خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ماه محرم، مثل همه جا، توی محل ما هم، چندتایی تکیه برپا شده بود.
مثل همیشه، نگاه من این بود که اکثر این تکیه ها، باعث ناراحتی اهل بیت (ع) است. چون اونایی که اونجارو برپا می کنند، اکثرا جوونایی هستند که صبح تا شب دنبال گناه و معصیت هستند و شب، میشوند عزادار امام حسین (ع)!

دو سه سالیه که مد شده، جلوی در این تکیه ها بساط چایی صلواتی برپا میکنند.
اون شب رفیق قدیمیم فرهاد گیر داد که بریم اون جا چایی بخوریم.
باوجودی که هوا سرد بود و چایی داغ خیلی می چسبید، نمی خواستم برم.
صورت تیغ خورده و سبیلهای کلفت و مشکی اونی که چایی می ریخت، کاملا نشون دهنده شخصیتش بود!

حالا من برم از دست اونی که معلوم نیست از صبح تا حالا چه معصیت های شرم آوری انجام داده، چایی بگیرم؟!
به اصرار فرهاد رفتم جلو.

طرف خیلی مودبانه تحویل گرفت و از قوری چایی ریخت توی استکان.
تا بردش زیر سماور تا آب جوش بریزه روش، چشمم افتاد به یک تکه کاغذ سفید که بالای سماور چسبونده بود.

احتمال زیاد کار خودش بود.
چون با خودکار نوشته ای رو روی کاغذ پر رنگ کرده بود تا بهتر دیده بشه.
چایی رو که داد دست، خودش زودتر صلوات فرستاد.
استکان چایی در دستم خشک شد!

یواشکی یک نگاه انداختم به اونی که چایی می ریخت.
نمی ترسیدم، شرمم می شد.
روی کاغذ نوشته بود:
برای سلامتی امام زمان (عج)، امروز گناه نکنیم!

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آبان 1374
معراج شهدای تهران

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh3.jpg

اونشب، وقتی باقی مانده پیکر شهید مسعود تقی زاده رو روی زمین چیدند، همسرش جلو رفت و خواست چیزی از میان استخوانها بردارد. وقتی پرسیدیم چیکار می کنید؟ گفت:
می خوام از این خاک هایی که ازش باقی مونده، مقداری بردارم.
گفتیم: خب بردار، ولی دنبال چی می گردید؟
گفت: "می خوام از اون جایی که قلبش بوده، خاک بردارم."

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%201.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%203.jpg


شهید محسن تقی زاده: شهادت بهمن 1361 عملیات والفجر مقدماتی در فکه
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، بهمن 1373 شب شهادت حضرت علی (ع)
شهید مسعود تقی زاده: شهادت آبان 1362 عملیات والفجر 4 در کانی مانگا
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، آبان 1374 شب شهادت حضرت زهرا (س)

[ ۱۳٩۳/٤/٢٦ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
قرار بود در آخرین روزهای مرداد ماه، انتخابات چهارمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری برگزار شود. خیلی دوست داشتم در تهران باشم؛ هم به این دلیل که شناسنامه همراهم نبود تا رأی بدهم، هم این که در کنار بچه‌های محل در جریان برگزاری انتخابات باشم. وقتی از برادر "مصطفی عبدالرضا" (معاون گردان شهادت) درخواست کردم که مرخصی دو سه روزه‌ای بدهد تا بروم و برگردم، خندید و گفت:
- بین این همه رزمنده که این‌جا و جاهای دیگه‌ی جبهه هستند، فقط حضرتعالی می‌خوای رأی بدی؟

خوب که فکر کردم، دیدم راست می‌گوید. هیچ‌کدام‌مان شناسنامه همراه نداشتیم. پس تکلیف رأی دادن چی می‌شد؟ که عبدالرضا گفت:
- غصه نخور. قراره روز جمعه، صندوق ر‌أی سیار بیارن این‌جا تا همه رأی بدن.
وقتی پرسیدم: خب وقتی شناسنامه نداریم، چی‌کار کنیم؟
گفت: اون دیگه با خود مسئولانه. شما فقط رأیت رو بده.

صبح روز جمعه 25 مرداد 1364، کوه‌پیمایی صبحگاهی برگزار نشد و راحت‌باش دادند. صبحانه را که خوردیم، نزدیک ساعت 8 بود که دو دستگاه نیسان پاترول به اردوگاه آمدند. بلندگوی تبلیغات اعلام کرد:
"همه‌ی نیروها برای شرکت در انتخابات، در محوطه‌ی صبحگاه به‌خط شوند."
اعلام شد که "کارت پلاک" خود را همراه بیاوریم. قبل از این که فرم مخصوص را پرکنیم و رأی خودمان را بدهیم، نمایندگان وزارت کشور تذکراتی دادند. از جمله این که هیچ‌کدام از برادران حق ندارد اطراف صندوق اخذ رأی، به تبلیغ برای کاندیدایی خاص بپردازد.

هر چند که همه‌ی بچه‌ها زیر لب نام آقای خامنه‌ای را زمزمه می‌کردند.
او تذکر داد: هر رزمنده فقط حق یک رأی دارد و اگر کسی تخلف کند، شرعا حرام است.
حتی اعلام کرد رأی خود را جلوی همدیگر ننویسیم.

 

entekhabat - 6.jpg

بچه های گردان شهادت در اردوگاه کوزران کرمانشاه درحال رای دادن

entekhabat - 3.jpg

entekhabat - 5.jpg

شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق – قاضیها – حسن هرندی و شهید یوسف محمدی درحال رای دادن

entekhabat - 4.jpg

حجت کلایی در کنار شهیدان جعفرعلی گروسی و یوسف محمدی درحال رای دادن. شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق

entekhabat - 1.jpg

حاج حسن نوروزیان، سیدمهرداد حسینی و بقیه بچه ها پای صندوق

entekhabat - 2.jpg

 قاضیها، سیدمهرداد حسینی، حاج حسن نوروزیان و شهیدان حمید فرخیان – حسین جعفری – علی مصطفازاده درحال رای دادن

به‌جای شناسنامه، پشت کارت پلاک مهر زدند. آن‌قدر سختگیر بودند که به نیروهایی که به هر دلیلی کارت پلاک نداشتند، اجازه‌ی رأی دادن ندادند.
مسئول صندوق، جوانی حدود 17ساله بود که خیلی خوش‌برخورد و خنده‌رو بود. نمی‌دانم چرا از او خوشم آمد و بنا گذاشتم تا هم از او و هم از صحنه‌ی ر‌أی دادن بچه‌ها چندتایی عکس بگیرم. نام او را که پرسیدم، خودش را "سیدمهدی تهرانی‌نژاد"  معرفی کرد. وقتی پرسید از کدام محله‌ی تهران آمده‌ام، تا گفتم تهران‌نو، با خنده گفت که پسرخاله‌اش اهل آن‌جاست که او را شناختم و همین باعث شد زودتر رفیق شویم.
یوسف محمدی و جعفرعلی گروسی در کنار صف بچه‌ها ایستادند. یوسف گفت که دوست دارد موقع انداختن رأی به صندوق از او عکس بگیرم که گرفتم.

1 - سیدمهدی تهرانی نژاد جمعه 2 اسفند 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به‌شهادت رسید.
2 – یوسف محمدی تیر ماه 1365 عملیات کربلای 1 – در مهران به‌شهادت رسید.
3 – جعفرعلی گروسی متولد 1347 شهادت جمعه 17/7/1366 در کردستان به‌شهادت رسید.
4 - حمید فرخیان متولد 1345 پنج‌شنبه 25/10/1365 عملیات کربلای 5 – در شلمچه به‌شهادت رسید.
5 – حسین جعفری دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)
6 - علی مصطفازاده دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه "مسعود دهنمکی" و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت – هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور "عطاالله مهاجرانی" وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب "یاد یاران" با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت. از شهید "سیدمجتبی هاشمی" که فرمود: "آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت." تا شهید "عباس بابایی" که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
شهید "محمود کاوه" که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید "علی اشمر" – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود: "آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم." و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.
همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:
"تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
"حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: "شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که "موسسه میثاق" منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
"شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم "حسین بهزاد" افتادم.
چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...
به آقا گفتم:
"آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."
آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
"این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
"الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله"
دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

15531.jpg

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:
مزار این شهید کجاست؟
با دیدن تصاویر شهدا،به یک عکس خیره شد و ناگهان فریاد زد که این «هادی» من است. من با دستان خودم این کلاه را برایش بافتم.
سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ‌ها، سایت‌ها و حتی بر دیوارهای شهرها می‌بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می‌گوید.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت. همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر می‌گویند یادآور می‌شوند که هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس‌ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پیکر هادی نبود.
تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیکر شهید هادی ثنایی‌مقدم چه آمده است؟. عده‌ای می‌گویند احتمال دارد گلوله خمپاره‌ای به کنار پیکرش خورده و او را در زیر خاک پنهان کرده و همین امر باعث شده است که آمبولانس‌ها او را پیدا نکنند.
سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .
خانواده‌های شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع می‌شوند. کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آورده‌اید؟، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهید می‌گوید:
- این هادی منه... من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه...

[ ۱۳٩۱/٦/٢٧ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک‌شنبه 16 مرداد1362
بعلبک – مقر امام المهدی (عج)

در چادری که در حیاط مقر برپا شده بود، داشتم نماز ظهر را می‌خواندم که ناگهان صدای یک انفجار مهیب، بدنم را لرزاند. آن‌قدر مرا ترساند که در حالت قنوت، نماز را شکستم و نشستم زمین. صدای شلیک آرپی‌جی یا خمپاره نبود. سراسیمه دوربین عکاسی را برداشتم و به طرف محلی رفتم که جمعیت به سمت آن می‌دویدند. وارد «ساحة ‌الامام الخمینی» که شدم، چشمم به بازار قصاب‌ها افتاد. بازار روبه‌‌روی ساختمان فرماندهی «الدرک» (ژاندارمری لبنان) قرار داشت. عده‌ای که نزدیک محل حادثه بودند، می‌گریختند و آنها که تازه می‌آمدند، نزدیک می‌شدند.

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - مرداد ۱۳۶۲

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - پاییز ۱۳۸۹

میان دود و خاک، چشم‌مان به دو نفر خبرنگار افتاد که بدون توجه به آن‌چه دقایقی پیش اتفاق افتاده بود، خونسردانه فیلم می‌گرفتند. یکی از بچه‌های سازمان امل گفت: اینا چند دقیقه قبل از انفجار هم همین جا بودند و داشتند از همین نقطه فیلم می‌گرفتند. موقع منفجر شدن بمب هم فرار نکردند. معلومه از قبل خبر داشتند که این‌جا بمب منفجر می‌شه.
نیروهای عصبانی و مسلح سازمان امل، به طرف یکی از آنها هجوم بردند و او را دستگیر کردند.
اجساد تکه‌ تکه شده را از میان آوار بیرون می‌کشیدند. مغازه‌ها در آتش می‌سوختند و تکه‌های گوشت و بدن انسان در اطراف پراکنده بود.

دوربین عکاسی‌ام را درآوردم و شروع کردم به عکاسی. جنازه‌ای متلاشی را با برانکارد به طرف صندوق‌عقب ماشینی می‌بردند تا به بیمارستان ببرند. سریع از او چند عکس گرفتم؛ تکه‌های بدنش آویزان بود و سرانجام با حرکت ماشین، روده‌هایش در خیابان کشیده می‌شد. به داخل مغازه‌ای رفتم. بدنی کاملا متلاشی، دمرو افتاده بود و نیمی از آن زیر خروارها خاک بود. تا آن‌جا که توانستم، جلو رفتم و عکس گرفتم.

بدن متلاشی یکی از شهدا در مغازه خود - مرداد ۱۳۶۲

همان مغازه و مکان - پاییز ۱۳۸۹

اجساد را به بیمارستان شهر بردند. سریع به آن‌جا رفتم تا چند عکس هم از شهدا بگیرم. داخل بیمارستان، اجساد را در اتاقی گذاشته بودند و به هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به آن‌ را نمی‌دادند. پرستار محجبه‌ای جلوی در ایستاده بود که با دیدن لباس بسیجی من اجازه داد که وارد شوم. در را که پشت سرم بست، وحشت کردم. یکه و تنها بودم. وسط اتاق کوچک، بدن‌های تکه‌تکه را روی هم ریخته بودند. از بس مایع ضد عفونی‌کننده زده بودند، چشمانم به‌شدت می‌سوخت و تنفس برایم مشکل شده بود. هر طوری که بود، با ترس و لرز از آنها چند عکس گرفتم و در را کوبیدم تا قفل را باز کند. وقتی خارج شدم، نفسی تازه کردم. انگار حیاتی دوباره نصیبم شده است.

محل دقیق انفجار - مرداد ۱۳۶۲

محل دقیق انفجار - ۲۷ سال بعد - پاییز ۱۳۸۹

بعد از ظهر، رادیو لبنان اعلام کرد که «جبهة ‌التحریر اللبنان من الغربا» مسئولیت بمب‌گذاری را به عهده گرفته است که در آن، حدود چهل نفر از مردم عادی به شهادت رسیده و 120 نفر مجروح شده بودند. یکی از بچه‌ها که از نزدیک شاهد انفجار بمب بود، می‌گفت: در حالی که سوار بر ماشین از وسط بازار می‌گذشتم، متوجه پژوی سفید رنگی شدم که راننده‌اش با دیدن ماشین سپاه، قیافه‌اش را در هم کشید. از کنارم که رد شد، توی آینه نگاهش می‌کردم که ناگهان در بازار و در میان ازدحام مردم منفجر شد.

بعد از ظهر، داخل مقر هتل ایستاده بودیم که سیدعباس موسوی (دبیرکل سابق حزب الله که در حمله هلی کوپترهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید)، سیدحسن نصرالله (امام جمعه وقت بعلبک و دبیرکل امروز حزب الله)، شیخ یزبک (معاون دبیرکل حزب الله) و شیخ صبحی طفیلی (دبیرکل اسبق حزب الله که امروز در زمره مخالفان حزب الله است) آمدند و درباره حادثه انفجار صحبت می کردند.

نزدیک غروب بود که شهدا را برای خاک‌سپاری به حیاط مسجد امام علی (ع) آوردند. جمعیت انبوهی بر سر می‌زدند و گریه می‌کردند. به دلیل این‌که اجساد متلاشی بودند و امکان غسل آنها نبود و هم به دلیل زیادی شهدا، یکی از روحانیون جوان لبنانی ‌خواست که اجساد تکه‌‌تکه شده را تیمم بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت که کمکش کنم. ناخواسته و بیشتر از روی کنجکاوی جلو رفتم. کمکش کردم تا همه‌ی شهدا را تیمم بدهد و آماده‌ی دفن کند.

سنگ نوشته یادبود شهدای انفجار

یکی از بچه‌های حزب‌الله که چند نفر از بستگانش به شهادت رسیده بودند، هراسان جلو آمد و گفت: از بچه‌های سپاه که کسی چیزیش نشده؟ وقتی جواب منفی شنید، خیلی خوشحال شد و خونسرد، سراغ اجساد بستگانش رفت. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: «الحمد لله»
میزی فلزی وسط حیاط قرار دادند و یکی یکی تابوت‌های اجساد را روی آن می‌گذاشتند. من هم به حاج آقا کمک می‌کردم تا سریع‌تر تابوت و پارچه‌ها را باز کنیم و دست و صورت شهید را برای تیمم آماده کنیم. ناگهان جنازه‌ی پدر همان را آوردند که به شکرانه دست‌هایش را به آسمان برده بود. همانی بود که داخل اتاق بیمارستان دیده بودمش. از کل بدن او فقط سر و دست چپش و تکه‌هایی آویزان از سینه‌اش باقی مانده بود. حاج آقا گفت که هر‌طور شده باید این را هم تیمم بدهیم. بدن را بلند کردیم، دست و صورتش را پیدا کردیم و تیمم دادیم.
تابوتی را آوردند که مردی بالای سرش بود و در حالی که شدیدا گریه و بی‌تابی می‌کرد، اجازه نمی‌داد که روی او را باز کنیم. فرزندش بود. وقتی تابوت را گشودیم، جا خوردم. پسری حدودا 13 ساله با چهره‌ای بسیار زیبا بود که از بینی به پایینش متلاشی شده بود.
کار دفن اجساد تا ساعت 9 شب طول کشید.

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ٦:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پیام طبرزدی در تحریم انتخابات مجلس نهم:
"در شرایطی که ۱۱ زندانی بهایی بی‌گناه دربند ۱۲ زندان رجایی‌شهر با حبس های طویل المدت به‌سر می‌برند، چگونه نیروها و احزاب سیاسی آزادی‌خواه در قبال این رفتار ضد بشری حکومت سکوت اختیار کرده‌اند؟ ... کمر جمهوری اسلامی طوری شکسته است که دیگر قادر به راست شدن دوباره نیست ."
نقل از سایت فریاد سبز

اوایل سال 1372 بود که "عبدالله مشاعی" (از بچه محل های قدیمی که در ایام فتنه سرسخت موسوی پرست شد) گفت که "عبدالله جعفرعلی" (معروف به جاسبی، رئیس سابق دانشگاه آزاد اسلامی) قصد راه‌اندازی یک نشریه‌ی فرهنگی دارد.
چندی بعد، جلسه‌ای در یکی از دانشکده‌های دولتی برگزار شد و "علی‌رضا علی احمدی" (وزیر سابق آموزش و پرورش) به‌عنوان جانشین مدیر مسئول و "سیدسعید لواسانی" (معاون فرهنگی سابق بنیاد شهید) به‌عنوان سردبیر معرفی شدند. باتوجه به پیشنهاد اولیه‌ی بنده - که مورد قبول همه از جمله جاسبی قرار گرفته بود - از همان اول تصویب شد که یک صفحه کامل به فرهنگ دفاع مقدس اختصاص یابد.
یکی دوسالی از انتشار اولین کتاب خاطراتم "یاد یاران" می‌گذشت که مقام معظم رهبری یک صفحه نظرات زیبا و ارزشمند خود را بر آن نگاشته بود. از آن میان، عنوان "از معراج برگشتگان" خیلی برایم جذابیت و اهمیت داشت که بقیه هم همین نظر را داشتند و نام صفحه شد "از معراج برگشتگان".

یک سالی که از انتشار هفته‌نامه‌ی "فرهنگ آفرینش" گذشت، تحولات بسیاری پیش آمد.
مثلا تیراژ هفته‌نامه، فقط 20 هزار نسخه بود که آن هم برای افرادی که شخصا مشترک شده بودند ارسال می‌شد و بقیه به دکه‌ها فرستاده می‌شد تا فروش رود و خواه‌ناخواه هر شماره چندهزارتایی برگشتی داشت.
با انتشار فرهنگ آفرینش، یکی از شرایط ثبت‌نام دانشجویانی که در کنکور دانشگاه آزاد قبول شده بودند که در فرم‌های ثبت‌نام ذکر شده بود، واریز سالانه 000/20 ریال (سال 1372) به اسم وجه اشتراک نشریه بود. حالا چندصد هزار نفر را که هر سال در دانشگاه آزاد ثبت‌نام می‌کردند و چندصد هزا ر نفر هم که قبلی‌ها بودند و به هیچ وجه برای یک نفرشان هم نشریه ارسال نمی‌شد را جمع کنید، و از تیراژ هر شماره 000/20 نسخه‌ی نشریه کم کنید، چه عددی به‌دست می‌آید؟!
اصلا این چیزا به من چه!
از ذکر این خاطرات دنبال چیز دیگری بودم.

طبرزدی تندرو درحال روشنگری دانشجویان علیه جناح چپ در مقابل دانشگاه تهران!

آن روزها گروهی دانشجوی فعال تندروی راستی، تحت عنوان "اتحادیه‌ی انجمن های اسلامی دانشجویان و دانش آموختگان" فعالیت داشتند که دانشگاه آزاد یکی از پایگاه‌های اصلی و پشتوانه‌ی مالی‌شان بود.
"بهرام بهرامسیری" (معاون سابق سازمان بهزیستی کشور)، "حشمت‌الله طبرزدی"، "پرویز سفری" و چندتایی دیگر، از آنها بودند که بولتن مثلا محرمانه‌ی "دانشجوی بسیجی" را برای مسئولین دانشگاه منتشر می‌کردند.

طبرزدی و سفری و اعوان و انصارش در دفتر اتحادیه

باوجودی که یک سال از استخدام نیروها و آغاز به‌کار نشریه می‌گذشت، یکی از روزها علی‌احمدی در جلسه گفت که با دستور شخص جاسبی، قرار است همه‌ی نیروها رسما گزینش اعتقادی و سیاسی شوند و این امر مهم، برعهده‌ی معتبرترین گروه مورد وثوق جاسبی، حشمت‌الله طبرزدی و اعوان و انصارش سپرده شده است.

از آن روز، طبرزدی، سفری و جواد امامی، وقتی از فعالیت بولتن سازی روزانه و تلاش برای کسب روزی حلال! فارغ می‌شدند، بعد از ظهر به ساختمان فرهنگ آفرینش در خیابان انقلاب اسلامی، روبه‌روی لاله‌زارنو، کوچه‌ی شکوه، ساختمان سابق شکوه می‌آمدند، با نیروها مصاحبه‌ی گزینشی می‌کردند و به‌قول خودشان آن قدر قاطع و محکم بودند که به همه به‌چشم منافق تمام‌عیار نگاه می‌کردند، مگر این که خلاف آن ثابت شود!

مصاحبه‌ی من افتاد به "پرویز سفری" (بعدها فهمیدم پدر او، یکی از سرکردگان نهضت آزادی در یکی از استان هاست و شدیدا هم ضدانقلاب است).
سوالات درست مثل اول انقلاب بود. نماز و روزه، غسل میت و مس میت، آخرین بار کی نماز جمعه رفتی، و ...
سوالات سیاسی که بوی سیاسی گرفت، خیلی قضیه جالب شد. فقط سوال و جواب من و سفری را بخوانید:
سفری: حضرت آیت‌الله مهدوی‌کنی رو دوست داری؟
داودآبادی: من هرکس رو که در خط امام و رهبر باشه قبول دارم.
سفری: محتشمی رو چه‌طور، اونم دوست داری؟
داودآبادی: بحث دوست داشتن نیست، گفتم که من هرکس رو که در راه امام و رهبری باشه و به انقلاب خدمت کنه، قبول دارم، وگرنه به هیچ وجه نمی‌پذیرمش.

آن روز گذشت و بعدها، وقتی توانستم نگاهی به پرونده‌ی گزینش خودم بیندازم، برایم خیلی مهم و جالب آمد وقتی دیدم طبرزدی به‌عنوان رئیس گروه مصاحبه‌گر، نظر نهایی و اصلی را روی پرونده‌ی همه از جمله من داده بود. طبرزدی که آن روزها شدیدا سینه‌چاک جناح راست بود، روی پرونده‌ی من نوشته بود:
"گرایش شدید به جناح چپ دارد. مراقبش باشید و از دادن هرگونه مسئولیت مهم و کلیدی به او خودداری شود."

و این همه، فقط به‌خاطر این بود که در جواب این که "محتشمی رو هم دوست داری؟" جواب منفی نداده بودم!
خدا می‌داند تا آن روز، چه‌قدر جوان که شاید در پاسخ به سوالات این حضرات به تته‌پته افتاده‌اند، یا نتوانسته‌اند دوستی و محبت خود را به هر آن که مورد علاقه‌ی آقای طبرزدی است، جان نثارانه ابراز کنند، نان شان بریده شده و اخراج شدند.
آن روزها هم گذشت. من که دنبال پست و مقام اتحادیه، دانشگاه و این چیزها نبودم؛ همان مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان هم از سرم زیاد بود.

چندی بعد نشریه‌ی "پیام دانشجوی بسیجی" به مدیریت حشمت‌الله طبرزدی در سطح عموم منتشر شد.
هنگامی که لفظ "حضرت امام" را برای مقام معظم رهبری به‌کار برد، از همان جا به او شک کردم. همیشه از آدم‌های افراطی تندرو هراس داشته، دوری کرده و می‌کنم.

دست بر قضا، زد و طبرزدی که موفقیت صفحه‌ی دفاع دمقدس فرهنگ آفرینش را در بین مخاطبین و حتی جشنواره‌های مطبوعات دیده بود، هوس کرد در نشریه‌ی خودش یک صفحه‌ی ویژه‌ی دفاع مقدس منتشر کند.
یکی از روزها "سیدسعید هاشمی" - ویراستار فرهنگ آفرینش که ویراستار نشریه‌ی طبرزدی هم بود - گفت که طبرزدی خواسته تا امروز عصر بروم پهلوی او تا درباره‌ی انتشار آن صفحه صحبت کنیم.

با هم رفتیم زیر پل کریمخان که ساختمان مصادره‌ای بزرگی در اختیار طبرزدی قرار گرفته بود. (بعدها حاج محسن رفیق دوست گفت که همه‌ی تجهیزات اداری و کامپیوترها را او از بنیاد مستضعفان به طبرزدی داده بود، چون او جوانی شدیدا فعال بود و به ادعای خودش، قصد داشت با کار سیاسی و فرهنگی، پنبه‌ی جناح چپ - همین موسوی چی‌های امروزی و رهبران معنوی و مادی طبرزدی - را از بیخ و بن بزند.)

داخل اتاق "محمدحسن علی‌پور" (سردبیر ماهنامه‌ی آبان) در کنار طبرزدی نشسته بود. آن چنان ژست مرید و مراد را گرفته بود که احساس کردم عبدی ذلیل در برابر بت خودساخته‌ی خویش، زانو زده و مشغول کرنش است.

وقتی نظراتم را پیرامون شکل و شمایل، روش و منش صفحه‌ی مورد نظرم گفتم، با نیشخند علی‌پور و اخم‌های درهم رفته‌ی طبرزدی روبه‌رو شد. وقتی این را دیدم، پرسیدم که چه چیزی مدنظر شماست، بگویید تا همان را اجرا کنم.

طبرزدی، همانند امپراطوری عظیم که خودش را در جایگاهی عظیم فرهنگی می‌دید، افاضه‌ی کلام فرمود و گفت:
"ما اگر در نشریه‌مان از شهدا و دفاع مقدس می‌نویسیم، هدف مان کوبیدن جناح چپ است. ما باید با این فرهنگ آنها را رسوا کنیم. حرف من این است که، فرهنگ آن هم فرهنگ دفاع مقدس، باید خاصیت ویژه‌ای داشته باشد. صرف انتشار خاطرات یا وصیت‌نامه‌ی فلان شهید، ارزش ندارد. ولی وقتی مطلبی از جنگ در قالب سیاسی منتشر شود، تاثیر بسیاری خواهد داشت و به‌عنوان سلاحی برنده دشمن را ناکار می‌کند."

حالم به هم خورد. سوء استفاده‌ی بی‌شرمانه از شهدا، تا این حد؟
هر چه گفتم که شهدا را ابزار رسیدن به اهداف سیاسی نکنیم، بیشتر رو ترش کردند. الحمدلله نشد، آن چه که من می‌گفتم، و آن چه او می‌خواست.
همین طور که نشسته بودیم، بحث مان به مسائل روز کشید. تا گفتم:
- این روزها گرانی بدجوری به مردم فشار می‌آورد.
قیافه‌ی طبرزدی درهم رفت و خیلی قاطعانه و محکم گفت:
- آقای داودآبادی تو ضد ولایت‌فقیه هستی.
رنگم پرید. مگر من چه گفته بودم که این گونه مشت محکم بر دهانم کوبید و مرا ضد ولایت‌فقیه نامید؟ از این که شاید منظورم را اشتباه رسانده باشم، عذرخواهی کردم و مجددا حرفم را تکرار کردم. ولی او بیشتر عصبانی شد و گفت:
- ببین، بگذار خیالت را راحت کنم. تو وقتی می‌گویی گرانی به مردم فشار می‌آورد، یعنی سیاست‌های ارزشمند دولت را زیر سوال می‌بری. وقتی سیاست‌های دولت را زیر سوال می‌بری، یعنی حضرت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی را قبول نداری؛ و وقتی حضرت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی را قبول نداری، یعنی حضرت امام خامنه‌ای را قبول نداری که در نتیجه ضد ولایت‌فقیه هستی.

از تجزیه و تحلیل مسخره‌ی او، حالم به هم خورد. مخصوصا القابی که به‌کار می‌برد. خنده‌ای کردم و گفتم:
- چی شد؟ حضرت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی؟ از کی تا حالا؟
این را که گفتم، برآشفت. از جایش برخاست که برود. علی‌پور، پاچه‌خوارانه لب گزید و با حرکات چشم و ابرو خواست بفهماند که حرف زشتی زده‌ام که خاطر جناب مهندس طبرزدی را آزرده ساخته‌ام، پس بهتر است گورم را گم کنم و بروم دنبال کار خودم!
از ساختمان که زدیم بیرون، به سعید گفتم:
- ببینم، تو چه‌طوری می‌تونی با اینا کار کنی؟ اصلا نوع حرف زدنش نشون می‌ده که همه‌ی این حرفاش ادا و اطواره.

طبرزدی که خیلی بلندپرواز بود و خود را برای تکیه بر کرسی ریاست تشکل های سیاسی دانشگاه آزاد آماده می‌کرد، با با شکسته نفسی! خود را از ریاست‌طلبی و این حرف های دنیایی بری می‌دانست.
او که دلش را برای ریاست بر چندتایی مسند قدرت دانشجویی صابون زده بود، وقتی دید فرد دیگری به‌جای او انتخاب شد و سر او بی‌کلاه ماند، ضربه‌ی سنگینی روحی خورد و بنای مخالفت با همه چیز گذاشت.

لفظ بسیجی را از نام "پیام دانشجوی بسیجی" که برداشت، کم‌کم لفظ "حضرت امام" برای مقام معظم رهبری و "حضرت آیت‌الله" برای هاشمی‌رفسنجانی هم حذف شد، و لحن سرمقاله‌ها و مقالات که کاملا ضد جناح چپ بود، برگشت و شد علیه دوستان دیروز که هزینه‌های کلان ساختمان و نشریه را می‌دادند، و در راستای اهداف و نظریات نهضت آزادی که سردمدار مخالفین نظام بود که مفتخرانه از آمریکا تغذیه می‌شدند.

طبرزدی و سفری که تا دیروز کراوات را نجس  حرام و نماد غربزدگی می دانستند!

چندی بعد در جشنواره‌ی مطبوعات، محمدحسن علی‌پور را دیدم. صورتش را آن قدر تیغ زده بود که مورچه روی آن لیز می‌خورد! غرفه‌ای برای نشریه‌ی آبان داشت. دختری شاداب و جوان، با تکه‌ای پارچه که مثلا قرار بود نقش روسری را برایش بازی کند! با غلیظ ترین آرایش کنار او داخل غرفه ایستاده بود و با هم به بحث سیاسی مشغول بودند!

چشمش که به من افتاد، جا خورد. جلو که رفتم با خنده گفتم:
- ببخشید آقای علی‌پور، چه خبر شده؟ تا دیروز به ریش کوتاه من گیر می‌دادید و ما رو کافر می‌دونستید، حالا چی شده؟ حتما جناب مهندس طبرزدی فتوا دادند تیغ زدن صورت اگر با نیت مخالفت با نظام باشد، از اوجب واجبات است.
تا مثل همیشه که موقع حرف زدن دست و پایش را گم می‌کرد، خواست با تته‌پته جواب بدهد، گفتم:
- نه ممنون، من جوابم رو گرفتم. شما لطف کن و با همکار جدیدتون مشغول باش. راستی حتما حجاب هم به‌عنوان نماد ارتجاع، از خونوادتون حذف شده.

شاید امروز که نظرات عجیب و غریب طبرزدی و هم‌خطانش را می‌بینم ولی تعجب نمی‌کنم، به‌خاطر همان احساس افراط، شیادی و ناخالصی‌ای بود که آن روز در چشمانش موج می‌زد!

طبرزدی حزب بادی! در جمع فتنه گران سبز

راستی، چرا افراطیون دیروز مثل "محمد نوری‌زاد"، "حشمت‌الله طبرزدی" و ... تا احساس روشنفکری بهشان دست می‌دهد و خودشان را به آغوش وازده‌ها و اپوزیسیون می‌اندازند، سنگ بهائیان را به سینه می‌زنند؟!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند 1364
ادامه عملیات والفجر 8 ، جاده فاو - ام القصر
قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی"، فرمانده گردان حمزه و حاج رضا دستواره معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف بگیردشان. بی‌پروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپاره‌ی 60 و تیرهای تک‌تیراندازان که از بالای سرمان می‌گذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم: حاجی جون مواظب باش ... این‌جا تک‌تیرانداز زیاد داره ...
دستواره خندید و گفت: غلط کردن که بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...

 

جمعه بیست و یک فروردین 1366
عملیات کربلای 8 ، شلمچه
بر سینه‌ی خاکریزی که در کنار آن یک سنگر سرپوشیده قرار داشت، دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم. کمی آن طرف‌تر، حاج امینی، فرمانده گردان حمزه، با چهره‌ی بشاش و خونسرد همیشگی، روی سینه‌‌کش خاکریز ایستاده بود و تحرکات نیروهای خودی را در خاکریز مقابل زیر نظر گرفته بود. بین بچه‌های مخابرات که داخل سنگر نشسته بودند، بحثی درگرفته بود و می‌گفتند در جیب یکی از اسرای عراقی، برگه‌ی کد و رمز مخابرات لشکر خودمان را پیدا کرده‌اند.
حاج امینی، بی‌تفاوت و بی‌اهمیت به آن‌چه در پیرامونش می‌گذشت، مراقب کار بود. صدای گرومپ گرومپ خمپاره‌ی شصت، مثل ریتمی موزون، در گوش‌مان می‌نواخت و ما سعی می‌کردیم برای جلوگیری از تلفات، حتی¬‌الامکان فاصله‌مان از یکدیگر بیشتر باشد.
این بار هم مثل دفعات قبل و عملیات گذشته، لج‌بازی و شاید تنبلی‌ام باعث شده بود که کلاه‌آهنی‌ام را در سوله‌ی عقبه جا بگذارم. با وجود آن‌که چندین بار، ضرورت وجود کلاه‌آهنی را در جنگ حس کرده بودم، اما باز هم تحمل چیزی شبیه «دیگ مسی» را نداشتم که هنگام دویدن روی سرم لق بخورد و هنگام تنفس بندش زیر گلو را کیپ کند. گوشه و کنار سنگر و اطراف خاکریز را به دنبال کلاه گشتم، اما دست از پا درازتر و با قیافه‌ای مضطرب، برگشتم. حاج امینی با لبخندی شیرین گفت: چی شده؟ دنبال چی می‌گردی؟
سعی کردم غرورم را حفظ کنم. گفتم: هیچی.
وقتی فهمید کلاه‌آهنی می‌خواهم، خنده‌ای کرد و کلاه‌آهنی‌اش را از سر برداشت و با خونسردی به طرفم دراز کرد. هر چه امتناع کردم، قبول نکرد و با اصرا کلاه را در دست‌هایم گذاشت و بدون کم‌ترین اضطراب و هراسی به طرف خاکریز رفت.
چند لحظه بعد، حاج امینی از بریدگی سینه‌ی خاکریز گذشت و سعی کرد با داد و فریاد، چند نفر از نیروهای خاکریز مقابل را متوجه اشتباه‌شان کند. گویا آنان ناآگاهانه در مسیری انحرافی به طرف مواضع دشمن می‌رفتند، اما در میان غرش خمپاره‌ها و کاتیوشاها، صدا به صدا نمی‌رسید. حتی سوت زدن هم فایده‌ای نکرد.
حاج امینی بلافاصله دست در جیب شلوارش برد و یک تیر و کمان سنگی از جیب بیرون آورد. سنگی میان قلاب گذاشت و کش آن را تا آن‌جا که جا داشت کشید. در آن لحظه، چهره‌ی خندانش به کودکی می‌مانست که با شیطنت، تیر و کمان را به سمت گنجشک‌های روی درخت نشانه رفته باشد. سنگ از قلاب رها شد، به یکی از بچه‌های خاکریز مقابل خورد و به دنبال آن صدای خنده‌ی نیروها بلند شد. بچه‌ها ایستاده بودند و حاجی را نگاه می‌کردند که هنوز تیر و کمان در دستش بود. هر کس چیزی می‌گفت:
- حاجی مواظب باش تیرش تموم نشه!
- حاجی بردش چقده؟
- حاجی ساخت کجاس؟
حاج امینی با لبخندی شیرین‌تر از قبل، تیر و کمان را در جیب گذاشت. با این کار توانسته بود نیروها را از پیش رفتن در مسیر انحرافی و اشتباه باز دارد.

خداوند او را که همچنان برای ما بسیجی های دیروز، سرداری مخلص و گوش بر فرمان ولایت، آماده جان فشانی در راه اسلام و انقلاب است، حفظ کند.

این هم نشانی ۱۷۰ عکس ناب از آلبوم حاج امینی در سایت ساجد:

گالری تصاویر حاج امینی

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متاسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخ ترین ایام و بدترین تصمیمی بود که در طی زندگی، به خصوص در دوران جنگ گرفتم.

ماجرا از این قرار بود:
چند وقتی می شد که به توصیه برخی به اصطلاح دوستان (که بعدها بهم ثابت شد فقط و فقط بد من را می خواستند؛ چون قصدشان این بود که دیگر به جبهه نروم) به عضویت "کمیته انقلاب اسلامی مرکز" درآمدم و یکراست به "واحد اطلاعات" در گوشه حیاط بنای قدیمی مجلس شورای ملی واقع در میدان بهارستان معرفی شدم.

آن زمان واحد اطلاعات کمیته را به شماره داخلی آن که 174 بود، می شناختند. یعنی معروف به "واحد 174" بود و وظیفه اش شناسایی تحرکات منافقین و ضدانقلاب ها و حمله به خانه های تیمی آنها بود.

یک روز بیشتر در آن جا نماندم و همان ظهر اول، به بهانه ای زدم بیرون و رفتم که مثلا یک ساعت دیگر برگردم. 3 ماه بعد که از جبهه برگشتم، با کلی دعوا و بازجویی و این حرف ها که: "چرا محل خدمت خود را ترک کرده ای" روبه رو شدم. بدتر از همه وقتی بود که گفتم: "این مدت را جبهه بودم". و تصورم این بود که این حرف، همه مشکلات را حل می کند، ولی کاملا برعکس شد. خیلی که بحث بالا گرفت و عصبانیت مرا دیدند، گفتند: "چرا به "تیپ 28 روح الله" که مختص نیروهای کمیته است، اعزام نزده ای."
خلاصه آن شد که ترجیح دادم اصلا به واحد 174 نروم. نمی دانم چی شد که درخواست کردم بروم به "گشت امر به معروف و نهی از منکر".

چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که 4 سرنشین مرد مسلح به مسلسل "ام.پی.5" در آن می نشستند و 4 سرنشین زن که در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر می چرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و بیشتر زنان، می پرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو می رفتند و به او تذکر می دادند. این که او با گذشتن از مقابل ما، دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته و موهایش بیرون نباشد!
بعضی ها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام "گشت نکیر ومنکر" و یا "گشت مایکل جمع کن" معرفی می کردند.
چون آن زمان تب خواننده سیاهپوست آمریکایی "مایکل جکسون" بدجوری جوان ها را گرفته بود و عکس او برروی لباس و برخی اجناس زیاد به چشم می خورد و از مهم ترین وظایف گشت، جمع آوری آنها بود. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و می گفتیم "گشت منکرات".

همان اول که با فرمانده عملیات روبه رو شدم، چهره اش بر دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کله ای نسبتا بی مو، ریشی مشکی و بلند. جالب تر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، مدالیوم آبی خوش رنگ آرم سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آن طور که بچه ها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و می گفت:
- من کمیته ای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.

مسئله این بود که در روزهای گذشته، بین سپاه و کمیته تنش های شدیدی ایجاد شده بود و برای همین مسئولین کمیته از این که می دیدند حاج خداکرم آرم سپاه بر سینه می زند، شدیدا عصبانی می شدند.
بعداز ظهرها، تعدادی بچه حزب اللهی ها در میدان ولی عصر تجمع می کردند و علیه فساد و بدحجابی شعار می دادند که با دستور مستقیم آقای ناطق نوری وزیر کشور وقت، نیروهای کمیته به آنها حمله کردند و ضمن دستگیری تعداد زیادی از آنها، کارت بسیج و سپاه برخی را از جیب شان در آورده و جلوی بدحجاب ها بالا می بردند که مثلا بگویند اینها سپاهی و بسیجی هستند که با سوت و کف مفسدین روبه رو می شدند.
در مقابل، بچه حزب اللهی ها هم فریاد می زدند:
"کمیته چی، بی حجاب ... پیوندتان مبارک"
و مسئول اصلی این برخورد زشت را، شخص وزیر کشور می دانستند.

حتی در یکی از این درگیری ها، یکی از محافظین ویژه آقای ناطق که سپاهی بود، توسط کمیته دستگیر شد و کتک مفصلی هم خورد. سردار شهید "مرتضی شکوری گرکانی" (معروف به میثم، مربی تاکتیک پادگان امام حسین (ع) که اسفند همان سال در عملیات بدر به شهادت رسید.) هم توسط نیروهای کمیته بازداشت شد و پس از کتک مفصل به بازداشتگاه منتقل شد.
جالب این بود که میثم در بازداشتگاه کمیته، با فردی روبه رو می شود که شدیدا ضدانقلاب بوده و فکر می کرده هر کس توسط کمیته دستگیر می شود ضدانقلاب است. بدبخت شروع می کند جلوی میثم فحاشی و اهانت به مسئولین جمهوری اسلامی و انقلاب، میثم که سعی کرده بود خود را کنترل کند، از کوره درمی رود و کتک مفصلی به او می زند. نیروهای کمیته متوجه شدند صدای کمک طلبی فردی از داخل بازداشتگاه به گوش می رسد. همین که وارد می شوند تا جلوی میثم را بگیرند، او از فرصت استفاده کرده و با یک حرکت، از بالای دیوار فرار می کند.

زمستان ۱۳۶۳ - داودآبادی - شهید جواد حاج خداکرم - فراهانی

یکی از روزها اعلام کردند:
"فردا صبح قرار است حجت الاسلام "علی اکبر ناطق نوری" وزیر کشور، جهت بازدید از گشت منکرات، به واحد عملیات تشریف بیاورند."
نمی دانم چرا حاج خداکرم دل خوشی نداشت. شاید به دلیل برخورد اخیر بچه های کمیته با بچه های سپاه بود. و یا ...

حدود ساعت 9 صبح، برف قشنگی می بارید ولی آن قدر تند نبود که باعث شود ما در حیاط مقر که نبش کوچه بیستم خیابان وزراء (شهید خالد اسلامبولی فعلی) قرار داشت، صف نبندیم و آقای ناطق از ما سان نبینند!
وقتی در سالن کوچک طبقه دوم جمع شدیم، قرار شد همه ما حرف های مان را بزنیم. بچه ها هم از خداخواسته، بود و نبود را گفتند ولی ...

من گفتم:
- ببخشید حاج آقا، ما چندین اتومبیل گشت با تعداد محدودی نیرو هستیم که مثلا باید راه بیفتیم در خیابان ولی عصر یا جمهوری، مغازه ها و بوتیک ها را یکی یکی بگردیم تا روی لباس هایی که همه وارداتی هم هستند، عکس مایکل جکسون یا چیزهای دیگر نباشد و اگر بود، جمع کنیم. خب مگر ما چند نفر هستیم و چقدر توان داریم که بتوانیم همه مغازه های تهران را بگردیم و این چیزها را جمع کنیم؟ خب یک واحد در گمرک فرودگاه مهرآباد مستقر شود و جلوی ورود کالاهایی را که از خارج می آیند و این گونه تصاویر بر آنها نقش بسته، بگیرند. این طوری هم هزینه کم تری صرف می شود، هم نیاز نیست ما با مردم طرف شویم. هرچه باشد صاحب مغازه بابت خرید آن لباس ها پول داده که ما آن را جمع می کنیم و از بین می بریم.

آقای ناطق، لبخندی زد و گفت:
- شما فقط به وظیفه خودت عمل کن. این که وظیفه گمرک یا دیگران چیست، به ما ربطی ندارد. شما ماموری که در مغازه ها بگردی و با مصادیق منکرات برخورد مستقیم کنی.

یکی دیگر از بچه ها سوالی را که حاج خداکرم توصیه کرده بود، پرسید و گفت:
- ما به وظیفه خودمان خیلی خوب عمل می کنیم. منکرات را جمع می کنیم. ولی خود من، دختر و پسری را در حالتی بسیار زشت و زننده دستگیر کردم، به دادسرا بردم و تحویل قاضی دادم. هنوز کار من تمام نشده بود که متوجه شدم هر دو متهم، فقط با یک تعهد ساده، زودتر از من از دادسرا خارج شدند.

و باز آقای ناطق بیشتر خندید و گفت:
- اتفاقا در هیئت دولت طنزی سر زبان هاست که می گویند: دادگستری دوتا در دارد. از یک در متهم را می برند داخل، و از در دیگر زودتر از خود مامور، متهم ها خارج می شوند.

یکی از بچه ها هم با اعتراض گفت:
- آخه حاج آقا این جوری که نمی شود. مثلا ما باید توی خیابان راه بیفتیم و اگر یک خانمی "جوراب گیپور" پایش کرده، خواهران بروند جلو و او را مجبور کنند که آن جوراب را دربیاورد، یک جوراب کلفت مشکی به او بدهند و تعهد بگیرند که دیگر از آن جوراب ها نپوشد چون محرک است و مصداق منکرات. خب این جوراب ها را که از خارج وارد مملکت نمی کنند. جوراب های گیپور را کارخانه "جوراب آسیا" تولید می کند که متعلق به حجت الاسلام هادی غفاری است. خب به او بگویید دیگر این گونه جوراب ها را تولید و پخش نکند.
و باز جواب همان بود: "شما وظیفه خودت را انجام بده."

(کارخانه جوراب استارلایت بعد از پیروزی انقلاب مصادره شد. آقای میرحسین موسوی نخست وزیر وقت، آن را به آقای هادی غفاری هدیه کرد تا مثلا از درآمد آن، ترویج فرهنگ اسلامی بکند و "بنیاد فرهنگی الهادی" را که ساختمان عظیم آن نبش خیابان دماوند ایستگاه قاسم آباد افتاده و فقط برای پرورش اندام و ... اجاره داده اند، بسازد و سند آن به نام شخص خود بزند!)

"جواد حاج خداکرم" متولد 11 اذر 1334 در تهران، فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار در زابل به شهادت رسید.

[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پنج‌شنبه 24 بهمن 1364
سنگرهای کمین حاشیه‌ی جاده‌ی فاو – ام القصر
گردان شهادت - لشکر 27 محمد رسول الله (ص) - عملیات والفجر 8
به دلیل این که تحرک تانک‌های دشمن فقط از روی جاده ممکن بود، تعدادی از نیروهای گردان تخریب برای زدن جاده‌ای که تانک‌ها روی آن مستقر بودند، همراه با مقدار زیادی مواد منفجره، به طرف آن‌جا رفتند. چندتایی هم از بچه‌های گردان شهادت برای مراقبت از آنها که هیچ سلاحی نداشتند، دنبال‌شان رفتند. پس از این که جاده منفجر شد، همه شروع کردند به دویدن طرف سنگرهای ما. عراقی‌ها که بدجوری عصبانی شده بودند، منطقه را زیر آتش خمپاره‌ 60 و توپ مستقیم تانک گرفتند. همراه (شهید) "جمشید پیروز مفتخری" و چندتایی دیگر از بچه‌ها نزد آنها رفتیم و یکی از نیروها را که ترکش به فکش خورده و گلویش را شکافته بود، روی برانکارد گذاشتیم تا به عقب ببریم. ناگهان گلوله‌های تیرباری که به طرف‌مان شلیک می‌شد، باعث شد مجروح را همان جا رها کنیم و بپریم داخل چاله‌ای. چاره ای نبود. چاله اندازه‌ی قبری کوچک بود که ما دوتا را به زور در خود جای می داد. جان پناه دیگری هم نبود که برانکارد و مجروح را داخل آن ببریم. زمین هم مثل کف دست، صاف صاف بود. یک آن متوجه شدم مجروح تکان شدیدی خورد و فریاد زد. بیرون که آمدم، دیدم متأسفانه یکی از گلوله‌ها به کمر مجروح خورده و او را قطع نخاع کرده است.
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان" خاطرات حمید داودآبادی

آن مجروح، کسی نبود جز جانباز بزرگوار "مصطفی باغبانی"

 

"هادی روان‌خواه" درباره‌ی شهادت جمشید می‌گفت:
"جمشید هنگام عبور از سینه‌کش تپه، رفت روی مین والمری. شدت انفجار به حدی بود که یک پایش کاملا قطع شد و ده‌ها متر آن طرف‌تر افتاد وسط میدان مین." حتی از شنیدن نحوه‌ی شهادت جمشید، آن هم بعد از 20 سال، بغض در گلویم نشست و یاد شب‌های سرد فاو و عملیات والفجر 8 افتادم. با این که زیاد با هم دم‌خور نبودیم، ولی خیلی دوستش داشتم و شهادتش حالم را گرفت.
"جمشید پیروز مفتخری" چهارشنبه 14 مرداد 1366 در عملیات نصر 2 در ماووت به شهادت رسید.

آقا مصطفی!
جمشید که رفت، شما بزرگواری  بفرما و من یکی رو حلال کن

گزارش تصویری/ زندگی جانباز سردار مصطفی باغبانی - 1

گزارش تصویری/ زندگی جانباز سردار مصطفی باغبانی - 2

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قرار شد بعد یکی دو هفته‌ای که در خط مقدم ارتفاعات قلاویزان مهران مستقر بودیم، برای استراحت به عقب خط برویم؛ رفتیم به مقر فرماندهی نیروهای حزب بعث در قلاویزان. محلی که سنگرهای بتونی سرپوشیده و محکمی ‌داشت. از خط مقدم تا آن‌جا ده دقیقه راه بود که باید پیاده و از داخل کانال طی می‌کردیم. دشمن آن‌جا را نه با خمپاره‌ 60 که با 120 می‌کوبید. همراه حاج آقا "سعید مصفا"، "حسن زینعلی" و "جواد گنجی" (جواد گنجی متولد 1339 جمعه 26 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید.) داخل سنگر تدارکات گروهان جای گرفتیم. بچه‌ها هم در سنگر بتونی بزرگی که کنارمان بود مستقر شدند.

"سیدحمید قریشی" از بچه‌های گروهان، کمی لکنت زبان داشت. وقتی او را در سنگر دیدم، پرسیدم از "سعید دلخوانی" خبری دارد یا نه. او که هیجانی شده بود، گفت:
- سعید؟ دستش تی تی تی تی تی تیر خورده.
که خنده‌ام گرفت و گفتم:
- اووه ... سعید این همه تیر خورده؟!
خودش هم خنده‌اش گرفت.

هر روز دو نفر وظیفه‌ی شستن ظرف‌ها و درست کردن چای را به عهده داشتند که بین بچه‌ها به "شهردار" یا "خادم الحسین" معروف بودند. بعضی‌ها به شوخی نام شان را گذاشته بودند "گارسون الحسین".

سعید در جمع بچه های گردان شهادت

منطقه فکه - یک ماه قبل از شهادت

آن روز یک‌شنبه 29 تیر ماه 1365، نام من همراه "سعید رادان جبلی" (از بچه‌های خیابان غیاثی – شهید آیت الله سعیدی – میدان خراسان تهران) به‌عنوان شهردار خوانده شد که من اعتراض کردم و پای زخمی‌ام را که چند روز قبل در عملیات تیر خورده بود، بهانه کردم. به شوخی گفتم:
- ببینید، من جانباز اسلام هستم، پس نباید شهردار وایسم.

سعید که جوانی مؤمن، آرام و متین بود، لبخندی زد و گفت:
- عیبی نداره. آقا جان تو قبول کن شهردار باشی، همه‌ی کارها با من. تو اصلا کار نکن. فقط نذار نظم و نوبت شهرداری به هم بخوره.

من هم که از خدا می‌خواستم، قبول کردم. کور از خدا چی می‌خواد؟ یک عینک دودی!
چیزی به غروب نمانده بود که سعید با آن ادب و اخلاق قشنگش، گفت:
- آقا حمید، شما برو کتری رو آب کن، بذار روی آتیش جوش بیاد، تا واسه بچه‌ها چایی درست کنیم. آخه من می‌خوام براشون کلاس قرآن بذارم.

با خنده و به حالت ناز گفتم:
- مگه خودت نگفتی من کاری نکنم؟ پس به من ربطی نداره. من اسمم شهرداره، ولی تو قبول کردی جای منم کار کنی. پس خودت برو سراغ کتری!
و مثل شاهزاده‌های فاتح، روی پتوهای کنار سنگر لم دادم. سعید بی آن‌که عصبانی شود، خندید و گفت:
- باشه آقا جون، خودم می‌رم. اصلا می‌خوام برم وضو بگیرم واسه کلاس قرآن، کتری رو هم آب می‌کنم.

چشمانش را ریز کرد، خندید، آستین‌ها را بالا زد و از سنگر خارج شد. جلوی تانکر آبی که گونی‌های پر از شن اطرافش را گرفته بودند، وضو گرفت و کتری را پر کرد. آن را روی آتشی گذاشت که ساعتی قبل درست کرده بود و به طرف سنگر آمد.

دو یا سه متر مانده بود که داخل سنگر بتونی شود. ناگهان سوت خمپاره‌ی 120 و در پی آن انفجاری شدید، ناله‌ی او را در خود خفه کرد. غرش وحشت‌انگیز خمپاره، همه را میخکوب کرد. هیچ‌کس جز سعید بیرون نبود و معلوم نبود چه بر سرش آمده. خمپاره در نزدیکی‌اش منفجر شده بود. ناله‌ی سوزناکی می‌زد. از بدن متلاشی او، پاهایش بیش از همه داغان بودند.

مضمون ناله‌هایش در آخرین نفس، یک کلام بیشتر نبود:
- حسین جان ... حسین جان ...

شهیدان مجید ابراهیمی و سعید رادان جبلی

من که شوکه شده بودم، سر جایم کپ کردم. بچه‌ها دویدند بالای سرش. من ولی وحشت‌زده و مبهوت، حتی جرأت نکردم بروم بالای سرش. می‌ترسیدم با آن چشمان ریزشده‌ی لحظات آخرش، سینه‌ام را بدرد. با خودم می‌گفتم: اگه من رفته بودم، اون الان داشت برای بچه‌ها قرآن می‌خوند. اگه من رفته بودم ...

[ ۱۳٩٠/٢/٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شنبه شب اول فروردین 1361، برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌، حال‌ و حوصله‌ی‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌. رفتم‌ و گوشه‌ی‌ سنگر خوابیدم‌. یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگی‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت و‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود تا بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کم ‌شود، روی‌ "چراغ والور" ) نوعی چراغ خوراک پزی نفتی) گذاشت‌. بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ی‌ زردش‌، حال‌ همه‌ را گرفته‌ بود، ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟!

در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم؛ درست‌ در لحظه‌ی‌ تحویل‌ سال‌. خواب‌ بودم‌ یا بیدار، نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ هست که‌ یک‌باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. غلام‌ بود؛ از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ به‌م تذکر داده بود که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، ناجور‌ بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ را زیر جورابم‌ گرفته‌ بود. در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخر دوره‌ی سه‌ ماهه‌ی‌ مأموریت‌ با خود داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!

بدتر از من،‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی‌ها.

با همه‌ی این‌ها، کسی‌ اخم‌ نکرد. همه‌ می‌خندیدند. از خنده‌ی‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌خاستم‌ تا پس‌ از خواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، چند آیه‌ قرآن‌ بخوانیم‌، سپس‌ روی ‌یکدیگر را ببوسیم‌ و رسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ بگوییم‌. این‌ها که ‌سنّت‌ بدی‌ نبود.

یکی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند. رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یکی از بچه‌های آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند. امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.

[ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب