خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

چیزی که برای همه‌ی ما عجیب بود و اوایل باور آن برای‌مان خیلی سخت و مشکل می‌آمد صحنه‌هایی بود که می‌دیدیم و دل انسان را تکان می‌داد. این را می‌توانم بگویم که تکان‌دهنده‌ترین و سخت‌ترین لحظاتی که در تفحص پشت‌سر می‌گذاشتیم، همان‌جا بود. باورش برای خود ما که می‌دیدیم مشکل بود، چه برسد به کسی که نیامده، ندیده، می‌خواهیم برایش تعریف کنیم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tafahhos-.jpg


آن صحنه، شهدایی بودند که عراقی‌ها پیکرشان را در توالت‌های‌شان انداخته بودند. چاه‌های فاضلاب و جاهایی که مشخص بود شهدا را داخل آنها انداخته و همان‌جا دست‌شویی‌‌شان را احداث کرده‌اند. این مسئله، اوایل برای هیچ‌کس قابل تصور و قبول نبود. غالبا درکار تفحص به محل دست‌شویی‌ها که می‌رسیدیم، ناخودآگاه حالت تنفر و انزجار در وجودمان پیدا می‌شد و زود از کنار آن رد می‌شدیم.
همه‌ی مسائل از آن‌جا شروع شد که یکی از روزها، متوجه لبه‌ی پوتینی شدیم که از خاک کنار دست‌شویی بیرون زده بود. با اکراه آن‌جا را کندیم و درکمال حیرت به استخوان پای انسانی برخوردیم. از همان‌جا بود که چند گور دسته‌جمعی پیدا کردیم و حدود 28 یا30 شهید درآوردیم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tafahhos.jpg


اولین محل را که کندیم، شش - هفت شهید پیدا شدند. همین‌طور یکی دیگر، تا به قسمتی رسیدیم که خود دست‌شویی قرارداشت. مکان این صحنه‌ها در ارتفاع 143 فکه، منطقه‌ی عملیاتی والفجر یک بود. محلی که گردان‌های خندق، کمیل و حنظله از لشکر حضرت رسول (ص) آن‌جا عملیات کرده بودند.
 از آن به‌بعد، بچه‌ها به هر دست‌شویی که می‌رسیدند، با ناراحتی و دل‌شکستگی تمام، آن‌جا را می‌کندند و پیکر مطهر شهدا را خارج می‌کردند. شاید از هر ده دست‌شویی عراقی که در منطقه به‌چشم می‌خورد، در هفت تای آنها شهید یافت می‌شد.
شهیدی بود که همرزمانش محل شهادت او را درکنار ارتفاع نشان دادند؛ حدود یک سال بچه‌ها اطراف آن ارتفاع را می‌گشتند ولی از او خبری نبود. سرانجام پیکر او جزو شهدایی یافت شد که گفتم. در اوج مظلومیت، درحالی که دست‌ وپای‌شان را با سیم تلفن بسته بودند.
یکی دیگر از این صحنه‌ها که دل‌مان را آتش می‌زد، این بود که دست بعضی از این شهدا را با پیشانی بندهای‌شان بسته بودند. حالا تصور کنید، با چه فشاری دست‌وپای مجروحین را بسته‌اند و این‌گونه وحشیانه به‌شهادت رسانده‌اند.
بعد از پیش آمدن این مسئله، جاهایی را که محل انباشت زباله و ... بود، جست‌وجو کردیم و متاسفانه در آن‌جاها نیز شهید پیدا کردیم.
راوی: مرتضی شادکام
نقل از کتاب "تفحص" نوشته حمید داودآبادی - صفحه 99
چاپ دوم: پاییز 1393 موسسه شهید احمد کاظمی

[ ۱۳٩٤/٤/٩ ] [ ٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک رزمنده نویسنده - بخش اول     
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است/ ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم
خیلی ها معتقدند، حمید داودآبادی در دهه 60 مانده است اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد، می گوید: ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم چون نمی شود آن روزها و اتفاقات را از یاد برد.
گروه فرهنگ و هنر دفاع پرس: خودش را در جرگه قهرمانان جهاد اصغر معرفی می کند، اما جهاد اکبر را شرط می داند. سالهاست که از جبهه برگشته ولی با قلمش در جبهه نرم می جنگد. قلمش از آن دست قلمهایی است که خیلی ها را دفاع مقدسی کرده است.
اگر سرفه امانش دهد، داستاهای خوبی برای گفتن دارد؛ از روزگاری که در جبهه اتفاقات را ریز به ریز برای مادرش می نوشته تا تلنگر هایی که یک مادر شهید به او می زند.
خیلی ها معتقدند که "حمید داودآبادی" در دهه 60 مانده است. اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد  چون در دهه 60 "مصطفی کاظم زاده‌"هایی را دارد که ایمانش از خیلی ها قوی تر است.

داودآبادی موقع جنگ رزمنده بود و از جنگ برگشت، نویسنده شد. می گوید "دوست دارم نویسنده خوبی باشم". دغدغه اش گفتن خاطرات روزگاری است که با رفقای شهیدش در جبهه داشته است.
با کتاب "یاد یاران "شروع به نوشتن کرد. او تقریظ مقام معظم رهبری بر این کتاب را یکی از موثرترین محرک ها برای ادامه دادن در عرصه نویسندگی می داند.
"از معراج برگشتگان"، "چادر وحدت"، "پاره های پولاد"، "کمین جولای 82"، "دیدم که جانم می رود"، "حماسه ذوالفقار"، "تفحص" و "عقل درخشان" از دیگر کتابهایی است که به قلم او راهی بازار کتاب شده است.
خبرنگار ما برای گفت و گو با داودآبادی به سراغ او رفته که حاصل این گفت‌و گو را در ادامه از نظر می گذرانید:



بلوغ ما با انقلاب شروع  و در جنگ تحمیلی تکمیل شد
دفاع پرس: به عنوان سوال اول، از حمید داودآبادی در دوران نوجوانی برایمان بگویید.
- سال 56، 57 بود که با تمام هیجانات و شور جوانی که در آن مقطع داشتم، به جرگه انقلابیون پیوستم. به همراه خانواده در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کردم که خاطرات آن دوران در بخش اول کتاب "از معراج برگشتگان" منتشر شده است.
آن زمان صحنه‌های بسیار جالبی برای یک نوجوان وجود داشت؛ زیرا نوجوانی که به دنبال تخلیه هیجانات جوانی خود است تلاش دارد تا عرصه ای برای این کار پیدا کند و وقوع انقلاب یکی از این عرصه هاست. یکی از شانس های زندگیم‌ من هم همین انقلاب بود چرا که می توانستم راحت در آن فعالیت کنم.
روند بلوغ ما با انقلاب شروع و در جنگ تحمیلی تکمیل شد. ما در جنگ بالغ شدیم چون زمانی که 15- 16 ساله بودیم، یعنی زمانی که تازه نماز خواندن بر ما واجب شده بود، دوستان ما در برابر چشمانمان به شهادت می رسیدند.

دفاع پرس: اولین بار چه زمانی به منطقه اعزام شدید؟
- 25 مهر 60 یعنی روز تولدم. من در طول عمرم دوبار متولد شدم؛ یک بار در 25 مهر سال 44 که به دنیا آمدم و وجود جسمانی من متولد شد و بار دیگر در 25 مهر 60 که تولد معنوی من بود و در سومار متولد شدم.
من آن زمان به صورت کاملاً شخصی و داوطلبانه در جبهه حضور داشتم که این حضور داوطلبانه در کارت بسیج من هم قید نشده است ولی می دانم اجر کار من محفوظ است.  

دفاع پرس: جنگ تمام شد و شما به خانه برگشتید؟
- بله، جنگ تمام شد و همه مردها به خانه هایشان برگشتند. نمی شود گفت ما 8  سال عقب مانده بودیم، بلکه زمانه 8 سال رو به جلو حرکت کرده بود، جامعه جلو رفته بود، بعضی‌ها برای خود گرگی شده بودند و گرگ‌ها گرگ تر شده بودند. ما بدون توقع برگشتیم ولی باید حداقل ها را برایمان کنار می گذاشتند که نگذاشتند.
متاسفانه در بعضی موارد، ارزش‌ها با ترازو سنجیده شد؛ به عنوان نمونه در یکی از نهادهایی که در زمینه ارائه خدمات به جانبازان فعالیت می کرد، از آنان با کارت جانبازی و بر اساس آن پذیرایی می کرد؛ جانبازهای 25 درصد نوشابه و ماست نداشتند. اما به جانبازهای 30 درصد نوشابه می دادند، و وضع 50 درصدی ها از همه بهتر بود که هم نوشابه داشتند و هم ماست! یعنی همه ارزش‌ها در درصدهایی خلاصه شد که در جامعه بر مبنای آن به شما خدمات ارائه می شد.
این در حالی است که در کشوری مانند الجزایر که 4-5 دهه قبل انقلاب کرده اند، وزارتخانه ای برای ایثارگران دارند که تا به امروز فعال است و همه نوع تسهیلات برای جانبازان و خانواده های آنان در نظر گرفته است. حتی این تسهیلات به نوه و نتیجه آنان هم ارائه می شود، چون از همان نسل و از نوادگان آن ایثارگران هستند. اما اینجا ....



** با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ **
دفاع پرس:  این جمله را شنیده اید که می گویند "داودآبادی در دهه 60 جامانده است"؟    
- یکی از دوستانم که جانباز جنگ تحمیلی است و متاسفانه دچار فراموشی شده و تمام ارزش‌ها و دوستان شهیدش را از یاد برده است، در سالگرد شهادت شهید مصطفی کاظم زاده به من گفت: "حمید، تو هنوز در دهه 60 مانده ای؟ نمی خواهی بیرون بیایی؟"
خندیدم و گفتم: بیام کجا؟ بیام پهلوی تو؟ اگر بیرون آمدن از دهه 60 به این قیمت است که مثل تو باشم، ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم.
من به او گفتم: کیوان و حمید و نادر را یادت هست؟ هر کدام از اینها اگر بودند، الان برای خودشان کسی شده بودند. آن موقع ها هم که بودند، هزارتا مثل من و تو را در جیبشان می گذاشتند، تا به حال سَری به مادر این سه شهید زده ای؟ مگر شهادت سه جوان شوخی است؟ امروز بچه من و شما مریض می شود، دست و پایمان را گم می کنیم. باید مادر باشی، دل داشته باشی تا جنازه سه تا پسرت را بیاورند و تو دَم نزنی.
من گفتم: اگر اینها برای دهه 60 است، نادر و حمید و کیوان را چکار کنم؟ بهشت زهرا(س) را چکار کنم؟ می شود اینها را به راحتی فراموش کرد، زندگی کرد و اصلاً به روی خود نیاورد؟
من در کتاب "نامزد خوشگل من" که به تازگی منتشر شده است، خاطره ای از "زهرا خانم" مادر این سه شهید نوشته ام؛ آن هم موقعی که همراه همسر و فرزندانم برای عید دیدنی به منزل یکی از اقوام رفته بودیم، متوجه شدم که کسی به شیشه ماشینم می زند. نگاه کردم دیدم، "زهرا خانم" است. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: "سالگرد نادر گذشت، نیامدی. عید شد، نیامدی. اگر الان بچه هایم بودند، حتماً عید برای دیدنم می آمدند."
او نگاهی هم به بچه های من کرد و گفت: "اگه آنها هم بودند، الان مثل تو بچه های قد و نیم قد داشتند و بای عیددیدنی به منزل من می آمدند" و من ماندم که در جواب چه بگویم...
مگر می شود مادر را که با جان و دل، بچه هایش را در راه اسلام داده است، نادیده گرفت؟ می شود به جای این نگاه‌ها پول داد؟ با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ حالا من می توانم دوستانی که روزگاری را با آنها سپری کرده‌ام ازیاد ببرم یا اینکه در قبال جیب خود مسئول باشم.
منِ داودآبادی اگر همین الان از دنیا بروم، برای من پیام‌ها و مراسم بسیاری برگزار می کنند. اما در همین تهران خودمان مادر سه شهید، یعنی شهیدان ولی زاده در گوشه خیابان به رحمت خدا رفت، بی آنکه پیامی صادر شود و یا مراسم آن چنانی برگزار شود.
پسرش برایم گفت که آخرین برادرم که شهید شد، من در جبهه بودم. خبر شهادت را خودش به من داد و گفت: "تو در جبهه بمان و نیاز نیست برگردی، من خودم برادرت را تشییع می کنم." این ها را با چه چیز می شود عوض کرد؟
چند وقت پیش در یک مصاحبه تلویزیونی از مادر شهید پرسیدند که "خواسته شما چیست؟ گفت: خواسته؟ من ناراحتم که چرا پسر دیگری نداشتم که او را هم به جبهه بفرستم." یعنی این مادر هنوز حس می کند که بدهکار است.
در منطقه فکه که بودیم دو تا از دوستان من متاهل بودند. من امروز تازه متوجه شدم که آنها چه دل بزرگی داشتند که به جبهه آمدند. آنها هر روز صبح به اندیمشک می رفتند و به خانواده شان تلفن می زدند.  یکی از آنها به نام عباس تقوی، پسری به نام اسماعیل داشت که 6 ماهه بود. شب عملیات به او گفتم: عباس! از اسماعیلت چه خبر؟ گفت: من خودم امشب اینجا آمده ام تا قربانی شوم".
اسم همرزم دیگرم حسین ارشدی بود که 6 فرزند داشت. یک روز به او گفتم که "خوب نیست هر روز از این جا تا اندیمشک را به خاطر تلفن زدن می روی". آن روز من جوان بودم و می توانستم شعار بدهم. او در جواب من خندید و گفت: "حمید جان من 6 فرزند دارم. من از دنیا بریده‌ام، از بچه‌هایم بریده‌ام ولی آنها که از من نبریده‌اند." بعد زد روی شانه من و گفت: "بذار بابا شی حمید جون، اونوقت بهت می گم".
حسین  10 روز بعد در عملیات کربلای یک به شهادت رسید. من فقط یک بار به خانه حسین رفتم.  وقتی همسرش مرا دید، تنها یک جمله به من گفت: "چرا حسین، مرا با 6 تا بچه گذاشت رفت؟"
دیگر هیچ موقع به آنها سر نزدم، چون حرفی برای گفتن نداشتم. هر بار که به بهشت زهرا(س)  می روم به مزار حسین هم سر می زنم. مگر حسین داستان بود؟ دروغ بود؟ افسانه بود؟ من به راحتی این ها را فراموش نمی کنم.
حواسمان باشد، بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرد. چون چیزهایی که می پوشیدیم و می خوردیم، همه را مردم در پشتیبانی از جنگ برای ما ارسال کرده بودند. حالا امروز من این بدنی که با بیت المال رشد یافته را در کجا باید خرج کنم؟ پس ترجیح می دهم در دهه 60 بمانم و هر وقت یادم رفت، "زهرا خانوم" به شیشه ماشینم بزند و تلنگری باشد که "حمید خیلی چیزها یادت نرود".
 نباید مصطفی حیدرنیا را از یاد ببرم که تا وقتی شهید شد، نمی دانستیم کیست. در حالیکه او رئیس سازمان تربیت بدنی و معاون نخست وزیر وقت بود.
روایت داریم که دنیا زندان مومن است و بهشت کافر. دوست مشترک من و شهیدان محمدی که امروز میلیاردر است، هیچ وقت به خانه آنها سر نخواهد زد، چون می داند که باید شهیدان محمدی را به یاد بیاورد، بعضی از آدم‌ها برای گناه کردن از حقیقت و خدا فرار می کنند.
من 85 قطعه عکس دو نفره دارم که تنها از میان آنها من باقی مانده ام و همه‌ای آن 85 نفر شهید شده اند.



لبنان، فصل تازه زندگی
دفاع پرس:  از داستان حضورتان در لبنان بفرمایید.
- بهار 62 بود که برای اعزام به جبهه به پایگاه شهید بهشتی مراجعه کردم. نوشته‌ای نظرم را جلب کرد که "برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". آن زمان ما عشقمان لبنان رفتن بود چون قبل از انقلاب، کسانی که سابقه حضور در جبهه فلسطین و لبنان را داشتند، انقلابی محسوب می شدند.
شرط ثبت نام، حضور 6 ماهه در جبهه و مناطق عملیاتی در جنوب ایران بود که من آن را داشتم. پس ثبت نام کردم و پس از دو روز اعزام شدم.
رفتن به لبنان برایم جالب بود و در زندگی دریچه ای دیگر را برایم باز کرد. به قول لبنانی ها "اگر اصفهان نصف جهان است، لبنان همه جهان است"
لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و .... است. با این وجود، زندگی در آنجا به شکل کاملاً عادی رواج دارد، در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سالها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمانها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمانها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آنجا اسلحه حرف اول را می زد.
امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد ولی متاسفانه نتوانست. اما نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود.
آن زمان سیدحسن نصرالله امام جماعت مسجد امام علی (ع) بود. هنوز حزب الله تشکیل نشده بود و سید عباس موسوی فرمانده سپاه لبنان بود. من بعد از 3-4 ماه خدمت به ایران برگشتم.
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82"، "روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده"، "پاره های پولاد" و عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان القیس" است.

دفاع پرس: شناخت و ارتباط شما با شهید حسان اللقیس چطور بود؟
- "حسان اللقیس" از شهدای بزرگ مقاومت بود که ضربات سنگین و سختی را بر رژیم صهیونیستی وارد کرده بود، تا جایی که "مئیر داگان" رئیس موساد چند سال پیش در سخنرانی مراسم بازنشستگی خود عنوان کرده بود که یکی از آرزوهای بزرگ وی، ربودن حسان و یا کشتنش بوده است که این، عمق کینه و نفرت صهیونیستها را از شهید "حسان اللقیس" نشان می دهد، البته در نهایت هم در سال 1392 او را در مقابل خانه اش ترور کردند.
 شهید "حسان اللقیس" از بنیانگذران حزب الله و از همرزمان سیدحسن نصرالله بود. "رونن برگمن" از تحلیلگران آمریکایی، حدود 10 سال پیش و در کتاب خود با عنوان "جنگ با تروریسم، جنگ سرّی با ایران است"، نام "حسان اللقیس" را علنی کرده بود و در آنجا نوشته بود که وی به راحتی وارد آمریکا و آمریکای لاتین شده و پیشرفته ترین تجهیزات امنیتی را برای حزب الله خریداری و بدون اینکه کسی متوجه شود به لبنان برمی گردد. در واقع آن زمان، "برگمن" حساسیت ها ر ا نسبت به "حسان اللقیس" نشان داد، این در حالی است که "برگمن" از نیروهای عملیاتی و اطلاعاتی اسرائیل محسوب می شود.
زمانی که "حسان" به شهادت رسید، "برگمن" اظهار خوشحالی کرده و گفته بود که "حسان" عقل درخشانی داشت و با ذهن خود هر لحظه در حال نوآوری بود، به همین دلیل هم بود که روسای موساد و سازمانهای تروریستی سعی در ترور وی داشتند.
تا روزی که "حسان" به شهادت برسد، من به درستی نمی دانستم که وی در چه سمتی مشغول به کار است. هرکدام از ایرانی ها هم که به لبنان سفر می کردند وی به میزبانی از آنها می پرداخت. یک بار هم "ابراهیم حاتمی کیا" مهمان وی در لبنان بود.
شهید "حسان" از نظر اخلاقی در سطح بالایی قرار داشت. آخرین باری که وی را دیدم 4 سال گذشته بود. به دلایل امنیتی خیلی کم عکس می گرفت. اما آن روز در ملاقات دو نفره ای که با وی داشتم از زوایای مختلف زندگی وی عکس یادگاری گرفتم. دستش رو بوسیدم، در آغوشم گرفت و من احساس کردم بوی عجیبی می دهد؛ بوی شهدا.
مصاحبه طولانی هم با وی داشتم که از نحوه شهادت خود خبر داده بود.
بعد از شهادتش من شروع به انتشار عکس های وی کردم که سایت بزرگ صهیونیستی "اسرائیل دیفنس" بالاجبار، ترور "حسان اللقیس" را بر عهده گرفت و مقاله مفصلی در این سایت منتشر شد که از چند هدف بزرگ اسرائیل خبر داد بود؛ یکی از اهداف بزرگ آنها از میان برداشتن چهره هایی چون شهید "حاج حسن طهرانی مقدم"، شهید "عماد مغنیه"، شهید "حسان اللقیس" و ... بود که متاسفانه به اهداف خود نیز رسیدند و در این مقاله آمده بود که دستمایه‌ی این گزارش نوشته‌ها عکس هایی بود که من منتشر می کردم.

دفاع پرس: آقای داودآبادی، آیا الان هم با حزب الله در تماس هستید؟
- الان خیلی این ارتباط کمرنگ تر شده و علت آن هم بیشتر مسائل امنیتی است. در سال 77 مصاحبه ای هفت ساعته با سیدحسن نصرالله داشتم که نتیجه آن کتاب "سید عزیز" بود. آن موقع خیلی راحت تر به لبنان و نزد سیدحسن آمد و شد داشتم. اما با بروز جنگ 33 روزه شرایط به لحاظ امنیتی حساس تر شد.

دفاع پرس:  شما تجربه های جالبی را پشت سر گذاشته‌اید. بودن با انسانهای بزرگ، اتفاقی است که به سادگی رخ نمی دهد. از این اتفاق برای ما بگویید.
- بله. من در کنار انسانهای بزرگی بوده ام اما آرزو می کنم که هیچ وقت این اتفاقات را تجربه نکنید. چون دل کندن از دوستی که می دانی رفتنی است بسیار سخت است. به یاد دارم در "سه راه مرگ" در شلمچه همراه با مسعود کارگر و سید محمد هاتف در حال استراحت بودیم که من به آنها گفتم "شما هر دو شهید خواهید شد". چون حس عجیبی نسبت  به آنها پیدا کرده بودم، همین هم شد و دو ساعت بعد مسعود و دو روز بعد سید محمد به شهادت رسیدند.
...
ادامه این گفتگو در روزهای آتی در خبرگزاری دفاع مقدس منتشر خواهد شد.
گفت‌و گو از مهدیس میرزایی و وجیهه السادات حسینی
تهیه و تنظیم: مهدیس میرزایی
خبرگزاری دفاع مقدس
16 اردیبهشت 1394
www.defapress.ir

[ ۱۳٩٤/٢/۱٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند.

حمید داودآبادی راوی و نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزای فارس، به اهمیت ثبت خاطرات فرماندهان دفاع مقدس و سردار سلیمانی اشاره کرد و گفت: خاطرات سردار سلیمانی ارزشمند است، حالا شاید نتوان برخی خاطرات ایشان را روایت کرد ولی دوره 8 ساله دفاع مقدس را که می‌توان عنوان کرد.

*سرداران دفاع مقدس اسناد جنگ هستند
نویسنده کتاب «تفحص» گفت: ضعف برخی ارگان‌ها که در این حوزه فعال هستند، این است که تا الان نتوانستند خاطرات سرداران دوران دفاع مقدس را روایت کنند. چون این کار وظیفه آنها است. وقتی رهبر انقلاب تا این اندازه روی حفظ خاطرات و اسناد جنگ تاکید دارند و این سرداران نیز از اسناد جنگ هستند پس باید همه فرماندهان از رده پایین تا بالا خاطراتشان ثبت و ضبط شود.

وی افزود: یک ارگانی باید مامور شود و این‌ها را ضبط کند، خاطرات این‌ فرماندهان شخصی نیست بلکه خاطرات انقلاب و دفاع مقدس است و برای کسب این تجربه‌ها خون‌های بسیاری ریخته شده است. حتی شاید لازم نباشد این خاطرات منتشر شود ولی باید حفظ شود زیرا عظمت‌ها و بزرگی‌هایی دارد که باید برای تاریخ بماند.

*یک نفر برود خاطرات «حاج قاسم سلیمانی» را استخراج کند
داودآبادی با اشاره به سخن رهبر انقلاب پیرامون اینکه جنگ گنج است گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند. این وظیفه سازمان‌ها و گروه‌ها است، اتفاقا این واکنش سردار سلیمانی خوب است زیرا این باعث می‌شود که یک عده‌ای سراغ ثبت و حفظ آنها بروند.

او اضافه کرد: این خاطرات باید برای تاریخ و نسل آینده بماند. اگر خاطرات امثال حاج قاسم روایت نشود در آینده برای جنگ تاریخ می‌سازند، الان آدم‌هایی هستند که برای جنگ مشغول خاطره سازی هستند زیرا می‌خواهند تاریخ بسازند.

*برای جلوگیری از دروغ‌پردازی و تحریف در تاریخ جنگ باید خاطرات امثال حاج قاسم ثبت شود
نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: رهبری جایی تاکید کردند که در روایت تاریخ جنگ دو اتفاق رخ ندهد، یکی اینکه تحریف رخ ندهد و دیگری اینکه دروغ گفته نشود. برای اینکه تاریخ جنگ تحریف نشود و پیرامون آن دروغ گفته نشود باید خاطرات امثال حاج قاسم گرفته شود، حتی منتشر نشود ولی حفظ شود تا در تاریخ بماند.

وی افزود: امثال شهید طهرانی‌مقدم، شهید کاظمی و سردار سلیمانی دو گنج بزرگ هستند. یکی اینکه گنج حماسه‌های دفاع، یکی هم اینکه گنج تجربه‌های نظامی جنگ هستند. دانشکده‌های جنگ ما باید تجربه‌های نظامی این سرداران را تدریس کند و نباید از تجربه‌های نظامی غربی استفاده کند. برای آموزش فرماندهان آینده ارتش و سپاه باید از تجربیات این فرماندهان استفاده کرد.

*سلیم‌النفس بودن ویژگی سردار سلیمانی است
این رزمنده دوران دفاع مقدس در ادامه به نامه اخیر حاج قاسم سلیمانی اشاره کرد و گفت: سردار سلیمانی وقتی این طور عنوان کردند صدر در صد یک ملاحظاتی دارد، این واکنش نشان از سلیم النفس بودن ایشان است و این ویژگی وجودی ایشان است، البته باید عده‌ای زرنگ باشند و سراغ ایشان بروند تا خاطرات ایشان را ثبت کنند.
خبرگزاری فارس
94/01/26

[ ۱۳٩٤/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیشترها، وقتی تنفس برام خیلی سخت شد و از شدت سرفه، خون بالا می آوردم، رفتم درمانگاه بیمارستان ساسان، مطب دکتر قائمی که ظاهرا متخصص بسیار عالی بیماری های تنفسی و ریه و ویژه جانبازان شیمیایی بود.
آن ایام، مصادف بود با زمانی که دولت مکرم، به دلیل کم آوردن بودجه، دستور داده بود تا همچون همیشه، با "اسراف و ولخرجی دستگاه های دولتی" مقابله شود!
خب معلومه که اولین جایی که در آن اسراف و ولخرجی می شود و باید جلویش گرفته شود، جانبازان و ایثارگران هستند!
به همین دلیل نه تنها اعلام کرده بودند که اگر جانبازی نسبت به درصد خودش اعتراض داشت، در کمیسیون تعیین درصد قطعا درصدش را پایین تر بیاورند تا از تسهیلات اندک و حقوق بخور و نمیری که می دهد محروم شود، بلکه اگر جنازه ات را هم به بنیاد جانبازان می بردند، حضرات دکاتره، از خواندن یک فاتحه دولتی هم برایت دریغ می کردند.
یعنی چی؟
یعنی اینکه فرموده بودند به هیچ وجه درصد جانبازان و به دنبال آن آمار جانبازان بالاتر نرود چون بودجه نیست!
و درست زمانی بود که اتفاقا جانبازان شیمیایی که تا چندی قبلتر اصلا عوارض شیمیایی به عنوان صدمات و ضایعات جنک محسوب نمی شد، یکی پس از دیگری جان می دادند و الحمدلله از اسراف و ولخرجی بنیاد کسر می شدند!

القصه!
وقتی رفتم نزد دکتر متخصص و از سختی تنفس و خون بالا آوردن و ... شکایت کردم، چند تا چیز در دهان مبارک بنده فرو کرده و به زور چند فوت و سرفه، خونسرد و پیروزمند گفت:
- شما هیچیت نیست.
با تعجب گفتم: ببخشید آقای دکتر، من از شدت سرفه دارم داغون میشم و خون بالا میارم. اصلا صدام درنمیاد ونمی تونم حرف بزنم.
که خونسردتر و بی اهمیت به آنچه می گفتم و خودش هم می دید صدایم به گوشش نمی رسد، گفت:
- شما آسم داری. برو ببین توی خانواده ات کی آسم داره، از اون گرفتی.
با عصبانیت گفتم: آقای دکتر، آسم چیه؟ من دهها بار تو عملیات مختلف در معرض انواع گازهای شیمیایی بودم. مگه آسم این عوارض منو داره؟
که گفت: آقا جون آسمه. وقت مارو نگیر ... مریض بعدی.

پرونده را که از روی میزش برداشتم، یاد شهید "حسین کهتری" از جانبازان سرافراز کاشان افتادم که:
به اصرار خانواده، برای تعیین درصد جهت پیگیری وضعیت شدید سخت شیمیایی اش به کمیسیون تعیین درصد رفته بود و دکاتره مکرم و از جان گذشته، با خنده به او گفته بودند:
- تو که ماشاالله صحیح و سالم هستی و از منم حالت بهتره. چهار ستون بدنت هم که سالمه. نه دست و پات قطعه، نه چشم و چارت با ترکش صدام کور شده. چیه؟ بوی ماشین یا خونه به مشامت خورده، اومدی درصد بگیری؟
و آن عزیز، پرونده خود را از روی میز برداشت، پاره کرد و به صورت دکتر پاشید. با هزار درد نگفته، از کمیسیون تعیین درصد جانبازان خارج شد. چند ماه بعد، حسین کهتری بر اثر تاثیرات گازهای شیمیایی به شهادت رسید.
و قطعا حق و حقوق ویژه آن دکتر که از بالا رفتن آمار درصد جانبازان یا به قول خودشان "اسراف و ولخرجی بیت المال" جلوگیری کرده بود، سر جای خود محفوظ بود.

همه اینها رو گفتم تا برسم به اینجا:
یکی دو ساله که به اصرار خانواده به بیمارستان می روم، چند روزی بستری می شوم، آزمایش های مختلف و دارو و ...
خداوکیلی در بیمارستان خیلی عالی و خوب رسیدگی می کنند. از پرستارها گرفته تا دکترها. خدا خیرشون بدهد.
القصه:
پس از اینکه کلی سیم و دستگاه که بهم وصل کردند و تست خواب گرفتند، دکتر متخصص ریه با تعجب گفت:
- این چه وضعیه؟ تو که اصلا خواب نداری.
تازه فهمیدم چه مرگمه!
تازه فهمیدم اون چیزی که چند ساله حالم رو گرفته و اوضاع و احوالم رو ریخته به هم، چیه!
اصلا خواب نداشتم و ندارم. جسمم عینهو میت ولو میشه زمین، ولی روحم همیشه تشنه استراحت و خوابه.
بجای خواب هم یک مشت چرت و پرت نامفهوم و آزاردهنده می بینم.
اگر ده روز هم نخوابم و سرم رو بذارم روی بالش، هیچ فرقی نمیکنه و تازه بدتر و خسته کننده تر هم هست.

ولش کنید این روضه خونی ها رو. میخوام اینو بگم:
دکتر گفت:
- برای اینکه بتونی یک مقدار راحت بخوابی، باید یک دستگاه بخری، شبها به خودت نصب کنی و بخوابی.
وقتی پرسیدم این دستگاه چی هست و چطور باید تهیه کرد، گفت:
- این دستگاه خیلی گرونه و فقط بیمارستان مسیح دانشوری داره. من برات نامه میزنم برو ببین بنیاد جانبازان برات تامین میکنه یا نه.
به اصرار خانواده، نامه دکتر را بردم بنیاد. پس از دو سه ماه که رفتم برای پیگیری، دکتری تکیه زده بر کرسی، با تعجب گفت:
- چرا الان اومدی؟ دو سه ماه گذشته.
که گفتم:
- خب مگه چی شده؟ نکنه دستگاه اومده و تموم شده؟
که گفت: نه. دستگاه که نیومده. ما نامه شما رو فرستادیم بنیاد مرکز ولی تا امروز هیچ تاییدی برای تهیه دستگاه نیومده!
جالبتر این بود که وقتی پرسیدم این دستگاه که دکترها می گفتندخیلی گرونه و فقط یک بیمارستان داره، چند هست؟ گفت:
- 3 میلیون تومان.
- چی؟ 3 میلیون یعنی سی میلیون ریال؟
- خب بله. مگه کم چیزیه؟ الان شما پنجمین نفر توی این منطقه بنیاد هستید که قراره براتون این دستگاه تامین بشه. شما حساب کن در سطح استان چه تعداد نیاز به این دستگاه دارن که بنیاد باید براشون بخره.
با خودم حساب کردم دستگاهی که قطعا یک بار مصرف نیست و مثل ویلچر جانبازان عزیز قطع نخاعی حداقل پنج شش سال باید عمر کند، شما بگو در تهران به این بزرگی که چهار پنج ناحیه بنیاد دارد، می شود حداکثر 30 دستگاه یعنی 90 میلیون تومان.

چند روز بعد پسرم کارتم را گرفت و رفت بنیاد برای پیگیری دستگاه. وقتی برگشت، خیلی ناراحت و گرفته بود. تا پرسیدم چی شد، دستگاه رو آوردند؟ با عصبانیت گفت:
- یارو نشسته اون جا با کامپیوتر ور میره و میگه : "با پدر شما، پنج نفر درخواست این دستگاه رو دارن. البته یکی از اونا تموم کرده و فقط مونده 4 نفر. انشاالله نامه تون رو تایید میکنند و دستگاه رو می خرند."

یاد کاریکاتوری افتادم که مجله گل آقا، چند سال بعد از جنگ کشیده بود.
در خبرها آمده بود: صدام از مردم عراق خواسته تا برای تامین حقوق و معیشت زندگی مجروحین و مصدومین جنگ عراق علیه ایران، داوطلبانه به حساب و صندوقی پول واریز کنند تا خرج آنها شود.
گل آقا سربازی را کشیده بود که یک پایش قطع بود، عصا در کنار و عکس صدام بالای سرش بود. کنار خیابان نشسته بود و درحالی که کاسه گدایی در دست داشت: می گفت:
- به من عاجز فقیر که مجروح جنگی هستم کمک کنید ...

واقعا 3 میلیون تومان، چند میلیونیوم اختلاس های حضرات جزایری و خاوری و زنجانی و ... می شود؟!
یا اصلا چند میلیونیوم دارایی های حلال و نان بازوی چند ده و چند صد میلیاردی یکی از وزرای ثروتمند و درد کشیده و نان از عرق جبین خورده دولت تدبیر و امید می شود؟!
اصلا چطوری می شود 3 میلیون تومان اختلاس کرد و کسی نفهمد؟!


از ما که گذشت ...
و چون می گذرد، ملالی نیست!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی از اتمام نگارش مجموعه خاطراتش از جنگ با عنوان «نامزد خوشگل من» و انتشار آن تا یک‌ماه آینده خبر داد.

حمید داودآبادی، نویسنده پیشکسوت ادبیات دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس درباره تازه‌ترین اثر زیر چاپ خود، بیان داشت: در آینده از سوی مؤسسه سرلشکر  شهید احمد کاظمی مجموعه خاطراتم از جنگ را به چاپ خواهم رساند.

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی و روایت ماجرای «نامزد خوشگل من» در کتاب تازه‌اش


 
وی اضافه کردم: عنوان این کتاب را «نامزد خوشگل من» نامگذاری کردم که مضمون آن هم مجموعه خاطرات جنگ است به گونه‌ای دیگر  این کتاب، یک سری مجموعه خاطرات خاص از جنگ تحمیلی است که به زودی منتشر می‌شود.
 
بر اساس این گزارش، حمید داودآبادی 25 مهر سال 1344 در تهران متولد شد. وی رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. داودآبادی مسئول صفحه «از معراج برگشتگان» نشریه «فرهنگ آفرینش» و سردبیر مجله تخصصی اسناد «پانزده خرداد» و سردبیر مجله دفاع مقدس «فکه» است.

از حمید داودآبادی، آثار بسیاری نظیر کتاب «دیدم که جانم می‌رود»، «یاد یاران» و «از معراج برگشتگان» منتشر شده که مورد توجه بسیاری از مخاطبان قرار گرفته است.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٥ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای اینکه زیاد اذیت نشوید، به خود بباورانید:
این خاطره اصلا واقعی نیست!
این یک داستان تخیلی است و به هیچ وجه در پاییز 1359، در هیچ شهر در خطر اشغالی، برای هیچ هموطنی، اتفاق نیفتاده است!
به سادگی رویتان را برگردانید و به خوشی های امروز فکر کنید!
*
شهر داشت سقوط می کرد. عراقی ها توی کوچه پس کوچه ها، افتاده بودند به جان مردم. خانه ها را غارت می کردند. هرکس را هم که می دیدند، رگباری رویش می بستند.
شاد و شادمان از اشغال شهر، تانک هایشان خیابان ها را زیر شنی خود می گرفتند.

بچه ها اما، سخت مقاومت می کردند. وعده زیاد داده می شد:
- مقاومت کنید الان نیروی کمکی می رسه ...
ولی خودشان می دانستند که اگر قرار بود نیروی کمکی از تهران که هیچ، از آن سر دنیا راه بیفتد، در این یک ماهه رسیده بود.

می جنگیدند. با همه ته مانده مهمات و اسلحه های داغون.
با چنگ و دندان جلوی حمله دشمن به خانه و کاشانه شان را می گرفتند.
خانه شان بود.
شهرشان بود.
کشورشان بود.
یعنی همه کشور، خانه آنها بود که دشمن می خواست اشغالش کند.

رضا هم می جنگید. دوش به دوش بقیه.
یک اسلحه ژ-3 داشت. از آنهایی که با پیروزی انقلاب، از پاسگاه برداشته بودند.
از بچه ها جدا شد.
رفت تا از کوچه بالایی، جلوی هجوم نیروهای دشمن را به محله همسایه بگیرد.
دوان دوان می رفت.
همه هوش و حواسش به این بود که صدای تانک و عربی حرف زدن از کدام کوچه بیشتر به گوش می رسد.

ناگهان ...
درجا میخکوب شد.
دقت کرد. نمی شد.
نفس را در سینه حبس کرد تا بهتر بشنود.
سکوت محض ... نه.
درست شنیده بود.
جیغ بود ...
جیغ؟!
آره جیغ بود.
جیغ دختری وحشت زده، بی پناه و ...
اسیر در چنگ ...

برگشت. خیلی سریع.
لازم نبود زیاد بدود. خیلی آن طرفتر نبود.
همین که رسید سرکوچه، رنگش پرید.

ای وای ...
- این که کوچه خود ماست ...
کوچه چیه؟ این که خونه ...
- وای خواهرم ...
صدای جیغ خیلی آشنا بود.
درست جلوی در خانه خودشان بود.

زیاد بودند.
خیلی بیشتر از او که فقط یک نفر بود.
پنج شیش نفری می شدند.
ولی او فقط یک نفر بود.
رضا نه،
خواهر فقط یک نفر بود.
افتاده در چنگال بعثی ها.
از ته حلقوم جیغ می کشید.
بعثی ها اما، شادمانه از فتح بزرگ شان، هلهله می کردند.
با هم دعوا داشتند که اول ...

رضا اما
دنیا دور سرش چرخید. گیج خورد.
چشمانش سیاهی رفتند.
دیگر هیچ نفهمید.
باید می رفت
باید می زد
چاره ای نداشت

عربده کشید:
- بی شرفا ...
- لعنتی ها ... ولش کنید ...
همین که دوید داخل کوچه، لوله تفنگها به سمتش برگشت
او اما، نترسید. پا سست نکرد.
در همان حال دویدن و فریاد زدن، انگشتش را ناخواسته بر ماشه فشرد.

دود و آتش کوچه را گرفت
همه بر خاک افتادند.
همه متجاوزین بعثی.
ولی ...
یکی دیگر هم بر خاک افتاده بود.
دست و پا می زد.
خون از بدنش بر سنگفرش کوچه، جلوی در خانه خودشان جاری بود.


لیلا بود.
خواهرش!
خواهر دردانه خودش
خواهر گلش
او که عالمی را به فدایش می ساخت.

حالا لیلا، دیگر نفس نداشت.
نه حتی آن قدر که در چشمان برادر نگاه کند.
لیلا افتاده بود.
در میانه جنگ و نبرد یک نفر با پنج شیش نفر
گلوله های ژ-3 برادر، بر بدن او هم نشسته بود.
*
- هرچی باشه، اگر تو نمی رفتی، اگر نمی زدی، معلوم نبود چی می شد ...
شاید ...
- خفه شو ... دهنت رو ببند ...تو اصلا می فهمی یعنی چی؟
- آره می فهمم.
- نه نمی فهمی. من خواهرمو کشتم. من لیلای نازم رو با همین دست های خودم کشتم.
- چرا نمی فهمی. اون جا که نمی تونستی تصمیم بگیری کدام گلوله به کی بخوره، به کی نخوره.
- این که شهید شد بهتره، یا اگه تو نمی رسیدی و ...
- گفتم خفه شو و دهنت رو ببند. من اصلا نمی خوام به هیچی فکر کنم. مهم اینه که چطوری به پدر و مادرم بگم، من، خواهر خودمو کشتم. لیلا با اسلحه من کشته شده ...
*
جنگ تموم شد.
شهر آزاد شد.
همه مردم به خانه های ویران خود بازگشتند.
زندگی دوباره در کوچه های شهر جریان پیدا کرد.
پدر و مادر رضا هم برگشتند خانه شان.
رضا اما، در خانه نبود.
یعنی از همان روزهای غم بار پاییز، دیگر به خانه نیامد.

پدر و مادر که از هیچ چیز خبر نداشتند، گاهی به تیمارستان می رفتند تا فرزندانشان را ملاقات کنند.
رضا ولی، باوجودی که پدر و مادرش را می شناخت، ترجیح می داد سکوت کند و خود را به نشناختن بزند.
این طوری، آرام تر از این بود که سر همه عربده بکشد که به تخت زنجیرش کنند!
دوستانش ولی
وقتی به ملاقاتش می آمدند، ناله می کرد.
سر بر شانه شان می گذاشت، آرام می گریست و زیر لب نجوا می کرد:
- من خواهر خودمو کشتم ...
دلداری آنها هم هیچ فایده ای نداشت.
*
در یک غروب سر پاییزی بعد از جنگ
وقتی پرستارها وارد اتاق شدند، وحشت زده
یکی را دیدند که از سقف آویزان است ...
رضا دیگر آرام گرفته بود!

[ ۱۳٩۳/٩/٢۸ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره سازی زورکی - 1
خاطراتی مهم از دیدار با شهید اندرزگو
حدود سال 1379 بود که شاید برای اولین بار مراسم مفصل برای شهید حجت الاسلام سیدعلی اندرزگو برگزار می شد. مراسم در مسجد شهرک نوبنیاد در خیابان پاسداران بود.
داخل مسجد، پر بود از افرادی که مشتاق بودند تا بیش تر درباره آن شهید عزیز بدانند. کنار فرزندان شهید اندرزگو، به دیوار تکیه داده بودم و به سخنرانی حجت الاسلام ... مورخ و خطیب قدیمی گوش می دادم.
سخنران اصلی بود و همه انتظار داشتند ناگفته هایی از شهید اندرزگو بازگو کند؛ ولی مثل خیلی از منبری ها، از همه چیز گفت، الا شهید اندرزگو!
آخرهای سخنرانی بود که گفت:

"جا داره خاطره ای از ملاقات خودم با شهید اندرزگو تعریف کنم.
من یک برادر دارم که در قم زندگی می کنه. ایشون از همون قدیم یک مغازه تعمیرات لوازم الکتریکی داشت. به کارش هم خیلی وارد است. منصف هم هست. گرون نمی گیره.
سال 57، بعد از شهادت سیدعلی اندرزگو، وقتی رفتم مغازه اخوی، ایشون به من گفت:
- یادته یه روز اومده بودی داخل مغازه و خیلی شلوغ بود که تعدادی طلبه این جا بودند؟
گفتم: خب بله.
ایشون گفت:
- یکی از اون طلبه ها شهید اندرزگو بود!"

الله اکبر.
عجب خاطره ای.
تا نگاهم به چهره متعجب فرزندان شهید اندرزگو افتاد، آن چنان همگی زدیم زیر خنده که اکثر حضار با تعجب نگاه مان کردند.


خاطره سازی زورکی - 2
خاطراتی مهم از دیدار با امام خمینی
چند شب پیش، فقط برحسب اتفاق! وگرنه هیچ علاقه ای ندارم و کنترل تلویزیون کنارم نبود، بالاجبار شبکه تازه تاسیسی را نگاه می کردم. یکی از افراد که ظاهرا مورخ بن مورخ است! داشت در برنامه ای ویژه حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان خاطره می گفت.
من دیگر هیچی نمی گویم و واگذار می کنم به خودتان و آقای خاطره ساز! ببخشید، خاطره گو:

"من 3 سالم بود که یادمه پدر و برادرانم با هم صحبت می کردند درباره اینکه جان امام خمینی در خطر است!
...
من یک بار خدمت حضرت امام خمینی شرق یاب شدم. آن روز همراه پدرم به منزل امام خمینی در قم رفتیم. ما که از در وارد شدیم، امام خمینی از در دیگر از اتاق خارج شدند و من توفیق دستبوسی ایشان را نیافتم!"

[ ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داماد موقت!
دیگر آخرهای جنگ بود و منم در یکی از ارگان ها مشغول به کار و حقوق بگیر شده بودم. مادرم خیالش راحت شده بود که دیگه جبهه نمی روم و هر روز با دست و پای ترکش خورده، نمی کشانمشان به این بیمارستان و آن شهرستان!
من اصلا نمی خواستم.
این رو جدی میگم. یعنی اصلا بهش فکر هم نمی کردم.
مادرم بود که مدام فشار می آورد:
- خب حالا دیگه شکر خدا دینت رو به مملکت ادا کردی و به اندازه که هیچی، خیلی هم بیشتر از اون که باید، جبهه رفتی. الحمدلله مشغول هم شدی. حالا دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم.
از آنها اصرار و از من انکار.

همین باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند:
با فرامرز از بچه های محل، از نوجوانی با هم بزرگ شده بودیم. با هم کلی جبهه رفتیم و همرزم بودیم. خانوادشون هم کاملا من و خانواده ام رو می شناختند. مادرش که خیلی تحویلم می گرفت. مخصوصا وقتی فرامرز دو سه بار توی جبهه مجروح شد، من شب و روز بالای سرش توی بیمارستان تر و خشکش می کردم. مادرش خیلی قربون صدقه ام می رفت ...
تقصیر مادرم بود که این فکر را در کله پوک من انداخت که همه چیز و همه کس را خوب و عالی می دیدم!
هر طوری بود، به فرامرز گفتم. اونم جا خورد. خیلی. شاید اصلا فکرش را نمی کرد که من درباره خواهرهای او فکر کرده باشم.
خب فکر بد که نکرده بودم. آن هم تازه به فکرم رسیده بود. قبل از آن اصلا هیچ توجهی نداشتم که فرامرز دو خواهر خوب چادری دارد که یکی همسن من و دیگری دوسال کوچکتره. اینها را هم خود او گفت. چون خیلی خوشحال شد. چی بهتر از این که من می شدم داماد خانواده شان. به قول خودش، مادرش خیلی مرا دوست داشت. شده بودم مثل یکی دیگر از شش فرزندش!

قرار شد با مادرش در میان بگذارد. فقط از فرامرز خواهش کردم که به هیچ وجه اسم مرا نبرد. نمی خواستم توی رودرواسی قرار بگیرد. و اگر احیانا جوابش منفی بود، از فردا روم نشود در چشمشان نگاه کنم.
همین طور هم شد. فرامرز رفته بود پهلوی مادرش و گفته بود جوانی مومن، خوب، بچه جبهه و جانباز و کلی هعم تعریف و تمجید دیگر، می خواهد بیاید خواستگاری خواهر ما ...

دو سه روز بعد که فرامرز را دیدم، سرش پایین بود. رویش نمی شد در چشمانم نگاه کند. فهمیدم که باید جواب منفی باشد؛ برای همین هیچی از او نپرسیدم و مسئله را کاملا منتفی فرض کردم.
همین طور که داشتیم با هم در محل قدم می زدیم، فرامرز خودش گفت:
- اون چیزی رو که تو خواستی، به مادرم گفتم.
وحشت کردم. داد زدم:
- چی؟ گفتی؟ حتما اسم منم بردی و گفتی ...
- نه بابا. دیگه این قدر ببو گلابی نیستم. خودم حواسم بود. خدا رو شکر اسمت رو نگفتم.
- مگه چی شد؟
حالم گرفته شد. نشد فامیل بشیم.
- خب مادرت چی گفت؟
- یه چیزی گفت که خودمم جا خوردم. مادرم گفت: ما داماد موقت نمی خواهیم.
- داماد موقت؟ یعنی چی؟
- مامانم گفت: این بچه بسیجی ها داماد موقت هستند. یا میرن جبهه شهید میشن، یا توی تهران منافقین ترورشون می کنن. من نمی خوام دخترم اول زندگی بیوه بشه.
مخم سوت کشید. ای وای ... داماد موقت ...!

27 سال از آن روز گذشت.
جنگ تمام شد.
نه من در جبهه شهید شدم نه فرامرز.
منافقین هم هیچ کداممان را ترور نکردند.

به لطف خدا، به پیشنهاد مادرم، با خانواده ای مومن از اهالی قدیمی محل که یک پسرشان اوایل جنگ قهرمانانه به شهادت رسیده بود، وصلت کردم. زندگی خوبی دارم با دو پسر دانشجو که دیگه باید براشون آستین بالا بزنم ...
الحمدلله تا امروز نفسی می آید و حیاتی می گذرد.
داماد موقت هم نشدم!

ولی خواهرهای فرامرز که تقریبا 50 ساله و 48 ساله اند ...
عروس دائم نشدند!
هیچ کدام ازدواج نکردند، یواش یواش چادر را هم گذاشتند کنار، در فلان شرکت شاغل شدند و ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ضد ولایت فقیه، یعنی تو!
چند سال پیش، با یکی از دوستان که مدیر موسسه فرهنگی بزرگی بود، بحثم کشید به آقا  و ولایت پذیری. بی مقدمه بهش گفتم:
- ضد ولایت فقیه یعنی تو!
جا خورد. رنگش سرخ شد و با تعجب گفت:
- دستت درد نکنه. حالا من با اون همه سابقه جبهه و ... این همه مسئولیت مهم فرهنگی، شدم ضد ولایت فقیه؟!
که گفتم:
- مگر آقا در تعیین وظایف و ماموریت شما، در جایی، نکته ای به این مضمون ننوشته:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"
که گفت: خب بله.
گفتم:
- پس شما برای چی کتاب های فیلمنامه هالیوود و فلان و بهمان منتشر می کنید و همه تلاشتان را می گذارید روی آثار سینمای غرب و ...؟
پس کو آنچه آقا بر آن تاکید کرده اند:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
دهه 60، تروریست های سازمان منافقین (مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی) با حمایت اطلاعاتی و سیاسی آمریکا، برای از بین بردن نهال نوپای حکومت اسلامی، شدیدا در تلاش بودند.
بمب گذاری برای حضرت آیت الله خامنه ای به جراحت ایشان منجر شد، بمب گذاری در دفتر "حزب جمهوری اسلامی" منجر به شهادت حضرت آیت الهح سیدمحمد حسینی بهشتی و 72 تن از وزرا و نمایندگان مجلس شد و همچنین بمب گذاری در دفتر نخست وزیری که به شهادت محمدعلی رجایی رئیس جمهور و محمدجواد باهنر نخست وزیر انجامید، از جمله آن جنایات تروریستی بود.

در آن برهه بسیار حساس که آمریکا به خیال خام خود، با ایجاد ترور و بمب گذاری توسط منافقین، کار نظام جمهوری اسلامی را تمام شده می انگاشت، فضای خطرناکی بر کشور حاکم شده بود.
روزی نبود که در کوچه و خیابان، بقال، رفتگر، کاسب و خلاصه هر کس که نشانی از مسلمانی داشت، به جرم حمایت از نظام، مورد اصابت گلوله کین منافقین قرار نگیرد.
گاه اتفاق می افتاد منافقین در تیم های چند نفره، خیابانی را بسته و اتومبیل های گذری را مورد بازرسی و حمله مسلحانه قرار می دادند.

در آن زمان، برای حفاظت از مسئولین و شخصیت های اصلی نظام که هدف اصلی تروریست های منافق بودند، تشخیص داده شد جدا از تیم حفاظت و اسکورت که همواره در کنار آنان بود، خود شخصیت های سیاسی و مذهبی نیز شخصا اسلحه کمری (کلت) با خود حمل کنند.
لذا آموزش خاصی به اشخاص داده شد و سپس سلاح کمری تحویل آنان گردید.

آن زمان، واحد "حمل سلاح" ستاد مرکزی سپاه، وظیفه اصلی اش تشخیص صلاحیت و تایید حمل سلاح و صدور کارت و مجوز لازم برای اشخاص بود.

یکی از روزها متوجه کارت حمل سلاحی شدم که مدت اعتبار آن تمام شده و صاحب کارت آن را برای تمدید اعتبار، به واحد حمل سلاح فرستاده بود.
به عکس و اسم که دقت کردم، جا خوردم:

سیدعلی خامنه ای

عجب!
صاحب کارت و مجوز حمل سلاح، کسی نبود جز رئیس جمهور وقت، حضرت آیت الله خامنه ای.
جالب این بود که برای کلت کمری برونینگ "BROWNING" (ساخت بلژیک که 13 تیر در خشاب آن جای می گرفت و از نظر دقت و خوش دستی، بسیار عالی بود) به نام ایشان مجوز صادر شده بود.

یعنی حضرت آیت الله خامنه ای، با وجود مسئولیت های نمایندگی حضرت امام در شورای عالی دفاع و ریاست جمهوری که برای پیر و جوان مملکت و نیروهای نظامی و انتظامی کاملا شناخته و معروف بود، حاضر نبود بدون مجوز، اسلحه حمل کند! و تازه، چون تاریخ اعتبار یک ساله مجوز حمل سلاح رو به پایان بود، سریع آن را فرستادند تا تمدید شود!

همواره این سوال در ذهنم بود و هست:
واقعا چه کسی می خواست جلوی نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع و رئیس جمهور را بگیرد و از ایشان طلب مجوز حمل سلاح کند و یا ایشان را به دلیل همراه داشتن اسلحه بدون مجوز، بازداشت کند، که به سرعت کارت را برای تمدید اعتبار فرستاده بود؟!!!
حمید داودآبادی

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۱ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل تابستان سال 1374 بود که سوار بر ماشین بنزی که از بیروت عازم بعلبک بود، میان چندنفر از بچه های مقاومت نشسته بودم.
"حسان اللقیس" پشت فرمان بود که در بین شوخی ها و تکه های قشنشگش، در جواب من که از سرعت بالایش انتقاد کردم، گفت:
- لبنانی ها خیلی تند و سریع می رانند، ولی ایرانی ها بسیار عجولانه و خطرناک رانندگی می کنند.
کمی که دقت کردم، دیدم درست می گوید. شاید به خاطر همین بود که باوجود رانندگی تند، در جاده های کوهستانی لبنان هیچ تصادفی به چشم نمی خورد!

ناگهان حاج حسان به تندی ماشین را کشید کنار جاده و زد روی ترمز. همه تعجب کردیم. علت را که از پرسیدیم، رویش را به پشت سر برگرداند و به کلیسایی که در پایین جاده، سر پیچی تند قرار داشت، نگاه کرد و گفت:
- حمید، خوب به این کلیسا نگاه کن.
دقت که کردم، دیدم یک کلیسای مسیحی ظاهرا متعلق به مارونی های لبنان است. بیشتر که دقیق شدم، متوجه آرم "حزب کتائب" یا همان فالانژیست های لبنان شدم که در کنار کلیسا بر بالای ساختمانی به چشم می خورد.

http://davodabadi.persiangig.com/beirut%2033%20.jpg



نام و نشان فالانژیست ها، مرا می برد به اسارت مظلومانه حاج احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی، تقی رستگار و کاظم اخوان که 14 تیر 1361 در منطقه برباره در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژ به رهبری "سمیر جعجع" اسیر شدند و دیگر هیچ خبری از آنها بازنیامد.

در لبنان، حزب کتائب و فالانژیست ها و "قوات اللبنانیه" شاخه نظامی آن، مترادف است با جنگ، جنایت، وحشی گری و قتل عام فلسطینی ها و مسلمانان. و حتی در بعضی موارد، دیگر مسیحیان مخالف آنها و فرقه ها و پیروان ادیان غیر از مارونی.

وقتی از حاج حسان پرسیدم این کلیسا چه ماجرایی دارد که نگه داشتی تا آن را نشانمان دهی، چهره اش درهم رفت و با ناراحتی گفت:
"چند سال پیش در اوج جنگ های داخلی لبنان که بین فالانژها و مسلمانان بخصوص شیعیان بود، تعدادی از بچه های حزب الله را به اسارت گرفتند، آوردند جلوی در این کلیسا، همین جا."

و به ورودی کلیسا اشاره کرد و ادامه داد:
"مقابل کلیسا و دفتر کتائب، زنان بدکاره و فواحش رو آوردند، مشروب می خوردند، عیاشی کردند و به رقص و پایکوبی پرداختند. در همان حال، بچه های مظلوم حزب الله را جلوی در کلیسا نشاندند و به عنوان قربانی، از پشت، تیر خلاص به سر آنها شلیک کردند."

با شنیدن این حرف، خونم به جوش آمد. تصور این که چهار پنج سال پیش، همین جا جلوی در کلیسا، بچه های شیعه، دست بسته و مظلومانه، میان هلهله و عیاشی فالانژها، نشسته اند و جنایتکاران، مست و وحشی، تیر خلاص به آنها می زنند، دیوانه ام کرد.

خواستم دوربین را دربیارم و عکس بگیرم که حاجی نگذاشت. گفت:
- اگر متوجه شوند، شر به پا می کنند.
که گفتم: می خوام از کلیسا عکس بگیرم.
که گفت: مگه نمی بینی، کلیسا و دفتر کتائب، همسایه و همشانه همدیگه هستند.

وقتی به تهران آمدم، هنوز با آن خاطره تلخ زیست می کردم.
هنگامی که خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران از سال های 54 تا 57 را خواند، تعجبم دوچندان شد.
شهید چمران هم از کلیسای کحاله، خاطره ای با این مضمون داشت:

"هنگامی که با اتوبوس از دمشق عازم بیروت بودم، در روستای کحاله، مقابل کلیسا، فالانژها جلوی اتوبوس را گرفتند. همه مسافران را پیاده کرده و از آنها درخواست کارت هویت کردند. (در لبنان، هر فرد یک کارت هویت دارد که در آن دین و مذهب شخص ذکر شده است)
هر کس که روی کارتش نوشته بود شیعه، همان جا مقابل کلیسا بر زمین خواباندند و سرش را بریدند.
من که توانسته بودم پاسپورت جعلی فرانسوی برای خود تهیه کنم، توانستم از مرگ به دست فالانژها رهایی یابم ولی تعداد زیادی از شیعیان را که مسافر دمشق به بیروت بودند، جلوی کلیسای کحاله سر بریدند.

[ ۱۳٩۳/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک بار که با جمعی از دوستان خدمت مقام معظم رهبری بودیم، یکی از روحانیون حوزه های علمیه قم، ضمن دادن گزارش فعالیت های فرهنگی خودشان، گفت:
"ما در شهر قم آماده برگزاری بزرگترین المپیاد قرآنی هستیم ..."
که آقا با تعجب فرمودند:
"چی؟ المپیاد قرآنی؟! المپیاد چه ربطی به قرآن دارد؟"

http://www.pnubayan.com/wp-content/uploads/2014/06/Khamenei001.jpg

[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دی ماه 1363 – پادگان دوکوهه – گردان میثم

http://davodabadi.persiangig.com/1%20DavodAbady-Hamid.jpg


شام "رویدادهای هفته" داشتیم. غذایی که همه مواد غذایی هفته گذشته در آن پیدا می شد و مسئولین آشپزخانه از ته مانده غذاها تهیه می کردند.

وقتی بچه ها نشستند دور سفره، دوربین را دادم دست عباس دائم الحضور (شهید) و بهش گفتم:
- این گوشه سفره رو هم خالی بذاریم که خدا بشینه اینجا و باهامون غذا بخوره.

نشستم بغل سعید طوقانی (شهید)، احمد کرد (شهید)، اصغر بهارلویی، سیداکبر موسوی و حسین رجبی (شهید).
و عباس این عکس رو گرفت. فقط سر من توی عکس اضافی بود!

اون روزا، هیچکس در ظرف و لیوان یک بار مصرف غذا نمی خورد.
همه عشقم این بود که امروز نوبت منه با سعید همکاسه بشم.
چه لذتی داشت وقتی سعید، قاشقی را که در دهانش کرده و غذاخورده بود، در کاسه فرو میبرد!

ما که با هم همکاسه بودیم، هیچ مریضی ای نگرفتیم!
امروز که همه از هم گریزانند و بچه لیوان دهنی پدر رو نمی پذیره! و ظروف یک بار مصرف زندگیمون رو گرفته، عجب مریضی هایی فراگیر شده!

[ ۱۳٩۳/٥/٢۱ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از ظهر یکی‌ از روزهای‌ خنک‌ پاییزی‌ سال‌ 64 یا 65 بود. کنار حاج‌ "محسن‌ دین‌ شعاری‌"  در اردوگاه‌ تخریب‌ آن‌ سوی‌ پادگان‌ دو کوهه‌، ایستاده‌ بودم‌ و با هم‌ گرم‌ صحبت‌ بودیم‌. یکی‌ از بچه‌های‌ تخریب‌ که‌ خیلی‌ هم‌ شوخ‌ و مزه‌ پران‌ بود، از راه‌ رسید و پس‌ از سلام‌ و علیک‌ گرم‌، رو به‌ حاجی‌ کرد و باخنده‌ گفت‌:
ـ حاجی‌ جون‌، یه‌ سوال‌ ازت‌ دارم‌، خدا وکیلی‌ راستش رو بهم‌ بگو.
حاج‌ محسن‌ ابروهایش‌ را در هم‌ کشید و درحالی‌ که‌ نگاه‌ تندی‌ به‌ او می‌انداخت‌، گفت‌:
- شما اول‌ بفرمایید بنده‌ تا حالا هر چی‌ می‌گفتم‌ دروغ‌ بوده‌؟
بسیجی‌ خوش‌ خنده‌ که‌ جا خورده‌ بود، سریع‌ عذرخواهی‌ کرد و گفت‌:
ـ نه‌ حاجی‌، خدا نکنه‌، می‌بخشید‌ بد جور گفتم‌، یعنی‌ می‌خواستم‌ بگم‌ حقیقتش رو بهم‌ بگید‌ ...
باز دوباره‌ حاجی‌ نگاهی‌ به‌ او انداخت‌، با این‌ تفاوت‌ که‌ این‌ بار لبخندی ‌بر لب‌ داشت‌، گفت‌:
ـ دوباره‌ که‌ گفتی‌، یعنی‌ من‌ تا پیش‌ از این‌ هر چی‌ می‌گفتم‌ حقیقت‌ نبوده‌؟

جوان‌ دوباره‌ عذرخواهی‌ کرد. حاجی‌ درحالی‌ که‌ می‌خندید، دستی‌ بر شانه‌ی‌ او زد و گفت‌ که‌ سوالش‌ را بپرسد.
ـ می‌خواستم‌ بپرسم‌ شما، شبا وقتی‌ می‌خوابید‌، با توجه‌ به‌ این‌ ریش‌ بلند و زیبایی‌ که‌ دارید‌، پتو رو روی‌ ریش تون‌ می‌کشید‌ یا زیر ریش تون‌؟
حاجی‌ دستی‌ به‌ ریش‌ حنایی‌ رنگ‌ و بلند خود کشید. نگاه‌ پرسش گری‌ به‌ جوان‌ انداخت‌ و گفت‌:
ـ چی‌ شده‌ که‌ جناب عالی‌ امروز به‌ ریش‌ بنده‌ گیر دادی‌؟
ـ هیچی‌ حاجی‌، همین‌ جوری‌!
ـ همین‌ جوری‌؟ که‌ چی‌ بشه‌؟
ـ خب‌ واسه‌ی‌‌ خودم‌ این‌ سوال‌ پیش‌ اومده‌ بود، خواستم‌ ازتون‌ بپرسم‌. حرف‌ بدی‌ زدم‌؟
ـ نه‌ حرف‌ بدی‌ نزدی‌ ولی‌ ... چیزه‌ ...
حاجی‌ همین‌ طور که به‌ محاسن‌ نرمش‌ دست‌ می‌کشید، نگاهی‌ به‌ آن ‌انداخت‌. معلوم‌ بود این‌ سوال‌ تا به‌ حال‌ برای‌ خود او پیش‌ نیامده‌ بود و داشت ‌در ذهن‌ خود مرور می‌کرد که‌ دیشب‌ یا شب‌های‌ گذشته‌، هنگام‌ خواب‌، پتو را روی‌ محاسنش‌ کشیده‌ یا زیر آن‌.
جوان‌ بسیجی‌ که‌ معلوم‌ بود به‌ مقصود خود رسیده‌ است‌، خنده‌ای‌ کرد و گفت‌:
ـ نگفتی‌ حاجی‌، می‌خوای‌ فردا بیام‌ جواب‌ بگیرم‌!
 و همچنان‌ می‌خندید. حاجی‌ تبسمی‌ کرد و گفت‌:
- باشه‌ بعداً جوابت‌ رو می‌دم‌.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20Dinshoary-.jpg



یکی‌ دو روزی‌ از ماجرای‌ آن‌ روز گذشت‌. دست‌ بر قضا وقتی‌ داشتم ‌با حاجی‌ صحبت‌ می‌کردم‌، همان‌ جوانک‌ بسیجی‌ از کنارمان‌ رد شد. حاجی‌ او را صدا کرد. جلو که‌ آمد، پس‌ از سلام‌ و علیک‌ با خنده‌ی ریز و زیرکی‌ به ‌حاجی‌ گفت‌:
چی‌ شده‌ حاج‌ آقا جواب‌ ما رو ندادی ها ...
حاجی‌ با عصبانیت‌ آمیخته‌ به‌ خنده،‌ گفت‌:
ـ پدر آمرزیده‌، یه‌ سوالی‌ کردی‌ که‌ این‌ چند روزه‌ پدر من‌ در اومد. هرشب‌ وقتی‌ می‌خواستم‌ بخوابم‌، فکر سوال‌ جناب عالی‌ بودم‌. پتو رو می‌کشیدم ‌روی‌ ریشم‌، نَفَسَم‌ بند اومد. می‌کشیدم‌ زیر ریشم‌، سردم‌ می‌شد. خلاصه‌ این‌ هفته‌ با این‌ سوال‌ الکی‌ تو، نتونستم‌ بخوابم‌.
هر سه‌ زدیم‌ زیر خنده‌. جوان‌ بسیجی‌، حاج‌ محسن‌ دین‌ شعاری‌ و من. ‌دست‌ آخر جوانک‌ گفت‌:
ـ پس‌ آخرش‌ جوابی‌ برای‌ سوال‌ من‌ پیدا نکردی‌؟!
مرتضی شادکام

[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

روایت اول: حمید داودآبادی
هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه‌ی نیروهای لشکر27 محمد رسول الله (ص) در اردوگاه کرخه مستقر بودند. محل استقرار بچه‌های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت. آن‌روز می‌خواستم به آن‌جا بروم تا به چندتا از بچه محل‌های‌مان سر بزنم. کنار جاده‌ی خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و ... هم آن‌جا بود، می‌آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهرا صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم:
- برادر کجا می‌رین؟
همان صورت تراشیده گفت:
 - می‌ریم صفا ... کوچه‌ی وفا ... پلاک هزارش ... اهلشی بیا بالا ...
جا خوردم. آخه این لات‌بازی‌ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از او و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم‌های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هرچه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست‌اندازهای جاده‌ی شنی، بالا و پایین می‌شد و او همچنان می‌خندید و با همان لهجه حرف می‌زد. انگار که می‌خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند.
وقتی دید بدجوری نگاهش می‌کنم، با خنده‌ای گفت:
- مَشدی ... ما رو نشناختی؟
جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
- بابا این منم حاج محسن ...
حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من‌که حاج محسنی با این قیافه نمی‌شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
 - منم حاج محسن دین‌شعاری ...
جل الخالق! به‌حق چیزهای ندیده! حاج "محسن دین‌شعاری‌" معاون گردان تخریب؟ آن‌هم با این قیافه؟ پس آن‌همه ریش انبوه حنایی‌رنگ چی شد؟!

 روایت دوم: مرتضی شادکام
آن‌روز من در حسینیه‌ی گردان تخریب نشسته بودم. نمازجماعت تمام شده و همه رفته بودند. توی حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می‌گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. خب اهمیتی ندادم. حتما یکی از بچه‌های گردان بوده که به نمازجماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند.
توی حال خودم بودم که احساس کردم کسی از پشت زد روی شانه‌ام. برگشتم و نگاه کردم ولی کسی نبود. متوجه شدم آن‌که بغل دستم نشسته، زد زیرخنده. جا خوردم. ولی اهمیتی ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهای جدید است و این‌طوری می‌خواهد باب‌دوستی را باز کند.
دقیقه‌ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روی شانه‌ام. باز توجه نکردم. ولی وقتی برای سومین‌بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:
 - می‌بخشید برادر ... من با شما شوخی ندارم.
ولی او فقط خندید. نمی‌دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست. با همان قیافه‌ی مثلا ناراحت و گرفته، ادامه دادم:
 - دوست هم ندارم کسی الکی باهام شوخی کنه.
زد زیرخنده و گفت:
 - برو بینیم بابا ...
عَجَب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
 - برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش ...
فرصت نداد بقیه‌ی حرفم را بزنم. کوبید روی شانه‌ام و گفت:
 - بابا منم، حاج محسن ...
کدام حاج محسن بود؟
 - منم حاج محسن دین‌شعاری ...
ای بابا. حاج محسن دین‌شعاری و این قیافه‌ی بی‌ریخت که من یکی نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالی می‌بندد؛ ولی نه، نگاه‌هایش همان بود. راست می‌گفت. خنده‌اش هم همان زیبایی را داشت.
 - پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدی؟!
 - هیچی بابا رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره یا دفعه اولش بود قیچی دستش می‌گرفت، یا خواست حال من رو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یه کمی روی ریشام رو صاف کنه. به‌زور دست برد وسط ریشا و قیچی رو انداخت که یه‌دفه از بیخ کندشون. هرچی گفتم چی‌کار می‌کنی، گفت الان درستش می‌کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچی دیگه، حضرت آقا شوخی‌شوخی زد ریش و ریشه‌ی ما رو از بیخ تراشید و ما رو انداخت به این روز. عوضش خوبه. تو که من رو نشناختی، یعنی خیلی قیافم عوض شده و کسی من رو نمی‌شناسه ...

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20Dinshoary.jpg



روایت سوم: شهید مجتبی رضایی
همراه بقیه‌ی بچه‌های گردان تخریب، مشغول پاک‌سازی معبرهای میدان مین در منطقه بودیم. چندروزی بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود.
من بودم، حاج محسن و یکی دوتا دیگر از بچه‌های تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین‌ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. می‌خواست خودش کنار بچه‌ها و دوش‌به‌دوش آنها توی میدان باشد و عمل کند.
ظاهرا پای راست حاج محسن به‌خاطر جراحت‌های قبلی خم نمی‌شد؛ به همین دلیل بود که نمی‌توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا می‌شد، انگشتانش را باز می‌کرد و می‌برد لای شاخک‌های "مین والمری". همه می‌دانستیم که الان حاجی چه می‌گوید:
- گوگوری مگوری ... بیا بغل عمو ...
شاخک را می‌پیچاند، چاشنی مین را درآورده و آن را خنثی می‌کرد.
همه‌مان می‌خندیدیم. نگاهم به مین‌های جلوی دستم بود، ولی گه‌گاه نگاهی هم به حاج محسن می‌انداختم. صدای "گوگوری مگوری"اش همه را می‌خنداند. یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهی به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لای شاخک‌های یک والمری. خواستم پهلوی خودم با حاج محسن تکرار کنم: گوگوری مگوری ...
حاجی شروع کرد به‌گفتن:
 - گوگوری مگو ...
گرومپ
ناگهان انبوهی از ساچمه‌ی فلزی، آتش و انفجار همه جا را پر کرد. منتظر بودم تا حاجی بقیه‌ی حرفش را بزند.
دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین‌شعاری با آن ریش بلند حنایی‌رنگ افتاد. اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.


حاج محسن دین‌شعاری، معاون گردان تخریب لشکر، پنج‌شنبه پانزدهم مرداد 1366 مصادف با عید قربان، در سردشت به شهادت رسید.
مجتبی رضایی پنج‌شنبه اول بهمن 1366 در عملیات بیت المقدس دو در ماووت به شهادت رسید.

[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
باز فصل راهیان نور شد و متاسفانه همچون گذشته، عده ای هم به تقدس سازی شهدا و پیامبر بازی روی می آورند.
ذکر خاطرات بدون زمان، مکان، راوی و منبع، شیوه ای است که طی سال های گذشته برخی افراد موجه، در مناطق عملیاتی پیشه کردند و به آن جا منجر شد که با دستور مسئولین امر، آنان را از مناطق و کاروان های راهیان نور اخراج کردند.
دیشب یکی از دوستان در فضای "واتس آپ" و در گروه "رهروان راه شهداء" خاطره عجیبی منتشر کرد که بنده را به پاسخ واداشت.
بد نیست شما هم آن خاطره و نظرات را بخوانید تا بهتر با این فضای نه چندان خوش آیند آشنا شوید:
 

حاج آقا باید برقصه!

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می کند. بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم تان روز بد نبیند... آن قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند.
وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاق شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند، فقط می خندیدند و مسخره می کردند و آوازهای آن چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده کار خاطره و روایت نیست که نیست!
باید از راه دیگری وارد می شدم...
ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر می آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید..

گفتند: با همین چفیه ای که به گردنت انداخته ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن ها سپردم و قبول کردم.
دوباره همه شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلف بازی های این جماعت حرص می خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...!
دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می خواستم...
می دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن ها بی حفاظ است...
از طرفی می دانستم آن ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن ها که دست بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده های بلند دست برنمی داشتند و دائم هم مرا مسخره می کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه ای نمی بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...


برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه ها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی شود!

همه اون دخترای بی حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می داد...

همه شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می زدند ...
شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه شان را گرفته بودند. چشم ها شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون شان به سختی شنیده می شد. هرچه کردم نتوانستم آن ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن جا بمانند.
بالاخره با کلی اصرار و التماس آن ها را از بهشتی ترین خاک دنیا بلند کردم ...
به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری ها کاملا سر را پوشانده اند و چفیه ها روی گردن شان خودنمایی می کند.
هنوز بی قرار بودند... چند دقیقه ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می کردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده اند و به جامعه الزهرای قم رفته اند ... آری آنان سر قول شان به شهدا مانده بودند ..."
ما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟


این هم سوالات و نظرات بنده درباره این خاطره نامتعارف:
فکر نمی کنید ذکر این گونه معجزات عجیب!!! صاحب روایت و منبع قول و ... لازم دارد؟!

بی خود نبود از چند سال پیش، به دستور روسای راهیان نور، راویان این گونه معجزات پیامبرگونه! و خواب های عجیب و غریب را گرفته و از منطقه اخراج می کردند!
از بس خاطرات ساختگی درباره شهدا می گفتند که حتی حزب اللهی ها هم به خیلی چیزها شک می کردند چه برسد به دیگران!!!

نه شهدا بچه پیغمبر بودند!!! و نه راویان خاطرات، پیامبران اولوالعزم و صاحب کرامات و معجزات الهی!!!
شهدا مرد عمل، اهل منطق، واقع بین و عاشق حقیقی بودند که با بینش و بصیرت راه خود را انتخاب کرده و تا شهادت و گذشتن از جان و دنیا پیش رفتند!
هیچ کدام با خواب، رویا، جوّزدگی، تخیل و هیجانی جبهه نرفتند!
آنها به امامی اقتدا کردند که حرف و عملش یکی بود.
پس با این روایات نامعتبر و مشکوک و عجب! نگاه مردم را به آنان متشنج و مبهم نکنیم!

چه زیبا گفت آنکه:
اگر می خواهی حقیقتی را بکوبی، به آن حمله نکن، بلکه از آن بد دفاع کن!

اگر ایشان توانسته اند چنین معجزه ای بکنند، خب امام خمینی (ره) لازم نبود سال ها تبعید و سختی بکشد تا مردم را برای انقلاب اسلامی آماده کند!
ایشان تشریف می برد و یک لیوان آب در سدّ کرج می ریخت آن وقت همه مردم می رفتند در حوزه علمیه قم ثبت نام می کردند و حزب اللهی می شدند!
[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اواخر زمستان 1366، عملیات والفجر 10 در غرب کشور جریان داشت. بچه ها به هر زحمتی بود، دوشکای دشمن را خفه کردند و به دنبال فرار نیروهای خط مقدم عراق، ریختند توی سنگرها برای پاکسازی. بعضیاشون که یه گوشه قایم می شدن تا بچه ها می خواستند نارنجک بندازن توی سنگر، می پریدند بیرون و با التماس و ناله:
- الدخیل الخمینی ... الدخیل الخمینی ...
و التماس که ما به درگاه خمینی تسلیمیم.
و به عنوان اسیر به عقب خط متتقل می شدند.

هوا هنوز روشن نشده بود که بچه ها زدند به سنگرهای عراقی.
ناگهان صدای جیغ، ناله و گریه دخترکی از داخل سنگرهای عراقی به گوش رسید.
همه تعجب کردند. با احتیاط کامل به طرف سنگر رفتند. نزدیک که شدند، دیدند دختری حدودا 20 ساله، با احوالی زار و وضعیت ظاهری افتضاح درون سنگر افتاده و گریه می کند.

خودش می گفت:
"بچه تهرانم. یک هفته است که با هدایت و راهنمایی سازمان خواستم از طریق کردستان به عراق برم. می خواستم به ارتش آزادیبخش ملی مجاهدین بپیوندم تا مثلا به کشورم خدمت کنم. هفته گذشته که خواستم از این منطقه رد بشم و برم داخل عراق، گیر نگهبانهای بعثی افتادم. هر چی بهشون گفتم که من یک مجاهدم و باید برم پهلوی نیروهای رجوی، اونا فقط خندیدند. هر چه التماس کردم که من و شما هدف واحدی داریم. همه مون می خواهیم حکومت ایران رو سرنگون کنیم، به گوششون نرفت.
یک هفته تمام، من رو دست به دست و سنگر به سنگر به همدیگه پاس می دادند و هر کثافتکاری ای که می خواستند باهام انجام دادن.
شمارو به خدا کمکم کنید. من دیگه داغون شدم. من همه این کارهارو بخاطر رهبران سازمان انجام دادم. من هدفم خدمت به خلق ایران بود ..."

از آنچه دخترک 20 ساله مجاهد تعریف کرد، بچه ها گریه شان گرفت. هرچه که بود، ناموس آنها هم حساب می شد. بغض بچه ها از بعثی ها بیشتر شد؛ ولی از رهبران سازمان منافقین خیلی بیشتر. که چرا دختری جوان را به بهانه مبارزه، از تهران می کشند به میان جماعتی گردن کلفت و کثیف بعثی! مگر آنها شرافت و غیرت و ناموس سرشان نمی شود؟!

گذاشتند در همان سنگر بماند تا با روشن شدن کامل هوا، با ماشین به عقب خط منتقلش کنند.
ساعتی بعد بچه ها متوجه شدند سنگر خالی است و از دخترک خبری نیست. کمی آن سوتر، سیاهی ای داشت به طرف داخل خاک عراق می دوید. همان دختر مجاهد بود که باوجود تحمل آن همه خفت و خواری و جنایت، امید داشت خود را به نیروهای مجاهدین در عراق برساند.

این که او موفق شد خود را به ارتش منافقین برساند، در جایی دیگر گرفتار جماعت دیگری از بعثیان شد و باز هفته ای را در سنگر آنان به پایان رساند، یا این که ...

صدای رگباری از آن سوتر به گوش رسید ... دخترک دیگر نمی دوید!
هم از دست کثافت های بعثی راحت شده بود! هم از دست رهبران پلید و بی شرف سازمان مجاهدین.
[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
بهشون قبولونده بودند، در صورتی که اسیر بشید بدترین شکنجه هارو بکار میبرن تا ازتون حرف بکشن. اگر هم کشته بشین، از روی چهره و اثر انگشت، خونوادتون رو شناسایی می کنند و از اونا انتقام می گیرن!

آخرین روزهای تیر ماه 67، با بمباران شیمیایی منطقه توسط هواپیماهای عراقی و فرمان صدام، عملیات "فروغ جاویدان" از سوی منافقین در غرب کشور آغاز شد.
سرپل ذهاب و کرند غرب رو به زیر چکمه های نجس خود درآوردند و مغرور و سرمست، اسلام آباد غرب را هم به اشغال درآوردند.

مقابله مردمی که آغاز شد، به خانه ها و کوچه ها پناه بردند. با حضور نیروهای بسیجی ایرانی، هراس تمام وجودشون رو گرفت.

همان کاری را کردند که رهبرانشان القاء کرده بودند:
اگر اسیر شوید ...
و اگر هم جنازه تان سالم بماند ...

دخترکان 18 – 20 ساله که هیچی از جنگ و نظامی گری نمی دانستند و فکر می کردند با نفربرهای صدام، تخته گاز تا خود تهران خواهند رفت و 3 روزه ایران را فتح می کنند، در بن بست هویتی و وجودی قرار گرفتند.

یکی یکی نارنجک را از جیب درآورده، برای اینکه هم چهره شان متلاشی شود و هم اثر انگشتشان از بین برود، نارنجک را در مشت، جلوی صورت گرفته، فریاد زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است ..."
و نارنجک جلوی صورتشان منفجر شد.

و از شهادتین و مسلمانی هیچ به گوش نرسید، مگر قسم به مسعود و مریم!
[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
مجاهد بود. دختر مجاهد. 18 سال بیشتر نداشت.
لباس نظامی گشادی تنش کرده، اسلحه دستش داده بودند تا با عضویت در "ارتش آزادیبخش ملی ایران" و با حکم صدام حسین و حمایت ارتش بعث عراق، خاک ایران را مورد حمله و تجاوز قرار دهند.
آمده بودند تا مثلا ملت ایران را نجات دهند و سایه حکومت پلید بعث را بر سر ایران بگسترانند!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20nefagh%20%281%29.jpg

جنازه اش افتاده بود وسط جاده "اسلام آباد غرب". زیر آفتاب داغ مرداد ماه 1367، سوخته و سیاه شده بود.
وقتی وسایل داخل جیبهایش را درآوردند، دیدند یک دفتر کوچک با خود دارد.
خاطرات روزانه اش را تا قبل از حمله "فروغ جاویدان" و گرفتار شدن در کمین "مرصاد"، نوشته بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20nefagh%20%283%29.jpg

یکی از روزهای قبل از عملیات، در پادگان اشرف، در زندگی زیر سایه مریم و مسعود رجوی، نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد، باید بروم و از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم؟!"

و خدا ... هیچ نبود برایشان، جز مریم و مسعود.
[ ۱۳٩٢/۱٢/٧ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عید نوروز ده دوازده سال پیش، با خونواده سوار اتوبوس شدیم تا بریم خرمشهر. همراه خانم و دوتا پسرام سعید و مصطفی، نشستیم توی اتوبوس ولوو، بسم الله رو گفتیم و رفتیم.

طبق روال همیشه، چون از طولانی بودن مسیر کلافه میشم، زدم به دل دریایی خواب. هرچند زمان زیادی راه بود، ولی این طوری طول سفر رو احساس نمی کردم.
فقط برای نماز و ناهار بیدار شدم و دوباره رفتم اون دنیا!

ده پونزده ساعت بعد که رسیدیم خرمشهر، مصطفی که شیش هفت سال بیشتر نداشت، بیدارم کرد و گفت که رسیدیم.
دیدم اهل بیت دارند می خندند. مردم هم یه جورایی نگاهمون می کردن. وقتی پرسیدم چی شده؟ مصطفی گفت:
- بابا ... از اون اول که خوابیدی، یک خُر و پُف عجیبی می کردی.

جا خوردم. من و خُر و پُف؟ خب حتما چون زیر سرم نامیزون بوده این جوری شده.
شاکی شدم و گفتم: "خب بیدارم می کردی ... جلوی مردم ناجور بود."
خندید و گفت: "نه بیدارت نکردم ... حیف بود."
با تعجب گفتم: "چرا حیف بود؟"
گفت:

- آخه مردم خیلی باحال به خُر و پُف تو می خندیدن، دیدم حیفه. بذارم مردم بخندن و حال کنن.

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سال 77 برای تکمیل پروژه ریشه های تشکیل حزب الله، رفته بودیم لبنان. با افراد مختلف از احزاب و گروههای متفاوت مصاحبه کردیم.

دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیش مسیحی مارونی (استاد زبان فارسی دانشگاه های لبنان) از سال 1342 تا 1357 در دانشگاه تهران تحصیل و تدریس کرده بود.
الصیصی که فارسی صحبت می کرد، خاطرات بسیار جالبی از تظاهرات 15 خرداد 42 - که خودش در آن شرکت مستقیم داشت - تا روز 12 بهمن 57 که از طرف خبرگزاری فرانسه برای مصاحبه خدمت امام رفته بود، تعریف کرد.

وسط مصاحبه، وقتی الصیصی از تظاهرات 15 خرداد در میدان ارک تهران می گفت، شدیدا جوگیر شد، به حالتی که دستهایش را در دست همراهان زنجیر کرده، ایستاد؛ پایش را محکم بر زمین کوبید و فریاد زد:
"یا مرگ یا خمینی ..."
به قول خودش، از این شعار خیلی خوشش می آمد و تکرار آن خاطرات (که شاید برای اولین بار تعریف می کرد) چنان برق ذوقی در چشمانش پدیدار کرد که او را برد به ده بیست سال قبل.

الصیصی درباره امام خمینی گفت:
"فکر نکنید با چهار تا عکس و پوستر امام که در لبنان یا جای دیگر می بینید، امام را به دنیا شناسانده اید. نه گول این ظواهر را نخورید. برخی شخصیت ها بودند که با ایجاد تحولی بزرگ، مسیر تاریخ را عوض کردند؛ همچون ناپلئون، هیتلر و ... و امام خمینی. البته تاثیری که امام خمینی بر تاریخ گذاشت، بسیار متفاوت است با آنها. دهها بلکه صدها سال باید بگذرد تا تاریخ بفهمد خمینی چه تاثیر عظیمی بر آن گذاشت. خود شما هنور امام خمینی را درست نشناخته اید.

چند روز بعد وقتی خدمت حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" (دبیرکل حزب الله لبنان) رفتیم، پرسید که با چه کسانی مصاحبه کرده ایم؛ همه را گفتیم. ظاهرا اولین بار بود نام "اغناطیوس الصیصی" (که خود من هم کلی تمرین و تکرار کردم تا نامش را حفظ کنم و اشتباه نگویم) می شنید، خندید.

وقتی اسم همه مصاحبه شوندگان را گفتیم، سیدحسن نصرالله با تعجب پرسید:
"آیا با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کرده اید؟"
که جواب ما منفی بود. کمی درهم شد و شدیدا تاکید کرد:
"حتما با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کنید. هرچه باشد او در تشکیل حزب الله نقش داشته و زحمات بسیاری کشیده است."

خیلی تعجب کردم. صبحی طفیلی دبیر کل اسبق حزب الله بود که سر به طغیان برآورد، از حزب الله جدا شد و آن زمان (و متاسفانه هنوز هم) از دشمنان سرسخت حزب الله و مقاومت ضدصهیونیستی بود که در اظهاراتش، شدیدا علیه ایران و حزب الله خوراک تبلیغاتی به وهابیون می داد.

وقتی سید تامل من را دید، خندید و گفت:
"چطور رفتید وسط مارونیها (منطقه زغرتا در نزدیکی طرابلس در شمال لبنان که تحت سلطه فالانژیستهای مارونی - مسیحی بود و برای شیعیان لبنانی و بخصوص ایرانیها، خطرات بسیاری داشت) با صیصی میصی مصاحبه کردید، ولی نرفتید با شیخ صبحی طفیلی مصاحبه کنید؟ شیخ صبحی از صیصی میصی خیلی مهمتره ..."


(دکتر اغناطیوس الصیصی چند سال پیش فوت کرد.)

[ ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بهمن 1364
هنگام عملیات والفجر 8 - اردوگاه کارون
یکی از شب‌ها داخل چادر نشسته بودیم. داشتم وسایلم را جمع و جور می‌کردم تا دوباره ساک‌ها‌مان را تحویل تعاون لشکر بدهیم. داخل چادر ده بیست نفری نشسته بودند. همایون‌ بیگی، از بچه‌محل‌ها‌مان که در گردان تخریب بود، برای دیدن ما آمده بود. تعقلی هم نشسته بود کنار او و صحبت می‌کرد. ناگهان دستش را به داخل ساکم برد که زیپش باز بود و عکسی را از آن برداشت. عکس تکی خودم بود که چند ماه قبل محمود معظمی‌نژاد در خانه‌شان در شوشتر از من گرفته بود. خیلی از آن عکس خوشم می‌آمد. احساسم این بود که زیباترین عکس خودم با حالتی عرفانی است. به قول بچه‌ها انگار لامپ مهتابی قورت داده بودم.
از کار تعقلی جاخوردم. چون او آدمی نبود که زیاد با کسی شوخی کند. به او گفتم که عکس را پس بدهد، ولی او قبول نکرد. هر چه گفتم و حتی تهدید کردم، قبول نکرد. به اوگفتم: ببین ... یا به زبون خوش عکس رو می‌دی، یا همچین می‌زنم زیر گوشت که برق از سه فازت بپره ...
خندید، صورتش را جلو آورد و گفت: بفرما بزن ... من رو از چی می‌ترسونی؟
اصلا نفهمیدم چی شد. صورت صاف او جلوی صورتم بود که ناگهان دستم را بالا بردم و شوخی شوخی سیلی محکمی بر او نواختم. آن‌قدر محکم بود که صدایش باعث شد همه‌ی اهل چادر سکوت کنند و روی‌شان به طرف ما برگردد. محمدرضا با صورتی که جای دست و انگشتان من بر آن سرخ سرخ مانده بود، نگاه تندی انداخت و گفت: زدی؟ باشه، ولی من عکس رو نمی‌دم.
من هم کم نیاوردم. گفتم: این تازه اولش بود ... اشکت رو در می‌آرم ... مگه این که خودت عکس رو بذاری سر جاش.
بلند شد و از چادر بیرون رفت. نگاه همه رویم سنگینی می‌کرد. خودم را کنترل کردم و گفتم: چیه؟ دوستمه ... دوست دارم حالش رو بگیرم ... به کسی مربوطه؟

 


دم غروب بود که به چادر بچه‌های گردان سلمان رفتم. کنار محمدرضا نشستم و گفتم که به زبان خوش عکسم را پس بدهد، ولی او گفت که از آن عکس خیلی خوشش آمده، بهایش را هم پرداخت کرده و حاضر نیست آن را پس بدهد. اصرار کردم و گفتم که سیلی‌ام را بزند و جبران کند، که قبول نکرد و گفت: من که تو نیستم ... زدی؟ خوب کردی، منم عکس رو نمی‌دم.
نداد که نداد.
اذان مغرب که داده شد، همه‌ی بچه‌های داخل چادر به نماز ایستادند. من و محمدرضا هم کنار هم قامت بستیم، ولی من الکی قامت بستم. محمدرضا که به رکوع رفت، بلند شدم و رفتم سر ساکش. عکس آن‌جا نبود. ظاهرا توی جیب پیراهنش گذاشته بود. دفترچه‌ای که داخل آن وصیت‌نامه‌اش را نوشته بود، درآوردم و شروع کردم به خواندن: «بسم رب الشهدا و الصدیقین - این‌جانب محمدرضا تعقلی فرزند ...»
بیچاره نمازش را شکست و پرید طرف من. زدم زیر خنده و گفتم: یا عین بچه‌ی آدم عکس رو پس می‌دی یا فردا توی صبحگاه وصیت‌نامه‌ات رو می‌خونم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-%20%281%29.jpg

سرانجام کم آورد. ناراحت و پکر، عکس را از جیبش درآورد و با اکراه داد دستم و گفت: من تا امروز از کسی چیزی نخواسته بودم، ولی از این عکس تو خیلی خوشم اومد، دوست دارم داشته باشمش ...
عکس را که از او گرفتم، پشت آن با خودکار نوشتم: «چرا قبل از آن‌که به‌ یاد هم بنشینیم، کنار هم ننشینیم؟ این تصویر ناقابل را تقدیم می‌دارم به برادر عزیزم - باشد که با نظر به آن، از درگاه خداوند عزوجل برای این بنده‌ی عاصی خدا طلب آمرزش نمایید - به امید دیدار شهدا - برادر شما - حمید داودآبادی»
با تعجب عکس را گرفت و گفت: تو اون‌جوری من رو زدی، این همه اذیت کردی، واسه همین؟
- نخیر ... من دوست داشتم خودم این عکس رو به تو هدیه بدم.

چهارشنبه 21 اسفند 1364
اسکله اروندرود
زمان حرکت فرارسید. شبانه سوار وانت‌های تویوتا به طرف اسکله حرکت کردیم. به کنار اسکله که رسیدیم، آب پایین رفته بود و باید منتظر می‌ماندیم. سرم را روی پای "عباس نظریه" (متولد 1345 روز یک‌شنبه 21 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید) گذاشتم و چرت زدم. عباس ظاهرا جوانی شاد و شلوغ بود، ولی ترجیح می‌داد زیاد با کسی رفیق نشود. یعنی کسی با او رفیق نشود! ولی من آن شب دوستانه و خودمانی، سرم را بر زانوی او گذاشتم و روی زمین سرد و نم‌دار کنار نهر دراز کشیدم که مثلا استراحت کنم. عباس هم با انگشتانش موهایم را می‌جورید.

ساعت نزدیک 11 بود که در تاریکی‌ای که چشم چشم را نمی‌دید، صدای محمدرضا به گوشم خورد که مرا صدا می‌زد و ظاهرا دنبالم می‌گشت. همین که جواب او را دادم و سرم را بلند کردم، عباس خنده‌ی شیطنت‌آمیزی سر داد و گفت: بدو که داره صدات می‌کنه ... مبارکه ...
اول متوجه منظورش نشدم. بلند شدم و رفتم طرف جایی که احساس کردم محمدرضا آن‌جاست. نزدیک که شدم، دستش را دراز کرد و سلام و احوال‌پرسی کردیم. همان‌طور که دستم در دستش بود، بریده بریده گفت: می‌گم چیزه ... اگه می‌خوای با هم عقد اخوت ببندیم، من حاضرم ...
جا خوردم. نه به برخورد سرد و تند دیروزش، نه به این که حالا بدون مقدمه، خودش درخواست داشت تا با هم برادر صیغه‌ای بشویم!
با تعجب پرسیدم که چی شده، او گفت: هیچی ... گفتم اگه هنوز مایلی، بخونیم.
شروع کردم به خواندن عقد اخوت. تمام که شد، دستش را فشردم، صورتش را بوسیدم و او را در بغلم فشردم. خوب احساس می‌کردم این آخرین ایام اوست که حاضر به این کار شده! وقتی از او خواستم که اگر شهید شد، حتما شفاعتم کند، با خنده گفت: آخه داداش جون، تو که قول شفاعتت رو روی نوار ضبط کرده‌ای ... دیگه عقد اخوت می‌خوای چی‌کار؟

روز یک‌شنبه 25 اسفند 1364
جاده فاو – ام القصر
ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک و تک‌نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود.
دقایقی بعد متوجه شدم کسی از داخل خاکریز مرا به نام صدا می‌زند. به سوی صدا برگشتم. محمدرضا تعقلی بود که خندان و شاد برایم دست تکان داد و صبح بخیر گفت. با خنده و شادمان از دیدار مجدد، برایش دست تکان دادم. آن لحظه نمی‌دانستم این آخرین دیدار ما خواهد بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-%20%283%29.jpg


بعد از ظهر شنبه 2 فروردین 1365
بیمارستان آیت الله طالقانی - تهران
مردم برای ملاقات مجروحین جنگ آمدند. بیمارستان آن‌قدر شلوغ و پرهیجان شده بود که اصلا درد و جراحت یادمان رفته بود. یکی از بچه‌ها تلفنی خبر شهادت عده‌ای از بچه‌ها را داد و گفت: دو ساعت بعد از این که تو مجروح شدی و از خط رفتی، فرامرز عزتی‌پور و علی‌رضا موسیوند و نصرالله پالیزبان داشتند سوله رو درست می‌کردند که یه گلوله‌ خورد وسط‌شون و همان‌جا توی سوله شهید شدند ... رفیقت محمدرضا تعقّلی هم روز سه‌شنبه 27 اسفند، درست دو روز بعد از مجروحیت تو، داشت توی سنگر نگهبانی می‌داد که یه خمپاره‌ 60 اومد توی سنگرش و شهید شد ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tagholi-%20%282%29.jpg

محل شهادت محمدرضا تعقلی


"محسن شیرازی" از بچه‌های گردان حمزه، شنیدن خبر شهادت محمدرضا را این گونه تعریف می‌کرد: عملیات‌ والفجر هشت‌ که‌ تمام‌ شد، شنیدم‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ آمده‌اند تهران‌. چند وقتی‌ می‌شد که‌ از محمدرضا بی‌خبر بودم‌. شماره‌ تلفن ‌خانه‌شان‌ را گرفتم‌. خیلی‌ خوشحال‌ بودم‌. منتظر بودم‌ خود محمدرضا گوشی را بردارد. چند تایی‌ که‌ زنگ‌ خورد، یک‌ نفر با صدایی‌ گرفته‌ از آن‌ سوی خط الو گفت‌. می‌شناختمش‌. پدرش‌ بود. حال‌ و احوال‌ کردم‌. خونسرد جوابم‌ را داد. دست‌ آخر گفتم‌: می‌بخشید‌ حاج‌ آقا ... مثل‌ این که‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ اومده‌ان‌ تهران مرخصی ‌... می‌خواستم‌ ببینم‌ محمدرضا هم‌ اومده‌؟
- محمدرضا؟
- بله‌، می‌خواستم‌ ببینم‌ خونه‌اس‌؟
- نه‌ نیستش‌.
- می‌بخشین‌ حاجی‌ آقا ... کجاس‌؟
- محمدرضا رفت ‌... رفت‌ بهشت‌ زهرا ...
- بهشت‌ زهرا؟ خب‌ کی‌ برمی‌گرده‌؟
- کی، محمدرضا؟
- بله‌.
- دیگه‌ برنمی‌گرده ‌...
تعجب‌ کردم‌. یعنی‌ چی؟ برای‌ چی‌ دیگر برنمی‌گردد. پرسیدم‌: می‌بخشین‌ها حاج‌ آقا... واسه چی‌ دیگه‌ برنمی‌گرده‌؟
- آخه‌ شهید شده‌. یعنی‌ بردنش‌ بهشت‌ زهرا، دیگه‌ نمی‌آد...
گوشی‌ تلفن از دستم‌ افتاد.
(بعد از شهادت محمدرضا، به خانه‌شان رفتم و آن عکس را از داخل ساکش برداشتم)

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ظاهربینی‌، از آن‌ دست‌ خصلت‌های‌ زشت‌ است‌ که‌ باعث‌ خیلی‌ گناهان ‌دیگر هم‌ می‌شود، مثل‌ قضاوت‌ بد درباره‌ی دیگران‌، غیبت‌، تهمت‌ و ... زیاد هم‌ نباید به‌ چشم‌ اعتماد کرد. چشم‌ فقط‌ ظاهر را می‌بیند و بس‌. باید درون ‌را دید. باید دل‌ را دید.

خدا بیامرزدش‌. مسعود‌، از بچه‌های‌ خیابان‌ پیروزی‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌ 63 باهم در گردان‌ ابوذر از لشکر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بودیم‌. بچه‌ی خیلی‌ باصفایی‌ بود. مأموریت‌مان‌ تمام‌ شد و رفتیم‌ تهران‌. چند وقتی‌ که‌ گذشت‌، رفتم‌ دم‌ خانه‌شان‌. در را که‌ بازکرد، جاخوردم‌. خیلی‌ خوش‌تیپ‌ شده‌ بود، و به‌قول‌ خودم‌ "تیپ‌ سوسولی‌" زده‌ بود و پیراهنش‌ را کرده‌ بود توی‌ شلوار و موهایش‌ را هم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ریخت‌ و قیافه‌ی توی‌ جبهه‌اش‌ نمی‌خورد. وقتی‌ بهش‌ گفتم‌ که‌ این‌ چه‌ قیافه‌ای‌یه‌، گفت‌: "مگه‌ چی‌یه؟" یعنی‌ راستش‌ هیچی‌ نداشتم‌ که‌ بگویم‌.
از آن ‌روز به‌ بعد او را ندیدم‌. ندیدم‌ که‌، یعنی‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌شان‌. حالم ‌از دستش‌ گرفته‌ شد. از او دل‌چرکین‌ شدم‌. فکر می‌کردم‌ مسعود دیگر از همه‌ چیز بریده‌ و جذب‌ دنیا شده‌؛ آن‌قدر که‌ قیافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ کرده‌. دیگر نه‌ من‌، نه‌ او.

زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عملیات‌ کربلای‌ پنج‌. اتفاقی‌ از سر کوچه‌شان‌ رد می‌شدم‌. پارچه‌ای‌ که‌ سردرِ خانه‌شان‌ نصب‌ شده‌ بود‌، باعث‌شد تا سر موتور را کج‌ کنم‌ دم‌ خانه‌. رنگم‌ پرید. مات‌ ماندم‌، یعنی‌ چه‌؟ مگر ممکن‌ بود. مسعود و این‌ حرف‌ها؟ او که‌ سوسول‌ شده‌ بود. او کسی‌ بود که‌ من ‌فکر می‌کردم‌ دیگر به‌ جبهه‌ نمی‌آید. چه‌طور ممکن‌ بود. سرم‌ داغ‌ شد. گیج ‌شدم‌. باورم‌ نمی‌شد. چه‌ زود به‌ او شک‌ کردم‌. حالا دیگر به‌ خودم‌ شک‌کردم‌. به‌ داغ‌ بازی‌های‌ بی‌موردم‌. اشک‌ کاسه‌ی‌ چشمانم‌ را پرکرد. خوب‌ که ‌چشمانم‌ را دوختم‌ به‌روی‌ حجله‌، دیدم‌ زیر عکس‌ مسعود که‌ لباس‌ زیبای ‌بسیجی‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند:

"شهید بی‌مزار مسعود ... شهادت‌ عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ ـ شلمچه‌"

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از بچه های زمان جنگ تعریف می کرد:
سال 65 میدون ولی عصر تهران، پاتوق بچه حزب اللهی ها بود که عصر هر روز، علیه بی حجابی و فساد تظاهرات می کردند.
اون روز، همراه رفیقام توی میدون ولی عصر چرخ می زدیم و به اونایی که تیپ و ظاهرشون ناجور بود، گیر می دادیم. همین طوری که داشتیم می رفتیم، ناگهان چشمم افتاد به دوتا جوون پونزده شونزده ساله که از روبه رو می اومدن طرف ما. همین که بهمون نزدیک شدن، رفتم جلو و بی مقدمه، سیلی محکمی به صورت یکیشون زدم. انصافا مودب بود و خیلی با احترام گفت:
- برادر، واسه چی منو می زنی؟!
که گفتم: "آخه این چه لباسیه که پوشیدی؟"
یه پیراهن آستین کوتاه قرمز (تی شرت) تنش بود. با تعجب یه نگاه به لباسش انداخت و گفت:
- مگه لباس من چشه؟
که با عصبانیت گفتم: "چش نیست؟ قرمز که هست، آستین کوتاه هم هست."
لبخندی زد و گفت: "خب برادر اگه لباسم ایراد داره، ایناهاش، از همین مغازه خریدمش."
و به مغازه ای اشاره کرد که اتفاقا از همان پیراهن در رنگ های مختلف در ویترینش چیده شده بود.
موندم چی بگم که گفتم: "من به اون کار ندارم، تو نباید اینو بپوشی."
با تعجب گفت: "خب برادر اگه ایراد داره جلوی اونو بگیرین که نفروشه."
هر طوری بود ردش کردم رفت و بهش گفتم که سریع بره خونشون لباسش رو عوض کنه.

چند ماه بعد، زمستون 1365، قبل از عملیات کربلای 5، توی پادگان دوکوهه بودم. داشتم با رفیقام می رفتم که ناگهان دیدم همون پسربچه، داره از روبه رو میاد طرفم. دستپاچه شدم. تعجب کردم. اون کجا، جبهه کجا؟!
نردیک که شد، با همون ادب و احترام قبل، دستش رو دراز کرد، دست داد، سلام و احوالپرسی کرد. وقتی خواست بره، با خنده به لباسش اشاره کرد و گفت:
- برادر، من لباسم رو عوض کردم، جبهه ام اومدم، ولی هنوز نفهمیدم واسه چی به من سیلی زدی!!!

موندم چی جوابش رو بدم.
و رفت.
بعد از عملیات کربلای 5، شنیدم اون پسر بچه در عملیات شهید شده و پیکرش هم توی شلمچه جامونده.

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
این روزها بدجوری کلافه ام. بی حوصله ام. خسته ام. حس و حال کار ندارم. حتی نشستن پشت کامپیوتر و نوشتن. مسافرت که اصلا! چند وقتیه یه دوست عزیز زمان جنگ، از کرج مدام تماس می گیره که یه سر برم پهلوش، بهش قول می دم ولی نمی تونم برم!

شدید عطش می کنم و در این سرمای زمستون، باید آب یخ بخورم و پشت سرش، سریع بدوم برم دستشویی!
هیچ مسافرت راه نزدیک نمی تونم برم چه برسه به راه دور! استرس، ناراحتی و کلافگی، مرض رو دوچندان می کنه. حسابش رو بکن در این آرامش زندگی و تامین همه جانبه، به دلیل اینکه مدام باید برم دستشویی دارم عذاب می کشم.
همه اینا از مرض دیابت و بالا رفتن قند خونمه!

 

http://ssu.masjedun.com/uploads/toqani3_379591.jpg


29 سال پیش درست در چنین روزهایی، لشکر 27 حضرت رسول در پادگان دوکوهه مستقر بود و آماده برای شرکت در عملیات بدر. گردان میثم در طبقه سوم ساختمان توپخانه مستقر بود. پله های زیاد طبقه سوم جای خود، از دم ساختمون تا "چهارصد دستگاه" (نامی که بچه ها روی دستشویی های پادگان آن سوی حسینیه شهید همت گذاشته بودند) کلی فاصله بود. اگه نصفه شب قلقلکمون می اومد، می ذاشتیم واسه دم اذان که همون جا وضو بگیریم و نماز صبح رو هم در حسینیه بخونیم.

"سعید طوقانی" سال های قبل از انقلاب، در 6 سالگی 300 دور در 3 دقیقه چرخیده و بازوبند پهلوانی ورزش باستانی کشور بر بازویش نشسته بود. سعید از خونه جیم شده و بدون اطلاع خانواده که رفته بودند کاشان، اومده بود جبهه. "عباس دائم الحضور" که مرشد بود و در زورخانه برای سعید ضرب می گرفت، کمکش کرد تا با هم اومدن جبهه.
سعید، در گردان میثم بود. دم دمای عملیات گردان در اردوگاه عملیاتی "قلعه قاسم" در سینه کش کوه های روبه روی دوکوهه، مستقر شده بود. من که با سعید خیلی رفیق بودم، نمی دونستم اوضاع جسمیش چطوره. ظاهرا خانواده اش هم خبر نداشتن.
سعید به دلیل ناراحتی کلیه، گذشته از درد شدید، عطش می کرد و باید آب می خورد. به محض سر کشیدن یک لیوان آب، نمی تونست خودش رو کنترل کنه و باید سریع خود رو به دستشویی می رسوند.
سرانجام با اصرار عباس و بقیه دوستان، سعید در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک بستری شد تا مداوا بشه.

چیزی به عملیات نمونده بود. سعید که این رو فهمید، توان خفتن در تخت بیمارستان نداشت. هر چه دکترها اصرار کردند که حالت اصلا خوب نیست، قبول نکرد و با رضایت خود، از بیمارستان مرخص شد تا خودش رو به گردان میثم برسونه که راهی منطقه جفیر در جاده خرمشهر برای شرکت در عملیات بود.
باوجود مریضی و عطش و نیاز شدید به دستشویی، سعید در عملیات حضور پیدا کرد.
سعید پیک گروهان بود؛ یعنی در اوج آتش باری تیربارها و دوشکاهای دشمن در دشت وسیع منتهی به شرق دجله در آن سوی جزایر مجنون، همه می تونستند روی زمین دراز بکشن و خیز برن.
آن روزها از موبایل و وایبر و وی چت و این حرفا خبری نبود! سعید که پیک بود، زیر اون آتیش شدید بلند می شد و از ته ستون به سر ستون می دوید تا پیام فرمانده رو برسونه. 

 

http://axgig.com/images/14564400460447487026.jpg


نیمه های شب آخرین روزهای اسفند 63 که مردم شهرها در تب و تاب خرید شب عید 64 بودند، سعید از ستون نیروها جدا شد و به سمت چپ رفت. پشت سری هاش فکر کردن حتما دوباره دستشویی اش گرفته. همین طور که دور می شد، یکی از فرماندهان گروهان دوید پشت سرش. مدام پرسید:
- سعید ... چی شده؟
ولی سعید فقط سرش رو به عقب تکان می داد و بدون اینکه چیزی بگه، فقط صداش به گوش می رسید که:
- هوووم ... هووووم ....
یعنی که هیچی نیست.

سعید چند قدمی جلو رفت و فرمانده پشت سرش. خوب که از نیروها دور شد، دوزانوش بر زمین بوسه زدن و ناگهان با صورت بر زمین افتاد. فرمانده دوید، رویش رو که برگردوند، متوجه شد گلوله دوشکا به زیر شکم سعید خورده و بدن اونو متلاشی کرده. سعید با دستهای کوچیکش جلوی زخم رو گرفته بود تا محتویات شکمش بیرون نزنه. 

 

http://www.basij.ir/uploaded_files/99961/1/3.jpg


نمی دونم سعید اون دقیقه های آخر، چی فکر می کرد که این کار رو انجام داد. یعنی بدون داد و فریاد، از ستون نیروها فاصله گرفت و تا صبح کسی نفهمید سعید شهید شده. سعید که همه بچه ها عاشق اخلاص، صفا، مرام پهلوانی و همه چیزش بودند، رفت تا کسی چون عباس نفهمه چی بر سرش آمده.
صبح که عباس هراسان دنبال سعید می گشت، وقتی بردنش بالای سر سعید، همان جا نشست. به واقع کمرش شکست. همان جا زانو بر زمین کوفت. سر سعید رو به دامن گرفت و شروع کرد به نجوا و گریستن.
ده پونزده سال بعد، پیکر استخوانی عباس و سعید، هر دو با هم به آغوش خانواده ها بازگشتند.

راستی! سعید دنبال چی بود؟
نان، مسکن، آزادی، شهرت، شهوت، ...
یا وصال دوست؟!

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اون قدیم ندیما که میگن یه جنگی شده بود! یه آدمایی بودن عجیب غریب!
نه. اشتباه نکنید. نه هرکول بودن، نه آرنولد!
نه فیلسوف بودن، نه عارف!
اصلا نه هیکلشون به این حرفا می خورد، نه قیافشون!
از پونزده ساله (شایدم کمتر) گرفته، برو تا پیرمردای ریش سفید.

چهره همشون نورانی بود. نه؛ اون که به همدیگه می گفتن:
"طرف لامپ مهتابی غورط داده!"
فقط یه شوخی بود. حالا اینکه چرا قیافشون نورانی بود، مال یه چیزای دیگه بود.
نماز اول وقت، عبادت، نمازشب، دوری از گناه مخصوصا دروغ، غیبت و تهمت و ...
خب وقتی همه این چیزارو بریزی توی یه جوون شونزده هیفده ساله، معلومه که عین اسید، همه گناهای کرده و نکرده طرف رو می خوره، می شوره و پاک پاکش میکنه.
وای که چقدر دارم جانماز آب می کشم و ادا درمیارم! حالم از دست خودم بد شد.
اینو گفتم که شما غر نزنید!!!

اون روزا، بعضی بچه ها بودن که از بس باحال و معنوی بودن، همه دوست داشتن باهاشون رفیق بشن. از مصطفی گرفته تا تعقلی و سعید و هاتف و بلورچی و استادنظری و ...

خب ما هم آدم ندیده و مومن درک نکرده، تا پامون رسید جبهه، از هول حلیم افتادیم توی دیگ!
آخ که چه حلیم سرشیرهایی داشت دزفول. صبح اول صبح زمستون. با اون نم سرد، عقب وانت بغل همدیگه زیر یه پتوی سربازی بوگندو! بری دزفول و توی یه مغازه فسقلی، هفت هشت ده نفر زورچپون بشینید و یه کاسه حلیم محلی که روش رو خامه ریختن، بخوری. آی می چسبه ...
باز دوباره من حرف دل و درد شکم رو قاطی کردم!
ولش کن بذار زود تمومش کنم وگرنه تا شب بایس از آب هویج بستنی دزفول و چلوکباب شمشیری اهواز و فلافل بگم.

داشتم می گفتم، یه عده بودن که خیلی فازشون بالا بود. یعنی از بس باحال و معنوی بودن، انگاری هی چراغ می زدن.
مثلا یکی از اونا "محمدرضا تعقلی" بچه بازار دوم نازی آباد تهران بود.
یه لحن داش مشدی داشت که نشون دهنده اصالت خونوادگیش بود که شاید از داداشش ارث برده بود.

خلاصه اینکه فروردین 64 بود که توی اردوگاه دز، محمدرضا رو دیدم. توی گردان حمزه بود.
می گفتن به هیشکی رو نمی ده. اصلا همچین اخلاقش تنده، که هیشکی نمی تونه بره طرفش. به قول معروف اصلا به کسی پا نمی ده که بخواد باهاش رفیق بشه.
از اونا توی جبهه کم نبودن.
حالا چرا این جوری می کردن؟ چرا همچین خودشون رو بد نشون می دادن که کسی مثل من آویزونشون نشه؟!
نمی دونم. اینو باید از خودشون بپرسی.
من که با یکی از بچه ها شرط بستم و گفتم:
- وایسا ببین من چه جوری با این پسره تعقلی رفیق می شم.
خب چیکار کنم خیلی نور بالا می زد. داد می زد که می پره.

همون شب رفتم توی چادر دسته و صداش کردم. با تعجب گفت:
- فرمایش ...
گفتم: "شما تشریف بیارین بیرون، فرمایش رو خدمتتون عرض می کنم. برادرا می خوان بخوابن. این جا خوب نیست ..."
و کشیدمش بیرون چادر.
دو سه نفری نشستیم لب رود دز و زدیم به صحبت از هر دری. ضبط صوت کوچیکی که داشتم، روشن کردم. خیلی بد به ضبط نگاه کرد، ولی محل نذاشتم. یعنی این که اصلا نگاه تندت برام اهمیت نداره و عین خیالمم نیست.
خلاصه از این که برادرش مهرداد که سومار شهید شده چه جوری بود و از این چیزا. خیلی جا خورد که این چیزا رو از کجا می دونم. خودشو کشته بود که کسی نفهمه داداشش شهید شده. نمیدونم چرا این اداهارو در میاورد.

آقا؛ اون شب سه چهار ساعت مخش رو کار گرفتم تا اینکه آخراش گفت:
"من محمدرضا تعقلی، قول میدم اگه خدا اذن داد و شهید شدم، حمید داودآبادی رو شفاعت کنم."
هیچی دیگه. طلسمش رو شکوندم.

حالا اینکه بعدش چی شد، بمونه واسه بعد.
هوای دلم بدجوری بارونی شده.
اینارم فقط به لج اونایی نوشتم که می خوان ادای محمدرضا و سعید رو در بیارن.
نوشتم که بشکونمشون!
یا به قول امروزیا، بترکونمشون!
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ] [ ٤:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سیداکبر
سیداکبر از اون بچه های باحال میدون خراسون تهران بود که شاید خیلی بشه، یه ماهی باهاش توی گردان میثم بودم. اوایل زمستون 1363 قبل از عملیات بدر. با هم توی یه اتاق بودیم. هم اتاقی هامون هم عباس دائم الحضور (شهید) احمد کُرد (شهید) سعید طوقانی (شهید) حسین رجبی (شهید) اصغر بهارلویی و یکی دیگه بودن که اسمش یادم نیست.
میون اون همه آدم، من و سیداکبر بیشتر اهل شوخی و خنده بودیم. اصلا معرکه گردون شرّ بازی اتاق، ما دوتا بودیم.

یکی از خاصیت های جبهه این بود که:
فاصله دوستی ها خیلی کوتاه می شد! شده چند ساعت با کسی رفیق می شدی، ولی اون قدر سریع باهاش خودمونی و عیاق می شدی که خودت احساس می کردی سالهاست می شناسیش و باهاش رفیق هستی!
بدی اون رفاقت های محکم و جون جونی هم این بود که، عمرش خیلی خیلی کوتاه بود! کافی بود یه عملیات بشه، تا کلی از این رفیقا از هم جدا بشن! یکی بپره اون بالا بالاها و یکی این پایین بمونه و زار بزنه تا با یکی دیگه رفیق بشه و باز یه عملیات دیگه و یه دوست تازه و ...
ولش کن. چقدر زدم توی جاده خاکی!

داشتم می گفتم من و سیداکبر همیشه بساط شوخی و خنده اتاق بودیم.
نه اشتباه نگیر. درست برخلاف امروزِ خودم، جوک بی مزه و مسخره، تحقیر و دست انداختن بقیه، یه ترکه و یه رشتیه و از این چیزا نداشتیم. فقط با هم می خندیدیم. اون قدر که از بودن با هم، احساس شادی و لذت می کردیم. چون می دونستیم این شادی با هم بودن، عمر ش خیلی کوتاهه و به عملیات بعدی بسته است!

توی عملیات بدر، همه اونایی که اسمشون رو گفتم که هم اتاق بودیم، توی عملیات بدر پریدند!
یک سالی از رفاقت من و سید اکبر گذشت. گاه گاهی همدیگه رو توی پادگان دوکوهه می دیدیم.
بعد عملیات والفجر 8 توی زمستون 1364 در فاو، شنیدم سیداکبر هم مجروح شده و یه گلوله تک تیرانداز عراقی، به کله اش بوسه زده ولی زنده مونده.

یه سالی از مجروحیت سیداکبر می گذشت. اخبار جورواجوری از احوال اون می شنیدم. مخصوصا این که بخاطر اصابت تیر قناصه به سرش، حافظه اش رو از دست داده و حتی پدر و مادرش رو نمی شناسه.
واسه همین وقتی یکی از بچه ها گیر داد که بریم آسایشگاه یافت آباد ملاقاتش، گفتم:
- ببین آقاجون، وقتی اون پدر و مادرش رو بجا نمی یاره و نمی شناسه، ما بریم چیکار؟ ما رو که اصلا یادش نمیاد.
اون قدر گیر داد که آخرش راضی شدم. با موتور رفتیم آسایشگاه یافت آباد در جنوب تهران. از پرستارها پرسیدیم که نشونی اتاقش رو دادند.

از در که وارد شدیم، چشمم افتاد به پدر و مادر سیداکبر که دور تختش وایساده بودن و مدام باهاش حرف می زدن که اونارو بشناسه.
همین که وارد شدم و چشم سیداکبر افتاد به من، زد زیر خنده. از اون خنده هایی که همراه سعید و عباس می کردیم!
همه تعجب کردند. مخصوصا پدر و مادرش.
جلوتر که رفتم، با لحن سختش گفت:
- سلام حمید ... چطولی؟
جا خوردم. بیشتر از من، خونوادش. آخه اونا یه سالی می شد که جون می کندن سیداکبر اونا رو یادش بیاد، ولی نمی شد که نمی شد!

وقتی باهاش روبوسی کردم، با تعجب گفتم:
- اکبر جون، مگه تو منو می شناسی؟
خنده قشنگی کرد و گفت:
- آره که می شناسمت.
تعجبم بیشتر شد. مخصوصا وقتی پرسیدم:
- من کی هستم؟ منو از کجا می شناسی؟
گفت:
- اهکی ... خب تو حمیدی دیگه.
- من کجا بودم؟
- ای بابا مگه می شه من شوت بازیای تو رو یادم بره؟ با سعید و عباس توی گردان میثم، توی دوکوهه.

اشکم دراومد. اشک همه دراومد.
همون شد که سیداکبر از اون به بعد همه رو یادش اومد.

سیداکبر الان زن گرفته و بچه دار هم شده. یه طرف بدنش یه نموره فلجه و یه جورایی سمت راستش ریپ می زنه و لنگی نمکی داره!
چند وقت پیشا که با سیداکبر نماز جمعه بودم، بهش گفتم:
- سیداکبر، بیا یه کاری کنیم. من یه عینک دودی می زنم به چشمام که مثلا کورم، یه آکاردئون هم می گیرم دستم و باهاش می زنم، تو هم دست منو بگیر و همین جوری که لنگ می زنی، با هم بریم سر تا ته خیابون لاله زار رو بالا پایین کنیم و گدایی کنیم!
همیشه سیداکبر رو که می بینم، همینو بهش میگم.
وای سیداکبر اون قدر قشنگ می خنده که یاد خنده های اولین لحظات آشنایی دوباره در آسایشگاه یافت آباد می افتم.

چقدر باحال بود سیداکبر و سعید و عباس و ....
قربون همشون که این روزا دلم بدجوری براشون تنگ شده.
مخصوص برای خنده عباس و سعید!
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمی دونم چند سالش بود، ولی جوون بود. اسمش؟ نه اسمش رو هم نمی دونم. شاید حمید بود، مجید یا ...
ولی مطمئنا "بابک زنجانی" یا "خاوری" نبود.
نه دلار رو می شناخت، نه بوی نفت می داد، و نه از بیت المال نشانی می دونست!
خیلی قبل بود. شاید مال دوره پارینه سنگی که هنوز "بی.آر.تی" اختراع نشده بود!
خط اتوبوس "تهران نو به انقلاب" پاتوق هر روزه ام برای رفتن به سر کار بود. یعنی که هر روز می دیدمش.
همه راننده اتوبوسها می شناختنش. یه گونی پلاستیکی بزرگ دوشش بود، توی ایستگاه سوار می شد و تا ایستگاه بعدی به تبلیغ و فروش می پرداخت.
نه، دلار می فروخت، نه ...
دو تا اسکاچ و ابر ظرفشویی (از اونایی که آقایونی مثل من! خوب بلد بودن چه جوری باهاش ظرف بشورن. البته قبل از اختراع و کشف ماشین ظرفشویی) دستش می گرفت، اول وارد قسمت مردونه می شد و با لحنی زیبا و خنده رو می گفت:
"آقایونِ خونه دار و بچه دار ... از این اسکاچا بخرین. هم قیمتش خوبه و به صرفه است، هم خوب باهاش ظرفا تمیز میشن"
آقایون هم با لبخند و خوشی دست در جیب می بردن و چندتایی می خریدن.

سپس یاالله گویان وارد قسمت خواهران اتوبوس می شد. با همان لحن، چیزهای دیگری به طنز می گفت تا بلکه چندتایی اسکاچ هم به خانمها بفروشه.
هرچی گفت، خانمها فقط خندیدن و نگاش کردن. شاید تا اون روز اون قدر به چارلی چاپلین نخندیده بودن که به اون خندیدن!
نشد. حتی نتونست دل یکی از خانمها رو به رحم بیاره و یه اسکاچ صد تومنی بهشون بفروشه!
لحنش از طنز خارج شد و خیلی جدی رو به خانمها گفت:
"ببخشین خواهرای من، مادرای من، من با این کار شیکم چندنفر رو سیر می کنم. اگه برم موادمخدر بفروشم یا دزدی کنم خوبه؟ حالا که یه شغل حلال و آبرومندانه دارم، چرا کمکم نمی کنید؟"

و باز خانمها تبسم کردن و دست هیچکس در کیف نرفت که نرفت.
اتوبوس به ایستگاه رسیده بود و او طبق روال همیشه، پیاده می شد و با اتوبوسی که مسیر خلاف می رفت، به ایستگاه قبلی برمی گشت و داستان همان داستان قبلی.
رفت دم پله ها که پیاده بشه. نگاه خانمها خیلی براش سنگین اومد. درحالی که داشت پیاده می شد، رو کرد به اونا و گفت:
"ایشالله بچه تون اسکاچ فروش بشه تا درد منو بفهمید ..."
و رفت.

نمی دونم کدومیک از اون خانمها و آقایون، بچه شون اسکاچ فروش شد!
الله اعلم.
راستی، امروز باید پسرک اسکاچ فروش خیلی بزرگ شده باشه. بعید می دونم مغازه، سوپرمارکت یا حجره ای توی بازار زده باشه.
اگه شما (بخصوص آقایون خونه دار و بچه دار) در خطوط تندروی اتوبوسرانی پایتخت، خود اون، یا بچه هاش رو دیدین، حتما یه اسکاچ ازشون بخرین. هم قیمتش رو خوب میده، هم خوب ظرفارو پاک میکنه!

[ ۱۳٩٢/٩/۱٢ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
در مقطع زمانی سال 1375 تا 1376 توفیقی دست داد تا به خواست حجة الاسلام "روح الله حسینیان" رئیس "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" و مدیر مسئول "فصلنامه 15 خرداد"، سردبیری آن مجله را برعهده بگیرم.

 15 خرداد مجله ای تخصصی بود ویژه اسناد انقلاب اسلامی که با تکیه بر اسناد مکتوب، صوتی و تصویری موجود در آرشیو عظیم مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چهار شماره در سال منتشر می شد.

یکی از بخش های مهم مجله، خاطرات شخصیت های مملکتی بود که سال ها قبل توسط حجة الاسلام والمسلمین "سیدحمید روحانی" رئیس سابق مرکز اسناد، با همت بالا و زحمت بسیار زیاد، ثبت و ضبط شده بودند.

یکی از بسته های ویژه، خاطرات حجة الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی بود که سال 1364 در بحبوحه حوادث انقلاب اسلامی، در آن جا ثبت و ضبط شده بود. البته با توجه به شدت حوادث و موضع گیری های مختلف افراد و جریان ها!

آن خاطرات که به لحاظ تاریخی و استنادی ارزش بالایی داشتند (و دارند!)، به همت یکی از کارشناسان زبده تاریخ و فرهنگ (که شاید راضی نباشد نامش را بیاورم) بررسی گردید و قابل انتشار دانسته شد.

آقای حسینیان، برای هر شماره مجله، بخشی از خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی را تحویل بنده می داد که بدون هرگونه دستکاری، ویرایش یا حذف و اضافه، در مجله منتشر می کردم که با استقبال خوبی هم روبه رو می شد.

اولین بخش مصاحبه ها که به تولد و اوضاع خانوادگی می پرداخت، با عنوان "خاطرات حجة الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی" در شماره 21 بهار 1375، دومین بخش در شماره 22 تابستان 1375 و آخرین بخش از خاطرات ایشان نیز در شماره 23 پاییز 1375 مجله 15 خرداد منتشر شد. همچنین توضیحات عدم انتشار خاطرات آقای هاشمی و نامه محسن هاشمی، در شماره 24 مجله، زمستان 1375 منتشر شد.

قرار بر آن بود تا متن کامل خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی  که سرشار بود از ناگفته های قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به خصوص موضع گیری های افراد و جناح های مختلف در برابر حوادث متفاوت، در کتابی مستقل منتشر شود.

یکی از روزها، برحسب اتفاق، آقای حسینیان در مجلسی آقای "محسن هاشمی رفسنجانی" را دید و گفت که قصد داریم کتاب خاطرات پدر جنابعالی، آقای هاشمی را منتشر کنیم. محسن هاشمی که اخیرا مسئول ثبت و انتشار آثار پدرش شده بود، از این خبر ناراحت شد و اعلام کرد که به هیچ وجه چنین کاری انجام نشود. حتی نامه ای هم خطاب به مرکز اسناد زد و خواست که خاطرات پدرش در مجله 15 خرداد هم چاپ نشود.

آقای حسینیان با کمک کارشناس یاد شده، دستی بر سر و روی خاطرات آقای هاشمی کشیدند و خلاصه آن را که بسیار صریح و حتی در جاهایی علیه برخی افراد تند هم بود، تلطیف! کرده و خدمت آقا محسن فرستادند که ایشان حتی اجازه انتشار آن خاطرات پاستوریزه شده را هم نداد!

آقا محسن نامه ای به مرکز فکس کرد و آقای حسینیان هم که مدیر مسئول مجله بود، زیر آن برای بنده پاراف کرد که از انتشار خاطرات آقای هاشمی خودداری شود.
 
همه اینها را گفتم تا به این برسم که:
بعدها که خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی در قالب کتب مختلف توسط فرزند ایشان آقای محسن هاشمی منتشر شد، برای من یکی خیلی عجیب و جالب آمد! هم لحن و هم شیوه نگارش خاطرات (ظاهرا در قالب یادداشتهای روزانه)، با آنچه در مجله منتشر می شد، برایم متفاوت آمد و از آن صراحت بیان نمودی ندیدم!

حالا اینکه باید کدام را مورد استناد قرار داد، الله اعلم!
این هم متن نامه آقای محسن هاشمی و پاراف آقای حسینیان:

http://davodabadi.persiangig.com/1%20asnad.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20asnad-.jpg
 
بسمه تعالی
دفتر رئیس جمهور
رئیس دفتر
شماره 11/924054  تاریخ 12/11/1375

جناب آقای حسینیان
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
با سلام
پیرو مذاکرات تلفنی مقتضی است دستور فرمایید از ادامه چاپ خاطرات حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی در فصلنامه 15 خرداد بدون هماهنگی با این دفتر خودداری گردد.
محسن هاشمی



باسمه تعالی
جناب آقای داوودآبادی
ضمن خودداری از چاپ این شماره خاطره یک نسخه از خاطرات آماده شده را به دفتر جناب آقای مهندس محسن هاشمی ارسال نمایید و اجازه چاپ بگیرید. از حرفهای آنها بدست آوردم دیگر نمیخواهند اجازه چاپ بدهند. اگر پاسخ مثبت نیامد موضوع به شکل زیر به اطلاع خوانندگان برسد:

خاطرات حضرت حجه الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی
در حالیکه خاطرات معظم له (را) آماده چاپ کرده بودیم نامه ذیل به مرکز رسید:
.........
گرچه این خبر برای مجله یک واقعه غم انگیز بوده و محروم شدن مجله از زندگینامه بزرگ مردی که زوایای حیاتش مبارزه و جهاد است و گوشه گوشه زندگی پربارش ورقی از تاریخ عظمت انقلاب اسلامی است، برای مجله غم انگیز بود خبری دیگر نسیم آرامش را بر روح غمناکمان وزیدن گرفت و آن اینکه: خاطرات معظم له توسط دفتر جناب آقای مهندس هاشمی در دو دوره قبل و بعد از انقلاب تنظیم شده است و به زودی در دسترس مشتاقان قرار خواهد گرفت.
البته خاطرات تاریخ ساز این مجاهد بزرگ آماده شده است که پژوهشگران می توانند با مراجعه به این مرکز بعنوان یک منبع مستند استفاده نمایند. ما هم به سهم خود تلاش می نماییم تا اجازه دهند این سند تاریخی را در اختیار جامعه قرار دهیم.
[ ۱۳٩٢/٩/٩ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

درست 30 سال پیش بود. من و "رضا ابراهیمی" و "علی رضا باشکندی" که هر سه از بچه های مسجد لیله القدر تهران نو بودیم، قصد کردیم بریم قم زیارت حضرت معصومه (س). نه با ماشین شخصی که اون موقع موتور هم نداشتیم، بلکه با اتوبوس.
اول رفتیم بهشت زهرا (س) و سر مزار رفقای شهیدمون فاتحه خوندیم.
مگه می شد آدم بره طرف قم، ولی بهشت زهرا (س) نره؟!
طبق روال معمول هم اولین مزار شهید، "مصطفی کاظم زاده" بود. همون که بچه مسجدمون بود و دوست و رفیق هر سه تامون.
دوربین رو دادم دست رضا که از ما دو تا عکس بگیره. من و باشکندی.
و شد این عکس.

من و علی رضا باشکندی (دوبلور جومونگ) سر مزار مصطفی

علی رضا باشکندی - رضا ابراهیمی - حمید داودآبادی در قم

علی رضا باشکندی در کنار جومونگ در تهران

باشکندی این روزها


بعد 30 سال، هر کدوم یه طرف هستیم.
من این جا در خدمت شما.
رضا در کارهای اقتصادی که خدا بر نون حلالش بیفزاید.
و علی رضا باشکندی که از همون موقع هنر از وجودش می بارید، استادی در انجمن خوشنویسان، تئاتر و ... با اون صدای قشنگش رفت و شد دوبلور تلویزیون. معروفترین صداش هم دوبله جومونگ بود.
یاد اون روزا بخیر

[ ۱۳٩٢/٩/٧ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

زمستان 1364 هنگام برگشتن از 20 روز نبرد سخت در بندر فاو
نفرات جلو از راست:
شهید جمشید پیروز مفتخری – یوسفی – حمید داودآبادی – شهید یوسف محمدی – جانباز حاج حسن نوروزیان.

آخ که چه روزهای آفتابی قشنگی داشتیم.

20 روز نبرد سخت ولی لذت بخش:
با یاد روزهای قبل که فریدون عباسیان در جمعمان بود و با آن صدای قشنگش، زیر بارش خمپاره و کاتیوشا می خواند:
یار دبستانی من
با من و همراه منی ...
که خود رفیق نیمه راه گشت و در پایگاه موشکی، جلوی هلی کوپتر عراقی مردانه برخاست، آر.پی.جی به دست گرفت و ...
سینه اش آماج گلوله های کین گشت و ... یار دبستانی پرید!
بدون یک بار طهارت راحت؛ و اصلا یک بار خدمت جناب صدام رسیدن! با آرامش خاطر!
بدون یک بار تجربه لذت جاری شدن آب گرم حمام از سر تا پا! آن هم در اوج سوختن بدن از شدت گرما، سوزن سوزن شدن بدن از عرق کردن زیر بادگیر پلاستیکی و زندگی میان نمکزارهای کارخانه نمک فاو.
بدون بلعیدن یک وعده غذای گرم! و اگر هم غذایی بود، ترس از بارش خمپاره اجازه نمی داد بخوریم که مجبور شویم فقط دقایقی بسیار کوتاه زیر بارش بمب و آتش، به آرامش رویم و ...!
بدون یک شب آرام سر بر بالش گذاشتن! اصلا بدون بالش و فقط سر بر کلوخها گذاشتن و میان لجنهای کنار خورعبدالله خفتن و همنشینی با تکه های اجساد دشمن!
همنفس شدن با بوی گند سیب و سیر و گاز و ... شب تا صبح؛ بی خیال آن که امروز خون بال بیاوری و دکتر فوق تخصص بگوید: آسم داری!
نیمه شب هنگام نگهبانی در سنگر چُرت زدن و ... هنگام صبح برخاستن درحالی که میان آب نمک های نمکزارهای فاو غرقه باشی!

وای که دلم برای همه اونا تنگ شده.
وای کجایی یوسف، جمشید، عابدی، فریدون، مصطفی، سعید، علی، نادر، عباس ...
دلم براتون تنگ شده ...
اصلا می فهمید؟
می شنوید؟
دارم دق میکنم.
ما که رفیق نیمه راه نبودیم. بعد از شما هم باز رفتیم، ترکش خوردیم، تیر نوش جان کردیم، گاز تنفس کردیم و باز رفتیم.

ولی شما ...
گذاشتید رفتید و حتی به خوابمون هم نمیایید.
بابا دلم تنگه میدونی یعنی چی؟
دلم تنگه. واسه همتون.
واسه خنده هاتون. واسه جیم شدن از صبحگاه. واسه سینه خیز رفتن و غلت زدن. واسه کش رفتن کمپوت. واسه خنده ها و شیطنتهاتون توی رزم شبانه. واسه گریه هاتون توی نماز. واسه همتون.

دارم دق میکنم. آره گفتم. بازم میگم.
دارم دق میکنم.
اونقدر میگم تا یکیتون بگه: "چه مرگته؟!"

اونوقت منم داد بزنم:
دارم دق میکنم. از تنهایی. از یاد شما. از نبود خدا توی زندگیم. از همرنگ شدن با جماعت. از همنشینی سر سفره این و اون. از رقصیدن به ساز همه. از ... بی غیرتی و تناول مال حروم.

آره.
حالا فهمیدین چرا دارم دق میکنم؟!
بازم نمیخوایید به دادم برسین؟!
پس همون بهتر که ...

[ ۱۳٩٢/٩/۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از دوستان لبنانیم که با شهید عماد مغنیه همرزم و دوست قدیمی بوده، خاطره جالبی از عماد تعریف کرد که خیلی برام قشنگ اومد. می گفت:

http://www.aviny.com/occasion/Sayer/Hezbollah/87/Images/6250_936.jpg

سال 1364 بود که با عماد در تهران زندگی می کردیم. خانه ای در زیر پل حافظ داشتیم. محل کارمان هم پادگان امام حسین (ع) (بالای فلکه چهارم تهرانپارس – دانشگاه امام حسین (ع) فعلی) بود که تعدادی نیروهای لبنانی را آموزش می دادیم.
عصر یکی از روزها، سوار بر ماشین پیکانم داشتم از در پادگان خارج می شدم که عماد را دیدم. قدم زنان داشت به طرف بیرون پادگان می رفت. ایستادم و با او سلام و احوال پرسی کردم. پرسید که به خانه می روم؟ وقتی جواب مثبت دادم، سوار شد تا با هم برویم.
در راه درباره وضعیت آموزش نیروها حرف می زدیم. نزدیکی میدان امام حسین (ع) بودیم و صحبتمون گل انداخته بود. یک دفعه عماد مکثی کرد و با تعجب گفت:
- ای وای ... من صبح با ماشین رفتم پادگان.
زدم زیر خنده. صبح با ماشین رفته پادگان و یادش رفته بود. ناگهان داد زد:
- نگه دار ... نگه دار ...
گفتم: "خب مسئله ای نیست که. ماشینت توی پارکینگ پادگانه. فردا صبح هم با هم میریم اون جا."
که گفت: "نه. نه. زود وایسا ... باید سریع برگردم پادگان."
با تعجب پرسیدم: "مگه چیز توی ماشین جا گذاشتی که باید بری بیاری؟"
خنده ای کرد و گفت:
- آره. من صبح با زنم رفتم پادگان. به اون گفتم توی ماشین بمون، من الان برمی گردم. توی پادگان که رفتم، اون قدر سرم شلوغ شد که اصلا یادم رفت زنم دم در منتظرمه."
بدجور خنده ام گرفت. زنش از صبح تا غروب توی ماشین مونده بود. وقتی وایسادم، گفت:
- نخند ... خب یادم رفت با اون رفته بودم پادگان.
و یک ماشین دربست گرفت تا بره پادگان و زن و ماشینش رو بیاره.
[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٤:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مثلا دوست قدیمی بود. اخیرا خیلی بی حیا شده بود. هر کاری هم می کرد، پشت دین و خدا وپیغمبر سنگر می گرفت. نامردی و بی چشم و رویی در حق ناموس مردم به اوج رسونده بود. باوجودی که هم توی محل و هم جبهه، خیلی باهم عیاق بودیم، پس از کلی تذکر دوستانه، جرو بحثمون شد و در نهایت مجبور شدم باهاش قطع رابطه کنم.
داشت می رفت مکه.  زنگ زد بهم و خیلی معمولی و طلبکارانه گفت:
- دارم میرم حج، زنگ زدم که حلالیت بطلبم.
حنده ام گرفت. گفتم:
- همین طوری؟ پای تلفن؟
- خب آره مگه چیه؟
که گفتم:
- خب باشه. من که مطمئن باش حلالت نمی کنم. اون بیچاره هایی هم که از جوونی و سادگیشون سوءاستفاده کردی ...
که پرید وسط حرفم و گفت:
- اولا اونا به تو هیچ ربطی ندارن. خودم می دونم با اونا. سنگ اونا رو به سینه نزن.
که پریدم توی حرفش و گفتم:
- باشه تو راست میگی. یعنی از اونا و پدراشون حلالیت گرفتی؟
که عصبانی شد و گفت:
- بازم داری چرت و پرت میگی. من زنگ زدم که از خودت حلالیت بطلبم.
که با خنده ای تلخ گفتم:
- باشه. از من حلالیت می طلبی؟ پس باور داری که در حق منم ظلم و بی معرفتی کردی؟ خب دوست و همرزم قدیمی، حاجی آقا ... منم به هیچ وجه حلالت نمی کنم.
خندید و راحت گفت:
- خب حلال نکن. من فقط وظیفه ام بود که بهت بگم.
تلفن را قطع کرد.
از اون روز تا حالا چند بار عمره و حج واجب رفته. مثلا نماز و اعمال حج مردم رو یادشون میده!
خدا عاقبتمون رو ختم به خیر کنه.

[ ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اواخر فرودین سال 1367 بود . چیزی به آخرای جنگ نمونده بود. سه چهارسالی بود که با "مسعود دهنمکی" توی جبهه رفیق شده بودم. از والفجر هشت و کربلای پنج و ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20dehnamaki%20-%2018.JPG

زمستان 1365 اندیمشک - قبل از عملیات کربلای 5 - دهنمکی و داودآبادی

مسعود واسه خودش داستانی داشت!
اون موقعا، باباش برای اینکه خرش کنه که نره جبهه، یه موتور "یاماها 100" براش خریده بود. مسعود که ظاهرا تا اون روزا دوچرخه هم سوار نشده بود، یکدفعه شد موتورسوار! اونم چه موتورسواری!
وقتی فرمون موتور رو می چرخوند، فکر می کرد فرمونش لقه و خرابه که این ور اونور میشه! واسه همین وقتی یه شب با بچه های مسجد محل شون رفته بودن گشت، بچه ها یه مورد گرفتن، مسعود گفت:
- من با موتورم میرم مسجد و نیروی کمکی میارم.
گازش رو گرفت که بره نیرو کمکی بیاره. یکی دوساعتی گذشت و کار بچه ها با اون مورد تموم شده و ختم بخیر گشت، ولی از مسعود خان خبری نشد.
بعدا بچه ها فهمیدند آقا مسعود گاز موتور رو گرفته بره کمک بیاره، به میدون که رسیده چون نمیدونسته باید فرمون رو بگردونه تا دور میدون بچرخه، صاف رفته بود توی زنجیرای وسط میدون و ولو شد!
یه بار هم که اومد دم خونه ما، صداش که کردم، خواست دور بزنه بیاد طرفمون، که صاف رفت توی جوی آب.

خلاصه کاری کرد که باباش موتور رو فروخت و بهش گفت:
بابای مسعود: ببین مسعود جون! (البته بعید می دونم باباش این جوری گفته باشه!) من برات موتور خریدم که نری جبهه تا کشته نشی و خیالم راحت باشه این جا پیش خودمی. ولی با این اوضاعی که تو درست کردی، اگه بری جبهه سالم تری و خیالم از سلامتیت راحته. برو همونجا.

مسعود یه عادت جالب هم داشت. پنجشنبه ها پاتوقش بهشت زهرا (س) بود و سر قبر شهدا. نه که دلش واسه رفیقاش تنگ بشه. نه! سر قبر همه شهدا می رفت. هر چندهزارتا که اونجا خوابیدن. البته بیشتر قبر شهدایی مدنظرش بود که شیرینی و شکلات و میوه بیشتری می دادن!
یه بادگیر سرمه ای از اونایی که جلوشون عین کانگورو یه جیب گنده داره، داشت. وقتی از بهشت زهرا (س) برمی گشت، اول می اومد دم خونه ما. جیب جلوش (عین همون که گفتم) باد کرده بود. زیپش رو که باز می کرد، پر بود از انواع شیرینی، شکلات و میوه. حساب کن: انگور، هلو، خیار، خربزه و هندونه، با شیرینی زبون قاطی شده بودن.
چه حالی می کرد وقتی می خورد. البته به ما هم تعارف می کرد!
بعضی وقتا هم که جیبش باد نداشت، شاکی بود و عصبانی. می گفت:
- خونواده شهدا هم خسیس شدن. از صبح رفتم بهشت زهرا (س) سر مزار شهداشون فاتحه خوندم، فقط همین چهارتا خیار و شیرینی گیرم اومده!"
و یک بار کلی شنگول بود و تعریف میکرد. چون سر قبر یه شهید موز داده بودن! به قول خودش خونواده اون شهید خیلی واسه بچشون ارزش قائل بودن!

وای کجا رفتم! داشتم چی می گفتم؟
آهان داشتم از شلواری که ... می گفتم:

اون روز با یکی از بچه ها رفتیم خونه بابای مسعود در یکی از کوچه های تنگ و شلوغ شمیران نو. مسعود اون قدر عشق می کرد با ما رفیقه! که تا داداش کوچیکش داد میزد:
- داداش مسعود، بیا رفیقات اومدن.
می پرید دم در و یاالله گویان می رفتیم طبقه بالا.
اون روز مسعود با یه ذوق و شوقی رفت اتاق بغلی و درحالی که یه شلوار سبز شیش جیب مدل آمریکایی پاش بود، اومد تو. جا خوردم. عجب شلوار باحالی بود. آرزو داشتم یه دونه عین اونو داشته باشم. این همه سال توی جبهه، یه شلوار شیش جیب توی سنگرای عراقی پیدا نکردم. لامصبا انگار همشون ... برهنه بودن!

شلوار به پای مسعود گریه می کرد. با دست نگه داشته بود که از پاش نیفته. می گفت توی "شاخ شمیران" غنیمت گرفته.
هرچی بهش گفتم این شلوار برات گشاده قبول نکرد. وقتی گرفتم پوشیدم، عشق کردم. درست اندازه من بود. مسعود که این رو دید، با عصبانیت گفت شلوار را دربیارم. بدجوری ترسید که دید اندازه منه.
هرچی التماسش کردم، نداد. کار رسید به تهدید که دیگه پامو خونتون نمیذارم، نداد. فحش دادم، صدامو بلند کردم، نداد. شروع کردم به خر کردن. واسش از جهاد نفس و بریدن از دنیا برای خدا و این چیزها گفتم، خونسرد گفت:
- خودم همه اینارو بلدم و شلوار رو بهت نمی دم.
خداوکیلی نمی شد از اون شلوار دل کن. لامصب نو هم بود. یعنی هنوز هیکل گنده و زمخت عراقی توش نرفته بود. تازه، مسعود ده بار آب کشیده بودش.

ناگهان فکری به ذهنم رسید.
هر وقت می رفتیم خونشون، همه عشقش این بود که ما رو تحویل بگیره.  فقط کافی بود لب تر کنیم. تا گفتم:
- مسعود، نونوایی بربری پخت می کنه؟
گفت: "آره. چَشم الان میرم."
و رفت. هر وقت خونشون بودیم، بساط نون بربری که روبروی خونشون بود با پنیز تبریزی و چایی داغ که مادر مهربانش لطف می کرد و می آورد، به راه بود. خیلی حال می داد. سریع پرید بیرون و دوتا بربری داغ با یه تیکه پنیر لای ورق امتحانی خرید و اومد.
سریع نون بربری رو خوردم و به رفیقم گفتم:
- آخ آخ بدو من باید برم جایی، داره دیر میشه.
و با مسعود خداحافظی کردیم و رفتیم.

فردا صبح اول صبح، یه نفر تند و تند زنگ خونمونو فشار می داد. می دونستم کیه که این قدر بهش فشار اومده!
در رو که باز کردم، مسعود با قیافه برافروخته گفت:
- بی وجدان شلوارمو بده.
- کدوم شلوار؟ بیا زیر شلوار من اندازت میشه، بهت بدم.
عصبانیاتش بیشتر شد.
- شلوار شیش جیبمو می گم. اون عراقیه که غنیمت گرفتم. شلوارمو بده.
زدم زیر خنده و گفتم: "آهان اونو میگی؟ اون که غنیمتی بود، یکی دیگه به غنیمت بردش."
- نه اون مال منه. خودم وسط آتیش و جنگ غنیمت گرفتمش. حالا تو میای از خونمون می دزدی؟ من بهتون اطمینان کردم، شما دزدی می کنید؟
- ببین درست صحبت کن. دزد خودتی. مگه نگفتی از سنگر عراقیا بلند کردی؟
- نخیر، من از یه بعثی غنیمت گرفتم.
- خب منم از یه بسیجی غنیمت گرفتم.
خلاصه هرچی التماس کرد، (تهدید؟ نخیر. جرات تهدید کردن نداشت!) شلوار رو بهش ندادم. وقتی که یه لیوان آب خنک براش آوردم و آروم شد و رضایت داد شلوار دست من بمونه، پرسید:
- باشه شلوار رو دزدیدی، فقط تورو خدا بگو چه جوری بردیش که من ندیدم؟
- خیلی ساده. وقتی فرستادمت نون بربری بخری، شلوار خودمو درآوردم، شلوار عراقی رو پوشیدم و بعدش شلوار خودمو روی اون پوشیدم. مگه ندیدی چه زود خداحافظی کردیم و در رفتیم.
مسعود با قیافه گرفته و عصبانی خواست یه چیز بد بگه، که جرات نکرد! خنده تلخی کرد و گفت:
- من که راضی نیستم حلالت هم نمی کنم. ایشالله کوفتت بشه.
که زدم زیر خنده و گفتم:
- اولا تو نباید راضی باشی، اون عراقیه باید حلال کنه که حسابش با توئه. دوما، آخ که حالا چه مزه ای میده. تا حالا توی جنگ غنیمت به این باحالی نگرفته بودم!
[ ۱۳٩٢/٦/٥ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، شیخ "محمد منتظری" پسر آیت‌الله "حسینعلی منتظری"، سازمانی موسوم به "ساتجا" (سازمان انقلابی توده های جمهوری اسلامی) در لبنان تاسیس کرد و مجله "امید ایران" را به عنوان ارگان این سازمان انتشار داد. عمده فعالیت این سازمان و نیز نشریه وابسته به آن، تبلیغ برای رهبر لیبی سرهنگ "معمر قذافی" و بدگویی از امام موسی صدر و شهید دکتر چمران بود. این مسئله، در میان گروه های سیاسی این بحث را به وجود آورد که "بودجه این سازمان را قذافی مستقیما می پردازد تا بتواند با نفوذ امام موسی صدر در میان شیعیان لبنان مقابله کند."

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%283%29.jpg

شهیدمحمد منتظری در کنار پدرش
http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri.jpg
شهیدمحمد منتظری و معمر قذافی

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%286%29.jpg
امام موسی صدر و معمر قذافی

با پیروزی انقلاب اسلامی، محمد منتظری که داعیه دار آزادی فلسطین بود، چند گروه به سوریه و لبنان برای نبرد اعزام کرد. منتظری به همراه نیروهای مسلح خود، به داخل باند فرودگاه مهرآباد تهران رفته و به هر طریق ممکن هواپیمایی را گرفته بود که تعداد زیادی از دختران و پسران جوان داوطلب جنگ در کنار چریک‌های فلسطینی، با اسلحه‌هایی که ساتجا به آنها داده بود، سوار هواپیما شدند و رفتند برای جنگ با اسرائیل.
این کارهای محمد منتظری باعث شده بود تا ضدانقلابیون لقب هفت تیر کش معروف فیلم‌های وسترن در آن سال‌ها یعنی "رینگو"، را به او بدهند و به "ممّد رینگو" معروف شود.

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%282%29.jpg

شهیدمحمد منتظری در فرودگاه مهرآباد هنگام تسخیر هواپیما برای اعزام نیرو به لبنان

روز سه‌شنبه 27شهریور 1358 آیت‌الله منتظری، پیرامون حوادثی که فرزندش در فرودگاه مهرآباد تهران پیش آورده بود تا به وسیله یک هواپیمای در اختیار خودش، نیرو به سوریه و لبنان ببرد و بچه‌های سپاه مانع او شده بودند که به درگیری کشید، اطلاعیه‌ای در روزنامه‌ها منتشر کرد.
متن نامۀ آیت‌الله منتظری به این شرح بود:

آیت‌الله منتظری خواستار بازداشت و معالجۀ محمد منتظری شد
بسمه تعالی
برادران و خواهران گرامی، پس از سلام این سومین بار است که برای آگاهی ملت مسلمان ایران درباره فرزندم شیخ محمدعلی منتظری مطالبی می‌نویسم.
انتظار دارم دوستان در کمال بیطرفی نسبت به آنچه می‌نویسم بنگرند.
فرزند اینجانب از ابتدای مبارزات ملت ایران برهبری حضرت آیت‌الله خمینی مدظله در متن مبارزات قرار داشت و در این راه چقدر زندان و شکنجه و آوارگی تحمل نمود و در داخل و خارج کشور دائما برای پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد و به شهادت دوستان نزدیکش گاهی بیشتر روزهای متوالی از خواب و خوراک و استراحت باز میماند و در اثر همین شیوه و بعلاوه ضربه‌های روحی مداوم و نابسامانیهای حاکم بر جو ایران پس از پیروزی انقلاب، دچار نوعی بیماری عصبی و کوفتگی شدید اعصاب شده و تصور میکند که با دست زدن به کارهای بی رویه و جنجال آفرین به مقصد و هدف خود دست خواهد یافت.
کنترل و مهار کردن و معالجه او همواره فکر مرا مشغول کرده و تاکنون چندین مرتبه دست به اقداماتی زده‌ام و حتی اخیرا مدتی وی را برای معالجه اجبارا در قم نگه داشتم ولی متاسفانه اقدامات من سودی نبخشید و در این میان عده‌ای فرصت طلب که همیشه می‌خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، از این موقعیت سوءاستفاده کرده او را تحریک می‌کنند تا دست به کارهای جنجالی بزند و خوراکی برای تبلیغات دشمن گردد.
من از دولت و نیز همه دوستان و علاقمندان و افراد مسلمان تقاضا دارم، اگر میتوانند با اینجانب تشریک مساعی نموده تا بلکه او را حاضر به معالجه و استراحت نمایند. به امید این که این عنصر پر تلاش و فعال پس از سالها تحمل رنج و زحمت به یاری خدای متعال بهبود یابد و بار دیگر به صحنه مبارزات بازگشته، خدمت گذار دین و کشور گردد.
ضمنا از دادستان محترم انقلاب تقاضا میشود حادثه اخیر فرودگاه را دقیقاً بررسی نموده و عوامل آنرا شناخته و تعقیب نماید و در صورتیکه فرزند اینجانب مقصر بوده به هیچ نحو ملاحظه اینجانب را نکنید و فقط طبق ضوابط اخیر اسلامی عمل نمائید.
والسلام علی من التبع الهدی
حسینعلی منتظری


http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%281%29.jpg

اعلامیه آیت الله منتظری

با اعلامیۀ آیت‌الله منتظری درباره وضعیت فرزندش، جلوی اعزام‌های غیرمنظم و نامشخص نیروهایی که اصلاً معلوم نشد چه بر سر آنان آمد و چه کردند، گرفته شد. ظاهراً تعداد زیادی از جوانان از جمله دختران جوانی که با ساتجا به لبنان و سوریه رفتند، یا از آن‌جا به دیگر کشورها برای زندگی رفتند و یا در همان سوریه و لبنان ماندند و به کار و کاسبی و زندگی پرداختند که اخبار ناراحت کننده‌ای هم از سرنوشت دختران اعزامی به گوش می‌رسید.

آبان 1358
خیابان تخت جمشید (آیت الله طالقانی)
مقابل لانه جاسوسی
جوانی که چهره‌اش حکایت از سن و سال بالایش داشت و این‌که از ماها مسن‌تر بود و به حدود 25 یا 26 ساله‌ها می‌خورد، هنگام غروب سر و کله‌اش جلوی لانه جاسوسی پیدا می‌شد. همراهانش او را "..." صدا می‌زدند که اوایل فکر می‌کردم باید فلسطینی یا لبنانی باشد. هنگامی‌ که جمعیت برای اعلام حمایت از دانشجویان خط امام در خیابان طالقانی و جلوی لانه تجمع می‌کردند، او بر روی جدول کنار خیابان می‌رفت، کاغذ بزرگی که بر روی آن متن اعلامیه‌های شیخ محمد منتظری منتشر شده بود، با صدای بلند و با قدرت تمام برای جمعیت می‌خواند و نظر همگان را به خود جلب می‌کرد. تیتر درشت اعلامیه محمد منتظری غالبا علیه آیت‌الله "سیدمحمد حسینی بهشتی" بود و "..." نیز با آخرین زور خود فریاد می‌زد:
"بهشتی، مزدور آمریکا".
http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%285%29.jpg

آیت الله سیدمحمد حسینی بهشتی

http://davodabadi.persiangig.com/1-montazeri%20%284%29.jpg

بهشتی سید مظلوم امت

اوهم گاهی به بحث با نیروهای چپی می‌پرداخت، ولی در کل موضعش به نظام و بخصوص نسبت به بزرگوارانی چون آیت الله بهشتی، اصلاً خوب نبود. به خاطره همین مسایل بود که کینه شدیدی از او به دل داشتم. فقط "بیوک میرزاپور" (اردیبهشت 1361 در خرمشهر به شهادت رسید) می‌توانست جلوی او بایستد و به بحث بپردازد. او مهندس "مهدی بازرگان"، "سیداحمد مدنی" و امثالهم را قبول نداشت، بیوک هم آنان را قبول نداشت و در صحبت‌هایش به افشای آنان می‌پرداخت، ولی "..." دربین حرف‌هایش، سعی داشت دکتر بهشتی را با آن افراد معلوم الحال برابر کند و آنها را در یک خط و مزدور آمریکا می‌دانست.
درحالی که بیوک بر روی جدول خیابان می‌ایستاد و به بحث و افشاگری علیه رجوی و منافقین مشغول بود، ناگهان در میان همهمه و صدای جر و بحث حاضرین، "..." اعلامیه در دست و با فریاد "بهشتی و لیبرال‌ها، مزدوران آمریکا" از راه می‌رسید. بیوک با دیدن او، عصبانی می‌شد ولی چون او هم مثل ما تیپی مذهبی با محاسنی جو گندمی ‌داشت و از همه مهم‌تر از نیروهای محمد منتظری بود، چیزی نمی‌گفت. وقتی بیوک به داخل چادر می‌آمد، از عصبانیت رنگش سرخ شده بود و مدام می‌گفت:
- موندم با این یارو چیکار کنیم ... اگه منافقین اهانت‌هایی رو که این به بهشتی می‌کنه بگن، پدرشون رو در میارم، ولی بدبختی ‌اینه که به اینا چی بگیم؟

منافقین هم که از تضاد بچه‌های چادر وحدت و نیروهای ساتجا مطلع بودند، از این اختلاف شدیداً خوشحال می‌شدند و غالبا نیروهای‌شان در اطراف "..." می‌چرخیدند و او را تحریک می‌کردند که بیشتر به افشای بهشتی و حزب جمهوری اسلامی بپردازد که او هم رویش را به طرف بیوک و بچه‌های ما برمی‌گرداند و با شدت بیشتر، به بهشتی اهانت می‌کرد.
"..." و گروه ساتجا، بیشتر از این‌که با منافقین و مارکسیست‌هایی مثل حزب توده و چریک‌های فدایی دشمنی کنند، همه توان‌ خود را بر روی‌ آیت‌الله بهشتی، لیبرال‌ها و دولت موقت متمرکز کرده بودند. دشمنی آنها با لیبرال‌ها، برای ما خوشایند بود ولی‌ این‌که به لج، بدترین اهانت‌ها را به بهشتی روا می‌داشتند، عصبانی‌مان می‌کرد.

بعدها نزدیکی‌های انتخابات مجلس بود که یک روز دیدم "..." سخت مشغول چسباندن عکس یکی از کاندیداها برای نمایندگی مجلس است. نزدیک که رفتم، او هم که مرا می‌شناخت و از بچه‌های چادر وحدت می‌دانست، با تندی نگاهم کرد و مشغول کار خود شد. با تعجب دیدم عکس خود او بر پوستر نقش بسته و زیر آن نیز نوشته شده: "..." معروف به "...". تازه فهمیدم اسم اصلی او چیست.
در سال‌های بعد، نزدیک هر انتخابات مجلس، پوسترهایی از "..." بر دیوارهای شهر می‌دیدم ولی جالب‌تر این بود که گاهی در روزنامه‌ها، عکس او منتشر می‌شد که دادستانی انقلاب اسلامی او را به عنوان متهم تحت تعقیب قرار داده بود و از امت حزب ‌الله می‌خواست که به محض مشاهده او، به دادستانی اطلاع دهند!
[ ۱۳٩٢/٤/٢٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره اول:
بهمن 1358

عصر روز جمعه، چریک‌های فدایی در دانشگاه تهران مراسم داشتند. محل تجمع آنها در قسمت بالایی دانشگاه، طرف در شرقی روبه‌روی خیابان طالقانی بود.
گروه های چپی از جمله "سازمان کومه له"، حزب دمکرات"، و "چریک های فدایی" که در کردستان به بهانه خودمختاری و در اصل به نیابت از رژیم بعث عراق می جنگیدند و به وحشیانه ترین وضع ممکن سربازان، پاسداران و پیشمرگان مسلمان را قتل عام می کردند، از دکتر "مصطفی چمران" کینه شدیدی داشتند. در اکثر تظاهرات و مراسم شان علیه دکتر چمران شعارهای تندی می‌دادند. آنها چمران را عامل قتل عام فلسطینی‌های آواره در اردوگاه "تل‌زَعتَر" بیروتِ لبنان می‌دانستند. درحالی ‌که آن فاجعه، توسط نیروهای فالانژیست مسیحی لبنان انجام شده بود. آنها می‌گفتند:
- چمران آمریکایی ... جلاد تل‌زعتر ... جلاد خلق کُرد است

چریکهای فدایی در کردستان رویاروی خلق

حمله به کاروان ارتش در خیابانهای سنندج توسط چریکهای فدایی

 

همه ضدانقلابیون علیه چمران - مجله تهران مصور مرداد ۱۳۵۸

 

شهید چمران پیشاپیش رزمندگان اسلام در نبرد با ضدانقلابیون

 

جنوب لبنان - شهید چمران در سنگر دفاع از اسلام و مسلمین


خاطره دوم:
بهمن 1377

عازم لبنان بودم که یکی از دوستان گفت:
- بد نیست یه سر بریم پیش حاج آقا ... هر چی باشه اون از قبل انقلاب لبنان بوده و با موقعیت اون جا به خوبی آشناست.
درست می گفت، ولی کاملا نه! تعریف موضع گیری های او را علیه امام موسی صدر و شهید چمران زیاد شنیده بودم. خوش نداشتم بروم و با او بحثم شود. به اصرار دوستم، به اتاق حاج آقا (که جدیدا ملقب به دکتر شده و در تلویزیون تفسیر به رای تاریخ می کند. انگاری برای بچه های دبستانی قصه شب می گوید!)  رفتیم و بالاجبار نشستیم پای صحبت هایش.
از همان اول شروع کرد علیه شهید چمران حرف زدن. نه تنها لفظ شهید، که حتی عنوان مرحوم هم برایش به کار نمی برد. خیلی تند علیه او صحبت می کرد. وقتی علت این موضع تندش را پرسیدم، با شدت گفت:
- چمران ضد امام خمینی بود.
با تعجب پرسیدم: "جدا؟ واقعا شهید چمران ضد امام بود؟"
- بله. چمران با امام مخالف بود.
- آخه چطور؟ یعنی شما بر چه اساس این رو می گید؟
- خودم شاهد بودم که چمران عکس امام رو پاره کرد.
- چی؟ چمران عکس امام رو پاره کرد؟
- بله پاره کرد.
- ببخشید حاج آقا، عکس رو پاره کرد یا از دیوار برداشت؟
- چه فرقی می کنه. چه کند، چه پاره کرد.
- خب پاره کردن عکس با برداشتن آن از دیوار، خیلی فرق داره.
- نه چه فرقی می کنه؟ اون با امام مخالف بود و می گفت نباید عکس امام روی دیوار باشه.
- یعنی چی که عکس امام نباید روی دیوار باشه؟ کی بود؟ کجا بود؟
- چند سال قبل از انقلاب. توی لبنان. توی همون مدرسه جبل عامل در شهر صور که با موسی صدر راه انداخته بودن.
- خب قضیه چی بود؟
- چی می خواستی باشه؟ من یه پوستر بزرگ امام زدم به دیوار مدرسه صنعتی جبل عامل که چمران اون رو پاره کرد.
- پاره کرد؟
- چه اصراری داری شما بر الفاظ. حالا کند، برداشت یا پاره کرد. نفس کار مهمه که گفت عکس امام رو این جا نزنید. همین ثابت می کنه که چمران ضد امام بوده.
- خب برای این ادعاش چه دلیلی داشت؟
- یه دلیل بی خود. می گفت اگه عکس امام به دیوار این جا باشه، ساواک شاه نسبت به این جا حساس میشه و دیگه نمیشه کار کرد.
- خب مگه اشتباه می گفت؟
- خب معلومه که اشتباه می گفت. برای همین عکس امام، کلی جوون توی زندان های شاه شکنجه شدن. اون وقت اون توی لبنان می ترسید یه عکس امام به دیوار باشه.

متعجب و مبهوت از این استنباط مورخ که مثلا قرار است تاریخ مبارزات امام خمینی (ره) را برای نسل های آینده روایت کند، از اتاق بیرون آمدم.

چند سال بعد بر حسب اتفاق، میان کتاب های منتشر شده، چشمم به اسنادی از ساواک درباره امام موسی صدر و شهید چمران افتاد که حاکی از این بود که:
"اخیرا تصاویری از خمینی بر دیوارهای مدرسه صنعتی جبل عامل که توسط موسی صدر و چمران اداره می شود نصب شده."
دستور این بود که بر روی افراد مذکور دقت بیشتری شود و شدیدا زیر نظر گرفته شوند.

 

تصاویر منتشر نشده از پیکر شهید چمران 

 

برادر بر بالین شهید چمران

 

غاده جابر همسر چمران به همراه فاطمه  (دختر شهید نواب صفوی) بالای پیکر شهید چمران

 

یاد امام به خیر که در وصف شهید چمران فرمود:

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحیمِ
انالله وانّاالیه راجعون
شهادت انسان‌ساز سردار پرافتخار اسلام و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به ملاء اعلی، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی‌عصر ـ ارواحنا فداه - تسلیت و تبریک عرض می‌کنم.
تسلیت از آن‌رو که ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد که در جبهه‌های نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه می‌آفرید و سرلوحه‌ مرام او اسلام عزیز و پیروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزکار و معلمی متعهد بود که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت. و تبریک از آن‌رو که اسلام بزرگ چنین فرزندانی تقدیم ملت‌ها و توده‌های مستضعف می‌کند و سردارانی همچون او در دامن تربیت خود پرورش می‌دهد. مگر چنین نیست که زندگی، عقیده و جهاد در راه آن است.
چمران عزیز با عقیده‌ی پاک خالص غیر وابسته به دستجات و گروه‌های سیاسی و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و با آن ختم کرد.
او در حیات با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.
هنر آن است که بی‌هیاهوهای سیاسی و خودنمایی‌های شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند، نه هوی و این هنر مردان خداست.
او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش به خیر. اما، ما می‌توانیم چنین هنری داشته باشیم؟ با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند. من این ضایعه را به ملت شریف ایران و لبنان، بلکه به ملت‌های مسلمان و قوای مسلح و رزمندگان در راه حق و به خاندان این مجاهد عزیز تسلیت عرض می‌کنم و از خداوند تعالی رحمت برای او و صبر و اجر برای بازماندگان محترمش خواهانم.
اول تیرماه شصت
روح‌الله الموسوی الخمینی

[ ۱۳٩٢/٤/٢٧ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ "حمید داودآبادی" حرف های شنیدنی زیاد دارد. با او که هنوز بوی مقدس جنگ می دهد و این در آثار و تالیفاتش نیز متجلی ست، به بهانه بزرگداشتش مفصل گفت وگو کرده ایم و از خاطرات نابش نیز شنیده ایم. و این بخش دوم و پایانی این مصاحبه است.

فارس: از حضورتان در جبهه و خاطراتی که بر شما و دوستان شهیدتان گذشت برایمان تعریف کنید.
- تلاشم برای رفتن به جنگ با توجه به سن کم بی ثمر ماند تا این که سال شصت به جبهۀ سومار رفتم؛ آن زمان چهارده ساله بودم. جبهۀ سومار جبهۀ بسیار سختی بود چون بیشتر منطقه عشایر بودند و راحت به عراق رفت و آمد می کردند. آن جا دو نفر بودیم که اهل تهران بودیم و بقیه چهل، پنجاه نیروی عشایر اهل تسنن بودند. بعدها نیروهای شیعۀ کرمانشاه و همدان به ما اضافه شدند.

فارس: آقای داودآبادی! نوشتن را از چه سالی شروع کردید ؟
- انشای من خیلی خوب بود. سال اول دبیرستان دبیر ادبیاتی به نام آقای مشایخی داشتیم که جذبۀ خاصی داشت. یک بار داشتم سر کلاس انشا می خواندم که به من گفت: "بیا این جا ببینم" با ترس نزدیک رفتم و دفتر را به ایشان دادم. آن را ورق زد و بقیۀ انشاهایم را نگاه کرد و گفت: "تو نویسندۀ خیلی خوبی می شوی، هر کاری داشتی خودم کمکت می کنم." و این بزرگترین جرقه در راه نویسندگی من بود.

فارس: چه راهکارهایی به شما می داد؟
- نوشته هایم را نقد و راهنمایی ام می کرد. ایشان با اینکه دبیر ادبیات بود، درس خود را با آیه یا حدیثی از قرآن شروع می کرد و بعد به موضوعات ادبی می پرداخت. (پسر عموی ایشان مهدی مشایخی نیز از نویسندگان کتاب های اخلاقی برای جوانان و نوجوانان بود.)

فارس: آیا زمانی که در جبهه حضور داشتید مشغول نوشتن بودید؟
- صحبت های استاد باعث شد نویسنده شدن خودم را باور کنم و آروزیم بود نویسنده شوم، چون علاقه مند بودم حوادثی را که برایم پیش می آید بتوانم بنویسم. برای همین اولین چیزی که نوشتم روز دوم اعزام به جبهه سال شصت بود که در سنگر روی یک برگۀ امتحانی عکس شش در چهار خودم را نقاشی کردم و بعد شروع به نوشتن خاطرات اعزام و اتفاقات آن دو روز به شکل مستند برای پدر و مادرم کردم و همیشه این کار را ادامه می دادم. نامه هایی که می نوشتم به نوعی گزارش گونه و تعریف خاطرات بود. دوست داشتم نامه هایم بار معنایی هم داشته باشد. اکثر وقت ها خاطرات را کامل می نوشتم و بعضی جاها مثل والفجر هشت فقط یادداشت برمی داشتم که مثلا فلانی در ساعت فلان شهید شد، بعدها دست مایۀ کتاب "از معراج برگشتگان" شد.

فارس: اولین کتابی که در حوزۀ خاطرات مستند نوشتید چه بود؟
- اولین قدم نویسندگی من سال شصت و شش در روزنامۀ جمهوری اسلامی بود که خاطرۀ کربلای یک را با عنوان "معجزه تکبیر" چاپ کردم. آن موقع مطالبی از "مرتضی سرهنگی" نیز در جمهوری اسلامی چاپ می شد. ایشان برای من اسطوره شده بودند و از قلم او بسیار لذت می بردم و خیلی دوست داشتم ایشان را ببینم. ناگفته نماند سال شصت و پنج به سپاه رفتم البته با این شرط که تا وقتی جنگ هست در سپاه بمانم برای اینکه بیشتر به جنگ خدمت کنم و با پایان جنگ استعفا دادم. بعد از این اداره به آن اداره و از این سازمان به آن سازمان چرخ می زدم که هیچ کدام مرا اقناع نمی کرد و همواره گمشده ای داشتم. تا زمانی که در صنایع موشکی به عنوان یک نیروی عادی مشغول به کار بودم و اصلا وضعیت مالی خوبی نداشتم به طوری که حتی پول برای تهیه کاغذ یا دفتر نداشتم و وضعیت مالی ناجوری بود برای همین پشت اعلامیه های بچه هایی که شهید شده بودند و آن اعلامیه ها باقی مانده بود ریز ریز خاطرات را می نوشتم. در ادامه دفتری خریدم و خاطرات را خیلی ریز ریز در آن نوشتم و به کانکس دفتر ادبیات مقاومت در حوزۀ هنری بردم. آقای سرهنگی آن جا بودند ولی در ابتدا او را نمی شناختم. دفتر مرا گرفت و نگاه کرد. خیلی عجولانه به او گفتم: "آمدم این دفتر را یک نگاهی بیاندازید و نظر بدهید." قصد چاپ و انتشار هم نداشتم. آقای سرهنگی رفت و با یک چایی برگشت که همیشه گفته ام همان چایی مرا پایبند ادبیات مقاومت کرد. به هرحال دفتر را گرفت و تورقی کرد و گفت: "آقای کمره ای باید دفتر را ببیند شما پس فردا بیایید." رفتم و پس فردا آمدم. آقای کمره ای از من پرسید: "چند کلاس سواد داری ؟" گفتم: "سیکل دارم." گفت: "تا به حال کتابی نوشته ای؟" گفتم: "نه!" گفت: "کارت برای چاپ عالی است." و آن مطلب شد کتاب "یاد یاران" که حضرت آقا بعدا یک صفحه در مورد آن تقریظ نوشتند. یک جلسه هم خدمت ایشان رفتم که تاثیر زیادی روی من گذاشت. آقا با لیست افرادی که در جلسه حاضر بودند آمد و جالب اینکه بیست کتابی که نویسندگان آن در جلسه حضور داشته بودند را خوانده بود و با هرکس خیلی مسلط در مورد کتابش صحبت می کرد و این برایم خیلی جالب بود.
به تدریج ارتباطم با آقا بیشتر شد و تاثیر ایشان و آقای کمره ای مشوق من برای نوشتن کتاب "یاد ایام" شد. بعد از پایان کتاب خدمت آقا رسیدم، تاکید زیادی فرمودند که این کتاب رمان شود. آقای کمره ای توصیه اکیدی داشت که در زمینۀ جنگ هیچ چیز را از قلم نینداز مثلا اگر جایی رفتی و عملیات نشد این را بنویس و جای خالی مگذار. با توصیه ها و نظارت کامل ایشان نگارش کتاب حدود شش سال طول کشید. آقای کمره ای اصرا داشتند که باید از بچگی ات شروع کنی. اینکه رزمنده به یک باره به جبهه می رود قبل آن کجا بود؟ یا وقتی از جبهه برمی گردی کجا بودی؟ باید همۀ این مسائل را ذکر کنی تا کسی که این کتاب را می خواند با تو رشد کند نه این که فقط چهار خاطره بخواند و کار تمام شود و همۀ این رهنمودها باعث شد کتاب "از معراج برگشتگان" چاپ نشود.

فارس: زندگی نامه ها دو دسته اند: بیوگرافی و اتوبیوگرافی. از معراج برگشتگان یک اتوبیوگرافی ست، آیا بعد از انقلاب اتوبیوگرافی که نویسندۀ دفاع مقدس از خود و آرمان ها و زندگی و ارزش ها بگوید داشته ایم ؟
- نمی دانم. آن گونه که آقا خواستند نشد! اما سعی کردم یک زندگی نامۀ مستند را به تصویر بکشم.

فارس: جلد کتاب همانند یک کیف جیبی است و کارت جبهۀ شما که نوشته فقط در منطقۀ جنگی معتبر است و عابر بانک شما در قسمت دیگر کیف است. از جلد برایمان بگویید.
- طرح جلد از آقای مجید زارعی است. "از معراج برگشتگان" وصف ماست که سفر من الحق الی الخلق داشته ایم. کیف پول نماد زندگی مادی امروز است و گرفتار روزمرگی شدن و تکرار و اینکه از حق بسوی خود درگیری های خلق آمدیم.


اساتید بزرگوار آقایان: علیرضا کمره ای - هدایت الله بهبودی - مرتضی سرهنگی


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar%20%281%29.jpg

کانکس کوچ دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حیاط سابق حوزه هنری - 1373


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar.jpg
موقعیت شهید آوینی

فارس: کتاب به چاپ چندم رسید؟

- چاپ ششم. اما متاسفانه توزیع و تبلیغ خوبی روی آن انجام نشد! جالب است قسمتی در این کتاب به نام "نامزد خوشگل من" است که آن را در وبلاگ هم گذاشتم. اکثر خبرگزاری ها آن را منتشر کردند یکی از نویسندگان مشهور گفت: "حمید اگر بدانی من چقدر با این خاطره گریه کردم.

فارس:  صداقت سیالی که در این کتاب است خواننده را تا آخر کتاب می کشاند.
- به توصیه آقای کمره ای به هیچ وجه جلوی قلمم را نگرفتم، نوشتم و رفتم. همیشه همین طور است فقط قبل از چاپ غلط های آن را می گیرم ولی چیزی را حذف نمی کنم.

فارس: حتی دیده می شود که به دنبال جای درست فعل و فاعل هم نیستید!
- اصلا! سعی دارم همان طوری که با جوان حرف می زنم بنویسم جوان آن را بیشتر می پسندد. خودم هم از این نوشته بیشتر خوشم می آید. نوشته ای که خواننده با آن راحت باشد.

فارس: کتاب از معراج برگشتگان را فرد دیگری هم تمجید کرد؟
- آقای محمدرضا زائری گفت: "خیلی سعی کردم پسرم را کتاب خوان کنم هر کتابی به او معرفی کردم توجهی نکرد اما کتاب تو را بدون معرفی من شروع به خواندن کرد و یک هفتۀ کامل آن را می خواند و حالا با کتاب تو پدر من را درآورده است. اگر پایم را کج بگذارم فورا رفتار من را با فلان شهید که در کتاب، خاطره اش را خوانده مقایسه می کند."

فارس: آیا از معراج برگشتگان در جایی نقد یا بررسی شده است؟
- نه!

فارس: معرفی شده؟
- نه!

فارس: رونمایی شده؟
- نه!

فارس: چرا؟
- شاید تقدیر این کتاب این گونه بوده است!

فارس: فکر می کنم در بین آثارتان دلبستگی شما به این کتاب بیشتر باشد؟
- بله، چون این کتاب همۀ خودم است. کتاب "پاره های پولاد" یا "تفحص" کارهای تحقیقی اند یا "سید عزیز" یک کتاب ثبت خاطرات است، اما این کتاب صفر تا صد حمید داودآبادی از شلوغ بازی ها تا ترس های جنگ است.

فارس: نترسیدید؟
- از چی؟

فارس: از این که بگویند آقای داودآبادی مثلا فلان جا ترسیده یا ...
- شما شجاعت های من را هم می بینید. من نخواستم از خودم شخصیت اسطوره ای درست کنم. این کتاب را برای بچه ام نوشته ام. نمی توانم به بچه ام دروغ بگویم. خصلتی این کتاب این است که شما با زبان و لحن بچگانه کتاب را شروع می کنید تا به انقلاب و جنگ و بعد آن می رسید و پله به پله با داودآبادیِ کتاب رشد می کنید.

فارس: بعد از کتاب از معراج برگشتگان چه اثر دیگری را منتشر کردید؟
- کتاب "سید عزیز" بود.

فارس: طریقۀ آشنایی خودتان را با "سیدحسن نصرالله" بفرمایید.
- سال شصت و دو برای اعزام به جبهه به پایگاه بسیج رفتیم. روی مقوایی نوشته بود: "برادرانی که خواستار اعزام به سوریه و لبنان هستند به اعزام نیرو مراجعه کنند." بسیار تعجب کردیم. به دفتر اعزام نیرو رفتیم. گفتند: "باید چند ماه سابقۀ جبهه داشته باشی." گفتم: "همین!؟" گفتند: "بله" ثبت نام کردیم و به سوریه و از آن جا به لبنان رفتیم. سیدحسن در آن زمان امام جماعت مسجد امام علی (ع) بعلبک بود. جذابیت خاصی داشت. بچه ها به او "خامنه ای کوچک" می گفتند. سید گاهی به محوطۀ مقر سپاه می آمد و در کلاس درس، تاریخ لبنان می گفت. از آن جا خیلی از سید خوشم آمد. سیدعباس موسوی هم بود اما شخصیت کاریزماتیک سید را نداشت. صحبت با سیدعباس سنگینی خاصی داشت، اما سیدحسن با همه راحت بود، برای همین احساس رفاقتی بین ما و او شکل گرفت.

فارس: چه شد که کتاب تاریخ شفاهی ایشان را نوشتید؟ چرا مثل کتاب "دیدم که جانم می رود" از زبان افراد دیگر، آن را ننوشتید؟
- سال هفتاد و هفت شروع کردیم تاریخ تشکیل حزب الله را مستند کنیم که در جریان آن با خیلی از چهره های حزب الله و غیر حزب الله مثل مرحوم شیخ سعید شعبان، ابوهشام و ... مصاحبه کردیم و بعد به سراغ سید رفتیم. ابتدای کار مسئول دفتر سید گفت که امکان این کار نیست و سید این همه وقت ندارد و حتی ما دوربین را جمع کردیم. تا این که سید را دیدیم، گفت: "حمید چه شده ؟" گفتم: "من حداقل دو سه ساعت از شما وقت می خواهم" گفت: "دو سه ساعت ؟ در این شلوغی ؟" گفتم: "می خواهم تاریخ زندگی ات را جمع کنم." گفت: "من فقط شب ها می توانم وقت بگذارم." که شب ها ساعت دوازده، یک می نشستیم تا این مصاحبه ها را بگیریم.
از سال شصت و دو تا هفتاد و سه سید را ندیده بودم. به قم آمده بود، رفتم و یک سری عکس از او گرفتم.

فارس: شما را می شناخت؟
- نه، ولی وقتی عکسم را نشان دادم شناخت. همان سال هفتاد و سه ما اولین پوستر سید در تهران چاپ کردیم و در پوستر نوشتیم رهبر حزب الله لبنان سیدحسن نصرالله، درحالی که سید دبیر کل بود. برای همین خیلی ها اعتراض کردند چرا این پوستر را زده اید شاید فردا انتخاب نشود. گفتم چه بخواهید و چه نخواهید سید رهبر حزب الله است. بعدها این عکس ها را لبنان هم پخش کردیم. سال هفتاد و چهار پیش سید رفتیم و با ادعا می توانم بگویم اولین نفری بودم که دست سید را بوسیدم و جا خورد وگفت: "این چه کاری است ؟" گفتم: "سید من دست دو نفر را می بوسم، اول آقاست بعد تویی." گفت: "نه، این کارها چیه!؟" روزی که داشتیم مصاحبه می کردیم به مسئول دفترش حاج عباس شمص گفتم: "باید بروید تشکیلات درست کنید و تمام حرفهای سید را ضبط کنید." حتی بسیاری از دست نوشته های سید را جمع آوری کردم و در کتاب آوردم.

فارس: خودشان هم این کتاب را دیده اند؟
- دست نوشت آقا را به لبنان بردم.

فارس: کدام دست نوشته آقا منظورتان است ؟
- کتاب را قبل از چاپ خدمت آقا بردم که این دست نوشته را روی آن نوشت "هر چیزی که مایه ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود خوب و برای من مطلوب است" که آن را به همراه نامه ای که دفتر زده بود بردم و چون نتوانستیم سید را ببینیم به رئیس دفترش دادم تا به ایشان برساند.

فارس: فصلی در آخر کتاب را به نقش مصاحبه در تاریخ شفاهی اختصاص داده اید. دلیل ایجاد این فصل در کتاب سید عزیز چیست؟
- آن مقاله با نگاهی به مصاحبه سیدحسن بود و نگاهی آموزشی داشت.

فارس: می رسیم به کتاب "پاره های پولاد" که تقریبا یک بحث تاریخی از فضای لبنان است.
- سال شصت و دو یک جوان شیعه لبنانی با یک کامیون پر از موادمنفجره به مقر تفنگداران آمریکایی در بیروت وارد شد لنبان درگیری بود و آمریکاییها به دفاع از اسرائیل و فالانژیست ها وارد درگیری شدند که این جوان با انفجار کامیون در مقر دویست و چهل و یک کماندوی آمریکایی را کشت. یک سرباز آمریکایی که نگهبان مقر بود بعدا مصاحبه ای کرد و گفت: "وقتی من آن جوان را دیدم جوانی ریشو بود که می خندید و رفت تا خودش را منفجر کرد." خندۀ این جوان همیشه برای من سوال بود تا سال هفتاد و چهار به هوای این خنده به دنبالش رفتم و روی همۀ شهادت طلب هایی که کار شهادت طلبانه کرده بودند کاری پژوهشی انجام دادم. کاری بسیار دقیق که هم کار کتابخانه ای و هم کار میدانی داشت حتی به خاطر بعضی از نوشته ها تا کمین اسرائیلی و سنگرهای مقاومت و محل بمباران هلی کوپترهای آپاچی پیش رفتم. روحیه کنجکاوی و تجدید خاطرات جنگ مزید بر علت بود. مثلا هلی کوپتر آپاچی یا تانک مرکاوا را باید می دیدم. جاهایی حتی روبروی مرکاوا قرار گرفتم که از مرکاوا می ترسیدم ولی حسم این بود که تا وقتی آن را نبینم نمی توانم بگویم مرکاوا یعنی چی!

برای نوشتن کتاب "تفحص" نزد شهید "مجید پازوکی" در منطقه رفتم. این طور نبود که در تهران بنشینم و کتاب بنویسم. سعی داشتم که این خاطره را در خود منطقه بگیرم. گاهی نزدیک سیم خاردار و معبرها راه می رفتم و حتی سیم خاردار دستم را می برید ولی می خواستم دوباره بفهمم که سیم خاردار یعنی چی. زمان جنگ از مین خیلی می ترسیدم حتی چند دوره که آموزش مین می دادند اصلا نگاه نمی کردم و هنوز هم بلد نیستم آن را خنثی کنم و از مین می ترسیدم! در منطقه تفحص، مجید می گفت: "حمید همین طور راه نیفت، این جا پر از مین است" می گفتم: "می خواهم از مین بترسم" حتی رفتم یک جایی گیر کردم دورتا دورم مین والمری بود دو ساعت نشستم تا مجید آمد و معبر باز کرد و من را بیرون آورد. این حس را در لبنان هم داشتم. می خواستم قبل از نوشتن همه چیز را لمس کنم. بمباران، خطر، درگیری و هر چه هست تا به سید گفتم که می خواهم چنین کتابی را کار کنم گفت: "تو برو فارسی اش را کار بکن ما عربی اش را این جا چاپ می کنیم." و همین شد. جالب این که اگر در اینترنت ساعت ها بگردید حتی یکی از افراد و عملیات های شهادت طلبانه که لیست کرده ام را پیدا نمی کنید مگر کتاب عربی "القصه الکامل استشهادیین فی لبنان" یا سخنرانی های خود سید در سالگرد شهدا که از این کتاب بود. حتی در بعضی موارد که از کتاب و عملیات ها با سید صحبت می کردم گفت: "حمید! من این چیزها را نمی دانم تو از کجا این مطالب را آوردی!؟"

فارس: کتاب "کمین جولای 82" نیز اثر قابل توجهی است، اما خیلی افراد شاید با مشاهدۀ کتاب جمع آوری مطالب را با وجود اینترنت و وسایل ارتباطی کار راحتی بدانند ولی می دانیم که جمع آوری این کتاب کار بسیار سخت و طاقت فرسایی است از سختی های این کتاب برایمان بگویید.
- حرف شما درست است اما خصلت من این است که بیشتر از کار کتابخانه ای، کار میدانی انجام می دهم. من از سال هفتاد و چهار به بعد به لبنان رفت و آمد می کردم و حدود شش میلیون تومان هزینه کردم و نتیجۀ آن دو کتاب "پاره های پولاد" و "کمین جولای 82" شد ولی کل حق التالیف این دو کتاب دو و نیم میلیون تومان بود که سال هشتاد و یک به من داده شد. اما لذتی که می بردم درونی بود؛ چرا که مصاحبه با افراد، رفتن به عمق حوادث، دیدن محل حادثه با فشارهای امنیتی که در آن مناطق حکمفرما بود همه و همه مرا اقناع می کرد. در مورد چهار دیپلمات فشارها بیشتر بود و آن زمان نمی شد هر چیزی را منتشر کرد. خیلی از مطالب را در قالب گزارش و مقاله بدون اسم یا با اسم مستعار در مطبوعات منتشر می کردم.

فارس: چرا با اسم مستعار؟
- برای این که حساسیت درست نشود. مثلا در نشریه فرهنگ آفرینش، صفحه ای با عنوان "از معراج برگشتگان" داشتم و چون خودم مسئول صفحه بودم، نمی خواستم هر بار یک مقاله یا گزارش به نام حمید داودآبادی بخورد و برای مخاطب تکراری می شود. یا بعضی از خاطرات افرادی بود که نمی خواستند نامشان منتشر شود. همۀ مصاحبه ها و کتاب و روزنامه های عربی که در لبنان بود را با وجود شرایط مالی سخت جمع آوری کردم و این کار را درمورد اخبار روزنامه های ایران نیز ادامه دادم و مجموع آن را بر یک روال خاص تنظیم کردم برای همین هیچ نتیجه گیری در پایان کتاب انجام ندادم و نتیجه گیری را در مورد چهار دیپلمات به عهدۀ خود مخاطب گذاشتم. حدود سی و یک سال از آن جریان می گذرد و در این مدت هیچ کتابی در رابطه با آن چهار دیپلمات منتشر نشده است.

فارس:  تا به حال دیده اید که کتاب کمین جولای 82" مورد استفاده قرار گرفته باشد و برای خودتان جالب باشد؟
- انتشار کتاب موجی را به پا کرد و حساسیت های زیادی برانگیخت. وزارت خارجه دوران آقای خاتمی جلسه گذاشته بودند و در آن نتیجه گرفتند که این کتاب نباید چاپ می شد! اولا به این دلیل که در این کتاب لو داده شده حاج احمد متوسلیان سپاهی بوده است. گفتم: "ای بابا! شما کنگره سرداران برای حاج احمد گرفتید بعد پوستر چاپ می کنید و زیر آن می زنید دیپلمات!؟" این حرف خنده دار بود. اتفاقا چند کتاب از آمریکا یکی برای من فرستاد که در آن زندگی کامل حاج احمد و اینکه چرا به لبنان رفت نوشته شده بود. ولی خود ما نباید آن را چاپ کنیم! به هر حال جلوی چاپ دوم کتاب گرفته شد.

فارس: چرا؟
- نمی دانم. ولی دنبالش هستم تا ناشری را برای چاپ کتاب پیدا کنم. چون تمام منابع کتاب از منابع آشکار است و منبع سری در آن نیست. خلاصه کتاب خیلی سرو صدا به پا کرد و خیلی ها دنبال آن را گرفتند که سرنوشت این چهار نفر چه شد. خانواده های آنها پیگیری کردند و کمیتۀ ویژه در دولت و مجلس تشکیل شد؛ جالب بود خانواده کاظم اخوان تعریف می کردند وقتی برای پیگیری به کمیسیون امنیت مجلس رفته بودند، تمام افراد حاضر در آن جا مثل نماینده وزارت اطلاعات و مجلس و سپاه همگی کتاب کمین جولای در دست شان بود و بحث هایی که می کردند با اتکا به مطالب این کتاب بود.

فارس: آقای داودآبادی! آیا تا به حال به خاطر کارهایی که در حوزه ادبیات دفاع مقدس و انقلاب انجام داده اید کسی یا ارگانی از شما تقدیر کرده است ؟
- برای "پاره های پولاد" دوستان فرهنگ سرای پایداری لطف کردند و به عنوان کتاب انقلاب از آن تقدیری به عمل آوردند. "کمین جولای 82" را باشگاه خبرنگاران و خانواده گروگان ها تجلیل کردند. "تفحص" هم در جشنواره دفاع مقدس رتبه آورد ولی به آن صورت که تقدیر خاصی شود نه! اما چیزی که برای من در "کمین جولای" ارزش داشت خانوادۀ چهار دیپلمات بود چون سعی کردم به عنوان یک بچه مسلمان کمکی به یافتن سرنوشت آنها بکنم و غیر از سختی برایم چیزی نداشت، سختی ای که شیرین بود.

فارس: "تفحص" با روایت ساده ای از جنگ آغاز می شود و ادامه می یابد. چه لزومی داشت کتاب تفحص را بنویسید.
- این کتاب را نیز به توصیۀ آقای کمره ای نوشتم. سال هفتاد و پنج هفتاد و شش بود که آوردن این شهدا اوج گرفت و در ذهن جوانان این سوال ایجاد شده بود "چگونه اینها جا مانده اند که الان می آورند؟" یا خیلی از شایعات و حرف های نامربوط مثلا "از کجا معلوم که این ها شهدای ما هستند؟" همین ها باعث شد به دنبال جواب این سئوال ها بروم.

فارس: در این کتاب مطالب دیگران زیاد است و حتی شعرهای شاعران در آن موجود است، چه لزومی داشت که این مطالب در این کتاب بیاید؟
- وقتی مصاحبه ها را انجام دادم و خاطرات را جمع آوری کردم، آقای کمره ای به عنوان استاد راهنمای من تاکید کرد همۀ مطالب راجع به تفحص جمع شود و به صورت یک جُنگ درآید. شعر، مقاله، خاطره و هرچه که هست را جمع کن تا هرکس هر چه در مورد تفحص می خواهد، در آن پیدا کند. هر چند خودم زیاد با بخشی از آن موافق نبودم.

فارس: پس برای همین است که کتاب جدید حجمش نصف شده است؟
- برای چاپ جدید ناشر آمد و گفتم: هر کاری می خواهید انجام دهید مشکلی نیست.

فارس: فصلی از زندگی شما در کارهای مطبوعاتی گذشت از تکاپوهای مطبوعاتی خودتان ما را آگاه کنید.
- بله، سال شصت و پنج مقاله ای اجتماعی – فرهنگی برای روزنامۀ کیهان نوشتم. خاطرات و مقالات جنگ که برای روزنامۀ جمهوری اسلامی می نوشتم و بعدا از آن نشریۀ شلمچۀ آقای ده نمکی بود که مطالب مختلفی را در آن منتشر می کردم. مثلا مقالۀ معروفی بود که: "آقای خاتمی ما را از لیست شهدا خط بزنید." چون خاتمی گفته بود: "شهید بزرگ آبراهام لینکلن!" و مقالات سیاسی دیگر که آنها را بدون اسم می زدم. سال هفتاد و هفت دیدیم جای یک نشریۀ دفاع مقدس خالی است و نشریۀ فکه را راه اندازی کردیم. البته موسسه فرهنگی جنات فکه بود که مجلۀ فکه یکی از محصولات آن بود.

فارس: ابوالفضل سپهر هم با شما همکاری می کرد؟
- بله، سپهر را شخصی به آقای ده نمکی برای کارهای مطبوعاتی معرفی کرده بود که سپهر آمد و شعر "اتل متل" اولیه اش را خواند و من خیلی خوشم آمد. مجلۀ فکه راه اندازی شد گفتم: "سپهر! بیا اینجا، فقط به یک شرط و این که باید پنج شعر برای پنج شمارۀ اول نشریه بگویی، چون می خواهم هر شماره یک اتل متل داشته باشد" گفت: "مادۀ خام می خواهم" که می نشستیم من خاطرات کربلای پنج را تعریف می کردم و خدابیامرز سپهر گریه می کرد و روز بعد شعرش را برایم می آورد و آن جا بود که شعرها گل کرد. بعدها که اینترنت آمد، ما را هم آلوده کرد و سایت ساجد که آقای باقر زاده مسئول آن بود را راه اندازی کردیم.

فارس: اولین بار شما را به همراه آقای ده نمکی خانۀ آقای "محمود گلابدره ای" دیدم. با آقای گلابدره ای دوست بودید؟
- یکی از چیزهایی که من خیلی به آن مدیونم کتاب "لحظه های انقلاب" است. کتابی عظیم و بزرگ که به توصیۀ آقای کمره ای آن را خواندم. آقای کمره ای از آقای گلابدره ای خیلی تعریف می کرد تا این که ایشان به ایران آمد و در جلسۀ هتل لاله که نویسندگان و هنرمندان جنگ حضور داشتند سر یک میز نشستیم. مرحوم ملاقلی پور، مرحوم گلابدره ای، آقای کمره ای، آقای بهبودی و آقای سرهنگی دور هم نشسته بودیم که از آقای گلابدره ای خیلی خوشم آمد. تا اکران اخراجی ها در سینما فلسطین که خیلی شلوغ بود و خیلی ها اصرار داشتند داخل بروند از آن جمله پیرمردی بود که او را نشناختم آمد و گفت: "جوون، اگه بلیط داری یک دونه هم به ما بده." گفتم: "باشه، من می فرستم بری تو." گفت: "من را سر کار نذاری، خیلی ها قول دادند و انجام ندادند." گفتم: "من اگر خودم هم نروم، شما را می فرستم." اتفاقا همین کار را کردم. خیلی خوشش آمد و بعدها در روزنامۀ "بانی فیلم" نوشته بود که یک جوانی خودش نرفت و من را فرستاد. آخرین بار هم در نمایشگاه مطبوعات بود که او را دیدم. از کسانی بود که همواره غبطه می خورم چرا اینها را کشف نمی کنند. شاید به قول آقای کمره ای "لازمۀ حق مظلومیتش است." وقتی می بینی یکی مثل آقای گلابدره ای گمنام می ماند و جلوی دانشگاه پر می شود از فلان رمان که جز سیری کاذب خاصیت دیگری ندارد.

فارس: رفاقت تان با آقای ده نمکی از کجا شروع شد؟
- فروردین هزارسیصدوشصت و چهار، گردان حضرت حمزۀ لشکر حضرت رسول در اردوگاه سد دز، اولین باری بود که با او آشنا شدم.

فارس: در کارهای سینمایی آقای ده نمکی به ایشان مشورت می دهید؟
- به عنوان مشاور نه، مشاوره ها رفاقتی است.

فارس: نظر آقای ده نمکی در مورد کارهای شما چگونه است؟
- کتاب "از معراج برگشتگان" دو بخش عجیب دارد یک بخش را در "دیدم که جانم می رود" آورده ام و دیگری بخش "بازار داغ شهادت" راجع به کربلای پنج است که با آقای ده نمکی در کربلای پنج بودیم. یک روز صبح زود مسعود زنگ زد و با بغض و گریه گفت: "آقا جان! تو کی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "برای چی ؟" گفت: "تو اصلا فیلم جلوی من گذاشتی. اصلا کی وقت کردی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "مگه چی شده ؟" گفت: "دو سه روزه که من فقط گریه می کنم. انگار که دیوار صحنۀ فیلم کربلای پنج شده جلوی من." و از شدت گریه تلفن را قطع کرد و دیگر جواب نداد. شب که به او زنگ زدم گفت: "این نوشته منو داغون کرد. این دو سه روز نفسم را گرفت" خیلی برای خودم جالب بود. اتفاق قرارمان هست حالا که مسعود ده نمکی شدی و هرچه بسازی مردم دنبال خواهند کرد، جا دارد کربلای پنج را بسازی و آروزی من در دنیا این است. قولش را داده ان شاءالله خدا توفیق دهد و بتواند آن را بسازد.

فارس: من چند تا اسم را می گویم شما راجع به این عزیزان چند کلمه بفرمایید:
محمد رضا زائری
- روحانی جوان و خوش مشرب

محمود گلابدره ای
- با این که زیاد با او رفیق نبوده ام، ولی احساس می کنم هنوز زنده است.

شهید مصطفی کاظم زاده
- هیچ چیزی نمی توانم بگویم؛ بگذریم.

دفتر ادبیات و مقاومت
- اولین مدرسه من برای نوشتن کتاب های جنگ.

هدایت الله بهبودی
- استاد سخت گیری که ای کاش بیشتر بخندد!

علی رضا کمره ای
- همه چیزم را اول مدیون خدا و پدر و مادر و بعد مصطفی و بعد آقای کمره ای هستم.

مرتضی سرهنگی
- استاد، استاد، استاد. برای همه کارهایم از آقای کمره ای و آقای سرهنگی اجازه می گیرم. یک بار آقای سرهنگی حرفی زد که احساس غرور شیرینی کردم. وقتی کتاب "کمین جولای 82" را خدمت ایشان بردم، کتاب را دستش گرفت و گفت: "حیف! حیف! حیف! حیف از اینکه چرا داودآبادی هنوز خودش باید آستین بالا بزند و به میدان برود. تو الان باید یک تیمی داشته باشی که ده پانزده نفر بروند و کار بکنند و تو فقط خط بدهی." گفتم: "استاد، شما هم خودتان همیشه آستین هایتان بالاست که!؟"

نشریه فکه
- دوره ای که حرف های تنهایی خودمان را برای جوانان می زدیم.

نشریۀ جبهه
- نشریۀ پر شرّ و شلوغ
خبرگزاری فارس
[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حدود 15 سال پیش وقتی از دبیرکل حزب الله لبنان حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله درباره چگونگی شهادت "حسین انیس ایوب" معروف به "ربیع" سوال کردم از پاسخ دادن طفره رفت و به آینده موکول کرد.


دیروز وقتی سیدحسن اعلام کرد که عملیات مهم و عظیم اعزام هواپیمای بدون سرنشین حزب الله بر روی مناطق اشغالی فلسطین و شناسایی مراکز مهم و نظامی و استراتژیک رژیم اشغال گر قدس به نام "عملیات شهید حسین انیس ایوب" نام گذاری شده است احساس غرور کردم. و تازه فهمیدم ربیع که بود و چه کرد.

انشالله اگر عمری باقی بود در آینده نزدیک آن چه را که می شود گفت از ربیع شهید خواهم نوشت. فعلا این عکس ها را یادگاری داشته باشید.

[ ۱۳٩۱/٧/٢۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح جمعه 30 اردیبهشت1362، به اتفاق دیگر بچه‌ها عازم شهر بریتال شدیم. بریتال در نزدیکی بعلبک و در سینه¬‌کش کوه‌ها قرار دارد. به خاطر ایمان مردمش به اسلام و ارادت‌شان به امام، به «قم لبنان» معروف بود. نماز جمعه‌ی آن هفته به مناسبت اربعین شهادت «عباس علی صالح» - ابو روح‌الله - بریتال برگزار می‌شد که محل زندگی ‌او بود،. چهل روز قبل از آن، یک اتومبیل ب‌ام‌و مقابل مقر «محب‌الشهادة» توقف می‌کند که قبلا ساختمان فرماندهی سپاه بود. عباس علی صالح جلو می‌رود تا به راننده‌ بگوید آن‌جا توقف نکند، اما بمبی در داخل ماشین منفجر می‌شود. راننده تکه‌تکه شده بود و ابو روح‌الله هم به شهادت رسید. قبل از آن هم یک بار مقابل محب‌‌الشهادة، بمبی را در یک ماشین بنز کار گذاشته بودند که نیمی از مواد منفجره‌ی آن عمل نکرده بود و به کسی آسیبی نرسیده بود.

 

نماز جمعه در محوطه‌ای باز برگزار می‌شد. همه‌ی مردم بریتال در نماز جمعه شرکت می‌کردند. همه‌ی زنان این شهر بدون استثنا چادری بودند. نماز جمعه به امامت سیدحسن نصرالله برگزار شد که امام جمعه‌ی بعلبک بود. قبل از خطبه‌ها، حجت‌الاسلام والمسلمین فاکر -نماینده‌ی امام در سپاه- سخنرانی کرد.
یکی از مسائل جالب توجه در لبنان این است که مردم عادت ندارند هنگام سخنرانی و خطبه‌، روی زمین بنشینند؛ حتما صندلی می‌آورند. در خانه‌ها و مساجد هم به همین صورت است. مبل و صندلی از واجبات زندگی مردم لبنان است. در کنار هر مسجد، یک حسینیه ساخته‌اند که داخل آن ‌صندلی چیده‌اند برای مراسم و سخنرانی. اتفاقا اطراف محلی که زمین را با برزنت پوشانده بودند، صندلی چیده شده بود. جمعیت روی صندلی‌ها نشسته بودند و به خطبه‌ها گوش می‌دادند. نماز که شروع شد، از صندلی‌ها بلند شدند.

پس از پایان نماز جمعه ساعتی در شهر گشتم و برای همین از ماشین‌های سپاه جاماندم. پیاده در جاده به راه افتادم. از دور دیدم بنز سرمه‌ای‌رنگی نزدیک می‌شود. بی‌تفاوت دستم را بلند کردم و گفتم: بعلبک. چند قدم جلوتر، ماشین ایستاد و شخصی اسلحه به دست از آن خارج شد. جایی برای من در ماشین نبود. هر چه کردم، قبول نکرد. او که یکی از محافظین بود، پیاده شد و من سوار شدم. سید روحانی خوش‌سیمایی جلو نشسته بود. از محافظی که در کنارم نشسته بود، نامش را پرسیدم، گفت: «سیدعباس موسوی» است.
از دیدنش خوشحال شدم. ناراحت بودم از این‌که عربی بلد نبودم تا بتوانم راحت با او صحبت کنم. آن‌چه در ماشین توجه مرا جلب کرد، نواری بود که در ضبط می‌خواند. صدای روح‌‌بخش و زیبای «حاج‌صادق آهنگران» خودمان بود:
«با نوای کاروان - باربندید همرهان - این قافله عزم کرب‌وبلا دارد ...»

با عربی دست و پا شکسته، از او پرسیدم: «مگه شما متوجه گفته‌ها و شعر او می‌شین؟» رویش را برگرداند. لبخند زیبایی زد و گفت: نه. من فارسی خوب بلد نیستم و نمی‌فهمم چی می‌گه، ولی از صدای گرم او به وجد می‌آم. نه‌تنها من، که همه‌ی مسلمانان لبنان عاشق صدای او هستند.

در شهر بعلبک، وارد کوچه‌ی تنگی شدیم که دو طرف آن ماشین پارک کرده بودند. راننده با مهارت سعی کرد از میان آنها رد شود که آینه‌ی یکی از اتومبیل‌ها به آینه‌ی ماشین ما گیر کرد و شکست. سیدعباس با روزنامه‌ای که در دست لوله کرده بود -با خنده- بر سر راننده کوفت و گفت که به عقب برگردد. بعد گفت: برو پایین، صاحب ماشین رو پیدا کن و خسارتش رو بده.
راننده در خانه‌ها را زد تا صاحب ماشین را پیدا کرد. صاحب اتومبیل از خانه خارج شد. تا چشمش به سیدعباس افتاد، جلو آمد و پس از روبوسی، رضایت داد که برویم.

مقابل مقر مستشفی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدم. با سیدعباس دست دادم و روبوسی کردم. با خودم گفتم:

بی‌خود نیست که دوست و دشمن به تو می‌گن «خمینیِ لبنان»

[ ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ماه رمضان 1363
اردوگاه بستان
گردان میثم – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
در گروهان 3 بچه‌های اهل حال و سینه‌زنی بیشتر از گروهان‌های دیگر بودند. «حسین مصطفایی» از آنهایی بود که وقتی لب به ذکر مصیبت ائمه می‌گشود، کم‌تر کسی می‌توانست جلوی اشکش را بگیرد. سبک جدیدی میان مداح‌های لشکر افتاده بود که هنگام خواندن، ته صدا‌شان را می‌لرزاندند که حزن بیشتری ایجاد می‌کرد.
با حلول ماه مبارک رمضان، اصرار نیروها به فرماندهان گردان بیشتر شد که اجازه‌ی روزه گرفتن بدهند، اما هر دفعه جواب منفی بود. فرماندهان شب‌های احیاء نیروها را به بیابان‌های اطراف می‌بردند و در آن برهوت، بچه‌ها بر سر و سینه می‌زدند و ذکر مصیبت اهل بیت (ع) را نجوا می‌کردند.

متأسفانه در آن میان، برخی افراد پیدا می‌شدند که به قول معروف، با ذره‌بین نشسته بودند تا از دیگران ایراد بگیرند. مسئولان تبلیغات لشکر که خود را صاحب حکم و فتوا می‌دانستند، به عزاداری بچه‌های گردان گیردادند. این گیر، نه‌تنها به گروهان ما، که به بچه‌های گروهان‌هایی هم سرایت کرد که در خرمشهر مستقر بودند. آن‌جا «رضا پوراحمد»، «محمود ژولیده» و چند تایی دیگر از بچه‌ها بودند که مجلس عزاداری را گرم می‌کردند. تبلیغات‌چی‌ها گیر دادند که: چرا شما نیروها رو می‌برید وسط بیابون و تا صبح توی سر و صورت‌تون می‌زنید و علی علی می‌گید؟
بر همین اساس، همه‌ی بچه‌ها محکوم به «علی‌اللهی» بودن شدند. صدای همه درآمد. به قول شهیدحسین مصطفایی:
- خب اگه شب نوزده ماه رمضان علی علی نگیم، پس چی بگیم؟

ولی این حرف به گوش آنهایی که به همه چیز گیر می‌دادند، نمی‌رفت. با این حرف‌ها نمی‌شد مرض آنها را مداوا کرد!

غالب روزها، یکی دو ساعت مانده به غروب، قره‌باغی و شاطری در حالی که بقچه‌ای با خود داشتند، می‌رفتند پشت تپه‌ ماهورهایی که از اردوگاه خیلی دور بود. یکی دو تا از بچه‌ها که متأسفانه زود قضاوت می‌کردند، کلی برای آن دو نفر حرف درآوردند و با وجود اعتراض نیروهای دسته، آن حرف‌ها را پشت سرشان و جلوی بقیه‌ی بچه‌ها می‌زدند. هر چه با آنها بحث می‌کردیم، جری‌تر می‌شدند و حرف‌های بدتری می‌زدند درباره اینکه شاطری و قره‌باغی کجا می‌روند و چه می‌کنند؟ عبادی، مسئول دسته، سر این مسئله با آنها دعوایش شد که برای او هم حرف درآوردند.

حرف‌ها آن‌قدر بد بود که تصمیم گرفتیم تکلیف آن دو را روشن کنیم. یکی از روزها دنبال‌شان رفتیم که در کمال تعجب دیدیم آن دو پشت تپه‌ای، چفیه پهن کرده‌اند و مشغول خواندن قرآن هستند. قضیه را که جویا شدیم، شاطری گفت:

«من بلد نیستم قرآن بخونم، واسه همین هم از بچه‌ها خجالت می‌کشم. هر روز می‌آییم این‌جا و قره‌باغی به من قرآن یاد می‌ده.»

وقتی ماجرا روشن شد، می‌خواستم خرخره‌ی آن دو سه نفر نامرد را بجوم.

 

 

بهمن 1365
سه راه مرگ شلمچه
عملیات کربلای 5
گردان جمزه – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
به انتهای دریاچه ماهی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. خسته و ناامید، راه اردوگاه را در پیش گرفتیم. از روی جاده‌ی خاکی کنار دریاچه‌ی ماهی، آخرین نگاه‌ها را به خط انداختیم. تنها چیزی که به چشم می‌خورد، دود بود و دود. انفجار خمپاره‌های زمانی در آسمان، از همه هراس‌انگیزتر بود.

 

گریه‌کنان هذیان می‌گفتم و راه می‌رفتم. همان‌‌‌طور که به خط نگاه می‌کردم، یک‌دفعه یاد هاتف و بوجاریان افتادم. لرزشی در تنم افتاد. گریه‌ام تندتر شد. جنازه‌شان را بچه‌ها از زیر گل درآورده بودند و لای پتویی کنار سنگر گذاشته بودند که دوباره خمپاره‌ای نزدیک‌شان خورد و گل و لای روی‌شان را گرفت. اصلا انگار خودشان هم نمی‌خواستند بیایند عقب.

تلوتلو خوران جاده را پشت سر گذاشتیم. هر کدام از بچه‌ها چیزی می‌گفت:
- ابوالحسنی فقط دو تا پاهاش موند؛ یه توپ مستقیم خورد به‌ش. روی یه مقوا اسمش رو نوشتم گذاشتم لای درز پوتینش که اگه اون دو تا پای تکه شده اومد عقب، بدونن مال کیه.
- یوسف یه خمپاره خورد بغلش و کاسه‌ی سرش داغون شد.
- شاطری یه تیر خورد توی دهنش ... اون‌قدر موند تا خون رفت توی گلوش و خفه‌اش کرد. مثل این‌که اونم جا مونده.

 


شاطری، سلمانی گردان بود؛ همان که قبل از آمدن به شلمچه، ریش همه‌ی بچه‌ها را تراشید تا ماسک ضدگاز بهتر بر صورت‌شان بنشیند. با او تابستان 1363 در اردوگاه بستان و در گردان ابوذر در یک دسته بودیم. بچه‌ی ورامین بود. او هم جا ماند.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مگر کسی که خاطراتش را در  800 صفحه (آن هم با فونت ریز!) منتشر کرده است هنوز حرف نزده‌ای دارد؟ بقیه را نمی دانم اما حمید داوودآبادی حتما دارد. یک ساعتی در دفتر سایت ساجد مهمانش بودیم و گفتیم و شنیدیم. داوودآبادی بی تعارف و خیلی صمیمانه گفت که از خدا خواسته شهید نشود تا چیزهایی را که دیده است روایت کند. می گفت حالا که به سایت و وبلاگ و کتاب‌هایم نگاه می‌کنم انگار خدا می گوید بیا، شهیدت نکردم، حالا ببینم چه می کنی. مهمان دومین «باشگاه چانه زنی» رجا نیوز خیلی دوست داشتنی بود. تا از نزدیک نبینیدش باور نمی‌کنید!

 

- چرا شهید نشدید؟
داودآبادی: چون هنرش را نداشتم. امام می گفتند شهادت هنر مردان خداست و من هم واقعا هنرش را نداشتم. اما به غیر از این باید بگم که شاید دلیل شهید نشدنم این بود که خودم هم نمی خواستم شهید بشم.

- چرا؟
داودآبادی: با آینده کار داشتم!

 

- جایی بود که احساس کنید به شهادت خیلی نزدیک هستید؟
داودآبادی: 25 اسفند 64 تو جاده ام القصر یه خمپاره 82 نشست پیش پای من. حالا خمپاره هشتاد و دوای که از بیست متری شهید میکند. من فکر کردم رفتم رو مین. با خودم گفتم که دیگه تموم شد. یه آن دیدم رفتم و لذت و شیرینی خاصی زیر زبونم آمد. تو همون حال یه لحظه از ذهنم گذشت که خدایا قرار نبود من شهید شم! تا این از ذهنم گذشت یه دفعه انگار من رو کوبیدند رو زمین! خیلی درب و داغون شده بودم. مددکار بیچاره نمی دونست کجام رو ببنده. با این حال تو آمبولانس شوخی می کردم و جوک می گفتم. راننده آمبولانس می گفت تو رو موج گرفته یا ترکش خوردی؟!

- پس خیلی اهل بگو بخند تو جبهه بودید.
داودآبادی: بله، یه دوشکا روی جاده ام القصر مستقر بود که 40 تا گردان زده بودند به خط اما نتوانسته بودند رد شوند. ما گردان چهل و یکم بودیم. هشت نفر شدیم و رفتیم تا دوشکا رو خفه کنیم. شهید ابراهیم احمدی نژاد بود، شهید یوسف محمدی بود، شهید حمید کرمانشاهی بود. از بغل جاده تو باتلاق رفتیم جلو. چهار دست و پا روی جنازه ها رفتیم تا رسیدیم پای دوشکا. دوشکاچی یکی دو متر بالاسر ما بود ولی ما رو نمی دید و پشت سری‌های ما رو میزد. آنجا یوسف محمدی دو زانو نشسته بود و قاه قاه می خندید. من التماسش می کردم که دراز بکش الان می بینتمون. یوسف می گفت نه بابا این یارو انگار کوره، «و جعلناهایی که خوندیم کار خودش رو کرده!» خلاصه خیلی که التماس کردم بهم گفت دو تا از اون جوکها که تو دو کوهه تعریف می کردی باید تعریف کنی تا بنشینم. هیچ جوری هم کوتاه نمی اومد. خلاصه ما زیر پای دوشکا دو تا جوک براش تعریف کردیم تا نشست!

- کدام تصویر از دفاع مقدس جلوی چشماتونه؟
داودآبادی: تو سه راه مرگ شلمچه داشتیم نفربر رو از مجروح پر می کردیم که بفرستیم عقب. راننده هی داد می‌زد که دیگه بسه جا نیست اما ما هی مجروح ها رو هر جوری بود هل می دادیم تو تا برن عقب. تا نفر بر راه افتاد من خودم گلوله تانک عراقی رو دیدم که اومد نشست تو پهلوی نفربر! من فقط گفتم یا زهرا... نمی دونم چند تا بودند. تو زندگیم یک بار آن هم آنجا جیغ مرگ رو شنیدم. شب که رفتیم درِ نفر بر رو باز کردیم هیچ چیزی جز یه مشت پودر استخوان پیدا نکردیم. من اونجا کفر گفتم؛ داد زدم خدایا اگر شهیدم کنی خیلی نامردی! اون دنیا به همه شهدا میگم خدا من رو به زور شهید کرد، من نمی خواستم شهید شم! به خدا گفتم من رو برگردون تهران، یه تیکه کاغذ دستم بده تا به همه بگم تو سه راه مرگ چی به سر بچه ها اومد. این یکی از دلایلی بود که نمی خواستم شهید بشم.

- تفاوت بچه های 10، 12 ساله دوران انقلاب با بچه های الان چیه؟
داودآبادی: خاصیت انقلاب این بود که بچه ها زود بزرگ می شدند. طبیعی هم بود که در آن زد و خوردها و... اینطوری بشه. این اتفاق هم تو فتنه 88 افتاد و نتیجه اش شد 9 دی. این نشون داد که نسل امروز هم اگر پاش بیفته صحنه رو خالی نمی کنه.

- اگر پسرتان در زمان جنگ بدون اجازه فرار می کرد و می رفت جبهه چه برخوردی می کردید؟
داودآبادی: خیلی سوال سختیه. جواب نمی دم چون واقعا نمی خوام شعار بدم. آدم باید در آن شرایط قرار بگیره. واقعا برای پدر مادرها خیلی سخته.

- موقع قطعنامه کجا بودید و چه حالی داشتید؟
داودآبادی: وقتی جنگ شروع شد من گریه می کردم که بگذارند برم جبهه. جالبه که وقتی جنگ تمام شد هم باز من داشتم گریه می کردم که بذارن برم جبهه! قطعنامه که پذیرفته شد چند روز بعدش عروسی من بود و برنامه ها را هم چیده بودیم. پیام قطعنامه که آمد من از سپاه خواستم من رو اعزام کنند اما به بهونه همین عروسی نمی گذاشتند. ناچار شدم مرخصی بدون حقوق بگیرم و بعنوان بسیجی برم جنوب.

- حسرت چه چیزهایی را می خورید؟
داودآبادی: الان که کتابم رو میخونم  و می بینم که مثلا سه روز مرخصی گرفتم و اومدم تهران خیلی حسرت می خورم. به خودم میگم بدبخت اون سه روز رو هم می‌موندی دوکوهه هوای اونجا رو تنفس می کردی. یکی هم نبودن در عملیات مرصاد و والفجر مقدماتی. زمان مرصاد که ما رو جنوب نگه داشتند و زمان والفجر مقدماتی هم پام تو گچ بود. ولی می تونستم برم... حیف شد!

- با پای تو گچ می تونستید برید؟!
داودآبادی: آره، اگر می خواستم می شد رفت. ما کم گذاشتیم. مثلا در کربلای هشت جایی که فاصله ما با عراقی ها سه، چهار متر بود، شهید غلام رزاق که تو کربلای 5 پاش داغون شده بود با همون پای داغون اومده بود خط، لی‌لی میکرد و راه می رفت. اومد با من شروع کرد سلام علیک. گفتم غلام، دیوونه اگر الان عراقی ها بریزند تو خاکریز چی کار می کنی؟ گفت به اونجا ها نمیکشه. همین رو که گفت یه خمپاره 120 اومد و شهید شد.

- از بین فیلمهای دفاع مقدسی به نظر شما کدام یک توانسته فضای جبهه ها رو بخوبی نشان بدهد؟
داودآبادی: یکی پرواز در شب مرحوم ملاقلی پور که کانال کمیل رو در والفجر مقدماتی رو نشون می داد.

- همون فیلم که آقای سلحشور نقش نریمان رو بازی میکنه؟
داودآبادی: بله، هرچند خیلی ها میگن این فیلم یه کار سفارشی و شعاریه اما چیزهایی که بچه ها تعریف میکردند همینها بود. و یکی هم اخراجی ها یک.

 

- شما امثال مجید سوزوکی رو تو جبهه دیده بودید؟
داودآبادی: یک هفته قبل از شهادت آوینی بر حسب اتفاق با ایشون تو نماز جمعه کنار هم نشستیم. شروع کردیم به گپ زدن که یه پیر مرد اومد. به آوینی گفتم سید این بنده خدا رو نگاه کن. یه پیرمرد خمیده، کج و کوله، با کت چروک و دستهای خالکوبی شده و... سلام علیک کردیم و گپ زدیم و رفت. بعد به آوینی گفتم این زمان شاه قاچاقچی بود و جنس بین ایران و عراق رد می کرد. حتی تو شناسایی «بمو» راهنمای بچه ها بود. تو جزیره مجنون بچه های اطلاعات عملیات رو می گرفت و تحویل قاچاقچی های عراقی می‌داد و اونها سه چهار روز بچه ها رو می گردوندند تو عراق و بر می گردونند. از این دست افراد زیاد بودند.

- دیگه کی؟
داودآبادی: یکی از بچه های اطلاعات عملیات بود که ما باهاش شوخی می‌کردیم و تو سر وکله‌ش می زدیم. یه بار یکی ما رو دید گفت این بابا گنده لات چهار راه مولویه، اونجا اسمش بیاد تن و بدن همه می‌لرزه شما دارید اینجور تو سرش می زنید!

- از میان کتابها چی؟
داودآبادی: کتاب ستاره شلمچه احمد دهقان و حماسه یاسین انجوی نژاد.

- بازی در قلاده های طلا چطور بود؟
داودآبادی: خیلی اتفاقی بود. واقعا زحمت کشیده بود آقای طالبی. عباس شوقی، مسئول جلوه های ویژه تو اون صحنه ای که پشت بام پایگاه بسیج هستیم به کسانی که به پایگاه حمله می کردند می گفت با آجر واقعا بزنیدشون تا ترسشون تو فیلم واقعی بشه! حالا اونجا که اصلا پشت بام نبود، روی زمین صحنه رو درست کرده بودند. از روبرو سنگ می زدند. ما واقعا جمع شده بودیم و پشت کولر پناه گرفته بودیم تا این آجرها بهمون نخوره. واقعا با پاره آجر ما رو نشونه می گرفتند و می زدند!

- اگر به خودتان واگذار می کردند، دوست داشتید در کدوم مقطع تاریخی بدنیا بیاید؟
داودآبادی: فکر می‌کنم همین زمانی که بدنیا اومدم. چون هم امام رو درک کردیم، هم انقلاب رو هم دفاع مقدس رو. واقعا اینها بهترین زمان بود.

 

- کدوم اتفاقی که بعدا افتاد رو حتی فکرش رو هم در زمان جنگ نمی کردید؟
داودآبادی: من امروز رو می‌دیدم که ارزشها شاید یک کم کمرنگ بشه اما فتنه 88 رو هیچ وقت فکر نمی کردم. شوکه شدم.

- از چی شوکه شدید؟
داودآبادی: بی حیایی. از بی حیایی دوست نماها. هیچ وقت فکر نمی کردم فرمانده خود من بیاد دنبال کروبی راه بیفته و به نظام فحش بده. یه فرمانده گروهان داشتیم که سال 63 قبل از اینکه بیایم تهران، ماها رو جمع کرد و یه حبه قند نشونمون داد. گفت بچه ها مثل این حبه قند نباشید که با همه شیرینیش وقتی میفته تو آب حل میشه. مثل اون یه لیوان آب باشید که وقتی برگشتید شهر حل نشید بلکه بقیه رو تو خودتون حل کنید. همین آقا تو فتنه 88 شده بود مخالف نظام. از این بی حیایی‌ها شوکه شدم. یه فرمانده داشتیم که وقتی صبحگاه نمی رفتیم خودش رو با سلسله مراتب به ولی فقیه می رسوند و ما رو میکرد ضد ولایت فقیه، بعد همین آقا اومد تو روی آقا وایساد.
 
- اگر الان با یکی از دوستان شهیدتون تلفنی صحبت می کردید چی بهش می گفتید؟
داودآبادی: می گفتم دعا کنه عاقبت بخیر شم. همین.
29/4/1391
سایت خبری رجانیوز

[ ۱۳٩۱/٤/٢٩ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح یک‌شنبه 26 اردیبهشت 1355 که همراه بقیه‌ی بچه‌ها در مدرسه نخست در منطقه‌ی "فرح آباد" تهران نو سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوش‌مان خورد. تا آن زمان چنین صداهایی را فقط در فیلم‌های سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصله‌ی چندانی با ما نداشت.
زنگ مدرسه که خورد، به خیابان فرح رفتم. با دیدن چهره‌ی مبهوت مردم، متوجه شدم هراسان و وحشت‌زده از یکدیگر می‌پرسند که این صداها از کجاست؟ همان ساعت در محل پیچید که:
«خرابکارها توی خیابون فرح‌آباد با پلیس درگیر شده‌اند.»

همراه چندتایی از بچه‌ها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرح‌آباد، هنگامی ‌که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود، ولی محله شکل منطقه‌ی جنگی به خود گرفته بود. چندین تاکسی پیکان و فیات کوچک در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلوله‌ها سوراخ سوراخ شده بود. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند؛ له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند «خمپاره» به این ماشین زده‌اند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداخته‌اند.

تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابان‌های اطراف گشت می‌زدند و بعضی هم در جای خود ایستاده بودند و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچه‌ها به آنها می‌گفتند «پلیس مخفی»، نزدیک خانه‌ای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از این‌که کسی به آن خانه نزدیک شود، ممانعت نمی‌کردند. می‌گفتند پایگاه خرابکارها بوده. خانه‌ای دوطبقه‌ی قدیمی، با دری آهنی و کوچک که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسی‌های سوراخ سوراخ شده که می‌گفتند متعلق به پلیس مخفی است، در مقابل آن پارک بود. ظاهراً آنها جان‌پناه نیروهای ساواک بودند. شیشه‌های ساختمان کاملا خرد شده بود. پنجره‌های طبقه‌ی بالا که پرده کرکره‌ی جلوی آن تکه و پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بود.

جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همه‌ی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچ‌های کنده شده از دیوارهای راهرو، همراه با لخته‌های خشک شده‌ی خون، در هم آمیخته و ریخته بودند.

جای گلوله بر در و دیوار خانه‌های اطراف مانده بود. به‌خصوص روبه‌رو، درخت‌هایی از انفجار و گلوله شکسته بودند. لکه‌های خون و تکه‌های گوشت بر روی آسفالت خیابان یا داخل جوی آب بودند یا از شاخه‌های درخت مقابل خانه آویزان به چشم می‌خوردند. صحنه‌ی وحشت‌آفرینی بود. می‌گفتند یک دختر که چادر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی ‌که نیروهای ساواک دور او را ‌گرفته بودند، نارنجکی را که در دست داشته، منفجر ‌کرده و چندین مأمور ساواک را همراه خود ‌کشته بود. لخته‌های خون و تکه‌پاره‌های آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بود.

بر روی دیوار خانه‌ی مقابل، سوراخ‌های درشتی‌ ایجاد شده بود که می‌گفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخ‌ها فرو بردم تا ببینم می‌شود گلوله‌ی آن را پیدا کنم؟ وقتی پیکره‌ی زخمی درخت‌ها را دیدم که ظاهراً از داخل خانه به آنها شلیک شده بود، دلم برای‌شان سوخت. از بعضی سوراخ‌های روی درخت‌ها، شیره‌ی قهوه‌ای و سیاه‌رنگی راه افتاده بود که من به بچه‌ها گفتم: اینم خون درخت‌هاست.
مسیر گلوله را که گرفتم، فهمیدم که حتماً کسی پشت این درخت پناه گرفته بوده که از داخل خانه، این همه تیر به طرفش شلیک شده است. شب از پدرم شنیدم این‌ها جوانانی هستند که علیه حکومت شاه می‌جنگند.

یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم این ساختمان از جمله خانه‌های تیمی "سازمان چریک‌های فدایی خلق" بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریک‌های فدایی بود.

اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیه‌ای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهران نو پرداخته بود.
در آن اعلامیه آمده است:

"در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شده خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکه تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
... حملات دشمن بدنبال محاصره بسیار شدید پایگاه تهران نو آغاز شد. در پایگاه تهران نو که یکی از پایگاههای پشت جبهه سازمان بشمار می‌رفت تنی چند از رفقا از جمله دو رفیق خردسال ناصر شایگان شام اسبی 11 ساله و ارژنگ شایگان شام اسبی 13 ساله زندگی می‌کردند و به کارهای تولیدی اشتغال داشتند. در هنگام حمله‌ دشمن فقط نیمی از رفقا مسلح بودند. بهمین لحاظ نیز امکان برخورد نظامی با دشمن زیاد نبود. با این همه رفقا اسناد موجود در پایگاه را به آتش کشیدند و با سلاح های موجود از دو جناح حملات خود را برای شکستن خطوط فشرده محاصره دشمن آغاز کردند. دشمن که با قریب 500 مأمور ویژه مسلح به مسلسلهای یوزی اسرائیلی و نارنجکهای آمریکائی پایگاه را محاصره کرده بود پایگاه را شدیدا زیر آتش گرفته و لحظه‌ای حملات خود را قطع نمی‌کرد. در چنین شرایطی تعدادی از رفقا از پایگاه خارج شده و در جریان یک نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه راه خود را پاک کرده و پس از کشتن بیش از 20 مأمور دشمن و مجروح ساخت تعدادی از آنان حلقه محاصره را در نزدیکی مسیل شرقی خیابان سیمتری نارمک شکسته و از محاصره خارج شدند. از آن پس مأموران دشمن جرات پیگرد بخود نداده و رفقا با امانت گرفتن یک اتومبیل پیکان از یک مدیر مدرسه از منطقه خارج شدند."

حمید اشرف که آن روز توانست از محاصره‌ی ماموران ساواک بگریزد، سرانجام در هشتم تیر ۱۳۵۵ در جریان یورش ساواک به محل نشست مسئولین سازمان چریک های فدایی خلق، در خانه‌ای تیمی در مهرآباد جنوبی تهران، به همراه ۹ تن دیگر کشته شد.
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان"

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

عید بود.
شاد بودم و شنگول. بچه هام لباس نویشان را پوشیده و منتظر بودند تا مادرشان بیاید و تشریف ببریم به دیدوبازدید فامیل، آجیل و شیرینی خوری و دست آخر هم عیدی جانانه و بعد هم سر راه، در یک چلوکبابی لوکس و مشدی، دلی از عزا درآوریم.

عید بود دیگر.
ماه محرم نبود که لباس سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم!
اونم من که معاصی، توفیق سوگواری بر اهل بیت را ازم سلب کرده و به جایش مزه مثلا شیرین دنیا و دنیازدگی را در کامم نشانده.

حاج خانم دیر کرده بود.
با دوتا پسر گلم، می گفتم و می خندیدم. آنها هم مثل همیشه، با هم کلنجار می رفتند و پیشنهاد می دادند که اول به خانه کی برویم که عیدی توپول تری می دهد.
عمو یا عمه، خاله یا دایی!

به قول قدیمی ها:
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره

توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود.
اصلا یادم نبود همین چندروز پیش، اسفندماه را پشت سر گذاشتیم.

چیه تعجب می کنید؟
فکر کردید من توقع دارم عید و بهار و شادی بعد بهمن بیاد؟
نخیر، خودم خوب بلدم و می دونم که با تمام شدن اسفند، سرما و سختی تمام می شوند و ایام گل و شادی، سنبل و هفت سین می رسد.

ولی این مال من و شماست.
برای بعضی ها چی؟
اسفند یادآور چیست؟

نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم.
داریم حال می کنیم دیگر!
برای یک بار هم که شده، بگذارید ما سینه سوختگان! عیش بی داغ و سوگ داشته باشیم!

داشتم می گفتم توی حال خودم بودم.
نه، اهل نوار و این چیزها نیستم.
مجاز مجاز بود.
مال خود رادیوی جمهوری اسلامی ایران بود که داشت پخش می شد.
حالا اگر شما بد برداشت می کنید، به من چه؟!
نیت باید پاک باشد.
به قول یکی از بچه ها:
"قلبت سیاه باشه، پیراهن مشکی می خوای چیکار"!

همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم، متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند.
اول فکر کردم مصطفی است که می خواهد مرا سر کار بگذارد، و یا سعید است که می خواهد مثلا من را بترساند!
ولی نه.
هر دویشان عقب نشسته و به کل کل با هم مشغول بودند.

نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد.
دوست نداشتم برگردم به چپ و ببینم کیست و چیست، ولی برگشتم.

بدنم یخ کرد.
سست شدم.
شل شدم.
وارفتم از آن چه می دیدم.
خدا نصیب نکند.

زهرا خانم بود.
مادر حمید، نادر و کیوان.
پیر و خسته، داشت از کنار ما رد می شد.

شهید حمید محمدی

زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید - نوروز ۱۳۶۱

تق تق، آرام به شیشه می زد.
جلوی در را گرفت و نگذاشت از ماشین پیاده شوم، تا به زحمت نیفتم!

نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت.
مطمئنم دست خودش نبود.
وگرنه زهرا خانم، کسی نیست که شادی کسی را عزا کند.
مخصوصا او باوجودی که هربار مرا می بیند یاد خبر مرگ بچه هایش می افتد، قلبا مرا دوست دارد و حاضر نیست اذیتی بشوم.

- عیدت مبارک حمید آقا ...
دیگه به ما سری نمی زنی.
سال نادر و حمید هم که رد شد ندیدیمت ...
چند وقت دیگه هم سال کیوان می شه ...

نادر بر سر مزار حمید ۱۳۶۲

شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی - حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان

یا حضرت عباس ...
چی می گفت این زن؟!
22 اسفند 1362 نادر او، به همراه حسین نصرتی و علی مشایی، در خیبر جزیره مجنون جاودانه شدند و خبر او را من آوردم.
آن روز وقتی زیر تابوت نادر را گرفتم و آن را به راهروی خانه شان بردیم، زهرا خانم یقه ام را گرفت و در میان اشک و ناله فقط گفت:
"حمید ... تو رفتی نادر منو بیاری ... حالا جنازش رو آوردی ..."
و من فقط سوختم و سوختم.

حمید هم دومین روز فروردین 1361 در فتح المبین به شهادت رسیده بود.
یعنی فردای امروز عید!

قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم.
وقتی تیر 1365 خبر شهادت کیوان را در مهران شنیدم، جرات نکردم به تهران بیایم، و چند وقتی خودم را جلوی زهرا خانم آفتابی نکردم.

اینها چیزی نیست.
این حرف زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی ...
وقتی گفت:

- ماشالله چه بچه های گلی ... خدا برات نگهشون داره ...
اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم ... الان مثل تو چند تا بچه گل داشتند ... دختر و پسر ...

کیوان بر سر مزار نادر ۱۳۶۴

کیوان و حمید داودآبادی - ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران

مردم. سوختم. زبانم بند آمد.

از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد، تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد.

حلالم کن زهرا خانم ... حلالم کن ...
به حق صاحب نام بزرگت، بانوی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) ، حلالم کن.
سخت محتاج دعای شما هستم تا عاقبت بخیر شوم، که اگر حلالم نکنید ...
وای بر امروز دنیا و فردای آخرتم.

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

همین که چشمم افتاد به "دختر 16 ساله‌ای که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه و زنده به گور شد" تنم لرزید و ناخواسته رفتم به خاطرات خودم از کردستان.

بدون هر توضیحی فقط این را بخوانید:

کردستان - سقز
شهریور 1362
حسن سالاران، روستای کوچک و باصفایی بود در میان تپه‌ها و کوه‌ها با سیصد نفر سکنه‌ی کرد سنی. مردم ساده‌دل و آرامی داشت. آن‌طور که می‌گفتند، نیروهای ضد انقلاب برای آن‌جا خط و نشان زیادی می‌کشیدند. در ورودی روستا، ساختمان یک‌طبقه‌ای با سقف شیروانی وجود داشت که ظاهرا زمان شاه "ساختمان بهداری" بوده، ولی حالا از آن برای استقرار نیروها استفاده می‌شد. جوی بسیار کوچکی بین مقر و روستا بود.

داخل روستا هم بنای کاهگلی نسبتا بزرگی بود که طبقه‌ی بالای آن مسجد روستا محسوب می‌شد و بقیه‌ی بچه‌ها در آن‌جا مستقر بودند. ساختمان مسجد، کاهگلی و قدیمی بود، ولی ساختمان بهداشت، نوساز و آجری بود. کنار مسجد هم اتاقک کوچکی بود که حوضچه‌ای وسط آن درست کرده بودند. آب از جوی باریک، همواره به داخل حوضچه روان بود و از آن سو خارج می‌شد. در ایام عادی، اهالی روستا از آن‌جا به عنوان حمام استفاده می‌کردند و اگر کسی می‌مرد، در همان حوضچه غسلش می‌دادند!

در کنار ساختمان بهداشت، ساختمان یک‌طبقه‌ای قرار داشت که از آن به عنوان مدرسه استفاده می‌شد. اهالی ده می‌گفتند:

"قبلاً این‌جا یکی از دختران جوان نهضت سوادآموزی بود که به بچه‌های روستا درس می‌داد. یک شب نیروهای کومه‌له که خیلی از فعالیت‌های او عصبانی بودند، به اتاق محل زندگی‌ او در مدرسه حمله کردند. ده پانزده نفری می‌شدند. پس از این‌که او را اذیت کردند، بدن او را تکه تکه کردند و گریختند. از آن روز به بعد جرأت نکردیم بچه‌ها‌مان را به مدرسه بفرستیم."
 
با شنیدن این حرف، خون در رگ‌هایم به جوش آمد. نهایت بی‌شرفی و پستی بود که پانزده‌ نفری ریخته بودند سر یک دختر جوان که تنها و تنها برای روشن کردن افکار بچه‌ها آمده بود و او را به بدترین وضع به شهادت رسانده بودند. هر وقت چشمم به مدرسه می‌افتاد، بی‌اختیار گریه‌ام می‌گرفت. با خود فکر کردم:
ما چقدر از این شهدای گمنام در این کردستان داده‌ایم تا دست اجانب را از آن‌جا کوتاه کنیم؟

یکی از روزها، با رنگ سرخ بر دیوار مدرسه که روی آن جای گلوله‌های فراوانی به چشم می‌خورد، نوشتم:
"ما با کفر می‌جنگیم، نه با کرد. امام خمینی."


نقل از کتاب "از معراج برگشتگان"

 

شهیده "ناهید فاتحی کرجو" متولد 4 تیر 1344 شهادت 1 آذر 1361 بر اثر شکنجه های وحشیانه کومه له در روستای هشمیز کردستان. مزار شهید: تهران - بهشت زهرا (س)

مطلب " سمیه کردستان که بود؟" در خبرگزاری فارس

وبلاگ شهیده مظلوم ناهید فاتحی کرجو

[ ۱۳٩۱/۱/٢٦ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اردیبهشت سال 1384 بود و هشتمین انتخابات ریاست جمهوری در پیش. برخی کاندیداهای به اصطلاح اصلاح طلب، که درصدد بودند به هر طریق ممکن مسند قدرت را ترک نکنند، از هر فرصتی استفاده می کردند تا خود را مطرح کنند.

دوازدهمین دوره جشنواره مطبوعات در محل نمایشگاه های بین المللی تهران، بازار داغی شده بود برای کاندیداهایی که هنوز صلاحیت شان تایید هم نشده بود، تا از این بازار مکاره بهره ای ببرند.

وارد سالن روزنامه ها که شدم، در اولین گردش به چپ، چشمم به دکه دونبش روزنامه شرق افتاد. کسی رفته بود روی صندلی و به شیوه مارگیران! معرکه گرفته بود و برای مشتی جوان از اصلاحات و تاثیراتش بر ایران داد سخن می راند.
جلوتر که رفتم متوجه شدم مرد میدان! کسی نیست جز "محمدابراهیم اصغرزاده". یکی از همان کسانی که سال 58 از دیوار لانه جاسوسی بالا رفتند و طی سال های بعد، حق و حقوق آن را چند هزار برابر در قدرت و مکنت دریافت کردند!

اصغرزاده انقلابی در فتح لانه جاسوسی - نفر اول از راست

اصغرزاده و همسرش طاهره رضازاده نمایندگان مجلس ششم

ملک مدنی شهردار اسبق تهران

علی اکبر موسوی خوئینی در اوج انقلابی گری قبل از گریز به آمریکا

هرچه کردم نتوانستم طاقت بیاورم و خودم را نگه دارم. بچه هایم را کناری منتظر گذاشتم و از وسط جمع رفتم جلو. نگاهم که به چشمان ... اصغر زاده افتاد، تنم لرزید. همواره از روبه رو شدن با چنین نگاه های ... هراس داشته و می گریخته ام.

بدجوری معرکه گرفته بود و داد از بی عدالتی موجود، و عدالت و صلح جهانی که در سایه اصلاح طلبان بر عالم و آدم حکمفرما خواهد شد، سر می داد.

وسط حرفش رفتم و پس از سلام و علیکی با لبخند، بیچاره انگار در بالاترین سرعت به یکباره ترمز دستی اش را بکشی، در جا کپ کرد. جواب سلام را که داد، نگذاشتم دوباره سرعت بگیرد و بر سر موضع قبل نشیند. همان جا گفتم:
- آقای اصغر زاده حالتون که خوبه؟
- ممنون.
- حال خانمتون چطوره؟
- بله؟
- هیچی، جسارت نباشه، می خواستم بدونم همسر گرامی تون خانم "طاهره رضا زاده" همچنان با آقای "ملک مدنی" شهردار سابق تهران، مشغول صادرات نفت هستند که؟

بیچاره بدجوری جاخورد. انگار سوالی ناموسی کرده بودم. خب تقصیر خودشان است که پشت ناموسشان سنگر می گیرند!

آب دهانش را که قورط داد، سعی کرد خودش را کنترل کند و شروع کرد به شانتاژبازی:
- بفرمایید ... اینم از همون شایعه هایی که گفتم علیه ما درست می کنند.

باز پریدم وسط حرفش و گفتم:
- شایعه کدومه مرد حسابی؟ مگه خانم شما با آقای ملک مدنی شرکت صادرات نفت نداره؟ مگه اون روز که "علی اکبر موسوی خوئینی" مصاحبه کرد و گفت ملک مدنی میلیاردها تومان اموال بیت المال را در اختیار شخصی خود داره، تو نصفه شب به اون زنگ نزدی که اکبر تو داری به اصلاحات ضربه می زنی. فردا صبح مصاحبه کن و حرفت رو درباره ملک مدنی پس بگیر. راستی از شرکت روغن ... در شیراز چه خبر؟

این را که گفتم سرخ شد و به یکباره فکری به ذهنش رسید و با صدای بلندتر از قبل، گفت:
- بفرمایید. این هم شاهد زنده. من که گفتم اینها همه تلفن های مارو شنود می کنند، این خودش سند زنده.

خنده ام گرفت، گفتم:
- بشین بابا شنود کدومه. برو به اکبر موسوی خوئینی بگو حمید داودآبادی سلام رسوند و گفت مگه تو اون روز توی دفتر خودت توی ساختمون مجلس، سند ثبت شرکت صادرات نفت رو به نام طاهره رضا زاده و ملک مدنی نشون ندادی و گفتی مارو باش فکر می کردیم رفیقامون دلشون برای مردم می سوزه، نگو دارند مملکت رو غارت می کنند. و بعد هم قضیه تلفن تو رو که نصفه شب بهش زدی تعریف کرد. می خوای شماره اکبر رو بهت بدم؟

بدبخت واقعا کپ کرد. درجا خشکش زد. آرام آرام سرو صداها بلند شد و سوالات از او که این چه می گوید؟
تا آمد به خودش بجنبد، با لبخندی ملیح به او که نمی دانم عرقش از شرم بود یا ... دستی برایش تکان دادم و رفتم دنبال کار خودم.

متاسفانه "علی اکبر موسوی خوئینی" هم وقتی متوجه شد دوستان اصلاح طلبش فقط و فقط به فکر غارت بیت المال هستند، او هم از قافله عقب نماند و برای این که جلوی رفقایش کم نیاورد! همرنگ جماعت پست آنان شد و دلی از عزا درآورد! و حتی تندتر از اصغرزاده شد! و سرانجام سر از آغوش آمریکا درآورد.
اگر خواستید، می توانید مطلب قبلی ام درباره موسوی خوئینی را اینجا بخوانید:

از "سید علی اکبر موسوی خوئینی" تا "سید علی اکبر محتشمی پور"

[ ۱۳٩۱/۱/۱٤ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نزدیکی‌ها غروب بود که متوجه شدیم چادر وحدت که به‌خاطر خطرناک بودن موقعیت، هیچ‌کس اطرافش نبود، از طرف فدایی‌ها آتش گرفت و تا آمدیم بجنبیم، همه‌ی چادر با محتوایتش که قرآن و کتاب‌های مذهبی بود، با شعله‌ای سرکش سوخت.

درگیری که شدید شده بود، به‌شب کشید. نیمه‌های شب، در جوی‌آب پهن خشک شده‌ی روبه‌روی در اصلی دانشگاه دراز کشیده بودیم که تیر نخوریم. حزب‌اللهی‌ها با بلندگو اعلام می‌کردند که دانشگاه باید تخلیه شود، ولی از طرف آنها رگبار گلوله بود که شلیک می‌شد.
درهمان حین، برادر بزرگ‌ترم علی را دیدم که از خانه آمده بود. با هزار سختی و مشقت توانسته بود مرا پیدا کند. می‌گفت که خانواده نگران حال من هستند. من‌هم در زیر رگباری که از داخل دانشگاه می‌آمد، به او قول دادم که جاهای خطرناک نروم! و این اطمینان را به مامان و بابا بدهد. گرسنگی بدجوری فشار آورده بود که با تکه‌های نان‌بربری و سنگک که توسط مردم، دست به‌دست پخش می‌شدند، سر و ته قضیه را هم آوردیم.

با این‌که ساعت حدود 10 شب بود، جمعیت زیادی از هواداران چریک‌های فدایی برای حمایت از آنهایی که داخل دانشگاه سنگر گرفته بودند، سر خیابان 16 آذر جمع شدند. دخترهای جوان که لابه‌لای پسرها فشرده شده بودند، محکم و با تمام قوا، هر دو دست‌شان را بالای سر به هم می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند:
"اتحاد ... مبارزه ... پیروزی"
نیروهای کمیته، اسلحه به‌دست مراقب بودند تا آنها وارد خیابان انقلاب نشوند. آنها از نزدیک‌شدن بچه حزب‌اللهی‌ها به چپی‌ها هم جلوگیری می‌کردند و سعی داشتند درگیری کم‌تری پیش‌آید.

نیمه‌های شب، بچه‌ها خبر آوردند که ظاهراً بیش‌تر نیروهای ضدانقلاب، از درِ شمالی دانشگاه به بیرون فرار کرده‌اند. ولی باید تا صبح صبر می‌کردیم که هوا روشن شود. نمی‌شد به آنها اطمینان کرد. امکان داشت دوباره برای‌مان تله بگذارند. همان‌جا داخل جوی‌آب خوابیدم که با شلیک فدایی‌ها، از خواب می‌پریدم. تا صبح خواب کوفتم شد.

ساعت حدود 8 صبح بود. خیابان مثل منطقه‌ی جنگی، پُر شده بود از وسایل و کاغذهایی که در همه جا پراکنده بودند. هنوز از کتاب‌ها و باقی‌مانده‌های چادر وحدت، دود بلند بود. همراه تقی و یکی دیگر از بچه‌ها، زودتر از بقیه، به‌داخل دانشگاه رفتیم. می‌گفتند قرار است بنی‌صدر رئیس‌جمهوری، برای سخن‌رانی به دانشگاه بیاید. تعداد مردم زیاد شده بود. حالا دیگر کسی تیراندازی نمی‌کرد و آتش جنگ سخت روز گذشته، کاملا خوابیده بود.
سه نفری به‌طرف دانشکده‌ی فنی که مقرّ اصلی نیروهای داخل دانشگاه بود، رفتیم. پیرمردی که سرایدار ساختمان بود، در را برای‌مان باز کرد که رفتیم تو. می‌گفت:
- فدایی‌ها شبونه همه‌ی اسناد و مدارک اصلی و تفنگاشون رو از در پشتی دانشگاه بردند بیرون ...

از پله‌های دانشکده که بالا رفتیم، روبه‌روی‌مان سالن آمفی‌تئاتر قرار داشت که بالای دیوار، دورتا دور آن تصاویر کشته‌های چپی - که بیش‌ترشان متعلق به آشوب‌های کردستان بود - در قاب‌های یک شکل نصب شده بودند. تقی مرا بلند کرد و همه‌ی قاب‌ها را کشیدیم پایین. داخل اتاق پیشگام که مقرّ عملیاتی‌شان بود، همه چیز به هم ریخته بود. کنار مقدار زیادی پوستر، اعلامیه، کتاب و نشریه، مقداری باند و گاز پزشکی روی زمین ولو بود. اتاق‌های دیگر متعلق به "انجمن دانشجویان مسلمان" وابسته به مجاهدین و دیگر گروه‌ها هم همین وضع را داشتند. از این‌که دیدیم دفاترشان را از هرگونه اسناد و وسایل مهم و سلاح، کاملا تخلیه کرده‌اند، حال‌مان گرفته شد.
تقی صدایم کرد که رفتم داخل سالن ورودی دانشکده. حدود سی - چهل نفر از هواداران فدایی‌ها که با بازشدن درهای دانشگاه، آمده بودند تا ببینند چه خبر شده، جلوی در جمع شده و می‌خواستند بیایند داخل دانشکده. اگر می‌آمدند تو، ما که فقط سه نفر بودیم، کارمان ساخته بود. به پیرمرد گفتم که یک‌وقت در را برای آنها باز نکند، که خندید و گفت: "نه".
هرچه فحش بلد بودند، نثارمان می‌کردند. فقط منتظر بودند پای‌مان به بیرون برسد. همه‌شان برای‌مان خط و نشان می‌کشیدند. کارمان که تمام شد، دیدیم با این‌وضع نمی‌شود رفت بیرون. پیرمرد سرایدار خندید و گفت:
- ترسیدید برید بیرون؟ ... تیکه بزرگه‌تون گوش‌تونه ...
که باخنده گفت دنبالش برویم. رفتیم و از درِ پشتی در انتهای راه‌روی جنوبی که به‌طرف درِغربی دانشگاه باز می‌شد، ما را خارج کرد. سه نفری خندان به‌طرف در اصلی دانشکده رفتیم. جمعیت هرفحشی می‌دادند و وقتی از آنها پرسیدیم چی شده؟ گفتند:
- یه مشت بچه‌ی ... رفتند توی دانشکده و دفتر پیشگام رو داغون کردند ... فقط اگه پاشون برسه بیرون ...
ما هم خندیدیم و گفتیم:
- اگه اومدن بیرون از قول ما هم خوب کتک‌شون بزنید ...
و رفتیم به‌طرف زمین‌چمن که از بلندگوها صدای بنی‌صدر که برای مردم سخن‌رانی می‌کرد، پخش می‌شد.

آن‌طور که می‌گفتند، حدود 13 نفر در درگیری‌های دانشگاه کشته و 500 نفر هم مجروح شده بودند که همه‌ی کشته‌ها متعلق به چریک‌های فدایی بودند. اجساد کشته‌ها و مجروحین، در بیمارستان هزارتخت‌خوابی (امام خمینی) در انتهای غربی بلوار کشاورز بود.
چریک‌های فدایی و همه‌ی گروه‌های چپی، از صبح تا شب جلوی بیمارستان تحصن کرده بودند و می‌خواستند اجساد کشته‌های‌شان را تحویل بگیرند. قصد آنها این بود که با تشییع جنازه‌ی آنها، آشوب و بلوای بیش‌تری ایجاد کنند و بهره‌ی تبلیغاتی ببرند؛ ولی مسئولین بیمارستان از تحویل اجساد خودداری می‌کردند.

عصر روز چهارشنبه 3 اردیبهشت، همراه بقیه‌ی بچه‌های چادر وحدت، راه افتادیم به‌طرف بیمارستان هزارتخت‌خوابی. ظاهراً بدجوری آن‌جا را شلوغ کرده بودند و همه‌ی کارهای بیمارستان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود.
جلوی درِ اصلی بیمارستان، جمعیتی حدود دویست - سیصد نفر جمع شده بودند. حتی آمبولانس‌ها هم برای رفت‌وآمد باید التماس می‌کردند تا بتوانند بیماران را ببرند و بیاورند.
همان‌جا جروبحث‌مان با آنها شروع شد. کار به‌غروب کشید ولی آنها نتوانستند جنازه‌ها را تحویل بگیرند. هوا کاملا تاریک شده بود که ما از آنها خواستیم اطراف بیمارستان را تخلیه کنند و مزاحم کارهای عادی و کمک‌رسانی به بیماران نشوند، که ناگهان کارمان با آنها به‌درگیری کشید.

جمعیت عصبانی و خسته‌ی چپی‌ها، به‌یک‌باره شروع کردند به حمله و درگیری که مجبور شدیم مقابل بیمارستان را ترک کنیم؛ ولی آنها که از قبل خودشان را آماده کرد بودند، سنگ‌ها و پاره‌آجرهایی را که معلوم نبود از کجا آورده بودند، به‌طرف‌مان پرت کردند. دقایق اول به‌خاطر وضعیت حساس بیمارستان، از پرتاب سنگ خودداری کردیم و با فرار به‌طرف بلوار کشاورز، آنها را دنبال خودمان کشاندیم و وقتی خوب از بیمارستان دور شدند، با پرتاب سنگ به‌طرف‌شان حمله کردیم. باوجودی که ما حدود 20 نفر بیش‌تر نمی‌شدیم، جمعیت 200 نفره‌ی آنها متلاشی شد و با استقرار نیروهای کمیته جلوی در بیمارستان، تحصن آنها از هم پاشید و ظاهراً جنازه‌ها را هم از در پشتی بیمارستان خارج کردند.
پایان

[ ۱۳٩۱/۱/٥ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از ظهر که گذشت، زمان سیر نزولی گرفت و می‌رفت تا لحظه‌ی اصلی و پایان اولتیماتوم برای تخلیه‌ی دانشگاه‌ برسد. هنوز درگیری اصلی شروع نشده بود. تعدادی از هواداران گروه‌های چپی روبه‌روی دانشگاه جمع شده بودند و تک‌وتوک شعار می‌دادند.
ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که شش هفت نفر از بچه‌های چادر - که من‌هم جزوشان بودم - از در کوچک شرقِ در اصلی که چپی‌ها باز کردند، وارد دانشگاه شدیم. همه‌مان تکه‌ی نازک پارچه‌ی صورتی‌رنگی برای شناخته ‌شدن به بازوی راست‌مان بستیم. قرار بود آخرین مذاکرات و بحث‌ها را انجام دهیم تا کار بدون هرگونه درگیری و خون‌ریزی پایان پذیرد.
دختر بی‌حجاب حدود 19 ساله، که موهای بلندش را دم‌اسبی بسته بود، از طرف چریک‌های فدایی به‌عنوان نماینده برای مذاکره معرفی شد.


ما که نمایندگان حزب‌الله محسوب می‌شدیم، بدون این‌که هیچ نیرویی از سپاه یا کمیته حمایت‌مان کند، وارد شده، دم در ایستادیم؛ آنها که بعضی‌های‌شان صورت‌های خود را با تکه پارچه‌ای پوشانده بودند، حدود شصت هفتاد متر بالاتر پخش شده بودند. برخی هم پشت دیوارها و درخت‌ها به‌حالت آماده ایستاده بودند.
دختر جوان مدام می‌دوید و پیغام‌های ما را که رضا افغان به او می‌گفت، به آنها می‌رساند و پیام‌های آنان را که به هیچ‌وجه قصد تخلیه‌ی دانشگاه را نداشتند، برای ما می‌آورد.
لحن مذاکرات کم‌کم تند شد و دیگر لازم نبود دخترک این‌طرف آن‌طرف بدود؛ آنها با دادوفریاد به‌ما می‌گفتند که از دانشگاه خارج شوید، ما هم سر آنها داد می‌زدیم که دانشگاه محل کسب علم و تحصیل است نه پایگاه تأمین نیرو برای جنگ در کردستان. شعارهای آنها هم کم‌کم سیاسی تند شد و دم از خودمختاری کردستان و رهایی خلق‌های ‌ایران زدند.
در همین اثنا، پاره‌آجری از سمت آنها به‌طرف ما پرت شد که تا آمدیم به‌خودمان بجنبیم، بارانی از سنگ بر سرمان باریدن گرفت. فقط زرنگی کردیم و چون نگذاشته بودیم در را پشت سرمان قفل کنند، از دانشگاه خارج شدیم.
همان دخترک‌جوان هم با شدت بسیار، تکه‌های آجر و سنگ را که از قبل در دانشگاه جمع‌آوری کرده بودند، برمی‌داشت و به‌طرف ما پرت می‌کرد.

درست از ساعت 3 درگیری اصلی شروع شد و هرلحظه بر شدت آن افزوده می‌شد. باران سنگ در دو طرف نرده‌های دانشگاه ردوبدل می‌شد. بیش‌تر سنگ‌هایی که آنها پرتاب می‌کردند، به شیشه‌ی ساختمان‌های مقابل دانشگاه می‌خورد و آنها را خورد می‌کرد.

یک‌ساعتی که گذشت، درگیری وارد مرحله‌ی خطرناک‌تری شد. صدای شلیک گلوله از داخل دانشگاه، توجه همه را به‌خود جلب کرد. ظاهراً تعدادی از نیروهای چریک فدایی مسلح بودند و به‌طرف بیرون شلیک می‌کردند.
پایین نرده‌های دانشگاه نرسیده به‌تقاطع خیابان دانشگاه، پشت دیواره‌ی کوتاه بتونی پناه گرفتم، یواشکی سَرَک می‌کشیدم و داخل را می‌پاییدم. جوانی لاغر اندام با سبیل پرپشت را دیدم که پشت یکی از ستون‌های ساختمانی داخل دانشگاه پناه گرفته بود. به‌یک‌باره بیرون می‌آمد و با اسلحه‌ی کلاشینکوفی که دردست داشت، رو به بیرون رگبار می‌بست.

با صدای آژیری که درفضا پیچید، متوجه یک‌دستگاه جیپ آهوی آبی‌رنگ شدم که وسط خیابان ایستاد و بلافاصله تعدادی از نیروهای کمیته‌ی انقلاب از آن بیرون آمدند. به‌محض پیاده‌شدن آنها، دونفرشان درحالی‌که اسلحه‌ی "ژ.ث" دردست داشتند و فریاد: "درود بر فدایی" سردادند، از همان در کوچک به‌داخل دانشگاه دویدند و به نیروهای فدایی پیوستند.
مات و مبهوت مانده بودیم که چه شده. به‌خصوص هم‌رزمان و دوستان‌شان. بعضی‌ها اسلحه‌شان را به‌طرف‌شان نشانه رفتند ولی شلیک نکردند. مانده بودند چه‌کار کنند.

در همین اوضاع و احوال، یکی از نیروهای کمیته را دیدم که سنّ بالایی داشت و درحالی‌که یک‌قبضه کلت "رولور" دردست داشت، نیروها را به اطراف هدایت می‌کرد. سریع رفتم پهلوی او و ماجرای جوان کلاشینکوف به‌دست را گفتم و نشانی محل او را دقیق دادم. او هم اسلحه‌اش را آماده‌ی شلیک کرد و به‌طرف آن‌جایی که نشانش دادم، نشانه رفت. دقایقی بعد فدایی بخت برگشته، از پشت دیوار بیرون آمد؛ هنوز دستش ماشه را فشار نداده بود که مرد کمیته‌ای، یک گلوله به‌صورت او شلیک کرد که درجا افتاد زمین و فریاد الله‌اکبر بچه‌ها بلند شد.

شدت درگیری بالا گرفت ولی چون فدایی‌ها دست به اسلحه برده بودند، به‌سادگی نمی‌شد حمله کرد. هرکس که به نرده‌های دانشگاه نزدیک می‌شد، هدف تیراندازی قرار می‌گرفت.
با آمدن نیروهای کمیته، از شدت تیراندازی فدایی‌ها کاسته شد. بچه‌ها که اوضاع را این‌گونه دیدند، به‌طرف نرده‌ها هجوم بردند. برخی از آنها بالا رفتند ولی به‌دلیل تکه‌های تیز آهن که روی نرده‌ها جوش‌داده بودند، امکان بریدگی و جراحت زیاد بود. همه‌ی آن جمعی که جلو آمده بودند، محکم نرده‌ها را چسبیدند و با فریاد "یاعلی" به‌یک‌باره نرده‌های کلفت و محکم سبزرنگ را از پایه‌های بتونی کنده، به‌داخل دانشگاه هجوم بردند.
من‌هم همراه آنها دویدم داخل. کنار دیوار دانشکده‌ی هنر، ناگهان متوجه یکی از همان نیروهای کمیته که به فدایی‌ها پیوسته بود، شدیم. پشت درختچه‌های کوتاه پنهان شده بود و به‌طرف مردم تیراندازی می‌کرد. تا دویدیم طرفش، اسلحه‌اش را بالا برد و داد زد:
- من خودی هستم ... از بچه‌های کمیته‌ام ...
که ریختیم سرش. قیافه‌ی او با ریش‌پر و موهای بلند مشکی، وقتی‌که از جیپ پرید پایین و با فریاد درود بر فدایی رفت داخل دانشگاه، برای من یکی که کنار در بودم، قابل فراموشی نبود. یکی از بچه‌ها از او سراغ نفر دیگر را گرفت که او انکار می‌کرد و هم‌چنان می‌گفت: "من با شما هستم." دقایقی بعد به غلط‌کردن افتاد و گفت که دوستش به‌وسط زمین‌چمن رفته است.

همراه جمعیت، به‌دنبال جماعتی که درحال فرار به‌سمت غرب زمین‌چمن بودند، رفتیم. در وسط زمین بودیم که ناگهان از بالای ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی که در شمال زمین قرار داشت، با تیربار، رگباری به‌وسط زمین بسته شد که شن‌ها به‌هوا پاشیده شدند و گردوخاک همه جا را گرفت. ظاهراً برای‌مان تله گذاشته بودند. آنها می‌گریختند و ما به‌دنبال‌شان، هدف تیراندازی قرار گرفته بودیم. به‌دلیل شدت تیراندازی و کمی جمعیت‌مان، مجبور شدیم دانشگاه را ترک کنیم و به خیایان انقلاب برگردیم.

[ ۱۳٩۱/۱/٤ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چندروزی می‌شد که دانشگاه‌های کشور به‌خصوص دانشگاه‌های تهران، حالت عادی خود را از دست داده بودند. احزاب و گروه‌ها، به‌خصوص کمونیستی و چپ، همه‌ی فعالیت‌های‌شان را داخل محیط دانشگاه‌ها متمرکز کرده بودند. دفتر و اتاق این گروه‌ها از جمله پیشگام، راه‌کارگر، پیکار و توفان، شده بود ستاد عملیاتی. جوّ دانشگاه‌ها بسیار متشنج بود. باتوجه به این‌که اکثر قریب به‌اتفاق میتینگ‌ها و سخن‌رانی‌ها در مقابل دانشکده‌ها انجام می‌شد، بالطبع گستره‌ی فعالیت‌ ما هم به‌داخل دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها کشیده می‌شد.

فعالیت گروه های کمونیست در دانشگاه ها

روزهای آخر فروردین‌ماه بود و دانشگاه‌ها در تب‌وتاب انقلاب فرهنگی. بعد از دانشگاه تهران، "دانشگاه علم وصنعت نارمک" یکی از مهم‌ترین کانون‌های بحران بود. چپی‌ها در آن‌جا تحرک زیادی داشتند.
آن‌روز صبح، هرکدام از بچه‌ها با وسیله‌ی نقلیه‌ای که داشت، به آن‌جا رفتند. ما هم جلوی یک وانت را گرفتیم تا ما را به آن‌جا برساند. جلوی دانشگاه شلوغ بود که بیش‌تر آنها را بچه حزب‌اللهی‌ها تشکیل می‌دادند. اکثر بچه‌های تهران‌نو هم آمده بودند؛ به‌خصوص بچه‌های فعال کانون طه. چپی‌ها هم که دانشگاه را در اشغال خود داشتند، پشت نرده‌ها خطاب به ما شعار می‌دادند.
من و یکی دوتا از بچه‌ها که سن وسال‌مان کم‌تر بود و چون ریش نداشتیم و قیافه‌مان به بچه حزب‌اللهی‌ها نمی‌خورد، توانستیم از بالای نرده‌ها، خودمان را به‌داخل دانشگاه برسانیم. میان آنها که رفتیم، متوجه شدیم خودشان هم بین‌شان بر سر مقاومت و یا تخلیه‌ی دانشگاه، اختلاف شدید هست.

آموزش نظامی و جمع آوری کمک برای جنگ با انقلاب در کردستان

روز یک‌شنبه 31 فروردین‌ماه، در درگیری "دانشگاه تربیت معلم" واقع در خیابان "مبارزان" (شهید "مفتح" امروز و "روزولت" قدیم ) یک‌نفر از حزب‌اللهی‌ها که درجه‌دار نیروی‌هوایی ارتش بود، به‌نام "پرویز ستاری" به‌دست ضدانقلابیون به‌شهادت رسید. ظاهراً او را از طبقه‌ی دوم ساختمان به‌پایین پرت کرده بودند. جالب‌تر این بود که گروه‌های ضدانقلاب، مدعی شدند که او شهید آنهاست و به‌دست حزب‌اللهی‌ها کشته شده است.

پرویز ستاری شهید انقلاب فرهنگی


اوضاع دانشگاه تهران از همه متشنج‌تر بود. "گروه پیشگام" (شاخه‌ی جوانان چریک‌های فدایی خلق ) دانشگاه را کاملا تحت سلطه‌ی خود داشت. درهای دانشگاه بسته شده بود و هیچ‌کس نمی‌توانست به آن‌جا تردد کند.

در آخرین روزهای فروردین، شورای انقلاب فرهنگی طی بیانیه‌ی تندی اعلام کرد که گروه‌ها فقط تا اول اردیبهشت وقت دارند دانشگاه‌ها را از اشغال خارج کرده و کلیه‌ی دفاتر خود را نیز از آن‌جا خارج کنند.

روز دوشنبه اول اردیبهشت، از صبح‌زود که به مدرسه رفتم، دل توی دلم نبود. قرار بود امروز به دانشگاه تهران حمله کنیم. زنگ‌تفریح اول که خورد، رفتم سراغ آقای محمدزاده. تا مرا دید، راهش را کج کرد به‌طرف دفتر. دویدم تا خودم را به او رساندم. سلام که کردم، گفت:
- دیگه چه خبره؟ حتماً می‌خوای بری دانشگاه رو آزاد کنی؟
فهمیدم خودش خبر دارد کجا می‌خواهم بروم. لبخند سردی زدم و مظلومانه گفتم:
- خُب بله آقا. آخه اون بی‌شرفا دانشگاه‌ها رو اشغال کردند و نمی‌ذارند جوونای مردم عین بچه‌ی آدم درس‌شون رو بخونند ...
نگذاشت حرفم تمام شود؛ با همان عصبانیت و تندی زیبای همیشگی! گفت:
- خُب آخه به توچه؟ مگه تو رئیس دانشگاهی یا دانشجو؟
با همان حالت مظلومانه گفتم:
- خُب آقا فردا ما می‌خواییم بریم توی همین دانشگاه‌ها درس بخونیم ... اگه قرار باشه وضع دانشگاه‌ها این‌جوری باشه که وقتی برای درس خوندن باقی نمی‌مونه.
خنده‌ای کرد و گفت:
- تو که حتماً می‌ری دانشگاه. اونم با این‌همه حضور مداومی ‌که توی کلاس درس داری. هفته که هفت روزه، یه روزش هم سر کلاس نیستی، عوضش شیش روز جلوی دانشگاه پلاسی.
من‌هم گفتم:
- آخه آقا اگه ما نریم، کی باید بره اون‌جا؟
دستی به پشتم زد و گفت:
- برو بچه‌جون ... این زنگ با کی کلاس دارین؟
که گفتم: "با آقای مشایخی ادبیات داریم".
گفت: "خُب تو برو سر کلاس، خودم میام صدات می‌کنم و اجازت رو از آقای مشایخی می‌گیرم."
همین‌طور که خوشحال داشتم می‌رفتم، گفتم: "آقا شما رو به‌خدا یادتون نره‌ها. امروز خیلی حساسه‌."
او هم گفت:
- نترس یادم نمی‌ره. هم‌چین می‌گه حساسه انگار می‌خواد بره جنگ.
ده دقیقه بیش‌تر کلاس شروع نشده بود که آقای مشایخی از حالت انتظار من شکّ کرد و گفت: "چته بچه؟ خبری‌یه؟"
که با عذرخواهی گفتم: "نه آقا ... چیزی نیست."
صدای در که آمد، درجا بلند شدم. آقای محمدزاده بود. بعد از این‌که با آقای مشایخی سلام و احوال‌پرسی کرد، گفت:
- اگه اجازه بدید داودآبادی وسایلش رو برداره و بیاد بیرون.
آقای مشایخی با اشاره‌ی چشم از محمدزاده پرسید که چی شده و او هم با خنده جواب داد: "هیچی."
به سعید گفتم که کیف و کتاب‌های من‌را هم با خود ببرد خانه. سعید گِلِگی کرد که چرا او را خبر نکرده‌ام، که گفتم:
- با هزار زور تونستم اجازه‌ی خودم یکی رو بگیرم. تو هم اگه خواستی بیایی، مدرسه که تعطیل شد، سریع بیا جلوی دانشگاه. امروز اصل کاره ‌ها.
از آقای مشایخی اجازه گرفتم و همراه آقای محمدزاده از کلاس خارج شدم. از او تشکر کردم، دوان‌دوان از مدرسه خارج شدم و به فلکه‌ی چایچی رفتم. دوتا بلیط یک‌تومانی گرفتم و پریدم داخل اتوبوس.

شیوه نو و بکر! در تبلیغات کمونیست ها

بچه حزب‌اللهی‌ها و نیروهای سپاه و کمیته، دوروبر دانشگاه تهران می‌چرخیدند. چپی‌ها داخل دانشگاه درها را بسته بودند و کسی را هم راه نمی‌دادند. یک‌سری از هواداران‌شان هم در پیاده‌روهای اطراف، دو سه نفری ‌ایستاده بودند و محفل‌های بحث‌سیاسی که همه‌اش درباره‌ی دانشگاه بود، راه انداخته بودند. گاهی سروصدا در جمعی بالا می‌گرفت و به‌دنبال آن مشت‌ولگد بود که ردوبدل می‌شد. با این‌صحنه، جمعیت از سویی به‌سویی دیگر می‌دوید.
خیابان انقلاب از تقاطع خیابان وصال تا میدان انقلاب، کاملا خالی از ماشین بود و مغازه‌ها که اکثراً کتاب‌فروشی هستند، تعطیل شده بودند. بچه‌ها در چادر وحدت جمع بودند و خود را برای کار بزرگی آماده می‌کردند:
عبدالکریم چاروسه (سه‌شنبه 20 دی‌ماه 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید.)، حسن توانا (روز پنج‌شنبه 6 مرداد ماه 1367 در عملیات مرصاد به‌دست منافقین به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 40 ردیف 44 شماره‌ی 32)، پرویز قرایی (در جنگ به‌شهادت رسید و پیکرش هنوز باز نیامده است.)، محمدعلی قرایی (چهارشنبه 23 مهر 1359 در کردستان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 38 شماره‌ی 34)، اکبر خداکرمی (روز چهارشنبه 7 آبان 1359 در جبهه‌ی سرپل‌ذهاب به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 10 شماره‌ی 61)، بابک چنگیزی (یک‌شنبه 28 دی‌ 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 56 شماره‌ی 20) حسین بابا (حسین نیاسری روز شنبه 6 شهریور 1361، هنگامی ‌که در سپاه همه‌ی کارهایش را درست کرد تا به جبهه برود، در راه ‌خانه هدف گلوله‌ی منافقین قرار گرفت و به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 28 ردیف 43 شماره‌ی 4) غلام‌رضا اکبری (او که خود فرزند شهید بود، اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به شهادت رسید و چندسال بعد پیکرش بازآمد. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 29 ردیف 6 شماره‌ی 2)، مرتضی شکوری (بعدها فهمیدم نام مستعار او "میثم" و از مربیان اصلی آموزش نظامی پادگان امام حسین (ع) است. او زمستان 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به‌شهادت رسید و پیکرش در زادگاهش شهر گرکان به‌خاک سپرده شد.)، بیوک میرزاپور (او که به واقع نقش استادی را برای من ایفا می‌کرد، شنبه 25 اردیبهشت ماه 1361 هنگامه‌ی عملیات بیت‌المقدس در خرمشهر، به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 26 ردیف 51 شماره‌ی 2)، جمال فلسفه، ممد ارتجاع، رضا کوچیک، تقی، رضا افغان، رضا سیاه، علی، ممد توپول، و همه داخل چادر بودند.

ادامه دارد

[ ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مهر 1361 – منطقه سومار
عملیات مسلم بن عقیل
هر وقت برادر "صیاد محمدی" - معاون گردان - به چادرمان می‌آمد و می‌رفت، این سؤال برای همه‌مان پیش می‌آمد که:
- چرا برادر صیاد همیشه به طرف چپ تکیه می‌دهد و کج می‌نشیند؟
دست آخر یک بار به خودم جرأت دادم و این مسئله را پرسیدم. روز شنبه 17 مهر که برادر صیاد به چادرمان آمد، خیلی ناراحت بود. ظاهرا برایش مشکلی خانوادگی پیش آمده بود و چون وسط عملیات بود، نمی‌خواست از منطقه خارج شود. نامه‌ای در دست داشت و با تأسف آن را نگاه می‌کرد.
وقتی پرسیدم:
- ببخشید برادر محمدی، مگه این نامه چیه که این‌قدر ناراحت‌تون کرده؟
گفت:
- هیچی. احضاریه‌ی دادگاهه. از بس زن و بچه‌ام رو ول کرد‌ه‌ام و اومده‌ام جبهه، اونم رفته درخواست طلاق داده تا از دست من راحت بشه.
نمی‌دانستم چه بگویم. هم دلم برایش سوخت، هم نسبت به او احساس غرور کردم و خودم را در برابرش حقیر یافتم. برای این‌که حرف را عوض کنم، به خودم جرأت دادم و پرسیدم که چرا کج روی زمین می‌نشیند.
یکی از بچه‌ها که ظاهرا خیلی با او رفیق بود و در عملیات همواره به عنوان بی‌سیم‌چی دنبالش بود، گفت:
- بذارین من براتون بگم.
برادر صیاد نگاه تندی به او انداخت، ولی او گفت:
- خب مگه حرف بدی می‌خوام بزنم؟ نترس برادر صیاد، ریا هم نمی‌شه. این‌جا همه اهل دل هستند و خودمونی.

و ادامه داد:
- چند وقت پیش‌تر، برادر صیاد به من گفت که یه انبردست بردارم و دنبالش راه ‌بیفتم. من هم با تعجب، انبردست رو برداشتم و دنبال‌شون رفتم پشت تپه‌ها. خوب که از دید نیروها دور شدیم، یه‌دفعه دیدم شلوارش رو تا نصفه کشید پایین. رنگم پرید. به تته‌پته افتادم که چه خبره؟ برادر صیاد گفت: نترس بچه. یه ترکش کوچولو خورده پشتم، روم نمی‌شه برم دکتر و بگم اون‌جام ترکش خورده. تو با این انبردست ترکش رو بگیر و یه‌دفعه بکشش بیرون.
نگاه که کردم، دیدم ترکشه اون‌جوری هم که برادر صیاد می‌گه، کوچولو نیست. رفته بود توی باسنش و فقط یه ذره سرش بیرون مونده بود. من ترسیدم دست بزنم. گفتم می‌رم بگم یکی دیگه بیاد درش بیاره که برادر صیاد گفت: فقط همینم مونده که بری توی اردوگاه جار بزنی که اون‌جای صیاد محمدی ترکش خورده تا اون دوزار آبرویی هم که داریم، بره. لازم نکرده. با انبردست نوکش رو بگیر، چشمت رو ببند و اصلا به من فکر نکن. یه‌دفعه با تمام قدرت بکشش بیرون. هرچی هم می‌خواد بشه، بشه. به تو مربوطی نیست.
من هم نوک ترکش رو گرفتم، روم رو کردم اون‌ور و نامردی نکردم؛ ‌چنان ترکش رو کشیدم بیرون که عربده‌ی برادر صیاد توی اردوگاه پیچید. با این‌که خون‌ریزی بدی داشت، اما اصلا انگار نه انگار. یه تیکه پنبه گذاشت روش و رفت. الان هم که می‌بینید کج می‌شینه، مال اون ترکشه‌ست.

که صیاد نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- نه‌خیر، مال ترکش نیست. مال اون جوری‌یه که جناب عالی اون رو کشیدی بیرون. من گفتم صاف بکشش بیرون، تو این ور و اون ورش کردی و یه زخم گنده برام درست کردی که فکر نکنم حالا حالاها بتونم عین آدم بشینم زمین.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شاید سال 1384 بود که عباسی – از بچه‌های بنیاد شهید – تماس گرفت و گفت:
- یه خانم ایرانی‌الاصل که ساکن آمریکاست، اومده موزه‌ی شهدا و داره درباره‌ی عکاسی جنگ تحقیق می‌کنه. من دیدم یکی از کسانی که می‌تونه کمکش کنه، تو هستی. بیارمش پهلوت؟
مثل همیشه، قبول کردم و روز بعد، عباسی همراه با دختر خانمی 21 ساله با تیپ ظاهری‌ای تعجب‌برانگیز که خارجی بودنش را بیشتر فریاد می‌زد تا ایرانی بودنش، به محل کارم آمدند.

حرف زدنش، مثل اکثر آنهایی که تازه فارسی یاد می‌گیرند بود. جالب و چه‌بسا خنده‌دار! با وجودی‌که تسلط کاملی بر کلمات نداشت، ولی کاملا با مفاهیم فارسی و به‌خصوص فرهنگ دفاع مقدس آشنایی داشت.
ظاهرا پهلوی چندتایی عکاس جنگ رفته بود که درباره‌ی "عکاسی جنگ" برایش صحبت کرده بودند ولی حرف‌هایش نشان می‌داد دنبال چیز دیگری است.
با توجه به این‌که در موسسه‌ای تحقیقاتی کار می‌کرد که ظاهرا کارشان بررسی و انتشار تصاویر ویژه از مقبره‌ها و گورستان‌ها بود - و نمونه‌ای هم از کشور عراق با خود داشت - زیاد عجیب ندیدمش.

وقتی خودش را معرفی کرد، جا خوردم:
- من نگار عظیمی پدرم ایرانی است. مسلمان شیعه. مادرم فرانسوی است و خودم در سوئیس به‌دنیا آمده‌ام. در آمریکا زندگی می‌کنم و در دانشگاه‌های آن‌جا در رشته‌ی علوم سیاسی درس می‌خوانم و فعلا به‌لحاظ فعالیت کاری، بین بیروت و بغداد در تردد هستم. به‌زبان‌های انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارم. با عربی و فارسی هم خوب آشنا هستم و مقداری هم آلمانی بلدم. برای برخی نشریات آمریکایی از جمله هفته‌نامه‌ی "نیویورک تایمز" هم مطلب می‌نویسم.

جالب‌تر وقتی بود که گفت:
- از وقتی اومدم ایران، در طول هفته، دو یا سه بار به بهشت‌زهرا می‌روم.
- بهشت‌زهرا؟ چه‌طور؟ مگه اون‌جا چه خبره؟
- نمی‌دونم. ولی وقتی به اون‌جا می‌روم، یک حس عجیبی دارم. نمی‌دونم چه حسی‌یه، ولی خیلی برایم خوب و دل‌نشینه. این حس‌رو دوست دارم. اصلا اون‌جا احساس غریبی نمی‌کنم.
- خب معلومه. چون ایرانی هست، احساس می‌کنی اونا برادرای خودت هستند.
- آه بله. اتفاقا همینه. آره. وقتی به عکس‌های روی تابلوهاشون نگاه می‌کنم، حس خوبی دارم. احساس دوستی باهاشون دارم. بله به‌قول شما عین برادرام می‌مونند.

و همین شد که رفتیم سر بحث "عکس در جنگ"
وقتی گفتم: "یکی از موضوعاتی که نمایان‌گر این است که جنگ ما با همه‌ی جنگ‌های دنیا فرق دارد، همین عکس است."
- چه‌طور مگه؟ حتما شما هم می‌خواهید از این ادعاهای گنده بکنید؟
- نه ادعا نمی‌کنم. یک سوال: شما که درباره‌ی عکس در جوامع مختلف از جمله عراق و لبنان کار کردی، کجا دیدی که یک رزمنده در جبهه، پشت عکس خودش حدیث، روایت یا قطعه شعری عرفانی بنویسد و به‌دوستش هدیه بدهد؟ اصلا کجای دنیا دیدی که یک جوان 16 ساله، قبل از این‌که داوطلبانه به جبهه برود، خودش برود عکاسی و به‌قول ما یک عکس حجله‌ای بگیرد و بگوید وقتی شهید شدم، دوست دارم این‌را روی حجله‌ام بزنید.

و وقتی گفتم: "بعضی از عکس‌ها با آدم حرف می‌زنند."
قیافه‌اش را کج کرد و گفت: "این‌هم از اون ادعاهاست."
- خب باشه حالا بهت می‌گم. ببینم تو دوست‌پسر داری؟
این‌را که گفتم، رنگش پرید. با ناراحتی گفت:
- مسائل خصوصی من به‌شما ربطی نداره. لطفا وارد این چیزها نشید.
- نه‌خیر نمی‌خوام وارد مسائل شخصی شما بشم. می‌خوام ببینم می‌دونی عشق و دوستی یعنی چی؟
- خب معلومه. همه می‌دونند.
- نه. می‌خوام بدونم تو می‌دونی؟ تجربه کردی؟
- چه‌طور مگه؟
و همان شد که دوستی خودم و مصطفی را تعریف کردم.

 
هر چه بیشتر از مصطفی برایش می‌گفتم، او که پشت دوربین ایستاده بود، اشکش بیشتر جاری می‌شد. وقتی از لحظه‌لحظه‌ی شهادت مصطفی گفتم، نتوانست خودش را کنترل کند. پرسید که از او عکسی دارم؟ وقتی قاب‌عکس مصطفی را بر دیوار اتاق بغلی دید، با حالتی بهت‌زده، به چشمان خیره‌ی مصطفی نگاه کرد و اشک‌ریزان گفت:
- ااااا ... این داره با من حرف می‌زنه. هر طرف می‌رم انگار داره به اون‌طرف به‌من نگاه می‌کنه ...
خندیدم و گفتم: "تو که می‌گفتی این حرفا ادعاست و خرافاته."
عصبانی شد و گفت:
- برو ... این چه حرفی‌یه. چشم‌های مصطفی داره با من حرف می‌زنه.
گفتم: "بذار بعدا عکس‌های مصطفی را برایت می‌ریزم روی سی.دی."
عجولانه نپذیرفت. گفت: "نه. نمی‌تونم منتظر بمونم."
و دوربین عکاسی حرفه‌ای‌اش را درآورد و از عکس‌های مصطفی بر صفحه‌ی کامپیوتر عکس گرفت.

وقتی وسایلش را جمع کرد و خواست برود، از او پرسیدم:
- الان نسبت به شهدا چه احساسی داری؟
نفس عمیقی کشید و باغرور گفت:
- احساس می‌کنم همه‌ی اونا برادرهای عزیز من هستند. من به مسلمان بودن خودم افتخار می‌کنم. من هر جای دنیا که بروم، با افتخار می‌گویم که پدرم یک مسلمان شیعه‌ی ایرانی است، پس من‌هم یک ایرانی شیعه هستم.
و نشانی مزار مصطفی را گرفت و رفت.

دیگر او را ندیدم و تا همین امروز هم  خبری از او ندارم.
البته اگر در اینترنت نام او را جست‌وجو کنید، با برخی مطالب و نوشته‌هایش روبه‌رو خواهید شد.

این هم لینک خاطرات با مصطفی بودن:

برای آخرین بار ...

برای دل تنگى‏های این روزها ...

کشف خانه معشوق پس از 29 سال دوری!

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به سر دوران هجر و رنج آمد

زمان کربلای پنج آمد

همین طور که توی حال و هوای خودم بودم و سرگرم تصحیح یکی دو تا کتاب های آماده انتشارم، زنگ پیامک باعث شد تا به طرف گوشی برم.
"هاشم اسدی" بود. جانباز عزیزی که به دفاع از اهل بیت (ع)، در نبرد با اشغالگران آمریکایی در نجف اشرف یک دست و دو پای خودش را فدا کرده:
"امروز با زبان روزه بازار داغ شهادت را تمام کردم و به حال تمام شهدای سه راه شهادت غبطه خوردم. مخصوصا بوجاریان و هاتف."

همین که پیامکش رو خوندم از پسرم پرسیدم امروز چندمه؟
وای این روزها در سه راه مرگ چه خبر بود؟

اگر دلتون خواست و حوصله داشتید، کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "بازار داغ شهادت" رو که درباره عملیات کربلای پنجه بخونید.

اولین روزهای بهمن 1365
عملیات کربلای پنج
شلمچه - سه راه مرگ

بر خلاف شب و روز اول، آتش دشمن خیلی سنگین شده بود و این برای امثال من که گول آرامش لحظات اولیه‌ی ورودمان را خورده بودیم، شوکه‌کننده بود. یک آمبولانس تویوتا، مجروح‌های پست امداد را سوار کرد تا به عقب منتقل کند. ماشین پر بود؛ اصلا جای خالی نداشت. مجروح‌ها پس از خداحافظی، در ماشین جای گرفتند. «قاسم گودرزی» که یک پایش را چند ماه قبل در عملیات از دست داده بود و حالا مصنوعی بود، پای دیگرش هم ترکش خورده بود. شیشه‌ی عقب آمبولانس شکسته بود. او به‌زور از آن‌جا سوار شد و روی همان لبه‌ی پنجره نشست. در حالی که می‌خندید، دستش را به طرف ما تکان داد و گفت: خداحافظ بچه‌ها ... ما رفتیم تهرون ...
هنوز آمبولانس چند متری از پست امداد دور نشده و حرف قاسم تمام نشده بود که در مقابل چشمان ناباورمان، گلوله‌ای مستقیم را دیدیم که از سمت چپ، از تانکی عراقی شلیک شد و عجولانه از پهلو، از در عقب پشت راننده وارد شد. در حالی که وحشیانه از طرف دیگر خارج می‌شد، بدن‌های تکه‌تکه را که بعضی در حال سوختن بودند، هرکدام به طرفی پرتاب کرد. صحنه‌ی رقت‌انگیزی بود. با منهدم شدن آمبولانس و در پی آن آتش گرفتنش، امکان جلو رفتن نبود. جالب آن بود که راننده‌ی آمبولانس و پسرخاله‌اش که در کنارش نشسته بود، هر دو سالم به بیرون پرت شدند و توانستند خود را به پست امداد برسانند. اجساد شهدا در جاده پخش شدند و عراق از شادمانی زدن آمبولانس پر از مجروح، با خمپاره‌ی 60 آن‌جا را زیر آتش گرفت تا کسی نتواند جلو برود.
یک آن از همان فاصله‌ی چهل-پنجاه متری، متوجه تکان‌خوردن‌های مشکوک شدم. با خودم گفتم امکان دارد کسی از آنها زنده باشد و به کمک نیاز داشته باشد. بی‌خیال خمپاره‌های افسارگسیخته شدم و با ذکر وجعلنا به طرف آمبولانس دویدم.
کنارش که رسیدم، سریع روی زمین دراز کشیدم. سعی کردم در فرصت اندک، با چشمانم اطراف را بکاوم و هر که را زنده است، پیدا کنم. تنهای تنها، کنار آمبولانسی که می‌سوخت، دراز کشیده بودم، ولی هیچ ندیدم جز تکه‌های بدن که در حال جان دادن بودند؛ دستها، پاها و سرهایی که به اطراف پاشیده بودند. آن‌چه از دور دیده بودم، چیزی نبود جز تکان‌های غیر ارادی دست و پاهای قطع‌شده‌ی شهدایی که بدن‌شان متلاشی بود.

یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.
ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.
نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.
در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.
به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: بسه دیگه ... جا نداره،
به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.
رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب¬‌شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این سال ها و روزها، بازار تجلیل و تقدیر از فعالان فرهنگی به خصوص در صدا و سیما بسیار گرم شده و متاسفانه در عرصه فرهنگ دفاع مقدس اصلا کسی به چنین موضوعی نیندیشیده و یا اگر هم بوده، بسیار محدود بوده است.

در این میان بوده اند افرادی که خالصانه، بی هیچ چشمداشت و حتی با وجود موانع بسیاری که برخی مدعیان نیز بر سر راه آنان قرار می دادند، با چنگ و دندان و مایه گذاشتن از جسم و روح خویش، تاثیر ارزشمندی در این عرصه داشتند که متاسفانه نه تنها برای مدیران و مسئولین فرهنگی، که برای مخاطبین نیز گمنام مانده اند.

شاید برخی تصورشان این است که عرصه فعالیت فرهنگی دفاع مقدس، مملو است از سکه زر و تقدیر و ... اتفاقا نه. و اگر هم چیزی هست، متعلق به یک عده بادمجان دورقاب چین است که همواره یا دبیرهمیشه کنگره های سکه باران شعر و داستان و ... هستند و یا خود را جلوی چشم مدیران قرار می دهند و مدام نیز از آنان تجلیل شده است که اصلا سزاوارش نبوده اند.

در این میان، هستند و متاسفانه بودند انسان های بی ادعایی که فقط به فکر انجام تکلیف خود بوده و در عرصه کار امروزی خویش، خود را همچون رزمنده حاضر در خط مقدم می پنداشتند؛ و به جای حسرت و افسوس خوردن که چرا زمان جنگ نبودند، همچون رزمندگان به جای حسرت خوردن به این که چرا عاشورای 61 هجری نبودند تا امام خویش را یاری کنند، سنگرهای فرهنگی را پر می کنند تا مبادا دشمن آن جا را هم به تصرف درآورد.

اگر اشتباه نکنم، اواسط سال 72 بود که خانمی تماس گرفت و گفت که از رادیو زنگ می زند. ظاهرا ایشان کتاب خاطرات بنده "یاد یاران" را خوانده و شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود. قرار را برای روز بعد در ساختمان رادیو در میدان 15 خرداد (ارک) گذاشتم.

از همان بدو ورود، پیشنهادی که داد، خیلی برایم عجیب بود. او متنی از خاطراتم درباره شهید مصطفی کاظم زاده  جلویم گذاشت که به صورت سناریوی نمایش رادیویی درآورده بود، و گفت که من باید در نقش خود و فرد دیگری در نقش مصطفی بازی کند و نمایشی رادیویی تولید کنیم.
من که تا آن زمان تجربه چنین کاری را نداشتم، پیشنهاد دادم که فرد دیگری نقش من را ایفا کند که ایشان رد کرد و گفت:
- اصل کار ما بر این است که صاحب خاطره در جای خودش بازی کند و خاطره را به صورت نمایش تعریف کند.
هر چه اصرار کردم که نه، از ایشان انکار که بله.

و سرانجام آن شد که اولین کار نمایشی ام تولید شد.
من در نقش خودم بودم و جوانی خوش سیما که فهمیدم نامش "امیرحسین مدرس" است، در نقش مصطفی بازی کرد و انصافا هم نقش او را خوب از آب درآورد.
طی سال های بعد، آن برنامه که ظاهرا مخاطب و طالب زیادی داشت، چندین بار از برنامه "تا انتها حضور" پخش شد.
بعدها نیز یکی دو بار دیگر خاطرات دیگری ازکتابم را ایشان به صورت نمایشنامه درآورد که با امیرحسین مدرس و دیگران اجرا کردیم و از رادیو پخش شد.

"طاهره سادات هاشمی پوراصل تهرانی" تهیه‌کننده رادیو ایران بود که برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" را نویسندگی تهیه و تولید می کرد.
وی از اول آبان ماه سال 61 با عنوان نویسنده، فعالیت خود را در رادیو ایران آغاز کرد و سال 72 با عنوان شغلی پژوهشگر به استخدام رسمی سازمان درآمد و به مدت 17 سال در رادیو به عنوان تهیه‌کننده و سردبیر مشغول بکار بود.
هاشمی خود نویسندگی و کارشناسی برنامه‌هایش را برعهده داشت و در طول فعالیتش در رادیو برنامه‌هایی چون "جان شناس"، "سیب نقره‌ای" و "تا انتها حضور" را تولید و پخش کرد.
بنا براظهار کارشناسان و مخاطبین، "تاانتها حضور" پرشنونده‌ترین، موثرترین و جذاب‌ترین برنامه‌های رادیو ایران در حوزه دفاع مقدس و پیوند آن با آسیب‌شناسی مسائل روز جامعه محسوب می‌شود. هاشمی در این برنامه ارتباط بسیار خوبی با شهدا و خانواده‌های معظم آنها برقرار کرده بود، به طوری که پنجره جدیدی را به سمت ارزش‌ها و ناگفته‌های جنگ و دفاع مقدس گشوده بود.

طاهره سادات، خواهر "سیدجواد هاشمی"، متولد 1343 سرانجام شامگاه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در سن 46 سالگی بر اثر بیماری سرطان دارفانی را وداع گفت.

بدون شک خانم هاشمی یکی از فعالان گمنام عرصه فرهنگ دفاع مقدس است که از دید همگان دورمانده و از او برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" برجای مانده است.
امیدوارم مسئولین رادیو، همه قسمت های آن را مجددا پخش کنند، یا در اینترنت، یا به صورت لوح فشرده در اختیار مخاطبین قرار دهند.
روحش شاد

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیش بچه های دانشگاه علوم پزشکی بابل تماس گرفتند و اصرار داشتند که برای سخنرانی به آن جا بروم. من هم بنا را بر این گذاشته بودم که هرطور شده، نروم. علتش هم این بود که قرار بود مراسم بزرگ و مفصلی با حضور همه اساتید، دانشجویان و روسای دانشگاه برگزار شود که در آن از دانشجویان نمونه تجلیل کنند. یعنی یک جمع کاملا علمی و دانشگاهی.
هر چه گفتم:
- آخه پدرآمرزیده ها، خاطرات جبهه چه ربطی داره به انتخاب دانشجوی نمونه؟
قبول نکردند و گفتند:
- چون چندتایی از دانشجویان نمونه بسیجی هستند، مسئول برگزاری مراسم هم بسیج دانشجویی شده و برای همین ما تشخیص دادیم شما بیایید و برای ما سخنرانی کنید.

مجبوری قبول کردم. روز موعود، ماشینی آمد دنبالم و یک راست رفتیم بابل. ظاهرا سخنران اول مراسم آقای دکتر "محمد اسلامی ندوشن" استاد بزرگ تاریخ در دانشگاه های ایران بود. بعد از ایشان، من وارد سالن شدم و هنگامی که ردیف اول صندلی ها نشستم، متوجه شدم همه اساتید و روسای دانشگاه و دانشکده ها آن جا نشسته اند. یکی از آنان در گوشم گفت:
- خیلی خوش اومدید. من خواستم ازتون خواهش کنم با توجه به این که دانشجویان ما بسیار خوش فکر و مستعد هستند، لطف کنید و در رابطه تفاوت شهادت و خودکشی برای آنها سخنرانی کنید که یکی از موضوعات مهمی است که دشمن علیه آن تبلیغ می کند.
ای وای! قرارمان این بود که فقط خاطره تعریف کنم، حالا شده بود یک سخنرانی علمی درباره تفاوت شهادت و خودکشی!

طبق روال همیشه و این بار بیشتر، هزار صلوات به پیشگاه حضرت زهرا (س) نذر کردم و با سلام و صلوات رفتم پشت تریبون. شروع کردم به طرح سوال درباره این که "باتوجه به این که در اسلام خودکشی حرام است، چرا بچه بسیجی ها خودشان را روی میدان مین می انداختند؟" و ...

به لطف خدا، حدود یک ساعت در این رابطه سخنرانی کردم که وسطش چندتایی خاطره مرتبط با موضوع گفتم. همین که والسلام را گفتم و خواستم که بروم بنشینم، صدای صلوات جمع بلند شد.
رئیس دانشگاه و دانشکده ها جلو آمدند و کلی تشکر کردند. من هم شروع کردم به ذکر صلوات.

ناهار را در بسیج دانشگاه خوردیم. چندتایی از بچه های بسیج که دورمان بودند، شروع کردند به سوال. یکی از آنها گفت:
- ببخشید استاد، شما مدرک تحصیلیتون چیه؟
خیلی راحت گفتم:
- من سیکل دارم. چون از وقتی رفتم جبهه، دیگه به پشت میز و نیمکت مدرسه برنگشتم.
بیچاره ها یخ کردند. بدجودری خورد توی ذوق شان. با خنده گفتم:
- چیه حالتون گرفته شد یه بچه سیکلی براتون سخنرانی کرد؟ نکنه توی گزارش کارتون می خواستین بنویسین دکتر یا پروفسور؟

موقع برگشتن به تهران، با دکتر ندوشن در یک ماشین بودیم و تا خود تهران، با هم بر سر موضوعات تاریخی و فرهنگی بحث و صحبت کردیم. البته من بیشتر شنونده بودم و از آموزش های علمی استاد بهره می بردم. نزدیک تهران که رسیدیم، آقای ندوشن گفت:
- ببخشید آقای داودآبادی، شما دکترای چی دارید؟
که خندیدم و گفتم:
- من سیکلانس دارم.
تعجب کرد و پرسید: "یعنی چی؟"
که گفتم: "همون سیکل خودمونه. ته سوم راهنمایی. البته ردی اول دبیرستان هم دارم."
او هم جا خورد. خنده ام گرفت. بیچاره چند ساعت داشت با من درباره تاریخ و ادبیات بحث می کرد، آخرش که فهمید با یه بچه که فقط سیکل داره بحث می کرده، حالش گرفته شد و تا ته مسیر دیگه حرف نزد.

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دو سه سال پیش، بچه های اسلامشهر دعوت کردند تا برای مراسم هفته بسیج، به مسجد آنها بروم و خاطراتی از شهدا تعریف کنم.
شاید بزرگترین نفرینی که شهدا در حق امثال من کردند، این بود که آنها بروند و من بمانم تا با روسیاهی، شکستگی و خستگی، از آن عزیزان و حماسه و عشق شان خاطره تعریف کنم. آن هم برای بچه بسیجی های مخلصی که عاشقانه منتظر شنیدن آن خاطرات از زبان الکن و قاصر امثال بنده هستند.

القصه!
وقتی وارد مسجد شدم، دیدم چند تایی روحانی نشسته اند و در کنارشان خانواده معظم شهدا. بچه های جوان و نوجوان بسیجی هم با لباس و تیپ زیبای خود، صف بسته بودند.

مجری رفت پشت تریبون ایستاد و پس از قرائت چند خطی شعر، به حضار نوید داد که:
- امروز میهمان عزیزی در جمع ماست که عطر و بوی شهدا را با خود آورده است ...
و در معرفی این میهمان عزیز و ارجمند! گفت:
- هم اکنون در خدمت دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام ...

تا این را گفت، با خودم گفتم:
- حالا باید یکی دو ساعت پای صحبت حاج آقا بشینم.
چون قبلا به دعوت کنندگان گفته بودم که برنامه مرا بگذارند اول مراسم که زود برگردم و به کارهای دیگرم برسم. با این حساب ذکر خاطرات من می افتاد بعد صحبت های دانشمند فرزانه و ...

در همین حال و هوا بودم و با خودم کلنجار می رفتم که مجری ادامه داد:
- دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام والمسلمین حمید داودآبادی. از ایشون دعوت می کنم تا ما را به فیض اکمل برسانند. شما هم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد، ایشان را همراهی کنید.

رنگم پرید. دوروبرم را نگاه کردم. کسی جز خودم را ندیدم. ولی هر چه فکر کردم، هیچ کدام از این القاب در من نبود. نگاه مجری و اشارات او را که دیدم، متوجه شدم با بنده است.
بسم الله گفتم و رفتم پشت تریبون. پس از سلام  به حضار گفتم:
- ببخشید، ظاهرا قرار بوده میهمان دیگری این جا تشریف بیاورند، چون بنده نه دانشمند هستم و نه فرزانه. اسمم حمیده. به خدا تا امروزحتی یک خط هم از کتب فقهی مثل "جامع المقدمات" و غیره رو هم نخوندم. اینو گفتم که یه وقت فکر نکنید این آخونده که خلع لباسش کردند، واسه چی اومده سخنرانی ...
بعدا فهمیدم این شیطنت، از طرف یکی از بچه ها آب می خورد که نتوانسته بودم بروم هیئت شان سخنرانی و این طوری خواسته بود مرا یک گوش مالی حسابی بدهد که داد!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]


شاید ده سالی از اون شب میگذره. شبی مثل همه شب های زندگی من و ما. مثل زندگی شما!
از اون شب هایی که سر راحت بر بالش می گذاریم و اصلا خیالمون نیست دوروبرمون چه خبره و مثلا توی بیمارستان بغل خونمون کی داره می میره، شایدم کی زنده می شه!!!

منم مثل شما، و نه پاک و مطهرتر از شما، یه دفعه زد به سرمون که بریم بیمارستان.
بیمارستان ساسان.
دروازه بزرگ باغ شهادت!
"ته خط" همه جانبازان.
هر کی بره، مطمئنا دیگه برنمی گرده.

می گفتند چند روزی هست که اون جا بستریه. خیلی بیشتر از اون که من بی معرفت، اهمیت بدم و برم ملاقاتش.
نمی شناختمش، ولی رزمنده که بود!
باهاش همرزم نبودم، همدین که بودم!
وای از من و ما با این اخلاقمون.

سوار بر موتور رفتیم بیمارستان.
طبق روال همیشه راه نمی دادند و خوششون می اومد التماس کنیم، که کردیم!
در بخش هم همین مشکل را داشتیم، که با دو سه تا قسم و خواهش تمنا حل شد.

ساعت نزدیک 10 شب بود.
آرام خفته بود در بستر.
شیری آرام گرفته از گزند روزگار.
همین که نزدیک شدیم، چشمانش باز شدند. معلوم بود خواب نبوده، ولی آن قدر دوست ندیده که خسته شده.
به غیر از دختر مظلوم و همسر وفادارش، دیگر کی بود که سراغی از امروز او بگیرد؟!

همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر حاطره.
می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟
خودش می خواست.
با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم.
از سه راه مرگ. از کربلای پنج و ...
از شهید حاج "محسن دین شعاری".

اشک از گوشه چشمانش جاری شد.
اشکم را خوردم تا فکر نکند کم آورده ام!

ساکت که شدم، مچ دستم را فشار داد و آرام تر از قبل، ملتمسانه گفت:
- بگو ... بازم بگو ...
خنده ای ساختگی ساختم و گفتم:
- دیگه از چی بگم؟
و او باز گفت:
- از شلمچه ... بازم از شلمچه بگو ...
و من گفتم و گفتم تا این که اشک خودمم جاری شد.
اشک های پاکش بالش را خیس کردند.

دیگر نتوانستم بمانم. ترجیح دادم که بروم. تا فهمید که گفتم:
- خب دیگه خداحافظ ... ما داریم میریم ...
مچ دستم را گرفت و گفت:
- بازم از حاج محسن دین شعاری بگو ...
و باز گفتم.
برای این که نگذارم زیاد اذیت شود و گفتن را تمام کنم، گفتم:
- راستی ببینم، با این حال و روزت، درد هم داری؟

انگار بدترین سخن از دهانم خارج شده!
رنگ به رنگ شد.
اشک هنوز گوشه چشمانش بازی می کردند.
فهمیدم ... نه! دیدم که لبش را به دندان می گیرد، ولی فقط یک کلمه جوابم را داد:
- ولش کن ...

چند روز بعد دوستان خبر آوردند:
"غلام رضا مدنی" از بچه های گردان تخریب ... آسمانی شد.

[ ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ده دوازده سال پیش که هنوز اون قدرها از پایان عاشقی جنگ دور نشده بودم و یه نمه حال و هوای اون روزهارو با خودم داشتم و جای تیر و ترکش های دوران خوب جبهه قلقلکم می داد، برای عمل جراحی، چند روزی در بیمارستان ساسان بستری شدم.

در اتاق انتهای راهرو، یکی از اهالی باصفای شمال کشور که ظاهرا در عملیات کربلای 5 خیلی سخت شیمیایی شده بود، قرار داشت. نامش را که پرسیدم، خودش را "صادق روشنی" معرفی کرد. جوانی بسیار محجوب، مومن و پاک سیما که از همان لحظه اول به حال و هوایش غبطه خوردم.

به روحیاتش غبطه خوردم، ولی از اینکه شدت مسمومیت و اوضاعش را تصور کنم، فراری بودم.
نفس کشیدنش، اعصابم را خورد می کرد. توان نداشتم کنارش بنشینم.
اصلا با خودم فکر نمی کردم روزی برسد از تنفس دیگران، این قدر آزرده شوم!

آن قدر بریده بریده و تکه تکه نفس می کشید که من خسته می شدم. من که فقط نظاره گر بودم و ذره ای از حال و روزش را درک نمی کردم.

همچون سکسکه، ذره ذره هوا را می داد پایین، و تکه تکه برمی گرداند بالا.
وققتی فهمیدم از سال 65 تا امروز همین طور سخت و سوزنده تنفس می کند، رنگم پرید.

هنگامی که پرسیدم:
- تنفس برای تو چگونه است؟
گفت:
- هنگامی که هوا را می دهم پایین، انگار یک گلوله آتشین می دهم پایین و وقتی می خواهم برگردانم، انگاری انفجاری عظیم در سینه ام رخ می دهد. کاشکی می شد این قدر سوزنده نفسم بالا و پایین نشود.

همه اینها یک طرف، وقتی بهش گفتم:
- خدا وکیلی درد و سوز هم داره؟
خندید و با صدای گرفته اش گفت:
- اون دیگه مال عشقشه ...


و امروز صادق روشنی، با گذشت 25 سال از روزهای خوش کربلای 5 همچنان همان گونه تنفس می کند. با سوز و گداز و آتشین.
دوست عزیز جانباز
"غلامعلی نسایی" خاطرات برادر عزیز "صادق روشنی" را در کتابی با عنوان "زود پرستو شو بیا" جمع آوری کرده که توسط "نشر عماد" راهی بازار شده است.

[ ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از همان سال 60 که با نام حاج "اسدالله لاجوردی" و قاطعیت و شجاعتش در برابر عملیات وحشیانه تروریست های منافق آشنا شدم، دوست داشتم او را از نزدیک ببینم. همه از او می گفتند که چگونه سد راه جنایتکاران شده و برای منافقین نیز کابوسی شده که خواب راحت از چشم آنان گرفته بود.

 شهید لاجوردی_36

دست بر قضای روزگار، سال 69 در قوه قضائیه استخدام و در "هیئت مرکزی گزینش" مشغول به کار شدم. بعد از مدتی به گزینش دادستانی مستقر در ساختمانی مقابل زندان اوین منتقل شدم. طی زمان کوتاهی که در آن جا مشغول بودم، گاهی برای انجام امور اداری به ساختمان اداری وسط زندان اوین رفت و آمد می کردم. در همان جا بود که چندین نوبت با چهره مومن و باصفای حاج اسدالله روبه رو شدم.

شهید لاجوردی_122 

حاج اسدالله لاجوردی همراه همرزمان و همکارانش در جبهه

بچه ها راست می گفتند که:
"هیچکس نمی تونه در سلام کردن، بر حاج اسدالله پیشی بگیره ..."
با بچه ها سر این موضوع قرار گذاشتیم و گفتم که من می توانم.
من که او را می شناختم، ولی او اصلا مرا نمی شناخت و حتی نمی دانست در آن ساختمان چه کار دارم. یک ساعتی به اذان ظهر مانده بود که برای وضو گرفتن رفتم طرف دستشویی. ناگهان حاج اسدالله که صورتش از وضو خیس بود، وارد راهرو شد. تا آمدم به خودم بجنبم و سلام کنم، با لبخندی بسیار زیبا، نگاهی انداخت و گفت:
- سلام عزیزم، چطوری ... خوبید شما؟

 شهید لاجوردی_82

حاج اسدالله لاجوردی در گفتگو و رفع مشکلات خانواده زندانیان

فقط این بار نبود. دفعات بعد هم همین طور شد.
بچه ها راست می گفتند. اصلا نمی شد در سلام کردن بر حاج اسدالله پیشی گرفت.
تازه، فقط سلام نبود. هر کس که بودی، کارمند، پاسدار، خانواده زندانی، و حتی خود زندانی، همین که مقابل دیدگان حاج اسدالله قرار می گرفتی، اولین کسی که سلام و احوال پرسی می کرد او بود.

 شهید لاجوردی_101

حاج اسدالله لاجوردی و والیبال بازی با زندانیان در زندان اوین

شهید لاجوردی_119

شهید لاجوردی_35

حاج اسدالله لاجوردی در نماز جماعت همراه با زندانیان اوین

 

گفتم زندانی، یکی از نکات جالب حاج اسدالله این بود که با زندانی ها که بیشتر هم منافقین و چپی بودند، آن قدر راحت بود که گاهی با آنها والیبال یا فوتبال بازی می کرد. گاهی نیز به سلول آنها می رفت و غذایش را در جمع آنان می خورد. و البته این کار با مخالفت شدید بچه های حفاظت روبه رو می شد، ولی لاجوردی وقتی به کسی اطمینان می کرد، دیگر کسی نمی توانست به او بگوید این قدر راحت به میان زندانیان نرو، هر چه باشد تو رئیس کل زندانها یا دادستان و ... هستی!
در اتاق خودش هم که بود، همان غذایی را می خورد که برای زندانیان می بردند.

 شهید لاجوردی_106

حاج اسدالله لاجوردی در حال جارو زدن نمازخانه زندان اوین

چند وقتی می شد که حاج اسدالله سیستم جدیدی برای امور اداری زندان اوین راه اندازی کرده بود.
دیوارهای طبقه دوم ساختمان را برداشتند و سالن بزرگی ایجاد کردند. چندین میز اداری چیدند و همه مسئولین سازمان زندان ها در پشت آن میزها مستقر شدند.
هر کس از پله ها بالا می آمد، درست مقابل رویش میزی می دید که سه نفر پشت آن نشسته بودند.
غالبا در اولین برخورد فکر می کردی مثل همه اداره ها میز اطلاعات و راهنمای مراجعین است. چه بسا همین طور هم بود.
جلو که می رفتی، مرد مسنی با لبخندی بسیار زیبا سلام و احوال پرسی می کرد و با همین لحن می پرسید:
- چیه عزیزم با کدوم قسمت کار داری؟
نامه ات را می گرفت، زیر آن چیزی نوشته و امضا می کرد، بلند می شد و از همان جا مسئول مورد نظر را صدا می زد و می گفت که کارت را راه بیندازد.
و اگر شکایتی داشتی، نامه ات را می گرفت،  خودش بلند می شد همراهت می آمد تا میز مربوط و دستور می داد که مشکلت را رفع کن.
و چه بسا اکثر مراجعه کنندگان که خانواده زندانیان بودند، متوجه نمی شدند آن که این گونه دنبال کارشان است، کسی نیست جز حاج اسدالله لاجوردی رئیس کل سازمان زندان های کشور!
و چه زیبا بود وقتی دو سه بار به او مراجعه کردم و خودش بلند شد آمد دنبال کارم تا به نتیجه رساند و آخر سر خندید و گفت:
- راضی شدی عزیزم؟

 شهید لاجوردی_117

حاج اسدالله لاجوردی و بوسه زدن خالصانه بر دست جانبازان

عکس منتشر نشده از شهید لاجوردی در کنار "محمدرضا سعادتی" از سران منافقین که به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شد

غالب جمعه ها که برای نماز جمعه به دانشگاه تهران می رفتیم، حاج اسدالله را می دیدیم که همراه با پنج شش نفر از بستگانش، داخل پیکان مدل پایین چپیده اند و به نماز می آیند.
حاج "محسن رفیق دوست" دوست و همرزم قبل و بعد از انقلاب حاج اسدالله، خاطره زیبایی ازاو نقل می کرد. می گفت:
- حاج اسدالله از قبل در بازار یک حجره کشبافی داشت. بعد که از سازمان زندانها رفت کنار، برگشت همان جا و به کارش ادامه داد. با وجودی که توان خرید حداقل یک ماشین پیکان را داشت، ولی همواره با یک دوچرخه 28 قدیمی، وسایل را در ترک آن می بست و از خانه شان می رفت طرف بازار. هر چه به او گفتم: آخه حاجی، منافقین و دشمنان این همه به خون تو تشنه اند و منتظرند تا فرصتی پیدا کنند و عقده شان را سر تو خالی کند. حداقل یه ماشین بخر. با دوچرخه، هم اذیت میشی هم خطرناکه. می خندید و می گفت:
- حاج محسن، منو راحت بذارید. همین دوچرخه هم از سرم زیاده. منم که آماده شهادتم مگه چیه.

 شهید لاجوردی_43

حاج اسدالله لاجوردی و آنان که همراه او قربانی کینه منافقین شدند

عکس منتشر نشده از غسل دادن پیکر شهید لاجوردی

حاج اسدالله لاجوردی، سرانجام اول شهریور ۱۳۷۷ درمحل کسب خود در بازار تهران و در حالی که هیچ سمت رسمی در نظام نداشت، در اوج مظلومیت و سادگی، توسط دو نفر از تروریست های منافق مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
روحش شاد

[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با اجازه شما، عزیزان بسیجی استان ها و شهرستان ها از دانشگاه های مختلف که بسیار لطف دارند و بنده را همچنان بسیجی ای در خط می دانند، تماس می گیرند و برای سخنرانی به مناسبت های مختلف دعوت می کنند. و این یکی از الطاف خداوندیست که بعد از پایان جنگ نصیبم گشته که با ذکر خاطرات دوستان شهید و حماسه آفرینی آن عزیزان، یاد و راه شان را گرامی بدارم.
گاهی در این مراسم اتفاقات جالبی هم می افتد که تصمیم دارم چندتایی از آنها را برای عوض شدن حال و هوای وبلاگ و امروزی شدن خاطرات، بنویسم.
این هم اولین خاطره قشنگ و عجیب!

هفته بسیج چند سال پیش، از طرف بسیج دانشگاه آزاد امیدیه خوزستان دعوت شدم. جمع واقعا زیادی در سالن حضور داشتند که تعدادی هم بیرون مانده بودند؛ و صد البته اینها از هواداران من نبودند و برای سخنرانی من نیامده بودند!

مجری رفت بالای جایگاه و پس از خواندن چند خطی شعر درباره حماسه سازان دفاع مقدس، مقدمه ای چید و سپس در معرفی بنده اعلام کرد:
"هماکنون از سردار بزرگ جبهه ها، استاد دانشگاه، دکتر حمید داودآبادی، دعوت می کنم تا برای ایراد سخنرانی به بالای سن تشریف بیاورند ..."

شک کردم! مگر حمید داودآبادی دیگری غیر از من هم دعوت شده؟ ولی کسی نرفت طرف جایگاه. با اشاره مجری متوجه شدم منظور او فقط من هستم. جا خوردم. رنگم پرید. حالا باید چیکار می کردم؟ من که هیچ کدام از این چیزهایی که او گفت، نیستم!
مثل همیشه در این گونه موارد، از حضرت زهرا (س) مدد گرفتم، صد تایی صلوات نذرش کردم که خراب نکنم و عزت بسیجی را حفظ کنم.

وقتی پشت میکروفون قرار گرفتم، بعد از بسم الله و سلام و احوال با حضار، گفتم:
"ببخشید ظاهرا این دوست مجری مون اشتباهی بنده رو خدمت شما معرفی کردند که خودم اون رو درست می کنم.
من حمید داودآبادی فقط و فقط یک بچه بسیجی هستم و هیچ گونه درجه و رتبه سرداری ندارم. اتفاقا بالاترین درجه برای ما همون بسیجی است که امام به آن افتخار می کرد."

جمعیت کمی خندید. ادامه دادم:
"مشکل این جاست که بنده اصلا استاد دانشگاه نیستم. اتفاقا دانشگاه میرم، اونم دانشگاه تهران. میگن: حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی می رفت جمعه می رفت. بنده فقط جمعه ها به دانشگاه تهران میرم اونم برای نماز جمعه."

جمعیت بیشتر خندید. مجری بیچاره حالش گرفته شده بود؛ چون همیشه از پاچه خواری های بیجا بدم می آید، تیر خلاص را زدم و گفتم:
"و اتفاقا دکتر زیاد میرم البته برای مداوای مریضی ولی اصلا دکتر نیستم. بذارید یه چیزی بگم که خیلی بخندید. مدرک تحصیلی بنده "سیکلانس" است."

همه با دهان باز و چشمان متعجب نگاه کردند که گفتم:
"قدیمیا میگن حرف مرد یکیه. منم همون سال 60 که درس و مشق رو ول کردم و رفتم جبهه، دیگه لای کتابی جز قرآن رو باز نکردم و تا همین امروز هم به همون مدرک سیکل خودم می نازم."

جمعیت نمی دانستند بخندند، تعجب کنند یا ... که یک دفعه زدند زیر خنده و کف زدند.
من هم شروع کردم به ذکر خاطرات، که در انتها با استقبال بیش از حد حضار مواجه شد.

[ ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
6-5-4-3-2-1
یکی نه، دو تا نه، شیش تا بچه.
قد و نیم قد.
کوچیک و بزرگ.
یکی از یکی شیرین تر و دردانه تر واسه‌ی بابا. هم بابا، هم مامان.
اون طور که خود "حسین" می گفت، 6 نفر ناقابل بچه داشت. سن و سال اون موقع شون رو نمی دونم، ولی الان باید واسه‌ی خودشون مرد و زنی باشند. بچه و نوه و ...

تابستون گرم 1365 توی منطقه‌ی "فکه" بود که باهاش آشنا شدم. پدرم رو درآورد. بعد از ظهرها که از بچه های گروهان یک گردان شهادت آمار می گرفتم، همیشه دو نفر غایب داشتیم.
تلک و تلک از تپه ها خودشون رو ول می کردن و می اومدن پایین. "عباس" از اون ته داد می زد: "شهید" تا آمارشون رو حاضر بزنم.

عباس نه! اون یه بچه بیشتر نداشت. چند ماهش بیشتر نبود. می گفت اسمش "اسماعیل" است. خیلی با عکسش حال می کرد. نازش می کرد، می بوسیدش و قربون صدقه اش می رفت.

مگه بچه چقدر شیرینه که آدم توی گرمای 50 درجه‌ی فکه، دلش رو به اون بسپره و اون قدر باهاش سرگرم بشه که اصلا گرما و سرما حالیش نشه؟!
من که نمی فهمیدم. هم نمی فهمیدم هم حالیم نمی شد. آخه خودم هنوز بچه بودم. بچه و پر ادعا در برابر حسین و عباس!

- شما چتون شده؟ بسه دیگه خجالت بکشین ... مثلا از خونه و زندگی بریدین اومدین جبهه تا برای خدا بجنگین ... این طوری سر نماز دعا می کنین "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک"؟!
آره براتون زدن بغل. دو قبضه هم شهادت رو بهتون می دن. چیه که این قدر چسبیدین به بچه تون؟ مگه چی داره؟ منم خودم یه داداش کوچیک دارم که خیلی شیرین زبون و باحاله، ولی دیگه این قدر بهش وابسته نیستم که بزنم توی کوه و کمر و خطر میدون مین رو به جون بخرم که چی؟ برم اندیمشک تلفن بزنم خونه مون! بسه بابا چقدر بابایی شدین. خب اگه این طوره اصلا واسه‌ی چی اومدین جبهه؟ همون جا می موندین و بچه تون رو تر و خشک می کردین.

امان از خنده‌ی جفت شون. همین خنده‌ی قشنگ شون بود که اون روز پدرم رو درآورد، امروزم داره آتیشم می زنه.
حسین با اون چهره‌ی توپول و زرد گونش خندید و گفت:
- داود جون ... این قدر تند نرو.
- ببین صد بار بهت گفتم اسم من حمیده و فامیلیم هم داودآبادی؛ پس من رو داود صدا نکن.
خندید و گفت:
- ولی من امروز خوشمه که داود صدات کنم مگه جرمه؟
- خب به خاطر سن بالات چشم، هر جور دوست داری صدام کن ولی من دوست دارم حمید صدام کنی.
- خب باشه حمید جون، خیلی داری تند می ری. پیاده شو با هم بریم.
- کجا بریم؟
- هیچ جا. همین جا بمونیم ولی بذار واست یه چیزی رو بگم. من رو که می بینی، بچه‌ی بزرگم کم از سن و سال تو نداره.
- به به مبارکه بابا بزرگ.
- ممنون. اون تازه یکی شونه. من شیش تا بچه‌ی قد و نیم قد دارم که قربون همه شون می رم. همه شون برام یه مزه دارن. همه شون مثل میوه های یه درخت می مونن.
- ماشاالله خدا بده برکت. پس واسه‌ی چی اومدی جبهه؟ به هر کدوم بخوای روزی یه نون هم بدی، باید یه نونوایی باز کنی.
- صبر کن نونوایی هم برات باز می کنم.
- بفرما بابا بزرگ.
- ببین جوون که مثل پسر خودم می مونی، درسته که من شیش تا بچه دارم و داوطلبانه اومدم جبهه تا به اسلام و انقلاب خدمت کنم، اینم درسته که من از زن و بچه هام بریدم و اومدم این جا مرگ و ترکش و تیر و آتیش رو به جون بخرم تا ناموس مملکتم رو حفظ کنم، ولی فکر نکنم این که من برم به بچه ام تلفن بزنم تا بچه‌ی یک ساله ذوق کنه که بابایی هم داره، گناه باشه یا با جبهه اومدن من تناقضی داشته باشه. خود خدا شاهده و بهتر از خود من و تو می دونه که این تلفن ها که می زنم و با بچه هام حال می کنم، یه ذره هم توی ایمان و اعتقادم خلل وارد نمی کنه و عمرا اگه پاهام رو بلرزونه. من عاشق اونا هستم، اونا هم عاشق من، ولی جنگ جای خودش رو داره.

آخر سر که زد روی شانه ام و با خنده‌ی همیشگی گفت:
- صبر کن، انشالله بابا بشی، اون وقت می فهمی من چی می گفتم.
من دیگر لال شدم. زبانم به سقف دهانم چسبید.

دوشنبه شب 9 تیر ماه 1365، گردان شهادت "خط شکن" بود و باید به خط دفاعی عراق که شهر مهران رو به اشغال درآورده بود، حمله می کرد. ساعتی بیشتر به عملیات نمونده بود. "حسین ارشدی" و "عباس تبری" رو با هم در یک سنگر دیدم. جلو رفتم و پس از حال و احوال، به حسین گفتم:
- این شیکمی که تو داری، خوراک خوبیه واسه‌ی آر. پی. جی های عراقی که صاف بخوره وسطش ... گرومپ و اون وقت کلی حوری نصیبت بشه.
و حسین فقط خندید. آرام و شیرین. ساکت و ... مظلوم.

ساعت 9 شب شد و عملیات آغاز. تیربارهای دشمن شروع کردن به شلیک. حسین از میان ستون نیروها که سینه خیز می رفتند، برخاست تا خودش رو به تیربار دوشکای دشمن نزدیک کند که ...

یه گلوله‌ی سرخ آر. پی. جی ویژ و ویژ کنان اومد و اومد تا ... صاف خورد وسط شکم حسین و ...
حسین پدر شیش بچه‌ی قد و نیم قد، افتاد روی بیابون تفتیده‌ی دشت مهران و ... جان داد.

چند وقت بعد، پرسون پرسون آدرس خونه شون رو توی شهرک دولت آباد پیدا کردم. وقتی همسرش رو با بچه ها دیدم، کپ کردم. زن حسین فقط یه چیز بهم گفت:
- چرا حسین من رو با این بچه ها تنها گذاشت و رفت؟!

شهید عزیز حسین ارشدی

آن که نفهمید:
بعضی ها خیلی ادعاشون می شه.
بعضی ها خیلی خودشون رو بزرگ فرض می کنن.
بعضی ها خودشون رو بچه‌ی پیغمبر می دونن.
آره بچه‌ی پیغمبر هستن.
مثل بچه‌ی حضرت نوح!

بعضی ها انقلاب رو فرزند معنوی خودشون می دونن.
بعضی ها زنده بودن انقلاب رو مدیون زنده بودن خودشون می دونن.
بعضی ها فکر می کنن چه تخم دو زرده ای واسه‌ی مملکت گذاشتن!
بعضی ها فکر می کنن چون قبل از انقلاب مبارزه کردن، زندان رفتن و شکنجه شدن، همه‌ی انقلاب مال اونا و خونوادشونه و بچه‌ی ننرشون هر کاری که دوست داره می تونه بکنه.
بعضی ها از اسمش خجالت می کشن، ولی بدشون نمی یاد بچه شون "ولیعهد" بشه!

بعضی ها به خاطر اسلام و انقلاب، زیر بدترین شکنجه ها ایستادند و به سخت ترین تبعیدها رفتند، ولی امروز ...
ولی وقتی پای فدا کردن چیزهایی که داره اونا رو به گرداب می کشونه، کم میارن.
بعضی ها همه‌ی سابقه‌ی مبارزه و جهادشون رو با "آقازاده" شون عوض کردن.
بعضی ها حاضر شدن از ولایت بگذرن تا پسرشون هر غلطی که می خواد بکنه.
بعضی ها بچه‌ی عزیز دردونه‌ی خودشون رو از هزاران مفقود و شهید ارزشمند تر می دونن؛ چون اونا که اصلا نمی دونستن سوئیس و سوئد و لندن و هامبورگ کجاست که بخوان مثل این آقازاده ها آب زلال معرفت در آن وادی عشق و دوستی! نوش جان کنند.

بعضی پدرها بدجوری باختند.
بعضی خواص حاضر شدند جسم شون رو واسه‌ی انقلاب فدا کنن، ولی از بچه شون نگذشتن.
بعضی ها اگه اون روز تاریخ ساز بودن، همون اول که خدا می گفت فرزندت رو قربونی کن، دستور می دادن پروارترین گوسفندها رو از استرالیا بیارن و تقدیم آستان خداوندی کنن بلکه بچه شون چند صباحی بیشتر به تجارت گوشت و پوست و ... بپردازه.

بعضی ها در عید قربان، خوب منبر میرن و از قربانی دادن در راه خدا حرف می زنن، ولی نه برای خودشون، که برای دیگرون.
بعضی ها برای این که بچه‌ی خطاکارشون رو از تنبیه و بازخواست دور کنن، اون رو می فرستن پهلوی آبجیشون در لندن تا جمع شون جمع بشه و یکی شون کم!
بعضی باباهای امروزی، بد جوری باختن.
بعضی ها شدن مصداق این که:


"بچه که بودند از بابای شان می ترسیدند، حالا که بابا شدند، از بچه شان می ترسند."

بابای من، که نه من براش کار خیری کردم و نه اون قدری ارزش مادی و مالی دارم که بخواد اسلام و انقلاب رو فدای من بکنه. همین که تا آخر جنگ گذاشت برم جبهه و تیرو ترکش نوش جون کنم، کلی لطف کرده.
بابای من هیچ وقت حاضر نبود و نیست اگه خلافی از من سر زد، من رو بفرسته خارج تا دست کسی بهم نرسه.
مطمئنا اگه من به انقلاب اسلامی خیانت می کردم و اسناد مملکت رو به آمریکایی ها می فروختم و می رفتم در آغوش یک بهایی در "کاستاریکا" زندگی کنم، پدرم اگر سردار هم بود، هیچ وقت مرا نمی بخشید و برای دیدنم محرمانه و از پول بیت المال هزینه نمی کرد و به فرانسه نمی اومد.
(با تشکر از نویسنده وبلاگ "سردار رضایی")

بگذریم.
بعضی ها برای پیامبر (ص) از جانشون گذشتن، زخم شمشیر برداشتن و تا مرز شهادت پیش رفتن، ولی ...
ولی در "جمل" گول آقازاده هاشون رو خوردن و حاضر نشدن بر دهن بچه‌ی بد کرداشون بکوبن، برای همین علی (ع) رو فدای فرزند سوگلی شون کردن.
بعضی ها امروز چقدر قشنگ نمایش نامه‌ی تلخ "نهروان" رو بازی می کنن.

بعضی ها امروز چقدر دوست دارن بر سر حکومت بصره، با علی قهر کنن.
خدا نکنه بعضی ها که زخم تیر و شمشیر از سال های اول انقلاب در بدن دارن، همه‌ی اونا رو به سلامت و خوشبختی فرزندشون ببازن. اون هم فرزندی که برخلاف انقلاب و امام و ولایت گام می زنه و دست آخر برای خوش آمد دشمنان خوش رقصی می کنه.

من که نفهمیدم، شما می تونین وجه تشابهی بین حسین ارشدی که یه آدم آسمون جل جنوب شهری ساکن اجاره ای پایین ترین نقطه‌ی تهران در شهرک "دولت آباد" بود، با اونایی که خونه شون در بهترین نقطه و خوش آب و هواترین مکان شمال تهران در خانه ای 2000 متری فراهم آمده از خون شهدا و بیت الماله، بیابید؟!

اگه حسین ارشدی امروز زنده بود، خود و سابقه و همه چیزش رو فدای آقازاده اش می کرد که به سلامت برود و بیاید و به اسلام و انقلاب و ولایت هر آن چه می خواهد خیانت کند؛ یا فدای آقا؟!

براستی حسین ارشدی که نه سردار بود، نه دکتر و نه آیت الله، با اون سواد کم، از ولایت فقیه و اطاعت پذیری از امام و ولایت چه درک کرده بود که امروز خواص این قدر لنگ می زنند؟!

شاید یکی از علت هاش این بود که:
حسین و عباس، انقلاب رو ارث پدری خودشون نمی دونستن و همیشه نسبت به اون احساس مدیونی و بدهی داشتن ولی این حضرات ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

[ ۱۳٩٠/۸/٢٧ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره‏ی عجیب، باورنکردنی، تلخ، یا هر چیز دیگر که شما اسمش را بگذارید، حدود 13 سال پیش آقای "..." از فعالین سیاسی قبل از انقلاب که الان هم زنده است، در جایی براى‏مان تعریف کرد. آن روز زیاد به این خاطره توجه نکردم، ولی چند سال بعد که قهرمان داستان، در لباسی عجیب و با پز روشنفکری بسیار عجیب تر، به ایران بازگشت، خیلی جا خوردم.

"در سال های قبل از پیروزی انقلاب، در شهرمان "..." گروهی داشتیم که تعدادی جوان دور هم جمع شده بودیم و علیه حکومت شاه مبارزه مى‏کردیم. همه‏مان بچه مسلمان بودیم. در جمع ما، سه برادر هم بودند. همچنین دختر خانمی جوان از اهالی همان شهر در گروه فعال بود که آقای "س.س.ص" - یکی از آن سه برادر – شدیدا به او علاقه‏مند بود و مى‏گفت که قصد دارد با او ازدواج کند. تا این جای مطلب مشکلی نداشت؛ تا این که پدر آن دختر، او را به عقد ازدواج یک نفر که مهندس بود درآورد و آن دختر همراه شوهر قانونی و شرعی خود، به خارج از کشور رفت. آن پسرک همرزم ما که از این قضیه بدجور ضربه‏ی روحی خورده بود، هر طور که شد، به بهانه‏ی ارتباط با گروه‏های مبارز آن کشور، جمع را قانع کرد و راهی دیار فرنگ شد. چند وقت بعد دیدیم آن آقا به همراه آن خانم، دست در دست یکدیگر، به ایران بازگشتند. وقتی از او سوال کردیم که چه شده، خیلی راحت گفت:
- این زن منه. از اول هم گفته بودم که ما با هم ازدواج مى‏کنیم.
وقتی فهمیدیم او دختر را از شوهر شرعی و قانونى‏اش دزدیده، به ایران آورده و حتی مثلا به عقد خود درآورده است، همه‏ی اعضای گروه و بخصوص برادرانش شدیدا به او اعتراض کردند؛ ولی او به هیچ وجه کوتاه نیامد و به زندگی مشترک با آن زن ادامه داد.
همین مسئله باعث شد تا همه‏ی اعضا، به اتفاق رای دهند که آن دو عملی خلاف شرع مرتکب شده‏اند و از گروه اخراج شان کردند."

انقلاب که پیروز شد، آن دختر برحسب اتفاقی که در شهر "..." افتاد، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. اگرچه برخی احزاب و گروه‏ها مرگ او را شهادت و ترور به‏دست مجاهدین خلق عنوان کردند، ولی باید توجه داشت در ماه‏های اول سال 1358 منافقین هنوز وارد فاز نظامی و ترور نشده بودند.
آن شوهر غیرقانونی هم مسیر خود را کاملا از انقلاب اسلامی جدا کرد، به ضدیت با راه امام و انقلاب اسلامی پرداخت و سرانجام انگلستان را بهتر و مطبوع تر از ایران تشخیص داد و راهی لندن شد تا به اهداف و اعتقادات آنچنانی خود برسد!

توضیحات لازم:
۱

حدود ده سال پیش، در جلسه‏ای خصوصی با یکی از مسئولین که همفامیلی دختر قصه بود، رو به‏رو شدم. وقتی از ایشان سوال کردم:
- ببخشید آقای "ب" شما با خانم "..." چه نسبتی دارید؟
ایشان برآشفت و دست پاچه گفت:
- هیچی ... من هیچ نسبتی با او ندارم ...
و من هم پذیرفتم که مومن و حداقل مسلمان، دروغ نمی گوید!

۲

دو سه سال بعد، شنیدم که قرار است در یکی از مراکز ثبت و نشر خاطرات انقلاب اسلامی، کتابی درباره‏ی زندگی شهیده "..." که همان خانم قصه است، منتشر شود. وقتی از مصاحبه گر کار پرسیدم:
- منبع اطلاعاتتان درباره‏ی آن خانم کیست؟
پاسخ شنیدم:
- منبع اطلاعات ما، برادر ایشان هست.
و با تعجب فهمیدم همان آقایی که تا پیش از آن، هرگونه رابطه با آن خانم را نفی مى‏کرد و مدعی بود که فقط فامیلى‏شان شبیه همدیگر است، برادر آن خانم مى‏باشد و خاطرات خود را تعریف کرده تا کتاب یادواره‏ای از خاطرات و مبارزات "شهیده ... "منتشر شود!

۳

دو سال پیش در نمایشگاه مطبوعات، آقای روشنفکر را در آن جا دیدم. چند وقتی مى‏شد از سفر فرنگ (زیارت عتبات عالیه‏ی دولت فخیمه‏ی بریتانیای کبیر) دکترای خود را اخذ کرده و برگشته. جلو رفتم و پس از سلام و احوالپرسی، از ایشان پرسیدم:
- ببخشید، یک سوال خصوصی از شما داشتم، اجازه هست بپرسم؟
که ایشان هم با روی باز پذیرفت و من گفتم:
- خانم "..." قبل از انقلاب همسر شما بوده؟
که مکثی کرد و خیلی راحت گفت:
- بله. چطور مگه؟
که تشکر کردم و راهم را کشیدم و رفتم.

و امروز ...
"س.س.ص" آن آقای روشنفکر شده‏ی لندن نشین، شده یکی از منتقدین سرسخت نظام اسلامی! اپوزیسیون دو آتشه و بلندگوی تبلیغاتب غربى‏ها!

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب