خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
31 شهریور 1359، با دستور صدام حسین رئیس جمهور معدوم عراق و با حمایت قدرتهای جنایت کار شرق و غرب، ارتش بعث عراق فرودگاه ها، مراکز اقتصادی و حساس و اماکن مسکونی جمهوری اسلامی ایران را بمباران کردند و با این تجاوز و جنایت، یکی از طولانی ترین جنگها و جنایات قرن بیستم را رقم زدند.

از آن روز به بعد، 31 شهریور یاد آور آن ایام تلخ و دردآور است که شهرهایمان یکی پس از دیگری به اشغال متجاوزین درآمد و سرانجام با فداکاری و شهادت بسیاری از ملت ایران، توانستیم آنها را آزاد کنیم، دشمن را به پشت مرز برانیم و یک وجب از خاک پاک میهنمان به دشمن ندهیم.
همه اینها درست، ولی:

چه کسی سالگرد تجاوز به کشورش را تبریک می گوید؟!
که این روزها در رادیو و تلویزیون و پیامکها، همه این ایام را به همدیگر تبریک می گویند؟!!


از آن بدتر، این بدسلیقگی هاست:
این یادمان، متعق به سربازان آمریکایی در نبرد "یوجیما"ی ژاپن است که در آمریکا ساخته شده و همه ساله در کنار آن مراسم یادبود برگزار می شود.

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%282%29.jpg

جالب اینجاست که هم عراقی ها، و هم ما، از این طرح کپی کرده و پرچم کشور خود را بالای آن به اهتزاز درآورده ایم!

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%281%29.jpg

یعنی واقعا باید پذیرفت که ما، دوتا طراح و گرافیست وطنی نداریم؟!
[ ۱۳٩٢/٦/۳۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

[ ۱۳٩٢/٤/۳۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

محض ریا، دیشب دلم بدجور یاد شهدا کرده بود!
یاد پیامکی زیبا افتادم که دو سه سال پیش یکی از دوستان ناشناخته برایم فرستاد که بدجور تکانم داد.
آن را نوشتم و برای حدود 150 نفر از دوستان - بخصوص آنهایی که حال و هوایی با شهدا دارند - فرستادم.
بعضی ها جواب جالبی دادند که ترجیح دادم با هم آنها را بخوانیم.
این از پیامک من:

زاییدش ...
تاتی تاتی راه بردش ...
بزرگش کرد ...
از وقتی اسماعیل به جبهه رفته، برنگشته!
تو اونو ندیدیش؟!


این هم پاسخ های رسیده از دوستان:
گفت: مادر بیا ناهار بخوریم.
پرسید: ناهار چیه؟
گفت: سبزی پلو با ماهی.
با خنده گفت: ما امروز این ماهی ها رو می خوریم، یه روز هم این ماهی ها ما رو می خورند!
مدتی بعد والفجر 8 درون اروند گم شد.
و مادر تا آخر عمر ماهی نخورد.
اسماعیل دانش پژوه
(رزمنده و خانواده شهید)


ما خیلی از اسماعیل های خمینی را ندیدیم! یکی دو تا که نیستن داداش!
فقط امیدوارم اسماعیل مثل ما نباشه و ما رو ببینه!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


وقتی پسرش رو دستش دادند، مادر با یه صفای حزن آلودی گفت:
وقتی قنداقه ات رو دستم دادند، از الانت سنگین تر بودی!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


یاد یاران سفر کرده بخیر.
یاد ایام خوب دوران که دیگه هیچ وقت در تاریخ تکرار نخواهد شد، بخیر.
جلال مهدی آبادی
(همرزم ارتشی ام – بچه کرمانشاه)


سال ها پیش دیدمش!
اون راهش را پیدا کرد.
به همین خاطر برنگشت!
ولی من ...
مجید صبری
(فرمانده سپاهی ام در زمان جنگ)


به مادر قول داده بود که برمی گرده.
چشم مادر که به پیکر بی سر شهیدش افتاد، لبخند تلخی زد و گفت:
بچه ام سرش می رفت، قولش نمی رفت.
مجید جعفرآبادی
(از بچه های بسیجی گردان تخریب)


خداوند به تمام خانواده های رزمندگان، اسرا، جانبازان و شهدا صبر عطا فرماید.
یا حق
صفر علی اکبری
(خانواده شهید – اهل اندیمشک)


خاطرمان باشد باید به یاد شهدا باشیم.
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها، بی تفاوت شهدا را ببینیم و بگوئیم:
آن مرد چقدر شبیه دوست شهیدم بود!
حمید بهمنی
(رزمنده دیروز، کارگردان امروز)


چرا!
در جبهه سال ها جنگید تا شد فرمانده گردان شهادت!
شیمیایی بود و در ورامین اتاق اجاره و از داغ رفقا، دق کرد!
بعد از پنج روز پیکرش بو گرفت و اعلام شد:
سردار پاریاب شهید شد!
سیدابوالفضل کاظمی
(از فرماندهان گردان میثم – نویسنده کتاب "کوچه نقاش ها")


کنار چند تکه استخوان که از همه قد و بالایش جامانده بود، یک جانماز هم بود.
بازش که کردم، شیشه عطرش شکست ...
قنادان
(نسل سومی - همکار سابقم در بنیاد حفظ آثار)


اسماعیل پدر و مادر من، علی اکبر نام دارد.
خانم تاجیک
(خانواده شهید اهل ورامین)

 

توی جبهه با هم بودیم.
یه روز که خیلی هم بشاش بود، بهم گفت:
امروز میرم یه جای خوب. اگه تو هم واقعا بخوای، می برنت.
داشتم فکر می کردم جوابشو بدم ...
دیگه ندیدمش.

رضا عبدفروتن
(بچه محل قدیمی و همرزم دوران جنگ – حقوقدان و خلبان امروز)

 

توی جبهه تیر خورد.
خدا برد پانسمانش کنه!

قاسم صادقی
(پیشکسوت دفاع مقدس)

[ ۱۳٩٢/۱/۱٤ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داود‌آبادی در گفتگو با «نسیم»: حماسه آفرینی‌های هشت سال دفاع مقدس مختص بسیجی‌های بی‌ادعاست نه 'ژنرال‌ها'/ شأن فرماندهان بی‌آلایش بسیجی را با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی پایین نیاوریم
این نویسنده و فعال فرهنگی با بیان این مطلب به « نسیم» گفت:
- متاسفانه برخی‌ها با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی چون "ژنرال"،‌ ابعاد داوطلبانه و ولایتی فرماندهان بسیجی هشت سال دفاع مقدس را زیر سوال می‌برند؛ زیرا تمامی فرماندهان بسیجی جنگ تحمیلی با اذن امام (ره) و در راه خدا به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافتند.
اگر تصور کنیم به کارگیری واژه‌هایی چون "ژنرال" در ادبیات دفاع مقدس نوعی خلاقیت به‌شمار می‌رود، ‌به جرات می‌توان گفت خلاقیتی که به ارزش‌های ایران اسلامی خدشه وارد می‌کند، هیچ ارزش و جایگاهی در فرهنگ دفاع مقدس ندارد.
خبرگزاری نسیم

[ ۱۳٩۱/٧/٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید! چون حضرت امام، در این ایام آن جا تشریف ندارد.
باور نمی کنید؟!
یا باورتان شده، ولی می خواهید بدانید امام کجاست؟!

اگر فکر می کنید امام در ایام سالگرد به دفتر نشر آثار امام به خدمت اخوان انصاری رفته تا کتاب، فیلم و پوستر برای سالگرد خودش آماده کند، سخت در اشتباهید!
اگر تصورتان این است که امام در مراسم سالگرد، در جایگاه مهمانان ویژه VIP تشریف دارد تا از نزدیک شاهد حضور امت حزب الله باشد، باز هم اشتباه می کنید.
اگر خیال می کنید امام در این روزها در جماران، کنار خانواده اش نشسته و حسن آقا را دل داری می دهد، شاید ... من نمی دانم!
اگر می اندیشید امام در ...

چقدر اشتباه می کنید.
بی خود نه به خودتان زحمت دهید، و نه خانواده معظم مفقودین - که دیگر سن شان آن قدر بالا رفته که دست به کمر و دولادولا هم که شده به استقبال کاروان شهدای گمنام می آیند بلکه خدا را چه دیدی فرزند آنها هم در جمعشان پیدا شد – عذاب دهید.

این روزها، امام حتی در محضر خداوند سبحان هم نیست!
حق دارید تعجب کنید.
پس امام خمینی کجاست؟

این مژده را بدهم که:
امام خمینی، در خدمت فرزندانش است.
بله فرزندانش.
کدام فرزندان؟
خب معلوم است.

امام را در قلب اینان صادقانه و خالصانه تر می توان یافت

وقتی آن پیرفرزانه، زبان دل گشود و نگاشت:
"این جانب از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن، است می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم ..."
ما که در شلمچه و فکه بودیم، در کردستان و مریوان، جزیره مجنون و فاو، امام را آن جا زیارت کردیم.
خودِ خودِ امام را. نه جسمش را که در جماران بود؛ اگر نه که، آن گونه عاشقانه جان برکف نمی نهادیم.

فکر کردید تنها آنهایی که دوروبر امام بودند توفیق زیارت او را داشتند؟
اتفاقا برخی از همانها، امروز به راحتی امام را به فراموشی سپرده اند.

ولی ...
ولی امروز 96 نفر می آیند که مطمئناامام در میان شان است.
96 نفر از فاو و فکه، مجنون، طلائیه و شلمچه می آیند که بعد از نزدیک به سی سال برخاستند.
برخاستند تا از رهبرشان که به استقبال شان آمده، استقبال کنند.

این روزها، امام در کاروان شهدای گمنامی است که با حرکت خود، در هر کوی و برزن عطر شهادت و ولایت می پراکنند و گام هایی که در پی شان روان است، استواری و ایمان ملتی را به اثبات می رساند که همچنان به راه امام خویش وفادارند.

امام هم امروز در تشییع شهدا ندا سر می دهد: این گل پرپر شده ... هدیه به رهبر شده

شاید و حتما، که همه عاشقان روح الله توفیق حضور در مراسم مختلف سالگرد او را در تهران و در مرقد او نیابند، ولی بدون شک روح بلند امام، در دل تک تک آنانی که در ایام فتنه ولایت را رها نکرده و در کوچه بنی هاشم غیرتمندانه پشت سر مولای خویش ایستادند و چشم فتنه را درآوردند، حضوری جاودان دارد.

روح امام، در قلب همه آنانی است که از او به گوش جان شنیدند و پذیرفتند "عالم محضر خداست" و هیچگاه حاضر نبوده و نیستند، دین، مملکت و انقلاب خویش را به خوش آمد فلان قدرت غربی و فلان سیاستباز قدیمی وازده، چوب حراج زنند.

روح بلند پیشوای مسلمانان جهان ...
امروز در میان تابوت های چوبینی است که بر دوش ملت غیور ایران روان است، تا آنان را به رهبر خویش تقدیم دارند.

چه بسا و یقینا، هیچیک از اینانی که امروز غریبانه و مظلومانه بر دوش هامان روان می شوند، حتی یک بار هم حضوری و جسمی امام را ندیده باشند، ولی آن قدر شیفته و شیدای دوست بودند که جان خویش را در راهی که آن مصلح الهی نمایاند، تقدیم کردند.
و چه بسا بودند و هستند، آنانی که هر روز و ساعت، سعادت حضور در محضر امام را داشتند، ولی نه امام به آنها توجهی کرد و نه آنها امام را فهمیدند.

امام امروز در قلب پاک تک تک نیروهای تفحص است؛ که در این وانفسای دنیا بجای اینکه همچون دیگران به پُست و مقام و دنیا بچسبند به همه دنیا پشت پا زده و خالصانه در سرمای استخوان سوز غرب و گرمای سوزاننده جنوب همه خطرات را به جان خویش می خرند تا دل مادری را شاد سازند و فرزندش را به آغوش او بازگردانند. و هیچگاه ما از آنچه آن عزیزان متحمل می شوند آگاه نخواهیم شد؛ چون فقط خدا می داند و امام.

مگر نه این که امام عزیز می فرمود:
"در این دنیا، افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند ..."
پس وای بر ما و آنانی که این بسیجیان مخلص را درنیابند، که به قول امام راحل "به عذاب الهی دچار خواهند شد."

پس مراقب باشیم تا روح امام برای مان فقط در یک ستاد و کنگره، موسسه و چهارتا کتاب و پوستر حقیر، خلاصه نشود که آن روز، خویش را امام پنداشته و گذشته خود را باخته ایم!

[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به سر دوران هجر و رنج آمد

زمان کربلای پنج آمد

همین طور که توی حال و هوای خودم بودم و سرگرم تصحیح یکی دو تا کتاب های آماده انتشارم، زنگ پیامک باعث شد تا به طرف گوشی برم.
"هاشم اسدی" بود. جانباز عزیزی که به دفاع از اهل بیت (ع)، در نبرد با اشغالگران آمریکایی در نجف اشرف یک دست و دو پای خودش را فدا کرده:
"امروز با زبان روزه بازار داغ شهادت را تمام کردم و به حال تمام شهدای سه راه شهادت غبطه خوردم. مخصوصا بوجاریان و هاتف."

همین که پیامکش رو خوندم از پسرم پرسیدم امروز چندمه؟
وای این روزها در سه راه مرگ چه خبر بود؟

اگر دلتون خواست و حوصله داشتید، کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "بازار داغ شهادت" رو که درباره عملیات کربلای پنجه بخونید.

اولین روزهای بهمن 1365
عملیات کربلای پنج
شلمچه - سه راه مرگ

بر خلاف شب و روز اول، آتش دشمن خیلی سنگین شده بود و این برای امثال من که گول آرامش لحظات اولیه‌ی ورودمان را خورده بودیم، شوکه‌کننده بود. یک آمبولانس تویوتا، مجروح‌های پست امداد را سوار کرد تا به عقب منتقل کند. ماشین پر بود؛ اصلا جای خالی نداشت. مجروح‌ها پس از خداحافظی، در ماشین جای گرفتند. «قاسم گودرزی» که یک پایش را چند ماه قبل در عملیات از دست داده بود و حالا مصنوعی بود، پای دیگرش هم ترکش خورده بود. شیشه‌ی عقب آمبولانس شکسته بود. او به‌زور از آن‌جا سوار شد و روی همان لبه‌ی پنجره نشست. در حالی که می‌خندید، دستش را به طرف ما تکان داد و گفت: خداحافظ بچه‌ها ... ما رفتیم تهرون ...
هنوز آمبولانس چند متری از پست امداد دور نشده و حرف قاسم تمام نشده بود که در مقابل چشمان ناباورمان، گلوله‌ای مستقیم را دیدیم که از سمت چپ، از تانکی عراقی شلیک شد و عجولانه از پهلو، از در عقب پشت راننده وارد شد. در حالی که وحشیانه از طرف دیگر خارج می‌شد، بدن‌های تکه‌تکه را که بعضی در حال سوختن بودند، هرکدام به طرفی پرتاب کرد. صحنه‌ی رقت‌انگیزی بود. با منهدم شدن آمبولانس و در پی آن آتش گرفتنش، امکان جلو رفتن نبود. جالب آن بود که راننده‌ی آمبولانس و پسرخاله‌اش که در کنارش نشسته بود، هر دو سالم به بیرون پرت شدند و توانستند خود را به پست امداد برسانند. اجساد شهدا در جاده پخش شدند و عراق از شادمانی زدن آمبولانس پر از مجروح، با خمپاره‌ی 60 آن‌جا را زیر آتش گرفت تا کسی نتواند جلو برود.
یک آن از همان فاصله‌ی چهل-پنجاه متری، متوجه تکان‌خوردن‌های مشکوک شدم. با خودم گفتم امکان دارد کسی از آنها زنده باشد و به کمک نیاز داشته باشد. بی‌خیال خمپاره‌های افسارگسیخته شدم و با ذکر وجعلنا به طرف آمبولانس دویدم.
کنارش که رسیدم، سریع روی زمین دراز کشیدم. سعی کردم در فرصت اندک، با چشمانم اطراف را بکاوم و هر که را زنده است، پیدا کنم. تنهای تنها، کنار آمبولانسی که می‌سوخت، دراز کشیده بودم، ولی هیچ ندیدم جز تکه‌های بدن که در حال جان دادن بودند؛ دستها، پاها و سرهایی که به اطراف پاشیده بودند. آن‌چه از دور دیده بودم، چیزی نبود جز تکان‌های غیر ارادی دست و پاهای قطع‌شده‌ی شهدایی که بدن‌شان متلاشی بود.

یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.
ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.
نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.
در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.
به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: بسه دیگه ... جا نداره،
به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.
رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب¬‌شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی گفت: مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس، نه تنها متولی فعالیت فرهنگی در حوزه دفاع مقدس نیست، بلکه به دلیل آلوده شدن به بازی‌های سیاسی از نام خود و دفاع مقدس استفاده‌های مشکوکی نیز می‌کند.
حمید داودآبادی، نویسنده و فعال مطبوعاتی دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به اینکه نوع فعالیت مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس از پایه مشکوک است، گفت: این افراد و این مجمع، قبل از هر کار اسامی اعضای خود را منتشر کند تا همه بدانند چه کسانی عضو آنها هستند. مجمع شخصی نداریم و هرکسی هم که نمی‌تواند به نام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس برای خود مجمع داشته باشد.

وی با طرح این سئوال که آیا مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس نیاز همه خبرنگاران و فعالان این حوزه را برآورده می‌کند یا خیر، گفت: اعضای این مجمع همه از فتنه‌گران سال 88 بوده و هستند. داعیه‌داران فعالیت مطبوعاتی دفاع مقدس در این مجمع، روز عاشورای سال 88 آن ماجراها را در خیابان ایجاد کردند. کسی تا به حال از آنها پرسیده است که موضع شما در ماجرای فتنه 88 چه بود؟ خب واضح است که با این مساله  بسیاری از خبرنگاران دفاع مقدس با آنها همکاری نمی‌کنند.

داودآبادی ادامه داد: بحث مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس از ابتدا بحث سیاسی و جناحی بود که اگر نبود در مراسم سال 88 آنها همه با دستبند و شال سبز حاضر نمی‌شدند. مشکل کار آنها این میزان از آلودگی سیاسی است.

این فعال مطبوعاتی دفاع مقدس افزود: بحث فرهنگ بسیار بالاتر از این خواسته‌های نفسانی است، اما متاسفانه این افراد مجمع را تنها به عنوان پله‌ای برای صعود خود قرار داده‌اند.

داودآبادی افزود: بنده 20 سال است که فعال مطبوعاتی دفاع مقدس هستم. چه کمک و یا حمایتی از سوی مجمع دیده باشم خوب است؟ هیچ! اینها فقط هر از گاهی دور هم جمع می‌شوند و به نام خودشان به افرادی خاص جایزه می‌دهند. داوران جشنواره آنها هم که همه ساله ثابت است. آیا این حرکتی مشکوک نیست؟

وی تصریح کرد: شاید اعضای این مجمع مدعی باشند که عضو زیادی دارند، اما بعد از این ماجرا خیلی از این اعضا از مجمع کنار کشیدند و الان خلا وجود نیروهای پرکار در آنها دیده می‌شود.

داودآبادی تصریح کرد: متولی فرهنگی دفاع مقدس در کشور بنیاد حفظ آثار و بعد از آن نیز سازمان حفظ آثار سپاه و ارتش است و نظر آنها درباره این مجمع باید مورد توجه قرار بگیرد.

بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس روز گذشته با صدور نامه‌ای ضمن اعلام عدم موافقت با فعالیت مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس اعلام داشته است که مصاحبه‌ها و اطلاع رسانی این مجمع در باره برگزاری دوازدهمین جشنواره مطبوعات دفاع مقدس مورد تایید این بنیاد نیست.
 
منبع: خبرگزاری مهر

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند روز پیش اعلام شد:
"در پانزدهمین جشنواره کتاب دفاع مقدس، کتاب "از معراج برگشتگان" رتبه آورده است."
از همان اول شک کردم؛ چون تاکنون به اساس این جشنواره شک داشته و دارم، ولی این بار شکم بیشتر شد.
 چرا؟
بفرمایید:
به نظر بنده، اساس وجودی جشنواره کتاب دفاع مقدس، غلط است!
هر ساله جشنواره "کتاب بین المللی سال جمهوری اسلامی" با برنامه ریزی و به خصوص داوری ای کاملا علمی، برگزار می شود که جدای از مقدار بالای جوایز و هدایای آن، با توجه به بین المللی بودنش، نویسنده کتابی که از آن جایزه بگیرد، در دیگر کشورها نیز جایگاه علمی خاصی خواهد داشت.
 اگر مثلا من کتابم را به دبیرخانه جشنواره کتاب سال ببرم – که یک بار بردم – نمی پذیرند و با اکراه می گویند:
"شما کتابت رو ببر جشنواره کتاب دفاع مقدس."
و به لطف برخی حضرات، جای فرهنگ دفاع مقدس در چنین جشنواره ای علمی، فرهنگی و بین المللی، کاملا خالی است!
و تازه، اهل علم و فن، به آثار منتخب جشنواره های دفاع مقدس به چشم آثاری غیرعلمی و منتخب سلیقه ای داورانی غیرعلمی تر از خود آثار! نگاه می کنند؛ و کاملا هم حق دارند!
صرف داشتن دو سه تا مدرک از دانشگاه آزاد! به هیچ وجه ملاک علمی بودن جشنواره نمی شود.

چند سال پیش چند تا از دوستان که متاسفانه در دام داوری همین جشنواره ها افتاده بودند، به اصرار از بنده خواستند تا به جمع خودمانی شان! بپیوندم.
من که با زیر و بم آنان به طور کامل آشنایی داشتم و می دانستم همیشه باندی خاص کارها را به اصطلاح داوری می کنند و همواره نیز داورها در بدعتی زشت - که نه در هیچ جای دنیا و نه در هیچ برهه تاریخی فرهنگی بشریت سابقه ندارد! - به صورت ضربدری به همدیگر جایزه های آن چنانی می دهند! خود را آلوده بدهکاری و حق الناس نساخته، از این کار شدیدا امتناع کردم.
و الحمدلله تا امروز به هیچ وجه آلوده این گونه بازی ها نشده و در این گونه داوری آثار دیگران، شرکت نکرده ام.

یکی از ایراداتی که همواره داشته و دارم، این است که:
چرا وقتی کتابی رتبه می آورد و برنده می شود، نام کسی که مثلا آن را تولید کرده خوانده و همه جایزه به او تعلق می گیرد؟
 مثلا خانمی رفته سراغ رزمنده ای، ضبط صوت را روشن کرده و خاطرات او را ضبط کرده؛ آن را داده به یک نفر دیگر پیاده کرده؛ فرد دیگری آن را فقط ویرایش املایی کرده چون همه کتاب با لحن و لهجه و بیان کامل گوینده منتشر شده و حتی پاورقی های کاملا ضعیفی دارد که نگارنده فقط هر کدام را متوجه شده، نوشته.
آن وقت کتاب "کوچه نقاش ها" مجموع خاطرات ارزشمند رزمنده و فرمانده بزرگوار "سیدابوالفضل کاظمی" به عنوان کتاب برتر شناخته می شود، ولی! نام خانم "راحله صبوری" خوانده شده و سکه های طلا تقدیم ایشان می گردد!
حالا پیدا کنید جایگاه صاحب اصلی خاطره را!
این قضیه مال دیروز و امروز نیست. این ماجرا به صورت قانونی نانوشته در بین داوران رسم شده است!
 علتش چیست؟
خب معلوم است، خود حضرات غالبا این کاره اند و در هر جشنواره ای چند تایی سکه نوش جان فرموده اند!

کاری ندارد. کافی است پانزده دوره جشنواره کتاب و از آن بدتر "ربع قرن کتاب دفاع مقدس" و باز از آن واویلاتر "جشنواره مطبوعات دفاع مقدس" را مرور کنید. اسامی همه داوران و برندگان را بگذارید کنار هم، تا به نتایج جالبی بربخورید!
 آن وقت می گویند:
"مردم با فرهنگ دفاع مقد س قهرند ..."
نخیر!
مردم با شما قهرند، که با نیت های ناپاک و به راحتی نوش جان کردن یک لیوان آب، حق الناس را زیر پا می گذارید و به نام ارزش ها و دفاع مقدس، مرتکب زشت ترین اعمال می گردید!

 یکی دو سال پیش در یکی از همین جشنواره های کتاب، دوستی عزیز داور شد. به من هم اصرار کرد که در جمع شان شرکت کنم.
خندیدم و گفتم: "من نان حرام نمی خورم و به تو هم نصیحت می کنم نخور."
که خیلی بهش برخورد.
 بعد از اعلام اسامی منتخبین داوران، جلویش را گرفتم و گفتم:
"چرا فلان کتاب که حاصل خاطرات و خطرات فلانی است، سکه هایش را به فلان کس دادید؟"

برگه ای از جیبش درآورد که امضای همه داوران و دبیر جشنواره پای آن بود مبنی بر این که:
"وقتی این اتفاق می افتد و اثری برنده می شود، جایزه آن به طور عادلانه دو قسمت می شود. نیمی به صاحب خاطره تعلق می گیرد، و نیم دیگر به کسی که آن را ضبط و تالیف کرده."
با تعجب گفتم: "خب این هم که حرف من را می زند!"
که او گفت:
"بله. این قراری بود که در آخرین جلسات گرفته شد، ولی در همین مراسم آقای "..." مرا کشید کنار و گفت: آن صورت جلسه را فراموش کن. و شد این که دیدی!"

حالا شما توقع دارید من لبخند بزنم و تشکر هم بکنم؟!
 صدبار به این حضرات مثلا فرهنگی جشنواره باز، پیشنهادی داده ام که متاسفانه چون دیگر جشنواره برای شان عادت و برای برخی نیز "نون دونی" شده، حاضر نیستند حتی فقط به عنوان پیشنهادی ساده، به آن فکر کنند.

حضرات دور هم جمع شدند، چند میلیارد تومان ناقابل بیت المال را برباد دادند و مثلا جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس براه انداختند.
وقیح ترین عمل ممکن که در جشنواره های غربی و صهیونیستی هم مشابهش را نمی توان یافت، صورت گرفت!
داوران به کتاب های همدیگر جایزه های کلان دادند!
این که کسی نگفت "چرا"، بماند بین مدیران ارشد و یوم القیامه که باید جواب حق و ناحق شدن ها را بدهند.
 جالب است در بین داوران، فقط یکی از خانم ها - که اتفاقا دیگر داوران بنابر رسم خودشان به کتاب او نیز رتبه داده بودند - غیرت به خرج داد و در بین مثلا مردان اعلام کرد:

"چون من خودم داور هستم، درست نیست کتابم جایزه بگیرد. یا باید از داوری کنار بروم، یا باید کتابم حذف شود."
و چون مدت ها بود حقوق داوری گرفته بود، در اوج غیرت و مردانگی، کتاب خود را حذف کرد و از ده ها سکه طلا گذشت.
 در آن مثلا جشنواره، به کتابی که 25 سال قبل فقط در تیراژ 2000 نسخه چاپ شده و دیگر خبری از آن نبوده و نیست، جایزه دادند. حتی نکردند به بهانه تجلیل، آن را تجدید چاپ کنند.

 به حضرات گفته و می گویم:
این جشنواره بازی ها و پخش بی رویه و بی قانون و رفاقتانه سکه، نه تنها اندک تاثیری بر گرایش نسل جوان به کتاب های دفاع مقدس ندارد، که نتیجه معکوس هم دارد.
چرا؟
حضرات در مراسمی که مهمانان و حاضرینش دعوتی هستند، کتاب ها را انتخاب می کنند، جایزه را می دهند و درش بسته می شود تا سال بعد!

حتی صدا و سیما حاضر نیست به اندازه جشنواره گاو شیرده و خرما و ... برای آن ارزش قائل شود! و به بهانه جشنواره، به معرفی کامل کتاب، نویسنده، گزارش کامل جشنواره و ... بپردازد!
مخاطبین هم که اصلا خبر کوچولوی آن را لای اخبار درشت اختلاس و زدو بند سیاسی و ... نمی بینند که بخوانند.

مطبوعات هم که قربان شان بروم، هیچ کدام به این بهانه بخش هایی از کتب منتخب را منتشر نمی کنند تا هم ادای دینی به فرهنگ دفاع مقدس کرده و هم مخاطبین را به سمت آنها سوق دهند.
 کافی است حضرات فقط یک کم به خود زحمت بدهند و طرحی را که می گویم اجرایی کنند.
نان عده ای سودجو بریده می شود؟ به درک.
اگر قرار است نانی در خون شهدا زده و خورده شود، می خواهم کوفت شان شود و راه گلوی شان را بگیرد!
 به جای پخش بی قاعده و رویه سکه های زر-  آن هم در این بالا بودن نرخ سکه - فقط کافی است جایزه آثار منتخب را این گونه اعلام کنید:
"از طرف فلان بنیاد یا سازمان، کتاب منتخب در تیراژ مثلا ده هزار نسخه (آن هم برای 75 میلیون جمعیت کشور!) منتشر می شود."

یا مثلا اعلام گردد:
"این اثر به زبان های مختلف ترجمه شده و با حمایت فلان ارگان یا وزارت خانه - که وظیفه اش فقط و فقط ترویج فرهنگ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است - منتشر شده و در کشورهای مختلف توزیع می گردد."

 می دانید ثمرات این کار چیست؟
1 - کتابی که فقط 2000 نسخه تیراژ داشته، حالا در چند ده هزار نسخه منتشر و توزیع می شود و به دست مخاطبین بیشتری می رسد.
2 – ناشر از حمایت مالی بهره مند می شود و ضمن سودآوری از این طرح، تشویق شده و کتاب های از این دست را بیشتر منتشر می کند.
3 – نویسنده کتاب هم به حق التالیف قانونی خود می رسد که چه بسا مقدارش از سکه هایی که قرار است به او بدهند بیشتر هم بشود!
همین 3 هدف را که با یک تیر می توان زد، داشته باشید تا بقیه داستان.

 یکی دیگر از بدعت های زشت همین حضرات مثلا داور برای این که کلاس کار خود را بالا ببرند یا روی کسی مثل من را کم کنند تا پررو نشود و حالش را بگیرند، این است که اعلام کنند:
"هیئت داوران در این رشته هیچ اثری را لایق دریافت جایزه اول نشناخت!"
 شما وقتی مسابقه ای ورزشی، فرهنگی یا هر چیز دیگر برگزار می کنید، مگر می شود بگویید: "نفر اول نداریم ولی دوم و سوم داریم"؟!

مگر نه این که شما باید از تعداد آثار موجود، اول، دوم و سوم را شناسایی و معرفی کنید؟
تازه مگر درجه علمی هیئت داورانتان چقدر بالاست که این ادعا را می کنید؟!
 دوست دارید سابقه هر کدام شان را بررسی کنیم؟

دو تای آنها که نوشتن را زیر دست خود بنده یاد گرفتند و با لفاظی استاد استاد به بنده، رسیدند به جایی که حالا بنشینند و آثار دیگران را داوری کنند و هیچگاه آثارشان را در حد بالا ندانسته و نمی دانم. یعنی تاکنون اثری درخور و شایسته از خودشان ارائه نداده اند که بشود گفت "تا حدودی اهل فن هستند" چه برسد جایگاه مهم داوری آثار دیگران!
 دوتای دیگر هم که فقط مطبوعاتی هستند و متاسفانه داوری کیلویی و سلیقه ای شان را از نزدیک در جشنواره مطبوعاتی، که باندی و گروهی به نام دفاع مقدس برگزار می کردند، دیده ام.

مقالات و متون را از روی اسم افراد رتبه می دادند! مثلا تا اسم فلانی را می دیدند، با حالتی چندشی، اثر را به کناری پرت می کردند و حذف می کردند. بدون اینکه خطی از آن را بخوانئد!

 یک بار هم که وقاحت را از حد گذراندند.
لیستی توسط پاچه خواری بی حیا تهیه شد، و شبانه در خانه مثلا داوران برده شد - که اتفاقا برخی از همان ها جزو داوران کتاب امسال هم بودند - آنها هم حتی زحمت خواندن آثار را به خود نداده، زیر لیستی را که فلانی نوشته بود، امضا کردند.

و مطمئنان نان به ظاهر حلال حق داوری! را هم در شکم زن و بچه های شان ریختند! که بعدا در فتنه 88 ثمره اش را دیدند!
 از اینها گذشته، ننگی که بر کتاب مظلومم تحمیل شد!
متاسفانه افرادی که تا پیش از این نظرات و خصومت های کاملا شخصی خود را در داوری های شان اعمال می کردند، و طی دو سه سال گذشته جزو لشگریان ابرهه جنبش سبز لجنی بودند، این بار عقده خودشان را از بنده حقیر قدری خالی کرده، و احساس پیروزی و آرامش یافتند!

 جالب هم این جاست که غالبا با لبخندی ساختگی و احترامی تصنعی تر! برخورد می کنند؛ غافل از این که از نگاه و نظرشان به کارهایم و خودم، کاملا مطلع هستم.

 داورانی که اکثر آنان را جنبش سبزی ها تشکیل می دادند و متاسفانه توانستند عقده دیرینه شان را سر کتابم خالی کنند:
احد گودرزیانی
رضا رئیسی
سعید علامیان
فریبا طالش پور
فریبا نظری

 عیبی ندارد بگذار اینها هم لختی آرامش یابند و فکر کنند بالاخره توانستند روی من را کم کنند. به قول قدیمی ها: "عاقلان دانند!"

همین جا اعلام می کنم که برای من ننگی بس عظیم بود و اگر می دانستم اینها قرار است کتاب "از معراج برگشتگان" را که مطهر به ذکر خاطراتم از دوستان عزیز و شهیدم است تورق کنند و در تراوزی ناقص مثلا داوری خویش قرار دهند، مطمئنا آن را از دست ناپاکشان می ربودم تا این ننگ بر پیشانی کتاب ننشیند!

اگر می دانستم یک مشت کارنابلد که فقط بلدند زیر چادر دیگران! کرور کرور آثار ثبت و ضبط شده دفاع مقدس را از فلان ارگان به یغما ببرند و در خانه محبوس کنند و یا مصاحبه خصوصی همسر محترم فلان شهید را که با اصرار و مخ زنی فراوان درباره روابط خصوصی و رفتار شخصی همسر شهیدش در خانه بیان کرده، تکثیر کرده و به هر چه کنگره و بنیاد و ستاد و ... با قیمت کلان بفروشد، اجازه نمی دادم کتابم را آلوده به نگاه ناپاکش کند!

 این را می گویم و انزجار خود را از این خبر که کتاب "از معراج برگشتگان" به انتخاب این افراد به عنوان دوم شناخته شده، چون گفتند اول ندارند! برای این که چشم نداشتند این اثر را ببینند و خواستند هر طور که شده زهر خود را بریزند، اعلام می کنم.

 شما هم اصلا به این رتبه های ساختگی نگاه نکنید، که فقط برای خود این حضرات ارزش دارد و بس!

 فقط یک نفر از داوران را به لحاظ سوابق عالی فرهنگی، علمی و صداقتش قبول دارم و هرآن چه نظر داده باشد می پذیرم، و آن "حجت الاسلام سعید فخرزاده" است زیرا همان قدر که از نزدیک با آثار دیگر داورها آشنا هستم، با آثار او نیز به خوبی آشنا هستم.

[ ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

حوصله نداشتم. ریخته بودم به هم. خودتون بهتر می دونید چرا!
در همان اوضاع و احوال، یک اس.ام.اس کوچول برام اومد که عینهو بنزین، روی آتش دلم پراکنده شد و شعله اش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.

 

 

 

 

این هم طبقه ۱۸ هتل پنج ستاره گلوریا دوبی!!!

 

دوست عزیز آقا "سهیل کریمی" چند شب پیش اینو برام فرستاد.
هیچی نمی گم. فقط این رو با خیلی چیزا که حداقل توی این چند روز گذشت، مقایسه کنید:

 

"یکی از جانبازان اعصاب و روان آسایشگاه سعادت آباد (خلبان عباسی) به دلیل آزار و اذیت های پرسنل آسایشگاه، شب گذشته در حین فرار از دیوار محل نگهداری خود، سقوط کرد و به شهادت رسید.
این پنجمین شهید این آسایشگاه است."

 

 

و چه زیبا به ما و بازیهای امروزمان می خندند ...

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

و باور کنید این عزیز نمی خواسته فرار کند تا به آمریکا برود، نام و هویت خود را عوض کند، تابعیت آمریکایی بگیرد و در رادیو آمریکا ...

 

حتما که او هم پدر خانواده ای بوده و از جان و دل عاشقشان بوده و برای پدر و مادر خودش نیز خیلی عزیز بوده است!
روحش شاد و یاد غیرتمندی هایش بخیر

 

[ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یافتم ...
یافتم ...
سرانجام آن چه را که 29 سال فکر و ذهنم را به خود مشغول کرده بود، یافتم.

روز سه شنبه سوم آبان 1390 (همین چند روز پیش) در زندگی ام هیچگاه کم رنگ نخواهد شد؛ چون یکی از ارزشمندترین روزهای حیاتم بعد از جنگ محسوب می شود.

در این روز عزیز، با استناد به یک عکس که 29 سال پیش پس از بمباران نیروهای گردان سلمان لشکر 27 حضرت رسول (ص) گرفتم، توانستیم محل دقیق آن روز سخت را بیابیم.

نمی دانم چرا طی این 29 سال، هیچکس و هیچکس سراغ این جا نرفته بود!
نه بچه رزمنده ها و نه حتی فرماندهان و مسئولین و ...
محلی که بیش از 150 نفر از رزمندگان اسلام برای دفاع از دین و شرف و انقلاب اسلامی جان خویش را مظلومانه نثار کردند و تکه تکه شدند.

ولی با همت برادر بزرگوار "سیدمهدی موسوی" و "جواد تاجیک" دو نسل امروزی که شدیدا در زمینه احیاء آن حماسه ها فعالند، توانستیم آن جا راشناسایی کنیم و بیابیم.

روز سه شنبه به محل دقیق بمباران سومار رفتیم. هر چند که متاسفانه متوجه شدیم آن جا درست وسط محلی است که قرار است سدی بر روی رودخانه زده شود و چه بسا تا یکی دو سال آینده کاملا به زیر آب برود!

۱۶ مهر ۱۳۶۱ محل بمباران سومار: حمید داودآبادی - حمید شکوری - شهید مصطفی کاظم زاده

سه شنبه  آبان ۱۳۹۰ محل دقیق بمباران سومار

تلفیق عکس دیروز و محیط امروز

شرح کامل بمباران سومار را اینجا بخوانید:

بمباران سومار


همان روز خدا لطف بزرگی کرد و با گروهی از عزیزان ستاد راهیان نور که به دنبال نقاط حماسی دفاع مقدس هستند، به ارتفاعات "گیسکه" سومار رفتیم و پس از 29 سال، یک بار دیگر در محل شهادت همه عشقم مصطفی کاظم زاده، حضور پیدا کردم.

این هم تصاویر محل شهادت مصطفی که با لطف عزیزان نیروی انتظامی، از هلی کوپتر گرفتم:

محل شهادت مصطفی کاظم زاده در ارتفاعات گیسکه سومار

محل شهادت مصطفی در روبروی شهر مندلی عراق

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

برای دل تنگى‏های این روزها ...

[ ۱۳٩٠/۸/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امسال بعضی دوستان وبلاگی که نه دیدمشان و نه می شناسمشان، قصد دارند خودشان مراسمی برای سالگرد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" بر سر مزار آن شهید برگزار کنند.

این مراسم روز جمعه 22 مهر ساعت 45/16 (درست مصادف با لحظه شهادت مصطفی در چنین روزی) در بهشت زهرا (س) برگزار می گردد.

همه شما بزرگواران، بخصوص آنهایی که کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "شهید بعد از ظهر" را خوانده اند، بد نیست در این مراسم شرکت کنند.

خود من هم این بار به عنوان میهمان، در جمع باصفای شما حضور خواهم داشت.
منتظرتان هستیم.

جمعه 22 مهر 1390
از ساعت 45/16
بهشت زهرا (س) قطعه 26 ردیف 94 شماره 9

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

برای دل تنگى‏های این روزها ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دومین گردهمایی حزب‌الله سایبر با عنوان "کلیک‏های پایداری" با تجلیل از فعالان سایبری عرصه‏ جهاد و شهادت، همزمان با هفته دفاع مقدس با سخنرانی "حسن عباسی" و "حمید داودآبادی" در تهران برگزار می‏شود.

به گزارش باشگاه خبری فارس "توانا" به نقل از روابط عمومی حزب‌الله سایبر، در این گردهمایی که همچون گذشته با حضور علاقه‌مندان و فعالان فضای مجازی برگزار خواهد شد، حسن عباسی رئیس مرکز بررسی‏های دکترینال امنیت بدون مرز به سخنرانی خواهد کرد.

از دیگر برنامه‏های "کلیک‏های پایداری" ارتباط زنده صوتی و تصویری، خاطره‌گویی حمید داودآبادی نویسنده و فعال رسانه‏ای حوزه دفاع مقدس و حماسه سرایی برادر "غلام کویتی‌پور" و تجلیل از فعالان سایبری عرصه جهاد و شهادت خواهد بود.

گردهمایی "کلیک‌های پایداری" پنجشنبه 31 شهریور رأس ساعت 16 تا نماز مغرب و عشاء در محل تالار سیدالشهداء واقع در میدان هفتم تیر، ابتدای خیابان شهید دکتر مفتح برگزار خواهد شد.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برادر بزرگوار "وثوق" - که متاسفانه نه دیده امش و نه آشنایی با وی دارم - زحمت کشیده و به سلیقه و ذوق خود، کتاب خاطرات بنده را برای مخاطبان در "خبرگزاری فارس" معرفی کرده است.

شناسنامه یک رزمنده شوخ‌طبع

با تشکر از این عزیز، لازم است یک نکته را مجددا این جا یادآوری کنم:

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدند تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنند. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد.

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

به همین لحاظ، ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

 

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مصاحبه پایگاه اطلاع رسانی "حریم یاس" با حمید داودآبادی
گفت‏وگو از: زینب مومنی
هو الرئوف
حمید داودآبادی سال ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. او که در سال‏های پیروزی انقلاب اسلامی، شاهد قیام و مبارزات مردم در مقابل رژیم ستم‏شاهی بود، با شروع جنگ از آن‏جا که نسبت به انقلاب و اسلام و کشورش احساس دِین و وظیفه مى‏کرد، با وجود مشکل سن و مخالفت خانواده سرانجام توانست به جبهه اعزام شود.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ جذب سیستم اداری شد. تغییر ۱۴ شغل دولتی طی ۱۰سال از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "۱۵ خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار۱۴ کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس- ساجد (WWW.SAJED.IR) به‌عنوان بزرگ‌ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را دراین عرصه به وی نمایاند.

اولین کتاب خاطرات او "یاد یاران" بود که در ۱۳۰ صفحه منتشر شد و با استقبال مقام معظم رهبری نیز روبه‌رو گشت. کتاب "از معراج برگشتگان" آخرین کتاب خاطرات اوست که به‌تازگی وارد بازار کتاب شده است.

فرصتی دست داد تا در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰مهمان حمید داودآبادی در ساختمان راهیان نور باشیم. آن‏چه در ادامه مى‏خوانید، حاصل گفت‏وگوی ما با وی درباره‌ی کتاب "از معراج برگشتگان" و ناگفته‌های ایشان از این کتاب است.

- در ابتدا درمورد انگیزه‌تان از نوشتن این کتاب توضیح بفرمایید و این که نوشتن آن چقدر طول کشید؟
* نوشتن این کتاب ۶ سال طول کشید. بزرگ‌ترین عاملی که باعث شد با جزئیات ریز به این خاطرات بپردازم، این بود که با این خاطرات زندگی کردم. من برای رفتن به جبهه در سن ۱۶ سالگی خیلی تلاش کردم و وقتی این خاطرات در زمان جنگ آفریده مى‏شد، برایش ارزش قائل بودم. من به‌عنوان یک بچه بسیجی نمى‏رفتم که بجنگم، مى‏رفتم که وظیفه‌ام را انجام دهم. ما جنگ نمى‏رفتیم، جبهه مى‏رفتیم. یک روز یک نفر به من گفت: چقدر جنگ بودی؟ گفتم: ۴-۳ ماه! گفت: چقدر جبهه بودی؟ گفتم: ۵۰ ماه. وقتی یک بچه بسیجی به منطقه اعزام مى‏شد، ماموریتش ۳ ماه بود. در عرض این ۳ ماه، شاید ۱۰ روز درگیر عملیات بود. ۸۰ روز بقیه در فضای جبهه بود، در اردوگاه، پادگان، عقبه. ما با بچه‌ها زندگی مى‏کردیم. شاید یکی از علت‏های موفقیت کتابم این است که به روابط آدم‏ها پرداختم. بعد از پایان جنگ هم وظیفه‌ی خودم مى‏دانستم که خاطراتم را بنویسم و پیام رسانی کنم.

دکتر "علی شریعتی" جمله‌ی ‌زیبایی دارد، مى‏گوید: "آنان که رفتند کار حسینی کردند، و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند؛ وگرنه یزیدى‏اند."
یعنی مصطفی کاظم‏‌زاده، حسین ارشدی و عباس طبری رفتند و کار حسینی کردند؛ آنان که ماندند باید کار زینبی کنند، حضرت زینب (س) در اوج مصیبت فرمودند: "ما رأیت إلاّ جمیلا."
شما امروز در کتاب من درمورد مصطفی کاظم‏زاده چیزی جز زیبایی مى‏بینید؟ از شهدای این کتاب بدتان مى‏آید یا این‏که احساس خوبی نسبت به آنها دارید؟ اگر حمید داودآبادی این کتاب را نمى‏نوشت و این وظیفه را انجام نمى‏داد، یزیدی بود.
خدا را شاهد مى‏گیرم که من امروز را مى‏دیدم. من شاید هنوز هم نمى‏خواهم شهید شوم. وقتی در سه راه مرگ شلمچه کربلای پنچ، آن نفربر را زدند و ۳۰-۲۰ نفر آدم تکه‌تکه شدند، من فریاد زدم و گفتم: "خدایا! اگر مرا شهید کنی نامردی! من را نگه‌دار، بروم در تهران، به من یک ورق کاغذ بده تا بگویم در سه‌راه مرگ شلمچه چه گذشت." این همان ورق کاغذ است که مى‏خواهم داد بزنم و بگویم.

- چطور در طول این سال‏ها اسم اشخاص، اسم مکان‏ها و اتفاقات ریز و درشت را در ذهن‏تان حفظ کردید؟ آیا در زمان جنگ، خاطره هم مى‏نوشتید؟
* بله، یادداشت برداری مى‏کردم. بعد از نوشتن کتاب بر حسب اتفاق در وسایلم یادداشت‏ها و خاطراتی که با مصطفی در سال ۶۱ داشتم را پیدا کردم و دیدم چقدر اینها شبیه به هم است. نثر همان نثر است. این بخش (شهید بعد از ظهر) یک سال وقت من را گرفت و وقتی این نوشته‌ها را پیدا کردم، دیدم این بخش را آماده داشتم. قبلا هم گفتم که من با این خاطرات زندگی مى‏کردم و برایش ارزش قائل بودم.

- من در حین خواندن کتاب، گاه آرزو مى‏کردم ای کاش مى‏شد من هم در این فضا قرار مى‏گرفتم. آن‏قدر که شما فضای جبهه و روابط بین رزمنده‌ها و دوستى‏‌ها را زیبا تصویر کرده بودید.
* این فقط حرف شما نیست. من قبلا کتابی نوشته بودم به‌نام "یاد ایام". حدود ۸-۷ سال پیش پروفسور "کریستف بالایی" رئیس "انجمن دوستی ایران و فرانسه"، سمیناری در تهران گذاشتند به‌نام " بررسی خاطره ‌نویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه". ایشان کتاب "یاد ایام" را خوانده بود و جالب است همین نکته را ایشان مى‏گفت، با همین عبارت که "من بیست سال کار تحقیقاتی بر روی جنگ‌های دنیا کردم، تا به حال روابط انسانی این‏گونه ندیده‌‌ام."
چرا؟ چون کتاب من، جنگ نیست جبهه است. شما آدم‏ها را در سخت‏‌ترین شرایط مى‏بینید ولی اصلا سختی نمى‏‌فهمند. زیر دوشکا هستند ولی با هم جوک مى‏گویند. ما اصلا جنگ نکردیم. ما یک جاهایی جنگ را به بازی مى‏گرفتیم. جنگیدن، گوشه‌ای از هدف ما بود نه همه هدف. برای همین هم خواننده در کتاب نویسنده را اصلا نمى‏بیند. من در زمان جنگ خودم را مثل یک دوربین فرض مى‏کردم. کسی تیر مى‏خورد، مى‏رفتم ببینم چه جوری شهید شد؟ در کتاب مى‏بینید صحنه‌ها زیاد است، هیچ غلوّی نشده، کلمه‌ای اضافه نیامده. بعضی جاها دیگر خودم نکشیدم بنویسم.

- آیا متنی که پشت کتاب از رهبر چاپ شده، مربوط به همین کتاب است؟ اگر خیر، چرا پشت این کتاب چاپ شده است؟
* اولین کتابی که من بعد از جنگ نوشتم "یاد یاران" بود که آقا این کتاب را خوانده و این متن را برای آن کتاب نوشته بودند. در کتاب "از معراج برگشتگان" قرار بود حدود ۲۵۰ عکس و سند قرار داده شود که ۱۰۰ تای آن حذف شد. متاسفانه یکی از سندهای حذف شده همین دست‏‌نوشته‌ی آقا بود. ان‏شاالله در چاپ بعدی جبران مى‏شود.

- بیشتر دل‏تنگ کدامیک از دوستان شهیدتان مى‏شوید؟
* مصطفی کاظم‏‌زاده و علتش این است که حضرت علی علیه السلام مى‏فرمایند: "اگر کسی کلمه‌ای به من بیاموزد، مرا بنده‌ی خود کرده است." این کلمه، کلمه‌ی شرافت و غیرتی بود که امام خمینی (ره) به جوان‏ها یاد داد. امام روح های مرده را زنده کرد. بعد از امام، برای من مصطفی بود.همه‌ی ما قرآن مى‏خوانیم، مى‏شنویم، ولی کم‏تر کسی آن را درک مى‏کند. همه‌ی ما "ألم یعلم بأن الله یری" را مى‏گوییم و مى‏دانیم خدا مى‏بیند، ولی باورش نمى‏کنیم.

مصطفی باور این را به من یاد داد و خدا را کشاند در زندگی من و مرا بنده‌ی خود کرد. با وجود این‏که نماز شب را من به او یاد دادم و واسطه شدم به جبهه بیاید، اما یک جاهایی مى‏دیدم از من خیلی جلوتر است. از لحاظ تربیت مذهبی، به خاطر تربیت خانواده از من بالاتر بود. ولی مذهب فقط حفظ حجاب یا خواندن نماز نبود. مذهب آن است که در مسیر دینت حرکت کنی. ما خانواده‌های مذهبی زیاد داریم اما به آنها مى‏گویند خشک و متعصب. اینها در راه مذهب‏شان هیچ چیز نمى‏دهند؛ نه در جنگ، نه در انقلاب هیچ بهایی پرداخت نمى‏کنند و در مسیر تبلیغ دین حرکت نمى‏کنند. اما آدم‏‌هایی مثل مصطفی در این مسیر حرکت کردند و دغدغه‌هاى‏شان برای ترویج انقلاب و اسلام بیشتر از هر وزیر و مسئولی بود و در این راه از جان‏شان مایه گذاشتند. شهدا نرفتند که کشته شوند، بلکه برای ترویج فرهنگ و دین رفتند و الگوى‏شان در این راه امام حسین علیه السلام بود که برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.

برای همین ما وقتی در منطقه مثلا در ارتفاعات قلاویزان بودیم، موقع اذان که مى‏شد، بچه‌ها اذان که مى‏گفتند، عراقى‏‌ها شروع مى‏کردند پشت بلندگو ترانه‌های خواننده‌های زمان طاغوت را پخش مى‏کردند! چرا؟ چون صدای اذان را ساکت کنند. برای من تقابل قشنگی بود. این‏که صدای الله اکبر این‏قدر برای دشمن سنگین بود.

- یعنی دشمن بُعد فرهنگی مبارزه را درک کرده بود و این‏که بچه‌های ما صرفا برای جنگیدن و حفظ خاک نیامده‌‌اند و هدف بالاتری هم دارند؟
* بله دقیقا. و این بهایی بود که بچه‌های ما پرداخته بودند برای این‏که صدای اذان همیشه پخش شود. چه در مساجد شهر و چه در مناطق جنگی.

- به نظر مى‏رسد برخی مواقع کمی تند رفته‌اید و آبروی برخی افراد زیر سوال رفته است. چرا در کتاب‏تان به این راحتی اسم اشخاص را برده‌اید؟
* یک نویسنده‌ی غربی مى‏گوید: "اگر درمورد خودت نتوانی حقیقت را بگویی، درمورد دیگران هم نمى‏توانی بگویی." در این کتاب بیشتر از آن که به اصطلاح آبروی افراد را برده باشم، آبروی خودم را برده‌ام! جاهایی که خودم مى‏ترسیدم را چرا نمى‏گویید؟ جاهایی که پاهایم مى‏لرزید، جایی که روز اول در عملیات بیت‏المقدس درمى‏روم و فرار مى‏کنم… بعضی از دوستان مخالف بودند و مى‏گفتند بد است، ننویس ترسیدم. مى‏گویند بسیجی ترسیده و فرار کرده. بله! اما من اصلا به بسیج کاری ندارم. من حمید داودآبادی این‏جا ترسیدم، پاهایم لرزید. من هم آدم بودم، از گوشت و پوست و استخوان.

- خب قبول کنید یکی از ویژگى‏‌های ایرانى‏‌ها خوب یا بد، این است که از انتقاد ناراحت مى‏شوند.
* همین است. من که اینها را نوشتم اگر اول از خودم شروع نمى‏کردم، شما بقیه را باور نمى‏کردید. چون مى‏دیدید من دارم از خودم تعریف مى‏کنم و از دیگران بد مى‏گویم. دوم این‏که من در این کتاب قسم خوردم همه‌ی آن‏چه را که دیده‌ام بنویسم. حالا مى‏خواهد کسی خوشش بیاید یا نه. در جلسه‌ای همین سوال مطرح شد که تو در کتابت فلان فرمانده را بد نشان دادی. گفتم: بد نشان ندادم!

- یک آقای کارگری هست در کتاب فرمانده گردان بودند در عملیات کربلای پنج و شما بیان کرده‌اید که ایشان ترسو بودند…
* مشکل دوستان من هم همین بود. من گفتم حدود ۱۰۰ فرمانده خوب و شجاع و دلیر در کتاب هست ۲ تا هم بد، یکی کارگر و دیگری شهید مختار سلیمانی.

- آخر آقای کارگر الان هستند!
* باشند!

- به شما تذکری ندادند؟
* ایشان را ندیدم. چه مى‏خواهد بگوید؟ شاهد آن قضایا که فقط من نبودم. همه بچه‌های گردان هستند. و علت نوشتن من این است که شما در کتاب نگاه مى‏کنید و مى‏بینید داودآبادی یک بچه‌ای است که یک جاهایی مى‏ترسد. من وقتی خودم مى‏ترسم نمى‏آیم مسئولیت جان دیگران را هم بپذیرم. یک گردان را ببرم تلف کنم و بیاورم. من تا آخر جنگ از همین مى‏ترسیدم و مى‏گفتم خیلی زرنگ باشم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. این‏که ۴۰۰-۳۰۰ نیرو را ببرم تلف کنم و بیاورم، آن وقت فرق من با صدام چه مى‏شود؟ بچه بسیجی را تلف کردم من. بعضى‏‌ها متاسفانه این نبودند. شاید براى‏شان پست و مقامی که امروز مى‏گیرند مهم‏تر بود از خون بچه‌ی جوانی که عزیز مادرش هست. به سادگی گذشتند از این. این است که صدام در خودمان کم نداریم. فکر نکنیم همه‌ی کسانی که اسم بسیجی روی خودشان گذاشتند و رفتند جبهه، پیغمبرند. نه! در بین آنها خیلی داشتیم که اشتباه آگاهانه مى‏کردند. من اگر یک‏بار اشتباهی مى‏کردم نباید دفعه‌ی بعد این مسئولیت را قبول مى‏کردم تا جبران خطا شود و اگر اینها نوشته نمى‏شد کتاب من دروغ بود. من این کتاب را اول از همه برای خودم نوشتم، که خودم را تخلیه کنم. من در قبال آن‏چه دیده بودم مسئولیت داشتم. من آنها را مفت ندیده بودم. خط به خط این کتاب به بهای خون رفقایم نوشته شده. صفحه‌‌ای از کتاب نیست که یاد کسی در آن نباشد.

- من قبل از این‏که کتاب شما را بخوانم از بسیجى‏‌ها و رزمنده‌ها انسان‏هایی ملکوتی برای خودم تصویر کرده بودم. بدون هیچ عیب و ایرادی. در کتاب شما بر مى‏خوردم به خودخواهى‏‌ها و غرورهای آدم‏ها که باعث یک‏سری مشکلاتی مى‏شد. مثلا در فصل عملیات فتح خرمشهر…
* این‏که شما مى‏گویید یکی از موفقیت‏های کتاب است، که توانسته این را برای شما جا بیندازد که ما آدم‏های عادی بودیم. شما هم مى‏توانید مثل مصطفی کاظم‏زاده یا همت شوید، اگر بخواهید. نخواهید، مثل حمید داودآبادی مى‏شوید! این خواستن را من مى‏خواستم در کتاب نشان دهم که فکر نکنید ما از آسمان آمدیم. ما هم بچه‌های تخس و شر و شیطانی بودیم. اما به پای عملش که رسید متعهدانه عمل کردیم. یک جاهایی هم پاهاى‏مان لرزید. بله، جا زدیم، جا خوردیم. اگر من این واقعیت را نشان نمى‏دادم شما شک مى‏کردید. مى‏گفتید داودآبادی چه "آرنولد"ی از خودش درست کرده! آن وقت شما در همه‌ی کتاب فقط داودآبادی را مى‏دیدید. چون مى‏خواهد از خودش تعریف کند که من این‏قدر آر.پی‌.جی زدم، این‏قدر تانک زدم… اما شما در کتاب، داودآبادی را چیز بى‏‌ارزشی مى‏بینید. جمله‌ای زیبا از امام (ره) است که مى‏فرمایند: "خدا نکند چنین حیوانی در وجود شما باشد که دیگران خون خودشان را بدهند و شما پست و مقام‏تان بالا برود که آن ‌موقع شما حیوانید ولی فکر مى‏کنید انسانید." من اگر با این کتاب مى‏خواستم داودآبادی را بالا ببرم، حیوان بودم.

- کدامیک از فرماندهان جنگ از لحاظ نوع عملکرد و عقایدشان شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟
* من با فرمانده‌ها رفیق نمى‏شدم. فرمانده‌ها تیپ خاصی بودند. اما فرماندهی بود که من هنوز هم وقتی او را مى‏بینم احساس کوچکی و حقارت شدید در مقابلش مى‏کنم و هنوز هم او را فرمانده خودم مى‏دانم. حاج "محمود امینی" فرمانده گردان حمزه. یعنی وقتی یک کلمه با من حرف مى‏زند احساس غرور مى‏کنم که حاج محمود امینی من را هم دید با من حرف زد و جواب سلام من را داد! هنوز این‏قدر او برایم قشنگ و دل‏نشین است. من حاج محمود را فرمانده نمى‏دیدم، امیر مى‏دیدم. فرمانده دیدن نظامى‏گری است. ولی اگر کسی را امیر دل خودت ببینی عشق است. ولی با او دوست نبودم. من خیلی دوست داشتم با شهید دستواره دوست شوم، با او آشنا هم بودم. اینها ۳ برادر بودند که با هر ۳ دوست بودم. ولی همیشه این احساس را داشتم که وقتی او قائم مقام لشکر است نمى‏توان با او رفیق شد. برای همین، وقتی شب آخر دستش را بوسیدم، گفت: این چه کاری است مى‏کنی؟ نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم و فردایش شهید شد.

- شما آدم بسیار احساساتی هستید!
* من با احساساتم زندگی مى‏کنم. قدر لحظه لحظه را مى‏‌دانستم. که این لحظه را از دست خواهم داد. و یک روز حسرت این روزها را خواهم خورد. من حسرت این را نمى‏خورم که چرا تانک نزدم! حسرت این را مى‏خورم که من عکسی دارم و دور سفره نشسته‌‌ایم. من هستم، سعید طوقانی، احمد کرد، حسین رجبی و عباس دائم‏الحضور و گوشه‌ی سفره خالی است و داریم غذا مى‏خوریم در کاسه‌های روحی. و این درحالی ست که ما امروز در ظروف یک‏بار مصرف غذا مى‏خوریم که از هم بیماری نگیریم. من دعوا داشتم که امروز نوبت من است با سعید هم‏کاسه شوم. عشق مى‏کردم سعید قاشق دهنى‏‌اش را در این غذا زده و من دارم از این غذا مى‏خورم و بعد به شوخی دوربین دادم به یکی از بچه‌ها و گفتم از ما عکس بگیر. گوشه‌ی سفره را هم خالی گذاشتم و گفتم خدا هم بنشیند این‏جا با ما غذا بخورد. این ظاهرش شوخی بود ولی باطنش "ألم یعلم بأن الله یری" بود. شما وقتی خدا را با خود هم‏سفره مى‏بینی مگر مى‏توانی جلویش گناه کنی؟ من اول کتاب حرفم را زدم که اگر منِ داودآبادی این شدم، به خاطر این است که خدا را پشت زنجیر دوکوهه جا گذاشتم. ما امروز جوان‏ها را بلند مى‏کنیم مى‏بریم شلمچه که بنشینید این‏جا گریه کنید. چرا که خدا این‏جا نزدیک است. خدا را در شلمچه مى‏خواهیم نشان دهیم. خودمان که از شلمچه برمى‏گردیم همان آش و همان کاسه! این انحراف و خطا نیست؟

- من هم با شما هم‏عقیده‌ام. من باید در همین لحظه‌ای که این‏جا نشستم یقین داشته باشم که خدا هم همین جاست.
* چه بسا وقتی این‏جا نشستی خدا به تو نزدیک‏تر باشد تا بحر بیابان. چرا؟ چون در بحر بیابان هیچ گناه و معصیتی نیست. در بیابان مدام استغفار کن و نماز شب بخوان، به‌درد نمى‏خورد. اگر در شهر بودی، در برابر گناه و معصیت قرار گرفتی و استغفار کردی برنده‌ای. این‏جا روی به خدا آوردی برنده‌ای. این‏جا شرط است.

- کتاب دیگری هم در دست تالیف دارید؟
* من تا به حال ۱۵ جلد کتاب نوشتم. ۳ جلد از آنها در مورد لبنان است. زندگى‏نامه‌ی "سیّدحسن نصرالله" را دارم کار مى‏کنم که حدود ۶ ساعت مصاحبه‌ی خصوصی با ایشان داشتم. کتاب "از معراج برگشتگان" ۶ سال طول کشید و من ۶ سال با این کتاب زندگی کردم. دو قسمت از این کتاب، یکی شهید بعد از ظهر درمورد مصطفی و دیگری بازار داغ شهادت مربوط به عملیات کربلای پنج، نوشتن هرکدام یک سال طول کشید.

- از کتاب‏های دفاع مقدس و از دیگر نویسنده‌ها چه کتابی را مطالعه کرده‌اید؟
* 6 سالی که مشغول نوشتن کتاب "از معراج برگشتگان" بودم، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. انرژی برایم باقی نگذاشت. کتاب‏های احمد دهقان، داود امیریان، رضا امیرخانی را خوانده‌ام. از کتاب "ارمیا" ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.

- الان فعالیت اصلی شما نویسندگی است؟
* بله. کار اصلى‏ام نویسندگی است. در سایت ساجد هم مدیریت دارم، اما هیچ کاره‌ام! یک قرارداد معمولی که اگر به من بگویند برو، باید خداحافظی کنم و بروم. عضو هیچ ارگان و سازمانی نیستم. شغلم و منبع درآمدم نویسندگی نیست، عشقم نویسندگی است. الان مجله منتشر کرده‌‌اند از بیت‏المال که یک صفحه حق التالیفش ۲۰۰۰۰۰ تومان است! شما فرض کنید من ۶ سال وقت گذاشتم برای این کتاب، ۹۳۰ صفحه، حق التالیف آن ۲۴۰۰۰۰۰ تومان بود! من کتابی نوشتم به نام "پاره‌های پولاد" که به خاطر آن بین ایران و لبنان سفر مى‏کردم و هزینه‌ی این رفت و آمدها تقریبا ۶ میلیون تومان شد. ولی حق التالیف آن ۱۲۰۰۰۰۰ تومان! کار نویسندگی به این حالت است. اما عشقم این است که این کتاب چاپ شده. در زمان جنگ عشقم جبهه رفتن بود، مى‏رفتم که از جبهه رفتن عقب نمانم. امروز مى‏نویسم که از تبلیغ عقب نمانم. غالبا هم سراغ موضوعاتی مى‏روم که کسی نرفته. چه بسا کسی جراتش را ندارد برود. مثلا کتاب "پاره‌های پولاد" کل تاریخ عملیات شهادت ‌طلبانه در لبنان علیه اسراییل و آمریکاست.

یک‏بار با سیدحسن نصرالله صحبت کردم و گفتم چنین طرحی دارم، گفت ما نمى‏توانیم در لبنان چنین چیزی بنویسیم و براى‏مان مشکلاتی درست مى‏شود. شما بنویس ما عربی آن را چاپ مى‏کنیم. کامل‏ترین کتاب در دنیا در رابطه با عملیات شهادت ‌طلبانه، همین کتاب "پاره‌های پولاد" است. چون همه‌ی منابع عربی و آمریکایی که بود را پیدا کردم. سفارش مى‏دادم کتاب‏ها را از آمریکا برایم مى‏فرستادند.

یا کتاب "تفحص" برای این نوشته شد که در قتلگاه فکه بودیم، خوابیدم که از این استخوان‏ها عکس بگیرم. با دیدن استخوان‏ها گفتم: من به خاطر این استخوان‏ها هم که شده یک کتاب مى‏نویسم که تفحص چیست. و در این کتاب شما هر سوالی که درمورد تفحص داشته باشید پیدا مى‏کنید. کار سفارشی یا کلیشه‌ای یا تکراری نمى‏کنم.

- نوشتن کتاب "پاره‌های پولاد" چند سال طول کشید؟
* حدودا ۴ سال، بیشتر رفت و آمد بین لبنان بود که وقت و هزینه مى‏خواست و البته کارم را هم با دقت انجام مى‏دهم. مثلا گذاشتم وقتی اسراییل از لبنان رفت، به مناطق اشغالی رفتم و از همه جا عکس گرفتم. خودم نقشه‌ی منطقه را کشیدم. خاک آن‏جا را در مشتم مى‏گرفتم که مثلا "صلاح غندور" این‏جا شهید شده. عشقم این بود. برای کتاب تفحص هم با شهید پازوکی و دیگر دوستان مى‏رفتیم منطقه، همان جایی که آن اتفاق افتاده بود، خاطره را برایم تعریف مى‏کرد. در میدان مین راه مى‏رفتم و بضی جاها دستم را به سیم خاردار مى‏کشیدم تا زخمی شود و درد سیم خاردار و میدان مین در جانم بنشیند. برای همین است که شما وقتی کتاب تفحص را مى‏خوانید روی شما تاثیر مى‏گذارد و تکان‏تان مى‏دهد. اگر بخواهید در تهران بنشینید و قهوه‌تان را بخورید و تخیل‏پردازی کنید، تاثیر نمى‏گذارد. یا کتاب پاره‌‌های پولاد کامل‏ترین سند از عملیات استشهادی مى‏شود که سیّدحسن نصرالله هرجا مى‏خواهد درمورد عملیات استشهادی صحبت کند به کتاب من ارجاع مى‏دهد و به من مى‏گوید تو بیشتر از من به مسئله اشراف داری.

- و آخرین سوال من درمورد وبلاگ‌تان و فعالیت‏های اینترنتی است.
* این هم عرصه‌ای بود که احساس وظیفه کردم. چون دیدم فرهنگ دفاع مقدس جایش در اینترنت خالی است. سایت ساجد الحمدلله خوب و موفق بوده و تلاش‏مان را مى‏کنیم که خوب باشد. وبلاگ خودم هم که دل‏نوشته و خاطرات خودم است. سایتم را هم هنوز وقت نکردم راه بیندازم. چون بیشتر درگیر سایت ساجدم.

- وبلاگ‌تان یک مقدار حالت اعتراضی ندارد؟
* همه چیز دارد! چون وبلاگ شخصی است، ارایه دهنده‌ی نظرات خود آدم است. یک جاهایی مى‏خواهی داد بزنی. قبول دارم که اعتراضی زیاد دارد. مخصوصا یک مجموعه نوشته دارم به نام "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" و مى‏بینید که چه فریادها و اعتراضاتی مى‏خواهم بکنم و از چه چیز؟ این مهم است. مثلا این‏که من جوان امروز را با بچه بسیجی سال ۶۰ مقایسه کنم اشتباه است. چرا که قابل مقایسه نیستند. چه بسا اگر این جوان در موقعیت قرار بگیرد از ما خیلی جلوتر برود. امروز نمایشگاه مى‏زنند، عکس جوان امروزی را با عکس جوان زمان جنگ مقایسه مى‏کنند، خیلی ناراحت مى‏شوم. این ظلم و خیانت است. هرکسی باید در جای خودش مقایسه شود. ولی من در بخش "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" دو نفر آدم را در یک زمان و یک موقعیت مقایسه مى‏کنم. و اساس کارم بر پایه این آیه از قرآن بود که "هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لایَعْلَمُونَ - آیا کسانی که مى‏دانند با کسانی که نمى‏دانند برابرند؟ زمر-۹" مثلا دو تا بچه محل را مقایسه مى‏کنم، اولی در بدترین شرایط اخلاقی و فساد خانوادگی قرار دارد، اما استغفار مى‏کند، پاک مى‏شود و در نهایت هم شهید مى‏شود. دومی، آدمی است که مسجدش ترک نمى‏شود و ادعای خدا و پیغمبری مى‏کند، اما یک شب که مى‏‌آید جبهه به بهانه‌ی مریضی از جبهه درمى‏رود. ۵۰ تا عکس هم گرفته و همه جا دارد این را عنوان مى‏کند. با همین عکس‏ها هم به درجه و مقام و جایگاه رسیده. به اسم هم اشاره نکردم. آن‏که فهمید این است که شهید مى‏شود و آن‏که نفهمید…

- اگر در پایان صحبت یا مطلبی دارید بفرمایید.
* شهدا عین نماز مى‏‌مانند. من چه نماز بخوانم و چه نخوانم خللی به جایگاه خدا وارد نمى‏شود. اگر نماز نخوانم من ضرر کرده‌ام نه خدا. ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است. این ماییم که با دور شدن از شهدا ضرر مى‏کنیم. و مواظب باشیم اگر مى‏خواهیم از شهدا حرف بزنیم باید در راستای اهداف‏شان باشد. در راه بهشت زهرا تابلویی از شهیدی بود که نامش خاطرم نیست و این جمله از او "وقتی جنازه‌ی مرا تشییع مى‏کنید در آن‏جا فریاد بزنید که رضا برای نماز شهید شد." همان چیزی که امام حسین (ع) فرمودند که من برای برپاداشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر شهید شدم. مهم این است که این را بفهمیم. حواس‏مان باشد که با شهدا نمى‏خواهیم به شهدا برسیم، با شهدا مى‏خواهیم به خدا برسیم.

شاید یک باختی که امثال من در جنگ کردیم این بود که فکر مى‏کردیم جهاد پله‌ای ست. اول جهاد اصغر مى‏کنیم و بعد جهاد اکبر. ولی کسانی مثل مصطفی و شهدا زرنگی کردند. اول جهاد اکبر کردند بعد در جنگ، در جهاد اصغر به شهادت رسیدند. امروز همه‌ی ما در یک صف هستیم، صف جهاد اکبر. خدا در قرآن مى‏فرماید: "إن أکرمکم عندالله أتقیکم" نمى‏گوید جانباز، نمى‏گوید سابقه‌ی جبهه… مى‏گوید هر که تقوایش بیشتر نزد خدا گرامى‏تر. یعنی شما اگر امروز تقواى‏تان بیشتر باشد، از داودآبادی جلو زده‌اید. خیلی از ما پز جهاد اصغرمان را مى‏دهیم و امروز از جهاد اکبر غافلیم. خیلی از کسانی که به گذشته‌ی ما غبطه مى‏خورند، مى‏بازند. یک‏بار طلبه‌ای برای آقا نامه نوشته بود که من مى‏خواهم بروم در گروه تفحص و شهید بشوم و سعادت را در شهادت مى‏بینم. آقا جواب داده بودند حواس‏تان باشد تنها راه سعادت ، شهادت نیست.

- ان‏شاالله که قدر اینها را بدانیم و چیزهایی که در این کتاب نوشتیم را از یاد نبریم.
پایگاه اطلاع رسانی حریم یاس

www.harimeyas.com/1390/04/5878.html

[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمی خواستم این دم عیدی و سال جدید، هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر می‌گذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پته‌شان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم می‌کنند. مگر کم داشته‌ایم در طول تاریخ که مدعی شده‌اند قرآن را آنها نوشته‌اند یا پیغمبر هستند و ...؟!

حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.

نمی‌دانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیده‌اند، این روزها افتاده‌اند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بی‌شرفی، خاطرات دیگران را به‌نام خودشان منتشر می‌کنند؟!

فقط چند مورد را سربسته می‌گویم تا ببینید از چی دلم می‌سوزد.
انشاالله بعد از عید اسامی افراد و عناوین کتاب ها و برنامه‌ها را کامل می‌کنم تا بهتر مفت خورها را بشناسید:

- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطره‌ای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.

- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفته‌های شهید صیاد شیرازی" به‌کوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...

- چند سال پیش دوست عزیزم "داود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را به‌نام خودش در مجله‌ی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزه‌ی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، ده‌ها بار چاپ شد و داود فقط خندید!

- چند سال پیش فردی به‌نام "امینی" از "موسسه‌ی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری به‌نام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پاره‌های پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشاره‌ای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را به‌روی نامبارک خویش نیاوردند!

- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که می‌خواهد از روی کتاب "پاره‌های پولاد" بنده مجموعه‌ی مستندی درباره‌ی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو به‌عنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعه‌ی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکه‌های لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"

- چند سال پیش قرار شد سناریویی درباره‌ی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والی‌نژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسه‌ی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والی‌نژاد پی‌گیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.

- چند سال پیش در جشنواره‌ی ‌پخش سکه و طلا به‌مناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده به‌نام "فکه مثل هیچ جا نیست" برنده‌ی مقام اول شده است. البته نه به‌نام من، بلکه به‌نام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!

- یکی دو سال پیش، مجله‌ی "شاهد یاران" ویژه‌ی شهید چمران، دو مصاحبه‌ی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، به‌نام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمه‌ی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.

- یکی دو سال پیش خانمی به‌نام "زهره علی‌عسگری" خاطره‌ای در مجله‌ی فکه منتشر کرد. خاطره‌ای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطره‌ی شما کرده‌ام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.

- چند سال پیش نشریه‌ی "یالثارات" خاطره‌ای از بنده درباره‌ی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را به‌نام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.

- این آخر سالی هم نشریه‌ی "یالثارات" شماره‌ی 615 صفحه‌ی 10 خاطره‌ای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهه‌های دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا به‌حال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، به‌نام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.

مثل این که اخیرا عده‌ای کفتار صفت، می‌گردند بلکه بویی به مشام شان بخورد تا به تحریف و مصادره‌ی زحمات دیگران بپردازند!

بی‌خود نیست خداوند سبحان می‌فرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمی‌گذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.

حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا می‌گذارند!

تنها چیزی که درباره‌ی این مفت خورها به ذهنم می‌رسد، بیتی از شعر زیبای "محمدحسین جعفریان" است:
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی مشروح "خبرگزاری برنا" با "حمید داودآبادی" درباره کتاب "از معراج برگشتگان"

بخش پایانی

- بارزترین ویژگی متن شما، سادگی و صراحت آن است. به‌عنوان مثال، بخش "پایان خوشی‌ها" به‌راحتی و صراحت، اطرافیان خود را که از دوستان شما بودند، نقد می‌کنید و حتی برخی از آنها را زیر سوال می‌برید. این موضوع برای جذب مخاطب‌تان بوده یا این‌که خواسته‌اید صرفا به بیان واقعیت‌ها بپردازید؟
داودآبادی: اولین نقد را شما در خاطره‌ی عملیات "بیت المقدس" می‌خوانید. زمانی که من بخشی از عملیات را به‌خاطر ترس نرفتم. پاهایم لرزید. این را به‌راحتی تعریف کردم. حتی در "یاد ایام" این اتفاق افتاد. دوستی داریم که به‌قول خودمان امروز در ادبیات "اوپن" شده است و البته من قبول ندارم. او این قسمت را حذف کرده بود. پرسیدم چرا؟ گفت بد است که بگوییم بسیجی ترسیده. گفتم همان‌طور که شجاعت من را جلوی دوشکا می‌بینی، باید ترسم را هم ببینی. من هم آدم هستم. اولین نقد را من بر خودم وارد کرده‌ام. دلیل آن، صداقت است.
در این کتاب هشتصد صفحه خوشی می‌بینی؛ اما مگر می‌شود تلخی در آن دیده نشود؟ شک نمی‌کنی؟ از من نمی‌پرسی که تو همه‌ی رفیق‌هایت خوب بودند؟ آدم بد در جبهه نداشتیم؟ که من باید بگویم چرا داشتیم. مثلا در عملیات رمضان کسی را داریم که از جبهه فرار کرد و آمد در این‌جا پز می‌داد. وقتی می‌دیدم کسانی که از جبهه فرار می‌کنند، پاتوق‌شان شده جبهه حالم ازشان به‌هم می‌خورد. در اواخر جنگ، این اتفاقات بیشتر شده بود. نامردی برای بعضی‌ها عادی شده بود. من هیچ عمدی‌ در نوشتن این خاطرات نداشتم. همان‌طور که از خوشی‌ها و دوستی‌ها نوشته‌ام، از تلخی‌ها هم یاد کرده‌ام. اگر شلاقی هم زده‌ام، اول به خودم زده‌ام. به هیچ وجه نخواستم چیزی را غلیظ کنم. اگر در جایی نوشته‌ام که چندشم شده، واقعا چندشم شده بود. همان‌طور که نوشتم رزمنده‌ای را دیدم که دو سال از من کوچک‌تر بود و شب عملیات دیدم رفت دوشکا را بزند، رفتم دستش را بوسیدم. در بغلش گریه کردم. دو دقیقه بعد هم شهید شد. وقتی نوشته‌ام دست او را بوسیده‌ام، به‌خاطر این است که از روی عشق دست او را بوسیدم. وقتی امروز می‌بینم یکی که جنگ را ندیده، ادای جنگ‌رفته‌ها را درمی‌آورد و در مسجد حالت‌ آن آدم‌ها را به‌خود گرفته، خب چندشم می‌شود. بحث انتقام گرفتن از هیچ کس نبوده است. این را می‌خواهم بگویم که خاطره‌ نوشتن و حقیقت ‌گفتن از جنگ، گلچین خاطرات آن نیست. با گلچین کردن هیچ چیز درست نمی‌شود. شما به‌عنوان جوان اگر می‌خواهید این کتاب را بخوانید، باید همه‌ی حقیقت را بدانید. اگر من گل و بلبل در این کتاب به شما نشان دهم، اگر بدی‌های آن را در جای دیگری ببینی، اساس نگاهت نسبت به من و جنگ به‌هم می‌ریزد. پس بهتر است که بدی‌ها را هم از خود من بشنوی. باید بفهمی که ما با به‌به و چه‌چه به جنگ نرفتیم. ترس داشتیم، رفیق نامرد داشتیم، تهمت زدن هم داشتیم. در اوایل این کتاب نوشته‌ام که دو هفته زندان افتادم. یک منافقی را در منطقه شناسایی کرده بودم. در همان سال 60. رفتم او را لو دادم. اطلاعات سپاه به‌جای آن‌که او را بگیرد، آمد من را گرفت برد زندان. گفتیم چرا؟ گفتند شما منافقید. بعدا فهیمیدم که مسئول اطلاعات سپاه در آن منطقه، خودش از منافق‌ها بوده. یک بچه‌ی پانزده شانزده در غرب کشور، دو هفته افتاده زندان. همه‌ی اینها را نوشته‌ام. شاید برخی‌ها بدشان آمده، اما بخشی از زندگی‌ام بوده است. شاید یکی از عللی که سبب شده بگویند ادبیات جنگ مخاطب ندارد، این است که صداقت ندارد. شما اگر کتابی بخوانید که در آن بزن بزن و بکش بکش باشد، می‌گویید که خب آرنولد که بهتر از این می‌جنگد و دیگر آن کتاب و کتاب دیگر از این دست را نمی‌خوانی.

- در بخش آخر کتاب، عکس وصیت‌نامه‌ای به خط شما که برای یک شهید نوشته شده، آمده است. چند تا از این وصیت‌نامه‌ها نوشته‌اید؟
داودآبادی: وصیت‌نامه یکی نوشتم. اما یک کاغذی بود که متاسفانه گیرش نیاوردم که در کتاب چاپ کنم. این کاغذ را سپاه گیلان غرب به ما داده بود برای این‌که به مدرسه بدهیم. در آن تایید شده بود که ما چند ماه در جبهه حضور داشته‌ایم. بچه‌ محل‌های ما که می‌خواستند بروند جبهه، با تیغ اسمم را پاک می‌کردم و اسم آنها را می‌نوشتم. با این کار، تعداد زیادی از دوستان ما به جبهه رفتند که چند نفرشان هم شهید شدند. آن وصیت‌نامه برای شهید مصطفی‌ کاظم‌زاده بود که چون خط خوبی نداشت، من برایش نوشتم. جالب این‌جا بود که در بخشی از وصیتش گفت که خانواده‌اش دو سال نماز قضا برای او بخوانند. من گفتم تازه دو سال است نماز به تو واجب شده، یعنی تو کلا نماز نخوانده‌ای؟ گفت به هر حال کار از محکم ‌کاری عیب نمی‌کند، شاید نمازهایی که تا به‌حال خوانده‌ام هیچ کدام درست نبوده. برای خودم این جمله خیلی قشنگ بود.

- در نثر کتاب شما، رگه‌هایی از طنز وجود دارد که خواندن آن را جذاب کرده است. درباره‌ی این موضوع هم توضیح می‌دهید.
داودآبادی: من هیچ نثر و زبانی را برای کتاب "از معراج برگشتگان" انتخاب نکرده‌ام. من زبان حرف زدن و اخلاقم را برای کتاب انتخاب کرده‌ام. شاید برخی بگویند نثر این کتاب سبک فلان و بهمان است، اما من هیچ سبکی را برای نوشته‌ام انتخاب نکرده‌ام. گر چه دوره‌های نویسندگی مختلف را دیده‌ام اما هیچ‌کدام از آنها به‌دردم نخورد جز این‌که خودم باشم. جالب این است، قسمتی از خاطراتم را در سال 61 پیدا کرده‌ام که نثر امروز من شبیه همان نوشته‌ها است. خودم تعجب کردم. دیدم نثرم هیچ تغییری نکرده. چون خودم را در کتاب آورده‌ام. نخواسته‌ام که ادای کسی را دربیاورم. باز هم می‌گویم اگر کسی بخواهد جذب این کتاب شود جذب صداقت آن خواهد شد نه چیز دیگر.
در اوایل دهه‌ی هشتاد سمیناری در تهران برگزار شد با عنوان "بررسی خاطرات جنگ ایران و عراق و جنگ فرانسه". انجمن دوستی ایران و فرانسه آن را برگزار کرده بود. پروفسور "کریستف بالایی" رئیس این انجمن در سمینار حضور داشت به همراه دکتر "محمودی طالقانی" که مشاور آنها بود. کریستف بالایی تسلط کاملی به فارسی داشت. محمودی‌ طالقانی به همراه بالایی پیش من آمد و گفت آقای بالایی این هم داودآبادی، همانی که دنبالش می‌گشتی. آمد من را در آغوش گرفت و گفت آرزو داشتم روزی تو را ببینم. من به طالقانی گفتم این بابا ما را فیلم نکرده؟ من نه خوشگل هستم نه چیزی دارم که آرزو داشته باشد ما را ببیند. طالقانی گفت که بالایی کتاب "یاد ایام" تو را خوانده بود گفت چقدر رفاقت و دوستی‌ها در این کتاب زیبا است. قلم من در آن کتاب همین است هیچ فرقی نداشته است.

- نوشتن "یاد ایام" با "از معراج برگشتگان" برای شما فرقی داشت؟
داودآبادی: آن کتاب در سال 70 نوشته شده بود. آن زمان جنگ تازه تمام شده بود. برخی می‌گفتند که مردم تازه از جنگ رها شده‌اند. شما باز می‌خواهید خاطره‌ی جنگ را برای‌شان زنده کنید؟ خیلی‌ها مخالف بودند. چه بسا اگر دفتر ادبیات مقاومت را آقای سرهنگی و بهبودی و کمری راه نمی‌انداختند، حالا حالا کسی به فکر ادبیات جنگ نبود. من داودآبادی در آن موقع نشستم به نوشتن. کسی هم تحریکم نکرد. چون می‌ترسیدم اگر آن خاطرات را ننویسم گم ‌شوند. خیلی از گم شدن خاطراتم می‌ترسیم. حتی خاطرات تلخم.
این را حواست‌تان باشد من خاطرات دیروز را با نگاه امروز ننوشتم. داودآبادی پانزده ساله را با همان حال و هوا نوشتم. زبانم و لحن و اخلاقم همان چهارده پانزده سالگی است. اگر می‌خواستم خاطرات بیست سال پیش را با زبان امروزم بنویسم، می‌شدم مثل خیلی از آدم‌ها که خاطرات‌شان را می‌نویسند و به‌جای برخی از اسامی، سه نقطه می‌گذارند. چون مصالح امروز را در نظر می‌گرفتم.

- اتفاقات و نکته‌هایی بوده که شایسته بود در کتاب باشد، اما خودتان صلاح دیدید که آنها را منعکس نکنید؟
داودآبادی: کم است. خیلی کم است. اسمش را گذاشته‌ام "ناگفتنی‌ها". به‌درد این کتاب نمی‌خورند. خیلی تلخ بودند. می‌شود گفت مثل زهر بود. اگر گفته می‌شد، شاید نگاه بعضی‌ها را نسبت به دفاع مقدس عوض می‌کرد. برخی حوادث و اتفاقات باید در جای خودش آورده و تحلیل شود. البته خیلی کم است اینها. نوشته‌ام گذاشته‌ام کنار. خواه ناخواه جنگ اتفاقات بسیار تلخی هم داشته است.

- حوادث و اتفاقات کتاب را چطور منعکس کردید؟ براساس شنیده‌ها بود یا مستند؟
داودآبادی: همه‌ی آن‌چه که من با چشم خودم دیده بودم نوشته‌ام. در دو سه مورد، که از زبان کسی چیزی شنیده بودم با ذکر نام گوینده، خاطره را آورده‌ام. نگفته‌ام که یکی از بچه‌ها گفت، اسم او را کامل آورده‌ام. بدم می‌آید که اتفاقات را با منبع مبهم عنوان کنم. یکی از اتفاقاتی که برای من تلخ بود اعزام دانش‌آموزان ده یازده ساله بود. اینها را به بهانه‌ی اردو آورده بودند به منطقه تا آماده اعزام به جبهه شوند. ذوق داشتند که به مسافرت بروند و جبهه را هم ببینند. آن وقت اسلحه‌ای داده‌اند دست‌شان که از قدشان هم بلندتر است. ما شوکه شده‌ایم. یا حضرت عباس! اینها نیرو هستند؟ شب موقع خواب، صدای گرگ و گراز که از بیابان می‌آمد اینها ترسیده بودند و شروع کردند به گریه کردن و پدر و مادرشان را می‌خواستند. این اتفاق را من در کتاب تعریف کرده‌ام. یک احمقی آمد برای خودش طرحی زد که از جمله‌ آدم‌هایی بود که به‌دنبال آمار هستند. بعد بگوید که ما فلان نفر نیرو اعزام کرده‌ایم به جبهه. این اتفاق برای من خیلی تلخ بود. پیش خودم گفتم این آدم از صدام پول گرفته که بچه‌های ده یازده ساله را بفرستد جلوی دوربین. بعد آن ‌طرف پخش کند بگوید که ببینید بچه‌ی یازده ساله را هم به جنگ فرستاده است. الحمدلله فردای آن روز اعتراض شدیدی به این کار شد و همه را برگرداندند عقب. ما وقتی اینها را می‌دیدیم، دل‌مان برای‌شان سوخت. من گریه‌ام گرفته بود. هر چند که ما هم شانزده هفده سال بیشتر نداشتیم! اما کسی ما را گول نزده بود. با پای خودمان آمده بودیم. این کار احمقانه را من در کتابم آوردم تا اگر کسی در جایی این موضوع را به‌گونه‌ای دیگر عنوان کرد، بگوییم نه! اصل داستان این بوده و این هم سندش.

- روحیه‌ی بسیجی را شما در آن سال‌ها چطور دیدید؟ تعریف واقعی "روحیه‌ی بسیجی" را چطور تعریف می‌کنید؟
داودآبادی: بسیجی آدم خالصی بود. اگر بچه‌ی پر شر و شور بود، در جبهه همان‌طور بود. اگر بچه‌ی خوبی هم بود، در جبهه خوب بود. بسیجی خودش بود، از خودش بهتر تاثیر می‌گرفت اما بی‌تکلف بود. همین باعث می‌شد که جنگ برایش حل‌شده بود. یک سری در این میان بودند که به "بسیجی تلویزیونی" مشهور بودند. تلویزیون پیروزی‌ها را نشان می‌داد. دو تا مارش پیروزی پخش می‌کرد و کسی که از تلویزیون این صحنه‌ها را می‌دید ذوق زده می‌شد و می‌آمد به جبهه. وقتی انفجار دو تا خمپاره را می‌دید، سریع برمی‌گشت و آن طرف‌ها پیدایش نمی‌شد. البته ما هم ترس داشتیم نه این که آنهایی که آن‌جا بودند با ترس غریبه باشند، اما ترس‌شان را کنترل کرده بودند.
همرزمی داشتیم که زن و بچه هم داشت. در عملیات والفجر 8 به من گفت داودآبادی من کم آوردم. گفتم سوار ماشین تدارکات شو برو عقب. چیز مهمی نیست. ما هم گاهی می‌ترسیم و کم می‌آوریم. غول که نیستیم. او رفت عقب. هیچ کس هم نفهمید جز من. بعدها که من را دید گفت آن موضوع بین خودمان باشد. گفتم چیزی نیست. تو آن‌قدر صداقت داشتی که گفتی ترسیدم اما من آن‌قدر غد و پررو هستم که با این‌که ترسیدم نمی‌گویم. عملیات بعدی که آمد شهید شد.
ما در یک عملیات ده شبانه‌ روز نخوابیده بودیم و غذا هم نخورده بودیم. غذا داشتیم بخوریم اما به این خاطر نمی‌خوردیم چون دستشویی نمی‌توانستیم برویم. از بس که تیر و ترکش به سمت‌مان می‌‌آمد. حالا بعضی‌ها که می‌خواهند به این فضا قداست بدهد، چنین مسائلی را مطرح نمی‌کنند. بسیجی با همه‌ی ترس‌ها و شجاعت‌ها بسیجی است. بسیجی اهل ادا نبود. این ادعا را دارم که بسیجی را می‌توانی در کتاب من ببینی. من وقتی کتاب خودم را می‌خوانم، اگر آن موقع اتفاقات و حوادث را نت‌برداری و یادداشت نمی‌کردم، شاید می‌گفتم دروغ است.
ما جنگ را به بازی گرفته بودیم. این را برای بزرگ‌کردن بچه‌های جنگ نمی‌گویم. بچه‌های جنگ خودشان بزرگ بودند. روحیه‌ی بسیجی را ما ته کار می‌دیدیم. وقتی ته کار، عشق به شهادت باشد دیگر کسی از گلوله‌ی کاتیوشا نمی‌ترسد. البته حواست باشد عشق به شهادت با عشق به مردن فرق دارد.
دکتر "جاشوا" استاد دانشگاه "ییل" آمریکا، از من تفاوت شهادت و خودکشی را پرسید. من گفتم در عملیات بیت‌المقدس ما رسیدیم به پشت خاکریزی که میدان مین بود. دیدم چند تا بچه‌ها سراسیمه به‌دنبال سنگر می‌گردند. به او خندیدم گفتم عقب که بودیم نماز شب می‌خواندی، حالا دنبال سوراخ موش می‌گردی. گفت: هیس. حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر بخوری و بمیری شهید نیستی. رنگ من پرید. گفتم راست می‌گوید. ده دقیقه بعد برای عبور از میدان مین داوطلب شهادت شد. خودش را روی مین‌ها انداخت تا راه را برای ما باز کند. تفاوت شهادت و خودکشی در این‌جاست. این روحیه‌ی بسیجی است. نمی‌خواهم بگویم نمی‌ترسید چرا که آنها هم جسم بودند. گوشت و پوست و استخوان بودند. هر کس دیگری هم بود همین‌طوری بود. آدم‌های بد و خلاف‌کار هم ما داشتیم اما وقتی در آن فضا قرار می‌گرفتی، پاک می‌شدی. نمی‌توانستی کثیف بمانی. آدم آن‌جا حل می‌شد.

- زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، یک سال و نیم، از انقلاب اسلامی گذشته بود. ما همواره از فضای فرهنگی قبل از انقلاب انتقاد کرده‌ایم. جوان‌هایی که آن زمان رفتند در جبهه و حماسه‌های باورنکردنی را خلق کردند، کسانی بودند که در همان محیط فرهنگی ناپاک رشد یافته بودند. این وسط چه اتفاقی افتاد که جوانان ما از آن محیط فرهنگی ناسالم که مورد حمله‌ی فرهنگ غربی بودند، به خلق چنین حماسه‌هایی رسیدند؟
داودآبادی: ببینید در زمان شاه ما مورد حمله‌ی فرهنگی غرب نبودیم، بلکه در فرهنگ غرب زندگی می‌کردیم. نیازی نبود که غرب به ما فرهنگش را تحمیل کند. حمله را به جایی می‌کنند که متناسب حال نیست و بخواهی عوضش کنی.
حضرت امام علی (ع) فرموده: "اگر کسی به من کلمه‌ای بیاموزد، مرا بنده‌ی خود ساخته است." ما این جمله را روی در و دیوار مدارس می‌نوشتیم. ما اشتباه می‌کردیم، آن کلمه، الفبا نبود. چیزی بود که انسان را دگرگون می‌کند. امام خمینی (ره) آمد روح‌های مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد. خیلی‌ها اشتباه می‌کنند و معتقدند جهاد مرحله‌ای است. اول باید جهاد اصغر بکنیم بعد جهاد اکبر. امام عکس این موضوع عمل کرد. امام از 15 خرداد 42 با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت کرد. با کشتن مخالف بود امام. چرا؟ چون آن موقع با جهاد اصغر موافق نبود. وقتی مردم تو را نمی‌شناسند، بروی در خیابان یک ظالم را بکشی، نتیجه‌ی عکس می‌گیری. امام مردم ایران را خوب می‌شناخت. مردم ایران مظلوم دوست هستند. کاری به تو ندارند. وقتی جنازه‌ی غرق در خون را ببینند دل شان می‌سوزد. آقای قرائتی حرف خوبی می‌زند. می‌گوید "کسی که داغ بشود، سرد می‌شود، اما کسی که پخته شود خام نمی‌شود." این جوان‌ها پخته شدند.
وقتی انقلاب شد و جنگ شروع شد، گفتند انقلاب ما مورد تهدید قرار گرفته است، بنابراین به جبهه رفتند. جهاد اکبری که امام کرد، همان کلمه‌ی شرافت و غیرتی بود که به آنها یاد داد. مردم صداقت امام را دیدند و مطمئن شدند که از این انقلاب چیزی کاسبی نکرده است. بعد از انقلاب، چون فضا از دست غرب خارج شد، شروع کرد به شبیخون فرهنگی. اگر در آن زمان کسی ترکش می‌خورد و جانباز می‌شد، کلی تحویلش می‌گرفتند. اما حالا جوانی که مورد تهاجم فرهنگی غرب است و در این گیر و دار معتاد می‌شود، کسی او را تحویل نمی‌گیرد. کسی که مجروح و آسیب دیده است که پسش نمی‌زنند، بلکه دلداری‌اش می‌دهند و مداوایش می‌کنند. اما ما برعکس کار کردیم. اینها قربانی جنگ فرهنگی و جنگ نرم هستند. در زمان دفاع مقدس، اگر کسی خلافکار بود، بچه‌ها آن‌قدر با او کنار می‌آمدند تا مثل خود ما می‌شد. این اتفاق، از روحیه‌ی صادقانه‌ی بسیجی نشأت می‌گرفت.
امام اگر می‌گفت این همه جوان در سینماها و مشروب‌فروشی‌ها هستند پس چه کسانی می‌خواهند انقلاب کنند، دیگر انقلابی رخ نمی‌داد. امام گفت اینها جوانان این مملکت هستند، پس من باید درست‌شان کنم. جوانانی که قربانیان فرهنگ غرب بودند، امام آنها را مداوا کرد و تبدیل شدند به سربازان امام. ما بعد از انقلاب این مداوا را نکردیم. بیشتر از آن‌که ستاد فرماندهی غرب را ببینیم، نیروهای دم دستی‌شان را دیدیم که همان جوانانی هستند که به فساد کشیده شده‌اند. این روزها مقام معظم رهبری درباره‌ی بصیرت صحبت‌های زیادی می‌کنند. من یک خاطره‌ای بگویم. یکی از دوستان‌مان که الان زنده است خاطره‌ای تعریف می‌کند که تن من را لرزاند. می‌گفت:
" سال 65 در میدان ولی‌عصر داشتیم می‌رفتیم. دیدم دو تا پسر بچه از روبه‌رو می‌آیند. من زدم زیر گوش یکی از آنها. خیلی مودبانه به من گفت چرا می‌زنی؟ گفتم این چه لباسی است که پوشیده‌ای؟ گفت به خدا من از این مغازه خریده‌ام برو یقه‌ی او را بگیر. گفتم مگر هر چیز که می‌فروشند تو باید بخری و بپوشی؟ گذشت این داستان. دو سه ماه بعد در پادگان دوکوهه قبل از عملیات کربلای 5، دیدم همان پسر آمد جلو با لباس بسیجی. بسیار مودب هم بود. با من سلام علیک کرد و گفت: برادر من لباسم را عوض کردم، جبهه‌ هم آمدم، اما هنوز نمی‌دانم آن روز به چه دلیل من را زدی. در همان عملیات، شهید شد و جنازه‌اش هم جا ماند. هنوز از خودم تنفر دارم که چرا آن روز آن جوان را زدم."
حالا بصیرت این جوان را ببین. خیلی از این حق‌الناس‌ها گردن ما مانده است. این‌طور رفتارها باعث شد که ما خیلی از این جوان‌ها را هل دادیم به آن‌طرف. ما بیشترین ضربه از تهاجم فرهنگی را بین سال 64 و 65 خوردیم. زمانی که فاو را گرفتیم و اوج پیروزی‌های ما بود، فرهنگ غربی به سمت جوانان ما هجوم آورد. در همین میدان ولی‌عصر نصف جوانان ما درگیر مدهای غربی شده بودند و نصف دیگر هم مقابل اینها ایستاده بودند. می‌گفتیم آقا این‌جا چه می‌کنید، بیایید برویم جبهه. می‌گفت "میدان جنگ واقعی همین‌جاست!" حاضر بودیم به جبهه نرویم و در تهران به‌جای مقابله با دشمن عراقی، با جوانان خودمان بجنگیم. ببینید چه ضربه‌ی قشنگی دشمن به ما زد. خیلی‌ها ناامید شدند و پیش خودشان می‌گفتند ما برای چه کسی می‌رویم بجنگیم. با دیدن هجوم فرهنگ غربی در میان جوانان، بسیاری از رزمنده‌های ما را ناامید کرد. کشیدند کنار. جوانان امروز، از ما صداقت ندیدند. قرار نیست که جوان ما میدان جنگ ببیند تا شجاعتش را نشان دهد. باید حواس‌مان باشد که اگر جوان ما میدان ببیند، بازیکن خوبی است. چه بسا ما فوتبالیست‌های خوبی داریم اما در زمین‌های خاکی بازی می‌کنند. چه بسا اگر زمین چمن داشته باشند بازیکن‌های معروف را توی جیب‌شان می‌گذارند. ما مثل صحنه‌ی فوتبال، در سایر صحنه‌ها هم اجازه‌ی حضور جوان‌ها را نمی‌دهیم. یا آنها را برای کارهای دم دستی می‌خواهیم، یا کارهای بزرگی دست‌شان می‌دهیم که خراب کنند بعد بگوییم دیدید که ما خواستیم جوان‌گرایی کنیم اما نشد. این وسط جوان‌ها می‌بازند. نسل جوان می‌بازد.
باید دست جوان را گرفت. خیلی از آقایان آزمون و خطاهای خطرناکی کرده‌اند تا مدیر شده‌اند. اما نمی‌آیند اینها را بگویند. ولی حاضر نیستند به یک جوان اجازه دهند آزمون و خطا کند. الان ببینید، در عرصه‌ی علمی جوان‌ها چقدر جلو هستند. بحث انرژی اتمی را همین جوان‌ها به جلو حرکت دادند. قرار هم نیست همه‌ی اینها از بین بچه‌های حزب‌اللهی و نمازشب‌خوان باشند، آنها هم بچه مسلمان هستند. عشق میهنش را دارد. من هم عشقم این بود که یک روزی به عشق میهنم بروم بجنگم و کشته شوم. امروز فوتبالیست‌های ما میلیون‌ها تومان پول می‌گیرند و فوتبال بازی می‌کنند اما جوانانی که در عرصه‌ی علمی سرآمد هستند، با کم ترین امکانات کار می‌کنند. ما می‌رویم با فوتبالیست‌ها عکس یادگاری می‌اندازیم، اما کسی جوانان علمی ما را نمی‌شناسند درحالی که آنها آینده‌ی مملکت را می‌سازند و به فکر سربلندی ما هستند.
باز خدا را شکر، جوانان نجیبی داریم که صدای‌شان درنمی‌آید. نمی‌آیند داد بزنند که ما را هم ببینید. به جوان‌های امروز غبطه می‌خورم که این همه غیرت دارند. دارند کار خودشان را می‌کنند و نگاه نمی‌کنند که توجه‌ به‌شان می‌شود یا نه. برخی از این آقایان و خانم‌ها می‌روند در عرصه‌ی بین‌الملل یک جایزه می‌گیرند بعد انتظار دارند که کلی جایزه بگیرند. اگر جایزه‌شان کم بشود هزار تا مصاحبه می‌کنند. اما در عرصه‌ی علمی کدام‌یک این کار را کرده‌اند؟
امروز جنگ ما، جنگ علمی است که اتفاقا میدان‌دارش همین جوان‌ها هستند. یکی از کارهایی که دشمن می‌کند، این است که نگذارد جوان ما به سمت کارهای علمی برود. دیگر به‌دنبال این نیستند که جوان ما بسیجی نشود، قضیه بالاتر از این حرف‌هاست. اگر جوان ما به‌دنبال علم برود، مملکتش را بالا برده است. یک روز به‌دنبال آن بودند که جوان حزب‌اللهی تربیت نشود که به جبهه‌ی جنگ برود، امروز جلوی جوان ما را می‌خواهند بگیرند که مباحث علمی را دنبال نکند.
 
- دوست دارید "از معراج برگشتگان" تبدیل به فیلم یا سریال بشود؟
داودآبادی: هر کسی این کار را بکند به من لطف کرده است. بعد به خودش و بعد به مملکت لطف کرده است. اول باید ببیند که این کتاب ارزش فیلم شدن دارد یا نه. که من می‌گویم دارد. این کتاب برای من نیست. همه، شامل خصوصیات اخلاقی دوستان من است. پیشنهادهایی شده است، من هم بدم نمی‌آید اما می‌خواهم درست این کار انجام شود. متاسفانه ما در کارهای‌مان مشورت نمی‌کنیم. بد نیست بگویم که دو تا از سناریوهایی که نوشته‌ام بدون اجازه‌ی من ساخته شده. دو تا از کتاب‌هایی که من نوشته‌ام به اسم فرد دیگری چاپ شده. چه کار می‌شود کرد. رفیق‌هایم هستند دیگر. هدف من این بوده که واقعیت فرهنگ این مملکت را نشان دهم. اگر کسی بخواهد از این کتاب فیلم بسازد، من خوشحال می‌شوم. خودم هم کمکش می‌کنم. اگر بخواهد در فیلمش غلو کند من اجازه‌ی این کار را به او نمی‌دهم. اگر رشادت‌ها را می‌خواهد نشان دهد، باید ترس‌ها را هم نشان دهد. فقط نمازشب‌ها را نشان ندهد بلکه شر و شوخی‌ها را هم به نمایش بگذارد. ما شوخی زیاد می‌کردیم اما به گناه و غیبت و تهمت نمی‌رسیدیم. آن‌قدر بدون گناه می‌شود شاد بود که حد ندارد.

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کتاب "از معراج برگشتگان" با تمام خاطرات حمید داودآبادی از سال 1344 تا پایان جنگ، منتشر شد. وی این کتاب را با تشویق رهبر معظم انقلاب، در طول 6 سال نوشته و نام آن را از متن تقریظ ایشان بر کتاب دیگری از خاطراتش انتخاب کرده است.

حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، با اشاره به انتشار بخشی از خاطراتش از دوران دفاع‌ مقدس در کتابی با عنوان "یاد یاران" اظهار داشت:
- مقام معظم رهبری پس از مطالعه این اثر در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و من را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری درباره کتاب "یاد یاران" به این شرح است:
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه بسیجی تقریبا با همه جوانبش در این‌‌جا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوان‌هایی در کوره گداخته جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارند.
سوال من از خودم این است که آیا این "از معراج برگشتگان" چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آن‌ها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژه‌ای بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

حمید داودآبادی، در پاسخ به سوال خبرنگار ایبنا مبنی بر رمز ماندگاری جزییات و وقایع جنگ در ذهنش و انعکاس عینی آن‌ها در کتاب "از معراج برگشتگان" گفت:
- من با خاطراتم از دوران جنگ زندگی می‌کنم. در زمان جنگ، از خاطرات و حوادث آن یادداشت ‌‌برداری می‌کردم و همین موضوع، در ماندگاری خاطرات کمک زیادی کرد.

نویسنده کتاب "کمین جولای 82" ادامه داد:
- نگارش کتاب "از معراج برگشتگان" حدود 6 سال طول کشید و تمامی خاطراتم از دوران کودکی، انقلاب و جنگ تا پذیرش قطعنامه 598 در آن بازگو شده‌اند.

داودآبادی درباره محتوای فصل‌های کتاب تصریح کرد:
- دوران کودکی تا پیروزی انقلاب و پایان سال 1358 در بخش‌های ابتدایی این کتاب و بر اساس دیده‌ها و شنیده‌هایم بیان شده‌اند.

وی اضافه کرد:
- خاطرات مربوط به جنگ نیز از نخستین اعزامم به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 در بخش‌های دیگر بازگو شده‌اند.

مدیر مسئول سایت ساجد در ادامه اظهار داشت:
- برخی در خاطره‌گویی جنگ، به تعریف و تفسیر آن می‌پردازند. اما من در دوران نوجوانی به جبهه رفتم و بیش از این‌که درگیر جنگ باشم، با حضورم در جبهه درگیر بوده‌ام. در واقع مخاطب کتاب "از معراج برگشتگان"، حمید داودآبادی را با همرزمان هم سن و سال خودش و همچنین جنگ را از نگاه یک رزمنده 16 ساله می‌بیند.

حمید داودآبادی در ادامه تصریح کرد:
- حدود یک سال برای پیدا کردن زمان دقیق حوادث و اسامی افراد حاضر در موقعیت‌ها کار و نام رزمندگان در هر خاطره را بر اساس گفت‌وگو با دوستان و همرزمانم استخراج کردم.

وی تاکید کرد:
- برای کتاب "از معراج برگشتگان" نثر نساختم. بلکه خاطرات را همان‌گونه که بر زبانم جاری می‌شدند، روی کاغذ آورده‌ام. آن قدر با خاطرات دوران جنگ زندگی کرده‌ام که اگر در سال‌های بعد بخواهم آن خاطرات را تعریف کنم، دقیقا مانند متن همین کتاب خواهد بود.

داودآبادی ادامه داد:
- بر حسب اتفاق، باخبر شدم که حدود 8 ساعت مصاحبه بنده در دوران جنگ، در آرشیو سازمان حفظ آثار سپاه موجود است و نکته جالب این‌جاست که تمامی خاطراتم را در آن نوار بیان کرده‌ام، اما همچنان زمان مصاحبه را به یاد ندارم!

این نویسنده و پژوهشگر دفاع‌ مقدس، با اشاره به فضای طنز موجود در کتاب "از معراج برگشتگان" گفت:
- من فضای طنز را در این کتاب به وجود نیاوردم. ما نوجوانانی بودیم که حتی جنگ را به سُخره می‌گرفتیم و شیطنت می‌کردیم. برای مثال در عملیات والفجر 8، در حال فرار از دست تانک‌های عراقی، به یکدیگر پشت پا می‌ زدیم! البته لحظات ترس را هم در کنار این خاطرات بیان کرده‌ام. قصد من این است که مخاطبان بدانند، همان کسی که شجاعت خود را در جنگ نشان داده، گاهی اوقات نیز ترسیده و حتی اهل شوخی و طنز هم بوده است.

حمید داودآبادی در پاسخ به سوال خبرنگار ایبنا درباره دیدگاه مقام معظم رهبری درباره تالیفات او، گفت:
- آیت‌الله خامنه‌ای، تاکید زیادی بر این موضوع داشتند که خاطراتم را در قالب رمان بنویسم، اما من این توانایی را در خود نمی‌دیدم. ایشان معتقد بودند که قلم من قابلیت این کار را داراست.

وی خاطرنشان کرد:
- سخنان و دیدگاه‌های آیت‌الله خامنه‌ای درباره کتاب‌های تالیفی‌‌ام در حوزه دفاع‌ مقدس، از منظر یک نویسنده و منتقدند. گاهی اوقات بحث و تبادل نظر ما درباره این آثار حدود یک ساعت طول می‌کشید.

داودآبادی در بخشی از خاطرات خود درباره ماجرای پاک‌سازی سنگرهای عراقی پایگاه موشکی بندر فاو در عملیات والفجر 8 نوشته است:
"بعضی از نیروها که به قول بچه‌ها فیلم آرتیستی زیاد دیده بودند، با لگد به در سنگرهای عراقی می‌‌کوبیدند و در حالی که قنداق اسلحه را در زیر بغل گرفته بودند، رگبار می‌بستند. نایب با لگد در سنگری را گشود و دستش را بر ماشه فشرد. چند تایی که تیر شلیک کرد، اول درجا خشکش زد و سپس فرار کرد. نزدیک ما که آمد با ترس گفت: رگبار بستم توی انبار مهمات! گلوله‌ به جعبه مهمات خورده بود، ولی از شانس خوب او منفجر نشد...

من هم رفتم برای پاک‌سازی یکی از سنگرها. همین که با لگد به در کوبیدم و آن را باز کردم، ناگهان احساس کردم آدم قد بلندی جلویم ایستاده است. سریع رگبار را بستم، ولی در کمال تعجب دیدم آن‌چه فکر کردم یک سرباز غول عراقی است، چیزی نبود جز یک ران گنده گاو که از سقف آویزان بود. گلوله‌ها پت پت‌کنان به آن اصابت کرد. من زده بودم وسط آشپزخانه لشکر عراق!"

کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهای 120هزار ریال، به همت موسسه عماد چاپ شده است.
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)
21 بهمن 1389
http://ibna.ir/vdcdzz0n.yt09n6a22y.html

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگو با "حمید داودآبادی نویسنده، به بهانه‌ی انتشار "از معراج برگشتگان"
حمید داودآبادی در مقام نویسنده‌ی دفاع مقدس را می‌توان با چند کتاب شناخت یا در قامتی دیگر او را با فعالیت‌های فرهنگی عمدتاً مطبوعاتی در حوزه‌ی جنگ؛ اما آن چه او را از سایر نویسندگان و فعالان فرهنگی این عرصه متمایز می‌کند، نگاه ساده و بی‌رو دربایستی او به مجموعه‌ی وقایع جنگ تحمیلی در سال‌های وقوع آن است. نگاهی که کتاب خاطرات شخصی داودآبادی که این روزها با نام "از معراج برگشتگان" از سوی "موسسه‌ی عماد" منتشر شده است، نماینده‌ی خوبی برای معرفی دوباره‌ی آن به‌شمار می‌رود. گفت‌وگوی زیر به بهانه‌ی انتشار این کتاب با وی انجام شد که در ادامه از نگاه شما می‌گذرد.

جوان: ابتدای کتاب شما و قبل از این که بخواهیم به دنیای خاطرات تان وارد شویم، شما از اسامی افرادی نام می‌برید که حرمت قلم به‌دست گرفتن و زیبا نوشتن را به شما یاد داده‌اند. در خاطره نویسی دفاع مقدس آن هم به‌صورت شخصی، حرمت قلم و زیبانویسی تعریفی جدای از سایر موارد دارد؟
داودآبادی: وقتی قرآن کریم می‌گوید "فکر کرده‌اید شما را بیهوده آفریده‌ایم؟" نشان از انگیزه و هدف از آفرینش نزد خداست. انسان مخلوق خداست و بد نیست خودش را شکل او در بیاورد و یکی از صفات پروردگار ما هم انگیزه و هدف داشتن است. یکی از علت‌هایی که آن صفحه را نوشتم و آن اسامی را، به این خاطر بود که من نه در کلاس نه در دانشگاه و نه در هیچ جای دیگر نویسنده نشدم، الان مدرک تحصیلی‌ام سیکل است. سال 60 که رفتم جبهه تا به حال دیگر درس نخواندم؛ اما جنگ که تمام شد حس کردم که این جنگ تنها مال من نبود، بازی‌ای نبود که تمام شود. جنگ یک تحولی بود که شاید تا قبل از آن فقط کتاب‌های تاریخ از آن گفته بودند. ما شاهد صحنه‌هایی بودیم که تا قبل از آن فقط در متون تاریخی شاید از آن شنیده بودیم. من به‌عنوان یک شاهد صادق صحنه‌های جنگ، آن چه دیدم نوشتم و این نوشتن و این گونه نوشتن را مدیون این اسامی‌ام.
کتاب را که اوایل شروع به نوشتن کردم یادم هست دادم به دوستی که این روزها دیگر خودش را روشنفکر می‌داند، بخواند. بعد دیدم بخش‌هایی را که مثل نوشته‌ام "ترسیده‌ام" یا "لرزیده‌ام" را حذف کرده، پرسیدم چرا؟ گفت: بسیجی که نمی‌ترسد، نمی‌لرزد! ولی من به او گفتم من ترسیدم، ترسیدن که بد نیست. باید بگویم یک بچه‌ی 15 ساله در جنگ ترس هم داشته و این همان چگونه نوشتن است.
من صداقت را این گونه گفتن می‌دانستم که شجاعت و ترس من در کنار هم باشد. ترس من و امثال من هم نشانه‌ی ضعف نبود بلکه نشانه‌ی انسان بودن من است. خوب گفتن و درست گفتن و نوشتن را این اسامی به من یاد دادند دوستانی از جمله آقای کمره‌ای، سرهنگی و بهبودی.

جوان: با این وصف، آشنایی‌تان با نوشتن به‌صورت جدی چگونه بود؟
داودآبادی: اولین آشنایی من با نوشتن در سال‌های ابتدایی دبیرستان بود. معلم انشایی داشتیم به نام آقای "مشایخی" که ظاهری بسیار ترسناک و پرجذبه داشت. خلاصه از شاگرد بد، بدش می‌آمد و بالعکس. سال 60 بود که انشایی خواندم و خوشش آمد. با همان قیافه مرا به کنار میزش خواند و نگاهی به دفترم انداخت و گفت: نویسنده‌ی خوبی می‌شوی، بیا خودم کمکت می‌کنم. این جمله در ذهنم از آن موقع حک شد. هوس نوشتن دائم در سرم بود و حال و هوای انشاهایم هم فرق کرده بود. شاید بگویم که برای هر چیزی، دیگر می‌نوشتم.
در همان سال وقتی رفتم جبهه، اولین نامه‌ای که برای خانواده‌ام نوشتم، یک انشاء کامل بود. یک گزارش دقیق از همه‌ی آن چه اتفاق افتاده بود. من خودخواه نبوده‌ام؛ هیچ وقت. و در نظرم این بود که وقتی من جنگ را می‌بینم، همه‌ی دوستانم هم آن را ببینند و همین تعریف کردن‌ها شاید خیلی از دوستانم را به هوس می‌انداخت که با من بیایند.
در جبهه هم همیشه یادداشت برداری می‌کردم. علاوه بر یادداشت‌های کوتاهی که حین عملیات یا روزهای جنگ می‌نوشتم، آن صحنه‌ها در ذهنم حک می‌شد. از طرف دیگر ذهن من به‌گونه‌ای است که وقتی اتفاقی در جایی رخ می‌داد همواره من را مجاب می‌کرد که بروم و ببینمش. عین یک دوربین همه چیز را ثبت می‌کردم، همین شد که حرص نوشتن و ثبت کردن در من فروکش نکرده است. شاید یکی از دلایلی هم که شهید نشدم و خودم هم خواستم که نشوم، همین حرص زدن بود.
در کربلای 5 یک نفربر پر از مجروح را فرستادیم برود عقب که با گلوله‌ی تانک آن را زدند. مجروحان ما داخل آن می‌سوختند. اولین و آخرین باری بود که صدای جیغ زدن یک مرد را شنیدم، ما فقط گریه می‌کردیم و کاری از دست مان بر نمی‌آمد. فریاد زدم روبه آسمان که: خدایا اگر من را شهید کنی خیلی نامردی، اون دنیا یقه‌ات را می‌گیرم. بگذار بروم تهران و بگویم که این جا چه گذشت. این کتاب همان خواست من از خداست.

جوان: آشنایی‌تان با دوستان نویسنده که به قول خودتان نوشتن و چگونه نوشتن را یادتان دادند، چگونه رخ داد؟
داودآبادی: بعد از جنگ وارد عرصه‌ی فعالیت‌های مطبوعاتی و ... شدم. ولی هیچ کدام من را اغنا نکرد چون قله‌ی من نبود. قله‌ی من این کتاب بود، در راه رسیدن به این قله این دوستان را کم‌کم شناختم.

جوان: چرا خاطرات تان را نوشتید؟ کم تر این سال‌ها پیش آمده که کسی از رزمندگان خودش خاطره بنویسد. این کار معمولاً با ترغیب و تشویق اطرافیان بوده است، شما چرا خودتان این کار را کردید؟
داودآبادی: خب در خاطره نویسی معمولاً باید رفت و یک رزمنده را پیدا کرد و او را قانع کرد که خاطرات فقط برای تو نیست و حالا بماند که چه جواب‌هایی می‌شنوی و چه صحبت‌هایی ... بعد از این که قانعش کردی که خاطرات امانتی است پیش تو برای تحریف نشدن تاریخ، تازه باید چگونه حرف زدن و تاریخ گفتن را یادش بدهی تا او ذهنش را آماده کند و خاطرات را از آن خارج کند و شما شروع کنی به تدوین آن.
خود من در رابطه با خاطرات شهید صیاد شیرازی با این موضوع روبه‌رو بودم. حالا شما حساب کنید من که از اول عشق گفتن و نوشتن داشتم و در دوران جنگ هم دائم به فکر آن بوده‌ام و جدای از این، با خاطراتم هم زندگی کرده و می‌کنم، نباید بنویسم شان؟

جوان: درست می‌فرمایید اما شدت جزئی پردازی‌های شما گاهی آدم را به تعجب وا می‌دارد که انگار موضوعی غیر از میل شخصی هم در نوشتن شما دخالت داشته است؟
داودآبادی: من حدود شش سال برای نوشتن این کتاب زحمت کشیدم. این شش سال هم برای پیدا کردن خاطرات نبود، برای چیدمان این خاطرات بود. من حدود سه سال بعد از نوشتن بخش اول کتاب، نتوانستم آن را جلو ببرم. بعضی خاطرات تا حد زیادی اشکم را در می‌آورد و منقلبم می‌کرد و باعث می‌شد تا چند ماه دوباره به سراغ شان نروم. یاد آوری برخی صحنه‌ها برایم دردآور بود. جزئیات که می‌گویید برای این است که من برای خودم در این کتاب خاطره تعریف کردم، حتی خاطرات دوران کودکی‌ام در اول کتاب.

جوان: تحمیل هم در این بازگویی وارد می شود؟
داودآبادی: اصلاً یک سر سوزن این گونه نبوده است. من اخلاقی دارم که در متنم استناد می‌دهم. از تحمیل شخصاً گریزانم. دلم نمی‌خواهد مخاطبم حس کند برای او خالی بسته‌ام. به همین خاطر گاهی اوج مرا در کتاب می‌بینید و گاهی هم سقوط من را، یعنی می‌بینید که داودآبادی در سال 67 بعد از چند سال بودن در جبهه، گاهی پیش می‌آید که هنوز می‌ترسد.
من بدم می‌آید خودم را در نوشته‌هایم پنهان کنم. شاید به این خاطر که مخاطب اصلی من فرزندانم هستند و نباید به آنها دروغ بگویم که اگر بگویم دیگران هم به آنها می‌گویند.

جوان: منظورتان این است آن چه تا به حال درباره‌ی جنگ گفته شده با عدم روایت صادقانه همراه بوده است؟
داودآبادی: متأسفانه همه به نظرم با ملاحظه کاری حرف زده‌اند. جنگ ما همه جور چهره‌‌ای داشته، زیبایی، تلخی، شادی، اشک و ... در این کتاب شما همه‌ی اینها را می‌بینید. شما فصل "بازار داغ شهادت" که مربوط به کربلای پنج است را بخوانید تا متوجه بشوید چه می‌گویم. خودم الان جرأت دوباره خوانی آن را ندارم. کتاب به نظر خودم بیشتر از متن، تصویر است و من هم دوست دارم به همین صورت تصویری بنویسم.

جوان: سبک نوشتن‌تان این گونه است؟
داودآبادی: من به طور کلی معتقد به راحت نویسی‌ام، دوست ندارم با قلمم بازی کنم. باید به فکر بیفتی اما نه تا این قدر که مخاطبم را از خودم دور کنم. خودم ساده نویسی را دوست دارم، روان نویسی و شفاف نویسی و ... جزو علاقه‌مندی‌های من است.

جوان: اولین خاطره نویسی‌تان دقیقاً کی بود؟ یادتان هست در جبهه به چه شیوه‌ای نت‌برداری می‌کردید؟
داودآبادی: کاغذهایی بود که روی آن می‌نوشتم. بعد هم یادم هست دفترچه‌ای داشتم که در آن یادداشت می‌کردم.
بگذارید از آخر برای تان بگویم. جنگ تمام شد. ما منگ شده بودیم چون با جنگ زندگی می‌‌کردیم، ما جنگجو نبودیم با جنگ و جبهه زندگی می‌‌کردیم. روزی از من پرسیدند چقدر جنگ بودی؟ گفتم 100 روز گفتند چقدر جبهه بودی؟ گفتم پنجاه ماه. یک نیروی بسیجی که سه ماه می‌رفت جبهه، 10 روز اسیر جنگ و درگیری بود ولی بقیه‌ی آن چی؟ هشتاد روز بقیه را در جمع سایرین بود و آن فضا، فضای قشنگی بود که اول خاطره نویسی من هم هست.
برای شما شاید غیر قابل باور باشد، اما شک بعد از جنگ ما را از زندگی به زندگی آورد. ما در جنگ بالغ شدیم و همه چیزمان در جنگ رشد کرد. آن هم جنگی که پنجاه درصد آن فقط فکر کردن و مراعات کردن و وسواس داشتن برای جنگیدن بود. این صحنه‌ها و این فضا و نحوه‌ی جنگیدن بود که شاید باید بگویم اولین جرقه‌های خاطره نویسی من بود؛ خاطره نویسی که باید بگوید امام (ره) می‌گفت اسیر دشمن، میهمان شماست.
من یک بار در یک نشست علمی برای یک پروفسور آلمانی گفتم که در عملیات کربلای یک گردان ما که خط شکن بود، با یک تیربارچی عراقی قتل عام شد. خود من هم مجروح شدم. فردای آن روز در بیمارستان صالح آباد ایلام که چشم باز کردم، همان تیربار‌چی عراقی هم کنار من بستری بود و به چشم دیدم که رفتار با او عین رفتار با ما بود و دلیلش هم فقط صحبت‌های اماممان بود و این برای ما یک حس درونی بود.

جوان: کاغذ همیشه همراه شما بود برای ثبت این وقایع و حس خودتان از آن یا از ذهن تان استفاده می‌کردید؟
داودآبادی: غالباً کاغذ بود. دفتر یادداشت کوچکی را هم رفته‌رفته تهیه کردم و مشغول به نت برداری شدم. بعد از جنگ من مانده بودم و این نت‌ها. شاید بد نباشد بدانید در ظرف مدت 10 سال 14 شغل دولتی رسمی عوض کردم، یعنی ول می‌کردم و می‌رفتم چون از فضای آن خوشم نمی‌آمد! تا این که فهمیدم جای من در نوشتن تعریف شده است.

جوان: و این برای شما شروع بود؟
داودآبادی: بله، همان سال 68 اولین کتابم "یاد یاران" را نوشته بودم و سال 71 هم کتاب دوم "یاد ایام" ولی در همین کش و قوس‌ها بود که از طرفی دنبال این بودم که جایگاه واقعی خودم را در کاری که باید بکنم بشناسم و از طرفی متن‌های منتشر شده‌ام ارضائم نمی‌کرد. سال 68 یادم هست حقوق من 8500 تومان بود و 2400 تومان هم بنیاد جانبازان می‌داد به من و تنها 8000 تومان اجاره‌ی خانه می‌دادم. یادم هست حتی قدرت خرید یک بسته پفک برای فرزندم نداشتم. با 3000 تومان یک ماه زندگی‌ام را باید رد می‌کردم. در همان زمان یادم هست یک دفتر چهل برگ نمی‌توانستم بخرم که در آن بنویسم. اعلامیه‌های شهادت رفقایم را داشتم و پشت آنها ریز ریز نوشتم. هنوز هم دارم شان که اگر رویم زیاد شد، نگاه شان می‌کنم و یادم می‌آید.

جوان: برای نوشتن دوره هم دیدید؟
داودآبادی: بله، دوره‌های زیادی رفتم. 6 ترم آموزش قصه نویسی در حوزه‌ی هنری، دوره‌ی ویراستاری، کارگردانی، فیلمنامه نویسی و ... که هیچ کدام به کارم نخورد. آقای کمره‌ای در همان دوران بود که به کمک من آمد و جلوی انحراف قلم من را گرفت. می‌گفت تو اگر می‌خواهی خاطره بنویسی چرا می‌روی کلاس قصه نویسی؟ همین می‌شد که شاید شش ماه منعم می‌کرد از نوشتن و او بود که راحت نوشتن را یادم داد که خودم و با قلم خودم بنویسم.
یادم هست که به من گفت "بهترین کار تو بعد از جنگ این بود که نرفتی درس بخوانی، چون اگر می‌رفتی نهایتاً می‌شدی مهندس فلانی یا دکتر فلانی و آن وقت جای داودآبادی در ادبیات دفاع مقدس خالی بود".
و همین جمله بود که من را به جبران کردن واداشت، جبران درسی که نخواندم.

جوان: اشاره کردید به شش سال زمان صرف شده برای نوشتن کتاب. این زمان دقیقاً صرف چه شد؟
داودآبادی: گاهی واقعاً مغزم قفل می‌کرد و اصلاً نمی‌توانستم بنویسم و بخوانم و بعد شاید چند ماه در همین حس می‌ماندم. شاید باورتان نشود، تا همین دو سال قبل من نمی‌توانستم این خاطرات را سریع بنویسم و به اصطلاح تخته گاز بیایم جلو. شاید باید بگویم در دو سال گذشته چشمم را بستم و نوشتم و نگذاشتم این خاطرات دوباره بیاید و مرا در خودشان بگیرد، تنها برای این که بتوانم بنویسم شان. من با این خاطره‌ها زندگی می‌کنم نمی‌توانم با آنها راه نروم و زندگی نکنم و همین سرعت را کم می‌کند.
شما نمی‌دانید برای نوشتن این کتاب چگونه افتادم به دنبال پیدا کردن همرزمان قدیمیم، دیدن و دوباره آشنا شدن با آنها من را خیلی تحریک می‌کرد که کار را جلو ببرم.
این کتاب را در واقع اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، نوشتم که دلتنگی خودم را به رخ خودم بکشانم. عظمت نعمتی که داشتم و الان ندارم.

جوان: چرا مقطع زمانی فعلی را برای روایت خاطرات تان انتخاب کردید؟
داودآبادی: از قضا به نظرم زمانش از حالا به بعد است. الان طوفان تحریفی ما را در برگرفته است. کسانی هستند امروز که تا چند وقت پیش از بیان این که بگویند در جنگ بودند، ابا داشتند و حس می‌کردند پرستیژ آنها می‌آید پایین! ولی امروزه جلو‌دار خاطره نویسی شده‌اند و از همه در پزدادن با شهدا درحال سبقت گرفتن هستند. این خطرناک است. من و خاطراتم پز نمی‌دهیم. من افتخارم بودن با آنهاست. آنها را پایین نمی‌آورم بگذارم کنار خودم. به بودن با آنها می‌نازم. بودن با آنها را توجیه برخی رفتارهای غلط خودم به‌عنوان مثال نمی‌کنم.
خطر امروز این است که خیلی‌ها انگار تازه با جنگ کار پیدا کرده‌اند و می‌خواهند از آن بگویند و این خطرناک است. و جبهه‌های فرهنگی امروز مثل جبهه‌ی جنگ نرم علیه نظام و جنگ مقابل جریان فتنه‌ی سال گذشته را کی باید خاطره نگاری کرد و نوشت؟
شما بگویید چرا رهبری هر جا که صحبت می‌کند به فرهنگ دفاع مقدس و استخراج آنها تأکید می‌کند؟ به خاطر این که خاطرات و مانده‌های دفاع مقدس آنتی‌ویروس کشور ماست. اگر این آنتی‌ویروس را به‌روز نکنیم، کشورمان دچار فتنه‌ی سال گذشته می‌شود. هر چه این را ساکت‌تر کنیم، فتنه‌ها بزرگ تر می‌شود.
آنتی ویروس فرهنگ ما این خاطره‌هاست.
هشدار به افراد که اگر امروز پستی داری، بدان که بودند کسانی که می‌توانستند امروز جای تو باشند. افرادی مثل شهید مصطفی حیدرنیا، معاون نخست وزیر که تا زمان شهادتش ما این را نمی‌دانستیم.
روزنامه‌ی جوان دوشنبه 11 بهمن 1389 صفحه‌ی 11

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"حمید داودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنه‌های فراموش ناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیمایی‌های سال 1357 که به پیروزی انقلاب اسلامی منجر شد، بود.
یادآوری صحنه‌های حضور در جمع مردم همراه با خانواده و ایفای نقشی هر چند کوچک در پیروزی انقلاب اسلامی، برای حمید آن‏قدر شیرین بوده که با گذشت بیش از 30 سال از آن روزهای زیبای پیروزی، همچنان لحظه لحظه‌ی آن را به‌یاد دارد و ذکر می‌کند.

جنگ، ارمغان شوم دشمنان انقلاب اسلامی، همه‌ی آنانی را که در انقلاب اسلامی سهم داشتند، به میدان کشید. حمید نیز همچون دیگر نوجوانان همسن و سال خود، انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) را متعلق به خود دانست و برای دفاع از آرمان‏هایش در برابر حملات خارجی دشمنان، آماده‌ی حضور در جبهه شد. ناکامی‌های اعزام نوجوانان کم سن برای حضور در جنگ، گریبان حمید را هم گرفت ولی نتوانست مانع اعزامش شود.
داودآبادی سعی کرده است با ذکر خاطرات خود از حضور مستقیم در جبهه‌های جنگ، فضای دوستانه و معنوی حاکم بر جبهه‌ها را برای نوجوانان امروز و فردا به تصویر بکشد.

آن‏چه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنه‌های فجیع و شکننده‌ی جنگ و نبرد بی‌امان، که دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر می‌باشد.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال 1367 جذب سیستم اداری شد و سعی کرد به زندگی عادی خود ادامه دهد ولی خاطرات و آن‏چه در روزهای عشق و حماسه شاهدشان بود، باعث شد تا به تفکر بیفتد و جایگاه اصلی خویش را بجوید. تغییر 14 شغل دولتی طی 10 سال از 1367 تا 1377 به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "15 خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار 14 کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس - ساجد (WWW.SAJED.IR) به عنوان بزرگ ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را در این عرصه به وی نمایاند.

کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده بود. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبه‌رو گشت که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. انتشار "یاد ایام" در دو جلد و حدود 600 صفحه به کمک خاطرات داودآبادی آمد ولی سرانجام تلاشی 6 ساله که ثمره‌ی آن "از معراج برگشتگان" می‌باشد، باعث شد تا وی با مراجعه به یادداشت‏های زمان جنگ، آلبوم‏های عکس و ذکر خاطرات با دوستان، همه‌ی خاطرات خویش را بر صفحه‌ی کاغذ منقش سازد که اینک در دسترس شماست.

نویسنده در این کتاب سعی کرده تا خواننده را از دوران کودکی خود و سرگرمی‌های کودکانه تا صحنه‌های حماسی انقلاب اسلامی و روزهای سخت دوستی و جدایی در جنگ، همراه کند.
بدون شک نثر ساده‌ی کتاب، شوخ طبعی‌ها در بدترین شرایط جنگ، به سخره گرفتن مرگ و زندگی، و حتی بازی‌گوشی‌های کودکانه در وحشتناک‏ترین صحنه‌های خون و آتش، خواننده را به همزاد پنداری وامی‌دارد و تصاویر زیبایی از آن فضای معنوی ارائه می‌دهد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران" اولین نوشته‌ی حمید داودآبادی
"در این نوشته صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالباً نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریباً با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است، و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره‌ی گداخته‌ی جبهه به چه جوهرهای درخشنده‌ئی تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد. سؤال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من ‌الحق الی الخلق حفظ کننده و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌‌ئی بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412 (5/1/71) خواندم."

کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 000/12 تومان، از سوی "موسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.

جهت تهیه‌ی پستی این کتاب می‌توانید به پایگاه اینترنتی عماد WWW.EMAD.IR  مراجعه کنید و یا با شماره تلفن 85570 – 021 تماس بگیرید تا در اسرع وقت برای‌تان ارسال گردد.

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح جمعه 30 آذر 1363
همین‌طور که داشتیم از حاشیه‌ی خیابانی در دزفول می‌رفتیم، با صدای ترمز شدید وانت تویوتایی که پشت سرمان ایستاد، هر سه از جا پریدیم. برگشتم و با عصبانیت داد زدم: «هوش‌ش‌ش‌ش بابا». یک‌باره چشمم به داخل تویوتا افتاد و رحمان را دیدم که داشت می‌خندید. تا فهمیدم که بدجور خراب کرده‌ام، رویم را کردم به طرف عباس و ادامه دادم:
- هوش‌ش‌ش‌ش عباس آقا ... مگه نمی‌دونی وانت تویوتا‌ها حق دارن از توی پیاده‌رو هم رد بشن؟ خب برو کنار دیگه.
رحمان از ماشین پیاده شد. جلو آمد و با هر سه‌مان احوال‌پرسی و روبوسی کرد و رو به من گفت: کم مونده بود خون به‌پا کنی ها.
وقتی فهمید که قصد داریم به نماز جمعه برویم و عجله‌ای هم برای برگشتن به پادگان نداریم، گفت: حالا نماز جمعه رو هفته‌ی دیگه با هم می‌ریم.
عباس گفت: نماز چیه؟ این حمید یه هفته است غذای درست و حسابی توی پادگان نخورده که بیاد نماز جمعه و یه آبگوشت باحال بخوره.
- پس دردتون ناهاره؟ باشه، عیبی نداره. بپرین بالا تا به‌تون بگم.
من پریدم جلو و نشستم روی صندلی و در حالی که با دست پای چپم را می‌مالیدم، ادا درآوردم و گفتم: آخ ... عباس جون تو که می‌دونی من پام بدجوری درد می‌کنه، آخه من ...
عباس گفت: بعله. می‌دونم. جناب‌عالی از جانبازای ارزشمند دفاع مقدس هستید؛ از اونایی که ملائکه به‌شون افتخار می‌کنن، ولی اگه اشتباه نکنم، اون‌دفعه گفتی که پای راستت ترکش خورده، نه؟
جا خوردم ولی سریع گفتم: آخه می‌دونی؟ چیزه ... این پدرسگ آمریکا جدیدا یه بمبایی به عراق داده که اگه گوش شیطون کر و خدایی نکرده زبونم لال و روم به دیوار ... یه دونه از ترکشاش به‌ت بخوره ... همه جای بدنت رو درد می‌آره.
عباس در حالی که پرید عقب وانت تا سوار شود، رو به سعید و من گفت: خب ایشون که جانباز مملکت هستند، شما هم حتما می‌خوای بگی که پهلوون این آب و خاکی، منم که تکلیفم معلومه دیگه. خب می‌خوایین بشینید جلو، بشینید، دیگه آسمون و ریسمون بافتن نداره که.
سعید در حالی که روی صندلی کنار من نشست، گفت: ای قربون آدم چیزفهم.
ماشین راه افتاد و در حالی که از دزفول خارج شد، رفت طرف اندیمشک. نزدیک مصلای اندیمشک که نگه‌داشت تا پیاده شویم، رو کردم به رحمان و گفتم: بگو، پس می‌خواستی مصلای نماز جمعه‌تون رو به رخ ما بکشی؟
رحمان خندید و گفت: آره. گفتم هم مصلامون رو ببینید، هم بدونید که این‌جا هم ناهار خوب می‌دن، همم یه کار مهم‌تر باهاتون دارم.
داخل کوچه‌ی جنب مصلا که شدیم، رحمان زنگ خانه‌ای را زد. در که باز شد، جوان خوش‌چهره‌ای که محاسن بلندی داشت، با دیدن ما ذوق‌زده شد و با من و سعید و عباس سلام و روبوسی کرد و خوش‌آمد گفت. رحمان او را «مجید عتیقی‌نژاد» معرفی کرد و گفت که از بچه‌های اطلاعات و عملیات قرارگاه است.

وقتی وارد اتاق شدیم، دیدم چند جوان دیگر هم آن‌جا هستند. فقط علی کریم‌زاده میان‌شان آشنا بود. با همه احوال‌پرسی و روبوسی کردیم. بچه‌های اندیمشک نسبت به همه‌ی ما با اشتیاق و ذوق فراوان برخورد کردند و با ابراز خوشحالی از این‌که به جمع‌شان پیوسته‌ایم، خوش‌آمد گفتند.
پس از دقایقی که به گفت‌وگو و بیشتر پرسش از کارها و فعالیت‌های سعید و به‌خصوص درباره‌ی پهلوانی‌اش گذشت، رحمان گفت: همه چیز آماده است ... زود وسایل رو بار کنیم و بریم.
برخاستیم تا آماده‌ی رفتن شویم که صدای زنگ خانه بلند شد. مجید رفت در را باز کند. دقیقه‌ای بعد چند جوان مسلح جلوی در اتاق ظاهر شدند. مجید در حالی که دست‌هایش را روی سرش گذاشته بود و می‌خندید، جلوتر از آنها وارد اتاق شد و به شوخی گفت: بچه‌ها، کارمون تمومه ... لو رفتیم.
یکی از افراد مسلح که بسیجی بود، فریاد زد: همه بلند شید رو به دیوار وایسین.
ناگهان چشمش افتاد به اسلحه‌ی کلتی که روی طاقچه بود. جا خورد. فریاد زد و بقیه را به آن طرف فراخواند. تا آمد گلنگدن اسلحه‌اش را بکشد، متوجه لباس فرم سپاه آویزان بر چوب‌لباسی شد. با تعجب گفت:
- این لباس مال کیه؟
مجید با خنده گفت: مال منه ... عزیزم، گفتم که اشتباه گرفته‌اید.
و رفت طرف لباس. جوان بسیجی کمی خودش را عقب کشید و همه‌شان به حال آماده‌باش درآمدند. من با خنده و شوخی، در حالی که دست‌هایم را تا آن‌جا که جا داشت بالا برده بودم، عباس را نشان دادم و خطاب به بسیجی‌ها گفتم: به‌خدا برادرا، همه‌اش تقصیر اینه. این بود که ما رو گول زد. آخه باباش پسرعموی صدامه و به‌ش قول داده که اگه بتونن کودتا کنند و اندیمشک رو بگیرند، پسر شاخ شمشادش یعنی این آقا رو می‌ذاره فرماندار شهر، تا قشنگ گند بزنه به همه چیز.
در حالی که همه زدند زیر خنده، عباس با چشم‌غره به من نگاه کرد و با ایما و اشاره برایم خط و نشان کشید. مجید حکم سپاه را از لباسش درآورد و به بسیجی‌ها نشان داد. لوله‌ی اسلحه‌های‌شان را پایین آوردند. فرمانده‌شان که وسط اتاق ایستاده بود، گفت: آخه صبح به ما گزارش دادند که تعدادی جوون مشکوک به این خونه رفت و آمد کرده‌اند. خودتونم حق بدین.
رحمان گفت: «جوون مشکوک؟ اینا کجاشون مشکوکه؟ نکنه به شیکم این شک کردند؟» و من را نشان داد. بسیجی‌ها پس از عذرخواهی از خانه خارج شوند.
رحمان و مجید، وسائل را آماده کردند و در حیاط گذاشتند تا هرکدام از بچه‌ها که خواستند بروند، تکه‌ای را با خود ببرند. وسائل را بار ماشین کردیم و همراه «حمید طوبی»، «مجید طوبی»، «صفر علی‌اکبری»، «علی کریم‌زاده» و چند تای دیگر از بچه‌های باحال اندیمشک، به طرف بیرون شهر حرکت کردیم. با دو وانت تویوتا به طرف جاده‌ی دزفول راه افتادیم. در راه، کنار چند مغازه ایستادند و مقدار زیادی میوه ونان خریدند.
در بیابان‌های پشت پایگاه وحدتی دزفول، ماشین‌ها توقف کردند و همه پیاده شدیم. چند پتو و تکه‌های موکت را در جای مناسب و صافی پهن کردیم. رحمان، ضرب و دو جفت میل بزرگ باستانی و یک جفت میل کوچک، از زیر پتوی عقب وانت درآورد. عباس با دیدن ضرب، ذوق‌زده شد و جلو رفت. ضرب را گرفت و در حالی که با کف دست بر روی آن می‌مالید، گفت: ای والله بابا ... اینا کجا بودن؟
سعید جلو رفت و میل‌های کوچک مخصوص هنرنمایی را برداشت. پس از وارسی، با آنها بازی کرد و به هوا انداخت‌شان. من سریع رفتم سراغ کیسه‌ی میوه‌ها و چند تایی برداشتم. رحمان خندید و گفت: راست می‌گن که هرکسی بار خودش.
همه روی پتوها نشستند تا شاهد هنرنمایی سعید و عباس باشند. عباس شروع کرد به ضرب زدن و سعید هم با انجام بعضی حرکات، بدن خود را گرم کرد. پس از دقایقی، سعید در حالی که پابرهنه روی چمن‌ها ایستاده بود، شروع کرد به چرخیدن. بقیه از شدت خوشحالی شروع کردند به فرستادن صلوات. من با تمسخر گفتم: ای والله بابا. ما رو از نماز جمعه انداختید که بیارید توی بر بیابون بزنید و بچرخید؟
علی با خنده و در حالی که من را که شدیدا مشغول خوردن میوه‌ها بودم به دیگران نشان می‌داد، گفت: نه عزیزم. نماز جمعه چیه؟ شما فقط بخور. خداوکیلی توی نماز جمعه تهرونتون هم یه‌همچین بخور بخوری می‌تونی داشته باشی؟
همه زدند زیر خنده.
ناگهان سعید از چرخیدن ایستاد. عباس ضرب زدن را قطع کرد و همراه دیگران، متعجب به سعید نگاه کرد. دست‌های سعید از شدت نیروی گریز از مرکز سرخ و سرد شده بودند. دست‌ها را جلوی دهان خود گرفت و در حالی که آنها را می‌مالید، شروع کرد به گرم کردن آنها. همه برخاستند و جلو رفتند تا ببینند چی شده. سعید گفت: چیزی نیست ... خوب می‌شه. چند وقته که تا دور می‌گیرم، این‌جوری می‌شه. پیری‌یه دیگه.
و آمد روی پتو کنار من نشست که مشغول خوردن بودم. من که حال بلند شدن نداشتم، با بی‌اهمیتی گفتم: حالت خیلی خوشه ‌ها ... این همه چرخیدی که بشینی این‌جا؟ خب من بدون این‌که این همه به خودم زحمت بدم، از اول نشستم این‌جا.
علی کریم‌زاده دوربین را درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن. من از عکس انداختن فرار کردم و مثلا با ناراحتی گفتم: آقا من قبول ندارم. به شخصیت من توهین شده. من رو از آبگوشت باحال دزفول انداختید، که بیارید توی بیابونا عکس بگیرید؟


ایستاده از راست: شهید سعید طوقانی - اصغر بهارلویی - شهید عباس دائم الحضور - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید عتیقی نژاد
نشسته از راست: حمید داودآبادی - صفر علی اکبری - سعید یزدانی - شهید حمید طوبی

خودم خوب می‌دانستم اگر عزت و احترامی برای امثال من قائل هستند، فقط و فقط به خاطر سعید است و بس! وگرنه من با شکم گنده و زمختم، چه هنری داشتم که برای آنها عزیز و مورد توجه باشم؟!
آن روز مسخره‌بازی‌ام گل کرد. نمی‌دانم چه شد که از عکس فرار می‌کردم. دست آخر وقتی رحمان و علی که اصرار کردند، در جمع‌شان نشستم تا عکس بگیرند، اما سرم را پایین گرفتم.
سفره‌ی ناهار را که انداختند، من شنگول شدم. سر جایم نشستم و در حالی که ادا و اطوار درمی‌آوردم، رو به رحمان گفتم: حالا چندان عیبی هم نداره ... ایشاالله هفته‌ی دیگه دو تا نماز جمعه می‌خونیم تا تلافی بشه.
حمید طوبی جوان محجوب و ساکتی که فقط ریز به حرکات و تکه‌های مسخره‌ی من می‌خندید و اصلا صدایش به گوش نمی‌رسید، برخاست و سفره را پهن کرد. وقتی از من خواست تا سر سفره را بگیرم، لم دادم یک گوشه و گفتم: برادرای محترم اندیمشکی، لطفا سفره رو پهن کنید که من می‌خوام غذا صرف کنم.
مجید قابلمه‌ی بزرگی را از عقب ماشین پایین آورد و برای همه غذا ریخت. موقع خوردن هم دست از شوخی و لودگی برنداشتم. رو کردم به عباس و با حالتی متعجبانه گفتم:
- اااااِ ... عباس ... پوست ضرب که پاره شده.
عباس مضطرب از جا بلند شد تا به طرف ضرب برود و من سریع تکه گوشتی را از غذای او برداشتم. وقتی عباس برگشت سر سفره، با خنده گفتم: می‌بخشید عباس آقا که شوخی ناموسی باهات کردم. آخه چشمام یه‌کم مسواک می‌خواد. اشتباهی دیدم.
عباس که متوجه کمبود غذایش شد، با بی‌اهمیتی گفت: عیبی نداره داداش جون ... تو فقط بخور. اگه این کلک‌ها رو سوار نکنی که توی پادگان باید از گرسنگی بمیری. بخور عزیزم، بخور جونم.
بعد از ظهر، مجید چند تکه سنگ به عنوان دروازه کاشت و برای فوتبال یارکشی کرد. من که حال تکان خوردن نداشتم، همان‌جا روی پتو ولو شدم و گفتم: آخ آخ آخ ... من چون پام درد می‌کنه، داور وامیسم.
بازی شروع شد. من مدام با دهان سوت می‌زدم و وقتی همه از بازی دست می‌کشیدند، تکه‌ می‌انداختم که: ببخشید، از دهنم دررفت ... می‌خواستم اون یارو رو اون ته صدا کنم.
توپ که دست عباس افتاد، از همه عبور کرد و خودش را به دروازه‌ی تیم مقابل رساند و پیروزمندانه اولین گل را زد. فریاد شادی بچه‌های تیم بلند شد. عباس به علامت تشکر و پیروزی دست‌هایش را بالا برد. مجید پرید و از داخل ماشین اسلحه‌ی کلت خودش را آورد و مسلح کرد. وقتی نزدیک عباس رسید، گلوله‌ای را زیر پای او شلیک کرد و فریاد زد: تو به چه جرأتی به ما گل زدی؟
عباس که از شلیک تیر شوکه شده بود، در حالی که عقب عقب می‌رفت، با تته پته گفت: من من من ... غلط کردم که به شما گل زدم ... من ... کی باشم که به شما ... جسارت بکنم. بفرمایید ... اینم تلافی اون.
و در حالی که توپ را برداشت و به طرف دروازه‌ی خودشان برد، آن را شوت کرد و به خودشان گل زد. در حالی که دیگران را به فریاد و شادی تشویق می‌کرد، گفت: هورا ا ا ... به افتخار گل تیم آقا مجید هورا ا ا ا
فریاد خنده‌ی همه بلند شد.

 


شهید حسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور - حمید داودآبادی - شهید مجید عتیقی نژاد - شهید سعید طوقانی

بعد از ظهرها، لشکر نیروها را در زمین صبحگاه به‌خط می‌کرد و پس از قرائت آیاتی از قرآن، فرمانده یا معاون لشکر، پشت میکروفون اتاقکی که به شکل قدس بود، قرار می‌گرفت و به بازدید و وارسی نیروها و آمادگی آنها می‌پرداخت. پس از آن، فرمانده هر گردان نیروهای خود را برای آموزش و تاکتیک نبرد، به بیابان پشت پادگان می‌برد و تا اذان مغرب آنها را آموزش می‌داد. سپس خسته و کوفته به پادگان برمی‌گشتند. در حالی که نیروهای همه‌ی گردان‌های لشکر، با تجهیزات کامل و آماده به‌خط می‌شدند، نیروهای گردان میثم، خونسردانه و در حالی که گاهی شلوارکُردی پای برخی نیروها بود و لک و لک کنان به طرف زمین صبحگاه می‌آمدند، به‌جای رفتن برای آموزش، با فرمان معاون گردان، «سیدابوالفضل کاظمی» آرایش می‌گرفتند و به دستورهای او عمل می‌کردند. غالبا بچه‌ها فرمان دادن داش‌مشدی سیدابوالفضل را دست‌مایه‌ی شوخی و خنده می‌کردند:
- اوردان ... به فاصله‌ی یه قمه ...، از جلو از راست اظام.
و پس از اعلام فرمان آزاد می‌گفت:
- نیروها با یه صلوات در اختیار خودشون. ما داریم می‌ریم زورخونه‌ی اندیمشک، هرکی می‌خواد بیاد، بپره عقب وانت که رفتیم.
ظاهرا هر چه از طرف فرماندهی لشکر به «عزیزالله رحیمی»، فرمانده گردان میثم، فشار می‌آوردند که نیروهایش را برای عملیات آماده کند و مثل دیگر گردان‌ها به رزم و تاکتیک ببرد، او می‌گفت: وقتش که بشه، خودم می‌دونم چی¬‌کار کنم.
یکی از همین روزها بود که دم غروب، سوار بر 2 وانت تویوتا، به اندیمشک رفتیم. نماز را در مسجد خواندیم و یک‌راست رفتیم به باشگاه راه‌آهن. «شیعه» که لوکوموتیوران قطار بود، مرشد بود و به احترام او که بزرگ‌تر بود و مرشدی قدیمی، عباس ضرب نگرفت.
همان اول که وارد شدیم، ضبط صوت کوچکی را که همراه داشتم، گذاشتم جلوی ضرب و آن‌چه را مرشد می‌نواخت، ضبط کردم. ساعتی بعد که ورزش تمام شد، مجید گیر داد که برای شام برویم خانه‌ی آنها. من و عباس و سعید و اصغر و حسین و «عباس منیری» و «سیداکبر موسوی» رفتیم خانه‌ی پدر مجید. ساعتی نگذشت که بچه‌های اندیمشک یکی یکی پیدا‌شان شد. غلام‌رضا حسین‌زاده و صفر علی‌اکبری هم آمدند. وقتی منصور الیاس‌پور و گودرز مرادی آمدند، صدای اندیمشکی‌ها درآمد. آن دو نفر که تنگ هم می‌خوردند، یک لشکر را به هم می‌ریختند. هر دو جوان بودند و شاداب و بسیار شوخ. در عین حال که به هیچ وجه با شوخی‌های خود، کسی را نمی‌رنجاندند و به قول معروف پایبند این بودند که «با هم بخندیم، ولی به هم نخندیم.» منصور، هم‌هیکل من بود و البته سنش بیشتر. وقتی صدای زنگ آمد، منصور گفت: بچه‌ها، این حمید طوبی‌یه. بیایید امشب یه‌کم اذیتش کنیم.
با تعجب پرسیدم: اذیتش کنیم؟ چه‌طوری؟
گودرز گفت: این حمید، از اون فازبالاها است که نماز شبش ترک نمی‌شه. خنده‌اش هم که فقط تبسمه. اصلا با ما دم‌خور نمی‌شه. واسه همین هم امشب یه کاری کنیم که این‌جا بمونه و نتونه بره نماز شب بخونه.
که علی کریم‌زاده گفت: ببینید، بی‌خودی به خودتون زحمت ندین. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی نماز شب خوندن اون رو بگیره. ما خودمون رو کشتیم که یه شب توی سپاه نگه‌ش داریم، نتونستیم.
گودرز که شیطنتش بیشتر بود، زیرزیرکی می‌خندید. معلوم بود فکری به سرش زده. گفت: کاری نداره. اگه ما به‌ش بگیم، قبول نمی‌کنه، ولی وقتی سعید یا عباس ازش بخوان، توی رودرواسی گیر می‌کنه و می‌مونه.
من با ناراحتی گفتم: پس منم برگ چغندرم دیگه؟
که منصور با خنده گفت: نه داداش، شما خود چغندری. مرد مؤمن تو اگه به حمید گیر بدی این‌جا بمونه که از ترس قیافه و هیکل گنده‌ات درمی‌ره. مگه می‌خوای حوری‌های بهشت رو ول کنه و بیاد جهنم پهلوی توی خوشگل وحشتناک بمونه؟
حمید که آمد تو، با همه دست داد و روبوسی کرد. چهره‌ی متین و آرام و سکوتش، او را زیباتر و دل‌نشین‌تر می‌کرد.

ایستاده از راست: سیداکبر موسوی – اصغر بهارلویی – شهید سعید طوقانی – گودرز مرادی – سعید یزدانی
نشسته از راست: شهید مجید عتیقی نژاد – شهید عباس دائم الحضور – عبدالرحمان دزفولی – شهید حمید طوبی – حمید داودآبادی

گودرز و منصور، خورده بودند تنگ هم و برای سر کار گذاشتن من و اکبر تلاش می‌کردند. صدای قهقهه‌مان که بلند شد، صفر آمد جلو و گفت: هیس‌س‌س‌س بابا. حداقل حرمت آقا حمید رو نگه‌دارید.
حمید با تبسمی زیبا گفت: نه آقا صفر. منم راحتم. بذار توی حال خودشون باشند.
گودرز با خوشحالی به طرف صفر دهن‌کجی کرد.
در همین اثنا، عباس که حوصله‌ نداشت کسی سر کارش بگذارد، نشست جلوی تلویزیون و شروع کرد به کانال عوض کردن. ناگهان با صحنه‌ی عجیبی روبه‌‌رو شد؛ چندین دختر نیمه‌عریان در حال رقص بودند. من که هول شدم، پریدم تلویزیون را زدم کانال ایران که عباس با ادایی قشنگ، گفت: چی بود مگه که زود سانسورش کردی؟ تو برو بازی خودت رو بکن. آقا گودرز به این رفیق من ستاره‌ها رو نشون دادی؟
که گودرز کت یکی از بچه‌ها را گرفت و گفت که آن را روی سرم بکشم و از داخل آستین آن بیرون را نگاه کنم تا ستاره‌ها را در اتاق نشانم بدهد. زدم زیر خنده و گفتم: خودتی گودرز جون. پس اون چیه؟
علی کریم‌زاده را با کتری پر از آب نشانش دادم که قصد داشت از داخل آستین، آن را روی سر من خالی کند.

 زمستان ۱۳۶۳ پادگان دوکوهه - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید داودآبادی

عباس دوباره تلویزیون را زد روی کانال‌های دیگر. تلویزیون عراق تانک‌ها و نفربرهای جدیدشان را نشان می‌داد که اصغر چشمکی به عباس زد و گفت: بابا این‌قدر از این چیزا دیدیم که خفه شدیم. یه دور بزن ببینیم اون‌ور دنیا چه خبره؟
عباس دوباره زد روی همان کانال که می‌رقصیدند. صدای من که درآمد، عباس و اصغر زدند زیر خنده. سعید هم به عباس گیر داد: «عباس، چی بود؟ من ندیدم.»
ضبط را روشن کرده بودم و گذاشته بودم کنارم که سعید متوجه شد و شروع کرد به مسخره‌بازی درآوردن که صدایش ضبط شد.
شام را که خوردیم، وقت اذیت کردن حمید رسید. ساعت حدود 12 بود که بلند شد و از همه خداحافظی کرد تا برود. مجید و گودرز به او گیر دادند که: حالا امشب رو همین‌جا بمون. سعید اینا امشب نمی‌رن پادگان. بمون دیگه.
حمید از ما عذر خواست، ولی من و عباس شروع کردیم که: آقا حمید دمت گرم. حالا ما یه شب از پادگان جیم شدیم و به خاطر شما موندیم این‌جا، شما هم کوتاه بیا دیگه.
هر کاری که کردیم، نشد. همانی بود که علی گفت. نماز شبش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد و رفت.

چند وقتی می‌شد که علی کریم‌زاده شده بود مسئول امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک. هر بار که به شهر می‌رفتم، اول از همه وارد اتاق او می‌شدم و آلبوم‌های عکسی را که از تصاویر مفقودین تهیه کرده بودند، نگاه می‌کردم. عکس‌ها را که از روی فیلم‌های پخش شده از تلویزیون عراق گرفته بودند که صحنه‌های اسارت ایرانی‌ها و اجساد شهدا را بعد از هر عملیات نشان می‌داد. غالبا هم کیفیت بدی داشتند و به‌سختی می‌شد کسی را شناسایی کرد.
برخی تصاویر نشریات عراق و حتی کشورهای خارجی که خبرنگاران‌شان در بازدید از جبهه‌های عراق تهیه و منتشر کرده بودند، کیفیت بهتری داشت و راحت‌تر می‌شد چهره‌ی افراد را تشخیص داد. یکی دو بار تصاویر مشکوکی دیدم، به‌خصوص صورت نوجوانی که بر خاک افتاده بود و فکر کردم باید سعید باشد، ولی هیچ‌کدام از آنها برای من آشنا نبودند.

 

شهیدان سعید طوقانی - علی کریم زاده - عباس دائم الحضور

یکی از روزها که پهلوی علی بودم، دم ظهر گیر داد که برای ناهار به خانه‌ی آنها برویم که با خوشحالی پذیرفتم. خانه‌ی آنها در ورودی اندیمشک از طرف دوکوهه، داخل کوچه‌ای روبه‌‌روی خانه‌ی رحمان دزفولی قرار داشت. علی برای خودش اتاق کوچکی شاید 3 متر در 5/1 نیم متر داشت که وسایل شخصی‌اش را در آن جمع کرده بود. بعد از ناهار، آلبوم عکس‌هایش را آورد و نگاهی انداختیم که بیشتر پر بود از عکس‌های سعید و عباس.
علی، جوان پاک‌دل، صاف و ساده و خوش‌مرامی بود. همواره به خلوص و صداقتش غبطه می‌خوردم. طی مدتی که با او آشنا بودم، یک بار ندیدم دروغی بگوید یا با گفتن جوک یا تمسخر دیگران، باعث غیبت یا رنجش اطرافیان شود. همین‌‌‌طور که نشسته بودیم، علی از خاطرات حمید طوبی می‌گفت که در عملیات والفجر هشت در فاو شهید شده بود. وقتی رسید به آن‌جا که: «حمید خدابیامرز وصیت کرده بود وقتی شهید شد، اگه فرزندش دختر بود، اسم اون رو زینب بذارند و اگه پسر بود، حسین. وقتی حمید شهید شد و دخترش به دنیا اومد، نام اون رو زینب گذاشتند.» اشک در چشمانش حلقه زد. اصلا نسبت به حمید حساسیت خاصی داشت؛ درست مثل همان حساسیتی که به سعید و عباس داشت.
در همین حال، دست برد پشت کمد و قاب عکس بزرگی را از آن‌جا بیرون آورد. با خودم گفتم حتما عکس حمید است که قاب کرده، ولی در کمال تعجب دیدم عکس خودش است. وقتی پرسیدم این چیست؟ گفت: این عکس رو چند وقت پیش انداختم و دادم یه دونه ازش بزرگ کردند. این رو آماده کردم واسه حجله‌ی شهادتم.
اشک من را هم درآورد. دلم آتش گرفت. یک سال نمی‌شد که ازدواج کرده بود، ولی حالا عکس خودش را برای حجله‌ی شهادت قاب کرده بود. وقتی بغلش کردم و رویش را بوسیدم، گفت: اتفاقا خانمم حامله است. به اونا گفتم اگه بچه‌ام دختر بود، اسم اون رو بذارند زینب و اگه پسر بود، بذارند حسین.
علی خاطره‌ای تعریف کرد که بدجوری رویم تاثیر گذاشت: یک روز که وضعیت قرمز شد، داشتم توی کوچه‌ها می‌رفتم که متوجه زنی شدم که هراسان دم در خانه‌اش ایستاده بود و التماس می‌کرد. جلو که رفتم، با خواهش گفت: آقا تو رو خدا کمکم کن. بچه‌هام دارند توی کوچه بازی می‌کنند. الان بمبارون می‌شه. تو رو به خدا.
وقتی مشخصات بچه‌هایش را پرسیدم، گفت که یک پسر حدود هشت ساله و دختری پنج ساله هستند. سریع دویدم کوچه‌ها را گشتم. از دور متوجه دختر و پسری شدم که خونسرد مشغول بازی توی خاک‌ها بودند. سریع رفتم جلو و دست هر دو‌شان را گرفتم. پسرک بدجوری مقاومت می‌کرد و مدام داد می‌زد که ما رو کجا می‌بری؟
آنها را که به مادرشان رساندم، خیالم راحت شد، ولی زن با دیدن آنها متعجب گفت: اینا که بچه‌های من نیستند، تو رو خدا اونا رو بیار.
که من گفتم: پس این دو تا بچه این‌جا پهلوی شما باشند و مواظب‌شون باش تا من برم بچه‌های شما رو بیارم.
همین که از کوچه دور شدم، ناگهان صدای وحشتناک شیهه‌ی بمباران پشت سرم بلند شد. سراسیمه به داخل کوچه دویدم. دود و آتش از همان خانه بلند بود. آوار را که برداشتند، دیدم آن زن خودش را روی دو بچه انداخته که آنها را حفظ کند، ولی هر سه شهید شده بودند.

توضیحات:
- حمید طوبی بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید.
- علی کریم زاده که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد و چندین سال بعد استخوان‌هایش به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.
- سعید طوقانی و عباس دائم الحضور اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شدند و سال ها بعد استخوان هایشان به خانه بازگشت.
- حسین رجبی اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد.
- مجید عتیقی نژاد اسفند 1366 در عملیات والفجر 10 در غرب کشور به شهادت رسید.
- سیدابوالفضل کاظمی معاون گردان میثم، در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد و سال ها بعد استخوان هایش به خانه بازگشت.

[ ۱۳۸٩/٩/٩ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365
ادامه‌ی عملیات کربلای 5
سه‌راه مرگ شلمچه
کنار "محسن کردستانی" و "سلیمان ولیان" داخل سنگر کوچک‌شان نشسته بودم. سنگرشان جا برای دراز کشیدن نداشت. محسن پیک دسته بود. جثه‌اش ریز بود، ولی ایمانی قوی داشت. زیر شدیدترین آتش، این طرف و آن طرف می‌دوید و پیام‌ها را می‌رساند. این بار هم دوربینم را همراه آورده بودم. برای این‌که آسیب نبیند، آن را داخل کیسه‌ی پلاستیکی پیچیده بودم و در کیف کوچک کمک‌های اولیه جا داده بودم. محسن گفت:
- حالا که دوربینت رو تا این‌جا آورده‌ای، دو سه تا عکس از ما بگیر.
اصلا به فکرم نرسیده بود. راست می‌گفت. فکر دوربین نبودم. آن را درآوردم و به محسن گفتم:
- ژست بگیر، می‌خوام یه عکس مشدی ازت بگیرم.

kordestani

با تبسمی ‌دل‌نشین، در گوشه‌ی سنگر نشست و من عکس گرفتم؛ چهره‌ی خاک‌ گرفته‌ای که خستگی چند روز نبرد مداوم از آن پیدا بود و چشمانی که زودتر از لبانش می‌خندیدند.

valian

دوربین را به او دادم و او هم عکسی از من و سلیمان ولیان گرفت که پهلوی هم ته سنگر تکیه داده بودیم.

دقایقی بعد رفتم تا به خاکریز عقبی سر بزنم و شاید دوباره بروم به سنگر فرمانده گروهان و تأسف یک لحظه خواب را بخورم.
در برگشت، دوان دوان به طرف پست امداد رفتم. جلوی در ورودی، حاج آقا تیموری را دیدم که روی مجروحی دولا شده بود و سعی می‌کرد به او کمک کند. مجروح همچنان دست و پا می‌زد و آخرین لحظاتش را می‌گذراند. جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان می‌داد.
چشمانش زل شد در چشمانم که زبانم را بند آورد. مانند کبوتری که هدف گلوله قرار گرفته باشد، دست و پا می‌زد. سریع دوربین را درآوردم و خواستم از آخرین لحظات حیات محسن عکس بگیرم، ولی دوربین یاری نکرد. دکمه‌ی دوربین پایین نمی‌رفت و رضایت نمی‌داد تا آخرین نگاه سوزاننده‌ی محسن را ثبت کنم. به دوربین التماس می‌کردم. هر چه بر دکمه‌هایش کوبیدم، فایده‌ای نداشت.
لحظه‌ای بعد، محسن آرام از حرکت ایستاد. بر بالینش خم شدم و بر چهره‌اش که هنوز حرارت وجودش را با خود داشت، بوسه‌ای جانانه زدم. بدنش هنوز گرم بود که آن را به بیرون از پست امداد منتقل کردیم، چون امکان داشت نتوانند جنازه‌اش را به عقب منتقل کنند، یکی از بچه‌ها دست در جیب پیراهن محسن برد و نامه‌ای را که احتمال می‌داد وصیت‌نامه‌اش باشد، درآورد.
به محض این‌که داخل پست امداد شدم، مجروحی را دیدم که سرش را میان باند پوشانده بودند و خونابه از روی باند خودنمایی می‌کرد. به طرفم آمد و با صدایی گرفته سلام و علیک کرد. با تعجب جوابش را دادم و گفتم:
- تو کی هستی؟
از روی انبوه باندها و گازهای خونین، اصلا نتوانستم بشناسمش. گفت:
- من ولیان هستم.
وقتی قضیه را جویا شدم، گفت:
- همین که از سنگر رفتی بیرون، چند دقیقه نگذشت که یه خمپاره درست خورد بغل سنگر. دیگه نفهمیدم چی شد. فقط دیدم کردستانی داره دست و پا می‌زنه ... ببینم اون شهید شد، نه؟
ولیان را از کنار پتویی که پیکر بی‌جان محسن زیر آن خفته بود، رد کردیم و سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب.
پس از عملیات وقتی به تهران آمدم، در صفحه‌ی دوم روزنامه، عکس سلیمان ولیان را دیدم که برایش مجلس ختم گذاشته بودند. از بچه‌ها شنیدم که هنگام انتقال به عقب تمام کرده است.

راستی تا یادم نرفته!
بچه محل های نسل امروزی سلیمان ولیان، گروه فرهنگی آسمانی‌ها و پایگاه مقاومت بسیج شهید ولیان، به یاد او مجلس یادبودی برگزار می‌کنند.
اگر دوست داشتید، می تونید تشریف بیارید. همرزمای سلیمان هم هستند.
چهارشنبه همین هفته 10 آذرماه از ساعت 6 بعداز ظهر
نارمک، خیابان دردشت، نرسیده به بزرگراه رسالت، اندیشه سرای گلبرگ

اینم نشونی خونه‌ی ابدی سلیمان ولیان:
بهشت زهرا (س) قطعه 29 ردیف 50 شماره 15

[ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

لشکر 27 محمد رسول الله (ص) – گردان حمزه سیدالشهدا
پاییز 1365 ارتفاعات قلاویزان مهران

از بچه‌های باصفا و پاک دسته که خیلی علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت کم حضور در آن‌جا با او آشنا شوم، «سید محمد هاتف» بود. او با «جعفری»، «یمینی‌فر» و «غفاری» هم‌سنگر بود. سنگرشان حال و هوای خاصی داشت. نمازها را به امامت جعفری و گاهی اوقات هاتف می‌خواندند. شب‌های جمعه، دعای کمیل‌شان به‌راه بود و نوای زیارت عاشورا‌ هر روز صبح از سنگرشان به گوش می‌رسید. همواره به اخلاص و ایمان بچه‌های آن سنگر غبطه می‌خورم.
یک روز در تدارکات که جنب سنگر اجتماعی پایین تپه قرار داشت، کنار «حسین شریفی» مسئول تدارکات دسته نشسته بودم. انگشتری که در دست داشت، چشمم را گرفت. وقتی آن را گرفتم و در انگشت کردم، گفتم: صلواتش رو بفرست.
ولی شریفی اصرار کرد که انگشتر را پس بدهم، چون امانت است. پرسیدم: مال کیه؟
گفت: برادر هاتف.
تا گفت هاتف، گفتم: خب هیچی دیگه، اصلا به‌ت نمی‌دم. اگه اومد سراغش، بگو دست منه، منم انگشتر رو به کسی نمی‌دم.
ساعتی بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعی کردم بی‌خیال باشم. آمده بود غذای سنگرهای داخل کانال را بدهد. نیروی تدارکات نبود، ولی هر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. انگشترش را خواست که باب شوخی را گشودم. سرانجام قرار شد انگشتر چند روزی پهلوی من بماند و همین شد مقدمه‌ی دوستی محکم و شیرین و در عین حال بسیار کوتاه که هر روزش به اندازه‌ی یک قرن ارزش داشت.

سید دائم الذکر، سیدمحمد هاتف

یکی از شب‌ها پست هاتف ساعت 8 تا 10 بود و پاس‌بخشی من از ساعت 9 تا 12. در سنگر خوابیده بودم. خوابم که نمی‌برد. نمی‌دانم چرا، اما بی‌تاب بودم. این احساس را قبلاً هم در جبهه زیاد داشتم؛ نسبت به آنهایی که چندی پس از آشنایی‌مان به شهادت می‌رسیدند. این حالت همانی بود که در آخرین ساعات نسبت به مصطفی کاظم‌‌زاده داشتم یا در آخرین وداع با سعید طوقانی ...
طاقتم طاق شده بود.
محل استراحت ما با سنگر شماره‌ی 2 که هاتف در آن نگهبان بود، فاصله‌ای نداشت. ناگهان صدای انفجار خمپاره‌ای سنگر را لرزاند. انگار از کابوسی وحشتناک پریده باشم. سراسیمه پوتین‌ها را به نوک پا کشیدم و به طرف سنگر دویدم. نفهمیدم چه‌طوری کانال را دویدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد روی بلوک سیمانی کف سنگر نشسته بود و جلو را می‌پایید. بوی تخم ‌مرغ گندیده‌ی ناشی از انفجار خمپاره، در فضا پیچیده بود. مرا که دید، با لبخندی نگاه به ساعتش کرد و گفت: چی شده؟ هنوز که پستت نشده.
کمی که پهلویش بودم، به خودم جرأت دادم. دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: یه خواهش ازت دارم، اگه قبول کردی که کردی، اگرم قبول نکردی فقط بگو نه.
با تعجب پرسید: چیه؟
گفتم: می‌خواستم باهات عقد اخوت ببندم.
لبخند بر لبانش نقش بست. در زیر نور سرخ منور، دولاّ شده بودیم تا سرمان از بالای کانال پیدا نباشد که گفت: چی؟ تو می‌خوای با من داداش‌صیغه‌ای بشی؟ یعنی تو این کار رو می‌کنی؟
گفتم: چیه؟ اگه ناراحت شدی ولش کن و ندید بگیر.
باز خندید و گفت: ناراحت چیه؟ اگه تو بخوای باهام عقد اخوت ببندی که من حرفی ندارم، ولی خب کی؟
گفتم: همین الان.
با تعجب گفت: خب این‌جا که کتاب مفاتیح نداریم!
گفتم: تو کاریت نباشه، من خودم از حفظم.
دستان‌مان در هم گره خورد. گرمای جانش در جانم نشست. رگبار سرخی از بالای کانال گذشت. «بسم الله» را که گفتم، خنده بر لبانش شکفت.
نمی‌دانم او در آن لحظه به چه می‌اندیشید و چه فکری ‌کرد. هر چه که بود، من یکی خیلی خوشم آمد. عقد اخوت که تمام شد، صورت همدیگر را بوسیدیم. به حدی دست‌ها‌مان را در هم فشردیم، که کم مانده بود استخوان‌های انگشتان‌مان خرد شوند. دقایقی بیشتر به پاس‌بخشی من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهیزاتم را بردارم و شیفت را تحویل بگیرم.

یکی دیگر از هم‌محلی‌های دیگر هاتف که در دسته‌ی یک بود، «محمد غلامی چیمه» بود که چند سالی معلم راهنمایی بود و هاتف زیر دست او درس خوانده بود. خیلی جالب بود؛ معلم و شاگرد در یک جبهه.

پاییز ١٣۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران - من و هاتف کنار هم در سنگر


بهمن 1365 – عملیات کربلای پنج - سه راه مرگ شلمچه
عصر یک‌شنبه 5 بهمن، برای استراحت به خاکریز عقب رفتیم که چند سنگر سرپوشیده و کوچک در آن‌ قرار داشت. من و هاتف و مسعود کارگر در یکی از همان سنگرها به استراحت پرداختیم. در سنگری سرپوشیده و کوچک که عرض آن به‌زور 70 سانتی‌متر می‌شد، سه نفری کنار هم دراز کشیدیم تا مثلا استراحت کنیم که برای درگیری‌های شب، راحت باشیم و خواب‌مان نبرد. خواب و استراحت در شلمچه، جزو غنیمت‌هایی به حساب می‌آمد که کم‌تر گیر می‌آمد.
هاتف در سمت چپم و مسعود در سمت راستم دراز کشیده بودند. ظاهرا که خواب بودند. معلوم نبود با آن همه سوت خمپاره و انفجار گلوله‌های مختلف، چه‌‌‌‌طوری خواب‌شان برده بود. ناگهان حس عجیبی وجودم را گرفت. لرزه‌ای در بدنم احساس کردم. رعشه‌ی سختی بر وجودم دوید. عطر خوشی که به مشامم آمد، مرا به یاد آخرین لحظات حیات مصطفی کاظم‌زاده انداخت. سر جایم نشستم. اصلا خواب نبودم، ولی چشمانم بسته بودند. ناخواسته و بر اساس همان حس عجیب که هر گاه عطر خوش وجود مصطفی به مشامم می‌رسید، متوجه شدم کسی آماده‌ی رفتن است. روی آرنج دست چپم لم دادم و در حالی که اشک از دیدگانم جاری بود، پیشانی و صورت سید محمد را بوسیدم. بغض سختی گلویم را می‌خراشید. اشکم روی صورت هاتف که از گرد و خاک سفید شده بود، باریدن گرفت و ردی چون جوی، بر گونه‌هایش جاری ساخت، ولی او که بیدار شده بود، به عمد یا ناخواسته، چشمانش را باز نکرد. همان‌طور که دراز کشیده بود، گفت: چی شده داداش جون؟
که با هق هق آرام گریه گفتم: چقدر این‌جا بوی مصطفی گرفته سید ...
که چشمانش با برقی زیبا باز شدند. همان‌‌‌طور که مقابل دیدگانم نشست، کف دست‌هایش را به هم سایید و با ذوق و شوقی فراوان گفت: آخ جون ... یعنی تمومه دیگه؟
بدجور گریه‌ام گرفت. احساس کردم لحظه‌ی وداع مصطفی دوباره دارد تکرار می‌شود. او را در آغوش گرفتم و شروع کردم به گریستن. برگشتم و صورت مسعود کارگر را بوسیدم که از خستگی، همچون کودکی معصوم، آرام و زیبا خفته بود. چشمانش را باز کرد و با تعجب از گریه‌ی من، گفت: چیزی شده داداش؟
- نه داداش جون ... فقط ... چیزه ... فقط دمت گرم. هوای منم داشته باش.
تعجبش بیشتر شد. از خستگی حال نداشت برخیزد. همان‌‌‌طور که دراز کشیده بود، دوباره پرسید که چی شده؟ و جواب من فقط گریه بود.
ساعتی بعد مجدداً به دژ عمار برگشتیم. هنوز آب و غذا نیاورده بودند که مسعود کارگر گفت: الان می‌رم براتون آب و غذا میارم.
با شوق و ذوق فراوان در خط می‌دوید و هر کاری که از دستش برمی‌آمد، برای نیروها انجام می‌داد. دقایقی بعد در حالی که کیسه‌ای بر دوش داشت، به سنگر نزدیک شد. به هر سنگر چند کیسه آب‌معدنی و چند کنسرو داد. به ما که رسید، به شوخی گفتم:
- تدارکات ضعیف حال می‌ده. آخه مرد مؤمن، تو که کنسرو و آب آوردی، چرا نون نیاوردی؟
لبخندی تحویل داد و گفت: باشه. تا بی‌سیم کارم نداره، می‌رم براتون نون هم میارم.
مسعود بی‌سیم‌چی دسته بود، اما بر حسب عادت که نمی‌توانست آرام و بی‌تفاوت بنشیند، وقتی که دید بچه‌ها آب و غذا ندارند، دنبال غذا رفت تا بچه‌های دژ را تأمین کند. با وجود سن کم و جثه‌ی کوچکش، گونی سنگین غذا را بر دوش می‌کشید و از سه‌راه مرگ به طرف دژ عمار می‌آورد. ساعتی گذشت، اما از نان خبری نشد. با شوخی به عارفی گفتم: حتماً خسته شده، رفته سنگرای عقب یه چرخی بزنه.
عارفی گفت: نه بابا، حتماً بی‌سیم کارش داشته.
دقایقی بعد، طحانی به طرف سنگرمان ‌آمد. از همان دور، از چهره‌اش خواندم باید اتفاقی افتاده باشد. هیچ‌وقت لبخند از لبانش دور نمی‌شد، اما آن لحظه گرفته بود. جلوی سنگر ما که رسید، سلام و علیک کرد و بی مقدمه گفت: یه چیزی می‌گم، به هیچ‌کس نگی ها!
خیلی تعجب کردم. آخر جبهه‌، این حرف‌ها را نداشت. گفتم: مگه چیه که نباید به کسی بگم؟
- یکی از بچه‌ها شهید شده که نمی‌خوام بقیه بفهمن، امکان داره حال‌شون گرفته بشه و روحیه‌شون ضعیف بشه.
- نکنه حاجی امینی شهید شده، هان؟
- نه ... مسعود کارگر شهید شد.
وا رفتم. انتظار شنیدن خبر شهادت هر کسی را داشتم¬، الا مسعود کارگر. آخر او ساعتی قبل کنارمان بود و رفت تا نان بیاورد.
وقتی پرسیدم چه‌‌‌طوری شهید شد؟ گفت: رفته بود عقب تا واسه بچه‌ها نون بیاره، وقتی از سه‌راه اومد این طرف، یه خمپاره 120 خورد بغلش. دویدم پهلوش که دیدم یه ترکش خورده توی سینه‌اش. خورده بود روی قلبش. همون‌جوری افتاده بود زمین. سرش رو گرفتم توی بغلم. چشماش به من زُل شد. بِرّ و بِرّ نگام کرد تا این‌که تکون نخورد و همون‌‌‌طوری موند. چشماش رو بستم. خواستیم بلندش کنیم که دیدیم خونش پاشیده شده روی گونی که پر بود از نون. نون‌ها هم خونی شده بودند.
بغض گلویم را گرفت. خود‌م را مقصر می‌دانستم. هر چند که مشیت الهی این بود. من که خبر نداشتم اگر برود نان بیاورد، این‌‌‌طوری می‌شود. اگر می‌دانستم، اصلا نمی‌گذاشتم از سنگر تکان بخورد. کاشکی فقط برای لحظه‌ای با همان حال شوخی و خنده، کنار سنگر نگه‌ش می‌داشتم تا خطر برطرف شود، اما نه. اگر آن خمپاره کار او را نمی‌ساخت، خمپاره‌ای دیگر در شهادت او تعجیل می‌کرد.
نگاهی به دست راستم انداختم. همان دستی که یکی دو روز قبل در دست مسعود بود و در اردوگاه کارون کنار آتش در زیر زمزمه‌ی زیارت عاشورا، عقد اخوت بستیم؛ «اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ماخلا الشفاعة والدعا والزیارة» هاتف، بغض کرده، به سنگر ما نزدیک شد. جلو که آمد، توانستم قطرات اشک را در چشمانش ببینم. جلوتر که آمد، گفت: حمید شنیدی؟
بدون این‌که منتظر باشم یا سوالی بکنم، گفتم: آره ... خدا بیامرزدش.

جنازه‌ی تعدادی از شهدا بین خط ما و دشمن جا مانده بود. البته می‌شد آنها را آورد، ولی با زحمت زیاد. کانال به‌قدری تنگ بود که امکان حمل مجروح در آن سخت بود. چهار نفر از بچه‌های تعاون لشکر که رفته بودند پیکر شهیدی را بیاورند، خودشان بر اثر اصابت ترکش همان‌جا شهید شدند و جنازه‌ها‌شان ماند. خراسانی گفت: چند تا از بچه‌ها رو بفرست برن شهدا رو از توی کانال بیارن عقب که جا نمونند.
چند تایی داوطلب شدند. هاتف در حالی که می‌لنگید، از سنگر پایین آمد و گفت: منم می‌خوام با اینا برم.
با خنده گفتم: تو فعلاً برو بشین توی سنگر تا پات خوب بشه.
شب قبل، هنگامی که هاتف و «غفاری» با هم در نزدیکی تانک سوخته در انتهای سمت چپ خاکریز نگهبان بودند، خمپاره‌ای کنار سنگرشان منفجر شد؛ درست روی گونی‌ها. اسلحه‌ی هاتف تکه‌تکه شد، اما در آن میان، فقط یک ترکش کوچک به پای او خورده بود. غفاری هم سالم مانده بود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که خمپاره، اسلحه را در دست او متلاشی کرده، ولی خودش سالم مانده. هر چه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد و سرانجام به هر زوری که بود، با وجود جراحت سختی که در مچ پایش داشت، در خط ماند. وقتی که خیلی اصرار کردم و گفتم: «با این زخم پات، تو که نمی‌تونی راه بری، پس بری عقب بهتره.» خندید و گفت: خب قرار نیست که همه‌ش راه برم، همین جا توی سنگر که می‌تونم بشینم و مواظب باشم عراقیا نیان جلو.
اصلا رسم بر و بچه‌های بسیجی در عملیات کربلای پنج این بود که پس از مجروحیت و در صورت توان، در خط می‌ماندند.
جر و بحث بین من و هاتف بالا گرفت. از او اصرار و از من انکار. وقتی از دستم عصبانی شد، من با خنده گفتم: بی‌خود نمی‌خواد داوطلب بشی، تو اگه خیلی دلت می‌سوزه، راه بیفت برو عقب تکلیف پات رو معلوم کن.
در حالی که چهره‌اش برافروخته شد، از سنگر بیرون آمد. اسلحه را به طرفی انداخت و شروع کرد به راه رفتن در پایین دژ و گفت: آخه مگه من چمه؟ فکر می‌کنی پام قطع شده؟ اگه پای منه، خودم می‌دونم چشه، تو نمی‌خواد غصه‌ی اون رو بخوری.
چند قدمی‌ رفت و برگشت، و من همچنان نگاهش می‌کردم. جلو آمد و گفت: خُب حالا چی می‌گی؟ هان؟
تبسمی سرد بر لبانم نشست. می‌دانستم هر جوابی به غیر از بله بدهم، مورد قبول او نخواهد بود، اما چاره‌ی دیگری نداشتم. می‌دانستم در حالی که جلویم راه می‌رفت و سعی می‌کرد صورت و حالتش را معمولی و عادی جلوه دهد، در وجودش دریای متلاطم درد در جوش و خروش است. این را می‌شد از چشمانش خواند و از پایی که به التماس جلو می‌رفت. بریده بریده گفتم: ببین سید ... نوکرتم، جان من بیا و بی‌خیال این قضیه شو. یکی باید به تو کمک کنه که خودت رو بکشی عقب، اون وقت می‌خوای بری شهید هم کول بگیری و بیاری؟ اگه من دارم به‌ت می‌گم، گوش کن. تو نمی‌خواد بری. تازه فکر این رو هم کردی که اگه بری، ما چه کسی رو بایس بذاریم سر پست نگهبانی؟ هفت هشت تا از بچه‌ها دارن می‌رن، پس کی این‌جا رو داشته باشه؟
همچنان عصبانی و ناراحت بود. نگاهی تند و معنی‌دار به چشمان من انداخت که مثلا می‌خواستم با خنده، بی‌تفاوت نشان‌شان بدهم، اسلحه‌اش را برداشت و به داخل سنگر رفت.
بچه‌ها رفتند تا از داخل کانال بین خط ما و دشمن، دوستان خود را که بعد از ظهر در هنگام درگیری با دشمن، پیکرها‌شان جامانده بود، به عقب بیاورند. تنگی کانال باعث می‌شد تا بچه‌ها برای انتقال مجروح‌ها، برانکارد را بالای سر خود، بیرون از کانال بگیرند. همین، لقمه‌ی خوبی برای تک‌تیراندازان و خمپاره‌های عراقی بود.

کمی که آتش سبک شد، به عنوان پاس‌بخش، رفتم تا به نگهبان‌ها سری بزنم. هاتف داخل سنگر بالای پست امداد نشسته بود. همان‌‌‌طور که در سنگر نشسته بود، نگاهش را به دشت تاریک مقابل دوخته بود. با وجودی که کنارش نشستم، با مشت به بازویش کوبیدم و سلام کردم، بدون این که رویش را برگرداند، جواب سلامم را داد. منوری سرخ که در هوا روشن شد، نگاهم به قطرات اشکی افتاد که روی گونه‌اش جاری بود. وقتی خواستم با دست اشک‌هایش را پاک کنم، رویش را به طرف دیگر برگرداند، ولی از رو نرفتم. با خنده گفتم: چیه؟ قهر کردی؟ حالا دیگه واسه داداش حمیدت ناز می‌کنی؟
نگاهم که کرد، تنم لرزید. عصبانیت در چشمانش موج می‌زد. با گریه گفت: ببین آقا حمید، من با تو عقد اخوت نبستم که جلوم رو بگیری. من باهات داداش شدم که به همدیگه کمک کنیم که بریم بالا، نه این‌که به خاطر عشق و محبت، جلوی هم رو بگیریم.
با همان خنده گفتم: خب مگه غیر از اینه؟
که گفت: فکر کردی من نفهمیدم به خاطر علاقه و محبتت به من، اجازه ندادی تا همراه بچه‌ها برم پیکر شهدا رو بیارم؟
که برایش قسم خوردم و گفتم: به جون عزیز خودت، اصلا بحث این حرفا نیست. آره من خیلی خاطرت رو می‌خوام، ولی به‌خدا قسم اصلا هدفم این نبود. مشکل این بود که تو با این پای داغونت نمی‌تونی خودت رو راه ببری. ببین سید، اون کانال اون‌قدر تنگه که یه آدم سالم به‌راحتی نمی‌تونه توش تردد کنه، اون‌وقت تو می‌خوای بری و پیکر شهدا رو هم بیاری عقب؟
هر‌‌‌طوری که بود از دلش درآوردم. همه‌ی اشک‌هایش را با دستم پاک کردم، بوسه‌ی جانانه‌ای از گونه‌اش گرفتم و رفتم تا به بقیه‌ی بچه‌ها سر بزنم. دیگر خیالم راحت شد که هاتف از دستم ناراحت نیست.

شب چهارشنبه هشتم بهمن، در سنگر نشسته بودیم که هاتف و بوجاریان آمدند پهلو‌مان. هاتف در حالی که اسلحه و تجهیزاتش را به دست گرفته بود، گفت: آقا حمید، من و بوجاریان امشب می‌ریم توی اون سنگر می‌خوابیم. اگه باهامون کار داشتی، من اون‌جا هستم.
دستش را که در دستم بود، فشردم تا تلافی ناراحتی شب قبل را دربیاورم. با خنده‌ای ملتمسانه گفتم: خودمونیم، خیلی جوش‌آورده بودی. کم مونده بود بزنی توی گوشم.
خندید و گفت: برو بینم بابا. حالم رو گرفتی. مگه من بچه‌ننه‌ام که نذاشتی برم؟ مگه خون من از اونا رنگین‌تر بود؟ فوقش شهید می‌شدم.
با خنده‌ای زیبا خداحافظی کرد و رفت.

زمین از شدت انفجار می‌لرزید. تنها جان‌پناه و دل‌خوشی ما، یک پلیت (ورقه‌ی نازک حلبی) بود که روی آن به قطر یک بند انگشت خاک ریخته بودیم و به عنوان سقف، بالای سرمان گذاشته بودیم. هر چه که بود، چشم‌مان به شعله‌های انفجار نمی‌خورد. شعله‌ی انفجاری در آسمان، هراس‌مان را بیشتر کرد. توپ‌های زمانی با صدای مهیب، ناجوانمردانه بالای خاکریز منفجر می‌شدند. خود را به زیر پلیت کشیدیم تا از ترکش‌های توپ زمانی در امان باشیم.
بدجوری ترسیده بودم. پاهایم سست شده بود. بدنم را سرمای عجیبی گرفته بود. در عین حال غرورم اجازه نمی‌داد کسی متوجه حالات روحی‌ام بشود. نمی‌دانستم چه کار کنم تا بتوانم هم اوضاع و احوال خرابم را پنهان کنم و هم روحیه‌¬ام را حفظ کنم. یک آن به یاد آیة‌الکرسی افتادم. آیة‌‌الکرسی جلد شده‌ی کوچک را از جیبم درآوردم و در انعکاس نور منورها شروع کردم به خواندن. شاید تا آن لحظه هیچ‌گاه خود را آن‌قدر محتاجش ندیده بودم. قبل از آن اصلا اهل این چیزها نبودم، ولی از وقتی وارد شلمچه شدم، آیة‌الکرسی و کلی ادعیه‌ی قرآنی را از حفظ شدم.
فکری به ذهنم رسید. شروع کردم به تعریف خاطره‌ای و گفتم: «یادش بخیر، هر وقت اتفاق بدی می‌افتاد یا مادربزرگم می‌خواست برای سلامتی ما دعا کنه، آیةالکرسی رو می‌خوند و این‌جوری دور سرمون فوت می‌کرد.» در حالی که برگه‌ی آیةالکرسی را در دست داشتم، آن را دور سر بچه‌ها و داخل سنگر گرداندم و به اطراف فوت کردم و مثلا با ادای مادر بزرگم، گفتم: ایشاالله همه‌تون به سلامت برگردین پیش پدر و مادرتون.
ظاهرا با خنده و شوخی این‌ها را گفتم، ولی بغض سختی در گلویم جا خوش کرده بود. همین‌‌‌طور که گوشه‌ی سنگر کپ کرده بودم، با خودم گفتم: خدایا، من نوکرتم، غلامتم. این دفعه رو هم بذار از این جهنم جون سالم درببرم، دیگه اصلا گناه نمی‌کنم. به جون خودت هر شب نماز شب می‌خونم. غیبت؟ اصلا؛ نه غیبت، نه دروغ. قول می‌دم هر شب جمعه بشینم پای درس‌هایی از قرآن آقای قرائتی تا آدم بشم. تو فقط بذار من از این خراب‌شده سالم برم ...
سعید زارعی که چشمانش به من خیره بود، متوجه احوالم شد و با خنده گفت: خودمونیم، بدجوری کپ کردی نه؟
که من بادی به غبغب انداختم و گفتم:من کپ کنم؟ بی‌خیال بابا. من قبل از این، صدبرابر بدتر از ایناشم دیده‌م.
ناگهان گلوله‌ی کاتیوشایی کنار سنگر بر زمین نشست و هر چه گل و لای بود، بر سرمان ریخت. من که شدیدا جاخورده بودم و ترسیده بودم، نمی‌دانستم چه عکس‌العملی نشان بدهم. چشمم افتاد به زارعی که قاه‌قاه می‌خندید. از خجالت آب شدم. زارعی با همان خونسردی گفت: خودمونیم، بدجوری ترسیدی نه؟!

خبری از بوجاریان و هاتف نداشتم. خیلی دوست داشتم بروم، سری به آنها بزنم و ببینم در چه وضعی هستند، اما شدت انفجار قدرت هر کاری را از من سلب کرده بود. مانند معلول‌ها، مانند پیرمردهای خانه‌نشین و زمین‌گیر شده بودم. اصلا نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. زارعی هم با وجود سن و سال کمش، خیلی بی‌خیال و با شوخی گفت: چیه پاس‌بخش¬؟ بریدی؟ پاشو برو یه سری به نگهبانا بزن.
اما من همچنان کپ کرده بودم. همچون ستونی بتونی، چسبیده بودم کف سنگر و جرأت بلند شدن نداشتم. هر لحظه که قصد می‌کردم اگر آتش کم‌تر شود، بروم و سری به سنگرهای نگهبانی بزنم، اما تا از جایم تکان می‌خوردم، خمپاره‌ یا کاتیوشایی نزدیک سنگر می‌نشست و باز مرا در جا می‌نشاند. کلافه شده بودم. تا آن وقت، آن‌قدر از خودم متنفر نشده بودم. آرزو می‌کردم کاش جای نگهبان‌ها توی سنگر بودم تا مجبور نباشم بروم و به همه‌ی سنگرهای توی خاکریز سربزنم.
از سنگر بیرون آمدم و به طرف پست امداد راه افتادم. از کنار سنگری رد شدیم که کاتیوشا کنارش خورده بود و گل و لای آن را پر کرده بود. رو به بچه ها گفتم:
- خدا رحم کرد کسی توش نبوده وگرنه داغون می‌شد.
و به سنگر پست امداد رفتیم. چند تایی از بچه‌ها که مجروح بودند، به انتظار آمبولانس روی خاکریز دراز کشیده بودند. آه و ناله خفیف‌شان به گوش می‌رسید که سعی می‌کردند به گوش بچه‌ها نرسد. شاید به‌ این دلیل بود که باعث تضعیف روحیه‌ی آنان نشود.
سراغ هاتف را از بچه‌ها گرفتم، اما در دژ نبود. به خاکریز عقب رفتم، آن‌جا هم نبود. بوجاریان هم نبود. فکر کردم که حتماً مجروح شده‌اند و رفته‌اند عقب، ولی حاج تیموری که پای هاتف را بسته بود، او را می‌شناخت و گفت: نه؛ هاتف توی مجروح‌های دیشب نبود.
ساعتی بعد یکی از بچه ها آمد و گفت: حمید از هاتف و بوجاریان خبر داری؟
- نه، چه‌طور مگه؟
- اون سنگر رو که کاتیوشا خورده بود بغلش و گل اومده بود روش، دیدی که؟ اگه یادت باشه، هاتف دیشب گفت من و بوجاریان با هم می‌ریم اون‌جا می‌خوابیم. یادت اومد؟
کمی فکر کردم، دیدم درست می‌گوید. اصلا حواسم نبود. پس آنها توی آن سنگر ... گفت: هر دو تایی‌شون کنار هم خوابیده بودند که کاتیوشا خورده بغل‌شون و گل و خاک اومده روشون. همون‌جوری خاک شدن و شهید شدن.
بغض گلویم را گرفت. باورم نمی‌شد. همان سنگری بود که صبح از کنارش رد شدم و گفتم: خدا رو شکر کسی توش نبوده.
حالا می‌شنیدم که هاتف و بوجاریان زیر آن شهید شده‌اند. هر دو آرام خفته بودند؛ مثل دو فرشته‌ی پاک و معصوم. نشانی از جان کندن در ظاهرشان نبود.
دیگر دل و دماغ نداشتم. می‌خواستم بنشینم گوشه‌ای و زار بزنم. داخل سنگر نشستم. سیامک گفت: دوربینت رو بده من برم ازشون عکس بگیرم.
با بی‌میلی، دوربین را از جیبم درآوردم و به سیامک دادم. سیامک رفت و من همچنان گوشه‌ی سنگر نشستم. اشکم درنمی‌آمد. اگر می‌خواستم گریه کنم، باید به ‌این می‌گریستم ‌که چرا گریه‌ام نمی‌گیرد. انگار چشمه‌ی چشمانم خشک شده بود. بغض فشار می‌آورد، ولی از اشک خبری نبود. مثل آسمان پر از ابر شلمچه که بارانی نمی‌بارید، ولی رعد و برق می‌زد و می‌خواست بترکد.
سیامک برگشت و گفت: بابا این چه دوربینیه؟ هر چی زور زدم دگمه‌اش رو فشار بدم، نرفت پایین.
دستی به آن زدم. شاسی دوربین آزاد شد و سیامک دوباره رفت، اما لحظه‌ای بعد باز برگشت. ناامیدتر از دفعه‌ی قبل، دوربین را گرفتم و گفتم: مثل این‌که دلش گرفته و حال نداره عکس بگیره.
این دومین باری بود که دوربین به گرفتن عکس رضایت نمی‌داد. چند متر دورتر از اجساد شهدا کار می‌کرد، ولی بالای سر آنها خراب می‌شد و دگمه‌اش از کار می‌افتاد.
جر و بحثم با هاتف جلویم مجسم شد که با پای مجروح می‌خواست داوطلب برود تا جنازه‌ی شهدا را بیاورد. در دل تأسف خوردم که چرا او را نفرستادم عقب. به یاد روزهای قبل افتادم که با او و مسعود کارگر در سنگر عقب استراحت می‌کردیم.

«غلامی چیمه» را که دیدم، خبر شهادت هاتف را دادم. او که در تهران، معلم دبیرستان هاتف بود و در همان محله‌ی خیابان غیاثی (خیابان شهید سعیدی) زندگی می‌کرد، با شنیدن خبر شهادت سید محمد خیلی ناراحت شد. گوشه‌ای نشست و آرام آرام اشک ریخت. اشک معلم در سوگ شاگرد خیلی سوزاننده بود. جالب‌تر آن‌جا بود که زیر لب گفت: آخرش شاگرد از آقا معلمش جلو زد ...
شب، یکی از بچه‌ها خبر شهادت محمد غلامی چیمه را در خاکریز‌های مقطّعی در منتهی‌الیه سمت چپ ما نزدیک محور لشکر عاشورا آورد. با شنیدن آن، چهره‌اش جلوی نظرم آمد، آن هنگام که خبر شهادت هاتف را به او دادم. چند سالی را با هم در سنگر مدرسه با عنوان معلم و شاگرد گذرانده بودند و حالا چند ماهی می‌شد که دوش به دوش هم در مهران و شلمچه می‌جنگیدند. سرانجام هر دو پرکشیدند. شاید غلامی چیمه آمده بود تا به شاگردانش در عمل و در زمین سرخ شلمچه، درس بیاموزد و نه فقط در پای تخته‌سیاه و مدرسه.

خسته و شکسته بر سر باقی مانده پیکر سید محمد هاتف

بهمن 1365 – بعد عملیات – اردوگاه کارون
صبح روز دوشنبه سیزدهم بهمن، دو اتوبوس آمد. همه‌مان را سوار کردند تا به پادگان دوکوهه برویم. هر کدام از دو اتوبوس نصفه مسافر داشتند. با خود گفتم: روزی که خواستیم برویم جلو، حدود 10 اتوبوس بودیم، اما حالا دو اتوبوس هم نمی‌شویم.
به پادگان دوکوهه که رسیدیم، تازه بغض‌مان ترکید. مخصوصاً وقتی که بچه‌های دیگر گردان‌ها آمدند و سراغ دوستان‌شان را از ما گرفتند. واحد تعاون لشکر، فرم‌هایی برای مشخص کردن وضعیت مفقودین به بچه‌ها داد. برای هاتف و بوجاریان فرم پر کردم.

[ ۱۳۸٩/٥/۱۸ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
آن که فهمید:
ایرانی بود. مثل من.
اون طور که خودش می گفت، ده – پونزده سالی می شد که از ایران رفته بود. چند سالی آمریکا بوده و دکتر شده بود و حالا هم توی سوئد زندگی می کرد.

ایرانی بود و درست مثل بعضی زنای ایرانی که تا از کشور خارج می شن، اولین چیزی که خودشون رو ازش خلاص می کنند، حجابه. انگار یه وزنه سنگین انداختند روی سرشون که توی همون هواپیما، تا فهمیدند از خاک ایران رد شدند، اون رو بردارند و پرت کنند اون طرف. اینم از همونا بود. بی حجاب که هیچی، هر روز یه مدل تیپ می زد.

خب منم ایرانی بودم و با اون همزبون. حالم گرفته می شد اون جوری با خارجی ها می گفت و می خندید. مثلا چند سال برای دفاع از ناموس مملکتم جنگیده و اسیر هم شده بودم!

خیلی خوش اخلاق بود. خیلی.
مودب و با احترام با همه حرف می زد. بخصوص از وقتی که فهمید یه ایرانی توی این بخش بستری شده. از اون مهم تر وقتی متوجه شد یه بسیجیه و چند سالی هم توی زندانای وحشت ناک عراق اسیر بوده و کلی شکنجه و اذیت شده.

فکر کنم احترام و ادبش به من بیشتر از بقیه بود. خیلی بهم می رسید. همسن آبجی بزرگم بود. ولی عمرا اگه من بذارم آبجیم تنها بره خارج. اونم این تیپی!

یه بدی دیگه هم داشت که خیلی برای من سنگین بود. اونم این که نماز نمی خوند. راستش یکی دو بار سر همین باهاش بحث کردم، ولی خب دیگه! این همه سال این طوری زندگی کرده بود و نمی شد ازش توقع داشت یه دفعه درست بشه.

یکی دو بار که لازم بود دکتر متخصص من رو ببینه و مشاوره بده، زنگ زد آمریکا و یکی از دکترای اون جا که خیلی ازش تعریف می کردند، با هواپیما اومد، من رو دید و برگشت کشورش.


عکس جنبه تزئینی دارد


یکی دو ماهی می شد از ایران اومده بودم.
وقتی رفتم بنیاد جانبازان، با هزار منت و غر و لند گفتند:
- ببین برادر، شما که خودت رزمنده بودی، آزاده هم بودی و الان هم جانباز هستی. شما که خودت بهتر از ما باید به "اسراف بیت المال" حساس باشی. شما تا حالا دو بار رفتی خارج از ایران و از مزایای مختلف استفاده کردی. بست نیست؟ فکر نمی کنی این جوری در حق بقیه جانبازا ظلم می شه؟ مگه بیت المال فقط در خدمت شماست؟ ما این همه جانباز عزیز داریم که باید برن خارج مداوا بشند، اون وقت شما فکر کردی هتله، راه به راه بری سوئد؟
ببینم ناقلا، نکنه اون جا خبر مبرایی شده ؟! هان! نکنه یه وقت گلوت پیش اون فرنگی مرنگیا گیر کنه ها! اگه خوبه، ما هم بیاییم!

خون خونم را می خورد. کی داشت از اسراف بیت المال گله می کرد. واقعا فکر می کرد من با این بدن داغون که نه راه می تونم برم نه نفسم بالا میاد، می خوام برم اون ور آب و توی دیسکو میسکوهاش بزنم به خوشی و ...

ای وای که آدم چقدر بد بخت بشه که گیر این جور ... بیفته. خوبه پرونده پزشکیم جلوشه و می بینه که حالا حالاها باید برم زیر تیغ جراحان داخل و خارج که تازه بتونم یه کمی مثل اون راحت زندگی کنم. درد نکشم. ازدواج کنم. با خیال راحت بچه دار بشم و مثلا از زندگیم لذت ببرم.

- ببین نابرادر، گور بابات. هم گور بابای تو، هم اون آقایونی که تا به ما می رسند جانماز آب می کشند و حافظ بیت المال می شن. خودم می رم. من که سلامتیم رو از سر راه نیاوردم. خودم می رم. به هر قیمتی که شده. یه قرون هم از شما نمی خوام. حداقل اون ورا بعضیا پیدا می شن که به یه مجروح جنگی کمک کنند. نه؟

هر چی تونستم از رفیقای زمان جنگم قرض کردم و هر طوری که بود، خودم رو رسوندم سوئد. به همون بیمارستانی که باید ادامه درمان می دادم. شانسم بود که این دفعه اون خانم دکتره به پستم خورد تا مجبور نشم جلوی کسی دست دراز کنم. به قول معروف: "گدایی کن تا محتاج خلق نشی!"

حالم خیلی بهتر شد. اصلا انگار پول بنیاد برکت نداشت که حالم بدتر می شد که بهتر نمی شد!
چیزی نمونده بود که از بیمارستان مرخص بشم. ولی یه چیزی بد جوری عذابم می داد. اونم اون خانم دکتر ایرانی بود. همون بی حجابه که نماز هم نمی خوند. خیلی حالم از دستش گرفته بود. نمی دونستم باهاش چیکار کنم. لج باز شده بود. خیلی هم. اصلا حرف گوش نمی کرد. حرف حرف خودش بود.

- آخه خواهر من، مگه می شه؟
- چرا نمی شه؟ کار که نشد نداره.
- ولی من نمی تونم قبول کنم.
- برای من اصلا مهم نیست که شما قبول کنید یا نه. مهم تصمیمی یه که من گرفتم. به حرف هیچ کس هم گوش نمی دم.
- وقتی من راضی نباشم که درست نیست.
- درست نباشه. مگه خودت بهم گیر نمی دادی که من که توی یه خونواده مسلمون به دنیا اومدم و بزرگ شدم، چرا نماز نمی خونم؟ چرا حجاب ندارم چرا ... اصلا مثل این جایی ها زندگی می کنم؟ خب منم می خوام همون طوری که خودم فکر می کنم، رفتار کنم. به هیچ کس حتی جناب عالی هم مربوط نیست.
- مربوط نیست یعنی چی؟ ناسلامتی من یک طرف قضیه هستم. منم حقی دارم. می خوای عذاب وجدان بگیرم؟ می خوای تا عمر دارم، خودم رو بدهکار حساب کنم؟
- نه اصلا. بدهکار یعنی چی؟
- یعنی همین کار حضرت خانم. آخه خواهر من ...
- چی گفتی؟
- هیچی.
- نه. همین جمله ای که الان گفتی.
- خواهر من. مگه چیه؟
خب همین دیگه. تمومه. من خواهرتم و می خوام یه هدیه کوچولو واسه برادر غرغروی خودم داشته باشم. کجای دنیا یه خواهر اونم بزرگ تر، نمی تونه به برادرش خدمت کنه؟ اصلا می دونی چیه، من از دین و ایمون، همین خواهر برادری رو از تو یاد گرفتم و بس. پس لطفا دیگه بحث رو ادامه نده.
- آخه ...
- گفتم که، آخه بی آخه. فقط لطف کن و زودتر وسایلت رو جمع کن که خودم می خوام برسونمت فرودگاه.
- شما؟
- بله من. مگه یه خواهر نمی تونه تاکسی سرویس برادرش بشه؟
- ببین خواهر من، بذار من با خیال راحت برم کشورم.
- کشورت؟ مگه کشور من نیست؟
چرا کشور شما هم هست. شما درست می گید. بذار اگه فردا افتادم و مردم، روحم عذاب نکشه.
- روحت عذاب نکشه؟ ایشاالله صد سال دیگه زنده باشی. مگه من می خوام چیکار کنم؟
- نمی خوای کاری بکنی. همون کاری که توی این دو سه ماهه با من کردی.
- مگه من کار بدی کردم؟ چرا شماها توقع دارید هرکسی می خواد از این کارا بکنه، باید هم تیپ و هم عقیده خودتون باشه؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه من شرافت و حیثیت سرم نمی شه؟ مگه من مملکت ندارم؟ این چه ظلمیه که شما می خوای به من بکنی؟
- من می خوام ظلم به شما بکنم؟
- بله شما. شما و امثال شما. فکر کردی من چون بی حجابم، مسلمون نیستم؟ فکر کردی من اگه ده پونزده ساله از ایران دورم و توی آمریکا دکتر شدم، آدم نیستم؟ دین و مملکت سرم نمی شه؟
- استغفرالله. من کی این حرفا رو زدم؟
- همین الان. با این خواهش و التماست که قبول نمی کنی. اصلا ببینم، مگه تو با اون سن کمت بلند شدی رفتی جلوی یه مشت نره غول وحشی جنگیدی، زخمی و اسیر شدی، از من و امثال من اجازه گرفتی که حالا من باید از تو اجازه بگیرم؟

هر طوری بود، باهاش خداحافظی کردم و اومدم ایران. مطمئنا هیچ وقت از خاطرم نخواهد رفت که اون خانم بی حجاب ایرانی، سال 1375 برای مداوای من که از بنیاد جانبازان رونده شده بودم، چیزی حدود 80 میلیون تومان از جیب شخصی خودش هزینه کرد و وقتی بهش گفتم:
- آخه خواهر من، من در توانم نیست این همه هزینه رو پرداخت کنم.
گریه اش گرفت و با بغض گفت:
- ببین برادر من، بذار این آخری، تکلیف خودم رو با تو روشن کنم. اگه می بینی من پونزده سال با خیال راحت توی بهترین دانشگاه های آمریکا درس خوندم و دکتر شدم، اگه می بینی من این جا دارم توی آرامش و آسایش زندگی می کنم، همه اینا، مدیون تو و امثال توئه. اگه امثال تو نمی رفتید جلوی دشمن وایسید، اگه امثال شما اون همه زجر و شکنجه رو توی اسارت تحمل نمی کردید، اگه تو، همین تو، این طوری سینه ات رو جلوی تیر و ترکش سپر نمی کردی یا شیمیایی نمی شدید، من هیچی نبودم. فهمیدی؟ بذار راحتت کنم. اگه من خیالم راحت بود که پدر و مادرم که عزیزترین چیزام هستند، توی تهران در آرامش و امنیت زندگی می کنند تا دخترشون توی جایی مثل آمریکا درس بخونه و دکتر بشه، فقط به خاطر تو و امثال توئه. پس تو رو به همون خدایی که هم تو می پرستی و هم من، دیگه هیچی نگو. راحتت کنم، من رو شرمنده نکن. من بیشتر از این دیگه در توانم نبود.
زبونم بند اومد. دیگه لال شدم. هیچی نتونستم بگم.

(از خاطرات یک آزاده جانباز شهرستانی، که شاید روزی اگر راضی شد، نام خودش و خانم دکتر را بنویسم.)



آن که نفهمید:
از بس برای این قسمت نمونه زیادی وجود داره، فقط شما را ارجاع می دم به آسایشگاه های جانبازان، دکاتره (دکترها) و کمیسیون های پزشکی تعیین درصد در دوران ریاست حافظان بیت المال! بر کشتی شکسته بنیاد شهید و جانبازان: شیخ مهدی کروبی، مهندس میرحسین موسوی، سردار محسن رفیقدوست، سردار محمد فروزنده، سردار دکتر حسین دهقان و ...
[ ۱۳۸٩/٤/٢۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به هیچ وجه قصد نوشتن این خاطره تلخ را نداشتم. چون این نوشته ها، زودتر و بیشتر از آن که طرف حسابم را بیازارد، روح خودم را می خراشد و داغ بر داغ های دل تنگی دوری دوستانم می افزاید که باید دل خوش کنم که جعبه جادوی انقلابی و اسلامی ما، با چهار تا نوحه و کلیپ دم دستی ، یاد امام و شهدا را گرامی بدارد!

وقتی دو سه روز پیش، با "حسین شمس" مستند ساز نسل امروزی و "رضا مصطفوی" سردبیر با حال نشریه "امتداد" جمع بودیم، بحث کشید به روستای شیمیایی. عکس های آن را دوباره مرور کردیم. برای زنانی که آن روز گرم تابستان 1367 دخترکانی نوجوان با هزار آرزوی شیرین بودند، ولی امروز از درد و داغ گاز شیمیایی رنج می برند و همچون پیرزنانی فرسوده و شکسته قامتشان خم گشته، دلم خون شد.

این را فقط و فقط برای "امر به معروف" و "نهی از منکر" دوستان، و راستش را بخواهید، برای سبک کردن خودم و نهادن این بار سنگین بر دوش دیگران، می نویسم.
حال این که چه کنند و چه خواهند کرد، خود دانند و خدای خودیش.

چندی پیش در یکی از مناظره های تلویزیونی "رو به فردا" که به بحث خط قرمزهای سینما و تلویزیون کشید، دوست بزرگوار آقای "وحید جلیلی" گفت:
"خطوط قرمزی دور سینمای ایران کشیده‌اند که سینماگر ما به سمت انقلاب نرود. اگر سینماگر بخواهد دست از پا خطا کند، به سمت انقلاب اسلامی برود، به سمت ارزش‌های نظام برود، بلافاصله نگهبانان تیزهوش و شب بیدار این خطوط قرمز، سر و صدای‌شان بلند می‌شود. یک خطوط قرمزی داریم که باید شکسته بشوند. سال‌هاست و شاید بیش از دو دهه است که ما دچار یک خطوط قرمزی در سینمای کشورمان شدیم که این خطوط قرمز نگهبانانی دارد که به شدت مراقب هستند تا مبادا ذره‌ای از آن عدول شود. خطوط قرمزی دور سینمای ایران کشیده‌اند که سینماگر ما به سمت انقلاب نرود. اگر سینماگر بخواهد دست از پا خطا کند، به سمت انقلاب اسلامی برود، به سمت ارزش‌های نظام برود بلافاصله نگهبانان تیزهوش و شب بیدار این خطوط قرمز، سر و صدای‌شان بلند می‌شود و با انواع و اقسام شگرد‌ها تلاش می‌کنند تا اجازه ندهند یک چنین اتفاقی بیافتد."

گوش شیطان کر، روستایی در غرب کشور وجود دارد که در زمان جنگ، مستقیما مورد بمباران شیمیایی عراق قرار گرفت ولی تا قبل از حکومت احمدی نژاد، نه دولت سازندگی و نه دولت بازندگی و اصلاحات، هیچ فکری برای آنان نکرد. نه بنیاد شهید و نه هیچ ارگان دیگری، در دوره هر رئیس و سردمداری، نه تنها شهدای آنان را به رسمیت نشناخته و از هر گونه مزایایی محروم کرده بودند، که مجروحین و مصدومین آن جا را که هر روز بیشتر اثرات گازهای کشنده صدامی اثرات خود را بروز می دهد، حتی برای یک درمان ساده، انسان به حساب نیاوردند. تا بدان حد که عزیزان مسموم شیمیایی آن سامان، برای رهایی از آزارها و دردهای جانکاه گازهای خردل و سیانور، به قرص "استامینوفن" و "آسپرین" پناه می بردند.

بیش از 4 سال پیش، "حسین شمس" از دوستان مستند ساز نسل امروزی، به دنبال ردی که به او دادم، رفت سراغ آنان و توانست گزارشی تهیه کند و به دست رئیس جمهور مردمی برساند. همان شد که با دستور قاطع و سریع ایشان، سرانجام بنیاد شهید پس از قریب به 20 سال، برای شهدا و مجروحین آن جا پرونده تشکیل داد و برای درمان شان نیز اقدام کرد.

همان ایام، حسین شمس طرحی را به "مرکز مستند سازی سیما" ارائه داد تا از آن روستا و اوضاع و احوال مردمانش، برنامه ای تهیه کند.
ای کاش می گفتند برنامه شما مورد قبول واقع نشده.
ای کاش ...

اواخر فروردین 3سال پیش، ساعت 7 صبح، حسین که در راهیان نور با رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران آقای مهندس "عزت الله ضرغامی" جبهه رفته پاسدار و ... رفیق شده بود، به تلفن همراه او زنگ زد و گفت که می خواهد به ملاقاتش برود. یک ساعت بعد، من و حسین، در ساختمان شیشه ای سیما، در اتاق جلسات آقای ضرغامی بودیم.

در 45 دقیقه ای که سه نفری نشستیم، از هر دری سخن گفتیم و بیشتر صحبت مان درباره این بود که چرا کارهای ارزشی دفاع مقدس در تلویزیون کم می شود، که ایشان گفت:
- همین کلیپ "یاد امام و شهدا" را که سعید حدادیان می خواند، خود من در همین استودیویی که در کنار اتاق خودم برپا کرده ام، ساختم.

از غیرت و همت او خیلی خوشم آمد که آستین ها را بالا زده و خود وارد عمل شده است. وقتی ماجرای روستای شیمیایی و این که بیش از یک سال است مرکز مستند سازی علافمان کرده گفتیم، همان جا زنگ زد به آقای "ستوده نیا" رئیس مرکز مستند سازی و به ایشان فرمود:
- هر چه سریع تر برنامه آقای شمس را آماده کنید که بروند و بسازند.
گوشی تلفن را که گذاشت، گفت:
- خب این از این. دیگه چی؟

حسین شمس گفت:
- من دارم برنامه ای در باره شهدای عملیات تفحص و کشف پیکر شهدای گمنام می سازم، برای تکمیل این برنامه، نیاز به فیلم دیدار خانوده های شهدای تفحص با مقام معظم رهبری دارم که چندی پیش از تلویزیون پخش شد.
آقای ضرغامی خندید و گفت:
- این که دیگه کاری نداره. الان به آقای "بخشی" می گم براتون فیلم رو دربیاره.
کاغذ کوچکی برداشت و خطاب به آقای "بخشی" – ظاهرا مسئول دفتر امور ویژه -  نوشت که در اولین فرصت، این فیلم را به ما بدهد.
وقتی خواستیم از ایشان خداحافظی کنیم، با احترام بسیار، خودش همراه ما به بیرون اتاق آمد و خودش کاغذ را داد دست آقای بخشی و گفت:
- همین الان برو دنبالش و این فیلم رو براشون آماده کن.
آقا بخشی "چشم" گفت و آقای ضرغامی خداحافظی کرد و رفت برای جلسه کاری.

ما که از استقبال آقای ضرغامی ذوق زده شده و توپ توپ بودیم، وقتی با آقا بخشی صحبت کردیم، ایشان هم با روی باز و احترام گفت:
- امروز سرم شلوغه. برای فردا فیلم رو براتون آماده می کنم.
که من گفتم:
- آقای بخشی، عجله نکن. ما سه چهار روز دیگه میاییم که شما سر فرصت فیلم رو پیدا کنید.

الان 3 سال از آن روز می گذرد.
پرونده روستای شیمیایی، همچنان در کمد بایگانی آقای ستوده نیا خاک می خورد.
حتما که مستندهای حیات وحش ساخت شبکه برادر "بی.بی.سی" واجب تر است.
آقای بخشی هم همچنان دارد می گردد بلکه فیلم دیدار آقا را پیدا کند!

واقعا اگر زمان جنگ بود و گردانی در محاصره، اینان را می فرستادیم دنبال نیروی کمکی، چند سال بعد می آمدند تا بر استخوان های سپید گشته و خشکیده مان، بر مسند ریاست و میز مدیریت تکیه زنند و ...

من که نفهمیدم.
خطوط قرمز کار برای شهدا و جانبازان شیمیایی و شهدای گمنام و تقحص کجاست که گوش شیطان کر، ما از آن عدول کرده ایم؟!

"دفتر امور ویژه
سریعا در لیست سیاه رادیو و تلویزیون ..."

[ ۱۳۸٩/۱/٢٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

همه هفته، هنگام نماز جمعه، در "چهارراه لشکر" (مقابل مسجد دانشگاه تهران که بچه های لشکر 27 زمان جنگ همه قرارها و دیدارشان آن جا بود) می دیدمش.
صدای گرمش در روایت فتح، آن قدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم.

روز جمعه 28 اسفند ماه 1371، به آرزوی دیرینه ام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمت های روایت فتح در سال های گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم.

خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبه باغچه نشست.
چهارراه لشکر خلوت بود. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعه سال را زودتر از دفعات قبل به نماز جمعه بروم.

سجاده را بر زمین گذاشتم، بر لبه باغچه نشستم. دقایقی نگذشته بود که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجاده اش را کنار سجاده من پهن کرد، نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظه ای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بی هیچ تکبری و با اخلاصی بسیجی وار، و لبخندی زیبا، جوابم را داد.

نشست کنار من روی جدول. چشمانش از لبنانش تشنه تر بودند. و گوش هایش هم. همه را می پایید.
وقتی گفتم:
- آقا سید، نفست خیلی حقه. صدات گرمه. خدا خیرت بده.
محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذر خواست و گفت:
- ما که کاری نکردیم ...

 هر که را با دست نشان می دادم و از رشادت هایش در جنگ می گفتم، با چنان نگاه نافذی او را دنبال می کرد که انگاری دارد حرکاتش را ضبط می کند.
خوب می شد از چهره اش خواند که با هر نگاه، برنامه ای از روایت فتح در ذهنش نقش می بندد.
دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، نان را به نرخ سال 60 می خورد.

با همتی که داشت، شاید که می توانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند. اما او، از همه دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجی ها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مشتی از خاک جبهه را به مشتی طلا نمی داد و همان بود که لحظه ای آرام و قرار نداشت.
همین طور که نشسته بودیم و می گفتیم و می گفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم:
- آقا سید، حواست رو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرف مون، خوب بهش دقت کن.
- مگه چیه؟
- بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من می گم.

آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلک هایی نزدیک به هم، به زور آدم را نگاه می کردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کت چروکیده و رنگ و رو رفته اش برد و به هر کدام مان یک شکلات داد. با همان لهجه غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همین کار را انجام بدهد، که داد.

وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را می خورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت:
- اون کی بود؟
و گفتم:
- اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست.
 وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت:
- واقعا خوراک یه برنامه خوبه. چه طوری می شه اون رو پیداش کرد؟
- همین جا. هر هفته همین جاست. خواستی، باهاش هماهنگ می کنم بشینید پای حرفاش.
و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ...

سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چند سال پیش، خسته و دل شکسته از روزگار، در گوشه ای از این شهر غبار گرفته، خفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید:
- حاجی، تو کی بودی؟

 و این، همه آن چیزی است که آن روز جمعه، برای سید مرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم.
 

از "قاچاقچی" تا "بلدچی"

من نمی دونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم. آخه پیر بود. سنش کم نبود. چه جوری برم بهش بگم:
- ببخشید برادر ... این بچه ها راست میگن که شما زمان شاه، "قاچاقچی" بودید؟

خب فکر می کنید چی بهم می گفت؟
- به تو چه بچه ...
- اصلا تو غلط می کنی در مورد من این جوری حرف می زنی ...
- خجالت نمی کشی با من که همسن پدرتم، این جوری حرف می زنی؟
- اصلا به شماها چه که من چیکاره بودم؟
- بودم که بودم ... امروز مثل همه‌ شما، مثل خود تو، لباس بسیج تنمه ...
- اصلا تو روت میشه توی روی کسی که اومده جبهه تا جونش رو فدا کنه، این حرفا رو بزنی؟
- ...

 خب ... خب. غلط کردم. اصلا ازش نپرسیدم. ولی خب قیافه اش تابلو بود. موهای حنا زده‌ ژولیده، چهره‌ سیه چرده، سبیل های سیخ سیخی لای دندونایی که از بس لب به سیگار زده، سیاه سیاه شده بودند ... اصلا اینها هیچی، دستانش ... از روی دستانش تا بالا، همش خالکوبی بود.

 رستم و سهراب، زال و تهمینه ... خلاصه یه شاهنامه‌ی کامل روی بدنش خالکوبی کرده بود. کافی بود تا برای وضو گرفتن آستینش رو بالا بزنه ...

 آخ گفتم "وضو" ...
آره ... وضو هم می گرفت ... وضوی خالی که نه، کنار بقیه، شونه به شونه‌ی بچه ها، نماز هم می خوند. تازه، توی دعا توسل و زیارت عاشورا هم می اومد، یه گوشه می نشست و با دستمال یزدی سبز و بنفشش، اشکاش رو پاک می کرد ...

 ولی خب خیلی بو می داد. اصلا انگار خود کارخونه‌ی دخانیات نشسته بغلت. نمی شد تحملش کرد. مخصوصا وقتی می خواست باهات روبوسی کنه. وقتی می خندید، ته حلقش معلوم بود. همون چند تا دندونی هم که داشت، اون قدر سیاه و لت و پار بودند که دلت نمی اومد صورتش رو ببوسی.

 می گفتند زمان شاه، قاچاقچی بوده. نه قاچاقچی مواد مخدر، که از راه های سخت و پر پیچ و خم کوهستان های غرب کشور بخصوص قله "بمو"، اجناس و لوازم از عراق می آورده و می برده.

جنگ که شد، مثل همه مردم، ههم اون چه رو ناشایست می پنداشت، به کناری نهاد و با رزمندگان اسلام همراه شد.

حالا دیگه حاجی، برای خودش شده بود "بلدچی". هر جا بچه های اطلاعات و عملیات گیر می کردند، او بود که راه گشاشون می شد و اونا رو تا پشت خطوط عراق می برد و می آورد.

 در "هور" و در ایام آمادگی عملیات خیبر، بچه ها برای شناسایی در عمق مواضع عراق، توسط او به قاچاقچیان عراقی تحویل می شدند و چند روز بعد که کارشون را انجام می دادند، محترمانه به ایران بازگردانده می شدن و عراقی ها به او می گفتند:

- حاجی جون، بیا امانتی هات رو تحویل بگیر.

[ ۱۳۸٩/۱/٢٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صدایش خیلی دل نشین و آرام بخش بود. به قول آن عزیز دل:
"حتی اگر از عملیاتی ناکام و شکست خورده برنامه می ساخت و سخن می گفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقه خود احساس می کردیم."

خیلی دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم.
فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حمله ها آن چنان پر حجم نشده بود.

هنوز حاج آقا "زم" - رئیس آن روز پالایشگاه و حوزه هنری و میلیاردر و قهوه خانه دار و ... امروز -  آوینی را از حوزه هنری اخراج نکرده بود.

حاج آقا زم بدون عبا و عمامه در رستوران سنتی مستضعفی اش!

هنوز روزنامه "سه قطره خون" مسیح – مثلا روزنامه جمهوری اسلامی – دست به تکفیر سید نزده بود و به هزار و یک اسم و عنوان، علیه او بیانیه صادر نمی کرد.

هنوز قهرمان رالی کامیون رانی کانادا "محمد هاشمی رفسنجانی بهرمانی" رئیس وقت جعبه جادو، هنوز دستور ممنوعیت پخش روایت فتح و بخصوص صدای او را از تلویزیون، نداده بود.

دم غروب بود که با دو سه تا از دوستان اهل ادب و هنر! روی تخت های حیات حوزه هنری نشسته بودیم و چایی سر می کشیدیم.
از دور کسی پیدا شد که با دیدنش خیلی ذوق کردم. دومین باری بود که می دیدمش. چند روز قبل، همین جا برای اولین بار دیده بودمش.
جلو که آمد، طبق عادت، با همه سلام و احوال پرسی کرد. به ما که رسید، به احترامش برخاستم و با لبخند، با او دست دادم. بغل دستی ام اما، همچنان دود سیگار از همه سوراخ هایش بیرون می زد، برنخاست و در برابر سید مرتضی آوینی که دستش را دراز کرده بود، با بی اهمیتی فقط دست داد ولی رویش را برگردانده بود.

سید چند قدمی دور نشده بود که مثلا دوست ما، شروع کرد به فحاشی و هر چه فحش ناموسی از دهان ناپاکش خارج می شد، نثار سید کرد. هر چه گفتم:
- مرد مومن، اگه حرف ها و نظراتش رو قبول نداری، به خودش فحش بده. به ناموسش چیکار داری.
که او وقتی دید من ناراحت شده ام، لج کرد و بدتر و رکیک تر فحش داد.

وقتی فروردین 1372 سید مرتضی در بیابان های فکه رفت روی مین و آسمانی شد، یکی از اولین کسانی که در وصف سید مرتضی زور زد و مقاله نوشت، همو بود.
وقتی دیدم عکسی بزرگ از سید در اتاقش زده و درباره وجنات و حسنات سید منبر می رود، یاد آن غروب تلخ افتادم و فقط سوختم.

ادامه دارد

[ ۱۳۸٩/۱/۱۳ ] [ ٦:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عید همه تون مبارک.
امیدوارم که سال نو رو مثل من شروع نکرده باشید!
هر چه مصلحت خداست ...

شب عیدی، مجبور شدم در غم از دست دادن "دایی ابوالفضل" که خیلی بهش علاقه و ارادت داشتم، بشینم.
آن هم با سوزاننده ترین مرگ ممکن.
نمی خوام حال تون رو بگیرم یا خودم رو واستون لوس کنم.
ولی عید سختی داشتم.

از داییم خاطرات فراموش نشدنی زیادی داشتم و مرگ سختش، برام فراموش ناشدنی تر شد.
حالا از اون بدتر یا نه، شاید کم تر، یکی دو ماهه که سخت نشستم سر بازنویسی خاطراتم از جنگ.
نه. از شهدا بگم بهتره. من که اصلا جنگی ندیدم!

این چند روزه، رسیدم به بخشی از خاطراتم که همیشه از بازنویسی اون وحشت داشتم، ولی آخرش گریبانم را گرفت.
اصلا  از دستش روز خوش ندارم.

من و شهید مصطفی کاظم زاده

شهریور ۱۳۶۱ یک ماه قبل از شهادتش

زبان حالم رو "پرویز پرستویی" توی یکی از نواراش به نام "بابایی" گفته. وقتی با اون صدای قشنگش، این شعر رو می خونه:

حالا که وامونده و بریده ام
حالا که سوزی نداره چشام
حالا که تموم دل و دستم
از شنیدن اسم قشنگت به لرزه می افته
حالا که دونستی بی تو می میرم
می خوای بگم که
تو ما رو دیوونه کردی؟
آره؟
تو ما رو دیوونه کردی.

خاطرات ماه های منتهی به 22 مهر 1361.
روزهای با مصطفی و از همه بدتر، سال های بی مصطفی.
نمی خوام زیادی بازش کنم. یعنی حس و حالش رو ندارم.
بر حسب اتفاق، میون کاغذ پاره های قدیمیم، چند تایی ورق پیدا کردم که کلی خاطرات قشنگ از "مصطفی کاظم زاده" توی اونا نوشته بودم.
اون قدر برام جالب و قشنگ بود که تازه فهمیدم این چند ساله، بد جوری فراموشی گرفتم.
شایدم خواستم فراموش کنم، ولی اون گذشته قشنگ، راحتم نمیذاره!

راستش، این مطلب رو فقط و فقط برای این نوشتم تا ازتون یه خواهش کوچولو بکنم:
"برام دعا کنید و از خدای خودتون بخواهید، بذاره راحت این کتاب رو تموم کنم و خیالم راحت بشه و ناکام نشم."
نه. از هیچی نترسیدم. ولی وقتی همه جای بدن با هم دیگه ریتم خداحافظی و تلخی درد و مرض سر می دن، نباید نگران بشم؟
به جون خودم، اصلا نگران رفتن نیستم. حتی نگران چه جوری رفتنم.
نمی دونم چرا، شاید این هم یه جور دل بستگی و وابستگی به دنیا باشه!

راحت تون کنم:
"فقط می خوام خیالم راحت بشه که کتاب "از معراج برگشتگان" دربرگیرنده همه خاطراتم از کودکی تا پیروزی انقلاب اسلامی و در نهایت تا پایان دفاع مقدس، چاپ می شه."

نمی دونم شاید هزار صفحه ای بشه. دیگه هر چی توی توانم بود، ریختم وسط.
تا حالا فکر نمی کردم نوشتن، این قدر تاب و توان آدم رو بگیره!
همه شیره جونم رو گرفته.
بد جوری خسته و کسلم کرده.

حوصله هیچ کس رو ندارم.
بیچاره خونوادم که مجبورن اخلاق گند و تند این چند وقته من رو تحمل کنند.
نه این که تا حالا خیلی اخلاق خوبی داشتم!

خلاصه: خلاص.
دعا کنید ناکام نمونم.
زشته روی سنگ قبر سیاهی بنویسند:
پیر مرد ناکام ...

[ ۱۳۸٩/۱/٦ ] [ ٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای این روزهای 24 سال پیش
ادامه‌ی عملیات والفجر هشت: جاده‌ی فاو – ام القصر
گردان حمزه سیدالشهدا (ع) – لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

روز یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند ماه 1364، ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک تک نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود. البته ساعت پست آن روز برای من خیلی جالب بود، چون یک دستگاه بولدوزر عراقی که چند نفر بالای آن نشسته بودند، با پررویی تمام از پشت خاکریز خارج شد تا به نقطه‌ای دیگر برود. به محض این‌که در دید قرار گرفت، با تیربار گیرینوف خودم آن را نشانه رفتم و تا آن‌جا که جا داشت گلوله نثارش کردم. از نفرات روی آن، تنها یک نفر توانست از معرکه بگریزد. بولدوزر در جای خود ثابت ماند و بچه‌های ادوات هم با خمپاره‌ی 60 آن را هدف قرار دادند.

برادر "حکیم سوری" مسئول گروهان، در تاریک روشن هوا از خاکریز گذشت و به دشت روبه‌رو رفت تا جنازه‌ی چند شهید را که آن‌جا افتاده بودند بیاورد. دوشکاها و تیربار‌های دشمن آن قدر بر رویش آتش ریختند که فقط توانست خودش را دست خالی به خاکریز برساند. یک پایش از جراحات قبلی ناراحت داشت و من تعجب کردم آن‌جا چگونه می‌دوید. خودش می‌گفت بچه‌ی تویسرکان است و در تهران گچ کاری می‌کند که هنگام مرخصی می رود سر کار گچ کاری. نشانی محل کار و پاتوقش را که می داد، قشنگ بلد بودم. قهوه خانه‌ی اول خیابان اقبال در خیابان دماوند تهران.
به هنگام تیراندازی به طرف بولدوزر، متوجه شدم چند گلوله‌ی قناصه از کنارم رد شد. خوب که توجه کردم، دیدم از پشت یکی از اجساد عراقی که جلوی خاکریز به طور دمر افتاده و پشتش به من بود، کسی در حال تیراندازی با قناصه است. ظاهرا تک تیرانداز عراقی، شب قبل سینه خیز از داخل کانال مقابل ما خودش را به آن جا رسانده و پشت جنازه چاله ای کنده و سنگر گرفته بود. لوله‌ی تیربار گیرینوف را به طرفش چرخاندم و آن‌قدر شلیک کردم که جنازه و تیرانداز، هر دو متلاشی شدند.

قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی" فرمانده‌ی گردان حمزه و حاج "رضا دستواره" معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف قرارشان دهد. بی پروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپاره‌ی 60 و تیرهای تک تیراندازان که از بالای سرمان می‌گذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم:
- حاجی جون مواظب باش ... این جا تک تیرانداز زیاد دارن که بدجور می زنه ...
دستواره خندید و گفت:
- غلط کردن بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...

مقابل خاکریز روی جاده‌ی آسفالت، چند تانک سالم و سوخته قرار داشت. آنها از سنگین ترین پاتک چند روز قبل دشمن که طی آن تانک ها تا ده متری خاکریز جلو آمده بودند، بر جای‌مانده بود. در برابر آن پاتک، بچه‌های گردان انصار، با رشادت تمام از میان باتلاق ها جلو رفته و از پهلو تانک ها را زیر آتش گرفته بودند. تانک ها به غیر از جاده‌ی آسفالت، راه دیگری برای تردد نداشتند، لذا وقتی که ‌تانک های جلویی و عقبی منهدم شدند، خدمه‌ی بقیه‌ی آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند.

هر از چند گاه تک تیراندازان عراقی از لابه لای ‌تانک ها به خاکریز نزدیک می‌شدند و با قناصه بچه‌ها را هدف قرار می دادند. کمی که دقت کردم، توانستم محل استقرار یکی از تک تیراندازها را پشت تانکی نیم سوخته پیدا کنم. تیربار را گذاشتم روی کیسه گونی لبه‌ی سنگر و شروع کردم به شلیک. با صدای داد یک نفر که عصبانی و شاکی می گفت:
- چه خبرته ... ساکتش کن اون تیربار رو ...
دست از شلیک برداشتم. پشت سرم "حمید سربی" را دیدم که عصبانی به من نزدیک شد و پرسید که برای چی این همه گلوله شلیک می کنم؟ وقتی گفتم که تک تیرانداز عراقی را پیدا کرده ام، خون سرد و آرام گفت:
- خب این که دیگه این همه شلوغ کاری نداره ... تو فقط محلی رو که شناسایی کردی نشون بده.
وقتی گفتم که تک تیرانداز کجاست، ایستاد پشت تیربار و چشمانش را دوخت به آن سمت. با روشن شدن آتش دهنه‌ی تک تیرانداز عراقی، سربی فقط دو سه گلوله شلیک کرد و درست زد به هدف و قناصه چی عراقی را از میدان بدر کرد.
با همان خون سردی و آرامش که در اوج جنگ هم از چهره‌ی سفید با موهای سرخ گونش دور نمی شد، گفت:
- بیا ... دیدی ... این که حول کردن نداره ... آروم، دقت کن، نشونه گیری کن و بزن.
وصفش را و این که قهرمان تیراندازی است زیاد شنیده بودم، ولی حالا خودم دیدم.

استراحت همزمان همگی بچه‌ها در سوله، جز در صورت چمباتمه زدن و پاها را در سینه گرفتن، غیر ممکن بود. ناگهان یادم آمد تیربارها زیاد کار کرده، روز شلوغی را پشت سر گذاشته‌اند و بهتر است برای حفظ آمادگی آنها در مقابله با حملات شبانه‌ی دشمن، بروم و تمیزشان کنم.
قبل از این که بیرون بروم، به ذهنم رسید از حوادث این یکی دو روز گذشته نت برداری کنم تا ان شاالله بعدها اگر فرصت شد، کل خاطراتم را بنویسم. دفترچه‌ی یادادشت کوچکی را که تبلیغات داده و تصویر چهره‌ی خندان امام بر آن نفش بسته بود، از جیب در آورده و بر یکی از صفحات کوچکش نوشتم:
"امروز یک شنبه 25/12/64 ساعت 20/12 ظهر نماز را خوندم و داخل سوله با بچه‌ها شوخی می‌کنم، هنوز ناهار نیاوردن. می‌خوام برم لوله و قطعات تیربارهای سنگر دیده‌بانی را تمیز کنم تا برای شب آماده باشیم. چفیه‌ام را برمی دارم تا برم بیرون."

از سنگر که خارج شدم، سعی کردم چفیه را دور کمرم بپیچم. "یاسر حق پناه" معاون دسته را دیدم که از روبه‌رو می‌آمد. قصد کردم به طرفش بروم و بگویم که باید تیربارها را برای شب تمیز کنم، ولی به سلام و علیک معمولی اکتفا کرده، به سمت چپ حرکت کردم. دست راستم مقابل شکمم بود و داشتم چفیه را گره می‌زدم. هنوز چند متری از جمع بچه‌ها - که داشتند روی سوله‌ای را با گونی ‌های پر از خاک می‌پوشاندند - دور نشده بودم که ناگهان انفجار شدیدی در برابرم احساس کردم.

در وهله‌ی اول همه چیز را تمام شده پنداشتم. فکر کردم دارم به اوج پر می کشم. جالب این‌که در همان حالت ایستاده، باقی ماندم. فقط کمی‌ دولاٌ شدم. گیج بودم و سرم شدیداً درد می‌کرد. خودم را در عالمی بی مکان و زمان حس می‌کردم. یک آن حس کردم دارم شهید می شوم و الان در اوج آسمان ها هستم! با خودم گفتم:
- من که از خدا خواسته بودم شهیدم نکنه ... من که نمی خواستم برم ... پس چرا؟
به یک باره احساس کردم از ارتفاعی بلند بر زمین کوبیده شدم. پای چپم را که بر زمین کوبیدم، در درونم گفتم:
- آخیش ... نرفتم!

چیزی را در اطراف نمی‌دیدم. کم کم در صورتم درد شدیدی حس کردم. کمی که گذشت، سعی کردم نگاهی به اطراف بیندازم؛ متوجه شدم چشم راستم جایی را نمی بیند و سوزش شدیدی دارد. با چشم چپ نگاهی به دست راستم که خیلی درد می‌کرد انداختم؛ متوجه شدم کف آن سوراخ شده، به طوری که انگشت سبابه‌ام آویزان است.
در آن لحظه که چشمم را باز کردم، فکر کردم پایم روی مین رفته است. نگاه تندی به پاهایم انداختم ولی اثری از جراحت در آنها ندیدم. با همان حالِ دولاّ به طرف سوله رفتم. متوجه‌ی آن چه در اطرافم می‌گذشت نبودم. جلوی سوله، "حبیب بختیارمنش" را دیدم و چون هنوز گیج و مات بودم، به او گفتم:
- آمبولانس ... آمبولانس ...
با خنده گفت: "چی شده؟ آمبولانس این جاها نیست که ..."
کمی به خود آمدم و گفتم: "بابا جون برو امدادگر رو صدا کن بهش بگو که من ترکش خوردم."
خودم هم به طرف سنگر امدادگر راه افتادم. در حال رفتن متوجه شدم چند جای دیگر بدنم ترکش خورده و راه رفتن برایم مشکل است. نگاهی به زیر شکمم انداختم که ترس بد جوری برم داشت. آن جا هم از ترکش در امان نمانده بود که با خود گفتم: "آخرش این عراقیای لعنتی کار خودشون رو کردن و من رو از مردی انداختند!"

مقابل سنگر امدادگر که رسیدم، دیگر طاقت نیاوردم و روی سینه کش خاکریز دراز شدم. چند تایی از بچه‌ها بالای سرم آمدند. امدادگر که به سراغم آمد، تازه متوجه شدم چند جای شکمم هم ترکش خورده است. بچه ها بالای سرم جمع شده بودند که بعضی از آنها گریه می کردند. باورشان نمی شد که من هم لت و پار شوم. امدادگر با قیچی به جانم افتاد و لباس هایم را پاره می کرد تا سوراخ های روی بدنم را - که مثل بشکه‌ی آبکش شده بود - پانسمان کند بلکه کمی از خون ریزی جلوگیری کند. در آن حین متوجه پایین شکمم شد که از خون سرخ شده بود. همین که رفت طرف آن جا، با همان حال خراب که نفسم بالا نمی آمد، به بچه ها التماس کردم که از آن جا بروند یا حداقل روی شان را برگردانند!

سوری، مسئول گروهان، بالای سرم آمد و هراسان پرسید که چه اتفاقی افتاده است. دیگر حالم خیلی خراب شده بود. سرم را از زمین بلند کردم تا بگویم: "رفته بودم تیربار رو تمیز کنم ..."
کم کم نفسم به شماره افتاد، چهره‌ی بچه‌هایی که بالای سرم ایستاده بودند، دور سرم می چرخید. احساس کردم لحظات آخر عمرم را می‌گذرانم. سرم گیج می‌رفت. اصلاً نمی‌دانستم کجا هستم. دست راستم در دست امدادگر در حال پانسمان بود. دست چپم را به زمین رساندم و چنگی در خاک زدم. پاهایم را به زمین فشار می دادم؛ ولی مثل این بود که مسئله از اینها هم بالاتر است. بلافاصله شهادتینم را گفتم.
بعد از آن که در خرداد 1361 در میدان مین منطقه‌ی شلمچه، آن نوجوان بسیجی را دیدم که بر روی میدان مین غلتید و پس از انفجار مین زیر شکمش، سوره‌ی حمد را قرائت می کرد، از خدا خواستم که توفیق دهد تا من هم در لحظه‌ی جان دادن بتوانم سوره‌ی حمد را بخوانم. پس از آن زمزمه کنان شروع کردم به خواندن سوره‌ی حمد. از این‌که در آخرین لحظات به یاد خدا بودم، دل شاد شدم. رفته رفته چشمانم سیاهی رفت. درست مثل همان حالی که لحظات اول مجروحیت داشتم. دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی رسید. نفسم به شماره افتاد. چهره‌ی بچه ها برایم محو شد. مقابل چشمانم تاریکی محض بود. حالت تهوع بهم دست داد و عاقبت سرم بی اختیار بر زمین افتاد.

نمی دانم چقدر زمان سپری شد، ولی هر چقدر که بود، امدادگر همه‌ی سوراخ های روی بدن مرا باندپیچی کرده بود. تکان هایی که حس کردم، به هوشم آورد. چشمانم را که به سختی باز کردم، دیدم روی برانکارد هستم. با چشم سالمم نگاهی به اطراف انداختم. مثل این‌که مدت زیادی در حال بیهوشی نبودم. چون هنوز در خاکریز بودم. به سختی فرامرز عزتی پور را که جلوی برانکارد را گرفته بود، تشخیص دادم. سیدعلی موسیوند هم عقب برانکارد را گرفته بود و مرا به طرف سه راه کارخانه‌ی نمک می بردند. برایم اوفت داشت که مرا روی برانکارد ببرند. تا آن زمان یادم نمی آمد که هنگام مجروحیت، مرا روی برانکارد جا به جا کرده باشند. مصرانه به فرامرز گفتم: "من رو بذار پایین خودم میام."
ولی او که بد جوری گریه می کرد و از این که دیده بود من هنوز زنده هستم، جا خورده بود، قبول نکرد و مدام می گفت: "داداش جون یه کم دیگه طاقت بیار ... الان می رسونمت به آمبولانس ... حالت خوب می شه داداش ..."
حالتی میان خواب و بیداری داشتم. ناخودآگاه با غلتی خودم را از روی برانکارد به زمین انداختم و با وجود اعتراض بچه‌ها، با پای پیاده به طرف عقبه حرکت کردم. آمبولانس تویوتا در کنار خاکریز روشن ایستاده و منتظر رسیدن همه‌ی مجروحین بود. اصلا نمی دانستم دیگران هم زخمی شده اند. عقب آمبولانسی که انتظارمان را می کشید، کنار درِ سمت راست دراز کشیدم. چندتایی از بچه‌ها از جمله یوسف محمدی، که ترکش به قسمتی از سرش خورده بود، "مرتضی توکلی"، "مرتضی حاج محمدی"، و یکی دو تایی دیگر را کنارم سوار کردند. تازه فهمیدم بر اثر انفجار خمپاره‌ای که بچه‌ها می‌گفتند 82 میلی متری بود ولی به نظر خود من 60 بود، به غیر از من، چند تای دیگر هم مجروح شده بودند. آمبولانس که خواست حرکت کند، فرامرز به کنار شیشه‌ی ماشین آمد و هق هق کنان گفت:
- داداش جون، تو رو خدا منم شفاعت کن ... تو رو قرآن من رو یادت نره ها ... یادت باشه با هم صیغه‌ی برادری خوندیم ...
گفتم: "مسخره مگه من می‌خوام برم کجا؟"
دوباره ملتمسانه و اشک بار، جلو آمد و صورت و دست مجروحم را غرق بوسه کرد و باز طلب شفاعت کرد. مثل کودکی هراسان، عربده می زد و گریه می کرد. اصلا باورم نمی شد فرامرز که با دعوایی تند با هم آشنا شده بودیم، حالا این گونه از ترس این که من شهید شوم، دارد برایم گریه می کند. اشک از چشمانش چون رود جاری بود و حتی از بینی اش! به شوخی گفتم:
- باشه حالا تو گریه راه ننداز ... یادم نمی ره، ولی تو هم من رو یادت نره‌ها!
با همان حال گریه، لبانش به خنده ای زیبا باز شدند و شادمان گفت:
- باشه ...
آمبولانس در زیر آتش شدید خمپاره، میان دست‌اندازهای جاده بالا و پایین می‌رفت و راننده‌ی آن بی محابا بر سرعت خود می افزود. به اورژانس پایگاه موشکی اول که رسیدیم، حالم خیلی بد شده بود. به طرف شخصی که لباس سفید به تن داشت و احتمال می دادم دکتر باشد، رفتم و خود را در میان دست هایش که به طرفم باز شده بود، انداختم. بریده بریده گفتم:
- دکتر ... دکتر ... نفسم ... نفسم ... داره می گیره ... بالا نمی یاد ...
نفسم به سختی بالا می‌آمد. در شکمم سوزش عجیبی احساس می‌کردم. انگار کوره ای از آتش در آن روشن کرده باشند. دکتر که بدن آبکش و خون آلودم را دید، سراسیمه مرا به طرف تخت برد و ماسک اکسیژن را به صورتم گذاشت. وقتی اکسیژن در گلویم دمید، احساس خنکی رضایت بخشی کردم. برایم خیلی عالی و شیرین بود. مثل این بود که سطل آب یخی روی آتش ریخته باشند. من که آن‌قدر از خداحافظی با دنیا دم می‌زدم، برای لحظه‌ای از شیرینی آن خشنود گشتم. تازه فهمیدم دنیا چقدر خوشمزه است!
وقتی دکتر خواست ماسک اکسیژن را از صورتم بردارد، دستش را گرفتم و نگذاشتم. تازه داشت بهم مزه می داد. هوایی خنک و دلنشین، درونم را صفا می داد. دکتر گفت که باید هر چه سریع تر از آن جا به عقبه منتقل شویم. چون سوله ای که از آن به عنوان اورژانس استفاده می کردند، با خط مقدم فاصله‌ی چندانی نداشت؛ حتی خطرش هم بیشتر بود. آن جا گلوله های سنگین توپ بود و بمباران هوایی.
پس از پانسمان مجدد، قرار شد با همان آمبولانسی که از خط آمده بودیم، به طرف اسکله حرکت کنیم. همه‌ی لباسم را تکه پاره و اندامم را پانسمان کرده بودند. با آن اوضاع وخیم، وسط اورژانس که راه افتادم تا سوار آمبولانس شوم، رفتم طرف دکتر و در گوشش گفتم:
- بی وجدان ... خوب من رو لخت کردی و مجانی دید زدی ها ...
دکتر اول متوجه‌ی حرفم نشد، ولی وقتی فهمید چی گفتم، از خنده ترکید و گفت که زودتر سوار آمبولانس شوم و شرم را کم کنم.

در راه برای این‌که بچه‌ها روحیه‌شان را نبازند، شروع کردم به مسخره بازی و شوخی کردن.
راننده آمبولانس که از بچه‌های با صفای شمال بود، با تعجب گفت:
- آقا جان ... تو موجی نشدی؟!
یوسف در حالی که نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد، دستی بر روی پانسمان سرش گذاشته و با لهجه‌ی قشنگ ترکی که با آه و ناله جالب تر شده بود، گفت:
- تو رو خدا حمید ... دیگه شوخی نکن وقتی می خندم سرم درد می گیره ...!
بعدا فهمیدم که ترکشی در نزدیکی مغزش خانه کرده بود.
به اسکله رسیدیم و از آمبولانس پیاده شدیم. قیافه‌ی وحشتناکی پیدا کرده بودم. به قول بچه‌ها اگر خودم را توی آینه می‌دیدم، می ترسیدم. صورتم از موج انفجار متورم شده و بر روی آن خون خشک و سیاه شده بود. پانسمان صورتم، سرم را تقریباً کفن پیچ کرده بود. دست آویزان به گردن، خونابه‌ی شتک زده بر پیراهن و شلوار پاره، پانسمان هایی کج و ماوج پیچیده شده و دست آخر پایی برهنه که به خاطر دریافت ترکشی ریز، عریانی را پذیرفته بود، هیئت غریبی را برایم به ارمغان آورده بودند.
همراه دیگر مجروحان سوار قایق شدیم، به آن طرف اروند رود و از آن‌جا به بیمارستان صحرایی حضرت فاطمه زهرا (س) در "خسروآباد"ِ آبادان رفتیم. مرا سریعاً به اتاق عمل بردند. روی برانکارد دراز کشیده و چشمم به سقف دوخته بود.
بیمارستان صحرایی، سوله های بزرگ تو در تویی بود که دو طرف راهروها مملو بود از تخت هایی که روی هرکدام مجروحی بد حال خوابیده بود.

وارد اتاق عمل که شدم، چراغ های بالای سرم را که روشن کردند، چشمم شروع کرد به پلک زدن ناخواسته. کمی حالت اضطراب بهم دست داد. کم که نه، خیلی! راستش ترسیدم. اضطرابم از مبهم بودن بی هوشی و عمل جراحی بود، چون نمی‌دانستم پس از بستن چشمم، چه بر سرم خواهد آمد.
قبل از آن‌که مرا بر تخت عمل جراحی بخوابانند، یکی از مجروحانی را که در کنارم قرار داشت و ملحفه‌ی سفیدی رویش کشیده بودند، بیرون بردند. پرسیدم: "اون چی شده؟"
یکی از پرستارها صورتش را به گوشم نزدیک کرد و آرام گفت: "می‌خواستیم عملش کنیم، دیدم تموم کرده ..."
پدر آمرزیده، اصلا فکر نکرد که من هم الان باید بروم زیر تیغ جراحی شان. خون سرد و راحت گفت که تمام کرد!

با دیدن آن صحنه، به ویژه وقتی که شنیدم او هم مثل من از ناحیه‌ی شکم مجروح بود، هراس و اضطرابم زیادتر شد. دقایقی بعد دکتر بی هوشی بالای سرم آمد و ماسکی بر صورتم گذاشت. چشمم را به ساعت روبه‌رو انداختم. ساعتی که لبه های دور آن هم سبز بود 30/4 بعد از ظهر را نشان می داد. کم کم سنگینی و خستگی شدیدی در چشمانم احساس کردم و ناخودآگاه پلک هایم بر روی هم قرار گرفتند و ...

نمی‌دانم چند ساعت در اتاق عمل بودم و آنها در آن مدت چه کارهایی رویم انجام داده بودند، فقط وقتی چشم باز کردم، خود را در یکی از راهروهای اورژانس دیدم. پنجره‌ای نبود تا بفهمم شب است یا روز. سعی کردم سرم را بالا بیاورم تا نگاهی به اطراف بیندازم، ولی خیلی برایم سخت بود. حالت گیجی و منگی، سرم را سنگین کرده بود. هوای تلخی در گلویم بود که بعدها فهمیدم از داروی بی هوشی است. هر طور که بود زور زدم و به اطراف نگاه کردم. چند مجروح دیگر روی تخت‌ها دراز کشیده بودند؛ از دوستانم خبری نبود. به ناگاه احساس غریبی کردم. یکی از برادران پرستار جلو آمد و با مهربانی و ملاطفت، دستی به میان موهایم - که مثل دسته‌ای علف خشک شده بودند - کشید و پرسید: "حالت که خوبه؟"
خواستم جواب بدهم که نفسم سنگین شده بود و چشمانم خیلی خسته بودند. دستم به شدت درد می‌کرد و در شکم نیز سوزش زیادی احساس می‌کردم. گویی جعبه‌ی سنگینی روی آن گذاشته باشند. با هنِ و هن پرسیدم: "من کجا هستم؟"
جواب داد: "توی بیمارستان صحرایی فاطمه زهرا."
گفتم: "ساعت چنده؟"
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "نه و ربع"
پرسیدم: "من رو چیکار کردن؟"
نگاهی به دستم که در میان انبوهی از باند پنهان بود انداختم و گفتم: "دستم چی شده؟ نکنه قطعش کرده باشن؟ چشمم چی؟ اون که سالمه؟"
گفت: "هیچی نشده نه دستت قطع شده و نه چشمت آسیب دیده."
نیم نگاهی به شکمم انداختم. برآمدگی ای از باند و پانسمان بر روی آن دیدم. سوال کردم: "شکمم چی شده؟"
گفت: "چیز خاصی نیست ... یه جراحت برداشته بود که عملش کردن."
تقاضای آب کردم. لبانم به شدت خشک شده بودند، ولی در جواب شنیدم که اصلاً نباید آب و غذا بخورم. آن‌جا بود که یک آن تشنگی به جانم فشار آورد. به یک دستم کیسه‌ای خون وصل بود و به دست دیگر سُرم!

در همان حال متوجه‌ی جر و بحثی در محوطه‌ی سوله شدم. قضیه را که جویا شدم، فهمیدم جوانی را که قبل از من از اتاق عمل بیرون برده و به عنوان شهید با هلی‌کوپتر به معراج شهدای اهواز منتقل کردند، زنده بوده. بنابر گفته‌ی خلبان هلی‌کوپتر که خیلی هم عصبانی بود، وقتی خواسته‌اند او را در سردخانه بگذارند، متوجه شدند که سرفه می‌کند! دکترها با تعجب می گفتند:
- ما خودمون اون رو معاینه کردیم، نه نبض داشت و نه ضربان قلب! نفس هم نمی‌کشید ... به ‌این خاطر شکمش‌ رو هم که وضع وخیمی ‌داشت، پانسمان نکردیم.
----------------
از میان این خاطره‌ی کوتاه، فرامرز عزتی پور، سیدعلی موسیوند، سیدرضا دستواره، حمید سربی، مرتضی توکلی و یوسف محمدی، آسمانی شدند.
ان شاالله اگر زنده باشم، در کتاب "ازمعراج برگشتگان" متن کامل خاطراتم را از دفاع مقدس منتشر خواهم کرد.

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
حمید، از بچه های جوون محل مون بود که از شانس بدش، خونواده خیلی خیلی بدی گیرش اومده بود. شاید درستش اینه که بگم:
اون گیر خونواده بدی افتاده بود.

اگه ازتون بپرسم:
یک خونه دو طبقه رو در نظر بگیرید، با یک پدر که پاسبون شهربانی زمان شاه باشه و با هزاری رشوه گیری و بزن بزن و پدر مردم رو درآوردن، با یک مادر میان سال که با بیشتر مردای محل سلام و علیک گرم داره! با یک خواهر 20 ساله خوش بر و رو که توی هر اداره ای کار می کرد، از رئیس گرفته تا آبدارچی، زیر و بم اتاق خواب خونه اونا رو بلد بود، با یک پسر 12 ساله و یک جوون 17 ساله.

حالا خودتون رو آماده کنید:
من دیگه هیچی نمی گم. اگر ذهنتون یاری می کنه:
هر چی فساد که می تونید تصور کنید، بریزید توی اون خونه با همه آدماش!
همین.
دیگه هیس س س س س!

حمید با اون نگاه معصومانه اش، بد جوری حالم رو می گرفت. یکی دو بار جلوی حمید رو توی محل گرفته بودم. اول هی باهاش احساسی حرف می زدم. آخه ازش خوشم می اومد. دلم خیلی براش می سوخت. منم وقتی تصور می کردم توی اون خونه چی می گذره، موهای تنم سیخ می شد.
- آقا حمید، آخه غیرتی گفتند، ناموسی گفتند ...
ولی اون همیشه حرفش یه چیز بود:
- ببین آقا جون، من دست خودم نیست که. اگه مجبور باشی با یه چنین پدر ومادری و آبجی ای زیر یه سقف زندگی کنی، چیکار می کنی؟
چقدر هم مودب بود. خیلی با احترام حرف می زد. حتی وقتی که باهاش تندی می کردم و سرش داد می زدم:
- مگه تو شرف نداری؟ مگه تو غیرت نداری؟ نمی تونی جلوی آبجیت رو بگیری؟ خجالت بکش بد بخت. آخه به تو هم میگن مرد؟
انصافا راست می گفت. آخه چند بار خواسته بود خودکشی کنه. اصلا شاید واسه همین بود که رفت طرف مواد مخدر و هرویینی شد. آره معتاد شده تا نبینه توی خونشون چی می گذره و چه خبره.
زیادی دیگه کشش نمی دم. می ترسم روح حمید بیاد سر وقتم ...

زمستون سال 1364 بود که یه نامه از بچه های محل به دستم رسید. اون موقع دم دمای عملیات والفجر 8 بود و ما توی پادگان دوکوهه بسر می بردیم.
توی نامه نوشته بود:
- حمید ... شهید شد.
جا خوردم. حمید و شهادت؟
اون که آخر همه جور گند و کثافتی شده بود! آخه چطوری؟
نوشته بود که حمید رفته بوده سربازی، که توی کردستان شهید می شه.
با خودم گفتم:
امکان نداره اون شهید شده باشه. حتما یه کثافت کاری ای کرده و یکی از همسنگری هاش هم با تیر زدتش. وگرنه مگه بهشت طویله است که ...
وقتی اومدم تهران، دم خونشون که رفتم، با دیدن حجله و پارچه هایی که روش نوشته شده بود:
شهادت سرباز دلیر اسلام حمید ...
حالم گرفته شد.
هم از این که دلم براش می سوخت که معلوم نبود چطوری و چرا کشته شده بود، هم از این که به خونه دیوار به دیوارشون که بچه شون بسیجی بود و توی جبهه شهید شده بود که نگاه می کردم، آتیش می گرفتم. اون شهید بود و اینم شهید. اونم از نوع سرباز دلیر اسلام!

کم نیاوردم. به بچه محل ها هم که دورم بودند، گفتم. همون چیزی رو که توی ذهنم بود.
- اون که اصلا آدم نبود. معلوم نیست چه گندی زده که این به سرش اومده. بذار ننه باباش خودشون رو بکشن. بذار اوناهم پز بدن که خونواده شهید هستن. خدا خودش جای حق نشسته و آخرش رسواشون می کنه. اصلا مگه می شه مصطفی با اون اخلاص و ایمان و پاکی داوطلبانه بره جبهه و شهید بشه، اینم با اون وضع افتضاح خونوادش، بره سربازی اجباری و شهید بشه؟!

مادر حمید که دید ما سر کوچه وایسادیم، اومد جلو، چند تایی کاغذ رو داد دستم و گفت:
- ببخشین ... بچه های بسیج اومده بودن گفتند وصیت نامه حمیدمون رو بهشون بدیم، که دم دست نبود. این آخرین نامه های حمیده که برای ما داده، اگه به دردتون می خوره بدین ازش استفاده کنن.
با این که به خون زنیکه تشنه بودم، با اکراه و رو ترش کردن، تسلیت گفتم و با تشکری ساختگی، نامه ها رو گرفتم.
از عصبانیت می خواستم نامه ها رو پاره پاره کنم و بریزم توی جوی آب.

نشسته بودیم روی پله سر کوچه. نامه اول رو که باز کردم، دیدم حمید با دست خط خرچنگ غورباقه اش نوشته:


بسم رب الشهدا و الصدیقین
مامان بابا سلام
مامان بابا به خدا بسه دیگه. من توبه کردم و از هر چی کثافت کاریه دست کشیدم. به خودش قسم در توبه همیشه بازه. شما رو به خدا بیایین توبه کنید. بیایین دست از کارای گذشته بردارین.
من توبه کردم و قسم خوردم که دیگه از اون کارا نکنم. حتی چند وقته که اومدم اینجا اعتیادمم گذاشتم کنار.
نمی دونین اینجا چه خبره. من همه کارای گذشتم رو گذاشتم کنار.
مامان بابا شما هم توبه کنید به خدا خیلی خوبه.

 
به تاریخ نامه که نگاه کردم، مال یکی دو روز قبل از تاریخ شهادتش بود.
به بچه های محل که دور و برم نشسته بودند، نگاه کردم. اونا هم اشک شون دراومده بود.

یه نگاه انداختم به عکس قشنگ حمید که توی قاب عکس، بالای حجله نشسته بود و به من نگاه می کرد. با خودم گفتم:
- غلط کردم حمید جون ... من رو ببخش.

 


آن که نفهمید:
آقا بهروز، از اون بچه مومنای با حال و روشن سیما بود که مسجدش ترک نمی شد. حتی زمان شاه گور به گور شده که بیشتر جوونای محل پاتوق شون سینما "ماندانا" سر چهار راه سیمتری نارمک بود و دو فیلم خارجی و ایرانی با یه بلیط می دیدند. یا "عرق فروشی" کنار دست اون و از دست شفا بخش! موسیوی ارمنی، آب شنگلی میل می کردند.
اون وضو می گرفت و می دوید تا به نماز اول وقت مسجد برسه.
این که چرا و چطور، ولش کنید.

انقلاب شد، همون جوونا، با نفس قدسی امام خمینی بیدار شدند و خیلی از اونا که توی عرق فروشی موسیو و سینما وک و ول بودند، رگ غیرت شون تکون خورد و برای دفاع از ناموس ملت، رفتن جبهه و جلوی توپ و تانک دشمن سینه سپر کردند. با این که بیست ساله جنگ تموم شده، هنوز بعضی وقتا استخون پاره برخی از اونا رو واسه مادر و پدرایی که خودشون توی بهشت زهرا جا خوش کردند، برمی گردونند.

آقا بهروز هم اهل جنگ بود. ولی اهل جنگ نرم!
یعنی این که اسلحه دست بگیره و مثل داداش خدابیامرزش بره توی کوه و کمر گیلانغرب و تیر بخوره و شهید بشه، نه.

خب هر کسی را بهر کاری ساختند!
آقا بهروز که از بس حرافی خوب بلد بود، وقتی بدنهای تیکه پاره و خونین بچه های محل رو تشییع می کردند، میکروفون بلندگو رو می گرفت، عینکش رو بر می داشت و اشک بارونی چشمش رو پاک می کرد و با حزن و اندوه می خوند:

ای دل که در این جهان بی خبری
روزان و شبان در پی سیم و زری
سرمایه تو از این جهان یک کفن است
آن هم گمان نیست بری، یا نبری

وای که این شعر آقا بهروز چیکار می کرد با مردم. بقال، و سبزی فروش، پیرزن و جوون، زار زار گریه می کردند.
اولین بار هم وقتی بعد از چند ماه، جنازه داداشش رو از جبهه برگردوند، این شعر رو اون جا خوند.

خود من هر دفعه که می رفتم جبهه، قبل عملیات که می خواستم وصیت نامه بنویسم، همین شعر رو اولش می نوشتم.
اصلا آخرین بار که مثلا خیلی با کلاس شدم، وصیت نامه ام رو ننوشتم؛ یه نوار کاست درب و داغون که صد بار نوحه های آهنگران و کویتی پور روش ضبط و پاک کرده بودم، گذاشتم توی ضبط صوت و پس زمینه اش هم یکی از نوحه های آهنگران رو گذاشتم:
خداحافظ برادرجان
هوای کربلا دارم
مرا دیگر نمی بینی
به سر شوق خدا دارم

و وصیت نامه ام رو با شعری که آقا بهروز می خوند و آخرش نفهمیدم شاعر پر مایه اش کی بود، خوندم و ضبط کردم:

ای دل که در این جهان بی خبری
روزان و شبان در پی سیم و زری
سرمایه تو از این جهان یک کفن است
آن هم گمان نیست بری، یا نبری

جنگ تموم شد و آقا بهروز قصه ما که بعضی وقتا برای انجام ماموریت های محوله! سرکی هم به عقبای جبهه می کشید، با تایید سردار جبهه ندیده ای تونست 50 ماه سابقه جبهه برای خودش ردیف کنه. جالب این بود که خود اون سردار امروزی، یک ساعت هم سابقه حضور در جبهه نداشت!
آقا بهروز که خدا بهش عنایت کرده و مخ اقتصادی خوبی داشت، تونست در "جهاد اقتصادی" بعد از جنگ، دوشادوش همون سردارای دیروزی و دکترای امروزی، هم دکترای نمی دونم چی چیش رو اخذ کنه، هم واسه خودش بشه یکی از اقطاب اقتصادی مملکت!

بگذریم.
آقا بهروز ما دیگه اون شعر رو حتی توی دل خودش هم نمی خونه.
آقا بهروز دیگه با شاه هم فالوده نمی خوره!
"بیل گیتس" باید بره جلو بوق بزنه. چون اون همش دنبال این ور و اون ور دویدن و اختراع و ساخت و این چیزا بوده که امروز شده  پول دارترین مرد دنیا!
آقا بهروز ما حتی فرصت سر خاروندن نداره. آخه هر لحظه زندگی پربار اون، پول روی پولاش اضافه می شه. می شینه توی دفترش و هر خمیازه ای که می کشه، هزار هزار روی حساباش توی ایران و دوبی اضافه می شه.
غارتگر افسانه ای "شهرام جزایری" رو که یادتونه؟ اون ناخن کوچیکه آقا بهروز نمی شه.
اصلا شهرام بی کلاس و ضایع، برای این که یک دقیقه، بله فقط یک دقیقه، آقا بهروز ما رو ملاقات کنه، هزار و یک بار بهش زنگ می زد و التماس می کرد که آقا بهروز هم مدام در جواب سوال منشی نانازش که می گفت:
- حاج آقا ببخشین، این یارو شهرام جزایریه دوباره مزاحم شده و التماس می کنه ...
و آقا بهروز که تا حالا ده بار هم حاجی واجبی شده، اخماش رو توی هم می کرد و می گفت:
- ای بابا این زیگیل ول کن نیست ...

شهرام خان جزایری که آرزوی زیارت حاج آقا بهروز رو در سر می پروروند، واسه این که آقا بهروز بهش وقت شرفیابی بده و خلاصه دلش رو به دست بیاره، بعد از کلی تحقیق و تفحص از بر و بچ اهل دل، فهمید چند وقتیه مسجد محل آقا بهروز مشمول طرح نوسازی شده و برای این که درصد نمازخونا و کیفیت نماز و سجده مومنین رو بالا ببرن، بافت قدیمی و باصفای اون رو کوبیدن و خونه های اطراف رو خریدن تا به لطف مساعدت یه قرون دو زار امثال آقا شهرام، شبستون مسجد رو گشادتر کنن تا خلق الله راحت تر پاشون رو دراز کنن و سجده شکر بجا بیارن.
همین شد که آقا شهرام 60 میلیون تومن اون زمان نه امروز، داد تا تیرآهنای مسجد فراهم بشه. یعنی اساس و بنای مسجد رو تامین کرد.
سردار - دکتر - شهردار، بچه روستاهای طرقبه که چند سالی بود آب زلال پایتخت رو نوش جان کرده و شده بود بچه ناف تهرون، چون خیلی با آقا بهروز عیاق شده بود، وقتی شنید مادر اون به رحمت خدا رفته، جلدی پرید و برای عرض تسلیت و شرکت در مجلس ختم، اومد به همون مسجد کذایی!
بیچاره خیلی گریه کرد. نه برای مادر آقا بهروز، که واسه توالتای مسجد محل. آخه کف توالتا سنگ نبود و خلق الله نمی تونستن با خیال راحت ...
در کار خیر، حاجت هیچ استخاره نیست.
همون جا دست به چک شد و فی سبیل الله40 میلیون تومن ناقابل هدیه کرد.
نه بابا، استغفر الله مگه مال خودش رو از جوی آب پیدا کرده که خرج سنگ توالت مسجد بکنه؟
خدا رحمت کنه خمینی رو.
بیت المال یا همون مال البیت!
خب بعضیا رو خدا اصلا خلق کرده واسه این که مال رو با خیال راحت خرج توالت مسجد کنن تا مردم راحت تر به دنیا  ...

این چند ماهه آقا بهروز اوضاش خیلی به هم ریخته. آخه بلیطش باخته.
بیچاره خیلی روی برنده شدن اسبی شرط بسته بود که مطمئن بود پیروزه.
آخه اون هواشناس خوبی هم هست.
خوب با جریان باد آشناست و سرعت اون رو می سنجه.
اما این دفعه زد توی دیوار و اسبی که روش شرط بست، برنده نشد.
آره بابا. اونی که آقا بهروز مطمئن بود صد در صد رئیس جمهور می شه، نشد.

یه وقت فکر نکنید آقا بهروز که این روزا سخت معتقد رایش رو دزدیدند، راه می افتاد توی خیابون و شعار می داد و سینه سپر می کرد!
نه اصلا این چیزا به روح لطیف اون نمی یاد.

اون معتقده آدم که واسه رئیس نشدن همخطیش که خودش رو به کشتن نمی ده.
فطب نما می گیره دستش و سریع جهت باد رو تشخیص می ده.

خب مصلحت امروز اینه دیگه!
این رو دبیر مجمع فهمید، آقا بهروز نفهمه؟!

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
6-5-4-3-2-1
یکی نه، دو تا نه، شیش تا بچه.
قد و نیم قد.
کوچیک و بزرگ.
یکی از یکی شیرین تر و دردانه تر واسه‌ی بابا. هم بابا، هم مامان.
اون طور که خود "حسین" می گفت، 6 نفر ناقابل بچه داشت. سن و سال اون موقع شون رو نمی دونم، ولی الان باید واسه‌ی خودشون مرد و زنی باشند. بچه و نوه و ...

تابستون گرم 1365 توی منطقه‌ی "فکه" بود که باهاش آشنا شدم. پدرم رو درآورد. بعد از ظهرها که از بچه های گروهان یک گردان شهادت آمار می گرفتم، همیشه دو نفر غایب داشتیم.
تلک و تلک از تپه ها خودشون رو ول می کردن و می اومدن پایین. "عباس" از اون ته داد می زد: "شهید" تا آمارشون رو حاضر بزنم.

عباس نه! اون یه بچه بیشتر نداشت. چند ماهش بیشتر نبود. می گفت اسمش "اسماعیل" است. خیلی با عکسش حال می کرد. نازش می کرد، می بوسیدش و قربون صدقه اش می رفت.

مگه بچه چقدر شیرینه که آدم توی گرمای 50 درجه‌ی فکه، دلش رو به اون بسپره و اون قدر باهاش سرگرم بشه که اصلا گرما و سرما حالیش نشه؟!
من که نمی فهمیدم. هم نمی فهمیدم هم حالیم نمی شد. آخه خودم هنوز بچه بودم. بچه و پر ادعا در برابر حسین و عباس!

- شما چتون شده؟ بسه دیگه خجالت بکشین ... مثلا از خونه و زندگی بریدین اومدین جبهه تا برای خدا بجنگین ... این طوری سر نماز دعا می کنین "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک"؟!
آره براتون زدن بغل. دو قبضه هم شهادت رو بهتون می دن. چیه که این قدر چسبیدین به بچه تون؟ مگه چی داره؟ منم خودم یه داداش کوچیک دارم که خیلی شیرین زبون و باحاله، ولی دیگه این قدر بهش وابسته نیستم که بزنم توی کوه و کمر و خطر میدون مین رو به جون بخرم که چی؟ برم اندیمشک تلفن بزنم خونه مون! بسه بابا چقدر بابایی شدین. خب اگه این طوره اصلا واسه‌ی چی اومدین جبهه؟ همون جا می موندین و بچه تون رو تر و خشک می کردین.

امان از خنده‌ی جفت شون. همین خنده‌ی قشنگ شون بود که اون روز پدرم رو درآورد، امروزم داره آتیشم می زنه.
حسین با اون چهره‌ی توپول و زرد گونش خندید و گفت:
- داود جون ... این قدر تند نرو.
- ببین صد بار بهت گفتم اسم من حمیده و فامیلیم هم داودآبادی؛ پس من رو داود صدا نکن.
خندید و گفت:
- ولی من امروز خوشمه که داود صدات کنم مگه جرمه؟
- خب به خاطر سن بالات چشم، هر جور دوست داری صدام کن ولی من دوست دارم حمید صدام کنی.
- خب باشه حمید جون، خیلی داری تند می ری. پیاده شو با هم بریم.
- کجا بریم؟
- هیچ جا. همین جا بمونیم ولی بذار واست یه چیزی رو بگم. من رو که می بینی، بچه‌ی بزرگم کم از سن و سال تو نداره.
- به به مبارکه بابا بزرگ.
- ممنون. اون تازه یکی شونه. من شیش تا بچه‌ی قد و نیم قد دارم که قربون همه شون می رم. همه شون برام یه مزه دارن. همه شون مثل میوه های یه درخت می مونن.
- ماشاالله خدا بده برکت. پس واسه‌ی چی اومدی جبهه؟ به هر کدوم بخوای روزی یه نون هم بدی، باید یه نونوایی باز کنی.
- صبر کن نونوایی هم برات باز می کنم.
- بفرما بابا بزرگ.
- ببین جوون که مثل پسر خودم می مونی، درسته که من شیش تا بچه دارم و داوطلبانه اومدم جبهه تا به اسلام و انقلاب خدمت کنم، اینم درسته که من از زن و بچه هام بریدم و اومدم این جا مرگ و ترکش و تیر و آتیش رو به جون بخرم تا ناموس مملکتم رو حفظ کنم، ولی فکر نکنم این که من برم به بچه ام تلفن بزنم تا بچه‌ی یک ساله ذوق کنه که بابایی هم داره، گناه باشه یا با جبهه اومدن من تناقضی داشته باشه. خود خدا شاهده و بهتر از خود من و تو می دونه که این تلفن ها که می زنم و با بچه هام حال می کنم، یه ذره هم توی ایمان و اعتقادم خلل وارد نمی کنه و عمرا اگه پاهام رو بلرزونه. من عاشق اونا هستم، اونا هم عاشق من، ولی جنگ جای خودش رو داره.

آخر سر که زد روی شانه ام و با خنده‌ی همیشگی گفت:
- صبر کن، انشالله بابا بشی، اون وقت می فهمی من چی می گفتم.
من دیگر لال شدم. زبانم به سقف دهانم چسبید.

دوشنبه شب 9 تیر ماه 1365، گردان شهادت "خط شکن" بود و باید به خط دفاعی عراق که شهر مهران رو به اشغال درآورده بود، حمله می کرد. ساعتی بیشتر به عملیات نمونده بود. "حسین ارشدی" و "عباس تبری" رو با هم در یک سنگر دیدم. جلو رفتم و پس از حال و احوال، به حسین گفتم:
- این شیکمی که تو داری، خوراک خوبیه واسه‌ی آر. پی. جی های عراقی که صاف بخوره وسطش ... گرومپ و اون وقت کلی حوری نصیبت بشه.
و حسین فقط خندید. آرام و شیرین. ساکت و ... مظلوم.

ساعت 9 شب شد و عملیات آغاز. تیربارهای دشمن شروع کردن به شلیک. حسین از میان ستون نیروها که سینه خیز می رفتند، برخاست تا خودش رو به تیربار دوشکای دشمن نزدیک کند که ...

یه گلوله‌ی سرخ آر. پی. جی ویژ و ویژ کنان اومد و اومد تا ... صاف خورد وسط شکم حسین و ...
حسین پدر شیش بچه‌ی قد و نیم قد، افتاد روی بیابون تفتیده‌ی دشت مهران و ... جان داد.

چند وقت بعد، پرسون پرسون آدرس خونه شون رو توی شهرک دولت آباد پیدا کردم. وقتی همسرش رو با بچه ها دیدم، کپ کردم. زن حسین فقط یه چیز بهم گفت:
- چرا حسین من رو با این بچه ها تنها گذاشت و رفت؟!

 

 

آن که نفهمید:
بعضی ها خیلی ادعاشون می شه.
بعضی ها خیلی خودشون رو بزرگ فرض می کنن.
بعضی ها خودشون رو بچه‌ی پیغمبر می دونن.
آره بچه‌ی پیغمبر هستن.
مثل بچه‌ی حضرت نوح!

بعضی ها انقلاب رو فرزند معنوی خودشون می دونن.
بعضی ها زنده بودن انقلاب رو مدیون زنده بودن خودشون می دونن.
بعضی ها فکر می کنن چه تخم دو زرده ای واسه‌ی مملکت گذاشتن!
بعضی ها فکر می کنن چون قبل از انقلاب مبارزه کردن، زندان رفتن و شکنجه شدن، همه‌ی انقلاب مال اونا و خونوادشونه و بچه‌ی ننرشون هر کاری که دوست داره می تونه بکنه.
بعضی ها از اسمش خجالت می کشن، ولی بدشون نمی یاد بچه شون "ولیعهد" بشه!

بعضی ها به خاطر اسلام و انقلاب، زیر بدترین شکنجه ها ایستادند و به سخت ترین تبعیدها رفتند، ولی امروز ...
ولی وقتی پای فدا کردن چیزهایی که داره اونا رو به گرداب می کشونه، کم میارن.
بعضی ها همه‌ی سابقه‌ی مبارزه و جهادشون رو با "آقازاده" شون عوض کردن.
بعضی ها حاضر شدن از ولایت بگذرن تا پسرشون هر غلطی که می خواد بکنه.
بعضی ها بچه‌ی عزیز دردونه‌ی خودشون رو از هزاران مفقود و شهید ارزشمند تر می دونن؛ چون اونا که اصلا نمی دونستن سوئیس و سوئد و لندن و هامبورگ کجاست که بخوان مثل این آقازاده ها آب زلال معرفت در آن وادی عشق و دوستی! نوش جان کنند.

بعضی پدرها بدجوری باختند.
بعضی خواص حاضر شدند جسم شون رو واسه‌ی انقلاب فدا کنن، ولی از بچه شون نگذشتن.
بعضی ها اگه اون روز تاریخ ساز بودن، همون اول که خدا می گفت فرزندت رو قربونی کن، دستور می دادن پروارترین گوسفندها رو از استرالیا بیارن و تقدیم آستان خداوندی کنن بلکه بچه شون چند صباحی بیشتر به تجارت گوشت و پوست و ... بپردازه.

بعضی ها در عید قربان، خوب منبر میرن و از قربانی دادن در راه خدا حرف می زنن، ولی نه برای خودشون، که برای دیگرون.
بعضی ها برای این که بچه‌ی خطاکارشون رو از تنبیه و بازخواست دور کنن، اون رو می فرستن پهلوی آبجیشون در لندن تا جمع شون جمع بشه و یکی شون کم!
بعضی باباهای امروزی، بد جوری باختن.
بعضی ها شدن مصداق این که:


"بچه که بودند از بابای شان می ترسیدند، حالا که بابا شدند، از بچه شان می ترسند."

بابای من، که نه من براش کار خیری کردم و نه اون قدری ارزش مادی و مالی دارم که بخواد اسلام و انقلاب رو فدای من بکنه. همین که تا آخر جنگ گذاشت برم جبهه و تیرو ترکش نوش جون کنم، کلی لطف کرده.
بابای من هیچ وقت حاضر نبود و نیست اگه خلافی از من سر زد، من رو بفرسته خارج تا دست کسی بهم نرسه.
مطمئنا اگه من به انقلاب اسلامی خیانت می کردم و اسناد مملکت رو به آمریکایی ها می فروختم و می رفتم در آغوش یک بهایی در "کاستاریکا" زندگی کنم، پدرم اگر سردار هم بود، هیچ وقت مرا نمی بخشید و برای دیدنم محرمانه و از پول بیت المال هزینه نمی کرد و به فرانسه نمی اومد.
(با تشکر از نویسنده وبلاگ "سردار رضایی")

بگذریم.
بعضی ها برای پیامبر (ص) از جانشون گذشتن، زخم شمشیر برداشتن و تا مرز شهادت پیش رفتن، ولی ...
ولی در "جمل" گول آقازاده هاشون رو خوردن و حاضر نشدن بر دهن بچه‌ی بد کرداشون بکوبن، برای همین علی (ع) رو فدای فرزند سوگلی شون کردن.
بعضی ها امروز چقدر قشنگ نمایش نامه‌ی تلخ "نهروان" رو بازی می کنن.

بعضی ها امروز چقدر دوست دارن بر سر حکومت بصره، با علی قهر کنن.
خدا نکنه بعضی ها که زخم تیر و شمشیر از سال های اول انقلاب در بدن دارن، همه‌ی اونا رو به سلامت و خوشبختی فرزندشون ببازن. اون هم فرزندی که برخلاف انقلاب و امام و ولایت گام می زنه و دست آخر برای خوش آمد دشمنان خوش رقصی می کنه.

من که نفهمیدم، شما می تونین وجه تشابهی بین حسین ارشدی که یه آدم آسمون جل جنوب شهری ساکن اجاره ای پایین ترین نقطه‌ی تهران در شهرک "دولت آباد" بود، با اونایی که خونه شون در بهترین نقطه و خوش آب و هواترین مکان شمال تهران در خانه ای 2000 متری فراهم آمده از خون شهدا و بیت الماله، بیابید؟!

اگه حسین ارشدی امروز زنده بود، خود و سابقه و همه چیزش رو فدای آقازاده اش می کرد که به سلامت برود و بیاید و به اسلام و انقلاب و ولایت هر آن چه می خواهد خیانت کند؛ یا فدای آقا؟!

براستی حسین ارشدی که نه سردار بود، نه دکتر و نه آیت الله، با اون سواد کم، از ولایت فقیه و اطاعت پذیری از امام و ولایت چه درک کرده بود که امروز خواص این قدر لنگ می زنند؟!

شاید یکی از علت هاش این بود که:
حسین و عباس، انقلاب رو ارث پدری خودشون نمی دونستن و همیشه نسبت به اون احساس مدیونی و بدهی داشتن ولی این حضرات ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

[ ۱۳۸۸/٩/۱٦ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
خونه شون 100 متر نمی شد. باباش پیر مرد قد کوتاه، معمار بود و هر روز صبح، تیشه، استنبلی و ماله دستش بود و می رفت سر کار. نونش از آن نونای حلال بود که پنج شش بچه رو آن هم سه نفرشان بالای 20 سال، نون می داد و خم به ابرو نمی آورد.

علی همسن و سال ما بود. متولد 1344 در "مشاع" دماوند. روزا ی انقلاب، با هم توی محل شلوغ می کردیم و عشق مون این بود که در این انقلاب اسلامی نقشی داشته باشیم. هر چند که سن و سال چندانی نداشتیم.
جنگ که شد، هیچ کدام مون رو یارای موندن نبود. با وجودی که دو تا از برادرای علی سپاهی بودن، ولی به خاطر کمی سن، نمی ذاشتند به جبهه بره.

این جا دیگر من احساس زرنگی کردم. وقتی توی بچه های محل اولین کسی شدم که پا به جبهه گذاشت، احساس غرور و افتخار می کردم. وقتی علی گفت:
- می گم بیا با هم بریم جبهه های غرب ... می گن گیلانغرب خیلی با صفاست.
قبول کردم. البته منظور علی از با صفا، عشق و حال شهری ها نبود. یعنی این که هر شب با دشمن درگیری است و بکش بکش و بزن بزن.
هر طوری بود با هم رفتیم گیلانغرب. سه چهار ماه اون جا موندیم و دیگه شدیم گرفتار جنگ و جبهه. مگه می شد ولش کرد. آتش علی خیلی از من تندتر بود.

wtxolfsf6qq5k88b5f79.jpg

زمستان ۱۳۶۰ گیلانغرب - تپه کرجیها علی مشاعی و خودم

دیگه علی شده بود اعزام مجددی. مگه می شد جلوی اون رو گرفت. عملیاتی نبود که تیر یا ترکشی نخورد. زخم که بر می داشت، مصمم تر می شد. و همون شد که وقتی توی عملیات والفجر مقدماتی زمستان 61 در فکه، گلوله ای به شونه اش اصابت کرد، با وجودی که دست راستش کارایی چندانی نداشت، رفت برای عملیات والفجر 1 و باز دوباره تیر و ترکش خورد و باز برگشت.
ول کن جبهه نبود. اون جا رو خونه خودش می دانست. اصلا راضی نمی شد لحظه ای اون جا رو رها کنه و به خونه و کاشونه برگرده. به قول خودش: هر چی بیشتر می رفت جبهه، احساس دین و بدهکاریش به انقلاب بیشتر می شد.

cvy27b3702c47wk1u1r4.jpg

مرداد ۶۱ عملیات رمضان - شهیدان علی مشایی - نادر محمدی - سعید فتحی و دیگر هیچ

بی خود نبود که عاشق این جمله بود و از "منصور مختاری" خواست تا با خطی زیبا، بر دیوار محل بنویسه:
"هی نگویید انقلاب برای ما چه کرده است، بگویید ما برای انقلاب چه کار کرده ایم!"

برای همین هر وقت نگاش می کردیم، با وجودی که می دونستیم تیر و ترکش بسیاری توی تنش جا خوش کردن، ولی او لبخندش ترک نمی شد.
"علی مشایی" بچه ساکت و آرام شهر و شیر غران جبهه، اون قدر از پا ننشست و رفت که سرانجام هنگامی که ما توی شهر سرگرم خرید عید بودیم و لباس نو و عیدی، همراه "حسین نصرتی" و "نادر محمدی" آخرین روزهای اسفند ماه، در "جزیره مجنون" مجنون وار گرد شمع دوست گشت تا جاودانه شد.


آن که نفهمید:
"سید مجید" از اون دست بچه محل هایی بود که اگه درباره دوره جوونی و قبل از انقلابش چیزی نگم، بهتره!
انقلاب، هر کسی رو به نوعی عوض کرد. خب بعضی ها هم عوضی شدند!
سنش از ماها بیشتر بود. قبل انقلاب رو خوب خوب درک کرده و لمسیده بود.

سیل انقلاب که راه افتاد، سید مجید هم ناگزیر افتاد توی جریان. همه بچه محل ها بودن، اوفت داشت اگه اون نیاد.
شد انقلابی تموم عیار. چند وقتی قر و فر و .... رو گذاشت کنار و جاش تفنگ و دستمال روی صورت بستن و چریک بازی مد شد. شد یه کمیته ای تموم عیار.
دزدا رو می گرفت، پدر قاچاقچی ها رو درآرده بود. اون قدر که بعضی هاشون شاکی شدن که سید مجید ما رو دستگیر می کنه، می زنه و موادامون رو می گیره، فردا خودش اونا رو به مشتریای ما آب می کنه!
استغفر الله. این قدر پشت سر جوون مردم غیبت کردم و شما هم شنیدین!

یه دوست بزرگواری می گفت:
"انقلاب و جنگ، برای بعضی آدما مثل "نیش ترمز" بود."
یعنی این که یه نیش ترمز زدن، ولی دوباره به همون مسیر قبلی شون ادامه دادن. نه مثل بعضی دیگه که کاملا پاشون رو روی ترمز گذاشتن. توقف کامل کردن و از همون جا تغییر مسیر دادن. مثل خیلی از بچه های محل و رفیقای همین سید مجید. شاید اون دلش نیومد پاشو تا ته روی پدال ترمز وجودش فشار بده و از مسیر گذشته اش برگرده و ...خب اگه این کار رو کرده بود که اونم امروز شهید می شد!

القصه!
سید مجید انقلابی شده، یه چیز کم داشت. اونم سابقه جبهه بود.
حالا دیگه جنگ شده بود و اونم باید خودی نشون می داد. اگه نمی رفت که خیلی "سه" می شد!
هر روز خبر و جنازه یکی از بچه های محل رو می آوردن. بعضی هاشون با سید مجید خیلی رفیق بودن، ولی مثل اون نشدن. دور خلاف رو یه خط قرمز کلفت کشیدن و مرد و مردونه رفتن از ناموس مملکت شون دفاع کردن و جون دادن.
به قول معروف: "آدم رو سگ بگیره، جوّ نگیره."
سید مجید که بد جوری جوّ گیر شده بود. دل رو زد به دریا، غافل از این که این دریا رودخونه هم نیست!
اعزام زد.
چیه جا خوردین؟ خب اونم آدم بود. دل داشت، رگ داشت، غیرت داشت، ناموس و مملکت سرش می شد.

از شانس بدش، وقتی به عنوان راننده اعزام زد برای جبهه، نه از تویوتا لندکروز فرماندهی خبری بود و نه از بنز ضد گلوله که بشه رانندش.
یه راه بیشتر براش نمونده بود. باید روی آمبولانس کار می کرد. اونم نه راننده، که کمک راننده. هر چند براش اوفت داشت اگه بچه محل ها می فهمیدن که اون شده کمک راننده، ولی خب چون به برگه تایید جبهه اش نیاز مبرم داشت، مجبور شد برای رضای خدا! قبول کنه.

باز دوباره شانس گندش گل کرد.
عملیات توی منطقه جنوب بود که مثل کف دست صاف صاف بود. اگه یه گربه روی زمین راه می رفت، عراقیا از چند کیلومتری کلک و پرش رو با گلوله مستقیم تانک می ریختن، چه برسه که یه آمبولانس به اون گندگی راه بیفته وسط دشت که مجروح جمع کنه!

چهارشنبه 28 مرداد شب عید فطر شد و عملیات رمضان توی منطقه شلمچه.
من که الان دارم تعریف می کنم، موهای تنم سیخ شدن، چه برسه به سید مجید بیچاره که باید سینه سپر می کرد و صاف صاف جلوی عراقیا راه می رفت و مجروح می آورد عقب.
هوا که خوب تاریک شد، حمله آغاز شد. دشمن از سه طرف شلیک می کرد. بچه بسیجی ها بسم الله گفتند و از خاکریز رد شدن تا بزنن به دل دشمن که توی خاکریزهای وحشتناک مثلثی و پشت کانال ماهی مستقر شده بود. دود و آتش از تانک ها که یکی بعد از دیگری منفجر می شدن، بلند بود.

این دفعه عملیات با دفعه های قبل فرق داشت. اینم باز از شانس گند سید مجید بود.
از همان خاکریزی که نیروها می گذشتن و مقابل تیربار و موشکای دشمن می رفتن جلو، باید آمبولانس ها هم می رفتن جلو. یعنی بغل به بغل نیروهای رزمی پیاده.

اولین آمبولانس که از خاکریز رفت بالا، یه تانک نامرد نشونیش رو گرفت و گرومپی زد وسط جلو پنجره اش که تیکه پاره شد و افتاد کنار. دومین آمبولانس که اومده بره، همین که سرش کمی از خاکزیز رفت بالا، اونم با تانک زدن.

نوبت آمبولانس سید مجید شد که از خاکریز رد بشه.
- سید ... سید ... کجایی سید؟ باید بریم جلو.
بعله "جا تر بوده از بچه خبری نبود!"
چیه لفظ بدی به کار بردم؟ عین حقیقته.

صبح روز جمعه 30 مرداد - یعنی دو روز بعد عملیات که هنوز ادامه داشت - سید مجید خودش رو رسوند تهرون تا مسجد محل بی صاحب نمونه.
بعدها وقتی بچه محل ها ازش پرسیدن که اون شب کجا رفتی، گفت:
- اون شب الحمدلله اون قدر نیرو زیاد بود که نوبت به ما نرسید تا به اسلام خدمت کنیم، واسه همین به من گفت فعلا به تو نیازی نیست، حیفه این جا بمونی و بی خودی آسیب ببینی، فعلا برو تهران وقتی نیاز شد صدات می کنیم.

از بر و بچه ها که پی گیر شدیم فهمیدم:
سید مجید رفته بود پهلوی مسئول ترابری تیپ و بهش گفته بود:
- راستش من ... بد جوری اسهال گرفتم ... آخه من چیزه ... من فقط توی منطقه غرب جنگیدم واسه همین این جا نمی تونم خوب بجنگم.
و هر چه مسئول ترابری بهش گفته بود:
- توکلت به خدا باشه مرد، ببین همه اینایی که این جا هستن مثل من و تو هستن، اسهال گرفتم و غرب چیه، مثلا تو مردی.
و تا روش رو برگرداند، سید مجید سر برانکارد مجروحی رو گرفت و پرید داخل آمبولانسی و رفت ور دل مامانش!

حالا دیدین چرا گفتم جا تره و بچه نیست؟!
الان کجاست؟
اووووه. اینو نپرسین. سید مجید واسه خودش آدم کلفتی شده. دیگه با شاه هم فالوده نمی خوره!
درج؟ اونم داره. آخه خیلی گنده شده. شوخی نیست. با کلی از شهدای محل، قبل از شهادت شون، توی تهران عکس داره.
باید باشین و خاطره گویی های سید مجید رو واسه نوجوونای مسجد ببینین.
این که چقدر تانک زده و عراقی اسیر کرده، آمارش از دست خودش هم در رفته.

[ ۱۳۸۸/٩/۱۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
آخ که "پیام" سوسول بود!
سوسول اون جوری که نه، ولی از بس تر و تمیز و خوش تیپ بود، امثال من که "هپلی" بودیم و یقه پیراهنمون از چرک شده بود عینهو چرم، به اون که همیشه موهاش شونه کرده و لباساشم اطو کرده بود، می گفتیم سوسول.
خب اون سال ها رسم نبود که اون قدر خوش تیپ بیان مسجد!
نه بابا شوخی کردم. مثل همون شوخی ها که با پیام می کردم.
آخ که بچه مودب، با تربیت، با شعور و در یک کلمه نازی بود.
خیلی دوستش داشتم ولی هیچ وقت روم نشد بهش بگم. شاید ازش خجالت می کشیدم. از حجب و حیا، از اخلاق و رفتار قشنگش.

اون قدر بهش گیر دادیم که:
- حتی اسمت هم سوسولی یه ... آخه پیام هم شد اسم؟
آخرش اسمش رو عوض کرد و گذاشت "حسین".
هیچ وقت ندیدم گوشه لباش رو به پایین متمایل باشن. همیشه لباش به تبسمی نمکین باز بودن. زیبا و دل نشین.
(اووه ... حالا منم جو زده شدم. بعد 21 سال دوری، حالا زده به سرم که: آره چه بچه با معرفتی بود.)

ولش کن. بذار برم سر اصل مطلب.
یکی دو سال پیش، رفتم بقالی سر کوچه که شکلات و پفک بخرم واسه بچه ام. اصلا نمی دونم چی شد که حرفم با آقا مهدی، بقال محل، رفت روی خاطرات قدیمی و بچه محل هایی که دیگه نیستن. همین که گفت با پیام رفیق بوده، گل از گلم شکفت و داغ دلم تازه شد. اون قدر که انگار همین دیروز خبر شهادتش رو دادن.
نه. انگار هنوز وایساده جلوم و داره می خنده.

نه نه. قشنگ تر از اون.
انگار فروردین سال شصت و هفته و چند روز قبل از شهادتشه توی "اردوگاه آناهیتا" در اطراف شهر کرمانشاه.
امان از دست پیام. از خونه که دور شده بود، زبون واز کرده بود. اصلا مگه پیام توی تهران و توی مسجد این جوری بود؟ آتیش می سوزوند. ولی قشنگ و دل نشین. بدون این که به کسی بد کنه و یا کسی از دستش ناراحت بشه.

نه خداییش دروغ نگم، یه نفر بد جوری از دستش شاکی بود. اون قدر که از دستش عصبانی می شد و سرش داد می زد.
کی بود؟ خب همین "مسعود دهنمکی" اخراجی ها!
آره مسعود.
نفهمیدم چرا، پیام خل و چل راه می افتاد توی راهروی ساختمون گردان سلمان، و برای این که حال مسعود رو بگیره، به سبک نوحه خونی مداح هایی که اون روزها مد بود، شروع می کرد با صدای بلند خوندن:

کنار نعش دهنمکی
گریه می کنیم ما، الکی
گریه می کنیم ما، الکی
واویلا واویلا واویلا
 واویلا واویلا واویلا

جیغ مسعود در می اومد. نمی دونم چرا پیام حال می کرد حال مسعود رو بگیره!
مسعود اون قدر بد اخم و زمخت بود که برعکس پیام، گوشه لباش همیشه پایین بودن و اخماش توی هم. ولی پیام این چیزا حالیش نمی شد.
مطمئنم اگه الان هم مسعود این رو بخونه، باز قاط می زنه. خب بزنه. زورش می رسه، بره سر قبر پیام عربده بزنه. به من چه. من دارم خاطره اون رو می گم.

منم می زنم توی جاده خاکی ها!
داشتم از آقا مهدی بقال محل و دوستیش با پیام می گفتم.
آره آقا مهدی دو سه تا خاطره معمولی از پیام گفتف ولی هیچ کدوم اونی که از قول باباش تعریف کرد، نمی شه.
آقا مهدی گفت:

"بابای پیام چند روز پیش اومد این جا خرید کنه که حرف پیام اومد وسط. باباش که داشت گریه اش می گرفت، گفت:
اون روزای جنگ، که همه چی کوپنی بود از جمله شکر، که آزادش گیر هیشکی نمی اومد، پیام هر روز صبح که می خواست بره مدرسه، چاییش رو تلخ می خورد. یکی دو روز دقت کردم دیدم یه کیسه مشما آورد و چند قاشق شکری که واسه شیرین کردن چاییش بود، ریخت توی اون و گذاشت توی کمد خودش.
یه روز بهش گفتم:
- پیام ... بابا جون چرا این کار رو می کنی؟ چرا چاییت رو تلخ می خوری؟ تو که چایی شیرین خیلی دوست داری.
که گفت:
- بابا ... من چاییم رو تلخ می خورم عوضش سهمیه شکر خودم رو جمع می کنم، زیاد که شد میدم برای جبهه ها.
با تعجب گفتم:
- خب بابا جون تو چاییت رو شیرین بخور، من هر جوری شده چند کیلو شکر گیر میارم و از طرف تو میدم واسه جبهه. اصلا میدم خودت برو بده واسه رزمنده ها.
که پیام با همون احترام همیشگیش گفت:
- نه بابا جون. من فقط می خوام سهم خودم رو بدم واسه جبهه.

"پیام (حسین) حاج بابایی" که می خواست با همون "مال" اندک خودش جهاد کنه، 26 فروردین 1367 در ارتفاعات "شاخ شمیران" غرب کشور "جان"ش را هم داد به راه خدا و جاودانه شد.
حالا اگه رفتین بهشت زهرا (س) قطعه 27 کنار مزار شهید "مجید پازوکی" مزار پیام رو هم زیارت کنین و ازش بخواین دعا کنه "عاقبت به خیر" بشیم.


آن که نفهمید:
"حاج رضا" از اهالی محل مان بود. اونم نماز جماعتش توی "مسجد لیلة القدر" تهران نو ترک نمی شد. شاید 10 یا 15 سالی از ما بزرگ تر بود. چون زن و بچه داشت. حقوق بگیر اداره بود. یه ماشین پیکان نو هم داشت که باهاش مسافر کشی می کرد. اتفاقی یه بار که رفته بودم "چهارراه استانبول" ، اون رو دیدم که توی پیاده رو، کنار چند تای دیگه وایساده بود. نزدیک که شدم، اصلا حواسش نبود، یه دفعه گفت:
- دلار ... دلار بدم آق ...
دهنش وا موند. نتونست بقیه اش رو بگه. ولی خودش رو کنترل کرد و کم نیاورد.

چند بار بچه ها بهش گیر داده بودن که:
- حاج رضا، شکر خدا چهار ستون بدنت سالمه، پسرت هم که دیگه واسه خودش مردی شده، تو که صف اول نماز جماعتت ترک نمیشه و هر هفته توی نماز جمعه هم داد می زنی "جنگ جنگ تا پیروزی" خب چرا نمیری جبهه؟ حداقل یه سفر با بچه محل ها برو.
اونم همیشه اخماش می رفت توی هم و می گفت:
- شما اصلا حالیتون نیست؟ من زن و بچه دارم. جبهه واسه شما بچه ها واجبه که نون خور بابا ننه تون هستین؛ نه من که باید نون چند نفر رو دربیارم. خب منم مثل خیلی های دیگه توی همین مسجد خودمون، شعار می دم. مگه هر کی هر شعاری داد، باید بهش عمل کنه؟

یه بار که توی خیابون دیدمش و سوارم کرد، بهش گفتم:
- ببخشین حاج رضا، من خیلی کوچیکم ولی فکر نمی کنی واسه شما که اهل مسجد و شرع و این حرفا هستی، خوب نیست که بری چهارراه استانبول دلار خرید و فروش کنی؟ مگه درآمد اداره و مسافر کشی کمه؟
خیلی بهش برخورد. واسه همین هم کرایه رو دو برابر ازم گرفت.

جنگ تموم شد و حاج رضا هم وضعش الحمدلله بد نشد. خونه دویست سیصد متریش رو کوبید و یه آپارتمان ده دوازده واحدی ازش درآورد.
هنوز واحدهای خونه اش رو نفروخته بود که حالش بد شد.
گلاب به روتون، روم به دیوار، "بواسیر" گرفت. خیلی حالش رو گرفته بود. رفت پهلوی یه دکتر توی همین تهران. دکتر بهش گفته بود عمل و درمانش صد هزار تومن خرج داره.

حاج رضا عصبانی، می گفت:
- این همه جون کندم پول روی پول جمع کردم، حالا بیام صد هزار تومن خرج بواسیر کنم؟
خیلی که اذیت شد، شنید که توی قم یه دکتر تجربی هست که عمل می کنه. رفت و با هزار چونه زدن، راضی شد 50 هزار تومن خرج خودش کنه. عمل کرد و ...
یه هفته بعد عفونت از پایین زد به قلبش و مُرد.

آره مُرد. از همون مرضش. به همین سادگی!
حاج رضا که جبهه رفتن رو فقط واسه ماها واجب می دونست و توی همه تشییع جنازه جوونای محل از جمله "پیام" کلی گریه می کرد و فریاد می زد:
"می جنگیم، می میریم، سازش نمی پذیریم"
و با مسافر کشی و دلار فروشی و ... پول روی پول گذاشت، سرش رو گذاشت زمین و مُرد.
بچه هاش هم که تا چهلمش سیاه پوشیدن، بعد افتادن به جون خونه و همه واحدهاش رو فروختن و پولش رو زدن به بدن!
اصلا اهالی محل یادشون رفته که یه روزی، حاج رضا این جا زندگی می کرد!

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
وای که عجب بچه ای بود "نادر". اصلا رحم و مروت نداشت!
بچه خیلی شوخ و شادی بود، ولی وقتی می دید کسی داره ادا در میاره یا به قول ما "ریا می کنه"، بدجوری قاطی می کرد.
می گفت ریا بدترین نوع دروغه.
اصلا انگار به ریا و دغل حساسیت داشت و فشار خونش بالا می رفت. اون که چهره اش باز بود و بشاش، چشمش که به ریا کارها می خورد یا عمل ریاکارانه از کسی می دید، اصلا نمی شد بهش نگاه کرد. چشماش سرخ می شد، دندون هاش رو به هم فشار می داد، و باید هر طوری که شده حال اون ریا کار شیاد رو می گرفت.
براش هم فرق نمی کرد طرف کی هست. آدم معمولی، مدیر، روحانی، بسیجی، مهندس، دکتر و ...
تازه اگه طرف ادعای بسیجی داشت که بدتر بود. معتقد بود بود بسیجی نه باید دروغ بگه و نه باید ریا کنه. بسیجی باید همونی باشه که امام میگه و بس.

سرتون رو درد نیارم.
نمی خواد زیادی ازش بترسین. این قدرها هم "لولو خورخوره" نبود. یعنی برای شماها که صاف و صادق هستین، ترسناک نبود و نیست.
خب آخه هنوزم هستن دیگه. اگه پامون رو کج بذاریم، از اون بالا بالاها می ذارن پس کله مون و می زننمون زمین تا دیگه از این غلطا نکنیم!

پاییز 1362 بود و بچه های لشکر 27 محمد رسول الله (ص) توی "پادگان ابوذر" شهر "سر پل ذهاب" مستقر بودن.
طبق روال همیشه، برای هر اتاق ده – بیست نفری، لیستی از افراد تهیه می شد و هر روز دو نفر "شهردار" می شدن.
البته شهردار اون روزا و جبهه، با شهردارای امروزی، زمین تا آسمون فرق داشت. شهردار اون روزا، دکتر و سردار نداشت. همه کارا رو باید خودش می کرد. چاکر و نوکر هم نداشت.
(شاید اگه نادر امروز بود، از دیدن این که طرف با سابقه جبهه و سرداری، از پول بیت المال، کت و شلوار ناقابل 2 میلیون تومنی بپوشه و اون وقت بیاد توی تلویزیون و به یاد رفیقای شهیدش های های گریه کنه و از سادگی اونا بگه، همچین می زد توی دهنش که نتونه خودش رو صاحب تمام و کمال جبهه ها معرفی کنه و بقیه رو به خاطر این که شاید یک روز کم تر از اون جبهه بودن، تحقیر کنه!)

داشتم می گفتم:
هر روز 2 نفر شهردار هر اتاق بودن. وظیفه شهرداری هم اون چنان سنگین نبود. قرار نبود که مترو و پل هوایی بزنن، یا قراردادهای میلیاردی با داداششون و پسرشون و فامیلای زنشون ببندن که!
یا مثلا پسرشون از کوچیکی بشه "ولیعهد" و امپراطوری سینمایی و مطبوعاتی واسه خودش داشته باشه!
شستن ظرف های غذا، گرفتن صبحانه، ناهار و شام از تدارکات و راه اندازی سفره و بپا کردن چای بعد از غذا، اگر هم اتاق خیلی بی ریخت شده بود، یه جارو کشی معمولی! همین.
همین کم رو هم، بعضی آدمای ... چی بگم؟ از زیرش در می رفتن.
خب نادر هم از همین چیزا قاطی می کرد دیگه!

یه شب نادر رفت توی حسینیه پادگان. نصفه شب بود و حال عرفانی توی حسینیه و جمع با صفای بچه رزمنده ها، بی داد می کرد.
زمزمه نماز شب بچه ها که هر کدوم یه گوشه تاریک حسینیه رو گرفته بودن، گوش و دل آدم رو نوازش می داد.

چند شب بود که نادر کمین کرده بود. خوب همه اونایی رو که می رفتن توی حسینیه می پایید.
اون شب، شب موعود بود. یه چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسینیه.
سه چهار نفر بودن که خوب جاشون رو شناسایی کرده بود.
صاف رفت جلو و در حالی که چراغ قوه رو انداخت توی صورتشون، به اشکایی که از چشمای اونا که داشتن نماز شب می خوندن، زل زد.
یه دفعه داد زد:
بی وجدان (...) تو که هر روز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها در میری و وقتی نوبت شهرداریت میشه، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارای تو رو انجام بدن ... تو رو چه به نماز شب خوندن؟ تو غلط می کنی کارای خودت رو میندازی گردن این و اون، بعد میای وامیسی جلوی خدا و براش ادا و اطوار درمیاری و مثلا گریه می کنی. نماز شب بزنه به کمرت. بی وجدان تو چه جور رزمنده ای هستی که حق الناس دیگرون رو پایمال می کنی؟

و آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد. حالا هر کی زرنگ بود، نمازش رو می شکوند و در می رفت تا گیر نادر نیفته!

صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست که به حرفاش گوش بدن:
- بچه ها ... این آقایون که می بینین، وقتی نوبت شهرداریشون میشه، از زیر کار در میرن. شب ها هم بجای این که ظرف هارو بشورن، آقایون میرن حسینیه و مثلا نماز شب می خونن و های های گریه می کنن تا سر خدا رو هم کلاه بذارن.

بدبخت بودن اونایی که نادر یقه شون رو می گرفت.
حق هم داشت. قرار نبود که رزمنده اسلام، حق دیگرون رو پایمال کنه. جبهه هم که همش نماز شب نبود.
برعکس اونا، خیلی از بچه ها بودن که بی سر و صدا، همه ظرف ها رو می شستن، پوتین بچه ها رو واکس می زدن و هزار تا کار دیگه. اون وقت، مشدی و با حال، بدون این که کسی متوجه بشه، می رفتن یه گوشه ای پشت ساختمونا پیدا می کردن و نماز شبشون رو می خوندن و از این که نتونستن خوب وظیفه شون رو انجام بدن، از خدا طلب مغفرت می کردن.

23 اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون، "نادر محمدی" رفت پهلوی داداشش "حمید" و جا نگه داشت واسه داداش کوچیکش "کیوان" که دو سه سال بعد اونم شهید شد.

                         آپلود عکس

من و نادر - پاییز ١٣۶٢ بهشت زهرا (س)

        آپلود عکس

آخرین روزهای اسفند ١٣۶٢ - من جامانده بالای سر پیکر نادر

آن که نفهمید:
"سید علیرضا" از اون دست بچه های مقدس و پاکی بود که هیچ گردی به صورتش ننشسته بود. پاک پاک. اون قدر هم سفید و نورانی بود که دوست داشتی همین طوری وایسی جلوش و نگاش کنی. اصلا رنگ گناه به چهره اش نمی اومد. انگاری یه لامپ مهتابی قوی غورط داده!

معلم قرآن بود. مسئول کتابخونه مسجد هم بود. واسه بچه کوچولوها از خدا و نماز می گفت. فقط می گفت.
سید علیرضا اون طور که جلوی همه نشون می داد، خیلی امام زمانی بود. بعضی روزا بچه های کوچولو رو می برد توی یه هیئتی که بهشون شیر کاکائو و شیرینی می دادن. توی اون جا هم برای بچه ها از قرآن می گفتن. بچه هایی که می رفتن، می گفتن اسم هیئتشون "انجمن حجتیه مهدویه" بود. بعضی روزا هم مخصوصا واسه نیمه شعبون، یه عکس ها و جزوه هایی هم توی مسجد می آورد پخش می کرد که همون اسم حجتیه پاش خورده بود.

نادر خدا بیامرز، همیشه با اون و دو سه تا رفیقاش که توی همون انجمن بودن، دعوا داشت. بهشون می گفت:
- آخه مرد مومن، مگه دین و مسلمونی فقط به کلاس قرآن و شیر کاکائو و نیمه شعبونه؟ دشمن اومده خونه و کاشونه مردم رو گرفته، جنگ شده می فهمی جنگ! اون وقت تو که سن و سالت از ما بیشتره، فقط نشستی توی کتابخونه و قرآن می خونی. توی اون قرآنی که شما می خونین مگه ننوشته که باید در برابر متجاوز و دشمن ایستاد؟ پس چرا شما همتون کپ کردین توی تهران و از جاتون تکون نمی خورین؟

سید علیرضا، این تند بازی های نادر اصلا روش تاثیر نداشت. یعنی اگه قرار بود با این حرفا تکون بخوره که تا آخر جنگ باید خودش و رفیقاش، ده باره شهید می شدن. اونم واسه خودش توجیه داشت. با اون صدای نازک دخترونش، و حرکات دست تی تیش مامانیش، می گفت:
- ببینین، شما اصلا متوجه نیستین. مشکل امروز ما فقط قرآنه. آقای خمینی هم توی حرفاش روی قرآن تاکید می کنه. ما امروز فقط وظیفه داریم که به بچه های مردم تلاوت درست قرآن رو یاد بدیم. جنگ مال کسای دیگه اس. قرار نیست که همه شهید بشن. فردای این مملکت کی به بچه ها قرآن یاد بده؟

کفر نادر از این حرف ها در می اومد. با عصبانیت گفت:
- ببین، تو دیگه از امام خمینی حرف نزن. تو که عکس اون رو توی مسجد پاره کردی، لازم نیست اسم اون رو بیاری. همون امام، امروز داره میگه جوونا باید برن جبهه و از شرف و ناموس ملت دفاع کنن. تازه، اگه عراقیا مملکت رو بگیرن و ویرون کنن، اون وقت اصلا واسه قرآن خوندن شما جایی می مونه؟ نکنه فکر کردی صدام جون همین مسجد رو واسه شما میذاره و بزرگترشم می کنه؟

این حرف مثل نجوای بی خودی به گوش ... بود. اصلا به گوش سید علیرضا و رفیقاش نمی رفت که نمی رفت. اونا محکم تر و سفت تر از این چیزا بودن!

نادر که توی خیبر شهید شد، سید علیرضا و رفیقای انجمنیش، یه نفس راحت کشیدن. وقتی اون برگشت به رفیقاش گفت:
- آخیش ش ش خیال مون راحت شد از دست اون دیوونه ...
معلوم شد که حرف ها و گیرهای نادر، بد جوری حالشون رو گرفته بود.

جنگ تموم شد. البته سید علیرضا آخرای جنگ، خوب بو کشید و فهمید که جنگ که تموم بشه، نیازه که یه سابقه جبهه ای داشته باشه. واسه همینم یکی دو تا سفر از طرف تلویزیون رفت اون عقب عقبای جبهه و لباس خاکی ای پوشید و چند تایی عکس و فیلم و خودی نشون داد که:
- بعله ... ما هم جبهه بودیم.

سید علیرضا که اون روزا مثلا خیلی مقید به حلال و حروم و محرم و نامحرم بود، زد و افتاد توی قرطی بازی و سینماچی هم شد.
امروز نادر توی بهشت زهرا (س) با آرامش خاطر خوابیده، ولی سید علیرضا که تا امروز ده ها پست و مقام دولتی گرفته، و برای خودش کلی مدیر کل هم شده، همه دغدغه اش اینه که چه جوری خودش رو جلوی رئیس روسای بالا سرش، کاتولیک تر از پاپ نشون بده!

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

رسانه وبلاگ- حمید داودآبادی این شیوه فیلترینگ را هیچ ضرری برای وبلاگ نویسان ارزشی نمی داند؛ چرا که معتقد است اصلا ارزشی ها آن قدر فعال نیستند که بتوانند برای خودشان جای پایی باز کنند.


به گزارش «وبلاگ نیوز» داودآبادی در پاسخ به سئوال خبرنگار ما مبنی بر این که آیا این شیوه فیلترینگ، برای فعالیت وبلاگ نویسان ارزشی مضر نیست گفت: ارزشی ها مگر می خواهند کجا را بگیرند؟ نهایتا بخواهند نمایشگاه رسانه های دیجیتال را برگزار کنند. به اعتقاد من اگر به وبلاگ نویسان ارزشی زمین خالی هم بدهی، نمی توانند کاری از پیش ببرند. بعد شما می خواهی بیایی و زمینه های جدیدی را برای آن ها تعریف کنی؟

به اعتقاد این نویسنده دفاع مقدس فیلتر بودن یا نبودن شبکه های اجتماعی و فضاهای جدید سایبری برای وبلاگ نویسان ارزشی هیچ فرقی نمی کند، چرا که یک وبلاگ نویس ارزشی هنوز ضرورتی نمی بیند که بخواهد جایی را فتح کند: وبلاگ نویس ارزشی نهایت کاری که در زمینه دفاع مقدس انجام می دهد این است که چهار تا خاطره از یک شهید می نویسد و تمام!

داودآبادی با انتقاد از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درباره نمایشگاه رسانه های دیجیتال ادامه داد: با بچه های ارشاد صحبت کردیم. سال هاست که قرار است در این نمایشگاه بخش ویژه ای را برای وبلاگستان دفاع مقدس اختصاص بدهند. اما این طور که پیداست دوستان دولت هم هیچ ضرورتی برای کار در این زمینه نمی بینند. امسال هم مثل ۲ سال گذشته هر کسی آمده و یک غرفه راه اندازی کرده و هیچ برنامه مشخصی در این زمینه تدوین نشده است.

وی بر این باور است که باید از وبلاگ نویسان دفاع مقدس حمایت ویژه ای صورت بگیرد: وبلاگ های ارزشی و دفاع مقدس دارند جزیره ای عمل می کنند. نه حمایتی می شوند و نه بزرگتری دارند که آن ها را هدایت کند. آن هایی هم که امکانات دارند و مسئولیت بر گردن دارند، بهایی نمی دهند.

داودآبادی در پایان تنها راه حل این مشکل را حس مسئولیت مسئولین امر می داند.
weblognews.ir/?p=4704

 

چرا حرفی از سازندگی و همیاری نمی زنید؟

در وبلاگ ها- در پی انتشار متن گفت و گوی اختصاصی وبلاگ نیوز با حمید داودآبادی، فاطمه موسوی، مدیر وبلاگ فصل انتظار با ارسال جوابیه ای به این نویسنده دفاع مقدس، خواستار انتشار آن در وبلاگ نیوز شد.

متن این جوابیه بدین شرح است:

باسمه تعالی
با سلام خدمت دوستان وبلاگ نیوز که با فعالیت چشمگیر خود در سومین جشنواره رسانه های دیجیتال بسیار خوب درخشیدند هر چند با بضاعت کم.

با اجازه شما نقد وبلاگ نویسان ارزشی را از همین جا شروع میکنم.

ارزشی خود یک مصداق بارز است که همراه هر اسمی بیاید به آن هویت و یک نوع اتیکت محتوایی میزند. اینجا حرف از وبلاگ نویسی آن هم از نوع ارزشی است که این بزرگوار نویسنده با برخورد اولیه خود در مصاحبه نوعی تحقیر را برای این این لقب به بزرگواران نویسند ارزشی وارد آورده است.

هر چند که از نظر بنده ایشان سابقه و ید طولایی در این نوع برخورد را دارند اما خواستم به محضر دوستانی که با نوع گویش و نوع برخورد ایشان اعتراض اشتند و شناخت کمتری دارند عرض کنم که ایشان در بسیاری از پاسخگویی هایشان در محافل و حتی در وبلاگشان عادت دارند برخورد هایی اینچنین داشته باشند. و حتی در ایمیل هایی که ایشان برای دوستان منتقد ارزشی خود می فرستند از همون نوع برخورد استفاده کرده اند.

الا ایها الحال! بحث نقد را از ایشان شروع کردیم که به دو قسمت اشاره خواهم کرد.

۱. نوشتن از خاطرات در کتاب و یا در فضای سایبری آن هم از نوع خاطرات دوران نوجوانی ایشان می باشد که در اکثر خاطرات ایشان طوری خاطرات را مورد بررسی و مورد بیان قرار داده اند که کسی فکر نمی کند این داوود آبادی همان داوود ابادی نوجوان است یا مردی است که خود را در کوران گذشت روزگار و در پشت میز کاری است که در خلوت خود گذشته را حلاجی کرده و می خواهد احساسات مخاطب را در دست گیرد. البته نقد این بحث را باید بصورت باز و در فصل های متعدد بیشتر بررسی کرد.

۲. نقد از ایشان این است که چرا یک نویسنده خاطرات دفاع مقدس این طور در هر محفل سخن و حرف از انتقاد های شکننده می زند و حرف و سخنی از سازندگی و همیاری نمی زنند؟ چرا قصد دارند در مقابل همه نویسنده های ارزشی این فضا قد علم کنند و همیشه خود را فرا روی این محافل مخصوصا رسانه های فضای سایبری می بینند؟ مگر نه این است که خود ایشان از همین فضا استفاده می کنند و گزارش کار هر چه انجام می دهند – چه خوب و چه بد – را در وبلاگشان نقل می کنند؟ آیا ایشان خودشان چه برتری نسبت به این عزیزان دارند که همه جا و همه وقت فقط انتقاد های کوبنده می کنند؟

مورد دیگری که برای بنده واقعا نامفهوم می نماید این است که ایشان همیشه در حال استفاده از حمایت های ارگان ها و اشخاص هستند. آیا منظورشان این بوده که به شخص ایشان هم رتبه و مقامی اهدا میشد و یا غرفه مجانی با امکانات وزارتی و دولتی می دادند؟

بنده که در حال بازدید از نمایشگاه بودم دیدم که افراد با کمترین امکانات در برپایی غرفه هایی پر محتوا دست بکار شده بودند و آن چنان فروتنانه دم از ادای وظیفه در برابر دوستان شهیدشان می کردند و حتی کلامی از گرفتن امتیاز نمی زدند و بنده را از این باب تحت تاثیر قرار دادند و همین طور بر آن شدم که در این امر بنده نیز مجدانه فعالیت کنم.

جناب داوود آبادی فرمودند که جزیره ای عمل شده است. بله! تا وقتی که افراد بخواهند از این راه نان درآورند و یا منصب و وجهه کسب کنند همین طور است. هرچند بنده با برخی از این عزیزان آشنا هستم که با نام مستعار می نویسند و فعالیت می کنند تا شناسایی نشوند و بعضا چند نفر در کنار هم در چندین سایت همیاری و همکاری دارند ولی شخص آقای داوود ابادی بی خبرند. البته جامعه از اینان بی خبرند و تنها از آثار و از همت آنان در جامعه استفاده و بهره برده می شود.

یادم هست روز آخر نمایشگاه در میز گردی که جمعی از این دوستان و بزرگواران دعوت به صحبت کردند جناب داوود ابادی هم که گذر می کردند تشریف آوردند و برای دوستان هم جالب شد که ایشان افرادی را که به صحبت گرفته بود را نمیشناختند مخصوصا بنده را!

در آخر با قسمت آخر این مصاحبه بسیار موافقم و آن هم قسمتی بود که این کلمه را دیدم حس مسئولیت. آری! همه ما مسئولیم و همه در پیشگاه الهی باید در قبال آن چه هستیم و می توانیم باید ادای وظیفه کنیم حتی دولت و حتی قلم به دستان این حوزه.

این قسمت را چندین بار مرور کردن اش باز هم نو و تازه است. شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا بود و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد:

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند. دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند. دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید. چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

فاطمه موسوی
وبلاگ فصل انتظار
sina12.parsiblog.com
weblognews.ir/?p=4758

[ ۱۳۸۸/۸/۳ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم.
                                                                         شهید مصطفی چمران


این روزها، کسانی که افتضاحات شان در راه اندازی "زندان زنان شهدا" و به کارگیری دژبان و نیروی ضربت برای سرکوب خانواده معظم شهدا، در دست بررسی است، برای آن که خود را از آن فجایع و جنایات تبرئه کنند، سراغ برخی فرزندان شهدا رفته اند تا از زبان آنان بنویسند که در دوران صدارت کروبی بر بنیاد شهید، آن قدر به ما می رسیدند که ...

طی چند سال اخیر، یکی از رجال نظامی که خود بزرگ بینی هوس سیاسی شدن! بد جوری خفه اش کرده بود، وقتی خواست برای نمایندگی مجلس و یا ریاست جمهوری، کاندیدا شود، اقدام به عملی بسیار ناجوانمردانه کرد که متاسفانه سنگ بنایی شد برای سوء استفاده های بعدی.
وی که با گذشت سال های مدید از شهادت آن سرداران، هیچ سراغی از خانواده آنان نگرفته و تازه به فکرش رسیده بود که می توان از عنوان خانواده آنها برای بالا بردن آراء انتخاباتی استفاده بهینه کرد، در بروشورهای تبلیغاتی اش، نام چند تن از فرزندان و همسران سرداران شهید را به عنوان حامی خود، یدک کش کرد تا با استفاده ابزاری از آنها، بتواند چند رای جمع کند. همان شد که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، شاهد بودیم که برخی از آن خانواده ها که خود را مدعی و نماینده تام الاختیار شهید خود می دانستند، با وجودی که 26 سال از شهادت عزیزشان می گذرد، بجای او تصمیم گیری کرده و کم مانده بود از زبان آن شهید، نام کاندیدایی خاص را مطرح کنند!
عده ای که همواره بر طبل "عدم تقدس شهدا" و زمینی بودن آنها می کوفتند، و برای کوبیدن جناح مقابل حتی حاضر بودند به خیال خام خود، جایگاه و مقام شهدا را تنزل دهند، به یک باره صفحات نشریات و بروشورهای شان مملو شد از تقدس و الهی بودن و دست نیافتنی بودن شهدا و به دنبال آن مصاحبه با خانواده آنها برای اعلام تایید خویش.

مثل این که این روزها، بچه هایی که از پدرشان حتی تصویری به خاطر ندارند، به خود حق می دهند تا درباره نظرات و تفکرات پدر خود تعیین تکلیف کنند و از قول آن بزرگوار، از افراد و جناح های مختلف حمایت کنند یا دیگران را بکوبند!
ای کاش این فرزندان محترم شهدا، فقط ذره ای نامه ها، وصیت نامه و گفته های پدران خویش را مرور می کردند تا دریابند پدرانشان، نه برای رسیدن به پست و مقام دنیوی، که تنها و تنها برای حفظ اسلام و به پیروی از ولایت فقیه جان ارزشمند خویش را در طبق اخلاص نهادند. وگرنه همین شخصیت های سیاسی متحول شده و برگشته از آرمان های امام خمینی، همان روزها هم بودند و برای همین شهدا فقط به واسطه این که در خط امام هستند، قابل احترام بودند و بس.
استاد شهید مرتضی مطهری، جمله بسیار زیبایی دارد به این مضمون:
"شخصیت ها، تا زمانی برای ما قابل احترام هستند که در مسیر حق حرکت می کنند، به محض این که از راه حق خارج شدند، دیگر هیچ ارزش و احترامی ندارند."

چه کسی گفته هر کس که زمانی با امام بود، تا ابدالدهر هر عملی مرتکب شود برای ما مقدس است و باید الگو قرار گیرد؟
پس تکلیف بنی صدر، قطب زاده و ... ده ها تن امثال آنان که سال های اول انقلاب ظاهرا با امام همراه بودند و به پیروی از نفس خود، به مرور مسیر خویش را امام و انقلاب اسلامی جدا کردند، چه می شود؟ آیا باید همچنان قابل احترام و ارزش باشند؟
مگر آنان که با وجود سابقه ده ها ماه در جبهه و حتی جانبازی، به دلایل مختلف کم آوردند و در اوج ذلت و خفت به آغوش دشمن پناه بردند و با ارائه اطلاعات و افشای اسرار حکومت اسلامی، به انقلاب و مردم ضربه زدند و حتی امروز در شبکه های ماهواره ای غرب از شهید همت و باکری خاطره تعریف می کنند، باید برای ما قابل ارزش و احترام باشند؟
آیا "شمر بن ذی الجوشن"، به واسطه حضور در جنگ صفین و جانبازی در رکاب امام علی (ع)، باید که الگو شود و در روز عاشورا، لشکریان مقابل امام حسین (ع)، شمر را با سابقه جبهه و جانبازی ببینند، ولی امام حسین (ع) را نبینند!
مگر صرف بودن مقطعی از تاریخ در کنار امام، مجوز هر گونه ادعایی تا یوم القیامة است؟

مگر نه این که برخی از آنانی که در جنگ های بدر و احد همراه پیامبر اعظم (ص) بودند، و یا در نبردهای امام علی (ع) ایستادگی و جانبازی از خود نشان دادند، در مقطعی در برابر تحریک آقا زاده ها و نفس خویش، کم آوردند و در مقابل امام بر حق، صف آرایی کرده و در اوج ذلت به هلاکت رسیدند؟
واقعا این حضرات بر سنگ قبر آنان چه می نویسند؟

بیش از این که این خطر ما را تهدید کند که از شهدا فقط عکسی زیبا در قابی زرین بر دیوار بنشانیم و بس، این خطر عظیم تهدیدمان می کند که با استفاده سلیقه ای از شهدا در هر انتخابات و حوادث سیاسی، شان و جایگاه آنان را که می تواند الگوی مردانگی، پایداری و پیروی از ولایت فقیه و جانبازی در راه اسلام و انقلاب باشند، به ابزاری ناقص با تاریخ مصرفی بسیار کوتاه تبدیل کنیم و مطمئن باشیم چند سال دیگر، نه مردم عادی کوچه و خیابان، که پیش از آنها، رجال سیاسی و حتی خانواده شهدا، برای آنها ارزش و احترامی جز وسیله ای برای جلب و جذب آراء انتخاباتی نگاه نکنند.
و به قول قدیمی ها:
"حرمت امام زاده را متولی باید حفظ کند."

این که خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنیوی، از شهید خود خرج کنند، آیا باعث آن نخواهد شد که جوانان جناح مقابل، به آن شهید به چشم دیگری بنگرند و خدایی ناکرده نسبت به او و هر آنچه درباره اش گفته می شود، موضع منفی بگیرند؟

چه کسی می تواند ادعا کند:
"اگر فلان شهید امروز بود چه می کرد و چه می شد؟"
و چه سخت است که عده ای برای تحریک احساسات و افکار عمومی، از دختری که هنگام شهادت پدرش فقط 11 ماه داشته، بپرسند:
"اگر امروز پدرت بود چه می کرد؟"
و اونیز تحت تاثیر جوسازی ها، بگوید:
"شاید اگر پدر و عموی من هم این روزها بودند مجبور می شدم در زندان به ملاقات شان بروم یا اعترافات شان را از تلویزیون ببینم."

و چه سخت است که سرداران شهید را با کسانی که پرونده شان بسیار واضح است مقایسه کنیم.
فقط یک سوال:
کدامیک از این حضرات که امروز اعترافات شان از تلویزیون پخش می شود، مستقیما در جبهه حضور داشتند؟
و یا کدامشان در پرونده 8 شهریور، و شهادت رجایی و باهنر دست نداشته اند؟

براستی اگر سرداران شهید امروز بودند، قاطعانه درخواست نمی کردند تا پرونده منافقین واقعی و قاتلین 8 شهریور پی گیری شود؟ و یا نه، به این بهانه که اینان نیروهای ارزشی و زحمت کشیده انقلاب هستند، آن پرونده مکتوم بماند؟

مگر در همان ایام جنگ بحث های آن چنانی سیاسی در جریان نبود؟
مگر در همان سال های میانی جنگ، بحث چپ و راست، روحانیت و روحانیون، نخست وزیری و استعفای فلانی و هزاران مشکل سیاسی و جناحی دیگر در جریان نبود؟
براستی موضع سرداران شهید در قبال آن حوادث و مسائل چه بود؟
جنگ را رها کرده، خود را وقف فلان جناح سیاسی یا گروه و سازمان کردند؟ و یا این که همچنان خالصانه، به استواری در راه خویش ادامه دادند و در بحرانی ترین شرایط که به قول شهبد همت هر روز تهمتی بارشان می کردند، همه وجود و هستی خویش را در راه پیروی از ولی فقیه تقدیم کردند؟

امروز چه کسی می تواند ادعا کند که فلان سردار شهید فقط به خواست و خوش آمد فلان شخص و یا فلان سازمان سیاسی نه خارج از خط امام، که حتی در ظاهر در خط امام، جان خویش را فدا نمود؟

آقایان اگر می خواهند برای سرداران شهید زندگی نامه جدیدی بنویسند، حتما باید دست خط آنان را جعل کرده و وصیت نامه جدیدی بنویسند؛ وگرنه هر چه تلاش کنند و فریاد برآورند و متاسفانه در این راه از برخی خانواده آن شهیدان عزیز نیز بهره جویند، نمی توانند کلام و راه ثابت آن شهید را محو کنند و یا به نفع جناح خویش تغییر دهند.

فقط یادمان نرود: آن دلاورمردان و شهیدان، اسلام، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را با هیچیک از شخصیت ها، احزاب و جناح های سیاسی عوض نمی کردند چه برسد به متوسل شدن به بی.بی.سی، آمریکا و همراهی با جریانات لائیک و مارکسیست و جاسوس خارج از کشور برای اعتراض علیه نظام اسلامی به امید قیام و برقراری حکومتی که خوش آمد دشمنان دیرینه اسلام و امام باشد.

هیچگاه دوست نداشتم از این ضرب المثل استفاده کنم، ولی ظلمی که به واسطه برخی وازدگان و شکست خوردگان سیاسی که به هنگام غرق شدن در گرداب هلاکت، به هر چیزی دست می اندازند، باعث شد تا این گونه گویم:


قدیمی ها ضرب المثل های قشنگی در این باره دارند که:


"گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟"

[ ۱۳۸۸/٧/٦ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هفته گذشته، خانمی به نام "قنادیان" از "خبرگزاری کتاب ایران" تلفنی تماس گرفت و اصرار کرد تا درباره برگزاری جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس با بنده مصاحبه کند. هر چه گفتم "شما حرف های امثال بنده را منتشر نمی کنید" ایشان قول داد که همه گفته هایم را به طور کامل منتشر کند.
القصه، بنده نیز هر چه انتقاد منطقی درباره جشنواره های خانوادگی که بنام دفاع مقدس برگزار می شوند و همواره از ماه ها قبل می شود تشخیص داد چه کسانی در آنجا سکه طلا درو خواهند کرد، داشتم گفتم.
همان طور که پیش بینی کرده بودم، از انتشار آن مصاحبه هیچ خبری نشد؛ تا اینکه روز یکشنبه با خبرگزاری کتاب تماس گرفتم و گفتم "چون تا امروز آن مصاحبه را منتشر نکرده اید، و اگر بعد از برگزاری جشنواره منتشر شود، این شائبه بوجود خواهد آمد که چون نام من در فهرست جایزه بگیران همیشگی و دائمی نیست، ناراحت شده و این حرف ها را زده ام، دیگر به هیچ وجه آن حرف ها را منتشر نکنید."
گذشت تا این که با خواندن خبر برندگان و سکه بگیران، متوجه شدم باوجودی که مثلا گوش شیطان کر، این جشنواره برای ربع قرن کتاب دفاع مقدس بوده است، آقای "احد گودرزیانی" دبیر بخش دفاع مقدس خبرگزاری کتاب، "به خاطر فعالیت در حوزه مطبوعات و اخبار مرتبط با ادبیات دفاع‌مقدس" (من هم ارتباطش را با انتخاب کتاب نفهمیدم و شاید به خاطر خواندن کتاب زیادی جایزه داده باشند!) مورد تقدیر قرار گرفته و ایشان هم سکه باران شده اند.
تازه فهمیدم چه رکبی از حضرات خبرگزاری کتاب خورده ام. چه بسا با بقیه منتقدین هم تماس گرفته و نظراتشان را گرفته باشند تا به خیال خود، برای خوش رقصی به برگزار کنندگان جشنواره فامیلی خانوادگی ارائه بدهند بلکه سکه هایشان تضمین شود!
خب چه می شود کرد! خرج بالاست و باید زندگی را گذراند. حالا به چه قیمت و یا با سکه های زر سرخ از خون شهدا، الله اعلم.

[ ۱۳۸۸/٧/٦ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قدیمی ها می گویند:
"زخم زبان، از زخم شمشیر سوزنده تر است."

فروردین سال 1368 نزدیک به 9 ماه از آن نامه مهم "محسن رضایی" که برای پیروزی در جنگ مقابل عراق زپرتی، حتما باید بمب اتم داشته باشیم! و القائات "هاشمی رفسنجانی" درباره این که دیگر نیرو به جبهه نمی رود و ناکامی ها و ناتوانی های ما در مقابل عراق، و سرانجام نوشاندن جام زهر به امام و پذیرش قطعنامه 598 می گذشت.

بنا بر برخی اطلاعات درز کرده به بیرون که در بولتن های سازمان ها و نهادها منتشر می شد، با توجه به کارشکنی های عراق درباره اجرای قطعنامه 598 و حمایت جانبدارانه آمریکا و سازمان ملل در این زمینه، حضرت امام در دیدار با برخی مسئولین کشور و بخصوص مسئولین جنگ از جمله میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی، نکته مهمی فرمودند که متاسفانه همچون برخی نظرات مهم ایشان، تا امروز منتشر نشده است.

امام سخنانی به این مضمون فرمودند:
"پس چه شد صلحی که هی صلح صلح می کردید؟ اگر نمی توانید، بروید کنار تا خودم جنگ را به روش خودم ادامه بدهم."

بعد از این نهیب امام، مسئولین جنگ، هاشمی و رضایی به فکر آماده سازی نیروها و عملیات برای بازپس گیری بخش هایی از خاک کشورمان که همچنان در اشغال عراق بود، افتادند.

یکی از فرماندهان آن زمان اظهار داشت:
"تا امروز با انگیزه شهادت و این چیزها نیروها به جبهه می آمدند، ولی در عرض چند ماه گذشته، آن قدر نسبت به بسیجی ها با اعتنایی و بی توجهی شده که بعید می دانم برای عملیات مجدد به جبهه بیایند. اگر شما می توانید آنها را بیاورید پای کار، ما عملیات می کنیم."

در یکی از جلسات که همه مسئولین مملکتی حضور داشتند، یکی از افراد که در ایام جنگ جمله زیبایی درباره بسیجیان فرموده بود و همچنان بر دیوار پادگان ها نقش بسته بود، سخن قابل توجهی گفت.
ایشان که امروز از سردمداران فکری مدعی اصلاح طلبی است! قبلا گفته بود:

"خداوند در آسمان ها ملائکه را دارد و در زمین بسیجی ها را"

درباره به میدان آوردن مجدد بسیجی ها گفت:

"من که تا حالا چندین بار گفته ام یک مقدار تلویزیون رنگی و یخچال و از این چیزها به بسیجی ها بدهید تا اگر مثل امروز دچار مشکل و محتاج آنان شدیم، انگیزه داشته باشند و دوباره به میدان بیایند."

  

من یکی که فقط منتظرم روز قیامت جلوی این شخصیت دین دان و محترم! را بگیرم و بگویم:

اگر چه هیچیک از بستگانت نه در جنگ شرکت داشتند و نه جانباز و شهید داده ای، چگونه جواب چند صد هزار شهید و جانباز و بسیجی را که خالصانه و فقط و فقط برای رضای خدا به جبهه رفتند و نه از دید جنابعالی برای تلویزیون رنگی و یخچال، جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند، خواهی داد؟!
چرا با خودت تا این حد دوگانه ای؟!
راستی! حضرتعالی و همفکرانتان که امروز شدیدا داعیه دار ارزش ها و خط امام شده اید! برای تلویزیون رنگی و یخچال و بنز ضد گلوله، انقلاب کردید؟!

[ ۱۳۸۸/٦/٢٦ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بنام بخشنده رحمان که این شب ها چشم امیدم فقط به رحمانیتش است و بس.

این هم عاشقانه ترین عکس زندگی من:
 شهیدحسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور
حمید داودآبادی
 شهید مجید عتیقی - شهید سعید طوقانی
زمستان ۱۳۶۳ - پادگان دوکوهه

 

امشب دیگه واقعا خسته شدم.
از هیچ چیز نبریده ام و از هیچ کرده مثبت خویش و جبهه و جنگی که بودم پشیمان نیستم.
فقط خیلی دلم گرفته.
بدجوری برای خدا و مصطفی و خودم تنگ شده.
حق ندارم دل تنگ بشم؟
شاید جو گیر شدم ولی احساس خوشی دارم.
دلم برای وصل تنگ شده.
چه خوشه اگه امشب بشه ...
خلاصه ...
اگه رفتم که هر تکه بدنم به کار هر کی خورد حلالش.
مال و منالم هم که خونواده خودشون می دونن چیکار کنن.
فقط می مونه حلالیت از اونایی که نمی دونم در حقشون چه کردم.
حلالم کنید که سخت محتاجم.
اگه حلال کردید که اون دنیا قدمتون روی چشم.
اگرم حلال نکردین که بازم در خدمتتون هستم. منم و حق شما.
خسته ام. می خوام برم بخوابم.
ده روز از ماه رمضون گذشت و یک آیه قرآن نخوندم.
اگه همین نمازی که تند و تیز می خونمش نبود، معلوم نیست سر از کجا درمی آوردم.
می ترسم به شب های قشنگ احیاء برسم ولی چیزی کاسب نشده باشم هیچ، بار اضافی هم روی دوش خودم گذاشته باشم.
حالا دیدی چرا دلم برای خدا تنگ شده.
پس به امید بخشش و رحمت خودش.
حلالم می کنید؟!
یا حق

****************************
این که دیشب بدجوری جوگیر شده بودم، واسه خاطر این بود که چهل و پنجمین سالروز تولد مصطفی در گرم روز سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۴۴ بود که سرانجام در روز غمبار پنج شنبه 22 مهر 1361 در ارتفاعات سومار در غرب کشور، پیش چشمان زل، حیرت زده و خشک شده ام، شد آنچه از یار می طلبید.

[ ۱۳۸۸/٦/۱٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

وقتی بعضی کوچولوها رشد پفکی بکنند و به قول قدیمی ها "غوره نشده مویز بشن" باید که منتظر چنین ادب و احترامی هم بود!

این بابا "حمید مشتاقی نیا" که این اظهار لطف و محبت! را فقط و فقط به خاطر آخرین نوشته ام در پیروی از ولایت برایم گذاشته، بچه طلبه ای است کوچولو و اهل بابل که در قم جا خوش کرده و به خیال خودش برای خام کردن من و امثال من، لقب خنده دار "استاد" را هم بار من می کرد! که برای من تعریف او از من، فقط و فقط چندش آور بود و بس!

حالا اینکه این دیگه به چه دلیل از نوشته های من همه جاش سوخته، با خودشه.
این را هم علیرغم میل قلبی ام، می نویسم تا برخی از راه رسیده ها، مدعی و طلبکار نشوند و میانه راه همه آنچه را در خون و آتش بافته ایم، پنبه نکنند و به بهانه دو روز پای درس نشستن، حقیقت را وارونه جلوه ندهند.


خاک بر سرت کنند ابله
نویسنده: مشتاقی نیا
IP: 217.218.210.15


این هم یکی دیگر از کامنت های قبلی او:

چه در نگران بغض و کینه ای!
نویسنده: اشک آتش
http://ashkeatash57.blogfa.com
IP: 217.218.210.15

----------------------------------------------

بیخود نیست می گویند دروغگو کم حافظه است
آقای مشتاقی نیا مدعی شده است:


چرا  پیامی بی در وپیکر که به نام من اما از مبدا ناشناس بوده را براحتی باور می کنی و توهین دیگران را به حساب من میگذاری؟
نویسنده: مشتاقی نیا
IP: 217.218.210.15
http://ashkeatash57.blogfa.com

عزیز نورسیده، برو از آنهایی که از کامپیوتر و اینترنت سر در می آورند بپرس که IP  یعنی چی؟
این که من  IP  هر سه پیام شما را زده ام، یعنی در مدیریت مطالب وبلاگم براحتی مشخصه و نشانی جنابعالی با این شماره  217.218.210.15 نمایش داده می شود. مگر اینکه کس دیگری در خانه شما به نامتان مطلب بنویسد!

[ ۱۳۸۸/٥/٢٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بنام حضرت دوست
به احترام مقام معظم رهبری و توصیه هایش مبنی بر وحدت و جلوگیری از سوءاستفاده دشمن، و به خواست پسر بزرگم سعید، و همچنین به احترام همه آنانی که کاندیدای مورد علاقه شان در انتخابات ریاست جمهوری رای نیاورد ولی آداب و اخلاق رقابت را قربانی هوای نفس و قدرت طلبی نکرده و غیرتمندانه آرزوی سربلندی ایران عزیز اسلامی را در سر می پرورانند، همه نوشته هایم درباره انتخابات ریاست جمهوری را حذف می کنم تا وبلاگ "خاطرات جبهه" مسیر قبلی خویش را ادامه دهد.

با عرض ارادت به همه مسئولین مملکتی که دلشان برای نظام اسلامی می طپد و بس!
و عرض معذرت از همه کسانی که به دلایلی از برخی نوشته های بنده رنجیدند.

امیدوارم که این رنجش ها به بغض و کینه تبدیل نگردد!

از این به بعد با همان خاطرات ارزشمند و دلنشین جبهه در خدمت خواهم بود.

التماس دعا

[ ۱۳۸۸/٥/۱ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

17 سالم نمی شد. شاید مثل تو.
14 اردیبهشت 1361 در ایستگاه حسینیه، جاده اهواز حدود 50 کیلومتر مانده به خرمشهر.
وقتی به داخل سنگرهای عراقی که شب قبل در نبردی سخت فتح کرده بودیم رفتم، چشمم که به فرش و وسایل خانه هموطنان خرمشهری ام افتاد که عراقی ها در سنگرشان جمع کرده بودند، خونم به جوش آمد. رگ غیرتم بدجوری تحریک شد.
ساعتی بعد، متجاوزین بعثی که هنوز امید داشتند خاک میهن ما را زیر چکمه های کثیفشان لگد مال کنند، به ما حمله کردند.
17 سالم نمی شد. آزارم به مورچه هم نمی رسید. شدیدترین کاری که تا آن زمان کرده بودم، سگی را که در کوچه مان دنبالم کرده بود، با سنگ زدم تا فرار کند و من به نانوایی بروم.

من نخواستم، خودش خواست. اصلا خودش آمد. وحشی و مغرور. متکبر و متجاوز.
کرور کرور آدم بود که به طرف ما حمله می کردند. دشت پر بود از عراقی. دیگر نمی شد سکوت کرد. خیلی داشتند نزدیک می شدند.
یک کماندوی عراقی که لباس پلنگی تنش بود، به صورت زیگزاگ می دوید طرف من. تا اون روز فقط توی فیلم های سینمایی همچین چیزایی دیده بودم.
این جا دیگر فیلم نبود.
می ترسیدم. دستم می لرزید. نه از ترس، از این که باید اولین تجربه مهم زندگی ام را به انجام می رساندم.
صورتش به سیاهی می زد. سبیلو بود. سبیلی کلفت. چشمانی خشن داشت و نگاهی ترسناک. همین طور می دوید طرف من.

درنگ جایز نبود ...
بسم الله را گفتم و ...
انگشت سبابه ام را آرام روی ماشه کلاشینکف قرار دادم و ...
شکاف رو به رو، میزان با مگسک ... زیر هدف مقابل و ...
تق ... تق ...
دو تا تیر بیشتر نزدم.
یکی توی صورتش، یکی توی سینه اش.
با همان سرعت که به طرفم می دوید، با صورت نقش بر زمین شد.
خوشحال شدم.
نه! خوشحال نشدم. دلم خنک شد که یکی از دشمنان وحشی را کشته ام، ولی از مرگ او خوشحال نشدم.
همان جا افتاد روی زمین. دیگر زیگزاگ نمی دوید. هیچ تکانی نخورد.
نگاهی به بدن بی حرکتش انداختم. یادم آمد.

عادت داشتم، اگر در خیابان یا تصادفی، مرده می دیدم، همین کار را می کردم.
نفس عمیقی کشیدم و ...
بسم الله الرحمن الرحیم ... الحمدلله رب العالمین ...
شروع کردم به خواندن فاتحه.
آره برای همان که خودم کشته بودمش!
آمده بود دین و کشورم را اشغال کند؛ چه باید می کردم.
فاتحه را که خواندم، نگاهی به آسمان انداختم و با خود گفتم:
- خدایا ... من وظیفه خودم رو انجام دادم ... تو لطف و کرمت خیلی زیاده ... تو ارحم الراحمینی ... شاید اون بیچاره جاهل بوده و نفهم ... تو به بزرگیت اون رو ببخش.
اون روز خیلی فاتحه خوندم!

[ ۱۳۸۸/٤/٢۸ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داشتم توی سایت "عدالتخانه" می گشتم، که چشمم افتاد به این مطلب. از اسمش خوشم اومد. یه جورایی هم به خودم گرفتم!
وقتی صفحه رو باز کردم و سطر اول رو خوندم، متوجه شدم یکی از نوشته های خودمه که دو سال پیش توی وبلاگم زده بودم!
آلزایمر گرفتم؟
نه. حوصله درد کشیدن رو از دست دادم.
دیگه رمق به دوش کشیدن درد خودم رو ندارم، چه برسه بخوام سوز این و اون رو هم تحمل کنم!
حالا این رو دوباره می زنم تا شاید بعضی بی رگ هایی مثل خود من، خجالت بکشن!

سکانس اول:
- روز – داخلی – اتاق دکتر قانعی بیمارستان ساسان
من یک شیمیایی ام.
باور کنید.
مجبورم نکنید قسم بخورم.
ولی من هم یک شیمیایی ام.
با همه جوانبش.
شاید هم بدتر.
چیه؟
به سرفه های ناکرده ام شک کردید؟
یا به تاول های باد نکردۀ روی دست و پایم!
یا به این که مثل فلانی، هنرپیشۀ خوبی نیستم، گیس هایم را بلد نمی کنم و یا روی ویلچر، خود را کج نمی کنم و روز بعد در فلان فیلم سینمایی نمی دوم؟
ولی باور کنید من هم سُرفه می کنم.
شب ها که همه خوابند.
دست خودم نیست.
می پرسی چرا فاصلۀ ما با فرزندان مان زیاد است؟
خب معلومه همین سرفه های شبانه است.
من هم که صبح زود باید از خواب ناز و رختخواب گرم دل بکنم و به مدرسه بروم، وقتی نصفه شب پدرم با سُرفه های سنگینش، مثل خمپاره 120 بترکد و شیشه های خانه را بلرزاند، از خواب بپرم، خب معلومه از دستش عصبانی می شوم و می روم جای دیگری می خوابم تا صدای تند و زمخت سُرفه هایش را نشنوم.
من هم وقتی می خواهم درس بخوانم برای کنکور و دانشگاه، وقتی پدرم صدای تلویزیون را تا ته زیاد کند و با "سعید حدادیان" همراه شود و با خود بگرید و بخواند:
"یاد امام و شهدا ... دلو می بره کرب و بلا..."
اعصابم می ریزه به هم. بلند می شوم می روم خانۀ دوستم درس بخوانم.
خب فکر می کنید این جوری رابطه مان نزدیک تر و بیشتر می شود؟
خون؟
خب بله من هم خون بالا می آورم. ولی ...
ولی دفعۀ قبل که حالم خیلی خراب شد، دکتر قانعی متخصص جانبازان شمیایی دم مرگ! جوابم کرد.
شاید ... شاید که نه. مطمئنا – مثل همیشه – فکر کرد می خواهم زور بزنم تا "درصد جانبازی" ام را بالا ببرم تا مثل رفیق همرزمم، بنیاد جانبازان را غارت ... نه این زشته، جارو کنم!
هرچی گفتم:
- آخه آقای دکتر قربونت برم ... من خون سرفه می کنم ...
خون سرد رویش را آن طرف کرد که نگاهش در چشمم نیفتد و گفت:
- آسمه آقا ... آسمه ...
- خب دکتر جون مگه نمی گی آسمه، نباید درمونش کنی؟
- نه عزیزم، شما برو ببین توی فامیلتون کی آسم داره، از اون گرفتی ...
- پس درمان چی میشه؟
- اول برو ببین از کجا آسم گرفتی ...
- ولی دکتر ... من توی والفجر 8، کربلای 5، کربلای 8 شدیدا شیمیایی شدم ...
- خب برگۀ بیمارستانیت کو؟
- برگه کدومه دکتر ... من که اون موقع دنبال تاییدیه واسۀ امروز نبودم.
- خب همین دیگه ... برگه تاییدیه مجروحیت شیمیایی ندارین ... تا چیزی میشه می گین جانبازین ...
- ولی دکتر ...
- گفتم که آقا جون شما آسم دارین ... برو بذار به جانبازای عزیز برسیم ...
اصلا نگذاشت بگویم که من خودم جانباز 35 درصد هستم و 50 ماه هم جبهه بودم. اگر قرار بود چیزی بهم تعلق بگیرد، تا حالا گرفته بودم.

سکانس دوم:
- روز – داخلی – وسط اتوبوس – میدان توپخانه
یک عصر سرد و تلخ زمستان، توی میدان توپخانه، مقابل "پشت شهرداری" که همه جور فیلم و سی دی و ... توش پیدا میشه، با پسرم نشستم توی اتوبوس. کنار من جا نبود، اون نشست روی صندلی آن طرفی.
مردی سیه چرده، با موها و ریشی بسیار بلند، فِر و تاب خورده، سیاهِ سیاه که از چرک و کثافت روی هم تنیده بودند، نشسته بود کنار پنجره و به رهگذرانی که با تعجب از مقابلش می گذشتند، می خندید.
از بس هَپَلی و کثیف بود، کسی کنارش نمی نشست.
من ولی، از بس خسته بودم و کمرم درد می کرد – البته هیچ ربطی به جانبازی و جبهه ندارد – بالاجبار نشستم کنارش.
خیلی بو می داد. لباس هایش که معلوم بود مثل بدنش، حداقل یکی دو سالی می شد "مشکین تاژ" و "صابون عروس" و "شامپوی اَوِه" به خود ندیده اند، به سیاهی می زدند. سیاهی چیه، لبۀ آستین ها و یقه اش، مثل چَرم برق می زدند. از بس چرک و سیاه شده بودند.
انگشتانش را که لای ریش و موهایش برد، کلی حیوان ریز و درشت از آن جنگل پُرپُشت گریختند. لای ناخن های بلندش که از بیل هم یک همچین بلندتر بودند، می شد همه نوع غذا را یافت. قورمه سبزی، پیتزا، قیمه، چلوکباب ... البته بیشتر بوی سطل زبالۀ خانۀ من و تو را می داد.
نگاه متعجبی به من انداخت و نیشخندی زد. کمی خودم را کشیدم کنار که بو و کثیفی اش اذیتم نکند. خنده اش جمع شد. معلوم بود از این کارم خیلی بدش آمد.
نمی دانم چرا، ولی برایم قابل احترام بود. احساس گناه کردم. حالم گرفته شد. برای این که اشتباهم را جبران کنم، خودم را کمی به طرف او کشیدم. ولی این بار، او خودش را کشید کنار. چسبید به پنجرۀ اتوبوس. خنده ای کرد و پس از نگاه معناداری که به بالا و پایین من انداخت، صورتش را آورد جلو. لازم نبود من خودم را عقب بکشم. خودش مواظب بود تا ریش کثیفش به محاسن نرم و شانه کردۀ من نخورد. دهانش را - که همه جور بوی نامطبوع و غیر بهداشتی ای از آن به مشام می رسید - آورد دم گوشم و گفت:
- بچۀ جنگی؟
جا خوردم. یعنی چی؟ به این چه مربوط که من بچه جنگم یا نه. اصلا این اصطلاح را هر کسی بلد نیست. خب می توانست بپرسد:
- بسیجی هستی؟
یا نه، بگوید: "حزب اللهی هستی؟"
که قیافه ام کاملا نشان می داد که بله. این دیگر نیازی به سوال نداشت. ولی ...
- گفتم بچۀ جنگی؟
دوباره پرسید. دست خودم نبود. آرام گفتم:
- آره چطور؟
شاید اگر طرف دکتر بود، یا رئیس بنیاد جانبازان، خیلی محترمانه می گفتم:
- بله برادر عزیز امری داشتید؟
ولی من به او گفتم "آره".
الان این را می گویم. چون احساس گناه و بی عدالتی می کنم. چرا با او، مثل بقیه برخورد نکردم. مثل رئیسم. مثل دکتر. مثل فلان مهندس. مثل فلان سردار ...
سردار ... سردار ... سردار ...
امروز که دیگر سردار نداریم!
سردارها، یا دکتر می شوند یا شهردار!
اصلا آن روز هم سردار نداشتیم.
سردارها همه برادر بودند:
برادر رضایی، برادر امینی، برادر کوثری، برادر قالیباف، برادر صفوی ...
هیس س س س س
مثل این که مسواک نزدم.
دارم حرف های بودار می زنم.
داشتم از هَپَلی و خودم در میدان توپخانه می گفتم.
گفتم که هَپَلی از من پرسید که بچۀ جنگ هستم؟
من هم آرام در جوابش گفتم:
- آره چطور؟
که او خندید و گفت:
- جانباز چند درصدی؟
بیشتر تعجب کردم. من که نه دست و نه پایم قطع بود و یا چشمم از حدقه درآمده بود که بفهمد جانبازم. سرفه که هم نمی کردم.
دکترهای متخصص! بعد از کلی مثلا معاینه و مشاهدۀ برگه های صورت سانحه و بیمارستانی، به این سادگی "جانباز" بودن ما را تشخیص نمی دهند!
ولی در جوابش گفتم:
- 35 درصد چطور مگه؟
پِکّی زد زیر خنده و دهانش را کاملا به گوشم چسباند و گفت:
- من 50 درصدم ...
جا خوردم. 50 درصد؟ اینم این هَپَلی؟
گفتم: "خب خدا خیرت بده ..."
یک آن شدم مثل کارمندان بنیاد جانبازان، مثل دکتر قانعی ... مثل رئیس ...
- اجرت با سیدالشهدا ...
خندید و گفت:
- تعجب کردی؟
گفتم: "نه ... واسه چی تعجب کنم؟"
- چرا تعجب کردی. کربلای پنج بودی؟ سه راه مرگ رو بلدی؟ اون جا ترکش خوردم. لشکر 27 بودم. ترکش خورد کنار قلبم. گازم خوردم. کم نه ... دکترا دیگه از بس "کورتون" و "مورفین" بهم تزریق کردن، اونا خسته شدن ... ولم کردن ... گفت برو راحت باشه ... منم راحت شدم ... واسۀ خودم حال می کنم ...
- یعنی چی راحت شدی؟ آخه این چه سر و وضعیه؟
- مگه من چِمِه؟ خیلی هم خوش تیپم ... یارو کلی پول خرج می کنه و کت و شلوار شیک و گرون می خره که همه توی خیابون نگاش کنن، خب من دیگه اون هم پول نمی دم، عوضش منو بیشتر از اون نگاه می کنن ...
.......
ببخشید. دیگه نمی توانم بنویسم.
اذان مرحوم موذن زاده از رادیو جوان، برای ما "پیران امروز و شیران دیروز"! پخش می شود.
نباید از فضیلت نماز اول وقت غافل شوم.
این خاطرۀ تلخ را بعد هفت – هشت سال نوشتم.
طاقت تکرارش را نداشتم.
دیشب، سرفه امانم را بُرد. یاد دکتر قاتعی افتادم. خدا خیرش بدهد. اجرش با سیدالشهدا!
یاد "احمد پاریاب" فرماندۀ شیر و دلیر گردان شهادت، که فقط اگر لحظه ای سُرفه سراغش نیاید، برایش عروسی است و خوشی ای وصف ناشدنی.
اصلا بحثم چیز دیگری بود. اگر حال داشتم و شکر خدا دوباره فردا شب سُرفه حالم را جا آورد، سکانس سوم و اصل مطلب را برایتان می نویسم.
می خواهم ثابت کنم که من هم جانبازم. آن هم از نوع شیمیایی اش!
ولی هیچ وقت اجازه نمی دهم هیچکس من را برای گرفتن وام کلان از بانک جهانی، نردبان کند.
اصلا تلویزیون امثال ما را نمی شناسد. آنها ...
ولش کنید. بگذارید برای مطلب بعدی. حرف مهم تری دارم.
فقط به شرطی آن را می نویسم که برای این مطلب، یک چیزی بنویسید.
منتظرم
راستی:
دیگر به هَپَلی ها بد نگاه نکنیم ... شاید آنها خیلی بهتر از من و تو، سه راه مرگ را بلد باشند!

[ ۱۳۸۸/٤/۱٤ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

(ببخشین که یه مقدار زیادی ریا میشه! اینا تقصیر این "انبارداران"ست که خدا بگم چیکارش کنه که نفس وامونده مارو کلی صفا میده!
شما بذارین به حساب کم آوردنم و ...)

گپ تلفنی آزادی خرمشهر به روایت "حمید داود‌آبادی" رزمنده، نویسنده و مدیر سایت ساجد
اشاره:
"حمید داودآبادی" آن‌قدر عزیز است که من حاضرم قسم بخورم روزگار تنفس در هشت سال عاشقی را با هیچ چیزی معامله نکرده است. حالا فکر نکنید نان قرض می‌دهم به او... که او نیازی به این حرف ها ندارد، و اگر اهلش بود، مثل خیلی‌های دیگر از دستنوشته‌ای که پیر و مراد همه‌مان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بر روی کتاب "یاد یاران" او نوشته است، نان می‌خورد!
حمید داودآبادی آن قدر عزیز است که قاطی سیاست‌بازی روزگار نشود و نان را به نرخ روز نخورد. حمید داود‌آبادی آن‌قدر عزیز است که نیاز نداشته باشد من این حرف ها را درباره‌اش بنویسم. منی که اگرچه دلم مثل دل اوست، اما چون مثل او صاف نیستم، بارها به خاطر عقلم با او مشاجره هم کرده‌ام.
شاید باورتان نشود اگر بگویم حاضرم خیلی چیزها را نداشته باشم اما لحظه‌های نابی را که او از هشت سال مردانگی در سینه دارد، فقط برای لحظه‌ای تجربه کنم. او لبریز از خاطراتی است که هر کدامش روزگار و آدم هایی را زیر و رو می‌کند؛ چه برسد به من که خاک پای رزمندگانی مثل او هم نیستم.
القصه... بهانه گپ تلفنی‌ام با حمید داود‌آبادی "آزادی خرمشهر" بود. حمید این روزها مدیریت سایت ساجد وسایت چهار دیپلمات را برعهده دارد و تلاش های او برای بیان واقعیاتی از چهار دیپلمات در بند رژیم صهیونیستی بر همگان آشکار است.
یاد ایام، یاد یاران، تفحص، کمین جولای 82، پاره‌های پولاد، ستارگان درخشان تاریخ، پرواز پروانه‌ها، حماسه ذوالفقار، دجله در انتظار عباس و دفاع مقدس در اینترنت، همه بخشی از کتاب‌های اوست.
گپ ما را بخوانید و هر دو نفرمان را دعا کنید.
یا علی...
امیرحسین انبارداران

 

* خرداد 1361 مثل امروز (پنجم خرداد) کجا بودی؟ چند سالت بود؟
ـ از بیمارستان مرخص شده بودم و آمدم تهران، آن روزها شانزده ساله بودم.

* زخمی عملیات بیت‌المقدس بودی؟
ـ آره، اول خرداد 61 توی شهرکی که دروازه خرمشهر بود زخمی شدم، آن موقع رزمنده تیپ هشت نجف اشرف بودم، به فرماندهی شهید حاج‌احمد کاظمی. کنار دستی‌ام رفت روی مین، ترکش‌های مین به بدن من هم ریخت.

* قشنگ‌ترین لحظه از آن روزها؟
ـ خانواده‌ام آمده بودند قم؛ از بیمارستان که مرخص شدم قبل از رفتن به خانه، یکراست آمدیم بهشت‌زهرا. شادی مردم و بوق زدن اتومبیل‌ها را که دیدم و فهمیدم خرمشهر آزاد شده، دردهایم یادم رفت.

* حماسی‌ترین خاطره‌ آن روزها؟
ـ شبی که زخمی شدم رسیدیم به یک میدان مین که میان ما و بعثی‌ها فاصله انداخته بود. چهل تا چهل و پنج پیشمرگ نیاز بود که بغلتند روی مین‌ها و راه را بازکنند. خیلی داوطلب شدند و راه باز شد. رقص بچه‌ها توی میدان مین دیدنی بود!

* تلخ‌ترین خاطره‌ات؟
ـ دوست خوبی داشتم به اسم "رضا علی‌نواز" که زخمی شد. از او خبر نداشتم. تهران که آمدم فهمیدم شهید شده.

* مردترین مرد کارزار بیت‌المقدس؟
ـ "احمد کاظمی" که در تمام مراحل عملیات زخمی شد، اما در تمام مراحل هم شرکت داشت؛ حتی با آمبولانس. مهمتر این که یکسره کنارمان بود و عملیات را هدایت می‌کرد.

* صحنه‌ای که تکانت داد؟
ـ توی همان میدان مین، پسر بچه حدوداً 15ساله‌ای را دیدم که با کوله پشتی پراز گلوله آرپی‌جی غلتید توی میدان مین. هم مین‌ها منفجر می‌شد و هم گلوله‌های آرپی‌جی. او هم می‌سوخت و لب‌هایش تکان می‌خورد. رفتم کنارش و گوشم را چسباندم به لب‌هایش. داشت سوره حمد را زمزمه می‌کرد.

* دلت برای کدام رزمنده سوخت؟
ـ رزمنده‌ای بود که هر دو پایش را توی میدان مین از دست داده بود و در همان حال که روی زمین افتاده بود مثل بچه‌ها شادی می‌کرد و انگشتش را می‌کشید روی بینی‌اش و با لهجه شیرین آذری می‌گفت:
"دلت بسوزه من دارم شهید می‌شم و میرم پیش امام زمان!"
به من هم سفارش کرد و قول گرفت که وقتی رفتی خرمشهر، آنجا را به جای من زیارت کن.

* خرمشهر را در یک تصویر قاب کن!
ـ وقتی آمدیم پای کار و رسیدیم به جاده اهواز ـ خرمشهر و فهمیدیم در ایستگاه حسینیه هستیم و خرمشهر نزدیک مان است، سجده شکر به جا آوردم. هنوز هم هرگاه به آن نقطه می‌رسم تمام آن لحظات برایم زنده می‌شود و به سجده می‌افتم.

* آزادی خرمشهر شیرین‌تر بود یا شهادت؟
ـ عاقبت به خیری شیرین‌تر است.

* چرا شهید نشدی؟
ـ احساسم این بود که هنرش را ندارم، چون حضرت امام(ره) گفته بود که شهادت هنر مردان خداست و من نمی‌دانستم این هنر را دارم یا نه.

* جمله‌ای بگو خطاب به آنهایی که بزرگی و ارزش فتح خرمشهر را درک نکرده‌اند.
ـ امام(ره) فرمود آزادی خرمشهر امری مافوق طبیعه بود. پس خود ما هم هنوز مانده که این موضوع را بفهمیم. من خودم حیران آن لحظه‌ها هستم. غروب بود که ما حرکت کردیم به طرف خرمشهر و حدود سیزده ساعت، چهل پنجاه کیلومتر پیاده‌روی کردیم. به نظرم این ما نبودیم که پیاده‌روی کردیم، این یک امداد غیبی بود.

* خرمشهر را چقدر دوست داری؟
ـ به تعداد دوستان شهیدم.

* علم بهتر است یا ثروت؟
ـ یک جو غیرت از همه چیز بهتر است.

* اگر باز هم دیوانه‌ای سنگی به چاه بیندازد پای کاری؟
ـ اگر نباشم نامردم!

* چند شهید که عملیات بیت‌المقدس بیشتر مدیون آنهاست؟
ـ تمام شهیدان از جان خود گذشتند برای بازپس‌گیری خرمشهر از دست دشمن، گل سرسبدشان هم احمد کاظمی و حسین خرازی و حسین قجه‌ای و جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان.

* چه وقت‌هایی شرمنده آن روزها می‌شوی؟
ـ (آه می‌کشد و می‌گوید:) رزمنده‌ای بود که شش فرزند داشت و دائم از منطقه جیم می‌شد که برود عقبه با آنها تلفنی تماس بگیرد. یک بار به او گفتم:
- تو که از دنیا بریده‌ای و آمده‌ای منطقه، این قدر نرو به بچه‌ها زنگ بزن که دلبستگی‌ات زیاد بشود.
این را که شنید، خیره ام شد و گفت:
- اون طفلی‌ها که به من دل بسته‌اند، بگذار دلشان خوش باشد.
بعد هم گفت:
- بگذار بابا بشوی، آن وقت مرا درک می‌کنی.
بعد از جنگ که خودم پدر شدم، هربار به بچه‌هایم نگاه می‌کنم به یاد آن شهید می‌افتم و احساس شرمندگی می‌کنم.

* یک آرزو در تمام زندگی؟
ـ روز قیامت جلوی خدا، شرمنده شهدا نباشم.

* یک حسرت که از روز آزادی خرمشهر بر دلت مانده؟
ـ دلم می‌خواست موقع آزادی خرمشهر روی خاک آن سرزمین نماز شکر بخوانم که نشد.

* کدام شهید تو را حیران کرده است؟
ـ شهید "مصطفی کاظم‌زاده" که یک ماه قبل از شهادتش لحظه و شکل شهادتش را می‌دانست و به من گفت. حتی قسم خورد که موقع شهادت می‌خندد و امام زمان(عج) می‌آید بالای سرش. همین طور هم شد، مهر 1361 در منطقه سومار توی آغوشم خندید و شهید شد.

* مسعود ده‌نمکی را تعریف کن.
ـ یک پدیده از سال‌های حماسه و مردانگی.

* چرا اخراجی‌ها این همه موفق بود؟
ـ چون به زبان مردم بود.

* با توجه به عنایت مردم به "اخراجی‌ها" فکر نمی‌کنی ما و مسئولین باید در استفاده از فرهنگ ایثار و کاربردی‌تر کردن آن در جامعه تجدید نظر کنیم؟
ـ به نظرم تا قبل از "اخراجی‌ها" لایه‌ای سخت روی ادبیات و هنر دفاع مقدس ما بود. یکی این که دچار خودسانسوری بودیم و دیگر این که دچار ممیزی‌های سازمان‌ها و بنیادها. اما اخراجی‌ها نشان داد که اگر واقعیات دفاع مقدس ما بدون سانسور عرضه شود، مردم بهتر می‌پسندند و می‌پذیرند.

* کروبی بیاید بهتر است یا میرحسین؟
ـ هر کس که در دفاع از غیرت و ملت مردتر است.

* احمدی‌نژاد یا رضایی؟
ـ هرکس به ولایت و نبوت پایبندتر است.

* یک خاطره از عملیات بیت‌المقدس؟
ـ مرحله دوم عملیات بود که کنار جاده اهواز ـ خرمشهر دراز کشیده بودیم، منتظر فرمان. "سیدمحمود میرعلی‌اکبری" ناگهان از جا برخاست، کاغذی هم از جیبش درآورد. آن را داد به دوستش محسن و گفت:
- این وصیتنامه‌ام را بعد از شهادتم بده به مادرم، چون من امشب شهید می‌شوم.
بعد با همه‌مان روبوسی کرد و حلالیت طلبید و رفت، رفیقش محسن بدجور گریه می‌کرد. حدود یک ساعت بعد گلوله خورد توی سینه سید و رفت پیش خدا.

* و حرف آخر!
ـ ‌ای کاش ما که توانستیم خرمشهر را فتح کنیم، قادر باشیم بر نفس خود هم غلبه کنیم.
روزنامه اطلاعات چهارشنبه 6 خرداد 1388

[ ۱۳۸۸/۳/٩ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند روزی بود برای مرخصی آمده بودم تهران. عصر یکی از روزها، "زیدالله کوهی" به خانه مان زنگ زد و بعد از حال و احوال گفت:
- حمید جون چیزه ...
معلوم بود می خواهد چیزی بگوید که رویش نمی شود. با تته پته ادامه داد:
راستش می خوام برگردم منطقه ... وضع مالیم خرابه ... داری 400 تومن بهم قرض بدی؟ توی اولین فرصت بهت پس میدم.
قرار گذاشتم ضلع غربی میدان امام حسین (ع) ببینمش. یک ساعت بعد که آمد، 400 تومان از همه‌ی 600 تومان پولی را که برایم مانده بود، به او دادم. ولی چهره‌ی خجالت زده‌ی کوهی که چند سالی از من هم بزرگ تر بود، بد جوری عذابم می داد. او هم آمده بود مرخصی و می خواست به جبهه برگردد، ولی پول برای کرایه‌ی راه نداشت!
*
اولین روزهای سرد اسفند ماه 1364 در جاده فاو – ام القصر، زیر پلی بتونی با ارتفاع کمی که داشت پناه گرفته بودیم. اصلا متوجه‌ی تاریک شدن هوا نشدیم. تنها 2 فانوس نور آن‌جا را تأمین می‌کرد. با صدای اذانی که از بیرون به گوش می رسید، نماز مغرب و عشا را خواندیم و کیپ همدیگر دراز کشیدیم. چندتایی از نیروهای گردان انصار از خط برگشتند. سراپای‌شان خیس بود. از صدای صحبت کردن یکی از آنها توانستم کوهی یا همان "باباکوهی" خودم را بشناسم. با دیدن او خیلی خوشحال شدم. صورتش را که از گل و لای سیاه شده بود، غرق بوسه کردم. شب را میان کوهی و یوسف سپری کردم. کوهی که سمت راستم دراز کشیده بود، آرام دهانش را دم گوشم آورد و گفت:
- ببین حمید جون ... به خدا خیلی شرمنده ام ... دستم خالیه ... انشاالله حقوق این ماهم رو که گرفتم، قرض تو رو پس می دم.
بغض گلویم را گرفت. چشمانم از اشک پر شد. صورتش را بوسیدم و گفتم:
- من نوکرتم ... اون که قابل تو رو نداره ... اصلا فکرش رو نکن.
*
روزهای اول فروردین 1365 شهر در تب و تاب عید و نوروز بود و من بر روی تخت اتاقی در طبقه سوم بیمارستان آیت الله طالقانی، با ترکش هایی که چند جای بدنم را آبکش کرده بودند، سر می کردم. تلفن زنگ زد. گوشی را همتختی ام که بچه شیراز بود برداشت. گفت:
- با حمید داودآبادی کار داره.
به زور خودم را کشاندم طرف تلفن. یکی از بچه های قدیمی جبهه بود. پس از احوالپرسی و تبریک عید و دادن قول این که حتما به ملاقاتیم خواهد آمد، گفت:
- راستش بهت زنگ زدم که بگم ...
صدایش بغض داشت. همیشه بعد از عملیات این درد و سوز را داشتیم. منتظر خبر همه بچه ها شدم. آرام گفت:
- بابا کوهی هم رفت ...
- چی بابا کوهی؟
- آره بابا کوهی.
- آخه چطوری؟ کی؟ کجا؟ من که همین چند روز پیشا باهاش بودم.
- چند روز بعد از همون شبی که با بچه ها جمع بودین، بچه های گردان انصار میرن توی جاده ام القصر مستقر میشن. عراقیا پاتک سختی می زنن. کوهی هم که آر.پی.جی زن بوده، یه تانک عراقی رو می زنه. خدمه تانک می پرن بیرون و به علامت تسلیم دستشون رو بالا می برن. کوهی هم میره جلو اونا رو اسیر کنه که اون نامردا به طرفش رگبار می بندن و اون رو می زنن.
*
سوختم. سوختم. سوختم ...
بابا کوهی!
حالا که رفتی اون بالا بالاها، کی می خواهی پولم پس رو بدی؟ سودش رو هم اگه حساب کنی، خیلی بهم بدهکار میشی ها!!!
من همچنان منتظر می مونم.

[ ۱۳۸۸/۳/٧ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگه هنوز احساس می کنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، این رو بخون! ولی اگه می خوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بی خیال شو؛ مثل 27 سال گذشته!

یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت می کردن. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اون روز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلی اکبری ...
ولی امروز ...


هیچکدوم اونا نیستن ... ولی من هستم.
اونا اون روز رفتن با غیرت!
من امروز موندم بی غیرت!

ببخشین این درد یکی دو ساله داره خفه ام می کنه. زشته، بده، بی حیاییه، خودتون ببخشن. بیاییم همدیگر رو خر نکنیم. بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم.
آره بد می نویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ می گم؟
عذر می خوام از همه بچه های خرمشهری. از همه بچه های جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!

موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها و سازمان ها و ارگان های کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزن توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچی ها و چپون چپون که چی؟
یکی دو سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقی الاصل که بدبختانه شده مسئول برگزاری همین جشن های بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشه گنده جلوش باز کرده بود و هی زر می زد که واسه سالگرد خرمشهر می خواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپی بردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی می کنه و می ده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشه ای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همین جا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...

کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه می گه:
بر اساس گزارش یکی از سازمان های دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند "نوار بهداشتی" بخرند، بالاجبار از پارچه های معمولی چندباره استفاده می کنن تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده می کنن، به بیماری های مختلف از جمله رحمی دچار شده اند!

سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...

جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم. چقدر بی حیا شدم. من از اون وقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.
اصلا بذارین واسه خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! می خوام واسه خودم دروغ بگم.
چطور آقایون می تونن توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازن و یک سال خود و خونوادشون رو بیمه مالی و حالی بکنن! من نمی تونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب می خوام نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!

دروغ های سوم خردادی
تیتر یک روزنامه ها و سایت های اینترنت در سالگرد خرمشهر
- وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، ده ها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال به آن سامان اعزام شدند.
- وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینه کلیه داروهای لازم را پرداخت می نماید.
- مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کرده اند برگزار شد.
- وزارت نیرو بعد از 27 سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهری ها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.

من دیگه بریدم. بقیه اش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در بیست و هفتمین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمی خواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه می خواهد و بس.

از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوی ترین سپاه هایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آن جا را به عروس جنوب تبدل کنند!

چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو می گیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف می کنم!
بترکه اون چشمت که نمی تونی ببین!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمی شد، غیرتمند!

[ ۱۳۸۸/٢/۱۳ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزا بدجوری دلم آتیش گرفته. دارم کتاب "یاد ایام" رو که خاطرات خودمه، پس از 5 سال که دادم تایپش کردن، به خودم جرات می دم و مثلا تصحیحش می کنم. به جاهای بدش رسیدم. به یتیمی بچه ها. به بی بابا شدن کوچولوهایی که حالا دیگه واسۀ خودشون پدر و مادر شدن. ولی هیچکدوم اینا غم یتیمی رو از سر اونا برنمی داره.
چشمم که به بچه های خودم می افته، از خودم خجالت می کشم. در برابر همه شون که حتما چشمشون به ماست، خجالت زده ام.
می خوام دردی رو که مثل زهری تلخ توی سینۀ گاز رفته و قلب شکسته ام جا خوش کرده، بریزم سر شما. ببینم تحملش رو دارین بذارین ما هم کمی نفس راحت بکشیم؟!

برای بابای مهربان "جهانشاه کریمیان" و بچه های گلش
بیست و دو سه سال می گذشت. بر حسب اتفاق، "مجید صمدی" که بابای ناز خودش هم شهید شده، از دهانش پرید که یه رفیق داره توی شهرک فجر به نام "کریمیان" که اونم فرزند شهیده. رنگم پرید وقتی فهمیدم اسم باباش "جهانشاه" است. سریع شماره تلفنشون رو گرفتم و زنگ زدم. همون شب همراه خونواده رفتم سراغشون.
باورم نمی شد بعد بیست و چند سال حالا جلوی بچه های اونی که مثل پدر بهش نگاه می کردم، نشسته باشم.
سن و سالش از بقیه بیشتر بود. آروم بود و خون سرد. مودب و دلنشین. نه این که بخوام جلوی بچه هاش ادا دربیارم. نه به خدا. با این که دو هفته بیشتر نمی شد باهاش همرزم بودم، ولی وقتی از خصوصیات اخلاقیش می گفتم، همسرش با تعجب می گفت:
- مگه شما چند سال باهاش آشنا بودین؟
- هیچی فقط دو هفته.
جیک و پیک اخلاقش رو می دونستم. از بس دوستش داشتم. آروم، ساکت، با لبخندی زیبا که فقط ذره ای از سپیدی دندان هاش پیدا می شدند. اصلا صدای بلندش رو نشنیدم. حتی توی عملیات و وسط میدون جنگ. مثل بابای دستۀ ما می موند. احترام همه رو داشت، همه هم از این که اون توی دستۀ ما بود خوشحال بودن.
وقتی از بچه هاش پرسیدم که از باباشون چی می دونن؟ اصلا از نحوه شهادتش خبر نداشتن. بهشون گفته بودن که بابای نازشون توی بمبارون عقبای خط شهید شده. دلم آتیش گرفت. حتی یه عکس از باباشون توی جبهه نداشتن. دو سه تا عکس از آخرین روزای حیات بابا براشون بردم.
وقتی گفتم باباشون چه جوری شهید شده، اشک بود که از چشم همشون جاری شد. دو تا دختر و یک پسرش که الان دیگه واسه خودشون دکتر و مهندسی شدن و افتخار بابای گلشون.
فکر کنم دوازدهم اردیبهشت بود که برای گرفتن اون قسمت از جادۀ خرمشهر در منطقۀ ایستگاه حسینیه که دست دشمن مونده بود، وارد عمل شدیم.
"گردان 2 ثامن الائمه" به فرماندهی "قاسم محمدی" از "تیپ 8 نجف اشرف" به فرماندهی سردار شهید "احمد کاظمی".
وسطای درگیری به دستور فرمانده گردان رفتیم اون طرف خط. روی جادۀ آسفالت خرمشهر که رسیدیم، زیر آن آتش سنگین تیربارهای دشمن، به سجده خداوند افتادیم و زمین رو بوسیدیم. در حین درگیری "رضا عالمیان" از ناحیه کمر و پا مجروح شد. ناگهان متوجه شدیم یکی از بچه ها وسط درگیری بلند شده و آر.پی.جی شلیک کرده که متوجه پشت سرش نشده و بر اثر شدت آتش عقبۀ آن، چشمان جهانشاه کریمیان آسیب جدی دیده بودند که توانای دیدن نداشت. حالش خیلی خراب بود.
دقیقه ای بعد دیدم مسئول دسته با کریمیان و رضا عالمیان جر و بحث می کنه. جلو که رفتم، دیدم کریمیان می گه:
- ببین آقا جون ... رضا پاش داغونه، من زیر بغلش رو می گیرم ... منم چشمام نمی بینه که رضا کمکم می کنه و دو تایی با هم میاییم جلو ...
هر چی مسئول دسته گفت، قبول نکردند و آخر اونا موفق شدن. جهانشاه کریمیان زیر بغل رضا رو گرفت که اون راه بره و رضا هم به اون کمک کرد که با چشمان سوخته، به راهش ادامه بده.
نماز صبح رو خونده بودیم و هوا دیگه داشت روشن می شد. همراه مسئول دسته راه افتادم تا از وضعیت نیروها با خبر بشیم. کنار خاکریز شب قبل، چشممون به پیکری افتاد که خیلی برامون آشنا اومد. افتاده بود روی زمین و دست راستش همچنان مشت شده بود. چفیۀ سفیدی روی صورتش بود. چفیه را که کنار زدیم، در کمال تعجب چهرۀ سفید شدۀ جهانشاه رو که دندون هاش رو بر هم فشرده و جان داده بود، دیدیم.
از بچه ها که پرس و جو کردیم، فهمیدیم بعد از این که رضا و کریمیان به کمک همدیگه دنبال بقیۀ نیروها راه می افتن و میان جلو، یه خمپاره می خوره کنارشون که رضا دوباره ترکش می خوره و جهانشاه کریمیان، بر اثر ترکشی که به پهلوش می خوره، به شهادت می رسه.
ببخشین دخترای عزیز و پسر مهربون جهانشاه کریمیان کارمند ساده دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی فعلی).

[ ۱۳۸۸/٢/۱۳ ] [ ٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزا بدجوری دلم آتیش گرفته. دارم کتاب "یاد ایام" رو که خاطرات خودمه، پس از 5 سال که دادم تایپش کردن، به خودم جرات می دم و مثلا تصحیحش می کنم. به جاهای بدش رسیدم. به یتیمی بچه ها. به بی بابا شدن کوچولوهایی که حالا دیگه واسۀ خودشون پدر و مادر شدن. ولی هیچکدوم اینا غم یتیمی رو از سر اونا برنمی داره.
چشمم که به بچه های خودم می افته، از خودم خجالت می کشم. در برابر همه شون که حتما چشمشون به ماست، خجالت زده ام.
می خوام دردی رو که مثل زهری تلخ توی سینۀ گاز رفته و قلب شکسته ام جا خوش کرده، بریزم سر شما. ببینم تحملش رو دارین بذارین ما هم کمی نفس راحت بکشیم؟!

واسه امیر که شهید شد و پسرش که ...
چند روز پیش از این بود. شاید هفتم اردیبهشت ماه 1361 بود که بوی عملیات می اومد. من بودم و "رضا علی نواز" - سه چهار سال از من بزرگ تر بود. اون آر.پی.جی زن بود و منم کمکیش. دم دروازه خرمشهر افتاد. شهید شد- "جهانشاه کریمیان" – سن و سالش از بقیه بیشتر بود و مثل پدر می موند. اونم چند روز بعد شهید شد که خودش داستانی داره – رفته بودیم باجۀ مخابرات دم سه راه سوسنگرد اهواز که آخرین تلفن مون رو به خونه بزنیم. امیر زنگ زد خونه شون. بچه شیش هفت ماهش پشت گوشی بود و ونگ ونگ می کرد.
چه حالی می کرد امیر. عین یه بچه باهاش حرف می زد. من و بقیه مرده بودیم از خنده. آخه مثلا امیر مسئول دسته مون بود. هی بهش می گفتیم:
- برادر امیر ... بده ... بقیه دارن نگاه می کنن ...
که با ذوق و شوق گوشی رو می داد دست ما و می گفت:
- حال می کنین ... بچمه ها ... نازه ... گله ... چه صدای قشنگی داره .... داره می گه بابایی زود بیایی خونه ها ... برام به بخری ها ...
از ما اصرار که این جور دلبستگی خوب نیست و از امیر این که:
- خب مگه دارم گناه می کنم؟ بچمه دیگه ... دارم باهاش حال می کنم ... اون نباید عشق کنه یه بابا هزار کیلومتر اون ورتر دوستش داره و داره با ونگ ونگش صفا می کنه؟
فکر کنم 15 اردیبهشت بود که امیر توی درگیری های خط مرزی شلمچه توی ادامه عملیات "بیت المقدس" شهید شد.
بیست سال گذشت و مدام می رفتم سر مزارش توی بهشت زهرا (س) بلکه بر و بچه هاش رو پیدا کنم، ولی خبری نشد که نشد. سرانجام یه شب جمعه دیدم یه پیرمرد سپید روی نشسته سر قبرش. جلو که رفتم، فهمیدم پدر زنشه. نشونی خونوادشون رو گرفتم و فردا بعد از ظهر کتابم رو که توش از خاطرات میر هم نوشته بودم، برداشتم و با زن و بچه سوار موتور وسپا شدم و رفتم دم خونه شون.
خانمش خوشحال شد. دخترش که واسۀ خودش خانومی شده بود، چادر به سر نشسته بود. از همون اول سراغ پسرشون رو گرفتم، که زن سرش رو انداخت پایین و بغض گلوش رو گرفت. جا خوردم که نکنه واسش اتفاقی افتاده باشه.
وقتی پرسیدم چی شده؟ گفت:
- اون دیگه واسه خودش عالمی داره. مدام با من دعوا می کنه. می گه بابامون اگه ما رو دوست داشت، پس چرا ولمون کرد و رفت کشته بشه؟ بابا از دست تو رفت جنگ ... بابا اگه منو دوست داشت، نمی ذاشت این جوری یتیم بشم ... بابا اگه ...
آه از نهادم براومد. گفتم:
- اتفاقا من فقط اومدم بگم که باباش تا روزای آخر مدام فکر اون بود ... با یاد اون حال می کرد.
نشد که ببینمش.
جالب تر از همه این بود که فهمیدم همسر شهید امیر، طی بیست سال گذشته، توی مدرسه دخترونه پشت خونۀ ما تدریس می کرده و من دنبال اونا می گشتم!

چند ماهی گذشت و بر حسب اتفاق یکی از خانم معلم های اون مدرسه رو که دیدم، ازش سراغ همسر امیر رو گرفتم که گفت:
- بیچاره خانوم ...
با تعجب پرسیدم که مگه چی شده؟ که با تاسف گفت:
- پسرش که بیست و دو سه سال بیشتر نداشت، به این موادای کوفتی جدید معتاد شده بود که چند وقت پیش بر اثر همون ها مُرد ...
وای ... پسر امیر جون داد و مُرد و من نتونستم بهش بگم باباش چقدر دوستش داشت!

[ ۱۳۸۸/٢/۱۳ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمی دونم چی بود! زیاد خورده بودم، یا بد خوابیده بودم. ولی برام خیلی عجیب بود. چی؟!
دیشب قبل از نماز صبح، توی عالم خواب و رویا، بعد از 21 سال، شهید "محمد شبان" از بچه محل های قدیمی که خونوادشون هنوز سر کوچه مان ساکن هستن، به خوابم اومد.

عجیب نیست؟
21 سال پیش با هم توی شلمچه بودیم و اون فروردین 1366 توی عملیات کربلای 8 به شهادت رسید، حالا این جا توی تهران برهوت، یا به قول بعضی بچه ها "شهر گناهان کبیره"، بیاد و خواب من رو آشفته کنه!
القصه:
محمد شبان وایساد و با چهره ای سفید و قشنگ، با من سلام و احوالپرسی کرد. مونده بودم چی بگم. فقط گفتم:
- ببین محمد ... تو شهید شدی دیگه، مگه نه؟
که اون هم خیلی جدی گفت:
- خب آره دیگه.
که گفتم:
- می خوام بگم که من می دونم تو شهید شدی و حالا اومدی این جا.

که دوباره گفت:
- خب آره مگه چیه من شهید شدم.
که گفتم:
- می خوام بگم من متوجه هستم که تو شهید شدی ...
و همین طور من صورتم رو می بردم جلو و گونه های صاف و نرمش رو می بوسیدم. اون هیچ عکس العملی نشون نمی داد و فقط صورتش رو می آورد جلو و راحت می گذاشت ببوسمش.
چند بار که بوسیدمش، به چهره اش که مدام به سمت راست برمی گشت و نگاه می کرد که انگار منتظر کسی است، نگریستم ولی اصلا نتونستم درون چشمانش رو ببینم.
چهره اش لاغر و استخوانی ولی صاف و روشن شده بود.

از خواب که بلند شدم، یاد حرف محمد شبان بعد از عقب نشینی از سه راه مرگ در عملیات کربلای 5 افتادم که مدام می گفت:
"این که میگن روز قیامت پدر پسر رو و دوست همدیگر رو نمی شناسن ... من توی شلمچه دیدم ...راست می گن ها ..."

(شهید محمد شبان در مشهد اردهال کاشان دفن شده)

[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

2 نما از پشت صحنه اخراجیها -2 که از سوی سایت مبین در اینترنت قرار گرفته:


http://rapidshare.com/files/187067101/Ekhrajiha2.part1.wmv


http://rapidshare.com/files/187067488/Ekhrajiha2.part2.wmv

 

با تشکر از مجله اینترنتی مبین

www.mobin-group.com

[ ۱۳۸٧/۱۱/٦ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"حقت بود ... چشمت کور، دندت نرم!"
اینو که یادته؟
اون شبی که "شلمچه" ات رو تعطیل کردن و بعد از اونم در "جبهه" رو تخته کردن.
همین عبارت رو توی ویژه نامه ات نوشتم.
آره "حقت بود، چشمت کور، دندت نرم!"
اصلا می دونی این شبا چه خبره؟
نه چه خبره که نه. چه خبر بود؟
بوی گوشت کباب شده.
بدن له شده.
لای نون داغ، تو رستورانای بالا شهر اون موقعا.
بازم زدی توی دیوار.
بوی گوشت سوخته.
عطر ... نه بوی گند سیب.
بوی وحشت آور سیر.
بوی گاز ... گاز شیمیایی.
بچه ها جاموندن حمید ...
سیدمحمد مونده روی خاکریز ... الان تانکا میان روی بدنش ...
محمدرضا توی سنگر نگهبانی بود که یه خمپاره به زانوهاش بوسه زد و اون رو ...
جنگه مسعود می فهمی؟ جنگه.
امروز هم.
دو سال زحمت کشیدی ... چهل تا آزاده و چهل تا هنرپیشه رو به کار گرفتی ...
چلچله و خمسه خمسه رو که یادته؟
چلچله کاتیوشای چهل تایی ما بود و خمسه خمسه کاتیوشای عراقی که 55 تا گلوله دو متری می زد.
چی می کردند با بدن بچه های نوجوون.
کجا بودن تا داوری کنن که کی بهتر می جنگه؟
اصلا اینا جنگ رو چه می فهمند؟
مگه از یه کاسب میشه توقع داشت که واسه بچه ها روضه "اسب بی صاحب" بخونه؟
مسعود!
دهنت رو ببند. هیچی نگو.
فقط یادت باشه درست مثل 10 سال پیشه.
شلمچه رو که تعطیل کردن، سرت رو روی شونه کی گذاشتی و نجوا کردی؟
مگه همین یکی دو ماه پیش نبود؟
سرت روی شونه کی بود؟
چه زود یادت میره.
بازم دنبال شونه دوست می گردی؟!
ببینم چیکار می کنی با پاتک .
جا می زنی، عقب نشینی می کنی، تسلیم می شی، یا سنگرت رو عوض می کنی تا بهتر به اهداف مقدست برسی؟
اونا رو که ادای دوست درمیارن، ولشون کن از بغض و حسادت بترکن.
زبان در کام بگیر و با یک صلوات برو برای کار بعدی ...

[ ۱۳۸٧/۱۱/٦ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ساخت صحنه های اسارت اخراجیها در اردوگاه اسرای ایرانی در عراق، در منطقه فردیس کرج به پایان رسید و گروه فیلمسازی عازم شهرک سینمایی دفاع مقدس شد تا آخرین تصاویر را گرفته و فیلم "اخراجیها - 2" را آماده ارائه کند.

"میرطاهر مظلومی" در نقش "محسن"


"محمدرضا شریفی نیا" در نقش "حاج صالح"


"اکبر عبدی" در نقش "بایرام لودر"


"امین حیایی" در نقش "بیژن"


"بیوک میرزایی" در نقش افسر عراقی


"ارژنگ امیرفضلی" در نقش "امیر دودو"


"حسام نواب صفوی" در نقش "رسول"


[ ۱۳۸٧/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

"جمشید جم" خواننده  معروفی که ترانه "یار دبستانی من" با صدای او جاودانه شده است، روز جمعه اول آذر ماه سر صحنه "احراجیها - 2" حاضر شد و با "مسعود ده نمکی" کارگردان و هنرمندان این فیلم سینمایی به گپ و گفت پرداخت.
چندی پیش یکی دو وبلاگ و سایت که از بغض و حسادت نسبت به کارگردان اخراجیها آرام و قرار از کف داده اند، در خبری جعلی مدعی شدند که جمشید جم در مصاحبه با آنان، علیه مسعود ده نمکی و فیلم اخراجیها صحبت کرده است.
همین مسئله باعث شد تا گفتگوی کوتاهی با آقای جم داشته باشم که در آینده نزدیک برایتان خواهم گذاشت.
فعلا عکس های این دیدار را ببینید تا بعد:
(راستی عکس ها هم کار خودمه)















اینم "محمدرضا شریفی نیا" - "حمید داودآبادی (من)"- "جمشید جم" - "مسعود ده نمکی"
[ ۱۳۸٧/٩/٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
خلاصه داستان فیلم سینمایی "اخراجی ها 2"
"درگیری شدید در منطقه نبرد ادامه دارد، دشمن بیمارستان صحرایی را محاصره می‌کند و همه اخراجی‌ها به همراه سایر همرزمان شان اسیر می‌شوند. دشمن با اسیرگیری گسترده قصد یک مانور تبلیغاتی دارد. همه اسرا به یک اردوگاه اسرای ثبت‌نام نشده منتقل می‌شوند.
خانواده اخراجی‌ها برای زیارت عازم مشهد هستند و به طور ناخواسته درگیر یک حادثه تروریستی می‌شوند. یک مرد و زن منافق، هواپیمای ایرانی را به مقصد عراق می ربایند. دشمن با فراخواندن خبرنگاران خارجی و داخلی به اردوگاه و تطمیع و تهدید برخی از اسرا و ایجاد چندپارچگی بین آنها، نقشه شومی در سر دارد.
تروریست‌ها با دشمن هم‌دست شده‌اند، اما اسرا زیر بار فشارهای دشمن نمی‌روند و دشمن در بین اسرا به دنبال چهره‌های شاخص فرمانده و روحانی می‌گردد. حضور خانواده اخراجی‌ها بین مردم بیگناه و پخش اخبار مرتبط با آنها اسرا را همدل می‌کند و نقشه دشمن برای ایجاد تفرقه و حکومت بر اردوگاه نقش بر آب می‌شود ..."
در این فیلم دفاع مقدسی که فیلمبرداری آن عید فطر آغاز شده است، اکبر عبدی، امین حیایی، محمد‌رضا شریفی‌نیا، ارژنگ امیر‌فضلی، سیدجواد هاشمی، مهران رجبی، جواد رضویان، امیر یل ارجمند، رضا ایراندوست، شیلا خداداد، نگار فروزنده، نیوشا ضیغمی، مهراوه شریفی‌نیا، شهره‌ لرستانی، مینا جعفر‌زاده، لیلا بلوکات، نرگس محمودی و ... هنرنمایی می‌کنند.
همچنین کامبیز دیرباز و علی‌ اوسیوند به صورت افتخاری در این اثر هنرنمایی می‌کنند.
گزارش و عکس: حمید داودآبادی
 

پشت صحنه اخراجیها 2

مسعود دهنمکی در حال توجیه نهایی سیدجواد رضویان

پشت صحنه اخراجیها 2

"امیر یل ارجمند" در نقش بهروز. منافق هواپیما ربا

پشت صحنه اخراجیها 2

به ترتیب قد: مسعود دهنمکی - حمید داودآبادی - رضا ایراندوست

پشت صحنه اخراجیها 2

"سیدجواد رضویان" در نقش لات بی خطر

پشت صحنه اخراجیها 2

"غول برره" در قالب افسری عراقی با ژست صدام

 

پشت صحنه اخراجیها 2

"امیر یل ارجمند" و "مهراوه شریفی نیا" درحال ربودن هواپیما

پشت صحنه اخراجیها 2

مسعود دهنمکی درحال هدایت بازیگران فیلم

پشت صحنه اخراجیها 2

اینم فقط همین جوری

[ ۱۳۸٧/٧/٢٧ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

همه چیز همین امروز ...
پنج شنبه 22 مهر ماه 1361
ساعت 45/16 دقیقه
ارتفاعات "سلمان کشته" سومار مشرف بر شهر "مندلی" عراق

یک سوت ...
یک خمپاره 82 میلیمتری ...
یک انفجار ...
یک ترکش ...
سری هدیه داده به خدا ...
...
یک پرواز ...
مصطفی پرید ...

من موندم ...
خاک شدم ...
هست شدم ...
نیست شدم ...
موندم تا امروز ...

[ ۱۳۸٧/٧/٢٢ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزا حال و روزم خیلی به هم ریخته. حوصله هیچ کس حتی خودمم ندارم. واسه همین از همه بخصوص خونوادم عذر می خوام که مجبورن اخلاق تند و سکوت بی مفهومم رو تحمل کنن.

این شعر رو که خدا بیامرز ناصر عبداللهی خونده، خیلی مناسب حال امروز خودم دیدم.

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنۀ کفش فرارو ورکشید
آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشۀ فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامۀ فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت


شعر از: محمدعلی بهمنی
خواننده: مرحوم ناصر عبداللهی

[ ۱۳۸٧/٧/۱٥ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزا یواش یواش دارم به لحظات حساسی نزدیک میشم

به روز ٢٢ مهر ماه

٢۶ سال پیش در چنین روزی در ارتفاعات سومار ...

"مصطفی کاظم زاده" رفت و زنده تر شد

من بر جای ماندم. ماندم و جان دادنم را لحظه به لحظه نظاره گر شدم!

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم آخرین عکسی که با هم رفتیم گرفتیم. هم برای اعزام، هم برای روی حجله

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم جلوی پادگان امام حسن (ع)

من با لباس مشکی و شهیدان مصطفی کاظم زاده و نادر محمدی کنار هم

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم یه عکس باحال از مصطفی با ژست آر.پی.جی زدن!

شهید مصطفی کاظم زاده

همین طوری زدیم زیر خوندن و سینه زدن. مصطفی وسط نشسته با لباس سفید

شهید مصطفی کاظم زاده

شهید مصطفی کاظم زاده

اینا هم دو تا عکس خوشگل که بعد از شهادت یافتیم. ظاهرا یه عکاس توی مدرسه شون ازش گرفته بوده

شهید مصطفی کاظم زاده

ببخشین دیگه. اینم یه عکس دیگه از پیکر خونین مصطفی

شهید مصطفی کاظم زاده

اینم شهید کارگر بالای سر مصطفی و مرحوم آقا مجتبی پدرش در سمت چپ بر بالین فرزند، بی تاب و قرار

[ ۱۳۸٧/٧/۱٥ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

روزی که من و او با هم خندیدیم و رفتیم

و 15 روز بعد، من تنهایی گریستم و برگشتم

مصطفی

من و عشقم مصطفی - شهریور ۱۳۶۱ تهران خانه ما

 

حمید داودآبادی - شهید مصطفی کاظم زاده

من در کنار مصطفی آخرین شب ۲۱ مهرماه ۱۳۶۱ جبهه سومار ارتفاعات سلمان کشته

 

مصطفی بی من

 

مصطفی

من تنها بر بالین مصطفی - بهشت زهرا (س) ۲۵ مهر ماه ۱۳۶۱

[ ۱۳۸٧/٧/٧ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کیه که آخر دیوونگیه واسه چشمات
کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات؟

کی برات قصه می گه،  شبا که خوابت نمی ره
کیه پا به پات میاد وقتی که بارون می گیره؟

کیه وقتی تشنته، تو ابرا بلوا می کنه
اگه یک جرعه بخوای کویرو دریا می کنه

یه شبِ موی  تورو به صد تا مهتاب  نمی ده
خودش می سوزه ولی تن به سایه وآب نمی ده

اون منم که عاشقونه، شعر چشماتو می گفتم
هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تومی افتم

هنوزم میای تو خوابم، تو شبای پرستاره
هنوزم می گم خدایا، کاشکی برگرده دوباره

[ ۱۳۸٧/٧/٧ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بچه ها سلام!
من باز اومدم سراغتون.
سلام.
سلام به همتون.
اومدم باز بجای خوندن نماز، نماز بشم.
خیلی وقته دیگه ساعت به دست ندارم.
ساعتم رو کنار "رود دز"  دادم به برادر "خلج" تا بده به بچه اش.
زمان از اون وقت برام وایساده.
اینهاش ... نگاه کن اون بالا رو! هنوز ستاره بادبادکی دمش هم سمت با برش هلال ماه شده و جفتشون سمت و سوی قبله رو نشون میدن.
بچه ها من امشب دوباره منم.
سلام ... سلام بچه ها سلام ... همگی سلام

مژده بده مژده بده  یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

بچه ها امشب دیگه نمی خوام براتون آه و ناله کنم و گریه موری
می بینید سرانجام بعد هر سیاهی ای یک سپیدی هست؟
دیدید می گفتم ما بی کس نیستیم!
دیدید ما هم برای خودمون کسی بودیم!

امشب اون بالاها دوباره سیاه سیاهه.
دوباره ستاره ها نورشون چشم آدم رو مسخ می کنه.
بچه ها امشب دوباره حال عجیبی بهم دست داده.
هوس کردم براتون دوباره از "خطبه همام" بگم.
مدت ها بود با تنها تنها بودم.
مدت ها بود کسی از این کویر گذر نکرده بود.
می بینید باز اومدید و همه چیز از یاد رفت.

گفته بودم چو بیــــایی، غم دل با تو بگویـم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

امشب باز تاج شاهی دنیا، روی سر منه و باز قرعه کار بنام ما افتاده.
می بینید دنیا چقدر زیباست امشب!
می بینید چه ستاره بارونه امشب!
از الآن داره غم تموم شدنش، ته دلم رو می لرزونه.
ببخشید می خوام کمی نعره بکشم.

لعنتی برو
ول کن لامذهب ... رهامون کن.
همین یک شب. فقط همین یک شب.
تو رو به تمام دستگاه آفرینش فقط همین یک شب.
فقط ...

ما رایت الا جمیلا
چقدر چزابه زیباست. شلمچه، هورالعظیم، هویزه، بستان، سوسنگرد ...
چقدر دلم هوای خاک کربلا داره.
هر وقت می رم کربلا و نجف و مدینه و کعبه، دلم میگه میاد اون روز که اون جا از نامحرم خالی بشه و اون خاک رو به کام بکشم؟
ای وای که چقدر عمر کوتاهه و وقت کم.
عنقریبه که "بک یاالله بک یاالله" به آسمون بره و بیان سراغم تا با در و دیوار هم صدا بشیم و تا سحر بد مستی کنیم.
تو رو به مولا تو هم بیا.
جون داداشامون تو هم بیا.
بیا بی شما کمیت ما لنگه.
بیائید می خوام بهتون ثابت کنم که من هم شادی بلدم ... خنده بلدم قهقهه مستانه بلدم.
می بینید؟
دارم می خندم.
چیکار به چشمام دارید؟ مگه نمی گید کار به دله؟
چرا کار به اینجا که می رسه، ثانیه ها و دقیقه ها آدم رو هول میدن؟
می بینید می گم کار ما شده مماشات با تناقضات!
این جا که می رسه، یکباره عالم صاحب بعد زمان می شه!

خیلی وقت بود کسی رو تشنه خطبه همام ندیده بودم.
بیائید بچه ها من استاد "تعریف و تفسیر" این خطبه هستم و شما هم تنها مشتری هاش.
مدت هاست دلم هوای "شنیدن" این خطبه رو کرده.
موقعی که می خونمشون، موقعیه که آتیش این جهنمی که من رو درونش انداختند، خاموش میشه.
اما این رمز تا مستمعش شما نباشید، جواب نمی ده.
بچه ها چه حالی داره این روزگار شما.
چه خوشبختم من.
چه نوری چه نوری چه نوری.

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر وغیرت جمشید مرا
چون سر زلفش نکشم سر زهوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

بچه ها دوباره "شیخ حسین" داره با طناب، آدم به عرش می کشه.
می خوام از رو سر و دست این جمعیت جست بزنم و بالا برم.
آخ که کاش تو این نور و تو این حال همه بودند و تو هم بودی.
شایدم تو هم هستی و تو این جمعیت گمی و من تو این غوغای "هستی" نمی بینمت؟
آره حتماً این جا همه هستن و تو هم، هم.
جام به کام شد ... یادی هم از ما بکن.
یادت نره؟
نامردی اگر باز...
این های و هوی و نعره و شیون مستانم آرزو بود
یا علی

استکهلم - سوئد

شب قدر ۳۱ شهریور ۱۳۸۷
مهدی صیادی فرد

[ ۱۳۸٧/٧/۳ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مواد مورد نیاز برای بابا شدن:
- پسری حدودا 20 ساله، سالم، خوب و مومن، پایبند به مسائل اخلاقی، ترجیحا پول دار، تحصیل کرده  و ...
- دختری حدودا 18 ساله، سالم، خوب و مومن، پایبند به مسائل اخلاقی، تحصیل کرده، اوضاع خوب مالی پدر و ...
خب دیگه ...
هیچی دیگه. یه خواستگاری، صیغه محرمیت، قرار عقد و عروسی، و ...
لی لی لی لی لی لی ...
(زیادی هول نکنین. زنونه مردونه جداست!)
یک سال بعد، ونگ ونگ نوزاد در اطاق می پیچه. همه دورش را گرفتن. هر کس اسمی برای اون پیشنهاد می کنه.

چند وقت بعد:
بابا می خواد بره سفر. سفری دور و دراز. می خواد بچه اش رو ببوسه. مجبوره ازش دل بکنه. باید دیگه نبیندش. اصلا باید خودشو به ندیدنش عادت بده.
چشماش رو می بنده. لبای قرمز و کوچولوی بچه رو می بوسه. موهای سبیل و ریشش بچه رو اذیت می کنه. چندشش می شه. ولی به روی بابایی می خنده. آب دهنش راه می افته.
قند توی دلش آب میشه.
- آخه چطوری خودمو به ندیدنش عادت بدم؟
- اگه می شد یه روز دیگه پهلوش بمونم ...
- اصلا اگه می شد نرم ...
- نه دیگه دارم پررو می شم. همین بود که نمی خواستم این دم دمای آخر ببینمش.

از زیر قرآن که رد می شه، زن می فهمه که دیگه بابای بچه اش برنمی گرده. کاسه پر از آب رو پرت می کنه پشت سرش.
از صدای شکستن اون، بچه می ترسه و بابا یه بار دیگه نگاش می افته توی چشمای ناز و کوچولوش.
بابا رفت.
دیگه "بابا نان نداد". مامان بزرگ غذا داد.
دیگه "بابا آب نداد". عمه لیوان آب دهن بچه گذاشت.
دیگه بابا ...
***
با این که آخرین روزای بهار 65 بود، ولی گرمای سوزان فکه اجازه نمی داد سایه مثلا خنک چادر رو ول کنم و برم بیرون. ولی مجبور بودم.
دو تا بودن. دو نفر.
"حسین ارشدی" و "عباس تبری".
اصلا کارشون شده بود.
اول صبح، بعد صبحگاه، با هم قرار داشتن. جیم می شدن و از تپه ماهورهای فکه، راه می افتادن طرف اندیمشک.. دم ایستگاه صلواتی سوار ماشینای نظامی می شدن و می رفتن شهر.
آخرش یقه شون رو گرفتم.
- آخه پدر آمرزیده ها... واسه چی هر روز جیم می شین میرین شهر؟ مگه نمی دونین هر روز از گروهان 100 نفره، فقط 3 نفر اجازه دارن برن شهر. اونم که شما 2 نفر هر روز سهمیه بقیه رو غصب می کنین.
عباس خندید:
- آخه خوشگله ... ما که برگه مرخصی نمی گیریم که جزو آمار حساب بشه.
کفرم رو درآورد:
- خب همین دیگه. حق دیگرون رو ضایع می کنین.
حسین با اون موهای حنایی رنگ و لخت، که توی باد مثل گندم زار این ور اون ور تلو تلو می خوردن، یه نگاهی انداخت:
- قربون اون شکلت برم ... وقتی ما برگه مرخصی نمی گیریم، هم توی کاغذا اسراف نمی شه، هم 3 نفر دیگه راحت می تونن برن مرخصی. ما هم راحت از جناب سرهنگ سیم خاردار اجازه می گیریم و میریم شهر.
همه چیز رو به شوخی گرفته بودن.
مثلا قیافه ام رو ناراحت نشون دادم. ولی با خنده عباس شل شدم. اصلا وا رفتم.
فکری به ذهنم رسید. سریع گفتم:
- اصلا ببینم شما واسه چی اومدین جبهه؟
عباس خواست حرف بزنه که حسین دست گرفت جلوش و گفت:
- ببین حمید جون ما همه مون واسه خدا اومدیم جبهه ... مگه حرفی توی این هست؟
مثل این که بهشون برخورده بود. سریع گفتم:
- نه حسین جون. من روی این حرفی ندارم. من حرفم یه چیز دیگه است.
- حرفت چیه قربونت برم ... خدا ایشالله واسه پدر و مادرت نگهت داره ...
این چه دعایی بود؟ اصلا چه ربطی داره به حرفای من؟
- ببینید ... مگه شما از زن و بچه تون نبریدین و واسه خدا اومدین جبهه؟
- خب بله. ما از زن و بچه و زندگی بریدیم که برای خدا بیاییم جبهه. بله.
- خب همین دیگه.
- همین چی؟
- همین که شما وقتی از زن و زندگی بریدین و اومدین جبهه، دیگه این ادا و اطوارا چیه؟
حسین جا خورد. آدم ساده دل و رکی بود. مثل خورشید برق می زد و مثل آب زلال بود. راحت می شد ته دلش رو دید.
- ببین حمید جون ... اومدی نسازی ها!
- ای بابا ... من باید بسازم؟ این شمایین که نمی سازین.
- ما چه جوری باید بسازیم؟
- ببین عزیز من. شما این جا هم باید از دنیا و زندگی ببرین تا راحت بتونین به خدا برسین. جهاد نفس که میگن همینه دیگه.
حسین خندید. عباس اما، اخم هایش در هم رفت.
- یعنی این که ما میریم به زن و بچه مون زنگ می زنیم، توی جهاد اکبر تجدید آوردیم؟
عباس با خنده گفت:
- نخیر ... اصلا رفوزه شدیم.
حسین ادامه داد:
- ببین آقا پسر ... من کاری به عباس ندارم که خدا چند ماهه یه کوچولوی خوشگل به اسم اسماعیل بهش داده، ولی خودمو می گم. درسته که من از بچه هام بریدم، ولی اونا چه گناهی کردن؟ من 6 تا بچه قد و نیم قد دارم. چه جوری می تونم به بچه یه ساله حالی کنم که تو باید از بابات ببری چون بابات واسه خدا رفته جبهه؟
- ببین حسین جون ... من واسه خودت دارم میگم. تو که می تونی از اونا ببری ...
- چقدر راحت حرف می زنی. ببین ... من از اونا بریدم، اونا که از من نبریدن. من هر روز میرم یه زنگ می زنم که اونا دلشون خوش باشه که یه بابایی اون سر دنیا دارن. همینه فقط. وگرنه مهر و محبت اونا اصلا باعث نمیشه که من جا بزنم یا اصلا هوس برگشتن بکنم.
هر چی گفت، من نفهمیدم. نفهمیدم. نفهمیدم.
آخر سر حسین با دست زد به پشت شانه ام و گفت:
- صبر کن حمید جون ... ایشالله وقتی بابا شدی می فهمی من چی می گم ...

چند روز بعد، توی گردان شهادت، وقتی قرار شد خط مهران رو بشکنیم، شب دهم تیر ماه 65، حسین بلند شد و با فریاد الله اکبر رفت طرف سنگر کمین دشمن که یه گلوله آر.پی.جی درست خورد وسط اون شکم گنده اش که من همش بهش می گفتم:
- این شیکمت جون میده واسه آر.پی.جی. مثل یه سیبل گنده می مونی ...
و می خندیدیم.
وقتی شنیدم همین طور شده، فقط گریه کردم.
یکی دو ماه بعد به خودم جرات دادم و یه نشونی از خونواده ارشدی پیدا کردم. توی ساختمونای دولت آباد منتهی الیه جنوب تهران.
آتیش گرفتم. پنج شیش تا بچه قد و نیم قد یتیم، و زنی خسته و شکسته که می نالید از این که چرا حسین اونوبا این بچه ها رها کرد و رفت؟!

20 سال بعد
من بابا شدم.
عشق می کنم. حال می کنم. عاشق بچه هام هستم. جلوی چشمای خودم بزرگ شدن. ساعت کار تموم نشده، می پریدم خونه تا ببینمشون.
چقدر سخته آدم سر کار باشه و همش فکر کنه:
- آخ نکنه الان بچه ام با دوچرخه بره بیرون و خدایی ناکرده موتور بهش بزنه
- اگه بخوره زمین چی میشه
پارک می برمشون. شهربازی. شهر فراموشی!
چقدر قشنگ می گفتی حسین.
ولی من هنوز نفهمیدم تو چی می گفتی.
فقط با خودم میگم:
- بابا شدن چه آسون، بابا موندن چه مشکل.
راستی بچه های حسین کجا هستن؟
من بی وجدان که بعد از اون یه بار، دیگه نرفتم سراغشون.
راستی خونه شون اجاره ای بود و صابخونه داشت بلندشون می کرد.
یه زن تنها با پنج شیش تا بچه قد و نیم قد.
اگه اونا رو که الان 22 سال از سالروز یتیم شدنشون گذشته ببینم، چی باید بگم؟
...
با این که آخرین روزای بهار 65 بود، ولی گرمای سوزان فکه اجازه نمی داد سایه مثلا خنک چادر رو ول کنم و برم بیرون. ولی مجبور بودم.
دو تا بودن. دو نفر.
"حسین ارشدی" و "عباس تبری".
اصلا کارشون شده بود.
اول صبح، بعد صبحگاه، با هم قرار داشتن. جیم می شدن و از تپه ماهورهای فکه، راه می افتادن طرف اندیمشک.. دم ایستگاه صلواتی سوار ماشینای نظامی می شدن و می رفتن شهر.
آخرش یقه شون رو گرفتم.
...
حمید داودآبادی

[ ۱۳۸٧/٧/٢ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

متاسفانه برنامه‌هایی که در مطبوعات و رسانه‌ها نیز برای این هفته به نمایش در می‌آید نمایشگر جنگی است که از آن هیچ احساس غروری نمی‌کنیم. درحالی که ما به وفور می‌توانیم خاطرات جنگ را از زبان عراقی‌ها و اسناد به جای مانده از آنها بیابیم.

حمید داوودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس به مناسبت هفته دفاع مقدس در یادداشتی برای سایت «فردا» به کم کاری های فرهنگی در خصوص شناساندن جلوه های آرمانی هشت سال دفاع مقدس اشاره دارد.
 
     حمید داودآبادی

وی در این یادداشت عنوان می کند:

متاسفانه "هفته دفاع مقدس" با "هفته جنگ" اشتباه گرفته شده است. هفته جنگ برای رژیم بعث صدام افتخارآفرین بود. برای آنها این هفته احساس غرور به همراه داشت، چون هفته آغاز جنگ بود، ولی جالب است که ما این روزها را تحت عنوان هفته جنگ به همدیگر تبریک می‌گوییم!

کدام ملت سالروز تجاوز به خاکش را جشن می‌گیرد؟ درحالی که هفته دفاع مقدس یادآور مقاومت، ایستادگی و داشتن احساس غرور از این مقاومت و پایندگی است.

متاسفانه برنامه‌هایی که در مطبوعات و رسانه‌ها نیز برای این هفته به نمایش در می‌آیند، نمایشگر جنگی است که از آن هیچ احساس غروری نمی‌کنیم. درحالی که ما به وفور می‌توانیم خاطرات جنگ را از زبان عراقی‌ها و اسناد به جای مانده از آنها بیابیم.

در شناخت و بررسی دفاع مقدس، نهایت افتخار ما به خرمشهر بسنده شده است، درحالی که ما شهرهای بزرگی مانند گیلانغرب را داشتیم که زنان و مردان این شهر بدون کمک ارتش و سپاه توانستند از شهر خود دفاع کنند، اما بسیار به ندرت از آنها یادی می شود.

درست است که عراق خوزستان ما را عربستان نامید و فکر می‌کرد که اگر به خوزستان حمله کند تمام اعراب این شهرها به عراق خواهند پیوست و در نهایت فهمید که این اتفاق نخواهد افتاد و این قسمت از سرزمین برای ما ارزش بسیاری دارد، اما در غرب نیز ما با همین رویه مواجه بودیم.

در آن جا نیز عراق فکر می‌کرد که عشایر غرب به استقبال ارتش عراق خواهند آمد، ولی این قسمت از تاریخ جنگ ما گمشده است؛ چون ما هفته دفاع مقدس را فراموش کرده ایم. چون همه برنامه‌ها دور جنگ می‌گردد و نهایتا در این برنامه‌ها گزارش تعداد کشته‌ها، اسرا و مقدار خاک باز پس‌گیری شده از عراق گفته می شود.

ریشه‌های هشت سال دفاع مقدس را هیچ‌کس ارائه نمی‌دهد. این جنگ، جنگی نبود که در دو سال اول انقلاب از سوی عراق برای حمله به ایران طرح‌ریزی شده باشد. برنامه حمله عراق به ایران، ریشه در رژیم گذشته داشته است که با پیروزی انقلاب به این دوران منتهی شد.

بحث حمله به ایران در زمان قبل انقلاب، گرفتن خاک بود، اما حمله بعد از انقلاب، چند هدف عمده و مهم را در بر داشت. یکی از این اهداف ساقط کردن نظام اسلامی بود. هدف دیگر سیطره کشورهای قدرتمندی مانند آمریکا و شوروی بوده است. اما ما اینها را نشان ندادیم و وقتی‌ که نشان ندهیم، چیزی برای بالیدن نداریم. باید به چه چیزی ببالیم؟

در همه برنامه‌های رسانه اعم از روزنامه ها و صدا وسیما، آمده اند مترسکی مثل بنی‌صدر درست کرده‌اند که همه ناکارآمدی ها را به گردن او می‌اندازند. آیا فقط بنی‌صدر بود که تصمیم گیرنده بود؟ آیا همه تلخی ها و شکست ها، توسط بنی‌صدر در روزهای اول جنگ گرفته می‌شد؟ پس تمام آن پیروزی‌ها و مقاومت هایی که در طول هشت سال دفاع مقدس توسط رزمندگان رخ داد چه شده است؟ چرا آنها به نمایش گذاشته نمی شود؟

ما داریم کاری می‌کنیم که نسل جوان از جنگ فقط تعداد کشته و زخمی‌ها و اسیران را بفهمد. ما هنوز نتوانستیم آوازه پیروزی‌هایمان را در دنیا فریاد بزنیم.

ما در مقابل عراق از روز اول هم پیروز بودیم. ما از پیروز شدن کشورهایی که به پشتیبانی عراق آمده بودند جلوگیری کردیم. حتی شکست های ما در جنگ پیروزی بود، اما هیچ گاه نه از پیروزی ها به طور کامل صحبت شده، و نه یادی از شکست ها می شود.

ما دفاع مقدس مان را از آن بعد زیبا و عظیمی که غربی ها از جنگ ایران به آن می نگرند، نگاه نمی‌کنیم. مثلا غربی ها درباره جنگ ما کتاب می‌نویسند کتابی مثل "سوداگری مرگ". اما ما منتظر نشسته‌ایم که آنها برای ما جنگ را کارشناسی کنند.

حدود سی سال از آغاز این جنگ می‌گذرد. باید دقت کرد، کار کارشناسی کرد. تا کی می‌خواهیم در برابر تهدیدهای مغرضانه و لیبرالیستی ساکت باشیم که مثلا "اگر ما لانه جاسوسی را اشغال نمی‌کردیم، عراق به ما حمله نمی‌کرد و جنگ شروع نمی‌شد". اصلا گرفتن لانه جاسوسی ربطی به این جنگ ندارد.

کارشناسان و تحلیلگران ایرانی می‌آیند چند تا کتاب می‌خوانند و از دید خودشان جنگ را تحلیل می‌کنند. کارشناسان ما از جنگ تحلیل درستی ندارند. من بسیاری از تحلیلگران کشورهای دیگر حتی از کشورهای عربی می‌شناسم که تحلیل های جالبی از جنگ ما داشته‌اند. بیاییم تحلیل های آنها را درست نگاه کنیم. با آنها کلیشه‌ای برخورد نکنیم.

دفاع مقدس، اقیانوس عظیمی است که ما، نهایتا پاچه‌های شلوارمان را بالا زده ایم و وارد آن شده ایم، ما از این امکان استفاده نمی کنیم که وارد این اقیانوس شویم تا از درون آن، مرواریدهای درشت و گنج های عظیم و بسیار بدست آوریم.

به گفته مقام معظم رهبری "جنگ ما یک گنج بود". اما مهم این است که چطور بتوانیم از این گنج استفاده نماییم. اگر اکنون نتوانیم به تحلیل درستی از جنگ برسیم، مطمئنا نسل های‌ آینده این کار خواهند کرد. نسل ما چون با این مسئله مواجه بوده برایش چندان اهمیتی ندارد. اما چند نسل آینده با کاوش، به نتایج درخشان تری از ما در خصوص دفاع مقدس خواهند رسید. اما بهتر است که این اتفاق اکنون بیفتد؛ چون آن موقع رزمنده‌ای و شاهد جنگی وجود ندارد که بتوان از آن استفاده کرد.

من یکی دو کشور غربی را سراغ دارم که شدید روی فرهنگ جبهه و جنگ ما کار می‌کنند. اگر به همین منوال پیش رویم، زمانی خواهد رسید که ما مجبوریم برای استفاده از اسناد و مدارک جنگ خودمان به کتابخانه‌های فرانسه و یا دیگر کشورهای غربی مراجعه کنیم. مانند این است که به موزه لوور فرانسه بروی و آن جا قطعاتی از تاریخ ایران و تخت جمشید را ببینی! آن وقت چه احساسی به انسان دست می‌دهد؟

کشورهای اروپایی آمده اند روی یک کتاب 120 صفحه‌ای "زنده باد کمیل" هزار و دویست صفحه پایان‌نامه در دانشگاه ها مطلب عرضه کرده اند، این درحالی‌است که ما هنوز نتوانستیم فعالیت چشمگیری در این باره داشته باشیم.

بیاییم به هشت سال "دفاع مقدس"، با دید متفاوت تری نگاه کنیم.

http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=61244

[ ۱۳۸٧/٧/٢ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چه جوری باید بهتون حالی کنم؟
چطوری میشه این رو توی اون گوشتون فرو کرد؟
دوست بودیم که بودیم!
اصلا فامیل بودیم که بودیم!
احترام همتون هم سر جاشه.
همتون هم توی کار و حرفه خودتون قبولتون دارم و بهتون احترام ویژه میذارم.
تو، مجسمه ساز خوبی هستی.
تو هم نقاش زبردستی هستی.
تو یکی هم خیلی خوب شعر میگی.
و تو هم قشنگ طنز میگی و دیگرون رو می خندونی.
خب اینارو که قبول دارم.
حالا تو هم فامیلمون هستی، جای خود.
تو از بچگی با من بزرگ شدی، قبول.
تو هم همیشه توی دوران کودکی توی بازی های بچگی مون از من می بردی، درسته.
تو یکی هم، سن و سالت از من بیشتره، جات روی چشم.
و تو، مدرک علمی و دانشگاهی داری و من درس نخونده ام، قبول.
ولی ...
هیچ کدوم اینا دلیل نمی شه که من خدای شما رو بپرستم.
...
خدایی که من می پرستم ...
خیلی نازه ...
خیلی قشنگه ...
نه اشتباه نکنید. اون زن یا مرد نیست.
خدائیه که مال همه اشیائ و حیوانات و کائناته.
نه فقط مال من، مال تو هم هست.
این قدر از اون خدای ترسناکتون که فقط منتظره ما بمیریم تا بکندمون هیزم جهنم، قصه های ترسناک نگین.
این قدر از باغ بهشت و زن های خوشگل و شراب ناب برام تعریف نکنین.
اینا مال بچگی هام بود.
اصلا اینا مال خود شماست.
مال تو که هر روز یه مدل خانوم عوض می کنی. اسمش رو هم گذاشتی صیغه. صیغه ای که پیغمبر می فرمود کجا، عیاشی روز به روز جنابعالی کجا؟!
اصلا حوری و این حرفا رو برای تو زدن.
یعنی این که این قدر خانوم بازی نکن، این قدر چشمت دنبال نامحرم نباشه، تا توی اون دنیا بهت بهتر از ایناش رو بدیم.
تو هم چقدر خوب گوش کردی!
فقط نشستی و توجیه کردی.
راست میگن:
"خداوند انسان را آفرید، انسان توجیه را"!
شراب ناب بهشتی مال تو یکیه که به هزار بهونه، اون لب و دهنت رو بجای این که به ذکر خدا مشغول بشه، یا به دروغ و غیبت گرم می کنی، یا با جام می و عرق سگی آشتی می دیش.
میگه این قدر مزخرف نشو، آدم باش، مستی مجاز و تموم نشدنی بهت میدم.
چقدر تو هم گذاشتی کنار!
تجارت سودمند هم مال تو یکیه.
تو که تا خرخره رفتی توی چک و تجارت و صادرات.
آفتابه پلاستیکی صادر می کنی به این ور دنیا، دیش ماهواره و هزار کوفت زهر مار وارد کشور خودمون می کنی از اون ور دنیا.
د نکن بدبخت.
اینو واسه تو داره میگه.
ولی کو گوش شنوا!
...
بذارین راحتتون کنم.
من خدایی رو که نبینم، نمی پرستم!
خلاص.
میگین کافر شدم؟
مشرک شدم؟
بت پرستی می کنم؟
هر چی می خواین بگین.
من خدایی رو که نبینمش، نمی پرستم.
من خدایی رو که عطرش رو احساس نکنم، قبول ندارم.
من خدایی رو که شاهدم نباشه، اصلا قبول ندارم.
من مثل شما، خدایی رو که بشه نشوندش سر طاقچه، یا پیچیدش توی یه پارچه سبز و پرستیدش، نمی پرستم.
بگین کافر شدم.
نشدم؛ از اول همین طوری بودم.
فقط بلد نبودم حرف دلم رو روی زبونم بیارم.
راحت شین.
جون نکنین.
خدای من، خدای شما نیست.
من خدایی را که شما می پرستید، نمی پرستم.
خدای من هیچ وقت در کمین ننشسته تا من ناچیز حقیر، یه گناه بکنم و اون بپره مچم رو بگیره.
خدای من خیلی رحمانه و خیلی چیزارو ندید می گیره.
خدای من با چهار تا رشته موی یه دختر جوون، آتیش بپا نمی کنه.
اتفاقا راه می افته دنبال همون دختر خوشگله که خودش درستش کرده، تا مخلوقش رو از خطر نجات بده.
خدای من فقط وقتی شماهارو با اون چهره های نورانی و سفید و قشنگ خلق کرد، به خودش تبریک نگفت، اون سیاه آفریقایی توی اون سر دنیا، من رو با این کوه معصیت، اصلا حیوانات رو توی ذره ذره عالم، یا همین آدمای هپلی رو که گوشه خیابون توی آشغالا می گردن تا بلکه از ته مونده افطار شاهانه من و تو، لقمه ای گیرشون بیاد، آفرید، برای همشون گفت:
"تبارک الله احسن الخالقین"
اصلا من برای خودم یه خدای دیگه ای دارم.
خدای اختصاصی و ویژه. به هیچ کس هم نشونش نمی دم. مال مال خودمه. به کسی هم ربطی نداره.
"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"
"هر کس نفس درون خویش را شناخت، خدای خود را هم می شناسد."
...
من خدای شما رو نمی پرستم.
حدای من توی ریتم و موزیک برترین آهنگسازان قرار نمی گیره.
خدای من لابلای ابیات پاچه خوارانه شاعران وراج نمی گنجه.
خدای من به هیچ وجه از سبک های غربی و مبتذل مداحان چاپلوس و کیسه دوز نشات نمی گیره.
خدای من رو نمی تونین توی روضه خونی ها و ذکر مصیبتایی که با تعداد سکه طلا تند و کند میشن، پیدا کنین.
خدای من برای شما دیدنی نیست.
همون طور که من خدای کوچک شما رو نمی بینم.
ولی خدای من اون قدر بزرگه که همه قلب من رو گرفته.
همه و همه. اصلا جای برای هیچ کس و هیچ چیز نمی ذاره:
"القلب حرم الله، فلاتسکن فی حرم الله غیر الله"
قلب حریم خداست، پس در خانه و حریم خدا، غیر از او را سکنا مده. حضرت امام صادق (ع)
بذارین راحتتون کنم.
بله من کافر شدم. مشرک شدم به اون خدایی که شما، جماعت رو از عذاب وحشتناکش اون قدر می ترسونین که جوون، با یه گناه، بره دنبال اون ضرب المثل مزخرف که : "آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه ده وجب".
نخیر. آب هر چقدر هم که از سر بگذره، پرونده من هر چقدر هم از گناه سیاه باشه، تا وقتی خدای رحمان و رحیمی مثل اون نازنین رو دارم، خیالم راحته.
خدای من لای کتاب چاپ اول و دهم شما نیست.
لای روضه و مرثیه و آه و ناله شما هم نمی شه پیداش کرد.
...
من فقط خدای قرآن رو می پرستم و بس.
خیلی که عقلم نکشه، کم که بیارم توی فهم و درک و نتونم قرآن رو بفهمم، میرم سراغ قرآن ناطق.
نهج البلاغه رو باز می کنم و شروع می کنم به پرستش خدا.
نه اشتباه نکنین.
زود نگین این یارو "علی اللهی" شده.
مگه میشه آدم نهج البلاغه رو بخونه، ولی غیر از اون، کس دیگه ای رو بپرسته؟
خدای من، خدای عشق پیامبر اعظم است.
خدای من، خدای معرفت، علی (ع) است.
حدای من، خدای ولایت، فاطمه زهرا (س) است.
خدای من، خدای مظلومیت، امام حسن (ع) است.
خدای من، خدای ایثار و جانبازی، حسین بن علی (ع) است.
خدای من ...
خدای من خدای اون یار دلنوازی است که اگر چه زبان الکنم به انتظارش نمی جنبد، ولی هر صبح که از خواب بلند میشم، به امید دیدن روی ماه اون به خورشید سلام می کنم.
خدای من، خدای مصلح کل جهانی است.
"یا اباصالح المهدی ادرکنا"

[ ۱۳۸٧/٦/۳٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

توپولِ توپول ...
درست مثل خودم.
از اون شبایی یه که باهاش بدجوری حال می کنم.
همه هستن.
قدیمی و جدید.
دوست و غریبه.
خیلی حال می ده.
از همون سال قبل، انتظار سال بعد رو می کشیدم.
چه حالی بالاتر از این.
چیزی دیگه نمونده.
24 ساعت.
دق کردم از بس ماه ها و روزها رو شمردم تا بهش برسم.
سه شنبه 19 شهریور.
آخ جون.
دیگه چقدر چشم انتظاری؟!
حیف که شماها نمی تونین بیان.
ولی ...

بذارین براتون صادقانه یه اعتراف بزرگ بکنم:
فردا شب آقا "مهدی گیوه کی" با صفا، طبق سنوات گذشته، یه افطاری مشتی و توپول می ده.
همه رم دعوت کرده.
ولی یه چیزی این چند روزه ماه رمضون قلقلکم می ده.
نه! راستش داره عذابم می ده.
این رو فقط به خودم میگم و بس:

بی غیرت ... بی حیا ...بی ...
تو که از چند ماه قبل انتظار روز سه شنبه و افطار توپول "گیوه کی" رو می کشیدی ...
واسه اومدن ماه رمضون هم این قدر چشم انتظار بودی و روزهارو می شمردی؟!
خیلی بی حیائی ...
تف

[ ۱۳۸٧/٦/۱۸ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هیچی نمی تونم بگم.
زبونم کاملا خشک شده.
نه از تشنگی ماه رمضون.
که از بی جوابی.
از بی ...
نمی دونم چرا با خوندن این ایمیل که نویسنده اش رو اصلا نمی شناسم، یکباره سردم شد!
نکنه سرما خورده باشم؟
توی گرمای سوزان تابستون و این سردی؟!
نمی دونم.
هر کی که هست.
هر چقدر من حقیر رو می شناسه.
فقط همتون دعا کنید روز قیامت شرمنده خدا و شهدای خدا نشیم.
شرمنده امام که دین رو برای ما وامونده های توی کوچه های فراموشی زنده کرد.
که اگه نبود، خدا می دونه ما کجا بودیم و چی می کردیم!
نسل امروز که دیگه جای خود داره!
خودتون این ایمیل رو که برام اومده و جدا می گم، اصلا نویسنده اش رو نمی شناسم، ولی بدجوری تکونم داد، بخونید.
حال داشتین یه نظری هم بدین.
عیبی نداره.
خودمو آماده کردم واسه زیر تیغ و شلاق شما رفتن.
اگه فکر نکنین دروغ میگم یا ریا می کنم، با تیغ و شلاق دوست، حال می کنم.
پس منتظرم.

hjkhjk7889.jpg

سلام
شاید بزودی همدیگر رو دیدیم!
شما خسته اید و پیر و فرتوت.
از دوری همرزمان و دوستان و نا مردمی ها  و فراموشی.
شما خود را در این سن پیر و فرتوت می دانید.
ما پیر و فرتوت شدیم.
از بی محلی ها و گوش به حرفمان ندادن ها و کوچک شمردن ها و بی تجربه دانستن ها و بی سیاست بوندها و وضعیت جامعه رو در دنیا ندوستن و  ...
ما خسته و خسته و خسته شدیم ...
در زمانی که هنوز سنمان به 30 نرسیده.
ما که نه جنگ دیدیم و فقط شنیدیم.
نه شهید دیدیم و شنیدیم.
نه عشق به آب و خاک دیدیم و شنیدیم.
نه دوکوهه ای دیدیم با حاج همت ... نه جنوب رو می شناختیم با باکری و باقری و خرازی و زین الدین ...
نه بسیجی عاشق خمینی، نه بسیجی عاشق خمینی و نه بسیجی های عاشق خمینی.
راستش رو هم بخواهید از خمینی بسیجی ها هم درکی نداشتیم.
چشم که باز کردیم خودمان را تحت امر سید علی دیدیم.
اما این سید خدا رو هم تنها دیدیم.
ما در جوانی پیر شدیم و فرتوت.
دیگر از کسی انتظاری نداریم.
دلمان را به دست بسیجی های خمینی دادیم.
دل به شهدا دادیم.
هر چه باداباد.
ولی انتظاری که از شماها داریم، اینه که یه بار دیگه با هجومی دوباره پا به عرصه بذارید همه دوستان رو جمع کنید و با جوون هایی که عاشق این راهند، هم مسیر بشید و کمک شون کنید.
هستند هنوز کسانی که در گوشه های عزلت شون نشستند و اگر ندایی بشنوند، دوباره لبیک می گند.
باید فکری جدید کرد. 
این حرف شهید باقری رو که هنوز فراموش نکردید.
این نوع جنگیدن بدرد نمی خورد و استراتژی در این جنگ باید عوض شود ...
توی کار درباره شهدا و جنگ، ما حالت تدافعی گرفتیم  ...
این بار بایست حمله کرد .
دشمن را بشناسیم و بشناسونیم ...
استراتژی باید عوض بشه.
من رو به خاطر بی ادبیم ببخشید.
راستش رو بخواهید، دیگه نه رمقی مونده و نه توانی ...
شماها باز با خاطرت دوستا ن و همرزماتون می تونید یه تسلای خاطری داشته باشید.
ما چه کنیم؟!
ماها که جز دعوای سیاسی و بی بند و باری و نفاق، چیزی دیگه ای ندیدیم!
یه آقا داریم، اونم هروقت به تنها بودنش نگاه می کنیم و می بینیم کسی به حرفاش توجهی نمی کنه، کوله بار خستگی و دلتنگی مون چند برابر میشه.
آخه ما هم مثل شما نه دستمون به جایی می رسه و نه کاره ای هستیم.
یه مشکلی که داریم  این که  ...
شاید به زرودی همدیگر رو دیدیم.
باید بیشتر از اینها حرف بزنیم.

الهی اگر دلم را بشکنی از من چه بشکن بشکنی


قاسم یکله

[ ۱۳۸٧/٦/۱٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داریم خودمونو می کشیم تا به ضرب و زور هتل 5 ستاره و ... چهار تا توریست خارجی جذب کنیم تا ته مونده جیبشونو توی تخت جمشید و اصفهان بتکونن بلکه ای ...
داریم خودمونو به آب و آتیش می زنیم تا مثلا جلوی هفت هشت تا فرنگی، فرهنگ و هنر کشورمونو ترویج کنیم.
زدیم توی انبارهایی که ده بیست سال درشونو سه قفله کرده بودیم، تا چهارتا کوزه شکسته و سر پریده سرباز هخامنشی گیر بیاریم که ثابت کنیم ملت ریشه داری هستیم! بیایید ما رو سیاحت کنید!

طرف از خارج بلند میشه میاد ایران. دانشجو. مهندس. روزنامه نگار. نویسنده. اصلا کاملا فرهنگی.
یه راست میره کجا؟
بهشت زهرا (س). اونم موزه شهدا.
اون وقت یکی مثل "سیدمحمد جوزی" می خوره تنگشون، اون قدر براشون فیلمای مستند می زاره، اون قدر از کرامات شهدا میگه، اون قدر بهشون حال میده و می بردشون سر مزار شهدا که چشماشون از گریه پف می کنه و فیلمی برای عکاسی و فیلمبرداریشون باقی نمی مونه.

مگه بهشت زهرا (س) کجاست؟
مگه اون جا چه خبره؟
مگه چی شده که اینا این همه دلاراشون رو خرج می کنن تا بیان گلزار شهدا رو ببینن؟

آهای "دکتر حسین دهقان" رئیس و همه کاره بنیاد شهید!
اصلا خبر داری سیدمحمد جوزی داره چی به سر شهدای بهشت زهرا (س) می یاره؟

آهای آقای برادر خامه یار که همه فکر و ذکرت شده بازسازی سنگ مزار شهدا تا جلوی قبرستونای خارجی فرانسه و آمریکا کم نیاریم و پز بدیم که شهدای ما خیلی با کلاس بودن که قبراشونم همه یه دست و سفیدن!
اصلا می دونی سیدمحمد جوزی کیه و داره چیکار می کنه؟

آهای سردار!
ببخشین دیگه فقط باید بگیم شهردار اونم نه از نوع شهردار توی چادرهای جبهه!
هیچ می دونی وقتی دارین میلیون و میلیارد خرج می کنین تا قاب عکسای سر مزار شهدا و سنگ هایی رو که با چشم انتظاری و خون دل مادران قد خمیده طراحی شده و هر شب جمعه تر و تمیزش می کنن، ریشه کن کنین، این سیدمحمد جوزی داره چه جونی می کنه تا آب توی دل این مادرا تکون نخوره! یکی مثل مادر بزرگوار خودش؟

تا حالا کدومتون مثل زمان جنگ، بدون محافظ و بدون اینکه دعوتتون کنن و فرش قرمز جلوی پاتون پهن کنن، رفتین بهشت زهرا (س)؟!
تا حالا کدومتون رفتین ببینین این سید خدا، توی اون چند تا اتاق تنگ با اون سالن نمایش کوچیکش، چی کارا داره می کنه؟
مگه مملکت بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس نداره؟
مگه مملکت بنیاد شهید نداره؟
مگه سپاه و ارتش سازمان حفظ آثار ندارن؟
مگه سازمان تبلیغات اسلامی نداریم؟
مگه روایت فتح نداریم؟
مگه ...
مگه ...
پس این سید چی کاره است؟
یه تنه باید بار همه اینارو بدوش بکشه؟
واسه خودش میره از مزار شهدا تصویر می گیره. با مادرای خسته مصاحبه می کنه. خاطرات همرزمای دل سوخته رو جمع می کنه ...
نمی دونم شاید من خیلی بی جنبه و کم ظرفیت شدم.
ولی حاضرم قسم بخورم که شدت و میزان فعالیت سیدمحمد با همون چند تا رفیقای دور و بر خودش، از همه بنیادها و سازمان هایی که اسم بردم بیشتره.

باور نمی کنین؟
سید همه روزش بهشت زهرا (س) ست، ولی کافیه یه پنج شنبه به خودتون زحمت بدین و برین ببینین آقا سید داره چیکار میکنه.
حتما وقتی برین سر وقتش، یلان جنگ رو می بینین که دور و برش می پلکن.
اگر پیر مردی شکسته رو دیدین که چشمای قشنگش هنوز بهت می خندن، ولی زبونی برای بیان نداره، اون "اسماعیل معروفی" فرمانده گردان حضرت قاسم (ع) است که چند بار خواستم به خودم جرات بدم و دست مبارکش رو ببوسم، ولی به چشماش که هزاران درد و خاطره ازش می باره که نگاه کردم، سرم افتاد پایین.
حتما برین اون جا و ببینین کیا دورش جمع شدن.

بابا شما رو به خدا!
یا مثل تخریب و جابجایی سنگ مزار شهدا، شبونه یه تیغه بولدوزر بندازین و بیخ و بن خانه شهید بهشت زهرا (س) رو بکنین و همه خونواده شهدا رو از سیدمحمد که شده یادآور فرزندانشون راحت کنین، یا یه جوری سیدمحمد رو یا بازنشسته کنین یا بازخرید که بره خونشون بشینه و صبر مرگ کنه.
یا اگه زرنگ باشه مثل خیلی از همرزماش، بجای جهاد اکبر امروزش در ثبت و ضبط خاطرات شهدا، بره توی این شرکتای بزرگ خودرویی و اقتصادی سهام بگیره و شبای جمعه پاشو روی پاش بندازه و راه به راه سریال ها و فیلم های آبدوغ خیاری تلویزیون رو ببینه و اخبار کشتار عراقی ها، بمبارون لبنان، قتل عام فلسطین و سر به نیست کردن افغانی ها رو بشنوه و عین من و تو یه نیشخندی بزنه و "رانی" خنکش رو سر بکشه.
نه این که توی ظل گرما و سرما، زن و بچه اش نتونن مثل خونواده من یکی، تفریح و استراحت و آرامششون براه باشه.

با وجودی که سید از لج و لجبازی های من شکاره و از دستم بعضی وقتا خیلی عصبانی میشه!
اینو میگم واسه اینکه می خوام قشنگ چوب کاریش کنم. هر چی هم می خواد بگه بگه. میذارم به حساب جر و جدل های قبلی خودم و اون.
چند وقتیه سیدمحمد جوزی بد جوری عطر شهیدا رو گرفته.
بوی اونا رو میده.
شاید یاد داداشش افتاده. یاد اون روزای خدایی که داره توی بهشت زهرا (س) دنبالشون میگرده.

غلط نکنم یه خبراییه.
ما که باختیم!
خوش به حال اون.

[ ۱۳۸٧/٦/٦ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

- آخه این ده نمکی با اون قیافه کج و کولش، چقدر می ارزه که این جوری سنگش رو به سینه می زنی؟
- خودمونیم، مسعود چقدر بهت پول داده که واسه فیلمش تبلیغ کنی؟
- بیچاره، مگه مسعود کیه که این جوری خودت رو واسه اش به آب و آتیش می زنی؟
- تو اصلا این یارو ده نمکی رو می شناسی؟
- تو خبر داری این ده نمکی اصلا جبهه نبوده که این جوری خودت رو واسه اش خرج می کنی؟
- اگه یه روزی گندش دراومد که بله، آقا مسعود از فلان جا فلان قدر پول گرفته که این کارا رو بکنه، اون وقت چی می گی؟
- بد بخت، سابقه جبهه و خوش نامی خودت رو فدای این ده نمکی نکن که ...
- ...
همه اینها و هزاران مثل همین، وزوزهایی است که وسواسان خناس، دم به دقیقه زیر گوشم، توی موبایلم، توی کامنت های وبلاگم، بیشتر از همه پشت سرم، زمزمه می کنند.
جدا مگه این ده نمکی کیه که اینها این قدر خودشان را می درند و حتی حاضر شدند برای کم کردن رویش، مثلا خودشان را به آتش بکشند؟
آن هم اینایی که با وجود دنیایی از اهانت و هتاکی نسبت به اهلبیت (ع)، ککشان نگزید و جوجه کباب شان از دهن نیفتاد!
تا حالا من یکی ندیده بودم که یک دشمن پیدا بشه که از ماهواره های ضد انقلابی خارج نشینان و شبکه های تلویزیونی آمریکا گرفته تا نشریات دوم خردادی و مثلا برخی اصول گرایان و بعضی مثلا مسلمانان روشنفکر دگراندیش نشریات مثلا جوان گرا و مطبوعاتی که فقط مروج تفکرات کهنه و خشک جناحی خاص هستند، و بعضی دوست نمایان دیروزی جبهه رفته، این گونه در هر شماره و برنامه خود علیه اش داد سخن سر دهند.
جالب تر از همه این است که تمامی اینها که ذکرشان رفت، و بسیاری دیگر، یک ادعای واحد دارند:
"این ده نمکی که اصلا خودش جبهه نبوده، چه جوری می خواد ادعا کنه و از جنگ رفته ها بگه؟!"
و از همه خنده دارتر و تلخ تر این که بعضی از همین حضرات، کسانی هستند که شاید متولد زمستان 1364 و 1365 باشند که همین آقا مسعود زمخت و بی ریخت شان، در جاده "فاو - ام القصر" و یا "سه راه مرگ شلمچه"، با بدن مجروح و سینه انباشته از گاز خردل و سیانور، به قول خودش به تکلیف آن روزش عمل می کرده! حالا همین ها که طی ده سال گذشته، قدم گذاری عادی شان در عرصه مطبوعات را از همین آقا مسعود یاد گرفتند، و با عنایات همین مسعود خان، دست شان که تا آن روز بیشتر از مشمای پلاستیکی برای ارسال نشریه برای مشترکین با مطبوعات آشنا نبود، در "شلمچه" و "جبهه" و "صبح دوکوهه" شدند نویسنده، خبرنگار و با چهار تا مصاجبه با این و آن، خود را مطرح کردند و با آویزان شدن به این طرف و آن طرف، و با اخذ چهار تا کارت خبرنگاری و ... مثلا در عرصه ژورنالیسم حرفه ای برای خودشان کسی شدند، امروز واسه مسعود که اگر آن روز دست شان را نمی گرفت، معلوم نبود امروز در چه عرصه غیر فرهنگی! می پلکیدند، تا سر حد تکفیر پیش می روند و از همه جالب تر وقتی است که بادی به غبغب می اندازند و مدعی می شوند:
- مسعود از شانه ما بالا رفت و امروز برای خودش کسی شد ...
- اگر ما نبودیم، عمرا اگه مسعود می تونست نشریه بزنه و فیلم بسازه و ...
- حالا همین آقا مسعود مارو یادش رفته ...
...

24_COPY_4.JPG


آخه باقالی ها!
آخه بچه های محله خوشبختی!
آخه بیابانگردهای شلمچه امروزی!
آخه سرگردانان سه راه "چه کنم"!
آخه ...
مرد مومن!
شماها که دیگه اخلاق یک دندگی مسعود را می شناسید.
من که از همه تان با او قدیمی تر و رفیق تر هستم، امروز نمی توانم یک ذره ادعا کنم در انتشار نشریات و یا ساخت فیلمش کاره ای بودم.
خودتان که بهتر می دانید مسعود خودش فکر می کند، با عده ای خاص مطرح می کند، آمدند یا نیامدند، منتظر کسی نمی نشیند، کار را خودش شروع می کند و تا ته پیش می برد.

جدا من حمید داودآبادی، به قول شما "با آن همه سابقه جبهه و خوش نامی و عمر مطبوعاتی"، چرا دارم خودم را برای مسعودی که به قول شما ارزش این کارها را ندارد، خرج می کنم؟!
مگه مسعود به من چی داده؟
مگه مسعود روزی من را می دهد؟
مگر مسعود به من حقوق می دهد؟
بروید از هر کس که دوست دارید بپرسید که مسعود از لحظه ای که وارد عرصه فیلم سازی شد، از فقر و فحشا و کدام استقلال کدام پیروزی گرفته تا همین اخراجی ها، چند ریال گذاشته کف دست من؟!
یعنی شماهایی که رابطه و رفاقت من و مسعود را می دانید، می توانید مثل آن کودک خردسال مثلا هیکل گنده کوچک مغز، مدعی شوید که من بابت فبلم اخراجی ها، "ده ها میلیون تومان" از ده نمکی پول گرفته ام؟!
اصلا بروید از تهیه کننده فیلم بپرسید که ازهمه فروش آن چنانی اخراجی ها، چقدر گیر مسعود آمد؟

ببینید!
بگذارید خیال همه تان را راحت کنم.
چون خوب می دانم با قدم گذاشتن مسعود در ساخت اخراجی های 2، شمشیر بر کف در انتظار او نشسته اید و تف بر دهان، در کمین من!
هر کاری که می خواهید، بکنید.
همین مسعود خان، کلی لعن و نفرینم کرده که این گونه خودم را برایش به آب و آتش نزنم.
ولی هم او و هم همه شما بزرگوارانی که نان و نمک تان را خورده ام و به حرمت آن وفادارم، نه سابقه جبهه تان را نفی می کنم و نه اعمال و کردار و گفته و گذشته تان کاری دارم، چون نه خود را پاک تر و سالم تر از شما می دانم و نه خدایی ناکرده ذره ای شما را در پیشگاه عدل الهی، عقب تر و رسواتر از خویش می پندارم.
اینها را که می گویم خودتان خوب مرا می شناسید و می دانید اهل ادا و اطوار و تعارف تیکه پاره کردن نیستم.

بهتر است بروم سر اصل مطلب.
من از بهار سال 1364 در اردوگاه آموزشی "آبی - خاکی" یگان دریایی سپاه، در گردان حمزه سیدالشهدا (ع) لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، با مسعود آشنا شدم.
مسعود هم مثل بقیه همرزمانش، بچه های دسته شهید "محسن گلستانی" که بیشتر به "مهد کودک گلستانی" معروف بود، سن و سال چندانی نداشت. مثل خیلی از هم گردانی هایش، موی آن چنانی بر صورت نداشت و همواره در آرزوی درآوردن ریش بود تا چند روز و ماهی بزرگ تر جلوه کند!
با او و رفیق مشترک مان، شهید عزیز "محمدرضا تعقلی"، عملیات والفجر هشت را درک کردیم و بوی گند سیر و سیب و سیانور و خردل، ریه هامان را نواخت؛ و ترکش های سربی و چدنی، بدن نحیف او و هیکل توپولی و گوشتالوی مرا نواختند.
ولی در "سه راه مرگ"!
وای از سه راه مرگ.
آخر خط دنیا برای امثال من.
میدان خودشناسی در همه عرصه جنگ برای کسانی چون من!
...
همه وجود من در کربلای پنج، جلوی چشمم ریخت و آب شد.
همه ادعاهایم تا آن زمان، دود هوا شد ..
می دانی کی؟
وقتی که پاهایم لرزید.
وقتی جلوی آن بچه کم سن و سال و دوست داشتنی که با هم عقد اخوت بسته بودیم، مسعود، کم می آوردم.
وقتی که مسعود با آن خنده زیبا و دل ربایش، رفت تا برای منی که "داداش ویژه اش" محسوب می شدم، نان بیاورد.
وقتی که "سیدمجید طحانی" آمد دم گوشم گفت که "مسعود کارگر" دم سه راه مرگ، وقتی کیسه نان بر دوش داشته، ترکش به قلبش می خورد و شهید می شود، لبانم را گزیدم.
ای تف بر من که از او خواستم برود برایم نان بیاورد.

آی تویی که با هم توی سنگر بودیم که طحانی خبر مسعود کارگر را آورد، یادت می آید؟
من هیچی نمی گویم. خودت بهتر نگفتنی های مرا می فهمی.

من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم.
بله!
چیه تعجب کردید؟!
آقا جان!
من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم. کپ کردم.
"اکبر حسین زاده" پیک گروهان، تو که من را با آن صورت خاک گرفته و سفید شده از ترس به خوبی یادت می آید.
آن لحظه که می آمدی دم سنگر و فریاد می زدی:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من از ترس می مردم و ای کاش زنده نمی شدم.
به خدا به ذره ذره وجود امثال تو و "جواد شهبازی" وشهید "مجسن کردستانی" غبطه می خوردم. فقط غبطه می خوردم. چون فلج شده بودم. هیچ غلطی نمی توانستم بکنم.
همین امروز هم وقتی جواد زیبا رو را که همواره عاشق خنده های شیرینش بوده و هستم، و امروز فقط از ویلچر و نخاع قطع شده اش خجالت می کشم، و تو را با آن پای مصنوعی و "مهدی خراسانی" را با آن خنده های پر معنی اش می بینم، بر خود می لرزم.
چون فریاد تو، معصومیت نگاه جواد و خنده خونسردانه مهدی، مرا در جا می برد به سه راه مرگ و پشت "دژ عمار".

ای وای ...
چه دارم می کنم با خودم.
مثل آن شب و روزها، سردم شد. استرس گرفتم.
دستم می لرزد.
قلبم می سوزد.
احساس تهی بودنم به حد اعلا می رسد.
مثل آن شب های سرد شلمچه که می گفتم از سرما راه به راه می روم پشت خاکریز، می خواهم بروم دستشویی خودم را از همه وجودم خالی کنم!
فقط تو را به خدا اکبر، از این به بعد مرا که دیدی، شوخی شوخی فریاد نزن:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من که دیگر قلبی برای تپیدن در سینه ندارم. سنگ است و سیمان.
ولی تو می توانی جواب بچه های مرا بدهی؟!
اگر من افتادم و الحمدلله مردم، چه می کنی؟!

پشت خاکریزهای شلمچه، دیدن قیافه بعضی ها جالب بود. از چهره زمخت و بی ریخت وحشتناک شده "محسن شیرازی" در دل سنگر گرفته تا چهره آرام "حاج محمود امینی" که به انسان های ترسیده و جا زده ای جون من، "سکینة القلوب" می داد.
ده نمکی از همه خنده دارتر بود.
او را که می دیدم، فقط می خندیدم. مسخره اش می کردم:
"خودمونیم مسعود ... بدجوری ترسیدی ها ..."
اگر این را نمی گفتم، می ترسیدم مسعود با دیدن رنگ پریده من، این گونه بگوید. ولی او هیچ گاه ترس مرا به رخم نکشید.
قیافه اش دیدنی بود. صورت کج و ماوج که از استرس گاهی چشمانش دو دو می زدند و من مسخره اش می کردم که:
"باز چشمات چپ شدند ... درست عین آدم نگاهم کن".
تا لحظه ای که زیر آوار سنگری که بولدوزر نزدیک بود اشتباهی همه بچه های داخل آن را له کند. در آن خفقان و تاریکی که من از ترس قبض روح شده بودم و مثل قبری پنج نفره می ماند، در لحظه ای سکوت خمپاره ها، صدای خش خشی آمد.
چه می توانست باشد؟
بقیه می دانستند. من هم سریع فهمیدم.
مسعود بود که خونسرد و آرام، داشت با برس کوچکی که در کف دست جای می گرفت و همواره در جیب پیراهن داشت، شپش های ریشش را می خاراند!
چند بار خواستم برسش را بدزدم و بیندازم دور، ولی نشد.
اعصابم را خورد می کرد.
راستی هنوز هم ریشش را با همان برس های کوچک پلاستیکی می آزارد!

دست بر کمرش که از ترکش های عملیات قبلی، آزارش می دادند، دم سه راه مرگ می ایستاد و اطراف را می پایید.
و باز ترکش پشت ترکش.
اصلا مسعود همان جا برای من شکل گرفت.
خیلی ها آن روز آن جا بودند. با بعضی ها همسنگر بودم. ولی امروز حتی از آوردن نام شان شرم دارم. چندشم می شود. حالم به هم می خورد.
شاید آن جا خوب ایستادند و رشادت به خرج دادند و از ناموس مملکت دفاع کردند. ولی امروز چه؟!
ناموس ... ناموس ... ناموس ...
اصلا ناموس یعنی چی؟
این را باید از بعضی ها پرسید تا معانی مختلف آن را دریافت:
از "مسعود ده نمکی".
از "قاسم کارگر".
از "مهدی خراسانی".
از "محمود برنا".
از "محسن شیرازی".
از "اکبر حسین زاده".
از "حمید بهرامی".
و از "حاج محمود امینی".
از من نپرسید.
من یکی نمی توانم بگویم.
فرق ناموس در آن ایام چه بود و امروز چیست؟!

مسعود آن روز ایستاد. کنار همه اینهایی که نام شان را یادم آمد و بسیاری که فراموش شان کردم.
ولی من ...
کم آوردم. ترسیدم . جا زدم.
من مسعود را از آن میانه خاک و خون شناختم، نه در باغ و ویلای فلان حاجی آقا و پارک و رستوران های بالای شهر.

راحت تان کنم!
من امروز تنهایم.
عقده محبت دارم.
می فهمید یعنی چی؟
نه چند تا زن دائم دارم و چندان صیغه ای که اوقات فراغت خویش را با یاد این شهید و آن شهید با یک یک شان بسر برم و در سیمای معصوم این و آن چهره فلان شهید را مجسم کنم و ...
نه باغی در دماوند و شمال کشور دارم که حتی با خانواده خود آن جا خوش بگذرانم.
همه عشق من از شمال و دریا و باغ و باغچه، "حسین علیپور" بچه باصفای بابل است که همواره مزاحم خود و خانواده اش هستم و همنشینی با او، مرا می برد به زمستان 60 و گیلانغرب.
من اصلا توی این دور و زمانه هیچ رفیقی ندارم.
برادرهای صیغه ای و عقد اخوت بسته ام تو زرد درآمدند.
"آنان که رفتند، کاری صفایی کردند و آنان که ماندند، باید کاری فراری کنند وگرنه کلاه شان پس معرکه است."

من امروز دیگر تنهای تنهایم.
در این دور زمانه، بجز پدر و مادر عزیز و بزرگوارم که تار موی شان را به دنیا نمی دهم، و همسر و فرزندانم که ناملایمات و سختی هایم را تحمل می کنند و دم بر نمی آورند، هیچ کس دیگر را ندارم.
نه دوستی که دیدنش مرا به یاد آن روزهای عشق بیندازد.
نه عشقی! که دیروزم را به فراموش ارزانی دارد.
نه رفیقی که به ترک معصیت نصیحتم کند.
نه همسنگری که تلفظ صیغه موقت را یادم دهد.
نه دل سوزی که مرا از مال حرام باز دارد.
نه ...
خب تنهایم دیگر.
راست می گویید.
عقده ای شده ام.
بله از بی رفیقی عقده ای شده ام.
من دیگر ندارم آن رفیقی را که نیمه های شب، با او به بهشت زهرا (س) برویم و سر بر شانه هم، با یاد تک تک همسنگران و دوستان، اشک بریزیم.
آنها را امروز باید جای دیگر یافت. در بارگاه از ما بهتران.

ن ... دا ... رم.
می فهمید یعنی چی؟
یعنی اگر همین یکی را که یاد تعقلی را برایم زنده می کند، از دست بدهم، سراغ کی بروم که برایم از شهیدان بگوید؟
من مسعود را با هیچ چیز عوض نمی کنم.
مسعود هنوز که نیمه های شب با هم می زنیم بیرون طرف شابدوالعظیم و تجریش و نازی آباد، هنوز از ترس و مرگ های سه راه مرگ شلمچه می گوید.
تن صدای مسعود هنوز تق تق قناصه را در گوشم می پیچاند.
همه عشق من امروز این است که روز جمعه، به بهانه نماز جمعه، روی چمن های جلوی مسجد دانشگاه (یا همان چهارراه لشکر خودمان) لم بدهیم. بیسکویت و کیک هایی را که "اصغر اللهیاری" آورده بخوریم و با "صالح همتی" قهقهه بزنیم و من یکی مثل معتادها، به "داوود قادری" التماس کنم که با دهانش صدای گلوله قناصه را که از بغل گوشم رد می شود در بیاورد. تا کمی بخندم ولی در دل، تلخ و سخت، یاد آنها را که با قناصه جاودانه شدند "اصغر علی اکبری"، "رضا حاتمی" و ... به یاد بیاورم و بر خود بلرزم.
این لرز برای من همچون لرز ترس و مرگ شلمچه است.
این لرز سرد، پایم را مقابل بسیاری از معاصی، مال حرام وتوجیه های امروزی گناهان، می لغزاند و پشیمانم می کند.
آن هم اگر مسعود زنگ بزند و بگوید که اصغر و صالح و بوربور با آن خنده های وحشتناکش می آیند، می روم تا از دنیا فارغ شوم و حالی ببرم.
حالا من چه جوری این مسعود را که همه جور سنجیده، چشیده و پسندیده ام، رها کنم؟!
پس در این دنیای وانفسا، به کدام رفیق تکیه زنم که سلام و کلامش مرا از یاد معصیت غافل کند و یا خدا اندازد؟!

نه.
عیبی ندارد. همه تان از یک بنده بزدل، ترسو و اهل معصیت بی خیال شوید. این گونه سلامت خودتان نیز تضمین است. اخلاق عارف مسلک و زاهدانه تان با من فاسد نمی شود!
من را بگذارید دلم به جواب سلام های مسعود خوش باشد و آن نوشته قشنگ آن پیر فرزانه و مولای عشق برایش که:
"ان شاالله همیشه مسعود باشید."

[ ۱۳۸٧/٥/٢۸ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

تو دیوانه ای.

کم داری.

اصلا همان روزهای شلمچه – هم سه راه مرگش در سال 65 و هم نشریه اش در سال 76 – مخت تاب داشت.

تو قاطی کرده ای مسعود.

هوس عملیات استشهادی کردی؟

تو که نه میلیاردری و نه در بالای شهر در محله های از ما بهتران خانه چند میلیاردی داری و نه کس و کارت در شرکت های بزرگ نفتی مدیرند و سهام دار!

تو بدبختی مسعود.

سه چهار تا نشریه زدی، یکی بعد دیگری بستند.

اگر پدرت دکتر بود! استاد بود! مدارس غیرانتفاعی برایت علم می کرد! اصلا .... بود! هم مجله داشتی هم روزنامه و هم پاچه همه را می گرفتی. تازه، برای خدا هم خط و نشان می کشیدی!

ولی تو هیچی نداری.

پول، رابطه، رانت، مقام، پست، منصب و ...

من که می دانم تو چه داری.

همه غیر آن چیزهایی را که در بالا نداری!

 

مسعود!

بیا و حرف مرا گوش کن.

ادا در نمی آورم.

ولی فکر کن "عباس نظریه" آن شب سرد اسفند 1364 کنار نهر "روفیه"، این را از من خواسته تا به تو بگویم.

فکر کن "محمدرضا تعقلی" با آن تن صدای نازک و ادا اطوارش، در خاکریز جاده "ام القصر" در آخرین ساعات 25 اسفند ماه 1364 از من خواهش کرده تا تو را نصیحت کنم.

 

مسعود!

آدم باش.

ادب داشته باش.

به دوستان شهیدت و شهیدان دوستت احترام بگذار.

اخراجی های 2 را نساز.

این قوم حسود لایسود، که حتی غلت زدن و شهادت بچه بسیجی ها بر روی میدان مین را تکذیب می کنند، حاضر شدند برای جلوگیری از پخش اخراجی ها از تلویزیون، خود را به آتش بکشند!

من و تو می دانیم افه آمدند. وگرنه اگر همین ها زمان جنگ این قدر غیرت داشتند که جنگ را صد باره برده بودیم!

 

مسعود دیوانه!

اخراجی های 2 را نساز!

اینها که اصلا روح نامردشان از ساخت اخراجی ها خبر نداشت، با پخش آن این گونه برآشفتند و لعن و نفرینت کردند.

پس حساب کن امروز، که می دانند داری چه می کنی، شمشیر در کف ایستاده اند.

همین ها که آن روز سرباز عراقی را غول می پنداشتند و حضور در عقبه جبهه را واجب تر از خط مقدم می پنداشتند، امروز تو را همچون "ماهر عبدالرشید" فرمانده سپاه سوم عراق می پندارند و شمشیر بر گردنت می نهند.

 

مسعود!

اینان که نسبت به همرزمان و دوستان و نان و نمک خورده شان غیرت ندارند، بدان با تو چه خواهند کرد.

و باز تو می شوی مشکل اصلی مملکت.

آمریکا کیلویی چند است.

اهانت به پیامبر (ص) که اهمیتی ندارد، برای مقابله با اخراجی ها خود را می درند و به آتش می کشند!

 

می سازی مسعود؟!

بیچاره!

من دلم برای تو نمی سوزد.

برای فاطمه کوچکت، خانواده ات می سوزد.

برای سابقه جبهه ات.

برای نمازهایت که تکفیرت کرده و می کنند.

برای ...

 

اصلا به من چه.

هر کاری می خواهی بکن.

بساز.

اخراجی های 2 – 3 – 4 و ...

ولی منتظر نباش برایت فرش قرمز پهن کنند.

جماعت حسود را که خوب می شناسی.

به من چه.

من گفتم.

تو مثل دفعات قبل که من می ترسیدم ولی تو می خندیدی، کار خودت را می کنی.

مثل انتشار شلمچه.

مثل ساخت فقر و فحشا.

مثل ...

 

گوش نمی کنی؟

به درک.

کار خودت را بکن.

ولی روی من به عنوان هنرپیشه نقش اول و دستیار کارگردان و ... حساب نکن.

آن ده ها میلیون تومانی را هم که بغض دارهای دین دار نما! شایعه کردند که بابت اخراجی های 1 به من دادی، مثل استخوان بینداز جلوی همان ها. تا حداقل دهان شان کمی بسته شود.

[ ۱۳۸٧/٥/٢٦ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چقدر خسته ام
می خوام به خدا پناه ببرم بلد نیستم!
به گناه، راحت تر می شه از دست خدا پناه برد!
هوس کردم برم. ولی گیج موندم کجا؟
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. قاطی کردم. از خودم بدم میاد.
حالا شما فکر کنید دارم ادا درمیارم. دارم شکسته نفسی می کنم.

خنده داره نه؟
از مرگ خیلی خوشم میاد. ولی ازش خیلی می ترسم.
از گناه هم خیلی خوشم میاد. ولی ازش اصلا نمی ترسم.

چم شده، نمی دونم. نه اصلا. اصلا این حرفا نیست که به بن بست رسیدم و این چیزا. همش سر خودمه و این همه ...
از دست خودم خسته شدم. از کارام. از ریا و عجب و خودنمایی هام. از تکبر و غرورم. از فخر فروشی هام.
اصلا از بزرگ دیده شدنم حالم به هم می خوره. بزرگ نشدم.  فقط خیلی زیاد گنده شدم.
گنده ای که فقط هیکل دنیاییش بزرگ شده. جسم فنا پذیرش.
اینا اعتراف به گناه نیست. اعتراف به شکسته. شکستن غروره. خورد کردن نفسه.
حیف که مثل اونایی که ادعای رفاقتشون می شد، بلد نیستم بازی کنم.

دل تنگم. نه! اشتباه نکنید.
دل تنگ خدا نیستم. اون رو که گمش نکردم. همیشه کنارمه.
دل تنگ اون روزای قشنگ حال کردن با خدا هستم. دل تنگ نشستن کنار سعید و عباس. غذا خوردن توی کاسه های روحی. کشتی گرفتن با عباس و کل کل کردن با حسین.

خسته شدم.
دلم بدجوری تنگ اون روزای گناه نکردن شده. اون روزایی که خیلی مردتر از امروزمون بودیم. روزایی که گناه خیلی تلخ بود. مثل زهر مار. ولی همین زهر مار رو، اگه هر روز یه جرعه اش رو سر نکشیم، آروم نمی گیریم.

دل تنگم. خسته ام. از خودم. فقط از خودم. از گناه کردنم. از دوری روزهای بی گناهی.

اصلا فکر کار خیر و ثواب و این حرفا نیستم. فقط دنبال لحظه های بی گناهی می گردم. روزایی که اگه دروغ می گفتیم، رومون نمی شد توی روی بچه ها نگاه کنیم. نه این که سرمون رو بگیریم بالا که "مگه چیه؟!"

اصلا نمی دونم چی می خوام بگم. منگم. گیجم. خسته ام. نیاز به استراحت دارم. خیلی. تشنه یه خواب عمیقم.
از شب های بی خوابی "سه راه مرگ شلمچه" تا امروز، یه خواب باحال نداشتم. آخ که می چسبید خواب توی خاک و خل و گل و لای شلمچه. وای که چقدر تلخ بود از خواب پریدن ناگهانی.
- شنیدی کی شهید شده؟
"حسین شفیعی"
- فهمیدی کی تیر مستقیم تانک خورد و فقط دو تا پاهاش جاموند؟
"علی ابوالحسنی"
- بی وجدان ... تو به مسعود کارگر گفتی بره نون بیاره؟
جنازه اش دم سه راه مرگ افتاده.

- برو ببین زیر اون پتو کیه.
ای وای.
لعنت.
لعنت.
لعنت.
بدترین چیزی که توی جبهه ازش بی زار بودم. چفیه خونی یا پتوی مشکی خیس از خون رو کنار بزن.
کی می تونه زیرش خوابیده باشه؟ همه اونایی که کنارم نبودن احتمال می دادم الا خودم! چرا من نه؟! بدتر از اون وقتی بود که طرف سر نداشت. باید از ظاهر هیکل و لباسش می فهمیدی کدوم رفیقته.

برو ببین کی زیر اون پتو خوابیده.
هوا سرد بود. نه سرد نبود، من ترسیده بودم. لرزم گرفته بود.
کی می تونست باشه؟ ولش کن. هر کی که هست. یه دفعه می رم جلو و پتو رو کنار می زنم. ادعا می کنم. کم آوردم.
- کیه؟
- من نمی دونم. خودت برو ببین.
لعنت به توی بی وجدان.
چشمانم را محکم به هم می فشارم. شب را سیاه تر از قیر می بینم.
پتوی سربازی که بوی خون آن را گرفته، به یک باره کنار می زنم.
- یا ابالفضل ...
تو ... چرا این ... این نه، پس کی؟
قهرمانی ...
"ابراهیم قهرمانی"
پسر جوان و صاف دل که ... نمی تونم چیزی ازش بگم.
فقط همین و بس که:

توی ارتفاعات قلاویزان که مستقر بودیم، یک روز پیله کرد که:
- ببینم برادر ... شما که چند بار مجروح شدین، میشه بگین مگه ترکش چقدر قدرت داره که دست به این محکمی و استخون به این کلفتی رو می شکنه و قطع می کنه؟
هر چی گفتم قبول نکرد. دو تا انگشت سبابه اش را روی دو طرف گیجگاهش گذاشت و باز گفت:
- ببین ... مثلا تیر قناصه ... چقدر قدرت داره که استخون به این محکمی رو سوراخ می کنه، از این طرف می ره و از اون ور درمیاد؟
فقط خندیدم. گفتم:
- ایشالله وقتی یه تیر قناصه از این ور کله ات خورد و از اون ور دراومد، خودت می فهمی!
و او باز خندید.

قهرمانی بود. افتاد بود توی گل و لای شلمچه. بعداز ظهر شهید شده بود.
شکستم. زانو زدم. دولا شدم. لب که بر لب های کبودش گذاشتم، یخ کردم. سردم شد. چقدر سردش بود. زودتر باید پتو را می انداختم تا "جسم مطهرش" سرما نخورد!
سرش را که بلند کردم، جای انگشتان سبابه اش خالی بود. تیر قناصه از سمت چپ گیجگاه وارد شده و از سمت راست خارج شده بود. سعی کردم میان اشک و ناله، بخندم. آروم که فقط او بشنود، گفتم:
- حالا خوردی؟ ... دیدی چه جوری سوراخ می کنه؟

چقدر حالم بد شده. احساس می کنم مثل خیلی رفیقای بی غیرتم شدم.
منم داره گناه برام سرد و خنک میشه.
داره از معصیت خوشم میاد.
قهرمانی ... تو رو خدا
اگه معصیت مستقیم توی قلب آدم جا واز بکنه، جایی هم برای خدا می ذاره؟!

سوختم.
هیچی نگو.
هوا سرده یا من دوباره ترسیدم؟!

[ ۱۳۸٧/۳/۱۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
"خوب جناب داوودآبادی ..
ما به شما هم مثل ادعلی رفیق شفیقتون توهین کردیم که کمانتمون رو تایید نفرمودید ؟
یه سوال از شما دارم !
مهندس ضرغامی سابقه چند ساعته شرکت در منطقه رو دارند ؟؟؟
دست بردارید!
کمی منصفانه نگاه کنید.
یا علی
نویسنده: دل شدگان


 با عرض سلام و احترام:
کاشکی جناب مهندس ضرغامی می فرمودند که چند روز سابقه حضور در جبهه را دارند؟!
سر یک روزش شام می دهمنیشخند
آب که سر بالا بره قورباقه هم ابوعطا می خواند...
خدا قوت و خسته نباشید.
دلم برایت تنگ شده مومنگل
نویسنده: ابوالفضل


بنام حضرت دوست
روزگار عجیبی است.
روزگار غریبی است.
دیر آمده ها زود می خواهند بروند.
نه. ببخشید. دیر آمده ها صاحبِ خانه هم شده اند و این ماییم که باید زحمت را کم کنیم!
روزگار عجیبی است.
جوان های امروزی، همان هایی که برخی آنان را فاسدالاخلاق و ... می دانند، راحت تر جبهه بودنمان را باور می کنند.
روزگار غریبی است.
باید برگه سوابق جبهه مان را دست مان بگیریم و به دیر آمده هایی که چند سالی هم از خودمان کوچک ترند و بچه ای بودند در جبهه، نوپا، ثابت کنیم که:
- در سه راه مرگ کجا بودیم!
- اصلا روزها و ماه های آغازین جنگ چیکار می کردیم.

نه. اصلا ایرادی به کسی نیست.
ولی وقتی کسی که هنوز با مداد مشق شب می نوشته، حالا امروز تا کم می آورد، یقه می دراند که:
- کربلای پنج کجا بودی؟!
خدا رحم کرد این نوباوگان! درصدر اسلام نبودند.
وگرنه حضرت امام حسن (ع) را هم به خاطر سابقۀ کم جبهه، زیر سوال می بردند!

آقا جان!
ما جبهه نبودیم.
هیچکداممان.
ولی مطمئن باشید هیچگاه حاضر نیستیم برگه سابقۀ جبهه مان را بر سر نسل امروز و حتی پرروتر از آن، بر فرق دیروزی ها بکوبیم!
همین دوستان بزرگوار، فقط و فقط به خاطر بغض و حسادت - و نه هیچ چیز دیگر. چرا که حسادت از چشم و زبان شان شعله می کشید – اول به سابقۀ جبهۀ "مسعود ده نمکی" گیر دادند.
جالب تر این که، وقتی تیرشان به سنگ خورد و دیدند کم آورده اند، همین رفقای مثلا شفیق، به سابقه جبهه من هم گیر دادند.
قشنگ است اگر برایتان بگویم: خود من با همان که از من می پرسید:
- ببینم حمید، تو مگه چقدر جبهه بودی؟ اصلا مگه تو نیروی عملیاتی بودی؟ تو که توی تبلیغات بودی به جلو چیکار داشتی؟!
در تیپ ذوالفقار لشکر 27 بوده ایم. و البته من واحد آرپی جی بودم و او ...
می دانید همه اینها برای چی بود؟
به خاطر انتشار آن خاطره از آزادی خرمشهر که شاهد غلت زدن ده ها بسیجی بر روی میدان مین در خرمشهر بوده ام.
چرا این چنین می کنند؟
چون فرمان برند.
باید این کنند وگرنه نان که حلال نمی شود!
باید کار کرد. باید جان کند. باید این و آن را زد تا حق ماموریت گرفت.
این که به یکصد نام مستعار وبلاگ و سایت راه بیندازی تا عقده هایت را بر سر "اخراجی ها" خالی کنی، وظیفه است و تکلیف!
و ای کاش همین حضرات، این قدر که از جناح های سیاسی و مافیای قدرت فرمان بری دارند، از ولایت فرمان می بردند که امروزمان این نبود.
و این همه از عدم پیروی از ولایت است و بس.

راستی!
این که این مثلا دو نفر که اتفاقا دو وبلاگ به نام های مختلف علیه مسعود ده نمکی راه انداخته اند، در یک روز یک نظر مثل هم می دهند، شما شک نکنید که هر دوی شان یکی باشند!
دو فیلم با یک بلیط!

من خبر ندارم آقای ضرغامی چقدر جبهه بوده. ولی همین که دیدم چه کسانی به چه چیزی گیر دادند، فهمیدم که در راستای همان سوال سابقه جبهه من و مسعود است و بس.
پس حواسمان باشد:
اگر سابقۀ جبهه مان از فلانی و فلانی کم تر بود، حق اظهار نظر نداریم. اصلا حق حیات نداریم.
راستی جوان هایی که پدرشان شاید روزی در جبهه بوده و خودتان و خدایی ناکرده پدرتان از فیلم اخراجی ها خوشتان آمده، سریع بروید کارت جانبازی و سابقۀ جبهه پدرتان را آماده کنید که "بازپرسان یوم القیامه"، سراغ شما هم خواهند آمد.
راستی مگر وسعت جبهه فقط به اندازه دو نفر بوده و بس؟!

دوستان عزیز!
باور کنید خدا شاهد است.
باور کنید دروغ حرام است.
و باور کنید روز قیامتی هم هست.
پس: از خودتان حساب بکشید پیش از آن که از شما حساب بکشند.

در آخر یاد شعری از شاعر بزرگوار "محمدحسین جعفریان" افتادم.
منظورم با هیچکس نیست.
شاید که خود من اولین مخاطبش باشم:

ُبزدلانی کز یَمِ خون تَر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند


[ ۱۳۸٧/٢/۱٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
دو هفته پیش (پنجشنبه 29 فروردین) همراه با سردار "میرفیصل باقرزاده" رئیس، و دیگر مسئولین بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس، جلسه ای با جناب آقای "عزت الله ضرغامی" رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی داشتیم. در بین صحبت هایی که دربارۀ کارهای فرهنگی در زمینه دفاع مقدس شد و این که باید حقایق را درست به مردم نشان داد و واقعیت ها و زیبایی های جبهه را ارائه کرد، آقای ضرغامی اشاراتی هم به فیلم اخراجی ها داشت که مضمون آن صحبت ها را این جا می آورم:
 


"باید شجاعت به خرج داد و چیزهایی را که گفته نشده، کار کرد. باید آن حقایق را نشان داد. آن زیبایی های جبهه. حالا آقای "مسعود ده نمکی" شجاعت به خرج داد و فیلم اخراجی ها را ساخت. انصافا فیلم خوبی هم بود. هیچ کس دیگر غیر از او این شجاعت را نداشت و نمی توانست این گونه بسازد. اخراجی ها تنها فیلمی بود که من آن سال در جشنواره فیلم فجر رفتم و دیدم. انصافا وقتی می دیدم همه تماشاچیان با آن چهره های متفاوت، در جاهایی از فیلم شدیدا می خندیدند و بلافاصله در بخش های پایانی، تحت تاثیر فیلم قرار گرفته و همانها گریه می کردند، این ارزش است. این کاری است که فیلم با مخاطبینش کرده و این خوب است.
ما هم امسال عید فیلم را از تلویزیون پخش کردیم، خیلی هم استقبال شد. اتفاقا بعضی ها هم کلی به ما حمله کردند و فحش دادند. همین روزنامه جمهوری اسلامی کلی به ما حمله کرد.
"

[ ۱۳۸٧/٢/۱۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
ین انفجار بعداز نماز مغرب و عشا در قسمت مردانه حسینیه شهداء شیراز مربوط به هیئت ره‌پویان وصال رخ داد. گفتنی است، تعداد مجروحان حادثه بمب گذاری تاکنون به 105 نفر و تعداد کشنه ها به نه نفر افزایش یافته است.
انفجاری نسبتاً شدید در یکی از حسینیه‌های شهر شیراز بعد از نماز مغرب و عشا بیش از 100 کشته و زخمی برجای گذاشت و شب گذشته پیاپی صدای تردد آمبولانسها در این منطقه به گوش می‌رسید.
به گزارش خبرنگار تابناک، این انفجار بعداز نماز مغرب و عشا در قسمت مردانه حسینیه شهداء شیراز مربوط به هیئت ره‌پویان وصال و هنگام سخنرانی حجت‌الاسلام انجوی نژاد، دبیر ستاد نماز جمعه استان فارس رخ داد و صدای انفجار تا شعاع 5/1 کیلومتری این حسینیه که در یکی از مناطق مسکونی مرکز شیراز واقع است، شنیده شد.
در اثر این انفجار شیشه‌های برخی مناطق مسکونی اطراف حسینیه نیز شکسته شده است. در این حادثه به دبیر ستاد نماز جمعه استان فارس آسیبی نرسیده است.
Image
محل دقیق انفجار در انتهای سالن هیئت
 
شبکه العالم تعداد قربانیان انفجار را 50 مجروح اعلام کرد، اما اخبار جدید رسیده به خبرنگار تابناک، تعداد مجروحان حادثه بمب گذاری تاکنون به 105 نفر و تعداد کشته‌ها به نه نفر افزایش یافته است. برخی از مجروحان سرپایی مداوا شده‌اند.
گفتنی است، آیت‌‌الله حائری شیرازی امام جمعه شیراز و نماینده ولی فقیه در استان در محل حادثه حضور پیدا کرده است.
 در همین راستا، فرماندار شیراز با بیان اینکه مردم می‌توانند برای کسب اطلاعات از اسامی مجروحان باشماره تلفن 111 تماس بگیرند، گفت: در بررسی‌های اولیه این حادثه احتمال بمب‌گذاری منتفی است و انفجار احتمالا علت‌های دیگری داشته است.
Image
محل انفجار بمب در کانون رهپویان وصال شیراز
 
به نوشته وبلاگ دنیای راه راه (نزدیک به اعضای این کانون)، « کانون فرهنگی رهپویان وصال بزرگ‌ترین مجموعه فرهنگی شیراز است که هر هفته، شنبه شب‌ها جلسات سخنرانی و مداحی و توسل به اهل بیت دارد. موضوع سخنرانی‌ها متنوع بوده و هرگز محوریت اون روی مباحث فرق ضاله‌ی وهابیت و بهائیت نبوده! جلسات هفتگی دست‌کم 5000 نفر مخاطب جوان داره. توی مناسبت‌ها مثل مراسم عرفه یا عاشورا و تاسوعا، این تعداد به حدود 50 هزار نفر هم می‌رسه. اعتکاف‌های این مجموعه، طی دو سه سال اخیر، حدود 8000 تا 10000 نفر بوده.
Image
ازدحام جمعیت پس از انفجار در مقابل سالن هیئت
 
...حسینیه سوله‌ای هست به شکل مستطیل که تا تکمیل ساختمان اصلی حسینیه ازش استفاده می‌شه. منبر سخنران، حدودا در میانه یکی از عرض‌ها قرار داره.
 ... در نزدیکی آخر حسینیه، یعنی در ضلع مقابل سخنران، در قسمت برادران منفجر می‌شه. انفجار در حدود ساعت 21:15، یا یه کمی زودتر اتفاق می‌افته. یعنی دقایقی بعد از اتمام سخنرانی و شروع مداحی. خدا رو شکر در این لحظه برادرا برای شرکت در سینه‌زنی به سمت جلوی حسینیه می‌رن و انتهای حسینیه تا حد زیادی خالی از جمعیت می‌شه.
با انفجار و طبعا صدای مهیب اون، شیشه‌های حسینیه می‌شکنه و قسمتی از دیوار حائل بین خواهرا و برادرا فرو می‌ریزه. محل انفجار  حدود 20، 30 سانت گود شده و قسمتی از سقف حسینیه، که سقف سبکی بوده، بر اثر موج انفجار از جا کنده شده. به همین دلیل، خوش‌بختانه، تلفات ناشی از فروریختن سقف نداشتیم.
....عده‌ی زیادی از خواهرا و برادرا، از صدای زیاد و شرایط وحشت‌ناکی که پیش اومده بوده، شوکه می‌شن و عده‌ای غش می‌کنن. یه عده زیر دست و پا می‌مونن و عده‌ای هم پاهاشون، به دلیل وجود خرده شیشه‌های شکسته شده بر اثر موج انفجار، مجروح می‌شه.
اما دیوار مخروبه حسینیه و قسمت‌های باقی‌مونده‌ سقف، مملو از گوشت و پوست و خون مجروحین و شهدا بوده.
[ ۱۳۸٧/۱/٢٥ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما از همسخنی با آنان گریزانیم!
این فقط یک داستانواره است و بس!"


فاصله‌اى‌ ندارد، دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکى‌ دو وجب‌ بیشتر نیست‌. یکى‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمى‌کنم‌ چیزى‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهاى‌ اول‌ که‌ آمدند توى‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" و یا ناراحتى‌اى‌ دیگر دارد. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت‌ خیلى‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ و زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌، طبقه‌ دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزى‌ بگویم‌، ولى‌ وقتى‌ فکر سر و صدا و سرفه‌های وقت و بی وقت افتادم‌، به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:
- مى‌بخشین‌ آبجی، آقاتون‌ تشریف‌ دارن‌؟
ناراحت‌ و شرمنده،‌ انگار که‌ همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:
- دارن‌ نماز مى‌خونن‌، اگه‌ امرى‌ هست‌ بفرمایین‌!
کمى‌ آرام تر گفتم‌:
- خواهرِ من‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتى‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش‌ دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طورى‌ توى‌ خونه‌ بمونه‌ ... باعث‌ ناراحتى‌ اهل‌ خونه‌اس‌ ...
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌:
- چشم‌، حتماً ... حتماً مى‌برمش‌ دکتر ...

                             بمباران شیمیائی سردشت
با همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌، آنها هم‌ شاکى‌ بودند ولى‌ هیچ‌ کدام‌ مثل‌ ما ناراحتى‌ نمى‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ پنجره‌ به‌ پنجرۀ اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌ بار دیگر که‌ رفتم‌ درِ خانه‌شان‌، خودش‌ آمد دم‌ در. جوانى‌ بود شاید ۳۰ ساله‌. مى‌گفتند بچه ‌دار نمى‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوى‌ صورت‌ گرفته‌ بود و مدام‌ سرفه‌ مى‌کرد و خلط‌ بالا مى‌آورد. حالم‌ داشت‌ بهم‌ مى‌خورد. خیلى‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:
ـ آقا جون‌ اگه‌ حالت‌ بده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خُب‌، خوبش‌ کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایى‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایى‌ که‌ کسى‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشى‌. مردم‌ خسته‌ هستن صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ مى‌خوان‌ یه‌ دیقه‌ تو خونه شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشن‌. آخه‌ درست‌ نیس‌ که‌ آسایش‌ مردمو به‌ هم‌ بزنین‌. والله من‌ فقط‌ احترام‌ این رو که‌ خیلى‌ مؤمن‌ و مسجدى‌ هستین‌ نگه‌ داشتم‌ و گرنه‌ چند بار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌.عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌ و تاپ‌ پنجره‌هامون‌ مى‌لرزه‌، باور کنین‌ خدارو خوش‌ نمی یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید...
دیگر همه‌ حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ مى‌کرد و سر تکان‌ داد. یک‌ بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توى‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده‌ بودند، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. مى‌گفتند از بس‌ همسایه‌هاى‌ قبلى‌شان‌ ناراحت‌ وشاکى‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست‌ اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها مى‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال‌ چندخانه‌ عوض‌ کرده‌اند.
آن‌ شب‌ بدجورى‌ عصبانى‌ شدم‌. نصفه شب بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چى‌ کشیدیم‌ توى‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌، محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همچین‌ که‌ صداى‌ دویدن‌ِ کسى‌ را توى‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید مى‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هرچى‌ که‌ از دهانم‌ در مى‌آید بگویم‌:
- خجالت هم‌ خوب‌ چیزیه‌. شماها دیگه‌ شرف ‌رو خوردین‌، حیارو تف‌ کردین‌. بخواد این‌ جورى‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کلنگ‌ ورمى‌ دارم‌ و دیوار رو خراب‌ مى‌کنم‌ تا هم‌ شماها راحت‌ بشین‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه‌ کن‌ روز مردم‌ راحت‌ باشن،‌ یا روز سرفه‌ کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشن‌ ... یه‌ ساعت‌ نباید خفه‌خون‌ بگیرى‌؟ اعصاب‌ مردم رو خورد کردى.‌ از بس‌ صداى‌ سرفه‌هاى‌ جناب‌عالى‌ اومده‌ مغزمون‌ ورم‌ کرده‌. اصلا خواب‌ از خونه‌مون‌ رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صداى‌ سرفه‌ات‌ بلند بشه‌، خونه‌رو روى‌ سرتون‌ خراب‌ مى‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بى‌دینى‌رو که‌ خونه‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌ چیکار کنه‌. همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت‌رو از مردم‌ گرفتین‌. همین‌ امشب‌ یه‌ استشهاد محلى‌ جمع‌ مى‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرونتون‌ کنن‌...
آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توى‌ صورت‌ زنش‌ که‌ آمد در را باز کرد. سعى‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم‌ ولى‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌ دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ مى‌کند؛ تا مرا دید دستپاچه‌ شد. بریده‌، بریده‌ با گریه‌ گفت‌:
ـ برادر ... خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌... آقامون‌ داره‌ از دست‌ مى‌ره‌... حالش‌ خیلى‌ خرابه‌...
گیرکردم‌. ماندم‌ چیکار کنم‌. بى‌اختیار گفتم‌:
- اگه‌ چیزیه‌ من‌ برم‌ ماشینم ‌رو بیارم‌...
ولى‌ او با هق‌هق‌ گفت‌:
- نه‌ آقا... تلفن‌ زدم‌ آژانس‌ ماشین‌ بفرسته‌... شما بیایین‌ بالاى‌ سرش‌ باشین‌ من‌ یه‌ زن‌ تنهام‌...
رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تشک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نى‌. زردِ زرد. سرفه‌هایش‌ خیلى‌ سخت‌ و جان خراش‌ بودند. سطل‌ِ کنار دستش‌ پر بو از خلط‌ خونى‌. گفتم‌:
- آخه‌ آبجی، ورش‌ دارین‌ زود ببریمش‌ درمانگاه‌ سر کوچه‌...
او گفت‌:
- آخه‌ این رو هر دکترى‌ نمیشه‌ ببریم‌...
اهمیتى‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید دکتر خصوصى‌ داشته‌ باشند، آن‌ هم‌ که‌ الان‌ توى‌ خانه‌اش‌ خواب‌ است‌. سرفه‌هایش‌ سخت‌ شد. شکمش‌ خیلى‌ تند بالا و پایین‌ مى‌رفت.‌ خیلى‌ سخت‌ و با سر و صدا نفس‌ مى‌کشید. یکى‌ دو تا از همسایه‌ها هم‌ آمدند. زن‌ و دختر من‌ هم‌ آمدند. زنم‌ اولش‌ شاکى‌ بود ولى‌ وقتى‌ اوضاع‌ را دید رفت‌ طرف‌ زن‌ او. شروع‌ کرد به‌ دلدارى‌ و گِلگى‌:
- عیبى‌ نداره‌ خواهر، خوب‌ مى‌شه‌... این‌ دور و زمونه‌ مریضی هاى‌ بدى‌ اومده‌. باید از همون‌ اول‌ مى‌بردینش‌ دکتر. کوتاهى‌ کردین‌ ولى‌ بازم‌ دیر نشده‌ همین‌ درمونگاه‌ سر کوچه‌ دکتر کشیک‌ خوبى‌ داره‌. از همون‌ اول‌ اگه‌ پی گیر مى‌شدین‌ حالا نه‌ خودتون‌ عذاب‌ مى‌کشیدین‌، نه‌ همسایه‌ها ...
زدم‌ به‌ پهلوى‌ زنم‌. رویم‌ که‌ به‌ او بود، افتاد به‌ قاب‌ عکس‌ روى‌ طاقچه‌. کنار آینه‌ و شمعدان‌، بغل‌ قرآن‌، عکس‌ یک‌ جوان‌ قوى‌ و تنومند بود که‌ لباس‌ بسیجى‌ تنش‌ کرده‌ بود، توى‌ جبهه‌ بود. عجب‌ هیکلى‌ داشت‌. از آنها بود که‌ مى‌گویند یک‌ تنه‌ ۱۰ تا مرد را حریف‌ است‌. زن‌ همسایه‌مان‌ که‌ دید من‌ دارم‌ به‌ عکس‌ نگاه‌ مى‌کنم‌، رفت‌ آن‌ را برداشت‌ و گرفت‌ جلوى‌ صورتش‌ و شروع‌ کرد به‌ گریه‌ کردن‌. گفتم:
ـ مى‌بخشین‌ آبجى‌، این‌ خدا بیامرز کیه‌؟
نگاهش‌ را که‌ بلند کرد، بدجورى‌ اشک‌ صورتش‌ را پوشانده‌ بود. مثل‌ این که‌ حرف‌ بدى‌ زده‌ باشم‌، یک‌ آه‌ بلند کشید که‌ زن هاى‌ همسایه‌ دویدند طرفش‌. سریع‌ آمدم‌ کنار. فکر کردم‌ که‌ باید برادرش‌ باشد که‌ این‌ جورى‌ برایش‌ گریه‌ مى‌کند.آن‌ مرد داشت‌ دست‌ و پا مى‌زد، حالش‌ خیلى‌ بد شده‌ بود. با پنجه‌هایش‌ کم‌ مانده‌ بود تشک‌ را تکه‌ پاره‌ کند. گفتیم‌ که‌ بلندش‌ کنیم‌ و با ماشین‌ ببریمش‌ درمانگاه‌. تا آمدم‌ بلندش‌ کنم‌ مچ‌ دستم‌ را گرفت‌. فشار سختى‌ داد، تندتند نفس‌ نفس‌ مى‌زد. بدنش‌ تقلاى‌ شدیدى‌ داشت‌. سعى‌ کردم‌ مچم‌ را از دستش‌ خلاص‌ کنم‌ ولى‌ نشد. بدجورى‌ گرفته‌ بود. لبانش‌ به‌ ذکرى‌ مى‌جنبید. صدایى‌ به‌ گوش‌ نمى‌رسید جز خِرخِر نفس‌ زدن‌. خودش‌ را این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ مى‌انداخت‌. خون‌ از گلویش‌ بیرون‌ مى‌زد. گرماى‌ تند و بدبویى‌ از دهانش‌ بیرون‌ مى‌آمد. براى‌ اولین‌ بار از روزى‌ که‌ آمده‌ بودند به‌ این‌ محل،‌ صدایش‌ را شنیدم‌. مدام‌ با خرخر نفس‌ مى‌گفت‌:
- سوختم‌ ... سوختم ‌... سوختم‌…
یک‌ دفعه‌ خودش‌ را بلند کرد و کوبید زمین‌. به‌ سختى‌ نفسى‌ کشید و شکمش‌ از حرکت‌ باز ایستاد. بدنش‌ آرام‌ شد. خونابه‌ از گوشه‌ لبش‌ جارى‌ گشت‌. صداى‌ جیغ‌ همسرش‌ در اتاق‌ پیچید و همه‌ را به‌ وحشت‌ انداخت‌. همه‌ مات شان‌ برده‌ بود که‌ چى‌ شده‌. ناگهان‌ قاب‌ عکسى‌ که‌ دست‌ زنش‌ بود، پرت‌ شد و صاف‌ افتاد بغل‌ تشک‌ او، روى‌ گُل هاى‌ سرخ‌ و زرد قالى‌. شیشه‌ قاب‌ عکس‌ خرد شد. ریزریزریز، خوب‌ که‌ به‌ عکس‌ توى‌ قاب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چشمانش‌ آشناست‌. سرم‌ گیج‌ رفت‌ یک‌ نگاه‌ انداختم‌ به‌ صورت‌ او که‌ چشمانش‌ باز مانده‌ بود. نگاه‌ همان‌ نگاه‌ بود. تسبیحى‌ سفید از آنهایى‌ که‌ حاجی ها از مکه‌ مى‌آورند، در دست‌ چپش‌ بود. چشمم‌ افتاد به‌ چیزى‌ که‌ در دست‌ چپ‌ تصویر داخل‌ قاب‌ بود. خوب‌ که‌ خیره‌ شدم‌ دیدم‌ یک‌ ماسک‌ ضد گاز شیمیایى‌ است‌.
چقدر هواى‌ این‌ اتاق‌ گرفته‌. دارم‌ خفه‌ مى‌شم‌. این‌ بوى‌ سیر از کجاست‌؟

[ ۱۳۸٧/۱/۱٧ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دلتنگم
می دونی؟
دل ل ل ل ل تنگم
یعنی:
حالم گرفته اس.
بغض دارم.
می خوام گریه کنم ...
نمی تونم.
می خوام داد بزنم ...
صدام در نمیاد.
می خوام هوار بکشم ...
می ترسم صدام بچه خفته همسایه رو بیدار کنه!
پس چیکار کنم؟!
به قول اون شاعر:

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از  دین می نویسم
دلم  خون  است  می دانی  برادر؟
دلم خون است، از  این  می نویسم

دل تنگم.
گرفته ام.
بد اخلاق شدم.
نه ...
بد اخلاقی که مال یه دفعه اشه.
بد اخلاق بودم، بدتر شدم.
غیر قابل تحمل شدم.
به همه می پرم.
حال همه رو می گیرم.
خسته شدم.
از امید هیچی نگو.
حرف خودمون رو می زنم.
میگن موجی یه!
خب بگن. مگه موجی شدن دست خود آدمه؟!
می گن کم آورده!
خی بگن. مگه خودشون زیاد آوردن که کم آوردن من توی چشمشون میاد؟!
میگن بریده!
خب بگن. خودشون کی وصل بودن که بریدن من براشون مهم شده؟!
میگن جا زده ... جا خالی کرده!
بازم بگن. مگه خودشون چقدر سر جاشون محکمن که جا زدن من به چشم بیاد؟!

آ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ...
یک سال دیگه گذشت.
یک سال بیشتر خسته شدم.
یک سال بیشتر از دوستام دور شدم.
از مصطفی ... از سعید ... از سیدمحمد ...
یک سال بیشتر به رفتن نزدیک شدم.
به مرگ. به سفر. به آخر داستان.
یک سال بیشتر به غصه هام افزوده شد.
یک سال بیشتر روی دلم سایه انداخت.
یک سال دورم خلوت تر شد.
دیگه فکر نکنم کسی برام مونده باشه.
دیگه هیشکی محلم نمی ذاره.
دیگه ...
خیلی بد شدم نه؟
خیلی ریاکار شدم. آره؟
هنرپیشه خوبی شدم ها!
قشنگ بازی می کنم.
هم با خودم.
هم با شهدا ...
هم با شما!
یک سال پیرتر شدم ...
ولی یک سال بر روحم افزوده نشد.
یک سال احساساتم بیشتر غلبه کرد.
ولی یک سال بر عقلم افزوده نشد.
اندک اندک می رسد اینک بهار ...
پس من چی؟
تو چی؟
همه مون چی؟
چه گلی کاشتیم؟
چه گلی به سر خودمون زدیم؟

برام دعا کنین که بدجور محتاجم.
دعا کنین خستنگیم با استراحتی کوتاه و نفس تازه کردن حل بشه.
وگرنه کارم زاره ...
دعا کنین عاقبت بخیر بشم.
جون من ...
برام دعا می کنین؟
چی می گین؟
چی دعایی در حقم می کنین؟
عیبی نداره.
واسه خودم بگین.

[ ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب