
من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم. کپ کردم.
"اکبر حسین زاده" پیک گروهان، تو که من را با آن صورت خاک گرفته و سفید شده از ترس به خوبی یادت می آید.
آن لحظه که می آمدی دم سنگر و فریاد می زدی:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من از ترس می مردم و ای کاش زنده نمی شدم.
به خدا به ذره ذره وجود امثال تو و "جواد شهبازی" وشهید "مجسن کردستانی" غبطه می خوردم. فقط غبطه می خوردم. چون فلج شده بودم. هیچ غلطی نمی توانستم بکنم.
همین امروز هم وقتی جواد زیبا رو را که همواره عاشق خنده های شیرینش بوده و هستم، و امروز فقط از ویلچر و نخاع قطع شده اش خجالت می کشم، و تو را با آن پای مصنوعی و "مهدی خراسانی" را با آن خنده های پر معنی اش می بینم، بر خود می لرزم.
چون فریاد تو، معصومیت نگاه جواد و خنده خونسردانه مهدی، مرا در جا می برد به سه راه مرگ و پشت "دژ عمار".

ای وای ...
چه دارم می کنم با خودم.
مثل آن شب و روزها، سردم شد. استرس گرفتم.
دستم می لرزد.
قلبم می سوزد.
احساس تهی بودنم به حد اعلا می رسد.
مثل آن شب های سرد شلمچه که می گفتم از سرما راه به راه می روم پشت خاکریز، می خواهم بروم دستشویی خودم را از همه وجودم خالی کنم!
فقط تو را به خدا اکبر، از این به بعد مرا که دیدی، شوخی شوخی فریاد نزن:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من که دیگر قلبی برای تپیدن در سینه ندارم. سنگ است و سیمان.
ولی تو می توانی جواب بچه های مرا بدهی؟!
اگر من افتادم و الحمدلله مردم، چه می کنی؟!

پشت خاکریزهای شلمچه، دیدن قیافه بعضی ها جالب بود. از چهره زمخت و بی ریخت وحشتناک شده "محسن شیرازی" در دل سنگر گرفته تا چهره آرام "حاج محمود امینی" که به انسان های ترسیده و جا زده ای جون من، "سکینة القلوب" می داد.
ده نمکی از همه خنده دارتر بود.
او را که می دیدم، فقط می خندیدم. مسخره اش می کردم:
"خودمونیم مسعود ... بدجوری ترسیدی ها ..."
اگر این را نمی گفتم، می ترسیدم مسعود با دیدن رنگ پریده من، این گونه بگوید. ولی او هیچ گاه ترس مرا به رخم نکشید.
قیافه اش دیدنی بود. صورت کج و ماوج که از استرس گاهی چشمانش دو دو می زدند و من مسخره اش می کردم که:
"باز چشمات چپ شدند ... درست عین آدم نگاهم کن".
تا لحظه ای که زیر آوار سنگری که بولدوزر نزدیک بود اشتباهی همه بچه های داخل آن را له کند. در آن خفقان و تاریکی که من از ترس قبض روح شده بودم و مثل قبری پنج نفره می ماند، در لحظه ای سکوت خمپاره ها، صدای خش خشی آمد.
چه می توانست باشد؟
بقیه می دانستند. من هم سریع فهمیدم.
مسعود بود که خونسرد و آرام، داشت با برس کوچکی که در کف دست جای می گرفت و همواره در جیب پیراهن داشت، شپش های ریشش را می خاراند!
چند بار خواستم برسش را بدزدم و بیندازم دور، ولی نشد.
اعصابم را خورد می کرد.
راستی هنوز هم ریشش را با همان برس های کوچک پلاستیکی می آزارد!

دست بر کمرش که از ترکش های عملیات قبلی، آزارش می دادند، دم سه راه مرگ می ایستاد و اطراف را می پایید.
و باز ترکش پشت ترکش.
اصلا مسعود همان جا برای من شکل گرفت.
خیلی ها آن روز آن جا بودند. با بعضی ها همسنگر بودم. ولی امروز حتی از آوردن نام شان شرم دارم. چندشم می شود. حالم به هم می خورد.
شاید آن جا خوب ایستادند و رشادت به خرج دادند و از ناموس مملکت دفاع کردند. ولی امروز چه؟!
ناموس ... ناموس ... ناموس ...
اصلا ناموس یعنی چی؟
این را باید از بعضی ها پرسید تا معانی مختلف آن را دریافت:
از "مسعود ده نمکی".
از "قاسم کارگر".
از "مهدی خراسانی".
از "محمود برنا".
از "محسن شیرازی".
از "اکبر حسین زاده".
از "حمید بهرامی".
و از "حاج محمود امینی".
از من نپرسید.
من یکی نمی توانم بگویم.
فرق ناموس در آن ایام چه بود و امروز چیست؟!

مسعود آن روز ایستاد. کنار همه اینهایی که نام شان را یادم آمد و بسیاری که فراموش شان کردم.
ولی من ...
کم آوردم. ترسیدم . جا زدم.
من مسعود را از آن میانه خاک و خون شناختم، نه در باغ و ویلای فلان حاجی آقا و پارک و رستوران های بالای شهر.

راحت تان کنم!
من امروز تنهایم.
عقده محبت دارم.
می فهمید یعنی چی؟
نه چند تا زن دائم دارم و چندان صیغه ای که اوقات فراغت خویش را با یاد این شهید و آن شهید با یک یک شان بسر برم و در سیمای معصوم این و آن چهره فلان شهید را مجسم کنم و ...
نه باغی در دماوند و شمال کشور دارم که حتی با خانواده خود آن جا خوش بگذرانم.
همه عشق من از شمال و دریا و باغ و باغچه، "حسین علیپور" بچه باصفای بابل است که همواره مزاحم خود و خانواده اش هستم و همنشینی با او، مرا می برد به زمستان 60 و گیلانغرب.
من اصلا توی این دور و زمانه هیچ رفیقی ندارم.
برادرهای صیغه ای و عقد اخوت بسته ام تو زرد درآمدند.
"آنان که رفتند، کاری صفایی کردند و آنان که ماندند، باید کاری فراری کنند وگرنه کلاه شان پس معرکه است."

من امروز دیگر تنهای تنهایم.
در این دور زمانه، بجز پدر و مادر عزیز و بزرگوارم که تار موی شان را به دنیا نمی دهم، و همسر و فرزندانم که ناملایمات و سختی هایم را تحمل می کنند و دم بر نمی آورند، هیچ کس دیگر را ندارم.
نه دوستی که دیدنش مرا به یاد آن روزهای عشق بیندازد.
نه عشقی! که دیروزم را به فراموش ارزانی دارد.
نه رفیقی که به ترک معصیت نصیحتم کند.
نه همسنگری که تلفظ صیغه موقت را یادم دهد.
نه دل سوزی که مرا از مال حرام باز دارد.
نه ...
خب تنهایم دیگر.
راست می گویید.
عقده ای شده ام.
بله از بی رفیقی عقده ای شده ام.
من دیگر ندارم آن رفیقی را که نیمه های شب، با او به بهشت زهرا (س) برویم و سر بر شانه هم، با یاد تک تک همسنگران و دوستان، اشک بریزیم.
آنها را امروز باید جای دیگر یافت. در بارگاه از ما بهتران.

ن ... دا ... رم.
می فهمید یعنی چی؟
یعنی اگر همین یکی را که یاد تعقلی را برایم زنده می کند، از دست بدهم، سراغ کی بروم که برایم از شهیدان بگوید؟
من مسعود را با هیچ چیز عوض نمی کنم.
مسعود هنوز که نیمه های شب با هم می زنیم بیرون طرف شابدوالعظیم و تجریش و نازی آباد، هنوز از ترس و مرگ های سه راه مرگ شلمچه می گوید.
تن صدای مسعود هنوز تق تق قناصه را در گوشم می پیچاند.
همه عشق من امروز این است که روز جمعه، به بهانه نماز جمعه، روی چمن های جلوی مسجد دانشگاه (یا همان چهارراه لشکر خودمان) لم بدهیم. بیسکویت و کیک هایی را که "اصغر اللهیاری" آورده بخوریم و با "صالح همتی" قهقهه بزنیم و من یکی مثل معتادها، به "داوود قادری" التماس کنم که با دهانش صدای گلوله قناصه را که از بغل گوشم رد می شود در بیاورد. تا کمی بخندم ولی در دل، تلخ و سخت، یاد آنها را که با قناصه جاودانه شدند "اصغر علی اکبری"، "رضا حاتمی" و ... به یاد بیاورم و بر خود بلرزم.
این لرز برای من همچون لرز ترس و مرگ شلمچه است.
این لرز سرد، پایم را مقابل بسیاری از معاصی، مال حرام وتوجیه های امروزی گناهان، می لغزاند و پشیمانم می کند.
آن هم اگر مسعود زنگ بزند و بگوید که اصغر و صالح و بوربور با آن خنده های وحشتناکش می آیند، می روم تا از دنیا فارغ شوم و حالی ببرم.
حالا من چه جوری این مسعود را که همه جور سنجیده، چشیده و پسندیده ام، رها کنم؟!
پس در این دنیای وانفسا، به کدام رفیق تکیه زنم که سلام و کلامش مرا از یاد معصیت غافل کند و یا خدا اندازد؟!

نه.
عیبی ندارد. همه تان از یک بنده بزدل، ترسو و اهل معصیت بی خیال شوید. این گونه سلامت خودتان نیز تضمین است. اخلاق عارف مسلک و زاهدانه تان با من فاسد نمی شود!
من را بگذارید دلم به جواب سلام های مسعود خوش باشد و آن نوشته قشنگ آن پیر فرزانه و مولای عشق برایش که:
"ان شاالله همیشه مسعود باشید."

[ ۱۳۸٧/٥/٢۸ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

تو دیوانه ای.

کم داری.

اصلا همان روزهای شلمچه – هم سه راه مرگش در سال 65 و هم نشریه اش در سال 76 – مخت تاب داشت.

تو قاطی کرده ای مسعود.

هوس عملیات استشهادی کردی؟

تو که نه میلیاردری و نه در بالای شهر در محله های از ما بهتران خانه چند میلیاردی داری و نه کس و کارت در شرکت های بزرگ نفتی مدیرند و سهام دار!

تو بدبختی مسعود.

سه چهار تا نشریه زدی، یکی بعد دیگری بستند.

اگر پدرت دکتر بود! استاد بود! مدارس غیرانتفاعی برایت علم می کرد! اصلا .... بود! هم مجله داشتی هم روزنامه و هم پاچه همه را می گرفتی. تازه، برای خدا هم خط و نشان می کشیدی!

ولی تو هیچی نداری.

پول، رابطه، رانت، مقام، پست، منصب و ...

من که می دانم تو چه داری.

همه غیر آن چیزهایی را که در بالا نداری!

 

مسعود!

بیا و حرف مرا گوش کن.

ادا در نمی آورم.

ولی فکر کن "عباس نظریه" آن شب سرد اسفند 1364 کنار نهر "روفیه"، این را از من خواسته تا به تو بگویم.

فکر کن "محمدرضا تعقلی" با آن تن صدای نازک و ادا اطوارش، در خاکریز جاده "ام القصر" در آخرین ساعات 25 اسفند ماه 1364 از من خواهش کرده تا تو را نصیحت کنم.

 

مسعود!

آدم باش.

ادب داشته باش.

به دوستان شهیدت و شهیدان دوستت احترام بگذار.

اخراجی های 2 را نساز.

این قوم حسود لایسود، که حتی غلت زدن و شهادت بچه بسیجی ها بر روی میدان مین را تکذیب می کنند، حاضر شدند برای جلوگیری از پخش اخراجی ها از تلویزیون، خود را به آتش بکشند!

من و تو می دانیم افه آمدند. وگرنه اگر همین ها زمان جنگ این قدر غیرت داشتند که جنگ را صد باره برده بودیم!

 

مسعود دیوانه!

اخراجی های 2 را نساز!

اینها که اصلا روح نامردشان از ساخت اخراجی ها خبر نداشت، با پخش آن این گونه برآشفتند و لعن و نفرینت کردند.

پس حساب کن امروز، که می دانند داری چه می کنی، شمشیر در کف ایستاده اند.

همین ها که آن روز سرباز عراقی را غول می پنداشتند و حضور در عقبه جبهه را واجب تر از خط مقدم می پنداشتند، امروز تو را همچون "ماهر عبدالرشید" فرمانده سپاه سوم عراق می پندارند و شمشیر بر گردنت می نهند.

 

مسعود!

اینان که نسبت به همرزمان و دوستان و نان و نمک خورده شان غیرت ندارند، بدان با تو چه خواهند کرد.

و باز تو می شوی مشکل اصلی مملکت.

آمریکا کیلویی چند است.

اهانت به پیامبر (ص) که اهمیتی ندارد، برای مقابله با اخراجی ها خود را می درند و به آتش می کشند!

 

می سازی مسعود؟!

بیچاره!

من دلم برای تو نمی سوزد.

برای فاطمه کوچکت، خانواده ات می سوزد.

برای سابقه جبهه ات.

برای نمازهایت که تکفیرت کرده و می کنند.

برای ...

 

اصلا به من چه.

هر کاری می خواهی بکن.

بساز.

اخراجی های 2 – 3 – 4 و ...

ولی منتظر نباش برایت فرش قرمز پهن کنند.

جماعت حسود را که خوب می شناسی.

به من چه.

من گفتم.

تو مثل دفعات قبل که من می ترسیدم ولی تو می خندیدی، کار خودت را می کنی.

مثل انتشار شلمچه.

مثل ساخت فقر و فحشا.

مثل ...

 

گوش نمی کنی؟

به درک.

کار خودت را بکن.

ولی روی من به عنوان هنرپیشه نقش اول و دستیار کارگردان و ... حساب نکن.

آن ده ها میلیون تومانی را هم که بغض دارهای دین دار نما! شایعه کردند که بابت اخراجی های 1 به من دادی، مثل استخوان بینداز جلوی همان ها. تا حداقل دهان شان کمی بسته شود.

[ ۱۳۸٧/٥/٢٦ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
"خوب جناب داوودآبادی ..
ما به شما هم مثل ادعلی رفیق شفیقتون توهین کردیم که کمانتمون رو تایید نفرمودید ؟
یه سوال از شما دارم !
مهندس ضرغامی سابقه چند ساعته شرکت در منطقه رو دارند ؟؟؟
دست بردارید!
کمی منصفانه نگاه کنید.
یا علی
نویسنده: دل شدگان


 با عرض سلام و احترام:
کاشکی جناب مهندس ضرغامی می فرمودند که چند روز سابقه حضور در جبهه را دارند؟!
سر یک روزش شام می دهمنیشخند
آب که سر بالا بره قورباقه هم ابوعطا می خواند...
خدا قوت و خسته نباشید.
دلم برایت تنگ شده مومنگل
نویسنده: ابوالفضل


بنام حضرت دوست
روزگار عجیبی است.
روزگار غریبی است.
دیر آمده ها زود می خواهند بروند.
نه. ببخشید. دیر آمده ها صاحبِ خانه هم شده اند و این ماییم که باید زحمت را کم کنیم!
روزگار عجیبی است.
جوان های امروزی، همان هایی که برخی آنان را فاسدالاخلاق و ... می دانند، راحت تر جبهه بودنمان را باور می کنند.
روزگار غریبی است.
باید برگه سوابق جبهه مان را دست مان بگیریم و به دیر آمده هایی که چند سالی هم از خودمان کوچک ترند و بچه ای بودند در جبهه، نوپا، ثابت کنیم که:
- در سه راه مرگ کجا بودیم!
- اصلا روزها و ماه های آغازین جنگ چیکار می کردیم.

نه. اصلا ایرادی به کسی نیست.
ولی وقتی کسی که هنوز با مداد مشق شب می نوشته، حالا امروز تا کم می آورد، یقه می دراند که:
- کربلای پنج کجا بودی؟!
خدا رحم کرد این نوباوگان! درصدر اسلام نبودند.
وگرنه حضرت امام حسن (ع) را هم به خاطر سابقۀ کم جبهه، زیر سوال می بردند!

آقا جان!
ما جبهه نبودیم.
هیچکداممان.
ولی مطمئن باشید هیچگاه حاضر نیستیم برگه سابقۀ جبهه مان را بر سر نسل امروز و حتی پرروتر از آن، بر فرق دیروزی ها بکوبیم!
همین دوستان بزرگوار، فقط و فقط به خاطر بغض و حسادت - و نه هیچ چیز دیگر. چرا که حسادت از چشم و زبان شان شعله می کشید – اول به سابقۀ جبهۀ "مسعود ده نمکی" گیر دادند.
جالب تر این که، وقتی تیرشان به سنگ خورد و دیدند کم آورده اند، همین رفقای مثلا شفیق، به سابقه جبهه من هم گیر دادند.
قشنگ است اگر برایتان بگویم: خود من با همان که از من می پرسید:
- ببینم حمید، تو مگه چقدر جبهه بودی؟ اصلا مگه تو نیروی عملیاتی بودی؟ تو که توی تبلیغات بودی به جلو چیکار داشتی؟!
در تیپ ذوالفقار لشکر 27 بوده ایم. و البته من واحد آرپی جی بودم و او ...
می دانید همه اینها برای چی بود؟
به خاطر انتشار آن خاطره از آزادی خرمشهر که شاهد غلت زدن ده ها بسیجی بر روی میدان مین در خرمشهر بوده ام.
چرا این چنین می کنند؟
چون فرمان برند.
باید این کنند وگرنه نان که حلال نمی شود!
باید کار کرد. باید جان کند. باید این و آن را زد تا حق ماموریت گرفت.
این که به یکصد نام مستعار وبلاگ و سایت راه بیندازی تا عقده هایت را بر سر "اخراجی ها" خالی کنی، وظیفه است و تکلیف!
و ای کاش همین حضرات، این قدر که از جناح های سیاسی و مافیای قدرت فرمان بری دارند، از ولایت فرمان می بردند که امروزمان این نبود.
و این همه از عدم پیروی از ولایت است و بس.

راستی!
این که این مثلا دو نفر که اتفاقا دو وبلاگ به نام های مختلف علیه مسعود ده نمکی راه انداخته اند، در یک روز یک نظر مثل هم می دهند، شما شک نکنید که هر دوی شان یکی باشند!
دو فیلم با یک بلیط!

من خبر ندارم آقای ضرغامی چقدر جبهه بوده. ولی همین که دیدم چه کسانی به چه چیزی گیر دادند، فهمیدم که در راستای همان سوال سابقه جبهه من و مسعود است و بس.
پس حواسمان باشد:
اگر سابقۀ جبهه مان از فلانی و فلانی کم تر بود، حق اظهار نظر نداریم. اصلا حق حیات نداریم.
راستی جوان هایی که پدرشان شاید روزی در جبهه بوده و خودتان و خدایی ناکرده پدرتان از فیلم اخراجی ها خوشتان آمده، سریع بروید کارت جانبازی و سابقۀ جبهه پدرتان را آماده کنید که "بازپرسان یوم القیامه"، سراغ شما هم خواهند آمد.
راستی مگر وسعت جبهه فقط به اندازه دو نفر بوده و بس؟!

دوستان عزیز!
باور کنید خدا شاهد است.
باور کنید دروغ حرام است.
و باور کنید روز قیامتی هم هست.
پس: از خودتان حساب بکشید پیش از آن که از شما حساب بکشند.

در آخر یاد شعری از شاعر بزرگوار "محمدحسین جعفریان" افتادم.
منظورم با هیچکس نیست.
شاید که خود من اولین مخاطبش باشم:

ُبزدلانی کز یَمِ خون تَر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند


[ ۱۳۸٧/٢/۱٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
دو هفته پیش (پنجشنبه 29 فروردین) همراه با سردار "میرفیصل باقرزاده" رئیس، و دیگر مسئولین بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس، جلسه ای با جناب آقای "عزت الله ضرغامی" رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی داشتیم. در بین صحبت هایی که دربارۀ کارهای فرهنگی در زمینه دفاع مقدس شد و این که باید حقایق را درست به مردم نشان داد و واقعیت ها و زیبایی های جبهه را ارائه کرد، آقای ضرغامی اشاراتی هم به فیلم اخراجی ها داشت که مضمون آن صحبت ها را این جا می آورم:
 


"باید شجاعت به خرج داد و چیزهایی را که گفته نشده، کار کرد. باید آن حقایق را نشان داد. آن زیبایی های جبهه. حالا آقای "مسعود ده نمکی" شجاعت به خرج داد و فیلم اخراجی ها را ساخت. انصافا فیلم خوبی هم بود. هیچ کس دیگر غیر از او این شجاعت را نداشت و نمی توانست این گونه بسازد. اخراجی ها تنها فیلمی بود که من آن سال در جشنواره فیلم فجر رفتم و دیدم. انصافا وقتی می دیدم همه تماشاچیان با آن چهره های متفاوت، در جاهایی از فیلم شدیدا می خندیدند و بلافاصله در بخش های پایانی، تحت تاثیر فیلم قرار گرفته و همانها گریه می کردند، این ارزش است. این کاری است که فیلم با مخاطبینش کرده و این خوب است.
ما هم امسال عید فیلم را از تلویزیون پخش کردیم، خیلی هم استقبال شد. اتفاقا بعضی ها هم کلی به ما حمله کردند و فحش دادند. همین روزنامه جمهوری اسلامی کلی به ما حمله کرد.
"

[ ۱۳۸٧/٢/۱۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب