خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

جام می و خون دل، هریک به کسی دادند
در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد

مهر ماه که می شود، یاد مصطفی کاظم زاده هوش از سرم می برد.
زمستان که می شود ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa-.jpg



ای وای
روزهای سخت و سرد جدایی
سیدمحمد هاتف، احمد بوجاریان، سیداحمد یوسف، سعید طوقانی، عباس دائم الحضور، حسین رجبی و ....
و این عکس
همه داشته ها و مانده های من از آن روزهاست:
آن روزها آن قدر شاد و شادمان
و امروز ...
یکی بهم بگه:
جدا چرا؟!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حال این روزهام
نفس کشیدن که مال من نیست، لطف خداست
می دهد و می گیرد!

ولی بالاجبار:
غذا می خورم که جسمم نمیره
می نویسم که روحم پژمرده نشه
دعا و عبادت می کنم که عاقبت بخیر بشم
و یاد میکنم از رفیقان رفته، که در روزگار تنهایی، یادم کنند و شاید شفاعت!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

ای نفس! پس از حسین خوار باش
و بعد از او شایسته نیست که زنده باشی

یادش به خیر!
سال 64 در گردان شهادت که بودم، وقتی به هیئت بچه های گردان عمار در ساختمانشون رفتم، این بیت زیبا رو که از رجزحوانی حضرت ابالفضل العباس در روز عاشوراست، بر دیوار دیدم، ناخواسته شیفته و مستش شدم.
از آن روز به بعد، وقتی بچه ها گیر می دادند پشت لباسشان با ماژیک چیزی بنویسم، با خط قشنگ می نوشتم و پشت لباس خودم هم نوشتم و کلی باهاش حال می کردم:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

امشب در اخبار ساعت 21 شبکه یک، گزارشی از کربلای عشق پخش کرد.
جوانی ایرانی که از استرالیا آمده بود. با گریه با ارباب خود اباعبدالله الحسین (ع) حرف می زد.
حمید، جوان ساکن استرالیا، نگاه اشک آلودش را برگرداند به سمت حرم حضرت عباس و گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

به یک باره تنم لرزید.
رفتم به 30 سال پیش، به پادگان دوکوهه، به والفجر 8، به گردان شهادت و ...

ای وای که چه می کنند این دو برادر، حسین و عباس!

حمید سال 64 در گردان شهادت کجا و حمید ساکن استرالیا کجا؟
و حرم آقا ابالفضل العباس (ع) کجا؟!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٢ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ده بیست سال پیش، حوزه هنری جشنواره داستان نویسی علیه سلمان رشدی برگزار کرد. "م ح. ج" شاعر و داستان نویس، به عنوان دبیر جشنواره انتخاب شد. اونم آدم سفت و خشک، شروع کرد به مدیریت آثار رسیده. ناگهان در عملی قاطع و ضرب العجلی از سوی مدیریت حوزه هنری (محمدعلی زم، حجت الاسلام پریروز، پالایشگاه دار و رئیس حوزه هنری اسبق، قهوه خانه سنتی دار دیروز و معاون مناطق آزاد تجاری کشور امروز دولت تدبیر و امید) آقای "ا. ح" یکی از داستان نویسان حوزه هنری بجای فرد قبلی به عنوان دبیر جشنواره منصوب شد.

همه از این حرکت نابهنگام و بی دلیل آن هم وسط داوری آثار رسیده، متعجب شدند.
خلاصه، آقای "ا. ح" دبیری جشنواره را محکم برعهده گرفت و جشنواره به سرعت برگزار شد.
روز برگزاری مراسم و اعطای جوایز که سکه باران بود، همه نویسندگانی که در مراسم شرکت داشتند، انگشت به دهان ماندند.
داستان نویسان توانا و باسابقه که انتشار کتاب های بسیاری  هم در سابقه خود داشتند، نفر دوم به بعد شدند.
دخترکی شونزده هفده ساله، به عنوان نفر اول معرفی شد و داستانش هم به عنوان داستان برتر، کلی سکه زر جارو کرد و برد!

"ا. ح" دبیر جشنواره، در برابر سوال خبرنگاران که این خانم کیست؟ فقط گفت:
"ایشون هم مثل بقیه، داستان خودش رو ارسال کرد و چون ویژگی های خاصی داشت، برنده شد."
وقتی از ایشان پرسیدند:
"این دختر خانم تا حالا کتابی منتشر کرده؟ یا اصلا در نشریات و یا جای دیگه د استانی منتشر کرده؟" ایشون گفت:
"این خانم داستان های زیادی نوشته ولی چون علاقه نداره معروف بشه، اونارو منتشر نکرده."

حالا اینکه اگر این خانم یک داستان نویس غریبه بوده و مثل بقیه داستانش را برای جشنواره فرستاده، پس شما از کجا می دونید که ایشون کلی داستان نوشته ولی علاقه ای به انتشار نداشته، از کجا درآمده، آقای دبیر سکوت کرد.

جشنواره تمام شد و چندی بعد، برخی داستان نویس های قدیمی که این انتخاب عجیب خیلی بهشون فشار آورده بود، ول کن قضیه نشدند و دنبال ماجرا را گرفتند.
سرانجام توانستند اصل موضوع را کشف کنند که:
دخترک جوان، از بستگان بسیار نزدیک آقای "ا. ح" دبیر جشنواره بود که دایی محترم، به نام او داستان نوشته و در میان داستان های دیگر قرار داده و و به عنوان نفر اول همه سکه ها را جارو کرد.
خب البته حق و حقوق دایی محفوظ بود و ایشون هم حق السهم حلال حلال خویش را اخذ نمودند.
و صدالبته دیگر هیچ اثری از دخترک یک شبه داستان نویس شده، در ادبیات کشور نشد.
مدیریت حوزه هم برای اینکه به فرهنگ و ادب کشور اساعه ادب نشه، بی سر و صدا قضیه را ختم به خیر کرد.
الحمدلله! وگرنه حیثیت جشنواره ادبی در مملکت لکه دار می شد!

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز پنج شنبه، بهشت زهرا که بودم، برحسب اتفاق، در ایستگاه صلواتی لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، یکی از دوستان که گرد سپیدی پیری بر چهره اش نشسته، جلو آمد و کلی با هم حال و احوال کردیم. متعجب ازش پرسیدم که از کجا با هم آشنا هستیم؟ که گفت 30 سال پیش با هم لبنان بودیم ...
در بین صحبت هایش زد زیر خنده و گفت:
- چند روز پیش یکی از دوستانم عکسی از خودش در کنار سیدحسن نصرالله (دبیر کل حزب الله لبنان) نشانم داد و گفت که این عکس را با سیدحسن در لبنان گرفته است.
عکس را که دیدم، تعجب کردم. کلی قسم خورد که این عکس خودمه. زدم زیر خنده. اون عکس تو رو که بلوز بافتنی تنته و کنار سیدحسن ایستادی، از کتاب "سید عزیز" نشونش دادم و گفتم که پس این کیه؟
بیچاره، عکس کله خودش رو بریده و گذاشته بود روی سر تو و همه جا پز می داد که با سیدحسن نصرالله عکس دو نفره داره!

یک آن به زبلی و مثلا زرنگی بعضیا خنده ام گرفت و شک کردم!
نکنه من کله خودم رو گذاشته باشم جای سر اون؟!
ولی این شکم ورقلمبیده قطعا مال خودمه!

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شرمنده همه دوستان و غیر دوستان.
خجالت زده همه اونایی که می شناسمشون و کسانی که فقط اونا منو می شناسن.

می دونم با گذاشتن این عکس و خبر زیارت آقا، دل خیلیارو سوزوندم.
ولی خداییش حلالم کنید.
هیچ قصدی در بین نبود.

فقط همین که نشون بدم آقا چقدر سلامت و شاد هستند و چه لبخند زیبایی بر لبانشون نشسته، برام کلی ارزش داشت.

تازه، من کلی گریه ام گرفت اون جا. شاید آقا به اشکهای من می خندید!
حق داشت. از آدمی مثل من تعجبه این قدر احساسی باشه!

خیلی شیرین بود و زیبا.
که تو گریه کنی، قربون صدقه آقا بری و هی از خدا طلب سلامت براش کنی، و آقا نگات کنه و بخنده.
و دو رو بری ها هی بهت بگن: انشاالله چیزی نیست. الحمدلله حالشون خوبه.
خب اینو که خودم دارم می بینم. الحمدلله.

ولی شماهایی که برام پیغام گذاشتین
حلالم کنید که تنهاخوری کردم.
اولا اصلا و به هیچ وجه دست من نبود؛ روزی ای بود که قسمت من و بقیه شد.
مهم اینه که حال آقا خوبه و در سایه الطاف الهی، قدرتمندتر از قبل و قوی تر، به راهبری کاروان عشق ادامه میدن.

می دونم همه اینارم که بگم، یک ذره از اون دل سوختتون رو آروم نمی کنه.
فقط خواهش میکنم حلال کنید.
یک وقت خدایی ناکرده فکر نکنید خواستم بهتون پز بدم یا از اون بدتر با انتشار این عکس، فخر بفروشم و جانماز آب بکشم و ...
نه اصلا این حرفها نیست.

فقط دعا کنید قدر هدایت ها و رهبری این عزیز رو که مثل خورشید، لطفش رو بر سر همه می پراکند، حتی من یا محتشمی پور و ...! بدانیم.
خدا رهبر عزیزمون را سلامت پایدارتر از قبل قرار بدهد و ما را مطیع امر مولا و ولی خویش.

[ ۱۳٩۳/٦/٢۳ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

بخند که به پرودگار سوگند، از ولادت تاکنون
هیچ خنده ای این گونه شادمانم نکرده
و آرامم نساخته.

بخند آقا
بخند که دل عاشقانت
به خنده های زیبای تو، سرمست می شود.

بخند آقا
بخند که مومنان و دعاگویانت
تشنه لبخندهای سلامتت هستند.

بخند آقا
که سخت منتظریم تا از بستر بیماری برون آیی
و همچنان در حسینیه امام خمینی (ره)
برایمان از عشق بگویی و پرستش
از مقاومت و غیرت
از همت و باکری
از دلتنگی ات برای چمران
و عشق به آن امام عزیز.

بخند آقا که با لبخندت، قلبمان آرام می یابد.
نمی دانم چه و چطور بگویم ...
فقط بخند آقا

فدای لبخند زیبایت
خورشید ولایت وجودم
آقا

[ ۱۳٩۳/٦/٢٢ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امام خامنه ای در بیمارستان
اللهم احفظ و انصر قایدنا خامنه ای
سلامتیش صلوات
#امام_خامنه_ای
#سید_علی_خامنه_ای
@khamenei_ir  (at امام خامنه ای)


جای همه دوستان خالی و شرمنده همتون.
با اجازه، خدا توفیق داد و عصر امروز جمعه، همراه عده ای از اهالی فرهنگ و ورزش (که صد البته من جزو هیچکدامشون نیستم) رفتیم ملاقات خورشید.

الحمدلله حال آقا بسیار خوب بود و با چهره ای باز و شاداب، انبوه ملاقات کنندگان را تحویل گرفتند و با همه گپ و گفت کردند.
از مسعود ده نمکی، فرج الله سلحشور، ابوالقاسم طالبی، جمال شورجه، نرگس آبیار، فرهاد قائمیان، ناصر فیض، حجت الاسلام پناهیان، داریوش ارجمند، جهانبخش سلطانی، جعفر دهقان، محمدرضا شفیعی، سیروس مقدم، گرفته تا مجید مجیدی و حاتمی کیا و محمدرضا ورزی و شهریار بحرانی و کمال تبریزی و حسین رضا زاده، علی پروین، علیرضا دبیر و ...
خداییش آدم اینجور جاها درک می کنه عجب رهبر بزرگی داریم.
همه عاشقانه و صادقانه بر دست و صورت آقا بوسه می زدند و آقا هم بسیار زیبا و قشنگ با تک تک گفت و گو می کرد و احوالشان را می پرسید.
من که اشکم درآمد ولی بوسه ای که بر دستش زدم، حالم را جا آورد.
خدا سایه با عزتش را بر سرمان مستدام بدارد.

[ ۱۳٩۳/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

استغفرالله ربی و اتوب الیه
دارم دق می کنم از تنهایی
دارم می سوزم از ترسِ بدون تو موندن!

هیچ وقت فکر نمی کردم بدون تو موندن و تنهای تنهای تنها راهی رو طی کردن، این قدر سخت باشه!

سرما و تاریکی
تنهایی و تنهایی
ناامیدی و یاسی که مثل خوره داره جان و روحم رو می خوره!

دارم می لرزم از ترس بدون تو زیستن
هراس بدون تو مردن، داره نَفَسم رو بند میاره!

مال و منال، زن و بچه، خونه و ماشین، حساب بانکی پرپول و فک و فامیلِ دوروبر
هیچ کدوم جای تو رو نمی گیرن

وقتی که از ترس تنهایی، نصفه شب از خواب می پرم، چشمم که به زن و بچه ام که دورو برم هستند می افته، می رم توی حیاط، عین بچه ها از ترس گریه می کنم.
تنهایی ناله می زنم و می سوزم. طوری که هیچکس از خواب بلند نشه و در ترس من شریک نشه!

دارم می ترسم
اهل و عیال که هیچی، همه مردم شهر هم از خواب بپرن و بیان کنارم، هیچ کدان نه می تونن بفهمن من از چی می ترسم، نه می تونن ترس منو تحمل کنند یا دلداریم بدن!

دارم می ترسم از روزی ...
نه؛ از شبی تاریک و سرد
بی همه
و مهمتر از همه
بی تو
در بیابان برهوت، رها و سرگردان، متوهم و هراسان از دیو و دد!

دارم می لرزم و اشک تلخ می ریزم از ترسی که تنهایی بدون تو رو بهم تزریق می کنه.
از عذابت نمی ترسم
از تنهایی بدون تو می ترسم!

احساس می کنم بدجوری گول دورو بری هام رو خوردم.
زن و بچه شدن وبال گردنم.
دوست و رفیق امروزی هم که بهشون کلی امید بستم، به راحتی ولم می کنند.
فقط کافیه گوشه پرده اعمالم رو براشون بزنی کنار!

رفقای شهیدم که بیست سی سال پیش، از سر دل سیری و خنده! یک قولی دادند و رفتند.
اونم اون قدر گذشته و فراموش شده که من توی این سی سال، سی هزار بار قول هایی رو که به اونا داده بودم، فراموش کردم و عین خیالم نیست.

خدایا دارم می ترسم
از بی تو بودن
از بی تو موندن
از بی تو در برهوت قیامت رها شدن
از بی تو حتی در بهشت رفتن و ...
از بی تو و تنها، در جهنم، به پای گناهان خودکرده، سوختن و ساختن!

خودت خوب می دونی
در انتهای اسفل السافلین هم که باشم، یاد تو آروم دلمه و سردی بخش وجودم در اوج سوزش.

پس خدایا
به من رحم کن.
به پدر و مادرم رحم کن.
به خانوادم رحم کن.
به دوستانی که خیلی مدیونشون هستم رحم کن.

ای امید دل تنهایان و ترسیدگانی چون من
هر گناهی که این سال ها و روزها مرتکب شدم، فقط از ترس تنهایی بوده!
تو که اینارو خوب می دونی
پس بهم رحم کن!

به اشک های اندک امشبم از کابوس و ترس
به خواست پدر و مادر و دوستانی که برام عاقبت بخیری دعا کردن
 رحم کن!

خیلی ترسیدم
و می ترسم از تنهایی شب اول
نه ...
از بی تو زیستن
بی تو مردن
بی تو موندن!
و از تنهایی دائم همیشگی


چه خوش ندای اذانت صدام می کنه
اذان بگو موذن
اذان بگو

آخیش ...
آروم گرفتم
چه قدر خوبه با تو زیستن
با تو بودن
و با تو ...

به من رحم می کنی
یا ارحم الراحمین
؟!!!

شما هم حلال کنید که سخت محتاجم.

هنگامه اذان صبح
جمعه 21 شهریور 1393

[ ۱۳٩۳/٦/٢۱ ] [ ٤:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

فروردین 1381 توی خرمشهر، مقابل مسجد جامع مغازه ای کوچک اجاره کرده و فروشگاه کتاب و محصولات فرهنگی راه انداختیم.
یکی از روزها، شخصی وارد شد و سراغ حمید داودآبادی را گرفت. گفتم:
- بفرمایید در خدمتم.
که گفت: "بنده با خود آقای داودآبادی کار دارم."
گفتم: "خب بفرمایید، خودم هستم."
با قیافه ای ناراحت و متعجب که انگار سر کارش گذاشته ام، گفت:
- آقا چرا اذیت می کنید. من با شخص آقای داودآبادی نویسنده کتاب تفحص کار دارم. دیروز هم اینجا کلی با ایشون صحبت کردم. قشنگ چهره ایشون رو یادمه.
خنده ام گرفت. وقتی گفتم: "اتفاقا دیروز اصلا من اینجا نبودم."
خندید و گفت: "خب معلومه شما نبودید، چون من با آقای داودآبادی صحبت کردم نه با شما."
کتاب تفحص را برداشتم، عکس خودم را که پشت جلد آن چاپ شده، کنار صورتم قرار دادم و گفتم:
- ببخشید، مگه صاحب این عکس حمید داودآبادی نیست؟
- خب بله.
- آیا این عکس من هست یا نه؟
که تعجبش بیشتر شد و مات و مبهوت گفت:
- آخه من دیروز دو سه ساعت با آقای داودآبادی همین جا توی کتابفروشی صحبت کردم، ولی اون شما نبودید.
تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
یکی از دوستان زرنگ که اتفاقا سن و سالش ده بیست سالی از من کمتر بود، ولی جثه و هیکل توپولش کم از من نداشت، خودش را حمید داودآبادی نویسنده کتاب تفحص جا زده و دو سه ساعتی برای آن بیچاره منبر رفته و مخش را کار گرفته بود!
طرف شانس آورد خود من را دید، چون ظاهرا حمید داودآبادی جعلی، التماس دعای پولی هم داشته!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مفت خورها به بهشت نمی‌روند!
نمی خواستم هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر می‌گذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پته‌شان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم می‌کنند.

حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.

نمی‌دانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیده‌اند، این روزها افتاده‌اند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بی‌شرفی، خاطرات دیگران را به‌نام خودشان منتشر می‌کنند؟!
فقط چند مورد را سربسته می‌گویم تا ببینید از چی دلم می‌سوزد.

1- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطره‌ای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.

2- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفته‌های شهید صیاد شیرازی" به‌کوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...

3- چند سال پیش دوست عزیزم "داوود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را به‌نام خودش در مجله‌ی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزه‌ی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، ده‌ها بار چاپ شد و داوود فقط خندید!

4- چند سال پیش فردی به‌نام "امینی" از "موسسه‌ی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری به‌نام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پاره‌های پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشاره‌ای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را به‌روی نامبارک خویش نیاوردند!

5- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که می‌خواهد از روی کتاب "پاره‌های پولاد" بنده مجموعه‌ی مستندی درباره‌ی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو به‌عنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعه‌ی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکه‌های لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"

6- چند سال پیش قرار شد سناریویی درباره‌ی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والی‌نژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسه‌ی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والی‌نژاد پی‌گیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.

7- چند سال پیش در جشنواره‌ی ‌پخش سکه و طلا به‌مناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده به‌نام "فکه مثل هیچ جا نیست" برنده‌ی مقام اول شده است. البته نه به‌نام من، بلکه به‌نام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!

8- یکی دو سال پیش، مجله‌ی "شاهد یاران" ویژه‌ی شهید چمران، دو مصاحبه‌ی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، به‌نام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمه‌ی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.

9- یکی دو سال پیش خانمی به‌نام "زهره علی‌عسگری" خاطره‌ای در مجله‌ی فکه منتشر کرد. خاطره‌ای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطره‌ی شما کرده‌ام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.

10- چند سال پیش نشریه‌ی یالثارات" خاطره‌ای از بنده درباره‌ی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را به‌نام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.

11- چندی بعد هم نشریه‌ی "یالثارات" شماره‌ی 615 صفحه‌ی 10 خاطره‌ای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهه‌های دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا به‌حال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، به‌نام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.

بی‌خود نیست خداوند سبحان می‌فرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمی‌گذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.
حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا می‌گذارند!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سالی بود که روی تحقیق و نگارش یک کتاب کار کردم. به توصیه و خواست یکی از دوستان، آن را برای چاپ، به موسسه ای فرهنگی که تحت نام شهیدی بزرگوار فعالیت می کرد، سپردم.
دستشان درد نکند. کتاب به بهترین نحو منتشر شد.
باوجودی که تا زمان چاپ کتاب (سال 1383) بیش از 6 میلیون تومان هزینه مسافرت و تحقیق کرده بودم تا کتاب را کامل کنم، همه حق التالیفی که از کتاب نصیبم گشت، فقط یک میلیون و دویست هزار تومان بود. شکر خدا.

چندی بعد متوجه شدم مسئولین موسسه فرهنگی، متن کامل یکی از کتاب هایم را بدون اجازه (و باتوجه به اینکه بهشان تذکر داده بودم که حق هرگونه استفاده از کتاب را بدون مجوز کتبی ندارند) در یکی از سی دی هایی که منتشر شده، قرار داده اند.
متن کتابی را هم که برایم چاپ کرده بودند، بدون اجازه، به طور کامل ریختند روی سایت اینترنتیشان.

سرانجام به هر ضرب و زوری که بود، توانستم وقت ملاقات از رئیس موسسه بگیرم. که انصافا از ملاقات با رئیس جمهور سخت تر بود.
وقتی به ایشان متذکر شدم که در چاپ کتاب، هزینه تایپ و صفحه بندی و طراحی جلد هیچکدام به بنده پرداخت نشده، لبانش به خنده باز شد. و هنگامی که گفتم انتشار کتاب های بنده در سایت و سی دی یک نوبت چاپ حساب می شود و مشمول حقوق مولف، خنده اش بیشتر شد.

وقتی خنده های وحشتناک آن مدیر فرهنگی را دیدم، به ایشان گفتم که از شما شکایت خواهم کرد، که قهقهه سر داد و با چشمان از حدقه درآمده اش از عصبانیت (که دقیقا مثل چشمان وحشتناک بازیگر نقش ابن ملجم در سریال امام علی (ع) بود) گفت:
برو هر کاری می خواهی بکن. اگر در برابر ما تونستی به نتیجه ای برسی، باشه.
و خنده اش را ادامه داد.

تنها کاری که از دستم برمی آمد، این بود که واگذارش کردم به خدا.
چندی پیش شنیدم آن مدیر فرهنگی اقتصادی، به جرم پولشویی و فعالیت های فاسد اقتصادی تحت نام موسسه به نام شهیدی عزیز، بازداشت شده و مدتی هم آب خنک نوش جان فرموده است.
البته این را هم متذکر شوم، که آن مدیر، امروز همچنان در جایگاهی بالاتر و حساستر بر فرهنگ کشور مدیریت می کند!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز 9 شهریور، دوست باحالم، رفیق گلم شهید "مصطفی کاظم زاده" رفت توی پنجاه سالگی.
اگه بود، چه جشن تولدی براش می گرفتم ...

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg


خیلی دلم تنگش شده.
برای رسیدن و دیدن و چشیدنش، دعام کنید.

آه ...
قربون چشماش برم.

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20gomnami.JPG

"عکس تزئینی است"

 

آه پسرم
گُلم
پاره جگرم

میدونی چند ساله دارم دنبالت می گردم؟
هنوز گرمای صورت نرمت وقتی بوسیدمت، زیر لبامه.
هنوز پشت لبای قشنگت کُلک هم سبز نشده بود.
چه بوی خوبی داشتی عزیزم.

کجایی پسرم؟
داداشت هم رفت و آوردنش، ولی از تو خبری نشد.
نبودی زیر تابوت داداشت رو بگیری.

بابات هم رفت.
از بس نیومدی، دق کرد.
ولی تو نیومدی.

خسته شدم از بس دنبال تریلی ها دویدم و بین تابوت رفیقات، دنبالت گشتم.

پس کی میایی عزیز دل مادر؟
دیگه خیلی تنها شدم.
دست به کمر راه میرم.
نه که پیر شدم، کمرم شکسته.

نه نه اصلا. اصلا عصا دست نمی گیرم!
بابات هم تا آخرین روزایی که زنده بود، عصا دستش نگرفت.
همش می گفت عصای پیریم، پسرم برمی گرده.

یادته وقتی کوچولو بودی چقدر شیرکاکائو دوست داشتی؟
هر روز یه لیوان شیر کاکائوی داغ میذارم سر سفره صبحونه تا تو بیایی.
زود باش بخور دیگه، از دهن می افته گُلم.

میایی مگه نه؟
دلت میاد مامانت هم مثل بابات دق کنه؟!

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نهی از منکر یعنی این:

چندی پیش، یکی از مسئولین اجرایی مهم، به جرم فساد دستگیر شد.

وقتی مقامهای بالاتر او که ظاهر از دوستان نزدیک خود او بودند، با ذوق و شوق و انتظار تشویق و تشکر رفتند محضر ... با افتخار گزارش دادند که ما توانسته ایم طی فلان مدت، از او 60 ساعت فیلم مجرمانه تهیه کنیم.

آن بزرگوار با ناراحتی به آنها گفت:

"افتخار می کنید که 60 ساعت فیلم از او در حال ارتکاب عمل خلاف دارید؟ چرا دفعه اول که مرتکب کار زشت و خطا شد، جلویش را نگرفتید و به او تذکر ندادید که کمین کنید و 60 ساعت فیلم از معصیت و خطای او تهیه کنید و دستگیرش کنید؟

اگر همان اول  جلویش را گرفته بودید و برخورد می کردید، به این جا نمی کشید!"

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای خودش رئیسی بود. معاون اداره ای مهم با بودجه ای چند میلیاردی.
با همه اینها، کلاس کار خودش را داشت.
تا می گفتند "بالای چشمت ابروست" قهر می کرد، چند روزی سر کار نمی آمد و استعفانامه اش را می فرستاد اتاق آقای رئیس!
شاید هفته ای یک بار استعفا می داد.
هروقت مرا می دید، می کشید در اتاقش و شروع می کرد درددل کردن و نالیدن. من هم می نشستم به گفتن و گفتن. آن قدر که پر می شد از انرژی، و سریع زنگ می زد دفتر رئیس و درخواست می کرد که استعفانامه اش را از کارتابل آقای رئیس دربیاورند و پس بفرستند.

و هربار که می خواستم از اتاقش خارج شوم، سخت مرا در آغوش می کشید و با خوشحالی و شادمان می گفت:
"حاجی جون، تو اصلا بمب روحیه هستی. خدا خیرت بده. هر موقع میایی اینجا و برام حرف میزنی، پر میشم از انرژی و پرتوان و مصمم تر از قبل، به کارم ادامه می دهم."
و من هم فقط خدا را شکر می کردم.

گذشت و گذشت تا آن آقای معاون، خودش شد رئیس تشکیلاتی عظیم با بودجه صدها میلیاردی در سال!
یکی دوبار خواست و  رفتم پیشش. از بادمجان دور قاب چین هایی که دورش را گرفته بودند، گله کردم و هشدارش دادم که مراقب چه چیزها باشد!
کم کم دیدم دیگر نه تلفنهایم را جواب می دهد نه پیامکهایم را!
هرطوری بود یک بار رفتم سراغش. البته با هماهنگ کردن با 3 دفتر و 3 منشی مخصوص!

نتوانست خودش را نگه دارد. حرف دلش را زد تا خودش را راحت کرده باشد. معلوم بود خیلی عذاب می کشد. به خودش فشار آورد و گفت:
"میدونی حاج حمید، وقتی تو میایی این جا و برام حرف میزنی، همش فاز منفی میدی و اعصابم رو به هم میریزی. خسته می شدم از بس غر و نق می زنی. با این نگاه و تفکر تو، نمیتونم به کارم ادامه بدم ..."

و به یاد آن روزها که "بمب انرژی" بودم، دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم گم شدم!

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند ماهی از افشای فسادی سنگین در یکی از ارگانهای فرهنگی گذشته بود که دیدم برخی دوستان که خودشان از منتقدین سرسخت همان مدیر بودند (و البته فقط پشت سر و در پچ پچ های غیبت گون) که دیدم همان مثلا دوستان، دیگر جواب تلفنهایم را نمی دهند.
آن هم افشای مدیری که پس از برکناری و از دست دادن میز و قدرت، زخم معده گرفت، منزوی شد و چند ماهی در بستر افتاد!

وقتی حاج .... که با یک تریلی هم نمی شود کبکبه و دبدبه اش را از ... تا تهران حمل کرد! مجبور شد رودر رو حرف دلش را که چند وقتی آزارش می داد بزند، همه چیز را فهمیدم.
حاج ... خیلی به خودش فشار آورد تا گفت:
"ببین آقا حمید، بین همه اونایی که با ما کار می کنند، این نکته هست که میگن:
"حواستون به حمید داودآبادی باشه و شدیدا ازش دوری کنید. چون اگر اون یک خطا ازتون ببینه، حیثیتتون رو می بره."

تلخ خندیدم و به آن دوست نمازشب خوان که زیارت ماهانه کربلایش ترک نمی شود! گفتم:
"حاجی جان، اگر تو و تک تک همکاران و دوستانت، از من یک خطا دیدید و سکوت کردید، بزرگترین خیانت را به من کرده اید. نامردید اگر یقه مرا نگیرید، چون خطای کوچکم، به خطاهای بزرگتر منجر خواهد شد. همان طور که چند سال فقط پشت سر فلانی نق زدید و غر زدید، تا در منجلاب قدرت فرو رفت!"

خیلی برام جالب بود.
نمی دانستم "نهی از منکر" یعنی پشت سر کسی حرف زدن و غیبت کردن و جلویش به به و چه چه کردن!
نمی دانستم افشای فساد مالی، جرم محسوب می شود!
نمی دانستم فریاد زدن در برابر اختلاس و دزدی، گناه است!
و نمی دانستم ...

ولی می دانستم:
امام صادق (ع) این حدیث را برای مسلمانان و غیرمسلمانان گفته، نه برای مدیران ... دوآتشه که یک شبه رئیس شدند و خدا را به راحتی به فراموشی سپردند:
"بهترین برادران من آنانی هستند که عیوب من را به من هدیه دهند."

یارب مباد گدا معتبر شود
گر معتبر شود، زخدا بی خبر شود!

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند ماهی از افشای فسادی سنگین در یکی از ارگانهای فرهنگی گذشته بود که دیدم برخی دوستان که خودشان از منتقدین سرسخت همان مدیر بودند (و البته فقط پشت سر و در پچ پچ های غیبت گون) که دیدم همان مثلا دوستان، دیگر جواب تلفنهایم را نمی دهند.
آن هم افشای مدیری که پس از برکناری و از دست دادن میز و قدرت، زخم معده گرفت، منزوی شد و چند ماهی در بستر افتاد!

وقتی حاج .... که با یک تریلی هم نمی شود کبکبه و دبدبه اش را از ... تا تهران حمل کرد! مجبور شد رودر رو حرف دلش را که چند وقتی آزارش می داد بزند، همه چیز را فهمیدم.
حاج ... خیلی به خودش فشار آورد تا گفت:
"ببین آقا حمید، بین همه اونایی که با ما کار می کنند، این نکته هست که میگن:
"حواستون به حمید داودآبادی باشه و شدیدا ازش دوری کنید. چون اگر اون یک خطا ازتون ببینه، حیثیتتون رو می بره."

تلخ خندیدم و به آن دوست نمازشب خوان که زیارت ماهانه کربلایش ترک نمی شود! گفتم:
"حاجی جان، اگر تو و تک تک همکاران و دوستانت، از من یک خطا دیدید و سکوت کردید، بزرگترین خیانت را به من کرده اید. نامردید اگر یقه مرا نگیرید، چون خطای کوچکم، به خطاهای بزرگتر منجر خواهد شد. همان طور که چند سال فقط پشت سر فلانی نق زدید و غر زدید، تا در منجلاب قدرت فرو رفت!"

خیلی برام جالب بود.
نمی دانستم "نهی از منکر" یعنی پشت سر کسی حرف زدن و غیبت کردن و جلویش به به و چه چه کردن!
نمی دانستم افشای فساد مالی، جرم محسوب می شود!
نمی دانستم فریاد زدن در برابر اختلاس و دزدی، گناه است!
و نمی دانستم ...

ولی می دانستم:
امام صادق (ع) این حدیث را برای مسلمانان و غیرمسلمانان گفته، نه برای مدیران ... دوآتشه که یک شبه رئیس شدند و خدا را به راحتی به فراموشی سپردند:
"بهترین برادران من آنانی هستند که عیوب من را به من هدیه دهند."

یارب مباد گدا معتبر شود
گر معتبر شود، زخدا بی خبر شود!

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی دو سالی می شه که این نوشته توی ذهنم بازی می کنه.
دیشب جاتون خالی افطاری سر مزار پنج شهید گمنام در کنار پادگان امام حسن (ع) بودیم.
حرفای خیلی قشنگی با دوستان رد و بدل شد.
قشنگ و خیلی خیلی عجیب.
بدجور هوایی شدم!
دست خودم نیست.
شاید بگین جوگیر شده!
هر چی شما بگین، درست.
ولی من حرف دل خودمو می نویسم، شما هم برام دعا کنید که حاجتم برآورده بشه.

چیز عجیبی هم از خدا نمی خوام.

http://davodabadi.persiangig.com/1mammad%20shahbaz.jpg


اسمش "محمد شهبازی"یه، ولی توی بچه هیئتی ها و جبهه ایا، به "ممّدِ شهباز" معروفه.
بچه میدون خراسونه. از اون بچه های باحال تفحص.
بیست سالی می شه که می شناسمش و اگه تحویل بگیره، با هم رفیق هستیم.
اتفاقا آشناییمون هم از تفحص و فکه شروع شد.

خدا به ممّد شهباز، یه توفیق عجیب داده!
اونم اینه که پیکر اکثر قریب به اتفاق شهدای تفحص رو اون غسل داده.
از سعید شاهدی و محمود غلامی گرفته تا مجید پازوکی و علی محمودوند و ...

به اینکه دیگرون بهش چه جوری نگاه میکنن و چی میگن، اصلا کاری ندارم.
فقط این برام مهمه که هر کس زیر دست ممّد شهباز شسته و غسل و کفن بشه، معلومه جاش خیلی خوبه!

ممّد شهباز که غسال نیست! اون فقط شهدا و دوستان اهل دل رو غسل میده. اونم با روزه و نوحه و ذکر مصیبت اهل بیت (ع).

ممّد شهباز نه سرداره و نه رئیس، نه مدیره و نه ...
اون فقط یه بچه بسیجیه. درست از اونایی که امام دوستشون داشت.

امیدوارم و آرزوم اینه که ممّد شهباز منو غسل بده!
اونم وسط حیاط "معراج شهدای تهران".
همون جا که بدن چاک چاک از مین والمری مجید پازوکی و حسین صابری رو غسل داد.
ممّد عسگری و داوود قادری هم روضه بخونن و بقیه، های های برای اهل بیت (ع) گریه کنن.

خدایا!
محتاج یه مرگ خوبِ خوبم.
نمی گم راحت، چون مرگ، راه رسیدن به خودته پس راحت و شیرینه.
ولی مرگ پاک، نعمتیه که این روزا، روزی هر آدمی نمی شه.

خدایا!
این روزا که ماه رمضانت داره تموم می شه، تازه فهمیدم که خیلی تشنمه.
تشنه خودت.
آخرین روزهای ماه رمضان 1393

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

توفیقی دست داد؛ و صدالبته توفیقی کاملا اجباری! که امروز صبح راهی دیار عاشقان خفته در خاک، بهشت زهرا (س) بشم.
این که میگم توفیق اجباری، دلیلش این بود که شب قبل قصد داشتم با شهید مصطفی کاظم زاده و چه بسا همه دوستانم که تعدادشان در بهشت زهرا (س) خیلی بیشتر از مردگان متحرک زنده ام! در شهر است، قهر کنم!

بله درست خوندین. قهر!
خب چیه؟ دوست دارم با رفیقام قهر کنم. اونم اونایی که بعد 32 زندگی با سوز و داغ آنها، اصلا محل نمیذارن در این وانفسای دنیا، ما هم آدمیم و چشم انتظار.
چشممان به خواب و رویا خشکید از بس التماس دیدارشون رو کردیم.

نمی خواستم برم. اگه اصرار دوستان نبود، حتما نمی رفتم و تا لنگ ظهر راحت می خفتم! چون حوصله سر کار رفتن هم نداشتم. این همه عمر سر کار بودم، بسم نیست!
آخرش مغلوب شدم و با جمع دوستان راهی شدیم.

ساعت حدود یازده بود که روی فرش الهی، چمن های مقابل مزار "میرزا کوچک خان جوادیه" (مرحوم محمدرضا آقاسی – آخه ما این جوری صداش می کردیم. آقاشیره هم بهش می گفتیم) نشسته بودیم و بساط صبحونه برپا.

همین که نشستیم، یکی از دوستان جوانی رو نشون داد که داشت سنگ مزار مرحوم آقاسی رو می شست و گفت که این جوون، همیشه در بهشت زهراست و مزار شهدا رو شستشو میده.
جوان هم با دیدن ما جلو آمد و گپ و گفت و صبحونه و ...

جوانی خنده رو، خوش مشرب که در نگاه اول ساده می اومد. ولی کمی که گذشت، فهمیدم بنده حقیر را خوب می شناسه، اون هم به نوعی گرفتار عشق و محبت دو تن از دوستان شهیدم مصطفی کاظم زاده و سیدمحمد هاتف است.
شیدایی اش نسبت به شهدا، به جنون می زد. شیفتگی خالصانه و البته با فهم و شعور.
حوصله ندارم ریز تا ریزش رو بگم چی گذشت، فقط بگم که چند جمله گفت که خیلی برای من یکی تاثیر گذار و تکون دهنده بود!

بیش از 30 سال از شیفتگی و عشق شهدا می گفتم و خودم بیشتر از دیگران غرق این بودم که چطور از چهره اونا متوجه می شدم که شهید خواهند شد و باهاشون عکس می گرفتم یا عقد اخوت می بستم!
این جوون 21 ساله که ظاهرا اسمش "مهدی تات" بود، رمز و راز 30 ساله منو باز کرد و مشکل بزرگی رو از دلم بیرون کرد!

"شهدا، به خاطر کارهایی خیری که می کردند، هی چهره شون خوشگلتر، زیباتر و نورانی تر می شد."

ای وای! دقیقا زد توی هدف. همین بود که احساس می کردم نگاهشون، چشماشون، قیافشون و ... خلاصه همه چیزشون خیلی متفاوت و جذاب شده!

آقا مهدی شیفته کتاب "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" بنده بود و آن چنان از خاطرات آن تعریف می کرد که دلم آب شد. نه برای خودم، که برای خاطرات شهدا و آقامهدی.
اون دو تا گیر اساسی بهم داد:
اول اینکه عکسی از شهید سیدمحمد هاتف براش بیارم.
دوم اینکه خواست تا از مصطفی کاظم زاده بیشتر بنویسم!

اون، همه خاطرات کتابها رو نه که خونده باشه، چشیده بود، خورده بود، هضم کرده بود و جذب خون و وجودش شده بود. آن چنان از دوستان شهیدم با من حرف می زد و این که مزار تک تکشون رو شستشو می ده، که کلی بهش حسودیم شد.

یه جمله آقا مهدی بدجوری منو به فکر انداخت و البته که بدجوری تکون داد و سوزوند.

"شماها رفتید جبهه، شهدا رو دیدین، باهاشون رفیق شدین، ترکش خوردین، الان جانباز شدین؛ من که توفیق نداشتم اونا رو ببینم، ولی ندیده عاشقشون شدم، امروز همه چیزم شدن شهدا، من جانباز نیستم؟ منم جانباز شهدا هستم. جانباز عشقشون.

اون، دنبال درصد جانبازی، درجه، رتبه و حق و حقوق نبود؛ اون دلش به این خوش بود که جلوی رفیق مصطفی و هاتف، خاطرات اونارو براش بازگو کنه و چه بسا تلنگری سخت به ذهن خسته اش بزنه!

بعدا در راه بازگشت یکی از دوستان گفت:
"تو که داشتی سر مزار مصطفی با اون جوونا که برای زیارتش اومده بودن صحبت می کردی، آقا مهدی به جای خالی کنار مزار مصطفی اشاره کرد و گفت:
"فکر کنم آقای داودآبادی این جا جاش بشه. کنار رفیقش مصطفی."

من که نشنیدم، ولی فقط با خودم گفتم:
"انشاالله لیاقت داشته باشم که عاقبت بخیر و سربلند بشم و توفیق اینو داشته باشم زیر پای شهدا بخصوص مصطفی دفن بشم."

خدا از دلت بشنوه آقا مهدی!
امروز که کلی به من حال دادی و احساس حقارت و کوچکی ام در برابر جوون 21 ساله نسل امروزی، به اوج رسید.
وقتی توی چشمام زل می زدی و با اون لبخند قشنگت از هاتف و مصطفی می گفتی، خوب می فهمیدی چه جوری دارم زور میزنم جلوی فوران اشکم رو بگیرم.
دمت گرم جوون. دمت گرم مرد.

برای سلامتی و عاقبت بخیری دوستانی که منو کشیدن و به زور بردن بهشت زهرا (س) و نذاشتن به قهر تلخ پناه ببرم، آقامهدی گل و خود من، دعا کنید.

امروز اون قدر مست شدم که یادم رفت با آقامهدی، مصطفی، هاتف و ... عکس بگیرم!

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزها، خیلی می ترسم
نه از دیگران، از خودم
از اعمال و رفتار گذشته ام
از این روزها که چنگی به دل نمی زنند!

می ترسم:
از تنهایی
از بی خدایی
از گور
از مرگ
از شب اول قبر
از نکیر و منکر
از حساب و کتاب
از سوال های بی جواب
از بار سنگین معصیت
از بازخواست های با سکوت همراه

می ترسم:
از خدا
از خودم
از بی خدایی ام
از نمازهایم
از بازیچه های یومیه ام
از رفتن
از چگونه رفتن

می ترسم:
از تشنگی
از عطش
از آتش
از عذاب
از بی او زیستن
از بی او مردن
از تنهایی بی او

می ترسم:
از تو؟ نه
از دیگران؟ نه
از غریبه ها؟ نه
از آشنایان؟ نه
از خدا؟ نه
از خودم
از خودم
از خود خودم

هر شب برایم شب اول قبر است
ولی صبح که شنگول و شاد برمی خیزم
دیگر نمی ترسم

پس می ترسم:
از شب
از سکوت
از تنها زیستن
از تنها مردن
از ...

اگر امشب بپرسند:
با خودت چه داری؟
چی بگم؟

 

[ ۱۳٩۳/۱/۱۳ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یا رب ای کاش آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20rahahan.jpg

تابستان 1363 راه آهن تهران - بازگشت از منطقه

شهید علی اصغر یزدانی - حمید داودآبادی - شهید سیدمهدی تهرانی - شهید سیدعلی موسوی

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سال 92، چرا این کار رو با من کردی؟!
تو هم شدی مثل بقیه؟
چشم نداشتی یه ذره دلم خوش باشه و با فراموشی همخانه بشم؟
تو هم زدی به نامردی و مثل سال 61 که مصطفی رو ازم گرفت، سال 63 که سعید رو از چنگم ربود، سال 64 که تعقلی رو به خون کشید و سال 65 که هاتف رو از دلم برد و ده سال بعد استخوناش رو پس داد ...

http://teribon.ir/base/img/2013/12/hesan.jpg

تو هم نامردی کردی.
تو هم شدی از اون سالهایی که تا ابد فراموشت نکنم.
سال 92، چرا خودت رو این قدر برام تلخ کردی؟
دارم دق میکنم. که ای کاش دق میکردم.
دارم میسوزم! که خودت میدونی دروغ میگم، اگه میسوختم که از سال 61 تا الان باید همه وجودم دود می شد و میرفت هوا!

http://onib.ir/content/upload/d8bd6707-f064-4fe5-8b5c-2a7ac7ba2420.jpg

دلمو سوزوندی سال 92.
کم هم نه؛ خیلی سوزوندی.
هنوز دارم با خودم کلنجار میرم که سال 92 رو کاملا خواب بودم و کابوس میدیدم.
سال سختی بودی 92.

http://media2.afsaran.ir/simMwwn_350.jpg

همش میگم کاشکی میشد سال 92 رو از خاطرم حذف کنم!
خب اون وقت با سالهای 61، 63، 64، 65 و ... چیکار کنم؟!

هیچوقت یادم نمیره که چه بیرحمانه و سخت، دلم رو آتش زدی وقتی نشسته بودم پای سفره صبحونه و اتفاقی زیرنویس شبکه خبر رو دیدم که نوشته بود:
گروه های ترور رژیم صهیونیستی، حسان اللقیس از فرماندهان حزب الله را در بیروت به شهادت رساندند ...


دلم خیلی برات تنگ شده حاج حسان.
خودت میدونی که اهل چاپلوسی اونم برای تو نیستم.
خیلی بوی شهدا رو گرفته بودی.
عطر خوش مصطفی، هاتف، سعید، تعقلی و ...
خوش به حال تو که رفتی و بدا به حال من و ما که فقط لاف می زنم و ادعا داریم و حقمون همینه که در فراغ شما بسوزیم.

خداحافظ سال تلخ و سخت و سوزناک 1392.
سالی که بدون حسان به پایان رفتی.
[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای هیچکس خودت رو فدا نکن!
برای هیچ دوستی خودت رو قربانی نکن!
برای هیچ عزیزی از جونت مایه نذار!
برای پدر و مادرت خودت رو فدا کنی، دو سه سال بعد مرگت، فراموشت می کنند!
برای همسرت که خودت رو قربانی کنی، به سال نکشیده میره ...
برای بچه هات که از جونت مایه بذاری، به چهلمت نکشیده سر ارث و میراث دعواشون میشه!
برای رفیقات که خودت رو به آب و آتیش بزنی، پولت که تموم بشه دورت رو خالی می کنند!
برای هرکس و هر چیز که در این دنیا خودت رو فدا کنی، راحت فراموشت می کنند.

هرچی باشه ریشه "انسان" از "نسیان" (فراموشی) اومده.
یعنی روت رو برگردونی، یا خیلی خوشبینانه تر، چند روز نباشی یا بری اون دنیا، راحت از یادها می برنت!

خوبیش اینه که خداوند رحمن و رحیم، یک صفت رو نداره که فقط مختص بنده هاشه و بس!
فراموشی!
بله فراموشی! و این صفت فقط مختص انسانه و بس!

پس:
فقط و فقط برای خدا زندگی کن، کار کن، و جونت رو فدا کن. که:
والله لایضیع اجر المومنین.
و خدا اجر مومنان را ضایع نمی کند.

و اون موقعست که خودش مهرت رو توی دل همه میندازه.
مگر نه اینکه عشق پدر و مادر، همسر و فرزند، همه و همه، اگر جای عشق اونو بگیره، هیچ ارزشی نداره؟
چون فقط مال زمینه و بس.

درست خلاف آنچه خلائق مرتکب میشن!
شکر خدا که اون، ذره ذره خیر و شر مارو می بینه و کاراش حساب و کتاب داره.

[ ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز ظهر، همین طور که داشتم با رفیق خوبم "رضا مصطفوی" (سردبیر مجله‬‫ی امتداد) چت نوشتاری می‌کردم، زدم توی جاده خاکی و نوشتم و نوشتم تا این که رضا گفت:
- هی ی ی کجا داری می‌ری؟ این که خودش شد یه مقاله!
دیدم راست می‌گه. همین شد که می‌ذارمش این جا؛ چون ازش خوشم اومد.
فقط این رو بگم که گول ظاهرم رو نخورید!
با وجودی که شکمم خیلی گنده است، دلم خیلی تنگ و کوچیکه!

دلم یک همزبون می‌خواد‬
‫یه دوست مهربون می‌خواد‬

دلم بدجوری گرفته‬
‫اون روزا تازه مزه‬‫ی رفاقت رو حس کرده بودم‬.
‫نه از تنهایی، که از شلوغی به رفیق پناه می‌بردم.
‬‫به مصطفی، سعید‬‫، هاتف ... ‬‫یکی یکی من رو جا گذاشتند و رفتند پی عشق و حال خودشون‬‫!
من چون درست و حسابی مزه‬‫ی عشق رو حس نکرده بودم‬‫ و رفاقت و دوستی رو با عشق اشتباه می‌گرفتم، ‬‫فقط با اونا رفیق شدم‬‫.
با خود خدا هم فقط رفیق شدم.
‬‫
اصلا نتونستم و نفهمیدم عاشقی یعنی چی؟! ‬‫هم بهتره‬‫هم سخت تر!
رفیقام با من دوست بودند، ‬‫ولی عاشق و دل بسته‬‫ی خود خدا بودند. ‬‫واسه‬‫ی همین دوستی زمینی یک بی‌ارزشی مثل من رو‬‫به عاشقی ارزشمند خدا فروختند و رفتند پیش خودش.
‬‫گیر کردم. توی دنیا‬‫ به هر چیز و هر کسی به چشم اونی که می‌تونه تنهایی من رو پر کنه نگاه کردم. ‬‫
دریغ و دریغ.
‬‫نهایتش این بود که ‬‫شکمم سیر می‌شد ولی ‬‫این دل لامصب همچنان گرسنه می‌موند. ‬‫دل که شکم نیست که هر چی بریزی توش بشه یک مشت کثافت!
‬‫خوراک دل نه دیدنیه ‬‫نه خوردنی. ‬‫چشیدنیه!
‬‫
ویلون شدم و سرگردونه. هرزه شدم و هیز. ‬‫چشم چرون شدم و فاسد. ‬‫فاسق شدم و اسمش رو گذاشتم رفیق.
‬‫به دنیا چسبیدم و اسمش رو گذاشتم جهاد اکبر!
بعد جهاد اصغر، ‬‫آوارگی پشت آوارگی. ‬‫به هر کسی و چیزی دل بستم‬‫. بیشتر از همه به خودم‬‫. به سابقه‬‫ی جبهه‬‫ام که وبال گردنم شده و داره می‌کشدم پایین‬‫.
هر دفعه فکر می‌کردم دارم عاشق می‌شم! ‬‫نمی‌دونستم اینی که فکر می‌کنم داره غلغلکم می‌ده، ‬‫فقط داره جسمم رو انگولک می‌کنه، ‬‫وگرنه عشق دل آدم رو می‌لرزونه، ‬‫غلغلک نمی‌ده‬‫ که الکی بخندونتت‬‫!
عشق می‌گریونه نه قهقهه‬‫ی الکی ازت بلند کنه. ‬‫

حالا که باید غزل خداحافظی رو بخونم، ‬‫حالا که باید ریق رحمت رو سر بکشم، ‬‫اومدن سراغم‬‫. همه‬‫شون. ‬‫خوب و بدشون‬‫. عاشقای واقعی‬‫، عاشقای شکمی‬، هر دوشون.‬‫هم اونی که برای خودش چیز دنیاپسندانه‬‫ای داره، ‬‫هم اونی که برای خودش کسی هست.
‬‫تازه دارم می‌فهمم عشق عجب مزه‬‫ای داشته و من نفهمیدم‬‫.
تازه دارم می‌فهمم باید تنهایی دلم رو با چی پر می‌کردم‬‫.
الکی دلم رو با پنبه و کاغذ روزنامه چپوندن پر کردم. ‬‫با بتونه کاری دنیایی. ‬‫
تازه دارند برام پرده‬‫ها رو کنار می‌زنند. ‬‫دارند عاشقم می‌کنند.
‬‫تازه دارم نبودن شون رو حس می‌کنم.
‬‫تازه دارم تنهایی رو زیر لبم و توی دلم می‌چشم.
‬‫
خیلی از این نوشته‬‫ خوشم میاد. ‬‫باهاش حال می‌کنم‬‫. اونی که این رو گفته، شاید خیلی عاشق بوده. ‬‫شایدم مثل من نفهمیده چی گفته:
‬‫درد ما جز به حضور تو مداوا نشود ...
‬‫ولش کن بدجور قاط زدم‬‫.

می‌خوام یه نفر رو بگیرم توی بغلم و سفت فشارش بدم‬.
‫می‌خوام سرم رو بذارم روی شانه‬‫ی یکی و زار زار گریه کنم‬.
‫دلم برای شانه‬‫ی جعفرعلی گروسی تنگ شده.
‬‫واسه‬‫ی زانوی مصطفی که سرم رو بذارم روش و موهای خاکیم رو بجوره و سرم رو بخارونه‬‫.
می‌خوام یکی بزنه توی گوشم‬‫. همچین بزنه که از خواب بیست سی ساله بپرم‬‫. عین فیلمها‬‫، یه دفعه چشم باز کنم ببینم همش کابوس بوده‬‫؛ رفیقام هنوز دوروبرم هستند. ‬‫ایمانم هنوز سر جاشه‬‫. دلم هنوز به یاد خودش قرصه. ‬‫چشمام هنوز به نامحرم عادت نکرده.
‬‫هنوز‬‫هنوز‬‫هنوز، ‬‫بسیجی هستم‬‫. مثل همون روزا‬‫...
مثل خود امام‬‫.
مثل آقا‬‫.
مثل شهدا‬

کاش می‌شد همچو آواز خوش یک دوره گرد‬
‫زندگی را بار دیگر دوره کرد‬

[ ۱۳٩٠/۳/۱٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب