خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

هزار سال گذشته ز مُردن لیلی
هنوز مردم صحرانشین سیه پوشند

سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت 45/16 دقیقه

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh%2015.jpg

http://www.rajanews.com/Files_Upload/84777.jpg



نماز صبح روز سه شنبه، بیستم مهرماه شصت و یک را در تپه‌های سومار خواندیم و با وانت، عازم خط مقدّم شدیم. به همراه مصطفی و یکی دیگر از بچه‌ها، شیار را برای یافتن محلّ مناسبی برای سنگر جستجو کردیم. من که به قول خودم سابقه‌دارتر بودم، جلو رفتم و محلی به نظر خودم امن پیدا کردم و گفتم: بهتر از اینجا نمیشه پیدا کرد، چون اصلاً خمپاره‌گیر نیست!
مصطفی درحالی که به انتهای شیار چشم دوخته بود، به فکر فرو رفت. رویش را برگرداند و خطاب به ما گفت: زود باشین از اینجا بریم بیرون.
گفتم: واسه چی؟ اینجا جاش برای سنگر خیلی خوبه!
هرچی گفتم، قبول نکرد و سر حرف خودش بود که از شیار بیرون برویم، خیلی عجله داشت.
عاقبت تن به اصرارهای او دادیم و به طرف بیرون شیار حرکت کردیم. چند لحظه بعد، در حالی که هنوز کاملاً خارج نشده بودیم، ناگهان سه خمپاره‌ی 120 میلی‌متری با شیهه‌ای وحشتناک – در پی یکدیگر – سینه‌ی آسمان را شکافتند و درست همان جایی که ما بودیم، داخل شیار منفجر شدند. لحظه‌ای بعد، در حالی که از زمین بلند می‌شدیم، رنگ ما دو نفر به سفیدی می‌زد. نگاهی از روی تعجب به مصطفی انداختیم. فقط گفت:
دیدی بهت گفتم زود از اون شیار بریم بیرون!

صبح روز پنج شنبه 22 مهر 1361
... به دهانه‌ی سنگر که رسید، خنده‌کنان صبح به خیری گفت و دولا دولا وارد سنگر شد. دستهایش را از شوق به هم می‌مالید و با خوشحالی می‌گفت: من امروز میرم تهران!
گفتم: خب کی می‌خوای تشریف ببری؟
گفت: «من امروز شهید می‌شم».
فکر کردم این هم از همان شوخیهای جبهه‌ای است که برای همدیگر ناز می‌کردیم و می‌گفتیم: «احساس می‌کنم می‌خوام شهید بشم!»، در حالی که سعی کردم بخندم، گفتم: «از این شوخیهای بی‌مزه نکن».
ولی نه، شوخی نمی‌کرد چرا که اگر می‌خواست شوخی کند، با قهقهه و خنده‌ی همیشگی همراه بود. در چهره‌اش جدیّت عیان بود.
گفت: «حمید دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی می‌گم، خوب گوش کن.
من امروز بعدازظهر شهید می‌شم، چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست، هر چی خدا بخواد، همونه».

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg

پیکرشهید « مصطفی کاظم زاده »

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/jLMZVl0YFroak1gfFtZSsi4dL2-bMF1PoxN2etWC1MXT-EbHr75KGA/s/w535/

خوابی را که شب قبل دیده بود و حکایت از آن داشت که بعدازظهر آن روز به شهادت می‌رسد، بازگو کرد.
کم‌کم شروع کرد به نصیحت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرفهایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصاً در پاسخ به این سؤالم که: «شهادت را چگونه می‌بینی؟» در حالی که دستهایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آنها را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:

«شهادت، رهایی انسان از حیات مادی و یک تولّد تازه‌ است... شهادت مثل رهایی یه پرنده است از قفس ... دوست دارم در برابر تمام عمرم، یک لحظه به عمر امام عزیز اضافه بشه، چون امام با هر لحظه از عمر خودش می‌تونه جامعه‌ای رو هدایت کنه.
... هر وقت توی هر مسئله‌ای گیر کردی، فقط به خدا توکّل داشته باش. هیچ وقت از خدا ناامید نشو چون او خوبی ما رو می‌خواد. آدم وقتی برای خدا کار می‌کنه، نباید از هیچی، حتی از تهمت بترسه. به خدا من فقط برای رضای خدا به جبهه اومدم. آدم باید توی جبهه، خودشو بسازه و تا اونجایی که می‌تونه باید خالصانه به جبهه بره.

همیشه باید به فکر جبران گناهان گذشته باشیم... خوش به حال ما که اسلام رو به دست آوردیم، اگه زمان طاغوت بود، خدا می‌دونه چی شده بودیم و جامون کجا بود...
... شهادت واقعاً سعادت بزرگی می‌خواد، چون فقط خوبها و پاکها هستن که شهید می‌شن.
به خانوادم بگو که من آگاهانه شهید شدم.
بعد از خداحافظی، اشک‌ریزان گفت: «مطمئنم وقت جون دادن، آقا امام زمان (عج) بالای سرم میاد. من وقتی بخوام جون بدم، می‌خندم».

مدام دستهایش را از خوشحالی به هم می‌مالید و پشت سر هم می‌گفت: «خداحافظ، من رفتم».

ناگهان صدای وحشت‌انگیز سوت خمپاره‌ای مرا در جایم میخکوب کرد. دود و غبار در یک آن، تمام فضا را پر کرد. به بیرون سنگر آمدم و فریاد زدم:
مصطفی ... مصطفی...
دود و خاک، آرام آرام بر زمین می‌نشست. هوا کاملاً باز شد. سرش را که از پشت مورد اصابت ترکش قرار گرفته و متلاشی شده بود، دیدم. مثل گل سرخی شکفته بود؛ سرخ و خونین.
هنوز زنده بود. سرش را در میان دستهایم گرفتم. با گریه و التماس از او خواستم چیزی بگوید. ابروهایش را حرکت داد. خواست چشمهایش را باز کند، ولی نتوانست. خواست چیزی بگوید، اما نشد. خون در گلویش پیچید و با خِرخِری فوران کرد و با لبخندی زیبا به سوی حق شتافت.

بهشت زهرا (س) قطعه‌: 26، ردیف: 94، شماره: 9

[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای مرحومه "زینب طوبی" که 28 سال از دست نوازش پدر محروم بود و یک ماه پس از ازدواج، دو شب پیش بر اثر سکته قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد.

عرض تسلیت به بچه های باصفای اندیمشک، همرزمهای قدیمی:
خانواده علی اکبری، خانواده طوبی، عبدالرحمن دزفولی، غلامرضا حسین زاده، مهدی بخشی، مهدی بهداروند، منصور الیاس پور، حمید عتیقی نژاد، گودرز مرادی، سعید یزدانی و ...

اولین روزهای دی ماه 1363
من، عباس دائم الحضور، سعید طوقانی، اصغر بهارلویی، حسین رجبی، عباس منیری و سیداکبر موسوی رفتیم خانه‌ی پدر مجید عتیقی نژاد. ساعتی نگذشت که بچه‌های اندیمشک یکی یکی پیدا‌شان شد. غلام‌رضا حسین‌زاده و صفر علی‌اکبری هم آمدند. وقتی منصور الیاس‌پور و گودرز مرادی آمدند، صدای اندیمشکی‌ها درآمد. آن دو نفر که تنگ هم می‌خوردند، یک لشکر را به هم می‌ریختند.

ایستاده از راست: شهید سعید طوقانی - اصغر بهارلویی - شهید عباس دائم الحضور - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید عتیقی نژاد
نشسته از راست: حمید داودآبادی - صفر علی اکبری - سعید یزدانی - شهید حمید طوبی



وقتی صدای زنگ آمد، منصور گفت:
- بچه‌ها، این حمید طوبی‌یه. بیایید امشب یه‌کم اذیتش کنیم.
با تعجب پرسیدم: اذیتش کنیم؟ چه‌طوری؟
گودرز گفت:
- این حمید، از اون فازبالاهاست که نماز شبش ترک نمی‌شه. خنده‌اش هم که فقط تبسمه. اصلا با ما دم‌خور نمی‌شه. واسه همین هم امشب یه کاری کنیم که این‌جا بمونه و نتونه بره نمازشب بخونه.

علی کریم‌زاده گفت:
- ببینید، بی‌خودی به خودتون زحمت ندین. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی نمازشب خوندن اون رو بگیره. ما خودمون رو کشتیم که یه شب توی سپاه نگه‌ش داریم، نتونستیم.

گودرز که شیطنتش بیشتر بود، زیرزیرکی می‌خندید. معلوم بود فکری به سرش زده. گفت:
- کاری نداره. اگه ما به‌ش بگیم، قبول نمی‌کنه، ولی وقتی سعید یا عباس ازش بخوان، توی رودرواسی گیر می‌کنه و می‌مونه.
من با ناراحتی گفتم: پس منم برگ چغندرم دیگه؟
که منصور با خنده گفت:
- نه داداش، شما خود چغندری. مرد مؤمن تو اگه به حمید گیر بدی این‌جا بمونه که از ترس قیافه و هیکل گنده‌ات درمی‌ره. مگه می‌خوای حوری‌های بهشت رو ول کنه و بیاد جهنم پهلوی توی خوشگل وحشتناک بمونه؟

حمید طوبی که آمد تو، با همه دست داد و روبوسی کرد. چهره‌ی متین و آرام و سکوتش، او را زیباتر و دل‌نشین‌تر می‌کرد.
گودرز و منصور، خورده بودند تنگ هم و برای سر کار گذاشتن من و اکبر تلاش می‌کردند. صدای قهقهه‌مان که بلند شد، صفر آمد جلو و گفت: هیس‌س‌س‌س بابا. حداقل حرمت آقا حمید رو نگه‌دارید.
حمید طوبی با تبسمی زیبا گفت: نه آقاصفر. منم راحتم. بذار توی حال خودشون باشند.
گودرز با خوشحالی به طرف صفر دهن‌کجی کرد.

ایستاده از راست: سیداکبر موسوی – اصغر بهارلویی – شهید سعید طوقانی – گودرز مرادی – سعید یزدانی
نشسته از راست: شهید مجید عتیقی نژاد – شهید عباس دائم الحضور – عبدالرحمان دزفولی – شهید حمید طوبی – حمید داودآبادی


شام را که خوردیم، وقت اذیت کردن حمید رسید. ساعت حدود 12 بود که بلند شد و از همه خداحافظی کرد تا برود. مجید و گودرز به او گیر دادند که:
- حالا امشب رو همین‌جا بمون. سعید اینا امشب نمی‌رن پادگان. بمون دیگه.
حمید از ما عذر خواست، ولی من و عباس شروع کردیم که:
- آقاحمید دمت گرم. حالا ما یه شب از پادگان جیم شدیم و به خاطر شما موندیم این‌جا، شما هم کوتاه بیا دیگه.
هر کاری که کردیم، نشد. همانی بود که علی گفت. حمید طوبی نماز شبش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد و رفت.


توضیحات:
- "حمید طوبی" که چند ماهی قبل از شهادت ازدواج کرده بود، وصیت کرده بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید."
حمید طوبی بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید. دخترش که به دنیا آمد، طبق وصیت او زینب نام گرفت.

- "علی کریم زاده" که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد.
علی هم مانند دوست قدیمی خویش حمید طوبی، گفته بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید." چندین سال بعد استخوان‌های علی به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.
- "سعید طوقانی" و "عباس دائم الحضور" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شدند و سال ها بعد استخوان هایشان به خانه بازگشت.
- "حسین رجبی" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد.
- "مجید عتیقی نژاد" اسفند 1366 در عملیات والفجر 10 در غرب کشور به شهادت رسید.
یاد همه شان بخیر

[ ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
متاسفانه یکی دو هفته اخیر شاهد برخی مطالب در سایتهای ارزشی بودیم که به بهانه حملاتی که به یکی از هنرپیشه های کشور شده، موضعگیری کردند.
ماجرا از این قرار بود که خانم هنرپیشه در صحبتهایش در تلویزیون، اظهار ارادتی به مقام معظم رهبری داشت. همان طور که انتظار می رفت، برخی فتنه گران در شبکه های اجتماعی، او را مورد هجوم و اهانت قرار دادند.
خب این چیز عجیبی نیست. فتنه گران که عقده ناکامی و شکست عظیمشان در فتنه 88 دارد خفه شان می کند، همواره به دنبال فرصت و جایی هستند تا خود را خالی کنند و مثلا اظهار وجود کنند.
متاسفانه انعکاس این حملات در سایت های ارزشی، نه تنها بها دادن به فتنه گران بی خاصیت بود، بلکه قبح قضیه را هم از بین برد. برخی سایت ها هم که شروع کردند به انتشار فهرستی از اهانت به هنرمندان ارزشی و ...
آنچه پیش آمد و گهگاه نیز می بینیم و می شنویم، خاطره ای بسیار مهم و جالب را از شهید طیب حاج رضایی برایم یادآور شد.

http://sangariha.com/i/attachments/1/1374030625982389_large.jpg

یکی از نزدیکان شهید طیب حاج رضایی، خاطره بسیار جالبی از او تعریف می کرد:
روزی طیب خان همراه "ناصر جیگرکی" سوار بر درشکه، در حال گذر از محله سرچشمه بودند. ناگهان یکی از دشمنان طیب خان، سوار بر دوچرخه، آمد کنار آنها و فریاد زد:
- طیب خان .....
و فحش بسیار رکیکی خطاب به طیب خان داد، پا بر رکاب دوچرخه زد و گریخت.
ناصر جیگرکی بلند شد تا به دنبال او بدود. طیب خان یقه ناصر را گرفت و گفت:
- کجا؟
ناصر با عصبانیت گفت:
- مگه ندیدید طیب خان اون بی شرف چی گفت؟ می خوام برم حقشو بذارم کف دستش.

طیب خان خندید و درحالی که ناصر جیگرکی را روی صندلی درشکه می نشاند، گفت:
- ببین، اون اگه الان بره هر جا بگه که من جرات کردم و به طیب فلان فحش رو دادم، هیچکس باور نمی کنه، کافیه تو بری اونو بگیری و یه سیلی توی گوشش بزنی، همه باور می کنند که اون جرات کرده به طیب فحش بده.
[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
حوزه شلوغ شده بود.
حوزه‌ی علمیه نه، حوزه‌ی هنری!
"زم" که چندی قبل آوینی را از آن‌جا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!
آهنگران اما، زور می‌زد تا درِ باغ شهادت را باز کند:
اگر آه تو از جنس نیاز است
درِ باغ شهادت باز باز است

می‌خواند و گریه می‌کرد. می‌خواند و اشک درمی‌آورد.

http://media.afsaran.ir/sis5H6_500.jpg


گفتم اشک!
مگر دیگر اشکی هم برای‌مان گذاشته بود؟
از خرداد 68 که یتیم شدیم، اشک چشم‌مان خشکید.
حالا سید آمده بود تا دوباره فریاد "یا حسین" در خیابان‌های دولت سازندگی و دوران بازندگی، طنین‌انداز شود.
سید آمد تا باز به دیدگان خشکیده‌مان، اشک ببخشد و طراوت زیارت عاشورا یادمان آرد.

همه ناله می‌زدند. همه می‌گریستند. کسی به دیگری نمی‌نگریست.
من اما ...
آن‌قدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم که هروقت در جبهه می‌شنیدیم آمده، حتما باید از نزدیک زیارتش می‌کردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.

سردار پاستوریزه‌ی جبهه ندیده‌ی بسیج، برای این‌که از فشار برهد، گفته بود تا پرونده‌ای در بسیج به‌نام "سیدمرتضی آوینی" به‌تاریخ گذشته تشکیل دهند تا اگر روزی پرسیدند چرا "هنرمند بسیجی"؟ کارت بسیجش را رو کند.
هر کی به‌فکر خویشه ...

همراه "داوود امیریان" کنار اتاقک "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" ایستاده بودیم.
به‌یاد روزهای آفتابی جنگ، وَنگ می‌زدیم.
انگار مصطفی را از "سومار" می‌آوردند.
پنداری پیکر "سعید" را از همسایگی "دجله" برمی‌گرداندند.
شاید استخوان‌های "سیدمحمد" را از "سه‌راه مرگ" هدیه می‌آوردند.
هرچه که بود و هرکه می‌آمد، عطر شهادت در شهر می‌پراکند.

از دور دیدمش. نه خیلی دور، ولی کسی متوجه نشد.
همه در محوطه‌ی اصلی بودند و من و داوود، متوجه شدیم تابوتی پیچیده در پرچم افتخارآفرین ایران اسلامی، از درِ پشتی حوزه‌ی هنری وارد حیاط شد.
بر شانه‌ی داوود که زدم، دویدیم.
زیر تابوت را که گرفتیم، ده دوازده نفر نمی‌شدیم. داشتیم می‌رسیدیم به مردم.
سرم را بر تابوت گذاشته و می‌گریستم. من عقب بودم و داوود جلوتر.
کسی از پشت بر شانه‌ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
ـ آقا می‌گه تابوت رو بذارید زمین.
ـ آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببینم، که چشمم به قیافه‌ی خندان ـ ببخشید، مثلا گریان ـ حاجی زم افتاد. کفرم درآمد. به یک‌باره همه‌ی ظلم و ستم‌ها پیش چشمم رژه رفتند:
ـ زم ... هم اسم خودش رو می‌ذاره آقا.
همه شنیدند. داد زدم. از ته دل.
می‌خواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول کن نبود. دوباره بر شانه‌ام زد:
ـ گفتم آقا می‌گه تابوت رو بذارید زمین ...
ـ برو بینیم بابا ...
وای خراب کردم.
رویم را که برگرداندم تا حالش را بگیرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام می‌زد و می‌آمد.
زدم بر شانه‌ی داوود:
ـ داوود، سریع تابوت رو بذار زمین ... آقا ...

خودم را انداختم روی تابوت و های‌های گریستم. داوود و دیگران هم.
آقا ایستاد بالای سر آقاسید. چشمانش بارانی بود، حالاتش طوفانی.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم می‌سوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولی حالا از همه جلو زده و پریده بود.
رو کردم به آقا:
ـ آقا ... اینم سیدمرتضات ...
شلوغ شد. من‌هم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا که رفت، تازه جمعیت ریخت آن‌جا و ...

خوب شد آقا آمد.
اگر آقا نمی‌آمد:
"سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزی‌نامه‌ی جمهوری اسلامی ـ همچنان به عناوین‌جعلی "بسیج صدا و سیمای" استان و شهرستان، بخش و ده‌داری و روستا، علیه سیدمرتضی بیانیه صادر می‌کرد.
و همچنان داداش کوچیکه‌ی حاج اکبر، پخش صدای آوینی از جعبه‌ی جادویش را حرام و ممنوع اعلام می‌کرد.
اگر آقا نمی‌آمد، شاید لازم بود تا پیکر آوینی را همچون پیکر اولین شهدای عملیات تفحص، پزشک‌قانونی وارسی کند و سوراخ‌های ترکش مین والمری را "اثرات فرورفتن شیئی سخت همچون پیچ گوشتی در چندجای بدن" اعلام کند!

آوینی که رفت، آنهایی که سال‌های جنگ از قم آن‌طرف‌تر را ندیدند، تازه فهمیدند "فکه" هم روی نقشه دیدنی است.
پای آوینی که بر مین گل کرد، تازه آنهایی که می‌گفتند "چرا جنگیدیم؟" متوجه شدند فکه بخشی از خاک ایران اسلامی است و این پیکرهای استخوانی که همچنان بر دوش‌ها روانند، از این‌سوی مرز، یعنی داخل کشور خودمان می‌آیند. یعنی دشمن تا آخرین روزها حتی، در خانه‌مان جا خوش کرده بود تا نقشه را جعل کند که نتوانست.
آوینی که خونین شد، ما هم تازه یاد رفیقان‌مان افتادیم که پیکرشان را بر خاکریز جا گذاشتیم.
آوینی که شهید شد، حضرات رضایت دادند فیلم اولین سری عملیات تفحص و کشف شهدا را از طبقه‌بندی "خیلی محرمانه" خارج کنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فکه، چه خبرهاست هنوز!
[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
همه‌ هفته، هنگام نمازجمعه، در "چهارراه لشکر"  می‌دیدمش.

صدای گرمش در روایت‌فتح، آن‌قدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم.

روز جمعه 28 اسفند ماه 1371، به آرزوی دیرینه‌ام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمت‌های روایت‌فتح در سال‌های گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم.

خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبه‌ی باغچه نشست.
چهارراه لشکر خلوت بود. نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعه‌ی سال را زودتر از دفعات قبل به نمازجمعه بروم.
سجاده را بر زمین گذاشتم و بر لبه‌ی باغچه نشستم. دقایقی نگذشت که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجاده‌اش را کنار سجاده‌ی من پهن کرد؛ نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظه‌ای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بی‌هیچ تکبّر، با اخلاصی بسیجی‌وار و لبخندی زیبا، جوابم را داد.

نشست کنارم روی جدول. چشمانش از لبانش تشنه‌تر بودند؛ و گوش‌هایش هم. همه را می‌پایید.
وقتی گفتم:
ـ آقاسید، نَفَسِت خیلی حقّه. صدات گرمه. خدا خیرت بده.
محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذرخواست و گفت:
ـ ما که کاری نکردیم ...

 هر که را با دست نشان می‌دادم و از رشادت‌هایش در جنگ می‌گفتم، با چنان نگاه نافذی دنبال می‌کرد، پنداری دارد حرکاتش را ضبط می‌کند. خوب می‌شد از چهره‌اش خواند با هر نگاه، برنامه‌ای از روایت‌فتح در ذهنش نقش می‌بندد.
دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، هنوز نان را به نرخ سال 60 می‌خورد.
با همّتی که داشت، شاید که می‌توانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند؛ اما او، از همه‌ی دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجی‌ها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مُشتی از خاک جبهه را به مُشتی طلا نمی‌داد و همان بود که لحظه‌ای آرام و قرار نداشت.

همین‌طور که نشسته بودیم و می‌گفتیم و می‌گفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم:
ـ آقاسید، حواست‌رو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرف‌مون، خوب بهش دقت کن.
ـ مگه چی‌یه؟
ـ بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من می‌گم.

آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلک‌هایی نزدیک به‌هم، به‌زور آدم را نگاه می‌کردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کُت چروکیده و رنگ و رو رفته‌اش برد و به هر کدام‌مان یک شکلات داد. با همان لهجه‌ی غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همین‌کار را انجام بدهد، که داد.

وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را می‌خورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت:
ـ اون کی بود؟
و گفتم:
ـ اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست.
 وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت:
ـ واقعا خوراک یه برنامه‌ی خوبه. چه‌طوری می‌شه اون ‌رو پیداش کرد؟
ـ همین‌جا. هر هفته همین‌جاست. خواستی، باهاش هماهنگ می‌کنم بشینید پای حرفاش.
و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ...

سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چندسال پیش، خسته و دل‌شکسته از روزگار، در گوشه‌ای از این شهر غبار گرفته، خُفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید:
ـ حاجی، تو کی بودی؟

 و این، همه‌ی آن چیزی است که آن روزجمعه، برای سیدمرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم:
 
از قاچاقچی تا بلدچی
من نمی‌دونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم. آخه پیر بود. سنّش کم نبود. چه جوری برم بهش بگم:
ـ ببخشید برادر ... این بچه‌ها راست می‌گن شما زمان شاه "قاچاقچی" بودی؟
خب فکر می‌کنید چی به‌هم می‌گفت؟
ـ به تو چه بچه ...
ـ اصلا تو غلط می‌کنی در مورد من این‌جوری حرف می‌زنی ...
ـ خجالت نمی‌کشی با من‌ که هم‌سن پدرتم، این‌جوری حرف می‌زنی؟
ـ اصلا به شماها چه که من چی‌کاره بودم؟
ـ بودم که بودم ... امروز مثل همه‌ی شما، مثل خود تو، لباس بسیج تنمه ...
ـ اصلا تو روت می‌شه توی روی کسی که اومده جبهه تا جونش رو فدا کنه، این حرفارو بزنی؟
ـ ...

 خب ... خب. غلط کردم. اصلا ازش نپرسیدم. ولی خب قیافه‌ش تابلو بود. موهای حنا زده‌ی‌ ژولیده، چهره‌ی سیه‌چرده، سبیل‌های سیخ‌سیخی لای دندونایی که از بس لب به سیگار زده، سیاه‌ِسیاه شده بودند ... اصلا اینها هیچی، دستاش ... از روی دستاش تا بالا، همه‌اش خال‌کوبی بود.
رستم و سهراب، زال و تهمینه ... خلاصه می‌شد یه شاهنامه‌ی کامل روی بدنش خوند. کافی بود تا برای وضو گرفتن آستینش رو بالا بزنه ...

 آخ گفتم وضو ...
آره ... وضو هم می‌گرفت ... وضوی خالی که نه، کنار بقیه، شونه‌به‌شونه‌ی بچه‌ها، نماز هم می‌خوند. تازه، توی دعای توسل و زیارت عاشورا هم می‌اومد، یه گوشه می‌نشست و با دستمال‌یزدی سبز و بنفش، اشکاش رو پاک می‌کرد ...
 ولی خب، خیلی بو می‌داد. اصلا انگار خود کارخونه‌ی دخانیات نشسته بغلت. نمی‌شد تحملش کرد. مخصوصا وقتی می‌خواست باهات روبوسی کنه. وقتی می‌خندید، ته حلقش معلوم بود. همون چندتا دندونی هم که داشت، اون‌قدر سیاه و لت‌وپار بودند که دلت نمی‌اومد صورتش رو ببوسی.

 

http://www.askdin.com/gallery/images/17037/1_shahidavini_1_.jpg


 می‌گفتند زمان شاه، قاچاقچی بوده. نه قاچاقچی مواد مخدر، که از راه‌های سخت و پر پیچ وخم کوهستان‌های غرب کشور به‌خصوص قله‌ی "بمو"، اجناس و لوازم از عراق می‌آورده و می‌برده.
جنگ که شد، مثل همه‌ی مردم، همه‌ی اون‌چه رو ناشایست می‌پنداشت، کناری نهاد و با رزمندگان اسلام همراه شد.
حالا دیگه حاجی، برای خودش شده بود "بلدچی". هرجا بچه‌های اطلاعات و عملیات گیر می‌کردند، او بود که راه گشاشون می‌شد و اونارو تا پشت خطوط عراق می‌برد و می‌آورد.
 در "هور" و ایام آمادگی عملیات خیبر، بچه‌ها برای شناسایی در عمق مواضع عراق، توسط او به قاچاقچیان عراقی تحویل می‌شدند و چندروز بعد که کارشون رو انجام می‌دادند، محترمانه به ایران بازگردانده می‌شدند و عراقی‌ها به او می‌گفتند:
ـ حاجی جون، بیا امانتی‌هات رو تحویل بگیر.

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
نترسید، هنوز آن‌قدر کم نیاوردم که به "خاطره‌سازی" روی بیاورم.
نه با شهید آوینی رفیق بودم، نه دوست، نه هم‌کار و هم‌رزم، که مثل ماه‌های آخر حیاتش، به او ظلم کنم و اشکش را دربیاورم!
من‌هم مثل اکثر شما، فقط او را از صدای دل‌نشین و نَفَس حقّش می‌شناختم، وگرنه او که اصلا مرا نمی‌شناخت.

کلا 4 بار او را دیدم.
بار اول فقط سلام وعلیک بود و بس.
بار دوم آن خاطره‌ی تلخ پیش آمد.
بار سوم هم، چندروز قبل از شهادتش، توفیقی شد با او هم‌نشین و هم‌صحبت شوم و باهم دیداری داشته باشیم با پیرمردی که ...
بار آخر هم زیر تابوتش بود و حضور آقا ...

http://rajanews.com/Files_Upload/89316.jpg

خاطره‌ی اول: مظلومیت آقا سیدمرتضی آوینی
صدایش خیلی دل‌نشین و آرام‌بخش بود. به‌قول آن عزیز دل:
"حتی اگر از عملیاتی ناکام و شکست خورده‌ برنامه می‌ساخت و سخن می‌گفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقه‌ی خود احساس می‌کردیم."

خیلی دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم.
فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حمله‌ها، آن‌چنان پرحجم نشده بود.
هنوز حاج‌آقا "زم" ـ رئیس آن روز پالایشگاه و حوزه‌ی هنری و میلیاردر و قهوه‌خانه‌دار و ... امروز ـ آوینی را از حوزه‌ی هنری اخراج نکرده بود.
هنوز روزنامه‌ی "سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزنامه‌ی جمهوری اسلامی ـ دست به تکفیر سید نزده بود و به هزار ویک اسم و عنوان، علیه او بیانیه صادر نمی‌کرد.
هنوز قهرمان رالی کامیون‌رانی کانادا، "محمد هاشمی‌رفسنجانی‌بهرمانی" رئیس وقت جعبه‌ی جادو، دستور ممنوعیت پخش روایت‌فتح و به‌خصوص صدای او را از تلویزیون، نداده بود.

دم غروب بود که با دو سه تا از دوستان اهل ادب و هنر! روی تخت‌های حیات حوزه‌ی هنری نشسته بودیم و چای سر می‌کشیدیم.
از دور کسی پیدا شد که با دیدنش خیلی ذوق کردم. دومین باری بود که می‌دیدمش. چندروز قبل، همین‌جا برای اولین‌بار دیده بودمش.
جلو که آمد، طبق عادت، با همه سلام و احوال‌پرسی کرد. به ما که رسید، به احترامش برخاستم و با لبخند، با او دست دادم. بغل دستی‌ام اما، همچنان دودسیگار از همه‌ی سوراخ‌هایش بیرون می‌زد، برنخاست و در برابر سیدمرتضی آوینی که دستش را دراز کرده بود، با بی‌اهمیتی فقط دست داد، ولی رویش را برگرداند.

سید، چندقدمی دور نشده بود که مثلا دوست ما، شروع کرد به هَتّاکی و هر چه فحش ناموسی از دهان ناپاکش خارج می‌شد، نثار سید کرد. هر چه گفتم:
ـ مرد مومن، اگه حرف‌ها و نظراتش رو قبول نداری، به خودش فحش بده. به ناموسش چی‌کار داری.
که او وقتی دید من ناراحت شده‌ام، لج کرد و بدتر و رکیک‌تر فحش داد.

وقتی فروردین 1372 سیدمرتضی در بیابان‌های فکه رفت روی مین و آسمانی شد، یکی از اولین کسانی که در وصف سیدمرتضی زور زد و مقاله نوشت، همو بود.
وقتی دیدم عکسی بزرگ از سید در اتاقش زده و درباره‌ی وَجَنات و حَسَنات سید منبر می‌رود، یاد آن غروب تلخ افتادم و فقط سوختم.
[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب