خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
شهید حسان اللقیس که در آخرین عملیات تروریستی رژیم صهیونیستی در بیروت ترور شد، سه – چهار سال پیش از این، نحوه ترورهای رژیم صهیونیستی را شرح داده است. وی در این گفتگوی اختصاصی به زبان فارسی، پیش بینی می کند که چگونه و در آینده نزدیک، توسط جوخه های ترور این رژیم جنایتکار ترور خواهد شد.

 



- الان که زدن شما راحته، چرا نمی زنند؟
حسان اللقیس: خب تصمیم فقط باید بگیرند، هنوز تصمیم نگرفتند.

- خب چرا تصمیم نمی گیرند؟
حسان اللقیس: ببین جنگ بین ما و اسرائیل، این جور نیست که هرجوری که شد ما را حتما بزنند، خب ما هم می زنیم و به جنگ می کشه.

- اونا می دونند که مثلا اگر این چهارتا عنصر رو بزنند در آینده راحتند، چرا الان نمی زنند؟
حسان اللقیس: خب در شرایط جنگ می زنند، الان نمی زنند. ببین، این جور نیست شرایط که ما الان با اسرائیل در حال ... الان ما جنگ سردیم با اسرائیل. اگر بخواهد یک نفر مثل سیدحسن را الان، اگر می تونه، می زنه. مثل حاج عماد، اگر می تونه، می زنه و زد. مثل من، نه. می گه اینا رده دوم، نه. اینا رو می ذاره برای بعد.
خب، حالا اگر تونستند بزنند یک جوری کسی نفهمه که اونا زدن، می کنه این کار رو. ولی الان معروفه دیگه، چون می کشه به جنگ. یعنی این جور کارها، کمک کم می کشه به جنگ.
ولی من بعید نمی دونم توی این نزدیکی ها، یکی از بچه ها رو بکشند. یعنی بزنند. ما خیلی با احتیاط می ریم میاییم. ولی بالاخره پیدا می کنند، می زنند.
[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
عکس اختصاصی و منتشر نشده از دوران نوزادی شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1-hassan%20lakis.jpg

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٩ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
بله درست خوندین:
"آخرین شهیدی که بر دستش بوسه زدم!"
اونایی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو خوندن، خوب می دونن منظورم چیه!
نمیگم، تا خودتون برید بخونید!

باهاش اون قدرایی که بخوام امروز قیافه بگیرم، رفیق نبودم. فقط می شناختمش و صمیمانه و صادقانه دوستش داشتم. چون ارتباط کاری که نداشتم، دوستی ای زورکی بود آن هم از جانب من! درست مثل همه دوستانم که پریدند!

مهر ماه 1388 که برای آخرین بار حاج حسان رو دیدم، از صمیم قلب، بر دستانش بوسه زدم و قصد داشتم بر پاهایش که در نبرد با دشمن، استوار و مردانه ایستاده بودند، بوسه بزنم که نگذاشت!
وقتی امام بر دست و بازوی رزمندگان اسلام بوسه می زد، من در برابر ابرمردی که پوزه دشمن صهیونیست را به خاک مالیده بود، باید چه میکردم؟!

این که احوالش چگونه بود و من چه، بماند.
فقط بگویم، انگاری بر دست شهیدان عزیز "مصطفی کاظم زاده" در سومار، "سعید طوقانی" در دوکوهه، "اصغر علی اکبری" در قلاویزان، "سیدرضا دستواره" و "محسن صباغچی" در مهران، "سیدمحمد هاتف" و "مسعود کارگر" در شلمچه و ... بوسه می زدم!

چه عطر شهادتی داشت حاجی!
و آن شد که بر صفحه اول منتخب مفاتیح الجنان، که به یاد پسر شهیدش "علی رضا" و دختر مرحومه اش "آیه" منتشر کرده بود، این گونه نگاشت و به یادگار سپرد، تا امروز با آن پز بدهم که "من هم بعله ...!"

http://davodabadi.persiangig.com/1-lakis.jpg

باسمه تعالی
برادر بزرگوار حمید داوودآبادی
سالهای باعزت زندگی کردیم زیر سایه امام خمینی و سیدعباس موسوی و آقای خامنه ای و سیدحسن نصرالله.
امیدوار هستم که قدر این نعمت را حفظ کنید و زیر پرچم امام زمان به شهادت برسید.
27 شوال 1430


او نوشت و من مثل همیشه، عکس بارانش کردم!
درست مثل آخرین روزهای سعید طوقانی قبل از عملیات بدر و جعفرعلی گروسی در دوکوهه!

http://davodabadi.persiangig.com/1-lakis2.jpg

جالب این که آن روز، شنبه 25 مهر 1388 سالروز تولدم و سه روز پس از سالگرد شهادت دوست عزیزم مصطفی کاظم زاده بود!

ولی خودمونیم، فکر نکنم تا امروز، هیچ شهیدی این گونه تحویلم گرفته باشه!
خدا کند که خداوند، به آبروی آن عزیز هم که شده، قلم عفو بر اعمال ناخواسته مان بکشد و ما را هم به حرمت شیعیان آل محمد (ص) و آبروی فاطمه زهرا (س) بپذیرد؛ که سخت دل تنگیم و محتاج زیارت دوست.
و خدا کند آرزوی حاجی که برای خودش به حقیقت پیوست، برای من و ما نیز ... انشاء الله

و همان شد که با شنیدن خبر شهادت حاج حسان، انگاری به یکباره خبر شهادت همه دوستان را بهم دادند!
روحش شاد و یادش گرامی
[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

سپاس خدای را که اول است و چیزی پیش از او نیست، و آخر است و چیزی بعد از او نیست. ظاهر است و باطن، و هیچ چیزی ورای او وجود ندارد. سپاس خدای را برای هر آنچه که عطا کرد و هر آنچه که پس گرفت. برای هر صنع نیکویش و هر امتحانی که به آن مبتلایمان ساخت. شکر خداوند را برای هدایت ما و برای نعمت ولایت که بزرگترین نعمت اوست برای ما.

شهادت می دهم که محمد(ص) بنده خدا و رسول و حبیب اوست، خداوند او را به حق به پیامبری بر انگیخت تا بندگانش را از پرستش بت ها به پرستش خدا رهنمون شود، و از اطاعت شیطان به اطاعت خداوند و اولیای خدا بازشان دارد. شهادت می دهم علی(ع) ولی برگزیده خدا و حجت بر همه خلایق است و امامان از نسل او، رهبران مردم و ائمه هدایتند. خداوند ما را در زمره آنان محشور گرداند و به اندازه یک چشم بر هم زدنی بین ما و آنان جدایی نیفکند.

بارالها! این جان من است که هنگام خلقتم آن را نزد من به امانت سپردی، امانتی پاک و مطهر و بری از هر گونه آلودگی! تو را به محبوبترین بندگان در پیشگاهت، محمد و اهل بیت طاهرینش قسم می دهم که این امانتت را در حالی از من قبول کنی که در خون خود آغشته ام، تا بدین وسیله آن را از همه آلودگی هایی که به واسطه اعمالم در این دنیای پست بر آن نشسته است پاک گردانی. و با همه وجود امید دارم خیانتم در حفظ امانتت را مورد عفو قرار دهی و آن را از من بپذیری همانطور که از ساحران فرعون پذیرفتی. امید آن دارم که قسم مرا به محبوبترین بنده ات رد نکنی و از من در گذری، ای مهربانترین مهربانان و بهترین بخشندگان!

سلام بر تو ای آقا و مولایم، یا ابا عبدالله الحسین! ای پیشوای آزادگان و انقلابیین! تویی که راه شهادت را پیمودی و سید شهیدان گشتی. ای کسی که قربانی کردن جان و فدا کردن خانواده را به ما آموختی و آتش شوق به ملاقات پروردگار را در حالی که در خون خود غوطه وریم در دلهای ما برافروختی. همانگونه که خود نیز چنین بودی! از خداوند مسالت می کنیم شهادت را بر ما ارزانی دارد تا بدین وسیله با فاطمه زهرا (س) همدردی کرده باشیم و در زمره قافله نورانی تو در آییم که قافله عزتمندی و کرامت شهادت است، در آن روزی که جز اعمال صالح، چیزی به فریاد انسان نمی رسد. به خدا قسم که همه ایثارگری های شیعیان تو در طول تاریخ با هیچ یک از قربانی هایی که در روز عاشورا تقدیم کردی برابری نمی کند و حقیقتا هیچ روزی در سختی و شدت، مثل روز تو نیست!

السلام علیک یا سیدی و مولای یا صاحب الزمان! سلام بر تو که خلیفة الرحمن و حجة الله و بقیة الله در عالم و کشتی نجات این امت هستی. جان من و همه عالمیان فدای تو باد! خداوند فرج و ظهور تو را نزدیک گرداند و ما را به واسطه شما بر دشمنان جدتان نصرت عطا فرماید و دینی را که مورد رضای اوست بر عالم بگستراند و زمین را پس از آنکه از ظلم و عدوان لبریز شده، از عدالت سرشار گرداند. اگر خداوند پیش از ظهور شما شهادت را روزی ام فرمود، از خداوند می خواهم مرا با بقیه شهیدان، برای یاری تو به این دنیا بر گرداند تا در زیر پرچم تو با دشمنانت بجنگیم و یک بار دیگر شیرینی شهادت را در زیر لوای شما تجربه کنیم. به درستی که خداوند شنوا و اجابت کننده است.

سلام بر بت شکن زمان ما، و زنده کننده دین پیامبر خاتم و بیدارگر ما و رهبر کبیر انقلاب، امام خمینی(قدس)، و سلام بر رهبر و ولی فقیه مان، سید علی خامنه ای (حفظه الله) که خداوند عمر طولانی به او عطا فرماید و حکومت اسلامی و پاسداران آن و مردمش را حفظ و حراست فرماید.

سلام بر سرور شهیدان مقاومت اسلامی حزب الله، سید عباس موسوی و سایر شهیدان مقاومت اسلامی که با خون پاکشان از مقاومت حراست کردند و باعث عزت و افتخار برای مقاومت شدند.

وصیت من به رهبرم، جناب سید حسن نصرالله 
سلام من به تو ای سید مقاومت و رهبر و حافظ و نگهبان مقاومت، که پیوسته آن را به انتصارات رهنمون شدی و یکی پس از دیگری افتخار برای مقاومت اسلامی رقم زدی. سید ما، جان های ما همه فدای تو باد! اگر روز و شب، خداوند را به جهت رهبری تو در مسیر مقاومت شکر گذار باشیم حق سپاسگذاری را ادا نکرده ایم. تو تمثیل این جمله در مناجات هستی که: “آنکس که تو را یافت چه گم کرد؟ و آنکس که تو را گم کرد چه یافت؟!” ما تحت رهبری تو در این مسیر مقاومت، -به اذن الله- هرگز راه را گم نخواهیم کرد.

ای صادق امین! مجاهدت در زیر لوای تو آنقدر شیرین است و آنچنان اطمینان و اعتماد قلبی به انسان می دهد که هیچ چیزی بر روی زمین قادر به از بین بردن آن نیست. خداوند تو را با دیده همیشه بیدارش حفظ و حراست فرماید. همانطور که فرزندم علی پیش از آنکه در عملیات “الوعد الصادق” در زیر لوای شما به شرف شهادت نایل آید، در مراسم عمومی، وظیفه حراست و حفاظت از شما را بر عهده داشت، پس از شهادت او را در خواب دیدیم که با عده ای از شهدا، همچنان عهده دار حفاظت از شما هستند.

اگر خداوند توفیق شهادت را روزی ام گرداند، اهل آسمان را باخبر خواهم کرد که خداوند چطور شیعیان لبنان را به وجود رهبری چون تو که مجاهدی پرهیزگار و صادق و حکیم و شجاع و متواضع و صبور و پیروز و سرفراز هستی امتیاز بخشیده است. و نیز خواهم گفت که چگونه تو را به وجود مردمی شریف و شجاع و صبور مختص گردانیده است که بسیاری از پیامبران و امامان در طول تاریخ از آن بی بهره بودند. مردمی که دوستت دارند و اطمینان به تو دارند و یاری ات می کنند و روز و شب پیوسته دعایت می کنند. خوشا به حال تو و خوشا به سعادت آنان! از خداوند می خواهم شما را و آنان را حفظ کند و شما را نصرت عطا فرماید و آنان را به سبب شما یاری دهد، و این امت را با عطای عمر طولانی برای شما متنعم سازد، و مجاهدت طولانی ات را همانند اجداد مطهرت به شهادت ختم فرماید، تا در بهشت نیز در زمره فرماندهان و امرا باشی همان گونه که در زمین امیر و فرمانده ما بودی؛ به راستی که خداوند شنوا و اجابت کننده است.

خواهش من از شما این است در مورد کوتاهی هایی که از من در دوران خدمتم سر زد مرا مورد عفو و بخشش قرار دهی، چرا که رضایت شما به معنی رضایت خدا و رسولش و ناخشنودی شما نارضایتی خدا و رسولش است. از خدا می خواهم که من و بقیه شهیدان را با شما در کنار اباعبدالله الحسین و یارانش محشور گرداند.

در خاتمه، از جنابعالی به جهت محبت ویژه و اهتمام خاص تان به بنده و خانواده ام مخصوصا بعد از جنگ تموز (۳۳ روزه) تشکر می کنم. ان شاء الله هیچگاه شما را از یاد نخواهیم برد. خداوند بهترین پاداش را از طرف این امت نصیبتان گرداند.

خادم شما که هرگز فراموشتان نخواهد کرد: حسان اللقیس

وصیت من به برادران مجاهدم
به همه کسانی که خداوند توفیقم بخشید با آنها زندگی کرده و در کنار آنها جهاد کنم، و خدمتگذار آنان باشم، کسانی که محتاج دعای آنها هستم و از خدا می خواهم که از بین آنها شهادت را روزی ام گرداند.

برادرانم! دنیا محل گذر است و مکان توقف نیست. خداوند آن را برای این قرار داده است تا با اعمال خود مهیای آخرت شویم. ما در این دنیا مهمان هایی بیش نیستیم و در زمانی زندگی می کنیم که هجوم همه جانبه جهانی بر پیروان اسلام ناب محمدی شدت گرفته است. “یریدون لیطفئوا نور الله بأفواههم” می خواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، اما خداوند با وجود امثال شما که از صدق و صبر و ثبات قدم اصحاب اباعبدالله برخوردار هستید ابا دارد و نورش را کامل خواهد کرد.:”یأبی الله الا أن یتم نوره ولو کره المشرکون”.

وصیت من به شما برادران این است که به جهاد با نفس بپردازید. چه بسیار برنده ای که باخت به سبب اینکه دنیا او را فریفته خود ساخت و گرفتار عجب و غرور و آرزوهای طولانی گرداند. برحذر باشید برادرانم! رضایت خدا جز با اطاعت او و اطاعت اولیایش به دست نمی آید و تقوی جز با پرهیز از محرمات الهی حاصل نمی گردد و به نیکی نمی توان رسید مگر با گذشتن از دل بخواهی ها و بخشیدن آنچه که دوست می داریم. آیا می خواهیم از راهی جز این راه به رضایت الهی دست یابیم و جزو اولیایش گردیم؟؟ هیهات! رضایت خدا و بهشت الهی برای آن بندگانی آماده شده است که تقوی پیشه کنند. و درجات اعلی برای آنان است که مال و جانشان را صادقانه در مسیر او به کار گیرند تا از خاصان اولیایش گردند:

“أن الله اشتری من المومنین أنفسهم وأموالهم بأن لهم الجنة”. خداوند جانها و اموال مومنان را از آنان خرید تا در مقابل،  بهشت برای آنها باشد… بهشتی که پهنای آن، آسمانها و زمین است، وبرای پرهیزکاران آماده شده است:”وجنة عرضها السموات والأرض أعدت للمتقین”.

پس تقوای خدا پیشه کنید و برای تقوی پیشگی، از صبر کمک بگیرید. چرا که تقوا، امروز حرز و سپر شماست و فردا در قیامت راه شما به سوی بهشت است.

مومن باید با برادر مومن خود مهربان باشد و به خاطر عیب یا خطایی او را رسوا نسازد، چه بسا او با وجود آن خطا یا لغزش مورد غفران الهی قرار گیرد. و در مورد خود، حتی گناه کوچک را سبک نشمارد چه بسا به واسطه همان گناه عذاب شامل حالش شود. و باید که در مورد رفتار برادرانش حمل بر وجه نیکو کند چه بسا کسی که چیزی درباره کسی نقل کرده، مرتکب اشتباه شده باشد و بعدا باطل بودن سخن او آشکار شود. خداوند شنوا و بیناست. پس هیچ کدام از شما عیب جویی از برادرش نکند و هرکس باید مشغول سپاس و شکرگذاری از خداوند باشد بایت ایمن داشتنش از بلاهایی که دیگران را به آن مبتلا ساخته است.

بسیار استغفار کنید که “یرسل علیکم مدرارا”، “و بالشکر تدوم النعم” و با شکر گذاری است که نعمت ها استمرار می یابد، (مخصوصا نعمت ولایت)، بکوشید تذلل بندگی بر سرتان سایه افکن باشد، و گردن افرازی و تکبر را از خود دور سازید، چرا که “الکبر رداء الله، ومن نازعه فی ردائه قصمه” (کبریایی، ردایی در خور شان پروردگار و مختص اوست، هر کس در این خصوص با او منازعه کند خداوند او را در هم می کوبد و هلاک می گرداند!)، و”عاجزترین مردم کسی است که از یافتن دوستان ناتوان باشد”. بر حذر باشید که خداوند بندگان مستکبرش را با دوستان خود که ضعیف شمرده شده اند به امتحان می کشد. خداوند متعال به پیامبر خود موسی (ع) در بیان علت برگزیده شدنش به پیامبری وحی فرمود: “ای موسی! من به بندگانم نظر افکندم، و در بین آنان، متواضع تر از تو نیافتم.”

برادرانم! همانطور که خداوند پیامبران و اولیای خود را برگزید، این امت عظیم را نیز از بین همه امت ها برگزید. سرسخت ترین دشمنان را در مواجهه با آن قرار داد و با انواع و اقسام حرمان ها و قهر و عذاب و جنگ ها و سختی ها و نقص در اموال و جان ها به امتحان کشید، این امت صبوری کرد و مورد بشارت قرار گرفت. خداوند بهترین رهبران را در طول تاریخ به امامت این امت برگزید که یکی پس از دیگری پیروزی و انتصار و عزت و افتخار برای آن به ارمغان آوردند و باعث مباهات این امت به سایر امت ها در دنیا شدند. و رسول اعظم نیز در آخرت به این امت در مقابل دیگر خلایق مباهات می کند. رهبرانی که استحکام اسلام را به آن باز گرداندند پس از آن که گمراهان آن را دچار انحراف ساخته بودند، و طراوات و شیرینی جهاد در راه خدا را یک بار دیگر زنده کردند. خداوند برای مجاهدین در راهش، پر افتخارترین دروازه مجاهدت را گشود، خوشا به حال آنان که به سوی جهاد فراخوانده شدند و این دعوت را لبیک گفتند، به رهبرشان که مورد تائید و نصرت الهی بود اطمینان کردند و از او اطاعت و فرمانبری کردند. بر سختی کارزار صبوری ورزیدند و ثابت قدم ماندند و جمجمه شان را به خدا سپردند و فراوان ذکر خدا را گفتند. برخی از آنها از سوی خدا برای دینش انتخاب شدند و سختی و عذاب را به جان خریدند و سرانجام در جایگاه امن خود در کنار محمد و آلش مأوا گرفتند… شما نیز جزو منتظرانی باشید که بر وعده شان با خدا ثابت قدم ماندند و دچار تغییر نشدند.

خداوند متعال می فرماید: “هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم لهم جنات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها أبدا”؛ امروز روزی است که راستگویان از صدق خود بهره مند می شوند، برای آنان باغ هایی است که از زیر آن نهرها جاری است، و در آن تا ابد جاودانه خواهند ماند.

برادرانم! شما را سفارش می کنم به ادامه دادن راه جهاد در مسیر حزب الله، که مسیر عزت و کرامت است، و سفارش می کنم به یاری رهبر حزب الله، سید حسن نصرالله، که به خدا قسم راهی را به سوی خدا نیافتم که سریعتر از این راه به رضایت خداوند منتهی شود، و رهبری را نیافتم که همچون ایشان بر مسیر هدایت قرار داشته باشد تا از او پیروی و تبعیت کنم. همه ما به چشم دیدیم چگونه خداوند این امت را با رهبری مبارکش پیروزی بخشید، در حالی که او این ندا را سر داده بود: “ولی زمن الهزائم” (روزگار شکست ها به سر آمد!) و همچنان ما را به پیروزی بشارت می دهد. خداوند او را مورد تاییدات خود قرار داده و نصرتش را شامل حالش گرداند و عمر مبارکش را تا زمان ظهور امام مهدی (ارواحنا لمقدمه الفداء) طولانی گردادند. مبادا خدای نکرده روزی همانند ابا عبدالله الحسین(ع) به خداوند شکایت برد که “وا قلة ناصراه” که در آن صورت غضب خداوند تا روز قیامت دامنگیرمان خواهد شد.

در خاتمه، از خداوند برای شما مغفرت و رضا و شهادت پس از عمری طولانی طلب می کنم و از شما طلب بخشش می کنم. برای من و بقیه برادرانتان که پیش از من در این مسیر به فیض شهادت نایل آمدند دعا کنید. مبارک باد بر حزب الله لبنان، این رهبری و این شیعیان و این مجاهدان و این شهیدانش!

فقیر رحمت پروردگار:
حسان اللقیس

[ ۱۳٩٢/٩/۱٩ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
برخلاف تصور صهیونیستها، مغز متفکر جنگ الکترونیک حزب الله، بسیار عادی و بدون هرگونه هراس و بازی های امنیتی، به سادگی تمام زندگی می کرد.
درست برخلاف دشمن اشغالگر صهیونیستی، که همواره در خوف و هراس زندگی می کنند.
حسان اللقیس، مغازه ای در بیروت و شعبه ای هم در بعلبک داشت که لوازم و تجهیزات کامپیوتر، موبایل و دیگر وسایل ارتباطاتی را دراختیار مشتریانش می گذاشت.
جالب اینکه غالبا خود حاج حسان در مغازه بود و کار مشتریان را راه می انداخت!
این هم کارت ویزیت "دیجیکوم" متعلق به شهید حسان اللقیس که در دست بسیاری از لبنانی ها موجود است.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20visit.jpg

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک روزنامه صهیونیستی با انتشار خبری به ترور "حسان اللقیس" فرمانده حزب الله لبنان در بیروت واکنش نشان داد.
 به نقل از پایگاه لبنانی العهد، روزنامه صهیونیستی هاآرتض در واکنش به ترور فرمانده حزب الله لبنان نوشت:
"اللقیس در واقع مغز متفکری بود که مسئولیتی مشابه رئیس بخش پژوهش و تحقیقات ارتش اسرائیل را در حزب الله لبنان داشت."

هاآرتض همچنین این عملیات تروریستی را دومین عملیات بزرگ تروریستی علیه مقاومت پس از ترور "عماد مغنیه" دانسته است.
این روزنامه در اخبر مذکور به برخی سوابق اللقیس اشاره کرد که در آن رگه هایی از ابراز خرسندی صهیونیستها از ترور فرمانده حزب الله لبنان دیده می شود.

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت‌و گوی اختصاصی فارس با هم رزم شهید حسان اللقیس
حسان مسئولیت کلیه کارهای انفورماتیک و ارتباطات حزب الله را بر عهده داشت. به راحتی تمام در کشورهای آمریکای لاتین و خود ایالات متحده تردد می کرد و پیشرفته ترین تجهیزات را برای حزب الله تهیه کرده و علیه اسرائیل استفاده می‌کرد.
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، یکی از همرزمان شهید حسان اللقیس در گفت‌و گو با فارس گفت: حسان اللقیس یکی از فرماندهان میدانی مبارزه با رژیم صهیونیستی بود که حدود 15 سال پیش زمانی که حزب الله علیه اسرائیل حمله نظامی در جنوب انجام می‌داد که مجری آن هم شهید حسین انیس ایوب بود، این عملیات با مسئولیت حاج حسان انجام شد.
وی افزود: حسان مسئولیت کلیه کارهای انفورماتیک و ارتباطات حزب الله را بر عهده داشت و به همین خاطر رژیم صهیونیستی شدیدا به دنبال او بود. چون به راحتی تمام در کشورهای آمریکای لاتین و حتی خود ایالات متحده تردد می کرد و پیشرفته ترین تجهیزات را برای حزب الله تهیه کرده و علیه اسرائیل استفاده می‌کرد. 
همرزم شهید حسان خاطرنشان کرد: یکی از بزرگترین این عملیات‌ها عملیات پهپادی بود که علیه اسرائیل انجام‌شد و حتی ربودن اطلاعات پهپادهای اسرائیلی که به سوی لبنان می آمدند همه طراحی حاج حسان بود.
وی گفت:در جنگ 33 روزه هم خانه این شهید عزیز در بیروت و بعلبک مورد حمله موشکی اسرائیل قرار گرفت. یک مغازه فروش تجهیزات کامپیوتری در بیروت نیز داشت که آن را هم هدف قرار دادند.
این همرزم شهید ادامه داد: سه مرتبه خودرو حاج حسان را در بیروت مورد هدف قرار دادند که این نشان می دهد اسرائیل چه بغض شدیدی از او داشته است. حتی یکبار یکی از دوستان حاج حسن ماشین او را قرض می‌گیرد که اسرائیل به اشتباه او را به شهادت می رساند و ماشین را منفجر می‌کند و اعلام‌ می‌کند که با موفقیت حسان را کشته ایم که بعد فهمیدند اشتباه بوده است. 
وی با رد بعضی از ادعاها که به منظور اختلاف افکنی میان شیعه و سنی مطرح می شود، گفت: این ترور، کار صهیونیست ها بود چرا که بارها دست به کشتن این فرمانده بزرگ مقاومت زدند اما موفق نشده بودند. 
این همرزم شهید خاطر نشان کرد: قریب 30 سال اسرائیل دنبال او بود اما حتی یک تصویر هم از وی نداشتند.حسان نیروهای عظیمی را مانند خودش تربیت کرده بود و جایگزین های زیادی لیاقت نشستن بر جای وی را دارند.

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سردار دلیر مقاومت اسلامی لبنان "حسان اللقیس" (که پسرش در جنگ 33 روزه در سال 1385 به شهادت رسیده بود) شب گذشته توسط مزدوران اسرائیل، در مقابل منزلش در بیروت مورد حمله تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%281%29.JPG

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan.jpg

شهید علی اللقیس فرزند شهید حسان اللقیس

حسان اللقیس از شجاع مردان حزب الله بود که از اولین روزهای تجاوز اسرائیل به لبنان در خرداد 1361 مردانه در عملیات علیه اشغالگران حضور مستقیم داشت. حدود 30 سال آمریکا و اسرائیل سایه به سایه دنبال بودند تا زهر خود را به او بریزند.

نقش فعال او در آزادسازی جنوب لبنان و فرماندهی عملیات مهم علیه اشغالگران صهیونیست، داغ به دل جنایتکاران گذاشته بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%283%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan%20%282%29.jpg

سالها پیش، یکی از کارشناسان آمریکایی، در کتاب خود درباره حسان اللقیس آورده است:
"به راحتی سر کشیدن یک لیوان آب که ما می خوریم، حسان اللقیس به آمریکا می آید و پیشرفته ترین تجهیزات نظامی و امنیتی را برای مقاومت اسلامی لبنان تهیه می کند!"
"مئیر داگان" رئیس سابق سازمان جاسوسی موساد اسرائیل، چندسال پیش در سخنرانی بازنشستگی خود، مستقیما از حسان اللقیس نام برد و اعلام کرد که آرزوی دستگیری یا ترور حسان بر دل او به عنوان رئیس موساد مانده است."
شهادت عماد مغنیه و حسان اللقیس، خلل چندانی بر حزب الله وارد نخواهد آورد چرا که آن دلاورمردان صدها و هزاران جوان را همچون خود تربیت کرده اند که جای آنها را پر خواهند کرد و روزگار را بر متجاوزان سیاه خواهند کرد.

[ ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از روزهای پاییز سال 1374 بود که ابو احمد (موسی احمد قصیر) دوست لبنانی ام - که در دفتر حزب الله لبنان در تهران فعالیت می کرد و از رابطه و آشنایی من با سید خبر داشت - گفت که فردا شب سید به قم می آید و در منزل یکی از علمای لبنانی سخنرانی دارد.

از شدت اشتیاق ملاقات مجدد سید، ظهر با اتوبوس راه افتادم طرف قم. زیارت و صفای روحی در حرم و گشت و گذار در کتابفروشی های اطراف حرم، حال و هوای خودش را داشت، ولی زمان خیلی سخت و کند می گذشت.

بعد از ظهر، دل را زدم به دریا و رفتم طرف آدرسی که ابواحمد داده بود. خانه ای در حاشیه شهر قم.
ظاهرا قرار بود سید برای طلاب لبنانی سخنرانی کند و برای این کار هم زیرزمین را آماده کرده بودند. باوجودی که شدیدا خسته شده بودم، ولی عین خیالم نبود.
دم اذان مغرب بود که دسته دسته طلبه های لبنانی پیدایشان شد. نماز جماعت که تمام شد، ناگهان متوجه شدم سیدحسن نصرالله وارد سالن شد. همه با ذوق و شوق فراوان با او روبوسی کردند.
سید پشت تریبون قرار گرفت و سخنرانی کرد. من هم با دوربین ساده "زنیط" خود، تا توانستم از او عکس گرفتم.

بعد از سخنرانی، کنار سید نشستم و پس از احوالپرسی، عکسی را که تابستان 1362 در مسجد امام علی (ع) بعلبک با او گرفته بودم بهش دادم. زد زیرخنده و با نگاهی عجیب به من گفت:
- اوووه چقدر چاق شدی؟
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا سید، نیست شما پیر نشدی؟ یه نگاه به عکس خودت بنداز.
که هر دو و اطرافیان زدیم زیر خنده.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20hamid.JPG

تابستان ۱۳۶۲ - بعلبک لبنان - یوسف عنایتی - سیدحسن نصرالله - حمید داودآبادی - یوسف علمداری

 

چند روز بعد، ابواحمد زنگ زد که بروم پهلویش و گفت کار مهمی دارد.

او یکی از عکس هایی را که از سید گرفته بودم انتخاب کرده بود و آرام که مثلا کسی متوجه نشود، گفت:
- این عکس خیلی خوبه.
- خب خوبه. چطور مگه؟
- این عکس برای چاپ پوستر از رهبر حزب الله لبنان عالیه.
- پوستر؟ پوستر چی؟
که ادامه داد:
- می خوام یه پوستر از سید چاپ کنیم. چون سید نه دبیرکل، که رهبر حزب الله است.
می گفت فعلا چنین کاری در لبنان ممکن نیست. همین جا هم باید چراغ خاموش جلوبرویم و وقتی پوستر چاپ شد، به یکباره پخشش کنیم!
اول متوجه منظورش نشدم. فقط وقتی پرسید:
- آیا چاپخانه ای سراغ داری که دنگ و فنگ و روال تاییدیه دولتی و این حرفها را نخواهد؟
ذوق کردم. سراغ داشتم.

 

طرح پوستر را ریختیم. فردا صبح رفتم به شرکت "تهران گراور" متعلق به حاج "سیدعلی مدنی" در میدان بهارستان. از قدیم با آنجا ارتباط داشتم. زمان جنگ، همه پوسترهای بچه محل ها را که شهید می شدند، آنجا در اولین فرصت ممکن چاپ می کرد. وقتی به پسرش سیدمحمد گفتم که چنین کاری دارم، بدون اینکه سوالی بپرسد، حتی درباره مجوز یا هزینه اش، گفت:
- پس فردا بیا پوسترهات رو ببر.
پس فردا، بسته های پوستر را بار موتور کردم و بردم دفتر حزب الله روبروی پارک ملت و تحویل ابواحمد دادم.

چند روز بعد که به آنجا رفتم، دیدم ابواحمد خیلی درگوشی و آرام حرف می زند و گفت:
- اگر کسی از اینجا، درباره این پوستر سوال کرد و اینکه کی این کار رو کرده، تو هیچی نگی ها.
تعجبم بیشتر شد وقتی فهمیدم "فلانی"، با دیدن پوستر شدیدا ناراحت شده.
وقتی خودم با فلانی رودر رو شدم، ناراحتی اش را از این کار ابراز کرد و پرسید که برای این کار از چه کسی اجازه گرفته ام؟ خیلی محکم گفتم:
- چاپ پوستر برای رهبر حزب الله که مجوز نمی خواد.
که او با تعجب پرسید: رهبر؟
که گفتم: بله رهبر.
گفت: "سیدحسن دبیر کل حزب الله است و شاید در جلسه بعدی شورای اجرایی، فرد دیگه ای به جای او انتخاب بشه. برای چی این پوستر رو چاپ کردید؟"
که خندیدم و گفتم:
- ببخشید آقا، شما هرچی که می خوای بگو. سیدحسن نه فقط دبیرکل، که رهبر حزب الله هست و خواهد ماند. مطمئن باش شورای اجرایی هم همچنان او را انتخاب خواهد کرد.
این حرف عصبانیت او را بیشتر کرد.
بعدا شنیدم دستور داده پوسترها را جمع کنند و هر طوری که بود از پخش آن جلوگیری کرد. ولی پوستر به لبنان رسید و بچه های خالص حزب الله، از روی آن چاپ و تکثیر کردند و اولین پوستر حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" در لبنان منتشر شد.

الحمدلله سیدحسن نصرالله همچنان رهبر حزب الله و سرباز ولی فقیه است ولی آنها چی؟ کجا هستند و به چه رسیدند؟!

[ ۱۳٩٢/٤/۱۳ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک نویسنده و پژوهشگر مقاومت، جزئیاتی از پیروزی‌های نظامی، سیاسی و توانمندی‌های فنی حزب‌الله را با بیان خاطرات جالبی از جنگ 33 روزه، غزه، انتخاب میقاتی به‌عنوان نخست‌وزیر لبنان و کشف فرستنده جاسوسی اسرائیل مطرح کرد.

حمید داودآبادی با حضور در غرفه رجانیوز در هجدهمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات، از چاپ جدید کتاب "پاره‌های پولاد" (تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات‌های استشهادی رزمندگان لبنانی) خبر داد که در آن اطلاعات و عکس‌های زیادی از مقاومت منتشر شده است.

این پژوهشگر حوزه مقاومت در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط فلسطین و لبنان و برخی مسائل انحرافی و مرزبندی‌های شیعه و سنی که برای تضعیف مقاومت از جمله سنی بودن اعضای حماس مطرح می‌شود، گفت:
- اتفاق‌های زیادی به‌ویژه در طول 10 سال گذشته در فلسطین افتاد که در داخل کشور به اندازه کافی به آن‌ها توجه نشد.

وی با یادآوری عقب‌نشینی رژیم صهیونیستی از لبنان در سال 79 گفت:
- صهیونیست‌ها در این مرحله، تئوری "اسرائیل بزرگ" را به "اسرائیل قوی" تبدیل کردند؛ یعنی اگر ما در خانه خود باشیم و آنجا را قوی کنیم، خیلی بهتر است از اینکه اسرائیل را بزرگ کنیم.

داودآبادی با بیان اینکه "رویش نسل جدید فلسطین و مقاومت نیز از همین‌جا آغاز شد"، ادامه داد:
- وقتی اسرائیل از لبنان فرار کرد، سید حسن نصرالله از "آقا" سؤال کرد که ما چه بکنیم،‌ آیا اسلحه ها را زمین بگذاریم و وارد کار سیاسی شویم یا برای آزادی فلسطین وارد عمل شویم؟
وی افزود:
- آقا فرمودند تازه کار شما شروع شده است و من به شما مژده می دهم که مدت زمان آزادی فلسطین کمتر از مدت زمان آزادی لبنان خواهد بود.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با یادآوری آغاز انتفاضه جدید فلسطین دو ماه بعد از این بیانات، اظهار داشت:
- این انتفاضه کاملاً با موارد قبل در تاریخ فلسطین تفاوت داشت، به‌طوری که اغلب نیروهای پای کار آن، از 15 سال تا 25 سال سن داشتند، یعنی همه جوان بودند و عکس سیدحسن نصرالله و پرچم حزب الله را به‌عنوان علم در دست گرفته بودند.

وی در توضیح پیام این حرکت بزرگ گفت:
- یعنی اینها می گویند پدران ما که سلفی بودند، به ما ربطی ندارد و پرچم حزب الله را در دست می گیرند. در همان زمان نشان داد که در غزه یک تابلوی دو سه متری از امام خمینی در دست اینها بود که یک اتفاق بزرگ بود، چون تا قبل از آن، سابقه نداشت که عکس امام در راهپیمایی‌های‌شان دیده شود.

داودآبادی اضافه کرد:
- با دیدن این نشانه‌ها، اسرائیل بر فشارها افزود، چون از یک طرف با سقوط مواجه شده بود، چراکه در تئوری‌های خودشان هست که با اولین شکستی که اسرائیل بخورد، سقوط صهیونیسم شروع می شود، بنابراین، در حالی که قرار بود در عرض دو ماه از لبنان عقب نشینی کنند، 24 ساعته میدان را خالی کردند.

وی با این عقب‌نشینی را اولین سقوط اسرائیل دانست که سرعت و عمق صدای آن در ایران به‌خوبی شنیده نشد ولی خود صهیونیست‌ها متوجه ماجرا شدند.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد، شکست دوم رژیم صهیونیستی را در سال 2006 و جنگ 33 روزه عنوان کرد و ادامه داد:
- در این جنگ، اسرائیل که چهارمین ارتش دنیا محسوب می‌شود، از یک حزب خارجی با چند هزار رزمنده شکست خورد.

وی همچنین گفت:
مثلاً تیپ ویژه گولانی که آمد در دشت بنت جبیل با تانک های مرکاوا عملیات کند، در محاصره حزب الله افتاد. یک یگان ارتش اسرائیل که تا آن زمان 38 سال بود که به آن، یگان جاودان می گفتند، چون یک مجروح و کشته هم در جنگ‌های‎شان نداده بود، به کمک تیپ گولانی آمد و آنجا تلفات داد، تانک‌های مرکاوا هم یکی پس از دیگری نابود شدند که اینها در تاریخ اسرائیل بی سابقه بود.

داودآبادی با یادآوری مصاحبه خود با حجت‌الاسلام والمسلمین دری نجف‌آبادی حدود چهار سال قبل از جنگ 33 روزه در زمینه ساخت سی‌دی امام روح‌الله (به کارگردانی محمد دبوق) گفت:
- از آقای درّی پرسیدم که فکر می کنید تکلیف اسرائیل چه می شود و چه باید کرد که گفت: "بروید دعا کنید که شارون بمیرد"، گفتم خب شارون یک نفر است اما یک اسرائیل و یک ارتش بزرگ اسرائیل وجود دارد، گفت: "شما نمی دانید که اگر شارون بمیرد، کمر اسرائیل می شکند و سقوط اسرائیل شروع می شود."

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- این تئوری را صهیونیست‌ها در آموزه‌های دینی خود دارند که مردی شبیه شارون اگر بمیرد، سقوط آن‌ها شتاب می‌گیرد و برای همین است که شارون را نگه داشته‌اند و مدام می گویند زنده است، چون اگر بگویند مُرد، از نظر روحی روانی ضربه می خورند.

وی در مورد نقطه ضعف‌های رژیم صهیونیستی در جنگ 33 روزه بیان داشت:
- بزرگ‌ترین نقطه ضعف اسرائیل این بود که سران آن نظامی نبودند. نخست وزیر اولمرت بود و وزیر دفاعشان عمیر پرتز که اصلاً سربازی نرفته است، در حالی که شارون کسی بود که اگر یک مرکاوا مورد هدف قرار می گرفت، اجازه نمی‌داد که مرکاوای دوم جلو بیاید.

داودآبادی افزود:
- جالب است که در دشت بنت جبیل، یگان جاودان "ایغوز" از 35 نفر از بچه‌های حزب‌الله شکست خورد، یعنی اسرائیلی که فکر می کرد یک یگان عظیمی دورش را گرفته و از آن حفاظت می‌کند، 35 نفر با آن جنگیدند و شکستش دادند که این نیز ضربه شدیدی برای آنها بود.

وی، ضربه بعدی به اسرائیل را در جنگ 22 روزه غزه عنوان و اضافه کرد:
- هم زمان این جنگ کمتر بود و هم اینکه اسرائیل در خانه خود از به‌اصطلاح اتاق مجاور خود، یعنی غزه شکست خورد که کاملاً نیز محاصره است و یک گروه شدیداً محدود هستند.

داودآبادی در مورد موشک‌هایی که حماس به سمت سرزمین‌های اشغالی پرتاب می‌کرد، بیان داشت:
- ما می گفتیم حماس روزانه تعداد زیادی موشک می‌زند، در حالی که موشک‎های حماس همین خمپاره 60 و 82 هایی است که عکس‌های آن را شما هم زدید، سر لوله را می‌بستند و در آن خرج می‎گذاشتند که وقتی به زمین اصابت می کند، یک چاله کوچک درست می کند و قابل مقایسه با یکی از موشک های اسرائیل نیست اما همین موشک‌ها، اسرائیل را زمین گیر کرد.

وی افزود:
- اسرائیل 22 روز ادعا کرد که من غزه را می گیرم اما شکست خورد. فرمانده دافوس آمریکا نکته زیبایی دارد که "پیروزی دشمن ما، این نیست که جایی را از ما بگیرد، بلکه این است که نگذارد ما به اهداف خود دست پیدا کنیم"، وزیر دفاع اسرائیل می گوید که "در لبنان هزار نقطه را شناسایی کرده بودیم، همه اینها را چهاربار بمباران کردیم ولی دیدیم که ضربه ای به حزب الله وارد نشده است"، این یعنی غزه و لبنان پیروز شدند.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با بیان اینکه صهیونیست‌ها متوجه شیب سقوط خود شده‌اند، گفت:
- در این شرایط، طرح مسائل شیعه و سنی در قضیه فلسطین کاملاً‌ انحرافی است.

وی با یادآوری اینکه موضوع محوری و اصلی "مقاومت" است، اظهار داشت:
- دو سال پیش در همین تهران شعار "نه غزه نه لبنان" سر دادند که جواب نداد، در سوریه هم "لاحزب الله لاایران" گفتند اما توجه نداشتند که مقاومت ناموس و خط قرمز مردم سوریه است، یعنی وقتی آن‌ها آمدند این شعار را دادند، مردم فهمیدند که اگر شما اینها را نمی‌خواهید، پس اسرائیل را می خواهید و از همین جا بود که در سوریه نیز شکست خوردند.

داودآبادی در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط سیاسی لبنان گفت:
- کاش سیاستمداران ما از سیدحسن نصرالله، سیاست را یاد می گرفتند. در طول تاریخ لبنان، یک بار نمی بینید بعد از آن جلساتی که امام موسی صدر با مسیحیان می گذاشت، وحدت سیاسی و نظامی مشترک شکل گرفته باشد، به‌طوری که سیدحسن نصرالله همه گروه‌ها حتی مسیحیان مارونی که دشمن شیعه هستند، سنی ها و دروزی ها را که عامل انگلیس هستند، زیر چتر خود گرفت و همه آن‌ها از میشل عون و جنبلاط و دیگران، رهبری وی را پذیرفتند که این، یکی از پیروزی‌هایی بود که در دل شکست به‌دست آمد.

وی با بیان اینکه "اسرائیل برای زدن ایران باید از دست لبنان راحت شود"، اضافه کرد:
- برای اینکه از دست لبنان راحت شود، باید جنگ داخلی ایجاد کند اما هر درگیری‌ای که درست کردند، سیدحسن نصرالله با تدبیر، مکرشان را برملا کرد، حتی خواستند درگیری‌ها را به مرز فلسطین و اردوگاه انصار الاسلام در طرابلس بکشانند اما سیدحسن نصرالله تدبیر کرد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد با یادآوری یکی دیگر از تدابیر دبیرکل حزب‌الله لبنان در روی کار آوردن نجیب میقاتی گفت:
- در ماجرای انتخاب نخست‌وزیر هیچ‌کس فکر نمی کرد که سیدحسن نصرالله میقاتی را انتخاب کند و همه منتظر انتخاب "عمر کرامی" بودند که فرد خنثایی است، اما یک‌باره از دل جریان 14 مارس نجیب میقاتی را رو کرد.

وی ادامه داد:
- همه‌ی این تدبیرها در حالی است که سیدحسن نصرالله سر آخر می‌گوید که "من سرباز آقا هستم" و همه‌ی این سرمایه را در خدمت انقلاب اسلامی قرار می‌دهد که کاش سیاستمداران ما نیز در مقابله با دشمن بیرونی از سیدحسن نصرالله یاد بگیرند، اما متأسفانه این خلأ دیده می شود.

داودآبادی در پاسخ به این سؤال که آیا برآوردی از احتمال جنگ جدید رژیم صهیونیستی علیه لبنان وجود دارد، گفت:
- اکنون از جنگ خبری نیست، چون به ماه‌های بارانی نزدیک می‌شویم، اسرائیل برای جنگ آماده نمی شود، زیرا مناطق لبنان گِل‌های چسبنده دارد و ارتش اسرائیل هم چون کلاسیک حمله می‌کند و از جاده عبور نمی‌کند، بلکه مجبور است از دشت خیام و بیابان‎ها به پیش بیاید اما بارندگی دشمن تانک است.

وی در مورد توانمندی‌های فنی حزب‌الله لبنان به یک نمونه اشاره کرد و گفت:
- عاشورای سال گذشته در نبطیه لبنان بودیم که صدای انفجار شدیدی آمد، بعداً تلویزیون المنار فیلمی منتشر کرد که جزئیات تکان دهنده‌ای از توانایی‌های حزب‌الله را نشان داد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- در جریان جنگ سال 2006 (33 روزه) وقتی اسرائیل در اطراف بعلبک عملیات هلی برن می‌کرد، یک فرستنده قوی در ارتفاعات دره بقاع کار گذاشته بودند که یک فرستنده بزرگ و قوی نیز در وسط دریا، آن را رله (هدایت و پشتیبانی) می کرد.

وی، کار این فرستنده را شنود کل خطوط تلفن‌های ثابت و همراه از ترکیه تا قبرس، لبنان و سوریه عنوان کرد و گفت:
- در فیلمی که المنار پخش کرد، نیروهای حزب‌الله رفتند و دستگاه فرستنده را برداشتند و اعلام کردند که ما این فرستنده را کشف کردیم.

داودآبادی نکته جالب این فیلم را نشان دادن نشستن برف روی فرستنده عنوان کرد که اشاره به کشف فرستنده مدت‌ها قبل از اعلام آن داشت، افزود:
- این فیلم به سیستم اطلاعاتی اسرائیل ضربه مهلکی وارد کرد، چرا که معنایش این بود که حزب الله این سیستم را از مدت‌ها قبل شناسایی کرده و تا به‌حال ما را سرکار گذاشته و اطلاعات سوخته می‌داده است، چه بسا اطلاعاتی نیز که هواپیماهای ام‌کا بدون سرنشین در موضوع رفیق حریری می گرفتند، همه آنها از طریق این سیستم بوده است.

وی در پایان بیان داشت:
- جالب است این سیستم به صورتی بود که به طور خودکار اگر انسان به آن نزدیک شود، منفجر می‎شد اما حزب‏الله از آن استفاده کرد و جالب است خود آنها نتوانستند آن را منفجر کنند و حزب الله آن را تحویل ارتش داد.
رجانیوز

[ ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تهران: اواخر تیرماه 1385
9 ماه پس از وارد شدن به 41 سالگی
چند روزی می‌شد که نیروهای مقاومت حزب‌الله لبنان به مواضع ارتش رژیم صهیونیستی در فلسطین اشغالی حمله کرده و پس از کشتن 3 سرباز 2 نفر را به اسارت گرفته و با خود بردند. اسرائیل که بیش از 98 درصد مردمش را ارتشی‌ها و شبه نظامیان تشکیل می‌دهند، برای حفظ روحیه‌ی مردم خودش و کنترل بیش تر این پادگان عظیم نظامی با جمعیتی آواره از سراسر دنیا با ده‌ها ملیت و فرهنگ، اقدام به حملات وحشیانه به سراسر خاک لبنان یک وجبی کرد.
(همان جنگ 33 روزه‌ی سال 2006 که به "وعده‌ی صادق" معروف شد و با شکست فضاحت بار رژیم صهیونیستی به‌پایان رسید.)

دیگر داشتم قاطی می‌کردم. به هر کس و ناکسی رو زدم تا بروم لبنان، نشد که نشد.
تا آن زمان آن قدر ناکام، ناتوان و درمانده نشده بودم. از شانسم، پول هم نداشتم که خودم بروم. باید حداقل یک میلیون تومان جور می‌کردم. ویزا هم در آن شرایط جنگی خودش داستانی داشت. به "سعید ابوطالب" (از نمایندگان وقت مجلس شورای اسلامی) که گفت:
- اتفاقا من در مجلس مطرح کردم که چند نفر از نمایندگان برویم لبنان ولی آقای "حدادعادل" گفت ما رسما کسی را نمی‌فرستیم، شما هم می‌خواهید بروید، باید شخصی و با هزینه‌ی خودتان بروید.

این جا را هم خوردم توی دیوار.
اصلا انگار قرار نبود من بروم لبنان. من با آن همه ادعایی که پیش از آن داشتم، حالا باید عین افلیج ها می‌نشستم پای تلویزیون و با دیدن تصاویر جنایات وحشیانه‌ی صهیونیست ها در بمباران روستای قانا" حرص می‌خوردم و اول به خودم و بعد به همه‌ی حضرات که حتی برای مُردن سر خود هم بنده را معذور می‌داشتند!
هر روز پاسپورتم را در جیب می‌گذاشتم بلکه راهی پیدا شود و راهی شوم.

همین طور که توی دفترم پشت کامپیوتر نشسته بودم و اخبار جنگ لبنان را رصد می‌کردم، موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. فردی از آن سوی خط، پس از حال و احوال گرم، گفت:
- آقای داودآبادی، بنده از دانشگاه شاهد تماس می‌گیرم.
حتما برای سخنرانی پیرامون جنگ لبنان می‌خواستند دعوت کنند. اصلا حوصله نداشتم. خواستم به بهانه‌ی آنتن ندادن، تلفن را قطع کنم، ولی بی‌ادبی دیدم. گذاشتم حرفش را ادامه بدهد.
- شما لطف کنید پاسپورت و فتوکپی شناسنامه‌تون را برای ما بیاورید ...
یا حضرت عباس ... آخ جون ... جور شد. همین فردا می‌رم لبنان.
- قرار شده شما مشرف بشید برای سفر عمره ...
- ببخشید برای کجا؟
- عمره. حج عمره.
- معذرت می‌خوام. فکر کنم اشتباه گرفتید. من تا حالا برای عمره ثبت نام نکردم.
- نیازی به ثبت نام نیست.
- شما حتما با یه داودآبادی دیگه کار دارید!
- مگر شما حمید داودآبادی فرزند ذبیح الله رزمنده‌ی جانباز و نویسنده‌ی کتاب‌های یاد یاران و یاد ایام نیستید؟
- خب چرا. خودمم. ولی حداقل باید پول واریز بکنم. من که پولی نریختم و ندارم که بریزم.
- قرار نیست شما پولی پرداخت کنید.
- پس چه جوریه؟
- قرار شده شما از طرف دانشگاه شاهد به عمره مشرف بشید.
- داداش من دیپلم هم ندارم. اصلا دانشگاه شاهد هم بلد نیستم و تا حالا از جلوش رد نشدم. دیگه مطمئنم که اشتباه گرفتید.
- نه آقا جان. شما به‌عنوان جانبازان نخبه قرار شده از طرف دانشگاه شاهد و بنیاد شاهد به حج عمره بروید.
- بابا تو هم مارو گرفتی ها. من نه دانشجو هستم نه نخبه. پول هم ندارم که واریز کنم.
- آقاجان این یک هدیه است.
- خب ببخشید بنده بدون همسرم نمیرم عمره.
- مسئله‌ای نیست که. اتفاقا قرار شده شما با همسرتون تشریف ببرید.

دیگه مخم داشت سوت می‌کشید. از پاسپورت و مدارک خودم و خانمم فتوکپی گرفتم و فردا بردم دفتر دانشگاه شاهد خیابان طالقانی تقاطع خیابان وصال. قرار شد حداکثر تا آخر شهریور اعزام شویم.
خانمم در پوست خودش نمی‌گنجید. ولی من هراس داشتم. همیشه از حج می‌ترسیدم. ترسم از این بود که آن جا کم بیاورم. اصلا لیاقتش را نداشته باشم. برای همین هم اصلا دنبال ثبت نام و این حرف ها نبودم. ولی این بار کلی فرق می‌کرد. به زور داشتند می‌بردند. مطمئن بودم این سفر به خاطر من نیست. از صدق نیت و صفای درونی همسرم بود. چون او بود که همواره با حسرت، تصاویر زیارت مردم و طواف روحانی‌شان به‌دور خانه‌ی خدا را نگاه می‌کرد و همان یک هفته نشده بود که گفت:
- هر طوری شده ثبت نام کن بریم خانه‌ی خدا زیارت.
که من خندیدم و گفتم:
- پدرآمرزیده، اگه الان ثبت نام کنم حداقل سه چهارسال دیگه نوبت مون می‌شه.
که او با حسرت گفت:
- خب اگه سه چهارسال پیش ثبت نام کرده بودی، الان می‌تونستیم بریم.
و من فقط لالمونی گرفتم. چیزی نداشتم که بگویم.

پاسپورت را تحول شان دادم و برگشتم دفترم. همین که وارد شدم، موبایلم زنگ خورد. کسی که نشناختمش، از طرف روابط عمومی وزارت بهداشت گفت که همین امروز پاسپورتم را ببرم پهلوی آنها تا سریع به لبنان اعزام شوم. آن هم به‌عنوان مامور از طرف وزارت بهداشت. عذر خواستم و گفتم که فعلا پاسپورت ندارم. دوباره زنگ خورد. سعید ابوطالب بود. گفت که پول جور شده، پاسپورتم را ببرم برای گرفتن ویزا.
که جوابم به او هم منفی بود. و باز کسی دیگر و این که بیا از طرف ما برو لبنان.
اتفاقی که تا 24 ساعت قبل آرزویش را می‌کردم، ولی جور نمی‌شد.

33 روز گذشت و هر چه به در و دیوار زدم نشد بروم لبنان. جنگ لبنان هم تمام شد و من از آن جنگ عظیم که بزرگ ترین شکست ارتش اشغال گر صهیونیسم را در طول تاریخش رقم زد، بی‌نصیب ماندم.
در همین اوضاع و احوال بودم که از طرف دانشگاه شاهد تماس گرفتند و گفتند:
- ببخشید آقای داودآبادی، فعلا مسئله‌ی اعزام به حج عمره منتفی شده. شما بیایید پاسپورت و مدارک تون رو بگیرید که این جا نمونه.
این دیگه خیلی محشر بود. داشتم می‌ترکیدم.
نه به لبنان رسیدم، نه مکه. از هر دو جهت جا ماندم و وامانده!

چند روزی گذشت که حاج آقا لواسانی - از دوستان قدیمیم - تلفن زد و پرسید کی می‌روم عمره. که من هم قضیه را برایش گفتم.
خلاصه سرتان را دردنیاورم. به هر صورتی که بود برای مهر ماه سال 85 همراه همسرم رفتیم سرزمین وحی. صحرای عشق ...

همه‌ی آن چه در آن 20 روز بر من گذشت، یک طرف، این خاطره هم یک طرف.
اصلا همه‌ی این داستان را به‌خاطر این قسمت تعریف کردم.

ماه رمضان بود و من هم مثلا در اوج عشق و معرفت.
ساعت حدود یک و نیم بامداد بود که از هتل زدم بیرون طرف مسجدالنبی (ص). همین طوری که رفتم دم در اصلی، متوجه شدم یکی از درهای مسجد باز است. ظاهرا داشتند مسجد را نظافت می‌کردند. من هم از خدا خواسته رفتم طرف ضریح پیامبر.
خلوت خلوت بود. دو سه نفر شاید در مسجد بیشتر نبودند.
سریع رفتم کنار ضریح.
مابین منبر و محراب پیامبر و ضریح مبارک، منطقه‌ی محدودی را با فرش سبز رنگ پوشانده‌اند که به آن جا "روضة الجنة" می‌گویند. می‌گویند اگر در آن مکان نماز بخوانی، انگاری در خود بهشت نماز خوانده‌ای. روزها آن قدر آن جا شلوغ بود که نمی‌شد طرفش رفت.

وای عجب توفیقی!
هیچ کس نبود. فقط خودم بودم و خدای خودم.
قرآن بخوانم، ذکر بگویم؟ چه کنم؟
چه می‌شد کرد بهتر از نماز شب؟
در حالی‌که از غرور توفیق حاصل شده بر خود می‌بالیدم، رو به قبله ایستادم، دست ها را بالا بردم و "الله اکبر" گفتم.
ناگهان درونم کاملا تهی شد.
ای وای ...
راستی نماز شب چه‌طوری بود؟
اصلا چند رکعت بود؟
مقدماتش چی بود؟
...
هر چه فکر کردم، ذهنم بیش تر قفل شد.

مات ماندم.
از زمان جنگ به بعد که چیزی حدود 18 سال می‌گذشت، تا آن روز نماز شب نخوانده بودم.
وای بر من که فکر می‌کردم نماز شب فقط مال جبهه است و بس.
چه می‌توانستم بکنم؟
هیچ.
در جا نشستم و بر ایمان باخته‌ی خویش زار زار گریستم.
بچه مسلمان جبهه‌ای مثلا مومن، نماز شب را یادش رفته بود!

از 45 سالگی هم گذشتم!
نه در آن جنگ مهم توانستم بروم تا آن شود که محسن می‌گفت،
و نه ...
امروز هم خسته و شکسته در خدمت نفس خویشم!

[ ۱۳٩٠/۱/۱٠ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

لبنان – بیروت: اواخر بهمن 1374
دم دمای عید بود.
اصلا ما که توی سال شمسی به‌سر نمی‌بردیم که عید و نوروز برای‌مان مطرح باشد!
جشن و پای‌کوبی مسلمان (شیعه و سنی) سراسر بیروت و لبنان را فراگرفته بود.
برای عید فطر، ناهار بچه‌ها مهمان ما بودند. برای‌شان ماکارونی باحالی درست کردم؛ با کلی مخلفّات. کم مانده بود انگشتان‌شان را هم بخورند!
پنج شش تا آدم بودیم، هر کدام از یک‌جا! یک گوشه‌ی دنیا. من و دو سه تای دیگر از ایران بودیم.
تازه از جنوب برگشته بودم. روز جمعه 27 بهمن که روز جهانی قدس بود، چند تایی عکس از رژه‌ی باشکوه حزب‌الله که در بیروت برگزار شد، گرفتم.

یک ماهی می‌شد که آمده بودم لبنان. مثل همیشه، خبرنگار آزاد! و آن‌قدر آزاد که نه کسی ریالی بابت هزینه‌ی سفر می‌داد و نه تضمین یا بیمه‌ای برای اتفاقات احتمالی آن‌هم در مناطق جنوب که مدام زیر آتش‌باری صهیونیست‏ها بود!
اینها که خوب است، از همه بدتر این بود که مجبور بودم شب عیدی، یک ماه ونیم از محل کارم مرخصی بدون حقوق بگیرم.
خب دیگر، این‌هم یک نوع دل‏سوزی برای اسلام و انقلاب و بیت‏المال است. چه بسا حضرات تصورشان این بود که بنده در هوای مطبوع و دل‏نشین ساحل دریای مدیترانه، با شلوارک  قدم می‌زنم و از نعمات الهی که به‌وفور به‌چشم می‌آمد، بهره‌ی کافی را می‌بردم!
خب همین را بعدا گفتند و به ایامی که بنده در لبنان گذرانده‌ام حسرت خوردند و به به و چه چه کردند.
و من، فقط  در دل آرزو می‌کردم ای‌کاش فقط یک‌بار مزه‌ی موشک‌باران و تانک "مرکاوا" را بچشند!

آنها که حتی در هشت سال جنگی که بر کشور خودمان تحمیل شد، بوی باروت و ترس انفجار شامه‌شان را نیازرد، چگونه می‌توانند معنای بمباران هواپیماهای "اف – 16" یا موشک‌های لیزری "هلی‌کوپتر آپاچی" را بفهمند؟
آنها که در تصورشان "ام- کا" و "مرکاوا" نوعی شوکولات و یا نوشیدنی داغ کنار نهرهای جاری لبنان است، چه می‌فهمند "ام- کا" نوعی هواپیمای بدون سرنشین وحشت‏آور است که هر لحظه بر بالای سر مردم مظلوم جنوب لبنان در پرواز است و پس از شناسایی‌های آن، منطقه بمباران می‌گردد.
آنها که هر چه بگویی، حالی‌شان نمی‌شود "مرکاوا" نه مارک اعلای فرانسوی برای "کرم‌پودر" است و نه "رژ لب" که برای "بنده‌منزل" سوغات می‌برند! بلکه تانکی وحشی و وحشت‏آور است که در تاریک‌ترین لحظات شب، اگر خرگوشی در 2 کیلومتری آن تکان بخورد، 7 گلوله‌ی کالیبر 23 (که یک عدد ناقابل آن برای پوکاندن بدن چاق و فربه‌ای همچون من کافی است) به‌طرف خرگوش شلیک می‌کند!
و بی‌خود نبود که جمله‌ای میان رزمندگان معروف بود مبنی بر این‌که : "در جنوب لبنان، شب مال اسرائیل است."

چقدر به حاشیه می‌روم!
القصه:
جای‌تان خالی ماکارونی را خوردیم و نشستیم به گپ زدن. دو سه روز شادی و آتش‌بازی به‌مناسبت عید فطر، بهترین هدیه برای بچه‌های کوچک و بزرگ بود.
ما هم بدمان نمی‌آمد در شادی آنها شریک شویم. یک بسته‌ی انفجاری از بازار خریدم که فروشنده از آن خیلی تعریف می‌کرد.
ناهار را که خوردیم، به بچه‌ها گفتم برای دیدن چیزی به داخل راهرو بیایند. و ناگهان با انفجاری خرکی، فورانی از آتش همه‌ی راهرو را فراگرفت و دقایقی بعد همه جا سیاه و سوخته شد! گند زدم به آپارتمان. ماندم چه جوری این گند را پاک کنم. بچه‌ها که خنده‌شان گرفته بود، هر کدام به زبانی تیکه می‌انداختند!

چایی را که خوردیم، شنیدم "محسن" توانایی‌ای در "کف‌خوانی" دارد. من که از بیخ و بن با این چیزها مخالف بودم، زدم زیر خنده. بیچاره خودش ادعایی نداشت. حتی چیزی هم در تایید کف‌خوانی یا در مخالفت با من نگفت. فقط لبخند قشنگی – مثل همیشه‌اش – زد. ولی بچه‌ها اصرار داشتند که او خیلی خوب کف دست آدم‌ها را می‌خواند و زندگی‌اش را تعریف می‌کند. من هم بدم نمی‌آمد تجربه کنم. اولین بار بود که با یک نفر "کف‌خوان" روبه‌رو می‌شدم.
نشستم کنارش و کف دست راستم را جلویش باز کردم. محسن با فارسی و عربی شکسته و قاطی، گفت که چندان وارد نیست و اولش کلی عذرخواهی کرد.
باور کنید من و محسن اولین‌بار در طول تاریخ بود که همدیگر را می‌دیدیم. او از آن‌سو، و من از تهران! زبان لسانی هم را هم خوب نمی‌فهمیدیم! ولی زبان دل را، تا دل‏تان بخواهد. محسن آن‌قدر پاک، اهل معنویات و با روحیه‌ای زیبا بود که غالبا موقع دیدن او و سلام و احوال‏پرسی، دستش را می‌بوسیدم. او که رنگ چهره‌اش سرخ می‌شد، فقط می‌گفت:
- اوه ه ه ه حمید ... لماذا؟
(حمید، برای چی این کار را می‌کنی؟)

محسن شروع کرد به گفتن:
اول سن و سالم را گفت که دقیق زد به هدف. بعد درحالی که من و بقیه از تعجب دهان‌مان باز مانده بود، شروع کرد دفعاتی را که در جبهه مجروح شده بودم، گفت. مثلا تیر خوردنم یک ماه بعد از آزادی خرمشهر در عملیات رمضان را گفت. درست هم می‌گفت چند ماه بعدش زخمی شدم. جالب آن‌جا بود که حتی گفت:
- تو چند ماه پیش در بیمارستان بستری شدی یک عمل جراحی سخت بر روی بدنت داشتی.
مات ماندم. راست می‌گفت. شش- هفت ماه پیش عمل جراحی‌ای بر روی شکمم انجام شده بود.
من که کپ کردم.

وقتی دیدم رنگ چهره‌اش عوض شد و مدام "سبحان‌الله" می‌گوید، هم من، هم بقیه جا خوردیم.
حتما اتفاق عجیبی برایم می‌افتاد. وقتی پرسیدم در کف دست من چی دیده که این‌گونه سبحان‌الله می‌گوید، گفت:
- در طول زندگی، مصیبت‏ها و سختی‌های زیادی بر سرت خواهد آمد، ولی من در دست تو چیزی می‌بینم که شاید تا حالا در دست کسی ندیده‌ام. خداوند سبحان یک چتر و پوشش محکم بر سرت گرفته که تو را از همه‌ی آن سختی‌ها و مصیبت‏ها در امان می‌دارد. این خیلی زیباست. خیلی خوب است. سبحان‌الله.

شروع کردم به پز دادن و ادا درآوردن.
یک‌دفعه مجید از محسن خواست تا درباره‌ی زمان مرگم بگوید. محسن در جا سکوت کرد. برای خودم هم جالب شد تا بدانم. مجید اصرار کرد ولی محسن قبول نمی‌کرد. خودم که درخواست کردم، محسن گفت:
- ببینید، من نه پیش‌گو هستم نه چیز دیگه. من فقط با توکل بر خدا می‌تونم بعضی چیزا رو حدس بزنم. اصلا این چیزایی هم که من می‌گم اعتبار نداره ...
که گفتم:
- باشه تو درست می‌گی. من که نگفتم تو غیب‌گو یا جادوگری که. همون چیزایی رو که تا الان از کف دستم خوندی، درباره‌ی مرگم بگو.
و با اصرار خودم، شروع کرد به گفتن و گفت:
- بین سن 40 تا 45 سالگی تو، یک جنگ بزرگ و سخت در می‌گیره. اگه توی اون جنگ شرکت کنی، جراحت سختی به تو وارد می‌شه که احتمالا بر اثر اون جراحت به شهادت می‌رسی، وگرنه بعد از اون، همون چتری که گفتم خداوند بر سرت نگه داشته، تو رو از مصائب و مشقات مصون خواهد داشت تا ببینیم خداوند سبحان چه می‌خواد.

چند ماه بعد محسن یکی دو بار به خانه‌ی ما در تهران آمد. کلی با او صفا می‌کردم. اگر از بچه بسیجی‌های سه راه شهادت کربلای پنج بیشتر نبود، کم‌تر هم نبود!
سال گذشته، در مجلسی باصفا، یکی از همان چند نفر که با هم آن روز و شب‌های فراموش ناشدنی را در لبنان سپری کردیم، دیدم. پس از حال واحوال، صورنش را آورد دم گوشم و آرام گفت:
- راستی فهمیدی محسن چند سال پیش شهید شد؟
رنگم پرید. با تعجب پرسیدم: "چطور؟"
که گفت: "فقط همین."

یاد آخرین باری افتادم که به همراه یکی از دوستان مثل خودش، به خانه‌ی ما آمده بودند. هر چه اصرار کردم حداقل شام را بمانند، خندید ولی نپذیرفت. وقتی در آغوش گرفتمش تا برای وداع رویش را ببوسم، آرام در گوشم گفت:
- مطمئن باش من شهید می‌شم.
و من فقط خندیدم. انگار "محسن صباغچی" در خط مقدم مهران مقابلم ایستاده بود. انگاری "محسن کردستانی" در سه راه مرگ شلمچه می‌خندید. یا "حسین اکبرنژاد" آخرین لبخندش را در سه راه شهادت کربلای 5 به‌رویم می‌زد.
یا اصلا ... مصطفی، سعید، سیدمحمد ... چه عطر دل‏انگیزی داشت.

یاد شبی افتادم که همراه او و چند تایی از بچه‌های با حال گروه تفحص شهدا - که آن شب در خانه‌مان جمع بودیم - رفتیم حرم امام خمینی (ره).
محسن کنار ضریح نشست، آرام می‌گریست و زیارت عاشورا می‌خواند.
این خاطره ادامه دارد ...

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٦:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
حمید داودآبادى یکى از بچه هاى جنگ است. از آنهایى که اگر بخواهید کمى عمیق تر درباره جنگ ۸ ساله بدانید حتماً باید یک سرى هم به او بزنید. خوش صحبت است و اهل نکته با نکته هایى که اگر با هر گفت وگویى بیامیزد آن را دلچسب و خواندنى مى کند. داودآبادى یک موضوع دیگر را هم دنبال مى کند و آن لبنان است. از سال ها پیش به عنوان خبرنگار آزاد و نویسنده به این کشور رفت و آمد داشته که به این ترتیب او در حوزه لبنان و البته حزب الله کارشناس شده است . جنگ ۳۳ روزه در آستانه دومین سالگرد موضوع گفت وگوى ماست. جنگى که به قول او سالها باید بگذرد تا اهمیت آن درک شود. اطلاعات انبوه او و نکات جالبش سبب طولانى شدن مصاحبه اى شد که بضاعت ما براى چاپ آن تنها یک صفحه بود.

* شما به عنوان کارشناس مسائل لبنان و کسى که از نزدیک مسائل را دنبال کرده اید آیا از وقوع جنگ
۳۳ روزه غافلگیر نشدید
ایراد ما این است که هیچگاه زمینه هاى جنگ را درست بررسى نکرده ایم. به نظر من جنگ ۳۳ روزه، به علت اسارت ۲ سرباز اسرائیلى درنگرفت. تجهیزات و وسایلى که براى این جنگ آماده شده بود نشانگر یک برنامه درازمدت براى وقوع چنین جنگى از سوى اسرائیلى ها بود. اسرائیل مدتهاست که در فکر نابودى حزب الله است و به این خاطر در این جنگ با همه توانش جلو آمد. منتها حزب الله پیشدستى کرد و طرح آنها را به هم ریخت. طبق اخبارى که بعداً فاش شد قرار بود که به مراسم روز قدس که نیروهاى حزب الله رژه مى روند و سیدحسن و مسئولان حزب الله هم حضور دارند حمله کنند و حزب الله را زیر و رو کنند. به هرحال اسرائیل قصد داشت که تکلیف خود را با حزب الله یکسره کند و از این وضعیت خسته شده بود.

* یعنى جنگ ۳۳ روزه جنگى است که سالها براى آن برنامه ریزى شده بود
بعد از شکست اسرائیل در جنوب لبنان در سال ۱۳۷۹ (سال ۲۰۰۰ میلادى) اسرائیل با یک موضوع بغرنجى روبه رو شد و آن هم حزب الله بود. تز ایهود باراک در آن سال این بود که اسرائیل قوى بهتر از اسرائیل بزرگ است. تلفاتى که طى ۱۸ سال حضور اسرائیل در جنوب لبنان به این رژیم وارد شده از تلفات جنگ هاى اسرائیل و اعراب و تاریخ این رژیم هم بیشتر بود. تا آن زمان اسرائیل تلفات درحد ژنرال نداشت ولى ژنرال گلدشتاین را در لبنان از دست داد یا ماشین نخست وزیر، رئیس ستاد و برخى افسران ارشد این رژیم توسط حزب الله مورد اصابت قرار گرفت. به هرحال اینها با حزب الله مواجه بودند. حزب اللهى که شیمون پرز و اخیراً باراک گفته که اسرائیل آن را به وجود آورده است! اینها مى گویند ما به لبنان آمدیم تا مبارزان فلسطینى را از بین ببریم ولى به واسطه کارهایى که کردیم شیعیان را منسجم کردیم که از دل آن حزب الله متولد شد. یک دشمن در لبنان براى اسرائیل به وجود آمده که نمى شود با او کنار آمد و رهبرانش را خرید. آنها خیلى تلاش کردند. چه به واسطه جنگ داخلى، چه تلاش براى نفوذ در این حزب و چه تلاش براى انشعاب در آن تا این گروه را از میان بردارند.

* یعنى حتى تحرکات صبحى طفیلى اولین دبیرکل رسمى حزب الله و انشعاب از این حزب را هم در این راستا مى دانید
بله. به هرحال چنین فضایى براى اسرائیل بسیار مطلوب است. لبنان مثل بشکه باروت است. الآن شما نگاه نکنید که حزب الله با سعه صدر از جنگ داخلى جلوگیرى مى کند همه توطئه ها براى راه انداختن یک جنگ داخلى دیگر و استفاده اسرائیل از آن فضاست.

* از یک برنامه ریزى طولانى مدت اسرائیل براى جنگ 33  روزه مى گفتید...
به هرحال از سال ۲۰۰۰ به بعد اسرائیل خودش را آماده کرد. به قول خودش کارهاى اطلاعاتى سنگینى روى لبنان و حزب الله انجام داده بود و تمام تاکتیک هاى حزب الله را حدس زده بود و نیروهایش را تجهیز و آماده کرده بود. علاوه بر این یک فضا هم بعد از عقب نشینى اسرائیل ازجنوب لبنان در سال ۱۳۷۹ به وجود آمده بود که همه چیز آرام بود و گویى که اصلاً در این منطقه جنگى نبوده و نخواهد بود. حتى یکى از روزنامه ها عکسى را انداخته بود که در کنار مرز لبنان و رژیم صهیونیستى آن طرف یک سرباز اسرائیلى و این طرف یک رزمنده حزب الله کنار هم ایستاده بودند و هیچکس با هم کارى نداشت. به هرحال یک فضاى خیلى آرامى به وجود آمد که سطح آمادگى ها هم طبعاً پائین آمده بود و خیلى ها فکر مى کردند که حزب الله در این فضا حل شده است.

* حتى دوستان حزب الله
بله. مثلاً خود ما گمان مى کردیم که حزب الله به واسطه کارهاى سیاسى و اقتصادى که انجام مى دهد در این فضا حل شده و همیشه نگران بودیم. طبعاً حزب الله براى هزینه هاى خود مجبور بود کار اقتصادى کند ولى گمان بر این بود که این فعالیت گسترش یافته مثل ما که بعد از جنگ خیالمان راحت شد که دیگر جنگى نیست و رفتیم سراغ کارهایمان. در مورد حزب الله علاوه بر این کارهاى سیاسى حضور در دولت هم به این فضا اضافه شده بود. این شرایط را اسرائیل نیز زیرنظر داشت و من با نگرانى منتظر بودم که حزب الله از این آسودگى ضربه سختى را متحمل شود. یک نیروى رزمنده که یکى دو سال از جنگ دور باشد پشتش باد مى خورد و به قول معروف چاق مى شود! نیرویى که چاق شود دیگر حال جنگ ندارد و بعد از این مدت سخت مى شود اینها را به جنگ کشاند.
* این تصور از حزب الله که بعد از سال ۲۰۰۰ در مسائل روزمره حل شده چقدر واقعى بود
یکى از مسئولان اسرائیلى گفته بود که در جنگ ۳۳ روزه (که ۶ سال پس از خروج اسرائیل از جنوب لبنان رخ داد) ما گول خوردیم و فکر کردیم حزب الله حداکثر همان حزب الله سال ۲۰۰۰ است. یعنى حزب الله در این سالها و به دور از چشم همه (که این هم استراتژى حزب الله بود) در حال رشد بود و حواسش کاملاً جمع اوضاع بود. به هرحال اسرائیل آماده شد تا از فضاى غفلت حزب الله استفاده کند و جنگ ۳۳ روزه را که در راستاى طرح امریکایى خاورمیانه بزرگ بود اجرا کند منتهى حزب الله کاملاً این تحرکات را زیرنظر داشت.

* همیشه شنیده ایم که موساد جزو مهمترین، کارآترین و پیشرفته ترین سیستم هاى جاسوسى جهان است. چطور موساد متوجه نبود که حزب الله درحال رشد است
در عملیاتى به نام «نسخ العباس» حزب الله یک نیروى خود را در موساد نفوذ داده بود و ضربه سنگینى به آنها وارد کرد. ماجرا از این قرار بود که یکى از عملیات هاى اسرائیل به این واسطه لو رفت و ۱۲ کماندو تیپ ویژه اسرائیل در لبنان تکه تکه شدند. آنجا بود که رئیس اطلاعات ارتش اسرائیل گفت که ما همواره در جنگ اطلاعاتى از حزب الله شکست خورده ایم و راست مى گفت چرا که به خاطر غیرقابل نفوذ بودن حزب الله آنها نمى توانستند وارد آن شوند و طبعاً نمى توانستند پیش بینى کنند که حزب الله در چه وضعیتى قرار دارد.

* گفتید حزب الله در موساد رسوخ کرده آیا عکس این هم صادق است یعنى آنها توانسته اند ولو محدود وارد تشکیلات حزب الله شوند
خیر. چنین چیزى سابقه نداشته است. در اسرائیل افراد فرانسوى، یهودى یا حتى افسر اسرائیلى به جرم جاسوسى براى حزب الله دستگیر شده اند اما برعکس این مسئله هیچگاه اتفاق نیفتاده است.

* این عناصر چگونه به خدمت گرفته مى شوند
گاهى این جاسوسى ها ناخواسته است. گزارشگران شبکه هاى خبرى ناخواسته به حزب الله اطلاعات مى دادندو آرایش جنگى و وضعیت اهداف موشک هاى حزب الله را روشن مى کردند.

* نفوذ هاى برنامه ریزى شده چطور
اسرائیل یک ملت واحد نیست. بخشى از این مردم از آواره ها و گرسنه هاى کشورهاى دیگر هستند. اینها به واسطه آمدن از کشورهاى دیگر علاقه اى به وطن به معناى مرسوم آن ندارند و طبعاً به کارگیرى آنها کار ساده اى است و برخى شان حاضر هستند در قبال مبالغ بسیار اندک اطلاعاتى را ارائه دهند. حزب الله در موساد هم به این شکل نفوذ داشته و از آن طرف توانسته بسیارى از شبکه هاى جاسوسى را نیز در لبنان کشف کند و عوامل آن را تحویل دولت لبنان دهد.

* چطور مى شود که حزب الله این طور نفوذ ناپذیر است
اجازه بدهید مثالى بزنم. شهید سیدهادى نصرالله پسر سیدحسن نصرالله وقتى قصد داشت عضو مقاومت شود تمام مراحل را گذراند. به قول سیدحسن، سید هادى ۵۰ صفحه فرم گزینش پر کرد. حتى معاون حزب الله هم براى او فرم تأییدیه پر کرد. نقل مى کنند که سیدهادى پرسیده بود من که فرزند دبیرکل هستم باید گزینش شوم، که در جواب گفته بودند که به هرحال تو مى خواهى عضو مقاومت شوى و باید مراحل گزینش را انجام دهى. یعنى پسر دبیرکل هم باید مثل یک آدم عادى گزینش شود. حالا چطور یک فرد غریبه مى تواند به این تشکیلات راه پیدا کند. علت دیگر مردمى بودن اطلاعات حزب الله است. گستره نیروهاى اطلاعاتى حزب الله مردم مناطق هستند که حزب الله را دوست دارند و این مسئله به نفوذ ناپذیرى حزب الله بسیار کمک کرده است و عده زیادى از کسانى که لو مى رفتند به این شکل بود.

* مى گفتید که اسرائیل گمان کرد حزب الله در مسائل روزمره حل شده و مى خواست از این فرصت براى حمله استفاده کند...
کار مهم حزب الله پیشدستى در جنگ بود که به این شکل ضربه سختى به اسرائیل وارد آمد. با این حرکت حزب الله، اسرائیل کنترل خود را از دست داد و دیوانه وار مى جنگید. ضمن این که فرماندهان نظامى اسرائیل اصلاً به قوت فرماندهانى مثل شارون نبودند و تجربه کافى نداشتند. فرمانده در جنگ خیلى مهم است. از آن طرف ارتش اسرائیل روحیه نداشت چرا که طرف مقابلش توانسته بود به سادگى دو اسیر از آنها بگیرد. این که شما مى بینید الآن اسرائیل به تبادل اسرا تن داده علتش این است که مى خواهد به این واسطه روحیه سربازانش را بالا ببرد نه این که براى سربازانش ارزش قائل است بلکه این خود یک حربه جنگى است.

* در مورد ارتش اسرائیل و تجهیزات آن داستان پردازى هاى زیادى شده است. چقدر این گفته ها راست است. یعنى آیا ارتش اسرائیل تا این حد پیشرفته است
بله همینطور است. منتها به هرحال سرباز باید بجنگد و سرباز هم باید روحیه داشته باشد. تانک مرکاوا را باید سرباز راه بیندازد. جلیقه هاى ضدگلوله معمولى ۱۵ کیلوگرم است ولى جلیقه ضدگلوله یک سرباز اسرائیلى ۱‎/۲۵۰ کیلوگرم است. اسلحه ام۱۵ آنها تنها نصف کلاشینکف وزن دارد ولى با این حال در میدان جنگ نیرو حرف اول را مى زند و این عامل مهم شکست اسرائیل بود. اسرائیل هواپیماى بدون سرنشین «ام کا» دارد. این هواپیما منطقه را چک کامل مى کند و براى زدن یک مورد با لیزر روى آن قفل مى کند و آن را با آپاچى منهدم مى سازد. یا تانک مرکاوا که مى گویند تانک درون تانک است و انهدام آن اصلاً کار ساده اى نیست. در منطقه معروف بود که شب مال اسرائیل است و تمام تحرکات را با وسایل پیشرفته اى که دارند زیرنظر مى گیرند. این تخیل نیست و آنها این تجهیزات را دارند.

* براى مقابله با این تجهیزات مگر اینطور نیست که باید تجهیزات قوى تر داشت
قوى تر نه، بلکه باید پیچیده تر باشد. فقط هم تجهیزات مهم نیست، بلکه تاکتیک هم بسیار مهم است و حزب الله در این جنگ از تاکتیک هاى بسیار پیچیده اى استفاده مى کرد. یعنى حزب الله هم تاکتیک قوى ترى داشت و هم روحیه بالاترى. در مقابل روحیه نیروهاى اسرائیل بسیار پائین بود، چرا که این نیروها جدید بودند. نیروهاى قدیمى نبودند که جنگ دیده و کارکشته باشند. ضمن اینکه انگیزه اى براى جنگ نداشتند چون در سرزمین هاى فلسطینى نبودند بلکه متجاوز بودند. به فرماندهانشان هم در عقب نشینى سال ۲۰۰۰ ضربه سختى وارد شده بود. طبعاً براى سرباز اسرائیلى سؤال بود که چرا باید وارد لبنان شوم در صورتى که ۶ سال پیش از آن عقب نشینى کرده ام! جالب اینکه در همان موقع هم دستور عقب نشینى در طول یک ماه صادر شده بود ولى آنها ۲۴ ساعته جنوب لبنان را تخلیه کردند. حالا همان نیروها باید برگردند لبنان را تصرف کنند! اینها جزو مجموعه عواملى بود که ارتش اسرائیل را ضربه پذیر کرده بود.

* کمى بیشتر از وضعیت حزب الله در جنگ ۳۳ روزه بگویید. اینکه حزب الله چه برترى هایى در جنگ نسبت به اسرائیل داشت
جنگ ۳۳ روزه چکیده جنگ هاى چریکى جهان است و حزب الله با مطالعه همه اینها به یک تاکتیک منسجم دست یافته است. نکته اى که شاید بزرگ ترین نقطه قوت حزب الله در جنگ ۳۳ روزه بود، عملى کردن پیام حضرت امام(ره) یعنى تشکیل هسته هاى مقاومت بود. این خیلى مهم است. کسى که بچه بنت جبیل بود فقط در بنت جبیل مى جنگید یا کسى که بچه عیناتا بود فقط در این منطقه مى جنگید. به این شکل تحرک نیرو و تجهیزات نیز بسیار کم بود و اهالى هر منطقه در همان منطقه مى جنگیدند.

* به هر حال گاهى ممکن است در یک منطقه نیروى بیشترى احتیاج باشد
خیر. استراتژى حزب الله استفاده از کمترین نیرو بود. در جنگ ۳۳ روزه نیرو نمى توانست بجنگد در مقابل «نفر» بسیار کارایى داشت. ممکن بود هزار نفر نیرو به محض ورود به میدان جنگ تلف شوند ولى یک نفر خیلى کارها انجام دهد. مرکاوا را یک «نفر» منهدم مى کند نه هزار نفر. از آن طرف عقبه یک رزمنده خانواده اش بود و همه خانواده در جنگ شرکت داشتند. یعنى مردم مى جنگیدند. یک جور تقسیم کار بود. رزمنده حزب الله مى جنگید، پدرش آذوقه اش را تأمین مى کرد، مادرش در صورت مجروحیت از او مراقبت مى کرد و... این براى اسرائیل مشکل ایجاد کرد. یکى دیگر از تاکتیک هاى مهم حزب الله که قبلاً هم گفتم عدم تحرک نیرو و جابه جایى تسلیحات قبل و در طول جنگ بود. یعنى در طول جنگ اسرائیل هیچگاه نتوانست بفهمد که یک نیروى حزب الله چگونه از یک مکان به مکان دیگر منتقل مى شود یا یک موشک چگونه از شمال به جنوب مى رسد. این یک تاکتیک بزرگ نظامى است. در چند روز آخر جنگ نیروى هوایى اسرائیل کل منطقه خیام را با خاک یکسان کرد و سپس به تیپ گولانى اعلام کرد که حیات در دشت خیام صفر است، یعنى به واسطه بمباران شدید هوایى حتى حیوانات هم در اینجا زنده نیستند. آنجا گفتند که حیات در شهر صفر است و نیروهاى زمینى مى توانند وارد شهر شوند. به این شکل ۳۰ - ۴۰ فروند تانک مرکاوا وارد شهر شد، نیروها هم قدم زنان وارد مى شدند چرا که خیال شان راحت بود که هیچ جنبنده اى در شهر زنده نمانده است. جالب است بدانید که تانک مرکاوا تانکى است که تا ۲ - ۳ کیلومترى هر جنبنده اى را ببیند خودش اتوماتیک شلیک مى کند یا رادارهاى مختلفى داشتند که از چند کیلومترى ضربان قلب انسان را نشان مى دهد. با این حال اینها به محض ورود به دشت خیام دیدند که از زیرزمین تعدادى رزمنده حزب الله بیرون آمدند. آنجا ۱۲ - ۱۳ تانک مرکاوا نابود شد و این اتفاق جزو بدترین افتضاحات اسرائیل در جنگ بود که کمیسیون وینوگراد هم به شکل مجزا به آن پرداخت. اینها حیرت کرده بودند که چطور چنین چیزى ممکن است.

* شاید به همین دلیل بود که رزمندگان حزب الله را اشباح مى نامیدند.
بله. یکى از سربازان اسرائیل گفته بود که گمان ما این بود که وقتى وارد بنت جبیل مى شویم با یک نفر با شلوارک و زیرپوش رکابى، با یک سربند و یک اسلحه کلاشینکف قدیمى مواجه مى شویم. او مى گفت ولى در همین جنگ یک مرتبه دیدیم که یک نفر از زیرزمین بیرون آمد و جلویمان سبز شد که جدیدترین تجهیزات را داشت و خیلى شیک و به روز با لباس ضدگلوله سبک با اسلحه ام پى۵ با ما مى جنگید. مسئول طرح و عملیات ارتش اسرائیل مى گفت که ما براى حمله به حزب الله هزار نقطه را شناسایى کردیم که برخى از این نقاط را حتى چهار بار بمباران کردیم ولى به حزب الله ضربه اى وارد نیامد یا در مورد توانایى هاى دیگر حزب الله عرض کنم که جدیداً که مخالفان حزب الله در مورد «خط تلفن حزب الله» خیلى تبلیغات کردند و گفتند باید قطع شود این خط تلفن نبود بلکه خط اینترنتى بود. یک خط اینترانت که حزب الله راه اندازى کرده بود تا اعضاى آن با هم ارتباط داشته باشند و در زمان جنگ هم برقرار بود. اسرائیل هم هیچگاه نتوانست آن را پیدا کند. در بنت جبیل اسرائیل خانه اى را پیدا کرد که در یکى از اتاق هاى آن پیشرفته ترین تجهیزات ارتباطى مربوط به حزب الله وجود داشت که گزارشگر اسرائیلى گفته بود اینها که در خط مقدم چنین تجهیزاتى دارند پس حتماً در بیروت چند برابر آن را دارند.

* حتى بحث شنود حزب الله از اسرائیل هم مطرح بود
حدوداً ۱۱ سال گذشته چهار سرباز اسرائیلى قصد داشتند براى گذاشتن کمین براى نیروهاى حزب الله به منطقه بروند. یکى از این سربازان با موبایل به خانواده اش زنگ زد و گفت که ما قصد داریم به «مرجعیون» برویم و پدر نیروهاى حزب الله را دربیاوریم! حزب الله کمین زد و این چهار سرباز را به هلاکت رساند، فرداى آن روز مکالمه موبایل سرباز اسرائیلى از رادیوى حزب الله پخش شد. اسرائیل شوکه شد. جنگ الکترونیک حزب الله هم در این جنگ بى نظیر بود.
یا مسئله دیگر تهدیدات نصر الله که اگر شهرهاى ما را بزنید شهرهایتان را مى زنیم. آن موقع نصرالله گفت که اگر بیروت را بزنید تل آویو را مى زنیم. در رسانه ها به اشتباه گفته شد که بیروت مورد حمله قرار گرفت ولى اصلاً اینطور نبود. اسرائیل حاشیه بیروت (ضاحیه) را زد و هیچ وقت جرأت نکرد بیروت را بزند (البته یک بار به طور اشتباه زد و عذرخواهى هم کرد) و در این شهر زندگى کاملاً برقرار بود. این قدرت حزب الله بود که تا آخر تهدیدش را عملى کرد یا دو فروند ناوى را که حزب الله منهدم کرد و خیلى چیزهاى دیگر که اوج اقتدار حزب الله در جنگ را نشان مى داد.

* آیا حزب الله پس از جنگ ضعیف شد و تلاشش کمتر از ابتداى جنگ بود چون به هر حال حزب الله از یک جنگ تمام عیار بیرون آمده است.
حزب الله الآن به شدت قوى تر از قبل از جنگ است. این جنگ اتفاقاً خیلى به نفع حزب الله شد چرا که اگر تا قبل از این کسانى دنبال بهانه براى خلع سلاح مقاومت و یا رویارویى با این حزب بودند الآن دیگر فضا براى این بهانه ها وجود ندارد چون همه دیدند که یک دشمن دیوانه هم مرز لبنان است و این حزب الله بود که آن را شکست داد. حزب الله الآن بسیار قدرتمند است. اگر حزب الله ضعیف بود و به قول اینها یک گروه تروریستى بود در بیرون از لبنان و کشورهاى دیگر بمبگذارى مى کرد. یعنى اینها منتظر بودند که با چنین اتفاقاتى روبرو شوند ولى حزب الله آنقدر قدرت دارد که در میدان جنگ و رودررو مقابل دشمن بایستد و او را شکست دهد و دشمن را از کشورش بیرون کند. حزب الله تا حالا کجا در خارج از لبنان عملیات کرده است. نصرالله در زمان ترور شهید مغنیه گفت جنگ خارج از مرزها را شما شروع کردید و ما شروع کننده آن نبودیم. حزب الله قبل از جنگ هم بسیار قدرتمند بود و پیشرفت کرده بود. حزب الله با تاکتیک سال ۲۰۰۰ نجنگید و این نشانه پیشرفت این جنبش اسلامى است ولى اسرائیل با همان تاکتیک جنگید و شکست هم خورد. حزب الله مرتباً براى آینده برنامه ریزى و خود را به روز مى کند.

* حالا که صحبت از توان حزب الله است اجازه بدهید یک سؤال دیگر بپرسم. در جنگ اخیر ده ها تانک مرکاوا، هلى کوپترهاى فوق مدرن و دو ناو پیشرفته اسرائیلى منهدم شد. این تجهیزات با موشک هاى خریدارى شده توسط حزب الله منهدم گردیده یا سطح دانش آنها در این کار دخیل بوده است
حتى به نظر من خرید این تسلیحات از ساختن آن مهمتر است. ضمن اینکه مگر مى شود کشورى موشک هاى پیشرفته ضدتانک را به حزب الله بفروشد و امریکا و اسرائیل متوجه نشوند.

* به هر حال الآن بازار سیاه اسلحه بسیار گسترده است...
این بزرگى حزب الله است که با اسلحه دشمن به دشمن ضربه بزند کمااینکه برخى از کارشناسان اسرائیلى مى گفتند حزب الله تجهیزات اسرائیل را با موشک هاى امریکا منهدم کرد.

* حالا این موشک ها تولید حزب الله است یا خریدارى کرده
حزب اللهى ها استعداد عجیبى در ارتقاى تسلیحات از خودشان نشان داده اند. مثلاً حزب الله موشک هاى مالیوتکا دارد ولى با این موشک سطح پائین نمى توان تانک مرکاوا را منهدم کرد. اینطور مى شود که آنها با ارتقاى این موشک تانک پیشرفته مرکاوا را منهدم مى کنند. مرکاوا تانک ساده اى نیست که بتوان آن را منهدم کرد. مرکاوا حیثیت اسرائیل بود و سال ها به آن پز مى داد. این تانک به روز است و همیشه فاصله خود را با تسلیحات دیگر حفظ مى کند ولى هوشمندى حزب الله باعث شد که آنها بتوانند این تانک را منهدم سازند. ارتقاى این سلاح ها و هنرمندى کسى که این سلاح را به کار مى گیرد پیروزى حزب الله را به دنبال داشت.

* خیلى تبلیغات شد که ایران در این جنگ پیروز شد. آیا واقعاً ایران مقابل اسرائیل ایستاده بود
بزرگترین اثر منفى این جنگ براى اسرائیل این بود که ارتش چهارم دنیا مقابل یک حزب شکست خورد. این خیلى افت دارد و طبیعى است اسرائیلى ها بخواهند این افتضاح را یک جورى بپوشانند. این طور است که مى گویند ما با ایران جنگیدیم. در حالى که الآن حزب الله خودش است. الآن حزب الله شعبه اى از ایران نیست. اما اینطور تبلیغات مى کنند که اگر ایران نبود حزب الله شکست مى خورد. مثلاً اسرائیلى ها یکسرى آرپى جى را نمایش گذاشتند که اینها از طرف ایران براى حزب الله آمده است! در صورتى که اصلاً آرپى جى در این جنگ و در مقابل مرکاوا کارایى ندارد. سلاح هاى بسیار پیشرفته ترى وجود داشته است. چرا سلاح هاى امریکایى را نشان نمى دهند پس آیا امریکا کمک حزب الله کرده است حالا فرض کنید شما با ایران جنگیدید و حرف شما را درست قلمداد کنیم. این افتخار ایران است که در هزار کیلومتر دورتر از مرزهاى خود اسرائیل را شکست داده است. مگر شما سیستم ضدموشکى پاتریوت نداشتید اینجا مى بینیم که شگردهاى حزب الله از تمام این تجهیزات پیشى گرفت. در لبنان، اسرائیل به طور کامل تحرکات را زیر نظر دارد و این جداى از جاسوسان زیادى است که در لبنان براى اسرائیل کار مى کنند. با این حال حزب الله توانسته توان نظامى و تسلیحاتى خودش را افزایش دهد. خیلى مضحک است اگر گمان کنیم که حزب الله فقط همان هفت هزار موشک بعد از جنگ را دارد. ولید جنبلاط مى گفت انگار موشک هاى حزب الله مى زایند. آیا این هم کار ایران است بالاخره این موشک ها از یک جایى باید بیاید. مگر شما منطقه را تحت کنترل ندارید. مگر جاسوس ندارید، پس چطور ایران مى تواند به حزب الله موشک برساند اینها همه براى لاپوشانى شکست مفتضحانه اسرائیل است.

* آیا آمار واقعى از تلفات اسرائیل در این جنگ وجود دارد
شگرد اسرائیل همیشه در طول این سال ها عدم اعلام تلفات خود بوده است، یک نمونه عرض مى کنم. وقتى عملیات استشهادى شهید صلاح غندور در مقر ۱۷ انجام شد آمار کشته هاى اسرائیلى را بسیار اندک اعلام کردند. من زمانى با یک شخصى که تمایل به اسرائیل هم داشت بحث مى کردم. او مى گفت که وقتى این عملیات انجام شد من از پنجره ساختمان مجاور به شکل اتفاقى آن را دیدم. او مى گفت ۴ کامیون در حال داخل شدن به مقر و ۴ کامیون هم در حال خروج از آن بود. همه کامیون ها هم پر بود که در کل چیزى حدود ۸۰ نفر مى شدند. عملیات صلاح غندور در این مکان انجام شد و طبعاً باید تلفات بالایى داشته باشد ولى آنها این تعداد را بسیار اندک اعلام کردند.

* به هر حال این سربازان خانواده دارند و یک زمانى این قضیه مشخص مى شود.
بله. ولى این کشته ها را در اتفاقات متعدد و البته ساختگى پخش مى کنند. مثلاً چند روز بعد اعلام مى کنند در فلان حادثه رانندگى ۵ سرباز کشته شدند و... به این شکل کشته ها را آرام آرام و به بهانه هاى مختلف اعلام مى کنند در صورتى که همه اینها در عملیات صلاح غندور کشته شده اند. مسئله بعدى هم برخى از سربازانى هستند که از کشورهاى دیگر کوچ کرده به اسرائیل آمده اند و اگر کشته هم بشوند خانواده اى ندارند که آنها را پیگیرى کنند. طبعاً تلفات جنگ ۳۳ روزه هم از این قاعده مستثنى نیست.

* به عنوان سؤال آخر شما اهمیت جنگ ۳۳ روزه را در درازمدت چطور ارزیابى مى کنید
اثرات جنگ ۳۳ روزه امروز مشخص نمى شود و باید زمان بگذرد تا ما متوجه شویم که چه اتفاقى افتاده است. تبادل اسراى اخیر نتیجه جنگ است که اسرائیل با ذلت آن را پذیرفته است. این واقعیت اسرائیل است که براى ۲ سرباز این قدر امتیاز مى دهد چرا که چاره اى ندارد و این خفت از نتیجه جنگ شیرین تر است.
به نظر من تاریخ اسرائیل را باید به قبل و بعد از جنگ ۳۳ روزه تقسیم کرد چرا که در این جنگ براى اسرائیل مسئله سرنوشت مطرح است و این اهمیت بسیار زیاد جنگ ۳۳ روزه را نشان مى دهد و دشمن اهمیت این جنگ را بیشتر از ما درک کرده است.

گفتگو از: محسن یزدى قلعه
روزنامه ایران پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٧/٤/٢٧ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"انیس نقاش" از مبارزان قدیمی لبنانی که سال ها همراه "یاسر عرفات" در "سازمان آزادیبخش فلسطین" جنگیده است، در گفت وگوی اختصاصی با سایت ساجد، از خاطرات آشنایی خود با شهید "عماد مغنیه" سخن گفته و ناگفته های ترور او را برای ما بیان کرده است.
با همین این گفت وگوی جذاب و خواندنی را پی می گیریم.

گفت وگو از: علیرضا موحدی – حمید داودآبادی

 

Image

ساجد: جناب آقای نقاش، لطفا برای ما بگویید که شما از کی "حاج رضوان" یا همان "عماد مغنیه" را می شناختید؟
انیس نقاش: حدودا سال 1355، که من عضو "سازمان الفتح" به رهبری "یاسر عرفات" بودم و مسئولیت آموزش نیروهایی را در اردوگاهی در جنوب لبنان برعهده داشتم، او آمد پیش من؛ سنش تقریباً پانزده سال و نیم این طورها بود. آن زمان اکثر گروه های مبارز، چپی ها و کمونیست ها بودند، و بچه های مومن (مسلمان) در بیروت خیلی کم بودند.
عماد آمد و گفت: "ما یک گروه از بچه های مومن هستیم، به من آموزش نظامی بدهید، من می خواهم با صهیونیست ها بجنگم."
من قبول کردم ولی او گفت: "آیا برای دیدن آموزش نظامی حتماً باید عضو الفتح باشم؟"
که من گفتم: "لازم نیست شما رسما عضو الفتح بشوید."

ساجد: شما آن زمان به نیروها آموزش می دادید؟
انیس نقاش: بله. من یک اردوگاه آموزشی داشتم که گروه های زیادی مثل مارکسیست ها، مائوئیست ها، ناسیونالیست ها و گروهی هم از بچه های مسلمان "اخوان المسلمین" در آن جا آموزش می دیدند. تقریباً پانزده روز آموزش اسلحه و تاکتیک و جنگ غیر متقارن و ای جور آموزش ها صورت گرفت.
بعدها روابط ما ادامه پیدا کرد و به مرور خیلی نزدیک تر شد. او فکر می کرد که برای ورود به الفتح باید کاری انجام دهد، لکن دید که آسان تر می شود با من کنار بیاید و من به ایشان اختیار دادم که مثلاً گروه خودش را آموزش دهد.
آن زمان بحبوحۀ جنگ های داخلی لبنان بود، اما من در این جنگ ها دخالتی نداشتم. آن موقع جنوب لبنان از آرامش برخوردار بود. آن هم به خاطر جنگ های داخلی که لبنانی ها را مشغول خود می ساخت. من برای خودم برنامه ریزی کردم که مبارزه و جنگ خودم را معطوف جنوب کنم. آن جا تشکیلاتی از بچه ها را درست کردم و به محض این که جنگ داخلی لبنان آرام شد، تشکیلات ما رفت در جنوب و علیه اسرائیل وارد عمل شد. حاج عماد هم جزوی از این تشکیلات بود که در جنوب متمرکز شدند. مرتب با من در تماس بود و فنون جنگی را می آموخت. کم کم تشکیلات و گروهی که با او بودند تجربه شان بیشتر شد.

ساجد: گروهی برای خودش تشکیل داده بود؟
انیس نقاش: او اول رفته بود پیش "علامه فضل الله" و دروس مذهبی می آموخت. اما مسائل نظامی و انقلابی را از طرف ما یاد گرفته بود.
بعداً من سال 1358 رفتم فرانسه و دیگر خبری از او نداشتم. البته وقتی که انقلاب اسلامی پیروز شد، او خیلی دلش می خواست به ایران بیاید و با امام خمینی بیشتر آشنا بشود. او از من دربارۀ انقلاب اسلامی ایران می پرسید. عکس و پوسترهای امام را پخش می کرد و بعد از آن با سفارت ایران آشنا شد.
وقتی که من رفتم فرانسه و در عملیات اعدام انقلابی "شاهپور بختیار" - که نیروهای ضد انقلاب را برای انجام کودتا علیه انقلاب اسلامی گردآوری کرده بود - مجروح و اسیر شدم، آنها مثل خیلی از دوستان راه خود را ادامه دادند. حاج عماد از این بچه هایی بود که خیلی مراقبت از مشی مبارزاتی می کرد و کاری جدی را در پیش گرفته بود و دل شان به امام و انقلاب اسلامی چسبیده بود.
بعد از ده سال من اخبارش را در روزنامه ها مطالعه می کردم که مبارز بزرگی شده و در تشکیلات حزب الله است. سال 1369 وقتی که من از زندان فرانسه آزاد شدم، مجدداً عماد را دیدم؛ پس از این چند سال، او خودش را به نام دیگری معرفی کرد و فکر کرد که من او را نمی شناسم و فراموشش کرده ام. ولی من به او گفتم که او عماد است و من او را می شناسم. اما فهمیدم که او حتی به دوستان نزدیک خود هم، خودش را به نام دیگری معرفی می کند. من این را محترم شمردم که این مسئله خوبی است. منتها قبل از شهادتش، هیچ جا اشاره ای به آشنایی ام با او نکردم و البته خیلی از خبرنگارهای عربی که از من درباره او می پرسیدند، من انکار می کردم و می گفتم حتی نمی دانم که او زنده است یا نه. تا این حد من روابطم با او را پنهان می کردم.
ولی ما مرتب با هم ملاقات هایی راجع به فلسطین، اسرائیل و مبارزه داشتیم و من می دیدم که الحمدلله او پیشرفت زیادی کرده است. هم از لحاظ تاکتیک و هم از لحاظ استراتژیکی. با وجود اعتقادات بسیار زیاد مذهبی که داشت، تفکرات نظامی و مبارزه هم داشت و آدم خلاقی بود. این را خودش هم می دانست.
همیشه می گفت: "باید یک شیوه و اسلوبی پیدا کنم که اسرائیلی ها توقع و انتظار آن را نداشته باشند."
و در عملیات هایی که داشت، همواره موفق هم بود. تا آن که آخر رسید به این که فرمانده نظامی حزب الله شد.
ما آن زمان به همه گروه های مبارز کمک می کردیم. خیلی از تشکیلات لبنانی می گفتند که ما الفتح نیستیم ولی می خواهیم از شما یاد بگیریم. از شما امکانات بگیریم. الفتح هم به آنها اسلحه و امکانات و غیره ... می داد. به شرط این که علیه اسرائیل کار کنند. حتی به مبارزین و سازمان های دیگر در خارج از فلسطین و لبنان.
من خودم هم به این واسطه با ایران مرتبط شدم. یعنی مبارزین ایرانی مخالف شاه می آمدند لبنان مثل شهید "محمد منتظری"، "جلال الدین فارسی"، شهید "محمدصالح حسینی"، شهید "دکتر چمران". همه شان می آمدند در لبنان. نه برای زندگی، بلکه برای مبارزه. می آمدند از الفتح امکانات می گرفتند. حتی بعضی های شان می رفتند در فلسطین اشغالی برای الفتح اطلاعات می آوردند. با پاسپورت ایرانی آن زمان می شد رفت اسرائیل. روابط خودم با ایران از این راه شروع شد.
من مسئول پروندۀ ارتباط فلسطینی ها با ایرانی ها بودم؛ همۀ مبارزینی که از ایران می آمدند، می آمدند به اردوگاهی آموزشی در جنوب بیروت بنام "اردوگاه دامور" که البته حاج عماد هم آن جا بود. توی جاده خلده – بیروت.
یک اردوگاه دیگر در شهر صور بود که خیلی از ایرانی ها می آمدند. مخصوصاً از تشکیلات جلال الدین فارسی و محمد منتظری که می آمدند اسلحه و مبارزه و مواد منفجره می آموختند.
الفتح حیطه ارتباطش خیلی باز بود. یعنی به هر کس که می آمد کمک می کرد. بعد از این که عماد آمد پیش من و فنون نظامی را آموخت، به من گفت که اسلحه و امکانات دیگر می خواهد. من گفتم: خودم شخصاً امکاناتی ندارم و باید از "خلیل الوزیر" (ابوجهاد) - معاون یاسر عرفات - اجازه بگیرم.
رفتم پیش ابوجهاد و گفتم: "یک گروه خارج از الفتح امکاناتی می خواهند برای مبارزه."
او گفت: "آیا می خواهند با صهیونیست بجنگند؟"
گفتم: "بله." او گفت: "اشکالی ندارد اسلحه به آنان بده. روزی خواهد آمد که آنان، خودشان علیه اسرائیل مبارزه خواهند کرد."
این یک جمله تاریخی است. به خاطر این عماد مغنیه الان در فلسطین معروف است. چون فلسطینی ها می گویند این حاج عماد پیش تر در فتح آموزش دیده است برای آزادی فلسطین.

                          Image

ساجد: به نظر شما علت این امر چه می تواند باشد؟
انیس نقاش: علتش این است که حاج عماد با تمام این گروه ها ارتباط عملیاتی داشته است. امکانات از او می گرفتند. تاکتیک از او یاد می گرفتند، اطلاعات می گرفتند. روابطش محکم بوده است.
وقتی در سازمان الفتح با عماد مرتبط بودم، کسان دیگری هم شاهد بر این ارتباط بودند، و می توانند بعداً آن را فاش کرده باشند. در این اردوگاه که پنجاه نفر هم بودند مثلاً هر کسی که یادش باشد می توانسته این را فاش کند.

ساجد: شما با همان اسم عماد آن را می شناختید؟
انیس نقاش: خیر. با اسم دیگری بود. ولی می دانستم که همه آن بچه ها اهل جنوب لبنان هستند. همه می آمدند پیش من و مثلاً هر کس می خواست کار تجارت هم بکند، می آمد پیش من مشاوره می گرفت. هرکس هم می خواست درس بخواند، می آمد. مثلا پانزده نفر از علمای لبنان که الان برای خودشان کسی شده اند، همه شان الان در قم هستند. اما من یک روز نگفتم تا الان که با او رابطه داشته ام.

ساجد: رابطه شهید مغنیه با یاسر عرفات چگونه بود؟
انیس نقاش: رابطه اش با عرفات درجه یک بود. اختلاف سیاسی داشت، لکن حاج عماد می گفت این عرفات اصلاً خائن نیست و فرد با جرأتی است و من می توانم با ایشان برخی از کارها را انجام دهم. تا آخرین روز زندگی عرفات، روابط شان محرمانه و خوب بود.

ساجد: این که برخی می گویند مغنیه عضو نیروی 17 و محافظ عرفات بود صحیح است؟
انیس نقاش: نه درست نیست. عماد همکاری و روابطی با افرادی که در تشکیلات نیروی 17 بودند داشت، اما جزو این تشکیلات نبود. امکان دارد کارهای مشترکی با آن واحد انجام داده باشد. البته روابطش با عرفات شخصی بود و خیلی نزدیک. سال 1369 وقتی از فرانسه آزاد شدم، رفتم تونس و با عرفات ملاقات کردم. راجع به جنوب لبنان با او بحث داشتم. آن زمان مشکلات و درگیری هایی میان امل، حزب الله و الفتح وجود داشت. در مورد اشتباهاتی که کرده بودند با او بحث و جدل کردم. اصرارم هم این بود که الفتح با حزب الله همکاری کرده و در جنوب لبنان مبارزه کنند. او می گفت: "سخت است و امکان دارد نشود." تا آن جا که بعد از بحث زیاد گفت:
"من وظیفه ام را در مورد بازگشت به جنوب لبنان انجام داده و باز می گردم و مبارزه می کنم، ولی به یک شرط و آن هم این که حاج عماد موافقت کند."
من خودم تعجب کردم و از دهان عرفات شنیدم که روابط شان چقدر محکم است. بعداً وقتی برگشتم لبنان از حاج عماد پرسیدم.

ساجد: این قضیه تقریباً مال چه مقطع زمانی است؟
انیس نقاش: دو هفته بعد از حملۀ صدام به کویت. تقریباً ماه اکتبر 1990. حاج عماد به من گفت: "بله هنوز من با عرفات ارتباط دارم، لکن نصیحت نمی کنم به او که به لبنان برگردد، به خاطر این که مهم ترین چیزی که در مورد اسرائیل در جنوب لبنان هست، این است که باید بچۀ جنوب لبنان در خود لبنان مبارزه کند و فلسطینی ها هم در داخل فلسطین. به این خاطر که من می دانم این زمین مال من است و دهات و شهرک و غیره را بهتر از دیگران بلد هستم.

ساجد: شما در عملیات خاصی هم با حاج عماد شرکت داشتید؟
انیس نقاش: خیر.

ساجد: آخرین بار کی او را دیدید؟
انیس نقاش: بعد از جنگ 33 روزه، حدود یک سال پیش.

          Image

ساجد: روحیه اش چگونه بود؟ در مورد جنگ، آیا اعتقاد به پیروزی د اشت؟
انیس نقاش: اعتقاد به پیروزی بزرگ داشت. مهم ترین حرف های عماد این بود که اشتباهاتی را که در جنگ پیش آمده بود جمع کرده بود و بررسی می کرد و آنها را اصلاح کرده، تشکیلات بزرگی درست کرد و برنامه ای را برای آینده تنظیم نموده بود. یکی از چیزهایی که او از من آموخته بود این بود که وقتی او در جوانی نزد من آمد، درگیری هایی میان لبنانی ها در جبال لبنان جریان داشت و من در این اثناء رفتم جنوب لبنان و آن جا برنامه ای را تهیه کردم. من در آن جا هر برنامه ای را که می دادم و صحبت می کردم گوشزد می کردم که این برنامه را ما اکنون آماده می کنیم برای بعداً، الان مبارزه نداریم. این یک فکری شد که شما باید جلو تر از صهیونیست ها عمل بکنید. یعنی شما نباید یک جایی بنشینید و وقتی اسرائیلی ها آمدند بگوئید الان چه کار کنم؟ شما باید جلوتر از همه آماده کنید. تشکیلاتتان باید آماده باشد. نیروهای تان باید آماده باشد. اطلاعات باید جمع کنید. به محض این که اسرائیل حمله می کند و شما می خواهید جواب بدهید، امکانات تان باید آماده باشد. حاج عماد می دانست که این مرحله خیلی مهم است و بعد از یک سال و نیم است که این طوری شده است. تشکیلات ما همه شان آمدند جنوب لبنان و علیه اسرائیل جنگیدند. سال 1356 یعنی یک سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، اسرائیل آمد تا "نهر لیطانی" و جنوب لبنان را اشغال کرد. آن زمان من خودم قبل از حزب الله، اولین تشکیلات مقاومت لبنانی را درست کردم. تشکیلاتی خارج از الفتح.

ساجد: آن تشکیلات چه نام داشت؟
انیس نقاش: "حرکه لبنان العربی" (جنبش عربی لبنان)
من یادم هست، آن موقع به ابوجهاد گفتم اسرائیل دیگر به فلسطین اکتفا نکرده و آمده به لبنان و جنوب لبنان را هم گرفته است. اگر ما تشکیلاتی خارج از الفتح درست کنیم، این جوری جذب لبنانی ها بهتر می شود و آنها هم می آیند. یعنی لبنانی که می آید، نمی آید بگوید من برای فلسطین می جنگم، بلکه برای کشور خودم مبارزه می کنم. من رفتم این تشکیلات را درست کردم و عماد هم شد جزوی از این تشکیلات.
ساجد: شما گفتید که زمان آشنایی شما با عماد مغنیه سال 1355 بوده است، این درست مقطعی بوده که "جنبش امل" به عنوان یک سازمان شیعه نیز وجود داشته و حتی شاخه نظامی هم داشته، چرا عماد به سمت این سازمان نرفت؟
انیس نقاش: اصلاً نیروهای سازمان امل هم پیش ما آموزش می دیدند. یعنی آن زمان اگر کسی می خواست عملیات نظامی انجام دهد، می آمد پیش الفتح . البته باید توجه داشته باشید که آن زمان جنبش امل به عنوان سازمانی مومن مطرح نبود. درست است که امل شیعه بود، اما مثل حزب الله نبود. شیعه بودند، اما خواندن یا نخواندن نماز برای شان مهم نبود. درحالی که عماد پیش از آن و زمانی که با آقای فضل الله رفت و آمد داشت، مومن بود. نماز می خواند و معتقداتی داشت و این گونه می دید که امل به دردش نمی خورد. امل بعداز پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود که اکثریتش مومن شدند.
آن ایام، اکثریت احزاب لبنانی یعنی حدود هفتاد درصدشان شیعه بودند، اما شیعه هایی کمونیست و ناسیونالیست. رهبران این احزاب مسیحی بودند، لکن تشکیلات آنان هفتاد درصدشان شیعه بودند. اما نه شیعه هایی مومن و معتقد. اما بعد از پیروزی انقلاب این عوض شد. اینها را شما باید بدانید که امام خمینی فقط در ایران نیست، فقط در لبنان نیست. الان شما در اروپا می بینید که بعد از قضیه سلمان رشدی و فتوای امام، انقلاب جدیدی در دنیا شده است. فتوای امام علیه سلمان رشدی، خودش شاید چیز کوچکی باشد، لکن از بس که درگیری تبلیغاتی شد بین غرب و بین اسلام، هر مسلمانی که در اروپاست، فکر می کند حتی اگر شده خودش تنها باید از اسلام دفاع کند.

ساجد: به عنوان یک دوست، چقدر به عماد علاقه مند بودید؟
انیس نقاش: فقط این را بگویم: اگر کسی به من می گفت که همۀ جان و وجودم را برای یک ساعت از عمر او بدهم، این کار را برای کسی جز عماد نمی کردم.

ساجد: احساس شما از شهادت عماد چیست؟
انیس نقاش: برای او خوشحال هستم که شهید شده. شهادتی ارزشمند برای ایشان بخصوص بعد از یک پیروزی. بعد از این پیروزی، کلی از مردم کشورهای عرب، او را قدر می نهند. می توانم بگویم حتی 99 درصد از بچه های حزب الله او را درحالی که رهبر نظامی حزب الله بود، نمی شناختند. الان این ملت ها که برای گرامی داشت او به خیابان ها آمدند، عشق حاج عماد بود؛ ولی اولین بار است که اسم او را می شنوند، یا عکسش را می دیدند. به خاطر چی؟ به خاطر این که بعد از شهادتش فهمیدند که او چقدر بزرگ بود. الان مرتب صدها نفر می آیند بر سر مزار او، گریه می کنند، قرآن می خوانند. از بچه بگیرید تا پیرمردها. یک فیلمی در اینترنت بود در شهر "قلطوان" در الجزایر که منطقه ای فقیر نشین داشت. شهرداری آن جا می خواهد جلسه اش را افتتاح کند، با خواندن فاتحه ای برای حاج عماد شروع می کند.

ساجد: این بحث عملیات تروریستی که غربی ها آن را به عماد نسبت می دهند، چیست؟
انیس نقاش: برای این که آنها به ضررشان است که چهره ای اینچنین از او نشان بدهند.
اصلاً او چه کار تروریستی انجام داده است؟ مبارزه علیه نیروهای مارنیز در بیروت؟ مگر این زمین زمین من نیست؟ پس آنان خودشان شروع کرده اند. حتی عملیات هواپیماربائی کویت را هم هست. وقتی حکومت کویت میلیاردها دلار به حکومت صدام حسین می داد، برای چه این کار را می کرد؟ برای شعله ورتر کردن آتش جنگ میان مسلمان ها. آیا این کار خوبی است؟ این یک کار تروریستی نیست؟ که بعد از آن هم صدام خودش کویت را اشغال کرد.
یعنی این قدر احمق بودند که نمی فهمیدند به چه کسی پول می دهند؟ چه کسی را تقویت می کنند؟ این تلاش ها فایده ای ندارد و مردم دل شان با حاج عماد است. الان بچه ای که به دنیا می آید، نام او را رضوان یا عماد می گذارند.

ساجد: ماجرای ترور ایشان به چه صورت بود؟
انیس نقاش: من شنیدم که این پنج ماه آخر، کارش تقریباً در خارج لبنان بوده و روی تشکیلاتی غیر لبنان کار می کرد. مثل عراق و فلسطین و سوریه. فلذا در جاهای دیگر مجدانه مشغول بود. امنیت سوریه احتیاطاتش مثل لبنان نبود. امنیت سوریه تا بخشی می تواند این کار را بکند، لکن تشکیلاتی مثل تشکیلات خودشان در لبنان باید می بود. لذا این یک نقطه ضعف بود. دیگر این که عواملی که در شبکه های مختلف کار می کنند و دیگر این که در سوریه امنیت مثل لبنان نبود. یعنی او وقتی به ایران هم می آمد، به او می گفتم مواظب خودت باش، این جا این قدر هم امن نیست، درست است کشور جمهوری اسلامی است، اما ممکن است چهار پنج تا منافق که برای آمریکا کار می کنند، درحالی که ایرانی هم هستند بیایند و شما را ترور کنند. البته ایران هم آن امنیت را نمی تواند پیاده کند. آن جا کشور خودشان است. یعنی در لبنان بهتر می توانند مسائل امنیتی را پیاده کنند.

ساجد: آیا شهید مغنیه در رفت و آمدهایش محافظ هم داشت؟
انیس نقاش: به خاطر این که کسی عکسی از او نداشت و چهرۀ او را نمی شناختند، او به راحتی می رفت و می آمد. با اسامی مختلف می آمد و اصلاً شما نمی دانستی که این چه کسی است.

ساجد: برای ما از علاقه های خاص او بگویید.
انیس نقاش: فکر کنم جالب باشد که بگویم عماد خیلی فوتبال دوست داشت. مثلاً در خود منطقۀ ضاحیۀ جنوبی، در قالب تیم های محلی بازی می کردند. شاید یک یا دو نفر می دانستند این کی هست، ولی بقیه که مرتب با او بازی می کردند، او را نمی شناختند.

ساجد: لطفا یک خاطره جذاب و جالب از عماد که برای خودتان زیباست، برای ما بگویید.
انیس نقاش: یک روز عماد به خانه ام در بیروت آمد که خیلی خوشحال هم بود. گفتم: چه خبر است که این قدر خوشحال هستی؟ گفت: در فوتبال برنده شده ام. یعنی کسی به عظمت او می گفت مثلاً من سه دور برنده شده ام. گفتم: تیم شان چه بود، قوی بودند؟ گفت: نه بابا تیم شان بی حال بود. انگار نان نخورده بودند و خرج شان نکرده بودند.

ساجد: طرفدار تیم خاصی هم بود؟
انیس نقاش: خیر. همین جوری در تشکیلات خودشان بازی می کردند.
یک خاطره جالب دیگر هم برایتان بگویم. یک روز من در تهران، در خیابانی نزدیک خانه ام بودم که ناگهان یک نفر بی هوا از پشت سر دست هایش را دورم حلقه کرد و با این کار من را غافلگیر کرد. روشش این بود که هر جا دنبالش می گشتی، پیدایش نمی کردی ولی هر گاه او می خواست، به راحتی پیدایت می کرد.

ساجد: شهید مغنیه شوخ هم بود؟
انیس نقاش: اتفاقا شوخ بود، لطیفه تعریف می کرد و روحیۀ شادی داشت. امکان نداشت در جلسه ای حاضر بشود و اول دو تا سه تا شوخی با این و آن نکند.
بهترین ملاقات و دیدارم با او، قبل از جنگ بود. در جلسه ای که قبل از جنگ داشتیم؛ با توجه به مصاحبه هایی که من در تلویزیون داشتم، فکر آن را می کردم که حزب الله جنگی را با اسرائیل خواهد داشت.

ساجد: این دیدار قبل از گرفتن اسرای اسرائیلی توسط حزب الله  بود یا بعد از آن؟
انیس نقاش: قبل از آن بود. عماد از صحبت های من در تلویزیون خوشش آمده و از این مسئله راضی بود. با هم در مورد فلسطین، آینده، احتمالات جنگ و ... صحبت کردیم.
به من گفت: "بیا ببین من چی آماده کردم." و این لحظه برایم مهم ترین لحظه بود که این حاج عماد، که در اردوگاه من بود و نکات جنگ اسرائیل را یادداشت می کرد، الان برای من تانک مرکاوا را تشریح می کرد که این قدر ضخامت دارد، به آرپی چی هفت جواب نمی دهد و باید موشک "کورنت" به آن زد و دانه دانه برایم توضیح داد. این هواپیما نوع چیست و بعد رفت سر بحث تشکیلات که من چی آماده کرده ام و توضیح می داد؛ تا جایی که من گفتم الله اکبر! دیگر بس است. یعنی فهمیدم که این یک جنگ معمولی نیست. در این شش سال از آزادی جنوب لبنان در سال 1379تا سال 1385، یک تحولات بزرگی شده بود. من مطمئنم که بین سال 1385 تا الان هم تحولاتی را که عماد در لبنان اجرا کرده، یک چیز تعجب آوری است.

ساجد: آیا با عماد رفت و آمد خانوادگی هم داشتید؟
انیس نقاش: بله، با خانواده ام آشنا بودند. خودش و زن و بچه هایش.

ساجد: همسر او لبنانی است؟
انیس نقاش: بله. او سه تا بچه دارد. دخترش ازدواج کرده و الان نوه هم دارد. دو تا پسر دارد که یکی شان به تازگی ازدواج کرده است؛ حدود چهار ماه پیش.

ساجد: آیا خانم ایشان خانم "سعدی بدرالدین"، خواهر آقای "مصطفی بدرالدین" از مبارزان قدیمی حزب الله است؟
انیس نقاش: بله!! درست است!!

ساجد: شهید "فواد" برادر دیگر عماد، چگونه بود؟
انیس نقاش: فواد جزو مبارزین قدیمی هم بود، اما مثل ایشان نبود. می شود گفت دو کاره بود. هم برای حزب الله مبارزه می کرد و هم کار تجارت داشت.

ساجد: فواد چگونه به شهادت رسید؟
انیس نقاش: با مواد منفجره. درحالی که دنبال حاج عماد بودند و فکر کرده بودند که آنها الان ملاقات دارند، اما حاج عماد نیامد و ماشین حامل بمب منفجر شد و عماد به شهادت رسید.

ساجد: نگاهتان به حزب الله بعد از عماد مغنیه چیست؟ فکر می کنید حزب الله ضربه خورده است؟
انیس نقاش: اول من فکر کردم که خسارتش بزرگ است، اما موقعیتی که الان در حزب الله هست، موقعیتی فوق العاده است. یعنی هزاران نفر می خواهند مثل حاج عماد باشند. لبنان را فراموش کنید، حزب الله را فراموش کنید! در فلسطین روحیه ای عجیب ایجاد شده است. فلسطینی ها و مسلمانان عرب که در آن جا هستند، وقتی فهمیدند یک نفر عرب مسلمان به این سن و سال، زمانی در الفتح آموزش دیده است و در حزب الله این قدر بزرگ شده است. می گویند چرا ما این قدر جدی کار نمی کنیم.
این روحیه ای که الان در غزه می بینیم به چه صورت است؟ اسرائیل نمی تواند به این آسانی به غزه حمله کند. این اسرائیل که در سال 1352 به چهار کشور عربی حمله کرد و زمین چهار تا کشور را گرفت، الان نمی داند با حزب الله باید بجنگد یا با غزه.
روح شهادت که آمد در منطقه، همه فهمیدند که برای آزادی فلسطین باید جدی کار کرد. ایران در ایجاد این روحیه خیلی تأثیر گذار است.

ساجد: برخی سایت های غربی نوشته اند که ربوده شدن دو تن از اتباع فرانسوی ها در بیروت در سال 1365توسط سازمان جهاد اسلامی که فرماندهی آن با شهید مغنیه بود، به خاطر دوستی ایشان با شما بود که در آن وقت در زندان فرانسه بودید تا آنها را با شما مبادله کنند؟
انیس نقاش: گرفتن گروگان های فرانسوی فقط به خاطر من نبود به خاطر خیلی از مسائل دیگر نیز بود. البته خودم هم در زندان مذاکره کردم. مثلا یک میلیارد دلار از اموال ایران را که گرفته اند پس بدهند. یا 2 نفر از معارضین و مخالفین صدام را که فرستاده اند عراق، باید به فرانسه برگردند والا صدام آنها را اعدام می کند. مجاهدین خلق هم باید فرانسه را ترک کنند. همه این مذاکرات در سلول زندان انجام شد.

ساجد: لطفا آن چه را از ماجرای ترور شهید مغنیه متوجه شدید برای ما هم بگویید.
انیس نقاش: عماد یک آپارتمان در جائی مثل منطقه اکباتان تهران در دمشق داشت. ساختمان های زیادی دور تا دور است که وسط آن هم پارکینگی بزرگ است. پارکینگ آن عمومی بود یعنی هرکسی می آمد و جائی خالی پیدا می کرد، پارک می کرد. عماد از آپارتمان که خارج می شود، مجبور است مقداری راه را طی کند تا به پارکینگ برسد. نزدیک این راه، یک ماشین پارک شده بوده که وقتی می خواسته از آپارتمان خارج شده و به سوی ماشینش برود، آن ماشین منفجر می شود.

ساجد: یعنی ماشین منفجر شده ای که تصاویر آن منتشر شده، متعلق به عماد نبوده؟
انیس نقاش: نخیر، ماشین خودش نبوده است. روزنامه "ساندی تایمز" هم اشتباه نوشته است و من هم به آنها گفتم. لکن آنها قبول نکردند. اسرائیل می خواهد بگوید که مثلا با مهارت در ماشین خود او بمب را کار گذاشته اند یعنی زیر صندلی که این غلط است.
وقتی من در بیروت بودم ساندی تایمز با من تماس گرفت و گفت: "خبرنگارما در اسرائیل این گونه می گوید، نظر شما چیست؟ آیا تأیید می کنید؟"
گفتم: "نخیر این یک دروغ است. من جنازه عماد را دیده ام، سر او سالم بود و ترکش های ریزی به او اصابت کرده بود و حتی سوختگی اش درجه سه بود."
یعنی این طور که شما ادعا می کنید، در درجه اول باید سر ایشان می رفت. بعداً هم یکی از بچه های حزب الله که از دمشق برگشته بود، در صحبتی که با من داشت، این را تأیید کرد و گفت که ماشین در مسیر راه او منفجر شده است.
به خبرنگار ساندی تایمز گفتم: "آیا می شود شما این را رسماً تکذیب کنید؟"
گفت: "خیر. اگر شما بخواهید ما می گوییم یکی از عناصر حزب الله این را گفته است."
ساندی تایمز در لندن این را قبول نمی کرد و ادعای اسرائیلی ها را پذیرفته بود.

ساجد: بدن شهید مغنیه بیشتر از کدام ناحیه مورد اصابت قرار گرفته بود؟
انیس نقاش: از پهلو، از بالا به پائین، کل بدنش پر از ترکش های ریز شده بود.

ساجد:آیا کس دیگری هم با او بوده است؟
انیس نقاش: خیر، تنها بوده. همان شب در سفارت ایران در دمشق مراسمی بوده است و آقای "سیداحمد موسوی" سفیر جدید ایران، به مناسبت پیروزی انقلاب در آن جا مراسمی داشته است. اما عماد به آن جا نرفته است. اینها می خواهند بگویند که ما دانستیم رفته است پیش سفیر و از نزد او آمده است. درحالی که این دروغ است. آنها فقط می دانستند که او در آن جا آپارتمانی دارد.

ساجد: آیا عماد با خودش اسلحه حمل می کرد؟
انیس نقاش: بله! ایشان اصلاً بدون اسلحه حرکت نمی کرد.

ساجد: اسلحه اش چی بود؟
انیس نقاش: یک قبضه کلت "رولور" داشت. یک بار به او گفتم که من رولور دوست ندارم، ولی او گفت: این اسلحه سریع شلیک می کند. که گفتم: من دوست ندارم و بیشتر از کلت برتا استفاده می کردم.

ساجد: آیا عماد قبل از این ترور شده بود؟
انیس نقاش: خیر. البته خیلی سعی کردند ولی هیچ گاه موفق نشدند.
ساجد: آیا در نبردی زخمی هم شده بودند؟
انیس نقاش: خیر.

ساجد: آیا خودش مستقیم در شناسایی ها شرکت داشت؟
انیس نقاش: بله. اکثر مواقع با بچه ها مستقیماً در متن شناسایی ها بوده است. من هم همین گونه بودم. وقتی در رأس گروه ها در جنوب لبنان بودم، دو بار هم زخمی شدم. در فرانسه دکتر از من پرسید در جنگی زخمی شده ای؟ گفتم بله اینجا حاصل انفجار است، اینجا حاصل از گلوله. گفت: از کجا آمده ای از ویتنام؟ گفتم بدتر از آن. از بیروت!
البته او سال 1361،چندین ماه مخفیانه در منطقه اشغالی جنوب لبنان زندگی کرده بود. زیر یک وان حمام، اتاقی درست کرده بود و شب ها با بچه ها ارتباط داشت و تردد می کرده است.

ساجد: آخرین دیدارهای تان با او کی بود؟
انیس نقاش: سال گذشته، قبل از جنگ 33 روزه با ایشان ملاقات کردم که توی اتاق عملیات، مفصل به من توضیح داد و وضعیت را تشریح کرد که چقدر آمادگی دارند برای مقابله با حملات اسرائیل. این که چه سلاحی آماده کرده اند، چه تاکتیکی در نظر گرفته اند، و از لحاظ تاکتیکی چه کار می خواهند بکنند. من از او تقدیر کردم و گفتم: "مطمئناً اگر جنگی بشود، مطمئنا پیروز می شوید."
این قدر که طرح آماده و مستحکمی داشت. همین طور هم شد. 33 روز، بحمدالله و با همین برنامه، تقریباً عمل شد و اسرائیل لطمه خورد.
بعد از این جنگ، عماد اصلاً استراحت نداشت. فهمیده بود که اسرائیل نمی خوابد و ساکت نمی نشیند. بعد از لطمه ای که خورده است، باید کاری کند تا آن را جبران نماید. به همین خاطر عماد شروع کرد به تغییرات تاکتیکی و استراتژیک در مناطق و آماده کردن هزار تا هزار تا نفرات جدید برای جنگ احتمالی در آینده. همین الان مطمئنم که پس از گذشت یک سال و نیم از این جنگ که تمام شده است، تقریباً برنامه شان را در لبنان تمام کرده اند و الان حزب الله و مقاومت در لبنان، صد در صد آماده شده اند و اگر جنگ شروع شود، مطمئناً صدمه ای بزرگ برای اسرائیل خواهد بود و اسرائیل دیگر تحمل این صدمه را نخواهد داشت.
لبنان یک کشور استثنایی است. مثل کشورهای دیگر نیست. اسرائیل به مجرد خوردن یک لطمه بزرگ متلاشی خواهد شد. مردم آن جا مثل دیگر مردم نیستند. چون از کشورهای دیگر آمده اند، نمی توانند آن را تضمین کنند. فلذا الان اسرائیل خیلی جدی عمل کرده و می خواهد تاکتیک خودش را عوض کند. لکن من مطمئنم که بچه های حزب الله، هم از لحاظ روحی و فکری آماده اند و هم از لحاظ تاکتیکی و عملیاتی.

Image

 

ساجد: به نظر شما رمز موفقیت حاج رضوان چه بود؟
انیس نقاش: اول "سکینة القلوب" یعنی آرامشی بزرگ از خدا. یعنی اصلاً ترسی نداشت.
دوم در هر کار خود توسل به خدا و ائمه داشت. یعنی اول فکر می کرد، برنامه و امکانات را آماده می کرد و بعداً به خدا توسل و توکل می کرد که یا می شد و یا نمی شد. این نشان می دهد که خیلی عقیده داشت و دل ایشان صاف بود و آماده برای این کار. او مثل افسرهای نظامی مدرسه نظامی نرفته بود، لکن الان تعلیمات مدرسه خودش را در دنیا پخش می کند. یعنی این جنگ استثنایی را که نظیرش را دنیا ندیده است. الان این را در کشورهای دیگر درس می دهند و از این تجربیات استفاده می کنند. همه اینها برگرفته از خلاقیت اینهاست.
آنها از مبارزه فلسطینی ها درس و تجربه گرفتند و اشتباهات آنها را تکرار نکردند. خیلی یادداشت می کردند درباره کارها. که این کار خوب است، این کار اشتباه. تا اینها بعداً به کسی دیگر منتقل شده و علمی کار کنند. او معتقد بود که طبق گفته خدا در قرآن، اسرائیل روزی باید برود.
هر استراتژی ای را که می بینیم، برای خودش هدفی دارد. هدف این استراتژی معلوم است. شما می توانید ده تا استراتژی درست کنید با یک هدف، ولی مطمئن نیستید که به سرانجام می رسد یا نمی رسد. لکن این هدف نابود کردن اسرائیل در قرآن نوشته شده و از سرانجام آن مطمئن هستید. پس شما با فکرتان باید یک استراتژی خوب درست کنید و جدی باید عمل کنید تا به این هدف برسید. لکن به این روالی که می روید، می توانید مطمئن باشید که هدف تان صددرصد محقق خواهد شد. این باعث اطمینان قلبی، روحی و ذهنی خواهد شد.
وقتی خداوند در قرآن می فرماید "عباداً لنا" یعنی این که مومنون برای خودم. جندالله مال منه.
حاج عماد می گوید: "هر کس می خواهد بیاید توی این کار و با ما باشد، باید جدی باشد. شما ارتش هرکسی نیستید، شما ارتش خدا هستید. نباید الکی و با هر تاکتیکی عمل کنید."
حتی در کوچک ترین مسئله هم نظارت داشت. امکان نداشت که کسی مثلا کفشی بپوشد و حاج عماد نظری ندهد که آیا با تجربیات من، این کفش، این لباس خوب است یا نه؟! یا این اسلحه بهتر از آن یکی عمل می کند. در مسائل خیلی دقت می کرد. شما این را به ندرت در دنیا پیدا می کنید. یعنی هم در تاکتیک باشد و هم در استراتژی.
یعنی برخی از افسران نظامی در ارتش های دنیا فقط استراتژی می خواهند، برخی شان هم در خود میدان مبارزه می کنند وعملیاتی هستند، یعنی در صحنه، مبارز خوبی هستند. لکن او هم در استراتژی دخالت داشت و هم در تاکتیک. حتی در تبلیغات.
من شنیدم که او در تبلیغات تلویزیون المنار هم نظر می داد. به او گفته بودند: "شما در کجا کار تلویزیونی را آموخته اید؟" و او می گفت: "جایی نیاموخته ام، از این که خیلی تلویزیون نگاه کرده ام، از این کار مطلع هستم."
خلاصه نظارت دقیق داشته بر همه چیز. یعنی الحمدلله شما می دانید "احدالحسنیین اوالنصرا او الشهادة"، خودش هم نصر را آورد و هم شهادت را برای حزب الله. "خالدبن ولید" در تاریخ اسلام، خیلی از لحاظ نظامی قوی و دقیق بود، ولی به مرگ عادی مرده ا ست همچون یک حیوان معمولی به عنوان مثال.

[ ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی
"عماد جواد مغنیه" یا به قول منابع اطلاعاتی غربی "عماد فوزی مغنیه" و "عماد فائز مغنیه" یا به قول رسانه های عربی مخالف مقاومت اسلامی لبنان، "الحاج الثعلب" روباه، سال 1341 شمسی در روستای "عربصالیم" از توابع شهر نبطیه در استان صور در جنوب لبنان، دیده به جهان گشود.
مغنیه که در خانواده ای 5 نفره متشکل از پدر، مادر و دو برادرش به نام های "جهاد" و "فواد" می زیست، تحصیلات عالی خود را در "دانشگاه آمریکایی بیروت" ادامه داد.

 وی که با "سازمان آزادیبخش فلسطین" همکاری مبارزاتی داشت، مدتی محافظ شخصی "یاسر عرفات" بود. ولی پس از حمله سراسری ارتش صهیونیستی در خرداد ماه 1361 به لبنان که تا بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، پس از عقب نشینی و خروج نیروهای عرفات از طریق بندر بیروت، از این گروه فاصله گرفت و به جنبش شیعی "افواج المقاومة اللبنانیة" که توسط "امام موسی صدر" و شهید دکتر "مصطفی چمران" بنیان گذاری شده بود، پیوست.
استعداد فراوان، از خود گذشتگی و شجاعت که از خصوصیات بارز او بشمار می آمدند، در هم آمیخته و از او شخصیتی انقلابی تمام عیار بوجود آوردند.
"جهاد" برادر عماد، در سال 1363 طی عملیات علیه اشغالگران به شهادت رسید.
"فواد" نیز قربانی توطئۀ سازمان جاسوسی اسرائیل موساد شد و به شهادت رسید.
یکی از جاسوسان صهیونیست، تحت پوشش تاجری فلسطینی، توانست به فواد که کارهای تجاری انجام می داد، نزدیک شود. هدف او به تله کشاندن عماد بود که چندین بار اقدام به این کار کرد که وی را به نزدیک مناطق اشغالی جنوب لبنان بکشاند تا یگان های ویژه آدم ربایی او را بربایند، ولی به دلیل حساسیت بیش از حد عماد، موفق به انجام این طرح نشد.
تاجر جاسوس توانست قراری با فواد بگذارد و به خیال خود با این وعده که مقداری تجهیزات و وسایل نظامی از مناطق اشغالی آورده است، خواست که عماد را هم به تله بکشاند.
سرانجام پس از آن که سردمداران اطلاعاتی رژیم صهیونیستی از ربودن مغنیه ناامید شدند، تصمیم به قتل او گرفتند.
در یکی از روزهای سرد زمستان 1373 درست دقایقی قبل از آن که عماد به دلیل مراعات کلیه جوانب امنیتی به دفتر برادر خود در "حیّ الصُفیر" در ضاحیه در جنوب بیروت بیاید، ماشین بمب گذاری شده در کنار دیوار دفتر منفجر شد و فواد و یکی از دوستانش به شهادت رسیدند.
با تشکیل "حزب الله لبنان" در سال 1362، عماد مغنیه نیز همچون حجت الاسلام "سیدعباس موسوی" – دبیر کل حزب الله که بعدها در حمله تروریستی بالگردهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید - و "سیدحسن نصرالله" دبیر کلی فعلی حزب الله، از جنبش امل خارج شد و در مقاومت اسلامی نقش بسزایی ایفا کرد.
شرکت او در سلسله عملیات نظامی و تاثیرگذار علیه اشغالگران صهیونیست، باعث شد تا دشمنان از او به عنوان شخص اول در نبرد با مقاومت اسلامی یاد کنند.
عماد مغنیه در پاییز 1362طی عملیاتی علیه آمریکا در کویت، به اسارت درآمد، ولی با ترفندهای گوناگون موفق به رهایی شد. پس از آن بود که سازمان جاسوسی آمریکا  C.I.A پی به شخصیت واقعی وی برد و در بدر به دنبال دستگیری او لبنان و خاورمیانه را زیر پا گذاشت.
آمریکا عماد مغنیه را دشمن سرسخت و خطرناک خود می داند. بدان حد که وی را مسئول انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت و کشته شدن 241 کماندو و همچنین مقر چتربازان فرانسوی در بیروت و کشته شدن ده ها تن از آنان می داند. همچنین او را مسئول چندین نوبت عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت آمریکا در لبنان و کویت و ربودن هواپیمای T.W.A می داند.
آن چه مسلّم است، برخلاف آن چه آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه عماد مغنیه جوّ سازی می کنند و او را تروریستی بزرگ می نامند، وی تنها رزمنده ای خالص از مقاومت اسلامی لبنان بود که برای نجات کشورش از اشغالگران، تا پای جان مبارزه کرد و بیش از 26 سال، سازمان های اطلاعاتی سیا و موساد را به دنبال خود کشاند.
بدون شک توانایی های خارق العاده عماد مغنیه یا همان "حاج رضوان" "لجنه امنیه" حزب الله، نقش بسزایی در پیشرفت کمیته امنیتی و وارد آوردن ضربات جبران ناپذیر بر رژیم اشغالگر قدس داشته است.
امروزه هر کس بخواهد از دین و کشور خویش در مقابل اشغالگران دفاع کند، به تروریسم متهم می شود که این امری تازه نیست.
جایزه 25 میلیون دلاری پلیس F.B.I  آمریکا برای زنده یا مرده عماد، نشان از هراس جنایتکاران و تروریست های دولتی از هر گونه مقاومت دارد.
ترور عماد مغنیه در شرایطی انجام شد که لبنان روزهای بسیار بحرانی ای را سپری می کند.
نگاهی هر چند گذرا به حوادث و اخبار هفته گذشته لبنان، نشان از برنامه ریزی دقیق سازمان های اطلاعاتی غرب و صهیونیست ها برای ترور مغنیه و شعله ور ساختن آتش جنگ در لبنان دارد.
چند روز پیش "میشل عون" از منتقدین دولت آمریکایی لبنان، اظهار داشت که طرفداران دولت و گروه 14 مارس آماده هستند تا زمینه را برای حمله مجدد اسرائیل آماده کنند.
طی روزهای اخیر، بین نیروهای شیعه سازمان امل با نیروهای گروه 14 مارس در جنوب بیروت درگیری های مسلحانه بوجود آمد.
روز گذشته تنها ساعاتی پیش از ترور مغنیه، معاون وزیر دفاع آمریکا به همراه یک هیئت 10 نفره نظامی امنیتی، سرزده و بدون هماهنگی قبلی، وارد بیروت شدند.
سمیر جعجع از مخالفین سرسخت حزب الله و از مزدوران اسرائیل، سفر خود به آمریکا را به بهانه بحرانی بودن اوضاع لبنان، به تعویق انداخت.
سفارت آمریکا در بیروت در اقدامی تعجب برانگیز، طی اطلاعیه ای از شهروندان آمریکایی مقیم بیروت خواست که روزهای چهارشنبه و پنجشنبه از ترددهای بیجا در بیروت خودداری کرده و کلیه جوانب امنیتی را رعایت کنند.
مهم تر از همه، انتشار گزارش 600 صفحه ای "کمیته وینوگراد" که اعتراف به شکست فاحش ارتش اشغالگر صهیونیستی در جنگ 33 روزه سال گذشته با حزب الله بود، باعث شد تا "ایهود اولمرت" برای تحت الشعاع قرار دادن این افتضاح، دست به عملی بزند تا برگ برنده ای برای دولت رو به شکست خود رو کند.
باز کردن گره 26 ساله و از سر راه برداشتن کسی که سال ها آمریکا و رژیم صهیونیستی را در خوف و هراس انداخته بود، شاید موفقیت عظیمی برای اولمرت محسوب شود.

 

بدون شک خون شهید عماد مغنیه، حرارت جهاد و مبارزه رزمندگان خالص مقاومت اسلامی لبنان و جهادگران فلسطین را دوچندان خواهد کرد و بر سرعت نابودی اشغالگران خواهد افزود.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عماد مغنیه که «عقل منفصل» حزب‌الله خوانده می‌شد، از سوی آمریکا متهم به دست داشتن در حمله مسلحانه به مرکز نیروهای مارینز در بیروت در سال 1982، حمله به سفارت عراق در بیروت در سال 1985، رهبری عملیات ربایش هواپیمای آمریکایی TWA و کشته شدن یک دیپلمات آمریکایی در آن هواپیما و دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان بوینس‌آیرس در سال 1994 شده است.


«عماد مغنیه» (حاج رضوان) از فرماندهان بلندپایه حزب‌الله شب گذشته در دمشق ترور شد.
به گزارش خبرنگار تابناک، حزب الله لبنان پس از این حادثه در جنوب این کشور آماده‌باش اعلام کرده است. با وجود گذشت بیش از یک و نیم سال از شکست تاریخی اسرائیل از حزب الله و تلاش جوخه های ترور موساد برای ترور اعضای حزب الله تاکنون موفق به این کار نشده بودند.
 پرس.تی.وی ـ بیروت، گزارش داد: ساعت یازده شب گذشته خودروی بمب‌گذاری شده در منطقه کفرسوسه دمشق در نزدیکی مدرسه ایرانی‌ها و مرکز اطلاعات سوریه منفجر شد که این انفجار یک کشته بر جای گذاشت.
بلافاصله پس از انفجار، نیروهای امنیتی سوری حلقه محاصره‌ای پیرامون محل انفجار تشکیل داده و خودروی منفجر شده و جسد قربانی را به نقطه نامعلومی منتقل کردند.
صبح امروز مشخص شد که «عماد مغنیه» ملقب به حاج رضوان از فرماندهان بلندپایه حزب‌الله لبنان در این انفجار به شهادت رسیده است.
مغنیه که «عقل متفکر» حزب‌الله خوانده می‌شد متولد 1962 در روستای «طیردبا» در جنوب لبنان بود.
وی از سوی آمریکا متهم به دست داشتن در حمله مسلحانه به مرکز نیروهای مارینز در بیروت در سال 1982، حمله به سفارت عراق در بیروت در سال 1985، رهبری عملیات ربایش هواپیمای آمریکایی TWA و کشته شدن یک دیپلمات آمریکایی در آن هواپیما و دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان بوینس‌آیرس در سال 1994 شده است.
 گفته می‌شود که مغنیه مسئول عملیات خارجی حزب‌الله بوده و رفت و آمدهایش بسیار محرمانه صورت می‌گرفت. مغنیه تا سال 1982 عضو جنبش فلسطینی فتح بوده و پس از تاسیس حزب‌الله، نقشی اصلی در تاسیس شاخه امنیتی حزب‌الله داشت.
مغنیه در لیست افراد تحت پیگرد آمریکا پس از اسامه بن‌لادن در رده دوم قرار داشت. جایزه‌ای که آمریکا برای دستگیری یا کسب اطلاعاتی از او تعیین کرد 5 میلیون دلار بود که پس از حوادث 11 سپتامبر این مبلغ به 25 میلیون دلار افزایش یافته بود.
حزب‌الله لبنان با صدور بیانیه‌ای، اسراییل را متهم به دست داشتن در این ترور کرد.
منابع آگاه به خبرنگار پرس.تی.وی اطلاع دادند که نیروهای حزب‌الله در جنوب لبنان به حالت آماده‌باش درآمده‌اند.
[ ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب