خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

مقاومتی از جنس "پاره‌های پولاد"
سرویس فرهنگی فردا  - مهدیس میرزایی اعتمادی
حمید داودآبادی را خیلی ها می شناسند. همان رزمنده ای که امروز قلم به دست گرفته و خاطرات گذشته خود را لحظه به لحظه از جنگ تحمیلی و رفقایش به ثبت رسانده است. وی علاوه بر خاطرات 8 سال دفاع مقدس، خاطرات نابی نیز از آن سوی مرزها و جبهه مقاومت نیز دارد که حاصل آن بعد از تلاش و پی گیری ها و هزینه شخصی خود در کتاب های "پاره‌های پولاد"، "کمین جولای 82"، "عقل درخشان" به ثبت رسیده است.



لبنان؟!
داودآبادی در گفت وگو با «فردا»، داستان اعزام خود به لبنان را این چنین بیان می کند که در سال 62 وقتی به پایگاه شهید بهشتی برای اعزام به جبهه مراجعه می کند، نوشته ای نظرش را جلب می کند. دیدم با خط درشت نوشته: " برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". پیش خودم گفتم: لبنان؟!

چون قبل از انقلاب سابقه حضور در جبهه لبنان و فلسطین یک امتیاز برتر برای افراد بود و من هم که علاقه مند به رفتن بودم، برای ثبت نام اقدام کردم. از شروط لازم، داشتن مدرک 6 ماه حضور در جبهه و مناطق عملیاتی جنوب بود که من آن را داشتم. احساس می کردم فرصتی ناب به دست آورده ام که نباید آن را از دست بدهم. همین طور هم شد، چون این حضور، برکات زیادی برای زندگی ام داشت، از همصحبتی با سیدحسن نصرالله تا پیدا کردن دوست خوبی چون شهید حسان اللقیس.

3 کتاب برای لبنان
توصیف داودآبادی از وضعیت کشور لبنان نتیجه سال ها مواجهه مستقیم او با مردم و مبارزان این کشور است، و در این باره می گوید: لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و ... است. با این وجود، زندگی در آن جا به شکل کاملاً عادی رواج دارد. در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سال ها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمان ها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمان ها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آن جا اسلحه حرف اول را می زد. امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد و نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود  .
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82" روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده، "پاره های پولاد" و "عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان اللقیس" است.



مقدمه بی پایان نویسنده
داودآبادی در مقدمه کتاب می نویسد: "خیلى پیش از اینها با نام لبنان آشنا شدم. نام آن برایم همراه بود با عنوان زشت و کریهِ «جنگ داخلى». همواره لبنان و فلسطین را یکى مى‏انگاشتم؛ به‏ خصوص در جنگ و مبارزه هم‏ شکل و قیافه شان! بهار سال 1362 (1983م) هنگامى که براى اولین بار پاى بر زمین لبنان گذاشتم، ناخواسته عاشق سرزمینى شدم که مسلمانانش به ایرانى‏ها اقتدا کرده بودند. چندین ماه بودن و زیستن در میان شیعیان آن وادى، شور و شعفم را دوچندان کرد.
حضور در صحنه ‏هاى جنگ ایران و عراق که بسیار مهم‏تر بود، باعث شد تا چند سالى از آن سامان دور افتم؛ ولى همواره اخبارِ حوادث آن‏جا را پى‏گیرى می کردم و برایم اهمیتى خاص داشت. سرانجام بهار سال 1374 (1995م) زمانى دوباره پا به لبنان گذاشتم که چند روزى بیش‏تر از عملیات استشهادى «صلاح‏ محمد غندور» نمی گذشت.
سخنان دلنشین «موسى قصیر» یا همان «ابو احمدِ» خودمان، کار خودش را کرد. از همان سفر شروع کردم به جمع‏ آورى اطلاعات مربوط به تاریخچه‏ عملیات شهادت‏ طلبانه. در طى این مدت تا به امروز، حداقل سالى یک‏ سفر به لبنان داشتم تا اطلاعاتم را تکمیل کنم. از مصاحبه‏ اختصاصى و طولانى با دبیرکل حزب‏الله گرفته، تا همراهى با رزمندگان مقاومت اسلامى در محورهاى عملیاتى. همه‏ این سفرها بدون هرگونه همراهى و مساعدت معنوى و حتى مالى سازمان‏ها و ارگان‏ها و ... بود که شاید شیرینى کار در همین باشد.
سرانجام خون مطهر شهدا ثمر داد و لبنان آزاد شد. بازدید از مناطق آزاد شده و به ‏خصوص محل شهادت عزیزانى چون صلاح غندور، على‏ اشمر، هیثم دبوق و ... بسیار دل‏ انگیز و ارزشمند بود که قابل وصف نمى‏باشد.
آن‏چه می خوانید، ثمره سفرهاى متعدد به آن وادى کوچک، ولى عظیم است که در طى این سال‏ها، مرا به خود مشغول داشته و هر روز بر یافته ‏هایم افزود تا این‏که همه را یک جا تقدیم شما می نمایم.

"پاره های پولاد"
پاره های پولاد کتابی از جنس مردم سخت کوش و مقاوم مردم لبنان بوده که حاصل زحمات چندین و چند ساله نویسنده ای چون حمید داودآبادی است.
این کتاب به تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر رژیم اشغالگر صهیونیسم می پردازد. در این کتاب علاوه بر آشنایی با جغرافیای لبنان، با عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر اسرائیل روبرو می شویم.
داودآبادی هدف از نوشتن کتاب را معرفی شهدای استشهادی و مقاومت اسلامی لبنان عنوان می کند و می گوید: در این کتاب چگونگی عملیات استشهادی، انتخاب داوطلبین و شرایط خاص داوطلبین و ویژگی های آنان بیان شده است.
این کتاب ضمن تشریح بیست عملیات استشهادی از سال 60 (1981م) تا سال 78 (دقایق پایانی 1999م)، به معرفی و بیان زندگی نامه شهدای عملیات شهادت طلبانه افرادی چون شهید احمد جعفر قصیر، شهید سیدعلی حسین صفی الدین، شهید بلال احمد فحص، شهید حسن قصیر، شهید ابو زینب، شهید هیثم صبحی دبوق، شهید سیدعبدالله محمد عطوی معروف به حر عاملی، شهید اسعد حسین برو، شهید ابراهیم جمیل ظاهر، شهید صلاح محمدعلی غندور، شهید محمد عبدالامیر حمید، شهید علی منیف اشمر، شهید عمار حسین حمود پرداخته است.
همچنین این کتاب به عملیات متفرقه توسط نیروها و احزاب دیگر لبنانی می پردازد. یکی از نقاط قوت کتاب را نیز می توان در استفاده از عکس ها، نقشه های مناطق عملیاتی و عکس هایی از مزدوران اسرائیلی و خائنین لبنانی و معرفی آنان بیان کرد.
"پاره‌های پولاد" سال 1383 به همت موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی به چاپ رسیده است. این کتاب به زبان عربی ترجمه و در کشورهای عرب زبان نیز عرضه شده است.

یادآور می شود، حمید داودآبادی رزمنده، جانباز و نویسنده دفاع مقدس است که می توان به کتاب های "از معراج برگشتگان"، "پرواز پروانه‌ها"، "تفحص"، "یاد یاران" اشاره کرد.
سایت "فردا نیوز"
۲۲ مرداد ۱۳۹۴

[ ۱۳٩٤/٥/٢۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای افتتاح مرقد امام خمینی!

مرقد مطهر عظیم امام در بهشت زهرا (س)، مال شما
روح بلند و ملکوتی روح الله در عرش، مال ما.

خانه‌ی امام و همه‌ی تشکیلات موسسه‌ی تنظیم و نشر در جماران، مال شما
عشق و حُب خالصانه‌ی روح الله در قلب شیعیان مظلوم جهان، مال ما.

همه‌ی موقوفات و زمین و ... که برای مخارج موسسه‌ی نشر هزینه می شوند، مال شما
تک تک کلمات و راهنمایی های حکیمانه‌ی روح الله، مال ما

همه‌ی خانواده‌ی امام، از علی کوچولو گرفته تا حاج سیدحسن آقا، مال شما
همه‌ی عشق روح الله ندیده‌ها در سراسر دنیا، مال ما.

سیدحسین خمینی خطاکار با دستبوسی رضا پهلوی اش، مال شما
سیدحسن نصرالله نواده‌ی معنوی روح الله، با مقاومت حماسی اش در برابر صهیونیست ها، مال ما.

جایگاه میهمانان ویژه VIP در مرقد امام، مال شما
جایگاه عاشقانه روح الله در دل سوخته‌ی محبینش در سراسر عالم، مال ما.

مراسم همیشه‌ی سالگرد امام، مال شما
روح الله زنده‌ی همیشه در تاریخ، مال ما
 
همه‌ی شمال و جنوب سرزمین عظیم مرقد امام با گنبد و بارگاهش، مال شما
همه‌ی جنوب لبنان که فرزندان روح الله شکست تاریخی صهیونیسم را رقم زدند، مال ما.

امامِ محدود در جماران، مال شما
روح الله پرآوازه در قلوب مستضعفین دنیا، مال ما.

همه‌ی خانواده‌ی محترم امام، مال شما
همه‌ی فرزندان معنوی روح الله در لبنان افغانستان، عراق و ... مال ما.

همه‌ی تصاویر و فیلم های منتشر نشده‌ی امام، مال شما
کلمه کلمه‌ی سخنان گوهربار روح الله، مال ما.

همه‌ی جسم و وجود دنیایی امام، مال شما
همه‌ی تاثیرات عظیم دینی و آموخته‌های روح الله، مال ما.

اصلا، حضرت امام مال شما
فقط و فقط روح الله مال ما.
14 خرداد 1391

[ ۱۳٩٤/۳/۸ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اینم نشانی بنده در اینستاگرام است که به اصرار دوستان راه اندازی کردم.
البته زیاد بهش وارد نیستم ولی خب دیگه، مثل فیس بوک میمونه. یواش یواش راه می افتم:
hamiddavodabadi

[ ۱۳٩٤/۳/۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی، نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با وطن‌امروز:

مرتضی اسماعیل‌دوست:
حمید داودآبادی، مردی شناخته شده در حوزه نوشتاری است و این را می‌شد در حین مصاحبه با وی در نمایشگاه کتاب به عینه دید که طرفدارانی برای خود یافته است. دنیای خاطرات این نویسنده از «معراج برگشتگان» تا «چادر وحدت» همچنان پهن است و کتاب‌های او ردپای مردان بزرگی را با خود دارد. گفت‌وگوی مفصل من با این نویسنده رزمنده، دارای نکات تازه‌ای بود که بخشی از آن در متن پیش رو منعکس می‌شود.

http://www.defapress.ir/IDNA_media/image/2015/05/68642_orig.jpg


* آقای داودآبادی! از چه زمان جرات نوشتن پیدا کردید؟
- در مدرسه معلمی به نام آقای مشایخی داشتیم که اگر زنده است، خدا حفظش کند؛ ایشان وقتی انشا می‌نوشتم، به من می‌گفت: «پسر، تو نویسنده خوبی می‌شوی» و این مسئله در من تاثیر گذاشت. در آن دوران دوست داشتم همه اتفاقات را برای بچه‌ها تعریف کنم و اصلا هنرم در قصه گفتن بود و علاقه به نوشتن داشتم اما این جبهه بود که شوق نوشتن در من ایجاد کرد و حضور در کنار بچه‌ها نقش مهمی برایم داشت.

* تخصص شما در خاطره‌نگاری است که بنیان تاریخ شفاهی است و در فرهنگ ایرانیان قدمتی بایسته دارد. اولین خاطرات مکتوب خود را برای چه کسی نوشتید؟
- من 25 مهرماه سال 60 وارد جبهه شدم و 2 روز بعد اولین خاطره خود را در یک نامه برای مادرم نوشتم، یعنی همه جزئیاتی را که از خانه تا جبهه رخ داده بود به صفحه آوردم.

* همین یادآوری دقیق شما نشان می‌دهد ذهن مساعدی برای خاطره‌نگاری دارید. این ذهنیت‌گرایی در سبکی نوشتاری تبدیل به خلاقیت‌گرایی شده است؟
- من فقط می‌توانم آنچه را که خودم دیده‌ام به شکلی مستند بنویسم و اصلا دنبال ایجاد پیچ و خم‌های قصه‌پردازی نیستم.

* به دنبال این نبودید که این خاطرات ارزشمند را با ارائه سازوکاری داستانی همچون گره‌افکنی به شکلی داستانی ارائه دهید؟
- ببینید! من همه این دوره‌های داستان‌نویسی و ایجاد گره و چیزهای دیگر را گذرانده‌ام اما به اینها پایبند نیستم، چرا که آنچه برای خواننده مهم است، سادگی و صداقتی است که یک متن می‌تواند داشته باشد و شکر خدا تا به حال استقبالی که از کارهایم شده، این را نشان می‌دهد. استعداد من در مستندنگاری اطلاعات است و از این لحاظ خودم را داستان‌نویس حرفه‌ای نمی‌دانم.

* امروز نگارش خاطره سیری فزونی یافته و بسیاری از مقامات هم به دنبال مکتوب‌سازی دیده‌های خود هستند اما در این میان یک مسئله می‌تواند وجود داشته باشد و آن محافظه‌کاری از بیان همه حقایق واقعی است. شما تا چه میزان به دنبال نمایان‌سازی اصل خود هستید؟
- این که می‌گویید درست است و اصلا آفت خاطره‌نگاری این است که خیلی‌ها در نوشتن خود، امروزشان را در نظر می‌گیرند تا دیروزشان، یعنی با سازوکار شرایط امروز به نگارش وقایع دیروز می‌پردازند. من اما در نوشتن کتاب‌های خود
دو اصل مهم را در نظر می‌گیرم، یکی پایبندی مطلق به واقعیت بدون هرگونه دخل و تصرف که حتی برای تکمیل آن عکس‌هایی را هم به زحمت تهیه می‌کنم تا در کتاب منعکس کنم و دیگری اینکه سعی نمی‌کنم خودم را در این نوشته‌ها مطرح کنم و به همه افرادی که در آن مقطع بوده‌اند هم می‌پردازم. اولین کاری که من می‌کنم، این است که خودم را جای مخاطب می‌گذارم. اصلا یکی از موارد ارتباط مخاطب با آثارم این بوده که همراه با یک بچه تُخس به سال‌های بعد آمده و وارد فضای جبهه می‌شوند، یعنی اصل و حقیقت خودم را با همه مسائل پیرامونش نزد مخاطب می‌آورم.

* یعنی حس همذات‌پنداری مخاطب برای شما اصل است.
- این خیلی مهم است. بعضی‌ها چون شخصی که دارند از او نقل می‌کنند در این دنیا نیست، هر چه می‌خواهند به او نسبت می‌دهند. اصلا من کتاب را برای بچه خودم می‌نویسم و من هیچ وقت به بچه خودم دروغ نمی‌گویم. ترسی هم از بابت گفتن حقایق و مسائل مختلف ندارم.

* نمونه‌ای را مثال بزنید که بدون واهمه از مطرح‌سازی، اقدام به نگارش آن کرده‌اید؟
- مثلا من در کتابم آورده‌ام که در انتخابات اولین دوره ریاست‌جمهوری پس از انقلاب، از احمد مدنی، وزیر اسبق دفاع حمایت کردم! مطرح ساختن این مسئله خیلی عجیب بود اما توضیح دادم که در آن زمان اطلاعی نداشتم و بعدها با آگاهی متوجه شدم اشتباه کرده‌ام. من حتی از برخی افراد داخل جبهه هم مسائلی متفاوت نوشتم تا مشخص شود با مخاطب صادقانه برخورد می‌کنم.

* اما شاید خیلی‌ها نتوانند منعکس‌کننده حقیقت باشند و واهمه از مواجهه با شرایط دارند!
- خیلی‌ها مصلحت‌اندیش شده‌اند و می‌خواهند خود را خیلی پاک نشان دهند. یک نویسنده خارجی می‌گوید: اگر نتوانی درباره خودت حقیقت را بنویسی، درباره دیگران هم نمی‌توانی.

* شما اقدام به تدوین منظم خاطرات در سال‌های پیش از انقلاب تا جنگ کرده‌اید. فکر می‌کنید خوانندگان می‌توانند از طریق کانال‌های حافظه شما به بخش مهمی از تاریخ معاصر این سرزمین دست یابند؟
- منِ داوودآبادی، مورخ و محقق نیستم. این مطالبی که نوشتم براساس آنچه بوده که خودم در جریانش بوده‌ام و البته چون خیلی درگیر ماجرا بودم، می‌تواند مهم باشد. ما در زمان انقلاب پاتوقی روبه‌روی دانشگاه تهران داشتیم که خیلی اتفاقات در آنجا می‌افتاد یا در محله ما فردی توده‌ای زندگی می‌کرد که من شرایط آن را در کتاب آورده‌ام. ادعا ندارم که کتاب‌هایم سند تاریخ انقلاب است اما بخشی از تاریخ روایی انقلاب در آنهاست، چون برخی مسئولان نیامدند که این مطالعات را جمع‌آوری کنند.

* اما بخشی از این تاریخ‌نگاری انجام شده است؟
- به طور کامل انجام نشده است. مثلا همه به اتفاقات سال‌های 42 تا انقلاب می‌پردازند و یک دفعه می‌روند به زمان جنگ و این 2 سال اول انقلاب نادیده گرفته شده یا اشاره‌ای خیلی مختصر به آن می‌شود. تنها جایی که پرداخته شده مجله چشم‌انداز است که آنها هم یکسویه به تاریخ 30 خرداد 60 اشاره داشتند! اما من در کتاب «چادر وحدت» خاطرات مهمی را که مابین سال‌های 58 تا 60 بوده، آورده‌ام.

* یکی از مواردی که موجب دوری مخاطب از نوشته‌ها و تصاویر جبهه می‌شود، شمایلی خارج از قاعده‌ای حقیقی است.
- اصلا یکی از دوستان برای نوشتن کتاب «تبسم‌های جبهه» به من می‌گفت اینها را ننویس، چون مخاطب فکر می‌کند بسیجی‌ها در جبهه فقط می‌خندیدند! این در صورتی است که واقعا ما در جبهه گاهی جنگ و دشمن را مسخره می‌کردیم. ما نباید در آثارمان همه چیز را غیرواقعی نشان دهیم تا موجب دور شدن مخاطب شود.

* از ویژگی‌های نوشتاری شما همنشین شدن خاطرات با زبانی طنازانه است که به نظر می‌رسد خصیصه‌ای ذاتی است.
- اتفاقا اولین شخصی که این روحیه طنز در نوشتن من را کشف کرد، حضرت آقا بود که درباره کتاب «یاد یاران» تقریظ داشتند: «روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژه‌ای بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است.»

* از میان کتاب‌های بسیاری که نوشته‌اید، کدام یک بیشتر برایتان لذت‌بخش است؟
- همه را دوست دارم اما کتاب‌های «از معراج برگشتگان» و «چادر وحدت» را چون مربوط به خاطرات خودم است بیشتر می‌پسندم. البته کتاب «عقل درخشان» هم به علت اعتقاد شدیدی که به شهید حسان اللقیس دارم برایم ارزشمند است.

* چگونه در کنار این شخصیت برجسته که مغز متفکر حزب‌الله لبنان بود، قرار گرفتید؟
- من با این شخصیت بزرگوار از سال 74 آشنا بودم و چند ساعت مصاحبه اختصاصی با او داشتم و بعدها که قرار شد کتابی چاپ کنم اطلاعات خود را تکمیل کردم. شهید حسان اللقیس، مرد بزرگ و عجیبی بود که در عین اینکه شخص امنیتی مهمی محسوب می‌شد، بسیار ساده رفتار می‌کرد.

* این کتاب به زبان عربی هم ترجمه شد؟
- فعلا نشده اما قرار بر این کار است. چندی پیش که بچه‌های حزب‌الله این کتاب را دیدند خیلی خوشحال شدند و خودشان گفتند ما نمی‌توانستیم چنین کتابی از ایشان تهیه کنیم.

* در کتاب «چادر وحدت» به مقطع خاصی از جریانات کشور اشاره کردید و پیش از این هم خاطرات سال‌های دیگری از پیش از انقلاب تا پایان جنگ را به نگارش در آوردید. به دنبال این نیستید که به نگارش سال‌های دیگری هم بپردازید، بویژه شرایط ملتهبی که در دوران اصلاحات و زمان فتنه رخ داده است؟
- چرا! دارم کم‌کم می‌نویسم و بخشی آماده شده که به تدریج چاپ می‌شود. تخصص من درباره نگارش وقایعی است که کمتر در کشور بازگو شده و زیاد به آن پرداخته نشده است، مثل زمان اول انقلاب تا جنگ که در کتاب چادر وحدت درباره‌اش نوشته‌ام. من 7،6 سال وقت برای تنظیم این کتاب گذاشتم و جزو پر فروش‌ترین کارهایم بوده است. کتاب دیگری دارم با نام «کمین جولای 82» که اولین اثر مکتوب در سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده ایرانی در لبنان است. در این باره هیچ منبع دیگری وجود نداشت و من کلی سفر به لبنان رفتم تا کتابی بنویسم که آنقدر مهم بوده که زمانی که جلسه کمیسیون امنیت ملی با خانواده‌های این عزیزان برگزار شده بود، هر کدام یک نسخه از این کتاب را در دست داشتند.

* یکی دیگر از کتاب‌های بسیار مهمی که از شما به چاپ رسیده، «سید عزیز» درباره زندگی سیدحسن نصرالله است.
- این کتاب حاصل 7 ساعت گفت‌وگوی اختصاصی‌ام با دبیرکل حزب‌الله لبنان است که در آن سیدحسن نصرالله برای اولین بار درباره زندگی خصوصی خود صحبت می‌کند و این کتاب نشان می‌دهد ایشان هم از جنس مردم است. قبل از چاپ این کتاب خدمت حضرت آقا رسیدم که ایشان زحمت کشیدند و تقریظ داشتند‌. [داودآبادی کتاب را از پیشخوان می‌آورد تا متن تقریظ روی کتاب را به من نشان دهد] در تقریظ حضرت آقا نوشته شده است: «هر چیزی که مایه شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود، خوب و برای من مطلوب است». ما هم همان رسم‌الخط حضرت آقا را روی کتاب گذاشتیم و نام کتاب براساس دست نوشته حضرت آقا، «سید عزیز» شد.

* مهم‌ترین شخصیتی که در جبهه برای داودآبادی اسطوره ماند، چه کسی بود؟
- شهید مصطفی کاظم‌زاده که هم در آن زمان و هم بعد از جنگ برایم نقش برجسته‌ای داشت و اگر من امروز به فهم و معرفتی رسیدم، از ایشان است.

* ویژگی بارز این بزرگمرد چه بود؟
- الان نپرس، چون به هم می‌ریزم و نمی‌توانم احساسم را کنترل کنم ...

* در چه کتاب‌هایی به شرح نگاه مقدسش پرداخته‌اید؟
- کتاب «دیدم که جانم می‌رود» در سال 1391 توسط موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد که الان با نام «شهید بعدازظهر» در نمایشگاه وجود دارد و درباره زندگینامه این شهید عزیز است.

* درباره موضوع مغفول تفحص هم اقدام به نوشتن کردید؛ از این فضا بگویید.
- یک زمانی به همراه دوستان، توفیق تفحص داشتم و سعی کردم براساس آنچه در این شرایط روی می‌دهد، کتابی چاپ کنم، چرا که مخاطب دوست دارد از این فضا آگاهی یابد و مثلا بداند تفاوت یک شهید ایرانی با یک عراقی در تفحص چیست؟ کتاب «تفحص» قبلا در سال 78 منتشر شد که چند بار تجدید چاپ آن صورت گرفت و  شامل گزارش و مصاحبه و خاطره بوده است که بخش خاطره آن در کتاب «آسمان زیر خاک» آمده است.

* یکی از مشکلات کتاب‌های ارزشی، عدم توفیق در معرفی مناسب محصول نزد مخاطب است؛ دلیل این مسئله چیست؟
- متاسفانه برخی از همین بچه‌های هم‌مسلک ما وقتی سر کار آمدند، نتوانستند درست عمل کنند. بعضی‌ها فقط بودجه برای نشر می‌گیرند و کاری نمی‌کنند و تنها برای دوستان اطراف خود اقدامی انجام می‌دهند. در صورتی که باید همیشه اتفاقات پشت سر یادمان باشد. همه ما بچه حزب‌اللهی‌ها ادعای ولایت داریم و جزو یک سپاه هستیم و نباید همدیگر را نادیده بگیریم. یادمان باشد که اگر دفاع مقدس را از ما بگیرند، روح‌مان را گرفته‌اند.

* دوست نداشتید به جای فعالیت در زمینه نویسندگی همچون رفیق شفیق‌تان، ده‌نمکی به سمت سینما می‌رفتید؟
- گاهی به ده‌نمکی غبطه می‌خورم. من یک سال دوره سینما دیدم و چیزی نشدم و او بدون اینکه دوره‌ای ببیند به اینجا رسیده که این همه مخاطب دارد. شما تیراژ کتاب من را ببین که نهایت چیزی در حدود 3000 نسخه است، در صورتی که فیلم‌های ده‌نمکی هر کدام میلیون‌ها مخاطب دارد. البته خوشحالم که فردی جبهه‌ای اینچنین آثار مهم و پربیننده‌ای می‌سازد. ما برخی افراد همرزم داریم که حالا فیلم اجتماعی آنچنانی می‌سازند!

* ده‌نمکی برای ساخت فیلم‌هایش با شما مشورت هم می‌کند؟ اصلا آثارش مورد پسند شماست؟
- گاهی با من مشورت می‌کند و من نظرم را خیلی شفاف به او می‌گویم. در آثارش، اخراجی‌های 1 و 2  را به لحاظ سینمایی خیلی دوست داشتم، چرا که فضای جبهه را خیلی خوب حس و منتقل کرده بود. ما این شرایط را دیده بودیم و حتی ده‌نمکی محدودیت‌هایی برای نمایش همه اتفاقات داشت.

* درباره ساخته‌های دیگرش مانند معراجی‌ها چه نظری خارج از معذوریت‌های دوستانه دارید؟
من خیلی راحت نظرم را می‌گویم. مثلا به او گفتم که سریال «دارا و ندار» را دوست ندارم.

* درباره فیلم رسوایی چطور؟
- ساخته است دیگر...

* یکی از پیشنهادات من به شما این است که با توجه به معضلات اقتباس سینمایی در کشور به همراه آقای ده‌نمکی اقدام به همکاری جهت ساخت آثار کنید؟
- اتفاقا همین کار را در نظر داریم و قرار است همراه ده‌نمکی کارهایی انجام دهیم. داستانی داریم که در مرحله اجرایی است و امیدوارم خداوند توفیق انجام آن را بدهد.

* درباره نگارش فیلمنامه هم اقدامی خواهید کرد؟
- شاید امسال یکی دو فیلمنامه خود را به چاپ برسانم.

روزنامه وطن امروز شماره : 1599  چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ صفحه 12

[ ۱۳٩٤/٢/٢۳ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این روزها که نمایشگاه کتاب در مصلای امام خمینی تهران برپاست، سعی دارم با حضور در غرفه های ارائه دهنده آثارم، در خدمت دوستان عزیز باشم.
غالبا از ساعت 10 صبح تا 7 بعدازظهر در این غرفه ها هستم:



موسسه فرهنگی شهید احمد کاظمی: سالن شبستان، راهروی 20 غرفه 1
کتاب های:
"دیدم که جانم می رود"، "نامزد خوشگل من"، "تبسم های جبهه"، "تفحص"



نشر یازهرا (س): سالن شبستان، راهروی 2 غرفه 8
کتاب های: "چادر وحدت"، شهید بعدازظهر"، آسمان زیر خاک"، عقل درخشان"، آن که فهمید، آن که نفهمید"، "سید عزیز"

[ ۱۳٩٤/٢/۱۸ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک رزمنده نویسنده - بخش اول     
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است/ ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم
خیلی ها معتقدند، حمید داودآبادی در دهه 60 مانده است اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد، می گوید: ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم چون نمی شود آن روزها و اتفاقات را از یاد برد.
گروه فرهنگ و هنر دفاع پرس: خودش را در جرگه قهرمانان جهاد اصغر معرفی می کند، اما جهاد اکبر را شرط می داند. سالهاست که از جبهه برگشته ولی با قلمش در جبهه نرم می جنگد. قلمش از آن دست قلمهایی است که خیلی ها را دفاع مقدسی کرده است.
اگر سرفه امانش دهد، داستاهای خوبی برای گفتن دارد؛ از روزگاری که در جبهه اتفاقات را ریز به ریز برای مادرش می نوشته تا تلنگر هایی که یک مادر شهید به او می زند.
خیلی ها معتقدند که "حمید داودآبادی" در دهه 60 مانده است. اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد  چون در دهه 60 "مصطفی کاظم زاده‌"هایی را دارد که ایمانش از خیلی ها قوی تر است.

داودآبادی موقع جنگ رزمنده بود و از جنگ برگشت، نویسنده شد. می گوید "دوست دارم نویسنده خوبی باشم". دغدغه اش گفتن خاطرات روزگاری است که با رفقای شهیدش در جبهه داشته است.
با کتاب "یاد یاران "شروع به نوشتن کرد. او تقریظ مقام معظم رهبری بر این کتاب را یکی از موثرترین محرک ها برای ادامه دادن در عرصه نویسندگی می داند.
"از معراج برگشتگان"، "چادر وحدت"، "پاره های پولاد"، "کمین جولای 82"، "دیدم که جانم می رود"، "حماسه ذوالفقار"، "تفحص" و "عقل درخشان" از دیگر کتابهایی است که به قلم او راهی بازار کتاب شده است.
خبرنگار ما برای گفت و گو با داودآبادی به سراغ او رفته که حاصل این گفت‌و گو را در ادامه از نظر می گذرانید:



بلوغ ما با انقلاب شروع  و در جنگ تحمیلی تکمیل شد
دفاع پرس: به عنوان سوال اول، از حمید داودآبادی در دوران نوجوانی برایمان بگویید.
- سال 56، 57 بود که با تمام هیجانات و شور جوانی که در آن مقطع داشتم، به جرگه انقلابیون پیوستم. به همراه خانواده در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کردم که خاطرات آن دوران در بخش اول کتاب "از معراج برگشتگان" منتشر شده است.
آن زمان صحنه‌های بسیار جالبی برای یک نوجوان وجود داشت؛ زیرا نوجوانی که به دنبال تخلیه هیجانات جوانی خود است تلاش دارد تا عرصه ای برای این کار پیدا کند و وقوع انقلاب یکی از این عرصه هاست. یکی از شانس های زندگیم‌ من هم همین انقلاب بود چرا که می توانستم راحت در آن فعالیت کنم.
روند بلوغ ما با انقلاب شروع و در جنگ تحمیلی تکمیل شد. ما در جنگ بالغ شدیم چون زمانی که 15- 16 ساله بودیم، یعنی زمانی که تازه نماز خواندن بر ما واجب شده بود، دوستان ما در برابر چشمانمان به شهادت می رسیدند.

دفاع پرس: اولین بار چه زمانی به منطقه اعزام شدید؟
- 25 مهر 60 یعنی روز تولدم. من در طول عمرم دوبار متولد شدم؛ یک بار در 25 مهر سال 44 که به دنیا آمدم و وجود جسمانی من متولد شد و بار دیگر در 25 مهر 60 که تولد معنوی من بود و در سومار متولد شدم.
من آن زمان به صورت کاملاً شخصی و داوطلبانه در جبهه حضور داشتم که این حضور داوطلبانه در کارت بسیج من هم قید نشده است ولی می دانم اجر کار من محفوظ است.  

دفاع پرس: جنگ تمام شد و شما به خانه برگشتید؟
- بله، جنگ تمام شد و همه مردها به خانه هایشان برگشتند. نمی شود گفت ما 8  سال عقب مانده بودیم، بلکه زمانه 8 سال رو به جلو حرکت کرده بود، جامعه جلو رفته بود، بعضی‌ها برای خود گرگی شده بودند و گرگ‌ها گرگ تر شده بودند. ما بدون توقع برگشتیم ولی باید حداقل ها را برایمان کنار می گذاشتند که نگذاشتند.
متاسفانه در بعضی موارد، ارزش‌ها با ترازو سنجیده شد؛ به عنوان نمونه در یکی از نهادهایی که در زمینه ارائه خدمات به جانبازان فعالیت می کرد، از آنان با کارت جانبازی و بر اساس آن پذیرایی می کرد؛ جانبازهای 25 درصد نوشابه و ماست نداشتند. اما به جانبازهای 30 درصد نوشابه می دادند، و وضع 50 درصدی ها از همه بهتر بود که هم نوشابه داشتند و هم ماست! یعنی همه ارزش‌ها در درصدهایی خلاصه شد که در جامعه بر مبنای آن به شما خدمات ارائه می شد.
این در حالی است که در کشوری مانند الجزایر که 4-5 دهه قبل انقلاب کرده اند، وزارتخانه ای برای ایثارگران دارند که تا به امروز فعال است و همه نوع تسهیلات برای جانبازان و خانواده های آنان در نظر گرفته است. حتی این تسهیلات به نوه و نتیجه آنان هم ارائه می شود، چون از همان نسل و از نوادگان آن ایثارگران هستند. اما اینجا ....



** با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ **
دفاع پرس:  این جمله را شنیده اید که می گویند "داودآبادی در دهه 60 جامانده است"؟    
- یکی از دوستانم که جانباز جنگ تحمیلی است و متاسفانه دچار فراموشی شده و تمام ارزش‌ها و دوستان شهیدش را از یاد برده است، در سالگرد شهادت شهید مصطفی کاظم زاده به من گفت: "حمید، تو هنوز در دهه 60 مانده ای؟ نمی خواهی بیرون بیایی؟"
خندیدم و گفتم: بیام کجا؟ بیام پهلوی تو؟ اگر بیرون آمدن از دهه 60 به این قیمت است که مثل تو باشم، ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم.
من به او گفتم: کیوان و حمید و نادر را یادت هست؟ هر کدام از اینها اگر بودند، الان برای خودشان کسی شده بودند. آن موقع ها هم که بودند، هزارتا مثل من و تو را در جیبشان می گذاشتند، تا به حال سَری به مادر این سه شهید زده ای؟ مگر شهادت سه جوان شوخی است؟ امروز بچه من و شما مریض می شود، دست و پایمان را گم می کنیم. باید مادر باشی، دل داشته باشی تا جنازه سه تا پسرت را بیاورند و تو دَم نزنی.
من گفتم: اگر اینها برای دهه 60 است، نادر و حمید و کیوان را چکار کنم؟ بهشت زهرا(س) را چکار کنم؟ می شود اینها را به راحتی فراموش کرد، زندگی کرد و اصلاً به روی خود نیاورد؟
من در کتاب "نامزد خوشگل من" که به تازگی منتشر شده است، خاطره ای از "زهرا خانم" مادر این سه شهید نوشته ام؛ آن هم موقعی که همراه همسر و فرزندانم برای عید دیدنی به منزل یکی از اقوام رفته بودیم، متوجه شدم که کسی به شیشه ماشینم می زند. نگاه کردم دیدم، "زهرا خانم" است. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: "سالگرد نادر گذشت، نیامدی. عید شد، نیامدی. اگر الان بچه هایم بودند، حتماً عید برای دیدنم می آمدند."
او نگاهی هم به بچه های من کرد و گفت: "اگه آنها هم بودند، الان مثل تو بچه های قد و نیم قد داشتند و بای عیددیدنی به منزل من می آمدند" و من ماندم که در جواب چه بگویم...
مگر می شود مادر را که با جان و دل، بچه هایش را در راه اسلام داده است، نادیده گرفت؟ می شود به جای این نگاه‌ها پول داد؟ با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ حالا من می توانم دوستانی که روزگاری را با آنها سپری کرده‌ام ازیاد ببرم یا اینکه در قبال جیب خود مسئول باشم.
منِ داودآبادی اگر همین الان از دنیا بروم، برای من پیام‌ها و مراسم بسیاری برگزار می کنند. اما در همین تهران خودمان مادر سه شهید، یعنی شهیدان ولی زاده در گوشه خیابان به رحمت خدا رفت، بی آنکه پیامی صادر شود و یا مراسم آن چنانی برگزار شود.
پسرش برایم گفت که آخرین برادرم که شهید شد، من در جبهه بودم. خبر شهادت را خودش به من داد و گفت: "تو در جبهه بمان و نیاز نیست برگردی، من خودم برادرت را تشییع می کنم." این ها را با چه چیز می شود عوض کرد؟
چند وقت پیش در یک مصاحبه تلویزیونی از مادر شهید پرسیدند که "خواسته شما چیست؟ گفت: خواسته؟ من ناراحتم که چرا پسر دیگری نداشتم که او را هم به جبهه بفرستم." یعنی این مادر هنوز حس می کند که بدهکار است.
در منطقه فکه که بودیم دو تا از دوستان من متاهل بودند. من امروز تازه متوجه شدم که آنها چه دل بزرگی داشتند که به جبهه آمدند. آنها هر روز صبح به اندیمشک می رفتند و به خانواده شان تلفن می زدند.  یکی از آنها به نام عباس تقوی، پسری به نام اسماعیل داشت که 6 ماهه بود. شب عملیات به او گفتم: عباس! از اسماعیلت چه خبر؟ گفت: من خودم امشب اینجا آمده ام تا قربانی شوم".
اسم همرزم دیگرم حسین ارشدی بود که 6 فرزند داشت. یک روز به او گفتم که "خوب نیست هر روز از این جا تا اندیمشک را به خاطر تلفن زدن می روی". آن روز من جوان بودم و می توانستم شعار بدهم. او در جواب من خندید و گفت: "حمید جان من 6 فرزند دارم. من از دنیا بریده‌ام، از بچه‌هایم بریده‌ام ولی آنها که از من نبریده‌اند." بعد زد روی شانه من و گفت: "بذار بابا شی حمید جون، اونوقت بهت می گم".
حسین  10 روز بعد در عملیات کربلای یک به شهادت رسید. من فقط یک بار به خانه حسین رفتم.  وقتی همسرش مرا دید، تنها یک جمله به من گفت: "چرا حسین، مرا با 6 تا بچه گذاشت رفت؟"
دیگر هیچ موقع به آنها سر نزدم، چون حرفی برای گفتن نداشتم. هر بار که به بهشت زهرا(س)  می روم به مزار حسین هم سر می زنم. مگر حسین داستان بود؟ دروغ بود؟ افسانه بود؟ من به راحتی این ها را فراموش نمی کنم.
حواسمان باشد، بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرد. چون چیزهایی که می پوشیدیم و می خوردیم، همه را مردم در پشتیبانی از جنگ برای ما ارسال کرده بودند. حالا امروز من این بدنی که با بیت المال رشد یافته را در کجا باید خرج کنم؟ پس ترجیح می دهم در دهه 60 بمانم و هر وقت یادم رفت، "زهرا خانوم" به شیشه ماشینم بزند و تلنگری باشد که "حمید خیلی چیزها یادت نرود".
 نباید مصطفی حیدرنیا را از یاد ببرم که تا وقتی شهید شد، نمی دانستیم کیست. در حالیکه او رئیس سازمان تربیت بدنی و معاون نخست وزیر وقت بود.
روایت داریم که دنیا زندان مومن است و بهشت کافر. دوست مشترک من و شهیدان محمدی که امروز میلیاردر است، هیچ وقت به خانه آنها سر نخواهد زد، چون می داند که باید شهیدان محمدی را به یاد بیاورد، بعضی از آدم‌ها برای گناه کردن از حقیقت و خدا فرار می کنند.
من 85 قطعه عکس دو نفره دارم که تنها از میان آنها من باقی مانده ام و همه‌ای آن 85 نفر شهید شده اند.



لبنان، فصل تازه زندگی
دفاع پرس:  از داستان حضورتان در لبنان بفرمایید.
- بهار 62 بود که برای اعزام به جبهه به پایگاه شهید بهشتی مراجعه کردم. نوشته‌ای نظرم را جلب کرد که "برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". آن زمان ما عشقمان لبنان رفتن بود چون قبل از انقلاب، کسانی که سابقه حضور در جبهه فلسطین و لبنان را داشتند، انقلابی محسوب می شدند.
شرط ثبت نام، حضور 6 ماهه در جبهه و مناطق عملیاتی در جنوب ایران بود که من آن را داشتم. پس ثبت نام کردم و پس از دو روز اعزام شدم.
رفتن به لبنان برایم جالب بود و در زندگی دریچه ای دیگر را برایم باز کرد. به قول لبنانی ها "اگر اصفهان نصف جهان است، لبنان همه جهان است"
لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و .... است. با این وجود، زندگی در آنجا به شکل کاملاً عادی رواج دارد، در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سالها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمانها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمانها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آنجا اسلحه حرف اول را می زد.
امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد ولی متاسفانه نتوانست. اما نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود.
آن زمان سیدحسن نصرالله امام جماعت مسجد امام علی (ع) بود. هنوز حزب الله تشکیل نشده بود و سید عباس موسوی فرمانده سپاه لبنان بود. من بعد از 3-4 ماه خدمت به ایران برگشتم.
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82"، "روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده"، "پاره های پولاد" و عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان القیس" است.

دفاع پرس: شناخت و ارتباط شما با شهید حسان اللقیس چطور بود؟
- "حسان اللقیس" از شهدای بزرگ مقاومت بود که ضربات سنگین و سختی را بر رژیم صهیونیستی وارد کرده بود، تا جایی که "مئیر داگان" رئیس موساد چند سال پیش در سخنرانی مراسم بازنشستگی خود عنوان کرده بود که یکی از آرزوهای بزرگ وی، ربودن حسان و یا کشتنش بوده است که این، عمق کینه و نفرت صهیونیستها را از شهید "حسان اللقیس" نشان می دهد، البته در نهایت هم در سال 1392 او را در مقابل خانه اش ترور کردند.
 شهید "حسان اللقیس" از بنیانگذران حزب الله و از همرزمان سیدحسن نصرالله بود. "رونن برگمن" از تحلیلگران آمریکایی، حدود 10 سال پیش و در کتاب خود با عنوان "جنگ با تروریسم، جنگ سرّی با ایران است"، نام "حسان اللقیس" را علنی کرده بود و در آنجا نوشته بود که وی به راحتی وارد آمریکا و آمریکای لاتین شده و پیشرفته ترین تجهیزات امنیتی را برای حزب الله خریداری و بدون اینکه کسی متوجه شود به لبنان برمی گردد. در واقع آن زمان، "برگمن" حساسیت ها ر ا نسبت به "حسان اللقیس" نشان داد، این در حالی است که "برگمن" از نیروهای عملیاتی و اطلاعاتی اسرائیل محسوب می شود.
زمانی که "حسان" به شهادت رسید، "برگمن" اظهار خوشحالی کرده و گفته بود که "حسان" عقل درخشانی داشت و با ذهن خود هر لحظه در حال نوآوری بود، به همین دلیل هم بود که روسای موساد و سازمانهای تروریستی سعی در ترور وی داشتند.
تا روزی که "حسان" به شهادت برسد، من به درستی نمی دانستم که وی در چه سمتی مشغول به کار است. هرکدام از ایرانی ها هم که به لبنان سفر می کردند وی به میزبانی از آنها می پرداخت. یک بار هم "ابراهیم حاتمی کیا" مهمان وی در لبنان بود.
شهید "حسان" از نظر اخلاقی در سطح بالایی قرار داشت. آخرین باری که وی را دیدم 4 سال گذشته بود. به دلایل امنیتی خیلی کم عکس می گرفت. اما آن روز در ملاقات دو نفره ای که با وی داشتم از زوایای مختلف زندگی وی عکس یادگاری گرفتم. دستش رو بوسیدم، در آغوشم گرفت و من احساس کردم بوی عجیبی می دهد؛ بوی شهدا.
مصاحبه طولانی هم با وی داشتم که از نحوه شهادت خود خبر داده بود.
بعد از شهادتش من شروع به انتشار عکس های وی کردم که سایت بزرگ صهیونیستی "اسرائیل دیفنس" بالاجبار، ترور "حسان اللقیس" را بر عهده گرفت و مقاله مفصلی در این سایت منتشر شد که از چند هدف بزرگ اسرائیل خبر داد بود؛ یکی از اهداف بزرگ آنها از میان برداشتن چهره هایی چون شهید "حاج حسن طهرانی مقدم"، شهید "عماد مغنیه"، شهید "حسان اللقیس" و ... بود که متاسفانه به اهداف خود نیز رسیدند و در این مقاله آمده بود که دستمایه‌ی این گزارش نوشته‌ها عکس هایی بود که من منتشر می کردم.

دفاع پرس: آقای داودآبادی، آیا الان هم با حزب الله در تماس هستید؟
- الان خیلی این ارتباط کمرنگ تر شده و علت آن هم بیشتر مسائل امنیتی است. در سال 77 مصاحبه ای هفت ساعته با سیدحسن نصرالله داشتم که نتیجه آن کتاب "سید عزیز" بود. آن موقع خیلی راحت تر به لبنان و نزد سیدحسن آمد و شد داشتم. اما با بروز جنگ 33 روزه شرایط به لحاظ امنیتی حساس تر شد.

دفاع پرس:  شما تجربه های جالبی را پشت سر گذاشته‌اید. بودن با انسانهای بزرگ، اتفاقی است که به سادگی رخ نمی دهد. از این اتفاق برای ما بگویید.
- بله. من در کنار انسانهای بزرگی بوده ام اما آرزو می کنم که هیچ وقت این اتفاقات را تجربه نکنید. چون دل کندن از دوستی که می دانی رفتنی است بسیار سخت است. به یاد دارم در "سه راه مرگ" در شلمچه همراه با مسعود کارگر و سید محمد هاتف در حال استراحت بودیم که من به آنها گفتم "شما هر دو شهید خواهید شد". چون حس عجیبی نسبت  به آنها پیدا کرده بودم، همین هم شد و دو ساعت بعد مسعود و دو روز بعد سید محمد به شهادت رسیدند.
...
ادامه این گفتگو در روزهای آتی در خبرگزاری دفاع مقدس منتشر خواهد شد.
گفت‌و گو از مهدیس میرزایی و وجیهه السادات حسینی
تهیه و تنظیم: مهدیس میرزایی
خبرگزاری دفاع مقدس
16 اردیبهشت 1394
www.defapress.ir

[ ۱۳٩٤/٢/۱٦ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده دفاع مقدس گفت: برخی از مسئولان فرق میان فرهنگ و تبلیغات را نمی‌دانند و تبلیغات را سودمندتر از فرهنگ می‌دانند.
باشگاه خبرنگاران - نسرین خدایاری؛ "حمایت مطالبه شده از سوی نویسندگان و اهالی قلم به معنای تزریق پول به این قشر از دست اندرکاران فرهنگ جامعه نیست" این بخشی از سخنان حمید داودآبادی، نویسنده ژانر دفاع مقدس است که امروز مهمان ما شده تا کمی از بار سنگین مشکلات موجود بر سر راه نگارش و عرضه کتاب را سوار بر دوش کلمات سبک کند.


* آقای داودآبادی از چه زمانی نوشتن را شروع کردید؟
- من نوشتن را از زمانی شروع کردم که در زمان جنگ نامه‌هایم را همراه با خاطراتم برای خانواده می‌فرستادم گویا گزارش می‌نوشتم و بعد هم در سال 1368 این خاطرات را به انتشار در آوردم، در سال 1390 هم "از معراج برگشتگان" را روانه بازار کتاب کردم تا شروع دوباره‌ای برای نوشتن باشد.

* در فاصله زمانی میان سال های 1368 تا 1390 چه می‌کردید؟
- در این سال ها هم بیکار نبودم و کتاب هایی را با موضوعاتی چون مقاومت اسلامی لبنان و دفاع مقدس به نگارش درمی‌آوردم که تعداد آنها به 24 عنوان می‌رسد.

* آیا تا به امروز کتابی از شما به زبان های دیگر ترجمه شده و اگر چنین است می‌توانید بگویید نپذیرفتن قانون کپی رایت چه مشکلاتی را بر سر راه ترجمه‌ی این آثار ایجاد کرده است؟
- تا به امروز دو کتاب با عناوین "تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان" و "روزشمار گروگانگیری چهار ایرانی در لبنان" از من ترجمه شده است و چه بخواهیم و چه نخواهیم قانون کپی رایت حقی است که باید داده شود. مثلا در روز های اخیر دیده و شنیده‌ام که یک شرکت تلفن همراه بدون کسب اجازه از من نرم افزار دو عنوان از کتاب‌هایم را برای فروش گذاشته و یا گهگاه دوستانم نرم‌افزار آثارم را می‌فروشند و این اصلا درست نیست. ما می‌خواهیم که حق  مؤلف محترم شمرده شود. وقتی ما اینجا حق خودمان را رعایت نمی‌کنیم، نمی‌توانیم برخورد دیگری را در سطح جهانی خودمان نشان بدهیم، پس بیایید تا رعایت حق دیگران را در خانه‌ی خودمان داشته باشیم تا در سطح جهانی مشکلی برایمان پیش نیاید.

* چه شد که بعد از این فاصله‌ی طولانی دوباره دست به قلم شدید؟
- حدود 10 سال گذشته را شدیدا به دنبال کارهای نوشتنی بودم چون روی کارهایم خیلی حساس و دقیق هستم، بعضی از دوستان می‌گویند که چه شد که یکباره کتاب‌هایت را منتشر کردی و من می‌گویم که این کتاب‌ها نتیجه فعالیت های 10 ساله من هستند.

* انگیزه شما برای نوشتن چیست؟
- ما دو نوع نوشته داریم که یکی از آنها تفننی و دیگری جدی است، در واقع من می‌خواهم بگویم که افراد امثال من جایی برای کسب درآمد ندارند و هم درآمد من همین حق‌التالیف بوده، به همین خاطر هم زحمات زیادی را متحمل می‌شوم.

* آیا حمایت از طرف مسئولان می بینید؟
- حمایت‌هایی که باید باشد، نیست. مشکلات باعث می‌شود که کمتر و ضعیف تر کار کنیم اما تا به امروز این دغدغه‌ها نتوانسته‌اند من را شکست بدهند. البته حمایتی که من مطرح می‌کنم به معنای تزریق پول نیست. بسیاری از سازمان‌ها بودجه کلانی برای ترویج فرهنگ دریافت می‌کنند و می‌توانند با آن بودجه کتاب‌های ژانر دفاع مقدس را بخرند و در کتابخانه‌‌ها ترویج و به محافل فرهنگی تزریق کنند.  بودجه‌ای که گذاشته شده خرج می‌شود درحالی که بسیاری از مسئولان فرهنگ و تبلیغات را نمی‌دانند و فکر می‌کنند که سود بیشتری از تبلیغات می برند.
 
* چه تعریفی از اهالی قلم دارید؟
- من به نوعی تعبیر نازیبایی برای امثال خودم به کار می‌برم و آن هم این است که ما مانند کارگران فصلی که 6 ماه کار و 6 ماه استراحت می‌کنند مدتی مشغول و بعد فارغ از کار هستیم.

* استقبال جوانان از کتاب‌های دفاع مقدس چگونه است؟  
- برخی از مسئولان می‌گویند که جوانان علاقه چندانی به کتاب‌های دفاع مقدس ندارند، من می‌گویم که در صورتی که کتاب‌ها به مدت 6 ماه در انبارها می‌مانند جوان چگونه به این آثار دست پیدا کند، پس بیایید تا همه تقصیرها را به گردن جوانان نینداخته و کمی هم خودمان را مقصر بدانیم.

* نظر شما در مورد نمایشگاه بین المللی کتاب تهران چیست؟
- نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بیشتر از آنکه نمایشگاه کتاب باشد، فروشگاه کتاب است و اگر برنامه ریزی درستی داشته باشیم و نویسندگان را در مقابل همدیگر قرار بدهیم، خوب است زیرا باید کاری برای نوقلمان انجام داد.

* نسل امروز را چطور می بینید؟
- نسل امروز ما استعداد بالایی دارد، اما میدان بروز ندارد، اگر به جوانان میدان بدهیم ممکن است که مارا پشت سر بگذارند و من از این امر خوشحالم.

* به نظر شما مهمترین وظیفه مسئولان دست اندرکار نمایشگاه بین المللی کتاب تهران چیست؟
- نمایشگاه کتاب یکی از بزرگترین اتفاقات فرهنگی ما بوده و وظیفه ما این است که دسترسی مردم به این نمایشگاه و خدمات آن را تسهیل کنیم. به سادگی می توان تسهیلات، خوراکی و رفت و آمد را در اختیار مردم گذاشت، هرکاری که می خواهند بکنند، اما در جهت سرویس دهی به مردم باشد.

* آیا مدت نمایشگاه راضی کننده است؟
- مدت نمایشگاه بین المللی کتاب تهران خیلی کم است و این که ما در 365 روز سال فقط 10 روز نمایشگاه داریم بسیار نامناسب است، زیرا نمایشگاه هم محفلی برای کسب علم و فرهنگ وهم تفریحگاهی برای مردم است، بنابراین اگر مسئولان بتوانند از این فرصت استفاده فرهنگی ببرند، خوب است.
کشور ما تاریخ عظیمی دارد و بخشی از این تاریخ، دفاع مقدس است، نسل فردا محدود به 10 سال آینده نبوده و دهها سال دیگر نیز علاقمند به دانستن تاریخ هستند، پس بیاییم و تاریخ را هرچه بهتر در قالب کتاب به جای بگذاریم.
 

گفتنی است که داودآبادی با کتاب های "تفحص"، "تبسم های جبهه"، "عقل درخشان"، "شهید بعدازظهر"، "آسمان زیرخاک"، "نامزد خوشگل من" و "چادر وحدت" به بیست و هشتمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران می رود.
 
لازم به ذکر است که وظیفه چاپ و انتشار آثار جدید داودآبادی برعهده "موسسه شهید کاظمی نجف آباد اصفهان" و "نشر یازهرا (س)" است.

[ ۱۳٩٤/٢/۱۳ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"شهید بعدازظهر" و "پوسترهای جنگ" در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شود
نویسنده "تبسم‌های جبهه" به «نسیم» گفت: مردم سلیقه‌های متفاوتی دارند که در انتخاب کتاب موثر است، با این حال پیشنهاد می‌کنم کتاب "شهید بعدازظهر" را از دست ندهند

http://media.jamnews.ir/farhangnews_91377-268274-1410418292.jpg



حمید داودآبادی در گفتگو با «نسیم»، گفت: کتاب «عقل درخشان» که شامل زندگینامه حسان اللقیس، از فرماندهان شهید مقاومت اسلامی لبنان است توسط انتشارات یازهرا در نمایشگاه کتاب عرضه می شود؛ همچنین کتاب «آسمان زیر خاک» که شامل خاطرات تفحض است نیز از سوی همین انتشارات در نمایشگاه کتاب بیست و هشتم ارائه خواهد شد.

وی با اشاره به کتاب «چادر وحدت» ادامه داد: این کتاب که شامل خاطراتم در سال های 58 تا 60 است نیز که در کتاب «از معراج برگشتگان» نیز قول انتشار آن را داده بودم، توسط انتشارات یازهرا به نمایشگاه کتاب می آید.

نویسنده "تبسم‌های جبهه" اظهار داشت: امسال همچنین کتاب «نامزد خوشگل من» که شامل مجموعه خاطراتی متفاوت از دفاع مقدس و حوادث بعد از جنگ است از سوی موسسه شهید احمد کاظمی به بیست و هشتمین نمایشگاه کتاب می رسد، علاوه بر آن کتاب «شهید بعدازظهر» زندگینامه شهید مصطفی کاظم زاده و کتاب «پوسترهای جنگ» نیز از سوی نشر یازهرا در نمایشگاه کتاب عرضه می شود.

داودآبادی خاطر نشان کرد: بازدیدکنندگان از نمایشگاه کتاب سلیقه های متفاوتی دارند که قطعا در انتخاب کتاب موثر است، با این حال پیشنهاد می کنم کتاب «شهید بعدازظهر» را از دست ندهند.

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://hvasl.ir/sites/default/files/news/1394/01/16/149102975.jpg

 

مجموعه خاطراتی متفاوت از دفاع مقدس، این خاطرات که به صورت کوتاه و بسیار جذاب می باشند. توسط حمید داودآبادی نویسنده نام آشنای دفاع مقدس به رشته تحریر درآمده و از سوی موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد.
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
نوبت چاپ: اول/ زمستان 1393
تعداد صفحات: 184 صفحه
شمارگان: 1500 نسخه
قیمت: 7,000 تومان

علاقه‌مندان می‌توانند برای تهیه این کتاب به صورت ذیل اقدام کنند:
6 -37840844 - 025   

وب سایت:
www.manvaketab.ir
www.kazemipub.ir
نشانی دفتر مرکزی نشر و پخش:
قم، خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، فروشگاه 131 – مرکز نشر و پخش شهید کاظمی
همچنین فروشگاه‌های کتاب جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی در سراسر کشور

[ ۱۳٩٤/۱/٢۸ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند.

حمید داودآبادی راوی و نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزای فارس، به اهمیت ثبت خاطرات فرماندهان دفاع مقدس و سردار سلیمانی اشاره کرد و گفت: خاطرات سردار سلیمانی ارزشمند است، حالا شاید نتوان برخی خاطرات ایشان را روایت کرد ولی دوره 8 ساله دفاع مقدس را که می‌توان عنوان کرد.

*سرداران دفاع مقدس اسناد جنگ هستند
نویسنده کتاب «تفحص» گفت: ضعف برخی ارگان‌ها که در این حوزه فعال هستند، این است که تا الان نتوانستند خاطرات سرداران دوران دفاع مقدس را روایت کنند. چون این کار وظیفه آنها است. وقتی رهبر انقلاب تا این اندازه روی حفظ خاطرات و اسناد جنگ تاکید دارند و این سرداران نیز از اسناد جنگ هستند پس باید همه فرماندهان از رده پایین تا بالا خاطراتشان ثبت و ضبط شود.

وی افزود: یک ارگانی باید مامور شود و این‌ها را ضبط کند، خاطرات این‌ فرماندهان شخصی نیست بلکه خاطرات انقلاب و دفاع مقدس است و برای کسب این تجربه‌ها خون‌های بسیاری ریخته شده است. حتی شاید لازم نباشد این خاطرات منتشر شود ولی باید حفظ شود زیرا عظمت‌ها و بزرگی‌هایی دارد که باید برای تاریخ بماند.

*یک نفر برود خاطرات «حاج قاسم سلیمانی» را استخراج کند
داودآبادی با اشاره به سخن رهبر انقلاب پیرامون اینکه جنگ گنج است گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند. این وظیفه سازمان‌ها و گروه‌ها است، اتفاقا این واکنش سردار سلیمانی خوب است زیرا این باعث می‌شود که یک عده‌ای سراغ ثبت و حفظ آنها بروند.

او اضافه کرد: این خاطرات باید برای تاریخ و نسل آینده بماند. اگر خاطرات امثال حاج قاسم روایت نشود در آینده برای جنگ تاریخ می‌سازند، الان آدم‌هایی هستند که برای جنگ مشغول خاطره سازی هستند زیرا می‌خواهند تاریخ بسازند.

*برای جلوگیری از دروغ‌پردازی و تحریف در تاریخ جنگ باید خاطرات امثال حاج قاسم ثبت شود
نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: رهبری جایی تاکید کردند که در روایت تاریخ جنگ دو اتفاق رخ ندهد، یکی اینکه تحریف رخ ندهد و دیگری اینکه دروغ گفته نشود. برای اینکه تاریخ جنگ تحریف نشود و پیرامون آن دروغ گفته نشود باید خاطرات امثال حاج قاسم گرفته شود، حتی منتشر نشود ولی حفظ شود تا در تاریخ بماند.

وی افزود: امثال شهید طهرانی‌مقدم، شهید کاظمی و سردار سلیمانی دو گنج بزرگ هستند. یکی اینکه گنج حماسه‌های دفاع، یکی هم اینکه گنج تجربه‌های نظامی جنگ هستند. دانشکده‌های جنگ ما باید تجربه‌های نظامی این سرداران را تدریس کند و نباید از تجربه‌های نظامی غربی استفاده کند. برای آموزش فرماندهان آینده ارتش و سپاه باید از تجربیات این فرماندهان استفاده کرد.

*سلیم‌النفس بودن ویژگی سردار سلیمانی است
این رزمنده دوران دفاع مقدس در ادامه به نامه اخیر حاج قاسم سلیمانی اشاره کرد و گفت: سردار سلیمانی وقتی این طور عنوان کردند صدر در صد یک ملاحظاتی دارد، این واکنش نشان از سلیم النفس بودن ایشان است و این ویژگی وجودی ایشان است، البته باید عده‌ای زرنگ باشند و سراغ ایشان بروند تا خاطرات ایشان را ثبت کنند.
خبرگزاری فارس
94/01/26

[ ۱۳٩٤/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کشتن حسان آرزوی رئیس موساد بود
حمید داودآبادی از نویسندگان حوزه دفاع مقدس از انتشار کتاب جدیدش با عنوان "عقل درخشان" که مجموعه خاطرات وی از شهید "حسان اللقیس" است، خبر داد.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan6.jpg



حمید داودآبادی نویسنده کتاب حوزه دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع پرس، با اشاره به انتشار کتاب "عقل درخشان" گفت: این کتاب به خاطرات من از سال های حضور در لبنان و شهید حاج حسان اللقیس برمی گردد.

وی افزود: من خاطرات زیادی با حاج حسان داشتم و از این رو تصمیم گرفتم که آنها را مکتوب کنم؛ خاطراتی نظیر گفت و گویی جالب که با وی در لبنان داشتم و وی آن روز با توجه به تجربیاتی که در جنگ داشت، نحوه شهادت خود را توصیف کرد.

نویسنده کتاب "کمین جولای 82" با اشاره به آشنایی خود با حسان اللقیس در سال 1362، خاطر نشان کرد:
آشنایی من با وی در سال 62 و در لبنان صورت گرفت؛ آن زمان من به لبنان اعزام شدم و وی آن موقع مسئول دفتر سردار حسین دهقان بود. آشنایی جدی ما به سال 1370 بر می گردد که باعث شد من هر زمان که برای تهیه گزارش و عکس و مطالب برای کتابهایم به لبنان سفر می کردم، میهمان وی شوم.

وی از انتشار عکس های دیده نشده حاج حسان اللقیس خبر داد و افزود:
از همان ابتدا در شبکه های اجتماعی شروع به انتشار عکس های وی کردم. البته حاج حسان به لحاظ امنیتی اجازه  گرفتن عکس را به کسی نمی داد، اما من به خاطر رفاقتی که داشتیم، عکس های زیادی از وی دارم.

داودآبادی خاطرنشان کرد:
شهید حسان اللقیس از شهدای بزرگ مقاومت بود که ضربات سنگین و سختی را بر رژیم صهیونیستی وارد کرده بود، تا جایی که مئیر داگان رئیس موساد چند سال پیش در سخنرانی مراسم بازنشستگی خود عنوان کرده بود که یکی از آرزوهای بزرگ وی، ربودن حسان و یا کشتنش بوده است که این عمق کینه و نفرت صهیونیست ها را از شهید حسان اللقیس نشان می دهد که البته در نهایت هم در سال 1392 او را در مقابل خانه اش ترور کرده بودند.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg



نویسنده کتاب عقل درخشان با بیان اینکه شهید حسان اللقیس از بنیانگذران حزب الله و از همرزمان سید حسن نصر الله بود، گفت:
رونن برگمن از تحلیل گران اسرائیلی، حدود 10 سال پیش و در کتاب خود با عنوان " جنگ سرّی با ایران " نام حسان اللقیس را علنی کرده بود و در آنجا نوشته بود که وی به راحتی وارد آمریکا و آمریکای لاتین شده و پیشرفته ترین تجهیزات امنیتی را برای حزب الله خریداری و بدون اینکه کسی متوجه شود به لبنان برمی گردد. در واقع آن زمان، برگمن حساسیت ها ر ا نسبت به حسان اللقیس نشان داد، این در حالی است که برگمن از نیروهای عملیاتی و اطلاعاتی اسرائیل محسوب می شود.

وی ادامه داد:
زمانی که حسان به شهادت رسید، برگمن اظهار خوشحالی کرده و گفته بود که حسان عقل درخشانی داشت و با ذهن خود هر لحظه در حال نوآوری بود، به همین دلیل هم بود که روسای موساد و سازمان های تروریستی سعی در ترور وی داشتند.

داودآبادی در ادامه گفت:
یکی ازمسئولیت های سنگینی که شهید حسان بر عهده داشت، کنترل پهپادهای بدون سرنشینی بود که برای شناسایی به راحتی به مناطق اشغالی فرستاده می شد و از همین طریق ضربات سنگینی نیز بر اسرائیل وارد کرده بودند.

وی با بیان اینکه سایت بزرگ صهیونیستی "اسرائیل دیفنس" بالاجبار، ترور حسان اللقیس را بر عهده گرفت، اظهار کرد:
مقاله مفصلی در این سایت منتشر شد که از چند هدف بزرگ اسرائیل خبر داد بود؛ یکی از اهداف بزرگ آنها از میان برداشتن چهره هایی چون شهید حاج حسن طهرانی مقدم، شهید عماد مغنیه، شهید حسان اللقیس و ... بود که متاسفانه به اهداف خود نیز رسیدند.

نویسنده کتاب "عقل درخشان" با بیان اینکه در این کتاب سعی شده بیشتر به شخصیت و خاطرات شهید حسان اللقیس پرداخته شود،  خاطرنشان کرد:
حدود 95 درصد خاطرات مطرح در این کتاب، در لبنان می گذرد لذا خواننده با مطالعه کتاب، آشنایی مختصری نیز با موقعیت لبنان پیدا می کند، در واقع کتاب را برای نسل امروزی نوشتم که هیچ اطلاعی از موقعیت لبنان ندارد.

گفتنی است کتاب "عقل درخشان" در 360 صفحه همراه با پیوست و عکسهای دیده نشده از شهید "حسان اللقیس" در برگیرنده خاطرات حمید داودآبادی از این شهید بزرگوار است که به تازگی از سوی نشر "یا زهرا (س)" روانه بازار نشر شده است.
24 فروردین 1394
خبرگزاری دفاع مقدس

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نشر یازهرا (س)، در راستای فعالیت های ارزشمند خود در ترویج فرهنگ دفاع مقدس، اقدام به انتشار کتابی از خاطرات تفحص پیکر مطهر شهدا نمود.

"آسمان زیر خاک" خاطرات برگزیده از کتاب تفحص است که پیش از این به قلم حمید داودآبادی منتشر شده بود.

http://davodabadi.persiangig.com/aseman.jpg

 

تصاویر رنگی و بکر مرتبط با خاطرات، از جمله ویژگی های این کتاب است.

www.yazahra-publication.com

نشانی فروشگاه : تهران، میدان انقلاب اسلامی، خیابان کارگر جنوبی، خیابان شهدای ژاندارمری، پـاساژ ناشران و کتاب فروشان کوثر، شماره 1

تلفن : 66962116 - 66465375

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جدیدترین کتاب "حمید داودآبادی" با عنوان "عقل درخشان" پیرامون زندگی فرمانده شهید مقاومت اسلامی لبنان "حسان اللقیس" که پاییز سال 1392 به دست مزدوران اسرائیل در لبنان ترور شد، در 400 صفحه منتشر شد.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan6.jpg


عقل درخشان حاوی ناگفته هایی از زندگی شهید، تصاویر اختصاصی، خاطرات شخصی حمید داودآبادی از او، خاطرات شخصی شهید لقیس، متن کامل مصاحبه منتشر نشده با حسان اللقیس  همچنین اخبار و اطلاعات ویژه درباره ترور او می باشد.
عقل درخشان، از سوی نشر یازهرا (س) وارد بازار شده است.
www.yazahra-publication.com
نشانی فروشگاه : تهران، میدان انقلاب اسلامی، خیابان کارگر جنوبی، خیابان شهدای ژاندارمری، پـاساژ ناشران و کتاب فروشان کوثر، شماره 1
تلفن  : 66962116  - 66465375

[ ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در انتخابات اول ریاست جمهوری برای احمد مدنی تبلیغ می‌کردم/ من رمان‌نویس نیستم

من از نوشتن کتابم هیچ قصدی نداشته‌ام. حرصی در خودم احساس می‌کنم که چیزهایی که در اطرافم اتفاق می‌افتد و آنها را می‌بینم، یادداشت کنم.

خبرگزاری فارس: در انتخابات اول ریاست جمهوری برای احمد مدنی تبلیغ می‌کردم/ من رمان‌نویس نیستم



خبرگزاری فارس؛ حسین قرایی
حمید داودآبادی امروز نام آشنایی در حوزه ادبیات دفاع مقدس قلمداد می شود، قلم زدن او در هوای خوش بوی دفاع مقدس از او چهره ای محبوب و دوست داشتنی ساخته است البته گاهی اوقات زبان سرخش و همچنین تندشT باعث رنجش برخی آدم ها شده ولی تنها چیزی که برای او بسیار مهم است رک گویی و دوری از نهان روشی است. خاطرات او از سال های ابتدای انقلاب (سال های پنجاه و هشت تا شصت)، بخشی از ناگفته هایی است که در کتاب 645 صفحه ای «چادر وحدت» روایت شده است. مصاحبه با او که بیشتر حول همین کتاب ارزشمند است را بخوانید:

- آقای داودآبادی! کتاب «چادر وحدت» شما چند روزی است که منتشر شده. لحن این کتاب خاطره است. خاطراتی که در این کتاب آورده شده تقریبا و تحقیقا ناگفته هستند. یعنی اگر بخواهم لفظ قشنگی برای خاطرات شما به کار ببرم می توانم آنها را «خاطرات و خطرات» بنامم؛ «خاطرات و خطرات» سال های 58 تا 60 که در خیلی جاهای دیگر نقل نشده است. حتی ما کتاب های تاریخی جدی در این حوزه هم زیاد پیدا نمی کنیم، یعنی ما نمی توانیم دو یا سه کتاب جدی را در این فضای تاریخی نام ببریم که به قلم یکی از فرزندان انقلاب اسلامی نگاشته شده باشد. چه شد که شما به سراغ این دو سه سال آغازین انقلاب رفتید؟ چه دغدغه ای شما را -که سابقه نوشتن در حوزه دفاع مقدس دارید - به سمت نوشتن کتاب «چادر وحدت» و خاطرات سال های پنجاه و هشت تا شصت کشاند؟

داودآبادی: جنگ برای من جوانT دغدغه اول آن زمان به شمار می آمد. سال های زیادی از جوانی ام را در جنگ بودم و بسیاری از دوستانم را در جنگ از دست دادم. در همان زمان جنگ اتفاقات و حوادثی را که برایم رخ می داد، یادداشت می کردم. بعد از جنگ تنها دغدغه ای که داشتم این بود که تمامی این یادداشت ها باید نوشته و به نسل های آینده ارائه شود، زیرا اینها خاطرات شخصی من نبودند بلکه خاطرات یک نسل بودند. وقتی در جبهه حاضر می شدم دیگر در فضایی به سر می بردم که یک ملت با آن درگیر بودند. من خاطراتی را که از جنگ یادداشت برداری کرده بودم و یا در ذهن داشتم را در چند مرحله به چاپ رساندم که در ابتدا «یاد یاران» چاپ شد و بعد از آن «یاد ایام» و «از معراج برگشتگان».

بعد از یادداشت این خاطرات، در مقاطعی احساس کردم این خاطراتی را که من می نویسم به پیش زمینه های خودش که حوادث سال های ابتدایی انقلاب بود مربوط می شود و من هم نمی توانم این خاطراتم را از آنها جدا کنم. به همین خاطر بود که تصمیم گرفتم تا این کتاب را یادداشت کنم. من در کتاب «از معراج برگشتگان» خاطرات کودکی تا پیروزی انقلاب را یادداشت کردم و همچنین خاطرات جنگ را نیز نوشته بودم و در این جا این دو سال جا می ماند. پیش خودم فکر کردم همچنان بچگی من که با حوادث انقلاب همراه بوده اهمیت دارد، این برهه زمانی نیز از اهمیت خودش برخوردار است. این چنین بود که شروع به نوشتن این خاطرات کردم. به نحوی نوشتن کتاب «از معراج برگشتگان» باعث شد که من این مسیر را تا شروع جنگ ادامه دهم.

بیشتر این اتفاقات و حوادث را یادداشت کرده بودم. در ابتدا قرار بود که در کتاب «از معراج برگشتگان» حوادث پیش از انقلاب تا آخر جنگ روایت شود. یعنی این کتاب شامل سه قسمت می شد؛ حوادث پیش از انقلاب، سال های ابتدایی انقلاب و دوران جنگ. در ابتدا حوادث پیش از انقلاب و زمان جنگ را به چاپ رساندم و به خاطر حساسیت سال های آغازین انقلاب زمان بیشتری را برای کار کردن بر روی خاطرات کتاب «چادر وحدت» قرار دادم. در واقع این کار باید برای چاپ پخته تر می شد. در خاطرات سال های ابتدایی انقلاب گروه ها و احزاب و افرادی وجود داشتند که نسل امروز باید آنها را می شناخت. شش سال بر روی این مجموعه زمان گذاشتم که حاصل آن کتاب «چادر وحدت» شد.

- شما در این کتاب به طور دقیق به بیان جزئیات می پردازید. به نحوی به پیروی از کتاب تاریخ بیهقی که در آن جزئیات حوادث به خوبی توسط بیهقی بیان شده است، شما نیز همین روش را در پرداختن به اتفاق ها ولی با لحنی عامیانه تر پیش گرفته اید. تمامی این جزئیاتی که در این کتاب به تصویر کشیده اید را در ذهن خودتان به ثبت رسانده بودید؟ یا اینکه قبلا دقیقا در فیش برداری هایتان آن جزییات را هم ثبت کرده بودید؟

داودآبادی: من همین الان با این خاطرات در حال زندگی کردن هستم. یعنی تمامی این خاطراتی را که در این کتاب بیان کردم دقیقا می توانم نقاط وقوع آنها را مشخص کنم. بعضی مواقع نیز به مکان وقوع این حوادث می روم، مثلا مرکز مجاهدین در خیابان انزلی و یا شکنجه گاه سرهنگ زیبایی و ... . تمامی این اتفاقات گویی در حال حاضر در مقابل چشمان من در حال رخ دادن هستند. خاطراتی که در کتاب «از معراج برگشتگان» نیز آورده ام دقیقا همین گونه هستند. من با این خاطرات زندگی می کنم، به همین جهت این خاطرات سال هاست که در ذهن من ثبت شده اند. اگر من بخواهم خاطرات کتاب «چادر وحدت» را برای شما تعریف کنم دقیقا مانند آنچه که در کتاب نوشته ام این خاطرات را برای شما تعریف خواهم کرد. یعنی با همان جزئیاتی که در کتاب آمده است این خاطرات را بازگو می کنم. من از بچگی یک روحیه کنجکاوی در وجودم داشتم که ماجراها و حوادث را خیلی ریز و دقیق نگاه می کردم. در واقع نگاه من به حوادث ریزبینانه و جزئی نگرانه بود. این ویژگی از کودکی به عنوان یک عادت در من نهادینه شده است.

- کتاب «چادر وحدت» در مقاطعی مانند کتاب «لحظه های انقلاب» روایت شده است. این در جای جای کتاب دیده می شود. مثلا در تظاهرات بی حجاب ها و سایر قسمت ها. گویی شما در آن مقطع دوربینی به دست داشته اید و تمامی حوادث را مستندنگاری می کرده اید. آیا از کتاب «لحظه های انقلاب» محمود گلابدره ای و شیوه نوشتاری او در نوشتن کتاب تان بهره گرفته اید؟

داودآبادی: من حدود 20 سال پیش این کتاب را مطالعه کردم. کتاب بسیار زیبا و دلنشینی بود. جدا از این کتاب، شیوه بیان من همین گونه است. سایر کتاب هایی را که من چاپ کرده ام نیز به همین شیوه نوشته ام. یعنی من صحنه هایی را که با آن مواجه می شدم را عین یک دوربین ضبط می کردم و این امر هم دست خودم نبود و به طور غیر ارادی در ذهن من با تمامی جزئیات ثبت می شد. البته من در نوشتن خاطرات اخلاق خاصی دارم، مثلا همین جلسه ای را که در خدمت شما هستم را اگر بنابر طبق آموزش های خاطره نویسی یادداشت کنم، همین امشب 20 صفحه می نویسم و اگر هفته بعد بخواهم بنویسم ده صفحه و اگر ماه بعد بنویسم یک صفحه می شود.
ولی من کاملا برعکس این دستورالعمل هستم. یعنی من شاید شش ماه دیگر جلسه امروز را در 40 صفحه و با تمام جزئیات یادداشت کنم. من احساس می کنم از خاطراتی که در ذهن دارم، هر مقدار زمان بیشتری بگذرد موجب پخته تر شدن آنها می شود. البته من یک شیوه دیگری در نوشتن دارم که گاهی اوقات در وبلاگم خاطراتی را یادداشت می کنم که کاملا عجیب و غریب هستند. احساس من از انتشار بعضی از خاطرات این است که وقت انتشار آنها را همین امروز می دانم. همچنین آنها را قبل از قرار دادن در وبلاگ یادداشت می کنم. من در گذشته یک دفتری داشتم به نام دفتر سوژه ها و تمام سوژه هایی را که می دیدم و به ذهنم می رسید را یادداشت می کردم.

- خوش قلمی شما ضریب بیشتری را به خاطراتی که در ذهنتان ثبت کرده اید می دهد. در قسمت هایی از کتاب بیان شما به گونه ای است که انگار  ما در حال تماشای مستندی هستیم که دقیقا با جزئیات تمام در حال نمایش می باشد، مانند آن قسمتی که دیدارتان با امام را توصیف می کنید و یا خیلی قسمت های دیگر کتاب. شما در این نوشته ها هیچ یک از عناصر خیال را در به کار نمی برید و فقط با آن صمیمیتی که خاص خودتان است شروع به نوشتن می کنید. راجع به این شیوه نوشتن توضیح دهید.

داودآبادی: بینید شما وقتی به سراغ کتاب «از معراج برگشتگان» که خاطرات دوران کودکی من می باشد می روید، تا به حال هیچ متنی این گونه در رابطه با انقلاب از دید یک کودک نوشته نشده است. مخاطب وقتی این کتاب را می خواند خودش با نویسنده در عالم کودکی به سر می برد. یعنی من وقتی امروز این نوشته ها را می نویسم از دید همان بچه ای است که در آن روزگار  با اتفاقاتی مثل دیدار امام و ... مواجه شده است. به همین خاطر است که مخاطب با این دست نوشته های من احساس همذات پنداری شدیدی می کند. خیلی از مخاطبین آثار من بعد از مطالعه کتاب ها بیان کردند که هنگام مطالعه، دیگر نویسنده را در این کتاب نمی دیدند بلکه خودشان نویسنده کتاب بودند و آن حوادث برای خودشان رخ می داده است.

- خاطرات و زندگی نامه مستندهای این چنینی یک بستر خوبی برای سایر قالب های هنری است. مثلا این خاطرات ظرفیت ساختن فیلم سینمایی و یا نوشتن کتاب های رمان و... را دارند.

داودآبادی: اتفاقا چند روز قبل با یکی از کارگردان های سینما دیدار داشتم و در صحبت هایی به من پیشنهاد داد که وارد فضای رمان نویسی شوم. من از قبول این کار امتناع کردم. حتی آقا نیز به من پیشنهاد داد که خاطراتم را به صورت رمان بنویسم. من به ایشان گفتم که من هنر رمان نویسی ندارم. ایشان به من گفت که تو ظرفیت این کار را داری، ولی من گفتم که واقعیت امر این است که من اصلا رمان را قبول ندارم. رمان در حقیقت تخیل است و من قصد دارم که در ابتدا خودم را از خاطرات تخلیه کنم و بعد از آن شاید سراغ رمان نویسی بروم. آقا به من گفت که حالا اگر تخلیه شده ای رمان نویسی را شروع کن. ایشان گیر داده بود که من رمان نویسی را آغاز کنم. حتی هنگامی که کتاب «یاد ایام» را به ایشان دادم بر روی آن نوشت : «امیدوارم که از این کتاب یک قصه خوب و هنرمندانه ببینم». آن کارگردان نیز شدیدا اصرار داشت که من نوشته هایم را در قالب رمان به چاپ برسانم. من به ایشان عرض کردم که اگر من این کتاب ها را به صورت رمان می نوشتم شاید دیگر امروز شما این احساسات را نسبت به کتاب نداشتید.
ما باید در ابتدا به زیبایی قالب خاطره پی ببریم و خاطره را به عنوان  یک قالب ادبی بپذیریم. یعنی ما هنوز شیرینی خاطره را حس نکرده می خواهیم به سراغ رمان برویم.
من شاید نتوانم رمان نویس شوم ولی در حال حاضر خاطره نویس شده ام. هنر خودم را نوشتن خاطره می دانم و شاید افراد دیگری این ویژگی را داشته باشند که از این خاطرات، رمان و یا حتی فیلم نامه در بیاورند. سال 1372 در حوزه هنری نزد خانم مهناز بهمن دوره داستان نویسی می گذراندیم. ایشان وقتی من را شناخت، یک روز کتاب «یاد یاران» من را سر کلاس آورد و نقاط مختلف آن را با خودکار مشخص کرده بود و می گفت که اینجای کتاب یک داستان است وآن قسمت رمان. به ایشان عرض کردم که امثال شما باید این کار را انجام دهند. من رمان نویس نیستم و کار من خاطره بود که نوشتم. امروز نیز همان فضا وجود دارد.

- در همین کتاب «چادر وحدت» صحنه هایی وجود دارد که شما با وجود سن کمتان در دل برخی از حوادث آن زمان حضور داشته اید مانند حضور در سخنرانی مسعود رجوی در دانشگاه تهران. حتی در آن صحنه کتک هم می خورید و شما را در داخل دستشویی های دانشگاه تهران می برند و زندانی می کنند! به نظر من در این قسمت هاست که  نثر داودآبادی را از سایر نویسنده ها متمایز می کند. این در دل خطر رفتن کار هر کسی نیست.

داودآبادی: من درآن روزگار خودم را یک ناظر بر حوادث نمی دیدم بلکه می خواستم بدانم که این مجاهدها چه کسانی هستند، به همین جهت به دل آنها می رفتم. من آنقدر با افراد مختلف مواجه شده بودم که به راحتی می توانستم از چهره آنها تشخیص دهم که مثلا توده ای، مجاهد، فدایی و یا متعلق به سایر احزاب هستند. از همان زمان من دوست داشتم که در میان مجاهدین حاضر شوم و حرف های آن ها را بشنوم.

- یکی دیگر از ویژگی هایی که خیلی توجه من را در کتاب جلب کرد فضای آموزشی پیش از انقلاب بود که به خوبی در کتاب شما به تصویر کشیده شده است. من کتابی را به نام «خلوت مدیر» از علی اکبر والایی می خواندم. ایشان این کتاب را در قالب رمان و در فضای یک مدرسه روایت می کنند. ولی در کتاب شما مو به مو فضای آموزشی آن زمان ترسیم شده است. شما حتی درگیری هایتان با معلم جامعه شناسی را نیز برای خوانندگان بیان کرده اید. از ترسیم این خاطرات قصد نقد آموزش و پرورش آن زمان  را داشتید و یا بیان این خاطرات دلایل دیگری داشت؟

داودآبادی: من اولا از نوشتن هیچ قسمتی از کتابم  هیچ گونه قصدی را نداشته ام. نسبت به چیزهایی که در اطرافم اتفاق می افتد و آنها را می بینم، یک حرصی را در خودم احساس می کنم که دوست دارم تمامی این اتفاقات را یادداشت کنم. یعنی این توانایی را در خودم می بینم که تمامی این حوادث را با جزئیات یادداشت کنم و اگر توانایی ساختن آنها را نیز داشتم حتما فیلم این حوادث را می ساختم. یکی از دلایل آوردن فضای مدرسه آن زمان شاید این بود که من خیلی دوست دارم فضای مدرسه آن زمان را به نسل امروز نشان دهم. اگر شما کتاب «از معراج برگشتگان» را بخوانید فضای آموزشی و مدرسه در آن جا خیلی دقیق تر بیان شده است.
مثلا آوردن اسلحه در مدارس و سایر ماجراها را دقیقا در آنجا بیان کرده ام. این فضاهایی که من از مدرسه در کتاب آورده ام حتما در سایر مدارس نیز اتفاق افتاده است و تنها در مدرسه ما رخ نداده است. من تنها مدرسه و مدیریت آن و برخورد آنها با جبهه رفتن و سایر ماجراهای مربوط به مدارس را نوشتم و به نظرم تمامی این اتفاقات در جای خودشان نشسته اند. حتی از ناظم مدرسه مان که آقای محمد زاده بود در آن کتاب تعریف کردم و گفتم با وجود اینکه ایشان فردی حزب اللهی نبود ولی انقلاب را قبول داشت و از ما حمایت می کرد.

- یک نکته ای که در این کتاب به چشم می خورد تحلیل های شما در آن سال هاست. آیا واقعا یک بچه 15 ساله در آن سال ها تا این میزان صاحب تحلیل بوده و یا اینکه شما کمی در تعریف آن خاطرات غلو کرده اید؟

داودآبادی: همه آن دوستانی که هم سن و سال من بودند و در چادر وحدت با یکدیگر بودیم همین گونه بودند. یکی از خوبی های بزرگ انقلاب این بود که بر روی حمید داودآبادی ها تاثیر بسزایی گذاشت و جوان های ما را شدیدا رشد داد. اگر شما به کتاب «از معراج برگشتگان» مراجعه کنید آنجا می بینید که نوشته ام پدرم در کودکی برای من از مصدق و فلسطینی ها و امام و ... صحبت می کرد و من نیز سریعا تحت تاثیر این حرف ها قرار می گرفتم.

- یعنی به تعبیری انقلاب به شما بینش داد. حالا سوال من این جاست که چرا این فضا ادامه پیدا نکرد. چرا بچه های دبیرستانی امروز ما همچنین اطلاعاتی را در این فضاها ندارند؟

داودآبادی: ما وقتی انقلاب کردیم خودمان وارد صحنه شدیم. برای انقلاب کتک خوردیم و کتک هم زدیم. من شب بیست و دو بهمن یک بچه چهارده ساله بودم ولی مانند یک رزمنده در میدان مبارزه حاضر بودم. دلیل این امر همین بود که ما انقلاب را برای خودمان می دانستیم. به نظرم جوان چهارده ساله امروز ما انقلاب را برای خودش نمی داند. ما خودمان را مدعیان انقلاب می دانستیم و به همین دلیل بود که برای دفاع از آن به خیابان ها می رفتیم. یکی از روزی های خداوند به من در آن زمان آشنایی با شهید بیوک میرزاپور بود. من هرموقع به بهشت زهرا (س) می روم سنگ قبر این شهید را به خاطر استادی اش می بوسم. این شهید بزرگوار واقعا اطلاعات زیادی در اختیار داشت و با راهنمایی های پیوسته ایشان بود که ما مسیر را به درستی تشخیص دادیم.
من در جایی از کتاب آورده ام که برای تبلیغات ریاست جمهوری برای سیداحمد مدنی تبلیغ می کردم. با توجیهات بیوک بود که از ایشان در ریاست جمهوری حمایت کردم. بیوک در واقع پیغمبر من بود و من خیلی او را قبول داشتم. بیوک در آن سال ها به من نصیحتی کرده بود که هنوز آن را به یاد دارم. او به من گفت که وقتی برای درگیری به سراغ فردی می روی که نشریه دارد حتما یک نسخه از نشریه اش را بردار و بخوان. بدان که با چه کسی طرف هستی و حتما اندیشه اش را بدان چیست و بعد با او مبارزه کن.

- در حالی که متاسفانه خیلی ها از روی عناد در سال های بعد شما را تندرو لقب دادند. آیا حمید داودآبادی در سن پانزده سالگی به چنین بینشی رسیده بود تا با راهنمایی های استادش بیوک میرزاپور با چشم باز پا به میدان مبارزه بگذارد؟

داودآبادی: سال 1360 کتاب «بیست و سه سال» علی دشتی را خوانده بودم و بعد از خواندن آن کلی سوال برایم پیش آمده بود. همچنین در آن سال ها کتابی به نام  «اسلام شناسی از دیدگاه فلسفه علمی» نوشته بابک دوستدار به چاپ رسیده بود که به شدت به اسلام حمله کرده بود. من به پیشنهاد بیوک این کتاب ها را مطالعه کردم. اگر آن کتاب ها را به جوان های امروز بدهیم بی دین می شوند. ما امروز استاد نداریم. ما استادی نداریم که امروز مثلا به ما بگوید که بروید و کتاب «تبیین جهان» رجوی را بخوانید. خیلی ها با خواندن این کتاب مجاهد شدند (خنده). شهید میرزاپور به من گفت این کتاب ها را مطالعه کن و بعد بیا سوالاتت را از من بپرس.

- یکی دیگر از ویژگی هایی که در این کتاب دیده می شود بخش پیوست های آن می باشد. این بخش خیلی هم قطور است و حدود دویست صفحه از کتاب را در برمی گیرد. این پیوست ها دارای چند ویژگی است. اولین ویژگی این پیوست ها این است که خیلی مبسوط است. یعنی اگر جوان امروزی آن را بخواند می تواند مثلا اعضای نهضت آزادی ویا اعضای مجاهدین خلق و سایر جریانات آن زمان را به خوبی بشناسد. دومین ویژگی آن، نوشته شدن این پیوست ها از دیدگاه یک آدم انقلابی است. دلیل شما از اضافه کردن این پیوست ها به کتاب چه بود؟

داودآبادی: یک بار من را برای سخنرانی در مدرسه ای ابتدایی دعوت کردند. وقتی در مدرسه حاضر شدم به تلاطم افتادم که چگونه برای اینها خاطراتی از جنگ را بیان کنم. مشکل اصلی اینجا بود که آنها نمی دانستند که خاکریز، کاتیوشا، خمپاره و سنگر چیست. تعریف یک خاطره ده دقیقه ای دقیقا یک ساعت به طول انجامید. زیرا وقتی صحبت از خاکریز می شد چند دقیقه طول می کشید تا خاکریز را برای آنها تعریف کنم و بعد ادامه خاطره را بگویم. آن جلسه سخنرانی درس بسیار قشنگی به من داد. در واقع آن جلسه سخنرانی باعث شد تا تمامی عبارات و اسامی را که در کتاب به کار برده بودم در قسمت پیوست ها به طور کامل توضیح دهم. مثلا در کتاب «چادر وحدت» از یک سازمانی به نام توفان نام می برم و همچنین در قسمت دیگری از کتاب یک حزبی را به نام طوفان معرفی می کنم که با  ط دسته دار نوشته می شود.
جوان های ما وقتی در کتاب با اسامی این احزاب و سازمان ها مواجه می شوند، می خواهند اندکی اطلاعات راجع به تفکرات آنها داشته باشند. وظیفه خودم دیدم که اینها را برای خوانندگان به خصوص نسل جوانتر توضیح دهم. من باید حزب رنجبران را برای جوانها توضیح می دادم، یا مثلا تفاوت آنها را با چریک های فدایی خلق بیان می کردم. یا اینکه باید بیان می کردم که تفاوت چریک های فدایی اقلیت و اکثریت در چه بود که موجب شد تا گروه اقلیت در سال 58 با نظام درگیر شوند ولی اکثریت تا سال 63 نیز در تهران به فعالیت خود ادامه دهند. به همین خاطر بود که فکر کردم ممکن است است سوالاتی برای جوان های ما پیش بیاید و نمی خواستم جواب های آن سوالات را از منابع دیگری مثل اینترنت و ویکی پدیا به دست بیاورند. همچنین خیلی سعی کردم تا آنجا که ممکن است پاسخ این سوالات را به طور بی طرفانه برای آنها بیان کنم. نکته دیگری که وجود دارد این است که حتی سعی کردم تمامی اسامی که در کتاب آورده بودم مانند اسلحه کلاشینکف، ژ3 و ... را نیز در پیوست ها توضیح دهم.

- شما با توجه به اطلاعات خودتان این پیوست ها را نوشتید، یا از سایر منابع در تکمیل آن بهره گرفتید؟

داودآبادی: صد در صد از منابع مختلفی برای کامل تر شدن آنها استفاده کردم.

- چرا اسم کتاب تان را «چادر وحدت» گذاشتید؟ اصلا چرا اسم چادر شما «چادر وحدت» شد؟

داودآبادی: ما دوستی داشتیم به نام رضا افغان که ایشان این چادر را راه انداخت و خودش نیز این اسم را برای آن انتخاب کرد. دلیل او از انتخاب این اسم را نمی دانم، ولی چادر ما به مکانی برای اجتماع بچه های حزب الله تبدیل شد.

- بعدا این چادر به مقابل لانه جاسوسی انتقال پیدا می کند؟

داودآبادی: نه، «چادروحدت» در همان مکان مقابل دانشگاه قرار داشت، ولی با شلوغ شدن لانه جاسوسی ما نیز مقابل آن یک شعبه برپا کردیم که به «چادر وحدت لانه» معروف شد.

- سالها پیش وقتی آقای محمود گلابدره ای در قید حیات بودند، در جلسه ای در منزل ایشان بودم که شما و آقای دهنمکی نیز آمدید. از ماجرای دیدارتان با آقای گلابدره ای نیز برایمان صحبت می کنید؟

داودآبادی: بعد از مطالعه کتاب ایشان خیلی علاقمند بودم تا آقای گلابدره ای را از  نزدیک ببینم. برای اولین بار او را در مراسمی در هتل لاله دیدم. در آن مراسم، آقای گلابدره ای، آقای سرهنگی، مرحوم ملاقلی پور، آقای کمره ای و جناب بهبودی بر سر یک میز نشسته بودیم. مدت ها بعد از آن دیدار، در ایام اکران فیلم اخراجی ها، یک روز برای تماشای این فیلم به سینما فلسطین رفتم. جلوی درب سینما پیرمردی را مشاهده کردم که قصد داشت برای تماشای فیلم به داخل سینما برود، ولی ماموران به او اجازه ورود نمی دادند. وقتی این صحنه را دیدم کارت خودم را به ایشان دادم تا برای تماشای فیلم به داخل سینما برود. بعد از آن ماجرا بود که ایشان در گزارشی در بانی فیلم از این کار من تجلیل کرد و اینگونه بود که رابطه ما با یکدیگر بسیار صمیمی شد.
کتاب ایشان قطعا یکی از تاثیرگذارترین نوشته ها در زمینه انقلاب اسلامی به شمار می رود. همیشه برای ایشان یک حق استادی قائل بودم. یکه نکته ای می خواهم در اینجا خدمت شما عرض کنم و آن این است که همیشه با هر کسی که ارتباط برقرار می کنید، اگر یک خصلتی در شخصیت او می یابید که در خودتان نیست و یا نسبت به ایشان کمرنگ تر است باید به بزرگی او احترام بگذارید. دوستی داشتم که بیست سالش بود ولی به خوبی به زبان عبری صحبت می کرد. همیشه برای او احترام خاصی قائل بودم. یک روز به من گفت که آقای داودآبادی برای چه شما اینقدر به من احترام می گذارید؟ گفتم: یک چیزی در تو وجود دارد که من آن را ندارم. تو یک بزرگی نسبت به من داری و زبان عبری را بلدی ولی من بلد نیستم. پس تو از من بزرگتری و من خیلی از تو پایین ترم، به همین دلیل برای تو احترام زیادی قائل هستم. من برای هر کسی که برجستگی بیشتری نسبت به من داشته باشد احترام زیادی قائل هستم.

- گاهی اوقات نگاه شما در این کتاب در بستری از طنز روایت می شود. به نظر من این طنز یک وسیله ای است تا شما به عنوان یک نویسنده به خوبی حرف هایتان را برای خوانندگان بیان کنید.

داودآبادی: در رابطه با طنزی که در آثارم دیده می شود حضرت آقا یک نکته ای را در کتاب «یاد یاران» نوشته اند. ایشان در آنجا این گونه بیان می کند: «این کتاب با روح طنزی که در همه جای آن پراکنده است از کتاب های دیگر جبهه گیراتر و جذاب تر است.» من تا به حال اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم و چون اخلاقم طنز و شاد است بیان خاطراتم نیز این گونه از آب درآمدند. به هیچ وجه در کتاب هایم چیدمان بندی نمی کنم؛ مثلا هیچ وقت نشده که قصد داشته باشم در قسمتی از کتاب طنز را جدی تر بیان کنم. یا در قسمتی دیگر از قضایای جدی و یا تلخ استفاده کنم. من هر چیزی را که در هر جا اتفاق افتاده است را نوشته ام. همیشه یک دیکتاتوری در آثارم داشته ام که عقیده دارم خواننده باید همه کتابم را بخواند. آن طنزی که شما از وجود آن در آثار من حرف می زنید در بیان و نگاه من وجود دارد. گاهی اوقات شوت بازی ها و شاد و شنگول بازی هایی داشته ام که در برخی از خاطراتم آنها را بیان کرده ام.

- شما در مقدمه کتابتان به آقای علیرضا کمره ای ارادت خاصی نشان داده اید. از ایشان هم که نامشان آذین کننده مقدمه شما شده است نیز می گویید؟

داودآبادی: بعد از جنگ این احساس و نیاز نوشتن در من وجود داشت. من در سال 1359 یک معلم ادبیاتی به نام آقای مشایخی داشتم که الان خیلی علاقه دارم تا ایشان را یک بار دیگر ببینم. آقای مشایخی یک جذبه شدیدی سر کلاس داشت. به واقع تنها معلمی بود که هیچ کس جرات نطق کشیدن در کلاس های او را نداشت. ایشان دو خدمت بزرگ را در حق من انجام داد. اول آنکه ایشان هر وقت وارد کلاس می شد عبارت «بسم الله الرحمن الرحیم» را با یک خط زیبا بر روی تخته می نوشت. یک روز من گچ را برداشتم و با نوشتن یک خط نستعلیق ادای او را سر کلاس درمی آوردم که یکدفعه وارد کلاس شد. او آمد و دست من را گرفت و با کمک او نوشتم. همچنین به من گفت: هر موقع هر مشکلی داشتی پیش خودم بیا تا راهنمایی ات کنم. بعد از آن ماجرا دیگر پیش او نرفتم ولی حرفهای او تاثیر عجیبی روی من گذاشت.
خدمت دیگر ایشان به من این بود که وقتی انشا نوشتم، دفتر انشایم را گرفت و سایر انشاهایم را نیز خواند. او بعد از خواندن آنها به من گفت: تو نویسنده خیلی خوبی خواهی شد. از حرف او خیلی خوشحال شدم. این حرف های آقای مشایخی جرقه عظیمی را در ذهن من به وجود آورد. دیگر طبق سخنان او من باور کرده بودم که نویسنده بزرگی خواهم شد. وقتی برای اولین بار نوشته هایم را به حوزه هنری بردم، آقای بهبودی و سرهنگی در آنجا حضور داشتند. آنها به من گفتند که این کارهای شما را باید آقای کمره ای ببینند. بعد از چند روز خدمت ایشان رفتم. ایشان کارهای من را خوانده بود و از من پرسید تحصیلات شما چیست؟ گفتم که سیکل دارم. گفت کارهایت عالی است و حتما باید آثارت را چاپ کنی. من اصلا آن خاطرات را برای چاپ به آنجا نبرده بودم و فقط می خواستم بگویم که من نیز یکسری خاطرات دارم.
از آن روز به بعد بود که رابطه من با آقای کمره ای شروع شد و برای چاپ تمامی آثارم از ایشان مشورت و اجازه می گیرم. در واقع نظر ایشان برای من از اهمیت زیادی برخوردار است. همین کتاب «چادر وحدت» را ابتدا خدمت ایشان بردم و نظرات خیلی مهمی درباره کتاب دادند که برای چاپ، آنها را مدنظر قرار دادم. ایشان بعد از مطالعه کتاب گفت: «حمید! جای این کتاب شدیدا در خاطرات انقلاب خالی بود و هیچ کس تا به حال این حرف ها را که تو گفتی، نگفته بود.» اگر در سال های اوایل انقلاب شهید میرزاپور استاد من بود و من را از خیلی از حوادث و بحران ها نجات داد، امروز آقای کمره ای در عرصه نوشتن حق استادی بر گردن من دارند.

- ممنون از اینکه وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید!

داودآبادی: من هم از شما تشکر می‌کنم.
17/12/1393
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: سال های 1358 تا 1360 جزو سال های حساس کشور به شمار می رود؛ چرا که در این زمان بحران های داخلی و اتفاقاتی مانند پاوه و حمله منافقان به وقوع پیوسته است.

عکس : رونمایی کتاب چادر وحدت



 حمید داودآبادی در گفتگو با خبرنگار «سراج24» درباره کتاب «چادر وحدت» گفت: در این کتاب خاطراتم را از سال های 1358 تا 30 خرداد 1360 بیان کردم؛ البته پیش از این خاطرات دوران نوجوانی تا دفاع مقدس را در کتاب «از معراج برگشتگان» عنوان کرده بودم و حتی در همات کتاب نیز اشاره کردم که خاطراتم در سال 1358 تا 1360 تا به طور مجزا در کتابی خواهم آورد.
 وی با بیان اینکه 6 و 7 سال بر روی کتاب «چادر وحدت» وقت گذاشته ام، اظهار داشت: متاسفانه تا الان هیچ کس درباره بحران هایی که در آن زمان در جلوی دانشگاه تهران را بیان نکرده ، در حالی که در آن سال ها منافقان در تهران دست به ترور و اقدامات مسلحانه زده بودند.
 
نویسنده «از معراج برگشتگان» افزود: سال های 1358 تا 1360 جزو سال های حساس کشور به شمار می رود؛ چرا که در این زمان مسائل مربوط به بحران های داخلی و اتفاقات مانند پاوه و حمله منافقان انجام شده بود به همین دلیل نوشتن خاطراتم در این بازه زمانی نیاز به حساسیت بیشتری داشت.
 
داوودآبادی با بیان اینکه «چادر وحدت» تنها شامل خاطرات و دیده های خودم است، تصریح کرد: مخاطب این کتاب را اینگونه در نظر گرفتم که هیچ اطلاعی از مارکسیست ها، منافقان و ... ندارد، از این رو برای معرفی آنها نیاز به پاورقی داشتم؛ چرا که نسل جوان کشور باید آنانی را که به انقلاب اسلامی خیانت کردند بشناسد.
 
وی در همین زمینه افزود: این کتاب را برای مخاطبی نوشتم که از نظر اطلاعاتی و محتوایی درباره حوادث اول انقلاب در نقطه صفر قرار دارد و باید توضیحاتی بی طرفانه را در کتاب ارائه می دادم؛ امیدوارم که نسل جوان کشور این کتاب را بخواند.
 
نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» خاطر نشان کرد: هدفم از نوشتم «چادر وحدت» این نبوده که مخاطبان با خاطراتم در آن زمان آشنا شوند؛ بلکه می خواهم نسل جوان با منافقان و .... آشنا شوند.
سایت سراج 24

گزارش تصویری مراسم

http://seraj24.ir/fa/news-details/85683/

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده کتاب «چادر وحدت» در مراسم رونمایی آن گفت: «چادر وحدت» را نوشتم تا شهدا گم نشوند و اگر آن را به نگارش درنمی‌آوردم، مدیون شهدا می‌ماندم.
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، آیین رونمایی از کتاب «چادر وحدت» اثر حمید داودآبادی با حضور حبیب احمدزاده، مصطفی جمشیدی، محمدعلی گودینی و خانواده‌های شهدا کاظم‌زاده، بیوک میرزاپور و شهید علی قرایی عصر امروز در سازمان هنری‌ ـ‌ رسانه‌ای اوج برگزار شد.

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/12/15/13931215181353187_PhotoL.jpg

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/12/15/13931215180747466_PhotoL.jpg

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/12/15/13931215180759368_PhotoL.jpg



* این کتاب را نوشتم تا شهدا گم نشوند
حمید داودآبادی نویسنده کتاب «چادر وحدت» در این مراسم گفت: همه در مواجه شدن با من می‌پرسند چی شد که چادر وحدت را نوشتی، و کسی نمی‌پرسد اگر چادر وحدت را نمی‌نوشتی، چه می‌شد؟ اگر این کتاب را نمی‌نوشتم، کسی نمی‌پرسید شهدای «چادر وحدت» چه کسانی بودند.
وی افزود: اگر رحمت‌های شهدا نبود، داودآبادی امروز اینجا حضور نداشت. من نوشتم تا در آینده تاریخ دروغ نشود. من نوشتم تا نشان دهم نهال نوپای انقلاب چگونه از طوفان حوادث گذشته است و نوشتم تا نسل‌های جوان بدانند که منافقین برای ضربه‌زدن به انقلاب چه کرده‌اند. «چادر وحدت» چادری بود که من کوچکترین عضو آن بودم.
نویسنده کتاب «چادر وحدت» در ادامه گفت: ‌10 بهمن 58 وقتی ما را در سرویس بهداشتی کتابخانه دانشگاه تهران گرفتند و مسعود رجوی خودش آمد و از ما بازجویی کرد و به بچه‌های انقلاب سیلی زد، کسی نبود اینها را ببیند و تمام این مسائل در چادر وحدت ذکر شده تا آیندگان بدانند 35 جوان بدون اینکه وکیل و وزیر باشند و یا حق مأموریت بگیرند، فقط به عشق امام(ره) برای حفظ انقلاب پایداری کردند.
این نویسنده تاریخ انقلاب و دفاع مقدس در پایان سخنانش گفت: ما خودمان انقلاب کردیم و مردم بودند که شاه را سرنگون کردند و این مردم به خاطر انقلاب حاضر بودند کتک بخورند. من هرگاه دچار غرور می‌شوم، یادی از مادر شهیدان ولی‌زاده می‌کنم که فرزندان خود را برای انقلاب داده است. ما امروز به خودمان مغرور شده‌ایم و فکر می‌کنیم خیلی برای انقلاب کتک خورده‌ایم، اما هیچ‌کس نگفت مادری که سه فرزند خود را داده، چه شده است. این کتاب را نوشتم تا شهدا گم نشوند و اگر آن را نمی‌نوشتم، مدیون شهدا بودم.

* «چادر وحدت» مستند واقعی از وقایع انقلاب است
در ادامه این مراسم، محمدعلی گودینی گفت: «چادر وحدت» کتابی است که در تاریخ شفاهی انقلاب ماندگار خواهد بود. این کتاب را نه یک کهنه‌سیاستمدار و نه کهنه‌سرباز یا کهنه‌آخوند نوشته، بلکه روایت‌های یک فرد عادی از روزهای انقلاب است. این کتاب برآمده از ذهن یک نوجوان انقلابی است.
وی اضافه کرد: آیندگان از این کتاب استفاده خواهند کرد و محلی برای رجوع افراد خواهد بود. مطالب این کتاب دارای پیوستگی است و تاریخ انقلاب را روایت کرده و همین مسئله از دلایل ماندگاری آن می‌شود. «چادر وحدت» یک مستند واقعی از وقایع سال‌های انقلاب است و نشان داده که چطور انقلاب اسلامی از طوفان سیاسی‌کاری‌ها سلامت خارج شده است.
نویسنده تالار پذیرایی پایتخت در ادامه گفت:‌ سبک خاطره‌نگاری این کتاب در پاره‌ای از بخش‌ها گاهی نارسا به نظر می‌رسد و این از آن جهت است که خواننده احساس می‌کند که برخی مباحث از تاریخ روایت نشده، این کتاب بر موج شعارگویی و شعارنویسی سوار نشده و تنها تاریخ را روایت کرده است.

* «چادر وحدت» دو سال از تاریخ طلایی انقلاب را روایت می‌کند
مصطفی جمشیدی از نویسندگان ادبیات انقلاب اسلامی در ادامه این مراسم گفت: وقتی کتاب را می‌خواندم، خوشحال شدم که جوانی در آن سن و سال به انقلاب پایبند بوده است، شجاعت بزرگترین ویژگی این کتاب است و آیینی که نویسنده به آن اعتقاد داشته، در متن کتاب دیده می‌شود. این کتاب می‌تواند منظری برای شناخت آن دوره باشد.
وی افزود: سال‌های 55 تا 60 دوره طلایی تاریخ انقلاب است که داودآبادی در «چادر وحدت» دو سال از آن را روایت کرده است. بیشترین چیزی که در این کتاب نشان داده شده کتک خوردن داودآبادی است که ویژگی داودآبادی به شمار می‌رود.
جمشیدی اضافه کرد: داودآبادی در این کتاب صراحت دارد و با کسی تعارف نمی‌کند. من در برابر سونامی معنویت‌زدایی که در امروز در کشور نفوذ کرده هشدار می‌دهم و فداکاری‌های بچه‌های حزب‌اللهی مانع رقم خوردن این اتفاق می‌شود. همچنین در این کتاب به فساد احزاب سیاسی ابتدای انقلاب و گروهک‌ها اشاره شده و داستان‌نویسان باید نسبت به کتاب‌هایی از این جنس توجه کنند تا بتوانند از آنها برای خلق داستان‌هایشان سود ببرند.

* نقش رهبری انقلاب و مردم در تاریخ‌نگاری انقلاب حذف شده است
در بخش دیگری از این مراسم، محمدرضا امینی نویسنده کتاب «سراب سیاست» به وضعیت تاریخ‌نگاری انقلاب اشاره کرد و گفت: نخبگان سیاسی در تاریخ انقلاب فقط به مقولات سیاسی کشور اشاره کرده‌اند و از تغییر و تحولات و مؤثرهای دیگر در پیروزی انقلاب حرفی زده نشده است. «چادر وحدت» متعلق به فردی است که به هیچ جریان و گروه سیاسی تعلق نداشته و از طبقه عادی است. وقتی نخبگان سیاسی به تاریخ اشاره می‌کنند، نقش رهبری انقلاب و مردم حذف می‌شود، همچنین فرهنگ و جنگ دو مقوله‌ای است که در پیروزی انقلاب و سال‌های بعد از آن نقش داشته اما مورد اشاره قرار نمی‌گیرد.
وی افزود: این کتاب، دست‌های پشت پرده و انتصابات سال‌های ابتدای انقلاب و همچنین اقامه اولین نماز جمعه بعد از پیروزی انقلاب و استقبال مردم از آنان را به خوبی منتقل کرده است. داودآبادی در این کتاب به عمق بصیرت بچه‌های حزب‌اللهی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد دغدغه‌های جوانان آن دوره در چه سطحی است. سطر سطر این کتاب برای من و کسانی که آن دوره را ندیده‌اند آگاهی است و می‌تواند به عنوان یک مرجع برای جوانان مورد استفاده قرار گیرد.

و در بخش دیگری از این مراسم، اکبری مدیر انتشارات «یا زهرا» گفت: «چادر وحدت» سومین کتابی است که از داودآبادی منتشر کرده‌ایم و طی 10 روز آینده اثر دیگری از آن را روانه کتابفروشی‌ها خواهیم کرد.
در پایان این مراسم، از کتاب «چادر وحدت» اثر حمید داودآبادی با حضور از جمعی نویسندگان و خانواده‌های شهدای چادر وحدت رونمایی شد.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٥ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مراسم رونمایی از کتاب
چادر وحدت
خاطرات و ناگفته های سال های 1360 – 1358
تازه ترین اثر حمید داودآبادی
زمان: روز جمعه 15 اسفند 93 از ساعت 15
مکان: نخلستان اوج
تهران – خیابان آیت الله طالقانی – بین خیابان ولی عصر (عج) و میدان فلسطین – خیابان برادران شهید مظفر شمالی – شماره 98

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-vahdat%202.jpg



 «چادر وحدت» مجموعه خاطرات حمید داودآبادی از سال‌های 1358 تا خرداد 1360 است که  در صفحه 104 کتاب «از معراج برگشتگان» قول انتشار آنها را داده بود.
داودآبادی در «چادر وحدت»، دیده‌ها و خاطرات خود را از حوادث و وقایع سال های بحرانی اول پیروزی انقلاب اسلامی، در نبرد با گروه های ضدانقلاب ارایه داده است. «چادر وحدت» محل تجمع بچه‌های حزب‌اللهی در جلوی دانشگاه تهران در آن سال‌ها بوده است.

این کتاب در 645 صفحه به قیمت 19500 تومان از سوی انتشارات یازهرا(س) منتشر شد.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

وای ی ی ی ی
شغل جدیدم لو رفت!!!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20aaaaah.JPG


اینم از شغل جدیدم که توسط ضدانقلابیون خارج نشین برام تعیین شده و لو رفته!!!
خودم که کلی خنده ام گرفت. شما رو نمی دونم چه حسی پیدا کردید وقتی فهمیدید بنده، در "بازجویی از فعالان سیاسی و شکنجه جوانان ایران" نقش فعالی ایفا می کنم!
خب برای خنده و رفع خستگی بد نیست.
فقط لطف کنند به روسای بنده اعلام کنند حق بازجویی و شکنجه شب عید بنده رو زودتر بدهند!
http://khabareg.com/…/1220-disclosure-of-an-interrogator-la

[ ۱۳٩۳/۱٢/٥ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جام می و خون دل، هریک به کسی دادند
در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد

مهر ماه که می شود، یاد مصطفی کاظم زاده هوش از سرم می برد.
زمستان که می شود ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa-.jpg



ای وای
روزهای سخت و سرد جدایی
سیدمحمد هاتف، احمد بوجاریان، سیداحمد یوسف، سعید طوقانی، عباس دائم الحضور، حسین رجبی و ....
و این عکس
همه داشته ها و مانده های من از آن روزهاست:
آن روزها آن قدر شاد و شادمان
و امروز ...
یکی بهم بگه:
جدا چرا؟!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حال این روزهام
نفس کشیدن که مال من نیست، لطف خداست
می دهد و می گیرد!

ولی بالاجبار:
غذا می خورم که جسمم نمیره
می نویسم که روحم پژمرده نشه
دعا و عبادت می کنم که عاقبت بخیر بشم
و یاد میکنم از رفیقان رفته، که در روزگار تنهایی، یادم کنند و شاید شفاعت!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیشترها، وقتی تنفس برام خیلی سخت شد و از شدت سرفه، خون بالا می آوردم، رفتم درمانگاه بیمارستان ساسان، مطب دکتر قائمی که ظاهرا متخصص بسیار عالی بیماری های تنفسی و ریه و ویژه جانبازان شیمیایی بود.
آن ایام، مصادف بود با زمانی که دولت مکرم، به دلیل کم آوردن بودجه، دستور داده بود تا همچون همیشه، با "اسراف و ولخرجی دستگاه های دولتی" مقابله شود!
خب معلومه که اولین جایی که در آن اسراف و ولخرجی می شود و باید جلویش گرفته شود، جانبازان و ایثارگران هستند!
به همین دلیل نه تنها اعلام کرده بودند که اگر جانبازی نسبت به درصد خودش اعتراض داشت، در کمیسیون تعیین درصد قطعا درصدش را پایین تر بیاورند تا از تسهیلات اندک و حقوق بخور و نمیری که می دهد محروم شود، بلکه اگر جنازه ات را هم به بنیاد جانبازان می بردند، حضرات دکاتره، از خواندن یک فاتحه دولتی هم برایت دریغ می کردند.
یعنی چی؟
یعنی اینکه فرموده بودند به هیچ وجه درصد جانبازان و به دنبال آن آمار جانبازان بالاتر نرود چون بودجه نیست!
و درست زمانی بود که اتفاقا جانبازان شیمیایی که تا چندی قبلتر اصلا عوارض شیمیایی به عنوان صدمات و ضایعات جنک محسوب نمی شد، یکی پس از دیگری جان می دادند و الحمدلله از اسراف و ولخرجی بنیاد کسر می شدند!

القصه!
وقتی رفتم نزد دکتر متخصص و از سختی تنفس و خون بالا آوردن و ... شکایت کردم، چند تا چیز در دهان مبارک بنده فرو کرده و به زور چند فوت و سرفه، خونسرد و پیروزمند گفت:
- شما هیچیت نیست.
با تعجب گفتم: ببخشید آقای دکتر، من از شدت سرفه دارم داغون میشم و خون بالا میارم. اصلا صدام درنمیاد ونمی تونم حرف بزنم.
که خونسردتر و بی اهمیت به آنچه می گفتم و خودش هم می دید صدایم به گوشش نمی رسد، گفت:
- شما آسم داری. برو ببین توی خانواده ات کی آسم داره، از اون گرفتی.
با عصبانیت گفتم: آقای دکتر، آسم چیه؟ من دهها بار تو عملیات مختلف در معرض انواع گازهای شیمیایی بودم. مگه آسم این عوارض منو داره؟
که گفت: آقا جون آسمه. وقت مارو نگیر ... مریض بعدی.

پرونده را که از روی میزش برداشتم، یاد شهید "حسین کهتری" از جانبازان سرافراز کاشان افتادم که:
به اصرار خانواده، برای تعیین درصد جهت پیگیری وضعیت شدید سخت شیمیایی اش به کمیسیون تعیین درصد رفته بود و دکاتره مکرم و از جان گذشته، با خنده به او گفته بودند:
- تو که ماشاالله صحیح و سالم هستی و از منم حالت بهتره. چهار ستون بدنت هم که سالمه. نه دست و پات قطعه، نه چشم و چارت با ترکش صدام کور شده. چیه؟ بوی ماشین یا خونه به مشامت خورده، اومدی درصد بگیری؟
و آن عزیز، پرونده خود را از روی میز برداشت، پاره کرد و به صورت دکتر پاشید. با هزار درد نگفته، از کمیسیون تعیین درصد جانبازان خارج شد. چند ماه بعد، حسین کهتری بر اثر تاثیرات گازهای شیمیایی به شهادت رسید.
و قطعا حق و حقوق ویژه آن دکتر که از بالا رفتن آمار درصد جانبازان یا به قول خودشان "اسراف و ولخرجی بیت المال" جلوگیری کرده بود، سر جای خود محفوظ بود.

همه اینها رو گفتم تا برسم به اینجا:
یکی دو ساله که به اصرار خانواده به بیمارستان می روم، چند روزی بستری می شوم، آزمایش های مختلف و دارو و ...
خداوکیلی در بیمارستان خیلی عالی و خوب رسیدگی می کنند. از پرستارها گرفته تا دکترها. خدا خیرشون بدهد.
القصه:
پس از اینکه کلی سیم و دستگاه که بهم وصل کردند و تست خواب گرفتند، دکتر متخصص ریه با تعجب گفت:
- این چه وضعیه؟ تو که اصلا خواب نداری.
تازه فهمیدم چه مرگمه!
تازه فهمیدم اون چیزی که چند ساله حالم رو گرفته و اوضاع و احوالم رو ریخته به هم، چیه!
اصلا خواب نداشتم و ندارم. جسمم عینهو میت ولو میشه زمین، ولی روحم همیشه تشنه استراحت و خوابه.
بجای خواب هم یک مشت چرت و پرت نامفهوم و آزاردهنده می بینم.
اگر ده روز هم نخوابم و سرم رو بذارم روی بالش، هیچ فرقی نمیکنه و تازه بدتر و خسته کننده تر هم هست.

ولش کنید این روضه خونی ها رو. میخوام اینو بگم:
دکتر گفت:
- برای اینکه بتونی یک مقدار راحت بخوابی، باید یک دستگاه بخری، شبها به خودت نصب کنی و بخوابی.
وقتی پرسیدم این دستگاه چی هست و چطور باید تهیه کرد، گفت:
- این دستگاه خیلی گرونه و فقط بیمارستان مسیح دانشوری داره. من برات نامه میزنم برو ببین بنیاد جانبازان برات تامین میکنه یا نه.
به اصرار خانواده، نامه دکتر را بردم بنیاد. پس از دو سه ماه که رفتم برای پیگیری، دکتری تکیه زده بر کرسی، با تعجب گفت:
- چرا الان اومدی؟ دو سه ماه گذشته.
که گفتم:
- خب مگه چی شده؟ نکنه دستگاه اومده و تموم شده؟
که گفت: نه. دستگاه که نیومده. ما نامه شما رو فرستادیم بنیاد مرکز ولی تا امروز هیچ تاییدی برای تهیه دستگاه نیومده!
جالبتر این بود که وقتی پرسیدم این دستگاه که دکترها می گفتندخیلی گرونه و فقط یک بیمارستان داره، چند هست؟ گفت:
- 3 میلیون تومان.
- چی؟ 3 میلیون یعنی سی میلیون ریال؟
- خب بله. مگه کم چیزیه؟ الان شما پنجمین نفر توی این منطقه بنیاد هستید که قراره براتون این دستگاه تامین بشه. شما حساب کن در سطح استان چه تعداد نیاز به این دستگاه دارن که بنیاد باید براشون بخره.
با خودم حساب کردم دستگاهی که قطعا یک بار مصرف نیست و مثل ویلچر جانبازان عزیز قطع نخاعی حداقل پنج شش سال باید عمر کند، شما بگو در تهران به این بزرگی که چهار پنج ناحیه بنیاد دارد، می شود حداکثر 30 دستگاه یعنی 90 میلیون تومان.

چند روز بعد پسرم کارتم را گرفت و رفت بنیاد برای پیگیری دستگاه. وقتی برگشت، خیلی ناراحت و گرفته بود. تا پرسیدم چی شد، دستگاه رو آوردند؟ با عصبانیت گفت:
- یارو نشسته اون جا با کامپیوتر ور میره و میگه : "با پدر شما، پنج نفر درخواست این دستگاه رو دارن. البته یکی از اونا تموم کرده و فقط مونده 4 نفر. انشاالله نامه تون رو تایید میکنند و دستگاه رو می خرند."

یاد کاریکاتوری افتادم که مجله گل آقا، چند سال بعد از جنگ کشیده بود.
در خبرها آمده بود: صدام از مردم عراق خواسته تا برای تامین حقوق و معیشت زندگی مجروحین و مصدومین جنگ عراق علیه ایران، داوطلبانه به حساب و صندوقی پول واریز کنند تا خرج آنها شود.
گل آقا سربازی را کشیده بود که یک پایش قطع بود، عصا در کنار و عکس صدام بالای سرش بود. کنار خیابان نشسته بود و درحالی که کاسه گدایی در دست داشت: می گفت:
- به من عاجز فقیر که مجروح جنگی هستم کمک کنید ...

واقعا 3 میلیون تومان، چند میلیونیوم اختلاس های حضرات جزایری و خاوری و زنجانی و ... می شود؟!
یا اصلا چند میلیونیوم دارایی های حلال و نان بازوی چند ده و چند صد میلیاردی یکی از وزرای ثروتمند و درد کشیده و نان از عرق جبین خورده دولت تدبیر و امید می شود؟!
اصلا چطوری می شود 3 میلیون تومان اختلاس کرد و کسی نفهمد؟!


از ما که گذشت ...
و چون می گذرد، ملالی نیست!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «چادر وحدت» جدیدترین اثر «حمید داودآبادی» نویسنده و پژوهش‌گر دفاع مقدس راهی بازار شد.
کتاب «چادر وحدت» که خاطراتی است ناگفته از دو سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، پس از طی کردن آخرین مراحل نشر، امروز رسما به فهرست کتاب های منتشره در سال 1393 شمسی ملحق شد.
حمید داودآبادی پیش از این در کتاب خود با عنوانِ «از معراج برگشتگان» قول انتشار کتاب «چادر وحدت» را داده بود.

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر


داودآبادی در «چادر وحدت»، دیده‌ها و خاطرات خود را از حوادث و وقایع سال های بحرانی دوسال نخستینِ پیروزی انقلاب اسلامی، در نبرد با گروه های ضدانقلاب ارایه داده است.
«چادر وحدت» خیمه ای در  مقابل درب اصلی دانشگاه تهران بود که در سال های 58 و 59 شمسی، نیروهای حزب اللهی در آن جمع می شدند.
این کتاب در 645 صفحه توسط  «انتشارات یازهرا (س)» منتشر شده است.
«علی اکبری» مدیریت این اننشارات، در گفتگو با خبرنگار «جهاد و مقاومت مشرق» می گوید:
«این کتاب به نظر من در نوع خود بی نظیر است. تا به حال کتابی که به وقایع جلوی دانشگاه تهران پیش از انقلاب فرهنگی پرداخته باشد منتشر نشده است و از این نظر، اولین کتاب به شمار می رود. ادبیات و نثر زیبا و دلچسب استاد داودآبادی هم که دیگر جای خود دارد. چاپ این کتاب از افتخارات این انتشارات می دانم و امیدوارم مقبول درگاه الهی قرار گیرد و  ادای دین باشد به همه ی زحمت‌کشانِ انقلاب اسلامی»

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر


از راست: علی اصغر بهمن نیا (مدیرت هنری کتاب)، حمید داودآبادی(نویسنده) و «علی اکبری مزدآبادی» (مدیریت نشر)

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

معرفی و رونمایی کتاب چادر وحدت
در مجله خبری
امروز پنجشنبه 1393/11/16
ساعت 19/15 اخبار شبکه اول سیما


http://simanews.ir/Default.aspx?Net=1&placeid=7&Vid=25583

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

انتشارات یازهرا (س) کتاب «چادر وحدت»، خاطرات حمید داودآبادی از سال‌های 1358 تا خرداد 1360 را منتشر کرد.
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، خاطرات حمید داودآبادی از سال‌های 1358 تا خرداد 1360 در قالب کتاب «چادر وحدت» روانه کتاب‌فروشی‌های شد.
«چادر وحدت» مجموعه خاطراتی است که داودآبادی در صفحه 104 کتاب «از معراج برگشتگان» قول انتشار آنها را داده بود.
داودآبادی در «چادر وحدت»، دیده‌ها و خاطرات خود را از حوادث و وقایع سال های بحرانی اول پیروزی انقلاب اسلامی، در نبرد با گروه های ضدانقلاب ارایه داده است.
«چادر وحدت» محل تجمع بچه‌های حزب‌اللهی در جلوی دانشگاه تهران در آن سال‌ها بوده است.

در بخشی از این کتاب آمده است:
«در اولین روزهای سال 1358 که جلوی دانشگاه شده بود پاتوق گروهک‌های ضدانقلاب، از منافقین گرفته تا حزب توده و چریک‌های فدایی، چادری قرار داشت که محل تجمع بچه حزب‌اللهی‌ها بود. «چادر وحدت»، جایی بود که طی دو سه سال اول پیروزی انقلاب اسلامی، توانست به مقابله با فتنه‌ها و توطئه‌های دشمنان قسم خورده‌ انقلاب اسلامی بپردازد.»
از همان زمان تا امروز، ضدانقلابیون و به‌خصوص منافقین که بسیاری از نقشه‌های شوم‌شان توسط چادر وحدت رسوا و خنثی گردید، همواره از آن به‌عنوان محلی که ضربات سختی بر آنان وارد کرد نام می‌برند، می‌سوزند و برمی‌آشوبند!
این کتاب در 645 صفحه به قیمت 19500 تومان از سوی انتشارات یازهرا (س) منتشر شد.
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۳/۱۱/٩ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی از اتمام نگارش مجموعه خاطراتش از جنگ با عنوان «نامزد خوشگل من» و انتشار آن تا یک‌ماه آینده خبر داد.

حمید داودآبادی، نویسنده پیشکسوت ادبیات دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس درباره تازه‌ترین اثر زیر چاپ خود، بیان داشت: در آینده از سوی مؤسسه سرلشکر  شهید احمد کاظمی مجموعه خاطراتم از جنگ را به چاپ خواهم رساند.

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی و روایت ماجرای «نامزد خوشگل من» در کتاب تازه‌اش


 
وی اضافه کردم: عنوان این کتاب را «نامزد خوشگل من» نامگذاری کردم که مضمون آن هم مجموعه خاطرات جنگ است به گونه‌ای دیگر  این کتاب، یک سری مجموعه خاطرات خاص از جنگ تحمیلی است که به زودی منتشر می‌شود.
 
بر اساس این گزارش، حمید داودآبادی 25 مهر سال 1344 در تهران متولد شد. وی رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. داودآبادی مسئول صفحه «از معراج برگشتگان» نشریه «فرهنگ آفرینش» و سردبیر مجله تخصصی اسناد «پانزده خرداد» و سردبیر مجله دفاع مقدس «فکه» است.

از حمید داودآبادی، آثار بسیاری نظیر کتاب «دیدم که جانم می‌رود»، «یاد یاران» و «از معراج برگشتگان» منتشر شده که مورد توجه بسیاری از مخاطبان قرار گرفته است.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٥ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کم نیست زمان گریزم از سریال های تلویزیونی.
و بیشتر است گریزم از فیلم های سفارشی و کذایی که با تبلیغات آنچنانی سعی می کنند بینندگان را به تماشا بنشانند! یا زورکی پیام خود رابه مخاطب القاء کنند.

چند شبی است مهمانی تازه در کنج خانه مان، بر صفحه سیاه تلویزیون جاخوش کرده و جلوه گری می نماید!
مهمانی که اول غریب می پنداشتمش، ولی به مرور شد دوستی که حتما باید هر شب سراغش را بگیرم و نظاره اش کنم.

پرده نشین
سریالی ظریف، قابل تامل و توجه، و صد البته از دید بنده، نه به عنوان آشنا با فیلم و فیلمنامه و ... که قطعا نیستم، بلکه تنها به عنوان مخاطبی که تفاوت فیلم "خوب واقعی" و "خوبِ زورکی سفارشی" را می فهمد!

پرده نشین، که این شب ها از شبکه یک سیما پخش می شود، از آن دست سریال هاست که نه با بهره جستن از طنز و خنده، هنرپیشه های جلوه گر و طناز، دلبران خوش سیما و ... توانسته است پیام ظریف و مهم خود را به مخاطبان برساند و آنان را پای تلویزیون بنشاند.

این را باید صادقانه اعتراف کنم:
پرده نشین، تنها و تنها فیلم (چه سریال و چه سینمایی) درباره روحانیت است که در این سی ساله توجهم را جلب کرده و بر دل سخت گزینم نشسته و خانه کرده است.

بازی حرفه ای هنرمندان توانایی چون فرهاد آئیش، هومن برق نورد و ... که به واقع جالب توجه و تعجب است، بسیار بر گیرایی فیلم تاثیر دارد.
و این نشانه از ریسک بالای کارگردان جوان در گزینش هنرمندان و بازی گرفتن از آنها دارد.

حرکت ظریف و حساس بر تیغ دو دم خط قرمز، پرداختن به آنچه این روزها بیش از دو دهه قبل از روحانیت شاهدش هستیم، همه و همه به موفقیت فیلم کمک کرده است.

بهروز شعیبی در مقام کارگردان پرده نشین، نشان داد که توانایی ساخت سریال در قسمت های زیاد را دارد. برخلاف بعضی که فقط توانایی ساخت فیلم سینمایی دارند و در سریال سازی ...

جا  دارد به این کارگردان جوان خسته نباشید بگویم و برای او که قطعا آینده ای روشن، پرمفهوم و نه گیشه پسند و گیشه فریب دارد، خسته نباشید بگویم و برای تداوم مسیر سخت ولی دلنشینش دعا کنم.

همچنین به دوست عزیز سیدمحمود رضوی که تهیه کنندگی این سریال را برعهده دارد، خدا قوت بگویم.

خلاصه کلام به زبان خودم:
پرده نشین
خیلی سریال قشنگیه، خیلی ظریف و خوب درباره روحانیت حرف زده. من یکی خیلی خوشم اومد.
دمشون گرم. چه نویسندگان زحمتکش و توانا و چه کارگردان جوان و تهیه کننده آن و بازیگران هنرمند که واقعا همه قشنگ سر جای خودشان نشسته اند.
به همه عوامل ساخت سریال پرده نشین خدا قوت می گویم و برای موفقیتشان دعا می کنم.

[ ۱۳٩۳/٩/۱٥ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ جدید کتاب تفحص نوشته حمید داودآبادی، با اضافات جدید، از سوی موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد.

تفحص

چگونه و چرا پیکر شهدا در مناطق جنگی باقی می ماندند؟
چگونه و به چه وسیله پیکر شهدا پس از سال ها، پیدا می شوند؟
چگونه استخوان های شهدای ایرانی و اجساد عراقی تفکیک می شوند؟
چگونه پس از سال ها، مکان دفن شهدا در مناطق عملیاتی شناسایی می شود؟
چگونه و چرا نیروهای تفحص در عملیات کشف شهدا، خود به شهادت می رسیدند؟

و دهها و بلکه صدها "چگونه" دیگر، که طی تحقیق میدانی در مناطق عملیاتی تفحص و گفت وگو با پیشکسوتان تفحص و جستجوی پیکر مطهر شهدا، در کتاب تفحص به آنها پاسخ داده شده است.

تفحص
اولین و تنها کتابی که به سوالات و ابهامات پیرامون باقی ماندن، کشف، تبادل و تشییع پیکر مطهر شهدای دفاع مقدس، مستند و معتبر پاسخ می دهد.

کتاب تفحص در 444 صفحه و قطع رقعی، با قیمت 120/000 ریال در دسترس مخاطبان می باشد.

علاقه مندان به تهیه کتاب تفحص، می توانند با مراجعه به سایت


من و کتاب
www.manvaketab.ir


نسبت به خرید اینترنتی آن اقدام کنند

[ ۱۳٩۳/٩/۱۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

"حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.

 

 

 

 


به گزارش گروه چند رسانه‌ای باشگاه خبرنگاران، "حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.
گفتنی است؛ 20 کتاب از او به چاپ رسیده که بعضی از آنها به عربی و انگلیسی ترجمه شده و "یاد یاران" اولین کتاب اوست.
همچنین این نویسنده از مقام معظم رهبری، تنها مشوق سالهای شروع نویسندگی‌اش می‌گوید.

 لینک گفتگوی باشگاه خبرنگاران با حمید داودآبادی

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با امید به فضل و رحمت خداوند رحمن، و به دعای همه دوستان، رفع کسالت شد و اگر خدا بپسندد، مجددا در خدمت عزیزان خواهم بود.
بدون شک محبت خالصانه و دعای قلبی برآمده از درون و سرشت پاک شما عزیزان، به خصوص اینکه لطف کرده و امثال بنده را یادآور آن دوران عشق و خون می دانید، شامل حال مان گردید وگرنه ما چه داریم که خدا را بر آن پسند آید!

شکر خدا، همچنان پرتلاش و پرتوان در خدمت آرمان های اسلام ناب محمدی (ص)، ولی امر مسلمین و طریق سرخ شهیدان خواهم بود.
بدان امید که نفسمان در این راه باشد و جانمان جز در این مسیر درنرود.

خودمونی بگم:
دم همتون گرم.
خیلی باحالید.
با همین دعاهای شماست که روی زمین موندم!
کوچک همه تان
حمید داودآبادی

آهان داشت یادم می رفت:
فعلا به همت پزشکان بزرگوار و کادر پرستاری محترم بیمرستان خاتم الانبیاء (ص)،  کسالت رفع شد و همین امروز صبح از بیمارستان مرخص شدم.

[ ۱۳٩۳/۸/٢٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اگر خوش‌تون اومد‌، دعاشو به ‌جون رفیقم بکنید‌
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کتاب «تبسم‌های جبهه» کاری متفاوت از «حمید داودآبادی» است که به خاطرات با حال و قشنگ بچه‌های جبهه و جنگ می‌پردازد.

در این کتاب به خوبی صفا و صمیمیت بین رزمندگان اسلام توصیف شده است و بیان شوخی‌ها و طنزهای رزمندگان در دفاع مقدس به جذابیتش افزوده است.

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/08/19/13930819000209_PhotoL.jpg

نویسنده محبوب و ارزشمند دفاع مقدس «حمید داودآبادی» در مقدمه کتاب «تبسم‌های جبهه»، نوشته است: شاید اکثر اونایی که گول خورده! و توی مطبوعات یا اصلاً توی کتاب‌های خودم‌، خاطرات تلخ و شیرینم رو خونده باشن، بعضی از این خاطرات براشون تکراری باشه! بله درسته ولی ...

به پیشنهاد یکی از دوستان، این کتاب رو از دل همه خاطراتم درآوردم تا تبسم‌های شیرین و شادی‌های کودکانه‌مان رو در جنگ‌، یکجا بذارم توی قاب نگاهتون.
حالا خود دانید.
اگر خوش‌تون اومد‌، دعاشو به ‌جون رفیقم بکنید‌، و اگر هم نه‌، که خب چیکار کنم تا راضی بشین؟!

بر اساس این گزارش، مؤسسه شهید کاظمی کتاب «تبسم‌های جبهه» را در 320 صفحه رنگی و  با قیمت 8000 تومان منتشر کرده است که علاقه‌مندان برای تهیه این کتاب می‌توانند با شماره‌های 02537840844 الی 6 تماس گرفته یا به نشانی اینترنتی من و کتاب www.manvaketab.ir و سایت اطلاع‌رسانی مؤسسه شهید کاظمی و به نشانی قم، خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، فروشگاه 131، مرکز نشر و پخش شهید کاظمی مراجعه کنند.
[ ۱۳٩۳/۸/٢٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح روز چهارشنبه 16 مهر 1393، در مراسم اختتامیه هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج، از خانواده شهید "احمدرضا احدی" (نویسنده کتاب ارزشمند حرمان هور)، سردار "حسین همدانی" و "حمید داودآبادی" تجلیل شد.
همچنین از نویسندگان و فعالان عرصه فرهنگ "محمدرضا سرشار" (قصه گوی ظهر جمعه)و "محبوبه معراجی پور" (نویسنده کتاب عباس دست طلا) نیز تقدیر به عمل آمد.

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222389.jpg

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222200.jpg


در این مراسم، حمید داودآبادی هنگام اخذ هدیه و لوح تقدیر، اظهار داشت:
"آن گاه که پس از پایان جنگ، اسلحه را بر زمین گذاشتیم و قلم به دست گرفتیم، تا امروز فقط همسرمان بود که سختی ها را تحمل کرد و با مشکلات ساخت."
سپس با یاد شهید "مصطفی حسینی" (برادر همسرش که 13 آبان 1359 در جبهه کرخه نور به شهادت رسید) همسرش را به روی سن فراخواند و هدیه خود را تقدیم وی کرد.
این حرکت، با تشویق و تبریک بسیار زیاد حضار مواجه شد.

http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/07/16/13930716141517783804564.jpg

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج با اعلام تقدیر از محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور در این جشنواره افزود: محوریت این جشنواره بیشتر با شهرستان‌ها است و آثار راه یافته به بخش نهایی و ملی ۲۲۰ اثر است.

به گزارش خبرگزاری‌ها، رضا رسولی، دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج در نشست خبری این جشنواره که صبح دیروز برگزار شد، با گرامیداشت امیرحسین فردی پدر ادبیات داستانی انقلاب، گفت: شناسایی معرفی و تقدیر از نویسندگان جوان و پیشکسوت ادبیات داستانی و کادر‌سازی نیرو برای جبهه فرهنگی انقلاب از جمله اهداف برگزاری این جشنواره است.

رسولی گفت: مراسم اختتامیه صبح روز چهارشنبه 16 مهر از ساعت 10 تا 12 در فرهنگسرای ارسباران برگزار می‌شود.
رسولی در پایان گفت: در مراسم اختتامیه از یکی از فرماندهان پیشکسوت دفاع مقدس تقدیر می‌کنیم.

همچنین محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور نیز به عنوان سه نویسنده برتر تقدیر می‌شوند.

[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به گزارش فرهنگ نیوز، شماره دوم مجله صوتی داد همراه با مصاحبه اختصاصی با حمید داود آبادی رزمنده و پژوهشگر دفاع مقدس منتشر شد. در این مصاحبه داود آبادی از نقش اکبر هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی در عملیاتهای ناکام بعد از فتح خرمشهر می گوید.
• اولین کسی که به فرمان امام عمل می کرد صدام بود!
•عراق توسط سازمان ملل به عنوان متجاوز شناخته نشد
•گزارش دروغ می دادند که مردم دیگر به جبهه نمی روند
دانلود فایل صوتی در : فرهنگ نیوز
http://www.farhangnews.ir/content/75597

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داودآبادی: پایبندی کتب روایت فتح به اخلاص در بازگویی خاطره‌ها، بسیار برایم مقدس و جالب است 
به گزارش سایت روایت فتح حمید داودآبادی، نویسنده و خاطره‌نگار حوزه ادبیات شفاهی جنگ، در مصاحبه ای با خبرنگار روایت فتح، در مورد جایگاه ادبیات دفاع مقدس و این که جامعه فعلی به نشر کتب و آثار ادبیات دفاع‌مقدس چه اندازه بهاء می‌دهد گفت:
به هر حال هر فرد و نهاد دست‌اندرکاری، به اندازه خودش به این حوزه دارد بهاء می‌دهد؛ بلکه در اندازه نهایی توان و وظیفه محوله خودشان. لیکن با روش‌ها، شیوه‌ها و سلیقه‌های گوناگون. برخی هم در اولویت‌ها با یک‌دیگر متفاوت‌اند. تشخیص یک مؤسسه فرهنگی در برخورد با ادبیات دفاع‌مقدس، با یک نهاد یا مجموعه مترادف خودش، فرق می‌کند. به طور طبیعی، نویسندگان این عرصه هم تحت تأثیر سلیقه‌ها و اولویت‌ها قرار دارند.

وی در مورد ترجمه آثار دفاع مقدس تاکید کرد:
برخی از کتاب‌ها بالطبع بازخورد بین‌المللی ندارند؛ به ویژه آن دسته که بعد حماسی نداشته و یا در برخورد تحقیرآمیزی با دشمنان بعثی ما نگاشته شده. می‌شود گفت که این دسته، فاقد نگاه بین‌المللی‌اند. کار بین‌المللی، نگاه بین‌المللی و فرامرزی هم می‌طلبد. حتی در مورد برخی از فیلم‌هایی هم که با بازخورد بین‌المللی ساخته می‌شود، مردم ما باید بپذیرند که برای نگاه بین‌المللی ساخته نشده و ممکن است فراخور حال آنان چندان نباشد. در حال حاضر، اغلب کتاب‌های منتشر شده، بلکه غالب آثار روایت فتح، هیچ کدام نمی‌توانند در سطح بین‌الملل این را به اثبات برسانند که حزب بعث عراق متجاوز و ایران مدافع بود؛ چرا که صرفاً خاطره‌هایی با بازخورد داخلی و کاربرد ایرانی‌اند. بیست سال پیش مقام معظم رهبری در دیداری که با نویسندگان داشتند، اشاره کردند به کتابی و فرمودند که اگر این کتاب به زبان عربی چاپ بشود، خیلی خوب است. برخی هم گفتند که اگر به عربی چاپ‌اش کنیم، کولاک می‌کنند؛ منتهی حضرت آقا تأکید داشتند که آن بخش‌هایی که امکان دارد به مردم عراق بربخورد، پیش از ترجمه، حذف کنید. با این حال نمی‌دانم چرا برخی تصورشان این است که هر کتابی که به نظرشان خوب است، همان را هم عیناً به عربی و انگلیسی می‌شود ترجمه کرد و همان جواب را ازش گرفت! این اشتباه است و نمی‌شود یک دستور کلی برای ترجمه همه آثار جنگ داد. هنوز جهان عرب با ما مشکل دارد؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم. بیش‌تر هم به لحاظ این‌که آنان عرب و ما عجم بودیم. حتی این فراتر از مشکل مثلاً دولت عربستان با دولت عراق است. پای ایران که در بحث‌شان به میان می‌آید، خود به خود به لحاظ فرهنگی و زبانی، احساس منافع مشترک در قبال ایران پیدا می‌کنند. چندان ‌که من خود به عنوان کسی که در فضای سیاسی و جنگ‌های داخلی لبنان و سوریه هم قلم زده‌ و آثاری در آن زمینه منتشر کرده‌ام، اذعان می‌کنم که عمده ملت‌های آن منطقه چیز دندان‌گیری از موضوع جنگ ما نمی‌دانند. حال برای چنان جامعه‌ای، نمی‌شود خاطرات یک همسر شهید را از شوهرش برد، ترجمه کرد و چاپ کرد.
درحال حاضر بیش‌تر کتب روایت فتح به این گونه قلم خورده‌اند که خاطره‌هایی تک‌گویی و به زبان یکی از نزدیکان شهداست. به یک جوان نخست باید بشناسانید که جنگ ایران و عراق چه بوده، سپس به سراغ حرف دل و بحث‌های هدف‌دار بروید. در مورد جنگ داخلی سوریه هم باید یک کتاب به زبان فارسی نوشته شود تا جوان‌ها بدانند که آن‌جا چه خبر است؟ امروز سرعت عمل حرف اول را می‌زند؛ آن هم در فضای مجازی و ماهواره. اگر امروز خاطراتی را که بیست‌سال پیش جمع‌آوری و تدوین شده را به چاپ برسانیم، لطف چندانی ندارد. من به رایزن فرهنگی ایران در سوریه گفتم که آن‌قدر در منطقه دارد جنگ روی می‌دهد که برای هر کدام‌اش می‌شود کتاب‌ها نوشت. ما نباید تنها به جنگ خودمان با صدام بچسبیم. دفاع ما در جریان است هم‌چنان. من به او گفتم که چرا ما نباید یک کتاب فارسی راجع به جنگ سوریه داشته باشیم؟!

وی با تاکید بر سرعت عمل در کار چاپ و انتشار آثار گفت:
در کتاب‌فروشی آنتوان خیابان الحمراء بیروت با موضوعی مواجه شدم که یک کتاب به فاصله سه روز پس از انتشار به زبان عبری در اسراییل، در آن‌جا توزیع و به فروش می‌رسد! در همان کتاب‌فروشی که کتاب‌های ایرانی با ترجمه عربی ـ حتی از شهید دستغیب ـ موجود می‌باشد که اصلاً به آن‌ها نگاه هم نمی‌شود چرا چون برای سی‌سال پیش است و یک جامعه‌شناسی و مخاطب‌شناسی بین‌المللی در پس آن‌ها نبوده. فرهنگ مردم لبنان، با مردم سوریه و عراق، زمین تا آسمان فرق می‌کند.

وی در بیان تأثیر آثار روایت فتح در داخل کشور و شناساندن دفاع مقدس به نسل جوان تصریح کرد:
پای‌بندی کتب روایت فتح به اخلاص و پای‌بندی‌اش در بازگویی خاطره‌ها، بسیار برایم مقدس و جالب است. همین که اهل اقتباس خاطره نیست و بدون غل و غش و دخل و تصرف در خاطره‌ها و بهره‌گیری از نثر داستانی، یک خاطره را از زبان یا بازماندگان یک شهید بیان می‌کند، خیلی خوب است؛ یعنی نگاه روشن‌فکری به خاطره‌ها و پرداخت داستانی به زندگی‌نامه شهدا ندارد. به طور نمونه مجموعه کتب «نیمه‌پنهان» که می‌توانند جوانان را معتاد شیوه خود سازد. البته روایت فتح خیلی راه در پیش دارد. روایت فتح به سختی توانسته در این زمینه برای خودش جای پایی باز کند؛ بنابراین نباید گول چاپ‌های مجدد و تیراژ آثار خودش را بخورد. روایت باید خیلی جلو‌تر از این‌ها و چیزی که امروز هست باشد. یک حصاری دور روایت هست که باید آن را بشکند و بیاید بیرون؛ بیاید بین مردم. روایت فتح باید بیش‌تر از سازمان‌شدن و تشکیلاتی برخوردکردن فاصله بگیرد و به میان مردم و جوانان برود. روایت امروز میان جوان‌ها و مردم نیست. روایت متأسفانه یک تشکیلات و سازمان شده و از مردم جدا شده. همان‌طور که سوره مهر برای نفوذ به میان مردم، هزار برنامه و طرح اجرایی دارد و توی مردم می‌پلکد. ولی روایت فتح، مثلاً یک برنامه که می‌خواهد برای شهید آوینی بگیرد، در همان سطح تشکیلات سازمانی و محیط خودش آن را برگزار می‌کند؛ نهایتاً مگر در تالار وزارت کشور! در نتیجه میهمان‌ها و آدم‌های خاصی هم در این برنامه‌ها رفت و آمد خواهند کرد و سخنرانی‌های کلیشه‌ای از آن در خواهد آمد. من اگر باشم، جوان‌ها را دعوت می‌کنم و می‌گویم که مثلاً شما جوانی که به خاطر شهید آوینی این‌جا آمده‌ای، شما که شیفته شخصیت او هستید، شما بیایید صحبت کنید! دیگر بس است حرف‌های تکراری و انقلابی. کتاب‌ها هم با همین نگاه.
روایت فتح باید به جوانان و نوقلم‌ها بیش‌تر بها دهد. نویسنده‌ها هم باید بیش‌تر و متنوع‌تر باشند. این آغوش برای جوان‌ها باید باز شود. در روایت مدتی یک تیپ از افراد روشن‌فکر مسلک آمدند و راهی را تا نیمه رفتند و برگشتند. آن‌ها به خاطرات دفاع‌مقدس با نگاه روشن‌فکری وارد شدند ولی اثر بدی از خود بر جای گذاشتند. ایراد در چه بود؟ در این که مثلاً بالأخره یک روزی یک مخاطب جوان از خودش خواهد پرسید که منبع این خاطرات کجاست و راوی آن کیست؟! اگر یک خاطره عجیب از یک شهید تعریف می‌کنید، باید این را هم گفت که منبع این خاطره کیست؟ انگاری که یک جوان را تشنه سازید، ذر‌ه‌ای آب بهش می‌دهید و دست‌آخر به امان خدا رهایش می‌کنید! با این کار شما نه تنها تشنگی او رفع نخواهد شد، بلکه سردرگم و زده هم خواهد شد. بنابراین به جای دیگری برای رفع تشنگی خود خواهد رفت؛ در صورتی که صفر تا صد این قضیه می‌باید دست شما باشد.
بزرگ‌ترین مشکل بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس این است که مسؤولان آن‌جا روی دوش‌شان درجه دارند! هنگامی که می‌خواهی داخل آن‌جا شوی، احساس می‌کنی که داری توی یک پادگان قدم می‌گذاری! یک نویسنده در حالی می‌تواند وارد شود که کارت شناسایی‌اش را تحویل یک سرباز بدهد! این که نشد فرهنگ. درها را باز کنید، کسی کارتان ندارد، هیچ کسی به دنبال ضربه‌زدن به شما نیست، بلکه اتفاقاً جوان‌ها شیفته هستند و وقتی ببینند که جایی دارد بهشان اجازه ورود می‌دهد، به خودشان و سپس به شما بهاء می‌دهند. .

وی در پایان گفت:
نخستین کتابی که من نوشته‌ام در سال 1370 بود. روزی که به دفتر ادبیات مقاومت حوزه هنری رفتم و به خدمت آقای مرتضی سرهنگی رسیدم، تا من را دید، با این که برای نخستین‌بار با یک‌دیگر برخورد می‌کردیم، کلی تحویل‌ام گرفت، بلند شد و رفت برای‌ام چای ریخت و کاری کرد که تا امروز ازش به نیکی یاد کنم و همه عمر خودم را مدیون آن برخورد وی بدانم! از پیش شیفته بودم که او را ببینم. تا من را آن روز دید، پرسید که عزیزم بفرما! چه کار داری؟ گفتم که آمده‌ام مرتضی سرهنگی را ببینم. دیدم گفت که بشین تا الان بیاید. رفت و چای ریخت. دوباره تا آمدم حرف بزنم، گفت که اول چای‌ات را بخور، خستگی‌ات را در کن، بعد می‌گویم بیاید. حسابی که نشستم و خستگی‌ام در رفت، گفت که خب، سرهنگی خودم هستم، حالا بگو ببینم عزیزم! چه کاری از دست من برای‌ات ساخته است؟!
آیا امروز در روایت فتح از این خبرهاست؟! بزرگ‌ترین ضربه‌ها را منشی‌ها و مسؤول‌دفترها به مدیران ما می‌زنند. باید بسیاری از رویه‌های اداری را در این حرفه دور ریخت. 
http://revayatfath.ir/news.php?id=225

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"آن که فهمید، آن که نفهمید" جدیدترین کتاب نوشته حمید داودآبادی، در نمایشگاه کتاب تهران عرضه شد.


http://davodabadi.persiangig.com/1%20fahmideha.jpg

نمایشگاه کتاب تهران، شبستان مصلا، راهروی 32 غرفه انتشارات یا زهرا (س)

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با توجه به سابقه مهران مدیری در تولید فیلم بر علیه شبکه های ماهواره ای ضد انقلاب با عنوان " بمب خنده " که چند سال قبل در فضای مجازی پخش و مورد استقبال شدید علاقه مندان به طنز و آثار مهران مدیری گردید، شبکه های ماهواره ای ضدانقلاب به شدت از وی کینه به دل گرفته اند.

به گزارش سرویس سیاسی جام نیوز، برنامه صفحه آخر شبکه صدای آمریکا در برنامه اخیر خود به بهانه وقوع حادثه در پشت صحنه سریال معراجی ها، به بررسی سوابق و عملکرد مسعود ده نمکی پرداخت.

 مجری این برنامه با یادآوری سوابق مسعود ده نمکی در دوران اصلاحات و ایراد اتهاماتی به این کارگردان سینمای کشورمان، به بازخوانی یکی از خاطرات تشرف وی به محضر رهبر معظم انقلاب به نقل از حمید داودآبادی(دوست قدیمی مسعود ده نمکی و از نویسندگان به نام دفاع مقدس) نمود.

 نکته جالب این بخش این بود که وی در هنگام معرفی حمید داودآبادی، اقدام به نشان دادن تصویری از وی نمود، که با دعوت سیامک انصاری (بازیگر) در پشت صحنه سریال " قهوه تلخ " حضور یافته و با مهران مدیری عکسی به یادگار گرفته بود.
 
مجری این برنامه در ادامه توضیحاتی را درباره این تصویر نشان داد و اظهار داشت: " ما اتفاقی به این تصویر دست پیدا کردیم و قصدی از نمایش این تصویر نداریم و نمی خواهیم این را بگوییم که مهران مدیری و سیامک انصاری ارتباطی با حزب الله دارند و شاید همین کار این دو نفر از سوی حزب اللهی ها به عنوان یک حسن و خوبی تلقی شود!".
جام نیوز

[ ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبای گفت: «آنکه فهمید، آنکه نفهمید» تا پایان نیمه اول دی ماه سال جاری منتشر می شود.
به گزارش حیات، حمید داودآبادی از پژوهشگران و نویسندگان عرصه دفاع مقدس است. خودش معتقد است «یاد یاران» در میان تمام آثار و فعالیت هایش، سکوی پرتاب او بوده. این اثر با تقدیر مقام معظم رهبری مواجه شد و معظم له تقریظی هم بر آن نوشتند.

از دیگر آثار وی می توان به  تفحص (کتاب سال دفاع مقدس)، پاره های پولاد (مقاومت مردم لبنان)، از معراج برگشتگان (رزومه مبارزاتی نویسنده در انقلاب و جنگ، دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی رزمندگان در اوج گیرودار جنگ و ... با بیانی طنز آمیز)، دجله در انتظار عباس (زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی)، پرواز پروانه ها، حماسه ذوالفقار و ... اشاره کرد.

داودآبادی در مصاحبه  با خبرنگار حیات در خصوص تازه ترین اثرش گفت: «آنکه فهمید، آنکه نفهمید» تا پایان نیمه اول دی ماه سال جاری منتشر می شود. این کتاب، مجموعه ای است از خاطرات دفاع مقدس که نشر «یازهرا» آن را منتشر می کند.

تو هنوز در دهه شصت زندگی می کنی
نویسنده «آنکه فهمید، آنکه نفهمید»، در یکی از سال های اخیر برخی همرزمانش را می بیند که در شناخت مسیر دچار اشتباه شده و به بی راهه رفته اند، و تصمیم می گیرد با الهام از آیه 9 سوره زُمر «هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب»، با دیدی انتقادی دست به نگارش این اثر بزند.

به گفته وی یکی از عللی که جرقه نوشتن این کتاب را در ذهن او زد، برخورد عده ای با وی بود که می گفتند: «تو هنوز در دهه شصت زندگی می کنی» و ...

داودآبادی طی این کتاب که حاوی 15 خاطره از دوران دفاع مقدس است، به مقایسه رزمندگانِ به شهادت رسیده و رزمندگانِ باز مانده از غافله شهادت که امروز از مسیر منحرف شدند می پردازد.

این جانباز جنگ تحمیلی که از سوء استفاده برخی رزمندگان سابق جنگ از جایگاهشان گله دارد، معتقد است: از حجب و حیای نسل امروز سوء استفاده شده است و مدام می پرسند نسل امروز برای شهدا چه کرده است؟ غافل از آنکه پرسیده شود، منِ جانباز و رزمنده دوران دفاع مقدس که همرزم شهدا بوده‌ام، برای آنان چه کاری انجام داده‌ام؟
خبرگزاری حیات

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
حمید داودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرگزاری دفاع مقدس اظهار داشت: "آنکه فهمید آنکه نفهمید" مجموعه خاطره‌ای است که با زبانی متفاوت و شیوه‌ای جدید بازگو می‌شود.

داودآبادی افزود: این کتاب نگاه رزمندگان دیروز و امروز را با یکدیگر مقایسه می‌کند، کسانی که به شهادت رسیده و کسانی که به فیض شهادت نائل نشده‌اند، تا مخاطب راحت‌تر قضاوت کند که چه کسی فهمید و چه کسی نفهمید.

وی با انتقاد از بعضی از رزمندگانی که امروز در عرصه‌های مختلف ادعا دارند، گفت: این کتاب تلنگری است به کسانی که دیروز در جبهه‌ها در مقابل دشمن ایستادند، ولی امروز به بیراهه رفته و مسیر خود را نشناختند.

داودآبادی با بیان اینکه آیه 9 سوره زمر" هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب" جرقه انجام این کار را زده است، خاطرنشان کرد: در سال 1360 در دبیرستان عضو انجمن اسلامی بودم که بالای مهر انجمن این آیه حک شده بود، از آن روز تا به حال خیلی به این آیه و موضوع آن فکر کرده‌ام.

نویسنده کتاب "از معراج برگشتگان" تصریح کرد: گاهی این آیه را برای مقایسه مسلمانان و غیرمسلمانان به کار می‌بریم. این در حالی است که چند سال پیش رفقای رزمنده خودم را دیدم که روزی رزمنده بودند، اما امروز راهی که در پیش گرفته‌اند، بیراهه‌ای بیش نیست.

وی بیان کرد: در بعضی از برخوردها عده‌ای به من خرده می‌گیرند که هنوز در دهه شصت مانده‌ای و مانند آن روزها فکر می‌کنی؛ همین موضوع به من تلنگری زد که شروع به نوشتن در این زمینه کنم.

این نویسنده دفاع مقدس گفت: در این کتاب خاطرات در دو بخش و در 120 صفحه، شامل 15 خاطره نوشته شده است.

داودآبادی با بیان اینکه اطرافیان و برخوردهای روزمره در انتخاب موضوعات به من کمک می‌کردند، اظهار داشت: دوستی به نام پیام داشتیم که در آن دوران در خانواده مرفهی زندگی می کرد. پدر او تعریف می‌کرد که هر صبح سهمیه شکر خود را در ظرفی جداگانه و برای دوستان رزمنده خود در جبهه‌ها نگه می‌داشت. در نهایت در جبهه هم شهد نوشین شهادت را نوشید.
وی ادامه داد: در کنار این فرد، خاطرات رزمنده‌ای ذکر شده که امروز، راه درست دیروز را فراموش کرده است.

نویسنده کتاب‌های دفاع مقدس با اشاره به الگو بودن رزمندگان در جامعه امروزی اذعان کرد: حضرت آقا طی سخنانی با اشاره به شخصیت شمر فرمودند که شمر فردی بود که همرزم امام علی(ع) و جانباز محسوب می‌شد و حتی تا مرز شهادت هم پیش رفت، اما در کربلا و در مقابل امام حسین (ع) ایستاد و خیلی‌ها با الگو قرار دادن شمر، پیرو راه او شدند.

جانباز دوران جنگ تحمیلی افزود: با نوشتن کتاب به دنبال بازگو کردن این مطلب در جامعه امروزی هستم که بعضی از رزمندگان، با سوء استفاده از جایگاهی که دارند، مسیر نادرستی را انتخاب کردند و به دنبال آن بسیاری از جوانان امروز با الگو قرار دادن آنها، راه نادرستی را می پیمایند.

داودآبادی با انتقاد از جامعه‌ گذشته گفت: روی در و دیوار شهر می‌نویسیم که نسل امروز برای شهدا چه کرده است، غافل از اینکه من جانباز و رزمنده دوران دفاع مقدس که همرزم شهید بوده‌ام برای شهدا چه کاری انجام داده‌ام.

وی ادامه داد: باید گفته شود که از حجب و حیا نسل امروز سوء استفاده شده است و کتاب آنکه فهمید آنکه نفهمید به رزمندگانی اشاره دارد که امروز ادعایی دارند، که اولین آنها خودم هستم.

نویسنده کتاب "آنکه فهمید آنکه نفهمید" با بیان اینکه کتاب در 15 بخش تنظیم شده است، خاطرنشان کرد: سعی کردم لحنم در کتاب گزنده نباشد، اما من مطمئن هستم کسانی این مطالب را به خود می‌گیرند که امروز راه ناصوابی را در پیش گرفته‌اند، پس برای من اهمیتی ندارد.

داودآبادی تصریح کرد: وقتی مادری که سه شهید تقدیم انقلاب کرد، در پاسخ به سوال خبرنگاری که می‌پرسد خواسته شما چیست؟ می گوید من خواسته‌ای ندارم، من هنوز بدهکار این انقلاب هستم، یعنی اصلاً از نسل امروز طلبکار نیست.
خبرگزاری دفاع مقدس

[ ۱۳٩٢/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگه بچه تون خیلی نق می زنه، اگه بچه تون خیلی اذیت می کنه، اگه ...

و هزار تا اگه دیگه!

برای این که بترسونیدش، این عکس رو بذارید جلوش!

فقط مواظب باشین بیچاره ... بند نشه و از غذا نیفته!

ترسناک بودم، ترسناکتر شدم!

چه میبکنه این بیمارستان و ادا و اطواراش با آدم!

چه خوشگل شدم اون شب!

[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با اجازه بزرگترها،این دو سه روزه رو توی یه جای نه چندان باحال گیر افتادم. دوستان قدیمی خوب میدونن که مهرماه برای من ماه حالگیری و غمه. امسال هم همین. درد و مرض قلب و ریه و ... دست به دست هم دادن تا منو روی تخت بیمارستان بنشونند! بد نیست آدم هرچندوقت یک بار یه تکونی بخوره!

 


الان هم از روی تخت و اینترنت رایگان و پرسرعت بیمارستان در خدمتتون هستم. احتمالا امروز مرخص میشم ولی ....

خلاصه حلال کنید که سخت محتاجم. محتاج حلالیت دوستان و دعای خیر همه.

فقط دعا کنید که عاقبت بخیر بشیم!

یا حق

الحمدلله به لطف خدا و دعای دوستان عصر دیروز پنجشنبه از بیمارستان مرخص شدم.

[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

توضیحات سایت دانا درباره مصاحبه با حمید داودآبادی
بعد از گفتگوی خبرنگار دانا با برادر داود ابادی سوتفاهم هایی بوجود آمده بود که با صحبت دوطرفه و روشن شدن موضوع رفع ابهام شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا  امروز خبرنگار فرهنگی سایت دانا طی تماسی تلفنی با آقای حمید داود آبادی اقدام به انجام مصاحبه ای با موضوعیت" انتظارات اهل فرهنگ و ایثار وشهادت از دولت یازدهم" می کند که جناب داود آبادی از انجام مصاحبه امتناع کرده و  طبق آنچه در وبلاگشان نوشته اند می گوید :"بنده سیاست مدار نیستم و قصد مصاحبه ندارم "و "بنده سیاستمدار نیستم و بیشترین انتظارم از خودمان است که باید بیشتر در عرصه فرهنگ کار کنیم."

با این وجود خبرنگار دانا اقدام به انتشار همین گفته های آقای داودابادی به همراه سابقه و خدمات و زحمات اقای داود آبادی در عرصه ایثار و شهادت، البته با " تیتری استنباطی" می کند که گویا تیتر مصاحبه باعث دلخوری و کدورت برادر ارجمند و بسیجی یعنی آقای داود آبادی نموده است.

در پی این سوتفاهم دو طرفه برادر بسیجی داودآبادی اقدام به درج مطلبی اعتراضی در وبلاگ خود نمود که با صحبتهای میان سردبیر سایت دانا با آقای داودآبادی سوتفاهم به کلی برطرف و مصاحبه مذکور حذف شد.

گویا اقای داود ابادی نسبت به جایگاه و مواضع اصولگرایانه سایت دانا آشنایی کافی نداشتند و لذا با اینکار خواستند نسبت به سواستفاده بدخواهان جلوگیری کنند.

سایت شبکه اطلاع رسانی دانا همواره بر مواضع اصولگرایانه ثابت قدم بوده و حفظ حرمت و شان فعالان عرصه فرهنگ به خصوص عرصه دفاع مقدس را بر خود واجب می داند.

محسن زیرک/ سردبیر شبکه اطلاع رسانی دانا
سایت دانا

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از روزهای پاییز سال 1374 بود که ابو احمد (موسی احمد قصیر) دوست لبنانی ام - که در دفتر حزب الله لبنان در تهران فعالیت می کرد و از رابطه و آشنایی من با سید خبر داشت - گفت که فردا شب سید به قم می آید و در منزل یکی از علمای لبنانی سخنرانی دارد.

از شدت اشتیاق ملاقات مجدد سید، ظهر با اتوبوس راه افتادم طرف قم. زیارت و صفای روحی در حرم و گشت و گذار در کتابفروشی های اطراف حرم، حال و هوای خودش را داشت، ولی زمان خیلی سخت و کند می گذشت.

بعد از ظهر، دل را زدم به دریا و رفتم طرف آدرسی که ابواحمد داده بود. خانه ای در حاشیه شهر قم.
ظاهرا قرار بود سید برای طلاب لبنانی سخنرانی کند و برای این کار هم زیرزمین را آماده کرده بودند. باوجودی که شدیدا خسته شده بودم، ولی عین خیالم نبود.
دم اذان مغرب بود که دسته دسته طلبه های لبنانی پیدایشان شد. نماز جماعت که تمام شد، ناگهان متوجه شدم سیدحسن نصرالله وارد سالن شد. همه با ذوق و شوق فراوان با او روبوسی کردند.
سید پشت تریبون قرار گرفت و سخنرانی کرد. من هم با دوربین ساده "زنیط" خود، تا توانستم از او عکس گرفتم.

بعد از سخنرانی، کنار سید نشستم و پس از احوالپرسی، عکسی را که تابستان 1362 در مسجد امام علی (ع) بعلبک با او گرفته بودم بهش دادم. زد زیرخنده و با نگاهی عجیب به من گفت:
- اوووه چقدر چاق شدی؟
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا سید، نیست شما پیر نشدی؟ یه نگاه به عکس خودت بنداز.
که هر دو و اطرافیان زدیم زیر خنده.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20hamid.JPG

تابستان ۱۳۶۲ - بعلبک لبنان - یوسف عنایتی - سیدحسن نصرالله - حمید داودآبادی - یوسف علمداری

 

چند روز بعد، ابواحمد زنگ زد که بروم پهلویش و گفت کار مهمی دارد.

او یکی از عکس هایی را که از سید گرفته بودم انتخاب کرده بود و آرام که مثلا کسی متوجه نشود، گفت:
- این عکس خیلی خوبه.
- خب خوبه. چطور مگه؟
- این عکس برای چاپ پوستر از رهبر حزب الله لبنان عالیه.
- پوستر؟ پوستر چی؟
که ادامه داد:
- می خوام یه پوستر از سید چاپ کنیم. چون سید نه دبیرکل، که رهبر حزب الله است.
می گفت فعلا چنین کاری در لبنان ممکن نیست. همین جا هم باید چراغ خاموش جلوبرویم و وقتی پوستر چاپ شد، به یکباره پخشش کنیم!
اول متوجه منظورش نشدم. فقط وقتی پرسید:
- آیا چاپخانه ای سراغ داری که دنگ و فنگ و روال تاییدیه دولتی و این حرفها را نخواهد؟
ذوق کردم. سراغ داشتم.

 

طرح پوستر را ریختیم. فردا صبح رفتم به شرکت "تهران گراور" متعلق به حاج "سیدعلی مدنی" در میدان بهارستان. از قدیم با آنجا ارتباط داشتم. زمان جنگ، همه پوسترهای بچه محل ها را که شهید می شدند، آنجا در اولین فرصت ممکن چاپ می کرد. وقتی به پسرش سیدمحمد گفتم که چنین کاری دارم، بدون اینکه سوالی بپرسد، حتی درباره مجوز یا هزینه اش، گفت:
- پس فردا بیا پوسترهات رو ببر.
پس فردا، بسته های پوستر را بار موتور کردم و بردم دفتر حزب الله روبروی پارک ملت و تحویل ابواحمد دادم.

چند روز بعد که به آنجا رفتم، دیدم ابواحمد خیلی درگوشی و آرام حرف می زند و گفت:
- اگر کسی از اینجا، درباره این پوستر سوال کرد و اینکه کی این کار رو کرده، تو هیچی نگی ها.
تعجبم بیشتر شد وقتی فهمیدم "فلانی"، با دیدن پوستر شدیدا ناراحت شده.
وقتی خودم با فلانی رودر رو شدم، ناراحتی اش را از این کار ابراز کرد و پرسید که برای این کار از چه کسی اجازه گرفته ام؟ خیلی محکم گفتم:
- چاپ پوستر برای رهبر حزب الله که مجوز نمی خواد.
که او با تعجب پرسید: رهبر؟
که گفتم: بله رهبر.
گفت: "سیدحسن دبیر کل حزب الله است و شاید در جلسه بعدی شورای اجرایی، فرد دیگه ای به جای او انتخاب بشه. برای چی این پوستر رو چاپ کردید؟"
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا، شما هرچی که می خوای بگو. سیدحسن نه فقط دبیرکل، که رهبر حزب الله هست و خواهد ماند. مطمئن باش شورای اجرایی هم همچنان او را انتخاب خواهد کرد.
این حرف عصبانیت او را بیشتر کرد.
بعدا شنیدم دستور داده پوسترها را جمع کنند و هر طوری که بود از پخش آن جلوگیری کرد. ولی پوستر به لبنان رسید و بچه های خالص حزب الله، از روی آن چاپ و تکثیر کردند و اولین پوستر حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" در لبنان منتشر شد.

الحمدلله سیدحسن نصرالله همچنان رهبر حزب الله و سرباز ولی فقیه است ولی آنها چی؟ کجا هستند و به چه رسیدند؟!

[ ۱۳٩٢/٤/۱۳ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جوان مسیحی "دانی جورج جحا" متولد روستای "صیدنایا" از توابع دمشق، درحالی که با افتخار تمام و غیرتمندانه در کنار برادران مسلمان سوری خود در منطقه "داریا" می جنگید، به دست سلفیون مزدور عربستان و قطر، به شهادت رسید.

"دانی جورج جحا" معروف به "ابوعرب"، هنگامی که متوجه شد سلفیون قصد حمله و تخریب حرم حضرت سکینه (س) دختر امیرالمومنین علی (ع) را دارند، به یاری هموطنان مسلمان خود شتافت و با پوشیدن لباس رزم، همسنگر و همرزم با آنان، شبانه روز به دفاع از حرم اهلبیت (ع) پرداخت.

 

"دانی جحا" هنگام حمله تروریست های وهابی به مرقد حضرت سکینه (س)، مردانه جلوی آنها ایستاد تا وارد مرقد مطهر نشوند که با این اقدام شجاعانه به شهادت رسید.

پیکر این شهید مسیحی دفاع از حریم اهلبیت (ع)، بر دوش هموطنان مسلمان و مسیحی اش در محله مسیحی نشین "باب توما" در دمشق تشییع و به خاک سپرده شد.

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟

خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ حمید داودآبادی، متولد مهر ماه 1344 در تهران است. او رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. از کتاب‌های او می‌توان به «از معراج برگشتگان»، «کمین جولای 82»، «سید عزیز»، «تفحص»، «پاره‌های پولاد» اشاره کرد.

اخیراً کتابی با عنوان «دیدم که جانم می‌رود» از داودآبادی منتشر شده است. این کتاب خاطرات او از دوستش «مصطفی کاظم‌زاده» است.
داودآبادی تمام تلاشش در این کتاب این است که با بازگویی و بازنویسی دیده‌ها و شنیده‌ها تصویر روشنی از مصطفی کاظم‌زاده برای مخاطب ترسیم کند.

وقتی کتاب پرجاذبه «دیدم که جانم می‌رود» را در دست می‌گیرید از عشق داودآبادی به شهید کاظم‌زاده سرشار می‌شوید. نویسنده با دقت نظر و در عین حال مستند، به روایت خاطرات شگفت‌ و روحانی‌اش از کاظم‌زاده می‌پردازد.

بیان کاملاً محاوره‌ای و خودمانی داودآبادی در «دیدم که جانم می‌رود» باعث می‌شود که صداقت راوی (نویسنده) ضریب پیدا کند، انگار شما مصطفای شهیدی و با داودآبادی در رستوران سر چهارراه گرگان دارید چلوکباب میل می‌کنید (به صفحه 133 کتاب بنگرید).

نویسنده در صدد است تا با طنزهای شیرین، پیام‌های جدی، ارزش‌ها، باورها، حساسیت‌های دینی و مذهبی را به خواننده انتقال دهد.

داودآبادی در کتاب مذکور به توصیف جزء به جزء می‌پردازد و هر جایی که احساس می‌کند حوصله مخاطب دارد سر می‌رود نمک طنز را به خاطره می‌ریزد.

اگر تا به حال با داودآبادی برخورد داشتید می‌بینید که او همانطور که صحبت می‌کند می‌نویسد. نوشتن داودآبادی بدون ژست‌های روشنفکری است و شاید یکی از اصلی‌ترین عامل‌های موفقیتش همین نکته باشد.

حمید داودآبادی - جلال مهدی آبادی - شهید کاظم زاده (حدود یک ماه قبل از شهادت)

عکس حجله ای

نفر دوم از سمت راست. آخرین شبهای حیات مصطفی

و مصطفای شهید ...

مزار یار ...

برشی از کتاب مذکور که عنوان «معرفت‌ خدا» را بر پیشانی دارد را در پی می‌آوریم؛

«طبق روال هر روز، رفتیم طبقه‌ی بالای خانه‌ی ما. نمی‌دانم چرا، ولی انگار معتادش شده بودم. تا نشست روی زمین، گفتم:
- مصطفی، زود باش دستات رو بگیر جلو.
دست‌هایش را که به هم چسباند و گرفت جلوی صورتم، شروع کردم هر گندی که از دیروز تا امروز زده بودم، گفتن. که خندید و گفت: حمید، واسه چی هر روز که این کار رو با هم می‌کنیم، گناهامون کمتر می‌شه یا دستمون خالی‌تر؟
- خب معلومه، که کمتر گناه کنیم.
- ببین، من نه بهشت دارم که بهت بدم، نه جهنم دارم که عذابت بدم؛ بالای سرت هم نیستم که از چشمام بترسی. پس چرا گناهات هر روز کمتر می‌شه؟
- خب همه‌ی اینا به خاطر معرفته دیگه. برای من مهمه که وقتی به تو قول دادم گناه نکنم، اگه خلاف اون رو انجام بدم، خیلی بی‌معرفتیه.
در حالی که پرید و صورتم را بوسید گفت:
- خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟»
(دیدم که جانم می‌رود صص 132-131)

داودآبادی در خیلی از دیالوگ‌های کتاب با شهید کاظم‌زاده درصدد این است که بسیاری از نکات تعلیمی را به خورد مخاطب آگاه خود بدهد. شاید این امر کردن نویسنده به خوبی‌ها و معرفت‌ها اگر از زبان کس دیگری بود به ما نمی‌چسبید اما وقتی پای قلم شیرین و صادق داودآبادی در میان است باور این مباحث برایمان ساده است.

اگر از بحث نویسندگی و شیوه نوشتاری مؤلف بگذریم، باید به انتخاب قطع کتاب، طرح جلد و صفحه‌آرایی جذاب کتاب نیز آفرین بگوییم. ظاهر کتاب، طوری است که توجه افراد را به خود جلب می‌کند و به قول آن خانم ایرانی‌الاصلی که به سراغ داودآبادی می‌آید؛
«عکس مصطفی با آدم حرف می‌زند.»
خبرگزاری فارس

مطالبی درباره شهید مصطفی کاظم زاده

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای شهید شیخ حسن شحاته و دیگر شهدای مظلوم فاجعه نیمه شعبان مصر.

 

آقا سلام
امسال هم جشن ولادتت را همچون سالها و قرنهای گذشته در نبود شما، با خیال راحت، با شادی، پایکوبی، شیرینی و شربت و بعضی جاها هم با چاشنی حرکات موزون (خیلی ببخشید، همان رقص خودمان) برگزار کردیم.

نیامدی آقا؟!
خیلی دیر کردی!
طلبکار نیستم آقا!
هزینه کردیم.
شیرینی ای که به مناسبت مولد شما به بالاترین قیمت می رسد، خریدیم و بین گرسنگان! پخش کردیم.
شربت را که نگو.
همه سال، کارخانه های ... و ... خیلی منتظرند. حتی بیشتر از خلق الله!
بله آقا. آنها از همه بیشتر منتظرند تا مولد شما برسد و همه آنچه را نام شربت بر آن نهاده اند، از انبارهای سال خویش خالی کرده و با رشد قیمت این روزها، هر روز بیشتر از دیروز، آب کنند.
و ما نیز آن قدر به قابلمه شربت آب بستیم و شکر، که فقط رنگ زردی – حتی کمرنگ تر از زردی رخسار خودمان – باقی ماند.
عیبی که ندارد آقا؟!
هر چه باشد نیتمان دادن شیرینی و شربت به مناسبت مولد شما بود!

آقا راستش را بخواهی، امسال جشن کمی کمرنگ تر از سال های قبل بود.
خب معلومه آقا. فشار اقتصادی.
آقاجان خودتان که بهتر از نمودار لحظه ای قیمت ها خبر دارید!
دلار ده درصد بالا برود، قیمتها سی درصد رشد می کنند. دلار 50 درصد هم پایین بیاید، قیمتها باز چند درصدی رشد می کنند. رشدی فزاینده تر از کودکان دربدر شیرخشک!
و ما شده ایم شیعیان دلاری!

آقا دلمان خیلی خون است از آنچه در بلاد عراق، افغانستان، لبنان، سوریه و مصر بر سر عاشقانت می آید.
ولی شما جدی نگیرید آقا!
اینها جوگیری هایی است که چندسالی است عادتمان شده!
شما خودتان را برای ما ناراحت نکنید آقا.
خودمان بلدیم با سیاست جهانی چگونه کنار بیاییم.
هرچه باشد، هرکدام برای خود دیپلمات شده ایم!
خوب بلدیم چگونه حق و باطل را در ترازوی سیاست و دیپلماسی بسنجیم!
و از آن بهتر، بلدیم رویمان را به سویی دیگر بچرخانیم و اصلا خود را به خواب بزنیم!

جایت خالی آقا!
در تالاری آن سوی شهر گودبای پارتی داشتیم و در هتلی آن سوتر، جشن ورودی های جدید کاخ ریاست جمهوری!
هیچ فرقی با هم نداشتند. هر دو عین هم.
خدا که کارت دعوت نداشت و ممنوع الورود بود!
خلق الله هم که شکر خدا، هیچ کدام نشناختندشان. یعنی خودشان را به نشناختن زدند.
ولی هر دو شادمان بودند و خندان.
اینها از آمدن، و آنها از رفتن. که صدالبته دورخیزی برای چهار سال بعد.

آقاجان!
یک جوری باید سر جوانان را گرم کرد دیگر!
اگر قرار باشد جوان به سیاست، اقتصاد و اوضاع جهانی و از همه مهمتر دغدغه های دینی فکر کند که نمی شود!
به قول همان جناح سیاسی مثلا ارزشی!!! جوان "رپی" باشد، بهتر از آن است که سیاسی باشد!
سیاسی که بشوند، به خودمان گیر می دهند!


راستی آقا داشت یادم می رفت.
در اینترنت دیدید؟
در یوتیوب و حتی در همین سایتهای وطنی.
همه گذاشته اند.
عده ای سلفی و وهابی، با افتخار و شادمانی!
عده ای بچه شیعه دل سوخته، با سوز و گداز.


آقا جان، خوب شد که امسال نیامدید.
ما که اصلا آمادگی نداشتیم.
زمین خیلی سنگین شده آقا.
در بلاد شام، کودکان شیعه را به جرم گفتن از شما، مقابل دیدگان پدر و مادر سر می برند.
و در مصر، شیخ شیعه را، به جرم دایر کردن حسینیه برای جدت (ع)، در نیمه شعبان که ما شدیدا سرگرم خودیم، غریبانه و مظلومانه، بر خانه اش هجوم می برند، درب خانه را می شکنند، هلهله کنان و شادمان، با سنگ و چوب بر سرشان می بارند، خانه را به آتش می کشند و بدن نیمه جانشان را در کوچه و خیابان می گردانند.
شاید به مناسبت نیمه شعبان!
نه شاید، که حتما!


همواره همین بوده.
خفاشان طاقت دیدن خورشید را نداشته و ندارند.
خفاشان و شب پرستانی که این روزها لباس دین آن هم از نوع تندروی بر تن کرده اند، دارند آن می کنند با دین که ارباب و سازنده شان آمریکا، خود جرات چنین رفتاری با دشمنانش نداشته!
ولی امروز، عده ای خائن، به نام اسلام عزیز، آن می کنند در حق مسلمانان چه شیعه و چه سنی، که بغض سالهای دیرین آمریکا را خالی می کنند.

حال عجیبی دارد مصر این بلاد فرعون های رنگارنگ.
و عجیب تر اینکه فراعنه معاصر مصر، چه نامها بر خود دارند:
محمد انور سادات!
محمد حسنی سید مبارک!
محمد محمد مرسی!
و عجیب نیست که آن دیار، دیگر بویی از غیرتمندی، شرافت و شجاعت شهیدانی چون "خالد احمد شوقی اسلامبولی" در خود ندارد.
و جالب اینکه در به اصطلاح انقلابشان، هیچ نام و یادی از او که سادات فرعون را به جرم سازش نکبت بار و تعظیم در برابر صهاینه به درک واصل کرد، نیست!

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/26/154697_937.jpg

براستی مردمی که زن و بچه، پیر و جوانش، در کوچه و خیابان، شاهد کشیدن پیکر نیمه جان مظلومان به جرم برگزاری جشن میلاد امام زمان هستند و هلهله و شادی می کنند، همان بهتر که سادات و حسنی مبارک و مرسی بر آنان حکومت کنند.
آخ که از خاک مصر، جز بوی تعفن فراعنه به مشام نمی رسد!

یا اباصالح المهدی ادرکنا
[ ۱۳٩٢/٤/٤ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
 مقدمه:
چندی پیش، نوه شهید آیت الله "سیدحسن مدرس"، در رادیو نکته بسیار مهمی درباره سخن معروف آن شخصیت عظیم مطرح کرد. او گفت:
- این که شهید مدرس فرموده است: "سیاست ما، عین دیانت ماست" کاملا درست است. ولی متاسفانه در بسیاری جاها، برای این سخن ارزشمند ادامه ای هم ذکر می شود مبنی بر: "و دیانت ما، عین سیاست ماست" که این بخش به هیچ وجه از شهید مدرس نیست و کاملا دروغ است. چون ایشان معتقد بود که " سیاست ما باید همچون دیانتمان پاک و بدور از هرگونه نفاق و دغل و دروغ باشد." نه این که دیانت ما همچون سیاست، با حیله و نیرنگ همراه باشد."

با خلق حماسه سیاسی ملت قدرشناس ایران در 24 خرداد 92 و انتخاب جناب آقای "حسن روحانی" از سوی مردم به ریاست جمهوری، تصمیم گرفتم آخرین نوشته ام درباره انتخابات امسال را بنویسم و کرکره را پایین بکشم.
پیش از این نیز این گونه بوده ام که بعد از انتخابات، چه پیروز و چه ناکام! هر آن چه را بوی سیاست می داد، از وبلاگ حذف می کردم و می رفتم به آن مسیر که مخاطب بیشتر می پسندد.
و این بار نیز همین خواهم کرد؛ ولی حیف دیدم این آخری، حرف دل خودم را با جوانان امروز، به خصوص آنهایی که از کاندیداهای مختلف حمایت کردند، پای کار ایستادند ولی با برنده شدن رقیب، اوضاع و احوال شان بدجور به هم ریخت! نزنم.


بخش اول:
برای پوریا، جوان نسل سومی که در اغتشاشات 88 کتک خورد.
اردیبهشت ماه امسال در نمایشگاه کتاب، جوانی خوش تیپ نسل سومی! جلویم را گرفت و شروع کرد به ابراز محبت و بیشتر از آن گلایه!
مودب بود و محترم. ولی آن گونه که خودش می گفت، در آشوب های پس از انتخابات سال 88 نقش داشت؛ و می گفت چند بار که بسیجی ها را گرفتیم، من اجازه ندادم کسی آنها را کتک بزند  و ...
کلی با او و دو دوست همراهش گپ زدیم.
آن گونه که می گفت دستی بر هنر دارد.
دلم خیلی سوخت.
به جای آن که بر کرسی دانشگاه نشسته و علم و هنر بیاموزد، شرکت در درگیری و آشوب، همه وقت و فکرش را به خود مشغول کرده بود. آن قدر که با گذشت چهار سال، همچنان در آن فضا می زیست.


آقا پوریا!
این انتخابات هم همچون چهارسال پیش، توسط همین مردم کوچه و خیابان برگزار شد. من و تو هم قطره ای بودیم در این دریا.
همه آمدند و رای خود را به آن که به هر دلیلی قبولش داشتند، دادند.
و آن از صندوق بیرون آمد که همچون چهار سال پیش، ملت انتخاب کرد.
با این تفاوت بزرگ که آن روز، فاصله فرد پیروز با نفر بعدی 11 میلیون بود و متاسفانه آن شد که دیدیم و به بهانه تقلب، آن کردند که نباید، و شیرینی حماسه عظیم را در کام ملت تلخ کردند و دشمنان را شاد و خوشحال.
این بار، همان دولت، همان وزارت کشور، همان شورای نگهبان، همان همان همان، انتخابات را برگزار کردند؛ با این تفاوت عظیم که اگر فقط 250 هزار رای بالا و پایین می شد، امروز آقای حسن روحانی بر کرسی ریاست جمهوری تکیه نزده بود! و منتظر دور دوم انتخابات بودیم.
و مهمترین تفاوت این بود که کاندیداهای بازنده، با وجودی که هم خود و هم هواداران شان، بسیار امیدوار به انتخاب بودند، در اولین زمان اعلام نهایی رای آقای روحانی، شرافتمندانه و صادقانه به او تبریک گفتند و اعلام آمادگی برای همکاری با دولت جدید کردند.

هیچ هواداری خیابان ها را به آشوب نکشاند. هیچ کس بر چهره شاد هواداران پیروز اخم نکرد و بر وجهه جهانی ایران خراش نینداخت!
هیچ هواداری سطل زباله و اتوبوس و بانک به آتش نکشید! و هیچ جا، مردم، بسیج و پلیس رو در روی همدیگر قرار نگرفتند.
هیچکس ادعای تقلب نکرد درحالی که اگر قرار بود تقلبی صورت بگیرد، این بار با 250 هزار رای بهتر و راحت تر می شد بازی کرد نه با 11 میلیون!
و هیچ کهریزکی تشکیل و ُپر نشد، که امروز برایش دادگاه تشکیل شود!

اینها را گفتم که بدانی هنوز به شما و نسلت احترام می گذاریم و هیچ کینه و بغضی از هیچکدامتان به دل نداریم؛ که همه و همه با هم این حماسه سیاسی را خلق کردیم و دشمنانمان را انگشت به دهان ساختیم.
حالا رایتان را پس گرفتید؟!
فقط باید تعدادی جوان جانشان فدا می شد؟
واقعا امروز جای همه آنان که در شعله های فتنه 88 جان خویش را باختند، خالی نیست؟!
آیا واقعا پس گرفتن رای از دولتی به تصور شما، دیکتاتور و دروغگو، شیوه اش آن بود؟
و امروز همان دولت دیکتاتور و دروغگو! و همان دست اندرکاران انتخابات چهارسال پیش، صادقانه به آرای ملت احترام گذاشته و همچون همیشه، آن که را ملت انتخاب کرد، اعلام نمودند!


بخش دوم:
برای آنان که دچار توهمی سخت شده و همه چیز را تمام شده می پندارند!
از این جا به بعد، با خودم و خودی ها حرف دارم. ما که مثلا بازنده شدیم و برخی فکر می کنند دنیا به آخر رسیده! و برخی نیز از فردای انتخابات، تخته گاز دارند می خوانند و تلاش می کنند برای چهار سال بعد!
جدا این دوستان چقدر "تشنه قدرت" - آه ببخشید به قول خودشان – "شیفته خدمت" هستند!!!

کمی از سیاست فاصله بگیریم و صادقانه تر بیندیشیم!
چهار سال، همه امکانات خود را بسیج کردیم تا رئیس جمهوری را که خود با "زنده باد" فرستاده بودیم بالا، بکشیم پایین!
چهار سال، انواع و اقسام رسانه را به کار گرفتیم، اتوبان و تونل افتتاح کردیم، ساخته و نساخته، طرح کردیم، داد زدیم، این و آن را متهم کردیم، که چی؟! تخته گاز رفتیم برای کاندیداتوری در 24 خرداد 1392.
چهار سال، یک عده شخصیت نه چندان مهم! شدند همه هم و غممان.
چهار سال، انحرافیون شدند سیبل ثابت حمله.
چهار سال، نان و معیشت مردم یادمان رفت، و جنگ با انحرافیون شد کار و کاسبی مان.
چهار سال، خدا شد بولتن های به اصطلاح محرمانه.
چهار سال، پیامک های آن چنانی، مثلا موج آگاهی رسانی ایجاد  کردند.
چهار سال، سایت های سیاسی که همچون قارچ روییدند، بر فرهنگ حکومتی، حکومت کردند.
چهار سال، نصایح و توصیه های آقا برای وحدت را به گوش نگرفتیم و همچنان روزنامه رنگی صبح، شد توپخانه برای بمباران دولت. که نه، نظام!
چهار سال، موذیانه و مشکوک، به هم چشم دوختیم و مردم را به فراموشخانه ذهن سپردیم.
چهار سال، فقط جلوی دیدگان همدیگر عبادت کردیم و جانماز آب کشیدیم، که مبادا در صف ... خوانده شویم.
چهار سال، مدعیان فرهنگی بی فرهنگ، با رخنه در همه عرصه ها، آن کردند که امروز شاهدش هستیم.
چهار سال، متاسفانه آن که 24 میلیون رای ملت با سلام و صلوات آوردش، خود را به عده ای کوته اندیش گره زد و آن کرد که امروز این شد.
شاید بهترین تعبیر درباره صحنه های اسفبار ثبت نام آن شخص در وزارت کشور، این باشد که:
"رئیسی که بادیگارد مشاور خود شد!"
و افسوس که این رابطه نافرم و نامعقول، همه تلاش و زحمات دولت خدمتگذار را در چشم ملت بر باد داد.
به واقع آن 24 میلیون رای که همچون رای 24 خرداد 92، فقط و فقط برای حفظ نظام جمهوری اسلامی و در لبیک به ولی فقیه بود، از هزاران هزار اشخاص و دوست نزدیک، ارزشش بسی بالاتر بود؛ که بخواهند همه آنها را به پای یک نفر فدا کنند!
و واویلا که چهار سال، گفتند و گفتند "آقا"، ولی یکی "آقا" را فقط "اسفندیار" دید و آن دیگران، نفس خویش!


بخش سوم:
برای امروز خودمان
نسل جوان امروز که بیشتر از آن چه دغدغه خدا داشته باشید، دغدغه شهدا دارید!
نترسید و نگران نشوید.
با همه این اوصاف، الان هم هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده است!
کسی نیامده است تا خون شهدا را کم رنگ کند!
که در هشت سال گذشته، بسیاری از دوستان! خود کردند آن چه دیگران را به آن محکوم می کنند!
نترسید! کسی نیامده است تا نام شهدا را از خیابان های شهر بزداید؛ که اتفاقا چند سال پیش در تهران خودمان، این عمل ضدارزشی انجام شد و داد هیچکس درنیامد. خیابان "شهید نامجو" شد "خیابان گرگان" و خیابان "شهید طاهری" هم شد "خیابان آمل"! و البته با تذکرات آن پیر فرزانه، حضرات مدعی ارزش، علیرغم میل باطنی خویش! مجبور به عقب نشینی شدند و مجددا نام شهدا را بر خیابانها نهادند.


ختم کلام:
خب گروهک انحرافی را که "ناک اوت" کردیم و خودی ها را "مات"!
آیا وقت آن نرسیده کمی به فکر معیشت مردم بیفتیم؟!
همین مردم حماسه آفرین 24 خرداد که برخلاف بسیاری تحلیل ها و برداشت های غلط، نه برای نان و شکم، که برای اصلاح وضع موجود رئیس جمهور خود را آزادانه تعیین کردند.
بدون شک اینها همان مردم نمازجمعه، راهپیمایی های 22 بهمن و روز قدس و 9 دی هستند.

راستی آقا پوریا!
بدون شک آقای روحانی رئیس جمهور محترم همه ملت ایران است. چه آنها که به او رای دادند، چه آنها که به دیگران تمایل داشتند.
که او فقط "رئیس جمهوری اسلامی ایران" است و بس.
ولی:
امیدوارم شما با رئیس جمهوری که خودتان به آن رای دادید، آن نکنید که ما با منتخب خود کردیم!
و صد البته او نیز با آراء شما آن نکند، که منتخب ما کرد!
[ ۱۳٩٢/۳/٢٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
قرار بود در آخرین روزهای مرداد ماه، انتخابات چهارمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری برگزار شود. خیلی دوست داشتم در تهران باشم؛ هم به این دلیل که شناسنامه همراهم نبود تا رأی بدهم، هم این که در کنار بچه‌های محل در جریان برگزاری انتخابات باشم. وقتی از برادر "مصطفی عبدالرضا" (معاون گردان شهادت) درخواست کردم که مرخصی دو سه روزه‌ای بدهد تا بروم و برگردم، خندید و گفت:
- بین این همه رزمنده که این‌جا و جاهای دیگه‌ی جبهه هستند، فقط حضرتعالی می‌خوای رأی بدی؟

خوب که فکر کردم، دیدم راست می‌گوید. هیچ‌کدام‌مان شناسنامه همراه نداشتیم. پس تکلیف رأی دادن چی می‌شد؟ که عبدالرضا گفت:
- غصه نخور. قراره روز جمعه، صندوق ر‌أی سیار بیارن این‌جا تا همه رأی بدن.
وقتی پرسیدم: خب وقتی شناسنامه نداریم، چی‌کار کنیم؟
گفت: اون دیگه با خود مسئولانه. شما فقط رأیت رو بده.

صبح روز جمعه 25 مرداد 1364، کوه‌پیمایی صبحگاهی برگزار نشد و راحت‌باش دادند. صبحانه را که خوردیم، نزدیک ساعت 8 بود که دو دستگاه نیسان پاترول به اردوگاه آمدند. بلندگوی تبلیغات اعلام کرد:
"همه‌ی نیروها برای شرکت در انتخابات، در محوطه‌ی صبحگاه به‌خط شوند."
اعلام شد که "کارت پلاک" خود را همراه بیاوریم. قبل از این که فرم مخصوص را پرکنیم و رأی خودمان را بدهیم، نمایندگان وزارت کشور تذکراتی دادند. از جمله این که هیچ‌کدام از برادران حق ندارد اطراف صندوق اخذ رأی، به تبلیغ برای کاندیدایی خاص بپردازد.

هر چند که همه‌ی بچه‌ها زیر لب نام آقای خامنه‌ای را زمزمه می‌کردند.
او تذکر داد: هر رزمنده فقط حق یک رأی دارد و اگر کسی تخلف کند، شرعا حرام است.
حتی اعلام کرد رأی خود را جلوی همدیگر ننویسیم.

 

entekhabat - 6.jpg

بچه های گردان شهادت در اردوگاه کوزران کرمانشاه درحال رای دادن

entekhabat - 3.jpg

entekhabat - 5.jpg

شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق – قاضیها – حسن هرندی و شهید یوسف محمدی درحال رای دادن

entekhabat - 4.jpg

حجت کلایی در کنار شهیدان جعفرعلی گروسی و یوسف محمدی درحال رای دادن. شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق

entekhabat - 1.jpg

حاج حسن نوروزیان، سیدمهرداد حسینی و بقیه بچه ها پای صندوق

entekhabat - 2.jpg

 قاضیها، سیدمهرداد حسینی، حاج حسن نوروزیان و شهیدان حمید فرخیان – حسین جعفری – علی مصطفازاده درحال رای دادن

به‌جای شناسنامه، پشت کارت پلاک مهر زدند. آن‌قدر سختگیر بودند که به نیروهایی که به هر دلیلی کارت پلاک نداشتند، اجازه‌ی رأی دادن ندادند.
مسئول صندوق، جوانی حدود 17ساله بود که خیلی خوش‌برخورد و خنده‌رو بود. نمی‌دانم چرا از او خوشم آمد و بنا گذاشتم تا هم از او و هم از صحنه‌ی ر‌أی دادن بچه‌ها چندتایی عکس بگیرم. نام او را که پرسیدم، خودش را "سیدمهدی تهرانی‌نژاد"  معرفی کرد. وقتی پرسید از کدام محله‌ی تهران آمده‌ام، تا گفتم تهران‌نو، با خنده گفت که پسرخاله‌اش اهل آن‌جاست که او را شناختم و همین باعث شد زودتر رفیق شویم.
یوسف محمدی و جعفرعلی گروسی در کنار صف بچه‌ها ایستادند. یوسف گفت که دوست دارد موقع انداختن رأی به صندوق از او عکس بگیرم که گرفتم.

1 - سیدمهدی تهرانی نژاد جمعه 2 اسفند 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به‌شهادت رسید.
2 – یوسف محمدی تیر ماه 1365 عملیات کربلای 1 – در مهران به‌شهادت رسید.
3 – جعفرعلی گروسی متولد 1347 شهادت جمعه 17/7/1366 در کردستان به‌شهادت رسید.
4 - حمید فرخیان متولد 1345 پنج‌شنبه 25/10/1365 عملیات کربلای 5 – در شلمچه به‌شهادت رسید.
5 – حسین جعفری دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)
6 - علی مصطفازاده دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ "حمید داودآبادی" حرف های شنیدنی زیاد دارد. با او که هنوز بوی مقدس جنگ می دهد و این در آثار و تالیفاتش نیز متجلی ست، به بهانه بزرگداشتش مفصل گفت وگو کرده ایم و از خاطرات نابش نیز شنیده ایم. و این بخش دوم و پایانی این مصاحبه است.

فارس: از حضورتان در جبهه و خاطراتی که بر شما و دوستان شهیدتان گذشت برایمان تعریف کنید.
- تلاشم برای رفتن به جنگ با توجه به سن کم بی ثمر ماند تا این که سال شصت به جبهۀ سومار رفتم؛ آن زمان چهارده ساله بودم. جبهۀ سومار جبهۀ بسیار سختی بود چون بیشتر منطقه عشایر بودند و راحت به عراق رفت و آمد می کردند. آن جا دو نفر بودیم که اهل تهران بودیم و بقیه چهل، پنجاه نیروی عشایر اهل تسنن بودند. بعدها نیروهای شیعۀ کرمانشاه و همدان به ما اضافه شدند.

فارس: آقای داودآبادی! نوشتن را از چه سالی شروع کردید ؟
- انشای من خیلی خوب بود. سال اول دبیرستان دبیر ادبیاتی به نام آقای مشایخی داشتیم که جذبۀ خاصی داشت. یک بار داشتم سر کلاس انشا می خواندم که به من گفت: "بیا این جا ببینم" با ترس نزدیک رفتم و دفتر را به ایشان دادم. آن را ورق زد و بقیۀ انشاهایم را نگاه کرد و گفت: "تو نویسندۀ خیلی خوبی می شوی، هر کاری داشتی خودم کمکت می کنم." و این بزرگترین جرقه در راه نویسندگی من بود.

فارس: چه راهکارهایی به شما می داد؟
- نوشته هایم را نقد و راهنمایی ام می کرد. ایشان با اینکه دبیر ادبیات بود، درس خود را با آیه یا حدیثی از قرآن شروع می کرد و بعد به موضوعات ادبی می پرداخت. (پسر عموی ایشان مهدی مشایخی نیز از نویسندگان کتاب های اخلاقی برای جوانان و نوجوانان بود.)

فارس: آیا زمانی که در جبهه حضور داشتید مشغول نوشتن بودید؟
- صحبت های استاد باعث شد نویسنده شدن خودم را باور کنم و آروزیم بود نویسنده شوم، چون علاقه مند بودم حوادثی را که برایم پیش می آید بتوانم بنویسم. برای همین اولین چیزی که نوشتم روز دوم اعزام به جبهه سال شصت بود که در سنگر روی یک برگۀ امتحانی عکس شش در چهار خودم را نقاشی کردم و بعد شروع به نوشتن خاطرات اعزام و اتفاقات آن دو روز به شکل مستند برای پدر و مادرم کردم و همیشه این کار را ادامه می دادم. نامه هایی که می نوشتم به نوعی گزارش گونه و تعریف خاطرات بود. دوست داشتم نامه هایم بار معنایی هم داشته باشد. اکثر وقت ها خاطرات را کامل می نوشتم و بعضی جاها مثل والفجر هشت فقط یادداشت برمی داشتم که مثلا فلانی در ساعت فلان شهید شد، بعدها دست مایۀ کتاب "از معراج برگشتگان" شد.

فارس: اولین کتابی که در حوزۀ خاطرات مستند نوشتید چه بود؟
- اولین قدم نویسندگی من سال شصت و شش در روزنامۀ جمهوری اسلامی بود که خاطرۀ کربلای یک را با عنوان "معجزه تکبیر" چاپ کردم. آن موقع مطالبی از "مرتضی سرهنگی" نیز در جمهوری اسلامی چاپ می شد. ایشان برای من اسطوره شده بودند و از قلم او بسیار لذت می بردم و خیلی دوست داشتم ایشان را ببینم. ناگفته نماند سال شصت و پنج به سپاه رفتم البته با این شرط که تا وقتی جنگ هست در سپاه بمانم برای اینکه بیشتر به جنگ خدمت کنم و با پایان جنگ استعفا دادم. بعد از این اداره به آن اداره و از این سازمان به آن سازمان چرخ می زدم که هیچ کدام مرا اقناع نمی کرد و همواره گمشده ای داشتم. تا زمانی که در صنایع موشکی به عنوان یک نیروی عادی مشغول به کار بودم و اصلا وضعیت مالی خوبی نداشتم به طوری که حتی پول برای تهیه کاغذ یا دفتر نداشتم و وضعیت مالی ناجوری بود برای همین پشت اعلامیه های بچه هایی که شهید شده بودند و آن اعلامیه ها باقی مانده بود ریز ریز خاطرات را می نوشتم. در ادامه دفتری خریدم و خاطرات را خیلی ریز ریز در آن نوشتم و به کانکس دفتر ادبیات مقاومت در حوزۀ هنری بردم. آقای سرهنگی آن جا بودند ولی در ابتدا او را نمی شناختم. دفتر مرا گرفت و نگاه کرد. خیلی عجولانه به او گفتم: "آمدم این دفتر را یک نگاهی بیاندازید و نظر بدهید." قصد چاپ و انتشار هم نداشتم. آقای سرهنگی رفت و با یک چایی برگشت که همیشه گفته ام همان چایی مرا پایبند ادبیات مقاومت کرد. به هرحال دفتر را گرفت و تورقی کرد و گفت: "آقای کمره ای باید دفتر را ببیند شما پس فردا بیایید." رفتم و پس فردا آمدم. آقای کمره ای از من پرسید: "چند کلاس سواد داری ؟" گفتم: "سیکل دارم." گفت: "تا به حال کتابی نوشته ای؟" گفتم: "نه!" گفت: "کارت برای چاپ عالی است." و آن مطلب شد کتاب "یاد یاران" که حضرت آقا بعدا یک صفحه در مورد آن تقریظ نوشتند. یک جلسه هم خدمت ایشان رفتم که تاثیر زیادی روی من گذاشت. آقا با لیست افرادی که در جلسه حاضر بودند آمد و جالب اینکه بیست کتابی که نویسندگان آن در جلسه حضور داشته بودند را خوانده بود و با هرکس خیلی مسلط در مورد کتابش صحبت می کرد و این برایم خیلی جالب بود.
به تدریج ارتباطم با آقا بیشتر شد و تاثیر ایشان و آقای کمره ای مشوق من برای نوشتن کتاب "یاد ایام" شد. بعد از پایان کتاب خدمت آقا رسیدم، تاکید زیادی فرمودند که این کتاب رمان شود. آقای کمره ای توصیه اکیدی داشت که در زمینۀ جنگ هیچ چیز را از قلم نینداز مثلا اگر جایی رفتی و عملیات نشد این را بنویس و جای خالی مگذار. با توصیه ها و نظارت کامل ایشان نگارش کتاب حدود شش سال طول کشید. آقای کمره ای اصرا داشتند که باید از بچگی ات شروع کنی. اینکه رزمنده به یک باره به جبهه می رود قبل آن کجا بود؟ یا وقتی از جبهه برمی گردی کجا بودی؟ باید همۀ این مسائل را ذکر کنی تا کسی که این کتاب را می خواند با تو رشد کند نه این که فقط چهار خاطره بخواند و کار تمام شود و همۀ این رهنمودها باعث شد کتاب "از معراج برگشتگان" چاپ نشود.

فارس: زندگی نامه ها دو دسته اند: بیوگرافی و اتوبیوگرافی. از معراج برگشتگان یک اتوبیوگرافی ست، آیا بعد از انقلاب اتوبیوگرافی که نویسندۀ دفاع مقدس از خود و آرمان ها و زندگی و ارزش ها بگوید داشته ایم ؟
- نمی دانم. آن گونه که آقا خواستند نشد! اما سعی کردم یک زندگی نامۀ مستند را به تصویر بکشم.

فارس: جلد کتاب همانند یک کیف جیبی است و کارت جبهۀ شما که نوشته فقط در منطقۀ جنگی معتبر است و عابر بانک شما در قسمت دیگر کیف است. از جلد برایمان بگویید.
- طرح جلد از آقای مجید زارعی است. "از معراج برگشتگان" وصف ماست که سفر من الحق الی الخلق داشته ایم. کیف پول نماد زندگی مادی امروز است و گرفتار روزمرگی شدن و تکرار و اینکه از حق بسوی خود درگیری های خلق آمدیم.


اساتید بزرگوار آقایان: علیرضا کمره ای - هدایت الله بهبودی - مرتضی سرهنگی


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar%20%281%29.jpg

کانکس کوچ دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حیاط سابق حوزه هنری - 1373


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar.jpg
موقعیت شهید آوینی

فارس: کتاب به چاپ چندم رسید؟

- چاپ ششم. اما متاسفانه توزیع و تبلیغ خوبی روی آن انجام نشد! جالب است قسمتی در این کتاب به نام "نامزد خوشگل من" است که آن را در وبلاگ هم گذاشتم. اکثر خبرگزاری ها آن را منتشر کردند یکی از نویسندگان مشهور گفت: "حمید اگر بدانی من چقدر با این خاطره گریه کردم.

فارس:  صداقت سیالی که در این کتاب است خواننده را تا آخر کتاب می کشاند.
- به توصیه آقای کمره ای به هیچ وجه جلوی قلمم را نگرفتم، نوشتم و رفتم. همیشه همین طور است فقط قبل از چاپ غلط های آن را می گیرم ولی چیزی را حذف نمی کنم.

فارس: حتی دیده می شود که به دنبال جای درست فعل و فاعل هم نیستید!
- اصلا! سعی دارم همان طوری که با جوان حرف می زنم بنویسم جوان آن را بیشتر می پسندد. خودم هم از این نوشته بیشتر خوشم می آید. نوشته ای که خواننده با آن راحت باشد.

فارس: کتاب از معراج برگشتگان را فرد دیگری هم تمجید کرد؟
- آقای محمدرضا زائری گفت: "خیلی سعی کردم پسرم را کتاب خوان کنم هر کتابی به او معرفی کردم توجهی نکرد اما کتاب تو را بدون معرفی من شروع به خواندن کرد و یک هفتۀ کامل آن را می خواند و حالا با کتاب تو پدر من را درآورده است. اگر پایم را کج بگذارم فورا رفتار من را با فلان شهید که در کتاب، خاطره اش را خوانده مقایسه می کند."

فارس: آیا از معراج برگشتگان در جایی نقد یا بررسی شده است؟
- نه!

فارس: معرفی شده؟
- نه!

فارس: رونمایی شده؟
- نه!

فارس: چرا؟
- شاید تقدیر این کتاب این گونه بوده است!

فارس: فکر می کنم در بین آثارتان دلبستگی شما به این کتاب بیشتر باشد؟
- بله، چون این کتاب همۀ خودم است. کتاب "پاره های پولاد" یا "تفحص" کارهای تحقیقی اند یا "سید عزیز" یک کتاب ثبت خاطرات است، اما این کتاب صفر تا صد حمید داودآبادی از شلوغ بازی ها تا ترس های جنگ است.

فارس: نترسیدید؟
- از چی؟

فارس: از این که بگویند آقای داودآبادی مثلا فلان جا ترسیده یا ...
- شما شجاعت های من را هم می بینید. من نخواستم از خودم شخصیت اسطوره ای درست کنم. این کتاب را برای بچه ام نوشته ام. نمی توانم به بچه ام دروغ بگویم. خصلتی این کتاب این است که شما با زبان و لحن بچگانه کتاب را شروع می کنید تا به انقلاب و جنگ و بعد آن می رسید و پله به پله با داودآبادیِ کتاب رشد می کنید.

فارس: بعد از کتاب از معراج برگشتگان چه اثر دیگری را منتشر کردید؟
- کتاب "سید عزیز" بود.

فارس: طریقۀ آشنایی خودتان را با "سیدحسن نصرالله" بفرمایید.
- سال شصت و دو برای اعزام به جبهه به پایگاه بسیج رفتیم. روی مقوایی نوشته بود: "برادرانی که خواستار اعزام به سوریه و لبنان هستند به اعزام نیرو مراجعه کنند." بسیار تعجب کردیم. به دفتر اعزام نیرو رفتیم. گفتند: "باید چند ماه سابقۀ جبهه داشته باشی." گفتم: "همین!؟" گفتند: "بله" ثبت نام کردیم و به سوریه و از آن جا به لبنان رفتیم. سیدحسن در آن زمان امام جماعت مسجد امام علی (ع) بعلبک بود. جذابیت خاصی داشت. بچه ها به او "خامنه ای کوچک" می گفتند. سید گاهی به محوطۀ مقر سپاه می آمد و در کلاس درس، تاریخ لبنان می گفت. از آن جا خیلی از سید خوشم آمد. سیدعباس موسوی هم بود اما شخصیت کاریزماتیک سید را نداشت. صحبت با سیدعباس سنگینی خاصی داشت، اما سیدحسن با همه راحت بود، برای همین احساس رفاقتی بین ما و او شکل گرفت.

فارس: چه شد که کتاب تاریخ شفاهی ایشان را نوشتید؟ چرا مثل کتاب "دیدم که جانم می رود" از زبان افراد دیگر، آن را ننوشتید؟
- سال هفتاد و هفت شروع کردیم تاریخ تشکیل حزب الله را مستند کنیم که در جریان آن با خیلی از چهره های حزب الله و غیر حزب الله مثل مرحوم شیخ سعید شعبان، ابوهشام و ... مصاحبه کردیم و بعد به سراغ سید رفتیم. ابتدای کار مسئول دفتر سید گفت که امکان این کار نیست و سید این همه وقت ندارد و حتی ما دوربین را جمع کردیم. تا این که سید را دیدیم، گفت: "حمید چه شده ؟" گفتم: "من حداقل دو سه ساعت از شما وقت می خواهم" گفت: "دو سه ساعت ؟ در این شلوغی ؟" گفتم: "می خواهم تاریخ زندگی ات را جمع کنم." گفت: "من فقط شب ها می توانم وقت بگذارم." که شب ها ساعت دوازده، یک می نشستیم تا این مصاحبه ها را بگیریم.
از سال شصت و دو تا هفتاد و سه سید را ندیده بودم. به قم آمده بود، رفتم و یک سری عکس از او گرفتم.

فارس: شما را می شناخت؟
- نه، ولی وقتی عکسم را نشان دادم شناخت. همان سال هفتاد و سه ما اولین پوستر سید در تهران چاپ کردیم و در پوستر نوشتیم رهبر حزب الله لبنان سیدحسن نصرالله، درحالی که سید دبیر کل بود. برای همین خیلی ها اعتراض کردند چرا این پوستر را زده اید شاید فردا انتخاب نشود. گفتم چه بخواهید و چه نخواهید سید رهبر حزب الله است. بعدها این عکس ها را لبنان هم پخش کردیم. سال هفتاد و چهار پیش سید رفتیم و با ادعا می توانم بگویم اولین نفری بودم که دست سید را بوسیدم و جا خورد وگفت: "این چه کاری است ؟" گفتم: "سید من دست دو نفر را می بوسم، اول آقاست بعد تویی." گفت: "نه، این کارها چیه!؟" روزی که داشتیم مصاحبه می کردیم به مسئول دفترش حاج عباس شمص گفتم: "باید بروید تشکیلات درست کنید و تمام حرفهای سید را ضبط کنید." حتی بسیاری از دست نوشته های سید را جمع آوری کردم و در کتاب آوردم.

فارس: خودشان هم این کتاب را دیده اند؟
- دست نوشت آقا را به لبنان بردم.

فارس: کدام دست نوشته آقا منظورتان است ؟
- کتاب را قبل از چاپ خدمت آقا بردم که این دست نوشته را روی آن نوشت "هر چیزی که مایه ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود خوب و برای من مطلوب است" که آن را به همراه نامه ای که دفتر زده بود بردم و چون نتوانستیم سید را ببینیم به رئیس دفترش دادم تا به ایشان برساند.

فارس: فصلی در آخر کتاب را به نقش مصاحبه در تاریخ شفاهی اختصاص داده اید. دلیل ایجاد این فصل در کتاب سید عزیز چیست؟
- آن مقاله با نگاهی به مصاحبه سیدحسن بود و نگاهی آموزشی داشت.

فارس: می رسیم به کتاب "پاره های پولاد" که تقریبا یک بحث تاریخی از فضای لبنان است.
- سال شصت و دو یک جوان شیعه لبنانی با یک کامیون پر از موادمنفجره به مقر تفنگداران آمریکایی در بیروت وارد شد لنبان درگیری بود و آمریکاییها به دفاع از اسرائیل و فالانژیست ها وارد درگیری شدند که این جوان با انفجار کامیون در مقر دویست و چهل و یک کماندوی آمریکایی را کشت. یک سرباز آمریکایی که نگهبان مقر بود بعدا مصاحبه ای کرد و گفت: "وقتی من آن جوان را دیدم جوانی ریشو بود که می خندید و رفت تا خودش را منفجر کرد." خندۀ این جوان همیشه برای من سوال بود تا سال هفتاد و چهار به هوای این خنده به دنبالش رفتم و روی همۀ شهادت طلب هایی که کار شهادت طلبانه کرده بودند کاری پژوهشی انجام دادم. کاری بسیار دقیق که هم کار کتابخانه ای و هم کار میدانی داشت حتی به خاطر بعضی از نوشته ها تا کمین اسرائیلی و سنگرهای مقاومت و محل بمباران هلی کوپترهای آپاچی پیش رفتم. روحیه کنجکاوی و تجدید خاطرات جنگ مزید بر علت بود. مثلا هلی کوپتر آپاچی یا تانک مرکاوا را باید می دیدم. جاهایی حتی روبروی مرکاوا قرار گرفتم که از مرکاوا می ترسیدم ولی حسم این بود که تا وقتی آن را نبینم نمی توانم بگویم مرکاوا یعنی چی!

برای نوشتن کتاب "تفحص" نزد شهید "مجید پازوکی" در منطقه رفتم. این طور نبود که در تهران بنشینم و کتاب بنویسم. سعی داشتم که این خاطره را در خود منطقه بگیرم. گاهی نزدیک سیم خاردار و معبرها راه می رفتم و حتی سیم خاردار دستم را می برید ولی می خواستم دوباره بفهمم که سیم خاردار یعنی چی. زمان جنگ از مین خیلی می ترسیدم حتی چند دوره که آموزش مین می دادند اصلا نگاه نمی کردم و هنوز هم بلد نیستم آن را خنثی کنم و از مین می ترسیدم! در منطقه تفحص، مجید می گفت: "حمید همین طور راه نیفت، این جا پر از مین است" می گفتم: "می خواهم از مین بترسم" حتی رفتم یک جایی گیر کردم دورتا دورم مین والمری بود دو ساعت نشستم تا مجید آمد و معبر باز کرد و من را بیرون آورد. این حس را در لبنان هم داشتم. می خواستم قبل از نوشتن همه چیز را لمس کنم. بمباران، خطر، درگیری و هر چه هست تا به سید گفتم که می خواهم چنین کتابی را کار کنم گفت: "تو برو فارسی اش را کار بکن ما عربی اش را این جا چاپ می کنیم." و همین شد. جالب این که اگر در اینترنت ساعت ها بگردید حتی یکی از افراد و عملیات های شهادت طلبانه که لیست کرده ام را پیدا نمی کنید مگر کتاب عربی "القصه الکامل استشهادیین فی لبنان" یا سخنرانی های خود سید در سالگرد شهدا که از این کتاب بود. حتی در بعضی موارد که از کتاب و عملیات ها با سید صحبت می کردم گفت: "حمید! من این چیزها را نمی دانم تو از کجا این مطالب را آوردی!؟"

فارس: کتاب "کمین جولای 82" نیز اثر قابل توجهی است، اما خیلی افراد شاید با مشاهدۀ کتاب جمع آوری مطالب را با وجود اینترنت و وسایل ارتباطی کار راحتی بدانند ولی می دانیم که جمع آوری این کتاب کار بسیار سخت و طاقت فرسایی است از سختی های این کتاب برایمان بگویید.
- حرف شما درست است اما خصلت من این است که بیشتر از کار کتابخانه ای، کار میدانی انجام می دهم. من از سال هفتاد و چهار به بعد به لبنان رفت و آمد می کردم و حدود شش میلیون تومان هزینه کردم و نتیجۀ آن دو کتاب "پاره های پولاد" و "کمین جولای 82" شد ولی کل حق التالیف این دو کتاب دو و نیم میلیون تومان بود که سال هشتاد و یک به من داده شد. اما لذتی که می بردم درونی بود؛ چرا که مصاحبه با افراد، رفتن به عمق حوادث، دیدن محل حادثه با فشارهای امنیتی که در آن مناطق حکمفرما بود همه و همه مرا اقناع می کرد. در مورد چهار دیپلمات فشارها بیشتر بود و آن زمان نمی شد هر چیزی را منتشر کرد. خیلی از مطالب را در قالب گزارش و مقاله بدون اسم یا با اسم مستعار در مطبوعات منتشر می کردم.

فارس: چرا با اسم مستعار؟
- برای این که حساسیت درست نشود. مثلا در نشریه فرهنگ آفرینش، صفحه ای با عنوان "از معراج برگشتگان" داشتم و چون خودم مسئول صفحه بودم، نمی خواستم هر بار یک مقاله یا گزارش به نام حمید داودآبادی بخورد و برای مخاطب تکراری می شود. یا بعضی از خاطرات افرادی بود که نمی خواستند نامشان منتشر شود. همۀ مصاحبه ها و کتاب و روزنامه های عربی که در لبنان بود را با وجود شرایط مالی سخت جمع آوری کردم و این کار را درمورد اخبار روزنامه های ایران نیز ادامه دادم و مجموع آن را بر یک روال خاص تنظیم کردم برای همین هیچ نتیجه گیری در پایان کتاب انجام ندادم و نتیجه گیری را در مورد چهار دیپلمات به عهدۀ خود مخاطب گذاشتم. حدود سی و یک سال از آن جریان می گذرد و در این مدت هیچ کتابی در رابطه با آن چهار دیپلمات منتشر نشده است.

فارس:  تا به حال دیده اید که کتاب کمین جولای 82" مورد استفاده قرار گرفته باشد و برای خودتان جالب باشد؟
- انتشار کتاب موجی را به پا کرد و حساسیت های زیادی برانگیخت. وزارت خارجه دوران آقای خاتمی جلسه گذاشته بودند و در آن نتیجه گرفتند که این کتاب نباید چاپ می شد! اولا به این دلیل که در این کتاب لو داده شده حاج احمد متوسلیان سپاهی بوده است. گفتم: "ای بابا! شما کنگره سرداران برای حاج احمد گرفتید بعد پوستر چاپ می کنید و زیر آن می زنید دیپلمات!؟" این حرف خنده دار بود. اتفاقا چند کتاب از آمریکا یکی برای من فرستاد که در آن زندگی کامل حاج احمد و اینکه چرا به لبنان رفت نوشته شده بود. ولی خود ما نباید آن را چاپ کنیم! به هر حال جلوی چاپ دوم کتاب گرفته شد.

فارس: چرا؟
- نمی دانم. ولی دنبالش هستم تا ناشری را برای چاپ کتاب پیدا کنم. چون تمام منابع کتاب از منابع آشکار است و منبع سری در آن نیست. خلاصه کتاب خیلی سرو صدا به پا کرد و خیلی ها دنبال آن را گرفتند که سرنوشت این چهار نفر چه شد. خانواده های آنها پیگیری کردند و کمیتۀ ویژه در دولت و مجلس تشکیل شد؛ جالب بود خانواده کاظم اخوان تعریف می کردند وقتی برای پیگیری به کمیسیون امنیت مجلس رفته بودند، تمام افراد حاضر در آن جا مثل نماینده وزارت اطلاعات و مجلس و سپاه همگی کتاب کمین جولای در دست شان بود و بحث هایی که می کردند با اتکا به مطالب این کتاب بود.

فارس: آقای داودآبادی! آیا تا به حال به خاطر کارهایی که در حوزه ادبیات دفاع مقدس و انقلاب انجام داده اید کسی یا ارگانی از شما تقدیر کرده است ؟
- برای "پاره های پولاد" دوستان فرهنگ سرای پایداری لطف کردند و به عنوان کتاب انقلاب از آن تقدیری به عمل آوردند. "کمین جولای 82" را باشگاه خبرنگاران و خانواده گروگان ها تجلیل کردند. "تفحص" هم در جشنواره دفاع مقدس رتبه آورد ولی به آن صورت که تقدیر خاصی شود نه! اما چیزی که برای من در "کمین جولای" ارزش داشت خانوادۀ چهار دیپلمات بود چون سعی کردم به عنوان یک بچه مسلمان کمکی به یافتن سرنوشت آنها بکنم و غیر از سختی برایم چیزی نداشت، سختی ای که شیرین بود.

فارس: "تفحص" با روایت ساده ای از جنگ آغاز می شود و ادامه می یابد. چه لزومی داشت کتاب تفحص را بنویسید.
- این کتاب را نیز به توصیۀ آقای کمره ای نوشتم. سال هفتاد و پنج هفتاد و شش بود که آوردن این شهدا اوج گرفت و در ذهن جوانان این سوال ایجاد شده بود "چگونه اینها جا مانده اند که الان می آورند؟" یا خیلی از شایعات و حرف های نامربوط مثلا "از کجا معلوم که این ها شهدای ما هستند؟" همین ها باعث شد به دنبال جواب این سئوال ها بروم.

فارس: در این کتاب مطالب دیگران زیاد است و حتی شعرهای شاعران در آن موجود است، چه لزومی داشت که این مطالب در این کتاب بیاید؟
- وقتی مصاحبه ها را انجام دادم و خاطرات را جمع آوری کردم، آقای کمره ای به عنوان استاد راهنمای من تاکید کرد همۀ مطالب راجع به تفحص جمع شود و به صورت یک جُنگ درآید. شعر، مقاله، خاطره و هرچه که هست را جمع کن تا هرکس هر چه در مورد تفحص می خواهد، در آن پیدا کند. هر چند خودم زیاد با بخشی از آن موافق نبودم.

فارس: پس برای همین است که کتاب جدید حجمش نصف شده است؟
- برای چاپ جدید ناشر آمد و گفتم: هر کاری می خواهید انجام دهید مشکلی نیست.

فارس: فصلی از زندگی شما در کارهای مطبوعاتی گذشت از تکاپوهای مطبوعاتی خودتان ما را آگاه کنید.
- بله، سال شصت و پنج مقاله ای اجتماعی – فرهنگی برای روزنامۀ کیهان نوشتم. خاطرات و مقالات جنگ که برای روزنامۀ جمهوری اسلامی می نوشتم و بعدا از آن نشریۀ شلمچۀ آقای ده نمکی بود که مطالب مختلفی را در آن منتشر می کردم. مثلا مقالۀ معروفی بود که: "آقای خاتمی ما را از لیست شهدا خط بزنید." چون خاتمی گفته بود: "شهید بزرگ آبراهام لینکلن!" و مقالات سیاسی دیگر که آنها را بدون اسم می زدم. سال هفتاد و هفت دیدیم جای یک نشریۀ دفاع مقدس خالی است و نشریۀ فکه را راه اندازی کردیم. البته موسسه فرهنگی جنات فکه بود که مجلۀ فکه یکی از محصولات آن بود.

فارس: ابوالفضل سپهر هم با شما همکاری می کرد؟
- بله، سپهر را شخصی به آقای ده نمکی برای کارهای مطبوعاتی معرفی کرده بود که سپهر آمد و شعر "اتل متل" اولیه اش را خواند و من خیلی خوشم آمد. مجلۀ فکه راه اندازی شد گفتم: "سپهر! بیا اینجا، فقط به یک شرط و این که باید پنج شعر برای پنج شمارۀ اول نشریه بگویی، چون می خواهم هر شماره یک اتل متل داشته باشد" گفت: "مادۀ خام می خواهم" که می نشستیم من خاطرات کربلای پنج را تعریف می کردم و خدابیامرز سپهر گریه می کرد و روز بعد شعرش را برایم می آورد و آن جا بود که شعرها گل کرد. بعدها که اینترنت آمد، ما را هم آلوده کرد و سایت ساجد که آقای باقر زاده مسئول آن بود را راه اندازی کردیم.

فارس: اولین بار شما را به همراه آقای ده نمکی خانۀ آقای "محمود گلابدره ای" دیدم. با آقای گلابدره ای دوست بودید؟
- یکی از چیزهایی که من خیلی به آن مدیونم کتاب "لحظه های انقلاب" است. کتابی عظیم و بزرگ که به توصیۀ آقای کمره ای آن را خواندم. آقای کمره ای از آقای گلابدره ای خیلی تعریف می کرد تا این که ایشان به ایران آمد و در جلسۀ هتل لاله که نویسندگان و هنرمندان جنگ حضور داشتند سر یک میز نشستیم. مرحوم ملاقلی پور، مرحوم گلابدره ای، آقای کمره ای، آقای بهبودی و آقای سرهنگی دور هم نشسته بودیم که از آقای گلابدره ای خیلی خوشم آمد. تا اکران اخراجی ها در سینما فلسطین که خیلی شلوغ بود و خیلی ها اصرار داشتند داخل بروند از آن جمله پیرمردی بود که او را نشناختم آمد و گفت: "جوون، اگه بلیط داری یک دونه هم به ما بده." گفتم: "باشه، من می فرستم بری تو." گفت: "من را سر کار نذاری، خیلی ها قول دادند و انجام ندادند." گفتم: "من اگر خودم هم نروم، شما را می فرستم." اتفاقا همین کار را کردم. خیلی خوشش آمد و بعدها در روزنامۀ "بانی فیلم" نوشته بود که یک جوانی خودش نرفت و من را فرستاد. آخرین بار هم در نمایشگاه مطبوعات بود که او را دیدم. از کسانی بود که همواره غبطه می خورم چرا اینها را کشف نمی کنند. شاید به قول آقای کمره ای "لازمۀ حق مظلومیتش است." وقتی می بینی یکی مثل آقای گلابدره ای گمنام می ماند و جلوی دانشگاه پر می شود از فلان رمان که جز سیری کاذب خاصیت دیگری ندارد.

فارس: رفاقت تان با آقای ده نمکی از کجا شروع شد؟
- فروردین هزارسیصدوشصت و چهار، گردان حضرت حمزۀ لشکر حضرت رسول در اردوگاه سد دز، اولین باری بود که با او آشنا شدم.

فارس: در کارهای سینمایی آقای ده نمکی به ایشان مشورت می دهید؟
- به عنوان مشاور نه، مشاوره ها رفاقتی است.

فارس: نظر آقای ده نمکی در مورد کارهای شما چگونه است؟
- کتاب "از معراج برگشتگان" دو بخش عجیب دارد یک بخش را در "دیدم که جانم می رود" آورده ام و دیگری بخش "بازار داغ شهادت" راجع به کربلای پنج است که با آقای ده نمکی در کربلای پنج بودیم. یک روز صبح زود مسعود زنگ زد و با بغض و گریه گفت: "آقا جان! تو کی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "برای چی ؟" گفت: "تو اصلا فیلم جلوی من گذاشتی. اصلا کی وقت کردی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "مگه چی شده ؟" گفت: "دو سه روزه که من فقط گریه می کنم. انگار که دیوار صحنۀ فیلم کربلای پنج شده جلوی من." و از شدت گریه تلفن را قطع کرد و دیگر جواب نداد. شب که به او زنگ زدم گفت: "این نوشته منو داغون کرد. این دو سه روز نفسم را گرفت" خیلی برای خودم جالب بود. اتفاق قرارمان هست حالا که مسعود ده نمکی شدی و هرچه بسازی مردم دنبال خواهند کرد، جا دارد کربلای پنج را بسازی و آروزی من در دنیا این است. قولش را داده ان شاءالله خدا توفیق دهد و بتواند آن را بسازد.

فارس: من چند تا اسم را می گویم شما راجع به این عزیزان چند کلمه بفرمایید:
محمد رضا زائری
- روحانی جوان و خوش مشرب

محمود گلابدره ای
- با این که زیاد با او رفیق نبوده ام، ولی احساس می کنم هنوز زنده است.

شهید مصطفی کاظم زاده
- هیچ چیزی نمی توانم بگویم؛ بگذریم.

دفتر ادبیات و مقاومت
- اولین مدرسه من برای نوشتن کتاب های جنگ.

هدایت الله بهبودی
- استاد سخت گیری که ای کاش بیشتر بخندد!

علی رضا کمره ای
- همه چیزم را اول مدیون خدا و پدر و مادر و بعد مصطفی و بعد آقای کمره ای هستم.

مرتضی سرهنگی
- استاد، استاد، استاد. برای همه کارهایم از آقای کمره ای و آقای سرهنگی اجازه می گیرم. یک بار آقای سرهنگی حرفی زد که احساس غرور شیرینی کردم. وقتی کتاب "کمین جولای 82" را خدمت ایشان بردم، کتاب را دستش گرفت و گفت: "حیف! حیف! حیف! حیف از اینکه چرا داودآبادی هنوز خودش باید آستین بالا بزند و به میدان برود. تو الان باید یک تیمی داشته باشی که ده پانزده نفر بروند و کار بکنند و تو فقط خط بدهی." گفتم: "استاد، شما هم خودتان همیشه آستین هایتان بالاست که!؟"

نشریه فکه
- دوره ای که حرف های تنهایی خودمان را برای جوانان می زدیم.

نشریۀ جبهه
- نشریۀ پر شرّ و شلوغ
خبرگزاری فارس
[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آنقدر کم سن و سال بودم که نمی‌توانستم اسلحه بدست بگیرم

انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می‌شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می‌افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد، چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می‌گرفت.
خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ دوشنبه سی ام اردیبهشت عصرانه این ماه فارس به نویسنده و پژوهشگر کوشای دفاع مقدس و انقلاب اسلامی آقای حمید داودآبادی اختصاص دارد. به همین بهانه با او گفتگوی مفصلی انجام داده ایم تا مخاطبان آثار وی، داودآبادی را بیشتر بشناسند. روایت شیرین این استاد خاطره گویی از دوران نوجوانی و جوانی و امروزش، شنیدن دارد:
 
فارس: آقای داودآبادی! خودتان را معرفی کنید؟
- حمید داودآبادی هستم. بیست و پنج مهر هزاروسیصد و چهل وچهار در بیمارستان مادر، چهارراه مولوی (شهید اکبرزاده) به دنیا آمدم. پدر و مادرم اراکی هستند. در محله تهران نو زندگی می کردیم. از کودکی کنجکاوی خاصی داشتم. چیزی را به راحتی قبول نمی کردم و اصرار داشتم خودم آن موضوع و مطلب را ببینیم تا کنجکاوی ام برطرف شود. البته اصلیت ما به داودآباد اراک برمی گردد که شلوغ بازی در خونشان است.

فارس: داودآباد دقیقا کجاست؟
- داودآباد فراهان از توابع اراک که حدود چهل و پنج، پنجاه سال پیش در یک درگیری داخلی ده، پانزده نفر با شلیک تیربار کشته شده بودند. اتفاقا چند سال پیش که به آن جا رفته بودیم هنوز آثار درگیری و تیرهای شلیک شده مشهود بود. زمان انقلاب هم اکثر راهپیمایی ها و اعتراضات اراک را داودآبادی ها رقم می زدند و به واسطۀ مسلح بودن و تند بودن شان، نظام مجبور بود با آنها کنار بیاید. این روحیۀ تند و کنجکاو از قدیم در وجود من هم بوده است. از طرف دیگر بعضی می پرسند که چگونه این همه خاطره را در ذهن داری؟ این خاطرات در ذهن من حک شده و مانده و همه به شکل تصویر بازیابی می شود. مثلا یادم هست مدرسه بودیم که صدای تیراندازی و انفجار محله را پر کرد. دویدیم به انتهای محلۀ فرح آباد رفتیم، آن جا خانه تیمی "حمید اشرف" از چریکهای فدایی بود که ساواک به آن جا حمله کرده بود. بین شلیک و انفجار تا جایی که توانستیم جلو رفتیم تا آن جا که اجازۀ جلو رفتن بیشتر را به ما ندادند. بعد از پایان درگیری وارد محل حادثه شدیم و شاهد آثار درگیری بودیم. هنوز هم بعد از گذشت چهل سال با وجود بازسازی آن خانه، جای گلوله ها بر در و دیوار محل هست.
بعد آن کنجکاوی ام بالا گرفت. مثلا دائم از پدر می پرسیدم خرابکارها چه کسانی هستند؟ یا خاطره گویی پدر از پانزده خرداد خیلی مرا تحریک می کرد. این گونه نبود که مثل داستان از کنار آنها بگذرم، دوست داشتم بیشتر بدانم. سال پنجاه و پنج - پنجاه و شش دائم در مورد امام خمینی (ره) می پرسیدم که مادرم رفت و رسالۀ امام را که بین رختخواب ها پنهان کرده بود آورد. آن جا بود که رسالۀ امام را برای اولین بار دیدم. شاید اولین جرقه هایی که در ذهن من به عنوان یک فرد انقلاب خورد، از همان جا بود. این نبود که از روی جوّ یا هوس باشد و با شروع انقلاب این روحیه اوج گرفت.

فارس: پس دوران کودکی شما با روحیۀ کنجکاوی قوی شروع شد تا سال های اوج انقلاب که یازده ساله بودید. از آن دوران بیشتر برایمان بگویید.

- کتاب هایی که می خواندم از انجمن اسلامی کارخانه سیمان دورود و موسسه "راه حق" بود و در کنار آن کتاب "قصه های خوب برای بچه های خوب" هم می خواندم، اما کتاب "اسلام شناسی" مرحوم "رضا اصفهانی" برایم خیلی قشنگ بود.

فارس: رضا اصفهانی اولین نمایندۀ مردم ورامین در مجلس شورای اسلامی است که کتاب های قابل فهم برای نوجوانان می‌نوشت کدام کتاب شان را می خواندید؟

- اسلام برای همه که کتاب بسیار زیبایی بود.

فارس: چه زمانی با کتاب های او آشنا شدید؟
- پنجاه و هفت یا هشت بود.

فارس: دوران مدرسه را کجا گذراندید؟
- همان محلۀ تهران نو. تا ابتدای کلاس سوم را در مدرسۀ دولتی فروغ جاوید خواندم. اما مادرم به حساب اینکه هوش و استعداد خوبی دارم مرا به مدرسۀ ملی گلپا برد. کلاس سوم و چهارم و پنجم را آن جا خواندم. مدرسه ای خصوصی که موسس آن آقای حسینی بود. خودش مدیر، خانمش ناظم و بچه هایش هم در آن جا درس می خواندند. ولی وضعیت تربیتی بسیار وحشتناکی داشت. بچه ها را خیلی شدید تنبیه می کردند و معلم ها از الفاظ رکیکی استفاده می کردند. مثلا آقای حسینی چند خط کش روی هم می گذاشت و بچه ها را می زد یا معلم دینی آن جا، خانم بی حجابی بود که خودکار لای انگشت بچه ها می گذاشت و اشک آنها را در می آورد. بعد از گذشت سال ها هنوز هم وضعیت تربیتی آن جا برایم غیرقابل هضم است.
بعد از پایان کلاس پنجم، مادرم مرا به مدرسه خصوصی "نخست" برد. آن دوران همزمان با اوج گیری انقلاب بود. معروف شده بود آقای نخست ساواکی است و بود. چرا که شعارها و دست نوشته ها را جمع می کرد و تهدید می نمود آنها را به ساواک خواهد داد. چند باری هم نیروهای شهربانی و ارتش برای ایجاد رعب و وحشت جلوی مدرسه جمع شدند !

فارس: تظاهرات های داخل مدرسه با برنامه ریزی انجام می شد؟
- نه، این گونه نبود. سر صف یکی شعار می داد و بقیه او را همراهی می کردند. ببینید انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده، پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می گرفت. مدرسه نیز پشتوانۀ عمومی داشت. با اینکه محلۀ فرح آباد به دستور فرح ساخته شده و به کوی گارد جاویدان معرف بود و آدم های فرهنگی و هنرپیشگان زیادی در آن سکونت داشتند، باز هم این جریانات حمایت می شد.

فارس: از دست گاردی ها هم فرار می کردید؟
- بله، در بازار تهران درگیری شده بود و چند نفری هم شهید شده بودند. با چند تن از دوستان هم سن و سال از جلوی مسجد با شعار دادن به راه افتادیم. جمعیت بیشتر و بیشتر شد تا گاردی ها با چند کامیون و چند جیپ به محل ریختند. یک جیپ دنبال ما کرد. هفت هشت تایی به یک کوچه فرار کردیم که بن بست بود. همگی به یک خانه که در آن باز بود ریختیم و در را بستیم. از شانس بد ما صاحب خانه زنی شاه دوست بود که شروع به داد زدن و فحش و بد و بیراه گفتن کرد. همزمان جیپ به داخل کوچه آمد و آنتن آن از بالای دیوار دیده می شد. از ترس خشک مان زده بود. زن رفت تا در را باز کند. یکی از ما که از بقیه بزرگتر بود پرید و یقۀ زن را گرفت او را تهدید کرد. زن ساکت شد. گاردی ها فریاد می زدند و فحش و بد و بیراه می گفتند، دیدند که خبری نشد رفتند و ما هم از خانه بیرون زدیم.
یک بار هم سر ایستگاه پل تهران نو یک روز قبل از پیروزی انقلاب داشتیم خیابان را می بستیم که گاردی ها دنبال مان کردند به سمت یک تعمیرگاه فرار کردیم. از شانس خوب ما پیرمرد صاحب تعمیرگاه در را قفل کرد و با وجود فریادهای ماموران برای تحویل دادنمان، با باز کردن در پشتی ما را فراری داد.

فارس: دوازده بهمن پنجاه و هفت کجا بودید؟
- به نرده های پارک دانشجو آویزان شده بودم و تنها موفق شدم ماشین حضرت امام را در بین جمعیت ببینم. ابتدا می خواستم به فرودگاه بروم ولی به حدی شلوغ بود که فقط توانستم با زرنگی خودم را به چهاراه ولیعصر برسانم. ماشین آمد و بعد از عبور از چهارراه به سمت بهشت زهرا حرکت کرد.

فارس: در درگیری های مسلحانه هم حضور داشتید؟
- از آن جایی که بچۀ شر و شوری بودم در یکی از آپارتمان ها کوکتل مولوتوف درست می کردیم. روز بیست و دو بهمن مینی تانک ها به خیابان دماوند ریختند که درگیری شروع شد و ما هم در دست و پاها می پلکیدیم. در گیری پادگان نیروی هوایی هم اولین نفری که از آن با اسلحه خارج شد را دیدیم که اول فکر کردیم گاردی است اما بعد متوجه موضوع شدیم. بالای موسسه کیهان سنگر بندی شد که با توجه به بالا گرفتن درگیری از ما خواسته شد پایین برویم. بعد از آن شنیدیم که کلانتری نارمک را دارند می گیرند. پیاده به آن جا رفتیم و به حدی نزدیک شدیم که یکی دوبار نزدیک بود تیر بخوریم.

فارس: خودتان اسلحه دست تان گرفتید؟
- نه، آن موقع خیلی کوچک بودیم.

فارس: پدر مانع رفتن شما نمی شد؟
- نه، ما خانوادگی به راهپیمایی می رفتیم. روز بیست و دو بهمن سر چهارراه سی متری درگیری بالا گرفت همان شب برای عبور از عرض خیابان و رفتن به خانه ساعت ها منتظر ماندم و عاقبت با ترس و لرز و با استفاده از تاریکی شب به سختی عبور کردم چون گاردی ها تیربار کار گذاشته بودند و هر کس که از خیابان عبور می کرد شلیک می کردند.

فارس: دوران دبیرستان چگونه گذشت؟
- دبیرستان به قضایای سیاسی بعد از انقلاب گره خورد. سال های پنجاه و نه، شصت و گروهکها و منافقین و ...

فارس: در مورد درگیری ها با گروهک ها و منافقین برایمان بگویید.
- درگیری از دوران راهنمایی شروع شد. مدرسه مختلط بود و بیشتر دختران مدرسه یا چپی بودند یا مجاهدین خلق! عکس "چه گوارا" می زدند و ... یک بار سر در مدرسه را پارچه ای بزرگ با آرم مجاهدین خلق زدند که با یکی از دوستان به بهانۀ دستشویی از کلاس بیرون آمدیم و آن را پاره کردیم و به سطل آشغال انداختیم. سرو صدای زیادی به پا کرد. نشریه هایی مثل چلنگر و آهنگر و مجموعه های فکاهی ضدانقلاب را می آوردند و می فروختند که همیشه با آنها درگیر بودیم و در مجموع عملا کلاس وجود نداشت و همواره بحث سیاسی در کلاس داغ بود !
یک دختر مارکسیست که در کلاس از بقیه بزرگتر بود بلند شد و گفت: "این چه مسخره بازی است که به نام اسلام محرم و نامحرم و این حرف ها باشد !" من هم بلافاصله بلند شدم و گفتم: "خانم اجازه ! خانم اکبری راست می گوید می خواهم امشب ایشان را به خانه ببرم !" جیغ دختر درآمد و من با عتاب گفتم: "این حرفی است که خودت می زنی" خلاصه دعوا و مرافعه بود. این بحث ها در دبیرستان شدیدتر بود.
فرماندهی مجاهدین شرق تهران در دبیرستان آیت الله طالقانی بود. از امام حسین به سمت تهران نو و تهران پارس پخش اعلامیه و نشریه و میلیشیا و سازماندهی با فردی به نام حاجی و معاونش به نام محمدی بود که سال چهارمی بودند. آن جا درگیری خیلی علنی تر بود. حتی مدیر مدرسه هم به آنها متمایل بود و گاهی اعتراض به کارهای آنها در مدرسه به درگیری فیزیکی هم منجر می شد. حتی در چادر وحدت که جلوی دانشگاه تهران بود نیز آنها را می دیدیم و درگیری لفظی ادامه داشت.

فارس: در مورد چادر وحدت بیشتر برایمان توضیح دهید.
- از فروردین پنجاه و هشت دانشگاه تهران، پاتوق فعالیت های سیاسی شده بود و با درگیری های کردستان بحث ها شدید تر شده بود. من از این جمع بسیار خوشنود بودم چرا که کسی پیدا شده بود جواب منافقین را بدهد. حتی اولین کتابی که در رد منافقین نوشته شده آن جا بود.

فارس: چه کسی آن کتاب را نوشته بود؟
- سید احمد هاشمی نژاد که در رد مجاهدین خلق نوشته شده بود.

فارس: پس در، میتینگ های سیاسی شرکت داشتید؟
- بله، به عنوان بچه حزب اللهی حضور داشتیم.

فارس: با افرادی مثل شهید دیالمه و امثالهم ارتباط داشتید؟
- در چادر وحدت فردی را به اسم "بیوک میرزاپور" داشتیم که سپاهی بود و اکثر خط فکرهای ما از او سرچشمه می گرفت و در خرمشهر شهید شد. آن زمان گروهک ها و جریان ها هر کدام دفتر و دستکی برای خود داشتند اما چون بچه حزب اللهی چیزی نداشتند پاتوق شان چادر وحدت بود که چند بار آن را آتش زدند. یک بار اول اردیبهشت پنجاه و نه، روز انقلاب فرهنگی که فدایی ها آن را آتش زدند و یک بار هم چهارده اسفند پنجاه و نه که اکثر چریک هایی با سابقۀ ده، پانزده ساله بودند اما بزرگترین ما بیست و دو ساله بود.
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تروریست‌های تکفیری "جبهه النصره" در سوریه با حمله به مقبره الشهدا در اردوگاه الیرموک دمشق، مزار "فتحی شقاقی" بنیانگذار جنبش جهاد اسلامی فلسطین را تخریب کردند.

همان آزاده دلیرمردی که همسرش در وصف شهادت او گفت:

"فتحی شقاقی حسین گونه به شهادت رسید."

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-shaghaghi-2.jpg

 

http://davodabadi.persiangig.com/1-shaghaghi%20-%201.JPG

این عکس را سال 1377 که برای زیارت مزار آن شهید عزیز به دمشق اردوگاه فلسطینی یرموک رفته بودم گرفتم.

[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ٥:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
راست می گفت "فرید" شاعر اون شعر قشنگ که:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است

خسته شدم از دست جماعتی که نه بوی شهدا رو می دن و نه افکار و رفتارشون به شهدا می خوره، ولی تا توی جوّ قرار می گیرن، خاضعانه و ... دستهاشونو بالا می برن و های های گریه می کنن که چی؟
اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک
ای وای
ای وای بر ما، و ای وای از خدا و شهدا که چی می کشند از دست ما و این بازی های کودکانه.

شکر خدا که بعد از جنگ زنده موندم.
اینو دیگه ادا درنمی یارم. نه چیزیه که بخوام باهاش ریا کنم، و نه مثل اون طرف که دستهاش رو برد رو به آسمون و گفت:
خدایا منو نبخش!
بهش گفتن: این چه دعاییه می کنی؟
گفت: دارم واسه خدا شکسته نفسی می کنم!
اونایی که منو می شناسن و با خصوصیات اخلاقیم آشنا هستن، خوب می دونن اهل ادا و اطوار درآوردن برای خدا نیستم!
به موقعش توی جنگ رشادت و شجاعت به خرج دادم و با شهدا همسنگر و همرزم بودم، متاسفانه به موقعش هم از روی غفلت، جهالت و هزار و یک کوفت زهر مار دیگه، از معصیت و گناه و همراهی با شیطون، عقب نموندم.
و صد البته فقط و فقط همه امیدم به لطف و رحمت خداوند سبحانه و بس.
وگرنه با این کوله باری که من با خودم دارم، کارم زاره و صد تن رفیق شهید که هیچ، صد هزار شهید هم نمی تونن دست به دست هم بدن و منو با وجود معاصی و گناهام، شفاعت کنند.
یا رحمن و یا رحیم

زیاد به خودم ور نرم و توبره بوگندوی معصیت رو باز نکنم!
اینارم نگفتم که کسی یاد بگیره، فقط گفتم تا به صداقت چیزی که می خوام بنویسم، ایمان بیارید و باور کنید.
بگذریم.

شاید یکی دو سالی می شه که برای سخنرانی و ذکر خاطره، به جایی بخصوص شهرستان ها نمی رم.
این که چرا، علل خاصی داره که مهمترینش اینه که از دست زبان خودم خسته شدم.
این همه از شهدا تعریف می کنیم، ولی متاسفانه خودمون نتونستیم و نمی تونیم اعمال و کردار خودمون رو با اونا به روز کنیم!
فقط برامون شدن چهارتا خاطره و قصه کهنه و قدیمی که مثل مادر بزرگ ها، برای بچه ها تعریف می کنیم؛ ولی عمل کو؟ هیچ.

چند وقت پیش، دوستی به نام "زهدی" زنگ زد و گفت که برای مراسم یادواره شهدا دعوتم می کنه.
قربون شهدا برم. نمی خوام برای اونا کلاس بذارم، که خدایی نکرده بشم مثل بعضی دوستان هنرمند!!!
نوکرشون هستم، وظیفمه، همیشه هم محتاجشون هستم.
ولی گفتم که دلایل بسیاری برای نرفتن داشتم و دارم. از جسم خسته، شکسته و پیرم بگیر تا نفس امروزی شده و مانوس با اون چیزایی که خیلی باهاشون جور نیست و فقط برای فراموشی زیبایی های دیروز، به رنگ و لعاب نازیبای امروز خو گرفته و راحتت کنم، خودشو گول می زنه و ... فرض کرده!

خواستم نذارم تا آخر حرفشو بزنه و همون اول بگم "نه".
ولی تا گفت مراسم در دانشگاه سیستان و بلوچستان زاهدان برگزار می شه، ناخواسته تنم لرزید.
به خدا نمی دونم چرا.
اصلا تا امروز، هیچ مجلسی رو با این اشتیاق و ذوق و شوق نرفته بودم.

القصه، جای همه خالی، پنج شنبه 29 فرورین، خداوند رحمن و رحیم، چنان توفیقی به بنده حقیر روا داشت که تا عمر دارم فراموش نمی کنم.
صبح زود که وارد زاهدان شدم، با استقبال دو تا از بچه های باحال دانشجو که یکی "جلال معتمدنژاد" مشهدی بود و دیگری "حسین زهدی" اهل فسای شیراز، روبه رو شدم. که در مهمان نوازی کم نگذاشتند.
یک راست رفتیم دانشگاه و تا عصر الکی خودم رو با خواب و استراحت سرگرم کردم.
عصر که شد "علیرضا کیخا" از بچه های واقعا باصفای زاهدان، اومد دنبالم و همراه با حاج آقا "جواد قرایی" از گروه سیره شهدای قم که اون هم مهمان برنامه بود، رفتیم گشتی در شهر زدیم.

باور کنید همین الان که دارم اینارو می نویسم، بغض آن چه در زاهدان دیدم، گلوم رو گرفته بر مظلومیت فرزندان مولا علی (ع) و فاطمه زهرا (س) ...
از خیابان خیام گرفته تا "مسجد مکی" و موسسه مهر که همین سه چهار سال پیش، پنج شش خواهر بسیجی، گمنام و مظلوم، پشت درهای ساختمانی که به آتش کشیده شد، زنده زنده سوختند و هیچ از آنها باقی نماند جز نامی و راهی!
...

http://abna.ir/a/uploads//60/7/60774.jpg



خانواده شهید مظلوم محمد گلدوی
علیرضا کیخا می گفت، و من می سوختم و آب می شدم از این همه مسئولیت و راهی که مانده، ولی ما خویش را در پایان راه و وظیفه احساس می کنیم!
حوصله ندارم بقیه رو تعریف کنم. می رم سر اصل مطلب.

بهشت در کنار جهنم!
در کنار همه نازیبایی هایی که در بسیاری محلات مختلف زاهدان دیدیم، بعضی جاها بودند که همچون بهشت بر تارک این شهر می درخشند.
از مسجد جامع گرفته تا مسجد علی بن ابیطالب (ع) و شهادتگاه ده ها نمازگزار مظلوم و حماسه رشادت و شهادت شهید "محمد گلدوی" که عامل انتحاری را در بغل خویش گرفت تا مانع از کشته شدن ده ها نمازگزار شود و خود شجاعانه تکه پاره شد.

دم دمای اذان مغرب، رفتیم به گلزار شهدای زاهدان.
از همون اول که وارد شدم، نوشته روی سنگ مزار شهدا تنم رو لرزوند:
شلمچه
کربلای پنج
بسیجی
و ...
یک آن به خودم نهیب زدم: آخه به این بچه های زاهدان چه مربوط که باوجود اون همه مشکلات و ناامنی در منطقه خودشون، بلند شن و برن اون سر کشور و در کربلای شلمچه غریبانه جان فدا کنند؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan-.jpg
همراه علیرضا کیخا و جوانان باصفای زاهدان در گلزار شهدا

احساس حقارت و سرشکستگی در برابر خانواده های معظم شهدا که عاشقانه سنگ مزار عزیزانشون رو می شستند، همه وجودم رو فراگرفت.
بغض داشت خفه ام می کرد.
ما کجاییم و اینها کجا؟
تنها جمله ای که به ذهن ناقصم رسید این بود که:
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که زنده ماندم و این گلزار شهدا رو زیارت کردم تا تلاش کنم شهدایش رو حداقل کمی بشناسم و ازشون درس غیرت بگیرم.

شهدای زاهدان داغونم کردند.
از شهید مظلوم "غلامرضا نظامی سرگلزایی" که در جنایت منطقه "تاسوکی"، همراه پدرش توسط گروهک تروریستی کثیف "عبدالمالک ریگی" دستگیر شد و مقابل دیدگان پدر به شهادت رسید، تا نوجوان 17 ساله "حمید کیخازاده" که چند روز قبل از شهادت در عملیات جنایتکارانه تاسوکی، با مادرش خداحافظی می کند و نوید شهادت خود را می دهد!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan.jpg

یا الله. یارحمن. مرا بر کوتاهی و غفلتم بر این شهدا ببخش.
ای شهدا و ای خانواده معظم شهدای سیستان و بلوچستان، مرا بر این کوتاهی و نادیدن و کوری ببخشید که سخت محتاج دعای خیرتان هستم.

باور کنید همه شما هم قبل از رفتن در آغوش مرگ، نیازمند هستید تا حتی فقط یک بار، به گلزار شهدای زاهدان بروید تا باورتان شود اگر خالصانه و صادقانه طلب شهادت کنید، در باغ شهدات همچنان باز است.
و این باب را، فقط بر ریاکارانی چون من تیغه ای بتونی کشیده اند تا نام و یاد شهدا با اسم من بدنام نگردد.



این نوشته هیچ نیست جز عرض پوزش و تقصیر به پیشگاه شهدای مظلوم سیستان و بلوچستان، و از آنها مظلوم تر، بچه بسیجی هایی که همچنان دلاورانه و خالصانه ایستاده اند و در راه دفاع از اسلام، ولایت و ایران عزیز، از جان و مال و همه داشته خویش می گذرند و ناامنی و خطرات را به جان خود و خانواده می خرند، تا ما در این مرکز و دور از هر هیاهو و ناامنی، خدایی ناکرده براحتی سر خویش را گرم بازی های دنیایی کنیم!
و وای به روزی که در پیشگاه خداوند ذو انتقام، از ما بپرسند که در برابر خون این همه مظلوم و غریب، چه کردیم؟
چه گفتیم که ارزشی ندارد، آن جا فقط عمل مان را می سنجند، نه ریا و کلام را!

یاد جمله زیبایی از شاعر بزرگوار "احمد عزیزی" افتادم که در مقدمه یکی از کتاب هاش نوشته: "ملتی که پشتش به کوه بهشت زهرا (س) گرم است، هیچ وقت شکست نمی خورد."
[ ۱۳٩٢/۱/۳۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

محض ریا، دیشب دلم بدجور یاد شهدا کرده بود!
یاد پیامکی زیبا افتادم که دو سه سال پیش یکی از دوستان ناشناخته برایم فرستاد که بدجور تکانم داد.
آن را نوشتم و برای حدود 150 نفر از دوستان - بخصوص آنهایی که حال و هوایی با شهدا دارند - فرستادم.
بعضی ها جواب جالبی دادند که ترجیح دادم با هم آنها را بخوانیم.
این از پیامک من:

زاییدش ...
تاتی تاتی راه بردش ...
بزرگش کرد ...
از وقتی اسماعیل به جبهه رفته، برنگشته!
تو اونو ندیدیش؟!


این هم پاسخ های رسیده از دوستان:
گفت: مادر بیا ناهار بخوریم.
پرسید: ناهار چیه؟
گفت: سبزی پلو با ماهی.
با خنده گفت: ما امروز این ماهی ها رو می خوریم، یه روز هم این ماهی ها ما رو می خورند!
مدتی بعد والفجر 8 درون اروند گم شد.
و مادر تا آخر عمر ماهی نخورد.
اسماعیل دانش پژوه
(رزمنده و خانواده شهید)


ما خیلی از اسماعیل های خمینی را ندیدیم! یکی دو تا که نیستن داداش!
فقط امیدوارم اسماعیل مثل ما نباشه و ما رو ببینه!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


وقتی پسرش رو دستش دادند، مادر با یه صفای حزن آلودی گفت:
وقتی قنداقه ات رو دستم دادند، از الانت سنگین تر بودی!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


یاد یاران سفر کرده بخیر.
یاد ایام خوب دوران که دیگه هیچ وقت در تاریخ تکرار نخواهد شد، بخیر.
جلال مهدی آبادی
(همرزم ارتشی ام – بچه کرمانشاه)


سال ها پیش دیدمش!
اون راهش را پیدا کرد.
به همین خاطر برنگشت!
ولی من ...
مجید صبری
(فرمانده سپاهی ام در زمان جنگ)


به مادر قول داده بود که برمی گرده.
چشم مادر که به پیکر بی سر شهیدش افتاد، لبخند تلخی زد و گفت:
بچه ام سرش می رفت، قولش نمی رفت.
مجید جعفرآبادی
(از بچه های بسیجی گردان تخریب)


خداوند به تمام خانواده های رزمندگان، اسرا، جانبازان و شهدا صبر عطا فرماید.
یا حق
صفر علی اکبری
(خانواده شهید – اهل اندیمشک)


خاطرمان باشد باید به یاد شهدا باشیم.
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها، بی تفاوت شهدا را ببینیم و بگوئیم:
آن مرد چقدر شبیه دوست شهیدم بود!
حمید بهمنی
(رزمنده دیروز، کارگردان امروز)


چرا!
در جبهه سال ها جنگید تا شد فرمانده گردان شهادت!
شیمیایی بود و در ورامین اتاق اجاره و از داغ رفقا، دق کرد!
بعد از پنج روز پیکرش بو گرفت و اعلام شد:
سردار پاریاب شهید شد!
سیدابوالفضل کاظمی
(از فرماندهان گردان میثم – نویسنده کتاب "کوچه نقاش ها")


کنار چند تکه استخوان که از همه قد و بالایش جامانده بود، یک جانماز هم بود.
بازش که کردم، شیشه عطرش شکست ...
قنادان
(نسل سومی - همکار سابقم در بنیاد حفظ آثار)


اسماعیل پدر و مادر من، علی اکبر نام دارد.
خانم تاجیک
(خانواده شهید اهل ورامین)

 

توی جبهه با هم بودیم.
یه روز که خیلی هم بشاش بود، بهم گفت:
امروز میرم یه جای خوب. اگه تو هم واقعا بخوای، می برنت.
داشتم فکر می کردم جوابشو بدم ...
دیگه ندیدمش.

رضا عبدفروتن
(بچه محل قدیمی و همرزم دوران جنگ – حقوقدان و خلبان امروز)

 

توی جبهه تیر خورد.
خدا برد پانسمانش کنه!

قاسم صادقی
(پیشکسوت دفاع مقدس)

[ ۱۳٩٢/۱/۱٤ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 ظاهرا پس از انتشار مطلب "چرا از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟!" در وبلاگ خاطرات جبهه، برداشت های متفاوتی از آن متن شده است که لازم دیدم توضیح مهمی درباره آن بنویسم:
بدون شک شهید احمد پاریاب هم در صف سرداران غیور و دلاورمرد نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده و هست.
آن سردارانی که غیرتمندانه همه چیز خویش را در راه دفاع از دین و مملکت فدا کردند و هیچ چشمداشت و توقعی نداشتند و ندارند.
آن سردارانی که امروز نیز همچنان سربازی فداکار برای نظام، گوش به فرمان ولی فقیه هستند تا در برابر همه دشمنان داخلی و خارجی بایستند.
آن سردارانی که در ایام فتنه 88 فریب فتنه گران را نخوردند و مسیر حق را با مسیر نفسانی فتنه جویان عوض نکردند و همچنان نیز همانند.
آن سردارانی که همین امروز، در کنار ملت غیور و سرافراز، همه مشکلات اقتصادی را لمس و تحمل کرده و به هیچ وجه حاضر نبوده و نیستند تا مزد جهاد خویش را با منافع دنیوی عوض کنند.
آن سردارانی که اگر صدها سال هم از روزهای حماسه و خون بگذرد، همچون همت و باکری، شوشتری و زین الدین خالصانه برای خدا گام برمی دارند، نه نفس خویش.

 

به احترام همه سردارانی که هیچگاه جهاد خویش را به پای پست و مقام نریختند؛ همانان که همچنان افتخار همسنگری، سربازی و فرمانبری شان در طریق ولایت را داریم.
آری پاریاب هم سردار بود.
از این دست سردارانی که به لطف خدا، همچنان هستند، زیادند و خواهند بود.
روح سرداران شهید شاد و عزت سرداران زنده و پایدار، جاودان
 

[ ۱۳٩٢/۱/۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برخی دوستان گیر داده اند که چرا در وبلاگم از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟

اولا به نظر بنده پاریاب سردار نبود!
بله سردار نبود.
چون سردار که غریبانه و مظلوم، در قرچک ورامین جان نمی دهد که بعد گذشت چهار روز، اهالی محل از بوی ... متوجه شوند، در را بشکنند و با بدن باد کرده و سیاه شده او روبه رو شوند!
این را به خاطر این می گویم که بسیاری از همرزمان و دوستان قدیمی پاریاب، این روزها برای خود کسی شده اند! یا نماینده مجلس، رئیس فلان قطب اقتصادی یا ...
این از سردار بودن یا نبودن پاریاب.

دوم این که، من بجز چند روز کوتاه در گردان شهادت و گردان حبیب، دیگر با پاریاب نبودم. بخصوص آن روزها که با چه دعوا و داستانی! پاریاب از لشکر 27 قهر کرد و رفت تیپ دیگر! که بماند.

سوم این که، بنده که در زمان جنگ عددی نبودم، بعد جنگ هم هیچ رفاقت آنچنانی و خودمانی با احمد پاریاب نداشتم که امروز آنچنان سنگ به سینه بکوبم که ...
الحمدلله پاریاب بعد جنگ و بخصوص بعد مرگش، آن قدر دوست و رفیق و همرزم داشت و دارد که دیگر ما جزو قاذوراتیم!
از آقایان "هاشمی رفسنجانی" بگیر تا "موسوی اردبیلی" که پاریاب به عنوان سرتیم حفاظت آنان، جان خویش را بر کف نهاده بود، تا این پایین پایین ها!
همه و همه حق دوستی و رفاقت را بعد مرگش به خوبی ادا کردند! حالا قبل مرگ و زمان حیاتش بماند آن دنیا که مو را از ماست می کشند!

این که پاریاب که بود، در جنگ چه کرد، بعد جنگ چگونه زیست و هزینه سنگین داروهای شیمیایی و درمانش را چگونه و چه کسانی فراهم کردند، بماند تا دوستان نزدیک و یاران غار او برایتان بگویند.

فقط:
وای به روزی که خداوند غفار و ستار، از شدت اعمال زشت ما، پرده ها کنار نهد و ...
آن روز است که در پیشگاه عدل الهی، دوستان واقعی و ... معلوم و شرمسار خواهند شد.

فقط ای کاش احمد پاریاب به عنوان یک شهروند زیر خط فقر، نزد دوستان، همرزمان و یاران دیروز و امروزش حق حیات داشت!
همین.

این هم حسن ختام حرّافی هایم:
دو عکس از دیروز تا امروز

 

زمستان 1363 پادگان دوکوهه
شهید احمد پاریاب - حمید داودآبادی – عباس طالبی (معاون پاریاب)

 

زمستان 1391 – حسینیه گودال قتلگاه مراسم ختم
حمید داودآبادی – احمد پاریاب که دیگر نیست – عباس طالبی  

[ ۱۳٩٢/۱/۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بوترابی (مدیر پرشین بلاگ) درباره مسدود شدن وبلاگ “حمید داودآبادی” هم گفت:
تصور آقای داودآبادی این بود که ما با ایشان خصومت شخصی یا سیاسی داریم و خودمان
وبلاگش را مسدود کرده‌ایم. اما باید بدانید که برای مسدود کردن وبلاگ ایشان ۲بار
برای بنده ایمیل رسید که این وبلاگ را مسدود کنید. اصلا ارسال ۲ ایمیل برای یک
وبلاگ، یک موضوع نادر است و تاکنون سابقه نداشته است.
25/7/1391
منبع: وبنا،
پایگاه خبری وبسایت های ایران
وبلاگ دل گویه های
ناتمام

[ ۱۳٩۱/۸/۱۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حدود 15 سال پیش وقتی از دبیرکل حزب الله لبنان حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله درباره چگونگی شهادت "حسین انیس ایوب" معروف به "ربیع" سوال کردم از پاسخ دادن طفره رفت و به آینده موکول کرد.


دیروز وقتی سیدحسن اعلام کرد که عملیات مهم و عظیم اعزام هواپیمای بدون سرنشین حزب الله بر روی مناطق اشغالی فلسطین و شناسایی مراکز مهم و نظامی و استراتژیک رژیم اشغال گر قدس به نام "عملیات شهید حسین انیس ایوب" نام گذاری شده است احساس غرور کردم. و تازه فهمیدم ربیع که بود و چه کرد.

انشالله اگر عمری باقی بود در آینده نزدیک آن چه را که می شود گفت از ربیع شهید خواهم نوشت. فعلا این عکس ها را یادگاری داشته باشید.

[ ۱۳٩۱/٧/٢۱ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داود‌آبادی در گفتگو با «نسیم»: حماسه آفرینی‌های هشت سال دفاع مقدس مختص بسیجی‌های بی‌ادعاست نه 'ژنرال‌ها'/ شأن فرماندهان بی‌آلایش بسیجی را با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی پایین نیاوریم
این نویسنده و فعال فرهنگی با بیان این مطلب به « نسیم» گفت:
- متاسفانه برخی‌ها با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی چون "ژنرال"،‌ ابعاد داوطلبانه و ولایتی فرماندهان بسیجی هشت سال دفاع مقدس را زیر سوال می‌برند؛ زیرا تمامی فرماندهان بسیجی جنگ تحمیلی با اذن امام (ره) و در راه خدا به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافتند.
اگر تصور کنیم به کارگیری واژه‌هایی چون "ژنرال" در ادبیات دفاع مقدس نوعی خلاقیت به‌شمار می‌رود، ‌به جرات می‌توان گفت خلاقیتی که به ارزش‌های ایران اسلامی خدشه وارد می‌کند، هیچ ارزش و جایگاهی در فرهنگ دفاع مقدس ندارد.
خبرگزاری نسیم

[ ۱۳٩۱/٧/٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه "مسعود دهنمکی" و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت – هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور "عطاالله مهاجرانی" وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب "یاد یاران" با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت. از شهید "سیدمجتبی هاشمی" که فرمود: "آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت." تا شهید "عباس بابایی" که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
شهید "محمود کاوه" که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید "علی اشمر" – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود: "آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم." و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.
همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:
"تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
"حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: "شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که "موسسه میثاق" منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
"شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم "حسین بهزاد" افتادم.
چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...
به آقا گفتم:
"آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."
آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
"این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
"الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله"
دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

15531.jpg

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:
مزار این شهید کجاست؟
با دیدن تصاویر شهدا،به یک عکس خیره شد و ناگهان فریاد زد که این «هادی» من است. من با دستان خودم این کلاه را برایش بافتم.
سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ‌ها، سایت‌ها و حتی بر دیوارهای شهرها می‌بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می‌گوید.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت. همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر می‌گویند یادآور می‌شوند که هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس‌ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پیکر هادی نبود.
تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیکر شهید هادی ثنایی‌مقدم چه آمده است؟. عده‌ای می‌گویند احتمال دارد گلوله خمپاره‌ای به کنار پیکرش خورده و او را در زیر خاک پنهان کرده و همین امر باعث شده است که آمبولانس‌ها او را پیدا نکنند.
سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .
خانواده‌های شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع می‌شوند. کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آورده‌اید؟، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهید می‌گوید:
- این هادی منه... من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه...

[ ۱۳٩۱/٦/٢٧ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرنامه دانشجویان ایران: حمید داودآبادی، یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس، در شانزده سالگی به جبهه رفته است که ماجرای خواندنی آن را می‌توانید در کتاب «از معراج برگشتگان» وی بخوانید.
داودآبادی 50 ماه سابقه مناطق عملیاتی بعد از پایان جنگ شروع به نوشتن خاطرات و کتاب‌هایی درباره دفاع مقدس و البته مقاومت لبنان نموده است که تعداد آنها به 15 جلد رسیده است.
معروفترین این کتابها در حوزه دفاع مقدس، همان خاطرات خودش است و در حوزه مقاومت لبنان هم کتاب تحسین شده «پاره‌های پولاد» به چشم می‌خورد.

 

متن مصاحبه حمید داودآبادی با هفته نامه 9دی به شرح ذیل است:
 * آقای داودآبادی در ابتدا به عنوان یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس بفرمایید ارزیابی شما از کتاب هایی که تا به امروز در این حوزه کار شده است، چیست؟
- بسیاری از افراد در این زمینه ما را با کشورهایی همچون روسیه، فرانسه، آلمان و یا دیگر کشورهای دارای تاریخ جنگ، مقایسه می کنند. هرچند خود من این نوع مقایسه را قبول ندارم ولی به نظر من در کشور ما در مجموع وضعیت خوب بوده است. یکی از خصوصیات ممتاز ما در این حوزه این است که نهضت خاطره نویسی، نهضتی خود جوش بوده است.
بنیان گذاران این امر همچون آقای مرتضی سرهنگی و یا هدایت الله بهبودی، دفتر ادبیات و هنر مقاومت را در سال 68 به صورت کاملاً خودجوش به وجود آوردند و اقدام به جمع آوری و چاپ خاطرات شهدا و رزمندگان دفاع مقدس کردند و اجازه ندادند که این خاطرات و فرهنگی که از دوران دفاع مقدس به جا مانده بود، در معرضِ فراموشی و بی توجهی قرار گیرد و تا به امروز نیز به یاری خداوند متعال خیلی خوب بوده است.
بعد هم بعضی از دوستان به سمت داستان نویسی و رمان نویسی روی آوردند که مطمئناً آن ها نیز خوب و لازم است ولی الویت با خاطره است چرا که مواد خام نوشتن آن داستان ها همین خاطره‌ها است.
 البته هرچند که معتقدم خوب بوده ولی کافی نبوده است. مثلاً در دوران دفاع مقدس ما نزدیک به یک میلیون رزمنده داشتیم، در حالی که شاید از میان آن ها هزار نفر هم نبودند که خاطرات خود را این گونه نقل و چاپ کنند. هرچند با توجه به اقبالی که اخیراً مردم نسبت به کتاب ها و فیلم های مربوط به دفاع مقدس نشان داده‌اند، بسیاری از رزمندگان و جانبازان برای بازگو کردن خاطرات خود از جبهه، تحریک شدند.
 با توجه به گستردگی موضوعات و خاطرات مربوط به حوزه دفاع مقدس، به نظر شما در نقل خاطرات مربوط به این دوران بیشتر باید به سمت نقل خاطراتی که مربوط به سیره عملیِ شهدا هستند حرکت کرد و یا باید در پی بیان کردن خاطرات پیرامون مسائل نظامی جنگ بود؟
در مورد این سوال می توان گفت که ما یک فرهنگ جنگ داریم و یک فرهنگ جبهه. فرهنگ جنگ یک فرهنگ خشک و مربوط به اسلحه و مبارزه و مرگ است ولی فرهنگ جبهه با آن تفاوت دارد. برای مثال یک رزمنده زمانی که به جبهه می رفت اگر مثلاً 90 روز در آن جا بود، چیزی در حدود 80 روز آن را در اردوگاه و در فضای پشت خط مقدم بود و 10 روز دیگر را در فضای رسمی جنگ و به قول خودمان «فضای بُکش بُکش»! در واقع ما امروز به دنبال آن هشتاد روزی هستیم که به رزمنده ها کمک می کرد آن 10 روز بعدی و سختی های مربوط به آن را تحمل کنند.
 در واقع آن 80 روز جهاد اکبر بود و آن 10 روز جهاد اصغر. آن 10 روز همان فضایی بود که در فیلم های جنگی خارجی نیز به نمایش در آمده است ولی آن ها از داشتن این فضای مربوط به جبهه ما محروم بودند و هستند. گفتن از جنبه های نظامی دفاع مقدس برای یک دانشجوی ما که در رشته های نظامی درس می خواند مفید است، ولی برای سایر جوانان باید از جنبه های حماسی جنگ گفت. باید از بُعد معنوی و روحانی جنگ گفت.
بنابراین وظیفه امروز ما این است که فضایی که مربوط به نسل امروز می شود را برای آن ها ارائه دهیم. حتی مثلاً وقتی که جوانان را در قالب اردوهای راهیان نور برای بازدید از مناطق جنگی می بریم، نباید برای آن ها صرفاً از مسائل نظامی جنگ و عملیات ها گفت چرا که این ها جذابیت زیادی برای جوانان ندارد. البته در بعضی از موارد آمارهایی که به آن ها گفته می شود با هم متناقض است. برای مثال خود من یک بار در مورد یک عملیات خاص تحقیق می کردم و با بررسی منابع و کتب مختلف تفاوت های زیادی را در مورد آمارهایی که آن ها در مورد آن عملیات خاص می دادند، مشاهده کردم!

 * به نظر شما کتاب‌هایی که تا به امروز در زمینه دفاع مقدس به نگارش در آمده است تا چه حد موافق با مسیر روحانی دفاع مقدس ما و تا چه حد مخالف و به نوعی ضد جنگ بوده است؟
- به نظر من، ما بهترین و مناسبترین الگویی که برای کار خود داریم، حضرت زینب(س) است. ایشان بعد از تحمل آن همه سختی در روز عاشورا و حوادث بعد از آن، می‌فرمایند: «هیچ چیزی جز زیبایی ندیدم». این ها همگی به این خاطر است که حضرت زینب(س) به خاطر اینکه توانستند تکلیفی که بر دوش‌شان بود را انجام دهند، خوشحال بودند و می فرمودند که چیزی جز زیبایی ندیدند.
ما هم در دوران دفاع مقدس همین موضوع را در بین رزمندگان مشاهده می کردیم. برای مثال خود من شاهد شهادت رزمنده ای بودم که وقتی بدنش داشت در آتش می سوخت، سوره حمد را می خواند. این موضوع دلیلی ندارد جز اینکه آن ها نیز همچون حضرت زینب(س) متوجه همان بُعدِ زیبایی جنگ شده بودند.
حالا به این مثال توجه کنید: کسی را فرض کنید که به او غذای شوری را می دهند و می گویند: «بگو شیرین است!» هرچند ممکن است آن فرد در جواب شما بگوید که این غذا شیرین است ولی شوری آن غذا دلِ او را می زند و او آن را در درون خود احساس می کند. بسیاری از ما نیز این گونه شده‌ایم، چون نمی‌دانیم که هدف و تکلیف ما از نوشتن کتاب و فیلم دفاع مقدسی چیست، نمی‌توانیم آن شیرینی‌ای که در مقابل تحمل آن سختی ها به دست می آید را پیدا کنیم و برای دیگران نیز تعریف کنیم و به تصویر بکشیم.
 در بسیاری از جنگ‌هایی که ملت‌های دیگر دنیا داشتند نیز تلفات و مجروحان زیادی وجود داشت ولی چون در هیچکدام از آن‌ها پای اعتقاد و دینداری در میان نبود، نمی‌توانستند آن شیرینی ای که ما امروز می‌گوییم را درک کنند. همواره مجبور بودند که با ذلت از آن جنگ ها یاد کنند. در حالی که خون شهدای ما مملکت ما را بیمه کرد و اجازه نداد که وضعیت امروز کشور ما همانند کشورهایی همچون افغانستان و لبنان و حتی سوریه باشد.
امروز نیز وظیفه ما این است که آن شیرینی ها را برای جوانان بازگو کنیم؛ نه اینکه صرفاً در پی بیان خاطراتی باشیم که بیشتر پیرامون نحوه شهادت شهدا است. البته در این مسیر همیشه افرادی بوده و هستند که خود آزارند! بسیاری از آن ها به خاطر کمبودهایی همچون به دست نیاوردن پست و قدرت و به دست نیاوردن ثروت، که بعد از جنگ به آن دچار شدند، شروع به انتقام گرفتن از خود کردند. این موضوع در صدر اسلام نیز بعد از رحلت پیامبر(ص) به وجود آمده بود و منجر به آن همه مصیبت شد.
 اصلی ترین دلیل این اتفاق غافل بودن این افراد از معامله ای بوده است که با خداوند کردند.  فیلم و کتاب بازگو کننده درون انسان است و بسیاری بوده اند که در این مسیر دچار افراط و تفریط شدند که آفت این گونه حرکت‌ها است.

 * بهترین کتاب‌هایی که تا به امروز در عرصه تاریخ نگاری و خاطره نگاری دفاع مقدس خواندید، چه بوده است؟
- در این زمینه کتاب های فراوانی وجود دارد. برای مثال در سایت ساجد قسمتی وجود دارد که مربوط به دست نوشته های مقام معظم رهبری در مورد کتاب های دفاع مقدس است. حدود بیست جلد کتاب، مانند«زنده باد کمیل»، «خداحافظ کرخه»، «ستاره های شلمچه»، «فرمانده من» و آخرین آن ها که از آن تقدیر فراوانی نیز شد، «پایی که جا ماند»، وجود دارد که مقام معظم رهبری در مورد هریک از آن ها به طور اختصاصی مطلبی را نوشته‌اند.
 این موضوع مورد توجه بسیاری از محققان خارجی نیز قرار گرفته است و امروز به طور متمرکز در حال تحقیق در مورد ویژگی های این کتاب ها هستند. در حالی که متاسفانه ما در داخل کشور به اندازه کافی بر روی این کتاب ها مانور نداده ایم و بر چاپ و گسترش آن ها تمرکز نکرده ایم و اصلی ترین دلیل آن هم، کم لطفی و بی توجهی ناشران است. همچنان که بارها مقام معظم رهبری بر بالا بردن تیراژ این کتاب ها و ترجمه کردن آن ها به زبان عربی و پخش آن ها در کشورهای عربی، تاکید کردند ولی بازهم ناشران بی توجهی کردند.
آیا غیر از این است که باید در جهت گسترش چاپ و توزیع این گونه کتاب ها تلاش کنند؟ چطور ما حاضریم برای مرغ و گوشت یارانه بدهیم ولی حاضر نیستیم برای مغز و فرهنگ مردم یارانه ای بدهیم و این گونه کتاب ها را با قیمتی مناسب تر در اختیار مردم قرار دهیم؟

*  به نظر شما بهترین راه برای شناساندن دفاع مقدس به نسل امروز چیست؟
- به آنها دروغ نگوییم! افسانه سازی نکنیم بلکه حقایق جنگ را برای آن ها بازگو کنیم. شهدا خودشان بزرگ هستند و لازم نیست که ما با آوردن فلان بازیگر سینما و تلویزیون و یا آوردن یک فوتبالیست به او بگوییم که از شهدا تعریف کن تا جوان ها از شهدا خوششان بیاید. چرا که اولاً شهدا خودشان بزرگ هستند و به این تعارف‌ها احتیاجی ندارند و در ثانی اگر همان بازیگر  یا فوتبالیست بعد از این صحبت ها با حجاب بد و یا رفتار بدی در جامعه دیده شود، آنگاه جوان ما از آن رفتار او نیز سرمشق می گیرد. در نقل خاطرات شهدا نباید خودمان را مطرح کنیم بلکه باید در پی نمایش شهدا و سیره آن ها بود. به همین خاطر از نظر من خالص ترین خاطرات، خاطرات شهدا است.

 * به عنوان آخرین سوال، به نظر شما چه آفت‌هایی بحث خاطره نگاری دفاع مقدس را تهدید می کند؟
- یکی همین موضوعی بود که الان مطرح کردم و دیگر اینکه افرادی هستند که امروزه در پی خاطره سازی هستند. کسانی که بعد از جنگ کم آورند و می‌خواهند با خاطره سازی خود را در میان رزمندگان و دلاوران این مرز و بوم جا بزنند. همان گونه که بسیاری از شهدا وقوع همچنین اتفاقی را پیش بینی می کردند.
 برای مثال شهیدی داشتیم به نام مجتبی رضایی. او برادر دیگری داشت که از خودش کوچک‌تر بود و در جبهه شهید شده بود و او شهید دوم خانواده‌اش بود. یک روز با هم به بهشت زهرا(س) می‌رفتیم که او به تانکی که در جلوی درب شمالیه بهشت زهرا(س) بود اشاره کرد و گفت: «حمید، فکر می کنی این تانک را برای چه به اینجا آوردند؟
گفتم: «حتما می خواهند آن را به عنوان یک غنیمت که از عراقی ها گرفته شده، به نمایش بگذارند و قدرت رزمنده ها در جبهه را نشان دهند.»
خندید و گفت: «نه! چند سال دیگر که جنگ تمام شد، عده ای کم می آورند و به اینجا می آیند و در کنار این تانک عکس می اندازند تا بگویند ما هم به جبهه رفته‌ایم!»
خدا شاهد است که خود من عین این موضوع را چند سال قبل مشاهده کردم. فردی با لباس بسیجی آمده بود و با این تانک عکس می‌انداخت و می خواست آن ها را برای اداره‌اش ببرد!

شهیدی که با خدا نقد معامله کرد
درباره هر موضوعی که با داودآبادی گفتگو کنید، محال است چند خاطره ناب و دست اول از دوران دفاع مقدس وسط صحبت‌هایش نگوید. خاطره زیر یکی از آنهاست:
یک شهیدی بود به نام محمود رضا استاد نظری. او و برادرش که دو برادر دو قلو بودند، در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده بودند، پدرشان می خواست که آن ها را در زمان جنگ به سوئد بفرستد ولی آن ها از دست پدر خود فرار کردند و به جبهه آمدند. یکی از آنها در یکی از عملیات ها زخمی شد و محمود رضا در دسته  یک گردان حمزه لشکر 27محمد رسول الله بود که شهید شد.
این بچه 16 ساله در وصیتنامه خود نوشته بود: «خدایا شیطون با آدم نقد معامله میکنه میگه تو گناه کن و من همین الان مزش رو بهت میچشونم ولی تو نسیه معامله می کنی.میگی الان گناه نکن و پاداشش رو بعداً بهت میدم. خدایا بیا و این دفعه با من نقد معامله کن.» که البته این اتفاق هم افتاد و در عملیات بعدی شهید شد.
هفته نامه 9 دی – شنبه 25 شهریور 1391

[ ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح جمعه 30 اردیبهشت1362، به اتفاق دیگر بچه‌ها عازم شهر بریتال شدیم. بریتال در نزدیکی بعلبک و در سینه¬‌کش کوه‌ها قرار دارد. به خاطر ایمان مردمش به اسلام و ارادت‌شان به امام، به «قم لبنان» معروف بود. نماز جمعه‌ی آن هفته به مناسبت اربعین شهادت «عباس علی صالح» - ابو روح‌الله - بریتال برگزار می‌شد که محل زندگی ‌او بود،. چهل روز قبل از آن، یک اتومبیل ب‌ام‌و مقابل مقر «محب‌الشهادة» توقف می‌کند که قبلا ساختمان فرماندهی سپاه بود. عباس علی صالح جلو می‌رود تا به راننده‌ بگوید آن‌جا توقف نکند، اما بمبی در داخل ماشین منفجر می‌شود. راننده تکه‌تکه شده بود و ابو روح‌الله هم به شهادت رسید. قبل از آن هم یک بار مقابل محب‌‌الشهادة، بمبی را در یک ماشین بنز کار گذاشته بودند که نیمی از مواد منفجره‌ی آن عمل نکرده بود و به کسی آسیبی نرسیده بود.

 

نماز جمعه در محوطه‌ای باز برگزار می‌شد. همه‌ی مردم بریتال در نماز جمعه شرکت می‌کردند. همه‌ی زنان این شهر بدون استثنا چادری بودند. نماز جمعه به امامت سیدحسن نصرالله برگزار شد که امام جمعه‌ی بعلبک بود. قبل از خطبه‌ها، حجت‌الاسلام والمسلمین فاکر -نماینده‌ی امام در سپاه- سخنرانی کرد.
یکی از مسائل جالب توجه در لبنان این است که مردم عادت ندارند هنگام سخنرانی و خطبه‌، روی زمین بنشینند؛ حتما صندلی می‌آورند. در خانه‌ها و مساجد هم به همین صورت است. مبل و صندلی از واجبات زندگی مردم لبنان است. در کنار هر مسجد، یک حسینیه ساخته‌اند که داخل آن ‌صندلی چیده‌اند برای مراسم و سخنرانی. اتفاقا اطراف محلی که زمین را با برزنت پوشانده بودند، صندلی چیده شده بود. جمعیت روی صندلی‌ها نشسته بودند و به خطبه‌ها گوش می‌دادند. نماز که شروع شد، از صندلی‌ها بلند شدند.

پس از پایان نماز جمعه ساعتی در شهر گشتم و برای همین از ماشین‌های سپاه جاماندم. پیاده در جاده به راه افتادم. از دور دیدم بنز سرمه‌ای‌رنگی نزدیک می‌شود. بی‌تفاوت دستم را بلند کردم و گفتم: بعلبک. چند قدم جلوتر، ماشین ایستاد و شخصی اسلحه به دست از آن خارج شد. جایی برای من در ماشین نبود. هر چه کردم، قبول نکرد. او که یکی از محافظین بود، پیاده شد و من سوار شدم. سید روحانی خوش‌سیمایی جلو نشسته بود. از محافظی که در کنارم نشسته بود، نامش را پرسیدم، گفت: «سیدعباس موسوی» است.
از دیدنش خوشحال شدم. ناراحت بودم از این‌که عربی بلد نبودم تا بتوانم راحت با او صحبت کنم. آن‌چه در ماشین توجه مرا جلب کرد، نواری بود که در ضبط می‌خواند. صدای روح‌‌بخش و زیبای «حاج‌صادق آهنگران» خودمان بود:
«با نوای کاروان - باربندید همرهان - این قافله عزم کرب‌وبلا دارد ...»

با عربی دست و پا شکسته، از او پرسیدم: «مگه شما متوجه گفته‌ها و شعر او می‌شین؟» رویش را برگرداند. لبخند زیبایی زد و گفت: نه. من فارسی خوب بلد نیستم و نمی‌فهمم چی می‌گه، ولی از صدای گرم او به وجد می‌آم. نه‌تنها من، که همه‌ی مسلمانان لبنان عاشق صدای او هستند.

در شهر بعلبک، وارد کوچه‌ی تنگی شدیم که دو طرف آن ماشین پارک کرده بودند. راننده با مهارت سعی کرد از میان آنها رد شود که آینه‌ی یکی از اتومبیل‌ها به آینه‌ی ماشین ما گیر کرد و شکست. سیدعباس با روزنامه‌ای که در دست لوله کرده بود -با خنده- بر سر راننده کوفت و گفت که به عقب برگردد. بعد گفت: برو پایین، صاحب ماشین رو پیدا کن و خسارتش رو بده.
راننده در خانه‌ها را زد تا صاحب ماشین را پیدا کرد. صاحب اتومبیل از خانه خارج شد. تا چشمش به سیدعباس افتاد، جلو آمد و پس از روبوسی، رضایت داد که برویم.

مقابل مقر مستشفی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدم. با سیدعباس دست دادم و روبوسی کردم. با خودم گفتم:

بی‌خود نیست که دوست و دشمن به تو می‌گن «خمینیِ لبنان»

[ ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهید"قاسم دهقان سنگستانیان" سال 1336 در همدان به‌دنیا آمد. اواخر سال 1355 به سربازی رفت و در روزهای پر تب‌وتاب انقلاب‌اسلامی که سرباز ارتش شاهنشاهی بود، هر چه بیشتر در درون‌خود نسبت به رژیم کینه یافت. در روز 17 شهریور سال 1357 (جمعه‌ی سیاه) هنگامی که برای سد کردن حرکت مردم به خیابان‌ها برده می‌شوند، به همراه دوسرباز دیگر گریخته و به‌مردم ملحق می‌شود. سرانجام در حمله‌ی ساواک به محل اختفای آنان، "محمد محمدی خلَّص" در دم به‌شهادت می‌رسد، "علی غفوری‌سبزواری" از ناحیه‌ی مغز و سر مورداصابت گلوله قرار می‌گیرد - که اکنون به‌عنوان جانبازی بزرگوار زنده است - و "قاسم دهقان" نیز از ناحیه‌ی هر دو پا تیر خورده و دستگیر می‌‌شود.

 


تحمل شکنجه‌های فراوان او را از پای درنیاورد و درحالی که ایام را در زندان سپری می‌کرد، با پیروزی انقلاب‌اسلامی آزادی خود را باز یافت.
او تا شروع تجاوز همه‌جانبه‌ی عراق و شروع جنگ‌تحمیلی، صحنه‌ی انقلاب‌اسلامی و دفاع از آن‌را ترک نکرد و در هر جا که صدای توطئه‌آمیزی به‌گوش می‌رسید، جان به‌کف آماده‌ی مقابله می‌شد. او در ایام جنگ، مسئولیت چند گردان رزمی را برعهده داشت و حماسه‌هایی در خور ستایش آفرید. در دوران جنگ چندین نوبت به‌سختی مجروح شد ولی از پای ننشست.
وی پس از پایان جنگ همراه با سید شهیدان اهل قلم "سیدمرتضی آوینی" برای تفحص و کشف شهدا، راهی منطقه‌ی فکه شد. حضور قاسم دهقان در فکه، به‌واسطه‌ی آشنایی‌اش به منطقه‌ی عملیاتی، همراه بود با کشف محل صدها شهید مفقودالاثر توسط او.
قاسم دهقان که دستی در هنر داشت و علاقه‌ی خاصی در ارائه‌‌ی اهداف و اثرات انقلاب و جنگ از طریق سینما در او موج می‌زد، سرانجام در روز 15 شهریور سال 1374 به هنگام بازسازی صحنه‌ای از حماسه‌ی رزمندگان اسلام در فیلم "قطعه‌ای از بهشت"، بر اثر انفجاری زودرس، به‌شهادت رسید.
آن‌چه درپی می‌آید، بخشی است از یادداشت‌های شهید قاسم دهقان که مربوط به روزهای اوج انقلاب‌اسلامی است. متأسفانه این یادداشت‌ها ناتمام مانده، چرا که او قصد داشته نوشته‌های خود را تا زمان حال ادامه دهد.

 


… وقتی خبر مردن داداش را شنیدم، باورم نمی‌شد و خیلی ناراحت بودم که منجر به درگیری با گروهبان نگهبان شد و او من را در اسلحه‌خانه زندانی کرد. فردا که آنها متوجه شدند، به مرخصی رفتم. او را در شهر همدان دفن کرده بودند. حتی شب‌هفت هم گذشته بود. به هر حال سال خوبی برایم نبود. وقتی به‌یاد داداش می‌افتادم فقط حرفهایش برایم آینده‌ساز بود. او با رژیم شاه مخالف بود و خیلی روشن می‌گفت در زندان روحانی‌ها را چطور شکنجه می‌کنند خود او هم چندین‌بار به زندان افتاده بود. چندبار هم با دوستان او آشنا شده بودم. البته من چون کوچک بودم عقلم نمی‌رسید. ولی مشخص بود که فعالیت‌سیاسی دارد. درمورد جوانی و کارهایی که رژیم بر سر آنها که حق میگفتند و با حکومت مخالف بودند]آورده بود، می‌گفت[.
به هر حال چنین شخصی را که برایم هدایتگر بود از دست دادم. از آخرهای سال دیگر به تیم تیراندازی نمی‌رفتم. در گروهان بودم. حدوداً دو ماه بود تا اول اردیبهشت که سال‌نو بود. باید سربازان جدید همان‌سال را برای تیم تیراندازی انتخاب و آماده میکردند. من به‌عنوان مربی و سرپرست آنها در گروهان انتخاب شدم که به آنها تیراندازی یاد بدهم و هر روز به تمرین و آموزش می‌رفتیم. این دو سه ماه که گروهان بودم ورزش سختی می‌کردم. طناب زدن و حتی در هفته دوشب بیرون می‌رفتم باشگاه ورزش بکس. خیلی برایم خوب بود.
سال 57 حدوداً 20 نیرو از گروهان، سرباز جدید داشتیم که من باید هر روز آنها را تمرین تیراندازی و دویدن بدهم که با یک گروهبان این‌کار هر روز انجام می‌شد. داخل آسایشگاه سرباز جدیدی آمده بود. او خواهش کرد تا به تیم ما بیاید. من این‌را یک‌جوری درست کردم و او آمد. چون یک‌بار درمورد مسائل سیاسی و رژیم صحبت می‌کردیم و مشخص بود مخالف است. با چندتن از دوستان دیگر که آسایشگاه دیگر بودند، در این‌مورد صحبت می‌کردیم و کتاب به هم ردوبدل می‌کردیم. وقتی هم از پادگان برای تمرین بیرون می‌رفتیم ـ ]چون[ گروهبان زن و بچه داشت، وقتی ماشین می‌ایستاد می‌رفت خانه و برای تمرین نمی‌آمد ـ ما با سربازان صحبتهایی درمورد همه چی می‌کردیم. درمورد رژیم و ظلمهایی که می‌کرد. با یکی از بچه‌هایی که دوروبر کاخ سعدآباد خانه‌شان بود، صحبت کردم. او کتابهای دارویی و دیگر کتابهای علمی بیشتر می‌خواند. بحثهای اعتقادی پیش می‌کشیدم. درمورد هدف خلقت صحبت می‌کردیم. چندوقت بود که در این‌مورد مطالعه می‌کرد. با یکی دیگر درمورد نماز حرفمان شد. درمورد معنی آن قرار شد تحقیق کند. البته نمی‌شد زیاد حرف زد. چون یک‌روز وقتی از تمرین آمدیم، دیدم همه روی کمدها عکس رضا شاه را زده‌اند، بی‌اختیار ناراحت شدم و عکس را کندم و خوابیدم روی تخت. یک‌مقدار هم درمورد عکس گفتم که این عکس ]را برای[ چی زدند روی کمدها. با آن دمپایی‌های رضا شاه ـ چکمه رضاگری.
فردای آن‌روز فرمانده من‌را خواست و گفت که چرا عکس را کندی. افسر گروهبان مرد ورزشکاری بود و خیلی دوست داشت که معاون گروهان بشود. فهمیدم که خبرچین زیاد است. گفتم: بغلش کنده شده بود و من به‌خاطر اینکه بد بود کندم. و بعد درمورد تیراندازی بچه‌ها سوال کرد. گفتم: خوبه. گفت: باید گروهان ما اول بشود، برو هرچقدر هم مرخصی خواستن برایشان تشویقی بده تا گروهان اول بشود.
ما هر روز به تمرین می‌رفتیم. تا اینکه یک‌روز با افسر جدیدی که تازه فرمانده دسته ما شده بود آشنا شدم. او وظیفه بود. یک‌روز سر کلاس با بچه‌ها درمورد منظومه شمسی صحبت می‌کرد و با من آشنا شد. در همین موضوع بحث زیادی شد. تا اینکه فرمانده‌کل گروهان هم آمد و همصحبت شدیم. او درمورد گردش زمین و آفتاب فصلهای مختلف صحبت کرد و بحث طولانی شد. بعد از کلاس، شخصاً با آن افسر رفیق شدیم و موضع صحبت خصوصی بود. کم‌کم او برای من کتاب توضیح‌المسائل آورد و من می‌خواندم. یک‌روز آن افسر چندعکس به من داد و من داخل کمدم گذاشتم . هر روز درمورد موضوع‌های مختلف با هم حرف می‌زدیم. یک‌روز که به مرخصی آمده بود، با موتور به منزل دایی‌ام رفتیم. به طبقه سوم اتاق پسردایی رفتیم . او با یک‌نفر نشسته بود و یک کتاب جلو ایشان بود و درمورد کتاب بحث می‌کردند. با من همصحبت شدند. عباس گفت: این کتاب را بخوان. یک نگاه کردم . یادم نیست اسمش چی بود. مشخص بود که ضدرژیم است.
یک‌مقدار درمورد پادگان و ارتش صحبت کردیم و ]برگشتیم[ . تازه داشت یک حرکتهایی ضدرژیم شروع می‌شد. تا اینکه ]برنامه[ آموزشهای داخل پادگان درمورد خرابکاری و سرکوب شورش و تظاهرات شد و تمرین آرایش ضدشورش و متفرق کردن جمعیت. البته باز ما به‌کار خود ادامه میدادیم و به تیم تیراندازی می‌رفتیم. ولی صحبتهای بین بچه‌های مخالف زیاد شده بود و هرکس چیزی می‌گفت. تا اینکه یک‌روز مسئول گردان همه را به‌خط کرد و درمورد اغتشاش صحبت کرد. طوری توجیه می‌کرد که حرکت ارتش را حق بجانب توصیف می‌کرد. کم‌کم سربازان آگاه شده بودند که بیرون، مردم بر ضدرژیم قیام می‌کنند. یکی از سربازان می‌گفت: قراره آیت‌الله خمینی بیاد و مردم قراره تمام زمین را فرش کنند.
هر روز آماده‌باش می‌شد. بعضی از گروهانها را بیرون می‌بردند. تا اینکه من با بچه‌های تیم را آن‌روز نگذاشتند برویم برای تمرین. ما چندنفر بودیم. یکی از دسته دوم و دونفر هم از دسته سوم که بیشتر با هم در ارتباط بودیم و خیلی از حرکتها را تحلیل می‌کردیم. چندهفته بود که به این‌صورت می‌گذشت و بیشتر آموزش درمورد اغتشاش و سرکوب تظاهرات ]بود[ و آماده‌باش می‌خورد. تا اینکه چهارشنبه‌ای بود که برای مرخصی ]اسم[ بچه‌ها را نوشته بودیم. غروب، ساعت چهار شد. یکدفعه اعلام آماده‌باش صددرصد خورد. این آماده‌باش به این معنی بود که هیچ‌کس نباید بیرون برود. من برگه مرخصی داشتم با یکی از سربازان از پشت پادگان از دیوار رفتیم و سیم‌خاردار مابین دو دیوار که به‌فاصله 30 سانتی‌متر بود، دست‌وپای او را پاره کرد. مجبور شدیم برویم یکی از خانه‌های پشت پادگان. دست‌وپای او را با باند و دستمال که از یک خانم گرفتیم بستیم و به مرخصی رفتیم. ]بحث[ جریان سینما رکس آبادان که آتش زده بودند در مردم ردوبدل می‌شد. آن‌روز به‌خانه اسماعیل (دامادمان) رفتم و ظهر روز جمعه پسردایی‌ام عباسی آنجا بود. صحبت شد و اعلامیه امام را به‌دستم دادند که درمورد دولت شریف‌امامی بود که امام رد کرده بود. درمورد ]اینکه[ چگونه از خود در تظاهرات دفاع کنند صحبت کردیم و کمی هم آموزش خیز 5 ثانیه هم دادم. درمورد سیاست ارتش هم کلی صحبت شد. به آنها گفتم: می‌شود از اسلحه خوب استفاده کرد و می‌توان خوب آن‌را خارج کرد. خلاصه کلی صحبت کردیم و فردای آن‌روز به پادگان رفتیم.
روزها گذشت و هر روز در ماه رمضان نیرو بیرون می‌بردند. یک‌شب هم یک‌عده را بیرون بردند. ما یک‌هفته به اردو در نزدیک قم رفتیم. در آنجا صحبتهایی درمورد روزه و ماه رمضان شد. یک‌شب هم به‌علت نافرمانی افسری تنبیه شدم. از کوهی تا اردوگاه یک ]قبضه[ خمپاره به‌دوش گرفتم و بردم. بعد از یک‌هفته به پادگان آمدیم. بعضیها روزه می‌گرفتند و بعضی نمی‌گرفتند. درمورد نماز با یکی از سربازان حرفم شد. یک‌روز هم چندعکس از افسر که باهم رفیق بودیم گرفتم و در لای کتاب توضیح‌المسائل گذاشتم. یک‌شب هم بیرون بردند. گروهان را نزدیک حسینیه ارشاد بردند. آنجا در مسجد قبا، صحبتهای آقای مفتح بود. گاردشهربانی با وسایل مجهز آماده سرکوب بود. یک پیکان از خیابان می‌گذشت و شعار داد و رفت. پاسبانها دویدند دنبالش. در ترافیک پیکان ایستاد. او ]راننده[ را تا می‌خورد زدند. من یک لحظه خواستم اقدام بکنم و چند پاسبان را بزنم ولی صبر کردم و از آنجا به‌طرف دیگر رفتم.
آن‌شب گذشت و من با افسر کلی صحبت در این موضوع کردیم. به پادگان آمدیم تا اینکه عید فطر بود. صبح همه را آماده کردند برای بیرون رفتن. ساعت 6 صبح ما را به حسینیه‌ارشاد بردند. ساعت 8 صبح مردم از قیطریه تظاهرات را شروع کردند و به دم حسینیه‌ارشاد رسیدند. من با یکی از دوستانم و بچه محلم سلام علیک کردیم و مخفیانه با یکی از پیرمردها روبوسی کردیم. درضمن یکی از سربازان را هم روی دوش بلند کردند و دسته‌گلی به‌روی دوش او گذاشتند و به پیاده‌رو آمدند. دیگر ارتش حریف مردم نشد. آنها جلو رفتند و ارتش هم در داخل ]کامیون[ ریوهای قراضه به‌دنبالشان. آنها شعار میدادند و بر در دیوار پر از شعار ضدشاه و مرگ بر او می‌نوشتند و مرگ بر امریکا هم می‌نوشتند. مردم به ما محبت می‌کردند. سربازان نفهم آنها را رد می‌کردند. مثلاً شیرینی می‌دادند و یا آب خوردن. چون صحبتهایی تخریبی داخل پادگان مغز سربازان را شستشو داده بود. آنها با مردم بدرفتار می‌کردند. هر چه ]مردم[ می‌دادند، نمی‌خوردند. می‌گفتند: زهر دارد، می‌خواهند ما را بکشند. ولی من همه چی می‌گرفتم و میان آنها ]سربازان[ پخش می‌کردم که بخورند و می‌دانستم برای من گران تمام می‌شود و خبرچینها همه حرکتهای من‌را لو می‌دهند.
دم ظهر بود نزدیک سه‌راه تخت‌جمشید ] خیابان آیت‌الله طالقانی[ یک سرهنگ در لای ماشینها، خیرسرش، داخل پیتی که گماشته‌اش آورده بود، توالت کرد و بعد از اتمام گفت: این‌را بریزید به‌سر سردسته تظاهرکننده‌ها. من یک لحظه انگار که دنیا بر سرم خراب شده با این‌حرف آن سرهنگ، اسلحه را از بالای ماشین که نشسته بودم، به‌طرف او گرفتم و می‌خواستم شلیک کنم ولی او سریع رفت. انگار کسی مثل یک روحانی سیاهپوش از غیب به من آرامش داد که صبر کن. ساعت 3 بعد از ظهر بود که دیگر به خیابان آیزنهاور ]آزادی[ رسیدیم و به‌طرف میدان شهیاد ]آزادی[ می‌رفتیم. در یک لحظه پشت ما را ماشینهای ساواک پر کرد و پشت ریوی ارتش، به‌ترتیب می‌آمدند و مشخص بود که مسلح هستند با لباس‌شخصی. یک کارتن پیراشکی در ماشین گذاشتیم و بین سربازان پخش می‌کردم که یک ساواکی به من خیره شده بود. به کس دیگری این‌کار را واگذار کردم.
چندتن از دوستانم را دیدم که خسته شده بودند. از راهپیمایی به پیاده‌رو رفته بودند. بعد از سلام و علیک با ]اشاره[ دست از آنها گذشتم. ساعت 12 به ]میدان[ شهیاد رسیدیم و برگشتیم پادگان. شب به‌فکر این بودم که شعارهای: فردا صبح ساعت 8 میدان ژاله (شهدا). چه می‌شود. شاید مردم را از بین ببرند. مگر می‌شود این‌همه مردم را از بین برد. خوابم نمی‌برد. یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم و جریان را گفتم. که شاید ارتش تیراندازی کند. یک‌موقع خر نشید. همه با ترس حرفهای من‌را گوش می‌دادند. ولی قدرت جواب نداشتند. با سه نفر قرار گذاشتم اگر تیراندازی شد، فرماندهان را میزنیم و قول گرفتم. خوابیدم.
ساعت 3 نیمه‌شب بود آماده‌باش دادند. اسلحه و فشنگ هم پخش کردند. در همان موقع به‌فکرم آمد که ارتش می‌خواهد قبل از مردم در میدان مستقر شود و نگذارد مردم مجتمع شوند. البته به ما آماده‌باش دادند و گفتند با اسلحه بخوابید و ما هم همین کار را کردیم. ولی فکر و خیال نمی‌گذاشت خوابم ببرد. از خستگی تا ساعت 9 صبح خوابیدم. صبح بیدار شدم، متوجه شدم که اعلام حکومت‌نظامی شده است و به‌فکرم رسید که مردم را در میدان ژاله سرکوب کردند. یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم و آنها را توجیه کردم. چهار نفر بودیم که با هم قرار گذاشتیم که اگر بیرون ببرند، فرماندهان را بزنیم و همه قول دادند که هرکاری تو بکنی ما هم با تو هستیم. یک‌نفر از تیم سال قبل بود و 3 نفر هم از تیم تیراندازی سال جدید بودند. سربازهای جدید که من‌را قبول داشتند و هر چه می‌گفتم انجام می‌دادند. یادم هست که یک‌موقع می‌خواستم 30 اسلحه از بچه‌های تیم را از میدان، با برنامه‌ریزی بیرون ببرم ولی چون از داداش شنیده بودم که یک سرباز اسلحه گم کرده بود و او را اعدام کرده بودند. من هم ترسیدم که امکان دارد این سربازان را هم بکشند و دست به این‌کار نزدم.
خلاصه قرار گذاشتیم، که یک‌دفعه ساعت 3 ماشین آمد، بچه‌ها را بیرون بردند به چهارراه سبلان نظام‌آباد. هیچ‌کس نبود ولی لاستیک توی خیابان ریخته شده بود و دود می‌کرد. همه پیاده شدند و هر دسته‌ای سر یک خیابان را قبول کرده بود و رفت‌وآمد را کنترل می‌کرد. در همین موقع بود که یک پاسبان با افسر مأمور ما صحبت می‌کرد که در میدان ژاله همه مردم را کشتند، شما هم این‌کار را بکنید. در همین موقع بود که از طرف مردم سنگ پرتاب شد و او به چندسرباز گفت تیراندازی کنید. سرباز نادان نفهم این‌کار را کرد و من چند خشاب او را بلند کردم. در این‌موقع یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم. با آنان‌که قرارگذاشته بودیم. دونفر آنها خیلی دور شده بودند. نمی‌شد از محدوده خود خارج شد و با آنها صحبت کنم. به یکی از آنها گفتم، او گفت: می‌ترسم. و با کمی تلاش به یکی دیگر که بی‌سیمچی بود گفتم. در جواب گفت: مادرم در خانه منتظر است، من نمی‌توانم…
افسرده و پریشان نمی‌دانستم چه کنم. رفتم داخل یک ]درمانگاه[ بهداری. به بهانه اینکه قمقمه آب کنم. در داخل توالت یک لحظه فکر کردم چه کنم. مردد مانده بودم. آخر تصمیم گرفتم که فرمانده را بزنم و آن پاسبان را هم از بین ببرم. بعد هم اگر شد فرار کنم یا اینکه به من تیراندازی می‌شود. در داخل راهرو یک پرستار را دیدم. با او صحبت کردم. به او گفتم: می‌روی منزل ما می‌گویی که من سلام می‌رسانم به پدر و مادرم و همه دوست و آشنا من‌را حلال کنند. در این‌موقع چندنفر سرباز آمدند تو. ایستادم تا مسلح کردم. در این‌موقع یک سرباز مسئول آموزش که خیلی کم باهم برخورد کرده بودیم ـ یک‌دفعه فوتبال بازی کرده بودیم و چنددفعه هم وسایل آموزشی ردوبدل کرده بودیم ـ با قد نسبتاً کوتاه جلو آمد و گفت:
ـ سلام دهقان. چطوری؟ شنیدم تیراندازیت خیلی خوبه. چکار می‌کنی؟
اول فکر کردم که این‌هم بادمجان دورقاب‌چین است و بچه‌های دیگر یک حرفهایی به او زده‌اند و او هم خبردار شده می‌خواهد از زیر زبانم حرف بکشد. چیزی نگفتم. کمی نگران شدم. گفتم: خوب منظورت چیه؟
گفت: هیچی. نکند یکدفعه تیراندازی کنی!
مقداری فکر کردم. یک لحظه برخورد ] داخل[ پادگان به‌نظرم آمد که دم غروب بود، کنار شیرآب که همه سربازان لباس می‌شستند و آب می‌خوردند. همین غفوری با من برخورد کرده بود. دهنش بو می‌داد و من متوجه شدم که او هم در ماه رمضان روزه می‌گیرد و دلم می‌خواست با او همصحبت شوم. یک‌دفعه هم از او یک جمله انگلیسی سوال کرده بودم. به هر حال به او گفتم: خیالت راحت باشد من حواسم جمع است. گفت: راستی دهقان، این کوچه ها را بلدی؟ تا حالا اینجا آمدی؟ گفتم: منظورت چیه؟ برای چی می‌خواهی؟ گفت:
ـ من و خلّص اینجا را می‌خواهیم بدانیم کجاست.
گفتم: اینجا نظام‌آباد. نکنه فکر فرار به‌سر شما زده؟
گفت: آره ما می‌خواهیم فرار کنیم.
یک لحظه چهره محمد خلص به‌نظرم آمد. دو سه دفعه با او برخورد کرده بودم. یک‌روز درمورد مرخصی از من سوال کرد و گفت: الان یک‌ماه است که از آموزش آمده‌ام ولی مرخصی به من ندادند. او سرباز جدید بود. او را راهنمایی کردم. او موقع صحبت کردن گوشهایش سرخ می‌شد و مثل لبو. آن‌روز هم همین‌طور بود.
اسم آن‌یکی علی غفوری بود. یک لحظه از تیراندازی منصرف شدم و گفتم که بگویم، نگویم که چه تصمیمی داشتم. مردد بودم. خلاصه به آنها گفتم: بروید توی بهداری شاید یک راه‌فرار باشد. آنها سریع رفتند و شکی که به آنها داشتم برطرف شد. متوجه شدم که اینها هم میخواهند کاری انجام بدهند. بعد از لحظه‌ای به‌سر کوچه‌ای رسیدم، علی و محمد را صدا زدم و گفتم: از اینجا خوبه. فرار می‌کنیم.
مقداری صبر کردیم. وقتی سربازها دور شدند، فرار کردیم به‌طرف مردم. همه فکر می‌کردند که می‌خواهیم آنها را بکشیم و فرار می‌کردند. ولی ما با شعار درود بر خمینی نظر آنها را به‌خود جلب کردیم. یک موتور درکنار خانه‌ای بود آن‌را روشن کردم و راه افتادم. ولی راه نمی‌رفت. سه‌ترکه نمی‌کشید. یک پیکان از راه رسید، سریع سوار شدیم و او سرگردان و از ترس نمی‌توانست چه کند. او را راهنمایی کردم به‌طرف ]منطقه[ شرکت‌واحد و از بیابانهای پشت نظام‌آباد. به‌طوری که کسی ما را تعقیب نکند به‌سرعت می‌رفتیم که به اتوبان سیدخندان (رسالت) نزدیک رودخانه رسیدیم که جوی‌آب جلوی ما بود. و نتوانستیم برویم. پیاده شدیم و پریدیم توی رودخانه و از آنجا از زیر پل خیابان رد شدیم. علی خسته شده بود. نشست یک لحظه پهلویش را گرفت. گفت: خیلی درد می‌کند. خوبه که وسایل و تجهیزات ماسک را از خود باز کنیم. من مخالفت کردم که: نه. نباید از خود چیزی باقی بگذاریم. امکان دارد دنبالمان بیایند و نشانه‌ای از ما پیدا کنند و مسیر ما را پیدا می‌کنند. باید زود از اینجا دور بشویم.
محمد گفت: دهقان تو خیلی زود عمل کردی. خیلی خوشحالم. علی هم گفت: همه حرف می‌زدند ولی تو عمل کردی. به هر حال راه افتادیم که یک موتور جلو آمد ایستاد. گفت: می‌آیید برویم خانه ما لباس به‌شما بدهم. گفتم: نه؛ موتور تو بده. گفت: نه، بایستید اینجا تا برای شما لباس بیاورم. و دور شد.
هر سه نفرمان عجیب به او شک کردیم و سریع از آنجا دور شدیم و سوار یک کامیون شدیم و بعد با یک وانت از آنجا طوری رفتیم که کسی دنبالمان نیاید. به منزل اسماعیل و خواهرم رسیدیم. اتفاقاً مادرم و خواهر کوچکم در آنجا بودند و دختردایی‌ام هم آنجا بود. چون پای خواهرم عالیه شکسته بود و گچ کرده بودند. او تصادف کرده بود و همه برای دیدن او می‌آمدند. یک‌دفعه همه هول کردند. دیدند که ما لباس‌نظامی آمدیم و اسلحه هم داریم. سریع به خواهر کوچکم گفتم لباس‌شخصی بیاورید او آورد و سریع لباسهایمان را عوض کردیم. سبیل را زدیم و تجهیزات‌نظامی را از قبیل ماسک و سرنیزه را به خواهرم دادم و گفتم مخفی کن و خشاب هم داخل جیب‌خشاب به کمر بستم و اسلحه‌ها را هم در داخل گونی گذاشتم. وصیت‌نامه نوشتم و پیام خود را از طرف محمد و علی و قاسم نوشتم که به مردم بدهند از آنجا برای کمک به مردم راه افتادیم. البته ماشین نبود و سیداسماعیل موتورش را در اختیار ما گذاشت و از آنجا دور شدیم.
به‌طرف یک ساختمان نیم‌ساخته بزرگ رفتیم و از آنجا می‌خواستیم به پمپ‌بنزین برویم، ولی به حکومت‌نظامی خورد؛ برگشتیم به همان منزل خواهرم. کنار خانه آنها یک ساختمان نیم‌ساخته بود، در بالای آن خوابیدیم که فردا به‌کمک مردم برویم یا از آن شهر برویم.
در طول شب مقداری صحبت کردیم. عجیب خسته بودیم. چون شب قبل هم خوب نخوابیدم محمد و علی خسته بودند و خواب آنها را گرفته بود؛ ولی من خوابم نمی‌برد. کمی با علی صحبت کردم و کم‌کم من‌هم خوابیدم. صبح‌زود برای نماز بیدار شدیم. علی و محمد به پایین پشت‌بام رفتند. یادم هست طبق معمول مادرم درحال نمازشب خواندن بود. چون مقداری به اذان‌صبح مانده بود و او سرگرم نمازخواندن خود. من در همین زمان داشتم وسایل رختخواب و چیزهای دیگر را به پایین بام می‌دادم که ناگهان ]ماشین[ پژویی دیدم که از دم در حیاط گذشت. به‌آرامی می‌رفت. شکم برد. گفتم نکند ساواک باشد؟ ولی دوباره گفتم، منزل ما را کجا می‌توانند پیدا کنند. بعد از ده دقیقه دوباره یکی دیگر دیدم. به علی و محمد گفتم نکند ساواک آمده، زود نماز بخوانید بیایید پشت‌بام. دیگر اذان داده بودند. علی نماز خواند و محمد هم درحال خواندن نماز بود، که ناگهان خودرو و نفربر پر از نیرویی در کوچه پیدایش شد. در این‌هنگام متوجه شدم که برای ما آمده‌اند و می‌خواهند ما را دستگیر کنند. سریع علی و محمد را صدا کردم. ]کامیون[ دم در منزل ایستاد و نیروهای مخصوصی پیاده شدند و هرکدام از یک‌طرف سنگر گرفتند. بعد، دو سه کامیون پر از نیرو ماشینهای مخصوص ساواک که از جمله چند اکیپ نیروی سازمان امنیت یعنی ساواک بودند ]آمدند[. سریع موضع گرفتند.
در این‌هنگام با بلندگو اعلام کردند. اسم ما سه نفر را اعلام کردند که دستگیر شوید. من هنوز بالای پشت‌بام منزل سید به‌طرف کوچه و ماشینهای ارتشی موضع گرفته بودم که ناگهان از پشت، سه نفر به نزدیکی دومتر روی دیوار همسایه عقب منزل سید دیدم که برق شیشه‌های کلاه‌کاسک آنها من را متوجه کرد. با اینکه هنوز گلنگدن نزده بودم و درازکش پشت به آنها خوابیده بودم، یک لحظه فکر کردم که دیگر دستگیر شدیم و آنها از عقب منزل سید، ما را دایره‌وار محاصره کرده‌اند و هیچ حرکتی نمی‌توانیم انجام بدهیم. آن سه نفر دقیقاً به من خیره شده بودند که ناگهان قوت خدایی بود و دیگر چیزی متوجه نشدم که بدون اینکه بگذارم حرکتی انجام بدهند، درحین اینکه سریع غلت زدم، به اذن‌خدا گلنگدن را زدم و در روبه‌روی آنها پشت به زمین رگبار بارانشان کردم. آن سه نفر به حیاط همسایه افتادند و با چند غلت سریع خود را به پشت‌بام علی‌آقا، همسایه سمت چپ سیداسماعیل رساندم. دیگر از همه طرف پشت‌بامهای دورتادور به‌طرف ما تیراندازی می‌شد. به همه طرف تیراندازی می‌کردم. دیگر از علی و محمد خبر نداشتم. چون آنها در پشت‌بامی که در سمت راست خانه سید بود قرار گرفته بودند و ارتفاع آن پشت‌بام از پشت‌بام من حدود یک‌متر ونیم بالاتر بود و چون دور بود و به هیچ‌وجه نمی‌توانستم آنها را ببینم و اگر سربالا می‌آوردم، تیراندازی که از همه طرف از سرم تیر می‌گذشت به‌سرم می‌خورد. سریع با هر آتشی جایم را عوض می‌کردم. چون آتش تیرم باعث می‌شد که موضع من مشخص شود. تا اینکه سینه‌خیز خود را به پشت لبه پشت‌بام علی‌آقا معروف به "علی دختربس" رساندم و پشت لبه 30 سانتی بالای پشت‌بام به‌طرف کوچه و کامیون و پژو ]که[ رو به‌سوی منزل پارک کرده بودند، شلیک کردم.
سعی کردم باک‌بنزین سواری پژوی ساواک را مورد هدف قرار بدهم تا آتش بگیرد و ]منطقه[ روشن شود ولی هرچه زدم نشد. به هر حال عظمت خدا را دیدم که چقدر ما را یاری می‌دهد. وقتی که تیراندازی می‌شد و جرقه‌ها جلوی چشم می‌آمد، تیرها به دیوار و بغل می‌خورد و سر مگسک و خشاب و چندجای اسلحه‌ام تیر خورده بود ولی به اذن‌خدا اسلحه‌ام کار می‌کرد. تا اینکه از عقب پشت‌بامهایی که ارتفاع بیشتری داشتند به‌طرفم تیراندازی شد و از دو پا مجروح شدم. پای سمت راست از قسمت ران و پای سمت چپ از پاشنه و کف. به هر حال با همان وضع به‌طرف آنها تیراندازی کردم تا اینکه تیرم تمام شد. چند غلت زدم، خودم را داخل حیاط انداختم. سرم شکست و دست و بالم هم مجروح شد. خانواده‌ام را اول تیراندازی به زیرزمین هدایت کرده بودم و آنها بجز حسن خواهرزاده‌ام، به زیرزمین رفته بودند. در همین هنگام چند نارنجک هم در روی زیرزمین انداختند که مادرم بیچاره بر اثر موج نارنجک پرده چشمش پاره شد یا به چشمش شن‌ریز خورد. حسن هم در داخل اتاق که در انتهای ساختمان بود، خود را مخفی کرده بود، مادرم و دیگران فکر کرده بودند که حسن با نارنجک کشته شده است. سینه‌خیز خود را به جلو کشیدم. چون دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم راه بروم. خود را از بالکن به پایین کشیدم. از پنجره دیدم که خانواده‌ام در زیرزمین شیون می‌کنند. به زیرزمین رفتم و برای آنها صحبت کردم و دلداری دادم.
دوباره به حیاط آمدم و خودم را از دریچه آب‌انبار به‌داخل آن انداختم. آب‌انبار تا نیمه آب داشت. به انتهای آن رفتم و مخفی شدم. تا به صبح افراد ساواک گشت زده بودند و همه منزلهای همسایه‌ها را گشته و زیرورو کرده بودند و من‌را پیدا نکردند. تا صبح شد و آفتاب بیرون زد. چنددفعه هم در آب‌انبار را بازدید کردند و با چراغ‌قوه نگاه کردند ولی من به‌زیرآب می‌رفتم و آنها نمی‌توانستند من‌را ببینند. تا اینکه ساعت 8 روز، دیده شدم و خودشان داخل نشدند. سید را داخل کردند و من‌را بیرون آورد. در آن شرایط خون زیادی از من رفته بود و حالت اغما به من دست داده بود. بدنم مثل جسد شده بود. به‌روی برانکارد گذاشتند. مأموری دست در دهانم کرد، دنبال چیزی ]احتمالاً سیانور[ می‌گشت ولی پیدا نکرد و شروع به‌زدن و شکنجه کردن کرد و بعدش هم چند سوال که عضو چه گروهی هستی؟ ولی من بیحال افتاده بودم. من‌را بلند کردند و از حیاط بیرون بردند. نزدیک آمبولانس بردند و روی دو جسد گذاشتند. جسد علی و محمد و یک‌نفر کماندو هم که لباس ضدگلوله به‌تن داشت بالای سر ما گذاشته بودند. او به بیمارستان 501 ارتش واقع در عباس‌آباد ]خیابان شهید بهشتی[ رفت و دوباره من بی‌هوش شدم. همه‌اش به‌فکر علی و محمد بودم که آنها چه شدند. نمی‌دانم بعد از چندروز به‌هوش آمدم که یک سرگرد بالای سرم بود و چند سوال کرد. فرمانده گردان هم بالای سرم آمد و با فریاد گفت: حتماً می‌خواهی رئیس‌جمهور شوی یا وزیر مملکت که دست به این‌کار زدی. و دوباره بی‌هوش شدم.
وقتی به‌هوش آمدم، با دست‌بند به تخت بسته شده بودم و دومأمور هم از من نگهبانی می‌کردند. تا چندروز آنجا بودم که مرتب از ساواک و ارتش می‌آمدند و بازجویی می‌کردند. تا اینکه به زندان بردند. تنها خاطره‌ای که از بیمارستان بجا ماند، این بود که علی همرزمم، مثل مرده افتاده بود و مغرش بیرون آمده بود. همه دکترها می‌گفتند که او به هیچ‌وجه نمی‌تواند حرکت کند و امید به ماندن او نیست. یک‌روز خودبه‌خود دست او به‌حرکت درآمد و پشت سرش رفت و روی زنگی که پرستارها را صدا می‌کند، ماند و فشار داد. خیلی تعجب‌آور بود. چون آخرهای نیمه‌شب بود و نگهبانها ترسیده بودند که چرا یکدفعه دست او به‌حرکت درآمد. پرستارها آمدند به اتاق؛ ولی علی نمی‌توانست حرف بزند و مثل مرده افتاده بود. آنها متوجه نشدند و رفتند و علی دوباره زنگ زد. چندبار این‌کار تکرار شد و همه به من به‌حالت بدبینی نگاه می‌کردند. فکر کردند من هستم و دست من‌را با دست‌بند به تخت بستند. ولی این‌کار تکرار شد و متعجب شدند و دست علی را با باند بستند و علی ازشان شکایت داشت. بنده‌خدا از بس که به‌پشت خوابیده بود، بدنش از پوست رفته بود و هر روز الکل می‌زدند.
واقعاً کار خدا بود؛ چون هر شب می‌آمدند برای بازجویی و علی اصلاً نمی‌توانست حرکت کند و آنها می‌رفتند. اگر علی صحبت می‌کرد، مثل من او را بازجویی می‌کردند. صبح آن‌روز که بازجوها شنیده بودند علی حرکت کرده، به سروقتش آمدند ولی ناموفق ماندند. من‌را به زندان بردند. در بین راه میخواستم فرار کنم. دست‌بند به‌دستم بود ولی روی چرخ معلولین ]ویلچر[ بودم پایم هنوز سالم نبود و تیر داخل ران راستم بود و پاشنه پای چپم چرک کرده بود. اصلاً نمی‌توانستم روی پایم بایستم. چندبار به‌سرم زد که فرار کنم ولی در انتها می‌دانستم که بیخود کشته می‌شوم.
به زندان جمشیدیه رسیدیم. من‌را به سلول بردند و در تنهایی ماندم. سلولها با درهای میله‌ای که راهرو را می‌شد ببینی، ساخته شده بود. وقتی یکی‌یکی از در سلولها رد می‌شدم، هر زندانی با تعجب من‌را می‌دید ولی حرف نمی‌زد. دست روی شانه یکی از مأمورین گذاشته بودم و با کمک آن لنگ‌لنگان راه می‌رفتم. در داخل سلول درازکش خوابیدم و یک سرباز سیاه قدبلند هیکل‌دار که هیچ‌زبانی حالیش نمی‌شد، روبه‌روی در مخصوص سلول ما نشسته بود. در این‌هنگام صدای یک‌نفر که به افسر نگهبان فحش می‌داد، آمد از من پرسید: آی زندانی تازه وارد مجروح هستی، جرمت چیست؟ می‌تونی صحبت کنی؟ یکدفعه مامور سیاه بلندقد از روی چهارپایه بلند شده، رفت سروقتش و با لهجه دست و پا شکسته گفت: حرف نزن.
بعداً شنیدم او را دست‌بند، پابند زدند و به در آویزان کردند. بلند داد می‌کرد. اسمش انگار عباس بود. متوجه شدم هر کی با من صحبت کند، به این‌روز گرفتار می‌شود. دم غروب شد. صدای اذان از یک سلول بلند شد و رنگ آبی سیاه غروب که از پنجره سالن دیده می‌شد، در راهرو افتاده بود. حالت زیبایی را در همین حال غمگین سلول شکست و حال دیگری به آن فضا داده شد، بلند شدم، خوردم زمین و مأمور آمد داخل سلول. دست و پاشکسته گفت چی می‌خواهی؟ گفتم: دست‌نماز می‌خواهم بگیرم. کمک کرد و تا دستشویی من‌را برد و دست‌نماز گرفتم و درحال آمدن، با سلولی که اسمش علی بود، سلام علیک کردم و سریع به‌طرف سلول رفتیم و نماز را خواندم. آن‌شب و چندروز گذشت و پایم مخصوصاً پاشنه پای چپم چرک کرده بود و گلویم هم چرک کرده بود به‌طوری که دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم و غذای خیلی بدی که آنجا می‌دادند نمی‌خوردم.
یک‌نفر وارد سلول شد. بلند شدم، دیدم دیگر سرباز نیست. آن شخص زندانی بود و پایش ناقص نیست. رو به‌سوی من سلام کرد و کم‌کم صحبت کرد. شروع کرد به‌خواندن ]کتاب[ جواهر لعل‌نهرو. یک‌شب خوابید و فردای آن‌شب مرخص شد. دوباره سرباز آوردند و روبه‌روی من مأمور گذاشتند. این‌بار یک‌مأمور دیگر بود. مقداری سوال کرد و دید جواب نمی‌دهم، دیگر صحبت نکرد. بعد زندانیان دیگر شروع کردند به صحبت کردن. کم‌کم سروصداها زیاد شد، تا اینکه پتوی چندنفر را و کتابهای آنها را گرفتند و هر که حرف زده بود تنبیه کردند. من خوابیدم.
هفته‌ها گذشت. من‌را به سلول اول سالن برند. بعد از چندروز یک‌نفر داخل سلولم شد که او همان شخصی بود که اول دست‌بند زده بودند و فحش به شاه و دیگران می‌داد. یک‌هفته در داخل سلول ما بود. در این یک‌هفته کلی با هم صحبت کردیم و جرمش را گفت، چندمین بار بود که به‌جرم سیاسی به زندان افتاده بود، این‌بار اعلامیه پخش کرده بود و به‌قول خودش می‌گفت پنج سال زندانی شدم. حدود یک‌ماه از جرمش می‌گذشت. من‌هم مقداری از کارهایی که انجام داده بودم گفتم. بعد از چندروز یک‌دفعه او را خواستند و آزادش کردند. به هر حال فکر می‌کردم که خودش مأمور ساواک بود که می‌خواست حرف بکشد. بعد از رفتن او یک دیوانه را در سلول من انداختند که مرتب فریاد می‌کشید. شب و روز، نیمه‌های شب؛ غذا را با لگد می‌انداخت و ناخن پایش را می‌کند و خون پایش را می‌زد به دهانش، سه هفته با او گذراندم. شبها اسم یک‌نفر را با فریاد می‌گفت که بیاید و در سلول را میکوفت و تکان‌تکان می‌داد. یک‌شب آن‌قدر تشویقش کردم و او هم مرتب این‌کار را می‌کرد. به او گفتم: آن‌فردی که تو صدایش می‌کنی، هست و نمی‌گذارند بیاید پیش تو. و بیشتر سرو صدا می‌کرد. تا صبح این‌کار را کرد و افسرنگهبان چندین‌بار به آنجا آمد. چندشب این‌کار را ادامه دادیم تا اینکه او را از سلول ما بیرون بردند.
بعد از این شیوه دیگری شروع شد. پشت سر هم زندانیان جنایی را به‌سلول من می‌انداختند. یک یا شش نفر که جایمان نمی‌شد. یک‌بار دونفر را که باهم از پشت دست‌بند زده بودند. به همین منوال گذشت. سه ماه از زندانی‌ام می‌گذشت.
حدود یک‌هفته هم ناراحتی روحی ]شکنجه روانی[ می‌داند. صدای شکنجه از جاهای دیگر می‌آمد و خیلی دلخراش و اعصاب خردکن بود. تا اینکه شنیدم علی به طبقه بالای ما آمده. خیلی دوست داشتم او را ببینم. تا اینکه برای محاکمه اولین دادگاه ما را بردند. از در زندان برای ماشین سوار شدن بیرون آمدیم که علی را دیدم. او هم مثل همه سالم و روی پایش ایستاده بود. خیلی تعجب کردم. همدیگر را بوسیدیم. دست‌بندم را از دست مأمور باز کردند و به‌دست علی زدند. خیلی ذوق‌زده شده بودم. دم در که ایستاده بودیم یک افسر با سبیل‌کلفت زرد آمد. نگاه به قد و بالای ما کرد و به استوار بغلیش گفت: اینها همان دوسرباز هستند که حرفشونو می‌زدین؟ گفت: آره. افسر نگاه به علی کرد و گفت: این‌که مردنیه داره از دنیا می‌ره ولی دومی اشاره به من کرد و گفت:سرحاله مگه چیزیش نشده؟ استوار گفت: تیر به کجای بدنت خورده؟ من جواب ندادم. انگار که کسی با من صحبت نمیکند. استوار مرا چرخاند و محل گلوله را نشان داد. افسر فحش بی‌خودی داد و رفت.
ما را سوار ماشین کردند و دست ما را به ماشین بستند. دو مأمور با ما بود. یکی شخصی بود که زندانی نیست. مأمور با لباس زندانی هم کنار علی نشسته بود و مرتب از علی سوال می‌کرد و همه اقوام او را و خانواده‌اش را پرس‌وجو می‌کرد و خودش را هم محلی علی جا می‌زد. سوالها و نشانهایی که مأمور می‌داد، مشخص بود که جزو نیروهای اطلاعاتی است و می‌توانست جوابهای او را بدهد. به بازپرسی رفتیم و ما را به دادگاه بردند. در این‌هنگام به‌یاد صحبتهای هم‌سلولیهای بغل‌دستی می‌افتادم که می‌گفت: علی توی سیاه چال است و می‌خواهند شما را اعدام کنند. او را هم تیر کرده بودند که ما را شکنجه روحی بدهد. البته مشخص بود که او این‌کار را با اکراه می‌کرد چون انگار مجبور شده بود، مثلاً می‌گفت: شما را می‌برند چیتگر میدان‌تیر، برای اعدام و علی هم آنجاست. همین صحبتها را با زندانی دیگر می‌گفتند و این با هماهنگی زندانیان انجام شده بود که در این‌وقت نگهبان نباشد که بتواند این حرفها را به من بزند توی این‌مدت به خیلی از این افراد برخورد کرده بودم و تجربه داشتم و وقتی توی ماشین می‌رفتم، می‌دانستم که این‌هم مأمور است و می‌خواهد اطلاعات از علی بگیرد و خود را زندانی جازده است.
وقتی به‌دادگاه رفتیم. میز دادگاه مشخص بود که همه از کله‌گنده‌ها بودند. سه تا سرهنگ سمت چپ و سه تا سمت راست و یک تیمسار در وسط که میزش از همه بلندتر بود. همه کارها از قبل هماهنگ شده بود. من و علی روی یک صندلی آهنی نشستیم. من فکر می‌کردم که حکم اعدام ما را می‌خوانند و قبل از اینکه وارد دادگاه بشویم افراد مختلف به ما نگاه می‌کردند و کسی نمی‌توانست با ما صحبت بکند. یک جوان به آرامی نزدیک ما شد. گفت: از شما، مردم مجسمه طلا درست می‌کنند. مردم جان خودشان را برای شما می‌دهند. اگر بدانید که چقدر مردم ایران شما را دوست دارند. اگر اعدام بشوید هیچ‌وقت از یاد مردم ایران نمی‌روید.
بعد از همه کارهایی که مشخص بود از قبل چه تصمیمی برای ما گرفته بودند، انجام شد و حبس‌ابد رأی دادند. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، در فکرم مشخص بود که این دادگاه فرمالیته‌اش بود. فکر می‌کردم چرا اینها ما را اعدام نکردند. حتماً مردم موفق شده بودند و آنها نمی‌خواستند بیش از این ضعف دست مردم داشته باشند و یا از ما به‌خوبی حرف نکشیده بودند یا اینکه سرشان شلوغ است و مرتب درحال درگیری با مردم و کارها را نمی‌توانند کنترل کنند و این بود که آنها هنوز از کار ما سر درنیاورده بودند و هنوز یک‌عده که با ما رفیق یا هم صحبت ]بودند و[ سلام علیک داشتند را درحال بازجویی گرفته بودند و از آنها راجع به ما تحقیق می‌کردند چون عملکرد ما جرمش اعدام بود.
در دادگاه چند جرم را برای ما قرائت کردند: اول تبانی، دوم تمرد دستور فرماندهی، سوم در زمان حکومت‌نظامی، چهارم لغو دستور در همان‌زمان، پنجم فرار از محل خدمت، حمله مسلحانه علیه مأمورین نظامی و چندنفر را درحال درگیری کشتن و مجروح کردن، که همه جرمها به‌جز اعدام چیزی نبود. این بود که مشخص شد هنوز بازجویی ما تمام نشده است، یا اینکه در زمان مناسب که سر وصداهای مردم تمام شد و آبها از آسیاب افتاد آن‌وقت به‌حساب ما خواهند رسید. بالاخره ما را به زندان رساندند.
وقتی داخل سلول شدیم، قرار شد که علی دوستم را به سلول من بیاورند. همین‌هم شد و ما چندروز هم در یک سلول بودیم. در این چندروز احتمالاً آنها کارهایی انجام داده بودند که صداهای ما را می‌شنیدند که باهم چه می‌گوییم. خوبیش این بود که باهم صحبت می‌کردیم. نه راجع به کارهایی که انجام داده بودیم، بلکه بیشتر قرآن و کتابهایی که در آنجا بدست می‌آوردیم صحبت می‌کردیم. بعد از مدتی کوتاه ما را جدا کردند و قرار شد که زندانیان را منتقل کنند…

[ ۱۳٩۱/٦/۱٧ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

راستی آزمایی دو روایت از یک حادثه تاریخی؛ناگفته هایی از اطلاعات نخست وزیری در دوران موسوی/ ماجرای بازداشت سید حسن نصرالله در تهران چه بود؟
علی عبدی

داستان از آنجا شروع شد که کتاب گفتگوی خواندنی حمید داودآبادی با علمدار رشید مقاومت اسلامی در سرزمین سدر و سلام، سیدحسن نصر الله امسال به چاپ رسید. ( این گفتگو در سال ۱۳۷۷ انجام گرفته بود که طی این سنوات در آرشیو شخصی حاج حمید خاک می خورد) در گوشه ای از این خاطرات شیرین سید داستان جالبی را روایت کرده است. نخستین بازداشت خود در جمهوری اسلامی .  نکته جالب آنکه این داستان در بطن خود بی آنکه سید خواسته باشد، تعریضی نرم به دستگاه اطلاعات نخست وزیری در دهه شصت و در دوران نخست وزیری میر حسین موسوی داشت. 
 
گویی این بار هم تقدیر آن بود تا گفته های این سید شریف که در ایران اسلامی او را نواده معنوی روح الله می دانند افشاگر حقایق مکتوم انقلاب و مقاومت اسلامی باشد. این افشاگری اما این بار متوجه واحد اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری است. روایت سید این چنین است:
 
"ممکن است بسیار عادی بنماید اگر بگویم که من در شرایط سختی از عراق فرار کردم. در "نبرد اقلیم التفّاح" هم در محاصره قرار گرفته‌ام، اما در هیچ جایی بازداشت نشده‌ام، جز یک‌جا که اگر بگویم شگفت‌زده می‌شوید؛ ایران! آن هم بعد از پیروزی انقلاب و در جمهوری اسلامی!


ماجرا از این قرار بود که در سال 1361 تصمیم گرفتم به قم بروم. بدون خانواده و به‌تنهایی راه افتادم. در هواپیما چندنفر لبنانی بودیم. در میان ما لبنانی‌ها، یکی بود که ریشش را تراشیده بود و با دختر غیرمحجبه‌ای همراه بود. آن‌زمان در ایران موضوع حجاب مطرح نبود. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم، مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود. کسانی که بی‌حجاب بودند یا ریش‌شان را تراشیده بودند، به‌سادگی رد شدند؛ اما من را که با لباس روحانی بودم و چندنفر دیگر که ریش داشتند، در کناری نگه‌داشتند و اجازه‌ی رفتن ندادند. به همین ترتیب تا نیمه‌شب در فرودگاه معطّل شدیم.نیمه‌شب، ماشینی آمد و ما را به بازداشتگاهی برد. بازداشتگاه ما، ساختمانی مصادره‌ای بود که اتاق‌های کوچکی داشت. ما را داخل یکی از این اتاق‌ها حبس کردند. دو روز در آن‌جا در بازداشت بودم! شخصی آمد و چندساعت از من بازجویی کرد:

ـ تو کی هستی؟

ـ در ایران قصد انجام چه کاری داری؟

ـ با چه کسی رابطه داری؟

و درباره‌ی لبنان نیز بازجویی را شروع کرد و ...


بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!


آن دو روز خیلی به من سخت گذشت. گاهی به این فکر می‌کنم که در تمام عمرم در زندان یا بازداشت نبوده‌ام، اما در جمهوری اسلامی بازداشت شده‌ام. این برای من خیلی دردناک بود و من اصلا انتظار وقوع آن را نداشتم."
 
این روایت و تعریض، می تواند بازگشاینده و پرده بردارنده حقایق بسیاری درباره واحد اطلاعاتی دستگاه نخست وزیری تحت تملک چپ های مدعی خط امام ( ره) باشد. همین جا بود که این جریان کذایی احساس خطر نمود.لذا لازم بود تا مسئولین سابق دستگاه اطلاعات نخست وزیری به میدان آیند و این سرنخ را کور کنند. هم از این رو بود که  بلافاصله نشریه " اندیشه پویا" به میدان آورده شد تا برای انجام این مهم ، مصاحبه ای با حجاریان ترتیب دهد به بهانه ی سوابق اطلاعاتی و امنیتی اش. مصاحبه از بیوگرافی حجاریان شروع می شود و با سوابق پیش از انقلاب و بعد از آن ادامه می یابد تا به نوع ورودش به امور امنیتی و در نهایت اطلاعات نخست وزیری کشیده می شود. اینجاست که پرسش اصلی پرسیده می شود و او جواب می دهد:
 
"*گویا شما سیدحسن نصرالله را هم در همین زمان که در نخست وزیری بودید، برای اولین و آخرین بار در عمرش در بدو ورود به ایران در فرودگاه بازداشت کردید و چند روزی هم در زندان نگه داشتید. چرا بازداشت اش کردید؟
 
حجاریان: اصلا نصرالله شناخته نشده بود آن زمان و رئیس حزب الله سیدعباس موسوی بود.
 
 بالاخره معاون سیدعباس موسوی بود آن زمان و سه روز بازداشت شما بود.
 
*حجاریان: نخست وزیری یک دفتر در فرودگاه داشت. نهضت های آزادی بخش سپاه زیر نظر سیدمهدی هاشمی بود. او و محمد منتظری بدون ویزا و پاسپورت آدم به ایران می آوردند. تصور کنید که چند عرب بدون ویزا و پاسپورت از هواپیما وارد ایران شده اند. طبیعی است که توسط دفتر نخست وزیری در فرودگاه مورد سوال و جواب قرار بگیرند.
* بالاخره شما که می دانستید او نصرالله است چرا بازداشت اش کردید؟ و او می گوید که از آن هواپیما خانم عرب بدون حجاب پیاده شد و آنها با او کاری نداشتند اما مرا که روحانی بودم بازداشت کردند.
 
حجاریان: آن خانم بی حجاب پاسپورت داشت اما آقای نصرالله نداشت. غیرقانونی و بدون ویزا آمده بودند و ورود غیرقانونی جرم است.
 
* مدعی است بازجویی شده؟ چه کسی او را بازجویی کرده؟
 
حجاریان: نمی دانم. من نبودم.
 
*بالاخره اطلاعات نخست وزیری او را بازداشت کرده بود و شما هم آنجا بودید خصوصا در بخش خارجی و ضدجاسوسی که مسئولیت داشتید.
 
حجاریان: بازجویی شده که چرا آمده ایران. کنترل امنیتی فرودگاه بالاخره دست نخست وزیری بوده. باید مشخص می شد که چرا یک فرد بدون ویزا به ایران می آید. بچه ها در فرودگاه بازجویی می کردند و بعد هم او را برده اند دو، سه شب در یک ساختمان دیگر بازداشت کرده اند. مساله، یک ماجرای اداری بود و جنبه سیاسی نداشت.
 
* و نهایتا چه شد که او را آزاد کردید؟
 
حجاریان: سیدمهدی هاشمی و بچه های سپاه آمدند و وساطت کردند و او را بردند."
 
این پرسش و پاسخ های ترتیب داده شده قرار بود رافع و زدودنده ابهامات باشد و مسدود کننده روزنه های جدید به سوابق مشعشع دستگاه اطلاعات نخست وزیری. که البته نه تنها این چنین نشد که خود بر ابهامات مسئله افزوده است. اما ابهامات و شبهاتی که پاسخ حجاریان بیشتر  بر آن افزود عبارتند از :
 
یکم. در آن مقطع زمانی ( 1361/ 1982) حزب الله لبنان هنوز اعلام موجودیت نکرده بود. توضیح آنکه جنبش مقاومت اسلامی حزب الله لبنان در سال (1363/1985) با انتشار بیانیه ای رسمی اعلام موجودیت نمود. این اعلام موجودیت حزب‏الله مقارن فوریه  1985 ( بهمن 63) بود.
 
دوم. نخستین دبیرکل رسمی حزب الله لبنان، نه شهید سید عباس موسوی که " شیخ صبحی طفیلی" بود که از سال 1985 رسماً در این مقام انجام وظیفه می نمود.
 
سوم. بنابر روایت سید حسن نصرالله ، سفر وی به تهران نه سفری کاری برای تشکیلات مقاومت، که سفری شخصی اعلام شده است آنهم ملبس به لباس روحانیت.
 
چهارم. بنابر روایت سید حسن، علت دستگیری ایشان نداشتن گذرنامه نبوده است چرا که شگفت زدگی ایشان از عدم بیان علت بازداشت مشهود است. از دیگر سو متصدی چک کردن گذرنامه در فرودگاه و مسئولین امنیتی (در آن زمان نماینده  اطلاعات نخست وزیری) دو مسئولیت کاملاً مجزا از هم است که چندان ربطی به هم ندارد و این هم خود ناقض مدعای جناب حجاریان است.
 
پنجم. نوع برخورد نماینده اطلاعات نخست وزیری با چهره های ارزشی و اغماض وی نسبت به چهره های نامتعارف دینی و انقلابی نیز خود بشدت محل تأمل و ابهام است.
 
ششم. وضعیت ظاهری نماینده اطلاعات نخست وزیری نیز خود تشدید کننده این ابهام است. سید او را این گونه وصف می کند: " مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود." به راستی در دستگاه اطلاعاتی نخست وزیری میر حسین موسوی چه کسانی و با چه تفکری امور امنیتی کشور را تمشیت می نمودند که در اوج ارزش گرایی در سطوح مختلف جامعه و حاکمیت ارزش های دینی و انقلابی، نماینده این دستگاه در فرودگاه با چنین ظاهری بر سرکار حاضر می شده است؟ این مسئله خود روشنگر بخشی از تفکر و نگاه جریان حاکم بر آن دستگاه است. تفکر و نگاهی که هماره شهیدان بزرگواری چون لاجوردی نسبت به آن هشدار داده و اعلام خطر کرده بودند.
 
هفتم. مدعای حجاریان اینست که سید مهدی هاشمی باعث رهایی سید حسن شد که البته روایت سید غیر از این است او  می گوید : " بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!" پس کسی موجب استخلاص وی نشده است . او را بی دلیل گرفته اند و پس از دو روز بازداشت بی دلیل، با یک عذرخواهی ساده! رها کرده اند. به همین راحتی! در واقع حجاریان می کوشد توپ را در زمین مهدی هاشمی معدوم بیاندازدکه البته بی نتیجه است.
 
هشتم. مهمتر اینکه این گفتگو در سالهای ماقبل حاکمیت اصلاح طلبان و نیز فتنه 88 انجام گرفته و لذا خالی از هرگونه شائبه های سیاسی و خطی است.
 
نتیجه آنکه حال با دوروایت متفاوت از یک رخداد روبروئیم. دو روایتی که یکی سرراست و بدون هیچ ابهام و تناقضی است و دیگری متناقض، پر ابهام و ناسازگار میان اجزاء آن.دو روایت از دو شخصیت سیاسی کاملاً شناخته شده. یکی نامدار به علمداری مقاومت اسلامی و خار در چشم دشمنان اسلام و دیگری با کارنامه ای روشن و واضح در نسبت با حاکمیت نظام اسلامی و حضور مؤثر در حوادث فتنه گون سالیان اخیر با تذبذبی شفاف و روشن که بخشی از آن دراعترافات سال 88 وی هویداست.
 
 اکنون پرسش این است که کدام روایت صادق است و کدام روایت را می بایست برگزید؟ پیش از پاسخ ، از یک نکته کلیدی نباید غفلت ورزید و آن اینکه در جهان امروز دوست و دشمن به اذعان خود سید حسن نصرالله را به صداقت و راستگویی اش می شناسند تا بدانجا که ساکنین صهیونیست سرزمین های اشغالی هم به اعتراف خودشان سخنان او را در قیاس با سران خود، صادق تر و راست تر می انگارند. هم از این رو در راستگویی و صداقت نصرالله تردیدی نمی توان داشت. بازگردیم به پرسش اصلی. کدام روایت راست می نماید و کدام نه ؟
 
اما مهمتر از این پرسش ، پرسش دیگری است . پرسش نخست ناظر بر چگونگی روایت است ( صادق یا کاذب) اما پرسش اساسی تر پرسش چرایی است. چرا روایت ناراست سعی می کند خود را روایت صحیح جا بزند؟ کشف پاسخ این پرسش خود کشاف همه پاسخ هاست و از همه مهمتر کشاف راز ناراست گویی است. راز این درست نمایی ناراست را باید در همین چرایی جست. روایتی ناراست جعل می شود تا از رخ نمودن حقایق بیشتری ممانعت کند و روزنه کشف آنان را مسدود سازد. حال این حقایق چیست و ناظر بر چه کس یا کسان و چه چیزهایی است؟ خود داستان دیگری است. حقایقی که کشف آنها مستلزم  بررسی ،تحلیل و تدقیق تمام گفتگوی حجاریان است.
رجانیوز

[ ۱۳٩۱/٦/۱۳ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: داودآبادی کتاب خاطرات شهید "مصطفی کاظم‌زاده‌" را برای انتشار به دست ناشر سپرد.
 حمید داودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، درباره کتابی که آماده انتشار داد گفت: کتاب «از معراج برگشتگان» که دربردارنده خاطرات من در طی سال‌هایی ابتدایی انقلاب تا پایان جنگ است، فصلی دارد که به آشنایی من و شهید «مصطفی کاظم‌زاده» می‌پردازد. این فصل یکی از بخش‌هایی بود که خیلی مورد توجه و استقبال مخاطبان قرار گرفت. به همین خاطر تصمیم گرفتم محتوای آن فصل از کتاب را با خاطراتی که از آن شهید از سال‌های‌ بعد جنگ دارم ضمیمه کنم و همراه با عکس و اسناد که از این شهید برجای مانده است، به صورت یک کتاب مستقل منتشر کنم.
وی افزود: خاطرات اضافه شده در کتاب جدید، از جمله مواردی بود که به خاطر سیر و ترتیب زمانی که در کتاب از معراج برگشتگان لحاظ شده بود، قابلیت انتشار در آن مجموعه را نداشت.
نویسنده کتاب «کمین جولای 82» درباره عنوانی که برای این کتاب انتخاب کرده است گفت:
شعری هست که می‌گوید:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
بر اساس این شعر، نام «دیدم که جانم می‌رود» را برای کتاب این شهید انتخاب کردم. چون شهید کاظم‌‌زاده برای من جان و روح بود و تنها شهیدی بود که من یک ماه قبل از شهادت، جلوی خود او، تا لحظه‌ جان دادنش، برایش گریه می‌کردم که از صبح خودش گفت من امروز بعدازظهر شهید می‌شوم. خیلی داستان مفصل و زیبایی دارد. این که می‌گویم داستان، نه به معنای خیالی چون تمامش خاطره است، نه رویا است نه تخیل است. خاطره و اتفاقی است که بین من و آن شهید رخ داده است.
داودآبادی گفت: این کتاب را برای انتشار، به موسسه شهید کاظمی سپرده‌ام.
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۱/٦/٦ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سرانجام سعید حجاریان - از عالی ترین مقامات امنیتی و موثر دهه 60 در دفتر اطلاعات نخست وزیری - بالاجبار، زبان به اعتراف گشود.
البته شاید برخی مدعی شوند گلوله ای که به صلاح اصلاحات، به مغز مدعی اصلاحات – حجاریان – شلیک شد، تاثیر خود را گذاشته و ضمن این که مغز وی درحال کوچک شدن است، حافظه او نیز دیگر یاری اش نمی کند!
ولی مطالب و خاطراتی که سعید حجاریان - قربانی خودزنی اصلاحات - در مصاحبه اخیرش با مجله "اندیشه پویا" ذکر کرده، نشان از سلامت حافظه اش دارد؛ بدان حد که در بسیاری جاها از ارائه توضیحات بیشتر طفره می رود، که نشان از زیرکی وی دارد.

 

پس از انتشار مطلب "بازداشت سیدحسن نصرالله توسط خسرو تهرانی و سعید حجاریان! " در وبلاگ خاطرات جبهه به نقل از کتاب زندگی خودگفته سیدحسن نصرالله، سرانجام حجاریان مجبور به اعتراف شد؛ ولی اظهارات او به جای این که شرح ماوقع باشد، برعکس ابهامات قضیه را بیشتر کرده است.
از قدیم گفته اند: "دروغ گو، کم حافظه می شود."

 

متن گفت وگوی سعید حجاریان در صفحه 41 مجله اندیشه پویا شماره 2 مورخ تیر و مرداد 1391:
* گویا شما سیدحسن نصرالله را هم در همین زمان که در نخست وزیری بودید، برای اولین و آخرین بار در عمرش در بدو ورود به ایران در فرودگاه بازداشت کردید و چند روزی هم در زندان نگه داشتید. چرا بازداشت اش کردید؟
حجاریان: اصلا نصرالله شناخته نشده بود آن زمان و رئیس حزب الله سیدعباس موسوی بود.
* بالاخره معاون سیدعباس موسوی بود آن زمان و سه روز بازداشت شما بود.
حجاریان: نخست وزیری یک دفتر در فرودگاه داشت. نهضت های آزادی بخش سپاه زیر نظر سیدمهدی هاشمی بود. او و محمد منتظری بدون ویزا و پاسپورت آدم به ایران می آوردند. تصور کنید که چند عرب بدون ویزا و پاسپورت از هواپیما وارد ایران شده اند. طبیعی است که توسط دفتر نخست وزیری در فرودگاه مورد سوال و جواب قرار بگیرند.
* بالاخره شما که می دانستید او نصرالله است چرا بازداشت اش کردید؟ و او می گوید که از آن هواپیما خانم عرب بدون حجاب پیاده شد و آنها با او کاری نداشتند اما مرا که روحانی بودم بازداشت کردند.
حجاریان: آن خانم بی حجاب پاسپورت داشت اما آقای نصرالله نداشت. غیرقانونی و بدون ویزا آمده بودند و ورود غیرقانونی جرم است.
* مدعی است بازجویی شده؟ چه کسی او را بازجویی کرده؟
حجاریان: نمی دانم. من نبودم.
* بالاخره اطلاعات نخست وزیری او را بازداشت کرده بود و شما هم آنجا بودید خصوصا در بخش خارجی و ضدجاسوسی که مسئولیت داشتید.
حجاریان: بازجویی شده که چرا آمده ایران. کنترل امنیتی فرودگاه بالاخره دست نخست وزیری بوده. باید مشخص می شد که چرا یک فرد بدون ویزا به ایران می آید. بچه ها در فرودگاه بازجویی می کردند و بعد هم او را برده اند دو، سه شب در یک ساختمان دیگر بازداشت کرده اند. مساله، یک ماجرای اداری بود و جنبه سیاسی نداشت.
* و نهایتا چه شد که او را آزاد کردید؟
حجاریان: سیدمهدی هاشمی و بچه های سپاه آمدند و وساطت کردند و او را بردند.

درباره ادعاهای ضد و نقیض حجاریان، مثلا این که آن زمان محمد منتظری شهید شده بوده، یا سیدحسن نصرالله با سیدمهدی هاشمی هیچ ارتباطی نداشت و ... نکات زیادی می توان ذکر کرد، ولی بهترین مطلب درباره اظهارات حجاریان، مقدمه مصاحبه گر مجله با اوست:
" سعید حجاریان در طول گفت وگو برخی ماجراهای تاریخی را به یاد نمی آورد یا ترجیح می دهد به یاد نیاورد، اما ساده دلانه است اگر گمان کنید که او دچار فراموشی شده است.
وقتی که گلایه می کنم چرا مدام می گویید: "یادم نیست"؛ می گوید که "خیلی سال گذشته" و بعد البته تکمیل می کند "شاید همه حقیقت را نگویم! اما دروغ هم نمی گویم." او درباره گذشته خودش باز و بی پرده سخن نمی گوید. گزیده سخن می گوید و به کفایت؛ شاید به خاطر لکنت زبان است و سختی تکلم. خودش که این طور می گوید. اما آیا این همه واقعیت است؟"

[ ۱۳٩۱/٦/٤ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهید: سیدعلی اندرزگو
تولد: 19 رمضان 1357 هجری قمری مصادف با شنبه 21 آبان 1317 هجری شمسی در تهران
شهادت: 19 رمضان 1357 هجری شمسی مصادف با چهارشنبه 1 شهریور در تهران

 


نوزدهم ماه رمضان‌المبارک، مصادف است با ضربت خوردن حضرت علی (ع) از شمشیر شقی‏ترین افراد و تیغ‌جهل؛ در سال 1357 نیز یکی از سادات اولاد پیامبر و علی (ع)، با زبان‏ روزه به هنگام اذان مغرب، به‌دست رذل‏ترین و خبیث‏ترین سرسپردگان طاغوت شاهنشاهی، بر اثر ده‌ها گلوله‏ای که بر بدنش نشست، به‌دیدار اجداد طاهرین خویش شتافت.
وی در دوران جوانی‏ به‌کسوت مقدس روحانیت درآمد و با قدم گذاشتن در این راه، خود را برای برچیدن بساط ظلم و ستم‏ پهلوی مهیا کرد. سازمان‌دهی گروه‌های مبارز مسلمان، طراحی و اعدام انقلابی "حسن‌علی منصور" - نخست‏وزیر رژیم شاه – و ... از فعالیت‌های این مبارز می‏باشد.
ساواک از سال 1343 تا 1357 - یعنی 14 سال – دربه‌در به‌دنبال ردی از این چریک مسلمان بود؛ تا آن‌جا که در آن‌زمان شش میلیون تومان جایزه برای یافتن او تعیین کرده بود. در تاریخ مبارزات مردم‏ مسلمان و انقلاب اسلامی، کم‌تر کسی را می‏توان یافت که این‏گونه مزدوران امنیتی را به‌خود مشغول‏ داشته باشد. در یکی از گزارش‌های ساواک درباره‌ی شهید اندرزگو آمده است:
"به همین راحتی که ما یک‏ لیوان آب سر می‏کشیم، اندرزگو اسلحه وارد مملکت می‏کند."
شهید اندرزگو به‌لحاظ تبحّر و سابقه‌ی مبارزاتی، همواره جوانب احتیاط را رعایت می‏کرد و با تغییر چهره و اوراق هویتی خویش، ساواک را در ردیابی دستگیری‏اش مستأصل کرده بود. ده‌ها کارت‏ شناسایی ساختگی، تصاویر مختلف که هیچ‌کدام شباهتی به‌دیگری ندارد و حتی سند ازدواج که به‌نام‏ مستعار صادر شده است، نشان‌گر دقت و ظرافت او در مبارزه است.
او که با نام‌های مختلفی چون "سیدعلی اندرزگو"، "شیخ عباس تهرانی"، "دکتر جوادی"، "سیدابوالقاسم واسعی"، "ابوالحسن نحوی"، "عبدالکریم سپهرنیا" و ... فعالیت می‏کرد، طرح اعدام انقلابی شاه ملعون را نیز داشت که با شهادت خویش موفق به انجام آن نشد.
سرانجام دستگاه عریض‌وطویل امنیتی رژیم شاه، پس از 14 سال تلاش برای دستگیری او که به‌لحاظ سرعت و خلاقیتش در تغییر چهره و حضور مختلف در صحنه‏های گوناگون مبارزه به "شیخ‏ کارلوس" (1) معروف شده بود، با شنود تلفنی منزلش در مشهد، به محل سکونت او در تهران پی‌برد.
ساواک در روز چهارشنبه نوزدهم رمضان- اول شهریورماه 1357- با گسیل داشتن ده‌ها تیم تعقیب و مراقبت و گروه‌های‏ عملیاتی، او را در خیابان سقاباشی در محاصره گرفت. قصد ساواک بر آن بود تا وی را زنده به اسارت‏ درآورد؛ چرا که حماسه‌ی 15 سال مبارزه‌ی این چریک مسلمان، لرزه بر اندام مأمورین امنیتی شاه انداخته‏ بود و قصد داشتند تا با دستگیری او، این حماسه‌ی جاودانه را در اذهان از بین ببرند؛ ولی شهید اندرزگو که‏ هر لحظه آماده‌ی شهادت بود و اسارت را برای خود غیرممکن می‏دانست، در درگیری با مأموران، پس‏ از اصابت ده‌ها گلوله به‌شهادت رسید.
آن‌چه جای تأسف دارد، این است که تا چندسال پیش، محل شهادت این شهید عزیز - در خیابان سقاباشی تهران- با اثرات بسیار گلوله‏های مزدوران بر در و دیوارها، باقی بود ولی به‌دلیل‏ سهل‏انگاری و کوتاهی، این دیوار که می‏توانست نشان‌گر هراس ساواک شاه از او باشد، و صفحه‏ای از تاریخ مبارزات انقلاب اسلامی، از بین رفت. تأسف‏انگیزتر این‌که تاکنون از نصب تابلویی توسط خانواده‌ی شهید، در محل شهادت او ممانعت به‌عمل آمده است.
سال 1375 به‌مناسبت سالگرد شهادت شهید اندرزگو، گفت‏وگویی داشتم با خانم "کبری‏ سیل‏سپور" همسر بزرگوار این شهید که در طی هشت سال زندگی مشترک خود با ایشان، در صحنه‏های‏ رزم و جهاد علیه طاغوت شاهنشاهی، هم‌رزم و همراه شوهر خویش بوده است. ناگفته پیداست که‏ تربیت و نگه‌داری چهار فرزند، آن‌هم در برابر هجوم و حملات مداوم ساواک به محل زندگی و غارت‏ اموال خانه و زندان و بازجویی چندین‌باره، کم از شلیک گلوله‌ی خلاص بر پیکر رژیم شاه نداشت.
گفت وگوی اختصاصی از: حمید داودآبادی

 

* لطفا برای ما از چگونگی آشنایی‌تان با شهید اندرزگو بگویید:
- حدود سال 1349 بود که با آقای اندرزگو آشنا شدم و ازدواج کردم. آن‌زمان من‏ 16 سالم بود و ایشان حدودا 29 سال؛ دختری بودم که به‌لحاظ تربیت و جوّ مذهبی‏ خانواده، زیاد به مسجد می‏رفتم. پیش‌نماز مسجد محل‌مان در چیذر، حاج آقا موسوی‏ ایشان را به خانواده‌ی ما معرفی کرد. حاج آقا می‏گفت: "این جوان که طلبه‌ی حوزه‌ی چیذر است، جلوی مرا گرفته و گفته است که می‏خواهد ازدواج کند و دختر موردنظر باید این‏ شرایط را داشته باشد: اول این‌که برادر نداشته باشد، دوم پدرش آدم ساده‏ای باشد، سوم این‌که خانواده‏شان شلوغ نباشد."
قرارشد برای دیدن هم‌دیگر، به اتفاق خانواده به منزل آقای موسوی در منطقه‌ی اختیاریه در شمال تهران برویم. آن ایام من دختر پرتحرک و شلوغی بودم. دفعه‌ی اول آن‌جا بود که ایشان را دیدم. قبل از آن خواستگارهای زیادی برایم آمده بود ولی نپذیرفته بودم و علل خاصی هم‏ داشت.
یکی از علل مهم این بود که آنها کارمند بودند و به‌خصوص کارمند صنایع دفاع، اعتقاد من این بود که پول اینها حلال نیست. من گفته بودم که می‏خواهم زن یک طلبه‌ی روحانی بشوم تا هر زمان که در زندگی به مشکل و مسائل شرعی برخوردم، آن‌را از شوهر خودم بپرسم. البته بعدها فهمیدم که یکی از آن خواستگاران، ساواکی بوده است.
موقعی که به منزل آقای موسوی رفتیم، ایشان که آن‌زمان برای ما به‌نام "شیخ‏ عباس تهرانی" معرفی شده بود - جالب این‌که حتی طلبه‏های حوزه‏ای که او در آن‌جا درس‏ می‏خواند و حتی حاج آقا موسوی، او را به همین نام می‏شناختند -گوشه‏ای نشست. طبق رسم ورسوم، چایی که بردم، به‌خاطر خجالت و حجب‌وحیا، نه من می‏توانستم‏ ایشان را ببینم و نه ایشان مرا. رویم نشد نگاهش کنم. موقعی که خواست از خانه خارج‏ شود، از پنجره نگاهش کردم- البته طوری که متوجه نشود - لباس قبای نیمچه‏ای تنش‏ بود و کلاه عرق‌چین مشکی بر سر گذاشته بود. آن‏طور که می‏گفتند، تازه طلبه‌ی مدرسه‌ی چیذر شده بود.
بعدها خودش می‏گفت، طالب زیادی داشته است ولی قبول نکرده بود که ازدواج کند. چون جوانی بود خوش‏سیما که برای کسب دروس حوزوی در مدرسه‌ی چیذر درس می‏خواند و مردم هم به طلبه‏ها و اهل دین علاقه‌ی زیادی داشتند. خانواده‏هایی بودند که برای آنها، به‌خصوص برای او غذا می‏بردند و یا لباس‌های‌شان را می‏شستند و بعضی هم درخواست می‏کردند که دامادشان شود.
هنگامی که در خانه‌ی حاج آقا موسوی نشستیم صحبت کنیم، او بدون پدر و مادرش‏ آمده بود؛ وقتی سوال می‏کردیم آنها کجا هستند، بنای شوخی می‏گذاشت و در نهایت‏ گفت: "من زیر بوته‏ای هستم و کسی را ندارم." برای بار دوم که آمد صحبت کند - چون‏ درست هم‌دیگر را ندیده بودیم و حرف نزده بودیم - به من گفت: "من کسی را ندارم و یک طلبه هستم که چیزی از مال دنیا ندارد. اگر می‏توانی نان طلبگی بخوری، بسم‌الله." من‌هم در جواب گفتم: "من می‏خواهم با کسی ازدواج کنم اگر مسئله‏ای‏ پیش آمد، لازم نباشد از دیگران بپرسم، آن مسئله را از شوهر خودم بپرسم."

* آیا درباره‌ی وضعیت مبارزاتی‌اش چیزی به شما گفت؟
- در میان صحبت‌هایش به هیچ‏وجه درباره‌ی سابقه‌ی مبارزاتی‏اش و این‌که دنبالش هستند، صحبت نکرد و ما همه فکر می‏کردیم او یک طلبه‌ی ساده و معمولی است.

* چه مدت بعد از خواستگاری ازدواج کردید و رفتید سر زندگی؟
- از زمان‏ خواستگاری تا ازدواج مان سه ماه طول کشید. مهریه 6500 تومان بود که وقتی‏ می‏خواست برود مکه برای سفر حج، مهریه را بخشیدم. پس از ازدواج، یک‌سال و خورده‏ای در محله‌ی چیذر تهران ساکن بودیم که ماهی 160 تومان اجاره‏خانه می‏دادیم. در کنار درسش، منبر هم می‏رفت و در مسجد رستم‏آباد نماز می‏خواند.

* در آن دوران متوجه فعالیت‌های او نشدید؟
- در خانه‏مان یک کمد داشتیم که ایشان مدام در آن‌را قفل می‏کرد. گاهی خیلی تند می‏آمد و به‌طوری که من متوجه نشوم، چیزهایی داخل آن می‏گذاشت یا برمی‏داشت و درش را قفل می‏کرد. وقتی می‏پرسیدم داخل این کمد چیست؟ می‏گفت: "امانات و وسایل مردم است که نمی‏خواهم کسی به آنها دست بزند."
یکی از روزها جوانی به‏ خانه‏مان آمد. چیز غیرعادی‌ای نبود. می‏آمدند و می‏رفتند. او و آقاسید باهم در اتاقی‏ بودند و من در اتاق دیگر. مهدی پسرمان را - که آن‌زمان دوماهه بود – نگه‌داری می‏کردم. ناگهان صدای شلیک گلوله‏ای از اتاق آنها به‌گوش رسید. آقا سراسیمه پرید بیرون اتاق‏ و آمد طرف من و مهدی. دست‌پاچه گفت: "شما و مهدی که نترسیدید؟" گفتم: "نه؛ مگر چی شده؟" گفت: "چیزی نبود، این دستگاه ضبط‌صوت خراب شده، یک‌دفعه‏ صدا داد." بعدها فهمیدم که آن جوان - که نشناختمش - برای دیدن آموزش کار با سلاح‏ آن‌جا بوده که درحین تمرین، گلوله‏ای از اسلحه‌ی کلت درمی‏رود و به ضبط‌صوت‏ می‏خورد. در چنین مواقعی که دوستانش را به خانه می‏آورد، برای این‌که سر مرا گرم‏ کند، سبزی می‏خرید و با خود به خانه می‏آورد تا من پاک کنم، ولی در اصل برای سرگرم‏ کردنم بود.

 

* پس چه زمانی متوجه فعالیت‌های ایشان شدید و عکس‌العمل‌تان چه بود؟
- بعدها کم‏کم چیزهایی فهمیدم. یک‌روز به او گفتم: "آقا، این کارهایی که در خانه‏ انجام می‏دهید خطر دارد. یک‌موقع چیزی منفجر می‏شود و کار دست‌مان می‏دهد." او چشم‏غرّه‌ی تندی رفت و گفت: "چیزی نیست، شما به این کارها کار نداشته باش." هیچ‌گاه احتیاط را از دست نمی‏داد. حتی زمانی که می‏خواست به من توصیه کند که‏ مراقب اوضاع باشم، می‏گفت: "اگر احیانا دیدی مأمورین دولت آمدند دم خانه و سراغ مرا می‏گیرند، بدان که منبر داغ و تندی رفته‏ام و آنها دنبالم می‏باشند، برای همین حول‏ نکن و فقط بگو به خانه نیامده‏ام و نمی‏دانی کجا هستم."
سال 51 هنگامی که در خانه‌ی آقای حیدری می‏نشستیم، سریع آمد خانه و گفت: "وسایل را جمع کن که باید برویم تبریز. هرکس هم پرسید بگو برادر شوهرت‏ تصادف کرده، می‏رویم تبریز دیدنش."
یک‌راست رفتیم قم و چهار ماه آن‌جا ساکن بودیم. ماه محرم بود که برای تبلیغ‏ رفت به آبادان و جاهای دیگر. هم می‏رفت تبلیغ و هم اسلحه می‏آورد. جالب این بود، هرجا که برای تبلیغ می‏رفت، به او مرغ و خروس زنده می‏دادند؛ وقتی برمی‏گشت، کلی مرغ و خروس با خود می‏آورد. پدر و مادرم را هم یک‌بار آورده بود قم و خانه‌ی ما را بلد بودند. بعد از عاشورا، از تبریز که آمد، دلش خیلی درد می‏کرد؛ گفت بروم‏ درمانگاه و رفت. او که رفت ساعت 12 شب بود. یک‌دفعه زنگ خانه به‌صدا درآمد. بیرون که رفتم دیدم خانه تحت‏نظر است. پدر و مادرم را گرفته بودند و آنها هم بالاجبار خانه‌ی ما را نشان داده بودند.
با این‌که خانه تحت‏نظر بود و مأمورین همه مسلح بودند، ولی خیلی از او می‏ترسیدند. او غالبا همراه خود نارنجک و اسلحه داشت. ساعتی بعد آقا به خانه آمد. از آمدن او به‌داخل خانه تعجب کردم. وقتی گفتم که مأمورین در کوچه و جلوی خانه‏ هستند، چه‌طور آمدی داخل، گفت: "آیه‌ی وجعلنا من بین ایدیهم سدا را خواندم. من آنها را می‏دیدم، ولی آنها مرا نمی‏دیدند." (2)
غروب روز بعد بود که وسایل را جمع کردیم. جالب این بود که هنگام آمدن به خانه، تغییر لباس هم نداده و با همان عمامه و لباس‏ طلبگی آمده بود.

* چه زمانی با شخصیت واقعی ایشان آشنا شدید؟
- سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان‏ رفتیم، در آن‌جا وقتی جمع بودیم، خطاب به‌دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی‏داند." رو کرد به من و گفت: "اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست، تیرخلاص را به حسن‌علی منصور، من زده‏ام و از سال 43 تا حالا فراری هستم و مأمورین‏ دولت به دنبالم."
موقعی که خواستیم برگردیم گفت: "یادت باشد که اسم من حسین‏ حسینی است و اسم تو هم معصومه محمدبیگی."
در قم که وسایل دم‏دستی را جمع کردیم، شبانه به‌طرف تهران حرکت کردیم. همه‌ی وسایل ماند در خانه. حتی جانمازم که نماز مغرب را خوانده بودم، همان‏طور پهن بود و خربزه‏هایی را که او خریده و بریده بودم، در گوشه‌ی اتاق قرار داشت. گفتم: "چرا این‌قدر عجله می‏کنید؟" که گفت: "اگر یکی دو ساعت دیگر این‌جا باشیم، ساواکی‌ها می‏ریزند این‌جا."
ماشینی گرفت؛ سوار شده و از قم خارج شدیم. بعدها فهمیدم‏ درست یک‌ساعت بعد مأمورین ریخته‏اند توی خانه.
کل وسایلی که همراه داشتیم، دو ساک معمولی و جمع‏وجور بود. به تهران که‏ رسیدیم، رفتیم خانه‌ی آقای "چایچی" یا "چای‌فروش". خانه‏شان اطراف میدان خراسان‏ بود. یکی دو روز آن‌جا بودیم. اتفاقا یک خورش‌قیمه خوش‏مزه هم پختم. دو روزی که‏ آن‌جا بودیم، چندبار قیافه عوض کرد. یک‌بار عمامه‌ی سفیدش سرش می‏گذاشت، یک‌بار عمامه‌ی سیدی. یک‌بار هم عمامه‌ی بزرگ مشکی. خواهرم آن‌جا همراه‌مان بود. او را بردیم خانه‌ی عمویم. بعد یک‌شب من و آقا عازم شدیم. یک پیکان نویی آمد دم خانه که‏ راننده‏اش برای من ناشناس بود. نگفت که کجا می‏رویم. در راه بود که فهمیدم می‏رویم‏ مشهد.
این کار همیشگی‏اش بود، هیچ‏وقت تا بعد از طی مسافتی از راه، نمی‏گفت‏ مقصدمان کجاست. آقا یک اسلحه کمرش بود. در راه که با راننده صحبت می‏کرد، متوجه شدم درباره‌ی روش‌های وحشیانه شکنجه توسط ساواک که روی نیروهای انقلابی‏ انجام می‌شد،حرف می‏زنند.
به مشهد که رسیدیم، ساعت 2 شب بود. باوجودی که خیلی به رعایت مسائل‏ شرعی حساس بود، در مسافرخانه‏ای یک اتاق با دوتخت گرفت و هر سه نفرمان شب‏ آن‌جا خوابیدیم. من روی یک تخت آن‌طرف اتاق، راننده روی یک تخت و خود آقا روی‏ زمین. آن‌زمان مهدی یک‌سال داشت که همراه‌مان بود. فردا به راننده سفارش‌هایی‏ کرد. به او گفت بماند تا او برگردد؛ بعد ما را برد و در خانه‏ای رفت پهلوی راننده. به او گفت فعلا طرف تهران نرود و چیزی هم به کسی نگوید. پولش را هم داد. البته این‏ کارها برای رعایت احتیاط بود.

* آیا در سفرهای خارج از کشور هم همراه شهید اندرزگو بودید؟
بله. ده روزی در مشهد بودیم که از آن‌جا رفتیم به زابل. یک هفته‏ای هم آن‌جا منزل آقای‏ "حسینی" بودیم. دلال‌های افغانی آن‌زمان حدود سال 51-50 دوازده هزارتومان گرفته‏ بودند تا پاسپورت جور کنند و ترتیب ورودمان را به افغانستان بدهند؛ ولی آقا می‏گفت‏ این افغانی‏ها پول‌مان را می‏خورند و کاری انجام نمی‏دهند.
به هر صورتی که بود، سوار بر اسب و قاطر، قاچاقی از مرز خارج شدیم و رفتیم به‏ افغانستان. از مرز که رد شدیم، آقا نفس‌راحتی کشید و گفت: "آخیش، راحت‏ شدیم." مثل این‌که تعقیب‌ها و مراقبت‌های ساواک خیلی مزاحم کارش بود. بعدها از همان‏ دلال‌ها شنیدیم که یکی دوتا از آنها گفته بودند: "اگر بخواهیم اینها را از مرز خارج کنیم، اگر گیر بیفتیم ما را لو می‏دهند، پس آنها را بکشیم." و قصد داشته‏اند که در طی مسیر، ما را از بین ببرند که به‌لطف خدا نشد.
یک هفته‏ای در افغانستان ساکن بودیم. امکانات برای ماندن در افغانستان جور نشد که برگشتیم زابل. در راه خیلی سختی و مشقت کشیدیم. تا ابد اگر از من بپرسند: "بدترین ایام را کجا گذراندی؟" می‏گویم: "زابل، زابل، زابل."

* کمی از سختی و خطرات سفرتان بگویید:
- در سفر دومی که برای رفتن به افغانستان در زابل ماندیم، خیلی سخت گذشت و مصیبت کشیدم. یک‌ماه تمام آقا رفته بودند افغانستان که کارها را ردیف کنند، و من در خانه‌ی شخصی در زابل ساکن بودم. مهدی، پسرم آن‌جا مریض شد و خیلی حالش بد شد. طبق توصیه‌ی آقا، پایم را از خانه بیرون نمی‏گذاشتم. صاحب‌خانه هم، گاهی غذا می‏داد و غالبا نمی‏داد. یکی از شب‌ها که آن‌جا بودم، متوجه شدم مردی به خانه آمد و به‏ اتاق صاحب‌خانه رفت. شک کردم و از حرف‌هایش که به‌خوبی شنیده می‏شد، این‏طور فهمیدم که می‏گوید: "این مرده رفته و معلوم نیست برگرده. زن و بچه‏اش را بکشیم تا یک وقت خودمان گیر نیفتیم." ساعتی نگذشت که مرد صاحب‌خانه به اتاق ما آمد. درحالی‏که حدود ده قرص در دستش بود، آن‌را به من داد و گفت: "بگیر این قرص‌ها را بخور." خودم را زدم به این‌که متوجه چیزی نشده‏ام. هرچی گفت، قبول نکردم. برگشت به اتاق‌شان. زنش با او جروبحث می‏کرد و می‏گفت: "آخه مرد، این زن و بچه‏ چه گناهی دارند، اینها پناه آورده‏اند به خانه‌ی ما ..." زن خیلی التماس می‏کرد و سرانجام‏ مرد را از مقصودش که کشتن من و بچه‏ام بود، منصرف کرد.
ساعت حدود یک نیمه‌شب بود که در خانه به‌صدا درآمد. زن صاحب‌خانه در را باز کرد. مردی آمد وسط حیاط. دقیقه‏ای بعد زن آمد دم اتاق و گفت که مرد با ما کار دارد. ترسم بیش‌تر شد. بیرون که رفتم، مرد درحالی که صورتش به سمتی دیگر بود تا من‏ نبینم، گفت: "خانم زود وسایل‌تون رو جمع کنید و همراه من بیایید، آقاتون منتظر هستند."
سریع وسایل اولیه را برداشتم، مهدی را به بغل گرفتم و زدم بیرون از خانه. در خانه، وقتی جروبحث زن و مرد صاحب‌خانه را می‏شنیدم، یک آن رفتم به‌یاد داستان‏ حضرت موسی، فرعون و آسیه زن فرعون که موسی را نجات داده بود. با خودم‏ می‏گفتم: این مرد فرعون است و زنش آسیه.
خیلی پیاده رفتیم.کوچه‏ها را در تاریکی، سریع رد می‏کردیم. مهدی در بغل من‏ بود. مرد یک‌بار او را در بغل گرفت و کمک کرد تا برویم. در طی مسیر خیلی سعی‏ می‏کرد من چهره‏اش را نبینم. اول حرکت هم گفت که به هیچ‏وجه به چهره‏اش نگاه‏ نکنم. ساعتی بعد رسیدیم به خانه‏ای داخل کوچه؛ وارد که شدیم، دیدم خانه یک حیاط دارد و چهار اتاق در طرفین. داخل اولین اتاق که شدم، آقای اندرزگو را دیدم. خیلی‏ خوشحال شدم. باورم نمی‏شد دوباره ایشان را ببینم. داشت گریه‏ام می‏گرفت. در این‏ یک‌ماه خیلی سختی کشیده بودم. آقا، مهدی را در بغل گرفت. مهدی هم با دیدن‏ پدرش زد زیر گریه و خود را به او چسباند.
وقتی نشستیم به صحبت کردن، سعی کرد مرا دل‌جویی بدهد و گفت: "زنده ماندن‏ تو یک معجزه بود، چون صاحبان آن خانه قصد داشتند که تو و مهدی را بکشند ولی‏ لطف خدا شامل حال‌تان شد؛ ولی حالا که آمدی، باید یک کار خیلی مهم برای من انجام‏ بدهی و تعدادی اسلحه را با خودت حمل کنی. من دیشب خیلی با خدا مناجات کردم و گریه کردم که شما را سالم به من برساند."
صبح روز بعد، حرکت کردیم. چهار قبضه اسلحه‌ی کمری (کلت) و تعدادی‏ خشاب، به‌دور کمرم بستم و لباس‌هایم را روی آن پوشیدم. باتوجه به این‌که کار خطرناکی بود، ولی چون خودم را در کنار آقا می‏دیدم، هیچ اضطراب و ترسی نداشتم. آقا، صورتش را تراشیده بود، عینکی به‌چشم زده، و کت و شلوار قهوه‏ای رنگ شیکی‏ پوشیده بود. عنوانش هم دکتر بود. خیلی جالب بود، مثلا او دکتر بود لباس نو داشت،‏ ولی من که باید نقش زن دکتر را بازی می‏کردم، یک چادر کهنه سرم بود. اصلا قیافه‏های‌مان به هم‌دیگر نمی‏خورد.
به اولین پاسگاه خارج از زابل که رسیدیم، درجه‏دار هیکل درشت و بدقیافه‏ای آمد داخل اتوبوس و گفت که همه باید پیاده شوند، و پیاده شدیم. بدترین زمان وقتی بود که‏ گفت: "همه‌ی مسافرها چه زن و چه مرد، باید بازرسی شوند." آقا با دیدن این وضعیت، با آرنج به پهلوی من زد و من‌هم طبق آموزش‌هایی که ایشان داده بود، خودم را زدم به دل‌درد و آه و ناله. مأمور پاسگاه گفت که برای این‌که حالم بهتر شود، برویم توی پاسگاه. داخل که شدیم، با تعجب دیدم یک عکس بزرگ آقای اندرزگو را به‌عنوان فراری و تحت‏تعقیب زده‏اند روی دیوار. آقا با دیدن این عکس، خیلی سریع برگشت. همه را بازرسی کرده بودند و اتوبوس منتظر ما بود. خون‌سرد و عادی سوار شدیم و رفتیم.

 

* شهید اندرزگو غالبا با چه اسامی‌ای خودش را معرفی می‌کرد؟
- آقا در مدت زندگی مبارزاتی‌اش اسامی و چهره‏های گوناگونی داشت از جمله‏ اسم‌هایی که من اطلاع دارم: شیخ عباس تهرانی، سیدعلی اندرزگو، عبدالکریم سپهرنیا، دکتر جوادی، ابوالحسن نحوی، سیدابوالقاسم واسعی، حسینی، اصفهانی و ...

* آخرین بار کی آقای اندرزگو را دیدید؟
- آخرین باری که آقای اندرزگو را دیدم، روز شانزدهم ماه رمضان سال 57 بود. آن‌روزها حالش فرق داشت و می‏گفت: "احساس می‏کنم ساواک بدجوری دنبالم‏ است. اوضاع خیلی دارد سخت می‏شود. می‏خواهم بروم تهران و اعلامیه‏های امام‏ خمینی را چاپ کنم. اعلامیه‏ها درباره‌ی آتش زدن سینما رکس آبادان توسط عوامل شاه‏ است."

آن‌روز آقا یک‌دست لباس روحانی نویی که داده بود دوخته بودند، پوشید، عمامه‌ی مشکی سیدی را بر سر گذاشت. خیلی زیبا شده بود. رفت جلوی آینه و نگاهی به سر و وضع خودش انداخت. باورم شد که این یکی دیگر چهره‌ی اصلی اوست و هیچ تغییر و گریمی در آن نیست. خیلی خوشم آمد. با خنده نگاهی به او انداختم و گفتم: "می‌گم‏ حاج آقا، چه خوبه این لباس رو بپوشید!" برگشت، نگاهی انداخت و لبخندم را با تبسمی‏ زیبا پاسخ داد و گفت: "نه خانم! این لباس زیبا و نو، باید بماند برای روزی که حضرت امام خمینی با پیروزی وارد مملکت می‏شوند. آن‌روز این لباس را خواهم پوشید، عمامه‌ی سیدی‏ام را بر سر خواهم گذاشت و به استقبال امام خواهیم رفت. آن‌روز که مردم با خوشحالی به‏ استقبال امام و همه‌ی روحانیون می‏آیند."
خنده‏ای زیبا کرد و ادامه داد: "آن‌روز از شما هم به‌عنوان این‌که همسر یک مبارز بودید، استقبال گرمی خواهد شد و گوسفند جلوی پای‌تان قربانی خواهند کرد."
ولی حال و هوایش چیز دیگری می‏گفت. حالش این بود که دارد به شهادت نزدیک می‏شود. اسارت آن‌هم به‌دست طاغوت، از او کاملا بعید بود.
آن‌روز خداحافظی کرد و رفت. صبح روز نوزدهم رمضان هم تلفن زد. بعدها فهمیدم که همین تلفن، باعث لو رفتن ایشان بود که به شهادتش منجر شد. چون، آقا کسی‏ نبود که به‌راحتی تسلیم طاغوت شود. او که همواره در مبارزه و خطر بود، شهادت را بالاترین رستگاری و فوز می‏دانست. همان تلفن باعث شد که محل سکونت ما هم در مشهد لو برود.

 

* چه‌طور متوجه شناسایی توسط ساواک شدید؟
- شب بیستم ماه رمضان بود، همسایه‏های‌مان که از حرم می‏آمدند، متوجه می‏شوند چندنفر دارند از دیوار خانه‌ی ما بالا می‏روند. داد می‏زنند: آی دزد ... دزد ... و مأمورین ساواک‏ فرار می‏کنند. فردا صبح زود ریختند در خانه و همه‌ی وسایل را به هم ریختند و اسلحه‏های‏ آقا را پیدا کردند. در طی زندگی‏مان باهم، ساواک چهار بار خانه‌ی ما را غارت کرد. فقط در یکی از این حمله‏ها بود که به‌گفته‌ی آقا، حدود 200 هزار تومان کتاب - آن‌هم چندسال‏ پیش از پیروزی انقلاب که 200 هزار تومان پول زیادی محسوب می‏شد - از خانه‏ بردند.کتاب خانه‌ی آقا خیلی عالی بود ولی ساواک همه را برد.
موقعی که ساواکی‌ها در خانه بودند، مدام هلی‏کوپتر بالای مشهد رفت‏وآمد می‏کرد که خیلی غیرعادی بود. گفتند که باید همراه آنان به تهران بروم. یک پیکان آبی‌رنگ داخل کوچه ایستاد. سه مأمور ساواک جلو نشسته بودند و سه مرد گنده هم عقب. به هر صورت سختی که بود، من در صندلی عقب کنار سه ساواکی نشستم، و این درحالی بود که چهار بچه‏ام در بغلم بودند. در یکی از میادین شهر، ماشین کنار جیپ‏ لندروری ایستاد؛ زنی که چادر به‌سر داشت و رویش را گرفته بود، آمد و به من گفت که به‏ عقب لندرور سوار شویم. آن‌روزها، سیدمهدی 6 سال سن داشت، سیدمحمود 5 سال، سیدمحسن 2 سال و سیدمرتضی 7 ماهه بود و شیرخوار. آن‌زمان دو بچه‏ی‏ کوچک‌تر را لاستیکی می‏کردم؛ به همین لحاظ در مسیر راه خیلی سختی کشیدم. در مقابل رستورانی ایستادند که غذا بخوریم، آنها دور یک میز نشسته و شروع کردند به‏ خوردن و من با چهار بچه. کارم شده بود تروخشک کردن‏ بچه‏ها. کهنه‏های آنها را شستم و به لج ساواکی‌ها بردم انداختم روی ماشین که خشک شود. این‌کار خیلی‏ عصبانی‌شان کرد. حاجی آقا سفارش کرده بود که موقع دستگیر شدن، خودم را به سادگی و کودنی بزنم تا نتوانند اطلاعاتی کسب کنند. من‌هم این‌کار را خوب انجام دادم.

ماشین به‌داخل ساختمان ساواک بابل رفت. شب را آن‌جا بودیم و فردا صبح راه‏ افتادیم طرف تهران. یک‌راست رفتیم به زندان اوین. به پیچ و سرازیری نزدیک اوین که‏ رسیدیم، خواستند چشمانم را ببندند که نگذاشتم و گفتم بچه‏هایم می‏ترسند. یکی از آنها گفت: "پس چادرت را کاملا بکش روی صورتت تا جایی را نبینی." چادر را کشیدم‏ ولی خوب همه جا را می‏دیدم.
وارد دفتر "ازغندی" (3) شدیم. دور اتاق مبلمان بود. به لج آنها و برای این‌که خودم را به‌سادگی بزنم، رفتم وسط اتاق نشستم روی زمین. پشتی یکی از مبل‌ها را برداشتم و مهدی را روی پایم گذاشتم و خواباندم. گفتند که بنشینم روی مبل، ولی من گفتم: "ما تا حالا توی زندگی مون از این چیزها ندیدیم، همین‌جا خوبه." یکی از آنها به بقیه گفت: "این زن ساده است و چیزی نمی‏فهمد." ولی یکی دیگر گفت: "نه، این داره زرنگی‏ می‏کنه، او با شوهرش هم‌دست بوده."

 

* شما را به زندان هم بردند؟
- یله. شب اول که من و بچه را به سلول بردند، خیلی وحشت‌ناک بود. در سلول بغلی‏ ما، مردی را شکنجه می‏دادند که خیلی فریاد و ضجه می‏زد.

* شما را همراه با چهار بچه‌ی قدونیم‌قد به سلول انداختند؟
- بله. حتی داخل سلول، بچه‏ها را تروخشک می‏کردم. در زدم و نگهبان آمد و گفتم که می‏خواهم کهنه‏های بچه‏ها را بشویم. در را باز کرد و رفتم توی حیاط، کهنه‏ها را شستم و انداختم روی ماشین‌های مدل بالای‏ روسای ساواک و زندان. وقتی بیرون آمدند، خیلی عصبانی شدند. یکی از آنها گفت: "برای چی این‌کار را می‏کنی؟" گفتم: "توی زندان که جا ندارم، کهنه‏ها را این‌جا انداختم تا خشک شود."
دیگری گفت: "آخه برای خودت می‏گویم، این‌کهنه‏ها کثیف است، بچه‏ها مریض می‏شوند، می‏گویم بروند برای بچه‏هایت پوشک بخرند." که من گفتم: "نخیر لازم نکرده، شما می‏خواهید بچه‏های مرا با این چیزها بکشید، همین کهنه‏ها بهتره."
دو روز بعد بچه‏ها را بردند خانه‌ی پدرم تحویل دادند، ولی مرتضی که هفت‌ماهه بود و شیرخوار، پهلوی خودم ماند.

* چه مدت در زندان بودید؟
- یکی دو ماهی آن‌جا بازجویی می‏شدم. در بازجویی گفتند: "تو چرا با او ازدواج کردی؟ چرا با آن خواستگار که کارمند صنایع دفاع بود ازدواج‏ نکردی؟ او خوب بود و ..." که من گفتم: "می‏بخشید، من نمی‏دانستم باید برای ازدواج از شما اجازه بگیرم یا شوهرم را شما انتخاب کنید. من پدر و مادر دارم."

* آن‌روزها به شما گفتند یا متوجه شدید که سید به‌شهادت رسیده است؟
- کسی به من نگفت که سید شهید شده است. فکر می‏کردم رفته است پهلوی امام.

* پس چه زمانی خبر شهادت ایشان را شنیدید؟
- روزهایی که قرار بود امام بیاید، ما هر لحظه انتظار می‏کشیدیم که ایشان هم بیاید. خیلی‏ چشم انتظار بودم که او را پهلوی امام ببینم. امام که آمد، آمدند و ما را بردند پهلوی‏ ایشان. آن‌جا بود که فهمیدم آقا شهید شده است. وقتی امام خبر شهادت او را به ما داد، باور نمی‏کردم. گفتم نه، ولی امام گفت: "چرا، این‏گونه است و سید بزرگوار شهید شده‏ است." بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، "تهرانی" (4) شکنجه‏گر معروف ساواک، در اعترافاتش قضیه‌ی شهادت سید را تعریف کرد و مزار او را در بهشت‌زهرا (س) نشان داد. آن‌روز که ما را بردند سر مزار آقا، خیلی ضجه زدم و گریه کردم. پنج شش ماه انتظار داشتم تا او را ببینم، ولی حالا سنگ سرد قبری را می‏دیدم که می‏گفتند شوهرم، پدر چهار فرزندم، زیر آن خوابیده‏ است. الان هم آقا در قطعه‌ی 39 در زیر سنگی ساده و غریب خفته است. غریب‌غریب.

 

برگی از اسناد ساواک درباره‌ی شهید سیدعلی اندرزگو:
تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای‏ مسلح شاهنشاهی ساواک ...
شماره: 10596/312
تاریخ: 27/9/57
پیوست شرح نامه: مبلغ 840/596 ریال‏ وجه نقد 210 لیره ترک و اسلحه و مهمات و دستگاههای ضبط‌صوت
نخست‏وزیری‏ سازمان اطلاعات و امنیت‏ کشور س.ا.و.ا.ک
خیلی محرمانه
تیمسار ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی
ساواک
درباره سیدعلی اندرزگو معروف به شیخ عباس تهرانی
بازگشت به‌شماره 1/20572/66/401-18/6/75
بدنبال اقداماتی که بمنظور شناسایی و دستیابی به نامبرده بالا بعمل میآمد مشخص گردید یاد شده مجددا دست به تشکیل گروهی معتقد بمبارزه مسلحانه زده و درصدد عضوگیری عناصر مستعد جهت فعالیت در گروه میباشد. در ادامه مراقبت‏های بعدی‏ ضمن کشف مخفیگاه وی در شهرستان مشهد تعدادی از مرتبطین او در تهران نیز شناسایی و نسبت به کنترل آنها اقدام شد.
در ساعت 45/18 روز 2/6/57 هنگامیکه سیدعلی اندرزگو بمنزل یکی از مرتبطین‏ بنام اکبر حسینی واقع در خیابان ایران میرفت بوسیله مأمورین محاصره و از آنجا که‏ گزارشات رسیده حاکی از مسلح بودن مشارالیه و حمل مواد منفجره بوسیله او بود، به‏ وی دستور ایست و تسلیم داده شد که ناگهان یادشده با حرکات غیرعادی درصدد فرار برآمد و مأمورین بناچار بسوی او تیراندازی و در نتیجه مشارالیه مورد اصابت گلوله واقع‏ و در راه انتقال به بیمارستان فوت نمود.

 


در بازرسی بدنی از نامبرده یک جلد شناسنامه جعلی ملصق بعکس متوفی با مشخصات‏ "ابوالقاسم واسعی" یکجلد گواهینامه رانندگی بنام "عبدالکریم سپهرنیا" ملصق بعکس‏ سوژه صادره از آبادان، یکعدد ساعت مچی، مبلغ 6840 ریال وجه نقد، یکعدد چاقو، یک دسته‌کلید، یکعدد انگشتری عقیق و تعدادی شماره‏های تلفن و نوشته‏های خطی‏ کشف و ضبط شد.
در بازرسی از مخفیگاه سیدعلی اندرزگو در شهرستان مشهد سه قبضه سلاح کمری‏ جنگی با 5 عدد خشاب،81 تیر فشنگ با کالیبرهای مختلف، دو دستگاه بیسیم ‏دستی، کمربند تجهیزاتی، یک جلد اسلحه کمری، مبلغ 590 هزار ریال وجه نقد تعداد زیادی‏ نوارهای مختلف، مقادیر زیادی کتاب جزوه و اعلامیه‏های گروههای مختلف که در یکسال گذشته توزیع شده، یازده دستگاه ضبط، تعدادی شناسنامه جعلی ملصق بعکس‏ اندرزگو و همسرش و شناسنامه فرزندان وی و مقادیری نوشتجات خطی که حاکی از ارتباط وی با عده‏ای در لبنان و سوریه می‏باشد کشف و برابر صورت‌جلسه ضبط گردید.

پاورقی ها:
1 -
"ایلیچ رامیرز سانچز" معروف به "کارلوس شُغال"، سال 1328 در ایالت تاچیرا در غرب ونزوئلا به‏دنیا آمد. در نوجوانی به "سازمان جوانان حزب کمونیست ملی" پیوست و تابستان‌ سال 1345 را در اردوگاه ماتانزاس، مدرسه‏ی آموزش جنگ چریکی در نزدیکی هاوانا، گذراند. وی جوانی پرشور و انقلابی بود که برای کمک به ملت مظلوم فلسطین، به آن‌سامان شتافت و ضمن همکاری با جنبش‌ها و گروه‏های آزادی‏بخش فلسطینی، علیه اسرائیل و کشورهای غربی عملیات انجام می‏داد. وی ده‌ها عملیات از جمله گروگان‌گیری وزیران نفت کشورهای عضو اوپک در اجلاس اوپک در وین، در سال 1354 انجام داد. شایعاتی نیز پیرامون اقدام او برای ترور محمدرضا پهلوی منتشر شده است.
کارلوس سال‌ها در لیست بزرگ‌ترین فراریان تحت‌تعقیب در جهان قرار داشت. وی سال 1372 در کشور آفریقایی سودان قربانی معامله‏ی سران آن کشور شد و درحالی که برای عمل جراحی در بی‏هوشی کامل به‏سر می‏برد، از روی تخت اتاق‌عمل بیمارستان ربوده، با غل‌وزنجیر بسته و با هواپیما به فرانسه منتقل شد.
باتوجه به این‌که کلیه‏ی سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی غرب، سال‌ها به‏دنبال کارلوس بودند ولی او را نمی‏یافتند، وی به "مرد هزارچهره" معروف شد؛ چرا که هر ساعت خود را به قیافه‏ای درمی‏آورد و از چنگ ماموران می‏گریخت.
شهید سیدعلی اندرزگو نیز به‏لحاظ سرعت در تغییر چهره و گریز از چنگ مامورین که سال‌های متمادی دستگاه‏های امنیتی شاه در به‏در دنبالش بودند ولی هیچ‌وقت موفق به دستگیری او نمی‏شدند، به "شیخ کارلوس" معروف شده بود. تا جایی که روسای دستگاه امنیتی شاه، در پرونده‏های ساواک، نام "سرفراز" را برای او برگزیده بودند.
 2 - "و جعلنا من بین ایدیهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشیناهم فهم لایبصرون" ما در پیش ‌روی آنها سدی قرار دادیم و در پشت‌سرشان سدی، پس آنها در میان این دو سد چنان محاصره شده‌اند که نه راه پیش دارند و نه راه بازگشت! و در همین حال چشمان آنها را پوشاندیم لذا چیزی را نمی‌بینند. قرآن کریم – سوره‌ی یس – آیه‌ی 9
3 - "هوشنگ ازغندی" به‌نام مستعار "هوشنگ منوچهری" معروف به "دکتر"، سال 1318 شمسی در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات خود را در مدارس مختلف تهران تا اخذ مدرک دیپلم متوسطه ادامه داد. در سال 1339 با معرفی سرتیپ صمدیان‌پور که بعدها رئیس شهربانی شد، به استخدام ساواک درآمد. وی از جمله بازجویان و شکنجه‌گران ساواک به‏ویژه کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری بود. در سال 1352 جهت طی دوره‌های آموزش بازجویی به اسرائیل مسافرت کرد. او به‏خاطر سرسپردگی‌‌ و خوش‌خدمتی‌هایش، مفتخر به دریافت چند نشان از جمله: درجه‌ی 5 همایونی، یک قطعه مدال، تشویق پرویز ثابتی و نشان کوشش گردید.
4 - "بهمن نادری‌پور" معروف به "تهرانی" سال 1324 در تهران متولد گردید. وی در سال 1346 با مدرک دیپلم در سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) استخدام شد. مدتی در ادارات بایگانی و فیش مشغول به‏کار بود و سپس به بخش 311 که وظیفه‏اش جمع‌آوری خبر درباره‏ی گروه‏های کمونیستی بود منتقل شد. وی در حین خدمت تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس ادامه داد.
علاقه‏مندی وافر وی به‏ کار، استعداد سرشار و سرسپردگی، از وی فردی مستعد ساخته بود که موجب شد پس از گذشت مدت کوتاهی، مسئولیت بخش احزاب و گروه‏های کمونیستی به وی واگذار شود و به‏دنبال آن در سال 1348 رهبر عملیات گردد.
در اواخر سال 1349 عضو کمیته‏ای در اداره‏ی سوم شد که وظیفه‏ی آن شناسایی عوامل تظاهرات سراسری دانشگاه‏ها بود. او در خرداد سال 1351 در کمیته‏ی مشترک فعالیت جدید خود را آغاز نمود و با پشتکار و جدیت، به بهترین وجه توجه افراد مافوق خود را جلب کرد و بر همین اساس بود که چندین‌بار مورد تشویق قرار گرفته و مدال‌های مختلف دریافت نمود که از جمله‏ی آنهاست: نشان درجه‏ی دو کوشش، مدال جشن‌های 2500 ساله‏ی شاهنشاهی، نشان پنجم همایونی و ... تهرانی در سال 1355 جهت گذراندن دوره‏های تخصصی عازم آمریکا و اسرائیل گردیده و دوره‏های مختلف مربوطه را طی می‌نماید. وی از نظر رتبه در ساواک کارمند رده نهم بود. در سال 1356 به کمیته‏ی مستقر در اوین منتقل شد. او تا آخرین روزهای حکومت رژیم پهلوی امر بازجویی و شکنجه‏ی زنان و مردان مبارز زندانی را مجدّانه ادامه می‌داد و از هیچ تلاش و کوششی فروگذار نمی‌کرد و به‏شدت مورد اعتماد پرویز ثابتی بود. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی به زندگی مخفی روی آورد و در اوایل سال 1358 توسط نیروهای انقلاب دستگیر شد.
تهرانی به‏دلیل ماهیت انقلاب اسلامی، سعی نمود با زیرکی خاصی صرفاً آن سری از فعالیت‌هایش را که در رابطه با گروه‏های غیرمذهبی بود بیان نماید و از آن‌چه که بر سر مبارزین مذهبی آورده بوده، سخنی به‏میان نیاورده است؛ درحالی که بنا به اظهارات بسیاری از زندانیان مذهبی، وی به بازجویی و شکنجه‏ی مبارزین مذهبی هم مبادرت می‌ورزید. وی همچنین در اعترافات خود به فراگیری آموزش در آمریکا و اسرائیل اشاراتی دارد. او خود را این‌گونه توصیف می‌کند:
"تلاش خستگی ناپذیر و صادقانه در ساواک علیه مردم داشتم، این حقیقتی است. من برای دوستان بهترین دوست بودم، برای همه‏ی اعضای خانواده‏ام خوب بودم و متأسفانه برای ساواک هم جلاد خوبی بودم."
تهرانی در دیدار خانواده‏های شهدا و زندانیانی که زیر دست او شکنجه یا به‏شهادت رسیده بودند، پرده از رازهای هولناکی برداشت. اعلام چگونگی شهادت سیدعلی اندرزگو و نشان دادن مزار او که بعد از شهادت، توسط مامورین ساواک و زیر نظر او، به‏صورت مجهول‌الهویه در بهشت‌زهرا (س) دفن شده بود، یکی از اعترافات او بود.
سرانجام، شعبه‏ی اول دادگاه انقلاب اسلامى تهران پس از ۹ جلسه رسیدگى و سه روز مشاوره، یک‌روز پیش از تاریخ ذکر شده راى خود را درباره‏ی ‏۲ نفر از ماموران مشهور شکنجه‏ی ساواک به اسامى مستعار تهرانى و آرش اعلام می‌کند. متهم ردیف اول بهمن نادری‌پور، فرزند عباس، معروف به تهرانى مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. متهم ردیف دوم، فریدون توانگرى، فرزند محمد با نام مستعار آرش نیز مفسدفی‌الارض شناخته شده و به اعدام محکوم می‌شود. در راى نهایى دادگاه انقلاب به جرم‌هاى این افراد نیز در موارد مختلف اشاره شده است. حکم اعدام این افراد، در تاریخ یک‌شنبه سوم تیرماه 1358 مقارن ساعت یک بامداد، به مرحله‏ی اجرا درآمد.

[ ۱۳٩۱/٦/۳ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"داود آبادی برای اولین بار نیست که تنها خود را میرات دار خون شهیدان می داند و برای دیگران حکم صادر می کند ، وی پیشتر از این هم از چنین بی تقوایی هایی که دبیر ستاد مرکزی راهیان نور از آن نام می برد انجام داده است . به هر حال برخی افراد نمی توانند خصلت بد خود را تغییر دهند. باید تحمل کرد."
سایت تابناک

 

پاسخ:
بله راست می گید.
داودآبادی از این بی تقوایی ها زیاد کرده.
مثلا افشای مرگ جاسوس آمریکا "تام.جی.اندرسون".
خب اگه هیچی نمیگفت، یارو رو بی سرو صدا، به اسم شهید توی بهشت زهرا (س) دفنش می کردند! از شهدا که چیزی کم نمی شد! یه شهید ایرانی الاصل جاسوس پناهنده آمریکایی هم بینشون جا می گرفت! اون وقت پز می دادیم که شهید جاسوس هم داریم!

یا مثلا رو کردن افتضاحات اکبر گنجی، علی اکبر موسوی خوئینی، مخملباف، محتشمی پور، طبرزدی، میرحسین موسوی، کروبی، فتنه گران سبز لجنی، نوریزاد و ... را رو می کند، اون وقت شما برای انتخابات ریاست جمهوری بعدی، نمی تونید کاندیدای بازنده همیشگی خودتون رو، از نعمت همراهی اونا بهره مند کنید.

از نظر شما و ارباب، همه اون غواص هایی که مظلومانه در عملیات کربلای چهار جاموندن، بی تقوا بودند!
اصلا همه مفقودین و خونواده هاشون بی تقوا بودند.

تقوایی که شما دارید، الگوش اونایی هستند که فرزندشون به آمریکا پناهنده شد، اسرار نظام را به آنها فروخت، زیر نظر و مالیه "هژبر یزدانی" بهایی در کاستاریکا زندگی کرد، نان و نمک بهائیان را خورد، با احترام و پررویی برگشت ایران و مشکوک پرونده اش در هتل گلوریای دوبی بسته شد!

امیدوارم خصلت شما عوض نشه و همین تقوا، روزی خود و فرزندانتان باد.
بخصوص آنهایی که با پول فراهم آمده از خون ملت، در لندن، مالزی و کانادا مثلا تحصیل می کنند و ویلا خرید و فروش می کنند!

می خواهید بازم براتون از تقوای ارباب بگم؟!
راستی! شما بلدید در تاریکی و سرمای شب اروند رود، در دی ماه، از 1 تا 000/10 بشمرید؟!

اگه زبونت گیر نمی کنه، یک بار دیگه تکرار کن:
ده هزار غواص مظلوم ... جزیره ام الرصاص ...

[ ۱۳٩۱/٥/۳۱ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکشنبه شب که عید فطر بود، برنامه "آسمان آبی" شبکه 5 سیما، میهمانی آورده بود که برای من یکی خیلی عجیب و غریب می نمود.
خانمی کلیمی (یهودی) که به عنوان “تنها یهودی خادم قرآن” شناخته می شد.

خانم “النا لاویان" که در شرح زندگی اش آمده است:
خانم النا لاویان شخصیتی است فرهنگی، هنرمندی با احساس، شاعر و نویسنده ای متعهد و متبحر، یار دیرینه در فعالیتهای اجتماعی. ایشان در این گروه مسولیت نوشتاری و ویراستاری متون ادبی را عهده دار شده است.
او در اول مارچ 1972 در تهران چشم به جهان گشود. تحصیلات عالیه را در رشته ادبیات زبان فارسی به پایان رسانید. نخستین فعالیت خود را در مجلات مهم تهران به عنوان ویراستار آغاز نمود. ضمن آنکه ویرایش کتب دیگر نویسندگان، نیز ارائه مقاله به دیگر نشریه ها از جمله بینا را انجام داد.
امروزه خانم لاویان یکی از ادیبان جامعه یهود ایران بشمار میرود. وی در سال 2005 به پاس ارائه نبوغ واستعداد در سخنوری و نوشتاری از شخص رئیس جمهور اسلامی ایران، آقای محمد خاتمی مورد تحسین و تشویق قرار گرفت و از جمله دیگر آثار ویراستاری ایشان گنجینه های هفطارا، انطباق لحظه ها و شکوفه های احساس و ... را می توان نام برد.
 

خانم لاویان سخنانش را با "اعوذوا بالله من الشیطان الرجیم" و "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کرد.
آن گونه که از اظهارات خود ایشان و افاضات مجری برمی آمد، ایشان از من و شما خیلی حزب اللهی تر بود! چرا که با تحقیق و پژوهش عمیق در قرآن و اسلام، به اعتقادات مهمی دست پیدا کرده بود.

ظاهرا ایشان در مجامع علمی و فرهنگی بسیاری در داخل و خارج کشور به سخنرانی درباره فرهنگ اسلام ناب محمدی (طبق اظهار خودش) می پردازد.
وی که شاعر هم هست، اشعاری در وصف مولا علی (ع) و زیبایی های اسلام و پیامبر (ص) قرائت کرد.
سخنان ایشان آن قدر جالب و در دفاع از اسلام پررنگ بود که، اگر مجری در بین سخنانش اشاره نمی کرد که ایشان همچنان یهودی است، بیننده فکر می کرد ایشان استاد دانشگاه الهیات اسلامی است!

جالب تر وقتی بود که ایشان گفت پایبندی شدیدی به زیارت مرقد امامزاده ها دارد و حتی متذکر شد:
"هنگامی که به زیارت امام زاده ها می روم، وقتی مردم می فهمند من کلیمی(یهودی) هستم، آن قدر به من محبت می کنند و می گویند آقا شما را بیشتر تحویل می گیرد و به شما بیشتر خیر می دهد!"

هرچه بیشتر به سخنان این خانم یهودی الاصل، که بنابراظهار خودش همچنان یهودی است و همسر و فرزندانش نیز یهودی زاده و یهودی هستند، گوش می کردم بیشتر به فکر فرو می رفتم. ناخواسته یاد خاطره بسیار جالبی افتادم.
البته با ذکر این خاطره و نوشتن این مطلب، نه قصد دارم آن قدر بدبینانه به ماجرا نگاه کنم که بگویم نباید هر تشنه معرفتی را پذیرفت، و نه آن قدر خوش بینانه بیندیشم که ...
فکر کنم خاطره را بخوانید بقیه کلام دستتان بیاید:

ده دوازده سال پیش، فردی مسیحی فرانسوی به نام دکتر "اریک بوتل" ، از طرف دولت فرانسه و در ظاهر با همکاری و حمایت "انجمن دوستی ایران و فرانسه" دفتر تهران، اقدام به تحقیقات میدانی مفصل پیرامون اسلام، عاشورا، شهادت طلبی و فرهنگ جبهه کرد.
تحقیقات میدانی او در تهران و سطح کشور، حداقل 6 سال به طول انجامید. بیشترین تلاش او تحقیق و پژوهش در حماسه عاشورا بود به طوری که برای شناخت هر چه عمیق تر آن، کلیه کتب مقتل و منابع موجود در آن زمینه را مطالعه کرده بود.

اریک بوتل آن قدر در بحث بر سر اسلام، تشیع و عاشورا مسلط بود که آن زمان روزنامه کیهان، دو صفحه به مصاحبه مفصل با او اختصاص داد.
وی که در این گونه موارد از چاشنی احساس بیشترین بهره را می برد، کاری کرد که مصاحبه گر شدیدا تحت تاثیر اشک های بوتل در سوگ اباعبدالله (ع) قرار بگیرد.

همان ایام، در جلسه ای که با اریک بوتل داشتم، به نکات بسیار مهم و قابل تاملی دست یافتم. منجمله این که: وی همواره از مترجمی ایرانی الاصل که سالهای زیادی ساکن فرانسه بود و فارسی را دست و پاشکسته صحبت می کرد، کمک می گرفت. در بین بحث با بوتل متوجه عکس العمل های او در برابر حرف هایم قبل از اینکه مترجم جملات را برایش ترجمه کند شدم، که به یک باره از وی پرسیدم: "مگر این طور نیست آقای بوتل؟" که وی ناخواسته به فارسی جواب من را داد و به دنبال آن زد زیر خنده. و جالب تر این بود که اریک بوتل، از مترجم مثلا ایرانی خود فارسی را بهتر و روان تر صحبت می کرد!

در آن جلسه نیز بوتل زد به صحرای کربلا و از مظلومیت امام حسین (ع) و به ذنبال آن شهدای دفاع مقدس سخن گفت. آن قدر بر تاریخ اسلام و عاشورا مسلط بود که اگر ته لهجه فرانسوی اش نبود، احساس می کردم یکی از اساتید حوزه علمیه قم به مناسبت عاشورا منبر رفته است!
درحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود، از مظلومیت و حقانیت بی سابقه اسلام در طول تاریخ سخن می گفت. گفت و گفت، تا این که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و متعجبانه از او سوالی کردم که نه تنها اشکش خشکید، که زبانش هم بند آمد.
- ببخشید اقای بوتل، شما هنوز مسیحی هستید؟
- خب بله چه طور مگه؟
- شما این گونه که در مظلومیت امام حسین (ع) سخن می گویید و اشک می ریزید، تا به جال بر مظلومیت حضرت مسیح (ع) گریه کردی؟
- نه. مگه چی شده؟
- یک سوال مهم برای من پیش آمده. می خواستم بدانم با این همه نکات مهم و ارزشمندی که شما از اسلام گفتید که ظاهرا نتیجه تحقیقات چند ساله تان در ایران و خارج است، چه طور است که هنوز به حقانیت اسلام و برتری این دین بر دیگر ادیان نرسیده و مسلمان نشده اید؟

همیشه این سوال برای من وجود داشته است. یکی دو سال پیش هم که به لبنان رفته بودم، با دوستان مصاحبه ای داشتیم با "جرج جرداق" مسیحی که کتب متعددی در وصف امیرالمومنین علی (ع) نگاشته است.

و از آن مهمتر این است که:
چرا ما با دیدن چنین افرادی که به ظاهر اندیشمند و اهل تحقیق و پژوهش هستند و درباره اسلام تحقیقات گسترده ای کرده و در سخنانشان نیز تعریف و تمجیدهای زیادی از دین پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) می کنند، این گونه ذوق زده می شویم؟!

آیا نباید فکر کرد:
اینان پس از این همه پژوهش و تحقیق، به این نتیجه اصلی و مهم نرسیده اند که اسلام کامل ترین دین و حضرت محمد (ص) خاتم پیامبران است.

آیا این که آنان همچنان بر دین مسیحی یا یهودی خود شدیدا پایبند و معتقد هستند، دلیلی بر این نیست که از نظر آنان مسیحیت یا یهودیت برایشان از اسلام کامل تر است؟

بدون شک مخاطبین برنامه های فرهنگی و بخصوص جوانان، در برخورد با چنین مواردی، این سوال مهم برای شان پیش خواهد آمد.
امیدوارم مسئولین فرهنگی بخصوص صدا و سیما، که ماه رمضان امسال بر روی اقلیت های مدهبی زیاد کار کرد و حتی در برنامه ماه عسل، مجری آن از بهائیت نه فرقه، که به عنوان یک دین نام برد! نسبت به این گونه موارد دقت و حساسیت بیشتری به خرج دهند.

[ ۱۳٩۱/٥/۳٠ ] [ ٧:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بهار 1361 بیروت
یکی از شب های بهاری، مردی از طایفه‏ی ‏شیعیان مقاوم جنوب لبنان که به پاکی و صداقت معروف بود، خواب عجیبی دید که تحول بزرگی در زندگی او و دیگران ایجاد کرد.
"سیدی نورانی که از شدت نور سیمایش قابل مشاهده نبود، مقابلم ایستاد و گفت:
- ... زمینی را که در نزدیکی خانه‏‏ات هست، بخر و برای من مسجد بساز.
با تغجب پرسیدم که علت چیست؟ و ایشان فرمودند:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.
تعجبم بیشتر شد. عملیات شهادت طلبانه؟ تا آن زمان چیزی درمورد آن نشنیده بودم و کلماتی جدید برایم بود. از خواب که برخاستم، بهت زده از آن چه دیده‏‏ام، سریع به مکانی که آن آقا اشاره کرده بود، رفتم. زمین متروک و مخروبه‏‏ای در "حى‏الرُویِس" در منطقه‏ی ‏ضاحیه در جنوب بیروت. درست در همسایگی خانه‏ی ‏خودمان. ولی چرا من؟ چرا آقا به من گفت این زمین را بخرم و برایش مسجد بسازم؟ خانواده‏ی ‏چهار شهادت طلب؟ آنها چه کسانی هستند که من نمى‏شناسم شان؟!"

خرداد 1361
جنوب لبنان، زیر شنى‏های پولادین تانک های ارتش اشغال گر صهیونیستی درنوردیده شد. صهیونیست ها، موفق شدند اولین پایتخت عربی را به اشغال درآورند. بهانه‏ی ‏آنها برای حمله، بیرون راندن رزمندگان فلسطینی از لبنان بود که همواره خطری برای مرز فلسطین اشغالی با لبنان، به‏حساب مى‏آمدند.
بیروت که به اشغال درآمد، جنایات صهیونیست ها به اوج رسید. اردوگاه‏های صبرا و شتیلا متعلق به آوارگان فلسطینی، با همکاری فالانژیست های لبنان و به‏‏فرماندهی آرییل شارون وزیر جنگ رژیم صهیونیستی، مورد هجوم قرار گرفت که هزاران زن و فرزند مهاجر، به وحشیانه‏ترین وجه ممکن توسط نیروهای مسیحی مارونی کتائب، به‏شهادت رسیدند.

استشهادی اول:
چند ماهی بیشتر نگذشت که جوانی شیعه از اهالی جنوب لبنان، در عملیاتی شهادت طلبانه، ده‏ها تن از سربازان، نیروهای امنیتی و فرماندهان اسرائیل در لبنان را، به‏کام مرگ و نیستی فرستاد. جوان که با خودرویی مملو از موادمنفجره، مقر صهیونیست ها را بر سرشان ویران کرده و خود به‏‏شهادت رسید، کسی نبود جز فرزند همان مرد ساکن منطقه‏ی ‏الرویس بیروت. همان که آقا به او فرموده بود:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده، در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.

استشهادی دوم:
بعدها جوانی دیگر از مقاومین جنوب لبنان، عملیاتی سنگین علیه اشغال گران و مداخله جویان در لبنان، انجام داد و با شهادت خود، وحشت و هراس جنایت کاران را دوچندان کرد و آنها را مجبور به فرار ساخت.
برحسب اتفاق، خانواده‏ی ‏او نیز در همسایگی مکانی بودند که قرار بود مسجدی به‏نام "قائم" در آن جا ساخته شود، ولی هیچ کس نه از خواب آن مرد خبر داشت، و نه از سکونت خانواده‏ی ‏شهادت طلبان در اطراف محل مسجد.

استشهادی سوم:
روز چهارشنبه 1/1/1375
"علی منیف اشمر" جوان لبنانی، در عملیاتی شهادت طلبانه در منطقه‏ی ‏اشغالی جنوب لبنان، ضربه‏‏ای دیگر بر ارتش اشغال گر وارد آورد و خود، با قرائت وصیت نامه‏ای زیبا، گام در مسیر دیگر استشهادیون گذاشت.
خانه‏ی ‏پدری علی اشمر، درست مقابل مکانی بود که مسجد قائم درحال ساخت بود.

 

استشهادی چهارم:
ساعت 24/16 بعد از ظهر روز سه‏شنبه 5/2/1374
جوان متولد 1347 روستای "کَفَر مِلکی" در جنوب لبنان، که همراه زن و 3 فرزندش ساکن منطقه‏ی ‏"مُعوَض" در ضاحیه‏ی ‏بیروت بود، با انجام عملیات شهادت طلبانه‏ی ‏خود، ضربه‏ی ‏سنگینی بر دشمن وارد آورد. "صلاح محمدعلی غندور" سوار بر خودروی بمب گذاری شده، به مقر فرماندهی و امنیتی صهیونیست ها در شهر اشغالی "بِنتِ جُبَیل" حمله کرد و با شهادت خود، ده‏ها تن از آنان را به‏کام مرگ و نیستی فرستاد.

 

 

شهادت صلاح و به‏خصوص فیلم وداع او با خانواده‏‏اش، تاثیر عجیی بر من گذاشت. همان سال 1375 هنگامی که در بیروت به دیدار خانواده‏شان در منطقه‏ی ‏معوض بیروت رفتم، دلم خیلی سوخت. آپارتمانی اجاره‏‏ای در منطقه‏‏ای که به لحاظ فرهنگی، بسیار ناشایست مى‏نمود.
یکی دوسالی از آن دیدار گذشت که یکی از دوستان لبنانی، گفت که سرانجام موفق شده‏اند منزلی برای خانواده‏ی ‏صلاح غندور تهیه کنند. از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدم ولی زیباتر از آن، خاطره‏‏ای بود که دوستم تعریف کرد:

"همسر شهید صلاح غندور مى‏گفت:
- یکی از شب ها خواب عجیبی دیدم. صلاح به‏خوابم آمد و من که مى‏دانستم او شهید شده، با تعجب با او دیدار و گفت وگو کردم. صلاح از من پرسید که آیا در زندگی با بچه‏ها مشکلی دارم؟ که من گفتم محل زندگى‏مان اصلا مناسب نیست که او خندید و گفت:
- هرچه که لازم داری، نیازی نیست به دیگران بگویی. در نامه برای من بنویس و بگذار روی طاقچه‏ی ‏خانه. خودم آن را مى‏خوانم و کمکت مى‏کنم.
روز بعد، همسر شهید صلاح به نزد یکی از علمای وارسته‏ی ‏لبنان، شیخ "حسین کورانی" رفت و ماجرای خوابش را برای وی بازگو کرد، ولی کلامی از مشکل خانه بازنگفت. فقط سوال کرد که من چگونه برای یک شهید نامه بنویسم؟ شیخ حسین کورانی فرمود:
- هیچ کاری ندارد. خودش که گفته، شما مشکلاتت را در نامه بنویس و بگذار در خانه. خودش مى‏آید و مى‏خواند.
و او نیز همین کار را کرد و در نامه، از مشکل خانه گلایه کرد و از صلاح خواست تا کمکش کند.
یکی دو ماهی از نوشتن نامه گذشت و چه بسا همسر صلاح هم، خودش نامه را فراموش کرده بود."

 

هنگامی که در یکی از سفرهایم به لبنان، خدمت حجت الاسلام "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله رفتم، وی که اصلا از ماجرای خواب همسر شهید صلاح و نامه‏ی ‏او هیچ اطلاعی نداشت، گفت:
- مسئولین حزب الله به‏‏دنبال این بودند تا خانه‏ای مناسب برای خانواده‏ی ‏شهید صلاح تهیه کنند. هنگامی که در سفری به تهران خدمت مقام معظم رهبری رسیدم، ایشان از خانواده‏ی ‏شهید صلاح غندور سوال کردند، که من گفتم خوب هستند و سلام مى‏رسانند. آقا دستور داد مبلغی برای آنها پرداخت شود و فرمودند:
- اگر خانواده‏ی ‏آن شهید عزیز مشکل مسکن یا چیزی دارند، برایشان حل کنید.
زمانی که به لبنان آمدیم، دیدیم این مبلغ برای خرید خانه کافی نیست. درست زمانی که فکر تهیه‏ی ‏پول بیشتر و تهیه‏ی ‏خانه‏ای در شان آن خانواده‏ی ‏معظم بودیم، یکی از شیعیان لبنانی که ساکن آمریکا بود و ظاهرا فیلم وداع شهید صلاح غندور را دیده بود، مبلغی برای ما فرستاد و اتفاقا او هم گفته بود برای رفع مشکل مسکن خانواده‏ی ‏شهید داده است! که با آن پول و مبلغی که مقام معظم رهبری هدیه دادند، موفق شدیم خانه‏ای برای همسر و فرزندان شهید صلاح غندور بخریم.

سیدحسن نصرالله، فقط تا این جای ماجرا را خبر داشت؛ وقتی فهمیدم برحسب اتفاق و بدون این که مسئولین تهیه‏ی ‏خانه، از خواب آن مرد و علت ساختن مسجد قائم خبر داشته باشند، خانه‏‏ای که برای قهرمان استشهادی صلاح محمدعلی غندور تهیه کرده بودند، در همسایگی آن مسجد قرار داشت، برایم جالب تر شد.
وقتی ماجرای خواب، مسجد و این که با این حساب، این چهارمین خانواده‏ی ‏استشهادی است که در همسایگی مسجد ساکن شده برایش گفتیم، او نیز جاخورد.

هنگامی که به دیدار خانواده‏ی ‏شهید صلاح در خانه‏ی ‏جدید رفتم، همسر محترم او، کتاب جدیدی را که درباره‏ی ‏زندگى‏نامه‏ی ‏آن شهید منتشر شده بود، داد تا خدمت مقام معظم رهبری ببرم. از او خواستم در صفحه‏ی ‏اول کتاب، متنی برای آقا بنویسد، که نوشت.
وقتی شرح ماوقع را در نامه‏ای نوشتم و همراه با کتاب اهدایی همسر شهید صلاح، خدمت آقا فرستادم، ایشان در نامه‏ای زیبا، در پاسخ نوشتند:

بسمه‏ تعالى
به همسر گرامى شهید عزیز ما، صلاح محمدعلى غندور معروف به ملاک، پس از اهداى سلام گرم و سپاس به‏خاطر فرستادن کتاب حامل شرح حال و وصیت شهید عزیز، بگویید: من نه فقط به آن شهید، که امثال او ستارگان درخشان تاریخ مایند افتخار مى‏کنم، بلکه به شما و دیگر بازماندگان این شهداى گران‏قدر که با صبر و بردبارى بزرگوارانه‏ى خود نمونه‏هاى کم نظیر صدر اسلام را تکرار کردید، مباهات مى‏نمایم.
به شما و فرزندان عزیزتان دعا مى‏کنم و موفقیت در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى از خداوند براى‏تان مسئلت مى‏نمایم.
والسلام علیکم
 

 


مسجد قائم همواره به‏عنوان پایگاه عاشقان، و یکی از مقاوم ترین پایگاه‏های شیعیان لبنان در بیروت به‏حساب مى‏آید و در سال 1385 در جنگ 33 روزه شدیدا مورد هجوم صهیونیست ها قرار گرفت؛ و امروز، همچنان محل تجمع یاران آخرالزمانی مولاست.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٥ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ماه رمضان 1363
اردوگاه بستان
گردان میثم – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
در گروهان 3 بچه‌های اهل حال و سینه‌زنی بیشتر از گروهان‌های دیگر بودند. «حسین مصطفایی» از آنهایی بود که وقتی لب به ذکر مصیبت ائمه می‌گشود، کم‌تر کسی می‌توانست جلوی اشکش را بگیرد. سبک جدیدی میان مداح‌های لشکر افتاده بود که هنگام خواندن، ته صدا‌شان را می‌لرزاندند که حزن بیشتری ایجاد می‌کرد.
با حلول ماه مبارک رمضان، اصرار نیروها به فرماندهان گردان بیشتر شد که اجازه‌ی روزه گرفتن بدهند، اما هر دفعه جواب منفی بود. فرماندهان شب‌های احیاء نیروها را به بیابان‌های اطراف می‌بردند و در آن برهوت، بچه‌ها بر سر و سینه می‌زدند و ذکر مصیبت اهل بیت (ع) را نجوا می‌کردند.

متأسفانه در آن میان، برخی افراد پیدا می‌شدند که به قول معروف، با ذره‌بین نشسته بودند تا از دیگران ایراد بگیرند. مسئولان تبلیغات لشکر که خود را صاحب حکم و فتوا می‌دانستند، به عزاداری بچه‌های گردان گیردادند. این گیر، نه‌تنها به گروهان ما، که به بچه‌های گروهان‌هایی هم سرایت کرد که در خرمشهر مستقر بودند. آن‌جا «رضا پوراحمد»، «محمود ژولیده» و چند تایی دیگر از بچه‌ها بودند که مجلس عزاداری را گرم می‌کردند. تبلیغات‌چی‌ها گیر دادند که: چرا شما نیروها رو می‌برید وسط بیابون و تا صبح توی سر و صورت‌تون می‌زنید و علی علی می‌گید؟
بر همین اساس، همه‌ی بچه‌ها محکوم به «علی‌اللهی» بودن شدند. صدای همه درآمد. به قول شهیدحسین مصطفایی:
- خب اگه شب نوزده ماه رمضان علی علی نگیم، پس چی بگیم؟

ولی این حرف به گوش آنهایی که به همه چیز گیر می‌دادند، نمی‌رفت. با این حرف‌ها نمی‌شد مرض آنها را مداوا کرد!

غالب روزها، یکی دو ساعت مانده به غروب، قره‌باغی و شاطری در حالی که بقچه‌ای با خود داشتند، می‌رفتند پشت تپه‌ ماهورهایی که از اردوگاه خیلی دور بود. یکی دو تا از بچه‌ها که متأسفانه زود قضاوت می‌کردند، کلی برای آن دو نفر حرف درآوردند و با وجود اعتراض نیروهای دسته، آن حرف‌ها را پشت سرشان و جلوی بقیه‌ی بچه‌ها می‌زدند. هر چه با آنها بحث می‌کردیم، جری‌تر می‌شدند و حرف‌های بدتری می‌زدند درباره اینکه شاطری و قره‌باغی کجا می‌روند و چه می‌کنند؟ عبادی، مسئول دسته، سر این مسئله با آنها دعوایش شد که برای او هم حرف درآوردند.

حرف‌ها آن‌قدر بد بود که تصمیم گرفتیم تکلیف آن دو را روشن کنیم. یکی از روزها دنبال‌شان رفتیم که در کمال تعجب دیدیم آن دو پشت تپه‌ای، چفیه پهن کرده‌اند و مشغول خواندن قرآن هستند. قضیه را که جویا شدیم، شاطری گفت:

«من بلد نیستم قرآن بخونم، واسه همین هم از بچه‌ها خجالت می‌کشم. هر روز می‌آییم این‌جا و قره‌باغی به من قرآن یاد می‌ده.»

وقتی ماجرا روشن شد، می‌خواستم خرخره‌ی آن دو سه نفر نامرد را بجوم.

 

 

بهمن 1365
سه راه مرگ شلمچه
عملیات کربلای 5
گردان جمزه – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
به انتهای دریاچه ماهی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. خسته و ناامید، راه اردوگاه را در پیش گرفتیم. از روی جاده‌ی خاکی کنار دریاچه‌ی ماهی، آخرین نگاه‌ها را به خط انداختیم. تنها چیزی که به چشم می‌خورد، دود بود و دود. انفجار خمپاره‌های زمانی در آسمان، از همه هراس‌انگیزتر بود.

 

گریه‌کنان هذیان می‌گفتم و راه می‌رفتم. همان‌‌‌طور که به خط نگاه می‌کردم، یک‌دفعه یاد هاتف و بوجاریان افتادم. لرزشی در تنم افتاد. گریه‌ام تندتر شد. جنازه‌شان را بچه‌ها از زیر گل درآورده بودند و لای پتویی کنار سنگر گذاشته بودند که دوباره خمپاره‌ای نزدیک‌شان خورد و گل و لای روی‌شان را گرفت. اصلا انگار خودشان هم نمی‌خواستند بیایند عقب.

تلوتلو خوران جاده را پشت سر گذاشتیم. هر کدام از بچه‌ها چیزی می‌گفت:
- ابوالحسنی فقط دو تا پاهاش موند؛ یه توپ مستقیم خورد به‌ش. روی یه مقوا اسمش رو نوشتم گذاشتم لای درز پوتینش که اگه اون دو تا پای تکه شده اومد عقب، بدونن مال کیه.
- یوسف یه خمپاره خورد بغلش و کاسه‌ی سرش داغون شد.
- شاطری یه تیر خورد توی دهنش ... اون‌قدر موند تا خون رفت توی گلوش و خفه‌اش کرد. مثل این‌که اونم جا مونده.

 


شاطری، سلمانی گردان بود؛ همان که قبل از آمدن به شلمچه، ریش همه‌ی بچه‌ها را تراشید تا ماسک ضدگاز بهتر بر صورت‌شان بنشیند. با او تابستان 1363 در اردوگاه بستان و در گردان ابوذر در یک دسته بودیم. بچه‌ی ورامین بود. او هم جا ماند.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

30 سال پیش 14 تیر 1361 چهار عزیز ایرانی که به فریادرسی مظلومان لبنان، راهی آن دیار جنگ و خون شده بودند، غریبانه به دست اشق الاشقیاء - فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی - در بیروت ربوده شدند.

14 سال پیش 17 مرداد 1377 نُه دیپلمات ایرانی، مظلومانه و به وحشیانه ترین شکل ممکن، توسط دست آموزان آمریکا - طالبان جنایتکار - در مزار شریف افغانستان به شهادت رسیدند.

30 سال از طولانی ترین آدم ربایی قرن – بعد از ربوده شدن امام موسی صدر - می گذرد و طی این 30 سال، دستگاه دیپلماسی - آن هم فقط در چند سال اخیر - به انتشار بیانیه ای تکراری آن هم بسیار بی خطر با رعایت همه جوانب دیپلماتیک که به کسی برنخورد، بسنده کرده و همه ساله قول پیگیری قاطعانه! و امید به روشن شدن در آینده نزدیک! داده است.

14 سال از وحشیانه ترین جنایت پیروان اسلام آمریکایی و سرمنشاء تروریست هایی که این روزها با آمریکایی ها بر سر میزصلح! نشسته اند، می گذرد و طی این مدت، فقط هر ساله خانواده 9 دیپلمات شهید را جمع می کنند، انتشار بیانیه ای شدیداللحن علیه فقط طالبان ... و خلاص.

 

طی یکی دو سال گذشته، تروریست های مزدور اسرائیل که پیشرفته ترین آموزش ها و آخرین متدهای ترور و گریز را در خود اسرائیل و مستقیم زیر نظر سازمان جاسوسی موساد دیده بودند، اقدام به ترور ظالمانه دانشمندان هسته ای ایران کردند تا به این طریق، هم جمهوری اسلامی را از پیشرفت علمی بیش از پیش خود باز دارند و هم دانشمندان را از ادامه راه خویش بازدارند.

شهیدان علی محمدی، شهریاری، احمدی روشن، رضایی نژاد و ... یکی یکی مورد تهاجم وحشیانه مزدوران اسرائیل قرار گرفتند و دشمن سرمست از پیروزی خود، به اقدامی دیگر دست زد.

به لطف خداوند سبحان و با همت و تلاش ارزشمند عزیزان وزارت اطلاعات، در کوتاهترین زمان ممکن - که به واقع باید گفت در بین دستگاه های اطلاعاتی جهان بسیار کم سابقه است - شاهد متلاشی شدن تیم های پیشرفته و پیچیده ترور بودیم.

دستگیری موفقیت آمیز جاسوسان و تروریست ها، نجات دیپلمات ربوده شده ایرانی در پاکستان از چنگال گروهکهای تروریست و ...

و از همه برجسته و مهم تر، دستگیری تروریست معروف "مالک ریگی" در آسمان و تقدیم او به پیشگاه خانواده های شهدای مظلومی که به دست باند جنایتکار او به شهادت رسیدند، بود که همه دستگاه های اطلاعاتی جهان را متحیر و مبهوت گذاشت.

هرچه بگوییم و بنویسیم، ذره ای نمی تواند بیانگر تلاش و جهاد خستگی ناپذیر عزیزان وزارت اطلاعات باشد که امنیت میهن اسلامی را با نثار جان خویش تامین می کنند و هیچ کس حتی خانواده شان هم نمی دانند آنان کیستند و چه می کنند!
برای گفتن از خدمات آن عزیزان، مثنوی هفتاد من کاغذ شود، ولی ...

ای کاش به جای آن که 18 سال تمام پرونده چهار گروگان ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، "کاظم اخوان" و "تقی رستگار" دست 1 نفر باشد و سال ها، میلیاردها تومان پول بیت المال، بی حاصل خرج شود، و در نهایت دریغ از یک برگ سند و مدرکی موثق ...

ای کاش به جای تشکیل کمیته های متعدد پی گیر در 12 سال بعد، در هر دولت و دوره مجلس، که هیچیک نتیجه ای دربر نداشتند و نشانه آن نیز عدم ارائه گزارش و عملکرد آنان نه به ملت، که حداقل به خانواده آن چهار عزیز بود ...

ای کاش به حای آن همه بازی موش و گربه مثلا امنیتی، و گره زدن پرونده 4 دیپلمات به خلبان جنایتکار اسرائیلی مفقود شده "ران آراد"، در دولت سازندگی که اصلا هیچ! در دولت اصلاحات به نوعی، و در دولت اصولگرا به نوعی دیگر ...

ای کاش به جای رفت و آمد زائد و پرخرج مثلا سفر کاری، به ژنو، آلمان و لبنان، به بهانه پی گیری بین المللی پرونده ای که سال ها پیش در سازمان ملل متحد مختومه اعلام شده است ...

ای کاش به جای این همه مراسم که سالانه به امید بازگشت آن چهار عزیز برگزار می کنیم ...

ای کاش به جای سرکار گذاشتن جوانان - به خصوص دانشجویان دلسوز - و آن همه طومار و بیانیه بازی که دست آخر در گوشه ای پنهان نموده ایم ...

ای کاش و صد ای کاش ...

اگرچه بسیار دیر شده و 30 سال سخت بر خانواده آن عزیزان گذشته است، همین امروز پرونده آن 4 عزیز را به وزارت اطلاعات مقتدر و قدرتمند جمهوری اسلامی ایران، بدهید تا خیال همه راحت شود که در کم ترین زمان ممکن، آن را به نتیجه واقعی – و صدالبته نه آن چیزی که هر کدام از ما مورد پسندمان باشد یا نباشد – برسانند و خیال همه را راحت کنند.

ما که دیگر همچون آفتاب لب بوم، رفتنی هستیم و بوی الرحمان مان بلند است، می ترسم نسل های آینده "یکصدمین سالگرد ربوده شدن چهار گروگان مظلوم ایرانی" را برگزار کنند و برای بازگشت سلامت آنان دعا بفرمایند!

[ ۱۳٩۱/٥/۱٦ ] [ ٥:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اولین بار که این عکس را در نشریه "سبز سرخ" متعلق به رزمندگان شمال دیدم، حال و هوایم را بدجوری منقلب کرد.


این عکس، عاشقانه ترین عکس یک سردار، رزمنده، فرزند، بسیجی و ... است که تا به حال دیده ام.
زیباترین حالت سردار شهید حاج علیرضا نوری، در پیشگاه مادر عزیز و محترم خود.
بد نیست سری به این سایت و بخصوص این صفحه بزنید:

رزمندگان شمال

تا دریایی از این تصاویر زیبا را زیارت کنید.
حالی اگر دست داد، التماس دعا برای عاقبت بخیری همه

[ ۱۳٩۱/٥/۱۳ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سایت وابسته به محسن رضایی که مطلب متوهمانه "محسن رضایی، داعیه دار رهبری بعد از امام!" را منتشر کرده بود، وقتی فهمید چه بندی آب داده، سریع آن مطلب را حذف کرد و برای جبران این کار خود اقدام به فرار به جلو کرد.

مسئولین کوچک این سایت که مثلا می خواهند برای فردای این مملکت عظیم با حافظه ای که هیچگاه افراد و عملکردشان را فراموش نمی کنند، رئیس جمهور تعیین کنند، اقدام به کار خنده داری کردند.

اینان با تکه پاره کردن خاطره ای از زمان جنگ متعلق به سال 1363 که در وبلاگم منتشر کرده بودم و مربوط به کتک خوردن محسن رضایی و فرارش از دست رزمندگان اسلام بود، بنده را متهم به دفاع از منتظری کرده اند!

داود آبادی و دفاع از آقای منتظری

خیلی جالب و جذاب شد.

خیلی مشتاق شدم تا خاطرات مقالات و اظهار نظرهای قاطعانه!!! محسن رضایی در ماجرای فتنه باند سیدمهدی هاشمی و ماجرای عزل منتظری و از آن مهمتر موضع گیری هایش در برابر فتنه گران سال ۸۸ را ببینم و بخوانم! البته اگر چیزی یافت شود وگرنه مجبورند خاطراتی امروزی از دیروز بسازند: "من بودم و امام و سید احمد!"


برای اینکه بیشتر با آن حوادث و وقایع و چهره منافقان و خائنین به انقلاب و امام آشنا شوید، بد نیست این مطالب را بخوانید:

دیدار خصوصی با آیت الله منتظری در قم

به روی منافقین و چاپلوسان خاک بپاشید!

سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!

عینک ضدگلوله برای رزمندگان اسلام یا ...

منتظری آن که خون به دل امام کرد، مرد

ماجرای فرار "محسن رضایی" از میان رزمندگان اسلام!

[ ۱۳٩۱/٥/۱٢ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر تا دیروز می گفتند: "جوانان با مصرف موادمخدر دچار توهم می شوند و احساس می کنند در بلندترین نقاط آسمان درحال پرواز هستند" امروز دیگر آن را به فراموشی بسپارید!

عده ای که مثلا سنی ازشان گذشته، بدون هرگونه مصرف موادمخدر و فقط با شهوت قدرت و ثروت، آن چنان متوهم می شوند که خود را در بالاترین جایگاه ها می بینند و علیرغم اینکه در انتخابات های مختلف، با عدم استقبال مردم روبه رو شده اند، همچنان خود را در مسند قدرت می انگارند!

عده ای که همچنان خود را رئیس، فرمانده و ... می پندارند، برای آن که سفره شان چرب تر گردد، آن قدر بادمجان دورقاب چین به استخدام درمی آورند (و صدالبته همه با سوءاستفاده از اموال بیت المال، وگرنه اینان حاضر نیستند ریالی از اموال خویش را برای انقلاب خرج کنند و خانه و زندگی شان همچنان از بیت المال است) تا مجیزشان را بگویند و آنان را چون بادکنکی باد کنند و وای به روزی که ...

فقط کافی این افاضات سخیف و خنده دار را بخوانید و خودتان به بقیه اش فکر کنید و ببینید حتی بدون موادمخدر هم می شود این گونه توهم زد:
البته نشانی سایت منتشر کننده را که از الان دارد پاچه خواری محسن رضایی را برای انتخابات ریاست جمهوری آینده می کند، نمی گذارم تا کودکانه دچار توهم نشوند!

http://davodabadi.persiangig.com/rezaei.jpg

دکتر عبدالعلی زاده وزیر سابق مسکن و شهرسازی:
زمانی از آقا مهدی باکری پرسیدم که بعد از امام چه کسی میتواند انقلاب را ادامه دهد؟ ایشان با وجود اینکه آقای منتظری قائم مقام رهبری بودند، فرمودند:آقا محسن

خدا نگذرد از آن که بنای "خاطره سازی غیرموثق و بدون شاهد" را گذاشت: "من بودم و امام بود و سیداحمد"
که امروز هرکس بنا بر منافع جناح و نوچگی اش این گونه خاطره سازی کند.

آقا محسن!
سردار دیروزها و دکتر امروز!

حتما این روایت را شنیده ای که: "به روی چاپلوسان خاک بپاشید."
باور کن هیچکدام از دوروبری هایت، دلشان برای خودت نمی سوزد. چرا که باختت در هر انتخابات ثابت کرده "کاندیداتوری سالاته، اگر برای تو آب ندارد، مطمئنا برای آنان نان که هیچ، نانوایی های عظیمی به دنبال دارد!"
باور کن همینان گذشته پرافتخار و آینده نامعلومت را برباد خواهند داد.
حالا به روی چاپلوسان خاک می پاشی یا سکه؟!

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمازخانه بیمارستان خاتم الانبیاء (ص)
تیرماه 1391

فقط برای خودم که این قدر به نمازم سست و کاهل هستم!

این جانباز عزیز از بچه های لشکر 25 کربلا و اهل ساری است و در آسایشگاه جانبازان امام علی ساری به سر می برد از همه دوستان و آشنایان تقاضا دارم به این عزیز و دیگر جانبازان در آسایشگاه ها سر بزنند و این دسته گل ها رو فراموش نکنند.

وبلاگ لشکر 25 کربلا

[ ۱۳٩۱/٥/٧ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آخرش منم فیس باز شدم! اینم نشونیش:
www.facebook.com/h.davodabadi

اگه به هر طریقی به فیس بوک دسترسی دارید، یه سر هم به صفحه بنده در آن جا بزنید. مطمئنا بدتون نمیاد.
گذشته از آثار و نوشته هام، یه بخش بسیار جالب داره که توی وبلاگ نمی شد گذاشت:
"آلبوم عکس"

عکس های زیادی در آن جا گذاشتم که هرکدام در دل خود هزاران خاطره و ناگفته دارند.
عزیزانی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو یا "یاد یاران" و "یاد ایام" رو خونده باشند، حتما با دیدن این عکس ها کلی خوش به حال شون میشه!

به قول معروف: "صفحه پیشنهادی مخصوص سرآشپز!" آلبوم " دو نفری با شهدا" است که در آن همه پریده اند و رفتند، فقط یه نفر بدبخت جا مونده ...

منتظرتون هستم.
راستی! نظر هم بذارید. مخصوصا اگه انتقاد و راهنمایی داشته باشید، بیشتر خوشحال میشم. گیر هم خواستید بدید قدمتون روی چشم، فقط کف کفشتون رو خاک مال کنید!
اگه شما تحویل بگیرید منم قول میدم تعداد عکس هارو بیشتر کنم.

اینم نشونی صفحه آلبومها:
www.facebook.com/h.davodabadi/photos

صفحات مختلف و متنوع آلبوم ها:
انتخابات در جبهه  10 عکس
با دیگران  25 عکس
تفحص شهدا  32 عکس
خرمشهر  14 عکس
دفاع مقدس  26 عکس
دو نفری با شهدا 90 عکس
زیارت عمره  6 عکس
سوریه  2 عکس
سوژه های جالب  6 عکس
عکسهای خودم از شهدا  99 عکس
کودکی  4 عکس
لبنان  56 عکس
هنرمندان  14 عکس

این هم برای برخی دوستان شدیدا منتقد:

فتوای رهبر انقلاب درباره"فیس‌ بوک"
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
تبیان: با توجه به اینکه وب‌سایت "فیس بوک" در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
متن استفتاء و پاسخ مقام معظم رهبری درباره "فیس ‌بوک" در ذیل آمده است.

متن سؤال:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
آیت‌الله خامنه‌ای
با سلام و احترام
با توجه به اینکه وب‌سایت فیس بوک در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
با تشکر

باسمه تعالی
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
موفق و مؤید باشید.


توضیح: حکم بالا در شکل فتوا بیان شده است یعنی تشخیص مصداق به عهده مکلف گذاشته شده است و تنها به بیان حکم کلی بیان شده است؛ تشخیص اینکه آیا این شرایط در مورد فعالیت در فیس بوک صادق می باشد یا خیر به عهده مکلفین گذاشته شده است.

نکته‌ای که در حکم بالا مشخص است این است که در صورتی که این فعالیت موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود جایز نیست در حالی که ماهیت شبکه‌های مجازی بر پایه جمع‌آوری اطلاعات می‌باشد و هر‌چه استفاده‌کنندگان آن بیشتر باشند و در استفاده از آن محدودیت کمتری برای خویش قائل باشند اطلاعات بیشتری را برای این شبکه‌های اطلاعاتی فراهم می‌کنند و در نتیجه منجر به تقویت دشمنان می شود.

به نظر می آید این حکم نه حرام بودن مطلق فعالیت در این سایت را می رساند و نه جایز بودن آن را اثبات می کند بلکه به نوعی فیمابین است. به هر حال تشخیص مصداق این حکم به عهده ی خود شماست.

[ ۱۳٩۱/٥/٤ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مگر کسی که خاطراتش را در  800 صفحه (آن هم با فونت ریز!) منتشر کرده است هنوز حرف نزده‌ای دارد؟ بقیه را نمی دانم اما حمید داوودآبادی حتما دارد. یک ساعتی در دفتر سایت ساجد مهمانش بودیم و گفتیم و شنیدیم. داوودآبادی بی تعارف و خیلی صمیمانه گفت که از خدا خواسته شهید نشود تا چیزهایی را که دیده است روایت کند. می گفت حالا که به سایت و وبلاگ و کتاب‌هایم نگاه می‌کنم انگار خدا می گوید بیا، شهیدت نکردم، حالا ببینم چه می کنی. مهمان دومین «باشگاه چانه زنی» رجا نیوز خیلی دوست داشتنی بود. تا از نزدیک نبینیدش باور نمی‌کنید!

 

- چرا شهید نشدید؟
داودآبادی: چون هنرش را نداشتم. امام می گفتند شهادت هنر مردان خداست و من هم واقعا هنرش را نداشتم. اما به غیر از این باید بگم که شاید دلیل شهید نشدنم این بود که خودم هم نمی خواستم شهید بشم.

- چرا؟
داودآبادی: با آینده کار داشتم!

 

- جایی بود که احساس کنید به شهادت خیلی نزدیک هستید؟
داودآبادی: 25 اسفند 64 تو جاده ام القصر یه خمپاره 82 نشست پیش پای من. حالا خمپاره هشتاد و دوای که از بیست متری شهید میکند. من فکر کردم رفتم رو مین. با خودم گفتم که دیگه تموم شد. یه آن دیدم رفتم و لذت و شیرینی خاصی زیر زبونم آمد. تو همون حال یه لحظه از ذهنم گذشت که خدایا قرار نبود من شهید شم! تا این از ذهنم گذشت یه دفعه انگار من رو کوبیدند رو زمین! خیلی درب و داغون شده بودم. مددکار بیچاره نمی دونست کجام رو ببنده. با این حال تو آمبولانس شوخی می کردم و جوک می گفتم. راننده آمبولانس می گفت تو رو موج گرفته یا ترکش خوردی؟!

- پس خیلی اهل بگو بخند تو جبهه بودید.
داودآبادی: بله، یه دوشکا روی جاده ام القصر مستقر بود که 40 تا گردان زده بودند به خط اما نتوانسته بودند رد شوند. ما گردان چهل و یکم بودیم. هشت نفر شدیم و رفتیم تا دوشکا رو خفه کنیم. شهید ابراهیم احمدی نژاد بود، شهید یوسف محمدی بود، شهید حمید کرمانشاهی بود. از بغل جاده تو باتلاق رفتیم جلو. چهار دست و پا روی جنازه ها رفتیم تا رسیدیم پای دوشکا. دوشکاچی یکی دو متر بالاسر ما بود ولی ما رو نمی دید و پشت سری‌های ما رو میزد. آنجا یوسف محمدی دو زانو نشسته بود و قاه قاه می خندید. من التماسش می کردم که دراز بکش الان می بینتمون. یوسف می گفت نه بابا این یارو انگار کوره، «و جعلناهایی که خوندیم کار خودش رو کرده!» خلاصه خیلی که التماس کردم بهم گفت دو تا از اون جوکها که تو دو کوهه تعریف می کردی باید تعریف کنی تا بنشینم. هیچ جوری هم کوتاه نمی اومد. خلاصه ما زیر پای دوشکا دو تا جوک براش تعریف کردیم تا نشست!

- کدام تصویر از دفاع مقدس جلوی چشماتونه؟
داودآبادی: تو سه راه مرگ شلمچه داشتیم نفربر رو از مجروح پر می کردیم که بفرستیم عقب. راننده هی داد می‌زد که دیگه بسه جا نیست اما ما هی مجروح ها رو هر جوری بود هل می دادیم تو تا برن عقب. تا نفر بر راه افتاد من خودم گلوله تانک عراقی رو دیدم که اومد نشست تو پهلوی نفربر! من فقط گفتم یا زهرا... نمی دونم چند تا بودند. تو زندگیم یک بار آن هم آنجا جیغ مرگ رو شنیدم. شب که رفتیم درِ نفر بر رو باز کردیم هیچ چیزی جز یه مشت پودر استخوان پیدا نکردیم. من اونجا کفر گفتم؛ داد زدم خدایا اگر شهیدم کنی خیلی نامردی! اون دنیا به همه شهدا میگم خدا من رو به زور شهید کرد، من نمی خواستم شهید شم! به خدا گفتم من رو برگردون تهران، یه تیکه کاغذ دستم بده تا به همه بگم تو سه راه مرگ چی به سر بچه ها اومد. این یکی از دلایلی بود که نمی خواستم شهید بشم.

- تفاوت بچه های 10، 12 ساله دوران انقلاب با بچه های الان چیه؟
داودآبادی: خاصیت انقلاب این بود که بچه ها زود بزرگ می شدند. طبیعی هم بود که در آن زد و خوردها و... اینطوری بشه. این اتفاق هم تو فتنه 88 افتاد و نتیجه اش شد 9 دی. این نشون داد که نسل امروز هم اگر پاش بیفته صحنه رو خالی نمی کنه.

- اگر پسرتان در زمان جنگ بدون اجازه فرار می کرد و می رفت جبهه چه برخوردی می کردید؟
داودآبادی: خیلی سوال سختیه. جواب نمی دم چون واقعا نمی خوام شعار بدم. آدم باید در آن شرایط قرار بگیره. واقعا برای پدر مادرها خیلی سخته.

- موقع قطعنامه کجا بودید و چه حالی داشتید؟
داودآبادی: وقتی جنگ شروع شد من گریه می کردم که بگذارند برم جبهه. جالبه که وقتی جنگ تمام شد هم باز من داشتم گریه می کردم که بذارن برم جبهه! قطعنامه که پذیرفته شد چند روز بعدش عروسی من بود و برنامه ها را هم چیده بودیم. پیام قطعنامه که آمد من از سپاه خواستم من رو اعزام کنند اما به بهونه همین عروسی نمی گذاشتند. ناچار شدم مرخصی بدون حقوق بگیرم و بعنوان بسیجی برم جنوب.

- حسرت چه چیزهایی را می خورید؟
داودآبادی: الان که کتابم رو میخونم  و می بینم که مثلا سه روز مرخصی گرفتم و اومدم تهران خیلی حسرت می خورم. به خودم میگم بدبخت اون سه روز رو هم می‌موندی دوکوهه هوای اونجا رو تنفس می کردی. یکی هم نبودن در عملیات مرصاد و والفجر مقدماتی. زمان مرصاد که ما رو جنوب نگه داشتند و زمان والفجر مقدماتی هم پام تو گچ بود. ولی می تونستم برم... حیف شد!

- با پای تو گچ می تونستید برید؟!
داودآبادی: آره، اگر می خواستم می شد رفت. ما کم گذاشتیم. مثلا در کربلای هشت جایی که فاصله ما با عراقی ها سه، چهار متر بود، شهید غلام رزاق که تو کربلای 5 پاش داغون شده بود با همون پای داغون اومده بود خط، لی‌لی میکرد و راه می رفت. اومد با من شروع کرد سلام علیک. گفتم غلام، دیوونه اگر الان عراقی ها بریزند تو خاکریز چی کار می کنی؟ گفت به اونجا ها نمیکشه. همین رو که گفت یه خمپاره 120 اومد و شهید شد.

- از بین فیلمهای دفاع مقدسی به نظر شما کدام یک توانسته فضای جبهه ها رو بخوبی نشان بدهد؟
داودآبادی: یکی پرواز در شب مرحوم ملاقلی پور که کانال کمیل رو در والفجر مقدماتی رو نشون می داد.

- همون فیلم که آقای سلحشور نقش نریمان رو بازی میکنه؟
داودآبادی: بله، هرچند خیلی ها میگن این فیلم یه کار سفارشی و شعاریه اما چیزهایی که بچه ها تعریف میکردند همینها بود. و یکی هم اخراجی ها یک.

 

- شما امثال مجید سوزوکی رو تو جبهه دیده بودید؟
داودآبادی: یک هفته قبل از شهادت آوینی بر حسب اتفاق با ایشون تو نماز جمعه کنار هم نشستیم. شروع کردیم به گپ زدن که یه پیر مرد اومد. به آوینی گفتم سید این بنده خدا رو نگاه کن. یه پیرمرد خمیده، کج و کوله، با کت چروک و دستهای خالکوبی شده و... سلام علیک کردیم و گپ زدیم و رفت. بعد به آوینی گفتم این زمان شاه قاچاقچی بود و جنس بین ایران و عراق رد می کرد. حتی تو شناسایی «بمو» راهنمای بچه ها بود. تو جزیره مجنون بچه های اطلاعات عملیات رو می گرفت و تحویل قاچاقچی های عراقی می‌داد و اونها سه چهار روز بچه ها رو می گردوندند تو عراق و بر می گردونند. از این دست افراد زیاد بودند.

- دیگه کی؟
داودآبادی: یکی از بچه های اطلاعات عملیات بود که ما باهاش شوخی می‌کردیم و تو سر وکله‌ش می زدیم. یه بار یکی ما رو دید گفت این بابا گنده لات چهار راه مولویه، اونجا اسمش بیاد تن و بدن همه می‌لرزه شما دارید اینجور تو سرش می زنید!

- از میان کتابها چی؟
داودآبادی: کتاب ستاره شلمچه احمد دهقان و حماسه یاسین انجوی نژاد.

- بازی در قلاده های طلا چطور بود؟
داودآبادی: خیلی اتفاقی بود. واقعا زحمت کشیده بود آقای طالبی. عباس شوقی، مسئول جلوه های ویژه تو اون صحنه ای که پشت بام پایگاه بسیج هستیم به کسانی که به پایگاه حمله می کردند می گفت با آجر واقعا بزنیدشون تا ترسشون تو فیلم واقعی بشه! حالا اونجا که اصلا پشت بام نبود، روی زمین صحنه رو درست کرده بودند. از روبرو سنگ می زدند. ما واقعا جمع شده بودیم و پشت کولر پناه گرفته بودیم تا این آجرها بهمون نخوره. واقعا با پاره آجر ما رو نشونه می گرفتند و می زدند!

- اگر به خودتان واگذار می کردند، دوست داشتید در کدوم مقطع تاریخی بدنیا بیاید؟
داودآبادی: فکر می‌کنم همین زمانی که بدنیا اومدم. چون هم امام رو درک کردیم، هم انقلاب رو هم دفاع مقدس رو. واقعا اینها بهترین زمان بود.

 

- کدوم اتفاقی که بعدا افتاد رو حتی فکرش رو هم در زمان جنگ نمی کردید؟
داودآبادی: من امروز رو می‌دیدم که ارزشها شاید یک کم کمرنگ بشه اما فتنه 88 رو هیچ وقت فکر نمی کردم. شوکه شدم.

- از چی شوکه شدید؟
داودآبادی: بی حیایی. از بی حیایی دوست نماها. هیچ وقت فکر نمی کردم فرمانده خود من بیاد دنبال کروبی راه بیفته و به نظام فحش بده. یه فرمانده گروهان داشتیم که سال 63 قبل از اینکه بیایم تهران، ماها رو جمع کرد و یه حبه قند نشونمون داد. گفت بچه ها مثل این حبه قند نباشید که با همه شیرینیش وقتی میفته تو آب حل میشه. مثل اون یه لیوان آب باشید که وقتی برگشتید شهر حل نشید بلکه بقیه رو تو خودتون حل کنید. همین آقا تو فتنه 88 شده بود مخالف نظام. از این بی حیایی‌ها شوکه شدم. یه فرمانده داشتیم که وقتی صبحگاه نمی رفتیم خودش رو با سلسله مراتب به ولی فقیه می رسوند و ما رو میکرد ضد ولایت فقیه، بعد همین آقا اومد تو روی آقا وایساد.
 
- اگر الان با یکی از دوستان شهیدتون تلفنی صحبت می کردید چی بهش می گفتید؟
داودآبادی: می گفتم دعا کنه عاقبت بخیر شم. همین.
29/4/1391
سایت خبری رجانیوز

[ ۱۳٩۱/٤/٢٩ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی شاهد یاران با حمید داودآبادی
* از چه زمانی علاقه مند شدید شخصا در مورد چهار دیپلمات تحقیق کنید؟
داودآبادی: در زمان جنگ می‌شنیدم فرمانده‌ای بوده، رفته لبنان و اسیر شده، که این یک خبر عادی بود و شاید یکی از دلایلی که کسی هم موضوع را پی گیری نکرد، این بود که چون آن زمان جنگ بود و هزاران اسیر در دست دشمن داشتیم که حالا چهار نفر هم اینها هستند که اضافه شدند! کلیه اسرا در عراق بودند و چهار دیپلمات هم در لبنان.
سال 71- 72 بود که در هفته نامه "فرهنگ آفرینش" - که متعلق دانشگاه آزاد اسلامی بود - مشغول کار شدم. در آن جا، صفحه ای به نام "از معراج برگشتگان" ویژه دفاع مقدس داشتم. بعضی از دوستان مانند "حسین بهزاد" و "محمدعلی صمدی" هم آن زمان در عرصه مطبوعات حضور داشتند که ارادت و حساسیت خاصی نسبت به "حاج احمد متوسلیان" داشتند و همین باعث شد کم کم بحث پی گیری چهار دیپلمات را بیاوریم در نشریه. هر هفته مطلبی داشتیم و خاطره‌ای را به یک بهانه در آن کار می کردیم.
یواش یواش به ذهنم رسید که بپرسیم آنها کجا هستند و چه شدند؟ آن زمان، لبنان هم تقریبا به یک ثباتی رسیده، جنگ هم تمام شده و تکلیف اسراء هم معلوم شده بود؛ پس آنها چه شدند؟ این بود که در قالب مصاحبه و خبر پی گیری را شروع کردم؛ تا این که در سال 75 برای دومین بار رفتم لبنان.

* مرتبه اول چه زمانی به لبنان رفتید؟
داودآبادی: سال 62 با نیروهایی که برای کارهای تبلیغی و فرهنگی به لبنان رفتند. در سال 75 پرسان پرسان رفتم دنبال این که آنها چه شدند و از بچه‌هایی که می‌شناختم پرس و جو کردم. آن جا تصمیم گرفتم محکم دنبال این داستان را بگیرم. از همان جا شروع کردم هرچه مطلب و مقاله راجع به این موضوع در نشریات آن موقع لبنان بود، جمع‌آوری کردم و سراغ آدم‌ها هم می‌رفتم و از آنها می‌پرسیدم. از کسانی مثل "سیدحسن نصرالله" - دبیر کل حزب الله - "ابوهشام" - رئیس سازمان امل اسلامی - و شخصیت‌های دیگری که احتمال می‌دادم از آنها مطلبی شنیده و یا دیده باشند، پی گیری می‌کردم و انصافا هم به مطالب خوبی دست پیدا کردم. آن موقع وقتی این کتاب (کمین جولای 82) جمع شد؛ من هیچ تحلیلی از خود نداشتم و همه تحلیل‌های خودم را طی این سال ها، در قالب مقاله در نشریات مختلف منتشر کردم.
این کتاب حاوی اطلاعاتی است از افرادی که آخرین بار حاج احمد را دیدند. مثل کسی که حاج احمد و دوستانش را آخرین بار در منزل "سیدعباس موسوی" در بعلبک دیده بود. این مسئله برای خود من خیلی جالب بود. چون تا قبل از آن، همه فکر می‌کردند چهار دیپلمات، مستقیم از سوریه به لبنان رفته و اسیر شده اند؛ درحالی که خاطره این فرد مسیر را عوض کرد.
آنها از سوریه رفته بودند بعلبک، آن جا جاده بسته بوده، به همین دلیل برمی گردند سوریه و از شمال لبنان، از مسیر طرابلس وارد این کشور شدند. بعدا که با حاج "محسن رفیق دوست" صحبت کردم، او هم از این موضوع اطلاع نداشت و اولین بار بود که می‌شنید و برایش جالب بود. همه فکر می‌کردند آنها از دمشق که وارد شدند، اسیر شدند؛ حتی محتشمی‌پور - که آن زمان سفیر ایران در سوریه بوده - این گونه فکر می‌کرد.
با همه دوستانه صحبت می‌کردم و بحث صرفا پی گیری مطبوعاتی نبود که بگویم خب با فلانی مصاحبه کردم و جریان تمام شد. یک علاقه شخصی بود. بعضی‌ها مطالبی می‌گفتند که شرط می‌کردند از قول ما منتشر نکن و من خودم بدون نام، در قالب مقاله بیان می‌کردم.

*چرا با نشر مقالات و مطالب در این زمینه مخالفت می شد؟
داودآبادی: بیشترین بحث آنها این بود که نظام، دیپلمات ها را زنده می‌خواهد.

* یعنی در مطالب و مقالات نوشته شده از طرف شما عنوان می شد که چهار دیپلمات شهید شده اند؟
داودآبادی: بحث بیشتر همین بود که آنها کشته شده اند. این بده بستان سیاسی و قضیه "ران آراد" که با پرونده دیپلمات ها گره خورده بود، باعث شده بود که ایران هم آنها را زنده بخواهد و در تبلیغات هم آنها را زنده می‌خواست، اما تقریبا تحقیقات ما نشان می‌داد که آنها شهید شده اند.

*زنده بودن آنها هیچ وقت به اثبات رسیده؟
داودآبادی: من هیچ سند موثقی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردم.

*یعنی سندی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردید؟
داودآبادی: اظهاراتی مبنی بر زنده بودن آنها توسط برخی افراد گفته می‌شد که دنبالش رفتم اما به نتیجه‌ای نرسیدم.
دو گروه با این پرونده بازی کردند: یک گروه خارجی که اسرائیلی‌ها بودند. آنها پرونده چهار دیپلمات را گره زدند به پرونده ران آراد، خلبان اسرائیلی که سال 64 هواپیمایش را فلسطینی‌ها زدند و توسط سازمان امل دستگیر شد و دست "مصطفی دیرانی" افتاد. اسرائیل می‌گفت ایران اگر اطلاعاتی از گروگان هایش می‌خواهد، باید از آراد اطلاعات بدهد؛ که این مسئله هیچ ربطی به ایران نداشت؛ اما آنها ادعا کردند او دست ایران است. حتی عکس ها و دست نوشته‌‌های آراد که به اسرائیل منتقل شده بود، نه از جانب حزب الله بود و نه ایران، که از جانب سازمان امل بود.
یک گروه هم در داخل کشور بودند که سعی داشتند این پرونده را به پرونده آراد گره بزنند. کسانی بودند که قریب20 سال این پرونده دست آنها بود. مثل "سیدحسین موسوی" - برادر سیدمحسن موسوی - که 18 سال پرونده دیپلمات ها دست او بود و هیچ کس نمی دانست.

*این افراد چه نفعی از این کار می‌بردند؟
داودآبادی: برای به دست آوردن اطلاعات در مورد چهار دیپلمات، هزینه‌های مادی سنگینی شده است. چون لبنان مرکز خرید و فروش اطلاعات است؛ در کارهای امنیتی و اطلاعاتی هم کسی سراغ فاکتور را نمی‌گیرد، وگر نه خیلی راحت می‌شد تکلیف آنها را روشن کرد.
این پرونده به هیچ وجه به جریان ران آراد ربط ندارد؛ چون حدود سال 83-84 که تبادلی بین حزب الله و اسرائیل انجام شد، شارون رسما اعلام کرد: "من با چشمان اشک آلود اعلام می‌کنم که آراد کشته شده است." خب وقتی خودشان پذیرفتند و اعلام می‌کنند کشته شده، چرا ما به کار گره می‌زنیم؟ حتی مصطفی دیرانی که او را از داخل خانه اش در لبنان ربودند، به اسرائیل بردند و محاکمه و زندانی کردند، هیچ مدرکی ارائه نداد که آراد دست ایران باشد؛ مهم ترین اصل همین جاست؛ مصطفی دیرانی و شیخ "عبدالکریم عبید" که ربوده و زندانی شدند، هیچ مدرکی ارائه ندادند که آراد دست ایران باشد. آنها را که اسرائیل به تلافی آراد از خانه شان دزدید، در تبادل آزاد شدند و اسرائیل پرونده آراد را بست.
آنها هر کدام به چند صد سال زندان محکوم شده بودند، اما به خاطر تبادلی که با حزب الله می‌خواست انجام شود، اسرائیل مجبور شد در قانون قضایی اش یک سری استثناء بگذارد و مجبور شد به آنها عفو بدهد تا این دو را آزاد کنند و کردند. وقتی اسرائیل کسانی را که در دستگیری خلبان متجاوزش مستقیم دست داشتند آزاد کرد، چرا ما این وسط گیر هستیم؟! آنها که نقش مستقیم در پرونده آراد داشتند آزاد شدند، پس قضیه تمام شده؛ پس چرا ما در بده بستان سیاسی این کارها را می‌کنیم؟

*جواب این سؤال را خود شما دارید؟
داودآبادی: من یک بار با دبیر کمیته پی گیری ای که در دولت آقای احمدی نژاد تشکیل شد، دیدار کردم. او پرسید نظراتت چیه؟ من گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را بست. گفتم شما همین کتاب کمین جولای 82 را بگیرید دست تان، تمام دلایل زنده بودن و شهادت آنها را می‌شود از این کتاب درآورد. ببینید کدام می‌چربد؟ من ده تا اسم به ایشان دادم و گفتم شما سراغ این ده نفر بروید و بعد کسان دیگر، و اطلاعات در مورد شخصیت آنها را در بیاورید تا متوجه شوید تکلیف آنها چیست؟ همه اینها می‌روند سراغ "سمیر جعجع" که اصلا در این پرونده هیچ کاره است. برای چی شما سراغ جعجع می‌روید؟ بروید سراغ "جونی عبدو"، چون هم آن جا بوده و هم در قضیه دست داشته‌ است. سراغ "نادر سکر" بروید و کسان دیگری که اسم شان هست و مستقیم دست داشتند. بروید سراغ "روبیر حاتم" که تا به حال هیچ ایرانی سراغ او نرفته. او ادعا می‌کند من نوار کاست صحبت ها قبل از کشته شدن حاج احمد را دارم. حداقل یک ایرانی باید برود با او صحبت کند و بگوید حرفت چیست؟

* شاید این کار را کرده اند؟
داودآبادی: نه این کار نشده. چون من زمانی یک ادعایی شنیدم که مستند بود، مبنی بر زنده بودن دیپلمات ها. حدود 7-8 سال پیش بود. روزی که اینها اسیر می‌شوند بعد از ظهر همان روز سه ایرانی دیگر هم اسیر می‌شوند و جالب است که در وزارت خارجه می‌خواستند این قضیه را بپوشانند. علت آن هم این بود که یکی از آنها به اسم "شیخ توسلی" وقتی گیر می‌افتد، شروع می‌کند به گنده گویی کردن که می‌دانید من کی هستم؟! عربی هم بلد بوده و آنها هم فکر می‌کنند او آدم گنده‌ای است. به همین دلیل فالانژها آنها را مستقیم تحویل اسرائیل می‌دهند و این سه نفر زندان بودند و هر وقت اسرائیل خبری درباره سه گروگان ایرانی می داد، منظورشان این سه نفر بوده نه کسان دیگر. وقتی از زبان هم می‌گفتند سه ایرانی به همراه راننده خود در زندان اسرائیلی ها هستند، همین‌ها بودند و من نامه مستقیم آن را دیده بودم.

* قضیه نامه چیست؟
 داودآبادی: سال 80 در منزل خانم "صدیقه وسمقی" برای مصاحبه رفته بودم، چون ایشان لبنان رفته و برگشته بود. می‌خواستم از هر کس ولو اطلاعات کمی هم که از آنها دارد، مطلب بگیرم. وقتی با او صحبت کردم نامه‌ای نشانم داد که نامه محرمانه وزارت خارجه بود و اسامی آن سه ایرانی در آن قید شده بود. من اولین بار فهمیدم ما سه ایرانی آن جا داریم غیر از این 4 نفر که در بیروت اسیر شده اند . جریان را دنبال کردم، فهمیدم سفارت ایران همان روز بیانیه داده که بله سه ایرانی دیگر هم در لبنان اسیر شده اند و در پایان آن هم نوشته بودند با این حساب تعداد اسراء به 7 نفر می‌رسد.
جالب بود که کمیته پی گیری حرف من را تکذیب می‌کرد و می‌گفت "این سه نفر وجود خارجی ندارند." کتاب را آوردم و گفتم فلان خبر سفارت را سال 67 منتشر کردند که مال من نیست. گفتند این خبر دروغ است. گفتم همه روزنامه‌های مملکت چاپ کردند چه نیازی بوده روزنامه‌ها از قول سفارت ایران دروغ چاپ کنند؟! گفتند این خبر وجود خارجی ندارد. گفتم فلان نامه محرمانه وزارت خارچه چی؟ یک دفعه گیر کردند. یکی گفت اگر محرمانه بوده پس نباید منتشر می‌شده. اما مجبور شدند قبول کنند. می‌گفت نباید بگوییم سه تا بودند، به چه علت؟ چون این سه تا که زندان بودند بعد از 7-8 سال که محکومیت شان تمام می‌شود و آزاد می‌شوند، در اسرائیل مستقر می شوند و زندگی می‌کنند.

* این سه نفر به عنوان رزمنده رفته بودند؟
 داودآبادی: نه. ظاهرا تاجر بودند اما ظاهرا "شیخ توسلی" کارمند بنیاد شهید بوده و آن دو نفر دیگر را دقیقا نمی‌دانم که سر چی گیر می‌افتند.

* اسم شان را نمی‌دانید؟
 داودآبادی: در آن نامه بود اما الان از یاد برده ام. الان دارند در اسرائیل زندگی می‌کنند و یکی اسمش را یعقوب گذاشته است و در شهر "عکا" – در فلسطین اشغالی - مغازه جوراب فروشی دارد. جالب است که او می‌گوید من تا یک سال قبل از این که آزاد شوم، با سه تا از آنها حضوری در زندان صحبت می‌کردم.
من به طریقی این اطلاع را به دست آوردم که توسلی مدعی است با حاج احمد، تقی رستگار و موسوی در زندان صحبت ‌کرده ولی می گوید کاظم اخوان را من ندیدم اما صدایش را می‌شنیدم. آن سه نفر می‌گفتند رفیق ما (کاظم اخوان) حالش خوب نیست و همیشه در سلول است.

* چه سالی این صحبت مطرح شده؟
داودآبادی: شاید سال 80 باشد یعنی یازده سال پیش.

* به نظر شما صحبت های این فرد صحت دارد؟
داودآبادی: هر ادعایی را باید رفت سراغش. من اگر می‌توانستم می‌رفتم سراغ آنها. من حتی رد این فرد را هم زدم تا به طریقی با او مصاحبه بگیرم، به کمیته پی گیری هم گفتم که شما اگر نمی‌توانید، من می‌توانم کسی را پیدا کنم تا از طریق یک کشور ثالث برود و با شیخ توسلی مصاحبه کند و بیاورد. دیگر از این مستند‌تر؟ اما آنها قبول نکردند. حتی گفتم می توانم کسی را پیدا کنم که برود با روبیر حاتم صحبت کند. چون او دو ادعای بزرگ دارد 1- می‌گوید من نوار بازجویی ابتدایی حاج احمد را دارم اما نمی گوید بعدش چه اتفاقی افتاده است 2- یک داستانی هست که بگذارید همه حرف ها را بزنم و عیبی هم ندارد که منتشر شود.
سال 75 که من در لبنان بودم، در بعلبک یکی از نیروهای سازمان امل را دیدم که از سال 62 با هم آشنا بودیم. شب خانه آنها در بعلبک بودیم. او یک دفعه موقع بحث حاج احمد گفت: حمید، یکی از نیروهایی که در گرفتن دیپلمات ها بوده و در جریان هم دست داشته‌، الان در بیروت تعمیرگاه دارد. یک نفر هم آدرس دقیق او را دارد اما 2 میلیون تومان پول می‌خواهد و آدرس دقیق را می دهد.
این فرد کسی است که ماشین آنها را گرفته و حتی از آنها نگه داری کرده. من صبح رفتم بیروت سراغ یکی از ایرانی ها که با حاج احمد رفیق بوده و گفتم فلانی قضیه این طوری است، اما او گفت ولش کن بی خیال باش. تعجب کردم هر چی گفتم، او بی خیال از آن گذشت. این قضیه تمام شد و من آمدم تهران رفتم سراغ یکی از مسئولین مملکتی.

* دلیل این که چرا باید بی خیال باشید را از او نپرسیدید؟
*داودآبادی: نه؛ اما تعجب کردم بعد از آن همه صحبت گفت حالا ناهار چی می‌خوری؟ گفتم بابا کسی که حاج احمد را گرفته، کنار خودمونه! از این جریان گذشت و یک سال بعد در تهران با یکی از مسئولین مملکتی در مورد حاج احمد مصاحبه‌ای داشتم، جلسه هم خصوصی بود. آن قضیه را تعریف کردم که او خندید و گفت من با آن فالانژ صحبت کرده ام؛ و گفت همان زمان بچه‌ها او را گرفتند و وقتی من در لبنان بودم آوردنش پیش من و با او صحبت کردم. او گفت وقتی ماشین را نگه داشتیم جر و بحث کردیم و بعد حاج احمد پایین می‌آید. او حتی اسم حاج احمد را هم نمی‌دانست و گفته آن کسی که پیراهن سفید تن داشت و دماغش هم شکسته بود، آمد جلو و با من درگیر شد و من با کلت زدم به صورتش. او این را برای ما گفت ولی تاکید کرد که منتشر نکنیم.

* این موضوعی که الان مطرح شد را برای اولین بار است می گویید؟
داودآبادی: بله. لبنان را باید اول بشناسی. می‌گویند هیچ اطلاعات سری در لبنان بیشتر از یک ساعت دوام نمی‌آورد و آن جا بزرگراه تجارت سه چیز است. 1- مواد مخدر 2- اسلحه 3- اطلاعات. و بیشتر هم اطلاعات است.
کسانی که در کارهای سیاسی می‌افتند مثل فالانژها، کاسب‌های عجیبی هستند. یعنی یک اطلاعات را تکه تکه می‌کنند و ده نوع می‌فروشند و اگر زرنگ نباشی سرت کلاه می‌گذارند. آنها زندگی‌شان با فروش اطلاعات می‌گذرد. مثلا امروز این آمده یک ادعا کرده و بعد می‌گوید من نوار بازجویی حاج احمد را دارم. حالا یک نفر نباید برود تکلیف این ادعا را معلوم کند؟ "روبیر مارون حاتم" معروف به "کبرا "، چی از دیپلمات ها دارد و می‌داند؟ اصلا خاطرات او که چاپ شده است را تهیه کنید. کتاب "از دمشق تا تل آویو" او هنوز در لبنان ممنوع است اما من در سایت 4 دیپلمات متن آن را زدم. هم نسخه عربی و هم انگلیسی آن را پیدا کردم. یک فصل آن را چون در رابطه با گرفتن دیپلمات های ایرانی بود، گذاشتم در این سایت.
هر ادعایی که در مورد آنها شده، درکتاب کمین جولای82 جمع شده است. من نمی‌خواهم قضاوت کنم، اما کمیته پی گیری یا هر جای دیگری که می‌خواهد دنبال کند، باید این کتاب را بررسی کند و به نتیجه برسد و ببیند مارون حاتم چقدر راست می‌گوید. سمیر جعجع چقدر نقش داشته. "ایلی حبیقه" چقدر نقش داشته. من دیدم اطلاعاتی را که جمع کردم می‌تواند کمک کند. جالب است که بعد از چاپ این کتاب، در مجلس شورای اسلامی کمیته پی گیری که شکل گرفته بود و نماینده وزارت اطلاعات، سپاه، وزارت خارجه، خانواده‌ها و کمیسیون امنیت ملی مجلس در آن حضور داشتند، جلساتی که تشکیل می‌دادند برای این چهار دیپلمات، همه بدون استثناء این کتاب دست شان بود و استناد همه شان به این کتاب بود. چون هیچ منبع دیگری وجود ندارد. ولی وزارت خارجه تیمی را تعیین کرده و این کتاب را بررسی کرده بودند و نتیجه گیری این شد که این کتاب نباید چاپ می‌شد. چرا؟ چون در این کتاب عنوان شده که حاج احمد متوسلیان عضو سپاه بوده است. حالا سوال من این جاست مگر شما کنگره سرداران برای او نگرفتید؟
این خبر را نماینده یکی از خانواده‌های دیپلمات ها به من گفت که وزارت خارجه از این کتاب شاکی بوده که مثلا در این کتاب گفته شده "تقی رستگار" بسیجی بوده. شما این همه برنامه برگزار کردید و در کتاب‌های دیگر هم نام او هست. من سفارش دادم دو کتاب از آمریکا آوردند که در آن زندگی حاج احمد نوشته شده بود که حاج احمد کی بود؟ او فرمانده نیروهایی بود که رفتند سوریه.

* عنوان کتاب چه بود؟
داودآبادی: "ریشه‌های تشکیل سپاه پاسداران" که پرداخته به نیروهای ایرانی در لبنان و یا کتاب "الحصاد" نوشته جان کوولی که ریز نوشته حاج احمد چه کسی بود.
بحث دیگری که دارم این است که 14 تیر ماه حاج احمد و دوستانش دستگیر می‌شوند. 14 تیر 61 کتاب روزشمار جنگی که سپاه منتشر می‌کند، در این روز یک کلمه در مورد آنها نوشته نشده است فقط ده روز که می‌گذرد در این کتاب می‌خوانید سفارت ایران در اطلاعیه‌ای از نخست وزیر لبنان خواست که چهار دیپلمات را آزاد کنند، همین! اسم هم نمی‌آورد. آنها کی بودند و چرا رفتند آن جا؟
در خاطرات آقای "هاشمی رفسنجانی" هم در این روز مطلبی پیرامون دیپلمات ها نمی‌بینید. انواع خاطرات در این کتاب وجود دارد حتی خبر ترور یکی از فرماندهان نیروهای فلسطینی در لبنان که اشاره می کند خبر بسیار مهمی است؛ اما در مورد اسارت 4 نیروی ما، یک کلمه نیست و مثلا می‌خواهند بپوشانند و از لحاظ امنیتی حفظ کنند.
14تیر آنها اسیر می‌شوند و 5 روز بعد از اسارت آنها، روز 19 تیر، مجله "پیام انقلاب" سپاه چاپ می‌شود که مصاحبه اختصاصی با حاج احمد دارد و عکس او را هم زده و زیرش نوشته "برادر احمد فرمانده نیروهای سپاه در سوریه و لبنان". اینها با هم در تضاد نیست؟!
امروز بگویند کتاب کمین جولای82 آورده که حاج احمد عضو سپاه بوده و لو داده! مگر چقدر این موضوع پوشیده است؟! من بزرگ ترین بحثی که در مورد این کتاب دارم، این است که ما چرا هراس داریم از این که بگوییم ما نیرو فرستادیم به لبنان؟ مگر کار خطایی کردیم؟! اسرائیل به لبنان حمله کرد، همه کشورهای عربی این وسط یک ادعایی کردند که ایران اگر راست می‌گوید جنگ خود را رها کند و به لبنان برسد. حتی عراق اعلام کرد من حاضرم از وسط کشورم راه بدهم که ایران نیروهایش را به لبنان ببرد. اما هیچ کدام به ادعای خود عمل نکردند و هیچ کشور عربی وسط کار نیامد و فقط ایران عمل کرد.
اعتقاد من این است که اعزام نیرو به لبنان، مثل یک عملیات ما در جنگ بود. ما عملیات "فتح المبین" و "بیت المقدس" را داشتیم، بعد یک ماه و نیم فاصله و بعد ببینیم در این یک ماه و نیم چه گذشت؟ در روزشمار سپاه و خاطرات آقای هاشمی نمی‌بینید چه گذشت، در هیچ کتابی مطلبی نمی بینید. یک ماه و نیم جنگ بوده. دو تیپ بزرگ ما در لبنان هم درحال جنگ بوده، تیپ حضرت "محمد رسول الله (ص)" سپاه و "ذوالفقار" ارتش، بزرگ ترین تیپ‌های ما بوده که رفته لبنان.

*همین 45 روز خلاء باعث نشده ما در عملیات رمضان شکست بخوریم؟
داودآبادی: بله.

*پس این کار اشتباه بوده؟
داودآبادی: وقتی ما نپردازیم به این که در لبنان چه شد، آن موقع نمی‌توانیم شکست رمضان را توجیه کنیم و این که چرا ما در بیت المقدس و فتح المبین این قدر خوب جلو رفتیم، اما در رمضان گیر کردیم.

*پس می توان گفت شکست عملیات رمضان دقیقا رابطه مستقیم دارد با جنگ لبنان؟
داودآبادی: صد درصد. بروید اخبار و اطلاعات شروع عملیات بیت المقدس به بعد را ببینید که من در کتاب پاره های پولاد آورده ام. تمام کارشناس‌های اسرائیل و آمریکا بر این نظر هستند که اگر ایران پیروز شود، پدر همه ما را در می‌آورد. خرمشهر که گرفته می‌شود، صدام درجمع فرماندهانش می گوید: "وقتی ایران خرمشهر را گرفت، من آن قدر ترسیدم که گارد ریاست جمهوری را مامور کردم دور بغداد یک دیوار دفاعی تشکیل دهند و گفتم الان است که ایران بغدادم را بگیرد".
این قدر در هراس بودند و صدام این قدر ترسیده! طرح عملیات هم این بود که بعد از فتح خرمشهر بصره را بگیریم که نشد و ماندیم در خرمشهر. آنها دنبال فرصت می‌گشتند برای کمک به صدام و جلوگیری از پیروزی ایران. این بحث کذب "آتش بس" را که مطرح می‌کنند که عربستان گفت من هم خسارت جنگ را جبران می‌کنم، اینها بی اعتبار است. چون اولا اگر بنا باشد چنین کاری انجام دهند، باید ابتدا دو نامه سیاسی رسمی به هر دو کشور می دادند یا حداقل و به صورت دیپلماتیک بگویند، پس کو؟ کدام نامه را دادند؟
اگر هم مسئولین آنها چنین ادعایی شفاهی کردند، در حد ادعا بوده و آن زمان آتش بس به درد ما نمی‌خورد. آنها دنبال زمان بودند و آتش بس یعنی الان نجنگید و هر وقت عراق دوباره جنگ کرد شما هم بجنگید! آتش بس یعنی 30 -40 سال از آتش بس بین سوریه و اسرائیل می‌گذرد، اسرائیل اطراف دمشق را بمباران می‌کند اما سوریه هیچ کاری نمی‌کند. آتش بس یعنی این! یعنی خفت و خاری را زیر سایه دشمن بپذیرید. و آنها دنبال آتش بس بودند برای کمک به صدام و نیاز به زمان که نتوانستند این کار را بکنند و چکار کردند؟ "ابونضال" که مزدور صدام و یک عضو جدا شده از سازمان "الفتح" فلسطین بود، یک گروه تروریستی داشت و بیشتر هم برای حزب بعث عراق کار می‌کرد. این تیم تروریستی رفتند در لندن، "شلومو آرگوف" سفیر اسرائیل در انگلستان را ترور کردند که زخمی شد. همین را اسرائیل بهانه قرار داد برای حمله به لبنان. چند سال بعد آن تیم تروریستی که در لندن محاکمه شدند، "نایف روزان" که رئیس آن تیم تروریستی بود، آن جا گفت ما وظیفه داشتیم جنگ ایران را منحرف کنیم و طرحی بین اسرائیل و عراق ریخته شد برای این که نگذارند ایران بیشتر از این جلو بیاید. این اعترافات در روزنامه "گاردین" هم چاپ شد.
ایران نیروهایش را برد لبنان ولی به هیچ عنوان اجازه عملیات به ما داده نشد و ایران نمی‌توانست وارد لبنان شود. لبنان اجازه نمی‌داد نیرو ببرد و فقط در پادگان "زبدانی" گیر کرده بودند. نیروهایی که مانده بودند آن جا، عملیاتی بودند. شور و هیجان عملیات داشتند، اما به آنها اجازه عملیات نمی‌دادند. حاج احمد می‌رود و می‌آید کاری نمی‌تواند انجام دهد. کسی مثل حاج احمد باید این طرف سیم خاردار باشد و یک اسرائیلی هم آن طرف و حاج احمد فقط او را نگاه کند و حق ندارد برود آن طرف سیم خاردار.
شهید صیاد شیرازی در خاطراتش می‌گوید آمدیم به امام گزارش دادیم و وضعیت را تعریف کردیم. وقتی برای امام توضیح دادیم، امام که سرشان پایین بود و با عصبانیت عجیبی سرشان را بالا آوردند و گفتند "سریع بروید تمام نیروهایی را که بردید سوریه و لبنان برگردانید به کشور و اگر یک قطره خون از دماغ کسی بریزد گردن شماست." به امام گفتیم مگر ما آرزو نداشتیم روزی با اسرائیل وارد جنگ شویم؟ حالا به این آرزو رسیدیم. امام با این که نظامی نبوده، به فرماندهان نظامی می‌گوید: "همه شما را گول زدند. جبهه‌ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کردند، می‌توانید این خاکریز را از نیرو پر کنید؟!" که حین بر گرداندن نیروها، حاج احمد اسیر می‌شود.
در این یک ماه و نیم نگاه کنید و بروید کتاب "سودا گری مرگ" را بخوانید. بعد از عملیات بیت المقدس تا رمضان را در اسناد، اطلاعات و اخبار بررسی کنید. بیشترین کمک تسلیحاتی به عراق، در این مدت انجام می‌شود. زمین شلمچه که تا قبل از آن مثل کف دست صاف بوده، در عملیات رمضان به خیال شناسایی بیت المقدس که زمین مثل کف دست بوده حالا کانال پرورش ماهی عظیم شده بود و در آن برق انداخته بودند، در خاکریزها مثلثی قیر ریختند، سیم خاردارها مختلف. در یک ماه و نیم تمام این کارها را انجام دادند.
بزرگ ترین کمک‌هایی که در این مدت می توانست به عراق شود، به او دادند. مثلا اتحاد جماهیر شوروی تانک‌های مدرن ضد موشک "تی - 72" را به عراق داد و تا قبل از این یک ماه و نیم اصلا در سیستم عراق نبود و "تی - 62" آخرین مدلش بود. در عملیات رمضان، بچه ها که آر.پی.جی می‌زدند، تعجب می‌کردند که چرا آر.پی‌.جی کمانه می‌کند و تانک منفجر نمی‌شود، مگر می‌شود؟! تا به حال این نمونه را از نزدیک ندیده بودند. رکبی که ما خوردیم این بود و ثمره یک ماه و نیمی بود که عراق فرصت داشت و همه کشورهای شرقی، غربی، آمریکا و اسرائیل کمکش کردند و تجهیزاتش را قوی کردند برای مقابله با حمله ایران به بصره. بعد از آن هم عراق کاملا روی پا آمد. خرمشهر که گرفته شد، عراق هم از نظر روحی و هم از نظر نظامی داغان شده بود؛ در رمضان که توانست ما را شکست دهد، نیروهایش تقویت شدند و گفتند ایران می‌خواهد بصره عزیز ما را بگیرد و ما جلویش را سد کردیم.

* پس نقش سفیر ایران در سوریه این میان چه بود؟
داودآبادی: خیلی نقش مهمی است. برای روشن شدن جریان مقایسه می کنم با قضیه رومانی. حدود سال 68 بود که "نیکلای چائوشسکو" رئیس جمهور رومانی به ایران آمد. در ایران با آقای هاشمی رفسنجانی ملاقات کرد، دست داد و عکس گرفتند. وقتی برگشت کشورش، دستگیر و همراه همسرش اعدام شد. وقتی او را در قبر گذاشتند، عکس دست دادنش با آقای هاشمی را گذاشتند روی جنازه‌اش. آن جا اولین جایی بود در دنیا - به جز عراق در زمان جنگ - که در آن علیه ایران شعار دادند. که چرا شما با رهبر دیکتاتور ما دست دادید و از او پذیرایی کردید؟ وزارت خارجه سفیر ایران در رومانی را خواست، به او گفتند مگر تو خواب بودی که در این کشور انقلاب است و چند ماه است حکومت در حال تزلزل بوده. سفیر ما خواب بوده. نه گزارشی، نه خبری، خب کار سفیر همین است دیگر که اگر می‌خواهید از مسئولان این کشور دعوت کنید، اوضاع شان این طوری است و احتمالا سرنگون شود. مراعات کنید و از دعوت کردن دست نگه دارید. سفارت ایران در لبنان، سفارت مستقل نیست. از زمان رژیم پهلوی هم همین طوری بوده و زیر نظر سفارت ایران در سوریه اداره می‌شده است. نمی‌دانم الان هم این طوری است یا نه.  در سال 61 هم به همین صورت بود. به همین خاطر کسی به عنوان سفیر ایران در لبنان به آن صورت نیست. سرپرستی به عنوان سفیر هست اما همه قدرت دست سفیر سوریه است. آن زمان سفیر ایران در سوریه "علی اکبر محتشمی پور" بود و سرپرست سفارت لبنان "سیدمحسن موسوی". به علاوه آقای ولایتی، آقای "فخر روحانی" را که روحانی هم بوده، حکم می‌دهد به عنوان سفیر ایران در لبنان و می‌گوید برو و سفارت را از موسوی تحویل بگیر. آقای محتشمی پور با این داستان مخالف بوده و حتی به موسوی می‌گوید تو نباید بروی لبنان. موسوی می‌گوید من نمی‌توانم قربانی بازی‌های شما این وسط شوم، من باید بروم و سفارت را تحویل فخر روحانی بدهم و علت لبنان رفتنش هم این بوده. فخر روحانی هم در راه بوده، اما محتشمی پور گیر می‌دهد که نباید سفارت را تحویل بدهی. یک بازی سیاسی بوده و جالب این جاست که سفارت ایران در سوریه چه کار می‌کرده؟ آیا از این اوضاع خبر نداشته؟ نمی‌دانستند اگر نیرو برود سوریه این اوضاع پیش می آید؟
دیپلمات ها وقتی می‌خواستند به لبنان بروند، از دمشق راه افتاده و از مرز "اشتوره" وارد لبنان می‌شوند که مرز "المصنع" می‌گویند و می‌روند بعلبک. در آن جا منزل شهید سیدعباس موسوی بودند که می‌خواستند بروند به سمت بیروت که شخصی به نام "سیف الله منتظری" می‌گوید من آخرین بار آن جا دیدم شان و راه افتادند به سمت بیروت. در میان راه می‌فهمند جاده بسته است و از بالا می‌روند و به سوریه وارد می‌شوند و می خواستند از طرف "حمص" وارد "زغرتا" و سپس جاده طرابلس شوند و از طرف پایین وارد "جونیه" و شمال بیروت شوند. یکی از لبنانی ها می‌گوید من که رفتم دیدم فالانژها پست ایست و بازرسی گذاشتند و قبلا دژبانی نبوده و یک دفعه ماشین ها را نگه داشته و جاده را بسته‌اند و همه را می‌گردند که چه کسی می‌رود و چه کسی می‌آید.

* یعنی متوجه شدند یک تیم از نیروهای ایرانی در مسیر است؟
داودآبادی: نه. فالانژها از این کارها زیاد می‌کردند و یک دفعه پست بازرسی می‌گذاشتند. آنها می‌دانستند تنها راه ورود به بیروت از بالاست چون جنوب بسته است و به گفته همین ایلی حبیقه از مسلمان‌ها 400 - 500 نفر کشته بودند.
در اوضاع احوال لبنان آن موقع این مسائل عادی بوده. شناسنامه‌های لبنان به صورت کارت است که به آن کارت هویت می‌گویند. اسم و مذهب را هم در آن نوشته می شود. فالانژها هر کس را که شیعه بوده، می‌کشتند و با "اهل سنت" و "دروزی" مشکلی نداشتند. به هر ترتیبی بوده این فرد از بازرسی رد می‌شود و می‌آید سفارت ایران در بیروت. از طریق مخابرات بی‌سیم می‌زند به بعلبک که به بچه‌ها بگویید کسی به بیروت نیاید چون جاده بسته است، فالانژها ایست و بازرسی زدند. اما می‌گویند بچه‌های ایرانی راه افتاده اند. او می‌گوید به یک طریقی به دیپلمات ها خبر دهید. می‌گویند به آنها دسترسی نداریم و این شخص می‌گوید: وای تمام شد! و 24 ساعت بعد مطلع می‌شوند دیپلمات ها را گرفتند.
کارهای پلیس دیپماتیک در لبنان را ژاندارمری آن جا انجام می دهد. دو ماشین دنبال دیپلمات ها راه افتاده بودند که بعد وقتی در پست بازرسی "برباره" فالانژها ماشین آنها را می‌گیرند، اسلحه می‌کشند که به ژاندارم ها می گویند برگردید و آنها می‌روند. بعد ماشین دیپلمات ها را می برند در طرابلس در کنار ساختمان حزب بعث عراق شاخه طرابلس می‌گذارند که بگویند آنها در طرابلس با بعثی‌ها درگیر شده و کشته شدند و کمی خون هم ریخته شده در آن می‌گذارند و به طریقی قضیه را منحرف می کنند. ولی فردا یا پس فردای دستگیری آنها نخست ‌وزیر لبنان قول می‌دهد که من پی گیری می‌کنم و آنها را آزاد می‌کنند ولی هیچ خبری نمی‌شود.

* پس چرا تا سال های 71-72 پی گیری جدی برای آزادی آنها انجام نمی شود؟
داودآبادی: از سال 61 به بعد لبنان مسائل زیادی داشت که مستقیم به ایران مربوط بود. حوادث زیادی اتفاق می‌افتاد. انفجار، گروگان‌گیری و ترورهایی که می‌شد به طریقی ربط می‌دادند به ایران. کلی گروگان غربی گرفته شد که قرار بود در این حین تکلیف حاج احمد و دوستانش معلوم شود، ولی خبری نشد. چه فرانسه و چه آمریکا برای این که گروگان های شان در لبنان آزاد شوند، دست به دامان ایران می‌شدند و ایران اولین شرطش این بود که من کمک می‌کنم گروگان‌های شما آزاد شوند، ولی شما هم باید گروگان‌های ما را آزاد کنید. این خواست همیشه ایران بود. این طور نبود که بگوییم کاری نکردند.

* این سکوتی که حتی در مطبوعات هم حرفی زده نمی شد، دلیلش چیست؟
داودآبادی: سکوت امنیتی بوده.

*به نظر شما چنین کاری باید صورت می گرفت؟
داودآبادی: آن زمان بله؛ آن زمان باید می‌شد. در لبنان درگیری عجیبی وجود داشت. یعنی تقابل ایران و آمریکا بیشتر در لبنان بود. درگیری‌های سیاسی که داشتند در لبنان بروز می‌کرد و نمی‌شد چیزی را رو کنید و نه می‌توانستیم اطلاعاتی بگیریم و نه اطلاعاتی رو کنیم. گروگان فرانسوی، آمریکایی و کشورهای دیگر گرفته می‌شود، هواپیماربایی می‌شود؛ ایران مثلا می‌توانست به آن گروه هایی که این کار را می‌کنند فشار بیاورد که مثلا این کار را کنید.
یک بار سرهنگ "ویلیام باکلی" از مسئولین رده بالای سازمان سیا را گروگان گرفتند و باز دوباره وقتی از ایران خواستند کمک کند، خواسته ایران این بود که باید تکلیف گروگان‌های ما هم روشن شود ما هم گروگان داریم و آنها به دست مزدورهای شما ربوده شده اند. چون فالانژ‌یست‌ها، مزدوران رژیم صهیونیستی بودند و نیروی کمکی اسرائیل در لبنان بودند.
بازی سیاسی همین است. یک جایی می‌شود بازی سیاسی کرد، یک جایی نمی‌شود. یک جاهایی قول‌هایی هم برای آزادی گروگان‌ها‌ی شان می‌دادند.

* از چه زمانی به فکر نوشتن کتاب "کمین جولای 82 " افتادید؟
داودآبادی: سال 80 بود که قطعی شد همه مطالب را جمع کنم و در قالب کتاب منتشر کنم.

* چرا؟
داودآبادی: چون خلاء اطلاعاتی در مورد این قضیه وجود داشت.

* با این صحبت دستگاه دیپلماسی ما کم کار بوده.
داودآبادی: نوشتن و چاپ این کتاب را من نباید انجام می‌دادم. باید یک مرکز تحقیقاتی در وزارت خارجه این کار را می‌کرد. یعنی می‌خواهم امروز این را بگویم، این کتاب وقتی می‌شود منبع اطلاعاتی کسانی که دارند کار این دیپلمات‌ها را پی گیری می‌کنند، این یک ضعف است و اگر این کتاب نبود چه می‌کردند؟ چه منبع اطلاعاتی داشتند؟ من این منابع آشکارم است. خیلی حرف ها را از لحاظ امنیتی نمی‌شود گفته شود. خیلی منابع را نمی‌شود در بین اینها آورد. آیا نباید اینها یک جایی جمع شود؟ من با آدم‌های کمیته پی گیری بحث و صحبت کردم، گفتم اگر می‌خواهید کار کنید تکلیف چیست؟ من بین اینها هیچ کس را ندیدم کار عملی انجام دهد. شاید نگاه‌ آنها این گونه است که 300 هزار شهید دادیم، 4 تا هم بیشتر! مگر روی 300 هزار کسی شلوغ بازی می‌کند؟

*آیا می شود گفت این پرونده یک نوع منبع ارتزاق برای افرادی خاص شده؟
داودآبادی: بله صد در صد! وقتی یک مسئله‌ را هاله‌ای دورش می‌پیچند، یکی از این هاله استفاده می‌برد. من نمونه می‌گویم. کسی که مسئول پی گیری این پرونده بوده و 18 سال این پرونده دستش بوده، 18 سال مدعی بود آنها زنده هستند. "سیدحسین موسوی" مدعی بود آنها زنده هستند و محکم هم می‌ایستاد و این حرف را می‌زد. سال 70 - 71 که دقیق یادم نیست، در مرکز مطالعات وزارت خارجه جلسه‌ای برگزار شد. در آن جلسه نماینده سفارت آلمان به عنوان واسطه بوده. (دقت کنید)
نمایندگان وزارت خارجه بودند. نمایندگان بعضی ارگان‌ها بودند و برای پرونده این چهار دیپلمات و ران آراد که گره خورده بود به این داستان جلسه تشکیل می‌شود. نماینده یکی از احزاب مهم در لبنان وقتی وارد می‌شود، تا فرد را می‌بیند، عقب می‌رود و از در خارج می‌شود و می‌گوید او این جا چه کار می‌کند؟! چرا گذاشتید او در این جلسه باشد؟ این باشد، ما شرکت نمی‌کنیم. به هر ترتیبی بوده بچه‌های وزارت خارجه او را برمی‌گردانند در جلسه. من از دو کانال این خبر را گرفتم. هم از خود نماینده آن حزب، هم افراد دیگر. من همین طوری مطلبی را بشنوم، قبول نمی‌کنم. باید بروم طرف را پیدا کنم و از دهان خودش بشنوم.
من از یک منبع تقریبا موثقی شنیده بودم و جالب این که عین همین کلمات را از کسی شنیدم که اسم مستعارش در آن جلسه "عمار" بوده است. بعد می‌گوید وقتی جلسه تشکیل شد، نماینده آلمان گفت اگر اسرائیلی‌ها مدرکی به شما بدهند مبنی بر زنده بودن سه نفر از این دیپلمات‌ها، شما حاضرید از "ران آراد" اطلاعات بدهید؟ اینها می‌گویند مثلا چه اطلاعاتی از او بدهند؟ می‌گوید آنها یک فیلمی به شما نشان می‌دهند که این سه نفر را زنده نشان می‌دهد ولی زمان و مکان فیلم معلوم نیست و مدت کوتاهی صحبت می‌کنند.
یک دفعه کسی که تا آن روز ادعا داشت آنها زنده هستند، بلند می‌شود و داد و بی‌داد می‌کند و جلسه را به هم می‌زند. به نماینده سفارت آلمان می گوید شما کلاه‌ بردارید. ما می‌دانیم آنها شهید شده اند و شما دروغ می‌گویید. همه یکه می‌خورند که تو تا دیروز می‌گفتی اینها همه زنده هستند، پس چی شد یک دفعه می‌گویی همه شهید هستند؟ کاری می‌کند که نماینده سفارت آلمان قهر می‌کند، می‌رود و جلسه به هم می‌خورد. این یعنی چه؟! تا دیروز ادعا می‌کرد آنها زنده هستند حالا که می‌گویند سند می‌دهیم زنده هستند، می‌گویی شهید شدند؟! خیلی از جاها این طوری شده. خانواده اخوان، می گفتند ما بعد از 18 سال فهمیدیم مسئول پرونده کیست؟ و پرونده را هم به هیچ کس هم نمی‌داده. آنها نامه دادند به رئیس جمهور وقت، آقای خاتمی که چرا به وزارت خارجه فشار نمی‌آورید؟ وزارت خارجه هم نامه را داده بود به مسئول دفتر رئیس جمهورکه از فلان تاریخ پرونده دست آقای سیدحسین موسوی است. خانواده چهار دیپلمات مانده بودند. چون فرزند محسن موسوی نمی دانست پرونده دست عمویش است و در این 18 سال بابت آن چه قدر هزینه شده است. هزینه هایی که جهت خرید اطلاعات خرج می شد؛ مثلا فلانی اطلاعات می‌دهد و 100 میلیون تومان می‌خواهد.
موسوی می‌گوید من پرونده را نمی دهم. به هر طریقی شده مسئولیت پرونده از او گرفته می شود (البته فقط مسئولیت، و نه محتویات پرونده) پرونده هنوز دست اوست و احدی هم یک ورق از آن را ندیده است. مسئولیت پرونده را که از او گرفتند، خاتمی به جای او "علی ربیعی" را می‌گذارد. جلسه‌ای با حضور خاتمی برگزار می‌شود که با خانواده گروگان‌ها دیدار داشتند.
موسوی شروع می‌کند به شلوغ کردن که شما نمی‌خواهید کار کنید و می‌خواهید آنها را فراموش کنید و ... علی ربیعی نمی‌تواند خود را کنترل کند و می‌گوید آقای موسوی چرا این قدر شلوغ می‌کنید، نگذار من حرف بزنم ... دیگر از این پرونده چه می‌خواهید؛ خانواده ها جا می‌خورند. خاتمی می‌گوید بس کنید و آنها سکوت می‌کنند و تمام می‌شود.
در همین مدت، سه بار استخوان دادند به اسرائیل، به عنوان جسد ران آراد. اسرائیل آزمایش DNA انجام می‌داد و می‌گفت او نیست و اسرائیل را یک سال معطل کردند. در همین حین نامه‌ای هم از آراد رفت برای اسرائیل. متن تایپی نامه را برای آنها فرستادند که به خانواده سلام رسانده و نامه هم تایید شد که متعلق به آراد است. نامه برای حدود 5 سال بعد از اسارت آراد بود که نشان می‌داد او زنده بوده. با توجه به اطلاعات نامه، اسرائیل متوجه درستی نامه می‌شود.

* پیشنهادی برای پی گیری وضعیت چهار دیپلمات دارید؟
داودآبادی: پسر سیدمحسن موسوی را گذاشته‌اند برای پی گیری پرونده که سرش با رفتن به سفرهای خارجی گرم است. من دو راه کار دادم به آقایان و گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را حل کرد. شما کارشناس دارید، ده نفر در ایران، ده نفر در لبنان، ریز تا ریز اطلاعات آنها را بگیرید و بررسی کنید. اگر واقعا می‌خواهید این قضیه تمام شود، شدنی است.
سال 78 یکی به من زنگ زد گفت سفارت ایران در لبنان می‌خواهد10 - 9 تیر بیانیه ای بدهد و شهادت آنها را اعلام کند و پرونده را ببندد. من همان موقع زنگ زدم به خانم "مجتهد زاده" همسر سیدمحسن موسوی، ایشان را هم اصلا نمی‌شناختم اما گفتم خانم حواس تان باشد چنین کاری می‌خواهد انجام شود یک چنین بیانیه‌ای صادر می‌شود وزارت خارجه هم تایید می‌کند و تمام می‌شود. قاتل هم معلوم نیست کیست. شهید شدند و فاتحه بخوانید. سیدرائد موسوی را فرستاد پیش من گفت چه کار کنیم؟ گفتم یک نامه بدهید و پیش دستی کنید. من برای او یک نامه تنظیم کردم چون مادر او هم گفته بود نظر شما چیست؟ نامه را تنظیم کردم و رائد تایید کرد. وقتی نامه منتشر شد، آنی نبود که تنظیم کرده بودیم و عمویش آن را عوض کرده بود. خب حق داشت، برادرش بود. نامه آنها که می‌گفت اگر شهادت اعلام شود باید قاتل را هم بگویید. وزارت خارجه هیچ خبری نزد و قضیه منتفی شد.

* اسنادی که در این کتاب نباشد و بخواهید الان منتشر کنید، هست؟
داودآبادی: بله. ولی خب از لحاظ اطلاعاتی نمی شود گفت.

*دلایل زنده نبودن آنها را هم بگویید.
*داودآبادی: من خودم یکی از دلایل زنده نبودن آنها را این می‌دانم که در لبنان یک زمان‌هایی چند مسئول رده‌ بالای آمریکایی ربوده شدند مثل ویلیام باکلی و هیگینز که سرهنگ‌ سازمان سیا بودند. در آن کتاب‌هایی که برای من از آمریکا فرستادند هم هست؛ وقتی قرار شد ایران واسطه شود برای آزادی آنها، بحث بود که چهار دیپلمات‌ هم آزاد شوند. آمریکا و اسرائیل برای آنها بهای سنگینی پرداختند. نگاه خودم این است که حاج احمد از نظر نظامی مگر چه قدر ارزش دارد؟ فرمانده عملیات بیت ‌المقدس بوده و از آن جنگ هم چندین سال می‌گذرد. مگر اطلاعات نظامی او چه قدر بها دارد که آنها حاضر بودند باکلی کشته شود و از دست بدهندش، ولی حاج احمد را ندهند؟ اگر این نبود باید در تبادل می‌آمد وسط دیگر نه؟ سرهنگ "حنان تنینباوم" یکی از مسئولان بلند پایه و مشاور امنیتی نخست وزیر رژیم صهیونیستی بود که هنگام نفوذ به تشکیلات حزب الله دستگیر شد. این را تبادل کردند و برای خودش هم کم کسی نبود. در برابرش چه کسانی آزاد شدند؟ مصطفی دیرانی و شیخ عبید که مستقیم در گرفتن آراد دست داشتند. پس اگر حاج احمد بود مگر چه قدر برای اسرائیل مهم بود؟

*غیر از 4 تا باز هم اسیر در اسرائیل داریم؟
داودآبادی: بله، زیاد.

* رزمنده بودند؟
داودآبادی: نه، تا سال 1358 - 59 دو ایرانی در زندان‌های اسرائیل بودند که نامشان هم معلوم نیست. سال 63 چهارده ایرانی می‌روند لبنان که از آن جا بروند سفارت آمریکا ویزا بگیرند و بروند. منافق هم بودند. مهلت پاسپورت چند نفر از آنها تمام شده بود و می‌روند سفارت ایران در بیروت که پاسپورت‌های شان را تمدید کنند. سفارت هم می‌گوید ما روال قانونی را انجام داده و پاسپورت آنها را هم تمدید کردیم. آنها می‌روند منطقه "دیرعوکر" در بیروت شرقی - منطقه تحت سلطه فالانژها و مسیحی‌ها - که بروند سفارت آمریکا برای گرفتن ویزا. فالانژها آنها را می‌دزدند و بحث مشکوکی هم دارد. فالانژها آنها را می‌گیرند و به ایران اعلام می‌کنند. ایران می‌گوید به ما ربطی ندارد. منافق‌ها به فالانژها می‌گویند ما می‌خواستیم برویم آمریکا و فالانژها آنها را رها می‌کنند و سه نفر را نگه می‌دارند. آقایی را به همراه همسر و بچه‌ی یک ساله‌اش را حدود دو سال نگه می‌دارند. برای من جالب است چرا آنها را نگه داشتند. او ادعا می‌کند فالانژها می‌گفتند این زندانی که تو را نگه داشتیم، دیپلمات‌های ایرانی هم همین جا بودند. این هم یکی از سندهای زنده بودنی است که برادر موسوی نشان می‌دهد.
یازده نیروی ایرانی منافقین که در اسرائیل بودند، به جرم جاسوسی دستگیر می‌شوند. حدود سال 66 بوده که یک فیلم مستند هم از آن ساخته شده. اخیرا در زندان اسرائیل بودند.
آن مهمانداری که هواپیمای ایرانی را ربوده بود، هنوز در زندان اسرائیل است به جرم جاسوسی. چون در اسرائیل کسی نمی‌تواند بگوید من یهودی هستم مگر این که مادرش یهودی باشد. اما این می‌گوید من یهودی شده ام و می‌گویند برای چی یهودی شدی؟ و او را در زندان نگه داشتند.
ما یک تعداد زندانی این گونه داریم. در زندان‌های اسرائیل حداقل 10- 15 ایرانی هست که بلاتکلیف هستند. منافق هستند و ... یک نفر هم یک هفته قبل از حاج احمد اسیر می‌شود در منطقه جولان. می‌رود لب مرز - این را حاج "عباس برقی" تعریف می‌کند - از آب رد می‌شود برود آن طرف مچش را گرفتند و او را هم بردند. بچه قم هم هست و کسی هم پرونده او را پی گیری نکرده.

*شما تلاشی برای چاپ مجدد این کتاب نکردید؟
داودآبادی: این سؤال، بی جواب است. من چند سال پیش با فرهنگ سرای پایداری قرارداد بستم که این کتاب چاپ شود، اما پشت گوش انداختند. خواست برود زیر چاپ، کار خوابید.

*چاپ به زبان انگلیسی این کتاب دارد انجام می‌شود چرا به زبان انگیسی مجاز است اما به زبان فارسی خیر؟
داودآبادی: یک موقع رسما می‌گویند مجوز نمی‌دهیم، یک موقع بازی می‌دهند. یک بار آمدم براساس مسئله چهار دیپلمات، فیلمنامه ای نوشتم به نام "در جست وجوی حقیقت" که قرار شد "روایت فتح" آن را بسازد. سال حدود سال 85 بود. سناریوی مستند را نوشته بودم. حتی گفتم باید سراغ چه کسانی بروید و کامل در آورده بودم. با روایت فتح قرارداد بستیم که هنوز آن قرارداد را دارم. آن موقع روایت فتح 500 هزار تومان حق تحقیق به من داد و قرار بود در همه مراحل کار خودم هم باشم. آنها شدید عطش داشتند که زود کار را برسان می‌خواهیم زودتر کار کنیم. شش سال از این قضیه می‌گذرد و کار خوابید و نشد. حتی وقتی برای یکی از دوستان تعریف کردم خندید! گفتم چه شده؟ گفت رکب خوردی. تو امتیاز کارت را سپردی به آنها و حالا کار نمی‌کنند و به تو هم ربطی ندارد. کار ساخته نمی‌شود و خیال شان راحت شد.

* در مورد چاپ انگلیسی کتاب نمی‌خواهید صحبت کنید؟
*داودآبادی: چاپ انگلیسی کتاب بیشتر از دو سال خوابید. یعنی دو سال پیش "فریدون گنجور" این کتاب را ترجمه کرد. او از دوستان کاظم اخوان بوده. ما متن آماده و ویرایش شده را تحویل دادیم که متأسفانه دو سال خوابیده بود و سرانجام با فشاری که آوردیم، کتاب یک ماهه چاپ شد.

* به عنوان سؤال آخر اگر مطلبی هست که دوست داشتید بگویید و من به آن اشاره نکردم بفرمایید.
داودآبادی: مطلبی نیست. از سال 81-82 که این کتاب چاپ شد، خبر خاصی نیست فقط بازی با اخبار است. مثلا یک سال ادعا کردند "احمد حبیب‌الله" رئیس انجمن حمایت از زندانیان فلسطینی در اسرائیل گفته من آنها را زنده دیدم. من رد او را گرفتم و حبیب‌الله این را از قول یکی از دوستانش نقل می‌کند می‌گوید سه ایرانی در زندان عتلیت بودند که برمی‌گردد به همان 3 ایرانی. احمد حبیب‌الله در سال 79 این حرف را زد. 5 سال بعد خبری منتشر می‌شود (می‌گویم با اخبار بازی می‌کنند) که احمد حبیب‌الله کسی که می‌گفت من آنها را دیدم، کشته شد. او 5 سال بعد از این اظهاراتش به صورت عادی تصادف و فوت کرد؛ اما آمدند و در تیتر روزنامه‌ها گفتند "کسی که تا بیان کرد آنها را دیده، کشته شد." تازه خودش هم ندیده بود و از قول وکیلی بیان کرده بود. ولی بعد از 5 سال با خبر بازی کردند. من رفتم دنبال خبر اما به هیچ جا نمی‌رسیدم. شما در اینترنت بگرد، یک جا به زور یک سایت توانست یک عکس از او بزند. خیلی از اخباری که از طرف احمد حبیب‌‌الله منتشر می‌شود، از جانب ما است. یک بار گفتند پسر او یک سری اخبار از چهار دیپلمات دارد. مگر پسر او چه کاره است؟! پس اطلاعاتش کو؟ من دو سه مسئله را پیدا نکردم. یکی این که می‌گفتند آن فلسطینی آزاد شده و رفته به دفتر خبرگزاری ایران در لندن و گفته من با آنها بودم پس کو؟ کی بوده؟ یا این که گفتند در اردن خبرنگار ایرانی مصاحبه کرده با احمد حبیب‌الله؛ پس کو؟

* نظر شما راجع به این که این پرونده را از نهادهای دیپلماتیک و سیستماتیک بگیرند و به دست نهادهای مردمی بدهند چیست؟
داودآبادی: الان پرونده دست یک NGO است ولی شما فکر می‌کنید پرونده چیست؟ پرونده یک چیز قطوری است که دست سیدحسین موسوی است و هیچ کس اجازه دسترسی به آن را ندارد و معلوم هم نیست کجا گذاشته؟ این کتاب کامل‌‌ترین اطلاعات مربوط به 4 دیپلمات است و در دسترس همه هم هست. مگر پرونده‌ای که دست موسوی است. حتی در مقطعی با کسی که رئیس کمیته پی گیری بوده، صحبت کردم گفت آقای داودآبادی دریغ از یک ورق که او به ما داده باشد.
شاهد یاران – ویژه حاج احمد متوسلیان – نیرماه 1391 شماره 81

[ ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی نویسنده و محقق دفاع مقدس از نگارش فیلمنامه عملیات «کربلای 5» به عنوان کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خبر داد.
 
حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا) اظهار داشت:
- عملیات «کربلای 5»، کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود. بنده در نگارش فیلمنامه این عملیات دنبال صحنه‌های هیجانی و کشت و کشتار نیستم بلکه تلاش می‌کنم «ما رأیت الا جمیلا» را در این عملیات به تحریر دربیاورم. اگر بتوانم از دل آتش این عملیات، زیبایی کربلای ایران را به تحریر بکشم، برنده هستم.

خبرگزاری فارس: حمید داوودآبادی فیلمنامه عملیات «کربلای 5» را می‌نویسد

وی که در عملیات «کربلای 5» از لشکر 27 محمدرسول الله(ص) به عنوان رزمنده بسیجی اعزام شده بود، درخصوص علت نگارش این فیلمنامه، گفت:
- تعداد زیادی از دوستانم در این عملیات به شهادت رسیدند. به عنوان مثال در این عملیات با یکی از دوستان صحبت می‌کردم و برای یک لحظه که صورتم را بر‌گرداندم، ‌دیدم که همرزمم به شهادت رسیده است.

این نویسنده و محقق دفاع مقدس خاطرنشان کرد:
- شهید «سیدمحمد هاتف» یکی از نزدیکترین و بهترین دوستانم بود که در عملیات «کربلای 5» با هم آشنا شدیم و او در همین عملیات شهید شد. وی رزمنده بود. قبل از شهادتش به او می‌خندیدم و می‌گفتم «تو شهید می‌شوی». او موقع اذان گریه می‌کرد. از اوپرسیدم «چرا گریه می‌کنی؟» پاسخ داد «دست خودم نیست موقع اذان ناخودآگاه اشکم جاری می‌شود» با این شهید هم ماجراهایی داشتیم.

وی افزود:
- شهید «محمد غلامی چیمه» معلم دبیرستان هاتف بود. وقتی به او گفتیم: «هاتف شهید شد»، گفت: «این همه معلمی کردم، آخر شاگردم از من جلو زد» و یک روز بعد هم، محمد غلامی چیمه شهید شد.

داودآبادی درخصوص کارگردان پیشنهادی برای ساخت این فیلم سینمایی گفت:
- فعلا به کارگردان این فیلمنامه فکر نکرده‌ام، چون اگر قبل از اتمام نگارش فیلمنامه، کارگردان آن را انتخاب کنم، بیم آن را دارم که نگارش فیلمنامه‌ام به تأسی از اندیشه‌ها و زاویه نگاه او باشد.

خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۱/٤/۱٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ما همه‌اش همت را می‌بینیم، فکر می‌کنیم همت خیلی بزرگ است؛ باکری را می‌بینیم متوسلیان را می‌بینیم فکر می‌کنیم هر کسی در جنگ بود و فرمانده بود و فقط در مقطع هشت سال دفاع مقدس بود، خیلی بزرگ است. فکر می‌کنیم فقط آنها خدمت کردند این "فقط" ما را خراب کرده. کاری که شما کردید، کاری خود حاج عبداله والی کرده، می‌خواست بگوید: فرماندهی فقط جنگ نیست، این طرف هم هست، جایی که جنگ نیست، هم خطرش بیشتر است و هم خدماتش بیشتر. کاری که امروز، شما دارید می‌کنید و بچه های اردوها انجام می‌دهند.

 


 ببینید کِی بهتان گفتم! خیلی بیشتر از اینکه ما امروز حسرت تمام شدن دفاع مقدس می‌خوریم یک زمانی برسد شما حسرت تمام شدن اردوهای جهادی را بخورید. البته من می‌گویم ان شاءالله که کارتان زودتر تمام بشود، یعنی این قدر آبادی بشود که نیازی نباشد دیگر شما اردوی جهادی بروید. ولی می‌نشینید حسرت می‌خورید، حسرت این حال و هوایی را که در خودتان هست و جوی که بین بچه‌ها هست و ...

کاری برای خدا
انسان کاری را که برای پول نمی‌کند خیلی به او مزه می‌دهد، حتی یک کار دنیایی. مثلاً شما با ماشین مسافری را به جایی برسانید و پول نگیرید. این کار اینقدر به شما مزه می‌دهد و روحیه مثبتی به خودتان می‌دهید. حالا فکر کن این که دارید می‌روید ته کشور، جای برهوتی که هیچ کسی نمی‌رود، تا خدمتی بکنید. آنجا را هم روی نقشه نمی‌شود دید. ولی شما می روید. اجرش را هم به حسابتان می‌ریزند.

 شاید بعضی‌ها بگویند جبهه رفتنمان از روی هیجانات کودکی بوده. به خدا درک می‌کردیم و می‌دانستیم داریم چه معامله‌ای می‌کنیم. اگر هیجانی بود که با دو عدد تیر و خمپاره در می‌رفتیم. من الان مثلا برای ریا به شما می‌گویم، خدا را شکر من در جنگ چهارده تیر و ترکش خوردم، اگر از روی هیجان بود، یک دانه اش کافی بود که برگردیم. در فاو 6 صبح تا 8 صبح مدام شیمیایی می زدند. ما کر و کور نبودیم و آموزش دیده بودیم، می‌دانستیم شیمیایی یعنی چه و چه بلایی سر ریه می آورد و باعث سرطان خون می‌شود. پس چرا در عملیات کربلای پنج و کربلای هشت رفتیم؟

عشقی از جنس عشق حضرت ابراهیم (ع) به خدا
من همیشه به بچه ها می‌گفتم: انیمیشن و کارتون درست می‌کنیم و نشان می‌دهیم که وقتی حضرت ابراهیم در آتش می‌افتد، آتش به گلستان تبدیل می‌شود. در صورتی که این نیست. آتشی که حضرت ابراهیم را باید می سوزاند آتش بود و اگر چوب می انداختند می‌سوزاند، ولی عشق حضرت ابراهیم آن‌قدر داغ بود نسبت به خدا که حرارتش از آتش بالاتر بود. می‌خواهم بگویم که عشق حضرت ابراهیم آتش را سوزاند. عشق بچه‌های جنگ هم همین طور بود.

اول خرداد ۶۱ بود. عملیات بیت المقدس. فرمانده شهید احمد کاظمی بود، ما به شلمچه رسیدیم. میدان مین بود، نشد معبر باز کنند، گفتند:40 نفر از بچه‌ها پیشمرگ بشوند و بروند روی مین. جالب است که قبل از این موضوع من این بچه‌ها را می‌دیدم که دنبال سنگر و جان پناه می‌گردند. از یکی از آنها پرسیدم: چی شد عقب که بودیم اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک می خواندید حالا دنبال سوراخ موش می‌گردید؟
خیلی جالب جواب بنده را گفت: ساکت، حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر و ترکش بخوریم شهید نیستیم. تنم لرزید. وسط جنگ من را موعظه می‌کند. ولی همین بچه که هنوز پشت لبش سبز نشده لحظه‌ای که گفتند پیشمرگ برای میدان مین می‌خواهیم، قبضه آر.پی.چی را به بغل دستی‌اش داد و هنوز سه تا گلوله در کوله مانده بود. فرصت نکرد آنها را باز کند. فکر کنم اولین و آخرین باری بود که دعوای بچه بسیجی‌ها را در جنگ می‌دیدم که آنجا بود، بغل دستی‌اش را کنار زد و خودش دوید در میدان مین.
گوب گوب گوب مینها می‌ترکید و ما فقط نشسته بودیم گریه می کردیم. نوبت ما که شد از وسط میدان مین رد شویم، من زیر نو منور اولین چیزی که دیدم همین پسربچه‌ آر.پی.جی زن بود، سمت راست افتاده بود. مین زیر شکمش منفجر شده بود و گلوله های آر.پی.جی داشت می‌سوخت. اگر خرج پرواز و پرتاب آر.پی.جی را آتش بزنید و بگذارید زیر کلاه‌خود آهنی آن را ذوب می‌کند. سه تا از اینها داشت روی کمر این بچه می‌سوخت و شکمش را سوراخ کرده بود و به کمرش رسیده بود. من دیدم لب‌های این بچه عین ماهی که از آب افتاده بیرون تکان می‌خورد. گفتم شاید آب می‌خواهد. گوشم را بردم جلوی دهانش. والله بدون کوچکترین خشی شنیدم که می‌گوید: الحمدالله رب العالمین الرحمن الرحیم ... سوره حمد می‌خواند. حالا من امروز می‌فهمم سوره حمد چیست. سوره حمد تنها جای قرآن است که انسان با خدا حرف می زند. همه جای قرآن خدا با انسان حرف می زند، در سوره حمد انسان قربان صدقه خدا می‌رود و ناز خدا را می‌کشد. التماس خدا می کند. آن پسر با این گلوله آر.پی.جی‌هاش جزغاله شد و سوخت. برای چه چیزی سوره حمد خواند. این قدر عشقش و حرارتش داغ بود که گلوله آر.پی.جی‌ها را سوزاند.

 


رزمنده ها تحت تاثیر جوّ جهاد نکردند
 بعضی‌ها می‌گویند دوره‌ای بود و یک جوّی بود که گذشت. کجا یک جوّی بود؟ اگر کربلا یک جوّ بود، بله این هم یک جوّ بود. اگر شمشیر بر فرق حضرت علی (ع)، فزت و رب الکعبه گفت یک جوّ بود، بله این هم یک جوّ بود. اگر شهادت حضرت زهرا جوّ بود، این هم جوّ بود.

امروز قرار نیست شما تیر و ترکش بخورید. حتما که نباید میدان مین باشد. به قول ده نمکی بزرگترین میدان مین 90% پا روی من گذاشتن است و 10% پا روی مین گذاشتن است. شما امروز دنبال مین نگردید. نفستان خودِ مین است. منی که ادعای جانبازی دارم، آقا که ولی فقیه مان است، همه کسانی که سابقه جبهه دارند، امروز با شما در یک صف قرار گرفتیم.

ارزش تقوی و جهاد اکبر در کنار جهاد اصغر و جنگ
 ان اکرمکم عندالله اتقاکم ، آیه به این اشاره نمی‌کند که هر کسی سابقه جبهه اش بیشتر یا جانبازی‌اش بیشتر است مهمتر است. ما روزی جهاد اصغر کردیم و پُز جهاد اصغرمان را می دهیم، دانشجویی که امروز از خواب و خوراک دنیایش و از رفاه زندگی تهرانش می زند بلند می‌شود و می‌رود در گرمای جنوب در هرمزگان و سیستان و بلوچستان و زاهدان بی منت، به مردم خدمت می‌کند و نه حقوق می‌گیرد، حتی از جیب خودش هم می‌گذارد. اینها تمامش جهاد اکبر است. روزی می‌رسد که می ذبینید همه ماها را در روز قیامت جا گذاشتید و رفتید. خودتان نمی‌دانید که چه معامله‌ای با خدا کرده‌اید. روزی کسی به من گفت چقدر جنگ بودی گفتم سه ماه یا چهار ماه، گفت چقدر جبهه بودی گفتم 50 ماه. بسیجی که سه ماه می‌رفت منطقه ده روزش را درگیر عملیات بود، 80 روز بقیه‌اش را در فضای جهاد اکبر بود. ما اصلا جنگ نمی‌دیدیم فقط دنبال معامله با خدا بودیم.

حاج عبداله والی حالش را کرد. کم از همت نبود، کم از باکری نداشت. همت و باکری هم اگر امروز بودند می‌شدند شوشتری. مگر سردار شوشتری چه کسی بود. اگر شوشتری نمی‌شدند باید شک کنیم. هر سرداری که امروز مانده، اگر نشد شوشتری نشد حاج عبداله والی، شک کنید. جهاد اصغرش بیست بوده، جهاد اکبرش را خراب کرده. همت به شرطی شد همت که هم جهاد اصغرش خوب بوده باشد هم جهاد اکبرش. جهاد اکبر کرد، در جهاد اصغر مزدش را گرفت.
شما هم امروز عملتان جهاد اصغر است. ولی رفتن برای عملتان، نیتتان، تکان خوردنتان، همان طوری که یک بچه بسیجی با خانواده‌اش دعوا می‌کرد برود جبهه، مگر شما این مشکلات را ندارید؟ مگر همه‌ شما با سلام و صلوات خانواده‌هایتان راهی این را می‌شوید؟ نه‌!! می‌گویند برو و زندگی برای خودت راه بینداز و ... عین زمان جنگ، همه چیز را زیر پا می‌گذارید و راه می‌افتید. این فضا را عین جبهه بدانید. روزی خدا سفره‌ای پهن کرد به اسم جبهه، خدا هیچ وقت بنده اش را تنها نمی‌گذارد. ما هستیم که احساس تنهایی می‌کنیم، ما هستیم که الان می نشینیم و گریه می کنیم که خدا چرا باب شهادت بسته شده. مگر خدا راه را بسته؟ ما بستیم. ما چشممان را بستیم، بابش باز است. مگر حتما باید ما شهید بشویم؟ یک بار یک طلبه ای برای آقا نوشته بود دعا کنید من شهید بشوم، آقا فرمودند: فکر نکنید تنها راه سعادت شهادت است.

اگر همه ما شهید شده بودیم که فتنه 88 پدر ملت را در می‌آورد و تمام شده بود رفته بود. مگر بچه بسیجی‌هایی که در فتنه 88  ایستادند، چه کسانی بودند؟! هیچ کدام سابقه جبهه نداشتند، ولی ما سابقه جبهه دارها ماندیم و لنگ زدیم، آنها همه رفتند جلو.
۱۳ خرداد ۱۳۹۱

[ ۱۳٩۱/٤/٩ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به حضرت‌زهرا(س) توسل کردم و گفتم «ما حالا حالاها کار داریم و وقت دکتر رفتن و سیم به رگ قلب زدن و این مسائل را نداریم». دکتر بعد از آنژیوکت گفت مشکلی نداری.

بستری شدن حمید داود آبادی در بیمارستان خاتم الانبیاء



به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، رفتن حتی یک خار به پای نویسندگان و مستندنگاران دفاع مقدس واقعاً درد است، چون تک‌تک این نویسندگان که الحق نویسنده‌اند بدون چشم‌داشت مادی که امروز به دنبالش می‌رویم، شبانه‌روز وقتشان را می‌گذارند برای نوشتن. بعضی از آنها هم که تمام زندگی‌شان را صرف نگارش وقایع دفاع مقدس کرده‌اند.

حمید داودآبادی نویسنده و تاریخ‌نگار دفاع مقدس است که کتاب‌هایی از جمله «کمین جولای 82»، «پاره‌های پولاد»، «تفحص»، «یاد یاران»، «زندگی‌نامه سیدحسن نصرالله» و «از معراج برگشتگان» را در تاریخ حماسی انقلاب اسلامی و مقاومت جهان اسلام ماندگار کرده است و هم اکنون مدیریت سایت جامع دفاع مقدس «ساجد» را بر عهده دارد.

وقتی که شنیدیم این رزمنده و نویسنده دفاع مقدس دو سه روزی است که به خاطر عارضه قلبی در بیمارستان بستری شده دیروز برای دیدنش به بیمارستان خاتم‌الانبیا(ص) رفتیم، طبقه دوم اتاق 214.

حال عمومی‌اش خوب بود و حتی روی تخت بیمارستان هم دغدغه دفاع مقدس را داشت. در این دیدار حرف‌هایمان از حادثه روز پنج‌شنبه گذشته که داودآبادی در ناحیه قلب احساس درد می‌کند، شروع می‌شود و به گله‌مندی وی از نبود شیوه و الگویی درست برای اشاعه فرهنگ دفاع مقدس خاتمه می‌یابد.

* چه اتفاقی افتاد که شما رو به بیمارستان آوردند؟

پنج‌شنبه هفته گذشته در محل کار کمی حالم بد شد، عصر که به خانه آمدم قلب و کتف سمت چپم درد ‌گرفت و کمی سرگیجه داشتم؛ ساعت 4 صبح حالم بدتر شد. نمی‌خواستم به بیمارستان بیایم اما بچه‌ها مرا «مجبور» کردند و با اورژانس به اینجا آوردند دکترها هم گفتند «فشار قلبی بوده» و تا جمعه بعد از ظهر در سی‌سی‌یو بودم.

*چرا می‌گویید مجبور؟

قبل از جنگ مجروحیت و رفتن به بیمارستان نعمت بود اما الان در این موقعیت بیمارستان نبودن و به کارهای فرهنگی رسیدن نعمت است.
بعد از اینکه مرا بستری کردند، همان شب به حضرت‌زهرا(س) توسل کردم و گفتم «ما حالا حالاها کار داریم و وقت دکتر رفتن و سیم به رگ قلب زدن و آمپول و این مسائل را نداریم». دیروز دکتر وقتی آنژیوکت کرد گفت «مشکلی نداری. نه رگی گرفته و نه ماهیچه‌ای از قلبت دچار مشکل شده و قلبت سالم و سالم است».
دکترها بعد از اینکه مطمئن شدند حالم بهتر شده، مرا از سی‌سی‌یو به بخش بستری منتقل کردند.

* معامله‌ای که با حضرت زهرا(س) کردید، چه بود؟

من تازه راه و مسیر درست کار در حوزه دفاع مقدس را پیدا کردم. احساس می‌کنم خداوند به واسطه حضرت زهرا(س) عمر دوباره فرهنگی به من داد. بنده در حال حاضر روی چند عنوان کتاب و یک فیلم‌نامه کربلای 5 کار می‌کنم. کار روی چاپ دوم کتاب «پاره‌های پولاد» بخش دیگری از فعالیت‌هایم است که از نوشتن جریان کامل اضمحلال آمریکا خیلی لذت دارد.

* روزانه چقدر وقت برای نوشتن کتاب یا سایر مطالب اختصاص می‌دهید؟

من از ساعت 6 صبح تا 6 بعد از ظهر به دفتر سایت ساجد می‌روم. 2 ـ 3 ساعت هم در خانه برای نوشتن کتاب اختصاص می‌دهم.

* برای 14 تیر و سالروز اسارت حاج احمد متوسلیان برنامه‌ای دارید؟

برای سالروز اسارت حاج احمد متوسلیان هم یک مصاحبه‌ای با شاهد یاران دارم که تمام بحث‌ها در آنجا چاپ می‌شود.

* از دوستان کسی به عیادت شما آمدند؟

وقتی که در سی‌سی‌یو بودم، آقای ده‌نمکی برای عیادتم آمده بود.

* شما چند فرزند دارید؟

دو پسر دارم. یکی 22 ساله به اسم سعید و به یاد شهید «سعید طوقانی» و یک پسر 18 ساله دارم به اسم مصطفی به یاد شهید «مصطفی کاظم‌زاده».

* چه صحبتی با نویسندگان ادبیات دفاع مقدس دارید؟

بنده در طول سال‌هایی که در عرصه دفاع مقدس قلم می‌زنم، همیشه دنبال سوژه‌هایی هستم که برخی به آن توجهی ندارند و در واقع سوژه‌های گمنام را پیگیری می‌کنم.

در این راستا یکی از کتاب‌هایی که نوشتم، «کمین جولای 82» بود. اگر این کتاب چاپ نمی‌شد کسی درباره چهار دیپلمات دربند اسارت رژیم صهیونیستی مطلبی نمی‌دانست. این کتاب حتی در جلسه‌ای با حضور نماینده وزارت‌خانه‌ها و نمایندگان مجلس و خانواده‌ این دیپلمات‌ها برگزار شد، منبع استناد بود.

کتاب «پاره‌های پولاد» هم یکی دیگر از سوژه‌های بود که خلأ آن احساس می‌شد. این کتاب در لبنان به زبان عربی چاپ شد. کتاب «تفحص» هم اگر چاپ نمی‌شد کسی درجریان کار تفحص قرار نمی‌گرفت. بنابراین توصیه می‌کنم، اهالی قلم این قدر سراغ سوژه‌های تکراری نروند، دفاع مقدس به قدری سوژه‌های زیبا دارد که هرچقدر درباره آن کار کنیم، کم است.

ما هنوز به این نرسیدیم که نوشتن کتاب در حوزه دفاع مقدس عشق است. نباید برای نوشتن در حوزه دفاع مقدس دنبال مادیات باشیم. اگر این نگاه به دفاع مقدس باشد هم خودمان را کوچک می‌کنیم و هم ارزش آن فرهنگ را پایین می‌آوریم.

فرهنگ دفاع مقدس آن قدر عزت دارد که باید آن عزت را به نسل‌های بعدی و حتی سایر ملل منتقل کنیم. در این حوزه با خیلی از نویسندگان و محققان خارجی‌ها صحبت کردم. یک کتاب در لندن با عنوان «یادمان‌های شهدا» با همکاری بنده چاپ شده است. نویسنده آن کتاب یک ماه پیش به تهران آمد و این کتاب را دیدم که روی جلد این کتاب عکس آقای خامنه‌ای بود. تصاویر یادمان‌هایی که تهیه کرده بودم نیز منتشر شده بود. این کار علمی سنگینی بود و چه ایرادی دارد کتاب‌هایمان را به خارج از کشور هم منتقل کنیم. مگر فقط باید کتاب‌هایمان در تهران چاپ شود؟

آن زمان پیامبر اسلام (ص) دسترسی به اینترنت و تلفن نداشتند اما اسلام تا غرب و قلب اسپانیا رفت. امروز تمام امکانات ارتباطی وجود دارد اما اسلام از خانه‌هایمان بیرون نمی‌رود. این شیوه اشتباه است و باید شیوه درست انتقال و اشاعه فرهنگ دفاع مقدس را پیدا کنیم.

* شیوه‌ پیشنهادی شما برای اشاعه فرهنگ دفاع مقدس چیست؟

سنتی و رو در رو بودن بهترین شیوه برای اشاعه دفاع مقدس است. خداوند قرآن کریم را مستقیماً بر پیامبر (ص) نازل کرد و پیامبر هم رو در رو دین را برای مردم تبلیغ می‌کرد.

به عنوان یک نمونه، شب‌های جمعه بعد از نماز مغرب و عشا یک رزمنده برای مردم در مساجد از دوستان رزمنده خودش و دفاع مقدس تعریف کند. نگوید چند تا تانک و توپ داشتیم و چه کار کردیم بلکه بحث اخلاقی رزمنده‌ها را مطرح کند.

امام فرمودند «از فانتوم‌ها نترسید از خالی شدن مساجد بترسید» امروز چرا یادمان‌های سرداران شهید را در وزارت کشور برگزار می‌کنند؟ حدود 100 میلیون برای برگزاری یادواره شهدا اختصاص می‌دهند. کسانی که به مراسم می‌آیند با کارت دعوت هستند و رهگذر یا یک جوان حق ورود ندارد و بعد می‌گوییم چرا مردم با فرهنگ دفاع مقدس آشنا نیستند. درصورتی که مساجد خالی شده‌اند چرا نباید این مراسم‌ها در مساجد برگزار شود؟! لذا باید شیوه‌های خطای فرهنگی را شناسایی و بررسی کنیم.

حمید داوودآبادی در بیمارستان بستری شد

عمر دوباره فرهنگی با توسل به حضرت زهرا(س) گرفتم

گزارش تصویری

عیادت مدیران بنیاد ادبیات داستانی از حمید داودآبادی

[ ۱۳٩۱/٤/٧ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 فرماندهی کل سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، که در سال های منتهی به 1357 با برنامه ریزی ساواک از اعدام رسته و برای بهره برداری های آینده زنده مانده بودند، فضا را آشفته دیده و به فکر توطئه افتادند.
سرقت و پنهان سازی اسناد و مدارک ساواک و دستگاه های امنیتی شاه، یکی از برجسته ترین وظایف آنها بود؛ تا حدی که برای دست یابی به پرونده سرلشکر "احمد مقربی" (یکی از نظامیان عالی رتبه ارتش شاهنشاهی که مدت 25 سال برای شوروی ها جاسوسی می کرد و در پاییز سال 1355 توسط اداره کل ضدجاسوسی (اداره کل هشتم) ساواک دستگیر شد و به سرعت محاکمه و اعدام گردید. دستگیری و اعدام سریع او در طی این سال ها برای مأمورین شوروی سؤال برانگیز بود که چه طور مقربی لو رفت و چه اطلاعاتی در اختیار اداره کل ضد جاسوسی قرار داد.) متحمل صدمه سنگینی شد.

سازمان با استفاده از نفوذ نیرو در "رکن 2" (اداره اطلاعات ارتش) و ساواک که در سیطره افراد مشکوکی همچون "خسرو قنبری تهرانی" ، "محمد عطریان فر" (برادر "زهره عطریان فر" آخرین همسر رجوی در عراق) و "سعید حجاریان" بود، دست به ریسک بزرگی زدند.

محمدرضا سعادتی معروف به "سیکو"، به تعبیر خسرو تهرانی حتی از موسی خیابانی نیز به مسعود رجوی نزدیک تر و به عنوان نفر دوم سازمان مجاهدین خلق شناخته می شد، در شرایطی دستگیر شد که سازمان متبوع وی تلاش می کرد به عنوان سازمانی انقلابی در میان جامعه شناخته شود و توانسته بود در برخی ارکان نظام نیز نفوذ کند.
سعادتی هنگام در اختیار گذاشتن پرونده سرلشکر مقربی به "ولادیمیر فنسینکو" (دبیر اول سفارت شوروی) در شرکت نولکو در 6/2/1358 دستگیر شد.
وی در جریان شورش مسلحانه ای که در زندان کرد مجدداً محاکمه و در مرداد 1360 به اعدام محکوم گردید.

پس از قیام مسلحانه منافقین در روز 30 خرداد 1360 و ورود سازمان به فاز نظامی و مقابله مسلحانه و ترورهای گسترده در سطح کشور - که بنا بر اعتراف خودشان بیش از 16 هزار نفر را به قتل رسانده اند - افراد ویژه این سازمان، با نفوذ در سیستم های هدف،دست به جنایات گسترده ای زدند.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20kolahi.jpg

محمدرضا کلاهی

محمدرضا کلاهی
"محمدرضا کلاهی" با نفوذ در بدنه حزب جمهوری اسلامی، در بزرگ ترین عملیات تروریستی تاریخ ایران، در روز 7 تیر 1360  آیت الله بهشتی به همراه 72 تن از نمایندگان مجلس، وزرا و مسئولین را به شهادت رساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1keshmiri-.jpg

مسعود کشمیری


مسعود کشمیری
"مسعود کشمیری" که با حمایت همه جانبه افرادی همچون بهزاد نبوی، خسرو تهرانی و سعید حجاریان (همکاران قدیم سازمان مجاهدین در دهه 50) موفق شد به مسئولیت مهمی در شورای امنیت ملی دست پیدا کند، طی عملیاتی جنایت کارانه در روز 8 شهریور 1360 "محمدعلی رجایی" رئیس جمهوری و حجت الاسلام "محمدجواد باهنر" نخست وزیر جمهوری اسلامی را به شهادت رساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20afjei.jpg

مسعود رجوی و کاظم افجه ای

 

محمد کاظم افجه ای
"محمد کاظم افجه ای" با نفوذ در سیستم حفاظتی دادستانی انقلاب اسلامی و زندان اوین، در عملیاتی تروریستی در روز 7 تیر 1360 با هدف ترور حاج سیداسدالله لاجوردی اقدام کرد ولی فقط توانست "محمد کچویی" رئیس زندان اوین را به شهادت برساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1fakharzadeh.jpg


محمد فخارزاده کرمانی
"محمد فخارزاده کرمانی" نیز با نفوذ در دادستانی انقلاب و بمب گذاری در دفتر حجت الاسلام علی قدوسی دادستان کل کشور در روز 14 شهریور 1360 وی را به شهادت رساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zaribaf.jpg

عباس زریباف


عباس زریباف
"عباس زریباف" یکی از برجسته ترین افراد نفوذی منافقین بود که خدمات ارزنده ای به دشمنان انقلاب اسلامی به ویژه منافقین از خود بروز داد.
منافقین در وصف عباس زریباف نوشته اند:
"تاریخ تولد: 1331 محل تولد: اصفهان تحصیلات: دانشجوی مکانیک سابقه مبارزاتی: 14سال
عباس زریباف، اولین بار در سال53 توسط "علی رضا الفت" با مجاهدین آشنا شد.
در سال 58 در صف هواداران سازمان قرار گرفت و به فعالیت پرداخت.
در فاز سیاسی در ارتباط با بخش اطلاعات سازمان، مأموریت هایی را در کشف توطئه های سپاه پاسداران رژیم برعهده گرفت. در این رابطه اطلاعات ارزشمندی را به دست آورد.
در شهریور سال60 به زندگی مخفی روی آورد.
در سال61 از کشور خارج شد و ارتباط خود را با سازمان برقرار کرد.
در بخش های مختلف از جمله بخش اطلاعات، عهده دار مسئولیت شد.
در میان هم رزمانش به عنوان فردی پرتلاش و پُرکار معروف بود.
انقلاب ایدئولوژیک سازمان (رابطه غیرشرعی و حرام به اصطلاح ازدواج ایدئولوژیک مسعود رجوی با "مریم قجر عضدانلو" همسر قانونی "مهدی ابریشمچی") در سال64 سرفصلی در زندگی مبارزاتی اش بود و او را با آرمان ها و هدف های سازمان در مدار جدید پیوند زد.
پس از تشکیل ارتش آزادی بخش، در یگان های رزمی سازمان دهی شد.
در فروغ جاویدان شرکت کرد و در یکی از نبردهای حماسی آن دلاورانه جنگید.
صبح روز پنج شنبه، چهارمین روز نبردها، از ناحیه پا مجروح شد و قهرمانانه به شهادت رسید.

زریباف از نگاه دیگران:
زریباف که از حاضرین در لانه بود بسیار به عوامل اطلاعات نخست‌وزیری مانند "تقی محمدی" و "خسرو تهرانی" نزدیک بود.
سایت "جهان نیوز"

از مصاحبه محقق با "منبع(ف)":
در تسخیر لانه، طیفی از انجمن اسلامی دانشجویان بودند که التقاطی‌ها در آنها بودند. عباس زریباف با "محسن قمصری" اصفهان، یک تیم بودند که البته زریباف رفت و با منافقین. شاید هم از اول نفوذی بود ... البته ارتباطاتی هم با "محمد عطریان فر" داشت ... (ص186)
از مصاحبه محقق با "مهدی منتظری":
عباس زریباف هم از عناصر منافقین بود که در اطلاعات سپاه نفوذ کرده بود. هم خودش و هم زنش که الان اسمش یادم نیست با منافقین بودند که بعد از جریانات 30 خرداد 60 شناسایی هم شد و بازداشت شد. ولی نمی‌دانم با چه نفوذی یا سفارشاتی موقتاً آزاد شد و فرار کرد ...
نقل از کتاب شنود اشباح نوشته "رضا گلپور"

متأسّفانه چندنفر از وابستگان آنها در بین دانشجویان خط امام نفوذ کرده بودند. شنیدم یکی از همین نفوذی‌ها بعداً به دلیل رابطه با منافقین و جاسوسی برای آنها، دستگیر شده است و احتمالاً آن گونه که شنیدم کارش به اعدام هم کشیده است. یکی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف نیز بنام عباس زریباف، از کادرهای سازمان منافقین که در بلوک ما بود. او مسئولیت کنفرانس نهضت های آزادی بخش را که دانشجویان برپا نمودند و رهبران و نمایندگان این نهضت ها را در تهران دور هم گردآوردند، به عهده گرفته بود و خدا می داند منافقین از طریق او چه اطّلاعاتی را از این نهضت ها به دست آوردند و در اختیار آمریکا و اسرائیل گذاشتند و چه ضرباتی را از این طریق بر آنان وارد نمودند و این درحالی بود که نمایندگان نهضت ها در تهران در جلسات روی خود را می پوشاندند!
او بعد از جریان لانه جاسوسی در یکی از ارگان ها نفوذ نموده بود و با شناسایی او و قبل از دستگیری، به عراق فرار می کند و چندسال بعد در عملیات مرصاد همراه منافقین که با حمایت و همراهی صدام به ایران حمله نموده بودند، وارد ایران می شود و به سزای انحراف و خیانت خود می رسد و کشته می شود.
سیدمحمدهاشم پوریزدان پرست

من ارتباط عباس زریباف با سازمان مجاهدین خلق و یا فراری دادن آمریکایی ها که به سفارت کانادا پناهنده شدند را، با حسی متفاوت از حس عُرفی در جوّ دانشجویان به دلم افتاده بود، استدلال تعقیب هم کردم و به بقیه دانشجویان گفتم که از زاویه عباس زریباف لطمه می‌خوریم.
سید محمدهاشمی یکی از دانشجویان خط امام در گفتگو با خبرگزاری فارس

و اما آن چه درباره عباس زریباف گفته نشده است:
"ر.ز" از هم کاران نزدیک زریباف، درباره او می گوید:
"همین امروز که دارم درباره عباس زریباف حرف می زنم، باورم نمی شود او چنین موجودی بود و چنین سرنوشتی پیدا کرد. اصلا در ذهنم نمی گنجید عباس منافق باشد. او بسیار موجّه و شدیدا علیه منافقین فعال بود. البته ما این گونه می پنداشتیم. عباس طی مدتی که با ما کار می کرد، توانسته بود عناصر دیگری را هم نفوذ دهد که بعد از فرار او، آنها را دستگیر کردیم."

براساس برخی اطلاعات، عباس زریباف از مسئولین برجسته بخش "شنود زنده تلفنی" واحد اطلاعات سپاه پاسداران بود که وظیفه اصلی آن، شناسایی خانه های تیمی تروریست های منافق بود تا به واحد عملیات اعلام کند و آنها به آن جا حمله کنند.

"ر.ز" در این باره می گوید:
"همه ما در حیرت و عصبانیت بودیم. درست چند دقیقه قبل از این که ما برسیم، منافقین خانه تیمی ای را که شناسایی کرده بودیم، تخلیه کرده و گریخته بودند. مانده بودیم که آنها از کجا به این سرعت از حرکت ما مطلع می شوند. اصلا در مخ مان نمی رفت که یکی از هم کاران خودمان به آنها اطلاع می دهد.
بعد از این که عباس فرار کرد، به خارج از کشور رفت و به منافقین پیوست، در بازجویی از دوستان او متوجه شدیم که عباس وقتی متوجه می شده که ما خانه تیمی ای را شناسایی کرده ایم، سریع با آنها تماس می گرفته و حرکت ما را اطلاع می داده که آنها هم سریع خانه را خالی می کردند."

ولی مهم ترین خدمت عباس زریباف به منافقین در پاریس بود.
خرداد 1365 طی توافقی که "طارق یوحنّا عزیز" وزیر خارجه مسیحی صدام حسین، در فرانسه با مسعود رجوی انجام داد، قرار شد منافقین برای ادامه مبارزه خود علیه جمهوری اسلامی ایران، در خاک عراق مستقر شوند و از این طریق با عملیات نظامی در مرز، در کنار عملیات تروریستی در داخل ایران، بیش تر و بهتر به صدام خدمت کنند.

همه توافقات برای مزدوری صدام، با نظارت فرانسوی ها صورت گرفته بود. مریم قجرعضدانلو (همسر هم زمان مهدی ابریشمچی و مسعود رجوی!) که زودتر به عراق رفته و در خدمت صدام و سران حزب بعث قرار گرفته بود! تا راه را برای آمدن مسعود هموار کند و همه موانع سر راه را برطرف سازد! منتظر آمدن آنها بود.
مسعود رجوی به همراه تعدادی از کادر مرکزی سازمان قصد عزیمت به عراق را داشتند.
17 خرداد 1365 قرار بر این بود تا مسعود رجوی به فرودگاه پاریس رفته و سوار بر هواپیمایی ویژه، مستقیم به بغداد پرواز کند. دقایقی قبل از حرکت از دفتر سازمان در پاریس، عباس زریباف که مسئولیت امنیت رجوی را برعهده داشت، به فکر فرو رفت و از وی خواست تا عجله نکند و دقایقی به او اجازه دهد. رجوی از این کار عباس تعجب کرد، که زریباف به طرف تلفن رفت و شماره ای را گرفت. همه منتظر ماندند تا ببینند او چه می کند و قصد تماس با چه کسی را دارد؟!
- سلام من از تهران تماس می گیرم ... پس چی شد عملیات؟ ما این جا منتظر هستیم ...
دقایقی بعد عباس زریباف با خنده گفت:
- موفق باشید برادر ... التماس دعا.
گوشی را گذاشت و رو به مسعود رجوی گفت:
- هواپیمایی که قرار بود با اون بریم بغداد، عازم تهران بود.
چشمان همه به خصوص رجوی، از تعجب گرد شد، که زریباف ادامه داد:
- اون هواپیما در اختیار دستگاه های اطلاعاتی ایران بود و قرار بود به محض این که سوار شدیم، دستگیر شده و مستقیم به تهران منتقل بشیم.

مسعود رجوی از این حرکت عباس بسیار ذوق زده شد و همواره حیات خود را مدیون او می دانست و از این عمل دولت فرانسه، به عنوان خیانت و معامله سیاسی با دولت ایران یاد می کرد.
مسعود رجوی عازم بغداد شد ولی عباس زریباف همراه تعدادی از عناصر کارکشته و امنیتی منافقین، در پاریس ماندند تا آغازگر فصلی جدید از خیانت در حق ملت ایران و خوش خدمتی به آمریکا و صدام، باشند.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20rajavi.jpg

استقبال بعثی ها از مسعود رجوی هنگام ورود به بغداد

http://davodabadi.persiangig.com/1%20rajavi%20-.jpg

مسعود رجوی در کنار پدر معنوی خویش صدام حسین


جاسوسی تلفنی
تماس تلفنی زریباف که منجر به نجات رجوی از دو قدمی بازداشت شد، او را به این فکر انداخت تا از این روش نو، بیش تر و بهتر بهره برداری کند.
گروهی 15 نفره شامل 11 مرد و 4 زن، که به لهجه های محلی ایران کاملا آشنا بودند، زیر نظر مستقیم عباس زریباف دوره های خاص و شیوه های تخلیه اطلاعاتی و جاسوسی تلفنی را آموختند و کار خود را در همان پاریس و با حمایت مالی و امنیتی دولت فرانسه، آغاز کردند.

یکی از تماس های موفق که توسط شخص عباس زریباف صورت گرفت، وی خود را از فرماندهان ارشد جنگ جا زد و با یکی از قرارگاه های عملیاتی در جنوب ایران تماس گرفت. او که به روابط و نوع بیان نیروهای بسیجی و سپاهی آشنایی کامل داشت، توانست در 45 دقیقه، یکی از فرماندهان را کاملا تخلیه اطلاعاتی کرده و موقعیت یگان های نطامی ایران، زمان و چگونگی عملیات را کشف کند و به عنوان هدیه ای ارزش مند، به رجوی بدهد تا او تقدیم صدام حسین عفلقی کند. با لو رفتن تماس جعلی، عملیاتی که ایران برای انجام آن در شلمچه تدارک زیادی دیده بود، منتفی شد.

یکی دیگر از تماس های موفق زریباف، با برخی وزرای دولت بود که خود را مسئول دفتر نخست وزیر وقت جا می زد و توانست اطلاعات محرمانه بسیاری کشف کند. البته باید در نظر داشت آن زمان، مسئولین "واحد اطلاعات نخست وزیری" که در نبود "وزارت اطلاعات"، وظایف امنیتی کشور را برعهده داشت، خسرو تهرانی و سعید حجاریان از دوستان قدیم عباس بودند.

کار این گروه 16 نفره، فقط به تماس با رده های بالای مملکتی و قرارگاه ها خلاصه نمی شد؛ طی تماس با پایگاه های بسیج و محل های اعزام نیرو - که غالبا زن ها تماس گرفته و با گریه، خواهش و التماس، خود را مادر رزمنده ای که در جبهه است جا می زدند - از آمار و اطلاعات نیروهای اعزامی و یا تعداد شهدا در عملیات، مطلع می شدند.

این را که عباس زریباف با حمایت چه کسانی و - آن هم در سال 60 که حساسیت ها بسیار زیاد بود - چه گونه تا آن رده و مسئولیت مهم امنیتی نفوذ کرده است، دیگران باید پاسخ گو باشند!

سرانجام خیانت کاران
مرداد 1367 چهارمین روز عملیات مرصاد که به شکست مفتضحانه منافقین منجر شد، پایان خیانت های گسترده به ملت ایران و خوش رقصی های عباس زریباف برای صدام و رجوی بود.
زمانی که منافقین برای انجام عملیات به خیال خود نهایی شان با نام "فروغ جاویدان"، همه نیروهای شان را چه سیاسی چه امنیتی و فرهنگی، از سراسر دنیا جمع کرده و جمعی حدود 5 هزار نفر گردآوردند تا طی سه روز ایران را به اشغال خود درآورند، عباس نیز همراه همسر و دو دختر نوجوانش از پاریس عازم بغداد شد.

بعد از این که عباس زریباف کشته شد، سال 1370 سمیه و زهرا فرزندان او و "بهجت عبداللهی"، همراه تعدادی دیگر از  فرزندان کشته شدگان که در پادگان اشرف زندگی می کردند، به دستور سران منافقین از عراق به آلمان منتقل شدند.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٧ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا دیروز از قول شهید آوینی می شنیدیم:
زندگی زیباست ... اما شهادت از آن زیباتر.

ولی امروز از سیمای ضرغامی می شنویم:
زندگی زیباست ... اما زندگی با بیمه از آن زیباتر.
ساعت 8 و ربع پنج شنبه 25/3/1391 شبکه اول سیما

[ ۱۳٩۱/۳/٢٦ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی، در کتاب جدید خود با عنوان "سید عزیز"، که به گفت وگوهای اختصاصی او با سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان، و شرح زندگی و ناگفته‌های او پرداخته، وقتی از او درباره‌ی این که طی دوران مبارزاتش بازداشت شده یا نه، سوال کرد، با این پاسخ جالب روبه‌رو شد:


"ممکن است بسیار عادی بنماید اگر بگویم که من در شرایط سختی از عراق فرار کردم. در "نبرد اقلیم التفّاح" هم در محاصره قرار گرفته‌ام، اما در هیچ جایی بازداشت نشده‌ام، جز یک‌جا که اگر بگویم شگفت‌زده می‌شوید؛ ایران! آن هم بعد از پیروزی انقلاب و در جمهوری اسلامی!
ماجرا از این قرار بود که در سال 1361 تصمیم گرفتم به قم بروم. بدون خانواده و به‌تنهایی راه افتادم. در هواپیما چندنفر لبنانی بودیم. در میان ما لبنانی‌ها، یکی بود که ریشش را تراشیده بود و با دختر غیرمحجبه‌ای همراه بود. آن‌زمان در ایران موضوع حجاب مطرح نبود. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم، مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود. کسانی که بی‌حجاب بودند یا ریش‌شان را تراشیده بودند، به‌سادگی رد شدند؛ اما من را که با لباس روحانی بودم و چندنفر دیگر که ریش داشتند، در کناری نگه‌داشتند و اجازه‌ی رفتن ندادند. به همین ترتیب تا نیمه‌شب در فرودگاه معطّل شدیم.
نیمه‌شب، ماشینی آمد و ما را به بازداشتگاهی برد. بازداشتگاه ما، ساختمانی مصادره‌ای بود که اتاق‌های کوچکی داشت. ما را داخل یکی از این اتاق‌ها حبس کردند. دو روز در آن‌جا در بازداشت بودم! شخصی آمد و چندساعت از من بازجویی کرد:
ـ تو کی هستی؟
ـ در ایران قصد انجام چه کاری داری؟
ـ با چه کسی رابطه داری؟
و درباره‌ی لبنان نیز بازجویی را شروع کرد و ...
بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!
آن دو روز خیلی به من سخت گذشت. گاهی به این فکر می‌کنم که در تمام عمرم در زندان یا بازداشت نبوده‌ام، اما در جمهوری اسلامی بازداشت شده‌ام. این برای من خیلی دردناک بود و من اصلا انتظار وقوع آن را نداشتم."


ملاحظه مهم:
در اوایل دهه‌ی 60 و هنگام نخست‌وزیری "میرحسین موسوی"، وزارت اطلاعات هنوز تاسیس نشده بود و امور امنیتی و اطلاعاتی کشور، در واحدی با عنوان "اطلاعات نخست‌وزیری" با مسئولیت "خسرو قنبری تهرانی" و "سعید حجاریان کاشی" انجام می‌شد. ظاهرا این افراد که از فعالیت‌های سپاه پاسداران ناراحت بودند، برای پی‌بردن به اطلاعات و فعالیت‌های نیروهای مرتبط با سپاه، دست به این اقدام زده‌اند.
نقل از کتاب "سید عزیز" زندگی‌نامه‌ خودگفته سیدحسن نصرالله به کوشش حمید داودآبادی
نشر یا زهرا (س) تهران 66465375 – 66962116

[ ۱۳٩۱/۳/٢۳ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"حمید داوودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، گفت:
... کتاب «از معراج برگشتگان» لحن رمان گونه ندارد و برخی از مطالب این کتاب که حدود 400 صفحه می باشد به دستور مقام معظم رهبری حذف شده است.
نویسنده کتاب «یاد ایام» ادامه داد: در این کتاب بخش «چادر وحدت» که به ماجراهای سال 58 تا 60 اشاره شده است و خاطرات خود را که شامل سفر به لبنان، کردستان و خیبر می شود را به دلیل اینکه مقام رهبری فرمودند، این کتاب خاطرات شما است و در این بخش خاطرات دیداری خودتان را آورده‌اید و هیچ نکته‌ای از عراقی‌ها در آن بیان نشده است که اگر یک جوانی کتاب را بخواند به این نتیجه می‌رسد که تنها شما ایرانی ها بوده‌اید که می‌رفتید و می‌زدید و از جنایت‌ها و ترورهای عراقیها خبری نبوده است، را حذف کردم."

خبرگزاری دانشجو

متاسفانه، روز گذشته متن فوق در سایت خبرگزاری دانشجو "SNN.IR" منتشر شد که شدیدا تعجبم را برانگیخت که لازم دیدم به دلیل این که برخی مغرضین از آن متن سوء برداشت و استفاده کردند، متذکر شوم:

- متن منتشر شده که در بالا آمده است به هیچ وجه صحت نداشته و با این لحن و ادعا به هیچ وجه متعلق به بنده نیست و اگر اینان فایل صوتی ای از مصاحبه ادعایی خود داشته باشند، ممنون می شوم به بنده یا مراجع قضایی ارائه دهند.

- بنده به هیچ عنوان با نماینده و یا کسی که خود را خبرنگار خبرگزاری دانشجو معرفی کند، مصاحبه نداشته ام.

- از مسئولین آن خبرگزاری محترم انتظار دارم، ضمن پایبندی به اصول حرفه ای و اخلاقی، نسبت به حذف سریع، تکذیب و توضیح متن منتشر شده، اقدام نمایند و نسبت به برخورد با مسئولین این خطا، اقدام نمایند.
البته بنده به محض مشاهده متن گفتگوی ساختگی در سایت این خبرگزاری، برای آنها پیغام گذاشتم و از انتشار این متن اظهار تعجب کرده و خواستار حذف آن شدم.

[ ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

زمستان 1363 تهران
اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متاسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخ ترین ایام و بدترین تصمیمی بود که در طی زندگی، به خصوص در دوران جنگ گرفتم. نمی دانم چی شد که درخواست کردم بروم به "گشت امر به معروف و نهی از منکر".
چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که 4 سرنشین مرد مسلح به مسلسل "ام.پی.5" در آن می نشستند و 4 سرنشین زن که در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر می چرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و بیشتر زنان، می پرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو می رفتند و به او تذکر می دادند. این که او با گذشتن از مقابل ما، دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته و موهایش بیرون نباشد!
بعضی ها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام "گشت نکیر ومنکر" معرفی می کردند. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و می گفتیم "گشت منکرات".
همان اول که با فرمانده عملیات روبه رو شدم، چهره اش بر دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کله ای نسبتا بی مو، ریشی مشکی و بلند. جالب تر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، مدالیوم آبی خوش رنگ آرم سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آن طور که بچه ها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و می گفت:
- من کمیته ای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.

هر روز صبح که بسم الله می گفتیم و از زیر قرآن رد می شدیم تا برویم گشت، حاج جواد توصیه هایی می کرد. البته طی مدتی که آن جا بودم، توصیه های او برایم تکراری شده بود که یک بار همین را به خودش گفتم و جواب جالبی گرفتم!
برادر عزیز جواد حاج خداکرم به همه نیروها توصیه می کرد:
- به هیچ وجه من الوجوه با مردم، با روی اخمو و تند برخورد نکنید. نسبت به همه ولو با زننده ترین قیافه و ظاهر، احترام و ادب داشته باشید. اصلا و اصلا با کسی درگیر نشید. قرار هم نیست چنین چیزی پیش بیاد. مگه ما جنگ داریم؟ وظیفه ما فقط امر به معروف و نهی از منکره و بس. برخورد و مقابله و کارهای دیگه، وظیفه قوه قضائیه است. پس خوب حواستون باشه خدایی ناکرده دست روی کسی بلند نکنید که حق الناسه.

وقتی گفتم:
- حاجی جون، شما هر روز داری اینارو می گی، خب بچه ها متوجه شدن و توی مخشون رفته ...
خندید، بر شانه ام زد و گفت:
- عزیز من، مگه وظیفه ما امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ خب اول باید از خودمون شروع کنیم. مگه ما هر روز توی تلویزیون و مطبوعات، معروف و منکر رو هزاران بار برای مردم تذکر نمی دیم؟ پس چرا شما هر روز راه می افتید توی خیابون، جلوی مردم رو می گیرید و مشکلات ظاهری و اخلاقی اونارو بهشون تذکر می دید؟ منم وظیفه ام اینه که هر روز به شما تذکر بدم و یادآوری کنم که یه وقت خدایی ناکرده، وظیفه شرعی یادتون نره و دست روی مردم بلند نکنید. چون با زدن و بگیر و ببند، نمی شه امر به معروف و نهی از منکر کرد.
راست می گفت. اون قدر روی اخلاق و برخورد خوب و زیبا با مردم تاکید داشت، که بین نیروها و به خصوص خواهرها که وظیفه شون حساس تر بود و مستقیم با زن ها و دخترها برخورد می کردند، چندتایی زبان انگلیسی بلد بودند و یکی دوبار هم پیش اومد که با مسافرین خارجی رو در رو شدند که آنها کلی از اخلاق قشنگ اینها خوش شون اومده بود.

"جواد حاج خداکرم" متولد 11 اذر 1334 در تهران، فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار، در زابل به شهادت رسید.

شهریور 1385
مدینه النبی – قبرستان بقیع

از صبح زود، چند تایی مرد بدعنق سبیل تراشیده ولی ریش بلند وهابی، که چفیه قرمز (درست مثل بعثی های عراقی در زمان جنگ) روی سرشون انداخته بودند، روی لبه های سنگی قبرستان بقیع و به خصوص مزار غریب و مظلوم ائمه معصومین (ع) ، و آن جا که گفته می شد مزار بی بی دوعالم فاطمه زهرا (س) است، می ایستادند. خدانیاورد اگر زائری چه ایرانی و چه غیرایرانی، نسبت به مزار ائمه اظهار ادب و احترام می کرد؛ کافی بود دست بر سینه بگذارد و کمی خم شود و زیر لب ذکری بگوید. آنها که اکثرا افغانی و یا تاجیک بودند و کاملا فارسی حرف می زدند، با پرخاش و حرف های زننده و تند، به مقابله برمی خاستند. اگر کتاب کوچک دعا دستش بود که دیگر واویلا داشت.
از همان جا اشاره می کرد و چند پلیس یغور باتوم به دست، می ریختند سر زائر بیچاره و کشان کشان او را به مکانی در زیر محوطه قبرستان بقیع می بردند. مکانی با راهرویی دراز که بر سر در آن تابلویی با مضمون "اداره امر به معروف و نهی از منکر" نصب شده بود. و صد البته صدوهشتاد درجه با اداره امر به معروف و نهی از منکر ما فاصله داشت!
یک روحانی وهابی تندرو می آمد و همان جا برای خودش حکم صادر می کرد. اول با باتوم به جان زائر می افتادند و بعد از این که به ضرب و زور کتک خوب ارشادش کردند، چند تایی کتاب از دروس وهابی در رد عقاید شیعه - که توسط همان اداره اداره امر به معروف و نهی از منکر به فارسی چاپ شده بود - به فرد مضروب می دادند و با لگد از اداره می انداختند بیرون. پلیس ها که در خدمت روحانیون وهابی تندرو بودند،  ضمن اظهار خوشنودی از انجام وظیفه شرعی و دینی مثلا امر به معروف و نهی از منکر خود، سیگاری چاق کرده، قهوه ای عربی نوش جان می کردند و منتظر نفر بعدی می نشستند تا ارشادش کنند!

اردیهبشت 1391
تهران خودمان

وقتی به سخنان امام و آقا نگاه می کنم، می بینم یک جا ندارند که ملت ایران را بد بدانند و یا آنها را به دسته، قوم، طایفه، بخش و گروه تقسیم کرده و حساب یکی را از دیگری جدا کنند. امام که همواره مردم ایران را ملت خوبی می دانست که زمان امام حسین (ع) هم وجود نداشتند. آقا هم همیشه بر خوبی ملت تاکید دارد و صدالبته منظور ایشان از ملت، نه فقط من و توی حزب اللهی دوآتشه جبهه رفته نماز جمعه برو است و بس!
هفتادو پنج میلیون جمعیت با ادیان، اقوام و طوایف مختلف و مهم تر از آن، با اعتقادات و نگرش های خاص، همین ملت ایران را تشکسل می دهند که آقا این همه از خوبی آنان تعریف می کند. خود ما هم پز روشن بینی و بصیرت همین ملت را در برابر ملت هایی که در برابر ظلم دیکتاتورهایی چون صدام، بن علی، آل سعود، آل خلیفه و مبارک سر خم می کردند و ظلم را تحمل می کردند، می دهیم.

آقا، هیچ وقت در کلامش ملت ایران را به حزب اللهی و غیر حزب اللهی تقسیم نکرده است. وقتی ایشان ملت را به شرکت در انتخابات توصیه می کنند، نتیجه اش را در صحنه های حماسی انتخابات گذشته مجلس دیدیم. تازه آن حداقلی که صدا و سیما قادر به پخش آن بود!
در راهپیمایی های روز قدس و 22 بهمن، و از آنها مهم تر روز حماسه عظیم 9 دی 1388 همگان به چشم دیدند که همین ملت عظیم، علیرغم تفاوت های نگرشی و به خصوص ظاهری! چگونه در کنار هم و دوشادش یکدیگر، در دفاع از ولایت و نظام جمهوری اسلامی به صحنه آمدند. چه بسا همان دختران جوان که امروز در کوچه و خیابان به کمین شان می نشینیم تا یقه شان را به خاطر چندتار موی بیرون افتاده بگیریم، همان روز 9 دی غیرتمندانه در خیابان انقلاب آمدند و فریاد دفاع از ولایت سر دادند، خیلی بیشتر از امثال ما غیرت به خرج دادند. چون آنها که دوربین های عکاسان و فیلمبرداران با تعجب فراوان شکارشان می کرد، خود به خوبی واقف بودند که حضورشان در این جمع، باعث خواهد شد تا مورد طعن و تمسخر عده ای قرار بگیرند؛ ولی همه اینها را به جان خریدند و پای دفاع از ولایت در برابر کسانی که دیروز ریش شان از ما بلندتر بود و ادعایشان گوش فلک را کر می کرد، و چه بسا القاب دکتر، مهندس، سردار و شهردار هم از انقلاب به غنیمت برده بودند، ایستادند.
آن روز، همه ما احساس غرور کردیم که همینان بصیرت یافته و حق را از ناحق تشخیص داده اند، و امیدوار شدیم که به همین بهانه، بیشتر با حقایق دین آشنا شوند و انشالله در آینده شاهد تصاویر مثبت، دل چسب، و زیباتری از همینان باشیم.

9 دی گذشت. انتخابات مجلس هم با آن همه تصاویری که سیما از حضور همانان و سخنان حماسی اکثرشان پخش کرد، گذشت. سخنانی که بسیاری از غنیمت خواران انقلاب که کفتارصفتانه از ثمرات انقلاب و خون شهدا خوردند و امروز دختر و پسر نازنازی شان سارا و دارای بابا جون، فرنگ را بر ایران ترجیح داده و در آغوش غرب می زیند. نه گفتند و نه دیگر توان بر زبان آوردن دارند! آن بچه ها، به خیال خام بابای خویش، رفتند تا درس بخوانند و دکتر مهندس شوند و روزی به درد این ملت بخورند! زهی خیال باطل. کدام آقازاده فرنگ چپیده را دیده اید که هدف و نیتش خدمت به ملت باشد؟ البته تجارت، بیزینس و حقوق ماهی 14 میلیون تومان در آکسفورد، جای خود دارد!

اصلا می دونید چیه؟ می خوایین بگین این جوگیر شده و از این حرفا، عیبی نداره.
برای من تک تک ملت ایران، مسلمان و غیرمسلمان، حزب اللهی و غیر حزب اللهی، بی حجاب و باحجاب، سوسول و غیرسوسول، که شرافتمندانه زندگی خود را در همین آب و خاک می کنند و به دیگران خدمت می کنند، شرف دارند به حضراتی که با تکیه بر سابقه زندا ن قبل از انقلاب خویش و چهار تا مثلا خدمت بعد از انقلاب، دیگر ایران را جای خوبی بر ای زندگی تشخیص نداده و بچه های شان را فرستاده اند آن ور آب، و برخی نیز خود مفتخرانه تابعیت دوگانه انگلیس اخذ کرده اند!

راستی اگر بنا بر نهی از منکر باشد، این که برخی مسئولین مملکتی و چه بسا در پست های مهم و حتی کاندیدای ریاست جمهوری، در مقاطعی تابعیت دولت فخیمه بریطانیای کبیر! را دارند، مهم تر است یا تار موی بیرون از حجاب دخترک جوانی که تا امروز همین سیمای ضرغامی خودمان، نه تنها هیچ از دین برایش نگفته، که جدیدترین شیوه های رابطه محرم و نامحرم، آرایش، عمل بینی و گونه و .... را ترویج کرده است.

همه داستان از خیلی وقت پیش شروع شد. از وقتی که در خیابان شاهد برخوردهایی به نام نهی از منکر با جوان ها بودم. در نمایشگاه کتاب تهران که بزرگ ترین تحول فرهنگی کشور محسوب می شود، متاسفانه شاهد حضور انبوه و فشرده گشت های مختلف به عنوان و بهانه "ارشاد" بودم. و از همه بدتر، تصویر دخترکی که بر زمین انداخته شده و ... حتی دلم نیامد – بله شما بگید جرات نکردم – عکس او را بگذارم که مظلومانه بر زمین انداخته شده بود.

با دیدن آن عکس، رگ غیرتم بدجوری تکان خورد و احساس بی غیرتی کردم. یک آن با خودم گفتم:
- آن روز که برای دفاع از اسلام، انقلاب و ملت ایران به جبهه رفتیم، شهید دادیم و تیر و ترکش خوردیم، مسلمان و مسیحی، یهودی و زرتشتی، شیعه و سنی و بی حجاب و باحجاب، تعیین نکردیم! همه را به یک چشم، هموطن و ناموس خویش دانستیم و در راه دفاع از آنها جان خویش بر کف گرفتیم.

تا این که دیروز شنیدم در ایستگاه متروی سرسبز تهران، دختر جوانی را به دلیل حجاب نادرستش، گرفته اند. مثل همیشه هم، با عزیزم، جونم و دختر گلم، طرف را تا خودروی ون ارشاد کشانده و در مقابل چشمان متعجب و عصبانی همین ملت ایران، بر سرش ریخته و جلوی دیدگان همه، به باد کتک گرفته اند که چرا به زبان خوش ماموران سوار نشده است؟!

از فرمانده محترم نیروی انتظامی این سوالات دارم:
- آیا در هر کدام از گشت های امر به معروف و نهی از منکر، مقام قضایی حضور دارد و به لحظه و آن، افراد را محاکمه کرده و حکم صادر می کند؟
- آیا ماموران امر به معروف و نهی از منکر، حکم قضایی برای اجرای حدود شرعی دارند؟
- و به راستی، کتک زدن دختری جوان توسط دو مامور چادری، جزو حدود شرعی محسوب می شود؟

سردار!
واقعا فکر می کنی با این عمل چه در مقابل دیدگان مردم - که معتقدم به عمد صورت می گیرد - و چه در بسا در خفا، چند درصد مردم جذب اسلام شده و سر بر احکام دین می سپرند؟
اگر با گوش جان بشنوی، مطمئنا لعن و نفرین های شاهدین و اهانت شان به نظام را خواهی شنید.
واقعا اگر ما نخواهیم کسی این گونه دیگران را به اسلام ارشاد کند، باید چه کنیم؟

حاج خداکرم کجایی؟!
می دونم داری از اون بالا بالاها بر بی غیرتی من می خندی! بخند که دنیا داره بهمون می خنده.
منتشر شده در مجله پنجره شماره 137 شنبه 20 خرداد 1391 صفحه 13

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خرداد 1375 جنوب لبنان
همراه چند تن از بچه های مقاومت اسلامی، روستا به روستا و شهر به شهر جنوب لبنان را زیر پا می گذاشتیم. می رفتیم تا از نزدیک، سنگرها و مواضع مقابله با تجاوزگری صهیونیست ها را ببینیم و تصویر و گزارش تهیه کنیم.

هنگام عبور از شهرکهای مسیر، آنچه توجهم را بسیار جلب کرد، تصاویر بزرگی بود که در ورودی و خروجی هر شهر به چشم می خورد. تابلوهای فلزی بزرگ با طول حداقل 4 متر که بر روی آنها عکسهایی نقاشی شده بود.

با یک حساب سرانگشتی، فهمیدم از حدود 100 تابلو، 30 عد متعلق به رئیس جمهوری و رئیس مجلس لبنان است، و از هفتاد تای بقیه، حدود 20 تابلو متعلق به حضرت امام خمینی 10 تابلو متعلق به حجت الاسلام سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله و 40 تابلو اختصاص به تصاویر حضرت آیت الله خامنه ای دارد.

وقتی به حاج حسن - که راهنمای گروهمان بود و اصلا امام خمینی و حضرت آیت الله خامنه ای را از نزدیک ندیده و از محضرشان تلمذ مستقیم نفرموده و با آنان همنشین و همخانه نبود - تعجبم را از این ترکیب گفتم و این که چرا تعداد تصاویر حضرت امام کم تر از تصاویر حضرت آیت الله خامنه ای است، با تبسمی زیبا گفت:

- مگر بین امام و سیدقائد تفاوتی هست؟
- نه خب ولی هرچی باشه او امام خمینی است.


که باز خندید و گفت:
- ببین اشتباه نکنید. الان (سال 1375) 7 سال از رحلت حضرت امام خمینی می گذره و ایشان به ملکوت اعلا سفر کرده است؛ ولی آن که امروز حیّ و حاضر است و به درستی همان شیوه و مرام امام خمینی را ادامه می دهد، سید قائد است.
حواست باشد، خیلی ها بعد از فوت پیامبر اسلام، پشت سر پیغمبر گیر کردند و مدام از او دم می زدند. انگاری امروز هم که ایشان نیست، باید به جسم پیامبر اقتدا کنند. همان شد که از امام زمان خویش یعنی مولا علی (ع) واماندند.
تاریخ همواره تکرار می شود. آنهایی که پشت سر امام خمینی گیر کردند، همان جا خواهند ماند. امروز نیاز است که پشت سر ولی فقیه حاضر و حیّ خویش حرکت کنیم. اگر قرار باشد ما هم پشت امام بمانیم، که باید در همان روز وفات ایشان، دیگر قدم از قدم برنداریم و فقط توی سر خود بزنیم و گریه کنیم. ما امروز با اقتدا به ولی زمان خویش است که این گونه جلوی صهیونیست ها قد علم می کنیم و به لطف خدا پیروز هم خواهیم شد.

مارون الراس - خط مرزی فلسطین اشغالی و لبنان - مقابل شهرکهای صهیونیست نشین


و چه جالب، سال ها بعد از آن نصایح زیبای حاج حسن در جنوب لبنان، در همین تهران خودمان در ماجرای فتنه 88 شاهد بودیم، آن عده که همواره سنگ همراهی و همنشینی با امام راحل را به سینه می زدند و در روز وفات ایشان آن گونه جاروجنجال راه انداختند، پنداری که دنیا به آخر رسیده، چگونه پشت امام گیر کردند و قدمی جلوتر نیامدند.
آنان که خود را سینه چاک و تنها نمادهای موجود راه امام می نامیدند، درست به همه آرمان ها و اهداف امام خمینی (ره) پشت پا زدند و در همبستگی، همصفی و همسنگری با بهائیان، رقاصه های فاسد، منافقین، رجوی و سلطنت طلبان و حمایت معنوی و مادی رسانه های اسرائیل، آمریکا و بی.بی.سی انگلیس، که بغضی 30 ساله از حضرت امام خمینی داشتند، از هیچ کاری کم نگذاشتند.
و سرانجام، آن شد که چهره واقعی خویش را نمایاندند و از اهانت به امام راحل نیز فروگذار نکردند.
و خدا را هزاران بار شکر، که در ایام فتنه - اگرچه تلخ و سخت بود - ولی راه و مسیر منافق صفتان رو شد و بهتر که اینان ولی فقیه را تنها بگذارند و راه خویش را در پی غرب و ستمگران بپیمایند.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٤ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سید علی خمینی کیست،امام خمینی درباره ایشان چه فرموده اند ؟ + تصاویر

مرقد مطهر عظیم امام در بهشت زهرا (س)، مال شما
روح بلند و ملکوتی روح الله در عرش، مال ما.

خانه‌ی امام و همه‌ی تشکیلات موسسه‌ی تنظیم و نشر در جماران، مال شما
عشق و حُب خالصانه‌ی روح الله در قلب شیعیان مظلوم جهان، مال ما.

همه‌ی موقوفات و زمین و ... که برای مخارج موسسه‌ی نشر هزینه می شوند، مال شما
تک تک کلمات و راهنمایی های حکیمانه‌ی روح الله، مال ما

همه‌ی خانواده‌ی امام، از علی کوچولو گرفته تا حاج سیدحسن آقا، مال شما
همه‌ی عشق روح الله ندیده‌ها در سراسر دنیا، مال ما.

سیدحسین خمینی خطاکار با دستبوسی رضا پهلوی اش، مال شما
سیدحسن نصرالله نواده‌ی معنوی روح الله، با مقاومت حماسی اش در برابر صهیونیست ها، مال ما.

جایگاه میهمانان ویژه VIP در مرقد امام، مال شما
جایگاه عاشقانه روح الله در دل سوخته‌ی محبینش در سراسر عالم، مال ما.

مراسم همیشه‌ی سالگرد امام، مال شما
روح الله زنده‌ی همیشه در تاریخ، مال ما
 
همه‌ی شمال و جنوب سرزمین عظیم مرقد امام با گنبد و بارگاهش، مال شما
همه‌ی جنوب لبنان که فرزندان روح الله شکست تاریخی صهیونیسم را رقم زدند، مال ما.

امامِ محدود در جماران، مال شما
روح الله پرآوازه در قلوب مستضعفین دنیا، مال ما.

همه‌ی خانواده‌ی محترم امام، مال شما
همه‌ی فرزندان معنوی روح الله در لبنان افغانستان، عراق و ... مال ما.

همه‌ی تصاویر و فیلم های منتشر نشده‌ی امام، مال شما
کلمه کلمه‌ی سخنان گوهربار روح الله، مال ما.

همه‌ی جسم و وجود دنیایی امام، مال شما
همه‌ی تاثیرات عظیم دینی و آموخته‌های روح الله، مال ما.

اصلا، امام مال شما
فقط و فقط روح الله مال ما.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٤ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تاخیر 1300 روزه در افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس
6 سال قبل در چنین روزهایی (3خرداد 1385)، شهردار تهران کلنگ ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس را در تپه‌های عباس‌آباد به زمین زد و با این توصیف که این مکان "نگین درخشان پایتخت" خواهد بود، وعده داد که تا 850 روز دیگر باغ‌موزه دفاع مقدس افتتاح خواهد شد.
بیش از 2000 روز از آن زمان می‌گذرد و هرسال زمان افتتاح کامل باغ‌موزه دفاع مقدس به مناسبت‌هایی مانند سوم خرداد و هفته دفاع مقدس و دهه فجر سال بعد موکول می‌شود و در آخرین وعده، مدیرعامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران با اشاره به اظهارات شهردار تهران در خصوص زمان افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس، گفت: بنا بر قول شهردار تهران، باغ‌موزه دفاع مقدس در 6 ماه اول سال‌جاری افتتاح می‌شود.


حمید داودآبادی، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس کسی که معتقد است:
- اگر یک فرد خارجی وارد ایران شود و او را به باغ‌موزه دفاع مقدس ببریم، پس از یکی دو ساعت بازدید می‌گوید که عجب "پارک زیبایی" بود!

داودآبادی با بیان این که هشت سال جنگیدیم و 15 سال است که دنبال ساخت موزه دفاع مقدس هستیم، به جام‌جم گفت:
- بر مبنای رهنمودهای رهبر معظم انقلاب، قرار شد تا تنها یک موزه بزرگ دفاع مقدس داشته باشیم و کارهای موازی صورت نگیرد و در شهرهای مختلف هم مراکز فرهنگی جنگ تحمیلی ساخته شود.

او افزود:
- حزب‌الله لبنان بی‌آن‌که امکانات گسترده‌ای مانند ما داشته باشد، در عرض دو سال در روی یک کوه بلند و مرتفع موزه‌ای برای جنگ 33 روزه سـاخته است بــــا نام "ملیتا" که امروز هرکس لبنان می‌رود از آن بازدید می‌کند و از زیبایی آن شگفت‌زده می‌شود.

داودآبادی با انتقاد از روند طولانی ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس و همچنین کیفیت آن، گفت:
- شاید آقایان تکذیب کنند، اما من مطلع هستم که برای ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس از تیم‌های خارجی استفاده کرده‌اند و برنامه‌هایی مانند رقص آب و پخش موزیک دارند، که هیچ ارتباطی به فضای جنگ تحمیلی ما ندارد.
در تمام دنیا، موزه‌های جنگشان کاملا بومی و در ارتباط با مولفه‌های جنگ خودشان است، اما من فکر می‌کنم اگر همان 4 تا تانک سوخته را از باغ‌موزه دفاع مقدس برداریم، تبدیل به یک پارک خیلی زیبا می‌شود!

روزنامه جام جم - چهارشنبه 10 خرداد 1391

[ ۱۳٩۱/۳/۱٢ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در زمان نبی اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) طلحه و زبیر و سعد وقاص و دیگران ـ این شخصیت عظیم ـ بودند؛ اما بعد از زمان امیر المومنین (ع) رسید، آنها در آن مقام و موضع نبودند. علاوه بر این که در آن موضوع نبودند، بعضی از آنها ـ طلحه و زبیر ـ در موضع مقابل و مخالف هم بودند؛ کاُنّه زمانه تا حدودی ابزارها را از دست امیرالمومنین (ع) گرفته بود. در همین خلال، شما می بینید که در زمان پیغمبر (ص)، محمد بن ابی بکر نبود؛ اما زمان امیرالمومنین (ع) بود. نمی شود گفت ارزش محمد بن ابی بکر کم تر از طلحه و زبیر است. یا مالک اشتر، آن روز نبود ـ در دنیا بود، اما در میدان فعالیت و تاثیر گذاری نبود ـ ولی زمان امیرالمومنین (ع) بود. یا مثلا عبدالله ابن عباس، آن روز نبود، اما در زمان امیرالمومنین (ع) بود.

بنابرین نبودن امثال طلحه و زبیر و حذف شدن شان از مجموعه صفوف خودی، خیلی خلاف روال عادی نیست؛ پیش می آید؛ الان هم پیش آمده است. ما طلحه و زبیرهایی داشته ایم که از دست انقلاب و نظام به نحوی گرفته شده اند؛ اما از آن طرف، محمد بن ابی بکر و عبدالله ابن عباس هایی هم الان داریم.

البته در ارزیابی کلی، من زمانه خودمان را بهتر از زمانه ها می دانم؛ چون اشکال عمده در توجیه و تبیین است؛ این کار در آن زمان بسیار دشوار بود و در این زمان به مراتب آسان تر است. شما می توانید الان یک مقاله بنویسید و آن را به سرتاسر دنیای اسلام بفرستید و اثر گذاری کنید؛ در حالی که در آن وقت، در یک شهر آن طرف تر، اصلا نمی دانستند امیرالمومنین چه می گوید.
... من هیچ وجهی نمی بینم برای این که انسان افق را تیره وتار و ناامیدکننده و یاس آور ببیند. بله، یک اشتباه را نباید مرتکب شد، نباید تصور کرد که دوران مبارزه تمام شده است. بلکه باید همیشه روحیه مبارزه را نگه داشت. ما الان در حال یک مبارزه بسیار دشوار و پیچیده و کاملا نیازمند به دقت نظر و اشتباه نکردن هستیم و این را باید فهمید. غالب کسانی را که ما در دوره ده، پانزده ساله اخیر ـ از اواخر زمان حرکت امام (رضوان الله علیه) تا این زمان - به تدریج از دست داده ایم، اولین اشتباه شان این بود که تصور کرده اند مبارزه تمام شده است؛ نتوانستند آرایش موجود صحنه را در هر زمانی، آن چنان که هست، ببینند و بفهمند و سختی و تیزی مبارزه را بر وجود خود حس کنند. ما نباید بگذاریم این وضعیت پیش بیاید؛ هم در خودمان هم در مخاطبان مان که جمع کثیر و نسل خوبی هستند. باید روحیه مبارزه را نگه داشت؛ به نظر من این چیز لازمی است. البته باید طبیعت این مبارزه را فهمید و روحیه مبارزه را به همه شرایطش در مخاطب القاء و تزریق کرد. اگر این کار بشود، به اعتقاد بنده وضعیت روزبه روز بهتر خواهد شد.
مقام معظم رهبری
حضرت آیت الله خامنه ای

[ ۱۳٩۱/۳/۱٢ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید! چون حضرت امام، در این ایام آن جا تشریف ندارد.
باور نمی کنید؟!
یا باورتان شده، ولی می خواهید بدانید امام کجاست؟!

اگر فکر می کنید امام در ایام سالگرد به دفتر نشر آثار امام به خدمت اخوان انصاری رفته تا کتاب، فیلم و پوستر برای سالگرد خودش آماده کند، سخت در اشتباهید!
اگر تصورتان این است که امام در مراسم سالگرد، در جایگاه مهمانان ویژه VIP تشریف دارد تا از نزدیک شاهد حضور امت حزب الله باشد، باز هم اشتباه می کنید.
اگر خیال می کنید امام در این روزها در جماران، کنار خانواده اش نشسته و حسن آقا را دل داری می دهد، شاید ... من نمی دانم!
اگر می اندیشید امام در ...

چقدر اشتباه می کنید.
بی خود نه به خودتان زحمت دهید، و نه خانواده معظم مفقودین - که دیگر سن شان آن قدر بالا رفته که دست به کمر و دولادولا هم که شده به استقبال کاروان شهدای گمنام می آیند بلکه خدا را چه دیدی فرزند آنها هم در جمعشان پیدا شد – عذاب دهید.

این روزها، امام حتی در محضر خداوند سبحان هم نیست!
حق دارید تعجب کنید.
پس امام خمینی کجاست؟

این مژده را بدهم که:
امام خمینی، در خدمت فرزندانش است.
بله فرزندانش.
کدام فرزندان؟
خب معلوم است.

امام را در قلب اینان صادقانه و خالصانه تر می توان یافت

وقتی آن پیرفرزانه، زبان دل گشود و نگاشت:
"این جانب از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن، است می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم ..."
ما که در شلمچه و فکه بودیم، در کردستان و مریوان، جزیره مجنون و فاو، امام را آن جا زیارت کردیم.
خودِ خودِ امام را. نه جسمش را که در جماران بود؛ اگر نه که، آن گونه عاشقانه جان برکف نمی نهادیم.

فکر کردید تنها آنهایی که دوروبر امام بودند توفیق زیارت او را داشتند؟
اتفاقا برخی از همانها، امروز به راحتی امام را به فراموشی سپرده اند.

ولی ...
ولی امروز 96 نفر می آیند که مطمئناامام در میان شان است.
96 نفر از فاو و فکه، مجنون، طلائیه و شلمچه می آیند که بعد از نزدیک به سی سال برخاستند.
برخاستند تا از رهبرشان که به استقبال شان آمده، استقبال کنند.

این روزها، امام در کاروان شهدای گمنامی است که با حرکت خود، در هر کوی و برزن عطر شهادت و ولایت می پراکنند و گام هایی که در پی شان روان است، استواری و ایمان ملتی را به اثبات می رساند که همچنان به راه امام خویش وفادارند.

امام هم امروز در تشییع شهدا ندا سر می دهد: این گل پرپر شده ... هدیه به رهبر شده

شاید و حتما، که همه عاشقان روح الله توفیق حضور در مراسم مختلف سالگرد او را در تهران و در مرقد او نیابند، ولی بدون شک روح بلند امام، در دل تک تک آنانی که در ایام فتنه ولایت را رها نکرده و در کوچه بنی هاشم غیرتمندانه پشت سر مولای خویش ایستادند و چشم فتنه را درآوردند، حضوری جاودان دارد.

روح امام، در قلب همه آنانی است که از او به گوش جان شنیدند و پذیرفتند "عالم محضر خداست" و هیچگاه حاضر نبوده و نیستند، دین، مملکت و انقلاب خویش را به خوش آمد فلان قدرت غربی و فلان سیاستباز قدیمی وازده، چوب حراج زنند.

روح بلند پیشوای مسلمانان جهان ...
امروز در میان تابوت های چوبینی است که بر دوش ملت غیور ایران روان است، تا آنان را به رهبر خویش تقدیم دارند.

چه بسا و یقینا، هیچیک از اینانی که امروز غریبانه و مظلومانه بر دوش هامان روان می شوند، حتی یک بار هم حضوری و جسمی امام را ندیده باشند، ولی آن قدر شیفته و شیدای دوست بودند که جان خویش را در راهی که آن مصلح الهی نمایاند، تقدیم کردند.
و چه بسا بودند و هستند، آنانی که هر روز و ساعت، سعادت حضور در محضر امام را داشتند، ولی نه امام به آنها توجهی کرد و نه آنها امام را فهمیدند.

امام امروز در قلب پاک تک تک نیروهای تفحص است؛ که در این وانفسای دنیا بجای اینکه همچون دیگران به پُست و مقام و دنیا بچسبند به همه دنیا پشت پا زده و خالصانه در سرمای استخوان سوز غرب و گرمای سوزاننده جنوب همه خطرات را به جان خویش می خرند تا دل مادری را شاد سازند و فرزندش را به آغوش او بازگردانند. و هیچگاه ما از آنچه آن عزیزان متحمل می شوند آگاه نخواهیم شد؛ چون فقط خدا می داند و امام.

مگر نه این که امام عزیز می فرمود:
"در این دنیا، افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند ..."
پس وای بر ما و آنانی که این بسیجیان مخلص را درنیابند، که به قول امام راحل "به عذاب الهی دچار خواهند شد."

پس مراقب باشیم تا روح امام برای مان فقط در یک ستاد و کنگره، موسسه و چهارتا کتاب و پوستر حقیر، خلاصه نشود که آن روز، خویش را امام پنداشته و گذشته خود را باخته ایم!

[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

متاسفانه مطلع شدم در جمعی که با ادعا و به نام پیشکسوتان دفاع مقدس تشکیل شده است فتنه گران فاسدی همچون "محمد نوری زاد" هم حضور داشته اند!

سردار بزرگوار، دریادار، مدافع دیرین خرمشهر و سرباز ولایت، برادر علی شمخانی!
چگونه اجازه دادی بی شرف هتاکی همچون نوری زاد، که اخیرا در ادعای بی شرفانه درباره جنایت سقوط ایرباس ایرانی و شهادت مظلومانه 290 مسافر، بهترین بهانه را دست صهیونیستها و آمریکا داد که فرمانده ناو وینسنس چنین ادعایی که این دارد نداشت، در کنار شما بنشیند؟!

حالا دیگر نوری زاد هم شد پیشکسوت دفاع مقدس؟!
تا دیروز وقتی برایمان می گفتند:
"شمربن ذی الجوشن" هم جانباز جنگ صفین بوده و در رکاب علی (ع) جنگیده، تعجب می کردم!
حالا باورم شد چرا در روز عاشورا، عده ای از لشکریان عبیدالله، شمر را با سابقه جبهه و جانبازی دیدند، ولی حسین بن علی (ع) امام زمان خویش را ندیدند!

محمد نوری زاد هم شد پیشکسوت دفاع مقدس!
خوب است. جمعتان جمع بوده.
فقط موسوی و کروبی را کم داشتید!
پس لطف کنید و بروید "داود بیگ زاده" و دیگران را هم از آمریکا بیاورید و بر سینه خائنشان مدال پیشکسوتی نصب کنید!

عزیزان و سرداران دفاع مقدس!
غیرت ولایت مداریتان کجا رفته؟!
شما چگونه می پذیرید مفسدین و هتاکانی چون نوری زاد، در صف پیشکسوتان قرار بگیرند؟!
به راستی نوری زاد پیشکسوت چی و کجا بوده؟
بیار هر چه داری ز مردی به پیش
آقایانی که این گونه افراد فتنه گر را در این گونه جمع های مقدس راه می دهید، فقط کافی است سابقه حضور نوری زاد در عرصه خط مقدم را بپرسید.
لعنت خدا بر آنانی که از امام و ولایت روی برگرداندند و به پاچه خواری فتنه گران رفتند و امروز نوچگی نوچگان فتنه را می کنند!
اوف بر امثال نوری زاد که اگر یک روز با بی.بی.سی و آمریکا مصاحبه نکنند، آب خوش از گلویشان پایین نمی رود.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٠ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اواخر سال 1388 همان وقت که فتنه‌ی فتنه گران فروکش کرد، به برخی از دوستان تذکر دادم باتوجه به شناختی که از عوامل فرهنگی جریان فتنه دارم، هشدار می‌دهم که آنان صدالبته بدتر از منافقین، در سازمان ها و ارگان ها و به خصوص تشکیلات فرهنگی نفوذ خواهند کرد و زهرشان را به انقلاب اسلامی و پایمردان ولایت فقیه خواهند ریخت.

برخی از آنان همچون دبیر همیشه‌ی کنگره ها، که تا چندی پیش از همین ارگان های مدعی فرهنگ دفاع مقدس سکه طلا درو می کرد، با نوشتن یک غلط کردم نامه برای رئیس سیما، مجددا نام و نشان و اشعارشان در سریال ها پیدا شد.

اگر تا دیروز می گفتم:
همیشه از دو گروه شدیدا می ترسم و مطمئن هستم که زهرشان را به پیروان واقعی خط امام (ره) می ریزند.

اول پیروان مسلک "انجمن حجتیه" که با آیات و روایت قرآنی افکار خطرناک خود را در مغز کودکان القاء کردند، و باوجود مثلا انحلال آن انجمن مخفی، همچنان شاهد نفوذ و حضور صاحبان آن تفکر در بسیاری ارگان ها چه چپ و چه راست هستیم.

دیگری منافقین (مجاهدین خلق) که با سوء استفاده از نهج البلاغه، افکار پلید خود را رنگ و لعاب بخشیده و در مغز جوانان فروکرد که تا امروز نیز شاهد هستیم همواره آنان به عنوان عملیاتی ترین دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی، در خدمت همه دشمنان از صدام گرفته تا اسرائیل و آمریکا هستند.

جدیدا گروه سومی هم به آنها اضافه شده است.
وازدگان بریدگان و به خصوص آنانی که بعد از پایان جنگ چه بسا به بیراهه رفتند و سعی کردند عقب ماندگی های خود را جبران کنند! ... با تولد فتنه سبز لجنی فرصت عرض اندام یافتند و همدوش گوگوش و داریوش و ... شدند اصلاح طلب و خیابان ها را همچون 30 خرداد 60 به آشوب کشاندند.
و هر سه گروه، همه تلاش شان مقابله با تفکر اسلام ناب محمدی (ص) و ولایت فقیه بوده وهست.
فتنه گران سبز، به لحاظ رفاقت فامیلی و دلبستگی های شخصی و حق نان و نمکی که از دست دوستان خویش در دوران صدارتشان تناول فرمودند، باوجود سوابق انقلابی خویش حتی در دهه 60 و مقابله قاطعانه با منافقین، حاضر شدند با بهائیان، رجوی، گوگوش، محتشمی، موسوی خوئنی، اکبر گنجی، حجاریان، نهضت آزادی، سروش و ... خلاصه هرکس که به هردلیلی دل خوشی از نظام جمهوری اسلامی و امام و رهبری ندارد، زیر یک سقف بخسبند و در آشوب ها در یک صف قرار بگیرند!

سال گذشته وقتی در نوشته ای از حضور بودار و شک برانگیز عده ای از فتنه گران سبز لجنی در جمع داوران جشنواره کتاب دفاع مقدس نوشتم، برخی از دوستان بهشان برخورد و برآشفتند. بحث های زیادی بر سر آن مقاله  آمد و تا همین امروز هم معتقد هستم که آن نفوذ فتنه گران، نه تنها اتفاقی نبوده بلکه کاملا حساب شده و با طراحی دوستان شان در ارگان های فرهنگی بوده و هست.
اگر حضرات مدعی فرهنگ دفاع مقدس، آن روز حساسیت به خرج می دادند و به جای هوچی گری که به جایگاه و رتبه مادی و دنیاییشان ضربه نخورد، غیرت می کردند و به فکر سد راه فتنه گران می افتادند، امروز شاهد تکرار همان موضوع و البته در جایگایی مهمتر نبودیم.

این روزها متاسفانه شاهد هستیم که برخی بازی خوردگان فتنه 88 با عَلَم کردن سوابق خود در جبهه و جنگ، مجددا فرصت حضور پیدا کرده و به عرض اندام و تفکر مریض خویش می پردازند.
افرادی که وبلاگ، سایت و نوشته هاشان در روزنامه های فتنه گران، مملو است از اهانت، هتاکی و تحریف حقایق، امروز شده اند "پیشکسوت دفاع مقدس"!
کدام پیشکسوت و کدام دفاع مقدس؟
اگر اینها پیشکسوت دفاعی بودند که امام ولی فقیه آن بود، که نباید امروز این گونه گستاخانه همه آرمان های امام را زیر سوال ببرند و انقلاب را فدای امیال نفسانی کسانی کنند که چند صباحی در کنار امام بودند ولی امروز مسیر خلاف امام و ولایت می پیمایند.

اگر اینها پیشکسوت دفاع مقدس هستند، من به عنوان یک بسیجی فریاد می زنم:
به هیچ وجه من الوجوه در جبهه ای که اینان جنگیدند، نجنگیدم.
الحمدلله اصلا با اینان همسنگر نبودم.
اگر جبهه و پیشکسوتی آنان به "ساختمان شهید امانی" در خیابان ویلا تهران و اتاق های امن تبلیغات قرارگاه ها تفسیر می شود، خدا را شکر که نه پیشکسوت هستیم و نه جبهه بوده ایم.
اگر پیشکسوتی به سرودن چهارتا شعر و خاطره سازی ختم می شود، بنده و صدهاهزار بسیجی دیگر اصلا جبهه نبودیم. چون آن قدر بیکار نبودیم که در سنگری امن، بسرائیم!

وای بر جماعتی که غلامعلی رجایی پاچه خوار موسوی، می شود پیشکسوت آن.
همو که متاسفانه با صلاح دید برخی ساده لوحان ارگان های فرهنگی، در دانشگاه ها مثلا دروس دفاع مقدس تدریس - که نه به واقع تحریف می کند - و عقده های شکست فتنه 88 را تخلیه کرده، هر آن چه از مغز مغرضش سرچشمه می گیرد، در مغز جوانان القا می کند.

یاران حاج احمد متوسلیان!
سرداران لشکر 27 محمد رسول الله (ص)!
دلاورمردانی که خود به ما ولایت و شرافت را آموختید!
دلیرمردان خوزستانی و جانفشانان راه ولایت!
پیشکسوتان جهاد و شهادتی که در گوشه گوشه ایران اسلامی آرام در گوشه ای نشسته اید و نظاره گر این بازیها هستید!
و ...
چه گونه است که باید شاهد باشیم عوامل فتنه را امسال در سوم خرداد در مجلس به عنوان پیشکسوت دفاع مقدس و هم در مجلس پیشکسوتان ببینیم؟!
یعنی باید بپذیریم که پیشکسوت ها خفته اند یا جایشان را به آنانی دادند که مصداق این شعرند:
بزدلانی کز یَم خون تر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند

[ ۱۳٩۱/۳/۱٠ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این هم چندتایی از عکس های غیرحرفه ای بنده از خرمشهر که در زمان های مختلف گرفته ام:

 

نهم اردیبهشت ۱۳۶۱ ساعاتی قبل از شروع عملیات بیت المقدس

شهید امیر محمدی پیشاپیش نیروها

زمستان ۱۳۶۱ میدان فرمانداری خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱گلزار شهدای خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ مسجد جامع خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ پل کارون

زمستان ۱۳۶۱ با شهید علی مشایی

بهار ۱۳۷۴ مسجد جامع خرمشهر

بهار ۱۳۷۴ یادگارنوشته متجاوزین عراقی بر دیوارهای خرمشهر

حاشیه رود کارون زمستان ۱۳۶۱

این هم یک جوک بزرگ برای خنده ای تلخ:

همان مکان بهار ۱۳۷۴ - این بار به همت مهندس مهدی چمران رئیس وقت بنیاد حذف آثار دفاع مقدس!

از همه ویرانه های خرمشهر فقط این قسمت را حفظ کرده اند که بگویند عراقیها چقدر بد بودند که این مکان را با توپ زدند!

[ ۱۳٩۱/۳/٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما، از هم سخنی با آنان گریزانیم!
این ماجرا اصلا در کوچه و محله ما و شما اتفاق نیفتاده.
این داستان اصلا و ابدا واقعیت ندارد. فقط یک داستان واره است و بس!
این را، فقط و فقط نوشتم که خودم را تخلیه روحی کنم.

عکس کاملا تزئینی است! آن هم چه تزئینی!

فاصله‌ای‌ ندارد. دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکی ‌دو وجب‌ بیش‌تر نیست‌. یکی‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمی‌کنم‌ چیزی‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهای‌ اول‌ که‌ آمدند توی‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت ‌ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" دارد و یا ناراحتی‌ای‌ دیگر. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت، ‌خیلی‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌. طبقه‌ی دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزی‌ بگویم‌. ولی‌ وقتی‌ فکر سروصدا و سرفه‌ها افتادم،‌ به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:
- می‌بخشید‌ خواهر، آقاتون‌ تشریف‌ دارند‌؟
ناراحت‌ و شرمنده‌، انگار که‌ همسایه‌های‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:
- دارند‌ نماز می‌خونند‌، اگه‌ امری‌ هست‌ بفرمایید.
کمی‌ آرام تر گفتم‌: "خواهرِ من،‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتی‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش ‌دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طوری‌ توی‌ خونه‌ بمونه‌؛ باعث ‌ناراحتی‌ اهل‌ خونه‌اس ‌...
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌: "چشم‌، حتماً می‌برمش ‌دکتر ...
با همسایه‌های‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌؛ آنها هم‌ شاکی‌ بودند ولی‌ هیچ‌کدام‌ مثل‌ ما ناراحتی‌ نمی‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ دیواربه‌دیوار اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌بار دیگر که‌ رفتم‌ در خانه‌شان‌، خودش‌ آمددم‌ در. جوانی ‌بود شاید 30 ساله‌ که می‌گفتند بچه‌دار نمی‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوی‌ صورتش‌ گرفته‌ بود، و مدام‌ سرفه‌ می‌کرد و خلط‌ بالا می‌آورد. حالم‌ داشت‌ به‌هم‌ می‌خورد. خیلی‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:
ـ آقاجون‌ اگه‌ حالت‌ بَده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خب‌، خوبش‌کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایی‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایی‌ که‌ کسی‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشی‌. مردم‌ خسته ‌هستند صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ می‌خوان‌ یه‌ دقیقه‌ توی خونه‌شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشند‌. آخه‌ درست‌ نیست‌ که‌ آسایش‌ مردم رو به‌هم‌ بزنین‌. والله‌ من‌ فقط‌ احترام‌ این که‌ خیلی‌ مؤمن‌ و مسجدی‌ هستید ‌نگه‌ داشتم‌ وگرنه‌ چندبار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌. عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌وتاپ‌ پنجره‌هامون‌ می‌لرزه. باور کنید‌ خدارو خوش‌ نمی‌یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید ...
دیگر همه‌ی حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ می‌کرد و سر تکان‌ می‌داد. یک‌بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توی‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده ‌بود، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. می‌گفتند از بس ‌همسایه‌های‌ قبلی‌شان‌ ناراحت‌ و شاکی‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست ‌اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها می‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال،‌ چند خانه‌ عوض‌کرده‌اند.

آن‌ شب‌ بدجوری‌ عصبانی‌ شدم‌. ساعت‌ 5/12 بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چی‌ کشیدیم‌ توی‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌. محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همین‌ که‌ صدای‌ دویدن‌ کسی‌ راتوی‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید می‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هر چی‌ که‌ از دهانم‌ درمی‌آید، بگویم‌:
ـ خجالتم‌ خوب‌ چیزی‌یه‌. شماها دیگه‌ شرف‌رو خوردید‌، حیارو تُف‌ کردید‌. بخواد این‌ جوری‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کُلنگ‌ ورمی‌دارم‌ و دیوار رو خراب‌ می‌کنم‌ تا هم‌ شماها راحت‌ بشیند،‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه ‌کن‌، روز مردم‌ راحت‌ باشند،‌ یا روز سرفه‌ کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشند‌، یه ‌ساعت‌ نباید خفه‌ خون‌ بگیری؟ اعصاب‌ مردمو خرد کردی‌. از بس‌ صدای ‌سرفه‌های‌ جناب‌ عالی‌ اومده،‌ مغزمون‌ وَرَم‌ کرده‌. اصلاً خواب‌ از خونه‌مون ‌رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صدای‌ سرفه‌ات‌ بلند شه‌، خونه‌رو روی‌ سرتون‌ خراب‌ می‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بی‌دینی‌ رو که‌ خونه ‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌، چی‌کار کنه‌. همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت ‌رو از مردم‌ گرفتید‌. همین ‌امشب‌ یه‌ استشهاد محلی‌ جمع‌ می‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرون تون‌ کنند‌.

آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توی‌ صورت‌ زنش‌ که‌ آمد در را باز کرد. سعی‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم، ‌ولی‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌ دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ می‌کند؛ تا مرا دید، دست پاچه‌ شد. بُریده‌بُریده‌ با گریه‌ گفت‌:
ـ برادر خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌ ... آقامون‌ داره‌ از دست‌ می‌ره ‌... حالش‌ خیلی‌ خرابه ‌...
گیر کردم‌. ماندم‌ چی‌کار کنم‌. بی‌اختیار گفتم‌:
- اگه‌ چیزی‌یه‌ من‌ برم‌ ماشینم‌ رو بیارم ‌...
ولی‌ او با هق‌هق‌گفت‌:
- نه‌ آقا ... تلفن‌ زدم‌ آژانس ‌ماشین‌ بفرسته ‌... شما بیایید‌ بالای‌ سرش‌ باشید؛‌ من‌ یه‌ زن‌ تنهام ‌...

رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تُشَک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نی‌. زردِزرد. سرفه‌هایش‌ خیلی‌ سخت‌ و جان خراش‌ بود. سطل‌ کنار دستش‌ پر بود از خلط‌ خونی‌. گفتم‌:
- آخه‌ خواهر، ورش‌ دارید‌ زود ببریمش‌ درمانگاه ‌سر کوچه ‌...
گفت‌: "آخه‌ اینو هر دکتری‌ نمی‌شه‌ ببریم ‌..."
اهمیتی‌ ندادم‌ و گفتم‌ شاید دکتر خصوصی‌ داشته‌ باشند، آن‌ هم‌ که ‌الان‌ توی‌ خانه‌اش‌ خواب‌ است‌. سرفه‌هایش‌ سخت‌ شد. شکمش‌ خیلی‌ تند بالا و پایین‌ می‌رفت‌. خیلی‌ سخت‌ و با سروصدا نفس‌ می‌کشید. یکی‌دوتا از همسایه‌ها هم‌ آمدند. زن‌ و دختر من‌ هم‌ آمدند. زنم‌ اولش‌ شاکی ‌بود، ولی‌ وقتی‌ اوضاع‌ را دید، رفت‌ طرف‌ زن‌ او. شروع‌ کرد به‌ دل داری‌ وگِلِگی‌:
- عیبی‌ نداره‌ خواهر، خوب‌ می‌شه‌ ... این‌ دور و زمونه‌ مریضی‌های‌ بدی‌ اومده‌. باید از همون‌ اول‌ می‌بردینش‌ دکتر. کوتاهی‌ کردید،‌ ولی‌ بازم ‌دیر نشده‌. همین‌ درمونگاه‌ سر کوچه‌ دکتر کشیک‌ خوبی‌ داره‌. از همون ‌اول‌ اگه‌ پی‌گیر می‌شدید حالا نه‌ خودتون‌ عذاب‌ می‌کشیدید‌، نه‌ همسایه‌ها ...
زدم‌ به‌ پهلوی‌ زنم‌. رویم‌ که‌ به‌ او بود، افتاد به‌ قاب‌ عکس‌ روی‌ طاقچه‌. کنار آینه‌ و شمعدان‌، بغل‌ قرآن‌، عکس‌ یک‌ جوان‌ قوی‌ و تنومند بود که ‌لباس‌ بسیجی‌ تنش‌ کرده‌ بود؛ توی‌ جبهه‌ بود. عجب‌ هیکلی‌ داشت‌. از آنها بود که‌ می‌گویند یک‌ تنه‌ 10 تا مرد را حریف‌ است‌. زن‌ همسایه‌مان‌که‌ دید من‌ دارم‌ به‌ عکس‌ نگاه‌ می‌کنم‌، رفت‌ آن‌ را برداشت‌ و گرفت‌ جلوی‌ صورتش‌ و شروع‌ کرد به‌ گریه‌ کردن‌. گفتم‌:
ـ می‌بخشید‌ آبجی‌، این‌ خدابیامرز کی‌یه‌؟
نگاهش‌ را که‌ بلند کرد، بدجوری‌ اشک‌ صورتش‌ را پوشانده‌ بود. مثل ‌این که‌ حرف‌ بدی‌ زده‌ باشم‌، یک‌ آه‌ بلند کشید که‌ زن های‌ همسایه‌ دویدند طرفش‌. سریع‌ آمدم‌ کنار. فکر کردم‌ که‌ باید برادرش‌ باشد که‌ این‌ جوری ‌برایش‌ گریه‌ می‌کند.

آن‌ مرد داشت‌ دست‌ و پا می‌زد، حالش‌ خیلی‌ بد شده‌ بود. با پنجه‌هایش‌ کم‌ مانده‌ بود تشک‌ را تکه‌پاره‌ کند. گفتم‌ که ‌بلندش‌ کنیم‌ و با ماشین‌ ببریمش‌ درمانگاه‌. تا آمدم‌ بلندش‌ کنم‌ مچ ‌دستم‌ را گرفت‌. فشار سختی‌ داد، تندتند نفس‌نفس‌ می‌زد، بدنش‌ تقلای‌ شدیدی‌ داشت‌. سعی‌ کردم‌ مچم‌ را از دستش‌ خلاص‌ کنم،‌ ولی‌ نشد. بدجوری‌ گرفته‌ بود. لبانش‌ به‌ ذکری‌ می‌جنبید. صدایی‌ به‌ گوش ‌نمی‌رسید جز خِرخِر نفس‌ زدن‌. خودش‌ را این‌طرف‌ و آن‌طرف‌ می‌انداخت‌. خون‌ از گلویش‌ بیرون‌ می‌زد. گرمای‌ تند و بدبویی‌ از دهانش ‌بیرون‌ می‌آمد.
مدام‌ با خِرخِر نفس‌ می‌گفت‌:
- سوختم‌ ... سوختم ‌...
یک‌ دفعه‌ خودش‌ را بلند کرد و کوبید زمین‌. به‌ سختی‌ نفسی‌ کشید و شکمش‌ از حرکت‌ باز ایستاد. بدنش‌ آرام‌ شد. خونابه‌ از گوشه‌ لبش ‌جاری‌ گشت‌. صدای‌ جیغ‌ همسرش‌ در اتاق‌ پیچید و همه‌ را به‌ وحشت ‌انداخت‌. همه‌ مات شان‌ برده‌ بود که‌ چی‌ شده‌. ناگهان‌ قاب‌ عکسی‌ که‌ دست ‌زنش‌ بود، پَرت‌ شد و صاف‌ افتاد بغل‌ تشک‌ او، روی‌ گل های‌ سرخ‌ِ قالی‌. شیشه‌ی قاب‌ عکس‌ خورد شد. ریزریزریز. خوب‌ که‌ به‌ عکس‌ توی‌ قاب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چشمانش‌ آشناست‌. سرم‌ گیج‌ رفت‌ یک‌ نگاه‌ انداختم‌ به‌ صورت‌ او که‌ چشمانش‌ باز مانده‌ بود، نگاه‌ همان‌ نگاه‌ بود . تسبیحی‌ سفید از آنهایی‌ که‌ حاجی‌ها از مکه‌ می‌آورند، در دست‌ چپش‌ بود. چشمم ‌افتاد به‌ چیزی‌ که‌ در میان‌ تصویر داخل‌ قاب‌ بود. خوب‌ که‌ خیره‌ شدم، ‌دیدم‌ یک‌ ماسک‌ ضدگاز شیمیایی‌ است‌.

چه‌قدر هوای‌ این‌ اتاق‌ گرفته‌. دارم‌ خفه‌ می‌شم‌. این‌ بوی‌ "سیر" ازکجاست‌؟

[ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی اختصاصی با شیخ صبحی طفیلی
دبیر کل اسبق حزب‌الله لبنان، پیرامون مشکلات و اختلافاتش با جمهوری اسلامی ایران و حزب‌الله لبنان

گفت وگو از: حمید داودآبادی - رضا مصطفوی - موسی احمد قصیر
مترجم: علی موحدی

مقام معظم رهبری - دستمالچی سفیر ایران در لبنان - صبحی طفیلی - ابوهشام رییس سازمان امل اسلامی

"صبحی طفیلی" زاده‌ی سال 1327 روستای "بریتال" از توابع بعلبک در دره‌ی بقاع، مدارج علمی حوزوی را در نجف‌اشرف طی کرد و یکی از شاگردان شهید "سیدمحمدباقر صدر" محسوب می‌شود. وی سال 1358 "تجمع علمای مسلمین" را در منطقه‌ی بقاع تاسیس کرد.
با تشکیل رسمی حزب‌الله در سال 1364 چهار سال بعد یعنی 1368 اولین شورای اجرایی حزب، صبحی طفیلی را به‌عنوان اولین دبیرکل حزب‌الله برگزید. برخی اعتقادات و تک روی‌های وی باعث شد تا در دومین شورای حزب در سال 1370 حجت‌الاسلام "سیدعباس موسوی" به‌عنوان دبیرکل حزب‌الله معرفی شود. این مسئله بر روحیه‌ی شیخ تاثیر به‌سزایی داشت و به تحلیل رفتن و کاهش نفوذ دیدگاه وی در حزب‌الله منجر گشت؛ به‌گونه‌ای که شیخ صبحی طفیلی به‌صورت یک عضو عادی درآمد و از داشتن مسئولیت‌های اجرایی محروم گشت.
گرچه بعد از شکست در مقابل رقیبش سیدعباس موسوی، طفیلی کمی از ساختار حزب‌الله فاصله گرفت، اما سیدعباس موسوی که از هم‌شاگردی‌های سابق وی در نجف بود، زمینه‌ی ادامه حضورش را در شورای مرکزی حزب فراهم کرد؛ ولی او بر اختلافات پافشاری کرد و پس از جدا شدن کامل از حزب‌الله، سال 1377 اقدام به راه‌اندازی حرکتی با عنوان "ثوره الجیاع" (انقلاب گرسنگان) در دره‌ی بقاع نمود که به درگیری‌های شدید در منطقه و کشته شدن دو نفر از جمله شیخ "خضر طلّیس" و یکی از افسران ارتش انجامید که سرانجام توسط دولت و ارتش لبنان، صبحی طفیلی در حصر خانگی قرار گرفت.
وی در سال‌های اخیر در مصاحبه با رسانه‌های وهابی و سعودی، همواره علیه جمهوری اسلامی ایران، حزب‌الله لبنان و سیدحسن نصرالله به تبلیغ می‌پردازد.

برای کسب اطلاعات بیشتر درباره‌ی علل جدا شدن طفیلی از حزب‌الله، مراجعه شود به کتاب "زندگی‌نامه‌ی خود گفته سیدحسن نصرالله" به‌کوشش حمید داودآبادی –  1391 نشر یازهرا (س)

صبحی طفیلی و سیدحسن نصرالله - خرداد ۱۳۶۸ - تهران - مسجدالشهدا

ـ ابتدا به ساکن می خواستیم جناب شیخ از نقش خودشان از همان اول تشکیل حزب‌الله بفرمایند ... البته چیزهایی که قابل گفتن هست.
طفیلی: من در این باره صحبتی ندارم.
 
ـ راجع به عملیات شهادت طلبانه چه می فرمایید؟
طفیلی: همین طور در این رابطه صحبتی ندارم.

ـ مشکلی وجود ندارد صحبت کنید، ما برای کتاب استفاده می کنیم، در مورد تکنیک و مسائل فنی صحبت نمی کنیم. این طور نیست که دشمن از آن بهره ببرد. فقط اطلاعاتی راجع به تشکیل و ابتدای حزب‌الله که می شود گفت.
طفیلی: در مورد تشکیل حزب‌الله و غیره، حزب تاریخش را نوشته است و به این موضعات پرداخته است. یعنی به‌طور کل "السطان یکتب تاریخه" فرد غالب تاریخ را می نویسد. در مورد مسئله‌ی شهادت طلبان نیز فعلاً به‌صلاح نیست و کسی چون من درست نیست که صحبتی در این مورد بکند؛ چون هر حرفی از جانب من در این مورد، سند می شود و من نمی خواهم وارد جنجالی بشوم که حزب‌الله نوشته و اعلام کرده و من نمی توانم بیایم تکذیب یا رد کنم. اینها، در این تاریخی که نوشته شده است این مدت را حذف کرده‌اند و من نمی خواهم وارد این موضوع بشوم.

سیدحسن نصرالله - سیدمحمدحسین فضل الله - شیخ صبحی طفیلی

- پس نقش شما در این برهه‌ی مهم از تاریخ لبنان چه می شود؟ منکر آن که نمی توان شد؟!
طفیلی: [با اشاره‌ی دست] ول کنید.

ـ شما خودتان دوست دارید در چه موضوعی با ما صحبت کنید؟
طفیلی: من زیاد فکر کرده‌ام ولی به نفع هیچ کس نیست که من نقشی در این درگیری ها داشته باشم و به مجادله و قیل و قال بپردازم. موضوع استشهادی ها، موضوع تازه‌ایست، می توانید از کتب و منابع تبلیغات و رسانه‌ها استفاده کنید. کلام و سخن آنها سند نیست؛ اما سخن من سند می شود.

 ـ پس در چه موردی می توانید با ما صحبت کنید؟
 طفیلی: چیزهایی را که قبلاً اتفاق افتاده و رخ داده، فراموش کنید؛ چیزهایی را که مربوط به حال است، مسائل فقهی و هم چنین مسائل سیاسی روز را بپرسید.

ـ درحال حاضر این جا مشغول چه‌کاری هستید؟
طفیلی: درگیر درس و متابعت بحث های فقهی هستم.

ـ الان هیچ گونه فعالیت سیاسی ندارید؟
طفیلی: نه‌خیر، هیچ.

ـ انقلاب گرسنگان "ثوره الجیاع" که راه انداخته بودید، به کجا انجامید؟
طفیلی: یک جنبش مردمی برای این منظور بود که متأسفانه به کشتار منتهی شد.
 
- نظر شما راجع به دادگاه ترور "رفیق حریری" چیست؟
طفیلی: البته نمی شود اسمش را یک دادگاه گذاشت، این یک مسئله‌ی سیاسی است. به‌نفع غرب و خاصه آمریکاست که پرونده را باز بگذارند. به‌نظر می رسد که نیات و حتی تاریخ، درست و صحیح نیست. باز موضوع لبنان مطرح است؛ چه با حریری و چه غیر آن. اگر قاتل را می شناسند، اعلام کنند و اگر بی گناه را نیز می شناسند، هم چنین.

ـ در مورد آینده‌ی اسرائیل در روایات و احادیث، تحلیلی دارید؟
طفیلی: قرآن به شکل صریح اشاره به شکست آنان دارد. روایات نیز این چنین است. چیزی که الان مطرح است، این است که اسرائیل یک مجتمع نظامی است و بیشتر به یک اردوگاهی جهت اسکان می ماند. من مطمئن هستم که اسرائیل به نهایت خود رسیده است، منتهی زمان می خواهد؛ و این به عوامل دیگری چون ضعف و اتحاد ما نیز بازمی گردد. وجود یهودیان در فلسطین تثبیت نشده است و به نوعی به توریست ها شباهت دارند. آنان خارج از فلسطین املاک و اموال و مؤسسات دارند و طوری نیست که با آمدن به فلسطین ارتباطات خود را قطع کنند. مادامی که غرب از آنان حمایت می کند و ما در مقابل شان ضعیف هستیم، آنان ماندنی هستند، و ما در مقاومت از همان روزهای سال 1361 (1982 میلادی) و با حمله‌ی اسرائیل، در پی اثبات این نکته بودیم که اسرائیل حاکمیت پایدار نیست. ما توانستیم با تعدادی از جوانان مؤمن و با سلاحی عادی و سطح پائین این حقیقت را ثابت کنیم که اسرائیل هم ممکن است شکست خورده و حتی از بین برود.

ـ آیا ممکن است اسرائیل بار دیگر به لبنان حمله کند و اگر این امکان هست نتیجه‌ی چنین جنگی چه خواهد بود؟
طفیلی: اگر منظور حملات هوایی ست، هر روز این امر ممکن است؛ اما ورود زمینی موضوعی است که در بین آنان نیاز به دقت، بررسی و تدبیر زیاد و پشتیبانی بیشتر غرب از آنان دارد و موضوعی دگرگون است که با حمله‌ی هوایی فرق دارد و در صورتی هم که وارد شوند، در فکر ماندن نخواهند بود.

ـ به نظر شما چرا این فکر دراسرائیل هست که لبنان باتلاقی است برای نیروهایش؟
طفیلی: به این دلیل که در سال 1361 که وارد لبنان شدند، در آن گیر افتادند. علی رغم این که امکانات ما در این جا خیلی کم بود و امکانات آنها بیشتر. اکنون در این جا تجربیات بیشتر شده و امکان مبارزه هم بیشتر است و زمانی که این امکانات وجود نداشت، آنها مجبور به عقب نشینی شدند.

ـ خب با توجه به این که آنها در سال 1361 وارد شده و شکست را تجربه کردند، برای چه دوباره این اشتباه را در سال 1385 (2006 میلادی) و جنگ سی و سه روز تکرار کردند؟
طفیلی: چیزی که من از این مسئله می فهمم این است که در سال 1361 آنها خود برنامه ریزی و طراحی کردند و سپس آن را به اجرا درآوردند، اما این بار آمریکا و دیگران طراحی کردند و اسرائیل مجری امر بود. حتی خود اسرائیل نیز در این مورد تردید و شک داشت.

ـ سال 1361 اسرائیل با این بهانه و هدف وارد شد که فلسطینی ها از این جا بیرون کند، در صورتی که امروز وارد لبنان شود، در پی چه اهدافی است؟!
طفیلی: حذف مقاومت فلسطین و مقاومت اسلامی.

 
ـ آیا شما دوست ندارید بخشی از مقاومتی باشید که اسرائیل از شما نیز کینه ای به دل داشته باشد؟
طفیلی: [می خندد] شما خیلی دیر آمدید! اصل اختلاف ما با رهبری حزب‌الله این بود که آنان جنگ و مقاومت را متوقف کردند.

ـ یعنی می فرمایید بعد از سال 1379 (2000 میلادی) که اسرائیل عقب نشینی کرد؟
طفیلی: خیر؛ از ابتدای سال 1372 (1993 میلادی) که تفاهم نامه ای را با عنوان "تموز" پیشنهاد کردند و زودتر از اینها در نیمه های دهه80  میلادی غربی ها به ما اطلاع دادند که اسرائیلی ها طرحی را ارائه می دهند و آن این است که ما از سرزمین شما عقب نشینی می کنیم، به شرطی که با ما کاری نداشته باشید. سال 1372 (1993 میلادی) که حمله به لبنان کردند [عملیات تسویه حساب] خواستند این را تثبیت کنند و مقدمات آن را ایجاد کردند. یعنی یک تفاهم عمومی و کلی. سال 1375 (1996 میلادی) این را تثبیت کرده و بازتر کردند و به نوعی تفصیل دادند و برای مقاومت یک حد و حدودی را وضع کردند. اسرائیلی ها خواستند این تفاهم نامه را اجرا کنند، اما قبول نکردیم؛ چرا که در این تفاهم آمده بود که مقاومت دیگر حق حمله به داخل فلسطین اشغالی را ندارد، نه به شکل نظامی و نه به شکل غیرنظامی، مگر این که به مقاومت تجاوز بشود و بخواهد پاسخ بدهد. اینها در روزنامه ها و مطبوعات نیز آمده است می توانید مراجعه کنید.
اسرائیلی ها در سال 1375 (1996 میلادی) خواستند با برگزاری یک جلسه، تفاهم نامه ای را امضا کنند که سوری ها با توجه به این که در آن زمان حاکم بر لبنان بودند، این مسئله را قبول نکردند؛ چون به نفع شان نبود. اسرائیلی ها دوباره پیشنهاد جلسه ای نظامی را دادند میان فرماندهان نظامی که سوری ها این مسئله را رد کردند. اسرائیلی ها می گفتند ما فقط می خواهیم حداقل با یک تفاهم از پایگاه ها و دیگر مراکز نظامی عقب نشینی کنیم و این که به چه صورت تحویل بشود. تا این که در نهایت با همان روش خودشان عقب نشینی کردند. البته با پشتوانه‌ی همان تفاهم نامه‌ی سال 1375 (1996 میلادی).
از آن موقع به نظر من مقاومت عملاً متوقف شد و کلاً هر شش ماه و هر یک سال عملیاتی انجام می دادند تا این مسئله فراموش نشود و الان از نظر ما مقاومت عملاً وجود ندارد. این طبیعی است که کسی وقتی کار خود را ترک می کند، به کار دیگری کشانده می شود و اکنون می بینیم که از وقتی مقاومت کار خود را کنار می گذارد، در فتنه های داخلی و سیاسی و نبرد میان سنی و شیعه و دعواها و نزاعات کشنده فرو می رود که خیلی به مقاومت و خون ها و آینده‌ی آن صدمه زده است.
لهذا من بازگشت به مقاومت را طلب می کنم، و من اولین سرباز، یک سرباز و اقعی و نه یک فرمانده، خواهم بود که سلاح برداشته، برخاسته و می جنگم.
امید و آرزوی من در زندگی این بوده که در راه جنگ با اسرائیل خلوص داشته باشم و در این راه جان خود را نیز بدهم.

ـ مقاومت مطلوب شما امروز چیست؟
طفیلی: [می خندد] برویم سریلانکا و فلسطین را آزاد کنیم! امروز ما در بزرگ ترین جنگ و ستیز داخلی هستیم و این که می فرمایید با مستمسک قراردادن مسئله‌ی فلسطین و آزادی آن عده ای در لبنان برمی آشوبند که ما به فلسطین چه کار داریم و سرزمین ما لبنان است و اینها یک بهانه‌ی واقعی و مؤکد است و بزرگ تر از این، اگر ما در همان موضع خودمان می ماندیم، الان فتنه‌ی داخلی نداشتیم و اهل تسنّن بیشتر از ما شیعیان در امنیت و حمایت ما بودند. نمی دانم تا جه حد شما اطلاع دارید که اصلاً مقاومت، حتی پیش از انقلاب اسلامی ایران، طرح من بوده است؛ ما امروز از اینهایی که پرچم مقاومت را گرفته اند، تشکر می کنیم اما مقاومتی حقیقی می خواهیم و به دنبالش هستیم.

ـ آیا فکر نمی کنید شما به عنوان یکی از بنیان گذاران حزب‌الله و این که مدتی هم به عنوان دبیر کل حزب‌الله بودید، اکنون جای تان در کنار این مقاومت خالی است که اختلاف ها را کنار گذاشته و شما هم در کنار مقاومت جایگاهی داشته باشید؟
طفیلی: من خودم را از کسی جدا نکرده ام.

ـ با توجه به این که ما در صحبتی که با سید حسن نصرالله داشتیم برای شما خیلی احترام قائل بودند و به ما تأکید که سراغ شما بیاییم و گفت که ایشان یکی از اساس های مقاومت بوده اند و حتی ایشان ناراحت بود که ما به سراغ بقیه رفته ایم و سراغ شما نیامده ایم از جمله دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیشی که در آن موقع به سراغش رفتیم.
طفیلی: اینهایی را که شما گفتید مربوط به حوزه ای کوچک و محدود در روابط خصوصی و فردی است. من بالشخصه واقعاً می گویم که حاضرم به عنوان یک سرباز با اسرائیل وارد جنگ بشوم؛ و حتی در مسائل داخلی لبنان. این مربوط به الان هم نیست. اگر ایران و حزب‌الله طرف داری از حق کنند در لبنان، یعنی از مظلومین و مستضعفین و بیچارگان و محرومین.

ـ هر چه که باشد شما مادر حزب‌الله محسوب می شوید و با وجود اختلافاتی هم که وجود دارد نباید حزب‌الله را تنها بگذارید. عین همین صحبتی را که شما الان می کنید ما در زمان جنگ خودمان داشتیم، یک فرمانده لشکری داشتیم به اسم شهید "کاظم رستگار" که با فرمانده سپاه اختلاف پیدا کرد و دعوایی میان آنان پیش آمد، از فرماندهی لشکر استعفا داد و به عنوان یک نیروی عادی در جنگ شرکت کرد و به شهادت رسید.
طفیلی: سال 1379 (2000 میلادی) حاج "عماد مغنیه" آمد پیش من. طرح هایی داشت، من بحثی نکردم. او گفت من طرحی دارم، گفتم خوشا به حالت! چندین بار به دیدار من آمد و طرح هایی داد که وقتی دید من قبول نمی کنم، نظرش را عوض کرد و از آن عدول کردند. به عبارت دقیق تر، مسئله از طرف من نیست.

ـ تا به حال به ذهن تان نرسیده که بروید و صراحتاً با سیدحسن نصرالله صحبت کنید؟!
طفیلی: آخر مشکل در نزد من نیست، دیگران خودشان باید موضوعات را طرح کنند.
 
ـ تا به حال کسی از طرف سیدحسن نصرالله پیش تان نیامده؟
طفیلی: من خودم تا به حال وارد دعوا با کسی نشده ام. سیدحسن اکنون دارد در مورد دادگاه اعلام می کند که از حق دفاع می کنم. هر کس از حزب‌الله متهم شود، من از او دفاع می کنم. آن موقع که من در همین جا محاصره شدم، کجا بودند؟ من، خودم در جنگ و درگیری با کسی وارد نشدم، دیگران به من حمله کردند و موضوع مرا به عنوان متهم به دادگاه (محکمه عدلیّه) دادستانی کل محول کردند. مگر من جرمی مرتکب شده بودم؟ الان دارند کم کم به دیدگاه و نقطه نظر من می رسند که من گفتم نباید مقاومت را رها کرده و وارد مشکلات داخلی شد. این مسائل همه نتیجه این است که حرف مرا گوش نکردند و الان دارند به این نتیجه می رسند.

ـ این را نمی توانید نتیجه مثبتی ببینید برای حل اختلافات؟
طفیلی: من که مشکلی ندارم، روزی که من در حوزه‌ی علمیه ام محاصره شدم و ارتش حمله کرد، چه کسی به طرف من تیراندازی کرد؟ خود همین آقایان بودند. عماد یا دیگران. همه شان را می شناسم و نقش همه‌ی آنها را می دانم. با این که من آنها را دوست دارم و فرزند من هستند، مشکلی هم با دیگران ندارم.

- آخرین بار کی به ایران سفر کرده اید؟
طفیلی: سال 1372 یا 1373 (1993 یا 1994 میلادی) بود.

ـ مردم از علما انتظار دارند وقت فتنه به کمک مردم آمده و غبار از فتنه بردارند. اگر روزی یک جوان لبنانی پیش تان آمده و از شما در مورد مقاومت سوال کند، چه جوابی خواهید داد؟
طفیلی: من در این مورد نظری دارم! این فتنه ساخت آمریکاست. ایران و کشورهای عربی نیز به نوعی در این فتنه آسیب دیده اند. اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، امام خمینی در اول انقلاب خیلی در مورد وحدت با اهل تسنن و گفت وگو با آنان تاکید داشتند. اما آمریکایی ها با استفاده از دست هایی که در کشورهای عربی داشند، به جایی رسیدند که توانستند جوی را بیافرینند که در جنگ عراق علیه ایران بر آن حاکم بود. نمی خواهم ایران یا کس دیگری را متهم کرده و مسئولیت چیزی را که توانش را ندارند، برعهده‌ی آنان بگذارم. اما در کشورهایی مثل عراق، ایران، یمن و پاکستان این جو وجود دارد. تبلیغات غربی هم وجود دارد که ذهن مردم را در این مورد می سازد. ولی ایران خیلی در این زمینه مقصر است.
مانورهایی که در خلیج فارس برگزار می شود، همیشه این گونه از آن مستفاد می شود که بر ضد کشورهای خلیج است. خیلی از شبکه های تلویزیونی که یا مستقیماً زیر نظر ایران هستند یا از دوستان آنان، نیز بر این طبل می کوبند و گویی تازه به یادشان آمده مسئله‌ی عُمر و پهلوی حضرت زهرا را. روضه خوانان و تعزیه خوانان هم نقش بدی در این زمینه دارند. در این چهل سالی که می گذرد، ما می دانستیم که روضه خوانی به چه شکل مطرح می شود و این روزها احساس می کنیم که کسی دارد این مسائل خصوصی را دنبال کرده و مطرح می کند. درست است که ایران هم مسئولیتی در این زمینه دارد، اما من اکنون در مورد مسئولیت خودمان صحبت می کنم. به خاطر همین من سوال کردم که چرا آقای "صالحی" را آوردند جای آقای "متکی" و این که حرف هایی گفته شد که لازم است ما روابط خوبی با عربستان و ترکیه و مسلمانان داشته باشیم. این برای من بزرگ ترین هدیه بود و امیدوارم که این صادقانه باشد و نشان از این دارد که ایرن دوباره احساس کرده است که در اشتباه بوده و درپی تصحیح آن است. امیدوارم که این یک سیاست واقعی و همیشگی باشد، نه این که یک هدف مقطعی و محدود باشد.
باید این مسئله را درک کنیم که پیروزی اسلام با قدرت شیعیان نیست بلکه با وحدت مسلمین است. زمانی قوی خواهیم بود که بتوانیم شیعیان و سنی ها را در زیر یک پرچم جمع کنیم. زیر پرچمی سیاسی و بدون اختلافات عقیدتی. امروز از دهن کوچک و بزرگ، معمم و غیرمعمم می شنویم که گفته می شود: "دشمن اصلی ما سنی ها هستند." این مسئله دارد به شکل وحشت ناکی می شود که مردم احساس شان این است که دشمن اصلی ما اهل سنت هستند. هم ایران هم دوستان ایران و هم خود ما در این مورد مسئولیت داریم.

ـ ظاهراً شما از این فتوای اخیر حضرت آقا خبر ندارید.
طفیلی: این فتوا خوب است، اما خیلی دیر آمده و به صورت عینی و کارآمد اجرایی نشده است. الان جو این طور شده که معممین و غیرمعممین ما الان دارند این را ترویج می کنند که هیچ دشمنی بدتر از سنی برای ما نیست. الان معممین حزب‌الله هم دارند این را ترویج می کنند. ما امروز در لبنان به صورت عشیره و طوایف زندگی می کنیم. مثلا عشیره اهل تسنن از بیت حریری، عشیره شیعه از سیدحسن نصرالله. خب این که در عشیره شیعه است عرق می خورد، تمبک می زند، فاسق است، فاجر است، کمونیست است هر چی که باشد از سیدحسن می دانند و نیز طرف دیگر هم همین است. یعنی انتساب فکری وجود ندارد. انتساب عادلانه وجود ندارد و یک تعصب است. من بارها با برادران ایرانی قبلاً صحبت کردم. ما می توانیم لبنان را به طور کامل تحویل ایران بدهیم که سنی و مسیحی زودتر از شیعه، تسبیح کنند به نام ایران. یک مسئله‌ی واقعی باشد، یک مسئله‌ی عادلانه. طرح این که ما دولت مردانی داشته باشیم که گذشته‌ی بدی نداشته باشند. دست شان پاک باشد. این گونه شما می توانید کل دولت مردان لبنان را عوض کنید و کسانی را که خودتان قبول دارید بر سر کار بیاورید و این گونه غیرشیعیان بیشتر از شیعیان به دنبال شما خواهند آمد. چه کسی جرأت می کند که بگوید من می خواهم دزدانی را در داخل دولت بگذارم.
بحث این جوری نیست که ما یک سوم وزارت را می خواهیم یا بیشتر یا کم تر. شرایط شیعیان در زمانی عثمانی ها، فرانسوی ها، سوری ها و مسیحیان همه بد و وخیم بوده، اما بدترین وضعی که ما اکنون در آن زندگی می کنیم وضع فعلی ماست که قدرت در دست مان است. بعلبک که به واقع باید چندین مدال بر روی سینه اش قرار گیرد، وضعش این است. از نظر امینی فوق العاده ضعیف بوده و هر قسمت آن دست کسی است. دولت به هیچ وجه حق بازداشت کسی را ندارد و وقتی دعوایی میان شان صورت می گیردف نمی دانید که گلوله از کجا شلیک می شود. شخصی از منزل خود خارج می شود بدون این که بداند درگیری چه وقت صورت می گیرد و او از بین می رود. همین در کنار منزل من دزدها به یک ماشین حمله کردند، تا این که بچه های من به طرف شان حمله کردند و صاحب ماشین را نجات دادند. این از نطر امنیتی است که ما از این منظر در وضع بدی قرار داریم. مثلاً در موردی چند دزد به یک طلافروشی در بعلبک حمله کردند و اتفاقی یکی از آنها در درگیری کشته شد. صاحب آن مغازه طلافروشی، مغازه و خانه‌ی خود را بسته و فرار کرده و دزدان زنده هستند و خیلی راحت دارند زندگی می کنند. ما در این زمینه مسئولیت داریم و ما قدرت حلش را داریم. سال 1363 یا 1364 (1984 یا 1985 میلادی) بود که قدرت در دست سوری ها بود. یک صرافی در راه شهر "زحله" در 20 کیلومتری این جا کشته شده بود. پولش را گرفته بودند. به دوستان گفتم کسانی را که این کار را کرده اند حتماً می خواهم. چون احساس کردم این برای امنیت اجتماعی موضوع خطر ناکی است و باید جلویش را بگیریم. سه یا چهار روز بعد آنها را دستگیر کردیم. از آنان بازجویی کردیم و قاتل را که گلوله را شلیک کرده بود پیدا کردیم. خانواده اش را که از یکی عشیره های بزرگ بود آوردیم و جلوی آنان اعتراف کرد و چند روز بعد جسدش را تحویل خانواده اش دادیم. بعد از آن در سرتاسر دره‌ی بقاع امنیت تا صد درصد تأمین شد. آن موقع دهۀ 80 میلادی بود نه الان. آن موقع ما ضعیف تر هم بودیم. امروز دیگر خود ما عنصر فساد شده ایم.
در زمینه‌ی اقتصادی هم در این جا آب نیست، برق نیست، مدرسه ندارد، بیمارستانی نیست و نه هیچ چیز دیگری. در مضیقه زندگی می کنیم و الحمدالله چه می کنید، من نمی دانم. با این که ما می توانیم، ایران یا طرف هایی که قدرت دارند می توانند لبنان را متحول کنند به عنوان یک جای ایرانی کامل، خوب و امن و مردم راضی و خوشحال، با کم ترین هزینه و تلاش. من می دانم که الان چه خرجی دارد می شود. ما به کم تر از این می توانیم و من تضمین می کنم که کار مردم به جایی می رسد که برای تان کف می زنند.

ـ شما بالاخره نمی خواهید نقشی داشته باشید، حداقل در بعلبک؟
طفیلی: شما تا به حال چند بار این سوال را کرده اید، حال شما بگویید نقش من چیست؟ شما بگویید چه کاری باید من انجام بدهم.

ـ شما به عنوان یک شخص بزرگ چه در زمینه‌ی مقاومت و چه خود لبنان و به خصوص در این منطقه‌ی بقاع؛ من از شما عذرخواهی می کنم ولی من احساس می کنم شما الان در جایگاه خودتان نیستید. وقتی که در آن جایگاه نباشید، بالطبع تأثیری هم نمی توانید بگذارید. چرا نمی خواهید به آن جایگاه برسید؟ جایگاهی که شما الان دارید، از یک نمایندگی مجلس یا وزیر بودن مهم تر است. حتی در ارتباط تان با ایران، ما احساس می کنیم که می بایست به همان گرمی قبل باشد.
طفیلی: من قبلاً هم گفتم مشکلی ندارم. من هم نسبت به ایران غیرت دارم، به مردم آن و به طور کلی اگر نسبت به ایران اخلاص نداشته باشم، نسبت به چه کسی چنین باشم؟ مشکل در نزد من نیست. به خاطر دارم یکی از مسئولین ایرانی که در لبنان بود، [در آن موقع من در بیروت بودم] با تلفن تماس گرفت. من تلفن را گرفتم دستم. او گفت: "می خواهم شما را ببینم" گفتم: "خوش آمدید" خنده‌ی بدی کرد و گفت: "من الان مسافرم." بچه ها هم این کار را نمی کنند. مشکل در نزد من نیست.

ـ امروز متاسفانه سایت ها، خبرگزاری ها و کانال های تلویزیونی شدید از شما علیه ایران و مقاومت سوء استفاده می کنند.
طفیلی: این مشکل من نیست، مشکل آنهاست. مثلاً موقعی که من نظرم را در مورد مسئله ای مطرح می کنم، طبیعی است که می تواند این نظرم مخالف نظر ایرانی ها باشد یا موافق آن. تبلیغات غرب هم منتظرند تا از این رهگذر سوء استفاده کنند. ایرانی ها هم ابواب خودشان را روی نصیحت بالکل بسته اند.

ـ خیلی دوست داریم در مورد شهادت طلبان صحبتی داشته باشید؟
طفیلی: یعنی شما گوش نکردید من چه می گویم؟ حرف من یکی سند است و نمی خواهم این گونه شود.

ـ چون ما دوست داریم که حقایق گفته بشود.
طفیلی: عملیات های استشهادی آخر که علیه اسرائیل بوده است، مشکلی ندارد. اما عملیات هایی که حساس بوده است، در همان اوایل بوده است و من نمی خواهم صحبتی داشته باشم. این عملیات استشهادی که در لبنان شروع شده است، ببینید که الان در عراق و افغانستان به کجا رسیده است؟ به جایی رسیده که کسی بمب به خود بسته و در مسجد علیه مسلمانان عملیات می کند.

ـ آیا از حاج عماد مغنیه خاطره ای دارید؟
طفیلی: سؤال کنید بگویم.

ـ اولین بار کی با ایشان آشنا شدید؟
طفیلی: بچه بود، قبل از سال 1361 در بیروت، جوان بود و در آن زمان با سازمان فتح کار می کرد.

ـ شما در گزینش ایشان در مقاومت نقشی داشتید؟
طفیلی: گزینش در اوایل این گونه بود که شما هر چقدر که ثابت کنید توانایی انجام کاری را دارید، همین امر ثبت می شد. تشکیلات منظم به شکل امروزی وجود نداشت. خصوصاً قبل از سال1361 چرا که پیش از این سال درگیری با حزب بعث عراق در لبنان بود. بچه های زیادی بودند که بسیاری به شهادت رسیده و بسیاری دیگری زنده اند. از جمله همین بچه ها بچه های مؤمن و مجاهدی بودند و نقش بسیار مهمی در این زمینه داشتند تا این که حمله‌ی اسرائیل در سال 1361 آغاز شد و ایشان در این قضایا نقشی داشتند. البته با همان امکانات اندکی که داشتند. یعنی با تحول امکانات و توانایی ها کارها هم متحول تر شد. گروهی از آنان برای مدتی تحت عنوان گروهی خاص کار می کردند
بیش از این به صلاح نیست که صحبتی کنیم.

ـ در ایشان چه برجستگی خاصی بود؟
طفیلی: شجاع بود و در مورد جزئیات نظامی بسیار دقیق و ریزبین بود. همچنین شخصی پی گیر و متابع بود که در مقابل سختی ها سر خم نمی کرد. این مشخصه‌ی خوبی بود در او. مصطفی هم خوب بود و مشخصات ویژه ای داشت. جوانان خوبی بودند، خداوند حاضرین را موفق کند و گذشتگان را رحمت کند.

ـ از خصوصیات عبادی او خاطره ای دارید؟
طفیلی: خیر، چیز خاصی در نظرم نیست.

ـ خبر شهادت عماد را کی شنیدید؟
طفیلی: شبی که ایشان شهید شده بود، من صبح بود که از تلویزیون شنیدم. من گزافه گویی نمی کنم اگر بگویم که برای قربانی کردن آن بچه ها از من خواسته بودند و من گفته بودم حاضرم بچه های خودم را به جای آنها قربانی کنم. اینها افراد با کرامت و شریفی هستند که زحمات بسیاری کشیدند و من دوست ندارم که زحمت های آنها کم دیده شود.

ـ برای شهادت عماد گریه هم کردید؟
طفیلی: این ها مسائل خصوصی است.

ـ می خواهیم بدانیم شما چقدر به عماد علاقه داشتید؟
طفیلی: هر وقت یادش می افتم احساس تألم خاطر می کنم.

ـ عماد هم به شما علاقه داشتند؟
طفیلی: نمی دانم.

ـ یعنی می خواهم بگویم بار آخری که پیش شما آمد، شما را به عنوان بزرگ قبول داشت؟
طفیلی: طبیعتاً بله.

ـ آیا جناب شما در آن دوره‌ی آموزشی که در "پادگان جنتا" برگزار شد حضور داشتید؟
طفیلی: خیر من تنها کسی هستم که نرفتم. آن موقع من در ایران بودم.

ـ تا به حال کار نظامی هم کرده اید این گونه که مستقیم در عملیات نظامی شرکت داشته باشید؟
طفیلی: هر وقت که توانستم با بچه ها هماهنگ بودم و گاهاً با آنها می رفتم ولی خودم مستقیماً در درگیری نبودم.

ـ آیا اتفاق افتاده است که خطر مرگی شما را تهدید کند؟ مثلاً خمپاره به سمت تان بیاید یا بمبی منفجر شود؟
طفیلی: صحبتی دیگر بکنید. یک صحبت مفیدتر بکنید.

ـ فکر شما پیرامون بحث و حدت شیعه و سنی چیست؟ آیا طرح نویی برای وحدت شیعه و سنی دارید که عملی بشود؟
طفیلی: اولاً الان مقابله و مواجهه‌ی شیعه و سنی موضوعیتی ندارد. برای این که اگر سنی ها از آن چه که خودشان می دانند باطل است و در فکرشان وجود دارد، خودشان حاضر می شوند که عقب نشینی کنند. و اگر شیعیان از آن چه که خودشان می دانند در افکار خودشان باطل است، عقب نشینی کنند، فرقی بین شیعه و سنی باقی نمی ماند مگر خیلی اندک و آن وقت دیگر بحث مذهبی وجود نخواهد داشت؛ چون فکر اهل بیت یک فکر جامعی است. متأسفانه حوزه های علمیه‌ی شیعه راه را بر روی باقی مسلمین بست و ما خیلی به تفکر اهل بیت ضرر وارد کردیم.
باعث تأسف من است که عده‌ی کمی هستند که ادعا می کنند تنها آنها هستند که تفکر اهل بیت را پی گیری و دنبال می کنند. با یک کم تلاش بیشتر می شد کل فکر و مذهب اهل بیت، مذهب تمام مسلمین بشود. من این صحبت را بدون فکر و همین طوری نمی کنم، بلکه با یک دید دقیق و ریز دنبال آن هستم.

رضا مصطفوی - صبحی طفیلی - حمید داودآبادی

ـ شما در این زمینه کار تحقیقی و کتاب هم انجام داده اید؟
طفیلی: بله، سعی دارم در آینده در این زمینه کار مفیدی عرضه کنم.

ـ شما الان تریبون یا مجله‌ی به خصوصی ندارید؟
طفیلی: خیر، هیچ. جلوی ما را بسته اند.

ـ چه کسی این کار را کرده است؟ دولت یا ...
طفیلی: همه!

- از این که وقت دادید تا با هم گفت وگو داشته باشیم، ممنونیم
دی 1389
لبنان - بعلبک

[ ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک‌شنبه 16 مرداد1362
بعلبک – مقر امام المهدی (عج)

در چادری که در حیاط مقر برپا شده بود، داشتم نماز ظهر را می‌خواندم که ناگهان صدای یک انفجار مهیب، بدنم را لرزاند. آن‌قدر مرا ترساند که در حالت قنوت، نماز را شکستم و نشستم زمین. صدای شلیک آرپی‌جی یا خمپاره نبود. سراسیمه دوربین عکاسی را برداشتم و به طرف محلی رفتم که جمعیت به سمت آن می‌دویدند. وارد «ساحة ‌الامام الخمینی» که شدم، چشمم به بازار قصاب‌ها افتاد. بازار روبه‌‌روی ساختمان فرماندهی «الدرک» (ژاندارمری لبنان) قرار داشت. عده‌ای که نزدیک محل حادثه بودند، می‌گریختند و آنها که تازه می‌آمدند، نزدیک می‌شدند.

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - مرداد ۱۳۶۲

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - پاییز ۱۳۸۹

میان دود و خاک، چشم‌مان به دو نفر خبرنگار افتاد که بدون توجه به آن‌چه دقایقی پیش اتفاق افتاده بود، خونسردانه فیلم می‌گرفتند. یکی از بچه‌های سازمان امل گفت: اینا چند دقیقه قبل از انفجار هم همین جا بودند و داشتند از همین نقطه فیلم می‌گرفتند. موقع منفجر شدن بمب هم فرار نکردند. معلومه از قبل خبر داشتند که این‌جا بمب منفجر می‌شه.
نیروهای عصبانی و مسلح سازمان امل، به طرف یکی از آنها هجوم بردند و او را دستگیر کردند.
اجساد تکه‌ تکه شده را از میان آوار بیرون می‌کشیدند. مغازه‌ها در آتش می‌سوختند و تکه‌های گوشت و بدن انسان در اطراف پراکنده بود.

دوربین عکاسی‌ام را درآوردم و شروع کردم به عکاسی. جنازه‌ای متلاشی را با برانکارد به طرف صندوق‌عقب ماشینی می‌بردند تا به بیمارستان ببرند. سریع از او چند عکس گرفتم؛ تکه‌های بدنش آویزان بود و سرانجام با حرکت ماشین، روده‌هایش در خیابان کشیده می‌شد. به داخل مغازه‌ای رفتم. بدنی کاملا متلاشی، دمرو افتاده بود و نیمی از آن زیر خروارها خاک بود. تا آن‌جا که توانستم، جلو رفتم و عکس گرفتم.

بدن متلاشی یکی از شهدا در مغازه خود - مرداد ۱۳۶۲

همان مغازه و مکان - پاییز ۱۳۸۹

اجساد را به بیمارستان شهر بردند. سریع به آن‌جا رفتم تا چند عکس هم از شهدا بگیرم. داخل بیمارستان، اجساد را در اتاقی گذاشته بودند و به هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به آن‌ را نمی‌دادند. پرستار محجبه‌ای جلوی در ایستاده بود که با دیدن لباس بسیجی من اجازه داد که وارد شوم. در را که پشت سرم بست، وحشت کردم. یکه و تنها بودم. وسط اتاق کوچک، بدن‌های تکه‌تکه را روی هم ریخته بودند. از بس مایع ضد عفونی‌کننده زده بودند، چشمانم به‌شدت می‌سوخت و تنفس برایم مشکل شده بود. هر طوری که بود، با ترس و لرز از آنها چند عکس گرفتم و در را کوبیدم تا قفل را باز کند. وقتی خارج شدم، نفسی تازه کردم. انگار حیاتی دوباره نصیبم شده است.

محل دقیق انفجار - مرداد ۱۳۶۲

محل دقیق انفجار - ۲۷ سال بعد - پاییز ۱۳۸۹

بعد از ظهر، رادیو لبنان اعلام کرد که «جبهة ‌التحریر اللبنان من الغربا» مسئولیت بمب‌گذاری را به عهده گرفته است که در آن، حدود چهل نفر از مردم عادی به شهادت رسیده و 120 نفر مجروح شده بودند. یکی از بچه‌ها که از نزدیک شاهد انفجار بمب بود، می‌گفت: در حالی که سوار بر ماشین از وسط بازار می‌گذشتم، متوجه پژوی سفید رنگی شدم که راننده‌اش با دیدن ماشین سپاه، قیافه‌اش را در هم کشید. از کنارم که رد شد، توی آینه نگاهش می‌کردم که ناگهان در بازار و در میان ازدحام مردم منفجر شد.

بعد از ظهر، داخل مقر هتل ایستاده بودیم که سیدعباس موسوی (دبیرکل سابق حزب الله که در حمله هلی کوپترهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید)، سیدحسن نصرالله (امام جمعه وقت بعلبک و دبیرکل امروز حزب الله)، شیخ یزبک (معاون دبیرکل حزب الله) و شیخ صبحی طفیلی (دبیرکل اسبق حزب الله که امروز در زمره مخالفان حزب الله است) آمدند و درباره حادثه انفجار صحبت می کردند.

نزدیک غروب بود که شهدا را برای خاک‌سپاری به حیاط مسجد امام علی (ع) آوردند. جمعیت انبوهی بر سر می‌زدند و گریه می‌کردند. به دلیل این‌که اجساد متلاشی بودند و امکان غسل آنها نبود و هم به دلیل زیادی شهدا، یکی از روحانیون جوان لبنانی ‌خواست که اجساد تکه‌‌تکه شده را تیمم بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت که کمکش کنم. ناخواسته و بیشتر از روی کنجکاوی جلو رفتم. کمکش کردم تا همه‌ی شهدا را تیمم بدهد و آماده‌ی دفن کند.

سنگ نوشته یادبود شهدای انفجار

یکی از بچه‌های حزب‌الله که چند نفر از بستگانش به شهادت رسیده بودند، هراسان جلو آمد و گفت: از بچه‌های سپاه که کسی چیزیش نشده؟ وقتی جواب منفی شنید، خیلی خوشحال شد و خونسرد، سراغ اجساد بستگانش رفت. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: «الحمد لله»
میزی فلزی وسط حیاط قرار دادند و یکی یکی تابوت‌های اجساد را روی آن می‌گذاشتند. من هم به حاج آقا کمک می‌کردم تا سریع‌تر تابوت و پارچه‌ها را باز کنیم و دست و صورت شهید را برای تیمم آماده کنیم. ناگهان جنازه‌ی پدر همان را آوردند که به شکرانه دست‌هایش را به آسمان برده بود. همانی بود که داخل اتاق بیمارستان دیده بودمش. از کل بدن او فقط سر و دست چپش و تکه‌هایی آویزان از سینه‌اش باقی مانده بود. حاج آقا گفت که هر‌طور شده باید این را هم تیمم بدهیم. بدن را بلند کردیم، دست و صورتش را پیدا کردیم و تیمم دادیم.
تابوتی را آوردند که مردی بالای سرش بود و در حالی که شدیدا گریه و بی‌تابی می‌کرد، اجازه نمی‌داد که روی او را باز کنیم. فرزندش بود. وقتی تابوت را گشودیم، جا خوردم. پسری حدودا 13 ساله با چهره‌ای بسیار زیبا بود که از بینی به پایینش متلاشی شده بود.
کار دفن اجساد تا ساعت 9 شب طول کشید.

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ٦:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح یک‌شنبه 26 اردیبهشت 1355 که همراه بقیه‌ی بچه‌ها در مدرسه نخست در منطقه‌ی "فرح آباد" تهران نو سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوش‌مان خورد. تا آن زمان چنین صداهایی را فقط در فیلم‌های سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصله‌ی چندانی با ما نداشت.
زنگ مدرسه که خورد، به خیابان فرح رفتم. با دیدن چهره‌ی مبهوت مردم، متوجه شدم هراسان و وحشت‌زده از یکدیگر می‌پرسند که این صداها از کجاست؟ همان ساعت در محل پیچید که:
«خرابکارها توی خیابون فرح‌آباد با پلیس درگیر شده‌اند.»

همراه چندتایی از بچه‌ها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرح‌آباد، هنگامی ‌که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود، ولی محله شکل منطقه‌ی جنگی به خود گرفته بود. چندین تاکسی پیکان و فیات کوچک در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلوله‌ها سوراخ سوراخ شده بود. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند؛ له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند «خمپاره» به این ماشین زده‌اند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداخته‌اند.

تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابان‌های اطراف گشت می‌زدند و بعضی هم در جای خود ایستاده بودند و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچه‌ها به آنها می‌گفتند «پلیس مخفی»، نزدیک خانه‌ای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از این‌که کسی به آن خانه نزدیک شود، ممانعت نمی‌کردند. می‌گفتند پایگاه خرابکارها بوده. خانه‌ای دوطبقه‌ی قدیمی، با دری آهنی و کوچک که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسی‌های سوراخ سوراخ شده که می‌گفتند متعلق به پلیس مخفی است، در مقابل آن پارک بود. ظاهراً آنها جان‌پناه نیروهای ساواک بودند. شیشه‌های ساختمان کاملا خرد شده بود. پنجره‌های طبقه‌ی بالا که پرده کرکره‌ی جلوی آن تکه و پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بود.

جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همه‌ی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچ‌های کنده شده از دیوارهای راهرو، همراه با لخته‌های خشک شده‌ی خون، در هم آمیخته و ریخته بودند.

جای گلوله بر در و دیوار خانه‌های اطراف مانده بود. به‌خصوص روبه‌رو، درخت‌هایی از انفجار و گلوله شکسته بودند. لکه‌های خون و تکه‌های گوشت بر روی آسفالت خیابان یا داخل جوی آب بودند یا از شاخه‌های درخت مقابل خانه آویزان به چشم می‌خوردند. صحنه‌ی وحشت‌آفرینی بود. می‌گفتند یک دختر که چادر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی ‌که نیروهای ساواک دور او را ‌گرفته بودند، نارنجکی را که در دست داشته، منفجر ‌کرده و چندین مأمور ساواک را همراه خود ‌کشته بود. لخته‌های خون و تکه‌پاره‌های آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بود.

بر روی دیوار خانه‌ی مقابل، سوراخ‌های درشتی‌ ایجاد شده بود که می‌گفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخ‌ها فرو بردم تا ببینم می‌شود گلوله‌ی آن را پیدا کنم؟ وقتی پیکره‌ی زخمی درخت‌ها را دیدم که ظاهراً از داخل خانه به آنها شلیک شده بود، دلم برای‌شان سوخت. از بعضی سوراخ‌های روی درخت‌ها، شیره‌ی قهوه‌ای و سیاه‌رنگی راه افتاده بود که من به بچه‌ها گفتم: اینم خون درخت‌هاست.
مسیر گلوله را که گرفتم، فهمیدم که حتماً کسی پشت این درخت پناه گرفته بوده که از داخل خانه، این همه تیر به طرفش شلیک شده است. شب از پدرم شنیدم این‌ها جوانانی هستند که علیه حکومت شاه می‌جنگند.

یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم این ساختمان از جمله خانه‌های تیمی "سازمان چریک‌های فدایی خلق" بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریک‌های فدایی بود.

اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیه‌ای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهران نو پرداخته بود.
در آن اعلامیه آمده است:

"در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شده خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکه تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
... حملات دشمن بدنبال محاصره بسیار شدید پایگاه تهران نو آغاز شد. در پایگاه تهران نو که یکی از پایگاههای پشت جبهه سازمان بشمار می‌رفت تنی چند از رفقا از جمله دو رفیق خردسال ناصر شایگان شام اسبی 11 ساله و ارژنگ شایگان شام اسبی 13 ساله زندگی می‌کردند و به کارهای تولیدی اشتغال داشتند. در هنگام حمله‌ دشمن فقط نیمی از رفقا مسلح بودند. بهمین لحاظ نیز امکان برخورد نظامی با دشمن زیاد نبود. با این همه رفقا اسناد موجود در پایگاه را به آتش کشیدند و با سلاح های موجود از دو جناح حملات خود را برای شکستن خطوط فشرده محاصره دشمن آغاز کردند. دشمن که با قریب 500 مأمور ویژه مسلح به مسلسلهای یوزی اسرائیلی و نارنجکهای آمریکائی پایگاه را محاصره کرده بود پایگاه را شدیدا زیر آتش گرفته و لحظه‌ای حملات خود را قطع نمی‌کرد. در چنین شرایطی تعدادی از رفقا از پایگاه خارج شده و در جریان یک نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه راه خود را پاک کرده و پس از کشتن بیش از 20 مأمور دشمن و مجروح ساخت تعدادی از آنان حلقه محاصره را در نزدیکی مسیل شرقی خیابان سیمتری نارمک شکسته و از محاصره خارج شدند. از آن پس مأموران دشمن جرات پیگرد بخود نداده و رفقا با امانت گرفتن یک اتومبیل پیکان از یک مدیر مدرسه از منطقه خارج شدند."

حمید اشرف که آن روز توانست از محاصره‌ی ماموران ساواک بگریزد، سرانجام در هشتم تیر ۱۳۵۵ در جریان یورش ساواک به محل نشست مسئولین سازمان چریک های فدایی خلق، در خانه‌ای تیمی در مهرآباد جنوبی تهران، به همراه ۹ تن دیگر کشته شد.
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان"

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

انصاف، اختلافات را از بین می برد و موجب الفت و همبستگی می شود.
مولی الموحدین حضرت علی (ع)

بعضیا که همه چیز رو در منافع حزبی خودشون می دونند، فکر می کنند امر به‌معروف یعنی جنگ و جدل!
بعضیا که فقط جلوی پاشون رو می بینند، تصورشون اینه که نهی از منکر یعنی قهر و جدایی!
بعضیا که همه چیز رو فقط سیاه یا سبز! می بینند، برداشت شون از انتقاد یعنی قطع کامل ارتباط با عالم و آدم!
بعضیا که‌ نگاه‌شون خیلی کوتاهه، فکر می کنند وقتی کسی اشتباهی مرتکب شد باید همه‌ی سوابق درخشان گذشته‌اش رو هم تکذیب کرد و زیر سوال برد!
بعضیا که فقط خودشون رو بیست می دونند و بقیه رو تجدید حساب می کنند، خیال می کنند ماها وقتی به اشتباه کسی انتقادی داریم یعنی می خواهیم زیرابش رو بزنیم!
بعضیا که فقط و فقط خودشون رو عقل کل می دونند، همه چیز رو از عینک حزب و جناح شون نگاه می کنند و حق و باطل رو با قوم گرایی و طایفه‌گری شون می سنجند!
بعضیا ...
خب چه بسا خود من هم یکی از همون "بعضیا" هستم دیگه!

چند وقت پیش، خدابیامرز سردار "احمد سوداگر" به رحمت الهی پیوست. روحش شاد.
سردار جانبازی که شمارش خدماتش در دفاع مقدس، از زبون من حقیر برنمیاد.
شاید یکی دوهفته‌ای از فوت ایشون گذشته بود که شکایت نامه‌ی .... اون خدابیامرز از بنده‌ی حقیر و کوچک دست و پا شکسته! به دستم واصل شد!
بله درست خوندین. شکایت مرحوم سردار احمد سوداگر از حمید داودآبادی!

مرحوم سردار سوداگر - حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی - سردار باقرزاده

علت شکایت؟
خب معلومه.
مقاله‌ی انتقادی بنده در پاسخ به مقاله‌ی انحرافی سردار دکتر حسین علایی.
البته مکالمه‌ی بنده و پاسخ دکتر علایی همون روزها در ادامه‌ی مقاله‌ی انتقادی در وبلاگم منتشر کردم.
حالا این که چرا سردار سوداگر روزهای آخر حیات، علیه بنده شکایت کرده بوده، الله اعلم.
روحش شاد و با شهیدان اسلام به خصوص برادر عزیز شهید و بزرگوارش، محشور باد.

جاتون خالی!
روز سه شنبه 19 اردیبهشت، مراسم رونمایی کتاب "حاجی بخشی" از سوی موسسه‌ی عماد در نمایشگاه کتاب برگزار شد.
همون بهتر که نبودید. چنان چیز دندون گیری نبود.
مخصوصا که مثلا خواستند تجلیلی هم از بنده‌ی ناچیز بکنند!
چیه شما هم جا خوردید؟
گفتم که چندان ... نبود.
ولش کنید. برم سر اصل مطلب:

ظاهرا روز قبل سردار دکتر حسین علایی در نمایشگاه کتاب و بازدید از غرفه‌ی عماد، از مراسم باخبر شده بود.
ایشون لطف کردند و اواسط مراسم بود که به سالن یاس اومد.
من که عکس ایشون رو این طرف و اون طرف دیده بودم و می شناختمش، ولی ایشون منو می شناخت یا نه؟ نمی دونم.
تا اون لحظه همدیگه رو ندیده بودیم. به جز یکی دو مکالمه‌ی تلفنی و اس.ام.اس رد و بدل کردن.

از همون فاصله نه چندان زیاد، همدیگه رو تشخیص دادیم و با ایشون با همون چهره‌ی بشاش و خندان همیشگی، همدیگه رو در آغوش گرفتیم و احوال پرسی.
اتفاقا برادر عزیز "نصرت الله محمودزاده" - رزمنده‌ی قدیمی و نویسنده‌ی امروز که کتاب "شب های قدر کربلای پنج" او، مرا مست و مجنون کرده و خدا رو شکر افتخار دوستی با او را دارم - آن جا بود و اون که با آقای علایی دوستی دیرینه داشت، در وصف خدمات وی در جنگ سخن گفت.

من هم بدون اهمیت به آن چه در وبلاگ نوشته بودم و به احترام خدمات و سابقه‌ی درخشان ایشون در دفاع مقدس، همچون بسیجی ای ساده در برابر فرمانده ای بزرگ، گفتیم و گپ زدیم و خندیدیم!

این عکس هارم می ذارم که بعضی کوته اندیشانی که به جای دین حزب دارند، فکر نکنند ما مثل اونا عقده ای هستیم!
انتقاد و پاسخ به جای خود، احترام و ادب هم جای خود.

حمید داودآبادی - نصرت الله محمودزاده - حسین علایی - رضا مصطفوی

بدون شک خطا و اشتباه امروز من، نباید باعث شود که عده ای ساده لوحانه، همه‌ی گذشته و سابقه‌ی مرا زیر سوال ببرند و به آن هم شک کنند!

همین جا از سردار علایی و هر کس دیگری که در نوشته هایم از او انتقادی کرده و یا درباره اش چیزی نوشته ام، از طبرزدی گرفته تا مخملباف، اصغرزاده، کرباسچی، نوری زاد، موسوی خوئینی، یوسفی اشکوری، محتشمی پور و ... اگر خدایی ناکرده از طریق انصاف - ولو ذره ای - خارج شده ام، عذر خواسته و حلالیت می طلبم؛ که هیچ مد نظرم نبوده و نیست جز ادای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر که خود بیش از همه محتاجم تا کسی نهیبم زند.

و صد البته، این حلالیت طلبی، فقط و فقط برای حق و ناحق کردن و خروج از حدود انصاف است وبس، وگرنه همچنان بر مواضع خویش پایبندم و همچون دفاع مقدس، جز طریق حق ولایت پیش رو ندارم و به لطف خدا عاقبتی جز آن نخواهم داشت.

فقط امید دارم دوستان و حتی دشمنان، خطا و اشتباه بنده را گوشزد کنند، تا خدایی ناکرده به سرنوشت برخی تندروها که از امام و ولایت نیز جلو زدند و شدند آن چه دیدیم که سر از آغوش غرب و دشمنان دیروزشان درآوردند! دچار نشوم، که سخت محتاج امر به معروف و نهی از منکرم.

امید که خداوند غفارالذنوب، همه مان را در سایه‌ی کتاب الله و عترت خویش، راه راست هدایت فرماید و عاقبت به‌خیر از دنیا رخت سفر بربندیم.

بدجوری باختی دکتر حسین علایی!

پاسخ دکتر حسین علایی

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کتاب زندگی نامه‌ی خودگفته‌ی "سیدحسن نصرالله" با نام "سید عزیز" از سوی نشر یازهرا (س) منتشر و روانه‌ی بازار کتاب شد.

این کتاب حاصل ساعت ها گفت وگوی اختصاصی "حمید داودآبادی" با دبیرکل حزب الله لبنان است که در آن سیدحسن نصرالله، زوایای ناگفته‌ی زندگی خود را بازگو کرده است.
بسیاری از خاطرات و گفته‌های منتشر شده در این کتاب، برای اولین بار است که ذکر می شوند.

"سید عزیز" نام این کتاب، از تقریظ مقام معظم رهبری بر نسخه‌ی قبل از چاپ آن گرفته شده است که ایشان نوشته‌اند:
"هر چیزی که مایه‌ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود، خوب و برای من مطلوب است."

کتاب "سید عزیز" در 144 صفحه متن و عکس و شمارگان 3000 نسخه و به قیمت 000/30 ریال منتشر شده است.

مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان شهدای ژاندارمری – مجتمع ناشران کوثر تلفن 66465375 – 66962116
www.n-yazahra.ir

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب