خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
31 شهریور 1359، با دستور صدام حسین رئیس جمهور معدوم عراق و با حمایت قدرتهای جنایت کار شرق و غرب، ارتش بعث عراق فرودگاه ها، مراکز اقتصادی و حساس و اماکن مسکونی جمهوری اسلامی ایران را بمباران کردند و با این تجاوز و جنایت، یکی از طولانی ترین جنگها و جنایات قرن بیستم را رقم زدند.

از آن روز به بعد، 31 شهریور یاد آور آن ایام تلخ و دردآور است که شهرهایمان یکی پس از دیگری به اشغال متجاوزین درآمد و سرانجام با فداکاری و شهادت بسیاری از ملت ایران، توانستیم آنها را آزاد کنیم، دشمن را به پشت مرز برانیم و یک وجب از خاک پاک میهنمان به دشمن ندهیم.
همه اینها درست، ولی:

چه کسی سالگرد تجاوز به کشورش را تبریک می گوید؟!
که این روزها در رادیو و تلویزیون و پیامکها، همه این ایام را به همدیگر تبریک می گویند؟!!


از آن بدتر، این بدسلیقگی هاست:
این یادمان، متعق به سربازان آمریکایی در نبرد "یوجیما"ی ژاپن است که در آمریکا ساخته شده و همه ساله در کنار آن مراسم یادبود برگزار می شود.

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%282%29.jpg

جالب اینجاست که هم عراقی ها، و هم ما، از این طرح کپی کرده و پرچم کشور خود را بالای آن به اهتزاز درآورده ایم!

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%285%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1-tarh%20%281%29.jpg

یعنی واقعا باید پذیرفت که ما، دوتا طراح و گرافیست وطنی نداریم؟!
[ ۱۳٩٢/٦/۳۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بشکند دستی که جامش زهر کرد

عاقبت ما را اسیر شهر کرد

 

http://www.8pic.ir/images/59095177179265798048.jpg

[ ۱۳٩٢/٥/۱٤ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

مقبره خواهران گمنام بستان را مشاهده می‌کردید که به دست نیروهای پلید بعثی می‌افتند، آنها را اسیر می‌کنند، به اردوگاه خود می‌برند، مورد شکنجه و آزار قرار می‌دهند و بعد از ضرب و جرح، زنده به گور می‌کنند. بعد از آزاد سازی این منطقه این جنایت بزرگ به وسیله یکی از اسرای عراقی فاش می‌گردد.  این صحنه تکان دهنده‌تر از صحنه های قبل بود و غیرت و مبارزه را به اوج خود می رساند.
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس

سال62 به اتفاق برادرم و جمعی از برادران در نزدیکی هویزه بر سر قبر خواهران گمنام رسیدیم. به خدا قسم وقتی به این منطقه رسیدیم تمام برادران شروع به گریه کردند و خاک آن محل را با دستان خود فشردند و با خدای خود عهد بستند تا انتقام خون این عزیزان را نگیرند از پا نخواهند نشست.
و آنچنان ناله سر می دادند و آنچنان زجه می زدند که هر کس از آنجا عبور می کرد فکر می کرد از اقوام نزدیک این مرحومین هستند.
و آنها خواهرانی اهل سوسنگرد و از روستای اطراف آن بودند و در میان آنها دختر بچه 7 ساله و پیرزن 70 ساله هم مشاهده می شد و این ها را باید همه مردم ایران در نظر داشته باشند که چه خونها در راه انقلاب ریخته شده و در همان سالها مراسمی بسیار با شکوه در مسجد بستان برایشان برگزار کردند .
وبلاگ شهدای دانشجو

گلستان‌ زینب‌: نام‌ دشتی‌ است‌ بین‌ راه‌ سوسنگرد ـ بستان‌، بعد ازپل‌ سابله‌. آرامگاه‌ بیش‌ از بیست‌ تن‌ از خواهران‌ شهیدی‌ که‌، حسب‌نقل‌، در هجوم‌ دشمن‌ بعثی‌ به‌ شهر مظلوم‌ بستان‌ در استان‌ خوزستان‌ به‌طرزی‌ فجیع‌ و ناجوان‌ مردانه‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌اند و به‌ طور پراکنده‌ دراین‌ محل‌ دفن‌ شده‌اند.
وبلاگ راهیان نور

تابستان 1363
یکی از روزها، کاروانی از خانواده‌ی شهدا برای بازدید از جبهه آمد. در آن میان چشمم به یکی از بچه-‌محل‌هایم خورد. «داود جعفری» همراه آن کاروان بود. از دیدن او خیلی خوشحال شدم. از برادر عبادی اجازه گرفتم و همراه آنها به مزار خواهران گمنام رفتم. آن‌طور که می‌گفتند، هنگامی که نیروهای عراقی شهر بستان و سوسنگرد را اشغال کرده بودند، اهالی شهر «حمیدیه» مقاومت زیادی از خود نشان داده بودند و حاضر نشده بودند از نیروهای متجاوز عراقی استقبال کنند. همین مسئله باعث ‌شده بود که عراقی‌های وحشی از آنها کینه به دل بگیرند و با هجوم به اهالی، بیش از 20 دختر جوان را اسیر کنند و به اردوگاه خود در نزدیکی بستان ببرند.
بعد از آن که در عملیات طریق‌القدس، شهر بستان و روستاهای اطراف آن آزاد شد، یکی از سربازان عراقی که در آن عملیات به اسارت ایرانی‌ها درآمده بود، ماجرای اسارت آن دخترها را لو داد و با حضور در منطقه، کنار اردوگاه تاکتیکی خودشان در حوالی رود سابله، محلی را نشان داد که پس از کند و کاو، پیکر بیش از 20 دختر که پس از آزار و اذیت فراوان، زنده به گور شده بودند، کشف شد. از آن زمان به بعد آن‌جا به نام «مزار خواهران گمنام» معروف شد.
کتاب از معراج برگشتگان – حمید داودآبادی – صفحه 411

و نمی دانم. آیا امروز اثری از آن مزار خواهران گمنام در بیابان های بین بستان و دهلاویه به چشم می آید یا نه؟!
معلوم نیست چرا امروز دیگر از آن مکان و محل دفن خواهران گمنام هیچ اثری نمانده و حتی از آنها حرفی هم زده نمی‌شود؟!

[ ۱۳٩٢/٥/۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

[ ۱۳٩٢/٤/۳۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟

خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ حمید داودآبادی، متولد مهر ماه 1344 در تهران است. او رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. از کتاب‌های او می‌توان به «از معراج برگشتگان»، «کمین جولای 82»، «سید عزیز»، «تفحص»، «پاره‌های پولاد» اشاره کرد.

اخیراً کتابی با عنوان «دیدم که جانم می‌رود» از داودآبادی منتشر شده است. این کتاب خاطرات او از دوستش «مصطفی کاظم‌زاده» است.
داودآبادی تمام تلاشش در این کتاب این است که با بازگویی و بازنویسی دیده‌ها و شنیده‌ها تصویر روشنی از مصطفی کاظم‌زاده برای مخاطب ترسیم کند.

وقتی کتاب پرجاذبه «دیدم که جانم می‌رود» را در دست می‌گیرید از عشق داودآبادی به شهید کاظم‌زاده سرشار می‌شوید. نویسنده با دقت نظر و در عین حال مستند، به روایت خاطرات شگفت‌ و روحانی‌اش از کاظم‌زاده می‌پردازد.

بیان کاملاً محاوره‌ای و خودمانی داودآبادی در «دیدم که جانم می‌رود» باعث می‌شود که صداقت راوی (نویسنده) ضریب پیدا کند، انگار شما مصطفای شهیدی و با داودآبادی در رستوران سر چهارراه گرگان دارید چلوکباب میل می‌کنید (به صفحه 133 کتاب بنگرید).

نویسنده در صدد است تا با طنزهای شیرین، پیام‌های جدی، ارزش‌ها، باورها، حساسیت‌های دینی و مذهبی را به خواننده انتقال دهد.

داودآبادی در کتاب مذکور به توصیف جزء به جزء می‌پردازد و هر جایی که احساس می‌کند حوصله مخاطب دارد سر می‌رود نمک طنز را به خاطره می‌ریزد.

اگر تا به حال با داودآبادی برخورد داشتید می‌بینید که او همانطور که صحبت می‌کند می‌نویسد. نوشتن داودآبادی بدون ژست‌های روشنفکری است و شاید یکی از اصلی‌ترین عامل‌های موفقیتش همین نکته باشد.

حمید داودآبادی - جلال مهدی آبادی - شهید کاظم زاده (حدود یک ماه قبل از شهادت)

عکس حجله ای

نفر دوم از سمت راست. آخرین شبهای حیات مصطفی

و مصطفای شهید ...

مزار یار ...

برشی از کتاب مذکور که عنوان «معرفت‌ خدا» را بر پیشانی دارد را در پی می‌آوریم؛

«طبق روال هر روز، رفتیم طبقه‌ی بالای خانه‌ی ما. نمی‌دانم چرا، ولی انگار معتادش شده بودم. تا نشست روی زمین، گفتم:
- مصطفی، زود باش دستات رو بگیر جلو.
دست‌هایش را که به هم چسباند و گرفت جلوی صورتم، شروع کردم هر گندی که از دیروز تا امروز زده بودم، گفتن. که خندید و گفت: حمید، واسه چی هر روز که این کار رو با هم می‌کنیم، گناهامون کمتر می‌شه یا دستمون خالی‌تر؟
- خب معلومه، که کمتر گناه کنیم.
- ببین، من نه بهشت دارم که بهت بدم، نه جهنم دارم که عذابت بدم؛ بالای سرت هم نیستم که از چشمام بترسی. پس چرا گناهات هر روز کمتر می‌شه؟
- خب همه‌ی اینا به خاطر معرفته دیگه. برای من مهمه که وقتی به تو قول دادم گناه نکنم، اگه خلاف اون رو انجام بدم، خیلی بی‌معرفتیه.
در حالی که پرید و صورتم را بوسید گفت:
- خب آخه قربونت برم، وقتی توی قرآنش می‌گه آیا نمی‌دونند که خدا آنها رو می‌بینه، پس باید ببینیم که بی‌معرفتی چه خدایی رو داریم انجام می‌دیم. مگه نه این که اون ما رو خلق کرده و خدایی کرده؟ حالا داریم جلوی اون معصیت می‌کنیم؟»
(دیدم که جانم می‌رود صص 132-131)

داودآبادی در خیلی از دیالوگ‌های کتاب با شهید کاظم‌زاده درصدد این است که بسیاری از نکات تعلیمی را به خورد مخاطب آگاه خود بدهد. شاید این امر کردن نویسنده به خوبی‌ها و معرفت‌ها اگر از زبان کس دیگری بود به ما نمی‌چسبید اما وقتی پای قلم شیرین و صادق داودآبادی در میان است باور این مباحث برایمان ساده است.

اگر از بحث نویسندگی و شیوه نوشتاری مؤلف بگذریم، باید به انتخاب قطع کتاب، طرح جلد و صفحه‌آرایی جذاب کتاب نیز آفرین بگوییم. ظاهر کتاب، طوری است که توجه افراد را به خود جلب می‌کند و به قول آن خانم ایرانی‌الاصلی که به سراغ داودآبادی می‌آید؛
«عکس مصطفی با آدم حرف می‌زند.»
خبرگزاری فارس

مطالبی درباره شهید مصطفی کاظم زاده

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
قرار بود در آخرین روزهای مرداد ماه، انتخابات چهارمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری برگزار شود. خیلی دوست داشتم در تهران باشم؛ هم به این دلیل که شناسنامه همراهم نبود تا رأی بدهم، هم این که در کنار بچه‌های محل در جریان برگزاری انتخابات باشم. وقتی از برادر "مصطفی عبدالرضا" (معاون گردان شهادت) درخواست کردم که مرخصی دو سه روزه‌ای بدهد تا بروم و برگردم، خندید و گفت:
- بین این همه رزمنده که این‌جا و جاهای دیگه‌ی جبهه هستند، فقط حضرتعالی می‌خوای رأی بدی؟

خوب که فکر کردم، دیدم راست می‌گوید. هیچ‌کدام‌مان شناسنامه همراه نداشتیم. پس تکلیف رأی دادن چی می‌شد؟ که عبدالرضا گفت:
- غصه نخور. قراره روز جمعه، صندوق ر‌أی سیار بیارن این‌جا تا همه رأی بدن.
وقتی پرسیدم: خب وقتی شناسنامه نداریم، چی‌کار کنیم؟
گفت: اون دیگه با خود مسئولانه. شما فقط رأیت رو بده.

صبح روز جمعه 25 مرداد 1364، کوه‌پیمایی صبحگاهی برگزار نشد و راحت‌باش دادند. صبحانه را که خوردیم، نزدیک ساعت 8 بود که دو دستگاه نیسان پاترول به اردوگاه آمدند. بلندگوی تبلیغات اعلام کرد:
"همه‌ی نیروها برای شرکت در انتخابات، در محوطه‌ی صبحگاه به‌خط شوند."
اعلام شد که "کارت پلاک" خود را همراه بیاوریم. قبل از این که فرم مخصوص را پرکنیم و رأی خودمان را بدهیم، نمایندگان وزارت کشور تذکراتی دادند. از جمله این که هیچ‌کدام از برادران حق ندارد اطراف صندوق اخذ رأی، به تبلیغ برای کاندیدایی خاص بپردازد.

هر چند که همه‌ی بچه‌ها زیر لب نام آقای خامنه‌ای را زمزمه می‌کردند.
او تذکر داد: هر رزمنده فقط حق یک رأی دارد و اگر کسی تخلف کند، شرعا حرام است.
حتی اعلام کرد رأی خود را جلوی همدیگر ننویسیم.

 

entekhabat - 6.jpg

بچه های گردان شهادت در اردوگاه کوزران کرمانشاه درحال رای دادن

entekhabat - 3.jpg

entekhabat - 5.jpg

شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق – قاضیها – حسن هرندی و شهید یوسف محمدی درحال رای دادن

entekhabat - 4.jpg

حجت کلایی در کنار شهیدان جعفرعلی گروسی و یوسف محمدی درحال رای دادن. شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق

entekhabat - 1.jpg

حاج حسن نوروزیان، سیدمهرداد حسینی و بقیه بچه ها پای صندوق

entekhabat - 2.jpg

 قاضیها، سیدمهرداد حسینی، حاج حسن نوروزیان و شهیدان حمید فرخیان – حسین جعفری – علی مصطفازاده درحال رای دادن

به‌جای شناسنامه، پشت کارت پلاک مهر زدند. آن‌قدر سختگیر بودند که به نیروهایی که به هر دلیلی کارت پلاک نداشتند، اجازه‌ی رأی دادن ندادند.
مسئول صندوق، جوانی حدود 17ساله بود که خیلی خوش‌برخورد و خنده‌رو بود. نمی‌دانم چرا از او خوشم آمد و بنا گذاشتم تا هم از او و هم از صحنه‌ی ر‌أی دادن بچه‌ها چندتایی عکس بگیرم. نام او را که پرسیدم، خودش را "سیدمهدی تهرانی‌نژاد"  معرفی کرد. وقتی پرسید از کدام محله‌ی تهران آمده‌ام، تا گفتم تهران‌نو، با خنده گفت که پسرخاله‌اش اهل آن‌جاست که او را شناختم و همین باعث شد زودتر رفیق شویم.
یوسف محمدی و جعفرعلی گروسی در کنار صف بچه‌ها ایستادند. یوسف گفت که دوست دارد موقع انداختن رأی به صندوق از او عکس بگیرم که گرفتم.

1 - سیدمهدی تهرانی نژاد جمعه 2 اسفند 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به‌شهادت رسید.
2 – یوسف محمدی تیر ماه 1365 عملیات کربلای 1 – در مهران به‌شهادت رسید.
3 – جعفرعلی گروسی متولد 1347 شهادت جمعه 17/7/1366 در کردستان به‌شهادت رسید.
4 - حمید فرخیان متولد 1345 پنج‌شنبه 25/10/1365 عملیات کربلای 5 – در شلمچه به‌شهادت رسید.
5 – حسین جعفری دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)
6 - علی مصطفازاده دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آنقدر کم سن و سال بودم که نمی‌توانستم اسلحه بدست بگیرم

انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می‌شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می‌افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد، چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می‌گرفت.
خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ دوشنبه سی ام اردیبهشت عصرانه این ماه فارس به نویسنده و پژوهشگر کوشای دفاع مقدس و انقلاب اسلامی آقای حمید داودآبادی اختصاص دارد. به همین بهانه با او گفتگوی مفصلی انجام داده ایم تا مخاطبان آثار وی، داودآبادی را بیشتر بشناسند. روایت شیرین این استاد خاطره گویی از دوران نوجوانی و جوانی و امروزش، شنیدن دارد:
 
فارس: آقای داودآبادی! خودتان را معرفی کنید؟
- حمید داودآبادی هستم. بیست و پنج مهر هزاروسیصد و چهل وچهار در بیمارستان مادر، چهارراه مولوی (شهید اکبرزاده) به دنیا آمدم. پدر و مادرم اراکی هستند. در محله تهران نو زندگی می کردیم. از کودکی کنجکاوی خاصی داشتم. چیزی را به راحتی قبول نمی کردم و اصرار داشتم خودم آن موضوع و مطلب را ببینیم تا کنجکاوی ام برطرف شود. البته اصلیت ما به داودآباد اراک برمی گردد که شلوغ بازی در خونشان است.

فارس: داودآباد دقیقا کجاست؟
- داودآباد فراهان از توابع اراک که حدود چهل و پنج، پنجاه سال پیش در یک درگیری داخلی ده، پانزده نفر با شلیک تیربار کشته شده بودند. اتفاقا چند سال پیش که به آن جا رفته بودیم هنوز آثار درگیری و تیرهای شلیک شده مشهود بود. زمان انقلاب هم اکثر راهپیمایی ها و اعتراضات اراک را داودآبادی ها رقم می زدند و به واسطۀ مسلح بودن و تند بودن شان، نظام مجبور بود با آنها کنار بیاید. این روحیۀ تند و کنجکاو از قدیم در وجود من هم بوده است. از طرف دیگر بعضی می پرسند که چگونه این همه خاطره را در ذهن داری؟ این خاطرات در ذهن من حک شده و مانده و همه به شکل تصویر بازیابی می شود. مثلا یادم هست مدرسه بودیم که صدای تیراندازی و انفجار محله را پر کرد. دویدیم به انتهای محلۀ فرح آباد رفتیم، آن جا خانه تیمی "حمید اشرف" از چریکهای فدایی بود که ساواک به آن جا حمله کرده بود. بین شلیک و انفجار تا جایی که توانستیم جلو رفتیم تا آن جا که اجازۀ جلو رفتن بیشتر را به ما ندادند. بعد از پایان درگیری وارد محل حادثه شدیم و شاهد آثار درگیری بودیم. هنوز هم بعد از گذشت چهل سال با وجود بازسازی آن خانه، جای گلوله ها بر در و دیوار محل هست.
بعد آن کنجکاوی ام بالا گرفت. مثلا دائم از پدر می پرسیدم خرابکارها چه کسانی هستند؟ یا خاطره گویی پدر از پانزده خرداد خیلی مرا تحریک می کرد. این گونه نبود که مثل داستان از کنار آنها بگذرم، دوست داشتم بیشتر بدانم. سال پنجاه و پنج - پنجاه و شش دائم در مورد امام خمینی (ره) می پرسیدم که مادرم رفت و رسالۀ امام را که بین رختخواب ها پنهان کرده بود آورد. آن جا بود که رسالۀ امام را برای اولین بار دیدم. شاید اولین جرقه هایی که در ذهن من به عنوان یک فرد انقلاب خورد، از همان جا بود. این نبود که از روی جوّ یا هوس باشد و با شروع انقلاب این روحیه اوج گرفت.

فارس: پس دوران کودکی شما با روحیۀ کنجکاوی قوی شروع شد تا سال های اوج انقلاب که یازده ساله بودید. از آن دوران بیشتر برایمان بگویید.

- کتاب هایی که می خواندم از انجمن اسلامی کارخانه سیمان دورود و موسسه "راه حق" بود و در کنار آن کتاب "قصه های خوب برای بچه های خوب" هم می خواندم، اما کتاب "اسلام شناسی" مرحوم "رضا اصفهانی" برایم خیلی قشنگ بود.

فارس: رضا اصفهانی اولین نمایندۀ مردم ورامین در مجلس شورای اسلامی است که کتاب های قابل فهم برای نوجوانان می‌نوشت کدام کتاب شان را می خواندید؟

- اسلام برای همه که کتاب بسیار زیبایی بود.

فارس: چه زمانی با کتاب های او آشنا شدید؟
- پنجاه و هفت یا هشت بود.

فارس: دوران مدرسه را کجا گذراندید؟
- همان محلۀ تهران نو. تا ابتدای کلاس سوم را در مدرسۀ دولتی فروغ جاوید خواندم. اما مادرم به حساب اینکه هوش و استعداد خوبی دارم مرا به مدرسۀ ملی گلپا برد. کلاس سوم و چهارم و پنجم را آن جا خواندم. مدرسه ای خصوصی که موسس آن آقای حسینی بود. خودش مدیر، خانمش ناظم و بچه هایش هم در آن جا درس می خواندند. ولی وضعیت تربیتی بسیار وحشتناکی داشت. بچه ها را خیلی شدید تنبیه می کردند و معلم ها از الفاظ رکیکی استفاده می کردند. مثلا آقای حسینی چند خط کش روی هم می گذاشت و بچه ها را می زد یا معلم دینی آن جا، خانم بی حجابی بود که خودکار لای انگشت بچه ها می گذاشت و اشک آنها را در می آورد. بعد از گذشت سال ها هنوز هم وضعیت تربیتی آن جا برایم غیرقابل هضم است.
بعد از پایان کلاس پنجم، مادرم مرا به مدرسه خصوصی "نخست" برد. آن دوران همزمان با اوج گیری انقلاب بود. معروف شده بود آقای نخست ساواکی است و بود. چرا که شعارها و دست نوشته ها را جمع می کرد و تهدید می نمود آنها را به ساواک خواهد داد. چند باری هم نیروهای شهربانی و ارتش برای ایجاد رعب و وحشت جلوی مدرسه جمع شدند !

فارس: تظاهرات های داخل مدرسه با برنامه ریزی انجام می شد؟
- نه، این گونه نبود. سر صف یکی شعار می داد و بقیه او را همراهی می کردند. ببینید انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده، پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می گرفت. مدرسه نیز پشتوانۀ عمومی داشت. با اینکه محلۀ فرح آباد به دستور فرح ساخته شده و به کوی گارد جاویدان معرف بود و آدم های فرهنگی و هنرپیشگان زیادی در آن سکونت داشتند، باز هم این جریانات حمایت می شد.

فارس: از دست گاردی ها هم فرار می کردید؟
- بله، در بازار تهران درگیری شده بود و چند نفری هم شهید شده بودند. با چند تن از دوستان هم سن و سال از جلوی مسجد با شعار دادن به راه افتادیم. جمعیت بیشتر و بیشتر شد تا گاردی ها با چند کامیون و چند جیپ به محل ریختند. یک جیپ دنبال ما کرد. هفت هشت تایی به یک کوچه فرار کردیم که بن بست بود. همگی به یک خانه که در آن باز بود ریختیم و در را بستیم. از شانس بد ما صاحب خانه زنی شاه دوست بود که شروع به داد زدن و فحش و بد و بیراه گفتن کرد. همزمان جیپ به داخل کوچه آمد و آنتن آن از بالای دیوار دیده می شد. از ترس خشک مان زده بود. زن رفت تا در را باز کند. یکی از ما که از بقیه بزرگتر بود پرید و یقۀ زن را گرفت او را تهدید کرد. زن ساکت شد. گاردی ها فریاد می زدند و فحش و بد و بیراه می گفتند، دیدند که خبری نشد رفتند و ما هم از خانه بیرون زدیم.
یک بار هم سر ایستگاه پل تهران نو یک روز قبل از پیروزی انقلاب داشتیم خیابان را می بستیم که گاردی ها دنبال مان کردند به سمت یک تعمیرگاه فرار کردیم. از شانس خوب ما پیرمرد صاحب تعمیرگاه در را قفل کرد و با وجود فریادهای ماموران برای تحویل دادنمان، با باز کردن در پشتی ما را فراری داد.

فارس: دوازده بهمن پنجاه و هفت کجا بودید؟
- به نرده های پارک دانشجو آویزان شده بودم و تنها موفق شدم ماشین حضرت امام را در بین جمعیت ببینم. ابتدا می خواستم به فرودگاه بروم ولی به حدی شلوغ بود که فقط توانستم با زرنگی خودم را به چهاراه ولیعصر برسانم. ماشین آمد و بعد از عبور از چهارراه به سمت بهشت زهرا حرکت کرد.

فارس: در درگیری های مسلحانه هم حضور داشتید؟
- از آن جایی که بچۀ شر و شوری بودم در یکی از آپارتمان ها کوکتل مولوتوف درست می کردیم. روز بیست و دو بهمن مینی تانک ها به خیابان دماوند ریختند که درگیری شروع شد و ما هم در دست و پاها می پلکیدیم. در گیری پادگان نیروی هوایی هم اولین نفری که از آن با اسلحه خارج شد را دیدیم که اول فکر کردیم گاردی است اما بعد متوجه موضوع شدیم. بالای موسسه کیهان سنگر بندی شد که با توجه به بالا گرفتن درگیری از ما خواسته شد پایین برویم. بعد از آن شنیدیم که کلانتری نارمک را دارند می گیرند. پیاده به آن جا رفتیم و به حدی نزدیک شدیم که یکی دوبار نزدیک بود تیر بخوریم.

فارس: خودتان اسلحه دست تان گرفتید؟
- نه، آن موقع خیلی کوچک بودیم.

فارس: پدر مانع رفتن شما نمی شد؟
- نه، ما خانوادگی به راهپیمایی می رفتیم. روز بیست و دو بهمن سر چهارراه سی متری درگیری بالا گرفت همان شب برای عبور از عرض خیابان و رفتن به خانه ساعت ها منتظر ماندم و عاقبت با ترس و لرز و با استفاده از تاریکی شب به سختی عبور کردم چون گاردی ها تیربار کار گذاشته بودند و هر کس که از خیابان عبور می کرد شلیک می کردند.

فارس: دوران دبیرستان چگونه گذشت؟
- دبیرستان به قضایای سیاسی بعد از انقلاب گره خورد. سال های پنجاه و نه، شصت و گروهکها و منافقین و ...

فارس: در مورد درگیری ها با گروهک ها و منافقین برایمان بگویید.
- درگیری از دوران راهنمایی شروع شد. مدرسه مختلط بود و بیشتر دختران مدرسه یا چپی بودند یا مجاهدین خلق! عکس "چه گوارا" می زدند و ... یک بار سر در مدرسه را پارچه ای بزرگ با آرم مجاهدین خلق زدند که با یکی از دوستان به بهانۀ دستشویی از کلاس بیرون آمدیم و آن را پاره کردیم و به سطل آشغال انداختیم. سرو صدای زیادی به پا کرد. نشریه هایی مثل چلنگر و آهنگر و مجموعه های فکاهی ضدانقلاب را می آوردند و می فروختند که همیشه با آنها درگیر بودیم و در مجموع عملا کلاس وجود نداشت و همواره بحث سیاسی در کلاس داغ بود !
یک دختر مارکسیست که در کلاس از بقیه بزرگتر بود بلند شد و گفت: "این چه مسخره بازی است که به نام اسلام محرم و نامحرم و این حرف ها باشد !" من هم بلافاصله بلند شدم و گفتم: "خانم اجازه ! خانم اکبری راست می گوید می خواهم امشب ایشان را به خانه ببرم !" جیغ دختر درآمد و من با عتاب گفتم: "این حرفی است که خودت می زنی" خلاصه دعوا و مرافعه بود. این بحث ها در دبیرستان شدیدتر بود.
فرماندهی مجاهدین شرق تهران در دبیرستان آیت الله طالقانی بود. از امام حسین به سمت تهران نو و تهران پارس پخش اعلامیه و نشریه و میلیشیا و سازماندهی با فردی به نام حاجی و معاونش به نام محمدی بود که سال چهارمی بودند. آن جا درگیری خیلی علنی تر بود. حتی مدیر مدرسه هم به آنها متمایل بود و گاهی اعتراض به کارهای آنها در مدرسه به درگیری فیزیکی هم منجر می شد. حتی در چادر وحدت که جلوی دانشگاه تهران بود نیز آنها را می دیدیم و درگیری لفظی ادامه داشت.

فارس: در مورد چادر وحدت بیشتر برایمان توضیح دهید.
- از فروردین پنجاه و هشت دانشگاه تهران، پاتوق فعالیت های سیاسی شده بود و با درگیری های کردستان بحث ها شدید تر شده بود. من از این جمع بسیار خوشنود بودم چرا که کسی پیدا شده بود جواب منافقین را بدهد. حتی اولین کتابی که در رد منافقین نوشته شده آن جا بود.

فارس: چه کسی آن کتاب را نوشته بود؟
- سید احمد هاشمی نژاد که در رد مجاهدین خلق نوشته شده بود.

فارس: پس در، میتینگ های سیاسی شرکت داشتید؟
- بله، به عنوان بچه حزب اللهی حضور داشتیم.

فارس: با افرادی مثل شهید دیالمه و امثالهم ارتباط داشتید؟
- در چادر وحدت فردی را به اسم "بیوک میرزاپور" داشتیم که سپاهی بود و اکثر خط فکرهای ما از او سرچشمه می گرفت و در خرمشهر شهید شد. آن زمان گروهک ها و جریان ها هر کدام دفتر و دستکی برای خود داشتند اما چون بچه حزب اللهی چیزی نداشتند پاتوق شان چادر وحدت بود که چند بار آن را آتش زدند. یک بار اول اردیبهشت پنجاه و نه، روز انقلاب فرهنگی که فدایی ها آن را آتش زدند و یک بار هم چهارده اسفند پنجاه و نه که اکثر چریک هایی با سابقۀ ده، پانزده ساله بودند اما بزرگترین ما بیست و دو ساله بود.
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

محض ریا، دیشب دلم بدجور یاد شهدا کرده بود!
یاد پیامکی زیبا افتادم که دو سه سال پیش یکی از دوستان ناشناخته برایم فرستاد که بدجور تکانم داد.
آن را نوشتم و برای حدود 150 نفر از دوستان - بخصوص آنهایی که حال و هوایی با شهدا دارند - فرستادم.
بعضی ها جواب جالبی دادند که ترجیح دادم با هم آنها را بخوانیم.
این از پیامک من:

زاییدش ...
تاتی تاتی راه بردش ...
بزرگش کرد ...
از وقتی اسماعیل به جبهه رفته، برنگشته!
تو اونو ندیدیش؟!


این هم پاسخ های رسیده از دوستان:
گفت: مادر بیا ناهار بخوریم.
پرسید: ناهار چیه؟
گفت: سبزی پلو با ماهی.
با خنده گفت: ما امروز این ماهی ها رو می خوریم، یه روز هم این ماهی ها ما رو می خورند!
مدتی بعد والفجر 8 درون اروند گم شد.
و مادر تا آخر عمر ماهی نخورد.
اسماعیل دانش پژوه
(رزمنده و خانواده شهید)


ما خیلی از اسماعیل های خمینی را ندیدیم! یکی دو تا که نیستن داداش!
فقط امیدوارم اسماعیل مثل ما نباشه و ما رو ببینه!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


وقتی پسرش رو دستش دادند، مادر با یه صفای حزن آلودی گفت:
وقتی قنداقه ات رو دستم دادند، از الانت سنگین تر بودی!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


یاد یاران سفر کرده بخیر.
یاد ایام خوب دوران که دیگه هیچ وقت در تاریخ تکرار نخواهد شد، بخیر.
جلال مهدی آبادی
(همرزم ارتشی ام – بچه کرمانشاه)


سال ها پیش دیدمش!
اون راهش را پیدا کرد.
به همین خاطر برنگشت!
ولی من ...
مجید صبری
(فرمانده سپاهی ام در زمان جنگ)


به مادر قول داده بود که برمی گرده.
چشم مادر که به پیکر بی سر شهیدش افتاد، لبخند تلخی زد و گفت:
بچه ام سرش می رفت، قولش نمی رفت.
مجید جعفرآبادی
(از بچه های بسیجی گردان تخریب)


خداوند به تمام خانواده های رزمندگان، اسرا، جانبازان و شهدا صبر عطا فرماید.
یا حق
صفر علی اکبری
(خانواده شهید – اهل اندیمشک)


خاطرمان باشد باید به یاد شهدا باشیم.
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها، بی تفاوت شهدا را ببینیم و بگوئیم:
آن مرد چقدر شبیه دوست شهیدم بود!
حمید بهمنی
(رزمنده دیروز، کارگردان امروز)


چرا!
در جبهه سال ها جنگید تا شد فرمانده گردان شهادت!
شیمیایی بود و در ورامین اتاق اجاره و از داغ رفقا، دق کرد!
بعد از پنج روز پیکرش بو گرفت و اعلام شد:
سردار پاریاب شهید شد!
سیدابوالفضل کاظمی
(از فرماندهان گردان میثم – نویسنده کتاب "کوچه نقاش ها")


کنار چند تکه استخوان که از همه قد و بالایش جامانده بود، یک جانماز هم بود.
بازش که کردم، شیشه عطرش شکست ...
قنادان
(نسل سومی - همکار سابقم در بنیاد حفظ آثار)


اسماعیل پدر و مادر من، علی اکبر نام دارد.
خانم تاجیک
(خانواده شهید اهل ورامین)

 

توی جبهه با هم بودیم.
یه روز که خیلی هم بشاش بود، بهم گفت:
امروز میرم یه جای خوب. اگه تو هم واقعا بخوای، می برنت.
داشتم فکر می کردم جوابشو بدم ...
دیگه ندیدمش.

رضا عبدفروتن
(بچه محل قدیمی و همرزم دوران جنگ – حقوقدان و خلبان امروز)

 

توی جبهه تیر خورد.
خدا برد پانسمانش کنه!

قاسم صادقی
(پیشکسوت دفاع مقدس)

[ ۱۳٩٢/۱/۱٤ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 ظاهرا پس از انتشار مطلب "چرا از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟!" در وبلاگ خاطرات جبهه، برداشت های متفاوتی از آن متن شده است که لازم دیدم توضیح مهمی درباره آن بنویسم:
بدون شک شهید احمد پاریاب هم در صف سرداران غیور و دلاورمرد نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده و هست.
آن سردارانی که غیرتمندانه همه چیز خویش را در راه دفاع از دین و مملکت فدا کردند و هیچ چشمداشت و توقعی نداشتند و ندارند.
آن سردارانی که امروز نیز همچنان سربازی فداکار برای نظام، گوش به فرمان ولی فقیه هستند تا در برابر همه دشمنان داخلی و خارجی بایستند.
آن سردارانی که در ایام فتنه 88 فریب فتنه گران را نخوردند و مسیر حق را با مسیر نفسانی فتنه جویان عوض نکردند و همچنان نیز همانند.
آن سردارانی که همین امروز، در کنار ملت غیور و سرافراز، همه مشکلات اقتصادی را لمس و تحمل کرده و به هیچ وجه حاضر نبوده و نیستند تا مزد جهاد خویش را با منافع دنیوی عوض کنند.
آن سردارانی که اگر صدها سال هم از روزهای حماسه و خون بگذرد، همچون همت و باکری، شوشتری و زین الدین خالصانه برای خدا گام برمی دارند، نه نفس خویش.

 

به احترام همه سردارانی که هیچگاه جهاد خویش را به پای پست و مقام نریختند؛ همانان که همچنان افتخار همسنگری، سربازی و فرمانبری شان در طریق ولایت را داریم.
آری پاریاب هم سردار بود.
از این دست سردارانی که به لطف خدا، همچنان هستند، زیادند و خواهند بود.
روح سرداران شهید شاد و عزت سرداران زنده و پایدار، جاودان
 

[ ۱۳٩٢/۱/۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برخی دوستان گیر داده اند که چرا در وبلاگم از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟

اولا به نظر بنده پاریاب سردار نبود!
بله سردار نبود.
چون سردار که غریبانه و مظلوم، در قرچک ورامین جان نمی دهد که بعد گذشت چهار روز، اهالی محل از بوی ... متوجه شوند، در را بشکنند و با بدن باد کرده و سیاه شده او روبه رو شوند!
این را به خاطر این می گویم که بسیاری از همرزمان و دوستان قدیمی پاریاب، این روزها برای خود کسی شده اند! یا نماینده مجلس، رئیس فلان قطب اقتصادی یا ...
این از سردار بودن یا نبودن پاریاب.

دوم این که، من بجز چند روز کوتاه در گردان شهادت و گردان حبیب، دیگر با پاریاب نبودم. بخصوص آن روزها که با چه دعوا و داستانی! پاریاب از لشکر 27 قهر کرد و رفت تیپ دیگر! که بماند.

سوم این که، بنده که در زمان جنگ عددی نبودم، بعد جنگ هم هیچ رفاقت آنچنانی و خودمانی با احمد پاریاب نداشتم که امروز آنچنان سنگ به سینه بکوبم که ...
الحمدلله پاریاب بعد جنگ و بخصوص بعد مرگش، آن قدر دوست و رفیق و همرزم داشت و دارد که دیگر ما جزو قاذوراتیم!
از آقایان "هاشمی رفسنجانی" بگیر تا "موسوی اردبیلی" که پاریاب به عنوان سرتیم حفاظت آنان، جان خویش را بر کف نهاده بود، تا این پایین پایین ها!
همه و همه حق دوستی و رفاقت را بعد مرگش به خوبی ادا کردند! حالا قبل مرگ و زمان حیاتش بماند آن دنیا که مو را از ماست می کشند!

این که پاریاب که بود، در جنگ چه کرد، بعد جنگ چگونه زیست و هزینه سنگین داروهای شیمیایی و درمانش را چگونه و چه کسانی فراهم کردند، بماند تا دوستان نزدیک و یاران غار او برایتان بگویند.

فقط:
وای به روزی که خداوند غفار و ستار، از شدت اعمال زشت ما، پرده ها کنار نهد و ...
آن روز است که در پیشگاه عدل الهی، دوستان واقعی و ... معلوم و شرمسار خواهند شد.

فقط ای کاش احمد پاریاب به عنوان یک شهروند زیر خط فقر، نزد دوستان، همرزمان و یاران دیروز و امروزش حق حیات داشت!
همین.

این هم حسن ختام حرّافی هایم:
دو عکس از دیروز تا امروز

 

زمستان 1363 پادگان دوکوهه
شهید احمد پاریاب - حمید داودآبادی – عباس طالبی (معاون پاریاب)

 

زمستان 1391 – حسینیه گودال قتلگاه مراسم ختم
حمید داودآبادی – احمد پاریاب که دیگر نیست – عباس طالبی  

[ ۱۳٩٢/۱/۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: داودآبادی کتاب خاطرات شهید "مصطفی کاظم‌زاده‌" را برای انتشار به دست ناشر سپرد.
 حمید داودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، درباره کتابی که آماده انتشار داد گفت: کتاب «از معراج برگشتگان» که دربردارنده خاطرات من در طی سال‌هایی ابتدایی انقلاب تا پایان جنگ است، فصلی دارد که به آشنایی من و شهید «مصطفی کاظم‌زاده» می‌پردازد. این فصل یکی از بخش‌هایی بود که خیلی مورد توجه و استقبال مخاطبان قرار گرفت. به همین خاطر تصمیم گرفتم محتوای آن فصل از کتاب را با خاطراتی که از آن شهید از سال‌های‌ بعد جنگ دارم ضمیمه کنم و همراه با عکس و اسناد که از این شهید برجای مانده است، به صورت یک کتاب مستقل منتشر کنم.
وی افزود: خاطرات اضافه شده در کتاب جدید، از جمله مواردی بود که به خاطر سیر و ترتیب زمانی که در کتاب از معراج برگشتگان لحاظ شده بود، قابلیت انتشار در آن مجموعه را نداشت.
نویسنده کتاب «کمین جولای 82» درباره عنوانی که برای این کتاب انتخاب کرده است گفت:
شعری هست که می‌گوید:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
بر اساس این شعر، نام «دیدم که جانم می‌رود» را برای کتاب این شهید انتخاب کردم. چون شهید کاظم‌‌زاده برای من جان و روح بود و تنها شهیدی بود که من یک ماه قبل از شهادت، جلوی خود او، تا لحظه‌ جان دادنش، برایش گریه می‌کردم که از صبح خودش گفت من امروز بعدازظهر شهید می‌شوم. خیلی داستان مفصل و زیبایی دارد. این که می‌گویم داستان، نه به معنای خیالی چون تمامش خاطره است، نه رویا است نه تخیل است. خاطره و اتفاقی است که بین من و آن شهید رخ داده است.
داودآبادی گفت: این کتاب را برای انتشار، به موسسه شهید کاظمی سپرده‌ام.
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۱/٦/٦ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ماه رمضان 1363
اردوگاه بستان
گردان میثم – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
در گروهان 3 بچه‌های اهل حال و سینه‌زنی بیشتر از گروهان‌های دیگر بودند. «حسین مصطفایی» از آنهایی بود که وقتی لب به ذکر مصیبت ائمه می‌گشود، کم‌تر کسی می‌توانست جلوی اشکش را بگیرد. سبک جدیدی میان مداح‌های لشکر افتاده بود که هنگام خواندن، ته صدا‌شان را می‌لرزاندند که حزن بیشتری ایجاد می‌کرد.
با حلول ماه مبارک رمضان، اصرار نیروها به فرماندهان گردان بیشتر شد که اجازه‌ی روزه گرفتن بدهند، اما هر دفعه جواب منفی بود. فرماندهان شب‌های احیاء نیروها را به بیابان‌های اطراف می‌بردند و در آن برهوت، بچه‌ها بر سر و سینه می‌زدند و ذکر مصیبت اهل بیت (ع) را نجوا می‌کردند.

متأسفانه در آن میان، برخی افراد پیدا می‌شدند که به قول معروف، با ذره‌بین نشسته بودند تا از دیگران ایراد بگیرند. مسئولان تبلیغات لشکر که خود را صاحب حکم و فتوا می‌دانستند، به عزاداری بچه‌های گردان گیردادند. این گیر، نه‌تنها به گروهان ما، که به بچه‌های گروهان‌هایی هم سرایت کرد که در خرمشهر مستقر بودند. آن‌جا «رضا پوراحمد»، «محمود ژولیده» و چند تایی دیگر از بچه‌ها بودند که مجلس عزاداری را گرم می‌کردند. تبلیغات‌چی‌ها گیر دادند که: چرا شما نیروها رو می‌برید وسط بیابون و تا صبح توی سر و صورت‌تون می‌زنید و علی علی می‌گید؟
بر همین اساس، همه‌ی بچه‌ها محکوم به «علی‌اللهی» بودن شدند. صدای همه درآمد. به قول شهیدحسین مصطفایی:
- خب اگه شب نوزده ماه رمضان علی علی نگیم، پس چی بگیم؟

ولی این حرف به گوش آنهایی که به همه چیز گیر می‌دادند، نمی‌رفت. با این حرف‌ها نمی‌شد مرض آنها را مداوا کرد!

غالب روزها، یکی دو ساعت مانده به غروب، قره‌باغی و شاطری در حالی که بقچه‌ای با خود داشتند، می‌رفتند پشت تپه‌ ماهورهایی که از اردوگاه خیلی دور بود. یکی دو تا از بچه‌ها که متأسفانه زود قضاوت می‌کردند، کلی برای آن دو نفر حرف درآوردند و با وجود اعتراض نیروهای دسته، آن حرف‌ها را پشت سرشان و جلوی بقیه‌ی بچه‌ها می‌زدند. هر چه با آنها بحث می‌کردیم، جری‌تر می‌شدند و حرف‌های بدتری می‌زدند درباره اینکه شاطری و قره‌باغی کجا می‌روند و چه می‌کنند؟ عبادی، مسئول دسته، سر این مسئله با آنها دعوایش شد که برای او هم حرف درآوردند.

حرف‌ها آن‌قدر بد بود که تصمیم گرفتیم تکلیف آن دو را روشن کنیم. یکی از روزها دنبال‌شان رفتیم که در کمال تعجب دیدیم آن دو پشت تپه‌ای، چفیه پهن کرده‌اند و مشغول خواندن قرآن هستند. قضیه را که جویا شدیم، شاطری گفت:

«من بلد نیستم قرآن بخونم، واسه همین هم از بچه‌ها خجالت می‌کشم. هر روز می‌آییم این‌جا و قره‌باغی به من قرآن یاد می‌ده.»

وقتی ماجرا روشن شد، می‌خواستم خرخره‌ی آن دو سه نفر نامرد را بجوم.

 

 

بهمن 1365
سه راه مرگ شلمچه
عملیات کربلای 5
گردان جمزه – لشکر 27 حضرت رسول (ص)
به انتهای دریاچه ماهی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. خسته و ناامید، راه اردوگاه را در پیش گرفتیم. از روی جاده‌ی خاکی کنار دریاچه‌ی ماهی، آخرین نگاه‌ها را به خط انداختیم. تنها چیزی که به چشم می‌خورد، دود بود و دود. انفجار خمپاره‌های زمانی در آسمان، از همه هراس‌انگیزتر بود.

 

گریه‌کنان هذیان می‌گفتم و راه می‌رفتم. همان‌‌‌طور که به خط نگاه می‌کردم، یک‌دفعه یاد هاتف و بوجاریان افتادم. لرزشی در تنم افتاد. گریه‌ام تندتر شد. جنازه‌شان را بچه‌ها از زیر گل درآورده بودند و لای پتویی کنار سنگر گذاشته بودند که دوباره خمپاره‌ای نزدیک‌شان خورد و گل و لای روی‌شان را گرفت. اصلا انگار خودشان هم نمی‌خواستند بیایند عقب.

تلوتلو خوران جاده را پشت سر گذاشتیم. هر کدام از بچه‌ها چیزی می‌گفت:
- ابوالحسنی فقط دو تا پاهاش موند؛ یه توپ مستقیم خورد به‌ش. روی یه مقوا اسمش رو نوشتم گذاشتم لای درز پوتینش که اگه اون دو تا پای تکه شده اومد عقب، بدونن مال کیه.
- یوسف یه خمپاره خورد بغلش و کاسه‌ی سرش داغون شد.
- شاطری یه تیر خورد توی دهنش ... اون‌قدر موند تا خون رفت توی گلوش و خفه‌اش کرد. مثل این‌که اونم جا مونده.

 


شاطری، سلمانی گردان بود؛ همان که قبل از آمدن به شلمچه، ریش همه‌ی بچه‌ها را تراشید تا ماسک ضدگاز بهتر بر صورت‌شان بنشیند. با او تابستان 1363 در اردوگاه بستان و در گردان ابوذر در یک دسته بودیم. بچه‌ی ورامین بود. او هم جا ماند.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اولین بار که این عکس را در نشریه "سبز سرخ" متعلق به رزمندگان شمال دیدم، حال و هوایم را بدجوری منقلب کرد.


این عکس، عاشقانه ترین عکس یک سردار، رزمنده، فرزند، بسیجی و ... است که تا به حال دیده ام.
زیباترین حالت سردار شهید حاج علیرضا نوری، در پیشگاه مادر عزیز و محترم خود.
بد نیست سری به این سایت و بخصوص این صفحه بزنید:

رزمندگان شمال

تا دریایی از این تصاویر زیبا را زیارت کنید.
حالی اگر دست داد، التماس دعا برای عاقبت بخیری همه

[ ۱۳٩۱/٥/۱۳ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آخرش منم فیس باز شدم! اینم نشونیش:
www.facebook.com/h.davodabadi

اگه به هر طریقی به فیس بوک دسترسی دارید، یه سر هم به صفحه بنده در آن جا بزنید. مطمئنا بدتون نمیاد.
گذشته از آثار و نوشته هام، یه بخش بسیار جالب داره که توی وبلاگ نمی شد گذاشت:
"آلبوم عکس"

عکس های زیادی در آن جا گذاشتم که هرکدام در دل خود هزاران خاطره و ناگفته دارند.
عزیزانی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو یا "یاد یاران" و "یاد ایام" رو خونده باشند، حتما با دیدن این عکس ها کلی خوش به حال شون میشه!

به قول معروف: "صفحه پیشنهادی مخصوص سرآشپز!" آلبوم " دو نفری با شهدا" است که در آن همه پریده اند و رفتند، فقط یه نفر بدبخت جا مونده ...

منتظرتون هستم.
راستی! نظر هم بذارید. مخصوصا اگه انتقاد و راهنمایی داشته باشید، بیشتر خوشحال میشم. گیر هم خواستید بدید قدمتون روی چشم، فقط کف کفشتون رو خاک مال کنید!
اگه شما تحویل بگیرید منم قول میدم تعداد عکس هارو بیشتر کنم.

اینم نشونی صفحه آلبومها:
www.facebook.com/h.davodabadi/photos

صفحات مختلف و متنوع آلبوم ها:
انتخابات در جبهه  10 عکس
با دیگران  25 عکس
تفحص شهدا  32 عکس
خرمشهر  14 عکس
دفاع مقدس  26 عکس
دو نفری با شهدا 90 عکس
زیارت عمره  6 عکس
سوریه  2 عکس
سوژه های جالب  6 عکس
عکسهای خودم از شهدا  99 عکس
کودکی  4 عکس
لبنان  56 عکس
هنرمندان  14 عکس

این هم برای برخی دوستان شدیدا منتقد:

فتوای رهبر انقلاب درباره"فیس‌ بوک"
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
تبیان: با توجه به اینکه وب‌سایت "فیس بوک" در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
متن استفتاء و پاسخ مقام معظم رهبری درباره "فیس ‌بوک" در ذیل آمده است.

متن سؤال:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
آیت‌الله خامنه‌ای
با سلام و احترام
با توجه به اینکه وب‌سایت فیس بوک در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
با تشکر

باسمه تعالی
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
موفق و مؤید باشید.


توضیح: حکم بالا در شکل فتوا بیان شده است یعنی تشخیص مصداق به عهده مکلف گذاشته شده است و تنها به بیان حکم کلی بیان شده است؛ تشخیص اینکه آیا این شرایط در مورد فعالیت در فیس بوک صادق می باشد یا خیر به عهده مکلفین گذاشته شده است.

نکته‌ای که در حکم بالا مشخص است این است که در صورتی که این فعالیت موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود جایز نیست در حالی که ماهیت شبکه‌های مجازی بر پایه جمع‌آوری اطلاعات می‌باشد و هر‌چه استفاده‌کنندگان آن بیشتر باشند و در استفاده از آن محدودیت کمتری برای خویش قائل باشند اطلاعات بیشتری را برای این شبکه‌های اطلاعاتی فراهم می‌کنند و در نتیجه منجر به تقویت دشمنان می شود.

به نظر می آید این حکم نه حرام بودن مطلق فعالیت در این سایت را می رساند و نه جایز بودن آن را اثبات می کند بلکه به نوعی فیمابین است. به هر حال تشخیص مصداق این حکم به عهده ی خود شماست.

[ ۱۳٩۱/٥/٤ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مگر کسی که خاطراتش را در  800 صفحه (آن هم با فونت ریز!) منتشر کرده است هنوز حرف نزده‌ای دارد؟ بقیه را نمی دانم اما حمید داوودآبادی حتما دارد. یک ساعتی در دفتر سایت ساجد مهمانش بودیم و گفتیم و شنیدیم. داوودآبادی بی تعارف و خیلی صمیمانه گفت که از خدا خواسته شهید نشود تا چیزهایی را که دیده است روایت کند. می گفت حالا که به سایت و وبلاگ و کتاب‌هایم نگاه می‌کنم انگار خدا می گوید بیا، شهیدت نکردم، حالا ببینم چه می کنی. مهمان دومین «باشگاه چانه زنی» رجا نیوز خیلی دوست داشتنی بود. تا از نزدیک نبینیدش باور نمی‌کنید!

 

- چرا شهید نشدید؟
داودآبادی: چون هنرش را نداشتم. امام می گفتند شهادت هنر مردان خداست و من هم واقعا هنرش را نداشتم. اما به غیر از این باید بگم که شاید دلیل شهید نشدنم این بود که خودم هم نمی خواستم شهید بشم.

- چرا؟
داودآبادی: با آینده کار داشتم!

 

- جایی بود که احساس کنید به شهادت خیلی نزدیک هستید؟
داودآبادی: 25 اسفند 64 تو جاده ام القصر یه خمپاره 82 نشست پیش پای من. حالا خمپاره هشتاد و دوای که از بیست متری شهید میکند. من فکر کردم رفتم رو مین. با خودم گفتم که دیگه تموم شد. یه آن دیدم رفتم و لذت و شیرینی خاصی زیر زبونم آمد. تو همون حال یه لحظه از ذهنم گذشت که خدایا قرار نبود من شهید شم! تا این از ذهنم گذشت یه دفعه انگار من رو کوبیدند رو زمین! خیلی درب و داغون شده بودم. مددکار بیچاره نمی دونست کجام رو ببنده. با این حال تو آمبولانس شوخی می کردم و جوک می گفتم. راننده آمبولانس می گفت تو رو موج گرفته یا ترکش خوردی؟!

- پس خیلی اهل بگو بخند تو جبهه بودید.
داودآبادی: بله، یه دوشکا روی جاده ام القصر مستقر بود که 40 تا گردان زده بودند به خط اما نتوانسته بودند رد شوند. ما گردان چهل و یکم بودیم. هشت نفر شدیم و رفتیم تا دوشکا رو خفه کنیم. شهید ابراهیم احمدی نژاد بود، شهید یوسف محمدی بود، شهید حمید کرمانشاهی بود. از بغل جاده تو باتلاق رفتیم جلو. چهار دست و پا روی جنازه ها رفتیم تا رسیدیم پای دوشکا. دوشکاچی یکی دو متر بالاسر ما بود ولی ما رو نمی دید و پشت سری‌های ما رو میزد. آنجا یوسف محمدی دو زانو نشسته بود و قاه قاه می خندید. من التماسش می کردم که دراز بکش الان می بینتمون. یوسف می گفت نه بابا این یارو انگار کوره، «و جعلناهایی که خوندیم کار خودش رو کرده!» خلاصه خیلی که التماس کردم بهم گفت دو تا از اون جوکها که تو دو کوهه تعریف می کردی باید تعریف کنی تا بنشینم. هیچ جوری هم کوتاه نمی اومد. خلاصه ما زیر پای دوشکا دو تا جوک براش تعریف کردیم تا نشست!

- کدام تصویر از دفاع مقدس جلوی چشماتونه؟
داودآبادی: تو سه راه مرگ شلمچه داشتیم نفربر رو از مجروح پر می کردیم که بفرستیم عقب. راننده هی داد می‌زد که دیگه بسه جا نیست اما ما هی مجروح ها رو هر جوری بود هل می دادیم تو تا برن عقب. تا نفر بر راه افتاد من خودم گلوله تانک عراقی رو دیدم که اومد نشست تو پهلوی نفربر! من فقط گفتم یا زهرا... نمی دونم چند تا بودند. تو زندگیم یک بار آن هم آنجا جیغ مرگ رو شنیدم. شب که رفتیم درِ نفر بر رو باز کردیم هیچ چیزی جز یه مشت پودر استخوان پیدا نکردیم. من اونجا کفر گفتم؛ داد زدم خدایا اگر شهیدم کنی خیلی نامردی! اون دنیا به همه شهدا میگم خدا من رو به زور شهید کرد، من نمی خواستم شهید شم! به خدا گفتم من رو برگردون تهران، یه تیکه کاغذ دستم بده تا به همه بگم تو سه راه مرگ چی به سر بچه ها اومد. این یکی از دلایلی بود که نمی خواستم شهید بشم.

- تفاوت بچه های 10، 12 ساله دوران انقلاب با بچه های الان چیه؟
داودآبادی: خاصیت انقلاب این بود که بچه ها زود بزرگ می شدند. طبیعی هم بود که در آن زد و خوردها و... اینطوری بشه. این اتفاق هم تو فتنه 88 افتاد و نتیجه اش شد 9 دی. این نشون داد که نسل امروز هم اگر پاش بیفته صحنه رو خالی نمی کنه.

- اگر پسرتان در زمان جنگ بدون اجازه فرار می کرد و می رفت جبهه چه برخوردی می کردید؟
داودآبادی: خیلی سوال سختیه. جواب نمی دم چون واقعا نمی خوام شعار بدم. آدم باید در آن شرایط قرار بگیره. واقعا برای پدر مادرها خیلی سخته.

- موقع قطعنامه کجا بودید و چه حالی داشتید؟
داودآبادی: وقتی جنگ شروع شد من گریه می کردم که بگذارند برم جبهه. جالبه که وقتی جنگ تمام شد هم باز من داشتم گریه می کردم که بذارن برم جبهه! قطعنامه که پذیرفته شد چند روز بعدش عروسی من بود و برنامه ها را هم چیده بودیم. پیام قطعنامه که آمد من از سپاه خواستم من رو اعزام کنند اما به بهونه همین عروسی نمی گذاشتند. ناچار شدم مرخصی بدون حقوق بگیرم و بعنوان بسیجی برم جنوب.

- حسرت چه چیزهایی را می خورید؟
داودآبادی: الان که کتابم رو میخونم  و می بینم که مثلا سه روز مرخصی گرفتم و اومدم تهران خیلی حسرت می خورم. به خودم میگم بدبخت اون سه روز رو هم می‌موندی دوکوهه هوای اونجا رو تنفس می کردی. یکی هم نبودن در عملیات مرصاد و والفجر مقدماتی. زمان مرصاد که ما رو جنوب نگه داشتند و زمان والفجر مقدماتی هم پام تو گچ بود. ولی می تونستم برم... حیف شد!

- با پای تو گچ می تونستید برید؟!
داودآبادی: آره، اگر می خواستم می شد رفت. ما کم گذاشتیم. مثلا در کربلای هشت جایی که فاصله ما با عراقی ها سه، چهار متر بود، شهید غلام رزاق که تو کربلای 5 پاش داغون شده بود با همون پای داغون اومده بود خط، لی‌لی میکرد و راه می رفت. اومد با من شروع کرد سلام علیک. گفتم غلام، دیوونه اگر الان عراقی ها بریزند تو خاکریز چی کار می کنی؟ گفت به اونجا ها نمیکشه. همین رو که گفت یه خمپاره 120 اومد و شهید شد.

- از بین فیلمهای دفاع مقدسی به نظر شما کدام یک توانسته فضای جبهه ها رو بخوبی نشان بدهد؟
داودآبادی: یکی پرواز در شب مرحوم ملاقلی پور که کانال کمیل رو در والفجر مقدماتی رو نشون می داد.

- همون فیلم که آقای سلحشور نقش نریمان رو بازی میکنه؟
داودآبادی: بله، هرچند خیلی ها میگن این فیلم یه کار سفارشی و شعاریه اما چیزهایی که بچه ها تعریف میکردند همینها بود. و یکی هم اخراجی ها یک.

 

- شما امثال مجید سوزوکی رو تو جبهه دیده بودید؟
داودآبادی: یک هفته قبل از شهادت آوینی بر حسب اتفاق با ایشون تو نماز جمعه کنار هم نشستیم. شروع کردیم به گپ زدن که یه پیر مرد اومد. به آوینی گفتم سید این بنده خدا رو نگاه کن. یه پیرمرد خمیده، کج و کوله، با کت چروک و دستهای خالکوبی شده و... سلام علیک کردیم و گپ زدیم و رفت. بعد به آوینی گفتم این زمان شاه قاچاقچی بود و جنس بین ایران و عراق رد می کرد. حتی تو شناسایی «بمو» راهنمای بچه ها بود. تو جزیره مجنون بچه های اطلاعات عملیات رو می گرفت و تحویل قاچاقچی های عراقی می‌داد و اونها سه چهار روز بچه ها رو می گردوندند تو عراق و بر می گردونند. از این دست افراد زیاد بودند.

- دیگه کی؟
داودآبادی: یکی از بچه های اطلاعات عملیات بود که ما باهاش شوخی می‌کردیم و تو سر وکله‌ش می زدیم. یه بار یکی ما رو دید گفت این بابا گنده لات چهار راه مولویه، اونجا اسمش بیاد تن و بدن همه می‌لرزه شما دارید اینجور تو سرش می زنید!

- از میان کتابها چی؟
داودآبادی: کتاب ستاره شلمچه احمد دهقان و حماسه یاسین انجوی نژاد.

- بازی در قلاده های طلا چطور بود؟
داودآبادی: خیلی اتفاقی بود. واقعا زحمت کشیده بود آقای طالبی. عباس شوقی، مسئول جلوه های ویژه تو اون صحنه ای که پشت بام پایگاه بسیج هستیم به کسانی که به پایگاه حمله می کردند می گفت با آجر واقعا بزنیدشون تا ترسشون تو فیلم واقعی بشه! حالا اونجا که اصلا پشت بام نبود، روی زمین صحنه رو درست کرده بودند. از روبرو سنگ می زدند. ما واقعا جمع شده بودیم و پشت کولر پناه گرفته بودیم تا این آجرها بهمون نخوره. واقعا با پاره آجر ما رو نشونه می گرفتند و می زدند!

- اگر به خودتان واگذار می کردند، دوست داشتید در کدوم مقطع تاریخی بدنیا بیاید؟
داودآبادی: فکر می‌کنم همین زمانی که بدنیا اومدم. چون هم امام رو درک کردیم، هم انقلاب رو هم دفاع مقدس رو. واقعا اینها بهترین زمان بود.

 

- کدوم اتفاقی که بعدا افتاد رو حتی فکرش رو هم در زمان جنگ نمی کردید؟
داودآبادی: من امروز رو می‌دیدم که ارزشها شاید یک کم کمرنگ بشه اما فتنه 88 رو هیچ وقت فکر نمی کردم. شوکه شدم.

- از چی شوکه شدید؟
داودآبادی: بی حیایی. از بی حیایی دوست نماها. هیچ وقت فکر نمی کردم فرمانده خود من بیاد دنبال کروبی راه بیفته و به نظام فحش بده. یه فرمانده گروهان داشتیم که سال 63 قبل از اینکه بیایم تهران، ماها رو جمع کرد و یه حبه قند نشونمون داد. گفت بچه ها مثل این حبه قند نباشید که با همه شیرینیش وقتی میفته تو آب حل میشه. مثل اون یه لیوان آب باشید که وقتی برگشتید شهر حل نشید بلکه بقیه رو تو خودتون حل کنید. همین آقا تو فتنه 88 شده بود مخالف نظام. از این بی حیایی‌ها شوکه شدم. یه فرمانده داشتیم که وقتی صبحگاه نمی رفتیم خودش رو با سلسله مراتب به ولی فقیه می رسوند و ما رو میکرد ضد ولایت فقیه، بعد همین آقا اومد تو روی آقا وایساد.
 
- اگر الان با یکی از دوستان شهیدتون تلفنی صحبت می کردید چی بهش می گفتید؟
داودآبادی: می گفتم دعا کنه عاقبت بخیر شم. همین.
29/4/1391
سایت خبری رجانیوز

[ ۱۳٩۱/٤/٢٩ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی نویسنده و محقق دفاع مقدس از نگارش فیلمنامه عملیات «کربلای 5» به عنوان کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خبر داد.
 
حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا) اظهار داشت:
- عملیات «کربلای 5»، کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود. بنده در نگارش فیلمنامه این عملیات دنبال صحنه‌های هیجانی و کشت و کشتار نیستم بلکه تلاش می‌کنم «ما رأیت الا جمیلا» را در این عملیات به تحریر دربیاورم. اگر بتوانم از دل آتش این عملیات، زیبایی کربلای ایران را به تحریر بکشم، برنده هستم.

خبرگزاری فارس: حمید داوودآبادی فیلمنامه عملیات «کربلای 5» را می‌نویسد

وی که در عملیات «کربلای 5» از لشکر 27 محمدرسول الله(ص) به عنوان رزمنده بسیجی اعزام شده بود، درخصوص علت نگارش این فیلمنامه، گفت:
- تعداد زیادی از دوستانم در این عملیات به شهادت رسیدند. به عنوان مثال در این عملیات با یکی از دوستان صحبت می‌کردم و برای یک لحظه که صورتم را بر‌گرداندم، ‌دیدم که همرزمم به شهادت رسیده است.

این نویسنده و محقق دفاع مقدس خاطرنشان کرد:
- شهید «سیدمحمد هاتف» یکی از نزدیکترین و بهترین دوستانم بود که در عملیات «کربلای 5» با هم آشنا شدیم و او در همین عملیات شهید شد. وی رزمنده بود. قبل از شهادتش به او می‌خندیدم و می‌گفتم «تو شهید می‌شوی». او موقع اذان گریه می‌کرد. از اوپرسیدم «چرا گریه می‌کنی؟» پاسخ داد «دست خودم نیست موقع اذان ناخودآگاه اشکم جاری می‌شود» با این شهید هم ماجراهایی داشتیم.

وی افزود:
- شهید «محمد غلامی چیمه» معلم دبیرستان هاتف بود. وقتی به او گفتیم: «هاتف شهید شد»، گفت: «این همه معلمی کردم، آخر شاگردم از من جلو زد» و یک روز بعد هم، محمد غلامی چیمه شهید شد.

داودآبادی درخصوص کارگردان پیشنهادی برای ساخت این فیلم سینمایی گفت:
- فعلا به کارگردان این فیلمنامه فکر نکرده‌ام، چون اگر قبل از اتمام نگارش فیلمنامه، کارگردان آن را انتخاب کنم، بیم آن را دارم که نگارش فیلمنامه‌ام به تأسی از اندیشه‌ها و زاویه نگاه او باشد.

خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۱/٤/۱٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تاخیر 1300 روزه در افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس
6 سال قبل در چنین روزهایی (3خرداد 1385)، شهردار تهران کلنگ ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس را در تپه‌های عباس‌آباد به زمین زد و با این توصیف که این مکان "نگین درخشان پایتخت" خواهد بود، وعده داد که تا 850 روز دیگر باغ‌موزه دفاع مقدس افتتاح خواهد شد.
بیش از 2000 روز از آن زمان می‌گذرد و هرسال زمان افتتاح کامل باغ‌موزه دفاع مقدس به مناسبت‌هایی مانند سوم خرداد و هفته دفاع مقدس و دهه فجر سال بعد موکول می‌شود و در آخرین وعده، مدیرعامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران با اشاره به اظهارات شهردار تهران در خصوص زمان افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس، گفت: بنا بر قول شهردار تهران، باغ‌موزه دفاع مقدس در 6 ماه اول سال‌جاری افتتاح می‌شود.


حمید داودآبادی، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس کسی که معتقد است:
- اگر یک فرد خارجی وارد ایران شود و او را به باغ‌موزه دفاع مقدس ببریم، پس از یکی دو ساعت بازدید می‌گوید که عجب "پارک زیبایی" بود!

داودآبادی با بیان این که هشت سال جنگیدیم و 15 سال است که دنبال ساخت موزه دفاع مقدس هستیم، به جام‌جم گفت:
- بر مبنای رهنمودهای رهبر معظم انقلاب، قرار شد تا تنها یک موزه بزرگ دفاع مقدس داشته باشیم و کارهای موازی صورت نگیرد و در شهرهای مختلف هم مراکز فرهنگی جنگ تحمیلی ساخته شود.

او افزود:
- حزب‌الله لبنان بی‌آن‌که امکانات گسترده‌ای مانند ما داشته باشد، در عرض دو سال در روی یک کوه بلند و مرتفع موزه‌ای برای جنگ 33 روزه سـاخته است بــــا نام "ملیتا" که امروز هرکس لبنان می‌رود از آن بازدید می‌کند و از زیبایی آن شگفت‌زده می‌شود.

داودآبادی با انتقاد از روند طولانی ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس و همچنین کیفیت آن، گفت:
- شاید آقایان تکذیب کنند، اما من مطلع هستم که برای ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس از تیم‌های خارجی استفاده کرده‌اند و برنامه‌هایی مانند رقص آب و پخش موزیک دارند، که هیچ ارتباطی به فضای جنگ تحمیلی ما ندارد.
در تمام دنیا، موزه‌های جنگشان کاملا بومی و در ارتباط با مولفه‌های جنگ خودشان است، اما من فکر می‌کنم اگر همان 4 تا تانک سوخته را از باغ‌موزه دفاع مقدس برداریم، تبدیل به یک پارک خیلی زیبا می‌شود!

روزنامه جام جم - چهارشنبه 10 خرداد 1391

[ ۱۳٩۱/۳/۱٢ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این هم چندتایی از عکس های غیرحرفه ای بنده از خرمشهر که در زمان های مختلف گرفته ام:

 

نهم اردیبهشت ۱۳۶۱ ساعاتی قبل از شروع عملیات بیت المقدس

شهید امیر محمدی پیشاپیش نیروها

زمستان ۱۳۶۱ میدان فرمانداری خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱گلزار شهدای خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ مسجد جامع خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ پل کارون

زمستان ۱۳۶۱ با شهید علی مشایی

بهار ۱۳۷۴ مسجد جامع خرمشهر

بهار ۱۳۷۴ یادگارنوشته متجاوزین عراقی بر دیوارهای خرمشهر

حاشیه رود کارون زمستان ۱۳۶۱

این هم یک جوک بزرگ برای خنده ای تلخ:

همان مکان بهار ۱۳۷۴ - این بار به همت مهندس مهدی چمران رئیس وقت بنیاد حذف آثار دفاع مقدس!

از همه ویرانه های خرمشهر فقط این قسمت را حفظ کرده اند که بگویند عراقیها چقدر بد بودند که این مکان را با توپ زدند!

[ ۱۳٩۱/۳/٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما، از هم سخنی با آنان گریزانیم!
این ماجرا اصلا در کوچه و محله ما و شما اتفاق نیفتاده.
این داستان اصلا و ابدا واقعیت ندارد. فقط یک داستان واره است و بس!
این را، فقط و فقط نوشتم که خودم را تخلیه روحی کنم.

عکس کاملا تزئینی است! آن هم چه تزئینی!

فاصله‌ای‌ ندارد. دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکی ‌دو وجب‌ بیش‌تر نیست‌. یکی‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمی‌کنم‌ چیزی‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهای‌ اول‌ که‌ آمدند توی‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت ‌ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" دارد و یا ناراحتی‌ای‌ دیگر. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت، ‌خیلی‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌. طبقه‌ی دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزی‌ بگویم‌. ولی‌ وقتی‌ فکر سروصدا و سرفه‌ها افتادم،‌ به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:
- می‌بخشید‌ خواهر، آقاتون‌ تشریف‌ دارند‌؟
ناراحت‌ و شرمنده‌، انگار که‌ همسایه‌های‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:
- دارند‌ نماز می‌خونند‌، اگه‌ امری‌ هست‌ بفرمایید.
کمی‌ آرام تر گفتم‌: "خواهرِ من،‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتی‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش ‌دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طوری‌ توی‌ خونه‌ بمونه‌؛ باعث ‌ناراحتی‌ اهل‌ خونه‌اس ‌...
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌: "چشم‌، حتماً می‌برمش ‌دکتر ...
با همسایه‌های‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌؛ آنها هم‌ شاکی‌ بودند ولی‌ هیچ‌کدام‌ مثل‌ ما ناراحتی‌ نمی‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ دیواربه‌دیوار اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌بار دیگر که‌ رفتم‌ در خانه‌شان‌، خودش‌ آمددم‌ در. جوانی ‌بود شاید 30 ساله‌ که می‌گفتند بچه‌دار نمی‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوی‌ صورتش‌ گرفته‌ بود، و مدام‌ سرفه‌ می‌کرد و خلط‌ بالا می‌آورد. حالم‌ داشت‌ به‌هم‌ می‌خورد. خیلی‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:
ـ آقاجون‌ اگه‌ حالت‌ بَده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خب‌، خوبش‌کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایی‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایی‌ که‌ کسی‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشی‌. مردم‌ خسته ‌هستند صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ می‌خوان‌ یه‌ دقیقه‌ توی خونه‌شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشند‌. آخه‌ درست‌ نیست‌ که‌ آسایش‌ مردم رو به‌هم‌ بزنین‌. والله‌ من‌ فقط‌ احترام‌ این که‌ خیلی‌ مؤمن‌ و مسجدی‌ هستید ‌نگه‌ داشتم‌ وگرنه‌ چندبار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌. عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌وتاپ‌ پنجره‌هامون‌ می‌لرزه. باور کنید‌ خدارو خوش‌ نمی‌یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید ...
دیگر همه‌ی حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ می‌کرد و سر تکان‌ می‌داد. یک‌بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توی‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده ‌بود، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. می‌گفتند از بس ‌همسایه‌های‌ قبلی‌شان‌ ناراحت‌ و شاکی‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست ‌اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها می‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال،‌ چند خانه‌ عوض‌کرده‌اند.

آن‌ شب‌ بدجوری‌ عصبانی‌ شدم‌. ساعت‌ 5/12 بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چی‌ کشیدیم‌ توی‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌. محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همین‌ که‌ صدای‌ دویدن‌ کسی‌ راتوی‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید می‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هر چی‌ که‌ از دهانم‌ درمی‌آید، بگویم‌:
ـ خجالتم‌ خوب‌ چیزی‌یه‌. شماها دیگه‌ شرف‌رو خوردید‌، حیارو تُف‌ کردید‌. بخواد این‌ جوری‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کُلنگ‌ ورمی‌دارم‌ و دیوار رو خراب‌ می‌کنم‌ تا هم‌ شماها راحت‌ بشیند،‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه ‌کن‌، روز مردم‌ راحت‌ باشند،‌ یا روز سرفه‌ کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشند‌، یه ‌ساعت‌ نباید خفه‌ خون‌ بگیری؟ اعصاب‌ مردمو خرد کردی‌. از بس‌ صدای ‌سرفه‌های‌ جناب‌ عالی‌ اومده،‌ مغزمون‌ وَرَم‌ کرده‌. اصلاً خواب‌ از خونه‌مون ‌رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صدای‌ سرفه‌ات‌ بلند شه‌، خونه‌رو روی‌ سرتون‌ خراب‌ می‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بی‌دینی‌ رو که‌ خونه ‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌، چی‌کار کنه‌. همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت ‌رو از مردم‌ گرفتید‌. همین ‌امشب‌ یه‌ استشهاد محلی‌ جمع‌ می‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرون تون‌ کنند‌.

آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توی‌ صورت‌ زنش‌ که‌ آمد در را باز کرد. سعی‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم، ‌ولی‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌ دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ می‌کند؛ تا مرا دید، دست پاچه‌ شد. بُریده‌بُریده‌ با گریه‌ گفت‌:
ـ برادر خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌ ... آقامون‌ داره‌ از دست‌ می‌ره ‌... حالش‌ خیلی‌ خرابه ‌...
گیر کردم‌. ماندم‌ چی‌کار کنم‌. بی‌اختیار گفتم‌:
- اگه‌ چیزی‌یه‌ من‌ برم‌ ماشینم‌ رو بیارم ‌...
ولی‌ او با هق‌هق‌گفت‌:
- نه‌ آقا ... تلفن‌ زدم‌ آژانس ‌ماشین‌ بفرسته ‌... شما بیایید‌ بالای‌ سرش‌ باشید؛‌ من‌ یه‌ زن‌ تنهام ‌...

رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تُشَک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نی‌. زردِزرد. سرفه‌هایش‌ خیلی‌ سخت‌ و جان خراش‌ بود. سطل‌ کنار دستش‌ پر بود از خلط‌ خونی‌. گفتم‌:
- آخه‌ خواهر، ورش‌ دارید‌ زود ببریمش‌ درمانگاه ‌سر کوچه ‌...
گفت‌: "آخه‌ اینو هر دکتری‌ نمی‌شه‌ ببریم ‌..."
اهمیتی‌ ندادم‌ و گفتم‌ شاید دکتر خصوصی‌ داشته‌ باشند، آن‌ هم‌ که ‌الان‌ توی‌ خانه‌اش‌ خواب‌ است‌. سرفه‌هایش‌ سخت‌ شد. شکمش‌ خیلی‌ تند بالا و پایین‌ می‌رفت‌. خیلی‌ سخت‌ و با سروصدا نفس‌ می‌کشید. یکی‌دوتا از همسایه‌ها هم‌ آمدند. زن‌ و دختر من‌ هم‌ آمدند. زنم‌ اولش‌ شاکی ‌بود، ولی‌ وقتی‌ اوضاع‌ را دید، رفت‌ طرف‌ زن‌ او. شروع‌ کرد به‌ دل داری‌ وگِلِگی‌:
- عیبی‌ نداره‌ خواهر، خوب‌ می‌شه‌ ... این‌ دور و زمونه‌ مریضی‌های‌ بدی‌ اومده‌. باید از همون‌ اول‌ می‌بردینش‌ دکتر. کوتاهی‌ کردید،‌ ولی‌ بازم ‌دیر نشده‌. همین‌ درمونگاه‌ سر کوچه‌ دکتر کشیک‌ خوبی‌ داره‌. از همون ‌اول‌ اگه‌ پی‌گیر می‌شدید حالا نه‌ خودتون‌ عذاب‌ می‌کشیدید‌، نه‌ همسایه‌ها ...
زدم‌ به‌ پهلوی‌ زنم‌. رویم‌ که‌ به‌ او بود، افتاد به‌ قاب‌ عکس‌ روی‌ طاقچه‌. کنار آینه‌ و شمعدان‌، بغل‌ قرآن‌، عکس‌ یک‌ جوان‌ قوی‌ و تنومند بود که ‌لباس‌ بسیجی‌ تنش‌ کرده‌ بود؛ توی‌ جبهه‌ بود. عجب‌ هیکلی‌ داشت‌. از آنها بود که‌ می‌گویند یک‌ تنه‌ 10 تا مرد را حریف‌ است‌. زن‌ همسایه‌مان‌که‌ دید من‌ دارم‌ به‌ عکس‌ نگاه‌ می‌کنم‌، رفت‌ آن‌ را برداشت‌ و گرفت‌ جلوی‌ صورتش‌ و شروع‌ کرد به‌ گریه‌ کردن‌. گفتم‌:
ـ می‌بخشید‌ آبجی‌، این‌ خدابیامرز کی‌یه‌؟
نگاهش‌ را که‌ بلند کرد، بدجوری‌ اشک‌ صورتش‌ را پوشانده‌ بود. مثل ‌این که‌ حرف‌ بدی‌ زده‌ باشم‌، یک‌ آه‌ بلند کشید که‌ زن های‌ همسایه‌ دویدند طرفش‌. سریع‌ آمدم‌ کنار. فکر کردم‌ که‌ باید برادرش‌ باشد که‌ این‌ جوری ‌برایش‌ گریه‌ می‌کند.

آن‌ مرد داشت‌ دست‌ و پا می‌زد، حالش‌ خیلی‌ بد شده‌ بود. با پنجه‌هایش‌ کم‌ مانده‌ بود تشک‌ را تکه‌پاره‌ کند. گفتم‌ که ‌بلندش‌ کنیم‌ و با ماشین‌ ببریمش‌ درمانگاه‌. تا آمدم‌ بلندش‌ کنم‌ مچ ‌دستم‌ را گرفت‌. فشار سختی‌ داد، تندتند نفس‌نفس‌ می‌زد، بدنش‌ تقلای‌ شدیدی‌ داشت‌. سعی‌ کردم‌ مچم‌ را از دستش‌ خلاص‌ کنم،‌ ولی‌ نشد. بدجوری‌ گرفته‌ بود. لبانش‌ به‌ ذکری‌ می‌جنبید. صدایی‌ به‌ گوش ‌نمی‌رسید جز خِرخِر نفس‌ زدن‌. خودش‌ را این‌طرف‌ و آن‌طرف‌ می‌انداخت‌. خون‌ از گلویش‌ بیرون‌ می‌زد. گرمای‌ تند و بدبویی‌ از دهانش ‌بیرون‌ می‌آمد.
مدام‌ با خِرخِر نفس‌ می‌گفت‌:
- سوختم‌ ... سوختم ‌...
یک‌ دفعه‌ خودش‌ را بلند کرد و کوبید زمین‌. به‌ سختی‌ نفسی‌ کشید و شکمش‌ از حرکت‌ باز ایستاد. بدنش‌ آرام‌ شد. خونابه‌ از گوشه‌ لبش ‌جاری‌ گشت‌. صدای‌ جیغ‌ همسرش‌ در اتاق‌ پیچید و همه‌ را به‌ وحشت ‌انداخت‌. همه‌ مات شان‌ برده‌ بود که‌ چی‌ شده‌. ناگهان‌ قاب‌ عکسی‌ که‌ دست ‌زنش‌ بود، پَرت‌ شد و صاف‌ افتاد بغل‌ تشک‌ او، روی‌ گل های‌ سرخ‌ِ قالی‌. شیشه‌ی قاب‌ عکس‌ خورد شد. ریزریزریز. خوب‌ که‌ به‌ عکس‌ توی‌ قاب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چشمانش‌ آشناست‌. سرم‌ گیج‌ رفت‌ یک‌ نگاه‌ انداختم‌ به‌ صورت‌ او که‌ چشمانش‌ باز مانده‌ بود، نگاه‌ همان‌ نگاه‌ بود . تسبیحی‌ سفید از آنهایی‌ که‌ حاجی‌ها از مکه‌ می‌آورند، در دست‌ چپش‌ بود. چشمم ‌افتاد به‌ چیزی‌ که‌ در میان‌ تصویر داخل‌ قاب‌ بود. خوب‌ که‌ خیره‌ شدم، ‌دیدم‌ یک‌ ماسک‌ ضدگاز شیمیایی‌ است‌.

چه‌قدر هوای‌ این‌ اتاق‌ گرفته‌. دارم‌ خفه‌ می‌شم‌. این‌ بوی‌ "سیر" ازکجاست‌؟

[ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

عید بود.
شاد بودم و شنگول. بچه هام لباس نویشان را پوشیده و منتظر بودند تا مادرشان بیاید و تشریف ببریم به دیدوبازدید فامیل، آجیل و شیرینی خوری و دست آخر هم عیدی جانانه و بعد هم سر راه، در یک چلوکبابی لوکس و مشدی، دلی از عزا درآوریم.

عید بود دیگر.
ماه محرم نبود که لباس سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم!
اونم من که معاصی، توفیق سوگواری بر اهل بیت را ازم سلب کرده و به جایش مزه مثلا شیرین دنیا و دنیازدگی را در کامم نشانده.

حاج خانم دیر کرده بود.
با دوتا پسر گلم، می گفتم و می خندیدم. آنها هم مثل همیشه، با هم کلنجار می رفتند و پیشنهاد می دادند که اول به خانه کی برویم که عیدی توپول تری می دهد.
عمو یا عمه، خاله یا دایی!

به قول قدیمی ها:
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره

توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود.
اصلا یادم نبود همین چندروز پیش، اسفندماه را پشت سر گذاشتیم.

چیه تعجب می کنید؟
فکر کردید من توقع دارم عید و بهار و شادی بعد بهمن بیاد؟
نخیر، خودم خوب بلدم و می دونم که با تمام شدن اسفند، سرما و سختی تمام می شوند و ایام گل و شادی، سنبل و هفت سین می رسد.

ولی این مال من و شماست.
برای بعضی ها چی؟
اسفند یادآور چیست؟

نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم.
داریم حال می کنیم دیگر!
برای یک بار هم که شده، بگذارید ما سینه سوختگان! عیش بی داغ و سوگ داشته باشیم!

داشتم می گفتم توی حال خودم بودم.
نه، اهل نوار و این چیزها نیستم.
مجاز مجاز بود.
مال خود رادیوی جمهوری اسلامی ایران بود که داشت پخش می شد.
حالا اگر شما بد برداشت می کنید، به من چه؟!
نیت باید پاک باشد.
به قول یکی از بچه ها:
"قلبت سیاه باشه، پیراهن مشکی می خوای چیکار"!

همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم، متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند.
اول فکر کردم مصطفی است که می خواهد مرا سر کار بگذارد، و یا سعید است که می خواهد مثلا من را بترساند!
ولی نه.
هر دویشان عقب نشسته و به کل کل با هم مشغول بودند.

نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد.
دوست نداشتم برگردم به چپ و ببینم کیست و چیست، ولی برگشتم.

بدنم یخ کرد.
سست شدم.
شل شدم.
وارفتم از آن چه می دیدم.
خدا نصیب نکند.

زهرا خانم بود.
مادر حمید، نادر و کیوان.
پیر و خسته، داشت از کنار ما رد می شد.

شهید حمید محمدی

زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید - نوروز ۱۳۶۱

تق تق، آرام به شیشه می زد.
جلوی در را گرفت و نگذاشت از ماشین پیاده شوم، تا به زحمت نیفتم!

نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت.
مطمئنم دست خودش نبود.
وگرنه زهرا خانم، کسی نیست که شادی کسی را عزا کند.
مخصوصا او باوجودی که هربار مرا می بیند یاد خبر مرگ بچه هایش می افتد، قلبا مرا دوست دارد و حاضر نیست اذیتی بشوم.

- عیدت مبارک حمید آقا ...
دیگه به ما سری نمی زنی.
سال نادر و حمید هم که رد شد ندیدیمت ...
چند وقت دیگه هم سال کیوان می شه ...

نادر بر سر مزار حمید ۱۳۶۲

شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی - حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان

یا حضرت عباس ...
چی می گفت این زن؟!
22 اسفند 1362 نادر او، به همراه حسین نصرتی و علی مشایی، در خیبر جزیره مجنون جاودانه شدند و خبر او را من آوردم.
آن روز وقتی زیر تابوت نادر را گرفتم و آن را به راهروی خانه شان بردیم، زهرا خانم یقه ام را گرفت و در میان اشک و ناله فقط گفت:
"حمید ... تو رفتی نادر منو بیاری ... حالا جنازش رو آوردی ..."
و من فقط سوختم و سوختم.

حمید هم دومین روز فروردین 1361 در فتح المبین به شهادت رسیده بود.
یعنی فردای امروز عید!

قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم.
وقتی تیر 1365 خبر شهادت کیوان را در مهران شنیدم، جرات نکردم به تهران بیایم، و چند وقتی خودم را جلوی زهرا خانم آفتابی نکردم.

اینها چیزی نیست.
این حرف زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی ...
وقتی گفت:

- ماشالله چه بچه های گلی ... خدا برات نگهشون داره ...
اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم ... الان مثل تو چند تا بچه گل داشتند ... دختر و پسر ...

کیوان بر سر مزار نادر ۱۳۶۴

کیوان و حمید داودآبادی - ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران

مردم. سوختم. زبانم بند آمد.

از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد، تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد.

حلالم کن زهرا خانم ... حلالم کن ...
به حق صاحب نام بزرگت، بانوی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) ، حلالم کن.
سخت محتاج دعای شما هستم تا عاقبت بخیر شوم، که اگر حلالم نکنید ...
وای بر امروز دنیا و فردای آخرتم.

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به خاک پای پدران و مادرانی که شهیدان، از دامان آنان به معراج پرگشودند.

خبر بسیار ساده بود و چه بسا تکراری:
"درگذشت مادر و همسر شهیدان ولی زاده
مادر و همسر شهیدان ولی زاده، به علت بیماری، به رحمت ایزدی پیوست.
خانم "زینالی" همسر شهید "حاج بابا ولی زاده" است که در سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسید.
این مادر صبور و فداکار پس از همسر، سه فرزند دیگرش امیر، اصغر و اکبر ولی زاده را نیز در دفاع از اسلام و انقلاب اسلامی تقدیم کرد.
امیر ولی زاده درسال ۶۳ در عملیات بدر، اصغر ولی زاده در سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ و جانباز اکبر ولی زاده در سال ۶۹ حین ماموریت به شهادت رسیدند."

 

به همین سادگی ...
و البته هیچیک از فرزندان او، در دوبی و به طرز مشکوک! به شهادت نرسیده اند بلکه مادر فداکار، عاشقانه و خالصانه عزیزانش را تقدیم اسلام کرده است.

میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است

این روزها که برخی به در و دیوار می زنند تا مدرک ایثار و شهادت برای خود و فرزندشان تهیه کنند!
همین روزها که اگر جانبازی عزیز و فقط با هفتاد درصد جانبازی و آن هم فقط با تایید ریاست معظم بنیاد جانبازان! فوت کند، به عنوان شهید شناخته و ثبت می گردد.
این ایام که اگر هر عزیز از نیروهای مسلح به این گونه افتخار شهادت نائل گردد، حداقل یک درجه و رتبه برایش بالاتر ثبت می کنند.
این ایام که ...

شیرزنی چون همسر شهید حاج بابا ولی زاده که خالصانه و بدون هرگونه چشمداشتی، سه گل زیبا و جگرگوشه خود را که در دامان پاک خویش پرورانده و به راه اسلام، انقلاب، ولایت و دفاع از مملکت، به قربانگه می فرستد، چه جایگاه و حکمی دارد؟!
در قاموس بنیاد جانبازان، چند درصد به حساب می آید؟!
در قاموس اداری و سازمانی، چه رتبه و جایگاهی پیدا می کند؟!
اهدای هر شهید که هر کدام آن، قلبی عظیم را به آتش می کشد و جانی سخت را به سوگ می نشاند، چند درصد محاسبه می گردد؟
شهید محسوب می شود یا ...؟!

و صد البته که خانواده معظم و معزز شهدا، که همه داشته خویش را در طبق اخلاص نهادند و هم امروز، خالص تر و بسیار پایدارتر از آنان که غرور سابقه گذشته، مغرورشان ساخته و کرده و ناکرده خویش را فدای فرزند ناخلف و لندن نشین خویش نمودند، و ماهانه 14 میلیون تومان ناقابل از بیت المال مسلمین در کام آن ریختند، نه نیازی به این القاب و جایگاه مادی دارند و نه اصلا به آن فکر می کنند.
چرا که این عزیزان که هر روز شاهد رحلت یک یکشان هستیم، آگاهانه با خدای خویش معامله کردند و به پای آن، جگرگوشه خویش فدا کردند و خود صابرانه به امید رضایت پروردگار ایستادند و لب به گله و شکایت نگشودند.
 
به راستی امروز که اگر پدر، عمه، پسرخاله و پدرزن فلان عنصر سیاسی، وزیر و وکیل اسبق، دارفانی را وداع گوید، همه و همه از وزرا، وکلا، فوتبالیست ها و حتی هنرپیشگان و دیگرپیشگان! برای عرض تسلیت ویژه و دوقبضه، با ارسال دسته گل های فراهم آمده از بیت المال، از یکدیگر سبقت می گیرند، چرا در مراسم خانواده معظم شهدا، همواره ناظر غیبت بی علت هرگونه مسئولین دولتی لشکری و کشوری هستیم؟!
و صدالبته هرچه به انتخاباتی مهم از جمله ریاست جمهوری نزدیک شویم، شاهد چفیه بر سر کردن فلان دکتر و فلان فرتوت سیاسی هستیم، که حریصانه به آسایشگاه جانبازان و دیدار با خانواده شهدا می شتابند!
واقعا خانواده شهدا چشم و چراغ ما هستند یا فک و فامیل فلان رئیس و مدیر و ...؟!
یادمان نرود نشود:
"الم یعلم بان الله یری؟"

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دوقلو بودند. تا آخر جنگ کلی جبهه بودند و زخمی شدند. اگر امروز بودند، حتما سردار نمی شدند؛ چون ستاره هاشون توی آسمون بود نه روی شونه هاشون!
روی سنگ سیاه قبرشون نوشته:
ثاقب – ثابت شهابی نشاط
شهادت: بعد از جنگ، بر اثر گازهای شیمیایی

اصلا زائر ندارند.
آخه پرورشگاهی بودند!

اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد، اگر حال داشتید، سری هم به قطعه 50 ردیف 67 شماره 19 و ردیف 65 شماره 19 بزنید.
شاید که خودمان را پیدا کردیم!
عیدشون مبارک

دوست داشتید اینجارم بخونید
زنبیل قرمز و دوقلوهای افسانه ای!

[ ۱۳٩۱/۱/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهدا مثل ما، انسان‌های دیگر روی زمین هستند فقط بزرگترین فرقی که می‌کنند اهل عمل هستند و در راه خدا اولین عمل توبه و بازگشت است.


نقل از:

وبلاگ "گذر دوست"

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جاتون خالی! دیشب یه‌بار دیگه خدا توفیق داد (استغفرالله، یه‌بار دیگه چیه؟ آن عزیز که همیشه توفیق میده، ولی این ما هستیم که با بعضی اعمال، از خودمون سلب توفیق می‏کنیم) یه مراسم جمع و جور در "دانشکده‌ی علوم و فنون قرآن کریم" برای شهدای گمنام بود که در آن شرکت کردم.
از دو سه ماه قبل عزیزانی که اصلا نه می‏شناختم و نه می‏شناسم‏شان، تماس گرفتند و قرار شد بنده - که به‌دلایلی چند وقتی‏یه از حضور در این گونه مراسم گریزانم و چه بسا سلب توفیق ازم شده! - به‌عنوان "میهمان ویژه" حضور پیدا کنم و از خاطراتم درباره‌ی شهدای گمنام تعریف کنم.

این که مراسم چگونه بود و مثل روال همیشه، باوجود دعوت از شاعر برای شعرخوانی، خود مجری لابه‌لای برنامه کلی وقت برای شعرخوانی احساسی می‏گذاشت و دست آخر بعد از یک ساعت معطلی در مراسم، در نهایت ده دقیقه وقت برای بیان خاطرات به بنده حقیر داده شد، بماند؛ آن چه برای من بسیار مهم و ارزشمند بود، حضور مادر پیری بود که شاید اکثرتان سیمای شکسته و چشمان منتظر و گریان او را در تصاویر تلویزیونی دیده باشید. آن مادری که در تشییع پیکر شهدای گمنام، قاب عکسی در دست دارد و به‌دنبال پیکر فرزند دلبندش شهید "بهروز صبوری" می‏گردد که مهر ماه سال 1361 در سومار مفقودالاثر شده است. همان مادر که می‏گوید:
"برای پسرم عروسی گرفتم. عروس بدون داماد دیدید؟ دامادم نیومده ... توی سومار مفقود شده ..."

مادر شهید در تشییع شهدا سال 1390

همیشه دیدن این صحنه و شنیدن سخنان مادر دلشکسته، آتش به‌جانم می‏زد و وقتی دیدم این مادر عزیز آمد و دقایقی اندک از فرزندش سخن گفت، آتش گرفتم.
خلاصه این که، الحمدلله مراسم بیشتر از آن که برای جمع حاضری که ده دقیقه خاطرات بمباران سومار و شب های سخت و سوزان کربلای پنج را از دهان بنده شنیدند تاثیر داشته باشد، برای خود من تاثیرگذار و مهم بود.

وقتی به خانه برگشتم، نه در مسیر و نه در منزل، اصلا حس و حال صحبت با کسی را نداشتم و ساعت 9 ونیم سر گذاشتم به خوابیدن. بی‏سابقه‌ترین چیز در زندگی من!
ساعت از یک نیمه‌شب گذاشته بود که برخاستم و نگاهم افتاد به گوشی تلفن همراهم که چندتایی پیامک برایم آمده بود. به‌جز یکی دوتا که درباره‌ی نتایج انتخابات بود، متوجه شدم یکی از دوستان دل‏سوز نسل امروزی - که انصافا در فعالیت و تلاش، گوی سبقت را از امثال من ناتوان ربوده - متاسفانه و شاید برای رفع خستگی من! دو سه تا پیامک داده و جوک‏های شهرستانی آب و تاب دار داده. اتفاقا در یکی از آنها، اشاره‌ای هم به حضرت معصومه (س) و حضرت امام رضا (ع) کرده بود که بدجوری دلم را شکست.

علی‏رغم احترام و ارزشی که برای آن عزیز قائل بودم و هستم، و خودش اخلاق نامتعارف و غیرقابل پیش بینی! من را خوب می‏شناسد، شروع کردم به جواب دادن.
رگبار پیامک‏هام آن قدر بی‏رحمانه و شدید بود که شاید جرات نکرد دیگر جوابی بفرستد!

نگاهی که به پیامک‏های ارسالی انداختم، متوجه شدم برای خودم بیشتر از او نیاز به توجه و تامل در آنها هست! برای همین آنها را این جا می‏آورم تا قبل از دیگران، انگشت اشاره‌ام به‌سوی خودم باشد تا پند بگیرم. البته از آن عزیز، بسیار متشکرم و حلالیت می‏طلبم.
و همه‌ی آن چه را در آن شب عزیز توفیق معنوی یافتم، مدیون حضرت معصومه (س) هستم که سالگرد وفاتش بود:

این هم پیامک‏ها:
- خوبه این جوک‏ها نشون می‏ده از ندیدن من ولی زیارت دیگران، بهترین بهره رو بردی! پس اون همه دل‏سوزی برای کارهای زمین مونده، این بود؟
- از خدا عمر با عزت طلب می‏کنم تا توفیق یابم گناه بدون لذت مرتکب شوم! جوک بگم!
- شاید راز زنده مونده من در سه‌راه مرگ شلمچه، این بود که جوک‏های نسل شمارو بخونم و بخندم!
- اگر من در جوک گفتن و گناه بدون لذت از تو، "..." و "..." عقب بیفتم، واسم اوفت داره! نالان و گریان شکایت به‌خدا می‏برم! مگه من از شما چی کم دارم؟!
- اشکت رو درمیارم! حالا بشین شب شهادت حضرت معصومه، واسه او و داداشش جوک بده!
- حالا خیلی راحت می‏تونی بگی: غلط کردی! خودت بدتر از ایناشو بلدی و می‏گی!
- من نه از نبود کار و بیکاری، که از کار نکردن و تنبلی خودم، ولی در عوض گیر دادن به کار کردن حداقلی "..." ، "..." ، "..." و امثال شما شاکی‏ام!
- من از خدا در خلقت کامل خودم شاکی نیستم، از خودم در بندگی ناقصم شاکی‏ام!

این هم لینک های دانلود فیلم مادر شهید صبوری

http://gozaredost.blogfa.com/9003.aspx

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://gozaredost.persiangig.com/video/madare%20shahid%203gp.3gp

با تشکر ویژه از برادر بزرگوار "سیدحسین هوشی سادات"
وبلاگ گذر دوست

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قبلا چند قسمتی عکس و شرح در وبلاگم گذاشتم با عنوان "گورهای بدون فاتحه" از سنگ قبر جنایتکاران حکومت پهلوی، مارکسیست ها، منافقین و ... مدفون در همین بهشت زهرا (س) خودمان گذاشتم که حتی بر قبر برخی از آنان که کاملا مارکسیست و بی دین بوده اند، عنوان "شهید" و الفاظ قرآنی درج شده بود.

به حق چیزهای ندیده!
جنایتکاران شهید!
راستش این دفعه در برابر این تصاویر، چیزی نمی توانم بگویم.
چون همه آن چه را که نیاز به گفتن باشد، همگان می دانند و نیازی به توضیح واضحات نیست.
فقط چون دیدن این تصاویر برای خودم جالب آمد، گفتم شاید بد نباشد شما هم اینها را ببینید.

تصاویری از قبور سردمداران جنایتکار رژیم بعث عراق، مدفون در منطقه العوجه.
از "صدام حسین" و فرزندان خبیثش "عدی" و قصی" گرفته، تا جنایتکاری چون "علی حسن المجید" که فرمان بمباران شیمیایی حلبچه و قتل عام پنج هزار نفر از هموطنان خودش را صادر کرد.

با توجه به آیات و عبارات ارزشی نگاشته شده بر قبور، پیشاپیش از پیشگاه ملت غیور ایران و به خصوص خانواده معظم شهدا به خاطر انتشار این تصاویر، پوزش می طلبم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مهر 1361 – منطقه سومار
عملیات مسلم بن عقیل
هر وقت برادر "صیاد محمدی" - معاون گردان - به چادرمان می‌آمد و می‌رفت، این سؤال برای همه‌مان پیش می‌آمد که:
- چرا برادر صیاد همیشه به طرف چپ تکیه می‌دهد و کج می‌نشیند؟
دست آخر یک بار به خودم جرأت دادم و این مسئله را پرسیدم. روز شنبه 17 مهر که برادر صیاد به چادرمان آمد، خیلی ناراحت بود. ظاهرا برایش مشکلی خانوادگی پیش آمده بود و چون وسط عملیات بود، نمی‌خواست از منطقه خارج شود. نامه‌ای در دست داشت و با تأسف آن را نگاه می‌کرد.
وقتی پرسیدم:
- ببخشید برادر محمدی، مگه این نامه چیه که این‌قدر ناراحت‌تون کرده؟
گفت:
- هیچی. احضاریه‌ی دادگاهه. از بس زن و بچه‌ام رو ول کرد‌ه‌ام و اومده‌ام جبهه، اونم رفته درخواست طلاق داده تا از دست من راحت بشه.
نمی‌دانستم چه بگویم. هم دلم برایش سوخت، هم نسبت به او احساس غرور کردم و خودم را در برابرش حقیر یافتم. برای این‌که حرف را عوض کنم، به خودم جرأت دادم و پرسیدم که چرا کج روی زمین می‌نشیند.
یکی از بچه‌ها که ظاهرا خیلی با او رفیق بود و در عملیات همواره به عنوان بی‌سیم‌چی دنبالش بود، گفت:
- بذارین من براتون بگم.
برادر صیاد نگاه تندی به او انداخت، ولی او گفت:
- خب مگه حرف بدی می‌خوام بزنم؟ نترس برادر صیاد، ریا هم نمی‌شه. این‌جا همه اهل دل هستند و خودمونی.

و ادامه داد:
- چند وقت پیش‌تر، برادر صیاد به من گفت که یه انبردست بردارم و دنبالش راه ‌بیفتم. من هم با تعجب، انبردست رو برداشتم و دنبال‌شون رفتم پشت تپه‌ها. خوب که از دید نیروها دور شدیم، یه‌دفعه دیدم شلوارش رو تا نصفه کشید پایین. رنگم پرید. به تته‌پته افتادم که چه خبره؟ برادر صیاد گفت: نترس بچه. یه ترکش کوچولو خورده پشتم، روم نمی‌شه برم دکتر و بگم اون‌جام ترکش خورده. تو با این انبردست ترکش رو بگیر و یه‌دفعه بکشش بیرون.
نگاه که کردم، دیدم ترکشه اون‌جوری هم که برادر صیاد می‌گه، کوچولو نیست. رفته بود توی باسنش و فقط یه ذره سرش بیرون مونده بود. من ترسیدم دست بزنم. گفتم می‌رم بگم یکی دیگه بیاد درش بیاره که برادر صیاد گفت: فقط همینم مونده که بری توی اردوگاه جار بزنی که اون‌جای صیاد محمدی ترکش خورده تا اون دوزار آبرویی هم که داریم، بره. لازم نکرده. با انبردست نوکش رو بگیر، چشمت رو ببند و اصلا به من فکر نکن. یه‌دفعه با تمام قدرت بکشش بیرون. هرچی هم می‌خواد بشه، بشه. به تو مربوطی نیست.
من هم نوک ترکش رو گرفتم، روم رو کردم اون‌ور و نامردی نکردم؛ ‌چنان ترکش رو کشیدم بیرون که عربده‌ی برادر صیاد توی اردوگاه پیچید. با این‌که خون‌ریزی بدی داشت، اما اصلا انگار نه انگار. یه تیکه پنبه گذاشت روش و رفت. الان هم که می‌بینید کج می‌شینه، مال اون ترکشه‌ست.

که صیاد نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- نه‌خیر، مال ترکش نیست. مال اون جوری‌یه که جناب عالی اون رو کشیدی بیرون. من گفتم صاف بکشش بیرون، تو این ور و اون ورش کردی و یه زخم گنده برام درست کردی که فکر نکنم حالا حالاها بتونم عین آدم بشینم زمین.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پیرمرد رزمنده حاج "احمدقلی علی بیگی بنی" فرزند میرزاجان، متولد 1312ساکن استان چهار محال و بختیاری ( شهر بن) طی سه دوره یکی در سال 1360 عملیات فتح المبین و در سال 1362 عملیات خیبر و در سال 1365 عملیات کربلای پنج در دفاع مقدس حضور داشته است و دارای 25 درصد جانبازی می باشد .
عکس زیر، به گفته خودش:
"در عملیات خیبر سال 62 در جزیره مجنون سوار بر قایق بودیم که یک خبرنگار نیز با ما بود که این عکس را از ما گرفت ."
ایشان می گوید: "رزمنده جوانی که کلاه مشکی بر سر دارد، اهل جونقان است و سه نفر رزمنده جوان دیگر اهل شهرک (شهر کیان) می باشند."

حاج احمد قلی علی بیگی بنیحاج احمد قلی علی بیگی بنی


ایشان می گوید: "سال 137۱ که حضرت خامنه ای (دام ظله) به استان ما سفر کردند، سراغ من را گرفته بودند و گفته بودند به این رزمنده بگویید بیاید پیش من. من هم به حضور او رفتم. وقتی من در کنار ایشان بودم، از ما خیلی عکس گرفتند، که یک نمونه از آن عکس ها را خودم داشتم که چند سال پیش در اصفهان به یکی از اقوام دادم."

نقل از وبلاگ "آرزوهای من"

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ده دوازده سال پیش که هنوز اون قدرها از پایان عاشقی جنگ دور نشده بودم و یه نمه حال و هوای اون روزهارو با خودم داشتم و جای تیر و ترکش های دوران خوب جبهه قلقلکم می داد، برای عمل جراحی، چند روزی در بیمارستان ساسان بستری شدم.

در اتاق انتهای راهرو، یکی از اهالی باصفای شمال کشور که ظاهرا در عملیات کربلای 5 خیلی سخت شیمیایی شده بود، قرار داشت. نامش را که پرسیدم، خودش را "صادق روشنی" معرفی کرد. جوانی بسیار محجوب، مومن و پاک سیما که از همان لحظه اول به حال و هوایش غبطه خوردم.

به روحیاتش غبطه خوردم، ولی از اینکه شدت مسمومیت و اوضاعش را تصور کنم، فراری بودم.
نفس کشیدنش، اعصابم را خورد می کرد. توان نداشتم کنارش بنشینم.
اصلا با خودم فکر نمی کردم روزی برسد از تنفس دیگران، این قدر آزرده شوم!

آن قدر بریده بریده و تکه تکه نفس می کشید که من خسته می شدم. من که فقط نظاره گر بودم و ذره ای از حال و روزش را درک نمی کردم.

همچون سکسکه، ذره ذره هوا را می داد پایین، و تکه تکه برمی گرداند بالا.
وققتی فهمیدم از سال 65 تا امروز همین طور سخت و سوزنده تنفس می کند، رنگم پرید.

هنگامی که پرسیدم:
- تنفس برای تو چگونه است؟
گفت:
- هنگامی که هوا را می دهم پایین، انگار یک گلوله آتشین می دهم پایین و وقتی می خواهم برگردانم، انگاری انفجاری عظیم در سینه ام رخ می دهد. کاشکی می شد این قدر سوزنده نفسم بالا و پایین نشود.

همه اینها یک طرف، وقتی بهش گفتم:
- خدا وکیلی درد و سوز هم داره؟
خندید و با صدای گرفته اش گفت:
- اون دیگه مال عشقشه ...


و امروز صادق روشنی، با گذشت 25 سال از روزهای خوش کربلای 5 همچنان همان گونه تنفس می کند. با سوز و گداز و آتشین.
دوست عزیز جانباز
"غلامعلی نسایی" خاطرات برادر عزیز "صادق روشنی" را در کتابی با عنوان "زود پرستو شو بیا" جمع آوری کرده که توسط "نشر عماد" راهی بازار شده است.

[ ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند 1364
ادامه عملیات والفجر 8 ، جاده فاو - ام القصر
قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی"، فرمانده گردان حمزه و حاج رضا دستواره معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف بگیردشان. بی‌پروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپاره‌ی 60 و تیرهای تک‌تیراندازان که از بالای سرمان می‌گذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم: حاجی جون مواظب باش ... این‌جا تک‌تیرانداز زیاد داره ...
دستواره خندید و گفت: غلط کردن که بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...

 

جمعه بیست و یک فروردین 1366
عملیات کربلای 8 ، شلمچه
بر سینه‌ی خاکریزی که در کنار آن یک سنگر سرپوشیده قرار داشت، دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم. کمی آن طرف‌تر، حاج امینی، فرمانده گردان حمزه، با چهره‌ی بشاش و خونسرد همیشگی، روی سینه‌‌کش خاکریز ایستاده بود و تحرکات نیروهای خودی را در خاکریز مقابل زیر نظر گرفته بود. بین بچه‌های مخابرات که داخل سنگر نشسته بودند، بحثی درگرفته بود و می‌گفتند در جیب یکی از اسرای عراقی، برگه‌ی کد و رمز مخابرات لشکر خودمان را پیدا کرده‌اند.
حاج امینی، بی‌تفاوت و بی‌اهمیت به آن‌چه در پیرامونش می‌گذشت، مراقب کار بود. صدای گرومپ گرومپ خمپاره‌ی شصت، مثل ریتمی موزون، در گوش‌مان می‌نواخت و ما سعی می‌کردیم برای جلوگیری از تلفات، حتی¬‌الامکان فاصله‌مان از یکدیگر بیشتر باشد.
این بار هم مثل دفعات قبل و عملیات گذشته، لج‌بازی و شاید تنبلی‌ام باعث شده بود که کلاه‌آهنی‌ام را در سوله‌ی عقبه جا بگذارم. با وجود آن‌که چندین بار، ضرورت وجود کلاه‌آهنی را در جنگ حس کرده بودم، اما باز هم تحمل چیزی شبیه «دیگ مسی» را نداشتم که هنگام دویدن روی سرم لق بخورد و هنگام تنفس بندش زیر گلو را کیپ کند. گوشه و کنار سنگر و اطراف خاکریز را به دنبال کلاه گشتم، اما دست از پا درازتر و با قیافه‌ای مضطرب، برگشتم. حاج امینی با لبخندی شیرین گفت: چی شده؟ دنبال چی می‌گردی؟
سعی کردم غرورم را حفظ کنم. گفتم: هیچی.
وقتی فهمید کلاه‌آهنی می‌خواهم، خنده‌ای کرد و کلاه‌آهنی‌اش را از سر برداشت و با خونسردی به طرفم دراز کرد. هر چه امتناع کردم، قبول نکرد و با اصرا کلاه را در دست‌هایم گذاشت و بدون کم‌ترین اضطراب و هراسی به طرف خاکریز رفت.
چند لحظه بعد، حاج امینی از بریدگی سینه‌ی خاکریز گذشت و سعی کرد با داد و فریاد، چند نفر از نیروهای خاکریز مقابل را متوجه اشتباه‌شان کند. گویا آنان ناآگاهانه در مسیری انحرافی به طرف مواضع دشمن می‌رفتند، اما در میان غرش خمپاره‌ها و کاتیوشاها، صدا به صدا نمی‌رسید. حتی سوت زدن هم فایده‌ای نکرد.
حاج امینی بلافاصله دست در جیب شلوارش برد و یک تیر و کمان سنگی از جیب بیرون آورد. سنگی میان قلاب گذاشت و کش آن را تا آن‌جا که جا داشت کشید. در آن لحظه، چهره‌ی خندانش به کودکی می‌مانست که با شیطنت، تیر و کمان را به سمت گنجشک‌های روی درخت نشانه رفته باشد. سنگ از قلاب رها شد، به یکی از بچه‌های خاکریز مقابل خورد و به دنبال آن صدای خنده‌ی نیروها بلند شد. بچه‌ها ایستاده بودند و حاجی را نگاه می‌کردند که هنوز تیر و کمان در دستش بود. هر کس چیزی می‌گفت:
- حاجی مواظب باش تیرش تموم نشه!
- حاجی بردش چقده؟
- حاجی ساخت کجاس؟
حاج امینی با لبخندی شیرین‌تر از قبل، تیر و کمان را در جیب گذاشت. با این کار توانسته بود نیروها را از پیش رفتن در مسیر انحرافی و اشتباه باز دارد.

خداوند او را که همچنان برای ما بسیجی های دیروز، سرداری مخلص و گوش بر فرمان ولایت، آماده جان فشانی در راه اسلام و انقلاب است، حفظ کند.

این هم نشانی ۱۷۰ عکس ناب از آلبوم حاج امینی در سایت ساجد:

گالری تصاویر حاج امینی

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
6-5-4-3-2-1
یکی نه، دو تا نه، شیش تا بچه.
قد و نیم قد.
کوچیک و بزرگ.
یکی از یکی شیرین تر و دردانه تر واسه‌ی بابا. هم بابا، هم مامان.
اون طور که خود "حسین" می گفت، 6 نفر ناقابل بچه داشت. سن و سال اون موقع شون رو نمی دونم، ولی الان باید واسه‌ی خودشون مرد و زنی باشند. بچه و نوه و ...

تابستون گرم 1365 توی منطقه‌ی "فکه" بود که باهاش آشنا شدم. پدرم رو درآورد. بعد از ظهرها که از بچه های گروهان یک گردان شهادت آمار می گرفتم، همیشه دو نفر غایب داشتیم.
تلک و تلک از تپه ها خودشون رو ول می کردن و می اومدن پایین. "عباس" از اون ته داد می زد: "شهید" تا آمارشون رو حاضر بزنم.

عباس نه! اون یه بچه بیشتر نداشت. چند ماهش بیشتر نبود. می گفت اسمش "اسماعیل" است. خیلی با عکسش حال می کرد. نازش می کرد، می بوسیدش و قربون صدقه اش می رفت.

مگه بچه چقدر شیرینه که آدم توی گرمای 50 درجه‌ی فکه، دلش رو به اون بسپره و اون قدر باهاش سرگرم بشه که اصلا گرما و سرما حالیش نشه؟!
من که نمی فهمیدم. هم نمی فهمیدم هم حالیم نمی شد. آخه خودم هنوز بچه بودم. بچه و پر ادعا در برابر حسین و عباس!

- شما چتون شده؟ بسه دیگه خجالت بکشین ... مثلا از خونه و زندگی بریدین اومدین جبهه تا برای خدا بجنگین ... این طوری سر نماز دعا می کنین "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک"؟!
آره براتون زدن بغل. دو قبضه هم شهادت رو بهتون می دن. چیه که این قدر چسبیدین به بچه تون؟ مگه چی داره؟ منم خودم یه داداش کوچیک دارم که خیلی شیرین زبون و باحاله، ولی دیگه این قدر بهش وابسته نیستم که بزنم توی کوه و کمر و خطر میدون مین رو به جون بخرم که چی؟ برم اندیمشک تلفن بزنم خونه مون! بسه بابا چقدر بابایی شدین. خب اگه این طوره اصلا واسه‌ی چی اومدین جبهه؟ همون جا می موندین و بچه تون رو تر و خشک می کردین.

امان از خنده‌ی جفت شون. همین خنده‌ی قشنگ شون بود که اون روز پدرم رو درآورد، امروزم داره آتیشم می زنه.
حسین با اون چهره‌ی توپول و زرد گونش خندید و گفت:
- داود جون ... این قدر تند نرو.
- ببین صد بار بهت گفتم اسم من حمیده و فامیلیم هم داودآبادی؛ پس من رو داود صدا نکن.
خندید و گفت:
- ولی من امروز خوشمه که داود صدات کنم مگه جرمه؟
- خب به خاطر سن بالات چشم، هر جور دوست داری صدام کن ولی من دوست دارم حمید صدام کنی.
- خب باشه حمید جون، خیلی داری تند می ری. پیاده شو با هم بریم.
- کجا بریم؟
- هیچ جا. همین جا بمونیم ولی بذار واست یه چیزی رو بگم. من رو که می بینی، بچه‌ی بزرگم کم از سن و سال تو نداره.
- به به مبارکه بابا بزرگ.
- ممنون. اون تازه یکی شونه. من شیش تا بچه‌ی قد و نیم قد دارم که قربون همه شون می رم. همه شون برام یه مزه دارن. همه شون مثل میوه های یه درخت می مونن.
- ماشاالله خدا بده برکت. پس واسه‌ی چی اومدی جبهه؟ به هر کدوم بخوای روزی یه نون هم بدی، باید یه نونوایی باز کنی.
- صبر کن نونوایی هم برات باز می کنم.
- بفرما بابا بزرگ.
- ببین جوون که مثل پسر خودم می مونی، درسته که من شیش تا بچه دارم و داوطلبانه اومدم جبهه تا به اسلام و انقلاب خدمت کنم، اینم درسته که من از زن و بچه هام بریدم و اومدم این جا مرگ و ترکش و تیر و آتیش رو به جون بخرم تا ناموس مملکتم رو حفظ کنم، ولی فکر نکنم این که من برم به بچه ام تلفن بزنم تا بچه‌ی یک ساله ذوق کنه که بابایی هم داره، گناه باشه یا با جبهه اومدن من تناقضی داشته باشه. خود خدا شاهده و بهتر از خود من و تو می دونه که این تلفن ها که می زنم و با بچه هام حال می کنم، یه ذره هم توی ایمان و اعتقادم خلل وارد نمی کنه و عمرا اگه پاهام رو بلرزونه. من عاشق اونا هستم، اونا هم عاشق من، ولی جنگ جای خودش رو داره.

آخر سر که زد روی شانه ام و با خنده‌ی همیشگی گفت:
- صبر کن، انشالله بابا بشی، اون وقت می فهمی من چی می گفتم.
من دیگر لال شدم. زبانم به سقف دهانم چسبید.

دوشنبه شب 9 تیر ماه 1365، گردان شهادت "خط شکن" بود و باید به خط دفاعی عراق که شهر مهران رو به اشغال درآورده بود، حمله می کرد. ساعتی بیشتر به عملیات نمونده بود. "حسین ارشدی" و "عباس تبری" رو با هم در یک سنگر دیدم. جلو رفتم و پس از حال و احوال، به حسین گفتم:
- این شیکمی که تو داری، خوراک خوبیه واسه‌ی آر. پی. جی های عراقی که صاف بخوره وسطش ... گرومپ و اون وقت کلی حوری نصیبت بشه.
و حسین فقط خندید. آرام و شیرین. ساکت و ... مظلوم.

ساعت 9 شب شد و عملیات آغاز. تیربارهای دشمن شروع کردن به شلیک. حسین از میان ستون نیروها که سینه خیز می رفتند، برخاست تا خودش رو به تیربار دوشکای دشمن نزدیک کند که ...

یه گلوله‌ی سرخ آر. پی. جی ویژ و ویژ کنان اومد و اومد تا ... صاف خورد وسط شکم حسین و ...
حسین پدر شیش بچه‌ی قد و نیم قد، افتاد روی بیابون تفتیده‌ی دشت مهران و ... جان داد.

چند وقت بعد، پرسون پرسون آدرس خونه شون رو توی شهرک دولت آباد پیدا کردم. وقتی همسرش رو با بچه ها دیدم، کپ کردم. زن حسین فقط یه چیز بهم گفت:
- چرا حسین من رو با این بچه ها تنها گذاشت و رفت؟!

شهید عزیز حسین ارشدی

آن که نفهمید:
بعضی ها خیلی ادعاشون می شه.
بعضی ها خیلی خودشون رو بزرگ فرض می کنن.
بعضی ها خودشون رو بچه‌ی پیغمبر می دونن.
آره بچه‌ی پیغمبر هستن.
مثل بچه‌ی حضرت نوح!

بعضی ها انقلاب رو فرزند معنوی خودشون می دونن.
بعضی ها زنده بودن انقلاب رو مدیون زنده بودن خودشون می دونن.
بعضی ها فکر می کنن چه تخم دو زرده ای واسه‌ی مملکت گذاشتن!
بعضی ها فکر می کنن چون قبل از انقلاب مبارزه کردن، زندان رفتن و شکنجه شدن، همه‌ی انقلاب مال اونا و خونوادشونه و بچه‌ی ننرشون هر کاری که دوست داره می تونه بکنه.
بعضی ها از اسمش خجالت می کشن، ولی بدشون نمی یاد بچه شون "ولیعهد" بشه!

بعضی ها به خاطر اسلام و انقلاب، زیر بدترین شکنجه ها ایستادند و به سخت ترین تبعیدها رفتند، ولی امروز ...
ولی وقتی پای فدا کردن چیزهایی که داره اونا رو به گرداب می کشونه، کم میارن.
بعضی ها همه‌ی سابقه‌ی مبارزه و جهادشون رو با "آقازاده" شون عوض کردن.
بعضی ها حاضر شدن از ولایت بگذرن تا پسرشون هر غلطی که می خواد بکنه.
بعضی ها بچه‌ی عزیز دردونه‌ی خودشون رو از هزاران مفقود و شهید ارزشمند تر می دونن؛ چون اونا که اصلا نمی دونستن سوئیس و سوئد و لندن و هامبورگ کجاست که بخوان مثل این آقازاده ها آب زلال معرفت در آن وادی عشق و دوستی! نوش جان کنند.

بعضی پدرها بدجوری باختند.
بعضی خواص حاضر شدند جسم شون رو واسه‌ی انقلاب فدا کنن، ولی از بچه شون نگذشتن.
بعضی ها اگه اون روز تاریخ ساز بودن، همون اول که خدا می گفت فرزندت رو قربونی کن، دستور می دادن پروارترین گوسفندها رو از استرالیا بیارن و تقدیم آستان خداوندی کنن بلکه بچه شون چند صباحی بیشتر به تجارت گوشت و پوست و ... بپردازه.

بعضی ها در عید قربان، خوب منبر میرن و از قربانی دادن در راه خدا حرف می زنن، ولی نه برای خودشون، که برای دیگرون.
بعضی ها برای این که بچه‌ی خطاکارشون رو از تنبیه و بازخواست دور کنن، اون رو می فرستن پهلوی آبجیشون در لندن تا جمع شون جمع بشه و یکی شون کم!
بعضی باباهای امروزی، بد جوری باختن.
بعضی ها شدن مصداق این که:


"بچه که بودند از بابای شان می ترسیدند، حالا که بابا شدند، از بچه شان می ترسند."

بابای من، که نه من براش کار خیری کردم و نه اون قدری ارزش مادی و مالی دارم که بخواد اسلام و انقلاب رو فدای من بکنه. همین که تا آخر جنگ گذاشت برم جبهه و تیرو ترکش نوش جون کنم، کلی لطف کرده.
بابای من هیچ وقت حاضر نبود و نیست اگه خلافی از من سر زد، من رو بفرسته خارج تا دست کسی بهم نرسه.
مطمئنا اگه من به انقلاب اسلامی خیانت می کردم و اسناد مملکت رو به آمریکایی ها می فروختم و می رفتم در آغوش یک بهایی در "کاستاریکا" زندگی کنم، پدرم اگر سردار هم بود، هیچ وقت مرا نمی بخشید و برای دیدنم محرمانه و از پول بیت المال هزینه نمی کرد و به فرانسه نمی اومد.
(با تشکر از نویسنده وبلاگ "سردار رضایی")

بگذریم.
بعضی ها برای پیامبر (ص) از جانشون گذشتن، زخم شمشیر برداشتن و تا مرز شهادت پیش رفتن، ولی ...
ولی در "جمل" گول آقازاده هاشون رو خوردن و حاضر نشدن بر دهن بچه‌ی بد کرداشون بکوبن، برای همین علی (ع) رو فدای فرزند سوگلی شون کردن.
بعضی ها امروز چقدر قشنگ نمایش نامه‌ی تلخ "نهروان" رو بازی می کنن.

بعضی ها امروز چقدر دوست دارن بر سر حکومت بصره، با علی قهر کنن.
خدا نکنه بعضی ها که زخم تیر و شمشیر از سال های اول انقلاب در بدن دارن، همه‌ی اونا رو به سلامت و خوشبختی فرزندشون ببازن. اون هم فرزندی که برخلاف انقلاب و امام و ولایت گام می زنه و دست آخر برای خوش آمد دشمنان خوش رقصی می کنه.

من که نفهمیدم، شما می تونین وجه تشابهی بین حسین ارشدی که یه آدم آسمون جل جنوب شهری ساکن اجاره ای پایین ترین نقطه‌ی تهران در شهرک "دولت آباد" بود، با اونایی که خونه شون در بهترین نقطه و خوش آب و هواترین مکان شمال تهران در خانه ای 2000 متری فراهم آمده از خون شهدا و بیت الماله، بیابید؟!

اگه حسین ارشدی امروز زنده بود، خود و سابقه و همه چیزش رو فدای آقازاده اش می کرد که به سلامت برود و بیاید و به اسلام و انقلاب و ولایت هر آن چه می خواهد خیانت کند؛ یا فدای آقا؟!

براستی حسین ارشدی که نه سردار بود، نه دکتر و نه آیت الله، با اون سواد کم، از ولایت فقیه و اطاعت پذیری از امام و ولایت چه درک کرده بود که امروز خواص این قدر لنگ می زنند؟!

شاید یکی از علت هاش این بود که:
حسین و عباس، انقلاب رو ارث پدری خودشون نمی دونستن و همیشه نسبت به اون احساس مدیونی و بدهی داشتن ولی این حضرات ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

[ ۱۳٩٠/۸/٢٧ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سالی است شاهد بازی فردی در سینما و تلویزیون هستیم که به قول خودش "از بس در سریال های تلویزیونی بازی کرده، در همه کانال ها او را می بینیم و فقط در کانال کولر و ... او را نمی توان دید!" (بنا بر اظهار خودش در ویژه برنامه شب های ماه رمضان 1390 در شبکه 2 سیما).

 "مهران رجبی" که به قول برخی کارگردانان "اگر طرحی برای ساخت سریال به تلویزیون می دهی، در کنار فیلمنامه و دیگر لوازم، حتما باید نقشی برای او داشته باشی تا بتوانی مجوز ساخت بگیری!" اخیرا بسیار پرکار شده است.

 وی به لحاظ تیپی و اخلاقی، همواره نقش شاد و به قول معروف طنز بازی می کند و کم تر در نقش های جدی ظاهر می شود.

 رجبی در فیلم اخراجی های 2 نیز در نقش "دکتر " همچون دیگر کارهایش بسیار زیبا و طناز ایفای نقش کرد.

 یکی دو سال پیش در یکی از برنامه های تلویزیونی، رجبی که میهمان بود، درباره نقش هایش در سینما و تلویزیون به نکته بسیار مهمی اشاره کرد که برای من یکی خیلی جالب آمد.

 رجبی گفت که به دلیل حساسیت همسرش نسبت به نقش های وی، در فیلم های سینمایی و بخصوص سریال های تلویزیونی هیچگاه رجبی را در نقش "شوهر یک زن" و یا "پدر یک دختر" ندیده اید! چون همسرش اجازه چنین کاری را به او نمی دهد.

 این نکته که همسر محترمه او نسبت به جایگاه شوهرش تا این اندازه حساس و غیرتی است، برایم خیلی خوشایند و جالب آمد.

مهران رجبی رزمنده در کنار همرزمانش در جبهه


 بعدها در جریان ساخت اخراجی های 2 در اردوگاه نگه داری اسرای ایرانی که در فردیس کرج بازسازی شده بود و شب ها در اوج سرما بازیگران به ایفای نقش می پرداختند، با مهران رجبی از نزدیک آشنا شدم.

 

مهران رجبی - مصطفی داودآبادی - حمید داودآبادی


مسعود دهنمکی - مهران رجبی - حمید داودآبادی در پشت صحنه اخراجیها ۲


 هنگامی که فهمیدم او رزمنده دفاع مقدس بوده و در لشکر 10 سیدالشهدا به عنوان "سکاندار قایق" در عملیات مختلف شرکت داشته، برایم جالب تر و قابل احترام بیشتر آمد.

مهران رجبی سکاندار بسیجی لشکر سیدالشهدا (ع)


چندی پیش نیز خبرگزاری فارس مصاحبه های مفصلی با وی انجام داد و با تیتر "رزمنده ای که بازیگر شد" خاطرات و تصاویر مهران رجبی از حضور فعالش در دفاع مقدس را در منتشر کرد که مورد استفاده سایت ها و نشریات بسیاری قرار گرفت.

متاسفانه در آخرین نقش های رجبی در سیما و سینما، برخلاف ادعایش، او را نیز در نقش همسر زنان دیگر و پدر دختران، دیدم و با خود گفتم "حتما درجه حساسیت همسرش پایین آمده است!"

شب گذشته (دوشنبه 16 آبان 1390) همزمان با عید قربان، آخرهای شب ظاهرا سیمای ضرغامی تازه یادش آمده بود عید است و به جای سخنرانی های مذهبی و توصیه و نصیحت های اخلاقی فلان خانم و آقای کارشناس مذهبی و روانشناس! و پس از پخش لورل و هاردی و سه کله پوک و ... مثلا برنامه ای شادی پخش کرد.

میهمان ویژه این برنامه "مهران رجبی" بود که با همان حالت شوخ و جذاب همیشگی، شروع کرد به ذکر خاطرات درباره حج و به قول خودش از "ماراتون عملیات حج" تعریف کرد.

مهران رجبی در کسوت بسیجی در دوران دفاع مقدس


رجبی در بین صحبت هایش گوشی موبایل خود را درآورد و تصویری را در آن نشان داد که فیلمبردار برنامه نیز بر روی آن زوم کرد و برای همه نشان داد.

این جا دیگر بحث پخش تصاویر غیراخلاقی فلان هنرپیشه و یا شایعه ساز ی درباره این و آن نبود!
خود آقای رجبی، تصویری از تست گریم خود در سر صحنه آخرین فیلمی را که به گفته خودش "اند خلاف" نام دارد، به بینندگان نشان داد.

خواه ناخواه همان گونه که همه انتظار دارند، نقش جدید او در این فیلم نیز طنز است ولی در کمال تاسف، تصویری که وی از خودش نشان داد مو بر تنم راست کرد!

مهران رجبی در حالی که روسری بر سر داشت، ماتیک سرخاب بر چهره و لبانش مالیده بود و در نقش زنی بنا بر اظهار خودش با هیبت و تیپ بازیگر قدیم سینما و تلویزیون مرحوم "پروین سلیمانی" معروف به "طاهره چنگالی" ظاهر شد.

و ... مهران رجبی در نقش یک زن خلافکار!


عکس را که دیدم تنم لرزید و بدتر از آن اظهارات رجبی بود که از بازی خودش در نقش یک زن، بسیار راضی بود و آن را متفاوت و جالب تر از دیگر کارهایش می دانست.

بغل دستی ام که تعجب من را دید خون سردانه گفت:
- خب مگه چیه؟ این هم بازیگره ... مجبوره نقشی را که بهش می دهند بازی کند ...

یک آن همه آن چه درباره او خوانده و از زبان خودش شنیده بودم، جلوی نظرم آمد. بر خود لرزیدم و ضمن آن که دعا کردم همه مان عاقبت به خیر شویم، با خود گفتم:
- حتما برای دستمزد و پولش مجبور به ایفای چنین نقشی شده و به قولی "رزمنده ای که زن شد"!

 در همین حال ترانه ای را که همواره با صدای زیبا و جذاب "محمد اصفهانی" شنیده بودم، با خود زمزمه کردم:
"واسه نونه ... واسه نونه ..."

آن چه که تصویر زن شده مهران رجبی، تلنگر عظیمی بر من شد و بیشتر از همه مرا تکان داد این بود که:

 ماه رمضانی که گذشت، نشسته بودم تا فقط برای سرگرمی و بدون هرگونه علاقه! آخرین قسمت سریال مختارنامه را ببینم که موبایلم زنگ خورد. نگاه که کردم، دیدم آشناست. دوست بزرگوار "ابوالقاسم طالبی" کارگردان سینما و تلویزیون بود. تعجب کردم که چی شده او این وقت شبی زنگ زده؟ همین که گوشی را برداشتم، گفت:
- همین الان یه آژانس بگیر و بیا سر صحنه فیلم من.

 اصرار که کرد راه افتادم و رفتم. بذایم جالب بود و علاقه هم داشتم که بروم پشت صحنه فیلم سینمایی "قلاده های طلایی" که چند وقتی بود ساخت آن را شروع کرده بود، ببینم. فیلمی بسیار مهم و کاملا سیاسی درباره فتنه 88 و شکست توطئه عظیم دشمنان و بدخواهان انقلاب اسلامی و ولایت فقیه.

همین که وارد اناق شدم، فیلمنامه را داد دستم و خواست تا یکی دو تا از دیالوگ های آن را تمرین کنم. هر چه از من اصرار که "تا امروز فقط و فقط برای ذکر خاطرات جبهه جلوی دوربین رفته ام"، از او اصرار که "نقش یک بسیجی در فیلم هست که من دیدم بهترین فرد برای ایفای آن، فقط و فقط تو هستی."

 القصه، آقا حمید رزمنده، شوخی شوخی شد "بازیگر".
رزمنده ای که بازیگر شد!

 دو سه پلان کوچولو در نقش بسیجی ای شاد و شنگول بازی کردم، که حالا یا برای دل خوشی من و یا جدی جدی، کارگردان و اکثر عوامل خوش شان آمد و باورشان نمی شد که اولین بار است جلوی دوربین سینما قرار می گیرم و بدون تمرین این گونه بازی می کنم!
و انصافا "بازی" هم کردم ها!

 وقتی هم به خانه بازگشتم، سر شوخی را باز کردم که:
- حالا دیگه شما با یک هنرپیشه حرفه ای طرف هستید ...
و از همه بدتر وقتی بود که با کلی ژست و ادا گفتم:
- مطمئنا بعد از دو سه نقشی که بازی کنم، می تونم جای شریفی نیا رو توی سینما بگیرم و خلاصه فیلم "دنیا" و پدر سوخته بازی و نقش حاجی بازاری ای با دو سه تا زن و ...
که کم مانده بود گل های بشقاب غذا، توسط همسرم در صورتم نقش بندد!

 همین که تصویر مهران رجبی در نقش زنی بزک کرده را دیدم، فقط با خود گفتم:
- تو غلط می کنی بازیگر شوی.
-  کی گفته همه رزمنده ها باید بازی بخورند! و بازیگر شوند؟!

 بادی به غبغب انداختم و با خود گفتم:
- مطمئنا مشکل سینمای ما، بخصوص در بخش دفاع مقدس، بازیگر و حتی کارگردان نیست! که فقط و فقط موضوع و در اصل فیلمنامه و محتوای درخور و شایسته است. پس تو غلط می کنی ...

 صبح زود بعد نماز (که الحمدلله چند وقتی است خواب نمی مانم و قضا نمی شود. چون بعد جنگ، خواب و تنبلی بدجوری بر نماز صبحم غلبه داشت!) زدم بیرون تا بروم سر کار. در راه این نوشته را در ذهنم پختم، آفریدم و قصدم این شد تا آن را با این جمله تمام کنم:

 وقتی امام عزیز با آن عظمت و جایگاه دنیایی و معنوی، می گوید:
"افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند."

 من فقط می توانم بگویم:
"افتحار من هم این است که برای دین، ولی فقیه و مملکت خویش بسیجی ام و امیدوارم بسیجی بمیرم و با بسیجیان همرزمم شهدای بزرگوار، محشور گردم.

 انشاءالله "واسه نون" نیست، و مطمئنا این از هر نقش آفرینی و بازی گری دنیایی، ارزش و جایگاهش بالاتر است.

 خداوند عاقبت همه را ختم به خیر گرداند.
آمین یا رب العالمین

[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پنج‌شنبه 24 بهمن 1364
سنگرهای کمین حاشیه‌ی جاده‌ی فاو – ام القصر
گردان شهادت - لشکر 27 محمد رسول الله (ص) - عملیات والفجر 8
به دلیل این که تحرک تانک‌های دشمن فقط از روی جاده ممکن بود، تعدادی از نیروهای گردان تخریب برای زدن جاده‌ای که تانک‌ها روی آن مستقر بودند، همراه با مقدار زیادی مواد منفجره، به طرف آن‌جا رفتند. چندتایی هم از بچه‌های گردان شهادت برای مراقبت از آنها که هیچ سلاحی نداشتند، دنبال‌شان رفتند. پس از این که جاده منفجر شد، همه شروع کردند به دویدن طرف سنگرهای ما. عراقی‌ها که بدجوری عصبانی شده بودند، منطقه را زیر آتش خمپاره‌ 60 و توپ مستقیم تانک گرفتند. همراه (شهید) "جمشید پیروز مفتخری" و چندتایی دیگر از بچه‌ها نزد آنها رفتیم و یکی از نیروها را که ترکش به فکش خورده و گلویش را شکافته بود، روی برانکارد گذاشتیم تا به عقب ببریم. ناگهان گلوله‌های تیرباری که به طرف‌مان شلیک می‌شد، باعث شد مجروح را همان جا رها کنیم و بپریم داخل چاله‌ای. چاره ای نبود. چاله اندازه‌ی قبری کوچک بود که ما دوتا را به زور در خود جای می داد. جان پناه دیگری هم نبود که برانکارد و مجروح را داخل آن ببریم. زمین هم مثل کف دست، صاف صاف بود. یک آن متوجه شدم مجروح تکان شدیدی خورد و فریاد زد. بیرون که آمدم، دیدم متأسفانه یکی از گلوله‌ها به کمر مجروح خورده و او را قطع نخاع کرده است.
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان" خاطرات حمید داودآبادی

آن مجروح، کسی نبود جز جانباز بزرگوار "مصطفی باغبانی"

 

"هادی روان‌خواه" درباره‌ی شهادت جمشید می‌گفت:
"جمشید هنگام عبور از سینه‌کش تپه، رفت روی مین والمری. شدت انفجار به حدی بود که یک پایش کاملا قطع شد و ده‌ها متر آن طرف‌تر افتاد وسط میدان مین." حتی از شنیدن نحوه‌ی شهادت جمشید، آن هم بعد از 20 سال، بغض در گلویم نشست و یاد شب‌های سرد فاو و عملیات والفجر 8 افتادم. با این که زیاد با هم دم‌خور نبودیم، ولی خیلی دوستش داشتم و شهادتش حالم را گرفت.
"جمشید پیروز مفتخری" چهارشنبه 14 مرداد 1366 در عملیات نصر 2 در ماووت به شهادت رسید.

آقا مصطفی!
جمشید که رفت، شما بزرگواری  بفرما و من یکی رو حلال کن

گزارش تصویری/ زندگی جانباز سردار مصطفی باغبانی - 1

گزارش تصویری/ زندگی جانباز سردار مصطفی باغبانی - 2

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دوست بزرگوار "امید حسینی" در "سایت آهستان" مطلبی در دفاع همه جانبه از آقای سیدمهدی شجاعی منتشر کرده و از بنده نیز درخواست نمود تا آن را بخوانم و نظرم را بنویسم.
ممنون. خواندم و این هم پاسخ بنده به آهستان:

بنام حضرت دوست
شهید مصطفی چمران: هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود، شناختن "مرد" از "نامرد" آسان می شود!
بزرگوار!

همین که نوشتی "نویسنده محبوب آقای سید مهدی شجاعی" همان اول خط و نشانت را کشیدی! یعنی کاملا چشمانت را بر هرگونه خطا و اشتباه او بستی! و هیچ گونه نقدی بر او را نمی پذیری!

بنده وقتی آن خاطره را ذکر کردم، به صورت تیغ زده شجاعی گیر ندام، به این گیر دادم او که اصلا ساعتی هم در جبهه نبوده، به چه حقی برای رزمندگان دیروز خط و نشان می کشد و عملی را که خود روزی چندبار مرتکب می شود (تیغ زدن صورت) تا بهتر پز روشنفکری بدهد، برای دیگران حرام و منفور جلوه می دهد!
خداوکیلی این روش سخن گفتن منافقانه و دروغ نیست؟

آقای شجاعی فقط این را جواب بدهد که صورت تیغ زدن حرام و زشت است یا نه؟
و فرق آن برای شما با یک رزمنده چیست؟
مگر نه اینکه از دید این آقای با فرهنگ خاص! تیغ زدن صورت ته ته انحراف و ضلالت و نکبت! محسوب می شود که برای یک رزمنده متصور می شود؟ پس خود او در کجا قرار دارد؟
شما فقط کافی است این را جواب بدهید:

آقای شجاعی در هر دوره وزارت ارشاد از خاتمی گرفته تا مهاجرانی و تا امروز، از فیض بی پایان هدایا و رانت و ... کدام بهره مند نشده است؟ هم ایشان هم دوست گرمابه و گلستانش مجید مجیدی! اینها که ماشالله گل سرسبد فرهنگ هر دولتی بودند و خدا می داند چه بردند و چه خوردند و چه کردند!
این گونه خود را مرید اینان نکنید که خدا می داند اوضاعشان چیست و چه بود!

دینت را از قرآن بگیر نه از نوشته های احساسی حضرات که برای هر یک صفحه کاغذی که جلوی چشمانت می بینی، ورق ورق چک های با مبالغ هنگفت صف کشیده اند!

و متاسفانه باید پرسید:
این مردان امروز و نامردان دیروز! به کدام سطر از نوشته های خویش اعتقاد داشتند و دارند که اگر داشتند امروز وضعشان این نبود که از جبهه گریزان بودند و امروز دم خویش با فتنه گران گره می زنند. و این سرنوشت همه کسانی است که در ایام خون و آتش و غیرت، به خیال خود زرنگی کردند و گریختند و امروز بر سر سفره حاضرتر از دیگرانند.

به قول مرحوم محمدرضا آقاسی:
جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید
کسی از پنجره بسته خروشی نشنید
هر چه گفتیم که جنگ آمده گوشی نشنید

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

1
اولین روزهای خرداد 1372 قرار بود مراسم چهلمین روز شهادت "سیدمرتضی آوینی" با عنوان "شبی با مرتضی" در محل حوزه‌ هنری برگزار شود و شد.
مراسم جالب و مفصلی بود؛ و البته بسیار "بو دار".
"بهزاد بهزادپور" کارگردان آن مراسم مفصل، درباره‌ آن چه آن شب در حوزه‌ هنری گذشت، این گونه می گوید:
"میهمانان آن برنامه اینها بودند: آقای خاتمی (وزیر فرهنگ و ارشاد)، صادق آهنگران، فرماندهان لشکر، یوسفعلی میرشکاک، سیدمهدی شجاعی، خانواده‌ی شهید مرتضی آوینی و...
آن برنامه حیرت‌آور بود. فیلم‌برداری هم شد اما چون سخنرانان و شعرا حرف‌های تندی در مورد سیاست‌های آن روز آقای هاشمی رفسنجانی در رابطه با حج زده بودند، فیلم را ناپدید کردند! خیلی هم افسوس می‌خورم چون میهمانان آن برنامه آدم‌های عجیبی بودند."

و اما علت ناپدید کردن فیلم مراسم!
سخنران تند جلسه، نه "یوسفعلی میرشکاک" که "سیدمهدی شجاعی" بود. شجاعی در حالی که مثلا بغضی سنگین در گلو و کلام داشت، از همه حتی رزمندگان گله کرد و بر همه حتی مسئولین سیاسی و اجرایی آن زمان، تاخت. آن قدر که من یکی از تیغ تیز و تند او در عجب ماندم. اصلا مراعات هیچ کس را نکرد.
ولی جالب ترین نکته در میان مقاله‌ سیدمهدی شجاعی - که امیدوارم این روزها یک بار دیگر آن سخنان را که حتما نسخه‌ای در نزد خودش محفوظ است بخواند - آن جا بود که او با وجودی که سه – چهارسال بیشتر از جنگ - که خود او به هیچ وجه و به هیچ شکل، در آن حضور مستقیم و غیرمستقیم نداشت و چه بسا بوی باروت و انفجار به مشامش نخورده بود - با بغض فراوان بر رزمندگان تاخت و از آنان در پیشگاه شهدا گلایه کرد و ناله سر داد:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

و چه بسا "تیغ زدن صورت" را گناهی نابخشودنی و حرامی دانست که مستحق جهنم است؛ چرا که سال ها عبادت، بندگی و حتی رزمندگی و سابق جبهه و جهاد اصغر انسان را بر باد می دهد!

 

2
چند روز بعد، در حیاط حوزه هنری کنار "حسین بهزاد" نشسته بودم و با آب و تاب فراوان سخنان تند سیدمهدی شجاعی را تعریف کردم. قصد داشتم آنان را در نشریه "فرهنگ آفرینش" و صفحه ویژه دفاع مقدس آن با نام "از معراج برگشتگان" منتشر کنم.
خوب که همه حرف هایم را زدم و هیجانم خوابید، نگاهم به دهان حسین بود که ببینم چه می گوید. در اصل منتظر به به و چه چه او بودم که ناگهان چشمانش را ریز کرد و گفت:
- حمید، تو این قدر بچه بودی و من نمی دونستم؟
با تعجب پرسیدم مگر چه گفته ام و یا چه کرده ام که گفت:
- سیدمهدی چقدر جبهه بوده؟ کجای جنگ بوده؟
که بعد از کمی فکر گفتم:
- خب نمی دونم. حتما بوده که این جوری سنگ شهدا رو به سینه می زنه.
و حسین نیشخندی زد و ادامه داد:
"حمید جون بچه نشو. درسته سیدمهدی شجاعی یه حرفایی زده که امثال تو خوشتون اومده و مثلا از بعضیا حتی رزمنده هایی که عوض شده اند گله کرده، ولی حواست رو خوب جمع کن و متوجه باش که، سیدمهدی درد شما بچه های جنگ رو نداره. نگاه به حرفای تندش نکن، شاید درد اون از جایی دیگه است، حالا می خواد از زبون شما بزنه. حواستون به این جور حرفا باشه. زود گول نخورید و فکر کنید هر کی حرف دل شما رو زد، با شما همدل و همرزمه."

راستش بدجوری خورد توی ذوقم. از انتشار حرف های سیدمهدی شجاعی منصرف شدم ولی خوب حرف های قشنگی زده بود. به خصوص آن جا که گفت:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

بقیه مقاله بماند تا خود سیدمهدی شجاعی جرات و جسارت به خرج دهد و این روزها که این گونه بر همه می تازد، منتشر کند و یا حداقل یک بار به نوشته و گفته های گذشته خود رجوع کند. چه بسا این که فیلم و گزارش آن مراسم پخش نشد، برای برخی جای شکر باشد و "مخملباف وار" دعا کنند مردم گفته و نوشته های قبلی آنان را فراموش کنند!

4
چند وقتی که از "شبی با مرتضی" و سخنان هیجانی سیدمهدی گذشت، عکس های جدید او را که با پز و ژست آن چنانی و صورتی که از بس تیغ بر آن کشیده بود همچون آینه برق می زد! در مطبوعات منتشر شد دیدم، جا خوردم و فقط به یاد حرف های حسین بهزاد افتاد.

5
این هم حرف های جدید سیدمهدی شجاعی درباره دروغ:
"دشمن ما را وادار کرد که دروغ بگوییم و دروغ را سکه رایج بازار کنیم و وقتی این اتفاق رخ داد، کسی که فاقد این سکه رایج است طبعا دچار انزوا و فقر می‌شود. وقتی یک مقام ارشد اجرایی به راحتی دروغ بگوید و تهمت بزند، نتیجهاش میشود رسیدن به وضعیت امروز، وضعیتی که شاهدش هستیم."

6
حدود بیست سالی که از آن شب می گذرد، خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک بار دستم به جناب آقای سیدمهدی شجاعی برسد و فقط از او بپرسم:
"ببخشید آقای اندیشمند، دروغ حرام است یا این که با گذشت زمان مشمول تغییر شرایط می شود و همان جور که برخی موجودات رنگ به رنگ می شوند، افراد هم ... و یا این که حرمت دروغ ارشد و غیر ارشد دارد؟!"

ادعاهای جدید شجاعی و نگاه دیگران

آقای شجاعی! لحن شما باید لحن یک پشیمان باشد، نه لحن یک طلبکار

حکایت فردای روزی که میز مدیریت از دست رفت...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امسال بعضی دوستان وبلاگی که نه دیدمشان و نه می شناسمشان، قصد دارند خودشان مراسمی برای سالگرد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" بر سر مزار آن شهید برگزار کنند.

این مراسم روز جمعه 22 مهر ساعت 45/16 (درست مصادف با لحظه شهادت مصطفی در چنین روزی) در بهشت زهرا (س) برگزار می گردد.

همه شما بزرگواران، بخصوص آنهایی که کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "شهید بعد از ظهر" را خوانده اند، بد نیست در این مراسم شرکت کنند.

خود من هم این بار به عنوان میهمان، در جمع باصفای شما حضور خواهم داشت.
منتظرتان هستیم.

جمعه 22 مهر 1390
از ساعت 45/16
بهشت زهرا (س) قطعه 26 ردیف 94 شماره 9

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

برای دل تنگى‏های این روزها ...

[ ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قراره امشب یکشنبه، از حدود ساعت 12 و نیم به بعد (یا همان 30 دقیقه بامداد) مهمان راه شب باشم تا در برنامه ای زنده و مستقیم، حدود 2 ساعت به بحث و خاطره درباره طنز در جبهه بپردازیم.
دوست داشتید، گوش کنید!
شبکه سراسری رادیو
برنامه راه شب
امشب یکشنبه شب
ساعت 30/12 به بعد

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با این کتاب زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ششمین نشست از سلسله جلسه‌های «کتاب و کتابت» با موضوع کتاب «از معراج برگشتگان»، عصر سه‌شنبه (29 شهریور) با حضور حمید داودآبادی، نویسنده اثر در فرهنگسرای اخلاق برگزار شد.

حمید داوودآبادی

داودآبادی این نشست را با ارایه توصیفی از کتاب «از معرج برگشتگان» آغاز و اظهار کرد: این اثر، یک کتاب نیست. تصویر زندگی پسربچه شلوغ میانه‌نشین تهران با آداب و بازی‌های زمانه خود است که با کنجکاوی‌های بسیار به ایام انقلاب گره خورده و سپس وارد 8 سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شده است.

وی ادامه داد: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با کتاب «از معراج برگشتگان» زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند. این اثر را نوشتم تا فرزندانم، پدر و دوستان پدرشان را بهتر بشناسند و به چرایی اسامی که برایشان انتخاب کردند، پی ببرند.

داودآبادی با اشاره به جذابیت بخش «شهید بعد از ظهر» برای مخاطبان، گفت: در این بخش به زندگی و شهادت مصطفی کاظم‌زاده، نزدیک‌ترین دوست دوران کودکی و نوجوانی‌ام پرداخته‌ام. مصطفی از چنان شخصیتی برخوردار بود که هنوز موفق به شناساندن وی به فرزندم نشده‌ام.

نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: در این اثر، جنگ نمی‌بینیم زیرا بچه‌های ما جنگجو نبودند، بلکه رزمنده بودند. در واقع در کتاب «از معراج برگشتگان» به حوادث و اتفاقاتی که بین رزمندگان رخ می‌داد، پرداخته شده است.

داودآبادی با اشاره به نگارش اولین خاطره‌اش از جنگ در دومین روز حضورش در جبهه، اظهار کرد: این خاطره را در قالب یک نامه و به صورت توصیفی از حال و هوای جبهه برای مادرم نوشتم. البته همیشه یادداشت‌هایی از حوادث مختلف جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به همراه می نوشتم که در نگارش این کتاب استفاده شده‌اند.

وی با اشاره به بیت «جنگ کجایی که دلم تنگ توست/ رقص جنون تشنه آهنگ توست»، سروده مرحوم محمدرضا آقاسی، اضافه کرد: در سال‌های گذشته با 2 فرهنگ جنگ و جبهه مواجه بوده‌ایم. فرهنگ جنگ در تمام کشورها موجود است، اما فرهنگ جبهه شامل فضای معنوی و ارتباطات حاکم بین رزمندگان، به ما اختصاص دارد. در واقع ما دلمان برای جنگ تنگ نمی‌شود، بلکه دلتنگی‌ها با حال و هوای جبهه در ارتباطند.

داوودآبادی با اشاره به شناخت محدود ایرانی‌ها نسبت به روحیه رزمندگان در دوران دفاع مقدس، اظهار کرد: سال‌ها پیش میزگردی تطبیقی با موضوع خاطره‌نویسی، با حضور اندیشمندانی از فرانسه در ایران برگزار شد. پروفسور کریستوف بالایی در این میزگرد مقاله‌ای درباره روحیه یک بسیجی در عملیات کربلای 5 ارایه داد. تعجب کردم که وی رزمندگان ایرانی را بهتر از خود ما شناخته است.
خبرگزاری ایبنا

[ ۱۳٩٠/٧/۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دومین گردهمایی حزب‌الله سایبر با عنوان "کلیک‏های پایداری" با تجلیل از فعالان سایبری عرصه‏ جهاد و شهادت، همزمان با هفته دفاع مقدس با سخنرانی "حسن عباسی" و "حمید داودآبادی" در تهران برگزار می‏شود.

به گزارش باشگاه خبری فارس "توانا" به نقل از روابط عمومی حزب‌الله سایبر، در این گردهمایی که همچون گذشته با حضور علاقه‌مندان و فعالان فضای مجازی برگزار خواهد شد، حسن عباسی رئیس مرکز بررسی‏های دکترینال امنیت بدون مرز به سخنرانی خواهد کرد.

از دیگر برنامه‏های "کلیک‏های پایداری" ارتباط زنده صوتی و تصویری، خاطره‌گویی حمید داودآبادی نویسنده و فعال رسانه‏ای حوزه دفاع مقدس و حماسه سرایی برادر "غلام کویتی‌پور" و تجلیل از فعالان سایبری عرصه جهاد و شهادت خواهد بود.

گردهمایی "کلیک‌های پایداری" پنجشنبه 31 شهریور رأس ساعت 16 تا نماز مغرب و عشاء در محل تالار سیدالشهداء واقع در میدان هفتم تیر، ابتدای خیابان شهید دکتر مفتح برگزار خواهد شد.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.

منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب "از معراج برگشتگان" در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.

داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد تا امروز در سه نوبت چاپ شده است.

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" ساعت 17 سه‌شنبه 29 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

باور کنید این خبر را همین امروز صبح شنبه 26 شهریور 1390 دیدم و روحم از برگزار شدن چنین مراسمی خبر نداشته و ندارد!
این را گفتم که اگر چنین برنامه ای برگزار شده، میهمانان محترم از بنده گلایه نکنند که چرا بدقولی کرده و حضور پیدا نکرده ام!

سپاه نیوز:نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.
به گزارش سپاه نیوز؛ منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.
داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد چاپ شده است. نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» ساعت 17 سه‌شنبه 22 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.

اصل خبر

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برادر بزرگوار "وثوق" - که متاسفانه نه دیده امش و نه آشنایی با وی دارم - زحمت کشیده و به سلیقه و ذوق خود، کتاب خاطرات بنده را برای مخاطبان در "خبرگزاری فارس" معرفی کرده است.

شناسنامه یک رزمنده شوخ‌طبع

با تشکر از این عزیز، لازم است یک نکته را مجددا این جا یادآوری کنم:

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدند تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنند. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد.

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

به همین لحاظ، ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

 

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ماه رمضان 1364
اندیمشک - پادگان دوکوهه

غروب یکی از روزها، یک دستگاه نیسان پاترول زردرنگ که آرم "صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران" روی درهایش به چشم می‌خورد، به تبلیغات لشکر آمد. یک‌راست رفتند پهلوی مسئول تبلیغات. ساعتی بعد چندتایی از بچه‌های تبلیغات به همراه چند سرباز، سوار بر پاترول زرد، به بیابان وسیع پشت پادگان رفتند. با چند انفجار و شلیک چند گلوله، خبرنگاران صدا و سیما برنامه‌ای با عنوان "ماه رمضان با رزمندگان در خط مقدم" ساختند و برای پخش به تهران بردند.

اواخر سال 1366
تهران – پادگان امام حسین (ع)

یکی از روزها که در محوطه‌ی پادگان امام حسین (ع) قدم می‌زدم، متوجه نیسان پاترول زردرنگ صدا و سیما شدم که از در وارد شد. خوب که دقت کردم، سیدی را سوار بر آن دیدم که برایم آشنا آمد. هر هفته درس‌های اخلاق او از تلویزیون برای خانواده‌ها پخش می‌شد. تعجبم از این بود که این‌جا چه کار داشت.
ساعتی بعد که پهلوی مسئول حفاظت فیزیکی پادگان بودم، اتفاقا درباره‌ی آنها سؤال کردم که خندید و گفت:
- حاج آقا می‌خواد یه برنامه‌ی اخلاقی درباره‌ی رزمنده‌ها درست کنه. ظاهرا توفیق نصیب‌شون نشده که برن جبهه، واسه همین هماهنگ کردن و اومدن این‌جا. چند تا از سربازای ما رو هم برده‌ن، پشت پادگان هم سنگر و از این حرفا درست کرده‌ن که مثلا این‌جا جبهه است.
حالم به هم خورد؛ درست مثل همانی که سال 64 در تبلیغات پادگان دوکوهه دیده بودم. با خودم گفتم: این نامردها کی می‌خوان این مسخره‌بازی‌ها و بزدلی‌شان را بذارند کنار؟!

شنبه شب، وقتی نشسته بودم پای تلویزیون، بر حسب اتفاق حاج آقا را دیدم که خیلی مؤدب و بااخلاق، صحبت می‌کرد. پشت سرش چند سرباز پادگان خودمان مثلا درحال تیراندازی به دشمن فرضی بودند و حاج آقا هم می‌فرمود:
- امروز توفیقی دست داد تا در کنار رزمندگان عزیز اسلام باشیم ...
زدم کانال دیگر تا شاید "حیات وحش" نشان بدهند که بیشتر سرگرم شوم!

به قول "محمدحسین جعفریان":
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند

[ ۱۳٩٠/٦/٢٠ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چهارشنبه 9 شهریور 1390 (عید سعید فطر) سالروز تولد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" در روز سه‏شنبه 9 شهریور 1344 بود؛ چند روز دیگر هم، پنج شنبه 7 مهر 1390 یادآور چهارشنبه 7 مهر 1361 روز اعزام من و او به جبهه و رفتن به سومار است و در نهایت، جمعه 22 مهر 1390 یادآور روز پنج شنبه 22 مهر 1361 و پرواز مصطفی و شکسته و خسته ماندن من است و ...
زمان جبهه، این شعر - که یکی از مداحان از زبان حضرت رقیه (س) مى‏خواند - خیلی مرا مى‏سوزاند.
این را نوشتم، تا هم ذکری از اهل بیت (ع)، و هم یادی از مصطفی، و هم هوای آن روزهای آفتابی گذشته باشد.

دریا در کنار نوجوانی های مصطفی

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

 

آخرین روبوسی من و او ...

 

 

خبر ز درد من و دل، به آشنا بدهید
که من مریض فراقم، به من دوا بدهید
 
فروغ خانه‏ى من، یار دلنواز برفت‏
شما به کلبه‏ى احزان من صفا بدهید
 
نگاه بر من افسرده حال کنید
دلم گرفته عزیزان به من شفا بدهید
 
چو من کسى نبود مستحق جرعه‏ى وصل‏
به این فقیر از آن جرعه، از وفا بدهید

گره فتاده به کارم، کجاست راه نجات‏
نشان زکوى حبیب گره‏گشا بدهید

خموش گشته زهجران نواى ناى دلم‏
چه مى‏شود که به این ناى من، نوا بدهید

هرآن چه این دل مسکین‏، طلب زیار کند
کسى به یار بگوید، که آن به ما بدهید

 

راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نباشد!

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

[ ۱۳٩٠/٦/۱٥ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کشور عزیز ما ایران، از دیرباز شاهد گونه های مختلف تفرقه افکنی از سوی دشمنانی که چشم نداشتند وحدت قومیت های مختلف را در این سرای حماسه و غیرت ببینند، بوده است.
انقلاب اسلامی که به رهبری امام خمینی (ره) به وقوع پیوست، همه خفتگان و بیداران کج اندیش را نیز هوشیار کرد و چه بسا با ملت همراه ساخت. همان بود که از اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، در گوشه و کنار و بخصوص مناطق مرزی، شاهد ایجاد فتنه و درگیری قومیتی و مذهبی بودیم؛ چرا که دشمنان از مقابله رویارو با انقلاب اسلامی و رهبری مقتدر آن درمانده شدند، رو به ایجاد تفرقه آوردند.

یک روز در "کردستان" با نام "خلق کرد"، دمکرات، جمهوری خودمختار کردستان، کومله و حتی بحث شیعه و سنی، مردم را به جان یکدیگر انداختند که متاسفانه توان بسیار بالایی از قدرت انقلاب را به هدر داد و همچنان نیز برخی اثرات آن به گوش می رسد. و در آن فتنه عظیم که مستقیم دست حزب بعث عراق در کار بود، چه بسیار خون ها که بناحق ریخته شد تا دوباره امنیت به آن سامان بازگردد.

یک روز در "خوزستان" فتنه "خلق عرب" به راه انداختند و در خرمشهر و اهواز، به نام قومیت و پان عربیسم، مردمی را که تا چند ماه قبل، عاشقانه و دوشادوش یکدیگر انقلاب اسلامی را به ثمر رسانده بودند، به جان هم انداختند. که به لطف خدا و با هوشیاری و دلبستگی عرب زبانان و فارس های خوزستان، این طرح تفرقه افکنانه نیز به شکست انجامید؛ ولی دشمن بعثی که از سالیان دور بر روی نفت خوزستان و موقعیت اسراتژیک آن منطقه دندان تیز کرده بود، کوتاه نیامد و فتنه را تا آغاز حمله سراسری به خاک ایران اسلامی بخصوص خوزستان عزیز، ادامه داد و در این راه از خودفروختگان و مزدوران خلق عرب و ... بیشترین بهره را برد.

یک روز در "آذربایجان" فتنه "حزب جمهوری خلق مسلمان" را به راه انداختند که با همت و غیرت آذری های دلیر در همان روزهای اول به شکست انجامید.
روزی دیگر در "گنبد" و "ترکمن صحرا" فتنه "خلق ترکمن" را شعله ور کردند که به لطف خدا و همت اهالی منطقه و کمک پاسداران عزیز، آن فتنه نیز کاری از پیش نبرد.
روزی در سیستان و بلوچستان، اقوام مختلف را به جان هم انداختند ...
روزی در گوشه ای دیگر ...
و این فتنه انگیزی تا امروز نیز ادامه داشته و دارد؛ چرا که دشمنان هنوز نفس می کشند و آرزوی سلطه دوباره بر میهن عزیز ما را در سر دارند.

متاسفانه برخی دوستان از نوشته قبلی من بد برداشت کرده اند!
بنده به هیچ وجه قصد جسارت به هیچ یک از اقوام کشور اسلامی خویش را نه داشته و ندارم. و به هیچ وجه هم نمی توان دلاوری، شجاعت، غیرت و همت عزیزان خوزستانی را در مقابله با فتنه جویان داخلی و متجاوزین خارجی بعث عراق، از نظر دور داشت!

یکی از افتخارات خودم همین است که سالیانی را در دشت های رنگین از خون مطهر شهدا، در خوزستان غیور رزمیده ام تا دوشادوش عرب زبانان آن سامان، از مرزهای شرافت و غیرت خویش دفاع کنیم.

مگر نه این که در وجب وجب خطوط جبهه های خوزستان، اقوام مختلف از جمله جوان کردی که از کرمانشاه آمده بود، یا آن نوجوان خراسانی یا بلوچ که برای دفاع از دینشان سینه سپر کرده بودند، به چشم می خوردند.

دفاع مقدس، مرزهای قومیتی را درهم نوردید و کرد و ترک، لر و بلوچ، فارس و عرب را در کنار هم و در یک سنگر در برابر دشمنان این مرز و بوم قرار داد.

حالا این که در بین برخی طوایف و اقوام، افرادی خودفروخته و نفوذی وجود داشتند، چیز عجیبی است؟
اظهار این که عده ای مزدور و خودفروخته، از متجاوزین صدامی استقبال کردند، چه مشکلی دارد؟
آیا وقت آن نرسیده تعصب های بیجا و ناسیونالیسم را کنار بگذاریم؟!

مگر در همین مجلس شورای اسلامی خودمان، نبودند کسانی که امروز سر در آغوش غرب برده و در نوکری و مزدوری از یکدیگر سبقت می گیرند؟

مگر اکبر گنجی، محسن سازگارا، عبدالکریم سروش، علی اکبر موسوی خوئینی، فریبا داودی مهاجر، محسن کدیور، فاطمه حقیقت جو و ... روزگاری در همین تهران خودمان، عربده انقلابی گری سر نمی دادند، امروز کجایند، در کوچه پسکوچه های واشنگتن موس موس می کنند و در شبکه های ماهواره ای آمریکا و انگلیس، در اظهار نوکری و مزدوری روی هر خائنی را سفید کرده اند بلکه دلاری در کف دست شان بیندازند.

آیا ما تهرانی ها باید سر در لاک فرو بریم و از ذکر خیانت آنان هراس داشته باشیم؟
نخیر. این از خصلت های مهم انقلاب اسلامی بود و هست که مدعیان دروغین، عمر کوتاهی داشته و همچون برگ های زرد پاییزی، با کوچک ترین نسیمی از شاخه جدا شدند و به نکبت افتادند.

مگر دو سال پیش، در همین خیابان های تهران خودمان، حتی در روز عاشورا، شاهد عرض اندام خودفروختگان و مزدوران آمریکا، انگلیس و فرانسه نبودیم؟

اینان که روی خلق عربی های خوزستان را سفید کردند!
آنها حداقل بهانه قومیتی داشتند و به اسم خاک خود آن اعمال را مرتکب شدند؛ اینان چه؟
اینان به واسطه انحراف و فتنه انگیزی رهبران خود، دربست خود را در اختیار منافقین و غرب قرار داده، روز عاشورا به همه شعائر دینی و مذهبی اهانت کردند و تمام توان خود را به کار بردند تا بر چهره انقلاب اسلامی خراش بیندازند.

آیا ما تهرانی ها باید این برهه از تاریخ تلخ را پنهان کنیم و از ذکر آن چهره درهم کشیم؟!
آیا با پنهان کردن آن چه در ایام فتنه سبزلجنی در همین تهران خودمان و نه در خوزستان و آذربایجان و کردستان! اتفاق افتاد، چه چیزی اثبات می شود؟

نخیر عزیزان!
فتنه همواره بوده و هست و خواهد بود.
فتنه هزاری هم که فکر کند به توفیق دست پیدا کرده، همت و غیرت همین مردم ساده که با مشقت و تحمل سختی زندگی خویش را می گذرانند، چشم آنان را از کاسه درآورده است.
مگر چه کسانی فتنه خوزستان، کردستان، ترکمن صحرا، بلوچستان و ... را خفه کردند؟ آیا به غیر از کمک همان مردم می شد چنان ضربات سنگین دشمنان را در اولین ماه های پیروزی انقلاب اسلامی به شکست منجر کرد؟

عزیزان!
8 سال دفاع مقدس، به خوبی نشان داد که همین عرب زبانان و فارس های خوزستان، در برابر دشمن خارجی، هرگونه قوم گرایی و طایفه گری را کنار گذاشته و متحد و واحد در برابر هجوم دشمنان و خائنان ایستادند تا وجبی از خاک کشور اسلامی شان به دست دشمنان نیفتد.

افتخار خوزستانی ها این است که صدام و صدامیانش به نام خلق عرب، حتی نتوانستند وجبی از خاک خوزستان را در اشغال نگه دارند. همان طور که افتخار ما تهرانی ها و همه ایرانی ها اعم از کرد، ترک، ترکمن، لر، عرب، بلوچ و ... این است که با پیروی از رهبری حکیمانه ولی فقیه خویش، در ایام فتنه، همه خائنان را ناکام گذاشتیم و اجازه ندادیم دشمنان داخلی با حمایت خارجی ها، در رسیدن به اهداف شوم خود موفق شوند و قدرتمندانه پوزه شان را بر خاک مالیدیم.

به لطف خداوند سبحان و به کوری دشمنان، همچنان در سایه وحدت کلمه، رهبری حضرت آیت الله خامنه ای، غیرت و دلاوری اقوام مختلف ایران اسلامی، پرچم گلگون سبز و سفید و قرمز بر سراسر ایران اسلامی همچنان در اهتزاز است و خواهد بود.

[ ۱۳٩٠/٥/۱٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند روز پیش اخیر، خبر و چند عکس در سابت ها منتشر شد که بدجوری حال و هوایم را به هم ریخت.
خبر این بود:

شورای شهر سوسنگرد به بهانه اعتراض برخی از کسبه محل که این تانک را مزاحم فعالیت خود می دانستند طی هفته گذشته اقدام به برداشتن این تانک از چهارراه طالقانی سوسنگرد کرد.
این تانک مدل تی 72 از سی و یک سال پیش تاکنون به عنوان نماد مهم مقاومت و پایداری سوسنگرد در دوران دفاع مقدس محسوب می شد و یاد و خاطره شهدا و ایثارگران را در اذهان بینندگان زنده می کرد.

فرمانده قرارگاه حفظ ابنیه و آثار سرزمینی دفاع مقدس خوزستان گفت: متاسفانه در سال 84 شاهد به سرقت رفتن 6 دستگاه تانک منهدم شده عراقی در پل سابله بین دو منطقه بستان و دهلاویه بودیم که متاسفانه سارقان این موضوع هنوز پیدا نشده اند و یا هر مدت یک بار شاهد برش خوردن ادوات به جای ماده از جنگ هستیم.

در همین رابطه ناصر ربیعه عضو هیئت رزمندگان ثارالله سوسنگرد، ضمن ابراز تاسف عمیق از چنین اقدامی در گفت وگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران گفت: مردم انقلابی ما از حذف نابجای این نماد مهم مقاومت، بسیار ناراحت هستند و انتظار دارند این نماد هر چه سریعتر به جای خود بازگردانده شود.
وی تاکید کرد: مسئولین امر هنوز هیچ اقدامی در جهت رسیدگی به خواست مردم انجام نداده اند اما ما همچنان تا رسیدن به هدف خود این مسئله را پیگیری خواهیم کرد.

خیلی ساده! یعنی:
تانکی که بیش از 30 سال تمام، نماد تجاوزگری و جنایت اشغال گران بعثی بود، چون مزاحم احوال و اوقات و کسب و کاسبی عده ای خاص بود، از صحنه تاریخ حذف شد!

حالا که کار به این جا رسید، بگذارید سر دلم را باز کنم و برای ادای دین و احترام به دلیرمردان سوسنگردی که برای دفاع از دین، شرافت و سرزمین و خانه خویش، جان پاک خود را فدا کردند، حقیقتی تلخ را چه بسا برای اولین بار، بازگو کنم.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، باید این حقیقت تاریخی را بپذیریم که:
هنگامی که ارتش متجاوز بعث صدامف مرزهای رسمی را زیر شنی تانک های پولادین خود قرار گرفت، صدام که در ذهن مریض خود استقبال بی نظیر و چشمگیر مردم عرب زبان خوزستان را می دید، با واقعیتی بسیار تلخ روبه رو شد.
مقابله مردمی که خانه و کاشانه شان زیر بمب ها و توپ های صدامیان ویران می شد، عرصه را بر ارتش بعث تنگ کرد.

در آن میان، تنها چشم امید صدام به مزدوران و خودفروختگانش بود که در قالب "حزب خلق عرب" در خرمشهر، بستان و سوسنگرد، از هفته ها قبل تلاش کرده بودند تا زمینه را برای ورود پیروزمندانه صدامیان به خاک پاک جمهوری اسلامی ایران مهیا کنند.

و آن شد که در برخی خاطرات می خوانیم:
در بعضی شهرها مثل سوسنگرد و بستان، عده ای مزدور، با قربانی کردن گاو و گوسفند در برابر قدوم سربازان متجاوز، از آنان استقبال کردند و ...

تابستان 1363 که در اردوگاهی کنار رود سابله در بستان مستقر بودیم، وقتی برای مرخصی به سوسنگرد می رفتیم، مردم خود آن سامان می گفتند:
"وقتی عراقی ها شهر را اشغال کردند، تعداد اندکی از مزدوران که از آمدن ارتش عراق ذوق زده شده بودند، در برابر تانک های آنان گاو و گوسفند قربانی کردند و به رقص و پای کوبی پرداختند. حتی صدام وقتی برای مشاهده فتوحات سربازانش به سوسنگرد آمد، در همین مسجد کنار رودخانه کرخه، برای تعداد کمی از مردم که نتوانسته بودند از شهر خارج شوند، سخنرانی کرد و فردی بدبخت را که زمان شاه امام جمعه منصوب حکومت طاغوت بود و با پیروزی انقلاب اسلامی از طرف مردم برکنار شده بود، مجددا به امامت جمعه سوسنگرد برگزید که پس از آزادی سوسنگرد به درک واصل شد."

راست و دروغش با خود اهالی سوسنگرد که با همت همان دلیرمردان بود که پوزه خائنین و اشغال گران به خاک مالیده شد و سوسنگرد عزیز به آغوش ایران اسلامی بازگشت و خائنان راه فرار در پیش گرفتند ...!!!

نه!
فرار به عراق، نه!
ماندند. همچون کفتار به گوشه ای خزیدند تا زهر و کینه خویش را بر جان مردم مقاوم جنوب و خوزستان عزیز بریزند.

و امروز، آن چه می بینیم و می شنویم، ادامه مسیر همان خائنان پستی است که نمادهای مقاومت ملت شریف سوسنگرد در برابر متجاوزان را طاقت نمی آورند.

خلق عرب، خلق بعث، خلق صدام، هرچه و هر که باشند، با این عمل رذیلانه خود، در حق عرب زبانان و فارسی زبانان خوزستان که از سال های کهن تا امروز، دوست و برادر در کنار یکدیگر زیسته اند، خیانتی بس نابخشودنی مرتکب شده اند.

آن چه جای تاسف بسیار دارد، این است که مسئولین امر که به دنبال مشابه سازی و کپی برداری موزه های جنگ با بودجه های چندصد میلیاردی هستند، در برابر تحریف و تخریب این اثر که با قرار داشتن در وسط شهر سوسنگرد، نماد تجاوزگری بعثیان در حق مردم است، و نشانی از موزه ای مردمی به وسعت خوزستان عزیز، سکوت اختیار کرده اند!

راستی!
اگر اعضای فداکار! حماسه آفرین! و خدوم!!! شورای شهر سوسنگرد به دنبال بازستاندن خسارت تانک منهدم شده به پس مانده های صدام هستند، توجه کنند:

کسی که توانست ماشین جنگی صدامیان را در سوسنگرد منهدم کند و ارتش اشغالگران را زمین گیر سازد تا مبادا خوزستان را اشغال کنند، هنوز در قید حیات است. او کسی نیست جز ستوان نیروی هوایی "حسین اخوان" که باوجودی که محل خدمتش آن جا نبود، مزاحم ارتش صدام شد و دوشادوش برادرش "کاظم" (که قریب 30 سال پیش به همراه احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی و تقی رستگار توسط مزدوران صهیونیسم در لبنان ربوده شدند) به آفریدن حماسه های بس شگفت پرداخت.

از دیگر جرم های عظیم او این که، سردار شهید دکتر "مصطفی چمران" که سوسنگرد آزادی اش را مدیون او و همرزمان شهیدش است، در یکی از نوشته های خود در خصوص حماسه سوسنگرد این گونه آورده است:
"شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج می‏زد و هنگامی که شجاعت و مقاومت‏های تاریخی آنها در نظرم جلوه می‏کرد، قطره اشکی بر رخسارم می‏غلتید. ستوان "فرجی " و ستوان "اخوان" را به یاد می‏آورم که با بدن مجروح، با آن روحیه قوی، از پشت تلفن با من صحبت می‏کردند، درحالی که سه روز بود که غذا نخورده و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاکم شرع، دکانی یا خانه‏ای را باز کنند و از نان موجود در محل، سدّ جوع نمایند. آن دو صرفاً پس از این که حاکم شرع اجازه داد که رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب می‏توانند اموال مردمی را که از شهر گریخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد یک دکان شوند و بعد از نوشتن فهرست مایحتاج خود، از آنها استفاده کنند. این تقوا در این شرایط سخت از طرف این جوانان پاک رزمنده و مقاوم، آن چنان قلبم  را می لرزانید که سر از پا نمی شناختم."

[ ۱۳٩٠/٥/٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حدود 13 سال پیش، هنگامی که فیلم سینمایی "آژانس شیشه ای" توسط "ابراهیم حاتمی کیا" ساخته و پخش شد، مقاله ای با عنوان " آژانس شیشه ای یا گیشه ای" در نشریه "شلمچه" نوشتم. در آن جا به کپی برداری مستقیم و کامل از فیلم آمریکایی "بعد ازظهر یک روز سگی" که سال ها پیش از آن ساخته شده بود، پرداختم. آقای حاتمی کیا در دو سه مصاحبه و برنامه تلویزیونی خود را به در و دیوار کوبید تا این موضوع را تکذیب کند. حتی مدعی شد که اصلا فیلم "بعد ازظهر یک روز سگی" را ندیده است! ولی بعدا در تلویزیون گفت که آن فیلم را دیده و فقط کمی از سوژه آن الهام گرفته است!

اخیرا آقای "علی رضا بذرافشان" کارگردان محترم سریال کمدی "نابرده رنج"، در تازه ترین مصاحبه خود با هفته نامه همشهری جوان، خیلی قاطعانه کپی برداری و حتی شباهت ساخته اش به فیلم سینمایی اخراجی ها را رد کرده و برای دوقبضه کردن ادعایش، مدعی شده است:

"از اخراجی ها خوشم نمی آید و نمی خواهم که سریال نابرده رنج با اخراجی ها مقایسه شود ... من از اخراجی ها خیلی بدم می آید و تلاش ندارم فیلمی مثل آن بسازم. اگر کامبیز دیرباز بازیگر نقش اول نابرده رنج نبود کسی به اخراجی ها گیر نمی داد وگرنه الان دوسه سریال دهه شصتی دیگر هم روی آنتن است ولی کسی مقایسه ای نمی کند. کار من هیچ ربطی به اخراجی ها ندارد. در آن جا عده ای آدم بد دهن و اراذل راه می افتند و به جبهه می روند و شوخی هایی می کنند و الکی متحول می شوند."

خب حق دارید! البته بنده قصد مقایسه ندارم چون اخراجی ها کجا و سریال کمدی نابرده رنج کجا!!!
و صد البته جای تشکر دارد که مثل دیگران، مدعی نشده است که سوژه اخراجی ها اول در ذهن او متولد شده و دهنمکی آن را از مغز او به سرقت برده است!

با همه احترامی که برای آقای بذرافشان به عنوان یک هنرمند و کارگردان قائلم، ولی چون از دروغ و ادعای واهی بدم می آید، قصد کردم تنها گوشه ای از کپی برداری های آشکار و چندتایی تفاوت های اخراجی ها و نابرده رنج را بنویسم.
ان شاالله دیگر دوستان هنرمند! وقتی خواستند از روی دست دیگران فیلم بسازند، دقت بیشتری به خرج دهند.
شاید هم سوژه و موضوع تمام شده که اینها به کپی برداری افتاده اند!

 

پوستری از فیلم اخراجی ها 1

شباهت های اخراجی ها و نابرده رنج:
در هر دو:
نقش اصلی و محوری داستان مجید - اسد با "کامبیز دیرباز" است.
تیپ ظاهری و حتی گریم مجید - اسد "کامبیز دیرباز" یک سان است.
نقش مادر مجید - اسد را "مینا جعفرزاده" بازی می کند.
تیپ ظاهری و حتی گریم مادر مجید - اسد "مینا جعفرزاده" یک سان است.
مادر مجید - اسد پیرزنی دل سوز فرزندش با لهجه آذری است.
نام خواهر مجید - اسد "مرضیه" است.
خواهر مجید - اسد مجرد است و خواستگار دارد.
وقتی مجید - اسد به جبهه می رود، پدرش فوت کرده و او مرد خانه است.
مقطع پایانی جنگ مورد توجه فیلم ساز است.
جنگ در منطقه غرب کشور مورد توجه است.
مجید - اسد با مادر و خواهرش زندگی می کند و هیچ برادر یا خواهر دیگری ندارد.
مجید - اسد در منطقه "پامنار" در جنوب تهران زندگی می کند.
مجید - اسد لات بی خطری است.
مجید - اسد مدتی در زندان بوده است.
مجید - اسد در قسمتی از فیلم موتور "سوزوکی 250" - که نسلش ورافتاده - سوار می شود.
مجید - اسد برای رسیدن به هدف شخصی و خاص، به نیتی دیگر راهی جبهه می شود.
مجید - اسد در جبهه تحت تاثیر موقعیت قرار می گیرد و متحول می شود.
مجید - اسد و همراهش نماز نمی خوانند!
مجید - اسد بدون این که آموزش نظامی ببیند به جبهه می رود.
مجید - اسد در جبهه "تیربارچی" است.


گوشه ای از تفاوت های "اخراجی ها" با "نابرده رنج":
در اخراجی ها صحنه های جنگی شباهت بسیار زیادی به واقعیت دارد و بر همین اساس بر مخاطبان تاثیر زیادی می گذارد.
در نابرده رنج تمامی صحنه های جنگی "کمدی" و "مضحک" است که فقط مورد خنده بینندگان قرار می گیرد ولی به عنوان یک فیلم "خنده آور" مورد پذیرش است.

در اخراجی ها پرداختن به تصویر دشمن و نیروهای عراقی، بسیار نزدیک به واقعیت است ولی در نابرده رنج آدم های دست و پا چلفتی ای هستند که هر چه بیشتر از آنها کشته می شود مثل قارچ می رویند! مثلا در درگیری روستای "سلمت آباد" فقط 3 جیپ حامل سربازان عراقی به روستا می آیند، ولی تعداد کسانی که کشته شدند و بقیه که سالم ماندند، چند برابر آنهاست!

در اخراجی ها در 2 ساعت بیننده به نتیجه مطلوب می رسد، ولی در نابرده رنج بیننده مجبور است آب بستن و کش دادن های غیر منطقی برای زیاد شدن شمارگان قسمت ها و صدالبته دستمزد! را تحمل کند.

در اخراجی ها کارگردان فیلم چون خودش در جبهه بوده دل سوزی و حساسیت خاصی نسبت به ثبت حقیقت جبهه دارد، ولی کارگردان نابرده رنج که به دلایل منطقی خودش جنگ را ندیده، جبهه را دست مایه حادثه ای و جذاب کردن فیلم خود نموده است.

در یک کلام:
داستان اخراجی ها کاملا واقعی است، ولی داستان نابرده رنج فقط زاییده ذهن نویسنده اش است.

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مصاحبه پایگاه اطلاع رسانی "حریم یاس" با حمید داودآبادی
گفت‏وگو از: زینب مومنی
هو الرئوف
حمید داودآبادی سال ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. او که در سال‏های پیروزی انقلاب اسلامی، شاهد قیام و مبارزات مردم در مقابل رژیم ستم‏شاهی بود، با شروع جنگ از آن‏جا که نسبت به انقلاب و اسلام و کشورش احساس دِین و وظیفه مى‏کرد، با وجود مشکل سن و مخالفت خانواده سرانجام توانست به جبهه اعزام شود.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ جذب سیستم اداری شد. تغییر ۱۴ شغل دولتی طی ۱۰سال از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "۱۵ خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار۱۴ کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس- ساجد (WWW.SAJED.IR) به‌عنوان بزرگ‌ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را دراین عرصه به وی نمایاند.

اولین کتاب خاطرات او "یاد یاران" بود که در ۱۳۰ صفحه منتشر شد و با استقبال مقام معظم رهبری نیز روبه‌رو گشت. کتاب "از معراج برگشتگان" آخرین کتاب خاطرات اوست که به‌تازگی وارد بازار کتاب شده است.

فرصتی دست داد تا در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰مهمان حمید داودآبادی در ساختمان راهیان نور باشیم. آن‏چه در ادامه مى‏خوانید، حاصل گفت‏وگوی ما با وی درباره‌ی کتاب "از معراج برگشتگان" و ناگفته‌های ایشان از این کتاب است.

- در ابتدا درمورد انگیزه‌تان از نوشتن این کتاب توضیح بفرمایید و این که نوشتن آن چقدر طول کشید؟
* نوشتن این کتاب ۶ سال طول کشید. بزرگ‌ترین عاملی که باعث شد با جزئیات ریز به این خاطرات بپردازم، این بود که با این خاطرات زندگی کردم. من برای رفتن به جبهه در سن ۱۶ سالگی خیلی تلاش کردم و وقتی این خاطرات در زمان جنگ آفریده مى‏شد، برایش ارزش قائل بودم. من به‌عنوان یک بچه بسیجی نمى‏رفتم که بجنگم، مى‏رفتم که وظیفه‌ام را انجام دهم. ما جنگ نمى‏رفتیم، جبهه مى‏رفتیم. یک روز یک نفر به من گفت: چقدر جنگ بودی؟ گفتم: ۴-۳ ماه! گفت: چقدر جبهه بودی؟ گفتم: ۵۰ ماه. وقتی یک بچه بسیجی به منطقه اعزام مى‏شد، ماموریتش ۳ ماه بود. در عرض این ۳ ماه، شاید ۱۰ روز درگیر عملیات بود. ۸۰ روز بقیه در فضای جبهه بود، در اردوگاه، پادگان، عقبه. ما با بچه‌ها زندگی مى‏کردیم. شاید یکی از علت‏های موفقیت کتابم این است که به روابط آدم‏ها پرداختم. بعد از پایان جنگ هم وظیفه‌ی خودم مى‏دانستم که خاطراتم را بنویسم و پیام رسانی کنم.

دکتر "علی شریعتی" جمله‌ی ‌زیبایی دارد، مى‏گوید: "آنان که رفتند کار حسینی کردند، و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند؛ وگرنه یزیدى‏اند."
یعنی مصطفی کاظم‏‌زاده، حسین ارشدی و عباس طبری رفتند و کار حسینی کردند؛ آنان که ماندند باید کار زینبی کنند، حضرت زینب (س) در اوج مصیبت فرمودند: "ما رأیت إلاّ جمیلا."
شما امروز در کتاب من درمورد مصطفی کاظم‏زاده چیزی جز زیبایی مى‏بینید؟ از شهدای این کتاب بدتان مى‏آید یا این‏که احساس خوبی نسبت به آنها دارید؟ اگر حمید داودآبادی این کتاب را نمى‏نوشت و این وظیفه را انجام نمى‏داد، یزیدی بود.
خدا را شاهد مى‏گیرم که من امروز را مى‏دیدم. من شاید هنوز هم نمى‏خواهم شهید شوم. وقتی در سه راه مرگ شلمچه کربلای پنچ، آن نفربر را زدند و ۳۰-۲۰ نفر آدم تکه‌تکه شدند، من فریاد زدم و گفتم: "خدایا! اگر مرا شهید کنی نامردی! من را نگه‌دار، بروم در تهران، به من یک ورق کاغذ بده تا بگویم در سه‌راه مرگ شلمچه چه گذشت." این همان ورق کاغذ است که مى‏خواهم داد بزنم و بگویم.

- چطور در طول این سال‏ها اسم اشخاص، اسم مکان‏ها و اتفاقات ریز و درشت را در ذهن‏تان حفظ کردید؟ آیا در زمان جنگ، خاطره هم مى‏نوشتید؟
* بله، یادداشت برداری مى‏کردم. بعد از نوشتن کتاب بر حسب اتفاق در وسایلم یادداشت‏ها و خاطراتی که با مصطفی در سال ۶۱ داشتم را پیدا کردم و دیدم چقدر اینها شبیه به هم است. نثر همان نثر است. این بخش (شهید بعد از ظهر) یک سال وقت من را گرفت و وقتی این نوشته‌ها را پیدا کردم، دیدم این بخش را آماده داشتم. قبلا هم گفتم که من با این خاطرات زندگی مى‏کردم و برایش ارزش قائل بودم.

- من در حین خواندن کتاب، گاه آرزو مى‏کردم ای کاش مى‏شد من هم در این فضا قرار مى‏گرفتم. آن‏قدر که شما فضای جبهه و روابط بین رزمنده‌ها و دوستى‏‌ها را زیبا تصویر کرده بودید.
* این فقط حرف شما نیست. من قبلا کتابی نوشته بودم به‌نام "یاد ایام". حدود ۸-۷ سال پیش پروفسور "کریستف بالایی" رئیس "انجمن دوستی ایران و فرانسه"، سمیناری در تهران گذاشتند به‌نام " بررسی خاطره ‌نویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه". ایشان کتاب "یاد ایام" را خوانده بود و جالب است همین نکته را ایشان مى‏گفت، با همین عبارت که "من بیست سال کار تحقیقاتی بر روی جنگ‌های دنیا کردم، تا به حال روابط انسانی این‏گونه ندیده‌‌ام."
چرا؟ چون کتاب من، جنگ نیست جبهه است. شما آدم‏ها را در سخت‏‌ترین شرایط مى‏بینید ولی اصلا سختی نمى‏‌فهمند. زیر دوشکا هستند ولی با هم جوک مى‏گویند. ما اصلا جنگ نکردیم. ما یک جاهایی جنگ را به بازی مى‏گرفتیم. جنگیدن، گوشه‌ای از هدف ما بود نه همه هدف. برای همین هم خواننده در کتاب نویسنده را اصلا نمى‏بیند. من در زمان جنگ خودم را مثل یک دوربین فرض مى‏کردم. کسی تیر مى‏خورد، مى‏رفتم ببینم چه جوری شهید شد؟ در کتاب مى‏بینید صحنه‌ها زیاد است، هیچ غلوّی نشده، کلمه‌ای اضافه نیامده. بعضی جاها دیگر خودم نکشیدم بنویسم.

- آیا متنی که پشت کتاب از رهبر چاپ شده، مربوط به همین کتاب است؟ اگر خیر، چرا پشت این کتاب چاپ شده است؟
* اولین کتابی که من بعد از جنگ نوشتم "یاد یاران" بود که آقا این کتاب را خوانده و این متن را برای آن کتاب نوشته بودند. در کتاب "از معراج برگشتگان" قرار بود حدود ۲۵۰ عکس و سند قرار داده شود که ۱۰۰ تای آن حذف شد. متاسفانه یکی از سندهای حذف شده همین دست‏‌نوشته‌ی آقا بود. ان‏شاالله در چاپ بعدی جبران مى‏شود.

- بیشتر دل‏تنگ کدامیک از دوستان شهیدتان مى‏شوید؟
* مصطفی کاظم‏‌زاده و علتش این است که حضرت علی علیه السلام مى‏فرمایند: "اگر کسی کلمه‌ای به من بیاموزد، مرا بنده‌ی خود کرده است." این کلمه، کلمه‌ی شرافت و غیرتی بود که امام خمینی (ره) به جوان‏ها یاد داد. امام روح های مرده را زنده کرد. بعد از امام، برای من مصطفی بود.همه‌ی ما قرآن مى‏خوانیم، مى‏شنویم، ولی کم‏تر کسی آن را درک مى‏کند. همه‌ی ما "ألم یعلم بأن الله یری" را مى‏گوییم و مى‏دانیم خدا مى‏بیند، ولی باورش نمى‏کنیم.

مصطفی باور این را به من یاد داد و خدا را کشاند در زندگی من و مرا بنده‌ی خود کرد. با وجود این‏که نماز شب را من به او یاد دادم و واسطه شدم به جبهه بیاید، اما یک جاهایی مى‏دیدم از من خیلی جلوتر است. از لحاظ تربیت مذهبی، به خاطر تربیت خانواده از من بالاتر بود. ولی مذهب فقط حفظ حجاب یا خواندن نماز نبود. مذهب آن است که در مسیر دینت حرکت کنی. ما خانواده‌های مذهبی زیاد داریم اما به آنها مى‏گویند خشک و متعصب. اینها در راه مذهب‏شان هیچ چیز نمى‏دهند؛ نه در جنگ، نه در انقلاب هیچ بهایی پرداخت نمى‏کنند و در مسیر تبلیغ دین حرکت نمى‏کنند. اما آدم‏‌هایی مثل مصطفی در این مسیر حرکت کردند و دغدغه‌هاى‏شان برای ترویج انقلاب و اسلام بیشتر از هر وزیر و مسئولی بود و در این راه از جان‏شان مایه گذاشتند. شهدا نرفتند که کشته شوند، بلکه برای ترویج فرهنگ و دین رفتند و الگوى‏شان در این راه امام حسین علیه السلام بود که برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.

برای همین ما وقتی در منطقه مثلا در ارتفاعات قلاویزان بودیم، موقع اذان که مى‏شد، بچه‌ها اذان که مى‏گفتند، عراقى‏‌ها شروع مى‏کردند پشت بلندگو ترانه‌های خواننده‌های زمان طاغوت را پخش مى‏کردند! چرا؟ چون صدای اذان را ساکت کنند. برای من تقابل قشنگی بود. این‏که صدای الله اکبر این‏قدر برای دشمن سنگین بود.

- یعنی دشمن بُعد فرهنگی مبارزه را درک کرده بود و این‏که بچه‌های ما صرفا برای جنگیدن و حفظ خاک نیامده‌‌اند و هدف بالاتری هم دارند؟
* بله دقیقا. و این بهایی بود که بچه‌های ما پرداخته بودند برای این‏که صدای اذان همیشه پخش شود. چه در مساجد شهر و چه در مناطق جنگی.

- به نظر مى‏رسد برخی مواقع کمی تند رفته‌اید و آبروی برخی افراد زیر سوال رفته است. چرا در کتاب‏تان به این راحتی اسم اشخاص را برده‌اید؟
* یک نویسنده‌ی غربی مى‏گوید: "اگر درمورد خودت نتوانی حقیقت را بگویی، درمورد دیگران هم نمى‏توانی بگویی." در این کتاب بیشتر از آن که به اصطلاح آبروی افراد را برده باشم، آبروی خودم را برده‌ام! جاهایی که خودم مى‏ترسیدم را چرا نمى‏گویید؟ جاهایی که پاهایم مى‏لرزید، جایی که روز اول در عملیات بیت‏المقدس درمى‏روم و فرار مى‏کنم… بعضی از دوستان مخالف بودند و مى‏گفتند بد است، ننویس ترسیدم. مى‏گویند بسیجی ترسیده و فرار کرده. بله! اما من اصلا به بسیج کاری ندارم. من حمید داودآبادی این‏جا ترسیدم، پاهایم لرزید. من هم آدم بودم، از گوشت و پوست و استخوان.

- خب قبول کنید یکی از ویژگى‏‌های ایرانى‏‌ها خوب یا بد، این است که از انتقاد ناراحت مى‏شوند.
* همین است. من که اینها را نوشتم اگر اول از خودم شروع نمى‏کردم، شما بقیه را باور نمى‏کردید. چون مى‏دیدید من دارم از خودم تعریف مى‏کنم و از دیگران بد مى‏گویم. دوم این‏که من در این کتاب قسم خوردم همه‌ی آن‏چه را که دیده‌ام بنویسم. حالا مى‏خواهد کسی خوشش بیاید یا نه. در جلسه‌ای همین سوال مطرح شد که تو در کتابت فلان فرمانده را بد نشان دادی. گفتم: بد نشان ندادم!

- یک آقای کارگری هست در کتاب فرمانده گردان بودند در عملیات کربلای پنج و شما بیان کرده‌اید که ایشان ترسو بودند…
* مشکل دوستان من هم همین بود. من گفتم حدود ۱۰۰ فرمانده خوب و شجاع و دلیر در کتاب هست ۲ تا هم بد، یکی کارگر و دیگری شهید مختار سلیمانی.

- آخر آقای کارگر الان هستند!
* باشند!

- به شما تذکری ندادند؟
* ایشان را ندیدم. چه مى‏خواهد بگوید؟ شاهد آن قضایا که فقط من نبودم. همه بچه‌های گردان هستند. و علت نوشتن من این است که شما در کتاب نگاه مى‏کنید و مى‏بینید داودآبادی یک بچه‌ای است که یک جاهایی مى‏ترسد. من وقتی خودم مى‏ترسم نمى‏آیم مسئولیت جان دیگران را هم بپذیرم. یک گردان را ببرم تلف کنم و بیاورم. من تا آخر جنگ از همین مى‏ترسیدم و مى‏گفتم خیلی زرنگ باشم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. این‏که ۴۰۰-۳۰۰ نیرو را ببرم تلف کنم و بیاورم، آن وقت فرق من با صدام چه مى‏شود؟ بچه بسیجی را تلف کردم من. بعضى‏‌ها متاسفانه این نبودند. شاید براى‏شان پست و مقامی که امروز مى‏گیرند مهم‏تر بود از خون بچه‌ی جوانی که عزیز مادرش هست. به سادگی گذشتند از این. این است که صدام در خودمان کم نداریم. فکر نکنیم همه‌ی کسانی که اسم بسیجی روی خودشان گذاشتند و رفتند جبهه، پیغمبرند. نه! در بین آنها خیلی داشتیم که اشتباه آگاهانه مى‏کردند. من اگر یک‏بار اشتباهی مى‏کردم نباید دفعه‌ی بعد این مسئولیت را قبول مى‏کردم تا جبران خطا شود و اگر اینها نوشته نمى‏شد کتاب من دروغ بود. من این کتاب را اول از همه برای خودم نوشتم، که خودم را تخلیه کنم. من در قبال آن‏چه دیده بودم مسئولیت داشتم. من آنها را مفت ندیده بودم. خط به خط این کتاب به بهای خون رفقایم نوشته شده. صفحه‌‌ای از کتاب نیست که یاد کسی در آن نباشد.

- من قبل از این‏که کتاب شما را بخوانم از بسیجى‏‌ها و رزمنده‌ها انسان‏هایی ملکوتی برای خودم تصویر کرده بودم. بدون هیچ عیب و ایرادی. در کتاب شما بر مى‏خوردم به خودخواهى‏‌ها و غرورهای آدم‏ها که باعث یک‏سری مشکلاتی مى‏شد. مثلا در فصل عملیات فتح خرمشهر…
* این‏که شما مى‏گویید یکی از موفقیت‏های کتاب است، که توانسته این را برای شما جا بیندازد که ما آدم‏های عادی بودیم. شما هم مى‏توانید مثل مصطفی کاظم‏زاده یا همت شوید، اگر بخواهید. نخواهید، مثل حمید داودآبادی مى‏شوید! این خواستن را من مى‏خواستم در کتاب نشان دهم که فکر نکنید ما از آسمان آمدیم. ما هم بچه‌های تخس و شر و شیطانی بودیم. اما به پای عملش که رسید متعهدانه عمل کردیم. یک جاهایی هم پاهاى‏مان لرزید. بله، جا زدیم، جا خوردیم. اگر من این واقعیت را نشان نمى‏دادم شما شک مى‏کردید. مى‏گفتید داودآبادی چه "آرنولد"ی از خودش درست کرده! آن وقت شما در همه‌ی کتاب فقط داودآبادی را مى‏دیدید. چون مى‏خواهد از خودش تعریف کند که من این‏قدر آر.پی‌.جی زدم، این‏قدر تانک زدم… اما شما در کتاب، داودآبادی را چیز بى‏‌ارزشی مى‏بینید. جمله‌ای زیبا از امام (ره) است که مى‏فرمایند: "خدا نکند چنین حیوانی در وجود شما باشد که دیگران خون خودشان را بدهند و شما پست و مقام‏تان بالا برود که آن ‌موقع شما حیوانید ولی فکر مى‏کنید انسانید." من اگر با این کتاب مى‏خواستم داودآبادی را بالا ببرم، حیوان بودم.

- کدامیک از فرماندهان جنگ از لحاظ نوع عملکرد و عقایدشان شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟
* من با فرمانده‌ها رفیق نمى‏شدم. فرمانده‌ها تیپ خاصی بودند. اما فرماندهی بود که من هنوز هم وقتی او را مى‏بینم احساس کوچکی و حقارت شدید در مقابلش مى‏کنم و هنوز هم او را فرمانده خودم مى‏دانم. حاج "محمود امینی" فرمانده گردان حمزه. یعنی وقتی یک کلمه با من حرف مى‏زند احساس غرور مى‏کنم که حاج محمود امینی من را هم دید با من حرف زد و جواب سلام من را داد! هنوز این‏قدر او برایم قشنگ و دل‏نشین است. من حاج محمود را فرمانده نمى‏دیدم، امیر مى‏دیدم. فرمانده دیدن نظامى‏گری است. ولی اگر کسی را امیر دل خودت ببینی عشق است. ولی با او دوست نبودم. من خیلی دوست داشتم با شهید دستواره دوست شوم، با او آشنا هم بودم. اینها ۳ برادر بودند که با هر ۳ دوست بودم. ولی همیشه این احساس را داشتم که وقتی او قائم مقام لشکر است نمى‏توان با او رفیق شد. برای همین، وقتی شب آخر دستش را بوسیدم، گفت: این چه کاری است مى‏کنی؟ نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم و فردایش شهید شد.

- شما آدم بسیار احساساتی هستید!
* من با احساساتم زندگی مى‏کنم. قدر لحظه لحظه را مى‏‌دانستم. که این لحظه را از دست خواهم داد. و یک روز حسرت این روزها را خواهم خورد. من حسرت این را نمى‏خورم که چرا تانک نزدم! حسرت این را مى‏خورم که من عکسی دارم و دور سفره نشسته‌‌ایم. من هستم، سعید طوقانی، احمد کرد، حسین رجبی و عباس دائم‏الحضور و گوشه‌ی سفره خالی است و داریم غذا مى‏خوریم در کاسه‌های روحی. و این درحالی ست که ما امروز در ظروف یک‏بار مصرف غذا مى‏خوریم که از هم بیماری نگیریم. من دعوا داشتم که امروز نوبت من است با سعید هم‏کاسه شوم. عشق مى‏کردم سعید قاشق دهنى‏‌اش را در این غذا زده و من دارم از این غذا مى‏خورم و بعد به شوخی دوربین دادم به یکی از بچه‌ها و گفتم از ما عکس بگیر. گوشه‌ی سفره را هم خالی گذاشتم و گفتم خدا هم بنشیند این‏جا با ما غذا بخورد. این ظاهرش شوخی بود ولی باطنش "ألم یعلم بأن الله یری" بود. شما وقتی خدا را با خود هم‏سفره مى‏بینی مگر مى‏توانی جلویش گناه کنی؟ من اول کتاب حرفم را زدم که اگر منِ داودآبادی این شدم، به خاطر این است که خدا را پشت زنجیر دوکوهه جا گذاشتم. ما امروز جوان‏ها را بلند مى‏کنیم مى‏بریم شلمچه که بنشینید این‏جا گریه کنید. چرا که خدا این‏جا نزدیک است. خدا را در شلمچه مى‏خواهیم نشان دهیم. خودمان که از شلمچه برمى‏گردیم همان آش و همان کاسه! این انحراف و خطا نیست؟

- من هم با شما هم‏عقیده‌ام. من باید در همین لحظه‌ای که این‏جا نشستم یقین داشته باشم که خدا هم همین جاست.
* چه بسا وقتی این‏جا نشستی خدا به تو نزدیک‏تر باشد تا بحر بیابان. چرا؟ چون در بحر بیابان هیچ گناه و معصیتی نیست. در بیابان مدام استغفار کن و نماز شب بخوان، به‌درد نمى‏خورد. اگر در شهر بودی، در برابر گناه و معصیت قرار گرفتی و استغفار کردی برنده‌ای. این‏جا روی به خدا آوردی برنده‌ای. این‏جا شرط است.

- کتاب دیگری هم در دست تالیف دارید؟
* من تا به حال ۱۵ جلد کتاب نوشتم. ۳ جلد از آنها در مورد لبنان است. زندگى‏نامه‌ی "سیّدحسن نصرالله" را دارم کار مى‏کنم که حدود ۶ ساعت مصاحبه‌ی خصوصی با ایشان داشتم. کتاب "از معراج برگشتگان" ۶ سال طول کشید و من ۶ سال با این کتاب زندگی کردم. دو قسمت از این کتاب، یکی شهید بعد از ظهر درمورد مصطفی و دیگری بازار داغ شهادت مربوط به عملیات کربلای پنج، نوشتن هرکدام یک سال طول کشید.

- از کتاب‏های دفاع مقدس و از دیگر نویسنده‌ها چه کتابی را مطالعه کرده‌اید؟
* 6 سالی که مشغول نوشتن کتاب "از معراج برگشتگان" بودم، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. انرژی برایم باقی نگذاشت. کتاب‏های احمد دهقان، داود امیریان، رضا امیرخانی را خوانده‌ام. از کتاب "ارمیا" ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.

- الان فعالیت اصلی شما نویسندگی است؟
* بله. کار اصلى‏ام نویسندگی است. در سایت ساجد هم مدیریت دارم، اما هیچ کاره‌ام! یک قرارداد معمولی که اگر به من بگویند برو، باید خداحافظی کنم و بروم. عضو هیچ ارگان و سازمانی نیستم. شغلم و منبع درآمدم نویسندگی نیست، عشقم نویسندگی است. الان مجله منتشر کرده‌‌اند از بیت‏المال که یک صفحه حق التالیفش ۲۰۰۰۰۰ تومان است! شما فرض کنید من ۶ سال وقت گذاشتم برای این کتاب، ۹۳۰ صفحه، حق التالیف آن ۲۴۰۰۰۰۰ تومان بود! من کتابی نوشتم به نام "پاره‌های پولاد" که به خاطر آن بین ایران و لبنان سفر مى‏کردم و هزینه‌ی این رفت و آمدها تقریبا ۶ میلیون تومان شد. ولی حق التالیف آن ۱۲۰۰۰۰۰ تومان! کار نویسندگی به این حالت است. اما عشقم این است که این کتاب چاپ شده. در زمان جنگ عشقم جبهه رفتن بود، مى‏رفتم که از جبهه رفتن عقب نمانم. امروز مى‏نویسم که از تبلیغ عقب نمانم. غالبا هم سراغ موضوعاتی مى‏روم که کسی نرفته. چه بسا کسی جراتش را ندارد برود. مثلا کتاب "پاره‌های پولاد" کل تاریخ عملیات شهادت ‌طلبانه در لبنان علیه اسراییل و آمریکاست.

یک‏بار با سیدحسن نصرالله صحبت کردم و گفتم چنین طرحی دارم، گفت ما نمى‏توانیم در لبنان چنین چیزی بنویسیم و براى‏مان مشکلاتی درست مى‏شود. شما بنویس ما عربی آن را چاپ مى‏کنیم. کامل‏ترین کتاب در دنیا در رابطه با عملیات شهادت ‌طلبانه، همین کتاب "پاره‌های پولاد" است. چون همه‌ی منابع عربی و آمریکایی که بود را پیدا کردم. سفارش مى‏دادم کتاب‏ها را از آمریکا برایم مى‏فرستادند.

یا کتاب "تفحص" برای این نوشته شد که در قتلگاه فکه بودیم، خوابیدم که از این استخوان‏ها عکس بگیرم. با دیدن استخوان‏ها گفتم: من به خاطر این استخوان‏ها هم که شده یک کتاب مى‏نویسم که تفحص چیست. و در این کتاب شما هر سوالی که درمورد تفحص داشته باشید پیدا مى‏کنید. کار سفارشی یا کلیشه‌ای یا تکراری نمى‏کنم.

- نوشتن کتاب "پاره‌های پولاد" چند سال طول کشید؟
* حدودا ۴ سال، بیشتر رفت و آمد بین لبنان بود که وقت و هزینه مى‏خواست و البته کارم را هم با دقت انجام مى‏دهم. مثلا گذاشتم وقتی اسراییل از لبنان رفت، به مناطق اشغالی رفتم و از همه جا عکس گرفتم. خودم نقشه‌ی منطقه را کشیدم. خاک آن‏جا را در مشتم مى‏گرفتم که مثلا "صلاح غندور" این‏جا شهید شده. عشقم این بود. برای کتاب تفحص هم با شهید پازوکی و دیگر دوستان مى‏رفتیم منطقه، همان جایی که آن اتفاق افتاده بود، خاطره را برایم تعریف مى‏کرد. در میدان مین راه مى‏رفتم و بضی جاها دستم را به سیم خاردار مى‏کشیدم تا زخمی شود و درد سیم خاردار و میدان مین در جانم بنشیند. برای همین است که شما وقتی کتاب تفحص را مى‏خوانید روی شما تاثیر مى‏گذارد و تکان‏تان مى‏دهد. اگر بخواهید در تهران بنشینید و قهوه‌تان را بخورید و تخیل‏پردازی کنید، تاثیر نمى‏گذارد. یا کتاب پاره‌‌های پولاد کامل‏ترین سند از عملیات استشهادی مى‏شود که سیّدحسن نصرالله هرجا مى‏خواهد درمورد عملیات استشهادی صحبت کند به کتاب من ارجاع مى‏دهد و به من مى‏گوید تو بیشتر از من به مسئله اشراف داری.

- و آخرین سوال من درمورد وبلاگ‌تان و فعالیت‏های اینترنتی است.
* این هم عرصه‌ای بود که احساس وظیفه کردم. چون دیدم فرهنگ دفاع مقدس جایش در اینترنت خالی است. سایت ساجد الحمدلله خوب و موفق بوده و تلاش‏مان را مى‏کنیم که خوب باشد. وبلاگ خودم هم که دل‏نوشته و خاطرات خودم است. سایتم را هم هنوز وقت نکردم راه بیندازم. چون بیشتر درگیر سایت ساجدم.

- وبلاگ‌تان یک مقدار حالت اعتراضی ندارد؟
* همه چیز دارد! چون وبلاگ شخصی است، ارایه دهنده‌ی نظرات خود آدم است. یک جاهایی مى‏خواهی داد بزنی. قبول دارم که اعتراضی زیاد دارد. مخصوصا یک مجموعه نوشته دارم به نام "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" و مى‏بینید که چه فریادها و اعتراضاتی مى‏خواهم بکنم و از چه چیز؟ این مهم است. مثلا این‏که من جوان امروز را با بچه بسیجی سال ۶۰ مقایسه کنم اشتباه است. چرا که قابل مقایسه نیستند. چه بسا اگر این جوان در موقعیت قرار بگیرد از ما خیلی جلوتر برود. امروز نمایشگاه مى‏زنند، عکس جوان امروزی را با عکس جوان زمان جنگ مقایسه مى‏کنند، خیلی ناراحت مى‏شوم. این ظلم و خیانت است. هرکسی باید در جای خودش مقایسه شود. ولی من در بخش "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" دو نفر آدم را در یک زمان و یک موقعیت مقایسه مى‏کنم. و اساس کارم بر پایه این آیه از قرآن بود که "هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لایَعْلَمُونَ - آیا کسانی که مى‏دانند با کسانی که نمى‏دانند برابرند؟ زمر-۹" مثلا دو تا بچه محل را مقایسه مى‏کنم، اولی در بدترین شرایط اخلاقی و فساد خانوادگی قرار دارد، اما استغفار مى‏کند، پاک مى‏شود و در نهایت هم شهید مى‏شود. دومی، آدمی است که مسجدش ترک نمى‏شود و ادعای خدا و پیغمبری مى‏کند، اما یک شب که مى‏‌آید جبهه به بهانه‌ی مریضی از جبهه درمى‏رود. ۵۰ تا عکس هم گرفته و همه جا دارد این را عنوان مى‏کند. با همین عکس‏ها هم به درجه و مقام و جایگاه رسیده. به اسم هم اشاره نکردم. آن‏که فهمید این است که شهید مى‏شود و آن‏که نفهمید…

- اگر در پایان صحبت یا مطلبی دارید بفرمایید.
* شهدا عین نماز مى‏‌مانند. من چه نماز بخوانم و چه نخوانم خللی به جایگاه خدا وارد نمى‏شود. اگر نماز نخوانم من ضرر کرده‌ام نه خدا. ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است. این ماییم که با دور شدن از شهدا ضرر مى‏کنیم. و مواظب باشیم اگر مى‏خواهیم از شهدا حرف بزنیم باید در راستای اهداف‏شان باشد. در راه بهشت زهرا تابلویی از شهیدی بود که نامش خاطرم نیست و این جمله از او "وقتی جنازه‌ی مرا تشییع مى‏کنید در آن‏جا فریاد بزنید که رضا برای نماز شهید شد." همان چیزی که امام حسین (ع) فرمودند که من برای برپاداشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر شهید شدم. مهم این است که این را بفهمیم. حواس‏مان باشد که با شهدا نمى‏خواهیم به شهدا برسیم، با شهدا مى‏خواهیم به خدا برسیم.

شاید یک باختی که امثال من در جنگ کردیم این بود که فکر مى‏کردیم جهاد پله‌ای ست. اول جهاد اصغر مى‏کنیم و بعد جهاد اکبر. ولی کسانی مثل مصطفی و شهدا زرنگی کردند. اول جهاد اکبر کردند بعد در جنگ، در جهاد اصغر به شهادت رسیدند. امروز همه‌ی ما در یک صف هستیم، صف جهاد اکبر. خدا در قرآن مى‏فرماید: "إن أکرمکم عندالله أتقیکم" نمى‏گوید جانباز، نمى‏گوید سابقه‌ی جبهه… مى‏گوید هر که تقوایش بیشتر نزد خدا گرامى‏تر. یعنی شما اگر امروز تقواى‏تان بیشتر باشد، از داودآبادی جلو زده‌اید. خیلی از ما پز جهاد اصغرمان را مى‏دهیم و امروز از جهاد اکبر غافلیم. خیلی از کسانی که به گذشته‌ی ما غبطه مى‏خورند، مى‏بازند. یک‏بار طلبه‌ای برای آقا نامه نوشته بود که من مى‏خواهم بروم در گروه تفحص و شهید بشوم و سعادت را در شهادت مى‏بینم. آقا جواب داده بودند حواس‏تان باشد تنها راه سعادت ، شهادت نیست.

- ان‏شاالله که قدر اینها را بدانیم و چیزهایی که در این کتاب نوشتیم را از یاد نبریم.
پایگاه اطلاع رسانی حریم یاس

www.harimeyas.com/1390/04/5878.html

[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز ظهر، همین طور که داشتم با رفیق خوبم "رضا مصطفوی" (سردبیر مجله‬‫ی امتداد) چت نوشتاری می‌کردم، زدم توی جاده خاکی و نوشتم و نوشتم تا این که رضا گفت:
- هی ی ی کجا داری می‌ری؟ این که خودش شد یه مقاله!
دیدم راست می‌گه. همین شد که می‌ذارمش این جا؛ چون ازش خوشم اومد.
فقط این رو بگم که گول ظاهرم رو نخورید!
با وجودی که شکمم خیلی گنده است، دلم خیلی تنگ و کوچیکه!

دلم یک همزبون می‌خواد‬
‫یه دوست مهربون می‌خواد‬

دلم بدجوری گرفته‬
‫اون روزا تازه مزه‬‫ی رفاقت رو حس کرده بودم‬.
‫نه از تنهایی، که از شلوغی به رفیق پناه می‌بردم.
‬‫به مصطفی، سعید‬‫، هاتف ... ‬‫یکی یکی من رو جا گذاشتند و رفتند پی عشق و حال خودشون‬‫!
من چون درست و حسابی مزه‬‫ی عشق رو حس نکرده بودم‬‫ و رفاقت و دوستی رو با عشق اشتباه می‌گرفتم، ‬‫فقط با اونا رفیق شدم‬‫.
با خود خدا هم فقط رفیق شدم.
‬‫
اصلا نتونستم و نفهمیدم عاشقی یعنی چی؟! ‬‫هم بهتره‬‫هم سخت تر!
رفیقام با من دوست بودند، ‬‫ولی عاشق و دل بسته‬‫ی خود خدا بودند. ‬‫واسه‬‫ی همین دوستی زمینی یک بی‌ارزشی مثل من رو‬‫به عاشقی ارزشمند خدا فروختند و رفتند پیش خودش.
‬‫گیر کردم. توی دنیا‬‫ به هر چیز و هر کسی به چشم اونی که می‌تونه تنهایی من رو پر کنه نگاه کردم. ‬‫
دریغ و دریغ.
‬‫نهایتش این بود که ‬‫شکمم سیر می‌شد ولی ‬‫این دل لامصب همچنان گرسنه می‌موند. ‬‫دل که شکم نیست که هر چی بریزی توش بشه یک مشت کثافت!
‬‫خوراک دل نه دیدنیه ‬‫نه خوردنی. ‬‫چشیدنیه!
‬‫
ویلون شدم و سرگردونه. هرزه شدم و هیز. ‬‫چشم چرون شدم و فاسد. ‬‫فاسق شدم و اسمش رو گذاشتم رفیق.
‬‫به دنیا چسبیدم و اسمش رو گذاشتم جهاد اکبر!
بعد جهاد اصغر، ‬‫آوارگی پشت آوارگی. ‬‫به هر کسی و چیزی دل بستم‬‫. بیشتر از همه به خودم‬‫. به سابقه‬‫ی جبهه‬‫ام که وبال گردنم شده و داره می‌کشدم پایین‬‫.
هر دفعه فکر می‌کردم دارم عاشق می‌شم! ‬‫نمی‌دونستم اینی که فکر می‌کنم داره غلغلکم می‌ده، ‬‫فقط داره جسمم رو انگولک می‌کنه، ‬‫وگرنه عشق دل آدم رو می‌لرزونه، ‬‫غلغلک نمی‌ده‬‫ که الکی بخندونتت‬‫!
عشق می‌گریونه نه قهقهه‬‫ی الکی ازت بلند کنه. ‬‫

حالا که باید غزل خداحافظی رو بخونم، ‬‫حالا که باید ریق رحمت رو سر بکشم، ‬‫اومدن سراغم‬‫. همه‬‫شون. ‬‫خوب و بدشون‬‫. عاشقای واقعی‬‫، عاشقای شکمی‬، هر دوشون.‬‫هم اونی که برای خودش چیز دنیاپسندانه‬‫ای داره، ‬‫هم اونی که برای خودش کسی هست.
‬‫تازه دارم می‌فهمم عشق عجب مزه‬‫ای داشته و من نفهمیدم‬‫.
تازه دارم می‌فهمم باید تنهایی دلم رو با چی پر می‌کردم‬‫.
الکی دلم رو با پنبه و کاغذ روزنامه چپوندن پر کردم. ‬‫با بتونه کاری دنیایی. ‬‫
تازه دارند برام پرده‬‫ها رو کنار می‌زنند. ‬‫دارند عاشقم می‌کنند.
‬‫تازه دارم نبودن شون رو حس می‌کنم.
‬‫تازه دارم تنهایی رو زیر لبم و توی دلم می‌چشم.
‬‫
خیلی از این نوشته‬‫ خوشم میاد. ‬‫باهاش حال می‌کنم‬‫. اونی که این رو گفته، شاید خیلی عاشق بوده. ‬‫شایدم مثل من نفهمیده چی گفته:
‬‫درد ما جز به حضور تو مداوا نشود ...
‬‫ولش کن بدجور قاط زدم‬‫.

می‌خوام یه نفر رو بگیرم توی بغلم و سفت فشارش بدم‬.
‫می‌خوام سرم رو بذارم روی شانه‬‫ی یکی و زار زار گریه کنم‬.
‫دلم برای شانه‬‫ی جعفرعلی گروسی تنگ شده.
‬‫واسه‬‫ی زانوی مصطفی که سرم رو بذارم روش و موهای خاکیم رو بجوره و سرم رو بخارونه‬‫.
می‌خوام یکی بزنه توی گوشم‬‫. همچین بزنه که از خواب بیست سی ساله بپرم‬‫. عین فیلمها‬‫، یه دفعه چشم باز کنم ببینم همش کابوس بوده‬‫؛ رفیقام هنوز دوروبرم هستند. ‬‫ایمانم هنوز سر جاشه‬‫. دلم هنوز به یاد خودش قرصه. ‬‫چشمام هنوز به نامحرم عادت نکرده.
‬‫هنوز‬‫هنوز‬‫هنوز، ‬‫بسیجی هستم‬‫. مثل همون روزا‬‫...
مثل خود امام‬‫.
مثل آقا‬‫.
مثل شهدا‬

کاش می‌شد همچو آواز خوش یک دوره گرد‬
‫زندگی را بار دیگر دوره کرد‬

[ ۱۳٩٠/۳/۱٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بسیاری از دوستان که کتاب "از معراج برگشتگان" را خوانده اند، بیشتر از دیگر بخش ها و خاطرات، جذب "شهید بعد از ظهر" که خاطراتی است زیبا از زندگی، دوستی و شهادت شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" شده اند.
به همین منظور عکس های آن عزیز را برای شما بزرگواران در وبلاگ قرار می دهم.

دریا در کنار کودکی های مصطفی

بچه محصل تنبل و درس نخوان!

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

 

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

روز بعد از بمباران شدید سومار

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

خداحافظ برادر جان ... هوای کربلا دارم ...

تشییع پیکر مصطفی در خیابان های تهران نو

آخرین روبوسی من و او ...

آخرین منزل ...

راستی! برخی نیز نشانی مزار آن عزیز را می خواستند که این است:
تهران – بهشت زهرا (س) – مقابل سالن دعای ندبه و موزه شهدا – قطعه 26 ردیف 94 – شماره 9
التماس دعا
راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نیست!

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا نزدیک سالگرد آزادی خرمشهر مى‏شه، سازمان‏ها و نهادهای دولتی، بودجه‏های آن‏چنانى‏شان را برای انجام یه مشت کار تکراری و بیهوده به باد مى‏دهند!
حالا من هم شده‏ام مثل همان‏ها!
خواستم برای سالگرد خرمشهر خاطره‏ای بنویسم که دلم نیامد. راستش ترسیدم از خودم بگم. ترسیدم خیلی خوش به حالم بشه.
برای همین ترجیح دادم دل نوشته‏ای رو که 2 سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، بازخوانی کنم. شاید خیلی از شماها نخونده باشید. توی این دو سال هیچ خبر یا عکس العملی نشد! عیبی نداره. من هم اون‏قدر مى‏گم تا به یه جای حضرات بربخوره!
اینم مقاله تکراری من برای سالگرد آزادی خرمشهر:

دروغ های سوم خردادی!!!
اگه هنوز احساس مى‏کنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، این‏رو بخون!
ولی اگه مى‏خوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بى‏خیال شو؛ مثل 27 سال گذشته!

یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت مى‏کردند. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اون‏روز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلى‏اکبری، رضا على‏نواز ...
ولی امروز ...

هیچ کدوم اونا نیستند ...
ولی من هستم!
اونا اون روز رفتند، با غیرت!
من امروز موندم، بى‏غیرت!

ببخشید! این درد یکی دو ساله داره خفه‏ام مى‏کنه. زشته، بده، بى‏حیاییه، به خوبی و حیاء خودتون ببخشید.
بیاییم همدیگر رو خر نکنیم!
بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم!
آره بد مى‏نویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ مى‏گم؟
عذر مى‏خوام از همه‏ی بچه‏های خرمشهری. از همه‏ی بچه‏های جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!

موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها، سازمان‏ها و ارگان‏های کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزند توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچى‏ها و چپون چپون که چی؟

یکی دو سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقى‏الاصل که بدبختانه شده بود مسئول برگزاری همین جشن‏های بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشه‏ی گنده جلوش باز کرده بود و هی زر مى‏زد که واسه‏ی سالگرد خرمشهر مى‏خواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپى‏بردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی مى‏کنه و مى‏ده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشه‏ای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همین‏جا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...

کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه مى‏گه:
"بر اساس گزارش یکی از سازمان‏های دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند "نوار بهداشتی" بخرند، بالاجبار از پارچه‏های معمولی چندباره استفاده مى‏کنند تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده مى‏کنند، به بیمارى‏های مختلف خطرناک از جمله رحمی دچار شده‏اند!"

سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...

جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم.
چقدر بى‏حیا شدم.
من از اون‏وقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.

اصلا بذارید واسه‏ی خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! مى‏خوام واسه‏ی خودم دروغ بگم.
چطور آقایون مى‏تونند توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازند و یک سال خود و خونوادشون رو بیمه‏ی مالی و حالی بیت المال مسلمین بکنند! من نمى‏تونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب مى‏خوام، نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!

  

دروغ های سوم خردادی!!!
تیتر یک روزنامه‏ها و سایت های اینترنت در سالگرد آزادی خرمشهر
- وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، ده‏ها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال، به آن سامان اعزام شدند.
- وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینه‏ی کلیه‏ی داروهای لازم را پرداخت مى‏نماید.
- مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کرده‏اند، برگزار شد.
- وزارت نیرو بعد از٢٩سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهرى‏ها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.

من دیگه بریدم. بقیه‏اش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در بیست و نهمین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمى‏خواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه مى‏خواهد و بس.

از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوى‏ترین سپاه‏هایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آن‏جا را به عروس جنوب تبدیل کنند!

 چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو مى‏گیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف مى‏کنم!
بترکه اون چشمت که نمى‏تونی ببینی!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمى‏شد، غیرتمند!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٩ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آبان 1358
تهران: خیابان آیت‌الله طالقانی
مقابل لانه‌ی جاسوسی آمریکا
شیخ "محمد منتظری" پسر آیت‌الله منتظری، برای خودش گروهی سیاسی با عنوان "ساتجا" (سازمان توده‌های جمهوری اسلامی) تشکیل داده بود.

جوانی که چهره‌اش حکایت از سن و سال بالایش داشت و به حدود 25 یا 26 ساله‌ها می‌خورد، هنگام غروب سر و کله‌اش جلوی لانه‌ی جاسوسی پیدا می‌شد. اوایل فکر می‌کردم باید فلسطینی یا لبنانی باشد. هنگامی‌که جمعیت برای اعلام حمایت از دانشجویان خط امام در خیابان طالقانی و جلوی لانه تجمع می‌کردند، او بر روی جدول کنار خیابان می‌رفت و کاغذ بزرگی که بر روی آن متن اعلامیه‌های شیخ محمد منتظری منتشر شده بود، با صدای بلند و با قدرت تمام برای جمعیت می‌خواند و نظر همگان را به خود جلب می‌کرد. تیتر درشت اعلامیه‌ی محمد منتظری غالبا علیه آیت‌الله بهشتی بود و او نیز با آخرین زور خود فریاد می‌زد:
"بهشتی، مزدور آمریکا".

اوهم گاهی به بحث با نیروهای چپی می‌پرداخت، ولی در کل موضعش به نظام و به‌خصوص نسبت به بزرگوارانی چون شهید بهشتی، اصلاً خوب نبود. به خاطر همین مسایل بود که کینه‌ی شدیدی از او به دل داشتم. فقط شهید "بیوک میرزاپور" می‌توانست جلوی او بایستد و به بحث بپردازد.

او، بازرگان، مدنی و امثالهم را قبول نداشت، بیوک هم آنان را قبول نداشت و در صحبت‌هایش به افشای آنان می‌پرداخت، ولی او در بین حرف‌هایش سعی داشت دکتر بهشتی را با آن افراد معلوم الحال برابر کند و آنها را در یک خط و مزدور آمریکا می‌دانست.
درحالی که بیوک بر روی جدول خیابان می‌ایستاد و به بحث و افشاگری علیه رجوی و منافقین مشغول بود، ناگهان در میان همهمه و صدای جر و بحث حاضرین، او اعلامیه در دست و با فریاد "بهشتی و لیبرال‌ها، مزدوران آمریکا" از راه می‌رسید. بیوک با دیدن او، عصبانی می‌شد ولی چون او هم مثل ما تیپی مذهبی با محاسنی جو گندمی ‌داشت و از همه مهم‌تر از نیروهای محمد منتظری بود، چیزی نمی‌گفت. وقتی بیوک به داخل چادر می‌آمد، از عصبانیت رنگش سرخ شده بود و مدام می‌گفت:
- موندم با این یارو چیکار کنیم ... اگه منافقین اهانت‌هایی رو که این به بهشتی می‌کنه بگن، پدرشون رو در میارم، ولی بدبختی ‌اینه که به اینا چی بگیم؟

منافقین هم که از تضاد بچه‌های چادر وحدت و نیروهای ساتجا مطلع بودند، از این اختلاف شدیداً خوشحال می‌شدند و غالبا نیروهای‌شان در اطراف او می‌چرخیدند و وی را تحریک می‌کردند که بیشتر به افشای بهشتی و "حزب جمهوری اسلامی" بپردازد که او هم رویش را به طرف بیوک و بچه‌های ما برمی‌گرداند و با شدت بیشتر، به بهشتی اهانت می‌کرد.

او و گروه ساتجا، بیشتر از این‌که با منافقین و مارکسیست‌هایی مثل حزب توده و چریک‌های فدایی دشمنی کنند، همه‌ی توان‌ خود را بر روی‌ آیت‌الله بهشتی، لیبرال‌ها و دولت موقت متمرکز کرده بودند. دشمنی آنها با لیبرال‌ها، برای ما خوشایند بود ولی‌ این‌که به لج، بدترین اهانت‌ها را به بهشتی روا می‌داشتند، عصبانی‌مان می‌کرد.

بعدها نزدیکی‌های انتخابات مجلس بود که یک روز دیدم او سخت مشغول چسباندن عکس یکی از کاندیداها برای نمایندگی مجلس است. نزدیک که رفتم، او هم که مرا می‌شناخت و از بچه‌های چادر وحدت می‌دانست، با تندی نگاهم کرد و مشغول کار خود شد. با تعجب دیدم عکس خود او بر پوستر نقش بسته و زیر آن نیز نوشته شده: " ... " معروف به " ... ". تازه فهمیدم اسم اصلی او چیست. (در سال‌های بعد، نزدیک هر انتخابات مجلس، پوسترهایی از او بر دیوارهای شهر می‌دیدم ولی جالب‌تر این بود که گاهی در روزنامه‌ها، عکس او منتشر می‌شد که دادستانی انقلاب اسلامی او را به عنوان متهم تحت تعقیب قرار داده بود و از امت حزب ‌الله می‌خواست که به محض مشاهده او، به دادستانی اطلاع دهند.)

روزهای اول که لانه‌ی جاسوسی اشغال شد، روبه‌روی در اصلی لانه، پلاکاردی نصب شد که در آن از جوانانی که مایل به جنگ دوشادوش برادران و چریک‌های فلسطینی علیه اسرائیل هستند، خواسته شده بود تا با مراجعه به دفتر مرکزی گروه ساتجا واقع در خیابان جمهوری اسلامی، ‌ثبت نام کنند تا نسبت به اعزام سریع آنان اقدام شود. با دیدن آن پلاکارد، داغ دلم تازه شد و هوس جنگیدن علیه اسرائیل وسوسه‌ام کرد. همواره نام چریک فلسطینی مرا به خاطرات و داستان‌های پدرم در سال‌های قبل می‌برد.

محمد منتظری به همراه نیروهای مسلح خود، به داخل باند فرودگاه مهرآباد تهران رفته و به هر طریق ممکن هواپیمایی را گرفته بود که تعداد زیادی از دختران و پسران جوان داوطلب جنگ در کنار چریک‌های فلسطینی، با اسلحه‌هایی که ساتجا به آنها داده بود، سوار هواپیما شدند و رفتند برای جنگ با اسرائیل.

این کارهای محمد منتظری باعث شده بود تا ضدانقلابیون لقب هفت تیر کش معروف فیلم‌های وسترن در آن سال‌ها یعنی "رینگو" را به او بدهند و به "ممّد رینگو" معروف شود.

روز سه‌شنبه 27شهریور، آیت‌الله منتظری، پیرامون حوادثی که فرزندش در فرودگاه مهرآباد تهران پیش آورده بود تا به وسیله‌ی یک هواپیمای در اختیار خودش، نیرو به سوریه و لبنان ببرد و بچه‌های سپاه مانع او شده بودند که به درگیری کشید، اطلاعیه‌ای در روزنامه‌ها منتشر کرد.

متن نامه‌ی آیت‌الله منتظری به این شرح بود:

آیت‌الله منتظری خواستار بازداشت و معالجۀ محمد منتظری شد
بسمه تعالی
برادران و خواهران گرامی، پس از سلام این سومین بار است که برای آگاهی ملت مسلمان ایران درباره فرزندم شیخ محمدعلی منتظری مطالبی می‌نویسم.
انتظار دارم دوستان در کمال بیطرفی نسبت به آنچه می‌نویسم بنگرند.
فرزند اینجانب از ابتدای مبارزات ملت ایران برهبری حضرت آیت‌الله خمینی مدظله در متن مبارزات قرار داشت و در این راه چقدر زندان و شکنجه و آوارگی تحمل نمود و در داخل و خارج کشور دائما برای پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد و به شهادت دوستان نزدیکش گاهی بیشتر روزهای متوالی از خواب و خوراک و استراحت باز میماند و در اثر همین شیوه و بعلاوه ضربه‌های روحی مداوم و نابسامانیهای حاکم بر جوّ ایران پس از پیروزی انقلاب، دچار نوعی بیماری عصبی و کوفتگی شدید اعصاب شده و تصور میکند که با دست زدن به کارهای بی رویه و جنجال آفرین به مقصد و هدف خود دست خواهد یافت.
کنترل و مهار کردن و معالجه او همواره فکر مرا مشغول کرده و تاکنون چندین مرتبه دست به اقداماتی زده‌ام و حتی اخیرا مدتی وی را برای معالجه اجبارا در قم نگه داشتم ولی متاسفانه اقدامات من سودی نبخشید و در این میان عده‌ای فرصت طلب که همیشه می‌خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، از این موقعیت سوءاستفاده کرده او را تحریک می‌کنند تا دست به کارهای جنجالی بزند و خوراکی برای تبلیغات دشمن گردد.
من از دولت و نیز همه دوستان و علاقمندان و افراد مسلمان تقاضا دارم، اگر میتوانند با اینجانب تشریک مساعی نموده تا بلکه او را حاضر به معالجه و استراحت نمایند. به امید این که این عنصر پر تلاش و فعال پس از سالها تحمل رنج و زحمت به یاری خدای متعال بهبود یابد و بار دیگر به صحنه مبارزات بازگشته، خدمت گذار دین و کشور گردد.
ضمنا از دادستان محترم انقلاب تقاضا میشود حادثه اخیر فرودگاه را دقیقاً بررسی نموده و عوامل آنرا شناخته و تعقیب نماید و در صورتیکه فرزند اینجانب مقصر بوده به هیچ نحو ملاحظه اینجانب را نکنید و فقط طبق ضوابط اخیر اسلامی عمل نمائید.
والسلام علی من التبع الهدی
حسینعلی منتظری

با اعلامیه‌ی آیت‌الله منتظری درباره‌ی وضعیت فرزندش، جلوی اعزام‌های غیرمنظم و نامشخص نیروهایی که اصلاً معلوم نشد چه بر سر آنان آمد و چه کردند، گرفته شد. ظاهراً تعداد زیادی از جوانان از جمله دختران جوانی که با ساتجا به لبنان و سوریه رفتند، یا از آن‌جا به دیگر کشورها برای زندگی رفتند و یا در همان سوریه و لبنان ماندند و به کار و کاسبی و زندگی پرداختند که اخبار ناراحت کننده‌ای هم از سرنوشت دختران اعزامی به گوش می‌رسید.

این را هم ببینید جالب است:

محمد منتظری و ماجرای تسخیر فرودگاه مهرآباد

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل سال 1364 گروهی از فرماندهان و مسئولین جنگ و سپاه، در قم به دیدار آیت الله منتظری (قائم مقام وقت رهبری) رفتند. از جمله افرادی که در آن جمع حضور داشت، "محسن رفیق دوست" وزیر سپاه بود که وظیفه خرید سلاح و تجهیزات جنگی از خارج از کشور، بیشتر توسط او انجام می شد.

بعدها نوار سخنرانی منتظری در آن جلسه به طور محدود منتشر شد.
یکی از نکاتی که منتظری در آن دیدار اشاره کرد، ماجرای خرید "عینک ضدگلوله" از خارج برای رزمندگان اسلام بود.

منتظری (نقل به مضمون) می گفت:
"یک روز همین آقای رفیق دوست آمد پهلوی من و گفت:
- چون چشم عضو حساسیه، برای این که چشم رزمندگان اسلام مورد اصابت ترکش خمپاره قرار نگیره و آسیب نبینه، سفارش دادیم تعداد زیادی عینک ضدگلوله از خارج وارد کنند تا خدایی ناکرده عزیزان ما بر اثر ترکش نابینا نشوند.

خب من هم گفتم:
- خدا پدرتون رو بیامرزه که این قدر به فکر رزمنده ها هستید.
از اون روز به بعد من هی تلویزیون رو نگاه می کردم ولی چیزی ندیدم.

یک روز این آقای دکتر نمازی به من گفت:
- حاج آقا چی شده این قدر تلویزیون نگاه می کنید؟
که گفتم:
- آقای رفیق دوست گفته برای حفظ چشم رزمنده ها عینک ضدگلوله وارد کردند؛ ولی من هیچ رزمنده ای رو ندیدم که عینک ضدگلوله به چشمش باشه!
 
که آقای نمازی گفت:
- حاج آقا سر کارت گذاشته. اصلا توی دنیا عینک ضدگلوله نداریم که بخوان به این تعداد بخرند و به رزمنده ها بدهند."

و شاید منظور همان آخرین مدل اتومبیل های بسیار گران قیمت "آلفا رومئو" و "ب.ام.و 735" ضدگلوله و ضدانفجار بود که برای حفظ جان تعدادی خاص، اختصاصی وارد کشور می شد!!!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن‏که فهمید:
همه‌ی خواسته‌ی مادر 3 شهید از آقا!
چند سال پیش، تعدادی از پدر و مادرهایی که سن و سالی ازشان گذشته بود و افتخار باغبانی لاله‌هایی سرخ را داشتند، افطار میهمان مقام معظم رهبری در حسینیه‌ی امام خمینی (ره) بودند.
در آن میان، مادر 3 شهید دستواره (سیدمحمدرضا – سیدمحمد – سیدحسین) نیز حضور داشت.
مادر، با قامتی شکسته ولی سربلند، خدمت آقا رسید. آقا سراغ پدر شهیدان را گرفت که ایشان گفت:
- بیماری قلبی داشته که در بیمارستان بستری است وگرنه آرزویش بود تا به زیارت تان بیاید.
مادر، کمی جلوتر رفت و مثلا طوری که دیگران نشنوند، با حجب و حیاء، آرام چیزی به آقا گفت!

فردای آن روز، "مجید جعفرآبادی" - از بچه‌های واحد تخریب و نیروی سردار شهید "علی عاصمی" - تلفن زد و گفت:
- با خونواده‌ی شهیدان دستواره آشنایی؟
که جوابم مثبت بود. با خانه‌شان که تماس گرفتم، متوجه شدم حاج آقا را تازه از بیمارستان آورده‌اند. به جعفرآبادی گفتم که آمد و ساعتی بعد با هم در کوچه‌های تنگ و شلوغ محله‌ی "علی آباد" در جنوبى‏ترین نقطه‌ی تهران، مقابل در خانه‌ای کوچک زنگ را به صدا درآوردیم.
باورم نمى‏شد این‏جا خانه‌ای باشد که بی هیچ چشم داشتی 4 شهید سرافراز تقدیم اسلام کرده باشد!

شهیدان دستواره

مادر که در را گشود، خوش آمد گفت و وارد اتاقی شدیم که پدر پیر، بر تختی دراز کشیده بود. خانمی دیگر هم در خانه بود که متوجه شدیم خواهر شهیدان دستواره است.
پس از حال و احوال، وقتی گفتیم برای پى‏گیری خواسته‌تان از آقا آمده‌ایم، مادر دختری جوان را که در اتاق دیگر بود صدا کرد. دختر کنار مادر نشست.

مادر که خواست او را معرفی کند، گفت:
- این دختر دامادمونه. خدابیامرز "على‏اصغر الله قلى‏زاده".
جا خوردم. دامادشان خدابیامرز؟ وقتی خواستم سوال کنم، خودش گفت:
- بله دامادمون اصغر آقا. شوهر همین دخترم.
و به زنی که کنارش نشسته بود اشاره کرد.

گیج شدم. تازه فهمیدم خانواده‌ی دستواره، جدای از سه مرد غیرتمند خانه‌شان رضا، محمد و حسین، دامادشان را هم برای اسلام به قربانگاه فرستاده‌اند.

جعفرآبادی که متوجه‌ی حال من شده بود، برای این‏که فضا را عوض کند، از مادر پرسید که خواسته‌اش از آقا چه بوده، که ایشان گفت:
- این دختر گل، نوه‌ی منه. هم باباش شهید شده هم سه تا دایى‏هاش. یه سالی مى‏شه که لیسانس گرفته. حدود شیش ماهه که رفته توی گزینش بانک شرکت کرده که استخدام بشه. من هیچی نمى‏خوام. فقط مى‏خواستم بگم یه کاری بکنید که تکلیف این معلوم بشه. شیش ماهه که منتظر جوابه. هم خودش اذیت می‌شه هم ما. مى‏خوام زودتر جوابش رو بدن.

همین؟
- بله همین. دیگه التماس دعا.
همین!
وای!
همه‌ی خواسته‌ی مادر شهیدان از آقا همین؟!
یعنی حتی نخواست تا دختر را بدون نوبت استخدام کنند. فقط گفت بعد شش ماه علافی، تکلیف او را معلوم کنند!

بعدا وقتی از دوستان درباره‌ی بابای دختر سوال کردم، فهمیدم:
همان سال های جنگ، چند ماهی از حاج رضا خبری نمى‏شود. اصغر آقا مى‏رود دنبالش که از او خبری برای خانواده بیاورد. نگو حاج رضا را پیدا مى‏کند ولی دیگر دلش نمى‏آید به خانه برگردد. همان‏جا مى‏ماند و با ماشین، آب و مهمات بین بچه‌ها پخش مى‏کند که یک گلوله‌ی توپ مى‏خورد بغلش و چند وقت بعد پیکرش را برای همسر و دختر کوچک یتیمش مى‏آورند!

امروز از آن پدر و مادر پیر دیگر خبری نیست.
هر دو بر سر سفره‌ی اباعبدالله الحسین (ع) در کنار فرزندان‏شان میهمانند.
من هم دیگر رویم نمى‏شود بروم و پى‏گیر شوم که سرانجام آن دختر توانست استخدام شود یا نه!

 خواندن این خاطره هم خالی از لطف نیست:

داداش من فرمانده‌‌ی لشکره ...

 

آن‏که نفهمید:
کشف حجاب دختر مدیر ایرانی در مقابل دوربین تلویزیون ملی آمریکا
شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
رادیو و تلویزیون ملی آمریکا در برنامه‌ای اقدام به نمایش کشف حجاب تعدادی از دختران مسلمان می‌کند که در میان آنها دختر یکی از مدیران دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن نیز دیده می‌شود.

به گزارش مشرق، رادیو و تلویزیون ملی آمریکا (NPR) طی برنامه‌ای به نمایش ۱۲ دختر مسلمان می‌پردازد که ابتدا حجاب بر سر دارند و سپس در برابر دوربین این شبکه، حجاب خود را برداشته و شروع به لبخند زدن می‌کنند .

در این میان حرکت خانمی ایرانی به نام "صبری" جعفرزاده بسیار جالب است که حتی حاضر نشده تا برای لحظاتی در این برنامه کشف حجاب حتی برای نمایش ظاهری روسری بر سر کند.

بر اساس این گزارش، یکی از دختران حاضر شده در این برنامه‌ی ضد اسلامی، "صبری جعفرزاده" دختر منوچهر جعفرزاده از کارمندان دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن است.

صبری جعفرزاده هم اکنون در مرکز مطالعاتی وزارت امنیت داخلی در دانشگاه مریلند مشغول به کار است اما در کنار شغل اصلی خود پروژه‌هایی را به سفارش دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن انجام می‌دهد.

قابل ذکر است خواهر وی خانم سعاد جعفرزاده قبلا در مرکز آمریکایی صلح USI مشغول بکار بوده که اکنون در مرکز صلح و شبکه توسعه کار می‌کند و در زمان انتخابات ریاست جمهوری علیه نظام، بسیج، شورای نگهبان، احمدی‌نژاد و ... همراه با خانم "باربارا اسلوین" چندین مقاله و گزارش در رسانه‌های آمریکا منتشر کرده است.

منوچهر جعفرزاده پدر سعاد و صبری از جمله دوستان نزدیک سرکرده‌ی گروه انحرافی و محمد خزاعی، سفیر و نماینده‌ی دائم جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل است.
منوچهر جعفرزاده علی‌رغم تلاش برخی نهادهای نظارتی مبنی بر پایان ماموریتش در واشنگتن با حمایت‌ محمد خزاعی به کار خود در دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن ادامه می‌دهد و تاکنون تلاش‌ها برای برکناری وی بی‌فایده بوده است.

صبری جعفرزاده که اینک ۲۷ سال سن دارد و گفته‌ی خودش از ۹ سالگی آزادانه حجاب بر سر می‌کرده اما در ۲۳ سالگی از داشتن حجاب پشیمان شده دلیل برداشتن حجابش را این گونه در برنامه کشف حجاب رادیو و تلویزیون ملی آمریکا توضیح می‌دهد: در جامعه‌ی ایرانیان آمریکایی، حجاب یک نماد سیاسی، به معنای تائید رژیم اسلامی حاکم بر ایران است.
تحصیلات دانشگاهی جعفرزاده در رشته‌ی حقوق بوده و وی به عنوان تحلیل‌گر سیاسی و قانونی "مرکز سلامت و امنیت داخلی" آمریکا نیز فعالیت می‌کند.
لازم به ذکر است حدود یک میلیون زن مسلمان در آمریکا زندگی می‌کنند که بر اساس گزارش "مرکز تحقیقات پیو" ۴۳ درصد از آنها همواره با حجاب در انظار عمومی ظاهر می‌شوند.

"به علت بى‏حیایی و بى‏شرمی این مثلا ایرانى‏ها! و برای حفظ حرمت وبلاگ، از درج تصاویر آن پدر با دختری این چنینی که بى‏شرمانه همچنان نان انقلاب و جمهوری اسلامی را مى‏خورند، معذورم!"

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدیم تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنیم. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود.

به همین لحاظ ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":

"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قرار شد بعد یکی دو هفته‌ای که در خط مقدم ارتفاعات قلاویزان مهران مستقر بودیم، برای استراحت به عقب خط برویم؛ رفتیم به مقر فرماندهی نیروهای حزب بعث در قلاویزان. محلی که سنگرهای بتونی سرپوشیده و محکمی ‌داشت. از خط مقدم تا آن‌جا ده دقیقه راه بود که باید پیاده و از داخل کانال طی می‌کردیم. دشمن آن‌جا را نه با خمپاره‌ 60 که با 120 می‌کوبید. همراه حاج آقا "سعید مصفا"، "حسن زینعلی" و "جواد گنجی" (جواد گنجی متولد 1339 جمعه 26 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید.) داخل سنگر تدارکات گروهان جای گرفتیم. بچه‌ها هم در سنگر بتونی بزرگی که کنارمان بود مستقر شدند.

"سیدحمید قریشی" از بچه‌های گروهان، کمی لکنت زبان داشت. وقتی او را در سنگر دیدم، پرسیدم از "سعید دلخوانی" خبری دارد یا نه. او که هیجانی شده بود، گفت:
- سعید؟ دستش تی تی تی تی تی تیر خورده.
که خنده‌ام گرفت و گفتم:
- اووه ... سعید این همه تیر خورده؟!
خودش هم خنده‌اش گرفت.

هر روز دو نفر وظیفه‌ی شستن ظرف‌ها و درست کردن چای را به عهده داشتند که بین بچه‌ها به "شهردار" یا "خادم الحسین" معروف بودند. بعضی‌ها به شوخی نام شان را گذاشته بودند "گارسون الحسین".

سعید در جمع بچه های گردان شهادت

منطقه فکه - یک ماه قبل از شهادت

آن روز یک‌شنبه 29 تیر ماه 1365، نام من همراه "سعید رادان جبلی" (از بچه‌های خیابان غیاثی – شهید آیت الله سعیدی – میدان خراسان تهران) به‌عنوان شهردار خوانده شد که من اعتراض کردم و پای زخمی‌ام را که چند روز قبل در عملیات تیر خورده بود، بهانه کردم. به شوخی گفتم:
- ببینید، من جانباز اسلام هستم، پس نباید شهردار وایسم.

سعید که جوانی مؤمن، آرام و متین بود، لبخندی زد و گفت:
- عیبی نداره. آقا جان تو قبول کن شهردار باشی، همه‌ی کارها با من. تو اصلا کار نکن. فقط نذار نظم و نوبت شهرداری به هم بخوره.

من هم که از خدا می‌خواستم، قبول کردم. کور از خدا چی می‌خواد؟ یک عینک دودی!
چیزی به غروب نمانده بود که سعید با آن ادب و اخلاق قشنگش، گفت:
- آقا حمید، شما برو کتری رو آب کن، بذار روی آتیش جوش بیاد، تا واسه بچه‌ها چایی درست کنیم. آخه من می‌خوام براشون کلاس قرآن بذارم.

با خنده و به حالت ناز گفتم:
- مگه خودت نگفتی من کاری نکنم؟ پس به من ربطی نداره. من اسمم شهرداره، ولی تو قبول کردی جای منم کار کنی. پس خودت برو سراغ کتری!
و مثل شاهزاده‌های فاتح، روی پتوهای کنار سنگر لم دادم. سعید بی آن‌که عصبانی شود، خندید و گفت:
- باشه آقا جون، خودم می‌رم. اصلا می‌خوام برم وضو بگیرم واسه کلاس قرآن، کتری رو هم آب می‌کنم.

چشمانش را ریز کرد، خندید، آستین‌ها را بالا زد و از سنگر خارج شد. جلوی تانکر آبی که گونی‌های پر از شن اطرافش را گرفته بودند، وضو گرفت و کتری را پر کرد. آن را روی آتشی گذاشت که ساعتی قبل درست کرده بود و به طرف سنگر آمد.

دو یا سه متر مانده بود که داخل سنگر بتونی شود. ناگهان سوت خمپاره‌ی 120 و در پی آن انفجاری شدید، ناله‌ی او را در خود خفه کرد. غرش وحشت‌انگیز خمپاره، همه را میخکوب کرد. هیچ‌کس جز سعید بیرون نبود و معلوم نبود چه بر سرش آمده. خمپاره در نزدیکی‌اش منفجر شده بود. ناله‌ی سوزناکی می‌زد. از بدن متلاشی او، پاهایش بیش از همه داغان بودند.

مضمون ناله‌هایش در آخرین نفس، یک کلام بیشتر نبود:
- حسین جان ... حسین جان ...

شهیدان مجید ابراهیمی و سعید رادان جبلی

من که شوکه شده بودم، سر جایم کپ کردم. بچه‌ها دویدند بالای سرش. من ولی وحشت‌زده و مبهوت، حتی جرأت نکردم بروم بالای سرش. می‌ترسیدم با آن چشمان ریزشده‌ی لحظات آخرش، سینه‌ام را بدرد. با خودم می‌گفتم: اگه من رفته بودم، اون الان داشت برای بچه‌ها قرآن می‌خوند. اگه من رفته بودم ...

[ ۱۳٩٠/٢/٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شنبه شب اول فروردین 1361، برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌، حال‌ و حوصله‌ی‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌. رفتم‌ و گوشه‌ی‌ سنگر خوابیدم‌. یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگی‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت و‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود تا بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کم ‌شود، روی‌ "چراغ والور" ) نوعی چراغ خوراک پزی نفتی) گذاشت‌. بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ی‌ زردش‌، حال‌ همه‌ را گرفته‌ بود، ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟!

در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم؛ درست‌ در لحظه‌ی‌ تحویل‌ سال‌. خواب‌ بودم‌ یا بیدار، نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ هست که‌ یک‌باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. غلام‌ بود؛ از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ به‌م تذکر داده بود که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، ناجور‌ بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ را زیر جورابم‌ گرفته‌ بود. در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخر دوره‌ی سه‌ ماهه‌ی‌ مأموریت‌ با خود داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!

بدتر از من،‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی‌ها.

با همه‌ی این‌ها، کسی‌ اخم‌ نکرد. همه‌ می‌خندیدند. از خنده‌ی‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌خاستم‌ تا پس‌ از خواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، چند آیه‌ قرآن‌ بخوانیم‌، سپس‌ روی ‌یکدیگر را ببوسیم‌ و رسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ بگوییم‌. این‌ها که ‌سنّت‌ بدی‌ نبود.

یکی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند. رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یکی از بچه‌های آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند. امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.

[ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
راننده‏ی آژانس بود. سن و سالش حدود 50 رو نشان مى‏داد. شاید هم بیشتر. همین که دهان باز کرد و گفت:
- ببخشید آقا کجا تشریف مى‏برید؟
فهمیدم. با آن لهجه‏ی غلیظی که داشت، راحت مى‏شد فهمید. بى‏مقدمه پرسیدم: "ببخشید آقا، شما ارمنی هستید؟"
که اونم راحت و خون سرد گفت: "بله. چطور مگه؟"
- هیچی همین جوری. حتما بچه‏ی شیرمردی؟
برگشت نگاهی با لبخند انداخت و گفت: "از کجا فهمیدی؟"
- خب ارامنه یا توی مجیدیه زندگی مى‏کنند یا خیابون شیرمرد.
- نه خب جاهای دیگه هم هستند.
- ولی شما اهل شیرمردی.
- خود شیرمرد که نه. خیابون پدرثانی مى‏شینیم.
دیگه صحبت مون گل انداخت.
اصلا من درباره‏ی دینش چیزی نپرسیدم. خودش شروع کرد. گفت:
- من از دین شما مسلمونا، عاشق دو تا امام تون هستم.
خیلی برام جالب بود. یه ارمنی عاشق دو تا از امامای ما بود. اصلا اجازه نداد بپرسم کدام؟ ادامه داد:

- قبل از انقلاب توی یه پادگان اطراف مشهد سرباز بودم. اونایی که با هم خدمت مى‏کردیم، یه ارادت خاصی نسبت به امام رضا داشتند. یه شب یکی از سربازا حالش خیلی خراب شد. دکتر پادگان که فقط بلد بود آمپول بزنه، گفت که این تا صبح دووم نمى‏یاره. وسیله و امکاناتی هم که اون رو ببریم شهر نبود. بیچاره داشت بال بال مى‏زد. رفیقاش بالا سرش نشسته بودند زار زار گریه مى‏کردند. یه دفعه همشون با هم داد زدند یا امام رضا، شما غریبی، اینم این جا غریبه، خودت این جوون رو به مادرش ببخش ...
خب من ارمنی هستم. به امام رضا احترام مى‏ذاشتم ولی اون اعتقادی که اونا داشتند، نداشتم. گرفتم خوابیدم. ولی اونا شروع کردند به دعا و راز و نیاز. هوا هنوز روشن نشده بود. صبح نشده بود که  با سروصدای اونا از خواب پریدم. اصلا باورم نمى‏شد. اون که گفتن مردنى‏یه، از همه سرحال تر بود. شنگول شنگول. از اون روز به بعد هر وقت مى‏رم مشهد مى‏گم آقا دمت گرم.

- خب اون یکی دیگه امام کدومه؟
- این رو که دیگه باید خودت بدونی. امام حسین. خودم و خونوادم عاشقشیم. من خونه‏مون نزدیک "مسجد الرضا" توی خیابون پدرثانى‏ یه. ماه محرم که مى‏شه، همه‏مون مشکی مى‏پوشیم برای آقا. شاید باور نکنی، برو از رفیقای خودت توی همون مسجد بپرس "وارطان" کیه؟ ماه محرم، من پای سماور مسجد هستم. چایی مى‏دم دست عزادارا. اگه یه شب شام هیئت نبرم خونه، زن و بچه‏ام مى‏ریزند دم مسجد که ما امشب شام آقا رو نخوردیم ...
بغض گلوم رو گرفته بود. این کی بود و ما ...


آن که نفهمید:
سه‏شنبه شب 30 فروردین خونه‏ی یکی از آشناها، توفیق یا نکبت، هر چی که بود، نشستم پای ماهواره. این چند روزی که ارتش عراق به پادگان اشرف حمله کرده و انتقام قتل عام مردم عراق رو در ایام صدام از اونا مى‏گیره، خیلی مشتاقم تا تصاویری از اونا ببینم.
شبکه‏ی تلویزیونی "سیمای آزادی" منافقین، گزارشای مستندی از کشته شدن تعدادی از نیروهاشون توسط ارتش عراق پخش مى‏کرد. ناخواسته یاد اون وقتی افتادم که مردم کرد شمال و شیعیان جنوب عراق علیه صدام قیام کردند و چیزی نمونده بود که پیروز بشند. منافقین سوار بر تانک ها و نفربرهای تا دندون مسلح، درحالی که وانمود کردند جزو انقلابیون هستند، وارد شهرها شدند و هنگامی که مردم به استقبال شون اومدند، همه رو به رگبار بستند و تعداد زیادی زن و بچه رو به خاک و خون کشیدند. اون هم کجا، جایی که اصلا کشور خودشون نبود. درحالی که مشغول خیانت به کشودر و هم وطنای خودشون بودند، به آنهایی که حالا منافقین خاک شون رو غصب کرده بودند هم رحم نکردند. خب این از خصلت های بارز منافقه.

یکی از قدیمیای منافقین داشت لحظات مثلا شهادت یکی از رفقاش رو به نام اکبر با آب و تاب تعریف می کرد:

- توی درگیری یه گلوله خورد توی سینه‏ی اکبر. بغلش کردم تا ببرمش توی آمبولانس. همین طور که توی بغل من داشت آخرین نفس هاشو می کشید، مدام فریاد مى‏زد "یا مریم مقدس".

خیلی جالب شد. اسمش اکبر بود ولی لحظات جون دادنش فریاد می زد "یا مریم مقدس". فکر کردم حتما مسیحی بوده و حضرت مریم (س) را صدا مى‏زده. ولی ادامه تعریف هم رزم منافقش ماجرا رو جالب تر کرد. اون گفت:

- اکبر فریاد مى‏زد "یا مریم مقدس" و خواهر "مریم رجوی" رو صدا مى‏زد ...

واویلا. منافقی که ادعای مسلمانی و مثلا شیعگی هم داشت، در لحظه‏ی جون دادن، به جای شهادتین و الله اکبر، فریاد مى‏زند "یا مریم مقدس" و مریم رجوی رو صدا مى‏زند و جان به شیطان تقدیم مى‏کند!


برای آشنایی بیشتر و بهتر با فرقه‏های فاسدی که خود را به جای خدا در مغز افراد سست جای مى‏دهند، بد نیست این خاطره را که یکی دو سال پیش در وبلاگم گذاشتم، بخوانید:

از "رجوی" پرستی، تا "موسوی" پرستی!

هیچ گاه "اشخاص" را ملاک شناخت "حق" قرار ندهید
بلکه "حق" را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید.
مولا امیرالمومنین (ع)

سال های اول پیروزی انقلاب اسلامی، که در جلوی دانشگاه تهران، با بسیاری از هواداران "مسعود رجوی" - سرکرده‌ی "سازمان مجاهدین خلق ایران" همان منافقین معروف - برخورد داشتم که غالبا به بحث مى‏گذشت، همواره این سوال برایم مطرح بود که:
"چرا هواداران رجوی، این قدر خشک مغز هستند که به هیچ وجه هیچ نظر و منطقی را نمى‏پذیرند و حاضرند چشم بسته و کورکورانه، در راه رجوی، خود را به کشتن بدهند."

سال 1360، هنگامی که "گوهر" دخترک جوان، در کوچه های شهر شیراز، به پیرمرد خوش سیما و استاد اخلاق و دین، حضرت آیت الله دستغیب نزدیک شد و بلافاصله پس از سلام که با جواب سلام مهربانانه‌ی پیرمرد همراه بود، 15 پوند مواد منفجره‌ی "تی.ان.تی" را که زیر چادر به خود بسته بود، منفجر کرد، و به دنبال آن نیز پیرمردان 70 – 80 ساله، فقط به جرم این که امام جمعه بودند و بر منبر و محراب از دین مى‏گفتند، در عملیات انتحاری منافقین به شهادت رسیدند، بیشتر ذهنم درگیر این شد که:
"مگر رجوی کیست و چه مى‏گوید؟"

بعدها، در طی سال های جنگ و بعد از آن، بیشتر بر این مسئله حساس شدم. وقتی مرداد 1367 در عملیات مرصاد، هنگامی که چندین هزار نیروی مثلا مجاهد - که اکثرا تحصیل کرده‌ی خارج از ایران بودند و القاب دکتر و مهندس را نیز از آمریکا و اروپا با خود یدک مى‏کشیدند - سوار بر تانک و نفربر، آمدند تا دیوانه وار از جاده‌ی آسفالت وارد شهرهای ایران شوند و به قول خودشان 3 روزه تهران را فتح کنند، تعجبم بیشتر شد. چرا که یک بچه هم به سادگی مى‏فهمید که با 5000 نیرو و سوار بر تانک و نفربر، نمى‏توان در عمق 600 کیلومتری یک کشور وارد شد و به سادگی متلاشی خواهند شد.

وقتی یکی از بچه ها، از جیب دختری منافق، دفترچه‌ی یادداشت کوچکی بیرون آورد، تعجبم خیلی بیشتر شد. دخترک در یکی از صفحات دفتر خاطراتش نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد. باید بروم از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم."

یعنی یک بچه مسلمان شیعه، فقط به خاطر آن که هوادار رجوی است، برای قضا شدن نمازش وجدان درد گرفته و مى‏خواهد برود پهلوی اعضای مرکزیت سازمان – و حتی نه خود مسعود – طلب مغفرت و توبه کند!

بى‏خود نبود که در همان عملیات مرصاد، دخترکان و پسران جوان منافق، وقتی در محاصره مى‏افتادند و کار را تمام شده مى‏دیدند، ضامن نارنجک را کشیده، مقابل صورت خود قرار مى‏دادند – که مثلا چهره و اثر انگشتان شان از بین برود و قابل شناسایی نباشند – و عربده مى‏زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
و با انفجار نارنجک، به وحشیانه ترین نوع، به زندگی خود خاتمه مى‏دادند.

بله! من هم تعجب کردم.
چرا:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
مگر آنها ادعای مسلمانی و حتی شیعگی ندارند، پس شهادتین و "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله" چی شد؟!
شهادتین یک فرد مسلمان کجا رفت؟
جایی نرفت.
"مسعود و مریم جای آن را گرفتند."
به همین سادگی!

چند سال پیش، وقتی دولت فرانسه "مریم رجوی" را بازداشت کرد، 8 تن از منافقین، در برخی کشورها، با همین نوع شهادتین گفتن مسعود و مریم، خودشان را به آتش کشیدند. یعنی بر روی خود بنزین ریختند، آرام بر زمین نشستند و با ذکر مریم و مسعود، خود را به تلی از آتش تبدیل کردند. چند تایی از آنها از شدت آتش سوزی، جان باختند.

بگذریم!
من هم فکر مى‏کردم دوران متعصبان خشک مغز، که افراد زمینی را برای خود در حکم خدا جای مى‏دهند و شبانه روز به پرستش آنان مشغولند، تمام شده است.

من هم فکر مى‏کردم دیگر کسی حاضر نیست آدم همنوع خودش را، به جای خداوند خالق قرار دهد و بت پرستی از نوع جدید رواج داشته باشد!
ولی دیدم.

تعجب نکنید. همین امروز دیدم.
امروز صبح یک شنبه 9 اسفند 1388، یکی از مسئولین سابق صفحه‌ی "جبهه و جنگ" روزنامه‌ی "جمهوری اسلامی" (یا به قول دوستی ادیب و نکته پرداز، "روزنامه‌ی سه قطره خون") که چند سالی است مثلا در زمینه‌ی دفاع مقدس قلم مى‏زند، سر زده به محل کارم آمد.

از همان اول گلایه کرد که چرا به او سر نمى‏زنم و از این حرف ها. هنوز روی صندلی ننشسته بود که با همان لحن تند و طلبکارانه‌ی همیشگی، شروع کرد به تکه انداختن:
- این چه وضعیه ... چرا با مردم این جوری مى‏کنید ... مگه شما مسلمون نیستید ... مگه به قیامت و معاد اعتقاد ندارید ...
فهمیدم که مى‏خواهد به مسائل سیاسی و حوادث بعد انتخابات بپردازد. سعی کردم با خنده و شوخی، مسیر حرف را عوض کنم که او ول کن نبود.
- یعنی خدا و پیغمبر فقط توی ولایته؟ ... دین و معادتون شده آقا؟ همه چیزتون ولایتتونه؟ مگه شما مسلمون نیستید؟

با خنده گفتم:
- مگه شما دین و ایمان و خدا و پیامبرتون کیه؟ کی گفته ما همه چیزمون شده آقا؟ ما دین داریم و ولایت ...

از او پرسیدم:
- ببینم، تو "س.ص" را که قبول داری؟
سریع گفت:
- آره که قبول دارم. خیلی هم قبول دارم. من از سال 55 با او دوستم.
"س.ص" که از دوستان قدیمی میرحسین موسوی است و متاسفانه در حوادث بعد از انتخابات دستگیر شد و به "بازداشتگاه کهریزک" منتقل شد. افشای ماجرای کهریزک هم کار او بود. جالب این بود که وی از قول او، ادعاهای عجیبی هم کرد که با خنده گفتم:
- ببین، اینا رو تو از خودش شنیدی؟ چون من کلی باهاش گپ زدم.
که گفت:
- خودش به من گفت، ولی بهش گفتن برای کسی تعریف نکن.

که گفتم:
"روز 13 آبان، من و اون با هم از میدان هفت تیر تا میدان ولى‏عصر قدم مى‏زدیم، شلوغی و درگیرى‏ها را مى‏دیدیم و با هم کلی صحبت کردیم. خب حالا که اون رو این قدر قبول داری، برو از همون بپرس، وقتی به اون گفتم:
- دوست دارم برم پهلوی موسوی و رو دررو باهاش صحبت کنم، ببینم حرف حسابش چیه.
اون گفت:
- حمید، تو و "م.د" و چند تای دیگه، بیایین بریم پهلوی موسوی تا بفهمین چی مى‏گه. فقط کافیه یک ساعت به اون اجازه بدن بیاد توی تلویزیون جلوی مردم حرف بزنه، اون وقت مردم مى‏فهمند عجب آدم خرى‏یه."

این را که گفتم، آقای دوست، اخم هایش در هم رفت و مثل پیرمردان معتقد و مومنی که کسی جلوى‏شان به مقدس ترین مقدسات اهانت کند، از ته حلقوم گفت:
- نعوذا بالله.
که با تعجب گفتم:
- ببخشید، مگه من به خدا یا پیغمبر اهانت کردم؟
که با عصبانیت گفت:
- تو مى‏گی نعوذا بالله، مهندس موسوی خره؟
که گفتم:
- اولا که من نمى‏گم، رفیق مشترک مون که گفتی خیلی قبولش داری، گفت اگر مردم حرفای موسوی رو گوش کنن، مى‏فهمند که داره لج بازی مى‏کنه و چقدر خره. تازه، چی شد که نعوذا بالله گفتی؟ مگه من به کی اهانت کردم؟ مگه کفر گفتم یا ...

اگر به دین و ایمان و خدا و پیغمبری که مى‏پرستد اهانت مى‏کردم، مطمئنا این قدر عصبانی نمى‏شد. با همان خشونت و تعصب که داشت داغ مى‏کرد، گفت:
- شما مهندس رو نمى‏شناسید. از مهندس موسوی مومن تر، پاک تر، سالم تر معتقدتر و ... وجود ندارد.

با همان تعجب دهه‌ی 60 گفتم:
- چی شد؟ تو تا حالا گیر مى‏دادی که ما همه چیزمون شده ولایت، ولی خود تو، همه دین و ایمانت شده موسوی و حاضر هم نیستی که بپذیری اونم اشتباه مى‏کنه؟
که بیشتر ناراحت شد.

وقتی گفت:
- چرا اجازه نمى‏دن مهنس بیاد توی تلویزیون با مردم حرف بزنه.
خندیدم و گفتم:
- اگر امروز اجازه بدن مسعود رجوی بیاد توی تلویزیون حرف بزنه، مهندس شما هم مى‏تونه بیاد حرف بزنه.
که کاملا به هم ریخت. گفت:
- یعنی مى‏خوای بگی موسوی با رجوی فرقی نداره؟

که گفتم: "اتفاقا همین رو مى‏خوام بگم. موسوی امروز، با این آشوب هایی که به راه انداخت، هیچ فرقی با مسعود رجوی نداه. جفت شون به انقلاب ضربه زدند."

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با عصبانیتی که تعصب خشک از نگاهش مى‏بارید، برخاست و گفت:
- من دیگه نمیام پهلوت.
و رفت.

تازه فهمیدم چه جوری برای بعضی افراد، به راحتی، خدا با هر چیز دیگری عوض مى‏شود و همین مى‏شود مجوز 8 ماه فتنه، شرارت و خیانتی جبران ناپذیر که اولش با دفاع و پرستش یک فرد که بعد 20 سال از غار ذهن خود خارج شده، شروع شد و نهایتش هم همراه و هم بازی شدن با منافقین، سلطنت طلبان، رقاصه و کاباره نشین ها بود که برای رسیدن به اهداف نامقدس خود، امام، دین، انقلاب و عاشورا را مورد اهانت قرار دادند. و این همه، فقط و فقط بر گردن کسی است که کبریت فتنه را دیگران به دستش دادند و او آتش شر و خشونت را برپا ساخت.

و آخرش هم همان شد که اغتشاش گران عاشورا، توهین کنندگان به مقدسات را "مردم خدا جوی" نامید و در سوگ منافقین و خائنینی که به حکم دادگاه انقلاب اسلامی اعدام شدند، اشک ریخت و آنان را فرزندان وطن نامید و تجلیل شان کرد.

این همان موسوی است که دهه‌ی 60، از مسئولین اصلی برخورد تند و صریح با منافقین بود و قلع و قمع شان کرد. حالا برای همان ها و تفاله هاشان اشک مى‏ریزد.

این را دیگر سخت مى‏شد پذیرفت، ولی دیدیم که شد.
اگر تا دیروز مریم رجوی برای موسوی کف مى‏زد، رضا پهلوی به او قوت قلب مى‏داد و مسعود رجوی او را تشویق به مقاومت مى‏کرد، امروز موسوی رسم وفاداری بجا آورده و در سوگ نیروهای تروریست و جنایتکار آنان، مى‏گرید و آنان را قهرمان، مومن، فداکار و حتما که شهید راه خویش، مى‏داند.

راستی، مهندس موسوی درباره‌ی "عبدالمالک ریگی" که طی 8 ماه اخیر کلی از موسوی و جنبش سبز لجنى‏اش طرفداری کرد، امید به پیروزی او مى‏داد و همواره افتخارش این بود که با ترور و قتل مردم بى‏گناه و سربریدن، نقشی مهم در جنبش سبز موسوی دارد، بیانیه‌ی محکومیت صادر نکرده؟

مى‏ترسم از خدا و نمى‏ترسم از کسی
مى‏ترسم از کسی که نمى‏ترسد از خدا

[ ۱۳٩٠/۱/۳۱ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از ظهر یکی از روزهای گرم اردیبهشت 1366، "مسعود ده‌نمکی" آمد تا با هم به ملاقات "محسن شیرازی" در بیمارستان سجاد در میدان فاطمی برویم. محسن در عملیات کربلای هشت شدیدا مجروح شده بود و دست‌هایش توان حرکت نداشتند.

من، سیامک و مسعود، به بیمارستان رفتیم و ساعتی را پهلوی محسن ماندیم که نزدیک افطار شد. باز دوباره شیرین‌کاری مسعود گل کرد؛ او که ظاهرا تازه حقوق ماهانه‌ی بسیجش را گرفته بود، گیر داد که افطاری برویم بیرون. با وجود مخالفت‌های دکتر و پرستارها، هر‌‌‌طور که بود، برای یکی دو ساعت مرخصی محسن را گرفتیم و سوار بر تاکسی، به پیشنهاد مسعود، به طرف پارک ملت رفتیم.

مسعود گیر داد که باید افطاری را در بهترین رستوران بخوریم. بالاجبار مقابل پارک ملت، وارد رستورانی شدیم که تازه برای افطار باز کرده بود. تیپ حزب‌اللهی ما و قیافه‌ی لت و پار محسن در لباس بیمارستان که روی شانه‌هاش آویزان بود و کیسه‌ی سرمی که در دست داشت، باعث شد تا همه‌ی نگاه‌ها به طرف ما برگردد. من از خجالت آب شدم، ولی مسعود گفت:
- مگه چیه؟ مملکت مال ما هم هست. مگه ما دل نداریم که این‌جاها غذا بخوریم؟

گارسون که آمد، با تته‌پته خواست بفهماند که قیمت غذاهای این‌جا بالاست که مسعود، بی‌خیال دست گذاشت روی منو و برای همه‌مان غذا انتخاب کرد. من سرم را انداخته بودم پایین و غذایم را می‌خوردم. محسن هم بدتر از من. سیامک گفت:
- مسعود، چرا اون دخترا این‌جوری نگاه‌مون می‌کنند؟ مگه تا حالا آدم حسابی ندید‌ن؟

چند میز آن طرف‌تر، چند دختر جوان با ظاهری که از نظر ما بسیار زشت و ناشایست می‌آمد، نشسته بودند که دست از غذا کشیده و همه‌ی حواس‌شان به ما بود. با نگاه تند سیامک، روسری‌‌شان را کمی جلو کشیدند، ولی چشم از ما برنمی‌داشتند.

ساعتی بعد که غذا خوردیم، بلند شدیم تا برویم. مسعود که رفت دم میز حساب کند، خنده‌اش گرفت. جلو که رفتم تا ببینم چی شده، گفت:
- این آقا پول غذا رو نمی‌گیره.
با تعجب پرسیدم چرا؟ که صاحب رستوران گفت:
- پول میز شما رو اون خانم‌ها حساب کرده‌اند.
نگاهی به آن‌جا انداختم که جای‌شان خالی بود و رفته بودند.

[ ۱۳٩٠/۱/٢۳ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهادت مسعود به نخی بند بود!
وای اگه اون گلوله‌ی مرگ‌آور مستقیم تانک عراقِ، فقط چند سانتی‌متر بالاتر می‌خورد!
نجات روشنفکران سینمای امروزی که همه‌ی عشق و افتخارشون شده چهار تا پز روشنفکری دادن توی فیلماشون و دست دادن با زن این و اون (و چه بسا دست دادن زوجه‌ی مکرمه‌ی خودشون با این و اون!) فقط به چند سانتی‌متر ناقابل بسته بود!

فکر کنم اگه دشمنان امروز ده‌نمکی، امروز این خاطره‌ی دیروزها رو بخونند، ننجون و جادوگراشون رو نفرین می‌کنند که چرا دیروز مسعود از صفحه‌ی تاریخ حذف نشد که امروز اخراجی‌ها بشود بلای جون شون تا همه‌ی بافته‌های پوچ‌شون رو بر باد بده!
وای اگه سبزهای لجنی بدونند در آن بیابان شلمچه چه گذشت؛ امروز با قدرت وحشتناک‌تری سربرفرمان "بی.بی.سی" انگلیس و "وی.او.ای" آمریکا، همه‌ی توان خودشون رو جمع می‌کردند تا از پخش اخراجی‌ها جلوگیری کنند تا کم‌تر پته‌شون در فتنه‌ی سال گذشته روی آب ریخته و شعارهای پوچ‌شون برای مردم رسواتر بشه!

جاتون خالی طبق سنوات گذشته، چند روز پیش همراه آقا "مجید جعفرآبادی" – از قدیمی‌های واحد تخریب قرارگاه و از نیروهای شهید "علی عاصمی" – خانوادگی شام مهمون آقا "مسعود ده‌نمکی" بودیم.
من که بدبختش کردم. تا تونستم دلی از عزا درآوردم و تلافی یکی دو سال گذشته رو سرش پیاده کردم.

اصلا انگار ماها آزار داریم!
بی‌خود نیست بهمون می‌گن: "شماها مشکل دارید!"
وسط عید و شادی خنده و مسخره بازیای من، یه‌دفعه جعفرآبادی گیرداد به کربلای پنج و منم شروع کردم به درآوردن ادای مسعود که توی سه‌راه مرگ جای ترکش های کهنه توی کمرش درد می‌کرد و عین گوسفند چهار دست و پا توی خاکریز وول می‌خورد!
ناله‌ای که اون از درد می‌زد، از بع بع گوسفند هم بلندتر بود. با این وجود راضی نمی‌شد خط رو ترک کنه و بره عقب.
تا مسعود گفت توی نفربری بود که یه گلوله‌ی تانک خورد زیرش ولی سالم رفت عقب، جا خوردم. اصلا حواسم نبود که مسعود اون جا بوده.

یه نکته پیش اومد که خیلی من رو به‌هم ریخت.
پسر بزرگم "سعید" که 22 سال رو رد کرده، به مسعود گفت:
- آقا مسعود، الان وقتشه شما همون کربلای پنج رو که دارید می‌گید، بسازید. من کتاب بابام‌رو که می‌خونم، همه‌ی تصویرای فیلم "نجات سرباز رایان" جلوی نظرم میاد.

حالم خیلی گرفته شد.
وای ... چقدر کم کاری کردیم!
به‌جای این که بگه: "فیلم نجات سرباز رایان رو که دیدم یاد خاطرات بابام افتادم"، برعکسش رو می‌گه!
اون و اونا تقصیر ندارند.
بله، "نجات سرباز رایان" چند سال زودتر از کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده!
ولی این که چرا ما امروز زبون باز کردیم و چه می‌خواییم بگیم و چه می‌کنیم، باید با نگاه همین بروبچه‌ها و نسل امروزی‌ها تست بزنیم؛ که یه‌دفعه به‌خیال خودمون کلی راه نریم که بفهمیم همش اشتباه بوده!

حواس‌مون باشه که وقت زیادی نداریم!
خورشید قطب جنوب هم که باشیم، آخرش باید غروب کنیم و غزل خداحافظی رو سر بدیم!
اصلا خوبه اصل خاطره رو همراه یه خاطره دیگه در ادامه‌ی اون، از کتاب "از معراج برگشتگان" بخونید. به‌ هیچ‌وجه نمی‌تونم دوباره اون تصویرها رو جلوی چشمم مجسم کنم.


عصر روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365، قصد کردیم یک سر به سنگر مسعود ده‌نمکی بزنیم. از کنار خاکریز راه افتادیم و رفتیم جلو. هر چه گشتیم، سنگر آنها را که قبلاً هم یک بار به آن‌جا رفته بودیم، پیدا نکردیم. از بچه‌های دیگر سنگرها سوال کردیم، سنگری را که سقف آن فرو ریخته بود، نشان دادند. با تعجب جلو رفتیم. در ورودی سنگر بسته شده بود و تنها، سوراخی تنگ برای ورود و خروج وجود داشت. مسعود را که صدا کردم، گفت: بیایید تو.

سینه‌‌خیز از سوراخ رفتیم تو. نفسم داشت می‌گرفت. ده‌نمکی، بهرامی و چند تایی دیگر از بچه‌ها دور هم جمع بودند. سنگر تاریک بود. تنها روزنه‌ی نفوذ نور، همان سوراخ ورودی بود. حالت خفقان به من دست داد. نفسم سخت بالا و پایین می‌آمد. فقط کافی بود یک کیسه‌گونی جلوی دریچه قرار بگیرد، تا نفس همه‌مان دربرود و خفه شویم. می‌خواستم هر چه زودتر خارج شوم. تعجبم از این بود که آنها چه راحت در این سنگر مانده‌اند.

قضیه را که جویا شدم، مسعود گفت: دیروز بعد از ظهر، یکی از لودرهای جهاد اومد توی خاکریز سنگر بزنه و سوله‌های کوچیک فلزی کار بذاره. آتیش دشمن شدید شد و بیچاره تند تند کار کرد. روی سنگر ما هم که خاک زیاد بود، فکر کرد خاکریزه، بیلش رو انداخت جلوی سنگر که یه‌دفعه دیدیم سنگر داره میاد روی سرمون. داد و بی‌داد راه انداختیم که نشنید و سقف همون‌‌‌طور می‌اومد پایین. شانس آوردیم روی سقف تراورس‌های کلفت و محکم بود. دست آخر یکی از بچه‌ها که بیرون بود، صدای ما رو شنید و به لودرچی گفت. خیلی خدا رحم کرد. بیچاره وقتی فهمید ما پنج شش نفری توی سنگر بودیم، وحشت کرده بود و گفت: «به‌خدا شانس آوردین. من می‌خواستم کل این‌جا رو به هم بریزم تا جا برای یه سنگر باز کنم.»
از دهنه‌ی سنگر که بیرون آمدم، نفسم تازه شد. هنوز در تعجب بودم که آنها با چه جرأتی آن‌جا مانده‌اند.
ساعتی بعد که از آن طرف رد شدم، از بچه‌ها شنیدم مسعود هم ترکشی نوش جان کرده و راهی عقب شده. حالم گرفته شد.

شدت آتش به حدی شده بود که حتی در روشنایی روز، به‌راحتی می‌شد گلوله‌های خمپاره را دید که بر زمین می‌نشست. در حالی که بالای دژ سرک می‌کشیدم تا جلو را بپایم، ناگهان چیزی که اول احساس کردم سنگ باشد، بر روی دژ خورد و منفجر شد. تازه فهمیدم که خمپاره 60 بود.

آفتاب در پشت ابرها، جا خوش کرده بود. هوا دلش گرفته بود. شاید هوس باران به سرش زده بود. اگر باران شروع می‌شد¬، کارمان زار بود. باران نیامده هم منطقه گل بود و راه رفتن در خط مشکل. نفربری که مجروح‌ها بر آن سوار بودند، از پست امداد حرکت کرد تا از سه‌راه مرگ رد شود. هر کس در دل نذری کرد تا سلامت بگذرد. صد تا صلوات هم من نذر کردم. چشمان هراسان‌مان را به آن دوخته بودیم. به سه‌راه که رسید، نگاهی به ‌تانک روبه‌رو انداختم که شر بزرگی برای ما شده بود. آتش دهانه‌اش وحشتم را بیشتر کرد. با صدایی که از ته گلویم خارج شد، آهسته گفتم: زدش ...

گلوله‌ی توپ مستقیم، همچون سنگی رها شده از قلاب‌سنگ بچه‌ای بازی‌گوش، شلیک شد. به‌راحتی می‌شد آن را دید که درست پشت نفربر، بر زمین نشست. فریاد خوشحالی بچه‌ها بر هوا رفت. موج انفجار توپ، عقب نفربر را از زمین بلند کرد، اما هیچ آسیبی به آن نرساند. نفربر، لحظه‌ای توقف کرد و مجدداً راه افتاد و با سرعت هر چه تمام‌تر از سه‌راه رد شد.

یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.

ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.

نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.

در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.

به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: "بسه دیگه ... جا نداره" به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.

رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در هنگامی که ملت ایران اعم از مسلمان و غیرمسلمان، حزب اللهی و غیرحزب اللهی، زیر بارش موشک‌های مرگ آفرین صدام قرار داشتند، منافقینی که فرزندان همین آب و خاک بودند و پدر و مادر و خانواده‌شان در همین شهرها زندگی میکرد، برای خوش‌رقصی جلوی صدام، نشانی دقیق را به ارتش بعث عراق میدادند. بمباران وحشیانه و موشک‌باران خانه و کاشانه، مجلس عروسی و جشن تولد، همه و همه حاصل خیانت آنانی بود که از خانواده و ملت خود بریده و برای فدا کردن خویش در پای رجوی، از هیچ خباثتی کوتاهی نکردند.

ارتش بعث عراق، به بهانه‌ی دفاع از خاکش و در اصل به‌طمع اشغال آن قسمت از خاک ایران – خوزستان - که آن را "عربستان" مینامید، به ایران حمله کرد. ولی منافقین به چه بهانه و با چه هدف وطن دوستانه‌ای! پیش‌مرگان صدام شدند و در کنار ترورها و بمب گذاری های فراوان و به شهادت رساندن حداقل 000/16 نفر از مردم بی‌گناه، در عملیات مختلف به داخل مرزهای ایران حمله کرده و راه را برای اشغال‌گری صدام و اربابانش بازکردند؟

این جاست که می‌شود فهمید وقتی امام خمینی (ره) درباره‌ی گروهک مجاهدین خلق - که ملت ایران به‌حق آنان را منافقین نامیدند - میفرمود: "این منافقین هستند که از کفار بدترند."
آن چه در پی میآید، شرحی کوتاه است بر یکی از کسانی که ننگ محل ما بود و متاسفانه هنوز هست!


برگ اول
فرزندی که مثلا به‌رهبری رجوی می‌خواهد کشور ایران را آزاد کند، مادر خود را مزدور و دلقک می‌نامد:

احمد عبدی: من به بچه محلهامون سلام خاص میرسونم بچه های تهراننو شرق تهران، تهران پارس ابوریحان. پیام خیلی خوب اشاره کرد و گفت پدر و مادری که بر سر مزار عزیزش میره چطور از طرف رژیم حبس حالا همین رژیم ....... یک مزدوری رو آورده جلوی در اشرف که به‌اصطلاح مادر من محسوب میشه به اسم دیدار خانوادگی و عاطفه مادری. الان من به این دلقکهایی که جلو در هستن میگم.
بگذریم که این مزدور سابقه طولانی داره در رفتن با رژیم ....... مدتی به عنوان نماینده خانواده اسرا بود مدتی در ارگانهای مختلف رژیم کار کرد و الان هم تمام احساس و عواطف مادری خودش رو خرج ولی فقیه ......... کرده و داره در خدمت اونها کار میکنه.
1389/3/28
سایت رسمی منافقین (سازمان مجاهدین خلق)


برگ دوم
این خبر تاسف بار را درباره‌ی همان مادر چشم انتظار فرزندش بخوانید:

خانم توکلی مادر احمد عبدی یکی دیگر از اسرای ذهنی و عینی در فرقه رجوی که به حالت گریه میخواند "غم هجران تو گفتم با شمع، آنقدر سوخت که از گفته پیشمانم کرد". احمد در جبهه جنگ ایران و عراق اسیر نیروهای عراقی شد و بعد سر از پادگان اشرف در آورد. فرقه رجوی احمد را وادار نمود تا مادر خود را "به‌اصطلاح مادر" خطاب کند. مادر اما میگوید که احمد جان و تمام وجود من است.
17/7/1389
سایت اینترنتی "بنیاد خانواده سحر"
www.saharngo.com/fa/story/1421

مادر "احمد عبدی" که چند ماه است در مقابل اردوگاه اشرف در عراق، چشم انتظار او نشسته، بر تنها تصویر فرزندش بوسه می زند.

برگ سوم
این مثلا خاطرات عجیب تر را هم که "مجید روحی" از هم‌رزمان احمد عبدی در کمپ منافقین که از اردوگاه اشرف گریخته و برای دل‌خوشی مادر او نوشته، بخوانید:

مسعود و مریم رجوی! مادر احمد عبدی که زنده است.
من و پسرت احمد عبدی با هم در یک قرارگاه بودیم و خیلی وقتها با هم سر پست نگهبانی میرفتیم و حرف می‌زدیم. احمد برای من خاطراتش را تعریف میکرد ....
5/8/1389
وبلاگ شخصی "مجید روحی"
www.rohi13.blogfa.com/post-2926.aspx


برگ چهارم
این هم خبری دیگر درباره‌ی احمد عبدی که ظاهرا در یکی از حملات تروریستی‌اش به خاک ایران، سخت مجروح شده است، از زبان یکی دیگر از هم‌رزمان دیروزش:

در جریان تهیه گزارش حقوق بشر در خصوص ایران رهبری مجاهدین تعدادی از افراد مجروح در عملیات های تروریستی ویا جبهه‌ای‌اش را به‌عنوان اسناد شکنجه به اروپا اعزام کرد تا مظلم نمایی کرده وچیزی گیرش آید.
احمد عبدی و عبدال اسدی دو نفر از این آدمها بودند که هر دو در عملیات مجروح گشته رجوی در آخرین توجیه به این گونه افراد می‌گفت فرقی نمی‌کند این هم کار مامور رژیم بوده زندان و غیر زندان برای ما میدان است لذا اینها هم شکنجه محسوب می‌گردد ،این گونه موارد اکنون رنگ عوض کرده و به ترفند نوشتاری تبدیل گشته و رهبری فرقه این چنین چشم بسته‌گان را قربانی می‌کند و هر چرندی را به هر عضوی متناسب با شخصیت و کاراکتر فرد منعکس می‌کند.
20/1/1390
سایت پرونده‌ی سیاه
www.theblackfile.com/default.aspx?app=ArticleManagement&page=ArticleView&catId=38&catParId=35&artId=203&Type=2


برگ پنجم
این هم چهره‌ی واقعی "احمد عبدی" در میان خاطرات حمید داودآبادی:

سرانجام "حسین عزیزی" توانست همراه چند نفر از بچه‌های محل از جمله "حسین شمس" - پسر حاج آقا شمس امام جماعت مسجد امام حسن (ع) - و "احمد عبدی" به جبهه بروند. طولی نکشید که خبر اسارت آن سه نفر را آوردند. ظاهرا جزو نیروهای "ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران" بودند.
10 سال بعد، مرداد ماه 1369، حسین عزیزی و حسین شمس، سربلند و مفتخر در میان آزادگان سرافراز به خانه بازگشتند، ولی از احمد عبدی یا همان‌طور که در محل معروف بود "احمد جنبشی" خبری نشد. خانواده‌ی او هم جلوی منزل‌شان را چراغانی کرده و انتظار آمدنش را می‌کشیدند، ولی خبری نشد.
بچه‌‌های محل وقتی فهمیدند احمد عبدی چه کرده، چراغ‌های دم خانه‌شان را شکستند.

آنهایی که از اسارت آمده بودند، می‌گفتند:
"از همان اول که اسیر شدیم، وقتی ما را با قطار می‌بردند بصره، احمد داد و فریاد راه انداخته بود که:
- من رو اشتباه گرفته‌اید، من جزو مجاهدین خلق هستم. من اومده بودم تا از جبهه اسلحه برای تهران ببرم.
ما اول فکر می‌کردیم احمد برای این‌که اذیتش نکنند این حرف‌ها را می‌زند، ولی بعدا فهمیدیم قضیه چیز دیگری است. کم کم احمد، از طرف منافقین (مجاهدین خلق) شد مسئول اردوگاه‌های اسرای ایرانی و یکی از وحشی‌ترین شکنجه گرانی که اسرای ایرانی را برای جذب به منافقین، زیر فشار قرار می‌داد.

یکی از بچه‌های محل می‌گفت:
- هنگامی که احمد مرا می‌زد و شکنجه می‌داد، به‌ش می‌گفتم: "بی‌معرفت، ما با هم بچه‌ محل هستیم، حداقل حرمت رفاقت‌مون از بچگی تا حالا رو نگه‌دار و ما رو اذیت نکن." که شروع می‌کرد به فحش دادن و می‌گفت که چرا شماها نمی‌آیید به ما بپیوندید؟

پدر یکی از شهدا که خانه‌شان در همسایگی خانه‌ی پدر عبدی بود، می‌گفت:
- من از این در عجب بودم که این همه اسیر ایرانی توی عراق بودند، ولی فقط احمد زنگ می‌زد خونه‌ی ما که پدر یا مادرش را صدا می‌کردم و راحت با آنها حرف می‌زد. من همه‌اش برام سوال بود که چطور اسرای دیگه نمی‌تونند به خونه‌شون تلفن بزنند؟
احمد عبدی همچنان در عراق ماند و با جنایاتی که انجام داد، توانست برای منافقین و عراق به یکی از کادرهای اصلی و بازجوی اسرا تبدیل شود.
کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته "حمید داودآبادی" چاپ "موسسه فرهنگی عماد" صفحه ۱۱۱-۱۱۰

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در بین این همه پیام تبریک سال نو که در این دو هفته برایم آمد و من هم برای دیگران فرستادم، یکی خیلی چشمم را گرفت و ازش خوشم آمد.
همین امشب آقا "بشیر" دوست عزیزم این شعر را فرستاد که متاسفانه نام شاعرش را ننوشته. باوجودی که اصلا اهل شعر نیستم، ولی از این خیلی خوشم آمد. این شعر خیلی به حال و روز امروزم می خورد.
شعر بسیار پرمعنایی است که به دلم نشست.
اگر کسی نام شاعر محترمش را می داند، بگوید تا به رسم ادب و امانت، پای اثر زیبایش بنویسم.

ما آمده بودیم که مردانه بمیریم
در پیچ و خم جنگ، دلیرانه بمیریم

آن جا که جنون حاکم بی چون و چرا بود
شوریده و شیدایی و مستانه بمیریم

سخت است در این شهر که در بین رفیقان
این گونه پریشان و غریبانه بمیریم

مهلت بده ای عمر نفس گیر که شاید
خونین کفن و شاد و شهیدانه بمیریم


اینم یکی دیگه مثل همون که در اینترنت پیداش کردم:

آبی  تراز آنیم که بیرنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

ما  آمده  بودیم  که تا  مرز  رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم

ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان
لایق که نبودیم در این جنگ بمیریم

یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم

پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم

فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم

هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه
الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم

شهید محمد عبدی

[ ۱۳٩٠/۱/۱٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این هم چندتایی نظرات دوستان بامرام نادیده بامعرفت امروزی!


بسیجی
عالی بود ، التماس دعا
اگه از طرف خودتون هم دیدید قسمت نمیشه بروید نماز جمعه، به نیابت از همرزمهای شهیدتون بروید...

رامیان
سلام آقای داود آبادی شما برای ما الگو هستید.
شخصیت شما برای من مهمان سرزنده و دغدغه مند برنامه راز آقای طالب زاده است که از کم کاری بعضی مسئولان می نالید.
از فراموش شدن 4 دیپلمات می نالید!
ما جوون ترها به شماها امید داریم.
لطفا آن قدر ناامیدانه ننویسید، که خیلی موج منفی هاتون روی ما اثر داره!
این طور ننویسید لطفا.
منتظرم
یاعلی

یزدان
آقای داودآبادی من تا 1 سال پیش از انقلاب و نظام و ... متنفر بودم. الان که کم کم داره حس تنفرم از بین میره. ولی واقعا بعضی وقتا از بعضی آدمای به اصطلاح انقلابی چیزایی می بینم و می شنوم که اون حس رو دوباره بیدار می کنه. فکر کنم خیلی از جوونا این طورن و اگه افراد صادقانه کار کنند، همه دوستدار انقلاب می شن ولی ... حیف

علی
حمید آقا سلام
باورت نمی شه من  چند بار به داستان امید فکر کردم. ای کاش خودت هم یک مقدار بیشتر فکر می کردی که جواب بی حوصلگی هات رو پیدا می کردی.
ولی من این طوری می گم:
حمید آقا، من شما رو خوب می شناسم. راستش رو بخواهی یک مقدار بایستی ریا رو از توی حرفات کم کنی! مثلا اینکه بگی من اسهال خونی نگرفتم و خلاصه ترکتش دارم، زیاد جالب نیست. برای شما خوب نیست و برای بچه رزمنده ها هم خوب نیست. مثلا خوبه اینها رو از طرف شخص سوم بگی که برداشت منفی نباشه.
می دونی چرا روحیه نداری؟
چون مسئولیت نداری!
چون فکرت تمام انتقاد از جامعه و از این و اونه و بازگشت به  خاطرات گذشته که ای کاش فلان و بهمان.
چرا فکر می کنی تافته جدابافته هستی؟
اگه یک رییس داشتی مثل من که مجبور بودی بهش جواب بدی، این قدر بی انگیزه نبودی!
چون به کسی اجازه ندادی که بهت انتقاد کنه و ازت کار بخواد. 
یک جا نشستی و علیه این و اون نقد کردی.
تا کی می خواهی ادامه بدی؟ بذار فشار مسئولیت مثل مسعود لهت کنه تا هوس نکنی صبح اول وقت کارات رو ول کنی.
ضمنا، ضعف انگیزه از نشانه های کمبود ایمان است.
پیشنهاد می کنم خودت رو توی فضای مسئولیت قرار بدی که فکر بی خود نکنی!

پلاک عاشقی
سلام
این حالت برای همه پیش می آید. برای انسان هایی که به معنویات ومذهب اعتقاد ندارند و دین و آیین درستی ندارند، به پوچی ونهیلیست منجر می شود؛ ولی آدم های معنوی ومذهبی مثل شما، باید تحولی در خود ایجاد نمایند.
پیشنهاد من رفتن به گلزار شهدا واهل قبور است؛ ولی ما مشهدی ها وقتی دل مان می گیرد، میریم حرم امام رضا (علیه السلام). وقتی برمی گردی حس می کنی یک امید تازه درونت ظاهر شده.
راستی شما گفته بودین نسخه ندین، ولی جز این چاره ای نبود. بخشید.

روح الله
سلام حاج داوود
حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند ... آن هم شما که زیر آتش و تانک جان سالم به در برده اید.
به این حدیث اقتدا کنید:
پیامبر اکرم (ص) فرمود: "به درستی که دل ها زنگار می گیرند، آن چنان که آهن زنگار می‌گیرد.
عرض شد یا رسول الله (ص) جلای آن با چیست؟
فرمودند: تلاوت قرآن کریم و یاد کردن مرگ است."
به گلستان شهدا بروید.
دلتان که بارانی شد ما را هم دعا کنید.

[ ۱۳٩٠/۱/٦ ] [ ٥:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قال الصادق (ع): اَلقلبُ حَرَمُ الله، فََلاتسکُن فی حَرَمُ الله غَیرَ الله.
قلب حریم و خانه‌ی خداست، پس غیر خدا را در آن جای مده.


سلام
عیدتون مبارک. حالا هر برداشتی که از عید دارید، فرقی نمی‌کنه.
این اول سالی می‌خوام یه کمی با خودم، نه، با شما، و نه، اصلا با خدا و خودم و شما، درددل کنم.
اجازه که می‌دید؟
حالا! خوندین بدتون اومد، هر چی خواستید بگید. خوشتونم اومد ... نمی‌دونم بگم چیکار کنید، خودتون یه فکری بکنید دیگه.

الان ساعت از 6 صبح روز جمعه پنجمین روز سال 1390 گذشته. نماز صبح رو که خوندم (محض ریا، که هنوز اون‌قدرا هم که خودم فکر می‌کنم، بد نشدم و نمازم قضا نمی‌شه، اونم نماز صبح!) بی‌خوابی زد به سرم. از بس عادت کردم هر روز یک ربع مونده به شیش بلند شم، نماز بخونم و بزنم بیرون برای رفتن به دفتر و محل کار.
از بس احساس وظیفه می‌کنم و وجدان کاریم درد می‌کنه!

این بود، ولی بیشترش درد بود که نذاشت بخوابم.
درد چی؟ خب حالا می‌گم. خوب گوش کنید:
همیشه وقتی می‌خوام برای کسی منبر برم، روضه بخونم و از بدی‌های ناامیدی بگم، یه داستانی رو تعریف می‌کنم که مطمئنم خیلی از دوستان دو سه باری از من شنیدن. حالا منبعش کجاست و کیه، الان دیگه یادم نیست. ولی باور کنید از منبع معتبر نقل می‌کنم.

القصه:
میگن یه بار یه نفر (البته من همیشه این‌رو به نام حضرت موسی (ع) نقل می‌کنم، ولی چون منبعش یادم رفته، میگم یه نفر. شما هم یه نفر بخونید) به خداوند سبحان می‌گه:
- خدایا، این‌قدر که از امید تعریف می‌کنی، این امید چیه؟
خدا هم کلی تعریف می‌کنه و از امید براش می‌گه ولی اون که ظاهرا مثل ما امروزی‌ها اهل فیلم و تصویر و مستندات بوده، می‌گه:
- خدایا، اینایی رو که گفتی، من متوجه نمی‌شم. بهم نشون بده.
خدا هم یه کشاورزی رو که سر زمینش داشته کار می‌کرده، بهش نشون می‌ده و می‌گه:
- پس حالا خوب به این کشاورز نگاه کن.
اونم زوم می‌کنه روی مرد کشاورز. یه آدم چهل پنجاه ساله‌ی روستایی، با سختی و مشقت بیل خودش رو توی زمین سخت فرو می‌کرد، دل زمین رو می‌شکافت و شخم می‌زد. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت که مرد روستایی دست از کار کشید، یه نگاهی به دور وبرش انداخت، رفت زیر سایه‌ی درختی که اون‌جا بود، بیل رو انداخت کناری و گرفت خوابید.
خدا به اون‌که پرسیده بود امید چیه، گفت:
- دیدی؟
اون‌که هنوز براش جا نیفتاده بود چه خبره، گفت:
- نه خدا. من‌ که چیزی ندیدم. امید این‌جا کجا بود؟
که خدا گفت:
- اون وقتی که دیدی اون داشت با سختی کار می‌کرد، توی دلش داشت با خودش می‌گفت: "همه‌ی این زمینارو شخم می‌زنم و کشت می‌کنم، ازش گندم برداشت می‌کنم و برای زن و بچه‌هام و بقیه نون فراهم می‌کنم. بقیه‌اش رو هم می‌ذارم برای آینده." بعد من امید رو از دل اون گرفتم. که اون به خودش گفت: "ای بابا، کی حوصله داره این همه کار کنه؟ مثل حیوون دارم جون می‌کنم که چی بشه؟ من کار کنم اونا بخورند؟" بیل رو گذاشت کنار و رفت زیر سایه‌ی درخت راحت گرفت خوابید.

خیلی ساله که به این داستان فکر می‌کنم.
حالا این داستان رو هم خوب گوش کنید. یعنی بخونید و خداوکیلی فقط نظرتون رو برام بنویسید. طبیب نشید و برام کلی نسخه و دوا درمون ردیف کنید. حوصله‌اش رو ندارم.

چند سالیه که درد بدجوری به جونم افتاده.
یادش به‌خیر زمان جنگ، وقتی که می‌اومدیم مرخصی تهران، سر نماز و توی ذکرهام، با اون دل پاک جوونم خالصانه به خدا می‌گفتم:
- خدایا، قربونت برم. من توی تهرون چیزیم نشه ها! نه تصادف، نه مریضی. بذار برگردم جبهه، هر چی دوست داری تیر و ترکش و گاز و هر چیز دیگه به خوردم بده. نوکرتم هستم.
خب ضایع بود با اون همه سابقه‌ی جبهه، مثل بعضیا مثلا تصادف کنی، یا مثلا گلاب به‌روتون وقتی ازت می‌پرسند:
- چرا نمی‌یایی جبهه؟
با اون هیکل توپول و سالم، سرت رو بندازی پایین و بگی:
- آخه چیزه ... اسهال‌خونی گرفتم.
نخندید. ما توی محلمون کلی از این‌جور آدما داشتیم. هم سن وسال‌شون از ما بچه‌ها بیشتر بود، هم هیکل‌شون ورزشی‌تر! ادعاشون هم که گوش فلک رو کر می‌کرد. تا آخر جنگ هم اسهال‌خونی شون خوب نشد!
به‌قول بچه‌های خودی، توی نماز جماعت های مسجد صف اول می‌نشستند و دست به‌دعا برمی‌داشتند که:
- خدایا، کی جنگ تموم می شه ما اعزام بزنیم بریم جبهه؟
امروز کلی خاطره از جبهه تعریف می‌کنند که من با این همه پز و ادعا باید غلاف کنم و برم لا لا.

ول‌شون کنید.
خدا هم دمش گرم. اصلا هیچ مرض و مریضی ننداخت به جونم. عوضش جاتون خالی، توی جبهه تا دل‌تون بخواد.
این‌رو محض ریا و فقط جهت اطلاع می‌گم.
توی اون چند وقتی که دلم رو سپرده بودم به خودش 14 تا تیر و ترکش ناقابل و نقلی نصیبم کرد که این روزا بدجوری دلم واسه‌شون تنگ شده.

دیشب یه حاج خانم پیری که خیلی ساله باهاشون آشناییم، وقتی رفتم عید دیدنیش، خندید و گفت:
- راستی آقا حمید، چیکار می‌کنی با ترکشای بدنت. چندتاش هنوز توی تنت موندن؟
وای چه حالی داد. چه خوش مزه بود وقتی من‌رو یاد ترکشام انداخت. با خودم فکری کردم و گفتم:
- سه تا کوچولو هنوز بغل چشمم جا خوش کردند. نه اونا حاضرند بروند، نه من دلم میاد ول‌شون کنم.

سه تا ترکش فسقلی مال شب اول خرداد 1361 توی میدون مین نرسیده به خرمشهر که برگشتم به پشت سریم بگم:
- مواظب مین‌های جلوی پات باش ...
هنوز جمله توی دهنم نچرخیده بود که یهو دیدم یه نفر که قبضه‌ی آر.پی.جی دستش بود، از سمت چپم دوید تا بره جلو سروقت دوشکایی که بدجور داشت بچه‌ها رو اذیت می‌کرد. من فقط یه انفجار سخت زیر پاش دیدم و ...

این حس رو سوال حاج خانوم انداخت توی ذهنم:
- لامصبا دیگه درد هم ندارند که باهاشون پز بدم. هیچ کدوم‌شون. اصلا انگار اعتصاب درد کردند!

شیش هفت ساله که یه درد تلخ توی وجودم لونه کرده و بیرون برو نیست.
ظاهرا رگ سیاتیک کمرمه که از پشت رونم میاد تا ساق پام. شب‌ها که داغونم می‌کنه. وقتی می‌خوام بخوابم، باید یکی از بچه‌هام بیاد و پام رو به‌داخل کمرم فشار بده تا کمی دردش آروم بگیره.
این اصلا چیزی نیست. خب پیری و چاقی، پرخوری و ورزش نکردن، بی‌تحرکی و از همه بدتر در طی 24 ساعت، حداقل 12 ساعت روی صندلی ثابت پای کامپیتر نشستن، سنگ رو هم به درد و مرض می‌اندازه.

دو سه سالیه که فهمیدم قندم زده بالا. قلبمم ریپ می‌زنه و رگام ذوق ذوق می‌کنند.
یه رگه درد افتاده توی بدنم که اصلا روم نمی‌شه ازش ناله کنم.
من و ناله از درد؟

اون داستان خدا و امید که اون بالا گفتم، مال این‌جاست.
احساس می‌کنم از جبهه که برگشتم، اون نور امید رو از دلم کشیدند بیرون.
نه این‌که از جنگ خوشم بیاد ها، نه اصلا.
خدا هیچ وقت برای هیچ ملتی جنگ، اون هم از نوع نامردیش رو نیاره.

اون‌جا که بودیم، به هیچی جز خدا و خودمون فکر نمی‌کردیم.
خدا که جای خود داشت، ولی به خودمون هم که فکر می‌کردیم، برای اون بود. به‌قول معروف رفته بودیم جیهه تا "جهاد اصغر" کنیم، وقت که گیر می‌آوردیم، حتی اگه توی اوج جنگ و بزن بکش بود، می‌نشستیم فکر کردن و حساب کتاب اعمال خودمون رو می‌کشیدیم و به‌قول معروف "جهاد اکبر" می‌کردیم.

یکی از زیباترین احادیثی که توی جبهه یاد گرفتم اینه که از قول امام صادق (ع) نقل می‌کنند:
"حاسبوا قبل عن تحاسبوا، موتوا قبل عن تموتوا.
از خودتان حساب بکشید قبل از این‌که از شما حساب بکشند، بمیرید قبل از این‌که بمیرانندتان."

با اون فضای معنوی و اون فکرایی که همش دنبال پاک شدن و صاف شدن بود، دیگه جا نداشت کسی به درد و مرض جسمی فکر کنه.
همین بود که من که از همه عقب تر و وازده‌تر بودم، از بیمارستان در می‌رفتم تا به عملیات برسم و دوباره با بدن تیر و ترکش خورده و چند قلپ گاز زهرماری نوش جون کرده، برمی‌گشتم.

ببخشید زیاد دارم پرحرفی می‌کنم.
عادتم شده. کار که ندام، فقط می‌شینم حرافی کردن. به بزرگی‌تون ببخشید.
می‌رم سر اصل مطلب:
اعتقاد من اینه که وقتی اون کشاورز بیلش رو گذاشت کنار و رفت خوابید، به مرض من دچار شده بوده!

نخندید. خوب گوش کنید تا بهتر بفهمید:
حس و حال هیچ کاری ندارم. شب که می‌خوام بخوابم، برای صبح هزار تا برنامه می‌ریزم، ده‌ها مقاله توی ذهنم آماده می‌کنم و چند جا برنامه‌ریزی می‌کنم که برم. صبح که می‌شه، نه حوصله‌ی جایی رفتن دارم، نه یه دونه از اون مقاله‌ها رو می‌نویسم، نه کارهای دیگر رو راه می‌اندازم.
اینم که الان می‌بینید دارم این‌طوری تند و تند می‌نویسم، زدم به سیم آخر!
این‌که شما با خوندن این نوشته چه جوری نگام کنید، اصلا برام مهم نیست.
با ترحم یا تمسخر!
اصلا دوست دارم اسمش رو بذارم "خود زنی".

حال ندارم. بی‌حسم. خسته‌ی روحی‌ام. رمق کار کردن ندارم. کاشکی بدنم از نظر جسمی داغون بود ولی از نظر روحی، نه.
خیلی به خودم فشار آوردم تا کتاب "از معراج برگشتگان" رو که متن اصلی‌ش بیشتر از هزار صفحه است، نوشتم. دویست سیصد صفحه‌ هم مال سال 58 تا 60 هست که الحمدلله نوشتم تموم شده.
دو سه کتاب دیگه هم که مشغول نوشتن‌شون هستم، حال ندارم تموم کنم.
اگه بهتون بگم یه چیزی حدود چهل تا کتاب آماده دارم، باورتون می‌شه؟
شاید ده تاشون تایپ هم شده باشند. این‌که اونا رو جمع و جور کنم هم حال ندارم.

اصلا انگار این قندم که زده بالا، همه‌ی حس و حالم رو برده.
باور دارم که هر چی دارم از همین مجالس یاد و خاطره‌ی شهداست، خیلی هم دوست دارم که برم، ولی ... بسوزه پدر بی‌حسی!

قول می‌دم، می‌زنم زیرش.
از هواپیما که چند وقته بدجور می‌ترسم.
نه که از مرگ بترسم، خودش برام استرس و اضطراب میاره. داغونم می‌کنه.

امسال قصد کردم خونوادم رو یه سفر کوتاه ببرم شمال. فوقش سه چهار ساعت راهه. ولی از بس ترس و اضطراب وجودم رو گرفته، نتونستم برم.
بدجوری ترسو شدم. از همه چیز و همه کس.

اصلا بذارید یه موضوع جالب‌تر براتون بگم.
من که عشق بخور بخور و این حرفا بودم، الان اگه خوش مزه‌ترین غذا رو هم جلوم بذارید، اصلا برام فرقی نمی‌کنه با یه تیکه نون خشک!
به‌جون خودم. اصلا انگار ذائقه‌ام کار نمی‌کنه. مزه رو نمی‌فهمم. خوشم نمی‌یاد. شهوت شکمم کور کور شده.
اصلا از هیچی دیگه خوشم نمی‌یاد.

بذارید یه اعتراف بد بکنم.
به‌شرطی که شما یاد نگیرید که فردا وبلاگم رو به‌خاطر "بدآموزی" فیلتر کنند!
می‌دونید حداقل دو سال می‌شه که نرفتم نماز جمعه؟ حالا نه برای انجام فریضه‌ی نماز، بلکه به نیّت دیدن بروبچه‌ها!
شبش قصد می‌کنم که برم، ولی صبح که می‌شه، مثل امروز، بی‌حوصله و کسل می‌شم و سرم رو گرم یه کاری می‌کنم تا یادم بره.
اتفاقا چقدر هم دوست دارم و دلم برای فضای نماز جمعه تنگ شده.

این‌که چیزی نیست ...
نه دیگه زیادی دارم خودم رو می‌ریزم وسط. این‌جور خودزنی هم خوب نیست.

آخرش بهتون بگم که اگه این چند وقته بهتون قولی می‌دم، نتونستم بهش عمل کنم، ازم دل‌گیر نشید (البته همیشه سعیم این بوده هست که به کسی قول ندم و اگر احیانا قول دادم، بهش وفادار بمونم)
بی‌حوصلگی، بی‌مزگی، خشکی و بدعنقیم رو به خوبی خودتون تحمل کنید و بذارید براتون بشم "آینه‌ی عبرت"!
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: از بی‌ادبان.

اینارو از من یاد بگیرید که خوب فکر جسم و روحتون در کنار هم باشید.
معنویت، عبادت، توکل و از همه مهم‌تر محاسبه‌ی نفس رو یادتون نره.
نمی‌خوام نصیحت‌تون کنم.
می‌خوام این همه حرف زدم، بی‌خودی نباشه که با خودتون بگید:
- این هم فک جونبوند، آخرش نفهمیدیم درد و مرضش چیه!

اصلا بذارید صادقانه و خالصانه اعتراف کنم:
"دردم اینه که خدا رو یادم رفته.
وقتی هم خدا رو یادم رفت، خیلی چیزای دیگه جاش رو توی دلم گرفت!"

به‌قول شاعر:
"دردم از یار است و درمان نیز هم!"
خلاص.

[ ۱۳٩٠/۱/٥ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمی خواستم این دم عیدی و سال جدید، هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر می‌گذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پته‌شان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم می‌کنند. مگر کم داشته‌ایم در طول تاریخ که مدعی شده‌اند قرآن را آنها نوشته‌اند یا پیغمبر هستند و ...؟!

حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.

نمی‌دانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیده‌اند، این روزها افتاده‌اند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بی‌شرفی، خاطرات دیگران را به‌نام خودشان منتشر می‌کنند؟!

فقط چند مورد را سربسته می‌گویم تا ببینید از چی دلم می‌سوزد.
انشاالله بعد از عید اسامی افراد و عناوین کتاب ها و برنامه‌ها را کامل می‌کنم تا بهتر مفت خورها را بشناسید:

- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطره‌ای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.

- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفته‌های شهید صیاد شیرازی" به‌کوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...

- چند سال پیش دوست عزیزم "داود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را به‌نام خودش در مجله‌ی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزه‌ی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، ده‌ها بار چاپ شد و داود فقط خندید!

- چند سال پیش فردی به‌نام "امینی" از "موسسه‌ی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری به‌نام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پاره‌های پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشاره‌ای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را به‌روی نامبارک خویش نیاوردند!

- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که می‌خواهد از روی کتاب "پاره‌های پولاد" بنده مجموعه‌ی مستندی درباره‌ی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو به‌عنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعه‌ی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکه‌های لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"

- چند سال پیش قرار شد سناریویی درباره‌ی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والی‌نژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسه‌ی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والی‌نژاد پی‌گیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.

- چند سال پیش در جشنواره‌ی ‌پخش سکه و طلا به‌مناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده به‌نام "فکه مثل هیچ جا نیست" برنده‌ی مقام اول شده است. البته نه به‌نام من، بلکه به‌نام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!

- یکی دو سال پیش، مجله‌ی "شاهد یاران" ویژه‌ی شهید چمران، دو مصاحبه‌ی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، به‌نام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمه‌ی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.

- یکی دو سال پیش خانمی به‌نام "زهره علی‌عسگری" خاطره‌ای در مجله‌ی فکه منتشر کرد. خاطره‌ای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطره‌ی شما کرده‌ام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.

- چند سال پیش نشریه‌ی "یالثارات" خاطره‌ای از بنده درباره‌ی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را به‌نام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.

- این آخر سالی هم نشریه‌ی "یالثارات" شماره‌ی 615 صفحه‌ی 10 خاطره‌ای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهه‌های دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا به‌حال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، به‌نام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.

مثل این که اخیرا عده‌ای کفتار صفت، می‌گردند بلکه بویی به مشام شان بخورد تا به تحریف و مصادره‌ی زحمات دیگران بپردازند!

بی‌خود نیست خداوند سبحان می‌فرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمی‌گذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.

حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا می‌گذارند!

تنها چیزی که درباره‌ی این مفت خورها به ذهنم می‌رسد، بیتی از شعر زیبای "محمدحسین جعفریان" است:
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی مشروح "خبرگزاری برنا" با "حمید داودآبادی" درباره کتاب "از معراج برگشتگان"

بخش پایانی

- بارزترین ویژگی متن شما، سادگی و صراحت آن است. به‌عنوان مثال، بخش "پایان خوشی‌ها" به‌راحتی و صراحت، اطرافیان خود را که از دوستان شما بودند، نقد می‌کنید و حتی برخی از آنها را زیر سوال می‌برید. این موضوع برای جذب مخاطب‌تان بوده یا این‌که خواسته‌اید صرفا به بیان واقعیت‌ها بپردازید؟
داودآبادی: اولین نقد را شما در خاطره‌ی عملیات "بیت المقدس" می‌خوانید. زمانی که من بخشی از عملیات را به‌خاطر ترس نرفتم. پاهایم لرزید. این را به‌راحتی تعریف کردم. حتی در "یاد ایام" این اتفاق افتاد. دوستی داریم که به‌قول خودمان امروز در ادبیات "اوپن" شده است و البته من قبول ندارم. او این قسمت را حذف کرده بود. پرسیدم چرا؟ گفت بد است که بگوییم بسیجی ترسیده. گفتم همان‌طور که شجاعت من را جلوی دوشکا می‌بینی، باید ترسم را هم ببینی. من هم آدم هستم. اولین نقد را من بر خودم وارد کرده‌ام. دلیل آن، صداقت است.
در این کتاب هشتصد صفحه خوشی می‌بینی؛ اما مگر می‌شود تلخی در آن دیده نشود؟ شک نمی‌کنی؟ از من نمی‌پرسی که تو همه‌ی رفیق‌هایت خوب بودند؟ آدم بد در جبهه نداشتیم؟ که من باید بگویم چرا داشتیم. مثلا در عملیات رمضان کسی را داریم که از جبهه فرار کرد و آمد در این‌جا پز می‌داد. وقتی می‌دیدم کسانی که از جبهه فرار می‌کنند، پاتوق‌شان شده جبهه حالم ازشان به‌هم می‌خورد. در اواخر جنگ، این اتفاقات بیشتر شده بود. نامردی برای بعضی‌ها عادی شده بود. من هیچ عمدی‌ در نوشتن این خاطرات نداشتم. همان‌طور که از خوشی‌ها و دوستی‌ها نوشته‌ام، از تلخی‌ها هم یاد کرده‌ام. اگر شلاقی هم زده‌ام، اول به خودم زده‌ام. به هیچ وجه نخواستم چیزی را غلیظ کنم. اگر در جایی نوشته‌ام که چندشم شده، واقعا چندشم شده بود. همان‌طور که نوشتم رزمنده‌ای را دیدم که دو سال از من کوچک‌تر بود و شب عملیات دیدم رفت دوشکا را بزند، رفتم دستش را بوسیدم. در بغلش گریه کردم. دو دقیقه بعد هم شهید شد. وقتی نوشته‌ام دست او را بوسیده‌ام، به‌خاطر این است که از روی عشق دست او را بوسیدم. وقتی امروز می‌بینم یکی که جنگ را ندیده، ادای جنگ‌رفته‌ها را درمی‌آورد و در مسجد حالت‌ آن آدم‌ها را به‌خود گرفته، خب چندشم می‌شود. بحث انتقام گرفتن از هیچ کس نبوده است. این را می‌خواهم بگویم که خاطره‌ نوشتن و حقیقت ‌گفتن از جنگ، گلچین خاطرات آن نیست. با گلچین کردن هیچ چیز درست نمی‌شود. شما به‌عنوان جوان اگر می‌خواهید این کتاب را بخوانید، باید همه‌ی حقیقت را بدانید. اگر من گل و بلبل در این کتاب به شما نشان دهم، اگر بدی‌های آن را در جای دیگری ببینی، اساس نگاهت نسبت به من و جنگ به‌هم می‌ریزد. پس بهتر است که بدی‌ها را هم از خود من بشنوی. باید بفهمی که ما با به‌به و چه‌چه به جنگ نرفتیم. ترس داشتیم، رفیق نامرد داشتیم، تهمت زدن هم داشتیم. در اوایل این کتاب نوشته‌ام که دو هفته زندان افتادم. یک منافقی را در منطقه شناسایی کرده بودم. در همان سال 60. رفتم او را لو دادم. اطلاعات سپاه به‌جای آن‌که او را بگیرد، آمد من را گرفت برد زندان. گفتیم چرا؟ گفتند شما منافقید. بعدا فهیمیدم که مسئول اطلاعات سپاه در آن منطقه، خودش از منافق‌ها بوده. یک بچه‌ی پانزده شانزده در غرب کشور، دو هفته افتاده زندان. همه‌ی اینها را نوشته‌ام. شاید برخی‌ها بدشان آمده، اما بخشی از زندگی‌ام بوده است. شاید یکی از عللی که سبب شده بگویند ادبیات جنگ مخاطب ندارد، این است که صداقت ندارد. شما اگر کتابی بخوانید که در آن بزن بزن و بکش بکش باشد، می‌گویید که خب آرنولد که بهتر از این می‌جنگد و دیگر آن کتاب و کتاب دیگر از این دست را نمی‌خوانی.

- در بخش آخر کتاب، عکس وصیت‌نامه‌ای به خط شما که برای یک شهید نوشته شده، آمده است. چند تا از این وصیت‌نامه‌ها نوشته‌اید؟
داودآبادی: وصیت‌نامه یکی نوشتم. اما یک کاغذی بود که متاسفانه گیرش نیاوردم که در کتاب چاپ کنم. این کاغذ را سپاه گیلان غرب به ما داده بود برای این‌که به مدرسه بدهیم. در آن تایید شده بود که ما چند ماه در جبهه حضور داشته‌ایم. بچه‌ محل‌های ما که می‌خواستند بروند جبهه، با تیغ اسمم را پاک می‌کردم و اسم آنها را می‌نوشتم. با این کار، تعداد زیادی از دوستان ما به جبهه رفتند که چند نفرشان هم شهید شدند. آن وصیت‌نامه برای شهید مصطفی‌ کاظم‌زاده بود که چون خط خوبی نداشت، من برایش نوشتم. جالب این‌جا بود که در بخشی از وصیتش گفت که خانواده‌اش دو سال نماز قضا برای او بخوانند. من گفتم تازه دو سال است نماز به تو واجب شده، یعنی تو کلا نماز نخوانده‌ای؟ گفت به هر حال کار از محکم ‌کاری عیب نمی‌کند، شاید نمازهایی که تا به‌حال خوانده‌ام هیچ کدام درست نبوده. برای خودم این جمله خیلی قشنگ بود.

- در نثر کتاب شما، رگه‌هایی از طنز وجود دارد که خواندن آن را جذاب کرده است. درباره‌ی این موضوع هم توضیح می‌دهید.
داودآبادی: من هیچ نثر و زبانی را برای کتاب "از معراج برگشتگان" انتخاب نکرده‌ام. من زبان حرف زدن و اخلاقم را برای کتاب انتخاب کرده‌ام. شاید برخی بگویند نثر این کتاب سبک فلان و بهمان است، اما من هیچ سبکی را برای نوشته‌ام انتخاب نکرده‌ام. گر چه دوره‌های نویسندگی مختلف را دیده‌ام اما هیچ‌کدام از آنها به‌دردم نخورد جز این‌که خودم باشم. جالب این است، قسمتی از خاطراتم را در سال 61 پیدا کرده‌ام که نثر امروز من شبیه همان نوشته‌ها است. خودم تعجب کردم. دیدم نثرم هیچ تغییری نکرده. چون خودم را در کتاب آورده‌ام. نخواسته‌ام که ادای کسی را دربیاورم. باز هم می‌گویم اگر کسی بخواهد جذب این کتاب شود جذب صداقت آن خواهد شد نه چیز دیگر.
در اوایل دهه‌ی هشتاد سمیناری در تهران برگزار شد با عنوان "بررسی خاطرات جنگ ایران و عراق و جنگ فرانسه". انجمن دوستی ایران و فرانسه آن را برگزار کرده بود. پروفسور "کریستف بالایی" رئیس این انجمن در سمینار حضور داشت به همراه دکتر "محمودی طالقانی" که مشاور آنها بود. کریستف بالایی تسلط کاملی به فارسی داشت. محمودی‌ طالقانی به همراه بالایی پیش من آمد و گفت آقای بالایی این هم داودآبادی، همانی که دنبالش می‌گشتی. آمد من را در آغوش گرفت و گفت آرزو داشتم روزی تو را ببینم. من به طالقانی گفتم این بابا ما را فیلم نکرده؟ من نه خوشگل هستم نه چیزی دارم که آرزو داشته باشد ما را ببیند. طالقانی گفت که بالایی کتاب "یاد ایام" تو را خوانده بود گفت چقدر رفاقت و دوستی‌ها در این کتاب زیبا است. قلم من در آن کتاب همین است هیچ فرقی نداشته است.

- نوشتن "یاد ایام" با "از معراج برگشتگان" برای شما فرقی داشت؟
داودآبادی: آن کتاب در سال 70 نوشته شده بود. آن زمان جنگ تازه تمام شده بود. برخی می‌گفتند که مردم تازه از جنگ رها شده‌اند. شما باز می‌خواهید خاطره‌ی جنگ را برای‌شان زنده کنید؟ خیلی‌ها مخالف بودند. چه بسا اگر دفتر ادبیات مقاومت را آقای سرهنگی و بهبودی و کمری راه نمی‌انداختند، حالا حالا کسی به فکر ادبیات جنگ نبود. من داودآبادی در آن موقع نشستم به نوشتن. کسی هم تحریکم نکرد. چون می‌ترسیدم اگر آن خاطرات را ننویسم گم ‌شوند. خیلی از گم شدن خاطراتم می‌ترسیم. حتی خاطرات تلخم.
این را حواست‌تان باشد من خاطرات دیروز را با نگاه امروز ننوشتم. داودآبادی پانزده ساله را با همان حال و هوا نوشتم. زبانم و لحن و اخلاقم همان چهارده پانزده سالگی است. اگر می‌خواستم خاطرات بیست سال پیش را با زبان امروزم بنویسم، می‌شدم مثل خیلی از آدم‌ها که خاطرات‌شان را می‌نویسند و به‌جای برخی از اسامی، سه نقطه می‌گذارند. چون مصالح امروز را در نظر می‌گرفتم.

- اتفاقات و نکته‌هایی بوده که شایسته بود در کتاب باشد، اما خودتان صلاح دیدید که آنها را منعکس نکنید؟
داودآبادی: کم است. خیلی کم است. اسمش را گذاشته‌ام "ناگفتنی‌ها". به‌درد این کتاب نمی‌خورند. خیلی تلخ بودند. می‌شود گفت مثل زهر بود. اگر گفته می‌شد، شاید نگاه بعضی‌ها را نسبت به دفاع مقدس عوض می‌کرد. برخی حوادث و اتفاقات باید در جای خودش آورده و تحلیل شود. البته خیلی کم است اینها. نوشته‌ام گذاشته‌ام کنار. خواه ناخواه جنگ اتفاقات بسیار تلخی هم داشته است.

- حوادث و اتفاقات کتاب را چطور منعکس کردید؟ براساس شنیده‌ها بود یا مستند؟
داودآبادی: همه‌ی آن‌چه که من با چشم خودم دیده بودم نوشته‌ام. در دو سه مورد، که از زبان کسی چیزی شنیده بودم با ذکر نام گوینده، خاطره را آورده‌ام. نگفته‌ام که یکی از بچه‌ها گفت، اسم او را کامل آورده‌ام. بدم می‌آید که اتفاقات را با منبع مبهم عنوان کنم. یکی از اتفاقاتی که برای من تلخ بود اعزام دانش‌آموزان ده یازده ساله بود. اینها را به بهانه‌ی اردو آورده بودند به منطقه تا آماده اعزام به جبهه شوند. ذوق داشتند که به مسافرت بروند و جبهه را هم ببینند. آن وقت اسلحه‌ای داده‌اند دست‌شان که از قدشان هم بلندتر است. ما شوکه شده‌ایم. یا حضرت عباس! اینها نیرو هستند؟ شب موقع خواب، صدای گرگ و گراز که از بیابان می‌آمد اینها ترسیده بودند و شروع کردند به گریه کردن و پدر و مادرشان را می‌خواستند. این اتفاق را من در کتاب تعریف کرده‌ام. یک احمقی آمد برای خودش طرحی زد که از جمله‌ آدم‌هایی بود که به‌دنبال آمار هستند. بعد بگوید که ما فلان نفر نیرو اعزام کرده‌ایم به جبهه. این اتفاق برای من خیلی تلخ بود. پیش خودم گفتم این آدم از صدام پول گرفته که بچه‌های ده یازده ساله را بفرستد جلوی دوربین. بعد آن ‌طرف پخش کند بگوید که ببینید بچه‌ی یازده ساله را هم به جنگ فرستاده است. الحمدلله فردای آن روز اعتراض شدیدی به این کار شد و همه را برگرداندند عقب. ما وقتی اینها را می‌دیدیم، دل‌مان برای‌شان سوخت. من گریه‌ام گرفته بود. هر چند که ما هم شانزده هفده سال بیشتر نداشتیم! اما کسی ما را گول نزده بود. با پای خودمان آمده بودیم. این کار احمقانه را من در کتابم آوردم تا اگر کسی در جایی این موضوع را به‌گونه‌ای دیگر عنوان کرد، بگوییم نه! اصل داستان این بوده و این هم سندش.

- روحیه‌ی بسیجی را شما در آن سال‌ها چطور دیدید؟ تعریف واقعی "روحیه‌ی بسیجی" را چطور تعریف می‌کنید؟
داودآبادی: بسیجی آدم خالصی بود. اگر بچه‌ی پر شر و شور بود، در جبهه همان‌طور بود. اگر بچه‌ی خوبی هم بود، در جبهه خوب بود. بسیجی خودش بود، از خودش بهتر تاثیر می‌گرفت اما بی‌تکلف بود. همین باعث می‌شد که جنگ برایش حل‌شده بود. یک سری در این میان بودند که به "بسیجی تلویزیونی" مشهور بودند. تلویزیون پیروزی‌ها را نشان می‌داد. دو تا مارش پیروزی پخش می‌کرد و کسی که از تلویزیون این صحنه‌ها را می‌دید ذوق زده می‌شد و می‌آمد به جبهه. وقتی انفجار دو تا خمپاره را می‌دید، سریع برمی‌گشت و آن طرف‌ها پیدایش نمی‌شد. البته ما هم ترس داشتیم نه این که آنهایی که آن‌جا بودند با ترس غریبه باشند، اما ترس‌شان را کنترل کرده بودند.
همرزمی داشتیم که زن و بچه هم داشت. در عملیات والفجر 8 به من گفت داودآبادی من کم آوردم. گفتم سوار ماشین تدارکات شو برو عقب. چیز مهمی نیست. ما هم گاهی می‌ترسیم و کم می‌آوریم. غول که نیستیم. او رفت عقب. هیچ کس هم نفهمید جز من. بعدها که من را دید گفت آن موضوع بین خودمان باشد. گفتم چیزی نیست. تو آن‌قدر صداقت داشتی که گفتی ترسیدم اما من آن‌قدر غد و پررو هستم که با این‌که ترسیدم نمی‌گویم. عملیات بعدی که آمد شهید شد.
ما در یک عملیات ده شبانه‌ روز نخوابیده بودیم و غذا هم نخورده بودیم. غذا داشتیم بخوریم اما به این خاطر نمی‌خوردیم چون دستشویی نمی‌توانستیم برویم. از بس که تیر و ترکش به سمت‌مان می‌‌آمد. حالا بعضی‌ها که می‌خواهند به این فضا قداست بدهد، چنین مسائلی را مطرح نمی‌کنند. بسیجی با همه‌ی ترس‌ها و شجاعت‌ها بسیجی است. بسیجی اهل ادا نبود. این ادعا را دارم که بسیجی را می‌توانی در کتاب من ببینی. من وقتی کتاب خودم را می‌خوانم، اگر آن موقع اتفاقات و حوادث را نت‌برداری و یادداشت نمی‌کردم، شاید می‌گفتم دروغ است.
ما جنگ را به بازی گرفته بودیم. این را برای بزرگ‌کردن بچه‌های جنگ نمی‌گویم. بچه‌های جنگ خودشان بزرگ بودند. روحیه‌ی بسیجی را ما ته کار می‌دیدیم. وقتی ته کار، عشق به شهادت باشد دیگر کسی از گلوله‌ی کاتیوشا نمی‌ترسد. البته حواست باشد عشق به شهادت با عشق به مردن فرق دارد.
دکتر "جاشوا" استاد دانشگاه "ییل" آمریکا، از من تفاوت شهادت و خودکشی را پرسید. من گفتم در عملیات بیت‌المقدس ما رسیدیم به پشت خاکریزی که میدان مین بود. دیدم چند تا بچه‌ها سراسیمه به‌دنبال سنگر می‌گردند. به او خندیدم گفتم عقب که بودیم نماز شب می‌خواندی، حالا دنبال سوراخ موش می‌گردی. گفت: هیس. حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر بخوری و بمیری شهید نیستی. رنگ من پرید. گفتم راست می‌گوید. ده دقیقه بعد برای عبور از میدان مین داوطلب شهادت شد. خودش را روی مین‌ها انداخت تا راه را برای ما باز کند. تفاوت شهادت و خودکشی در این‌جاست. این روحیه‌ی بسیجی است. نمی‌خواهم بگویم نمی‌ترسید چرا که آنها هم جسم بودند. گوشت و پوست و استخوان بودند. هر کس دیگری هم بود همین‌طوری بود. آدم‌های بد و خلاف‌کار هم ما داشتیم اما وقتی در آن فضا قرار می‌گرفتی، پاک می‌شدی. نمی‌توانستی کثیف بمانی. آدم آن‌جا حل می‌شد.

- زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، یک سال و نیم، از انقلاب اسلامی گذشته بود. ما همواره از فضای فرهنگی قبل از انقلاب انتقاد کرده‌ایم. جوان‌هایی که آن زمان رفتند در جبهه و حماسه‌های باورنکردنی را خلق کردند، کسانی بودند که در همان محیط فرهنگی ناپاک رشد یافته بودند. این وسط چه اتفاقی افتاد که جوانان ما از آن محیط فرهنگی ناسالم که مورد حمله‌ی فرهنگ غربی بودند، به خلق چنین حماسه‌هایی رسیدند؟
داودآبادی: ببینید در زمان شاه ما مورد حمله‌ی فرهنگی غرب نبودیم، بلکه در فرهنگ غرب زندگی می‌کردیم. نیازی نبود که غرب به ما فرهنگش را تحمیل کند. حمله را به جایی می‌کنند که متناسب حال نیست و بخواهی عوضش کنی.
حضرت امام علی (ع) فرموده: "اگر کسی به من کلمه‌ای بیاموزد، مرا بنده‌ی خود ساخته است." ما این جمله را روی در و دیوار مدارس می‌نوشتیم. ما اشتباه می‌کردیم، آن کلمه، الفبا نبود. چیزی بود که انسان را دگرگون می‌کند. امام خمینی (ره) آمد روح‌های مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد. خیلی‌ها اشتباه می‌کنند و معتقدند جهاد مرحله‌ای است. اول باید جهاد اصغر بکنیم بعد جهاد اکبر. امام عکس این موضوع عمل کرد. امام از 15 خرداد 42 با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت کرد. با کشتن مخالف بود امام. چرا؟ چون آن موقع با جهاد اصغر موافق نبود. وقتی مردم تو را نمی‌شناسند، بروی در خیابان یک ظالم را بکشی، نتیجه‌ی عکس می‌گیری. امام مردم ایران را خوب می‌شناخت. مردم ایران مظلوم دوست هستند. کاری به تو ندارند. وقتی جنازه‌ی غرق در خون را ببینند دل شان می‌سوزد. آقای قرائتی حرف خوبی می‌زند. می‌گوید "کسی که داغ بشود، سرد می‌شود، اما کسی که پخته شود خام نمی‌شود." این جوان‌ها پخته شدند.
وقتی انقلاب شد و جنگ شروع شد، گفتند انقلاب ما مورد تهدید قرار گرفته است، بنابراین به جبهه رفتند. جهاد اکبری که امام کرد، همان کلمه‌ی شرافت و غیرتی بود که به آنها یاد داد. مردم صداقت امام را دیدند و مطمئن شدند که از این انقلاب چیزی کاسبی نکرده است. بعد از انقلاب، چون فضا از دست غرب خارج شد، شروع کرد به شبیخون فرهنگی. اگر در آن زمان کسی ترکش می‌خورد و جانباز می‌شد، کلی تحویلش می‌گرفتند. اما حالا جوانی که مورد تهاجم فرهنگی غرب است و در این گیر و دار معتاد می‌شود، کسی او را تحویل نمی‌گیرد. کسی که مجروح و آسیب دیده است که پسش نمی‌زنند، بلکه دلداری‌اش می‌دهند و مداوایش می‌کنند. اما ما برعکس کار کردیم. اینها قربانی جنگ فرهنگی و جنگ نرم هستند. در زمان دفاع مقدس، اگر کسی خلافکار بود، بچه‌ها آن‌قدر با او کنار می‌آمدند تا مثل خود ما می‌شد. این اتفاق، از روحیه‌ی صادقانه‌ی بسیجی نشأت می‌گرفت.
امام اگر می‌گفت این همه جوان در سینماها و مشروب‌فروشی‌ها هستند پس چه کسانی می‌خواهند انقلاب کنند، دیگر انقلابی رخ نمی‌داد. امام گفت اینها جوانان این مملکت هستند، پس من باید درست‌شان کنم. جوانانی که قربانیان فرهنگ غرب بودند، امام آنها را مداوا کرد و تبدیل شدند به سربازان امام. ما بعد از انقلاب این مداوا را نکردیم. بیشتر از آن‌که ستاد فرماندهی غرب را ببینیم، نیروهای دم دستی‌شان را دیدیم که همان جوانانی هستند که به فساد کشیده شده‌اند. این روزها مقام معظم رهبری درباره‌ی بصیرت صحبت‌های زیادی می‌کنند. من یک خاطره‌ای بگویم. یکی از دوستان‌مان که الان زنده است خاطره‌ای تعریف می‌کند که تن من را لرزاند. می‌گفت:
" سال 65 در میدان ولی‌عصر داشتیم می‌رفتیم. دیدم دو تا پسر بچه از روبه‌رو می‌آیند. من زدم زیر گوش یکی از آنها. خیلی مودبانه به من گفت چرا می‌زنی؟ گفتم این چه لباسی است که پوشیده‌ای؟ گفت به خدا من از این مغازه خریده‌ام برو یقه‌ی او را بگیر. گفتم مگر هر چیز که می‌فروشند تو باید بخری و بپوشی؟ گذشت این داستان. دو سه ماه بعد در پادگان دوکوهه قبل از عملیات کربلای 5، دیدم همان پسر آمد جلو با لباس بسیجی. بسیار مودب هم بود. با من سلام علیک کرد و گفت: برادر من لباسم را عوض کردم، جبهه‌ هم آمدم، اما هنوز نمی‌دانم آن روز به چه دلیل من را زدی. در همان عملیات، شهید شد و جنازه‌اش هم جا ماند. هنوز از خودم تنفر دارم که چرا آن روز آن جوان را زدم."
حالا بصیرت این جوان را ببین. خیلی از این حق‌الناس‌ها گردن ما مانده است. این‌طور رفتارها باعث شد که ما خیلی از این جوان‌ها را هل دادیم به آن‌طرف. ما بیشترین ضربه از تهاجم فرهنگی را بین سال 64 و 65 خوردیم. زمانی که فاو را گرفتیم و اوج پیروزی‌های ما بود، فرهنگ غربی به سمت جوانان ما هجوم آورد. در همین میدان ولی‌عصر نصف جوانان ما درگیر مدهای غربی شده بودند و نصف دیگر هم مقابل اینها ایستاده بودند. می‌گفتیم آقا این‌جا چه می‌کنید، بیایید برویم جبهه. می‌گفت "میدان جنگ واقعی همین‌جاست!" حاضر بودیم به جبهه نرویم و در تهران به‌جای مقابله با دشمن عراقی، با جوانان خودمان بجنگیم. ببینید چه ضربه‌ی قشنگی دشمن به ما زد. خیلی‌ها ناامید شدند و پیش خودشان می‌گفتند ما برای چه کسی می‌رویم بجنگیم. با دیدن هجوم فرهنگ غربی در میان جوانان، بسیاری از رزمنده‌های ما را ناامید کرد. کشیدند کنار. جوانان امروز، از ما صداقت ندیدند. قرار نیست که جوان ما میدان جنگ ببیند تا شجاعتش را نشان دهد. باید حواس‌مان باشد که اگر جوان ما میدان ببیند، بازیکن خوبی است. چه بسا ما فوتبالیست‌های خوبی داریم اما در زمین‌های خاکی بازی می‌کنند. چه بسا اگر زمین چمن داشته باشند بازیکن‌های معروف را توی جیب‌شان می‌گذارند. ما مثل صحنه‌ی فوتبال، در سایر صحنه‌ها هم اجازه‌ی حضور جوان‌ها را نمی‌دهیم. یا آنها را برای کارهای دم دستی می‌خواهیم، یا کارهای بزرگی دست‌شان می‌دهیم که خراب کنند بعد بگوییم دیدید که ما خواستیم جوان‌گرایی کنیم اما نشد. این وسط جوان‌ها می‌بازند. نسل جوان می‌بازد.
باید دست جوان را گرفت. خیلی از آقایان آزمون و خطاهای خطرناکی کرده‌اند تا مدیر شده‌اند. اما نمی‌آیند اینها را بگویند. ولی حاضر نیستند به یک جوان اجازه دهند آزمون و خطا کند. الان ببینید، در عرصه‌ی علمی جوان‌ها چقدر جلو هستند. بحث انرژی اتمی را همین جوان‌ها به جلو حرکت دادند. قرار هم نیست همه‌ی اینها از بین بچه‌های حزب‌اللهی و نمازشب‌خوان باشند، آنها هم بچه مسلمان هستند. عشق میهنش را دارد. من هم عشقم این بود که یک روزی به عشق میهنم بروم بجنگم و کشته شوم. امروز فوتبالیست‌های ما میلیون‌ها تومان پول می‌گیرند و فوتبال بازی می‌کنند اما جوانانی که در عرصه‌ی علمی سرآمد هستند، با کم ترین امکانات کار می‌کنند. ما می‌رویم با فوتبالیست‌ها عکس یادگاری می‌اندازیم، اما کسی جوانان علمی ما را نمی‌شناسند درحالی که آنها آینده‌ی مملکت را می‌سازند و به فکر سربلندی ما هستند.
باز خدا را شکر، جوانان نجیبی داریم که صدای‌شان درنمی‌آید. نمی‌آیند داد بزنند که ما را هم ببینید. به جوان‌های امروز غبطه می‌خورم که این همه غیرت دارند. دارند کار خودشان را می‌کنند و نگاه نمی‌کنند که توجه‌ به‌شان می‌شود یا نه. برخی از این آقایان و خانم‌ها می‌روند در عرصه‌ی بین‌الملل یک جایزه می‌گیرند بعد انتظار دارند که کلی جایزه بگیرند. اگر جایزه‌شان کم بشود هزار تا مصاحبه می‌کنند. اما در عرصه‌ی علمی کدام‌یک این کار را کرده‌اند؟
امروز جنگ ما، جنگ علمی است که اتفاقا میدان‌دارش همین جوان‌ها هستند. یکی از کارهایی که دشمن می‌کند، این است که نگذارد جوان ما به سمت کارهای علمی برود. دیگر به‌دنبال این نیستند که جوان ما بسیجی نشود، قضیه بالاتر از این حرف‌هاست. اگر جوان ما به‌دنبال علم برود، مملکتش را بالا برده است. یک روز به‌دنبال آن بودند که جوان حزب‌اللهی تربیت نشود که به جبهه‌ی جنگ برود، امروز جلوی جوان ما را می‌خواهند بگیرند که مباحث علمی را دنبال نکند.
 
- دوست دارید "از معراج برگشتگان" تبدیل به فیلم یا سریال بشود؟
داودآبادی: هر کسی این کار را بکند به من لطف کرده است. بعد به خودش و بعد به مملکت لطف کرده است. اول باید ببیند که این کتاب ارزش فیلم شدن دارد یا نه. که من می‌گویم دارد. این کتاب برای من نیست. همه، شامل خصوصیات اخلاقی دوستان من است. پیشنهادهایی شده است، من هم بدم نمی‌آید اما می‌خواهم درست این کار انجام شود. متاسفانه ما در کارهای‌مان مشورت نمی‌کنیم. بد نیست بگویم که دو تا از سناریوهایی که نوشته‌ام بدون اجازه‌ی من ساخته شده. دو تا از کتاب‌هایی که من نوشته‌ام به اسم فرد دیگری چاپ شده. چه کار می‌شود کرد. رفیق‌هایم هستند دیگر. هدف من این بوده که واقعیت فرهنگ این مملکت را نشان دهم. اگر کسی بخواهد از این کتاب فیلم بسازد، من خوشحال می‌شوم. خودم هم کمکش می‌کنم. اگر بخواهد در فیلمش غلو کند من اجازه‌ی این کار را به او نمی‌دهم. اگر رشادت‌ها را می‌خواهد نشان دهد، باید ترس‌ها را هم نشان دهد. فقط نمازشب‌ها را نشان ندهد بلکه شر و شوخی‌ها را هم به نمایش بگذارد. ما شوخی زیاد می‌کردیم اما به گناه و غیبت و تهمت نمی‌رسیدیم. آن‌قدر بدون گناه می‌شود شاد بود که حد ندارد.

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی مشروح "خبرگزاری برنا" با "حمید داودآبادی" درباره کتاب "از معراج برگشتگان"

بخش اول

- نوشتن این کتاب چه مدت طول کشید؟
داودآبادی: نخستین کتاب از مجموعه‌ی یادداشت‌های من در سال 69 منتشر شد با نام "یاد یاران". بعد احساس کردم که این خاطرات باید کامل‌تر شود که حاصل آن شد "یاد ایام". در پنج شش سال اخیر شروع کردم به جمع‌آوری کل خاطراتم. چون بعضی خاطرات را آدم می‌نویسد، خاطرات خودش را می‌نویسد؛ چیزهای عادی که زیاد به دور و اطراف توجه نشده است. من آمدم دقیق شدم روی خاطراتم و نت‌برداری‌هایی را که در دوران جنگ کرده بودم، بررسی کردم. نشستم خاطراتم را لحظه‌نگاری کردم. در این سال‌ها خیلی درگیر خاطراتم بودم.

- شش سال زمان زیادی نبود برای نوشتن و کامل‌ کردن خاطرات‌تان؟
داودآبادی: به این خاطر طولانی شد چون که نوشتن این خاطرات برایم سخت بود. من کار نویسندگی زیاد کردم و تا به‌حال چند کتاب چاپ کرده‌ام اما به هیچ‌وجه فکر نمی‌کردم بازنویسی خاطره این‌قدر سخت باشد. برخی از خاطره‌ها برایم زنده می‌شد و من با آن زندگی می‌کردم. مثلا بخش "بازار داغ شهادت" یک سال وقت من را گرفت تا بتوانم این یکصد صفحه را بنویسم. برخی مواقع در نوشتن وا می‌ماندم؛ گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی حالم را می‌گرفت. کار را رها می‌کردم تا حال و هوایم باز هم عادی شود. به این خاطر بود که وقت گرفت. رمان یا داستان کوتاه نبود که بخواهم تخیل کنم و چیزی بنویسم. وقتی خاطرات کسانی را می‌نوشتم که با آنها زندگی کرده‌ام و حالا نوبت نوشتن لحظه‌ی شهادت‌شان شده است، کار را برای من سخت می‌کرد. چون همیشه به جزئیات توجه زیادی داشتم. وقتی دوستی شهید می‌شد، معمولا بالای سرش می‌رفتم تا ببینیم کجایش تیر و ترکش خورده و با دقت، نحوه‌ی شهادتش را بررسی می‌کردم. با نوشتن این کتاب، تقریبا می‌شود گفت که خیالم از بابت خاطراتم راحت شده است. همه‌ی گفتنی‌ها را در این کتاب گفته‌ام.

- اسم کتاب را فکر می‌کنم از یادداشت مقام معظم رهبری درباره‌ی خاطرات‌تان انتخاب کرده‌اید. در این‌باره توضیح می‌دهید که چه شد خاطرات‌تان به دست ایشان رسید؟
داودآبادی: سال 71، مقام معظم رهبری کتاب "یاد یاران" من را خوانده بودند، یادداشتی درباره‌ی آن نوشتند که "از معراج برگشتگان" را من از یادداشت ایشان برداشتم. این نام برای من بسیار قشنگ بود. چون خاطراتی که نوشته‌ام همین مفهوم را می‌رساند؛ خاطرات بچه‌ای که با شر و شور زندگی‌اش را می‌کند. بعد در دوران نوجوانی می‌خورد به تنگ جنگ و همین‌طور می‌آید بالا. ما رفتیم در دل آتش و برگشتیم. حالا از آن فضای زیبایی که جبهه داشت، برگشته‌ایم و در میان مردم زندگی‌مان را می‌کنیم.
معتقدم که ما دو بار اخراج شدیم؛ یک بار حضرت آدم پدر همه‌مان از بهشت اخراج شد و یک بار دیگر، زمانی که جنگ تمام شد. در اول کتاب نوشته‌ام که آن موقعی که خدا را پشت زنجیرهای پادگان دوکوهه جا گذاشتیم، اخراج شدیم. من عکسی دارم از دوران جبهه که کنار همرزمان‌مان دور سفره نشسته‌ایم. یک گوشه از سفره را به شوخی خالی گذاشته بودیم به این معنا که خدا هم بنشیند غذا بخورد. اما جدی بود. ما خدا را با خودمان همسفره می‌دانستیم. خدا را در آنجا جا گذاشته‌ایم که حالا یادمان رفته که امروز هم خدا سر سفره‌مان هم هست.

- چه شد که آن خاطرات به دست مقام معظم رهبری رسید و آن یادداشت بسیار زیبا را درباره‌ی کتاب نوشتند؟ چرا که وقتی رهبر یک جامعه درباره‌ی یک کتاب یادداشتی می‌نویسند، می‌تواند برگ زرینی برای کار آن نویسنده باشد.
داودآبادی: در آن زمان "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" یک سری از کتاب‌ها را به مقام معظم رهبری داده بود تا ایشان بخوانند. یکی از دلایلی که سبب شد من بعد از ده پانزده سال، "از معراج برگشتگان" را بنویسم، همین یادداشت بود. برای خود من این موضوع خیلی مهم بود. من به این یادداشت خیلی فکر کردم؛ که چه کار کنیم همه‌ی آن اتفاقات را امروز به‌یاد بیاوریم. این که زمانی رفتیم جبهه و کشتیم و کشته دادیم و تمام شد و رفت؛ خاطره نیست. شما در این کتاب خیلی کم جنگ را می‌بینید. فقط جبهه می‌بینی، دوستی می‌بینی، معنویت می‌بینی. نه فقط برای من، چون سعی کردم ادای دوربین را درآورم. دوربینی که همه چیز را در خود ضبط می‌کند. یکی از چیزهایی که برای من جالب است، واکنش بچه‌هایی است که به نوعی در این کتاب حضور دارند و هنوز در قید حیاتند. به من زنگ می‌زنند و می‌گویند حمید چقدر خوب آن لحظات را نوشته‌ای! خودمان یادمان رفته بود که این حادثه‌ها برای‌مان اتفاق افتاده بود. من آن‌قدر با ذهن خودم کلنجار رفتم تا توانستم این خاطرات را دقیق روی کاغذ بیاورم. مثلا یک مدت نشستم از میان نامه‌ها و یادداشت‌ها، در آوردم که شهادت فلان رزمنده چه روز، کجا و چگونه اتفاق افتاده بودم. چرا که خیلی دنبال این بودم با سند خاطراتم را دنبال کنم. یکی از اهدافم برای نوشتن کتاب، این بود که هم روزشماری برای زندگی خودم باشد و هم برای دوستانم.

- ظاهرا‌ این‌قدر دقیق نوشتن و مستند نوشتن به خاطر نت‌برداری‌های‌تان بوده است. در آن لحظه‌های پرحادثه، هنگامی که باران گلوله و ترکش و انواع مهمات در اطراف‌تان منفجر می‌شد، چطور فرصت نت‌برداری برای‌تان پیش می‌آمد؟
داودآبادی: من از کودکی ذهن کنجکاوی داشتم. در جنگ چون حادثه و حماسه زیاد بود، خیلی بیشتر برای نوشتن تحریک می‌شدم. از طرفی خیلی به خاطرات فکر می‌کردم. روحیه‌ام این‌طوری بود؛ نه این‌که بخواهم روزی کتاب بنویسم.
شهیدی داشتیم به‌نام "جهانشاه کریمیان" که سن پدر ما را داشت و در خرمشهر شهید شد. بعد از بیست و دو سال، خانواده‌ی او را پیدا کردم. من در کل یک هفته با آن شهید بودم. زمانی که خدمت خانواده‌ی آن شهید رفتم از بچه‌هایش پرسیدم می‌دانید پدرتان چطور شهید شده است؟ آنها نمی‌دانستند. گفتند فکر کنیم در بمباران شهید شده است. گفتم شهادت پدر شما یک حماسه‌ی بزرگ بوده است. شروع کردم به تعریف کردن آن حماسه. زمانی که ترکش به چشمان این شهید خورده و نابینا شده بود، زیر بغل یک مجروحی که پایش آسیب دیده بود را گرفت و گفت من می‌شوم پای تو، تو هم چشم من باش. و به زور برگشتند به عملیات که خمپاره خورد کنار او و شهید شد. این اتفاقات را برای خانواده‌اش تعریف کردم. بعد شروع کردم به گفتن از خصوصیات اخلاقی او. همسر او می‌گفت شما چند سال با او دوست بودید؟ من گفتم یک هفته الی ده روز. او متعجب بود. می‌گفت تمام خصوصیات او را به ما می‌گویید. من گفتم چون دوستش داشتم. وقتی دوستش داشتم، با دقت نگاهش می‌کردم. همه‌ی حرکات او در ذهن من ضبط می‌شد. این نگاه را من نسبت به همه‌ی اطرافیانم را داشتم. یعنی خصوصیات آنها را در ذهنم اسکن روحی معنوی می‌کردم.
ادامه دارد

http://bornanews.ir/Pages/News-26430.aspx

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ دوم "از معراج برگشتگان" مجموع خاطرات "حمید داودآبادی" از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، در 931 صفحه، از سوی موسسه عماد منتشر شد.

درحالی که فقط یک ماه از انتشار کتاب "از معراج برگشتگان" می گذرد، چاپ دوم آن از سوی موسسه عماد راهی بازار نشر شده است.

حمید داودآبادی در این کتاب به شرح خاطرات خود از دوران کودکی تا روزهای پیروزی انقلاب اسلامی پرداخته است.
آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق، باعث شد تا داودآبادی نیز همچون دیگر جوانان این مرز و بوم، راهی جبهه های دفاع مقدس شود که خاطرات جالب و شنیدنی او از آن دوران، در 796 صفحه همراه با 144 عکس، سند و همچنین فهرست اعلام، گوشه هایی هر چند ناچیز از آن حماسه های عظیم را مقابل چشم خوانندگان قرار می دهد.

"از معراج برگشتگان" در 2000 نسخه 931 صفحه و با قیمت 000/12 تومان منتشر شده است.

این کتاب در کتاب فروشی "صریر" واقع در تهران خیابان انقلاب اسلامی، مقابل دانشگاه تهران عرضه می گردد.

همچنین علاقه مندان برای تهیه آن می توانند با شماره تلفن گویا 85570 – 021 تماس گرفته و یا به سایت اینترنتی WWW.EMAD.IR  مراجعه کنند.

علاقه مندان در قم نیز برای تهیه کتاب می توانند به دفتر موسسه عماد واقع در قم - خیابان ارم – روبه روی پاساژ قدس - ساختمان کوثر طبقه اول مراجعه کنند و یا با شماره تلفن های 7839401-0251 و 7839407 - 0251 و 09121501732 تماس بگیرند.

[ ۱۳۸٩/۱٢/٤ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کتاب "از معراج برگشتگان" با تمام خاطرات حمید داودآبادی از سال 1344 تا پایان جنگ، منتشر شد. وی این کتاب را با تشویق رهبر معظم انقلاب، در طول 6 سال نوشته و نام آن را از متن تقریظ ایشان بر کتاب دیگری از خاطراتش انتخاب کرده است.

حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، با اشاره به انتشار بخشی از خاطراتش از دوران دفاع‌ مقدس در کتابی با عنوان "یاد یاران" اظهار داشت:
- مقام معظم رهبری پس از مطالعه این اثر در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و من را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری درباره کتاب "یاد یاران" به این شرح است:
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه بسیجی تقریبا با همه جوانبش در این‌‌جا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوان‌هایی در کوره گداخته جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارند.
سوال من از خودم این است که آیا این "از معراج برگشتگان" چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آن‌ها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژه‌ای بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

حمید داودآبادی، در پاسخ به سوال خبرنگار ایبنا مبنی بر رمز ماندگاری جزییات و وقایع جنگ در ذهنش و انعکاس عینی آن‌ها در کتاب "از معراج برگشتگان" گفت:
- من با خاطراتم از دوران جنگ زندگی می‌کنم. در زمان جنگ، از خاطرات و حوادث آن یادداشت ‌‌برداری می‌کردم و همین موضوع، در ماندگاری خاطرات کمک زیادی کرد.

نویسنده کتاب "کمین جولای 82" ادامه داد:
- نگارش کتاب "از معراج برگشتگان" حدود 6 سال طول کشید و تمامی خاطراتم از دوران کودکی، انقلاب و جنگ تا پذیرش قطعنامه 598 در آن بازگو شده‌اند.

داودآبادی درباره محتوای فصل‌های کتاب تصریح کرد:
- دوران کودکی تا پیروزی انقلاب و پایان سال 1358 در بخش‌های ابتدایی این کتاب و بر اساس دیده‌ها و شنیده‌هایم بیان شده‌اند.

وی اضافه کرد:
- خاطرات مربوط به جنگ نیز از نخستین اعزامم به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 در بخش‌های دیگر بازگو شده‌اند.

مدیر مسئول سایت ساجد در ادامه اظهار داشت:
- برخی در خاطره‌گویی جنگ، به تعریف و تفسیر آن می‌پردازند. اما من در دوران نوجوانی به جبهه رفتم و بیش از این‌که درگیر جنگ باشم، با حضورم در جبهه درگیر بوده‌ام. در واقع مخاطب کتاب "از معراج برگشتگان"، حمید داودآبادی را با همرزمان هم سن و سال خودش و همچنین جنگ را از نگاه یک رزمنده 16 ساله می‌بیند.

حمید داودآبادی در ادامه تصریح کرد:
- حدود یک سال برای پیدا کردن زمان دقیق حوادث و اسامی افراد حاضر در موقعیت‌ها کار و نام رزمندگان در هر خاطره را بر اساس گفت‌وگو با دوستان و همرزمانم استخراج کردم.

وی تاکید کرد:
- برای کتاب "از معراج برگشتگان" نثر نساختم. بلکه خاطرات را همان‌گونه که بر زبانم جاری می‌شدند، روی کاغذ آورده‌ام. آن قدر با خاطرات دوران جنگ زندگی کرده‌ام که اگر در سال‌های بعد بخواهم آن خاطرات را تعریف کنم، دقیقا مانند متن همین کتاب خواهد بود.

داودآبادی ادامه داد:
- بر حسب اتفاق، باخبر شدم که حدود 8 ساعت مصاحبه بنده در دوران جنگ، در آرشیو سازمان حفظ آثار سپاه موجود است و نکته جالب این‌جاست که تمامی خاطراتم را در آن نوار بیان کرده‌ام، اما همچنان زمان مصاحبه را به یاد ندارم!

این نویسنده و پژوهشگر دفاع‌ مقدس، با اشاره به فضای طنز موجود در کتاب "از معراج برگشتگان" گفت:
- من فضای طنز را در این کتاب به وجود نیاوردم. ما نوجوانانی بودیم که حتی جنگ را به سُخره می‌گرفتیم و شیطنت می‌کردیم. برای مثال در عملیات والفجر 8، در حال فرار از دست تانک‌های عراقی، به یکدیگر پشت پا می‌ زدیم! البته لحظات ترس را هم در کنار این خاطرات بیان کرده‌ام. قصد من این است که مخاطبان بدانند، همان کسی که شجاعت خود را در جنگ نشان داده، گاهی اوقات نیز ترسیده و حتی اهل شوخی و طنز هم بوده است.

حمید داودآبادی در پاسخ به سوال خبرنگار ایبنا درباره دیدگاه مقام معظم رهبری درباره تالیفات او، گفت:
- آیت‌الله خامنه‌ای، تاکید زیادی بر این موضوع داشتند که خاطراتم را در قالب رمان بنویسم، اما من این توانایی را در خود نمی‌دیدم. ایشان معتقد بودند که قلم من قابلیت این کار را داراست.

وی خاطرنشان کرد:
- سخنان و دیدگاه‌های آیت‌الله خامنه‌ای درباره کتاب‌های تالیفی‌‌ام در حوزه دفاع‌ مقدس، از منظر یک نویسنده و منتقدند. گاهی اوقات بحث و تبادل نظر ما درباره این آثار حدود یک ساعت طول می‌کشید.

داودآبادی در بخشی از خاطرات خود درباره ماجرای پاک‌سازی سنگرهای عراقی پایگاه موشکی بندر فاو در عملیات والفجر 8 نوشته است:
"بعضی از نیروها که به قول بچه‌ها فیلم آرتیستی زیاد دیده بودند، با لگد به در سنگرهای عراقی می‌‌کوبیدند و در حالی که قنداق اسلحه را در زیر بغل گرفته بودند، رگبار می‌بستند. نایب با لگد در سنگری را گشود و دستش را بر ماشه فشرد. چند تایی که تیر شلیک کرد، اول درجا خشکش زد و سپس فرار کرد. نزدیک ما که آمد با ترس گفت: رگبار بستم توی انبار مهمات! گلوله‌ به جعبه مهمات خورده بود، ولی از شانس خوب او منفجر نشد...

من هم رفتم برای پاک‌سازی یکی از سنگرها. همین که با لگد به در کوبیدم و آن را باز کردم، ناگهان احساس کردم آدم قد بلندی جلویم ایستاده است. سریع رگبار را بستم، ولی در کمال تعجب دیدم آن‌چه فکر کردم یک سرباز غول عراقی است، چیزی نبود جز یک ران گنده گاو که از سقف آویزان بود. گلوله‌ها پت پت‌کنان به آن اصابت کرد. من زده بودم وسط آشپزخانه لشکر عراق!"

کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهای 120هزار ریال، به همت موسسه عماد چاپ شده است.
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)
21 بهمن 1389
http://ibna.ir/vdcdzz0n.yt09n6a22y.html

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این خاطره‌ را به خواست و تشویق دوست عزیزم، جانباز بزرگواری که در دفاع از حرم مولا امیرالمومنین علی (ع)، اشغال گران آمریکایی پاهای نازنین و یک دستش را هدف تیر بلای تانک وحشی خویش قرار دادند و بسیجی‌وار اندام خویش را در وادی نجف به امانت سپرد، عزیز دلم "هاشم اسدی" می‌نویسم. 

تابستان سال 1372 از طرف نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش" به‌همراه یکی از همکاران، برای تهیه‌ی مجموعه‌ای گزارش و مصاحبه با زندان اوین مراجعه می‌کردیم. به‌دلیل کنجکاوی خودم و تنوع موضوع، با همه‌جور زندانی نشست و گفت وگو داشتیم. رمال، کلاه‌بردار، قاتل، سارق مسلح، کودتاچی نوژه و ... همه جور موضوع هم مد نظرمان بود: اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و ...

هر روز صبح کارت شناسایی را به نگهبان در ورودی زندان نشان می‌دادیم و سر ساعت 9 در اتاق گفت وگو که در گوشه‌ی حسینیه‌ی زندان اوین قرار داشت، منتظر می‌نشستیم تا افرادی را که مسئول آن بخش زندان برای‌مان تهیه کرده بود، ملاقات کنیم. انصافا هم او بسیار خوش اخلاق، مومن و محترم بود. این را من نمی‌گویم، همه‌ی زندانی‌ها عاشق اخلاق و رفتار آقای "حسینی" بودند. همواره نسبت به همه، چه خبرنگار و چه زندانی، متبسم و خوش برخورد بود. از بارزترین خصوصیات اخلاق صادقانه‌اش این بود که روز اول گفت:
- شما کاملا آزاد هستید با هر کس که می‌خواهید گفت وگو کنید؛ نه من و نه هیچ کس دیگر نوارهایی را که ضبط می‌کنید گوش نخواهد داد.

و انصافا هم همین طور بود. یعنی تا روز آخر، یک بار هم از ما نخواست حرف های زندانیان را برایش بازگو کنیم یا عکس و نوارها را بازبینی کند.
بله می‌دانم الان پهلوی خودتان می‌گویید حتما داخل اتاق سیستم شنود نصب کرده بوده. نخیر. چون این ما بودیم که تشخیص می‌دادیم در کجا با زندانی‌ها مصاحبه کنیم. گاهی در محوطه‌ی باز و گاهی در نمازخانه و یا اتاق های مختلف. چون به زندانی این تعهد را می‌دادم که به هیچ وجه گفته‌هایش در پرونده‌اش درج نخواهد شد و با صداقت مسئولین زندان اوین، همین طور هم ماند.

زیاد وارد حواشی نشوم.
یکی از روزها، آقای حسینی با خنده گفت:
- داودآبادی ... توی زندان اوین هم که فامیل داری!
با تعجب پرسیدم ماجرا چیست؟ وقتی گفت:
- یکی از زندانی‌ها که به‌خاطر مسائل مالی و چک به زندان افتاده، گیر داده که هر طوری شده من باید آقا حمید رو ببینم.
تعجبم بیشتر شد و پرسیدم اسم و مشخصات او چیست که حسینی ادامه داد:
- یک نفر اهل سنندج. یکی از کردهای اهل تسنن. از دیروز که فهمیده تو میایی این جا، پیله کرده که باید امروز باهات دیدار داشته باشه.
به گفته‌ی خود زندانی‌ها، هر روز صبح از ساعت 7 پشت در بند صف می‌بستند که امروز نوبت مصاحبه‌ی ماست.
همین که ساعتی آزاد و راحت همه‌ی حرف شان را می‌زدند، برای‌شان کلی ارزش داشت. ظاهرا آن کرد اهل سنندج که قوی هیکل هم بود، آن روز همه را کنار زده و گفته بود: "امروز نوبت خودمه."

از در که وارد شد، سعی کردم به چهره‌اش دقت کنم شاید که بشناسمش. مردی بود حدود 35 ساله با هیکلی درشت و خصوصیت بارز کردها، سیبیل کلفت مشکی و پر. در خاطراتم از زمان جنگ و سال 1362 که در سقز بودم، گشتم ولی او را نیافتم. با خوشحالی جلو آمد و پس از حال و احوال و روبوسی، مقابلم نشست و شروع کرد به صحبت با لهجه‌ی غلیظ و قشنگ کردی:
- حمید جان تو کجایی؟
تعجبم بیشتر شد. هر چه به مغزم فشار آوردم نتوانستم او را بشناسم. وقتی که قیافه‌ی متعجب مرا دید خنده‌ای کرد و گفت:
- تو من رو نمی‌شناسی حمید جون، ولی من تو رو خوب می‌شناسم.
وقتی جلد سبز رنگ کتاب "یاد یاران" خودم را در دستش دیدم که گذاشت روی میز، جا خوردم. گفتم شاید از کتابخانه‌ی زندان گرفته که بخواند. ولی خودش گفت:
- یکی از فامیلامون توی کردستان، این کتاب رو خریده بود و می‌خوند که من رفتم خونه‌شون. وقتی دو سه صفحه از این کتاب رو خوندم، شیفته‌اش شدم و نتونستم ولش کنم. کتاب رو از اون گرفتم و شروع کردم به خوندن. هر چه بیشتر می‌خوندم بیشتر عاشق بچه‌های جنگ و حال و هواشون می‌شدم.

اشک در چشمانش حلقه زده بود. بدجوری ذوق می‌کرد. با همان اشتیاق ادامه داد:
وقتی کتاب رو به آخر رسونم، این شعر رو برات گفتم. دلم گواهی می‌داد که یه روزی این شعر رو جلوی خودت بخونم و بهت هدیه کنم. حتی وقتی که به‌خاطر مشکلات مالی و برگشتن چک افتادم زندان، تنها چیزی که با خودم آوردم این جا، همین کتاب یاد یاران بود. تا حالا هم خودم و هم بقیه چند بار خوندیمش.

دوبرگ کاغذ که از وسط دفترچه کنده بود از لای کتاب درآورد و شروع کرد به خواندن شعر.

تو را می‌شناسم
به خاک پای شهیدان انقلاب اسلامی و تقدیم به نویسنده‌ی بسیجی که قلم را چون سلاح حفظ کرده و دمی از پای نمی‌نشیند:
تو را می‌شناسم
تو سردار اندیشه‌های سپیدی
تو معنای گلواژه‌های امیدی
تو در جسم ما روح هستی دمیدی
تو از یک جهان آرزو دل بریدی
و از بام دنیا
      پریدی
             پریدی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
تو عاشق ترین مرد روی زمینی
فراتر ز اندیشه‌های نوینی
تو آیینه هستی
تو شفاف و یک رنگ و بی‌کینه هستی
و همرنگ ایام آدینه هستی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
تو زودآشنایی
تو لبریزی از واژه‌ی بی‌ریایی
تو مثل گل یاس خوش عطر و بویی
تو بشکسته بالی، بریده گلویی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
تو آن مرد شیدا و عاشق نبودی؟
و همرنگ برگ شقایق نبودی؟
و نزدیک تر از من، و ما و هر کس
به خالق نبودی؟
     نبودی؟
            نبودی؟
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
- تو فریاد رنجیدگان را شنیدی -
تو ای سینه سرخی که از ما رمیدی
تو ای سبز پوشی که لبیک گویان
به فرمان معشوق
      با سر دویدی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
نگنجی تو در واژه‌های جهانی
تویی آگه از رازهای نهانی
تو هم جاودانی
تو سردار نام آور جبهه‌هایی
پیام آور لحظه‌های رهایی
چه زیبا به اوج شهادت رسیدی
از این غمکده رفتی و پر کشیدی
تو را می‌شناسم
تو را می‌شناسم
شهیدی ، شهیدی
8/6/1372
امیر – د (آشنا)

مانده بودم چه بگویم. وقتی با شرمندگی گفتم:
- کاری از دست من برمیاد برات انجام بدم؟
با همان خنده و لهجه‌ی قشنگ گفت:
- ای بابا این حرفا چیه. سختی و مشکلات مال مرده. اینا تموم می‌شه. همین که تو رو این جا پیدا کردم خودش کلی عشقه. ببین قسمت چی بوده که این جا ببینمت. وقتی توی زندان دیدم بچه‌ها می‌گن یه نفر اومده با زندانیا مصاحبه می‌کنه که خیلی باحال و خوش اخلاقه و اسمش حمیده، پرسیدم حمید چی؟ که تا گفتند داودآبادی از جا پریدم. از پریروز تا حالا گیر دادم که من باید حمید رو ببینم. امروز هم همه رو زدم کنار گفتم حمید رفیق منه. باید ببینمش.

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگو با "حمید داودآبادی نویسنده، به بهانه‌ی انتشار "از معراج برگشتگان"
حمید داودآبادی در مقام نویسنده‌ی دفاع مقدس را می‌توان با چند کتاب شناخت یا در قامتی دیگر او را با فعالیت‌های فرهنگی عمدتاً مطبوعاتی در حوزه‌ی جنگ؛ اما آن چه او را از سایر نویسندگان و فعالان فرهنگی این عرصه متمایز می‌کند، نگاه ساده و بی‌رو دربایستی او به مجموعه‌ی وقایع جنگ تحمیلی در سال‌های وقوع آن است. نگاهی که کتاب خاطرات شخصی داودآبادی که این روزها با نام "از معراج برگشتگان" از سوی "موسسه‌ی عماد" منتشر شده است، نماینده‌ی خوبی برای معرفی دوباره‌ی آن به‌شمار می‌رود. گفت‌وگوی زیر به بهانه‌ی انتشار این کتاب با وی انجام شد که در ادامه از نگاه شما می‌گذرد.

جوان: ابتدای کتاب شما و قبل از این که بخواهیم به دنیای خاطرات تان وارد شویم، شما از اسامی افرادی نام می‌برید که حرمت قلم به‌دست گرفتن و زیبا نوشتن را به شما یاد داده‌اند. در خاطره نویسی دفاع مقدس آن هم به‌صورت شخصی، حرمت قلم و زیبانویسی تعریفی جدای از سایر موارد دارد؟
داودآبادی: وقتی قرآن کریم می‌گوید "فکر کرده‌اید شما را بیهوده آفریده‌ایم؟" نشان از انگیزه و هدف از آفرینش نزد خداست. انسان مخلوق خداست و بد نیست خودش را شکل او در بیاورد و یکی از صفات پروردگار ما هم انگیزه و هدف داشتن است. یکی از علت‌هایی که آن صفحه را نوشتم و آن اسامی را، به این خاطر بود که من نه در کلاس نه در دانشگاه و نه در هیچ جای دیگر نویسنده نشدم، الان مدرک تحصیلی‌ام سیکل است. سال 60 که رفتم جبهه تا به حال دیگر درس نخواندم؛ اما جنگ که تمام شد حس کردم که این جنگ تنها مال من نبود، بازی‌ای نبود که تمام شود. جنگ یک تحولی بود که شاید تا قبل از آن فقط کتاب‌های تاریخ از آن گفته بودند. ما شاهد صحنه‌هایی بودیم که تا قبل از آن فقط در متون تاریخی شاید از آن شنیده بودیم. من به‌عنوان یک شاهد صادق صحنه‌های جنگ، آن چه دیدم نوشتم و این نوشتن و این گونه نوشتن را مدیون این اسامی‌ام.
کتاب را که اوایل شروع به نوشتن کردم یادم هست دادم به دوستی که این روزها دیگر خودش را روشنفکر می‌داند، بخواند. بعد دیدم بخش‌هایی را که مثل نوشته‌ام "ترسیده‌ام" یا "لرزیده‌ام" را حذف کرده، پرسیدم چرا؟ گفت: بسیجی که نمی‌ترسد، نمی‌لرزد! ولی من به او گفتم من ترسیدم، ترسیدن که بد نیست. باید بگویم یک بچه‌ی 15 ساله در جنگ ترس هم داشته و این همان چگونه نوشتن است.
من صداقت را این گونه گفتن می‌دانستم که شجاعت و ترس من در کنار هم باشد. ترس من و امثال من هم نشانه‌ی ضعف نبود بلکه نشانه‌ی انسان بودن من است. خوب گفتن و درست گفتن و نوشتن را این اسامی به من یاد دادند دوستانی از جمله آقای کمره‌ای، سرهنگی و بهبودی.

جوان: با این وصف، آشنایی‌تان با نوشتن به‌صورت جدی چگونه بود؟
داودآبادی: اولین آشنایی من با نوشتن در سال‌های ابتدایی دبیرستان بود. معلم انشایی داشتیم به نام آقای "مشایخی" که ظاهری بسیار ترسناک و پرجذبه داشت. خلاصه از شاگرد بد، بدش می‌آمد و بالعکس. سال 60 بود که انشایی خواندم و خوشش آمد. با همان قیافه مرا به کنار میزش خواند و نگاهی به دفترم انداخت و گفت: نویسنده‌ی خوبی می‌شوی، بیا خودم کمکت می‌کنم. این جمله در ذهنم از آن موقع حک شد. هوس نوشتن دائم در سرم بود و حال و هوای انشاهایم هم فرق کرده بود. شاید بگویم که برای هر چیزی، دیگر می‌نوشتم.
در همان سال وقتی رفتم جبهه، اولین نامه‌ای که برای خانواده‌ام نوشتم، یک انشاء کامل بود. یک گزارش دقیق از همه‌ی آن چه اتفاق افتاده بود. من خودخواه نبوده‌ام؛ هیچ وقت. و در نظرم این بود که وقتی من جنگ را می‌بینم، همه‌ی دوستانم هم آن را ببینند و همین تعریف کردن‌ها شاید خیلی از دوستانم را به هوس می‌انداخت که با من بیایند.
در جبهه هم همیشه یادداشت برداری می‌کردم. علاوه بر یادداشت‌های کوتاهی که حین عملیات یا روزهای جنگ می‌نوشتم، آن صحنه‌ها در ذهنم حک می‌شد. از طرف دیگر ذهن من به‌گونه‌ای است که وقتی اتفاقی در جایی رخ می‌داد همواره من را مجاب می‌کرد که بروم و ببینمش. عین یک دوربین همه چیز را ثبت می‌کردم، همین شد که حرص نوشتن و ثبت کردن در من فروکش نکرده است. شاید یکی از دلایلی هم که شهید نشدم و خودم هم خواستم که نشوم، همین حرص زدن بود.
در کربلای 5 یک نفربر پر از مجروح را فرستادیم برود عقب که با گلوله‌ی تانک آن را زدند. مجروحان ما داخل آن می‌سوختند. اولین و آخرین باری بود که صدای جیغ زدن یک مرد را شنیدم، ما فقط گریه می‌کردیم و کاری از دست مان بر نمی‌آمد. فریاد زدم روبه آسمان که: خدایا اگر من را شهید کنی خیلی نامردی، اون دنیا یقه‌ات را می‌گیرم. بگذار بروم تهران و بگویم که این جا چه گذشت. این کتاب همان خواست من از خداست.

جوان: آشنایی‌تان با دوستان نویسنده که به قول خودتان نوشتن و چگونه نوشتن را یادتان دادند، چگونه رخ داد؟
داودآبادی: بعد از جنگ وارد عرصه‌ی فعالیت‌های مطبوعاتی و ... شدم. ولی هیچ کدام من را اغنا نکرد چون قله‌ی من نبود. قله‌ی من این کتاب بود، در راه رسیدن به این قله این دوستان را کم‌کم شناختم.

جوان: چرا خاطرات تان را نوشتید؟ کم تر این سال‌ها پیش آمده که کسی از رزمندگان خودش خاطره بنویسد. این کار معمولاً با ترغیب و تشویق اطرافیان بوده است، شما چرا خودتان این کار را کردید؟
داودآبادی: خب در خاطره نویسی معمولاً باید رفت و یک رزمنده را پیدا کرد و او را قانع کرد که خاطرات فقط برای تو نیست و حالا بماند که چه جواب‌هایی می‌شنوی و چه صحبت‌هایی ... بعد از این که قانعش کردی که خاطرات امانتی است پیش تو برای تحریف نشدن تاریخ، تازه باید چگونه حرف زدن و تاریخ گفتن را یادش بدهی تا او ذهنش را آماده کند و خاطرات را از آن خارج کند و شما شروع کنی به تدوین آن.
خود من در رابطه با خاطرات شهید صیاد شیرازی با این موضوع روبه‌رو بودم. حالا شما حساب کنید من که از اول عشق گفتن و نوشتن داشتم و در دوران جنگ هم دائم به فکر آن بوده‌ام و جدای از این، با خاطراتم هم زندگی کرده و می‌کنم، نباید بنویسم شان؟

جوان: درست می‌فرمایید اما شدت جزئی پردازی‌های شما گاهی آدم را به تعجب وا می‌دارد که انگار موضوعی غیر از میل شخصی هم در نوشتن شما دخالت داشته است؟
داودآبادی: من حدود شش سال برای نوشتن این کتاب زحمت کشیدم. این شش سال هم برای پیدا کردن خاطرات نبود، برای چیدمان این خاطرات بود. من حدود سه سال بعد از نوشتن بخش اول کتاب، نتوانستم آن را جلو ببرم. بعضی خاطرات تا حد زیادی اشکم را در می‌آورد و منقلبم می‌کرد و باعث می‌شد تا چند ماه دوباره به سراغ شان نروم. یاد آوری برخی صحنه‌ها برایم دردآور بود. جزئیات که می‌گویید برای این است که من برای خودم در این کتاب خاطره تعریف کردم، حتی خاطرات دوران کودکی‌ام در اول کتاب.

جوان: تحمیل هم در این بازگویی وارد می شود؟
داودآبادی: اصلاً یک سر سوزن این گونه نبوده است. من اخلاقی دارم که در متنم استناد می‌دهم. از تحمیل شخصاً گریزانم. دلم نمی‌خواهد مخاطبم حس کند برای او خالی بسته‌ام. به همین خاطر گاهی اوج مرا در کتاب می‌بینید و گاهی هم سقوط من را، یعنی می‌بینید که داودآبادی در سال 67 بعد از چند سال بودن در جبهه، گاهی پیش می‌آید که هنوز می‌ترسد.
من بدم می‌آید خودم را در نوشته‌هایم پنهان کنم. شاید به این خاطر که مخاطب اصلی من فرزندانم هستند و نباید به آنها دروغ بگویم که اگر بگویم دیگران هم به آنها می‌گویند.

جوان: منظورتان این است آن چه تا به حال درباره‌ی جنگ گفته شده با عدم روایت صادقانه همراه بوده است؟
داودآبادی: متأسفانه همه به نظرم با ملاحظه کاری حرف زده‌اند. جنگ ما همه جور چهره‌‌ای داشته، زیبایی، تلخی، شادی، اشک و ... در این کتاب شما همه‌ی اینها را می‌بینید. شما فصل "بازار داغ شهادت" که مربوط به کربلای پنج است را بخوانید تا متوجه بشوید چه می‌گویم. خودم الان جرأت دوباره خوانی آن را ندارم. کتاب به نظر خودم بیشتر از متن، تصویر است و من هم دوست دارم به همین صورت تصویری بنویسم.

جوان: سبک نوشتن‌تان این گونه است؟
داودآبادی: من به طور کلی معتقد به راحت نویسی‌ام، دوست ندارم با قلمم بازی کنم. باید به فکر بیفتی اما نه تا این قدر که مخاطبم را از خودم دور کنم. خودم ساده نویسی را دوست دارم، روان نویسی و شفاف نویسی و ... جزو علاقه‌مندی‌های من است.

جوان: اولین خاطره نویسی‌تان دقیقاً کی بود؟ یادتان هست در جبهه به چه شیوه‌ای نت‌برداری می‌کردید؟
داودآبادی: کاغذهایی بود که روی آن می‌نوشتم. بعد هم یادم هست دفترچه‌ای داشتم که در آن یادداشت می‌کردم.
بگذارید از آخر برای تان بگویم. جنگ تمام شد. ما منگ شده بودیم چون با جنگ زندگی می‌‌کردیم، ما جنگجو نبودیم با جنگ و جبهه زندگی می‌‌کردیم. روزی از من پرسیدند چقدر جنگ بودی؟ گفتم 100 روز گفتند چقدر جبهه بودی؟ گفتم پنجاه ماه. یک نیروی بسیجی که سه ماه می‌رفت جبهه، 10 روز اسیر جنگ و درگیری بود ولی بقیه‌ی آن چی؟ هشتاد روز بقیه را در جمع سایرین بود و آن فضا، فضای قشنگی بود که اول خاطره نویسی من هم هست.
برای شما شاید غیر قابل باور باشد، اما شک بعد از جنگ ما را از زندگی به زندگی آورد. ما در جنگ بالغ شدیم و همه چیزمان در جنگ رشد کرد. آن هم جنگی که پنجاه درصد آن فقط فکر کردن و مراعات کردن و وسواس داشتن برای جنگیدن بود. این صحنه‌ها و این فضا و نحوه‌ی جنگیدن بود که شاید باید بگویم اولین جرقه‌های خاطره نویسی من بود؛ خاطره نویسی که باید بگوید امام (ره) می‌گفت اسیر دشمن، میهمان شماست.
من یک بار در یک نشست علمی برای یک پروفسور آلمانی گفتم که در عملیات کربلای یک گردان ما که خط شکن بود، با یک تیربارچی عراقی قتل عام شد. خود من هم مجروح شدم. فردای آن روز در بیمارستان صالح آباد ایلام که چشم باز کردم، همان تیربار‌چی عراقی هم کنار من بستری بود و به چشم دیدم که رفتار با او عین رفتار با ما بود و دلیلش هم فقط صحبت‌های اماممان بود و این برای ما یک حس درونی بود.

جوان: کاغذ همیشه همراه شما بود برای ثبت این وقایع و حس خودتان از آن یا از ذهن تان استفاده می‌کردید؟
داودآبادی: غالباً کاغذ بود. دفتر یادداشت کوچکی را هم رفته‌رفته تهیه کردم و مشغول به نت برداری شدم. بعد از جنگ من مانده بودم و این نت‌ها. شاید بد نباشد بدانید در ظرف مدت 10 سال 14 شغل دولتی رسمی عوض کردم، یعنی ول می‌کردم و می‌رفتم چون از فضای آن خوشم نمی‌آمد! تا این که فهمیدم جای من در نوشتن تعریف شده است.

جوان: و این برای شما شروع بود؟
داودآبادی: بله، همان سال 68 اولین کتابم "یاد یاران" را نوشته بودم و سال 71 هم کتاب دوم "یاد ایام" ولی در همین کش و قوس‌ها بود که از طرفی دنبال این بودم که جایگاه واقعی خودم را در کاری که باید بکنم بشناسم و از طرفی متن‌های منتشر شده‌ام ارضائم نمی‌کرد. سال 68 یادم هست حقوق من 8500 تومان بود و 2400 تومان هم بنیاد جانبازان می‌داد به من و تنها 8000 تومان اجاره‌ی خانه می‌دادم. یادم هست حتی قدرت خرید یک بسته پفک برای فرزندم نداشتم. با 3000 تومان یک ماه زندگی‌ام را باید رد می‌کردم. در همان زمان یادم هست یک دفتر چهل برگ نمی‌توانستم بخرم که در آن بنویسم. اعلامیه‌های شهادت رفقایم را داشتم و پشت آنها ریز ریز نوشتم. هنوز هم دارم شان که اگر رویم زیاد شد، نگاه شان می‌کنم و یادم می‌آید.

جوان: برای نوشتن دوره هم دیدید؟
داودآبادی: بله، دوره‌های زیادی رفتم. 6 ترم آموزش قصه نویسی در حوزه‌ی هنری، دوره‌ی ویراستاری، کارگردانی، فیلمنامه نویسی و ... که هیچ کدام به کارم نخورد. آقای کمره‌ای در همان دوران بود که به کمک من آمد و جلوی انحراف قلم من را گرفت. می‌گفت تو اگر می‌خواهی خاطره بنویسی چرا می‌روی کلاس قصه نویسی؟ همین می‌شد که شاید شش ماه منعم می‌کرد از نوشتن و او بود که راحت نوشتن را یادم داد که خودم و با قلم خودم بنویسم.
یادم هست که به من گفت "بهترین کار تو بعد از جنگ این بود که نرفتی درس بخوانی، چون اگر می‌رفتی نهایتاً می‌شدی مهندس فلانی یا دکتر فلانی و آن وقت جای داودآبادی در ادبیات دفاع مقدس خالی بود".
و همین جمله بود که من را به جبران کردن واداشت، جبران درسی که نخواندم.

جوان: اشاره کردید به شش سال زمان صرف شده برای نوشتن کتاب. این زمان دقیقاً صرف چه شد؟
داودآبادی: گاهی واقعاً مغزم قفل می‌کرد و اصلاً نمی‌توانستم بنویسم و بخوانم و بعد شاید چند ماه در همین حس می‌ماندم. شاید باورتان نشود، تا همین دو سال قبل من نمی‌توانستم این خاطرات را سریع بنویسم و به اصطلاح تخته گاز بیایم جلو. شاید باید بگویم در دو سال گذشته چشمم را بستم و نوشتم و نگذاشتم این خاطرات دوباره بیاید و مرا در خودشان بگیرد، تنها برای این که بتوانم بنویسم شان. من با این خاطره‌ها زندگی می‌کنم نمی‌توانم با آنها راه نروم و زندگی نکنم و همین سرعت را کم می‌کند.
شما نمی‌دانید برای نوشتن این کتاب چگونه افتادم به دنبال پیدا کردن همرزمان قدیمیم، دیدن و دوباره آشنا شدن با آنها من را خیلی تحریک می‌کرد که کار را جلو ببرم.
این کتاب را در واقع اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، نوشتم که دلتنگی خودم را به رخ خودم بکشانم. عظمت نعمتی که داشتم و الان ندارم.

جوان: چرا مقطع زمانی فعلی را برای روایت خاطرات تان انتخاب کردید؟
داودآبادی: از قضا به نظرم زمانش از حالا به بعد است. الان طوفان تحریفی ما را در برگرفته است. کسانی هستند امروز که تا چند وقت پیش از بیان این که بگویند در جنگ بودند، ابا داشتند و حس می‌کردند پرستیژ آنها می‌آید پایین! ولی امروزه جلو‌دار خاطره نویسی شده‌اند و از همه در پزدادن با شهدا درحال سبقت گرفتن هستند. این خطرناک است. من و خاطراتم پز نمی‌دهیم. من افتخارم بودن با آنهاست. آنها را پایین نمی‌آورم بگذارم کنار خودم. به بودن با آنها می‌نازم. بودن با آنها را توجیه برخی رفتارهای غلط خودم به‌عنوان مثال نمی‌کنم.
خطر امروز این است که خیلی‌ها انگار تازه با جنگ کار پیدا کرده‌اند و می‌خواهند از آن بگویند و این خطرناک است. و جبهه‌های فرهنگی امروز مثل جبهه‌ی جنگ نرم علیه نظام و جنگ مقابل جریان فتنه‌ی سال گذشته را کی باید خاطره نگاری کرد و نوشت؟
شما بگویید چرا رهبری هر جا که صحبت می‌کند به فرهنگ دفاع مقدس و استخراج آنها تأکید می‌کند؟ به خاطر این که خاطرات و مانده‌های دفاع مقدس آنتی‌ویروس کشور ماست. اگر این آنتی‌ویروس را به‌روز نکنیم، کشورمان دچار فتنه‌ی سال گذشته می‌شود. هر چه این را ساکت‌تر کنیم، فتنه‌ها بزرگ تر می‌شود.
آنتی ویروس فرهنگ ما این خاطره‌هاست.
هشدار به افراد که اگر امروز پستی داری، بدان که بودند کسانی که می‌توانستند امروز جای تو باشند. افرادی مثل شهید مصطفی حیدرنیا، معاون نخست وزیر که تا زمان شهادتش ما این را نمی‌دانستیم.
روزنامه‌ی جوان دوشنبه 11 بهمن 1389 صفحه‌ی 11

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"حمید داودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنه‌های فراموش ناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیمایی‌های سال 1357 که به پیروزی انقلاب اسلامی منجر شد، بود.
یادآوری صحنه‌های حضور در جمع مردم همراه با خانواده و ایفای نقشی هر چند کوچک در پیروزی انقلاب اسلامی، برای حمید آن‏قدر شیرین بوده که با گذشت بیش از 30 سال از آن روزهای زیبای پیروزی، همچنان لحظه لحظه‌ی آن را به‌یاد دارد و ذکر می‌کند.

جنگ، ارمغان شوم دشمنان انقلاب اسلامی، همه‌ی آنانی را که در انقلاب اسلامی سهم داشتند، به میدان کشید. حمید نیز همچون دیگر نوجوانان همسن و سال خود، انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) را متعلق به خود دانست و برای دفاع از آرمان‏هایش در برابر حملات خارجی دشمنان، آماده‌ی حضور در جبهه شد. ناکامی‌های اعزام نوجوانان کم سن برای حضور در جنگ، گریبان حمید را هم گرفت ولی نتوانست مانع اعزامش شود.
داودآبادی سعی کرده است با ذکر خاطرات خود از حضور مستقیم در جبهه‌های جنگ، فضای دوستانه و معنوی حاکم بر جبهه‌ها را برای نوجوانان امروز و فردا به تصویر بکشد.

آن‏چه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنه‌های فجیع و شکننده‌ی جنگ و نبرد بی‌امان، که دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر می‌باشد.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال 1367 جذب سیستم اداری شد و سعی کرد به زندگی عادی خود ادامه دهد ولی خاطرات و آن‏چه در روزهای عشق و حماسه شاهدشان بود، باعث شد تا به تفکر بیفتد و جایگاه اصلی خویش را بجوید. تغییر 14 شغل دولتی طی 10 سال از 1367 تا 1377 به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "15 خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار 14 کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس - ساجد (WWW.SAJED.IR) به عنوان بزرگ ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را در این عرصه به وی نمایاند.

کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده بود. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبه‌رو گشت که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. انتشار "یاد ایام" در دو جلد و حدود 600 صفحه به کمک خاطرات داودآبادی آمد ولی سرانجام تلاشی 6 ساله که ثمره‌ی آن "از معراج برگشتگان" می‌باشد، باعث شد تا وی با مراجعه به یادداشت‏های زمان جنگ، آلبوم‏های عکس و ذکر خاطرات با دوستان، همه‌ی خاطرات خویش را بر صفحه‌ی کاغذ منقش سازد که اینک در دسترس شماست.

نویسنده در این کتاب سعی کرده تا خواننده را از دوران کودکی خود و سرگرمی‌های کودکانه تا صحنه‌های حماسی انقلاب اسلامی و روزهای سخت دوستی و جدایی در جنگ، همراه کند.
بدون شک نثر ساده‌ی کتاب، شوخ طبعی‌ها در بدترین شرایط جنگ، به سخره گرفتن مرگ و زندگی، و حتی بازی‌گوشی‌های کودکانه در وحشتناک‏ترین صحنه‌های خون و آتش، خواننده را به همزاد پنداری وامی‌دارد و تصاویر زیبایی از آن فضای معنوی ارائه می‌دهد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران" اولین نوشته‌ی حمید داودآبادی
"در این نوشته صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالباً نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریباً با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است، و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره‌ی گداخته‌ی جبهه به چه جوهرهای درخشنده‌ئی تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد. سؤال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من ‌الحق الی الخلق حفظ کننده و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌‌ئی بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412 (5/1/71) خواندم."

کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 000/12 تومان، از سوی "موسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.

جهت تهیه‌ی پستی این کتاب می‌توانید به پایگاه اینترنتی عماد WWW.EMAD.IR  مراجعه کنید و یا با شماره تلفن 85570 – 021 تماس بگیرید تا در اسرع وقت برای‌تان ارسال گردد.

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آقایان، دوستان، برادران، هموطنان، همشهریان و ...
شما را به خدا این قدر عجولانه کار فرهنگی نکنید، که این گونه ...
از قدیم گفته اند: "ندانستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است."
یعنی در تشکیلات عظیم یک سایت فرهنگی، یک نفر پیدا نمی شود که با چنین جمله معروفی آشنایی داشته باشد؟!

با این اوضاع و احوال، کار نکردن شما ثوابش بیشتر است! بهتر همان است که به مبارزات سیاسی تان برسید و فرهنگ آن هم از نوع اسلامی و دفاع مقدس را، به اهلش واگذارید!

عجبا!
ما که به اندازه شما خود را با قرآن و نهج البلاغه مانوس نمی دانیم، در نگاه اول متوجه شدیم، حالا چطور شما متوجه نشدید، الله اعلم.
این را فقط دوستانه و از باب امر به معروف و نهی از منکر عرض می کنم:
شما را به خدا این قدر عجولانه و بدون تفکر کار فرهنگی نکنید.
به قول مولا علی (ع): "فکّر، فکّر، ثم تکلّم".
معنی اش را نمی گویم! تا مجبور شوید بروید از یک نفر اهل علم و آشنا با معانی قرآن و نهج البلاغه، هم معنی این را بپرسید، هم معنی "اجرالله جمعتک" را!
واقعا معنای "اجرالله جمعتک" چیست که خودتان هم متوجه نشده و ننوشته اید؟!

از همه بدتر متنی است که بر آن نگاشته اید:
"پیشانی بندی که در عکس زیر مشاهده می کنید، با عبارت «اجرالله جمعتک» یکی از همین نمونه های متفاوت است. البته کاوش های ما برای ریشه یابی چنین انتخاب متنی به نتیجه نرسید اما آن را به عنوان یک نمونه متفاوت منتشر کردیم. از کسانی که نمونه هایی از این دست دارند خواهشمندیم آن ها در اختیار مشرق قرار دهند تا با ذکر نام صاحب عکس منتشر شود. ضمنا اگر کسی حکمت این پیشانی بند را می دانست یا پیدا کرد ، مشرق را بی خبر نگذارد."
http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=24331

کافی بود کمی به خود زحمت داده و در همین فضای مجازی اینترنت کمی جست وجو می کردید، تا به معنای این جمله دست یابید.
اگر فقط کمی دقت می کردید یا شماره عینک خود را تغییر می دادید، متوجه می شدید این جوان رزمنده بر روی پیشانی خود جمله ای بسیار زیبا از مولا علی (ع) نوشته که اتفاقا بنده شدیدا عاشق آن بودم و در عملیات مختلف دفاع مقدس بر روی کلاهخود خویش می نوشتم.

این هم اصل ماجرا از خطبه 11 نهج البلاغه:
امام علی (علیه السلام) در روز جمل پرچم را به دست فرزند خود "محمد حنفیه" سپرد واو را با جملاتی که عالی ترین شعار نظامی است، مخاطب ساخت و فرمود:

"تزول الجبال و لاتزل، عض علی ناجذک، اعر الله جمجمتک. تد فی الارض قدمک، ارم ببصرک اقصی القوم و غض بصرک و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه."
"اگر کوه ها از جای خود کنده شوند، تو بر جای خود استوار باش. دندان ها را بر هم بفشار. کاسه سرت را به خدا عاریت ده. گام های خود را بر زمین میخکوب کن. پیوسته به آخر لشکر بنگر (تا آن جا پیشروی کن) و چشم خود را بپوش وبدان که پیروزی از جانب خدای سبحان است."

نقل از کتاب "فروغ ابدیت" استاد "جعفر سبحانی"

راستی مگر "سایت اینترنتی مشرق" زمان جنگ هم وجود داشته که این گونه بر روی عکس ها مهر اختصاصی خویش می نگارید؟
یعنی این عکس ارزشمند، عکاس و صاحب ندارد که نام آن را زیرش بنویسید؟
پس حق الناس چه می شود؟! اگر او راضی نباشد، چه خواهید کرد؟!

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح جمعه 30 آذر 1363
همین‌طور که داشتیم از حاشیه‌ی خیابانی در دزفول می‌رفتیم، با صدای ترمز شدید وانت تویوتایی که پشت سرمان ایستاد، هر سه از جا پریدیم. برگشتم و با عصبانیت داد زدم: «هوش‌ش‌ش‌ش بابا». یک‌باره چشمم به داخل تویوتا افتاد و رحمان را دیدم که داشت می‌خندید. تا فهمیدم که بدجور خراب کرده‌ام، رویم را کردم به طرف عباس و ادامه دادم:
- هوش‌ش‌ش‌ش عباس آقا ... مگه نمی‌دونی وانت تویوتا‌ها حق دارن از توی پیاده‌رو هم رد بشن؟ خب برو کنار دیگه.
رحمان از ماشین پیاده شد. جلو آمد و با هر سه‌مان احوال‌پرسی و روبوسی کرد و رو به من گفت: کم مونده بود خون به‌پا کنی ها.
وقتی فهمید که قصد داریم به نماز جمعه برویم و عجله‌ای هم برای برگشتن به پادگان نداریم، گفت: حالا نماز جمعه رو هفته‌ی دیگه با هم می‌ریم.
عباس گفت: نماز چیه؟ این حمید یه هفته است غذای درست و حسابی توی پادگان نخورده که بیاد نماز جمعه و یه آبگوشت باحال بخوره.
- پس دردتون ناهاره؟ باشه، عیبی نداره. بپرین بالا تا به‌تون بگم.
من پریدم جلو و نشستم روی صندلی و در حالی که با دست پای چپم را می‌مالیدم، ادا درآوردم و گفتم: آخ ... عباس جون تو که می‌دونی من پام بدجوری درد می‌کنه، آخه من ...
عباس گفت: بعله. می‌دونم. جناب‌عالی از جانبازای ارزشمند دفاع مقدس هستید؛ از اونایی که ملائکه به‌شون افتخار می‌کنن، ولی اگه اشتباه نکنم، اون‌دفعه گفتی که پای راستت ترکش خورده، نه؟
جا خوردم ولی سریع گفتم: آخه می‌دونی؟ چیزه ... این پدرسگ آمریکا جدیدا یه بمبایی به عراق داده که اگه گوش شیطون کر و خدایی نکرده زبونم لال و روم به دیوار ... یه دونه از ترکشاش به‌ت بخوره ... همه جای بدنت رو درد می‌آره.
عباس در حالی که پرید عقب وانت تا سوار شود، رو به سعید و من گفت: خب ایشون که جانباز مملکت هستند، شما هم حتما می‌خوای بگی که پهلوون این آب و خاکی، منم که تکلیفم معلومه دیگه. خب می‌خوایین بشینید جلو، بشینید، دیگه آسمون و ریسمون بافتن نداره که.
سعید در حالی که روی صندلی کنار من نشست، گفت: ای قربون آدم چیزفهم.
ماشین راه افتاد و در حالی که از دزفول خارج شد، رفت طرف اندیمشک. نزدیک مصلای اندیمشک که نگه‌داشت تا پیاده شویم، رو کردم به رحمان و گفتم: بگو، پس می‌خواستی مصلای نماز جمعه‌تون رو به رخ ما بکشی؟
رحمان خندید و گفت: آره. گفتم هم مصلامون رو ببینید، هم بدونید که این‌جا هم ناهار خوب می‌دن، همم یه کار مهم‌تر باهاتون دارم.
داخل کوچه‌ی جنب مصلا که شدیم، رحمان زنگ خانه‌ای را زد. در که باز شد، جوان خوش‌چهره‌ای که محاسن بلندی داشت، با دیدن ما ذوق‌زده شد و با من و سعید و عباس سلام و روبوسی کرد و خوش‌آمد گفت. رحمان او را «مجید عتیقی‌نژاد» معرفی کرد و گفت که از بچه‌های اطلاعات و عملیات قرارگاه است.

وقتی وارد اتاق شدیم، دیدم چند جوان دیگر هم آن‌جا هستند. فقط علی کریم‌زاده میان‌شان آشنا بود. با همه احوال‌پرسی و روبوسی کردیم. بچه‌های اندیمشک نسبت به همه‌ی ما با اشتیاق و ذوق فراوان برخورد کردند و با ابراز خوشحالی از این‌که به جمع‌شان پیوسته‌ایم، خوش‌آمد گفتند.
پس از دقایقی که به گفت‌وگو و بیشتر پرسش از کارها و فعالیت‌های سعید و به‌خصوص درباره‌ی پهلوانی‌اش گذشت، رحمان گفت: همه چیز آماده است ... زود وسایل رو بار کنیم و بریم.
برخاستیم تا آماده‌ی رفتن شویم که صدای زنگ خانه بلند شد. مجید رفت در را باز کند. دقیقه‌ای بعد چند جوان مسلح جلوی در اتاق ظاهر شدند. مجید در حالی که دست‌هایش را روی سرش گذاشته بود و می‌خندید، جلوتر از آنها وارد اتاق شد و به شوخی گفت: بچه‌ها، کارمون تمومه ... لو رفتیم.
یکی از افراد مسلح که بسیجی بود، فریاد زد: همه بلند شید رو به دیوار وایسین.
ناگهان چشمش افتاد به اسلحه‌ی کلتی که روی طاقچه بود. جا خورد. فریاد زد و بقیه را به آن طرف فراخواند. تا آمد گلنگدن اسلحه‌اش را بکشد، متوجه لباس فرم سپاه آویزان بر چوب‌لباسی شد. با تعجب گفت:
- این لباس مال کیه؟
مجید با خنده گفت: مال منه ... عزیزم، گفتم که اشتباه گرفته‌اید.
و رفت طرف لباس. جوان بسیجی کمی خودش را عقب کشید و همه‌شان به حال آماده‌باش درآمدند. من با خنده و شوخی، در حالی که دست‌هایم را تا آن‌جا که جا داشت بالا برده بودم، عباس را نشان دادم و خطاب به بسیجی‌ها گفتم: به‌خدا برادرا، همه‌اش تقصیر اینه. این بود که ما رو گول زد. آخه باباش پسرعموی صدامه و به‌ش قول داده که اگه بتونن کودتا کنند و اندیمشک رو بگیرند، پسر شاخ شمشادش یعنی این آقا رو می‌ذاره فرماندار شهر، تا قشنگ گند بزنه به همه چیز.
در حالی که همه زدند زیر خنده، عباس با چشم‌غره به من نگاه کرد و با ایما و اشاره برایم خط و نشان کشید. مجید حکم سپاه را از لباسش درآورد و به بسیجی‌ها نشان داد. لوله‌ی اسلحه‌های‌شان را پایین آوردند. فرمانده‌شان که وسط اتاق ایستاده بود، گفت: آخه صبح به ما گزارش دادند که تعدادی جوون مشکوک به این خونه رفت و آمد کرده‌اند. خودتونم حق بدین.
رحمان گفت: «جوون مشکوک؟ اینا کجاشون مشکوکه؟ نکنه به شیکم این شک کردند؟» و من را نشان داد. بسیجی‌ها پس از عذرخواهی از خانه خارج شوند.
رحمان و مجید، وسائل را آماده کردند و در حیاط گذاشتند تا هرکدام از بچه‌ها که خواستند بروند، تکه‌ای را با خود ببرند. وسائل را بار ماشین کردیم و همراه «حمید طوبی»، «مجید طوبی»، «صفر علی‌اکبری»، «علی کریم‌زاده» و چند تای دیگر از بچه‌های باحال اندیمشک، به طرف بیرون شهر حرکت کردیم. با دو وانت تویوتا به طرف جاده‌ی دزفول راه افتادیم. در راه، کنار چند مغازه ایستادند و مقدار زیادی میوه ونان خریدند.
در بیابان‌های پشت پایگاه وحدتی دزفول، ماشین‌ها توقف کردند و همه پیاده شدیم. چند پتو و تکه‌های موکت را در جای مناسب و صافی پهن کردیم. رحمان، ضرب و دو جفت میل بزرگ باستانی و یک جفت میل کوچک، از زیر پتوی عقب وانت درآورد. عباس با دیدن ضرب، ذوق‌زده شد و جلو رفت. ضرب را گرفت و در حالی که با کف دست بر روی آن می‌مالید، گفت: ای والله بابا ... اینا کجا بودن؟
سعید جلو رفت و میل‌های کوچک مخصوص هنرنمایی را برداشت. پس از وارسی، با آنها بازی کرد و به هوا انداخت‌شان. من سریع رفتم سراغ کیسه‌ی میوه‌ها و چند تایی برداشتم. رحمان خندید و گفت: راست می‌گن که هرکسی بار خودش.
همه روی پتوها نشستند تا شاهد هنرنمایی سعید و عباس باشند. عباس شروع کرد به ضرب زدن و سعید هم با انجام بعضی حرکات، بدن خود را گرم کرد. پس از دقایقی، سعید در حالی که پابرهنه روی چمن‌ها ایستاده بود، شروع کرد به چرخیدن. بقیه از شدت خوشحالی شروع کردند به فرستادن صلوات. من با تمسخر گفتم: ای والله بابا. ما رو از نماز جمعه انداختید که بیارید توی بر بیابون بزنید و بچرخید؟
علی با خنده و در حالی که من را که شدیدا مشغول خوردن میوه‌ها بودم به دیگران نشان می‌داد، گفت: نه عزیزم. نماز جمعه چیه؟ شما فقط بخور. خداوکیلی توی نماز جمعه تهرونتون هم یه‌همچین بخور بخوری می‌تونی داشته باشی؟
همه زدند زیر خنده.
ناگهان سعید از چرخیدن ایستاد. عباس ضرب زدن را قطع کرد و همراه دیگران، متعجب به سعید نگاه کرد. دست‌های سعید از شدت نیروی گریز از مرکز سرخ و سرد شده بودند. دست‌ها را جلوی دهان خود گرفت و در حالی که آنها را می‌مالید، شروع کرد به گرم کردن آنها. همه برخاستند و جلو رفتند تا ببینند چی شده. سعید گفت: چیزی نیست ... خوب می‌شه. چند وقته که تا دور می‌گیرم، این‌جوری می‌شه. پیری‌یه دیگه.
و آمد روی پتو کنار من نشست که مشغول خوردن بودم. من که حال بلند شدن نداشتم، با بی‌اهمیتی گفتم: حالت خیلی خوشه ‌ها ... این همه چرخیدی که بشینی این‌جا؟ خب من بدون این‌که این همه به خودم زحمت بدم، از اول نشستم این‌جا.
علی کریم‌زاده دوربین را درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن. من از عکس انداختن فرار کردم و مثلا با ناراحتی گفتم: آقا من قبول ندارم. به شخصیت من توهین شده. من رو از آبگوشت باحال دزفول انداختید، که بیارید توی بیابونا عکس بگیرید؟


ایستاده از راست: شهید سعید طوقانی - اصغر بهارلویی - شهید عباس دائم الحضور - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید عتیقی نژاد
نشسته از راست: حمید داودآبادی - صفر علی اکبری - سعید یزدانی - شهید حمید طوبی

خودم خوب می‌دانستم اگر عزت و احترامی برای امثال من قائل هستند، فقط و فقط به خاطر سعید است و بس! وگرنه من با شکم گنده و زمختم، چه هنری داشتم که برای آنها عزیز و مورد توجه باشم؟!
آن روز مسخره‌بازی‌ام گل کرد. نمی‌دانم چه شد که از عکس فرار می‌کردم. دست آخر وقتی رحمان و علی که اصرار کردند، در جمع‌شان نشستم تا عکس بگیرند، اما سرم را پایین گرفتم.
سفره‌ی ناهار را که انداختند، من شنگول شدم. سر جایم نشستم و در حالی که ادا و اطوار درمی‌آوردم، رو به رحمان گفتم: حالا چندان عیبی هم نداره ... ایشاالله هفته‌ی دیگه دو تا نماز جمعه می‌خونیم تا تلافی بشه.
حمید طوبی جوان محجوب و ساکتی که فقط ریز به حرکات و تکه‌های مسخره‌ی من می‌خندید و اصلا صدایش به گوش نمی‌رسید، برخاست و سفره را پهن کرد. وقتی از من خواست تا سر سفره را بگیرم، لم دادم یک گوشه و گفتم: برادرای محترم اندیمشکی، لطفا سفره رو پهن کنید که من می‌خوام غذا صرف کنم.
مجید قابلمه‌ی بزرگی را از عقب ماشین پایین آورد و برای همه غذا ریخت. موقع خوردن هم دست از شوخی و لودگی برنداشتم. رو کردم به عباس و با حالتی متعجبانه گفتم:
- اااااِ ... عباس ... پوست ضرب که پاره شده.
عباس مضطرب از جا بلند شد تا به طرف ضرب برود و من سریع تکه گوشتی را از غذای او برداشتم. وقتی عباس برگشت سر سفره، با خنده گفتم: می‌بخشید عباس آقا که شوخی ناموسی باهات کردم. آخه چشمام یه‌کم مسواک می‌خواد. اشتباهی دیدم.
عباس که متوجه کمبود غذایش شد، با بی‌اهمیتی گفت: عیبی نداره داداش جون ... تو فقط بخور. اگه این کلک‌ها رو سوار نکنی که توی پادگان باید از گرسنگی بمیری. بخور عزیزم، بخور جونم.
بعد از ظهر، مجید چند تکه سنگ به عنوان دروازه کاشت و برای فوتبال یارکشی کرد. من که حال تکان خوردن نداشتم، همان‌جا روی پتو ولو شدم و گفتم: آخ آخ آخ ... من چون پام درد می‌کنه، داور وامیسم.
بازی شروع شد. من مدام با دهان سوت می‌زدم و وقتی همه از بازی دست می‌کشیدند، تکه‌ می‌انداختم که: ببخشید، از دهنم دررفت ... می‌خواستم اون یارو رو اون ته صدا کنم.
توپ که دست عباس افتاد، از همه عبور کرد و خودش را به دروازه‌ی تیم مقابل رساند و پیروزمندانه اولین گل را زد. فریاد شادی بچه‌های تیم بلند شد. عباس به علامت تشکر و پیروزی دست‌هایش را بالا برد. مجید پرید و از داخل ماشین اسلحه‌ی کلت خودش را آورد و مسلح کرد. وقتی نزدیک عباس رسید، گلوله‌ای را زیر پای او شلیک کرد و فریاد زد: تو به چه جرأتی به ما گل زدی؟
عباس که از شلیک تیر شوکه شده بود، در حالی که عقب عقب می‌رفت، با تته پته گفت: من من من ... غلط کردم که به شما گل زدم ... من ... کی باشم که به شما ... جسارت بکنم. بفرمایید ... اینم تلافی اون.
و در حالی که توپ را برداشت و به طرف دروازه‌ی خودشان برد، آن را شوت کرد و به خودشان گل زد. در حالی که دیگران را به فریاد و شادی تشویق می‌کرد، گفت: هورا ا ا ... به افتخار گل تیم آقا مجید هورا ا ا ا
فریاد خنده‌ی همه بلند شد.

 


شهید حسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور - حمید داودآبادی - شهید مجید عتیقی نژاد - شهید سعید طوقانی

بعد از ظهرها، لشکر نیروها را در زمین صبحگاه به‌خط می‌کرد و پس از قرائت آیاتی از قرآن، فرمانده یا معاون لشکر، پشت میکروفون اتاقکی که به شکل قدس بود، قرار می‌گرفت و به بازدید و وارسی نیروها و آمادگی آنها می‌پرداخت. پس از آن، فرمانده هر گردان نیروهای خود را برای آموزش و تاکتیک نبرد، به بیابان پشت پادگان می‌برد و تا اذان مغرب آنها را آموزش می‌داد. سپس خسته و کوفته به پادگان برمی‌گشتند. در حالی که نیروهای همه‌ی گردان‌های لشکر، با تجهیزات کامل و آماده به‌خط می‌شدند، نیروهای گردان میثم، خونسردانه و در حالی که گاهی شلوارکُردی پای برخی نیروها بود و لک و لک کنان به طرف زمین صبحگاه می‌آمدند، به‌جای رفتن برای آموزش، با فرمان معاون گردان، «سیدابوالفضل کاظمی» آرایش می‌گرفتند و به دستورهای او عمل می‌کردند. غالبا بچه‌ها فرمان دادن داش‌مشدی سیدابوالفضل را دست‌مایه‌ی شوخی و خنده می‌کردند:
- اوردان ... به فاصله‌ی یه قمه ...، از جلو از راست اظام.
و پس از اعلام فرمان آزاد می‌گفت:
- نیروها با یه صلوات در اختیار خودشون. ما داریم می‌ریم زورخونه‌ی اندیمشک، هرکی می‌خواد بیاد، بپره عقب وانت که رفتیم.
ظاهرا هر چه از طرف فرماندهی لشکر به «عزیزالله رحیمی»، فرمانده گردان میثم، فشار می‌آوردند که نیروهایش را برای عملیات آماده کند و مثل دیگر گردان‌ها به رزم و تاکتیک ببرد، او می‌گفت: وقتش که بشه، خودم می‌دونم چی¬‌کار کنم.
یکی از همین روزها بود که دم غروب، سوار بر 2 وانت تویوتا، به اندیمشک رفتیم. نماز را در مسجد خواندیم و یک‌راست رفتیم به باشگاه راه‌آهن. «شیعه» که لوکوموتیوران قطار بود، مرشد بود و به احترام او که بزرگ‌تر بود و مرشدی قدیمی، عباس ضرب نگرفت.
همان اول که وارد شدیم، ضبط صوت کوچکی را که همراه داشتم، گذاشتم جلوی ضرب و آن‌چه را مرشد می‌نواخت، ضبط کردم. ساعتی بعد که ورزش تمام شد، مجید گیر داد که برای شام برویم خانه‌ی آنها. من و عباس و سعید و اصغر و حسین و «عباس منیری» و «سیداکبر موسوی» رفتیم خانه‌ی پدر مجید. ساعتی نگذشت که بچه‌های اندیمشک یکی یکی پیدا‌شان شد. غلام‌رضا حسین‌زاده و صفر علی‌اکبری هم آمدند. وقتی منصور الیاس‌پور و گودرز مرادی آمدند، صدای اندیمشکی‌ها درآمد. آن دو نفر که تنگ هم می‌خوردند، یک لشکر را به هم می‌ریختند. هر دو جوان بودند و شاداب و بسیار شوخ. در عین حال که به هیچ وجه با شوخی‌های خود، کسی را نمی‌رنجاندند و به قول معروف پایبند این بودند که «با هم بخندیم، ولی به هم نخندیم.» منصور، هم‌هیکل من بود و البته سنش بیشتر. وقتی صدای زنگ آمد، منصور گفت: بچه‌ها، این حمید طوبی‌یه. بیایید امشب یه‌کم اذیتش کنیم.
با تعجب پرسیدم: اذیتش کنیم؟ چه‌طوری؟
گودرز گفت: این حمید، از اون فازبالاها است که نماز شبش ترک نمی‌شه. خنده‌اش هم که فقط تبسمه. اصلا با ما دم‌خور نمی‌شه. واسه همین هم امشب یه کاری کنیم که این‌جا بمونه و نتونه بره نماز شب بخونه.
که علی کریم‌زاده گفت: ببینید، بی‌خودی به خودتون زحمت ندین. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی نماز شب خوندن اون رو بگیره. ما خودمون رو کشتیم که یه شب توی سپاه نگه‌ش داریم، نتونستیم.
گودرز که شیطنتش بیشتر بود، زیرزیرکی می‌خندید. معلوم بود فکری به سرش زده. گفت: کاری نداره. اگه ما به‌ش بگیم، قبول نمی‌کنه، ولی وقتی سعید یا عباس ازش بخوان، توی رودرواسی گیر می‌کنه و می‌مونه.
من با ناراحتی گفتم: پس منم برگ چغندرم دیگه؟
که منصور با خنده گفت: نه داداش، شما خود چغندری. مرد مؤمن تو اگه به حمید گیر بدی این‌جا بمونه که از ترس قیافه و هیکل گنده‌ات درمی‌ره. مگه می‌خوای حوری‌های بهشت رو ول کنه و بیاد جهنم پهلوی توی خوشگل وحشتناک بمونه؟
حمید که آمد تو، با همه دست داد و روبوسی کرد. چهره‌ی متین و آرام و سکوتش، او را زیباتر و دل‌نشین‌تر می‌کرد.

ایستاده از راست: سیداکبر موسوی – اصغر بهارلویی – شهید سعید طوقانی – گودرز مرادی – سعید یزدانی
نشسته از راست: شهید مجید عتیقی نژاد – شهید عباس دائم الحضور – عبدالرحمان دزفولی – شهید حمید طوبی – حمید داودآبادی

گودرز و منصور، خورده بودند تنگ هم و برای سر کار گذاشتن من و اکبر تلاش می‌کردند. صدای قهقهه‌مان که بلند شد، صفر آمد جلو و گفت: هیس‌س‌س‌س بابا. حداقل حرمت آقا حمید رو نگه‌دارید.
حمید با تبسمی زیبا گفت: نه آقا صفر. منم راحتم. بذار توی حال خودشون باشند.
گودرز با خوشحالی به طرف صفر دهن‌کجی کرد.
در همین اثنا، عباس که حوصله‌ نداشت کسی سر کارش بگذارد، نشست جلوی تلویزیون و شروع کرد به کانال عوض کردن. ناگهان با صحنه‌ی عجیبی روبه‌‌رو شد؛ چندین دختر نیمه‌عریان در حال رقص بودند. من که هول شدم، پریدم تلویزیون را زدم کانال ایران که عباس با ادایی قشنگ، گفت: چی بود مگه که زود سانسورش کردی؟ تو برو بازی خودت رو بکن. آقا گودرز به این رفیق من ستاره‌ها رو نشون دادی؟
که گودرز کت یکی از بچه‌ها را گرفت و گفت که آن را روی سرم بکشم و از داخل آستین آن بیرون را نگاه کنم تا ستاره‌ها را در اتاق نشانم بدهد. زدم زیر خنده و گفتم: خودتی گودرز جون. پس اون چیه؟
علی کریم‌زاده را با کتری پر از آب نشانش دادم که قصد داشت از داخل آستین، آن را روی سر من خالی کند.

 زمستان ۱۳۶۳ پادگان دوکوهه - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید داودآبادی

عباس دوباره تلویزیون را زد روی کانال‌های دیگر. تلویزیون عراق تانک‌ها و نفربرهای جدیدشان را نشان می‌داد که اصغر چشمکی به عباس زد و گفت: بابا این‌قدر از این چیزا دیدیم که خفه شدیم. یه دور بزن ببینیم اون‌ور دنیا چه خبره؟
عباس دوباره زد روی همان کانال که می‌رقصیدند. صدای من که درآمد، عباس و اصغر زدند زیر خنده. سعید هم به عباس گیر داد: «عباس، چی بود؟ من ندیدم.»
ضبط را روشن کرده بودم و گذاشته بودم کنارم که سعید متوجه شد و شروع کرد به مسخره‌بازی درآوردن که صدایش ضبط شد.
شام را که خوردیم، وقت اذیت کردن حمید رسید. ساعت حدود 12 بود که بلند شد و از همه خداحافظی کرد تا برود. مجید و گودرز به او گیر دادند که: حالا امشب رو همین‌جا بمون. سعید اینا امشب نمی‌رن پادگان. بمون دیگه.
حمید از ما عذر خواست، ولی من و عباس شروع کردیم که: آقا حمید دمت گرم. حالا ما یه شب از پادگان جیم شدیم و به خاطر شما موندیم این‌جا، شما هم کوتاه بیا دیگه.
هر کاری که کردیم، نشد. همانی بود که علی گفت. نماز شبش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد و رفت.

چند وقتی می‌شد که علی کریم‌زاده شده بود مسئول امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک. هر بار که به شهر می‌رفتم، اول از همه وارد اتاق او می‌شدم و آلبوم‌های عکسی را که از تصاویر مفقودین تهیه کرده بودند، نگاه می‌کردم. عکس‌ها را که از روی فیلم‌های پخش شده از تلویزیون عراق گرفته بودند که صحنه‌های اسارت ایرانی‌ها و اجساد شهدا را بعد از هر عملیات نشان می‌داد. غالبا هم کیفیت بدی داشتند و به‌سختی می‌شد کسی را شناسایی کرد.
برخی تصاویر نشریات عراق و حتی کشورهای خارجی که خبرنگاران‌شان در بازدید از جبهه‌های عراق تهیه و منتشر کرده بودند، کیفیت بهتری داشت و راحت‌تر می‌شد چهره‌ی افراد را تشخیص داد. یکی دو بار تصاویر مشکوکی دیدم، به‌خصوص صورت نوجوانی که بر خاک افتاده بود و فکر کردم باید سعید باشد، ولی هیچ‌کدام از آنها برای من آشنا نبودند.

 

شهیدان سعید طوقانی - علی کریم زاده - عباس دائم الحضور

یکی از روزها که پهلوی علی بودم، دم ظهر گیر داد که برای ناهار به خانه‌ی آنها برویم که با خوشحالی پذیرفتم. خانه‌ی آنها در ورودی اندیمشک از طرف دوکوهه، داخل کوچه‌ای روبه‌‌روی خانه‌ی رحمان دزفولی قرار داشت. علی برای خودش اتاق کوچکی شاید 3 متر در 5/1 نیم متر داشت که وسایل شخصی‌اش را در آن جمع کرده بود. بعد از ناهار، آلبوم عکس‌هایش را آورد و نگاهی انداختیم که بیشتر پر بود از عکس‌های سعید و عباس.
علی، جوان پاک‌دل، صاف و ساده و خوش‌مرامی بود. همواره به خلوص و صداقتش غبطه می‌خوردم. طی مدتی که با او آشنا بودم، یک بار ندیدم دروغی بگوید یا با گفتن جوک یا تمسخر دیگران، باعث غیبت یا رنجش اطرافیان شود. همین‌‌‌طور که نشسته بودیم، علی از خاطرات حمید طوبی می‌گفت که در عملیات والفجر هشت در فاو شهید شده بود. وقتی رسید به آن‌جا که: «حمید خدابیامرز وصیت کرده بود وقتی شهید شد، اگه فرزندش دختر بود، اسم اون رو زینب بذارند و اگه پسر بود، حسین. وقتی حمید شهید شد و دخترش به دنیا اومد، نام اون رو زینب گذاشتند.» اشک در چشمانش حلقه زد. اصلا نسبت به حمید حساسیت خاصی داشت؛ درست مثل همان حساسیتی که به سعید و عباس داشت.
در همین حال، دست برد پشت کمد و قاب عکس بزرگی را از آن‌جا بیرون آورد. با خودم گفتم حتما عکس حمید است که قاب کرده، ولی در کمال تعجب دیدم عکس خودش است. وقتی پرسیدم این چیست؟ گفت: این عکس رو چند وقت پیش انداختم و دادم یه دونه ازش بزرگ کردند. این رو آماده کردم واسه حجله‌ی شهادتم.
اشک من را هم درآورد. دلم آتش گرفت. یک سال نمی‌شد که ازدواج کرده بود، ولی حالا عکس خودش را برای حجله‌ی شهادت قاب کرده بود. وقتی بغلش کردم و رویش را بوسیدم، گفت: اتفاقا خانمم حامله است. به اونا گفتم اگه بچه‌ام دختر بود، اسم اون رو بذارند زینب و اگه پسر بود، بذارند حسین.
علی خاطره‌ای تعریف کرد که بدجوری رویم تاثیر گذاشت: یک روز که وضعیت قرمز شد، داشتم توی کوچه‌ها می‌رفتم که متوجه زنی شدم که هراسان دم در خانه‌اش ایستاده بود و التماس می‌کرد. جلو که رفتم، با خواهش گفت: آقا تو رو خدا کمکم کن. بچه‌هام دارند توی کوچه بازی می‌کنند. الان بمبارون می‌شه. تو رو به خدا.
وقتی مشخصات بچه‌هایش را پرسیدم، گفت که یک پسر حدود هشت ساله و دختری پنج ساله هستند. سریع دویدم کوچه‌ها را گشتم. از دور متوجه دختر و پسری شدم که خونسرد مشغول بازی توی خاک‌ها بودند. سریع رفتم جلو و دست هر دو‌شان را گرفتم. پسرک بدجوری مقاومت می‌کرد و مدام داد می‌زد که ما رو کجا می‌بری؟
آنها را که به مادرشان رساندم، خیالم راحت شد، ولی زن با دیدن آنها متعجب گفت: اینا که بچه‌های من نیستند، تو رو خدا اونا رو بیار.
که من گفتم: پس این دو تا بچه این‌جا پهلوی شما باشند و مواظب‌شون باش تا من برم بچه‌های شما رو بیارم.
همین که از کوچه دور شدم، ناگهان صدای وحشتناک شیهه‌ی بمباران پشت سرم بلند شد. سراسیمه به داخل کوچه دویدم. دود و آتش از همان خانه بلند بود. آوار را که برداشتند، دیدم آن زن خودش را روی دو بچه انداخته که آنها را حفظ کند، ولی هر سه شهید شده بودند.

توضیحات:
- حمید طوبی بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید.
- علی کریم زاده که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد و چندین سال بعد استخوان‌هایش به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.
- سعید طوقانی و عباس دائم الحضور اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شدند و سال ها بعد استخوان هایشان به خانه بازگشت.
- حسین رجبی اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد.
- مجید عتیقی نژاد اسفند 1366 در عملیات والفجر 10 در غرب کشور به شهادت رسید.
- سیدابوالفضل کاظمی معاون گردان میثم، در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد و سال ها بعد استخوان هایش به خانه بازگشت.

[ ۱۳۸٩/٩/٩ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح روز سه‌شنبه 4 آذر 1365

ساک‌ها را در چادر گذاشتیم و به طرف کرخه به راه افتادیم. در مقابل خروجی اردوگاه، وانت تویوتای "حاج کمال" از مسئولان تیپ ذوالفقار را دیدیم که به طرف دوکوهه می‌رفت. چی بهتر از این؟ پریدیم بالا و در کنار بچه‌هایی که عقب آن نشسته بودند، خودمان را جا دادیم.
از سه‌راهی کرخه گذشتیم. نزدیک ظهر بود و هنوز چند کیلومتری را در جاده‌ی آسفالت اهواز - اندیمشک طی نکرده بودیم که ناگهان غرش هواپیماهای عراقی هراسان‌مان کرد. جاده مملو بود از ماشین‌های نظامی. صدای هواپیماها هر لحظه بیشتر می‌شد. حاج کمال ماشین را کنار جاده پارک کرد و گفت هر چه سریع‌تر پیاده شویم و در بیابان کنار جاده پناه بگیریم. آسمان از انبوه هواپیماها سفید شده بود. شنیده بودم میراژهای عراقی سفید هستند و باید آنها میراژ باشند. شیرجه‌ی آنها بر روی شهر اندیمشک و در پی آن انفجار بمب‌ها، شیون و ضجه‌ی روستاییان را که در اطراف جاده بودند، بلند کرد. نوبت به نوبت، از اوج شیرجه می‌رفتند و بمب‌ها و راکت‌ها‌شان را بر سر شهر بی‌دفاع خالی می‌کردند. صحنه‌ی وحشتناکی بود. از هر نقطه‌ی شهر آتش برمی‌خاست و در پی آن دود خاکستری غلیظ و سیاه. زمین از انفجارها می‌لرزید. آسمان شده بود اتوبان بصره - اندیمشک. هواپیماها مثل لاش‌خورها بالای شهر می‌چرخیدند. صدای ناله و شیون در غرش هواپیماها محو می‌شد.
هواپیمایی سیاه‌ رنگ -که بعدها فهمیدم سوخو بوده- به طرف سه‌راهی کرخه شیرجه رفت. وحشت سراپای همه را گرفت. خود را بیشتر در پشت تپه‌های کوچک بیابان پنهان کردیم. خودم را به زمین چسباندم. چشمم به هواپیما بود که با سر به طرف زمین می‌آمد.
سینه‌اش را رو به جاده‌ی اهواز گشود و هر چه داشت و نداشت بر زمین ریخت. یک آن به یاد جمع کثیر سربازان و بسیجیانی افتادم که در سه‌راه کرخه به انتظار آمدن ماشین ایستاده بودند. «وجعلنا» را از ته دل خواندم؛ «آیت‌الکرسی» را هم. بمب‌ها منفجر شدند، اما نه در سه‌راه کرخه و نه در جاده، که در بیابان‌های اطراف. تعجبم بیشتر شد. وقتی که بلند شدم و دیدم فاصله‌ی انفجار بمب‌ها تا سه‌راه، بسیار زیاد است.
حاج کمال فریاد زد: «بپرین بالا تا یه مقدار اوضاع آرومه، بریم پادگان.» و ما سوار شدیم. وارد اندیمشک که شدیم، صحنه برای‌مان غیر قابل باور بود. میدان سپاه در دود و آتش غرق بود. مردم، زنان و بچه‌ها، هراسان و ضجه‌‌زنان به هر سو می‌دویدند؛ پای برهنه، با چادرهای آویزان. کودکی که گریه می‌کرد و دست لرزان مادر او را در خیابان می‌کشاند. جوان‌ترها به طرف محل انفجار می‌دویدند؛ به مرکز شهر که هنوز در آتش می‌سوخت. مردم هراسان جلوی هر ماشینی را که به بیرون از شهر می‌رفت، می‌گرفتند و سوار می‌شدند. جای تأمل نبود. حاج کمال پا را بر پدال گاز فشرد و به طرف پادگان حرکت کرد.
هواپیماها هنوز در آسمان پرسه می‌زدند. صدای شیرجه‌شان که آمد؛ ماشین در کناری ایستاد و به پشت دیوار خانه‌ای روستایی پناه بردیم. چند هواپیما بر روی پادگان دوکوهه شیرجه رفتند و در پی آن، آتش و دود از پادگان برخاست. خدا را شکر کردم که نیروها در پادگان نیستند.
زنی روستایی، بچه در بغل، هراسان از کناره‌ی جاده، بی‌هدف می‌گریخت. ناگهان یکی از گلوله‌های عمل نکرده‌ی ضدهوایی، جلوی پایش بر زمین نشست و منفجر شد. زن با جیغی وحشتناک، درجا دراز کشید. لحظه‌ای بعد به کمک دیگر زنانِ روستایی به ده مجاور برده شد.
دقایقی بعد خبری از هواپیماها نبود. صدای‌شان از منتهی الیه آسمان به گوش می‌رسید. تنها هواپیمایی سیاه‌ رنگ بالای شهر اندیمشک دور می‌زد. اول فکر کردیم خودی است. فاصله‌اش بسیار کم بود. ضدهوایی‌ها از همه طرف به سویش شلیک می‌کردند، اما گلوله‌ها به خاطر کمی ارتفاع، به او نمی‌خورند و او همچنان می‌چرخید.
صدای همه بلند بود:
- بابا جون عراقیه.
- نه بابا اگه عراقی بود که با اونا می‌رفت. تازه پس چرا جایی رو نمی‌زنه؟
- من که می‌گم خودیه و داره گشت می‌زنه تا مثلاً هواپیماهای عراقی بترسند.
و هواپیما در آن سوی شهر، در کنار جاده‌ی اهواز - اندیمشک سقوط کرد. اوضاع که آرام شد، به همراه بقیه‌ی سرنشینان وانت که از اردوگاه کرخه آمده بودیم، به طرف پادگان به راه افتادیم. بچه‌های گردان عمار که به اطراف پادگان پناه برده بودند، هرکدام چیزی می‌گفتند. یکی می‌گفت: «شش شهید دادیم.» و آن یکی می‌گفت: بیچاره پدافند روی ساختمون ذوالفقار، وقتی هواپیما شیرجه رفت طرفش، من یکی زهره‌ام آب شد. فقط زرنگی کرد پرید پایین و رفت توی ساختمون.
کنار حسینیه، گودال نسبتاً بزرگی بر اثر انفجار راکت به وجود آمده بود. شیشه‌های حسینیه‌ی شهید حاج همت خرد شده بود. مثل این‌که هواپیما، پدافند روی ساختمان ذوالفقار را نشانه‌ گرفته بوده که راکتش در میان ساختمان و حسینیه، روی زمین و در محوطه‌ی باز خورده بود. دود خاکستری رنگی از گورستان ماشین‌های اسقاطی ارتش بلند می‌شد. خلبان‌های عراقی فکر کرده بودند یک پارک موتوری عظیم را هدف قرار داده‌اند. از تعمیرگاه ‌تانک تیپ 20 رمضان هم دود بلند بود. یکی دو تایی‌ تانک غنیمتی عراقی در آتش می‌سوخت. در کنار جاده‌ی خاکی مقابل حسینیه، جای کالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. مقداری خون در میان خاک پاشیده بود. بچه‌ها می‌گفتند: تسویه‌حسابش رو گرفته بود و از بچه‌ها خدا حافظی کرده بود. ساکش هنوز در دستش بود که کالیبر هواپیما خورد به‌ش.
«علی یزدی» با دیدن من و سیامک، گل از گلش شکفت. از بچه‌های گردان عمار کسی‌‌‌طوری نشده بود. رادیو دوباره وضعیت قرمز اعلام کرد. سراسیمه به زیر پل، آن سوی سیم‌های خاردار رفتیم. خبری نشد. علی یزدی وحشت‌زده ولی در عین حال شوخ گفت: بابا چی بود لامصّب؛
کل تلفات لشکر از بمباران آن روز، فقط یک نفر بود.

شب ساعت نزدیک هفت بود که به همراه علی یزدی و سیامک به اندیمشک رفتیم تا ببینیم در شهر چه خبر است. هنوز مردم در جنب و جوش بودند. عده‌ای لوازم اولیه‌ی زندگی را بار وانت کرده بودند و به طرف کوه‌های دز و روستاهای دامنه‌ی آن نقل مکان می‌کردند. صدای گریه و شیون از گوشه و کنار خیابان بلند بود. بازار روز شهر قابل دیدن نبود. مغازه‌ها ویران شده بودند. بوی خون و باروت و دود خانه‌ها و مغازه‌هایی که در آتش می‌سوختند، مشام را می‌آزرد. حمام نبش بازار روز هم از بمب‌ها در امان نمانده بود و منهدم شده بود. لوله‌های آب ترکیده بود و آب با فشار زیاد از میان آجرها و خاک‌ها بیرون می‌زد. کف خیابان، وجب به وجب جای گلوله‌های کالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. کیف مدرسه، کتاب درسی ورق ورق شده، دمپایی زنانه و مردانه و بچه‌گانه و ... در گوشه و کنار به چشم می‌خورد.
در میدان راه‌آهن، کنار محل فروش بلیط، آن‌جا که روزانه تعداد زیادی از رزمندگان برای خرید بلیط صف می‌بستند، خون کف پیاده‌رو را سرخ کرده بود. شاخه‌های شکسته‌ی درخت‌ها زیر پا خرد می‌شدند. تکه‌های بدن شهدا در بالای درخت‌ها و دیوار‌ها به چشم می‌خورد. در جوی آب، خون سرخ لخته شده بود.
آن‌‌‌طور که بچه‌های شهر تعریف می‌کردند، هواپیماها اول راه‌آهن را بمباران کردند و همین‌‌‌طور محل تجمع مقابل بلیط فروشی را. مردم سراسیمه برای کمک به مجروح‌ها، به طرف میدان راه‌آهن رفتند که هواپیمای دیگر مجدداً آن‌جا را بمباران کرد. هواپیمای دیگری هم بازار روز را منهدم کرد که پشت جمعیت قرار داشت. مردم در میان خون و آتش افتاده بودند که چند هواپیما، با مسلسل کالیبر خود خیابان را به گلوله بستند. صحنه‌ی بسیار وحشتناکی بود. شهر هر لحظه از سکنه خالی‌تر می‌شد. هر کس که در حال دویدن بود، سراغ عزیزش را می‌گرفت. تعدادی از رزمندگان، آوار را به دنبال مجروح‌ها و شهدا می‌کاویدند. بچه‌های اندیمشک می‌گفتند که دایی ممراد (گدای معروف شهر) که پاتوقش در میدان راه‌آهن بود نیز در بمباران کشته شده بود.
گرسنگی فشار می‌آورد و شکم‌مان به قار و قور افتاده بود. به پیشنهاد من، به تنها ساندویچ فروشی شهر رفتیم.

حمید داودآبادی

    

مزار شهدای اندیمشک

توضیحات لازم:
- ماجرای پناهنده شدن آن هواپیمای سوخوی عراقی، در کتاب «پرواز شماره‌ی 22» منتشر شده از سوی «دفتر ادبیات و هنر مقاومت» به‌طور کامل آمده است.
"غلامعباس اسلامی‌پور" از بچه‌های خوب اندیمشک، در مقاله‌ای درباره‌ی بمباران شهرشان، نکات زیر را یادآوری کرده است:
- تعداد هواپیماهایی که شهرستان را مورد تهاجم قرار دادند: 52 فروند بود.
- آن روز شهر کوچک اندیمشک، بیش از یک ساعت و چهل وپنج دقیقه زیر هجوم حملات هوایی بود.
- در این حمله هوایی تمام نقاط حساس شهر، همراه با نقاط مسکونی مورد تهاجم قرار گرفتند از جمله این مناطق میدان راه آهن، مناطق مسکونی، بازار روز کالا و تره بار، پادگان دوکوهه، پایگاه چهارم شکاری (بین اندیمشک و دزفول) و دبیرستان شریعتی بودند.
- اگرچه این حملات هوایی شهدا و مجروحین زیادی در پی داشت، اما آمار شهدا آن در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، چرا که بسیاری از شهدای نیروهای نظامی در ایستگاه راه آهن بودند و با شهادت شان به شهرستان خود منتقل گردیدند.
- روزنامه‌ی جمهوری اسلامی در روز شنبه هشتم آذر در گزارشی از مراسم تشییع پیکر شهدا، آمار شهدای این روز را 75 نفر بیان می‌کند. از جمله‌ی شهدای این حادثه‌ی دلخراش می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
فیروز فرجی (1ساله) - مهدی سرپرست (2ساله) - معصومه سرپرست (4ساله) - مجتبی میردریکوند (4 ساله) - خان پری میرکناری (6 ساله) - مجتبی سرپرست (6ساله ) -علی قاسم عبدلی (8 ساله) - رضا قلی دزفولی (13 ساله) - عابدین عبدولی (13 ساله) - فاطمه عیدی گماری (مادر دو کودک)- رضا صادقی‌زاده (15 ساله)

البته این آمار (75 نفر) شهدای مناطق مسکونی و شهر اندیمشک می‌باشد و برای تکمیل آن لازم است آمار سایر نقاط و یگان های نظامی مستقر در منطقه و همچنین نیروهای نظامی که در شهرستان حضور داشتند با توجه به این که بلوار راه آهن و خیابان طالقانی اندیمشک محل ایستگاه‌های صلواتی مناطق میانی جنگی بوده و همچنین ورود نیروهای تازه نفس رزمی که به وسیله‌ی قطار همان روز وارد ایستگاه شده بودند و آمار شهدای پایگاه چهارم شکاری که 24 شهید و 48 زخمی است در کنارش قرار گیرد.

[ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365
ادامه‌ی عملیات کربلای 5
سه‌راه مرگ شلمچه
کنار "محسن کردستانی" و "سلیمان ولیان" داخل سنگر کوچک‌شان نشسته بودم. سنگرشان جا برای دراز کشیدن نداشت. محسن پیک دسته بود. جثه‌اش ریز بود، ولی ایمانی قوی داشت. زیر شدیدترین آتش، این طرف و آن طرف می‌دوید و پیام‌ها را می‌رساند. این بار هم دوربینم را همراه آورده بودم. برای این‌که آسیب نبیند، آن را داخل کیسه‌ی پلاستیکی پیچیده بودم و در کیف کوچک کمک‌های اولیه جا داده بودم. محسن گفت:
- حالا که دوربینت رو تا این‌جا آورده‌ای، دو سه تا عکس از ما بگیر.
اصلا به فکرم نرسیده بود. راست می‌گفت. فکر دوربین نبودم. آن را درآوردم و به محسن گفتم:
- ژست بگیر، می‌خوام یه عکس مشدی ازت بگیرم.

kordestani

با تبسمی ‌دل‌نشین، در گوشه‌ی سنگر نشست و من عکس گرفتم؛ چهره‌ی خاک‌ گرفته‌ای که خستگی چند روز نبرد مداوم از آن پیدا بود و چشمانی که زودتر از لبانش می‌خندیدند.

valian

دوربین را به او دادم و او هم عکسی از من و سلیمان ولیان گرفت که پهلوی هم ته سنگر تکیه داده بودیم.

دقایقی بعد رفتم تا به خاکریز عقبی سر بزنم و شاید دوباره بروم به سنگر فرمانده گروهان و تأسف یک لحظه خواب را بخورم.
در برگشت، دوان دوان به طرف پست امداد رفتم. جلوی در ورودی، حاج آقا تیموری را دیدم که روی مجروحی دولا شده بود و سعی می‌کرد به او کمک کند. مجروح همچنان دست و پا می‌زد و آخرین لحظاتش را می‌گذراند. جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان می‌داد.
چشمانش زل شد در چشمانم که زبانم را بند آورد. مانند کبوتری که هدف گلوله قرار گرفته باشد، دست و پا می‌زد. سریع دوربین را درآوردم و خواستم از آخرین لحظات حیات محسن عکس بگیرم، ولی دوربین یاری نکرد. دکمه‌ی دوربین پایین نمی‌رفت و رضایت نمی‌داد تا آخرین نگاه سوزاننده‌ی محسن را ثبت کنم. به دوربین التماس می‌کردم. هر چه بر دکمه‌هایش کوبیدم، فایده‌ای نداشت.
لحظه‌ای بعد، محسن آرام از حرکت ایستاد. بر بالینش خم شدم و بر چهره‌اش که هنوز حرارت وجودش را با خود داشت، بوسه‌ای جانانه زدم. بدنش هنوز گرم بود که آن را به بیرون از پست امداد منتقل کردیم، چون امکان داشت نتوانند جنازه‌اش را به عقب منتقل کنند، یکی از بچه‌ها دست در جیب پیراهن محسن برد و نامه‌ای را که احتمال می‌داد وصیت‌نامه‌اش باشد، درآورد.
به محض این‌که داخل پست امداد شدم، مجروحی را دیدم که سرش را میان باند پوشانده بودند و خونابه از روی باند خودنمایی می‌کرد. به طرفم آمد و با صدایی گرفته سلام و علیک کرد. با تعجب جوابش را دادم و گفتم:
- تو کی هستی؟
از روی انبوه باندها و گازهای خونین، اصلا نتوانستم بشناسمش. گفت:
- من ولیان هستم.
وقتی قضیه را جویا شدم، گفت:
- همین که از سنگر رفتی بیرون، چند دقیقه نگذشت که یه خمپاره درست خورد بغل سنگر. دیگه نفهمیدم چی شد. فقط دیدم کردستانی داره دست و پا می‌زنه ... ببینم اون شهید شد، نه؟
ولیان را از کنار پتویی که پیکر بی‌جان محسن زیر آن خفته بود، رد کردیم و سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب.
پس از عملیات وقتی به تهران آمدم، در صفحه‌ی دوم روزنامه، عکس سلیمان ولیان را دیدم که برایش مجلس ختم گذاشته بودند. از بچه‌ها شنیدم که هنگام انتقال به عقب تمام کرده است.

راستی تا یادم نرفته!
بچه محل های نسل امروزی سلیمان ولیان، گروه فرهنگی آسمانی‌ها و پایگاه مقاومت بسیج شهید ولیان، به یاد او مجلس یادبودی برگزار می‌کنند.
اگر دوست داشتید، می تونید تشریف بیارید. همرزمای سلیمان هم هستند.
چهارشنبه همین هفته 10 آذرماه از ساعت 6 بعداز ظهر
نارمک، خیابان دردشت، نرسیده به بزرگراه رسالت، اندیشه سرای گلبرگ

اینم نشونی خونه‌ی ابدی سلیمان ولیان:
بهشت زهرا (س) قطعه 29 ردیف 50 شماره 15

[ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مقبره قیصر امین‌پور تغییر چهره می‌دهد
با توجه به مشابهت بسیار زیادی که مقبره تازه رونمایی شده قیصر امین‌پور با یادمان ضد ایرانی سربازان بعث عراق دارد، مدیر کل ارشاد اسلامی خوزستان از تغییرات اساسی در نمای این مقبره خبر داد.

حجت‌الاسلام سید لطف‌الله سپهر امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اهواز اظهار داشت: شباهت‌های این مقبره در امور ظاهری پذیرفته شده است ولی این مقبره با مقبره سربازان بعث عراق تفاوت‌هایی نیز دارد که این تفاوت‌ها کم نیست.
وی با اشاره به اینکه مقبره سربازان بعث عراق نمادی ضد ایرانی است، گفت: با توجه به این نماد در عراق، اداره کل ارشاد اسلامی خوزرستان در حال تهیه طرح‌های پیشنهادی خود برای اعمال تغییر در این مقبره است که در آینده نزدیک این امر آغاز می‌شود.
مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان با اشاره به اینکه این طرح در سال87 و پیش از انتصاب وی در این سمت، تهیه شده است، گفت: مجموعه استان در اجرا و طراحی این طرح هیچ دخل و تصرفی نداشته‌اند و به این منظور تغییر سریع‌السیر این مقبره در دستور کار قرار گرفته است.
سپهر با اشاره به هزینه‌های صرف شده برای این مقبره افزود: برای ساخت این مقبره بیش از 5 میلیارد ریال اعتبار هزینه شده است و طراح نمای این مقبره باید دلایل خود برای چنین طرحی اعلام کند و در صورتی که از طرح‌های مشابه در عراق و سایر کشورها کپی‌برداری کرده است باید پاسخگوی اعمال خود باشد.

نکات مهم:
- با توجه به عکس العمل های مضحکانه امثال آقای " احمد طلایی" مدیر پروژه‌ی مقبره‌ی قیصر امین‌پور و ضایع کننده بیت المال که خود را به کور رنگی و نابینایی می زد و در دفاع از طراح کپی بردار و جاعل، هرگونه شباهت این دو طرح را رد می کرد و از زیر بار پاسخ فرار کردند، واقعا می توانیم شاهد باشیم این حجت الاسلام مبلغ 500 میلیون تومان بیت المال را از حلقوم طراحی که بعد از فتنه ناکام سال گذشته و شکست یاران غارش خارج نشین شده، بیرون بکشد و حق الناس را اعاده کند؟ و یا برای حفظ پرستیژ مدیریتی خود و ابقای ریاست خویش، کار را با همین مصاحبه و صدها میلیون تومان هزینه برای تخریب نماد بعثی ها و صرف صدها میلیون تومان هزینه دیگر برای طراحی مجدد به همان طراح و ... اشتباه را با اشتباه جبران می کند؟! چون ایشان نگفته طراح فرنگ رفته باید به چه کسی پاسخگو باشد! به دادگاه اعاده بیت المال یا فقط به همین مصاحبه تند! ارزشی! و آتیشی ایشون!!!

- هنوز برای خود من جای تعجب و سوال دارد که چرا "خبرگزاری فارس" به عنوان مدافع ارزش ها، خبر شباهت مقبره قیصر امین پور با نماد بعثی ها را شدیدا غیرقابل انتشار اعلام و حذف کرد!
به خاطر همین لینک خبر بالا را در خبرگزاری فارس می گذارم که اگر آن را برای حفظ ارزش های دفاع مقدس مضر تشخیص داده و حذف کردند، نشانی اش را داشته باشید!
۱۳۸۹/۹/۲ خبرگزاری فارس – گروه استانها – حوزه شمال خوزستان
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8909020614

[ ۱۳۸٩/٩/۳ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مدیر پروژه‌ی مقبره‌ی قیصر امین‌پور:
به هیچ وجه به دنبال ارائه‌ی جوابیه نیستیم
مدیر پروژه‌ی مقبره‌ی قیصر امین‌پور گفت: اساساً شباهتی میان اثر طراحی‌شده از سوی استاد خسروجردی و یادمان مشابه کارشده در عراق وجود ندارد و به هیچ وجه به دنبال ارائه‌ی جوابیه نیستیم.
به گزارش خبرگزاری ایسنا احمد طلایی روز چهارشنبه (12 آبان‌ماه) در نخستین اظهارنظر پس از اعلام شباهت مقبره‌ی آرامگاه قیصر امین‌پور در گتوند با نماد بعثی‌ها در عراق، گفته بود، بهتر است در مرور این اثر بیش از هر چیز به نکات مثبت آن توجه کنیم و آن را مال دیگری نکنیم. او بار دیگر درباره‌ی این موضوع عنوان کرد: صحیح نیست که درباره‌ی‌ این گنبد که نمادی اسلامی و برای همه یکسان است، این‌چنین قضاوت شود.
طلایی در گفت‌وگویی که این‌بار با خبرنگار ایسنا در خوزستان انجام شده است، گفت:‌ اصلاً در زمان شروع کار تصمیم بر این بود که این گنبد به صورت چهارقسمتی کار شود و بعد نتیجه‌ی تصمیم‌گیری‌ها منجر به این شد که دوتکه شود که از هر زاویه که بیننده نگاه کند، تعریف جداگانه‌ای منتقل شود.
او افزود: من ماکت کارشده در عراق را به طور تصادفی در جمعه‌بازار دیدم و آن را خریداری کردم و به هیچ وجه شباهتی میان این دو کار وجود ندارد.

مدیر پروژه‌ی ساخت یادمان قیصر امین‌پور اظهار کرد: اساساً چنین چیزی در ذهن طراح نبوده که مشابه اثر در جایی کار شده باشد و به هیچ وجه هم به دنبال جواب دادن به شایعه‌های پراکنده‌شده نیستیم؛ زیرا در این اثر تنها می‌توان شاهد اشاره‌های معنوی بود و ویژگی‌های آن کاملاً با آن کار متفاوت است.
طلایی ادامه داد: در این اثر یک لوستر با شعرهایی از استاد امین‌پور به خطاطی یکی از بزرگ‌ترین خطاطان کشور کار شده است. کار ساخت لوستر و خطوط را استاد ابراهیمی انجام داده است.
او افزود: هنگامی که وارد یادمان می‌شوید، لوستری از برنز می‌بینید که سایه‌های آن روی مقبره می‌افتد و نوشته‌های روی مزار هم کار استاد عاملی است. در کل، نماد نشان می‌دهد که اثر خلق‌شده از یک هنرمند ایرانی ا‌ست.
طلایی در پایان عنوان کرد: خسروجردی یک شخصیت کاملاً شناخته‌شده‌ی هنری است و از لحاظ پاکی و سالمی، فردی ثابت‌شده است. کاملاً معلوم است که در نژاد ایرانی به هیچ وجه تقلید از هنر دیگران وجود ندارد و او کار خود را انجام داده است.
مقبره‌ی قیصر امین‌پور هم‌زمان با سومین سالگرد درگذشت این شاعر و استاد دانشگاه چند روز پیش با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در گتوند رونمایی شد.


جناب آقای طلایی مدیررررررررر پرررروژه

مدافع سرسخت و جان نثار آقای حسین خسروجردی کپی بردار طرح صدامی!

من هم اگر 500 میلیون تومان بیت المال زبان بسته (البته فقط آن چه بالاجبار آشکار شده) را چشم بسته می ریختم توی حلقوم یک طراح کپی بردار زرنگ! باید هم دچار ضعف دید می شدم و هیچ شباهتی بین این دو طرح نمی دیدم.

شما هم خون خود را کثیف نکنید! پول که از اموال شخصیتان نبوده که غصه بخورید. آقای خسروجردی سوگلیتان هم که پول را خورده و یک پپسی تگری هم روش! کی از شما جواب خواسته؟ یعنی کی جرات می کند از حضرت عالی که مدیری خدوم و دلسوز بیت المال هستید! حساب بکشد!

بنده هم این خطای فاحش شما را آشکار کردم که فردا دیگر یادمان های صدامی را به نام طرح ایرانی و اسلامی و اختصاصی توسط امثال خسروجردی به خورد ملت ندهید!

یک بار دیگر به این دو طرح نگاه کن ولی با این شرط که فکر کنی این 500 میلیون که از حساب محرومین و مظلومین و ملت فداکار خوزستان خرج این طرح جعلی شده، از اموال شخصی خودت بوده!

فقط و فقط برای ضایع نشده و هدر ندادن بقیه بیت المال که معلوم نیست از سوی چه کسی! دوستانه خدمت شما تقدیم گردیده، لطف کنید هرچه سریعتر به چشم پزشک مراجعه کنید! تا فردا مجسمه آزادی آمریکا را بجای یادمان شهدا بهتان قالب نکنند! و شما همچنان هیچ شباهتی بین آنها نبینید!

[ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"با عرض معذرت به پیشگاه روح عرفانی و عارف قیصر امین‌پور، امروز وقتی عکس‌های مزار مرحوم قیصر امین‌پور را دیدم، به یک‌باره رفتم سراغ تصاویری که در آرشیو داشتم. عجب! کدام ناجنس و زرنگی! طرح یادمان متجاوزین بعثی را برای مزار قیصر طراحی و قالب کرده است؟!"

این‌ها جملاتی است که حمید داودآبادی نویسنده و پژوهش‌گر جنگ روز دهم آبان در وبلاگش نوشت تا سطحی از بهت و تأسف بر فضای ادبی کشور بنشیند.

هفتهٔ گذشته و همزمان با سومین سالگرد درگذشت قیصر امین‌پور، خبر خوشحال‌کنندهٔ پرده‌برداری از بنای آرامگاه این شاعر فقید، رسانه‌ای شد. اما به دلیل برگزاری شبانهٔ این مراسم، یک روز طول کشید تا عکاسان رسانه‌های خبری، تصاویر این آرامگاه را منتشر کنند. تصاویری که بهتِ دوستدارانِ قصیر را برانگیخت.

داوودآبادی با انتشار چند عکس در وبلاگ شخصی خود، مخاطبان وبلاگش را به تأمل دربارهٔ بنای آرامگاه قیصر امین‌پور فراخواند. در میان این تصاویر، عکس‌هایی از بنای یادبود قیصر و بنایی موسوم به «نَصبُ الشهید» در بغداد منتشر شده است. هر بیننده با نگاهی گذرا، به شباهت بسیار زیاد میان این دو بنا پی می‌برد.

نصب الشهید کجاست و چیست؟
نصب الشهید یا بنای یادبود اسرای عراقی، بنای عظیمی است که در سال ۱۹۸۳ با طراحی «اسماعیل فتاح الترکی»  در بغداد پرده‌برداری شد. دولت صدام بین سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۸۰ برای ساخت بناهای یادبود هزینه‌های زیادی را صرف کرد که «نصب الشهید» نمونه‌ای از این  بناها است. بنایی به شکل دو نیم‌گنبدِ دورهٔ عباسی با کاشی‌کاری آبی. در زیر این دو گنبد، بخش‌هایی چون کافه تریا، موزه، کتابخانه، سالن سخنرانی و نمایشگاه واقع شده است. این بنا در شرق رود دجله قرار دارد و با آب، همسایه است. دولت بعث از این بنا به عنوان «یادبود اسرای عراقی که توسط ایران تکه تکه شده‌اند» استفاده می‌کرده است.

بنای یادبود قیصر امین‌پور
بنای آرامگاه قیصر نیز، مانند بنای «نصب الشهید» دو نیم‌گنبد کاشی‌کاری شده است. شباهت این دو بنا تا حدی است که گویی مقبره قیصر، ماکتی از «نصب الشهید» بغداد است! این در حالی است که بنای یادبود واقع شده در بغداد، بنایی ضدایرانی است!

طراح آرامگاه قیصر کیست؟
نام «حسین خسروجردی» به عنوان طراح بنای آرامگاه قیصر امین‌پور مطرح شده است. او در رشته‌های نقاشی، گرافیک،‌ کاریکاتور، مجسمه‌سازی و طراحی دکور فعالیت هنری داشته است. دریافت لوح زرین و دستخط حضرت امام خمینی رضوان‌الله تعالی علیه به بهانهٔ تقدیر از هنرمندان دفاع مقدس، از جمله افتخارات دوران هنری وی است.

او چندین دوره داوری و دبیری جوایز هنری مرتبط به دفاع مقدس را عهده‌دار بوده است.
روز گذشته، به دنبال گفتگو با حسین خسروجردی با شماره تلفن همراه وی تماس گرفتیم و با این پیغام مواجه شدیم: «برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نیست»

برای پرسیدن دلیل شباهت میان بنای یادبود قیصر امین‌پور و یک بنای ضدایرانی از خسروجردی، راه‌های دیگری را آزمودیم. تماس با شمارهٔ ثاتبی از وی نیز بی‌نتیجه بود تا آن‌که یک فرد آگاه از خروج خسروجردی از کشور خبر داد.

به نظر می‌رسد حسین خسروجردی، به دلایل سیاسی پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸، کشور را ترک کرده است. او همچنین از جمله کسانی بود که تلاش کرد با امضای یک بیانیه، اعتبار نهمین دوسالانهٔ بین‌المللی کاریکاتور تهران را خدشه‌دار کند.

وزارت فرهنگ و اقدام ضدفرهنگ!
در احداث بنای یادبود قیصر امین‌پور با کپی‌برداریِ صد در صدی از یک بنای ضدایرانی، پیش از هر چیز، مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مستحق سرزنش‌اند. بیش از ۵۰۰ میلیون تومان صرف ساخت بنایی شده است که به جای یادآوریِ شاعرِ دفاع مقدس، یادآور دشمنِ ۸ ساله است! و در این میان، گویی هیچ مسؤولی در سیستم وزارت ارشاد، بر ساخت این بنا نظارت هنری نداشته است. این فقدان نظارت، بدون شک برآمده از ناآگاهی مدیران و مسؤولانی است که بدون داشتن سوابق و دانش فرهنگی و هنری، بر مناصب فرهنگی تکیه می‌زنند.

برای پیگیری موضوع، با سید لطف الله سپهر، مدیرکل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان خوزستان تماس گرفتیم و از وی دربارهٔ این شباهت ناراحت‌کننده پرسیدیم. سپهر، با تأکید بر این نکته که «خسروجردی» از طراحان خوب و مطرح کشور است، احداث بنای یادبود قیصر را تحت نظارت مسؤولان هنری خواند و شباهت میان بنای ضدایرانی با این آرامگاه را به کلی رد کرد!

خبرنگار ما در مواجهه با این موضوع، سپهر را به مشاهدهٔ تصاویر هر دو بنا ارجاع داد اما با این پاسخ مواجه شد: اصلا این طور نیست. اگر ایرادی وجود داشت مسؤولان هنری حتماً می‌گفتند. حالا معلوم نیست شما این اعجاز را از کجا درآورده‌اید!

سپهر در پاسخ به این سؤال که «طرح بنای یادبود قیصر امین‌پور از چه الهام گرفته شده» گفت: «معماری اسلامی».

کلاهِ بی‌اطلاعی!
به نظر می‌رسد چهرهٔ نیم‌گنبدها حتی توانسته مسؤولان فرهنگی استان خوزستان را هم بفریبد و چهره‌ای اسلامی به بنای آرامگاه بدهد. در این میان، افتتاح آرامگاه قیصر با معماریِ کپی‌برداری شده از یک بنای ضد ایرانی، توسط وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی جای تعجب دارد و این ابهام را پیش می‌آورد که: ظاهراً وزیر هم از این شباهت بی‌اطلاع بوده است.

و این کلاهی است که بی‌اطلاعی و ناآگاهی بر سر مسؤولان فرهنگی کشور گذاشت. آیا بعد از این، سیستم اجرایی کشور به انتصاب افراد فاقد دید فرهنگی و هنری بر مناصب فرهنگی ادامه خواهد داد؟

چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹
ایمان مطهری منش
http://asha.ir/archives/3751

[ ۱۳۸٩/۸/۱٢ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با عرض معذرت به پیشگاه روح عرفانی و عارف "قیصر امین پور"
امروز وقتی در سایت جام جم عکس های مزار مرحوم قیصر امین پور را دیدم، به یکباره رفتم سراغ تصاویری که در آرشیو داشتم.
عجب! کدام ناجنس و زرنگی! طرح یادمان متجاوزین بعثی را برای مزار قیصر طراحی و قالب کرده است؟!

این عکس ها بنای یادبود قیصر امین پور در شهرستان گتوند استان خوزستان است:

 

این عکس ها هم متعلق به بنای یادبودی است که مثلا به یاد چند اسیر عراقی که به دست ایرانی ها تکه تکه شده اند! به دستور صدام در بغداد برپا شده است و فدائیان صدام در آنجا اعلام جان نثاری به دیکتاتور و جانی بغداد می کردند:

قضاوت با خودتان!

[ ۱۳۸٩/۸/۱٠ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است دگر می خندم

خوش به حالتون که هنوز نعمت اشک رو ازتون نگرفتن.
میدونی روز عاشورا یا شب 21 ماه رمضون، ده دقیقه بیشتر نتونی گریه کنی یعنی چی؟
می دونی بعد قرنی، بری سر قبر رفیقات و اون جا چندتایی رو که تازه سوختن و رفتن پیدا کنی ولی نتونی گریه کنی یعنی چی؟
بعضیا فکر می کنن اشک به مشک بنده.
بعضیا فکر می کنن ما، کار روز و شبمون گریه است!
کاشکی بود!
نه داداش.
میدونی وقتی توی اینترنت، خبر مرگ رفیقاتو ببینی، ولی حتی دریغ از یه بغض ساده گلوگیر، یعنی چی؟
آره حتما میگین:
"خب بی وجدان این قدر گناه نکن که دلت مثل سنگ بشه."
هم راست میگین هم نه.
آخه منم آدمم.
مثل خود شما.
منم دل دارم.
غرور دارم.
شهوت دارم.
ترس دارم.
شجاعت دارم.
هوس دارم.
...
آره راست میگین. با همه اینا ادعام میشه که با شما فرق دارم.
به خدا با شما فرق دارم.
خیلی هم فرق دارم.
هر وقت گناه می کنم، حالم از خودم به هم می خوره.
هر وقت توی محل، روی دیوار نقاشی رفیقای شهیدم رو که ده بیست سال پیش خودم کشیدم می بینم، به حال امروز خودم تاسف می خورم.
حالا که کار به این جا رسید، شما رو به خدا اصلا چهره سیاه من رو تصور نکنین و شخصیت ... م رو در نظر نگیرین.
میگین داره ریا می کنه، بذار ریا بشه.
ما که راحت جلوی همدیگه هر گناهی رو مرتکب میشیم و ادای هر معصیتی رو در میاریم، خب بذار برای یه بارم شده ادای آدم خوبارو دربیاریم.
بذارین یه خواب قشنگ رو که یکی دو سال پیش دیدم براتون تعریف کنم. فقط خدا وکیلی اونایی که شمارم رو دارن زنگ نزنن مسخرم کنن. حالم خیلی خرابه و کاملا توی لکم. حوصله هیشکی رو ندارم. خدایی نکرده چیزی از دهنم می پره و ... اون وقت منو ببرین باقالی جمع کنین!
***
چند وقتی می شد که بدجوری آسمون دلم بارونی شده بود، عقده ها می زدن بر دلم. هر خاطره ای می شنیدم بغضم می گرفت. دلم می خواست خودم رو سر یکی خراب کنم. ولی کسی رو پیدا نمی کردم که آوار به این عظیمی رو تحمل کنه!
یه شب که با همین حال و هوا خوابیدم، توی عالم خواب، شهید عزیز "کرمعلی" رو دیدم.
اسم کوچیکش رو یادم نیست.
یه پسر توپول بود مثل خودم!
خب آدمای توپول هم خودتون که خوب می دونین، همواره خندون هستن و خوش برخورد و شاد!
کرمعلی هم همیشه خنده روی لباش بود. حتی اگه باهاش جر و بحث می کردی، باز با خنده جوابت رو می داد.
چهره ای سبزه، ریشای نو دراومده خوشگل، یه عینک مشکی روی چشماش.
خیلی ازش خوشم می اومد.
همیشه بهش می گفتم:
- اسمت خیلی قشنگه: کرمعلی. هر وقت اسمت میاد آدم یاد لطف و کرم مولا علی می افته.
کرمعلی یه رفیق باحال مثل خودش داشت به اسم "مهدی معماریان".
مهدی لاغر بود و قد بلند. وقتی دو تایی با هم راه می رفتن، بهشون می خندیدم و می گفتم "لورل و هاردی".
بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی ...

بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی، توی باتلاق های کناره سمت راست جاده فاو به ام القصر، گردانا همین طوری پشت سر هم می رفتن تا یه دوشکا رو که نرسیده به پل "خورشیطان" بود، بزنن که نمی شد.
"گردان شهادت" چهل ویکمین گردان بود که به خط می زد. اون شب تا زیر دوشکا رفتیم ولی ما هم نتونستیم.
وقتی می خواستیم برگردیم
 ... واویلا ... واویلا ....
حساب کنین چهل و یک گردان بزنن به خط یعنی چی؟
یعنی روی اجساد شهدا چهار دست و پا رفتن. بوی خون داغ بینی ات رو پر کنه. دستت بره تو بدن تیکه پاره همرزمات. توی چشمای اون یکی و بین دل و روده اون یکی سینه خیز بری ...
وقتی اومدیم عقب، "مهدی حقیقی" (که یه سال بعد توی شلمچه خودش جاموند) من رو که دید زد زیر خنده.
خنده ... خنده ... خنده ...
با خنده تلخ تر از گریه، گفت:
- دیشب قبل از این که شما بزنین به خط، بچه های گردان حبیب زدن به خط ... خیلی از بچه ها جا موندن ... لورل و هاردی هم جاموندن ...
"لورل و هاردی هم جاموندن ..."
لورل و هاردی ... مهدی معماریان و کرمعلی ...
آی خدا چه دل سنگی به من دادی!
***
داشتم از خوابم می گفتم. اصلا این عادت بده منه که آسمون و ریسمون رو به هم می بافم.
شب با همون حس و حال بغض خوابیدم.
توی عالم خواب، یهو کرمعلی رو دیدم.
هیکلی درشت توی لباس بسیجی.
مثل همیشه خندون و خوش برخورد.
می دونستم شهید شده. متوجه بودم کجا رفته.
یه نور خیره کننده از پشتش می زد که چشمام طاقت دیدنش رو نداشت.
ولی می دونستم یه نور قشنگیه که من نباید ببینمش.
احساس خودم این بود که اون نور خداست.
واسه همین هم می ترسیدم، شرمم می شد، نه نمی دونم چی بود که نمی تونستم نگاش کنم.
فقط سرم رو گذاشتم روی کتف و بازوی کرمعلی و شروع کردم به ...
چقدر هوا بارونی شده بود.
- آخیش چقدر باحالی ...
کجا بودی کرمعلی؟
دلم خیلی هواتو کرده بود.
اخه کجایین بی معرفتا؟
من که دق کردم.
نباید یه سر به ما بزنین؟
...
من می گفتم، اشک می ریختم، سبک می شدم.
کرمعلی ولی زیر چشمی منو نگاه می کرد و همون جوری می خندید.
یه دفعه یادم اومد این جا بهترین جاییه که میشه ناگفته هارو، اون چیزایی که اگه جلوی دنیایی ها بگی مسخره ات می کنن، گفت:
- کرمعلی ... تو رو به همون قسم ...
و هی با چشمام به پشت سرش و اون نور اشاره می کردم.
- کرمعلی ... بهش بگو که من ...
تو رو به خودش قسم بهش بگو که من اون روزایی که با شماها بودم ... این جوری نبودم . من این قدر گناه نمی کردم. زمونه منو این جوری کرده ...
تو رو خدا کرمعلی ...
ازش بخواه ...
بهش بگو ...
جان من بهش بگو که منو با وضعیت امروزم مجازات نکنه ... حساب امروز من از دیروزم جداست ...
کرمعلی ... قربون اسمت برم ...
بهش بگو من امروز این جوری شدم ... حساب دیروزم از امروزم جداست ...
بهش بگو ...

آخیش چقدر سبک شدم.
کجا می تونستم خودم رو ول کنم، گریه کنم و این قدر سبک بشم؟
کرمعلی هم فقط خندید و گفت باشه.
- باشه.
قربونت برم کرمعلی.
قربون صاحب اسمت.
قربون همه اونایی که واسش اشک می زیزن.
(فردا صبح که از خواب پاشدم، همه متکام از اشک خیس خیس شده بود.)
یاد "مجید لطفی" بخیر که همیشه می گفت:
چه خوش است که نفس روحم برسد به مطمئنه
برسم  به  عرش اعلا  و  شود  خدا  کنارم
...
و یک عصر نیمه سرد زمستونی، بهمن ماه سال 64 توی اردوگاه بهمنشیر، توی یه بمبارون سنگین هوایی، مجید رفت به عرش اعلا و اصلا نگاه نمی کنه این پایین، توی این بیغوله دنیا چه خبره؟

درسته! تکراری بود! ولی امروز حیلی به این دلنوشته احساس نیاز می کردم!

[ ۱۳۸٩/۸/٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چهارشنبه 3 شهریور 1361 تهران
برگه‌ی اعزام را که دست‌مان دادند، دیگر نمی‌شد مصطفی را کنترل کرد. از یک طرف می‌ترسید که تا روز اعزام اتفاقی بیفتد یا خانواده‌اش مانع شوند، از طرف دیگر هر حرفی که می‌زد و هر کاری که می‌کرد، به نوعی انگار دیگر می‌خواهد برود و برنگردد. وقتی رفتن‌مان قطعی شد، با هم رفتیم عکاسی «ژورک» در میدان وثوق. مصطفی یک عکس تکی زیبا انداخت و گفت: «دوست دارم این عکس رو بزنن روی حجله‌ام.» دوتا از آن هم برای یادگاری به من داد که پشت یکی از آنها را تقدیمی نوشت. وقتی عکس جدیدش را به من داد، پیله کرد که ببینم او چه می‌شود. هر چه گفتم آخه پسر، مگه من غیب‌گو هستم که بفهمم تو چی می‌شی، قبول نکرد.

شهید « مصطفی کاظم زاده »

بعد از ظهر، قبل از این‌که مصطفی به خانه‌ی ما بیاید، وضو گرفتم، قرآن را جلویم قرار دادم، چشمم را بستم و عکس مصطفی را لای آن گذاشتم. وقتی قرآن را بازکردم تا ببینم عکس مصطفی کجا قرار گرفته، با تعجب دیدم سوره‌ی آل عمران آمد؛ آیه‌ی 169: «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‏اند مرده مپندار بلکه زنده‏اند که نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.
یک‌باره گریه‌ام گرفت.

زنگ در که به صدا درآمد، فهمیدم خودش است. در را که باز کردم، یک‌راست رفتیم بالا. از حالت چشمانم فهمید که باید خبری باشد. همان اول گیر داد که بگویم او چی می‌شود. برای این‌که حرف را عوض کنم، گفتم برویم بیرون چرخی بزنیم، ولی او ول‌کن نبود. دستم را گرفت و نشاند روی زمین. دوزانو جلویم نشست و گفت: ببین حمید جون، قرارمون این نبود ها، حالا درست بگو چی می‌شه.
نتوانستم در چشمانش نگاه کنم. خودم باورم شد که شهید می‌شود. سرم را انداختم پایین و آرام گفتم: مصطفی ... من با تو نمی‌آم جبهه.
- چی گفتی؟
- گفتم من با تو جبهه نمی‌آم.
ناگهان از جا پرید، کف دست‌هایش را به هم مالید و با ذوق و شوق داد زد: آخ‌جون ... یعنی من شهید می‌شم ...
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. اشکم جاری شد. دستش را گرفتم و نشاندمش کنار خودم:
- ببین مصطفی، من طاقت دوری تو رو ندارم، واسه همین هم باهات جبهه نمی‌آم. تو هم حق نداری تنها بری.
- این حرفا یعنی چی؟ جبهه نمی‌آم و حق نداری؟ تو باید با من بیای. حالا که همه‌ی کارا درست شده، داری بازی درمی‌آری؟
- همین که گفتم. من نمی‌آم. خیلی دوست داری، خودت تنها برو. اصلا با آقامهدی برو.
شاید تا حالا داشت حرف‌های مرا به حساب شوخی می‌گذاشت. اخم‌هایش را در هم کرد و گفت: ببین حمید، ادا درنیار. دست تو نیست. تو باید با من بیای جبهه.
- نه‌خیر. مگه زوره؟ من نمی‌خوام بیام جبهه.
دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. آمد جلو، با دستانش یقه‌ام را گرفت، خیلی تند و جدی گفت: تو غلط می‌کنی توی کار خدا فضولی کنی ... مگه دست توئه؟ وقتی خدا قرار داده که من با تو برم جبهه و شهید بشم، تو حق نداری فضولی کنی. اصلا نمی‌تونی عوضش کنی.

 سرم را که انداخته بودم پایین، آوردم بالا و در چشمانش خیره شدم که پر بودند از اشک شوق. شروع کردم های‌های گریه کردن. مرا در آغوش گرفت و او هم شروع کرد به گریه. او را می‌بوسیدم و می‌بوییدم. می‌دانستم تا چند وقت دیگر از او خبری نخواهد ماند. التماس می‌کردم، زار می‌زدم: مصطفی جون، تو رو خدا ... با من نه. با بچه‌های دیگه برو. من تحمل دوریت رو ندارم ...
- حمید جون، مگه واسه چی با تو رفیق شدم؟ برای همین چیزا دیگه.
- بی‌معرفت، خودخواه ...
- هر چی که می‌خوای، بگو. ولی خدا این وظیفه رو که من رو برسونی جبهه، انداخته گردن تو. عوضش هم نمی‌تونی بکنی. خیالت راحت باشه، نه من کوتاه می‌آم، نه خدا.

وقتی آیه‌ای را که برایش آمده بود، نشانش دادم، خندید و گفت: پس چرا ادامه‌اش رو نخوندی: «فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ. یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ.
«آنان به فضل و رحمتی که از خدا نصیب‌شان گردیده، شادمانند. بشارت و مژده دهند به آنها که نپیوسته‌اند در پی آنها، که برای آخرت شتابند و نترسند و از فوت متاع دنیا غم مخورند. و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و این‌که خداوند اجر اهل ایمان را هرگز ضایع نگذارد.» قرآن کریم سوره‌ی آل‌عمران؛ 170 – 171

دوباره پرید صورتم را بوسید و گفت: بفرما. اگه من شهید بشم، به تو مژده می‌دم که اگه تو همین‌جوری بمونی، شاید توی عملیات بعدی بیایی پهلوی من. تازه، من اون‌قدر منتظرت می‌مونم تا تو بیای. فکر کردی این‌قدر بی‌معرفتم که بذارم و تنها برم؟

پنجشنبه 22 مهر 1361 ارتفاعات سومار
به دهانه‌ی سنگر که رسید، خنده‌کنان صبح به‌خیر گفت و دولادولا وارد شد. دست‌هایش را از شوق به هم می‌مالید و با خوشحالی می‌گفت:
- حمید جون، با اجازه‌تون من امروز می‌رم تهران!
گفتم: آخیش، زودتر برو و خیال من رو راحت کن. مگه آزار داشتی؟ همون عقب که بودیم، می‌رفتی. حالا از این‌جا چه‌طوری می‌خوای بری؟
در حالی که سرش را تکان می‌داد، گفت: صبر کن، حالا به‌ت می‌گم!
وقتی دید حالم خوب نیست، شروع کرد به مشت و مال دادن. در آن حال و هوا هم از دست شوخی برنمی‌داشت. گفت: حالا می‌فهمی که مادر چقدر عزیزه ... اگه الان مامانت این‌جا بود، یه چایی داغ مشدی برات دم می‌کرد، بعدشم یه سوپ باحال ... نه، از اون ماکارونی آب‌دارای باصفا درست می‌کرد تا حالت رو جا بیاره.
با وجودی که لرز بدی تنم را گرفته بود، با دیدن مصطفی و مشت‌ومالش حالم جاآمد. شروع کرد صورتم را هم مالیدن.

با خنده‌ای عجیب، نگاهی به چشمانم انداخت و گفت:
- داداش جون، با اجازه‌ات دیگه امروز بعد از ظهر زحمت رو کم می‌کنم.
با تعجب گفتم: خوبه، ولی چرا بعد از ظهر؟ همین الان خودم ردیف می‌کنم تا بری تهرون.
خندید و گفت: نه داداش. اون‌جایی که من می‌رم، با اون‌جای منظور تو خیلی فرق داره.

نخواستم زیاد بحث را کش بدهم. حالات و روحیاتش کاملا برایم قابل درک بود؛ برای همین نمی‌خواستم زیاد مسئله را باز کنم. دوست داشتم همه چیز را به شوخی و خنده بگذرانم. ساعتی بعد که حالم بهتر شد و سر پا شدم، دوربین را از کوله‌پشتی درآوردم و به مصطفی که بیرون سنگر بود، گفتم بیاید تا با هم چند عکس بگیریم. وقتی ممانعت کرد و حاضر نشد عکس بگیرد، جاخوردم. با ناراحتی گفتم: تا دیروز تو گیر می‌دادی که عکس بگیرم و من می‌گفتم بذار بریم توی خط عکس می‌گیریم، اما حالا که می‌گم بیا عکس بگیرم، قبول نمی‌کنی؟
قبول نکرد. ناصری هم گفت: ما هم هر کاری کردیم، نذاشت ازش عکس بگیریم.
گفتم: این مسخره‌بازی‌ها چیه درمی‌آری؟
سرش را آورد دم گوشم و گفت: آقاداداش، دیگه واسه عکس گرفتن دیره. بعدا می‌تونی ازم عکس بگیری.
خودم را زدم به این‌که مثلا خیلی ناراحت شده‌ام که پرید و گونه‌ام را بوسید و گفت: عیبی نداره، مطمئنم از دل‌تون درمی‌آد.

ناهار را که خوردیم، سلیمانی را به بهانه‌ای به سنگر دیگر فرستاد. خیلی ناراحت شدم. علتش را که پرسیدم، گفت: خب یه کار خصوصی باهات دارم. عیبی نداره، از دلش درمی‌آرم.
داخل سنگر کنار یکدیگر دراز کشیدیم. سقف آن‌قدر کوتاه بود که حتی نمی‌شد به‌راحتی نشست. شروع کرد به خنده. با خوشحالی گفت: «امروز می‌رم.» گفتم: اول بگو بینم این مسخره‌بازی چیه که از صبح درآورده‌ای؟ مگه تو نبودی که همه‌اش می‌گفتی بیا عکس بگیریم، ولی حالا که من می‌گم عکس بگیریم‌، حضرت‌عالی ناز می‌کنی؟ که چی صبح من رو جلوی بچه‌ها ضایع کردی؟ هر چی گفتم بذار یه عکس تکی ازت بگیرم، گفتی باشه بعدا وقت زیاده، اصلا ازت توقع نداشتم.
یک‌دفعه پرید صورتم را بوسید و با خنده گفت: اصلا ناراحت نشو، فکرش رو هم نکن. من امروز بعد از ظهر می‌خوام برم!
تعجبم بیشتر شد. گفتم: خب کی می‌خوای تشریف ببری؟
با همان شادی، دست‌هایش را به هم مالید و گفت: من ... امروز ... شهید می‌شم!

فکر کردم این هم از همان شوخی‌های جبهه‌ای است که برای هم‌دیگر ناز می‌کردیم.
در حالی که سعی کردم بخندم، گفتم: از این شوخی‌های بی‌مزه نکن که اصلا خوشم نمی‌آد. اونم درباره‌ی تو.
ولی شوخی نمی‌کرد. اگر می‌خواست شوخی کند، با قهقهه و خنده همراه بود. حالا چهره‌اش جدی جدی بود. سعی کردم با چند شوخی مسئله را تمام کنم و حرف را به موضوعات دیگر بکشانم، که گفت: حمید جون، دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی که می‌گم خوب گوش کن.
کم‌کم باورم شد که می‌خواهد بار سفر ببندد، ولی باز قبول و تحملش برایم مشکل بود. پرسیدم: مگه چیزی یا خبری شده؟
حالتی عجیب به خودش گرفت و گفت: آره. من امروز بعد از ظهر شهید می‌شم؛ چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست. هرچی خدا بخواد، همونه.

سپس شروع کرد خوابی را که دیشب دیده بود برایم گفت. خوابش حکایت از آن داشت که بعد از ظهر امروز به شهادت می‌رسد. اتفاقا یک ساعت بعد وقتی خواستم دوباره خوابش را تعریف کند، قسم خورد که آن را فراموش کرده. عجیب‌تر این‌که من هم خواب را فراموش کردم. هرچه به ذهنم فشار آوردم، نتوانستم آن را به یاد بیاورم. هنوز هم یادم نیامده. تنها چیزی که از آن به یاد دارم، این بود که شهید آیت‌الله سیدمحمد حسینی بهشتی و شهید حمید غفاری که مصطفی علاقه‌ی بسیار زیادی به آنها داشت، نقش اصلی را در خواب مصطفی داشتند و از او استقبال کرده بودند.

داخل سنگر تنگ و کوچک، کنار هم دراز کشیده بودیم. کم‌کم لحن حرف‌هایش عوض شد و شروع کرد به نصیحت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرف‌هایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصا در پاسخ به این سؤالم که: مصطفی، تو شهات رو چگونه می‌بینی؟
در حالی که دست‌هایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آنها را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «شهادت رهایی انسان از حیات مادی و یک تولد نو است. شهادت مانند رهایی پرنده از قفس است.»

اشک از دیدگانش جاری شد. با پشت دست، اشک‌های مرواریدگونش را پاک کردم و او شروع کرد به توصیه درباره‌ی امام: «خدایی ناکرده، اگه امام طوری بشه، خود ما ضرر خواهیم دید.»
«دوست دارم در برابر مرگم، تمام عمرم به هر لحظه‌ی عمر امام عزیز اضافه بشه، چون او با هر لحظه از عمرخودش می‌تونه جامعه‌ای رو به راه بیاره.»

سمت نگاهش به بیرون از سنگر تغییر کرد. فهمیدم نمی‌خواهد مستقیم به چشم هم‌دیگر نگاه کنیم. با همان حال ادامه داد: «هرگاه در مسئله‌ای گیر کردی، فقط به خدا امید داشته باش.»
«هیچ‌گاه از خدا ناامید نشو، زیرا او خوبی ما رو می‌خواد.»
«انسان زمانی که برای خدا کار می‌کنه، از هیچ چیز، حتی تهمت نباید بترسه.»
«اگر شهید شدم، هیچ‌گاه در فکر انتقام خون من نباش، در فکر انتقام خون همه‌ی شهدای اسلام و مظلومین باش.»
دستش را برای خداحافظی به طرفم دراز کرد و گفت:
«دوست دارم برای رفتن روی مین و باز کردن راه نیروهای اسلام، پیشمرگ بشم.»
«انسان باید خودش رو در جبهه بسازه و سعی کنه تا اون‌جایی که می‌تونه، خالصانه به جبهه بره.»
«به‌خدا من فقط برای رضای خدا به جبهه اومدم، نه ریا و چیز دیگه.»
«خدا نکنه انسان به خاطر این‌که به جبهه رفته، خودش رو بگیره.»
«شهادت واقعا سعادتی بزرگ می‌خواد، زیرا فقط خوبان و پاکان هستند که شهید می‌شوند.»
«خوشا به حال ما که اسلام رو به دست آوردیم و اگه زمان طاغوت بود، خدا می‌دونه چی شده بودیم.»
«دوست دارم جونم رو فدای امام کنم، زیرا او بود که ما جوانان رو از آن فساد و گمراهی بیرون کشید و به راه آورد.»
«جوون‌هایی که تا دیروز فکر کثافت کاری بودند، حالا همه‌ی فکر و ذکرشون اسلام شده و این از خواست خداست.»
«همیشه باید در فکر جبران گناهان گذشته باشیم.»
«دوست دارم با همدیگه بر روی مین بریم و دست در دست همدیگه شهید بشیم.»
«دوست دارم شهید بشم تا هم خودم به آ‌رزوم برسم و هم شهادتم در افراد ضد انقلاب تأثیر بذاره و قدر امام رو بدونند.»
«دوست دارم جنازه‌ام برنگرده ... فقط دلم به حال مادرم می‌سوزه که اون چه خواهد کرد؟ قول بده وقتی شهید شدم، خونواده‌ام رو دل‌داری بدی و بگی که من آگاهانه شهید شدم.»
در آن میان، ناگهان یاد «ببسی» افتاد. اشک در چشمانش می‌دوید که گفت: «آه، دلم واسه ببسی تنگ شده» و شروع کرد ادای ونگ زدن و گریه کردن او را درآوردن.

زمان به‌سختی می‌گذشت، ولی باید می‌گذشت. دوست داشتم این لحظات پایان نمی‌پذیرفتند. سرانجام، بعد از خداحافظی گفت: «به‌خدا قسم مطمئنم در زمان جون‌دادنم، امام زمان بر بالینم خواهد آمد.»
«به‌خدا من وقتی بخوام جون بدم، می‌خندم.»
با خنده دستی به صورتش زدم و گفتم: آخه پدرآمرزیده، از کجا معلوم؟ شاید ترکش خمپاره بزنه و صورتت رو لت و پار کنه.
ین کلمات، خودم را خیلی بیشتر آزار داد، ولی دست خودم نبود. فقط می‌خواستم حرفی در برابرش زده باشم. در حالی که نیشگون محکمی از لپش گرفتم، بدون این‌که اظهار درد بکند، فقط خندید و گفت: «حالا صبر کن می‌بینیم آقاحمید» ...

نمی‌دانستم چه کنم. گیج و منگ شده بودم. از یک طرف به همه‌ی حرف‌هایش ایمان و اطمینان داشتم، از طرف دیگر نمی‌خواستم بپذیرم که مصطفی دارد من را تنها می‌گذارد و می‌رود.
لحظات برایم سخت و آزاردهنده بود. این‌که نخواهم واقعیت را و آن‌چه را در حال وقوع است بپذیرم، بیشتر آزارم می‌داد. همان‌طور که دستم را به صورتش کشیدم تا اشک‌هایش را پاک کنم، یک آن چشمم را بستم و در عالم رؤیا و تخیل رفتم به طبقه‌ی دوم خانه‌مان. خودم و مصطفی را دیدم که سر سفره نشسته‌ایم و یک کاسه‌ی پر از ماکارونی آب‌دار جلوی دو نفرمان است. مصطفی که قاشقش را داخل آن فرومی‌برد و می‌گذاشت دهانش، من ذوق می‌کردم ... غرق همین تصورات بودم که انفجار خمپاره‌ای در دوردست، همه‌ی تخیلات شیرینم را بر باد داد.

چه کار باید می‌کردم؟ اصلا چه کار می‌توانستم بکنم؟ مصطفی داشت می‌رفت؛ تنهای تنهای. من اما نمی‌خواستم بروم. اصلا اهل رفتن نبودم. نه می‌خواستم خودم بروم و نه مصطفی. تازه او را کشف کرده بودم. تازه داشتم پی به وجودش می‌بردم. تازه داشتم می‌شناختمش. آن‌قدر که نسبت به او حسادت شدیدی پیدا کرده بودم. اصلا این‌که کسی با او رفیق شود، آزارم می‌داد. می‌خواستم مال من باشد؛ فقط و فقط. برنامه‌ها داشتم برای فرداهای دوستی‌مان. می‌خواستم تا ابدالدهر مال هم باشیم. با هم باشیم. با هم باز هم به جبهه بیاییم و در عملیات شرکت کنیم، ولی از رفتن مصطفی خبری نباشد.
حالا او داشت می‌رفت. او داشت می‌شد رفیق نیمه‌راه. من که می‌ماندم! من که اصلا اهل رفتن نبودم. جایم خوب بود. تازه داشتم جای خودم را در دنیا پیدا و اثبات می‌کردم. پس چرا باید همه چیز را بر هم می‌زدم. تازه داشتم به جبهه و بچه‌های جبهه‌ای خومی‌گرفتم. تازه داشتم عشق و محبت را می‌چشیدم. تازه داشتم انفاس قدسی انسان¬‌ساز دیگران را درک می‌کردم، ولی حالا باید اصلی‌ترین آنها را از دست می‌دادم.

یک آن خودخواهی همه‌ی وجودم را گرفت. به من ربطی نداشت که مصطفی به چه رسیده و چه خواهد شد. مهم برای من این بود که «ماندن» مصطفی، برای من خیلی مهم و با ارزش‌تر بود تا رفتنش. حالا باید چه‌‌طوری او را از رفتن منصرف می‌کردم؟
بدون شک دست خودش بود. مگر نه این‌که من نخواستم بروم و نرفتم؟! پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس می‌کرد که نرود، حتما می‌توانست دل خدا را به دست بیاورد. پس باید کاری می‌کردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود. باید با خواست و تمایل او، نظر خدا را هم برمی‌گرداندم!
چفیه‌ی سفیدش را روی صورتش کشید. صورتش را که به طرفم برگردانده بود، خیس اشک بود. با چشم و دهانش ادا درمی‌آورد. نمی‌دانست دیگر چه‌کار کند. درست مثل خود من که مانده بودم چه کنم. بی‌اختیار گفتم: کاشکی می‌شد بخورمت تا می‌شدی جزئی از وجود من.
خندید و گفت: خب بفرما. اصلا فکر کن نشسته‌ای توی چلوکبابی کاظمی‌پور و داری یه کوبیده‌ی مشدی می‌خوری.

از ذوق و شوق داشتن او، گفتم: می‌دونی مصطفی با خودم چی فکر می‌کنم؟
- چی؟
- این‌که کاشکی تو دختر بودی، اون‌وقت می‌اومدم خواستگاریت و می‌گرفتمت. تا ابد می‌شدی مال من ...
خندید و گفت: اگه من دختر بودم که با تو نامحرم بودم. مگه می‌تونستی من رو بشناسی و باهام رفیق بشی؟
دیدم راست می‌گوید. دست خودم نبود که. چرت و پرت می‌گفتم. چفیه را زدم کنار. نشستم جلویش و گفتم: مصطفی، یه سؤال ازت دارم، راستش رو بگو.
با تعجب گفت: مگه تا حالا هر چی به‌ت گفتم دروغ بوده؟
- نه دروغ نگفتی، ولی آخه این یکی خیلی فرق می‌کنه.
- خب بپرس. چیه؟ قول می‌دم راستش رو بگم.
- از نظر تو، من چی هستم؟
- این چیه که می‌پرسی حمید؟
- خب سؤاله دیگه. تو فکر می‌کنی من چی هستم؟ واسه چی با تو رفیق شدم و هی خرت ‌کردم که بریم چلوکبابی و ...
نگذاشت حرفم را ادامه بدهم. گفت: از نظر من، تو یه رفیق خیلی خیلی مشدی هستی که خدا به من داده تا من رو بیاره جبهه و ببره اون بالا بالاها. وایسا بینم، از نظر تو من چی هستم که داری این‌جوری نگام می‌کنی؟
- ببین مصطفی، از نظر من ... تو یا یه آدم خیلی قالتاق و کلک و دروغ‌گو هستی ...
رنگش پرید. مثل همیشه در چنین مواردی صورتش به‌سرعت سرخ شد. نگذاشتم چیزی بگوید. ادامه دادم:
- یا این‌که یه روح بسیار زیبا و قشنگ هستی که خدا از آسمون فرستاده روی زمین توی جسم تو، تا خیلی چیزای خوب رو به من نشون بدی. به‌م نشون بدی آدم‌شدن و مسلمونی چه‌جوریه.
نفس راحتی کشید و گفت: آخی‌ی‌ی‌یش ... خیالم راحت شد. من رو ترسوندی. حمید، فقط این رو به‌ت بگم که من، اولی نیستم.
- پس چی هستی؟
- هر چی که خودت برداشت کنی.
- ببین مصطفی، خیلی از کارایی که تو می‌کنی، توی آدما نیست.
- مثلا چی؟
- مثلا اون دفعه که من پام توی عملیات رمضان تیر خورده بود و با هم رفتیم درمانگاه 17 شهریور که پانسمان پام رو عوض کنم، وقتی پرستار قیچی رو فرو کرد توی زخم پام و من درد کشیدم، تو داشتی گوشه‌ی اتاق گریه می‌کردی. واسه چی؟ یا مثلا اگه من از چیزی خوشحال می‌شدم، تو خیلی از من خوشحال‌تر می‌شدی. آخه برای چی؟
که گفت: حمید، جدّا اینا واسه تو عجیب اومده؟ مگه می‌شه تو درد بکشی، ولی من دردم نیاد؟ به‌خدا دست خودم نیست. وقتی تو دردت می‌گیره، همه‌ی وجود منم می‌سوزه. به خدا وقتی می‌بینم لبات دارن می‌خندن، انگار همه‌ی دنیا رو به من داده‌ان. خوشی و خنده همه‌ی وجودم رو می‌گیره.
- آخه چرا؟ چه رابطه‌ای بین من و تو وجود داره. مگه غیر از رابطه‌ایه که بین ما و دیگرون هم هست؟
- ببین، من این چیزا حالیم نمی‌شه. دست خودمم نیست.

کف دستم را باز کردم و روی پیشانی‌اش گذاشتم، آرام آرام آن را بر همه‌ی صورتش کشیدم تا پایین چانه‌اش. خنده‌ی تلخی کردم حاکی از این‌که دیگر باورم شده که باید با او خداحافظی کنم. گفتم: این کار رو کردم تا همیشه صورتت زیر دستم باشه.

بلند شدم و در حالی که به خاطر کوتاهی سقف گردنم را کج کرده بودم، جلویش نشستم، یاد روزهای قبل افتادم و گفتم: مصطفی حالا که به قول خودت داری می‌ری، دستات رو بگیر جلوم تا همه‌ی گناهام رو بریزم توی دستت.
دو کف دستش را به هم چسباند و گرفت جلوی صورتم. هر چه به ذهنم رسید، گفتم. وقتی نوبت من شد که دستم را جلوی او بگیرم، احساس کردم دستانم کاملا خالی و سبک است. با تعجب گفتم: مصطفی، خیلی سبک شده‌ای ...
که با بی‌اهمیتی گفت: من همینم. اگه جور دیگه‌ای می‌شدم بد بود.
دیگر نمی‌دانستم چه بگویم و چه کنم. زدم به سیم آخر و گفتم: ببین آقا مصطفی، مگه نه این‌که حضرت علی می‌گه من خدایی رو که نبینم نمی‌پرستم؟
- خب بله. چه‌طور مگه؟
- خب اگه من تو رو ندیده بودم، خدا رو نمی‌پرستیدم.
جا خورد، ولی ادامه دادم: آخه لامصب، من توی چشمای قشنگ تو قرآن می‌خونم. من دیگه کی رو پیدا کنم که هر وقت به چشماش نگاه می‌کنم، معرفت و شناخت به‌م یاد بده؟ کی می‌تونه هر روز و هر ساعت، با اعمال و رفتارش به‌م بگه الم یعلم بان الله یری؟ من همین یه آیه رو هم از تو یاد گرفته باشم، واسه همه‌ی دینم بسه.
بر خلاف همیشه که او زودتر فکر مرا می‌خواند، من پیش‌دستی کردم و گفتم: راستی مصطفی، اگه من شهید بشم، تو چی‌کار‌ می‌کنی؟
جا خورد. نمی‌خواست جواب بدهد. سعی کرد طفره برود. دست آخر گفت: من ... چیزه ... اگه تو شهید بشی، من دیوونه می‌شم.
زدم زیر خنده و گفتم: یعنی هر روز سر کوچه‌تون می‌شینی و این جوری می‌کنی؟
در حالی که انگشتم را بر لبم می‌کشیدم، مثل دیوانه‌ها صدا درآوردم. زدیم زیر خنده. ادامه داد:
- نه به‌خدا حمید. اگه تو چیزیت بشه، من تا ابد دیوونه می‌شم. اصلا ببینم، اگه من شهید بشم، خود تو چی‌کار‌ می‌کنی؟
گیر کردم. ذهنم را به دنبال پاسخ گشتم. چه جوابی می‌توانستم بدهم که همانی باشد که مصطفی انتظار دارد؟ جوابی که حرف دلم باشد. یک‌دفعه چیزی به ذهنم رسید. سریع گفتم: اگه تو شهید بشی، من تا ابد برات می‌سوزم.
- یعنی چه‌جوری می‌سوزی؟
- نمی‌دونم. شاید خودم رو بکشم.
اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: این‌که چرت و پرته، حرف درست بزن.
- جدا نمی‌دونم، ولی ... ولی اگه بچه‌دار بشم، حتما اسم پسرم رو می‌ذارم مصطفی تا هر وقت صداش می‌کنم، یاد تو بیفتم و برات بسوزم. می‌سوزم دیگه. مگه می‌شه خدایی‌نکرده تو چیزیت بشه، ولی من برات نمیرم، نسوزم؟

شروع کردم به التماس، به زاری، به ضجه. مثل کودکان پدرمرده جلویش گریه کردم. دست و پایش را می‌بوسیدم. صورت اشک‌آلودش را غرق بوسه کردم. با مشت کوبیدم به بازویش. به صورتش سیلی می‌زدم، ولی او ... فقط خندید و خندید؛ خنده‌ای پر از اشک، بارانی از گریه در هوایی کاملا آفتابی و گرم.
التماس‌های من و انکارهای او در برابر هم قد علم کردند. اصلا باورم نمی‌شد که مصطفی این‌گونه جلوی من بایستد!
او که این همه به من علاقه داشت و دوستی‌مان را نعمتی الهی می‌دانست و به رفاقتش با من بر خود می‌بالید، حالا چه راحت می‌خواست مرا بگذارد و بگذرد. چه راحت داشت مرا از قلب خودش بیرون می‌کرد و ... نمی‌توانستم بغض سختی را که چون زهر بر جانم می‌دوید، کنترل کنم. با همان گریه‌ی بچه‌گانه‌ام زار زدم و التماس کردم تا شاید این‌طوری بتوانم بیشتر نگه‌ش دارم:
- مصطفی جون، تو رو خدا، به خاطر من، منی که باید تنها بمونم، بیا و این دفعه رو بی‌خیال شو.
- نه حمید ... نمی‌شه. دیگه دست من نیست.
- چرا دست تو نیست؟ مگه شهادت زورکیه؟ مگه نه این‌که خدا به هیچ وجه به بنده‌هاش ظلم نمی‌کنه؟ خب حالا می‌خواد تو رو به‌زور ببره؟ اگه تو نخوای، هیچ اتفاقی نمی‌افته.
- آره، تو درست می‌گی، ولی حمید، من یه سؤال دارم.
- نوکرتم. بگو.
- اصلا ما دوتا واسه چی با هم رفیق شدیم؟
- خب معلومه. چون به هم علاقه داشتیم. چون اخلاق‌مون به هم می‌خورد. چون ...
- نه دیگه، نشد. راستش رو بگو.
- من نمی‌دونم. من مغزم خشک شده. خودت بگو.
- خب معلومه، ما با هم رفیق شدیم تا به همدیگه کمک کنیم که بریم بالا. مگه دوستی ما دو تا هدفی جز این داشت که دست هم رو بگیریم و بریم تا اون‌جایی که اعتقاد داریم رضایت خداست؟
- خب آره، همینه.
- دمت گرم دیگه. الان من رسیدم اون بالا. به کمک تو ...
- پس من چی؟
-به خدا من آرزومه که تو هم بیایی، ولی آخه دست من نیست. مگه نه این‌که به هم قول داده بودیم با هم توی میدون مین بریم؟ خب نشد.
چقدر ظالمانه. یعنی این مصطفای من بود؟ به همین راحتی می‌خواست مرا بگذارد و برود؟
- ولی مصطفی، این بی‌معرفتیه ها.
- چرا بی‌معرفتی؟ تو هم می‌تونی بیای اگه ...
- نه مصطفی. تو رو خدا بمون. همین جا. من تو رو این‌جا می‌خوامت.
خودخواهی در حد اعلا. نخواستم و نگفتم که من را هم با خودت ببر. فقط گفتم: نرو ... بمون واسه من.

لحظات خیلی سخت می‌گذشت، نه برای او، که برای من. او از خودش و آن‌چه باید پیش می‌آمد، مطئمن بود، ولی من چه؟ انگار فشار فضا بیشتر شده باشد، چیزی روی قلبم سنگینی می‌کرد. مدام دست‌هایش را از خوشحالی به هم می‌مالید و پشت سر هم می‌گفت: خداحافظ ... من رفتم.
اشک‌هایم، غلتان، از دیدگانم سرازیر بودند و دست‌های نرم و مهربان مصطفی بود که آنها را پاک می‌کرد و می‌گفت: حالا زیاد ناراحت نشو.
شروع کردم به گریه. های های گریستم. دستم را جلو بردم و صورتش را لمس کردم. اشک‌ها‌مان با هم تلاقی پیدا کردند. صورتش را بر صورتم فشار داد. پیشانی‌اش را بوسیدم و چشمانش را. فقط می‌گفتم: مصطفی ... نه... نه ... تنها نه ...

ساعت از 4 گذشته بود که ناگهان از جا پرید و گفت: زود باش کف سنگر رو گود کنیم تا جا بیشتر بشه و راحت بتونیم نماز بخونیم. با تعجب اصرار کردم که دیر است. هر چه گفتم: «ببین، الان دیره. یه ساعت دیگه غروب می‌شه، اون‌وقت سنگرمون نیمهکاره می‌مونه و شب جایی برای استراحت نداریم.» قبول نکرد و قاطعانه گفت: «کار امروز را به فردا مینداز ... زود باش.»
تجهیزات و اسلحه و وسایل را بیرون ریختیم. من با کلنگ شروع کردم به کندن کف سنگر. سقف آن‌قدر کوتاه بود که حتی نشسته هم نمی‌توانستیم راحت نماز بخوانیم. باید گردن‌مان را کج می‌کردیم. دقایقی بعد، به او که جلوی سنگر نشسته بود گفتم:
- مصطفی، برو بیل رو از سنگر بغلی بگیر و بیا.
او رفت و دقیقه‌ای بعد با بیل دسته‌بلند آمد. به او گفتم: با این بیل که نمی‌شه خاک برداشت، برو بیل دسته‌کوتاهه رو بیار!
دیدم جلوی ورودی سنگر دوزانو نشسته، یک دستش را زیر چانه گذاشته و دست دیگر را به زمین تکیه داده و با خودش می‌خندد. خنده‌ی خیلی عجیبی بود ... با صدای بلند و نزدیک به قهقهه.
در حالی که نگاهی به سر و وضع خاکی خودم انداختم، به شوخی گفتم: چته کچل؟ داری به من می‌خندی؟ اصلا امروز تو دیوونه شدی؟ زودباش برو بیل رو بیار ...
ولی او همچنان می‌خندید. وقتی گفتم: هان تو چت شده؟
با همان خنده‌ی زیبا گفت: چقدر تو عجله داری؟ ... اصلا می‌خوای بفهمی امروز چمه؟ چند دقیقه صبر کن می‌بینی!
دوباره پرسیدم: مگه چی شده؟
گفت: عجله نکن، می‌بینی!
بلند شد و به طرف سنگر پشتی رفت که یک متر هم بیشتر با ما فاصله نداشت. صدای صحبت کردنش را با بچه‌ها می‌شنیدم. داد زدم: زود باش بیا ... الان شب می‌شه.
در جوابم گفت: اومدم.
می‌خواستم دوباره داد بزنم که زودتر بیاید. هنوز چیزی نگفته بودم که ناگهان صدای وحشت‌انگیز سوت خمپاره‌ای مرا که در سنگر بودم، در جایم میخ‌کوب کرد. به کف سنگر چسبیدم. خمپاره درست به کنار سنگر اصابت کرد. صدای رعب‌انگیزی داشت. دود و غبار در یک آن، تمام فضا را پر کرد. متوجه نبودم چه شده. به خودم که آمدم، یاد مصطفی افتادم. سریع به بیرون سنگر رفتم و فریاد زدم: مصطفی ... مصطفی ...
جوابی نشنیدم. دوباره صدایش کردم. حمید شکوری، از بچه‌های سنگر بغلی، از آن سوی گرد و غبار داد زد: مصطفی این‌جاس ... حالش هم خوبه.
عجیب بود ... چرا مصطفی جواب نداد؟ ناگهان ناصری فریاد زد: حمید بیا ...
یعنی مصطفی چیزی شده؟ سراسیمه و هراسان به کنار سنگر برگشتم. دود و خاک، آرام آرام بر زمین می‌نشست. کمی که هوا روشن‌تر شد، پاهای مصطفی را دیدم به حالت دمر روی زمین افتاده بود. دود سیاه و چرب انفجار، به‌آرامی بر سر و رویم نشست. هوا کاملا باز شد. سرش را دیدم که از پشت ترکش خورده بود و متلاشی شده بود. مثل گل سرخی که شکفته بود.

شوکه شدم. احساس کردم تمام کرده. سر جایم خشک مانده بودم. با فریاد علی‌رضا شاهی که با بغض و گریه، داد زد: هنوز زنده است ... جون داره ...
جلو رفتم. سرش را در میان دست‌هایم گرفتم با گریه و التماس از او خواستم چیزی بگوید. ابروهایش را حرکت داد. خواست چشمانش را باز کند، ولی نتوانست. خواست چیزی بگوید، اما نشد. بدنش لرزه‌ای خفیف داشت. به‌زور ابروهایش را بالا و پایین می‌کرد. چشمانش روی هم فشرده بودند. دیوانه‌وار فریاد می‌زدم: مصطفی ... اشهدت رو بگو ...
زبانش باز نمی‌شد. یک‌دفعه ناخواسته فریاد زدم: مصطفی ... منم حمید ... تو رو خدا یه چیزی بگو ...
لرزه‌ی بدنش تندتر شد. نفس سختی به داخل کشید، خون در گلویش پیچید و با خرخری، فوران کرد. با لبخندی زیبا که بر لبانش نشست، به سوی حق شتافت.
سربند سبز «یا حسین شهید» که از خون سرخ شده بود، در مشتش بود. در آخرین لحظه از میان انگشتانش که ناخودآگاه باز ‌شدند، بر زمین افتاد که شاهی آن را برداشت.
علی‌رضا شاهی، چفیه‌ی مشکی خود را از گردن باز کرد و روی سر مصطفی که همچون گلی باز شده بود، انداخت تا بچه‌ها نبینند.

خورشید شب جمعه 22/7/61 می‌رفت تا منطقه را در ماتمی سوزان بگدازد. آن گاه بود که پیکر مصطفی کاظم‌زاده را در حالی که حدود دو ماه بود هفدهمین بهار زندگی‌اش را پشت سر گذاشته بود، به پایین تپه منتقل کردیم. شاهی، ناصری، شکوری و سلیمانی هر کدام گوشه‌ای از برانکارد را در دست داشتند و از شیب تند تپه پایین می‌آمدند. دست مصطفی که از برانکارد آویزان بود، برای خودش تاب می‌خورد. دوست داشتم زنده بود و خودش دستش را می‌کشید بالا!
برادر صیاد محمدی، وقتی که دید من گریان و نالان در حال پایین آمدن از تپه هستم، جلو آمد و پرسید که چی شده؟ وقتی گفتم مصطفی شهید شد، درجا خشکش زد. او که در برابر شهادت ده‌ها نفر از نیروها در بمباران، این‌گونه وانمود می‌کرد که چیزی نشده، در برابر پیکر مصطفی که میان دستان بچه‌ها روی برانکارد تلوتلو می‌خورد و به پایین تپه می‌آمد، اشک در چشمانش حلقه زد و با خود گفت: مصطفی  ...مصطفی ...

پیکرشهید « مصطفی کاظم زاده »

بخشی از کتاب در دست انتشار "از معراج برگشتگان" نوشته حمید داودآبادی

اتفاقا امسال 22 مهر افتاده پنجشنبه و همچون سال های گذشته، ساعت 16 و 45 دقیقه، مزار مصطفی خلوت و ...
بهشت زهرا (س) قطعه 26 ردیف 94 شماره 9

[ ۱۳۸٩/٧/٢۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مهر 1361  ادامه عملیات مسلم بن عقیل، منطقه‌ی سومار
ظهر روز پنج‌شنبه 15 مهر ماه، برادر کسائیان فرمانده گردان آمد و گفت: «وسایل‌تون رو جمع کنید و حاضر باشید تا بعد از ظهر برای ادغام با گردان سلمان به اون طرف رودخونه بریم.» ساعت 3 بعد از ظهر، سلاح بر دوش و تجهیزات بسته، بیرون چادر‌ها به‌خط شدیم. فرمانده گردان دستور حرکت داد. چند قدمی که رفتیم، پشیمان شد و گفت: نیم ساعتی همین جا بمونید و استراحت کنید تا من برگردم.
تا خواستیم کوله‌پشتی پر از وسایل را باز کنیم و خود‌مان را روی زمین رها کنیم، چند قدمی نرفته، رویش را برگرداند و گفت: زود باشید راه بیفتید.
همه دنبال او راه افتادیم. از جاده‌ی آسفالته‌ی سومار و رودخانه‌ی کنار آن گذشتیم. یکی از نیروها دم می‌داد و بقیه در جوابش می‌خواندند. نوحه‌ی زیبایی بود که بعدها فهمیدم تناسب جالبی با آن روز داشت. همه با هم می‌خواندیم:
«کرب‌وبلا مدرسه‌ی عشق و، شهادت
حماسه‌ی خون شهیدان، استقامت
بگو تو با الله
پیام ثارالله
که من به دیدار خدا می‌روم
به جمع پاک شهدا می‌روم»
در ادامه هم به شوق شرکت در عملیات می‌خواندیم:
«حسین حسین حسین جان
جان‌ها همه فدایت
ما می‌رویم از این‌جا
به سوی کربلایت»

چادرهای گردان سلمان، در کنار چادرهای گردان «شهید مدنی» تیپ عاشورا، آن طرف آب، در محوطه‌ای بسیار باز قرار داشتند. حدود 10 چادر پر از نفرات، کنار هم به چشم می‌خوردند. قبلا وقتی برای شنا به رودخانه می‌رفتیم، با بچه‌های آنها دم‌خور شده بودیم. همواره از اردوگاه آنها بدم می‌آمد. ناخواسته و فقط بر اساس تجربه می‌گفتم: این‌جا طعمه‌ی خوبی برای هواپیماست. حالا که داشتیم به آن‌جا می‌رفتیم، شور بدی در دلم افتاده بود و چندشم می‌شد. اصلا خوشم نمی‌آمد شیار تنگ میان کوهستان را -که به هیچ وجه هواپیماهای دشمن حتی نمی‌توانستند داخل آن را ببینند- رها کنم و به محوطه‌ی باز و گسترده‌ی سنگلاخی کنار رودخانه بروم که بهترین مکان برای شیرجه‌ی هواپیماها بود، ولی حالا مجبور بودم.
از صبح، هواپیماهای دشمن بیشتر از 20 بار ظاهر شده بودند، اما بر خلاف روزهای دیگر، به هیچ وجه بمباران نکردند؛ ظاهرا فقط به شناسایی و احتمالا عکس‌برداری اکتفا کردند. هر گاه به کنار رودخانه برای آب‌تنی می‌رفتیم و چشمم به چادرهای آن‌جا می‌افتاد، می‌گفتم: یکی نیست به اینا بگه آخه این همه شیار توی این کوهستان هست، ول کردید اومدین توی دشت چادر زدین که بهترین هدف واسه هواپیماها بشین؟
با وجودی که نیمه‌ی اول مهر ماه را می‌گذراندیم، ولی طبق روال همیشه، آب و هوای منطقه‌ی سومار، مثل جنوب گرم بود. بسیاری از بچه‌ها برای فرار از گرما، به آب‌تنی روی آورده بودند؛ همان کاری که خود ما صبح مشغولش بودیم. در یکی از چادرهای تیپ عاشورا، به یاد شهدای‌شان در مرحله‌ی اول عملیات، مجلس نوحه‌خوانی و سینه‌زنی برقرار بود که فقط صدایش بیرون می‌آمد. بچه‌های گردان سلمان، خنده‌رو و بشاش، برای خوش‌آمدگویی از چادرها خارج شدند. قرار بود آن شب با هم به خط دشمن حمله کنیم و مرحله‌ی بعدی عملیات را انجام دهیم.
من و سه تا از بچه‌ها که توی این چند روزه با هم رفیق شده بودیم، کنار هم بودیم؛ «علی‌رضا شاهی»، «فرهنگ ناصری» و «حمیدرضا شکوری» که هر سه نفرشان از پایگاه شهید بهشتی اعزام شده بودند. مصطفی درست پشت سر من نشسته بود.
ما در فاصله‌ی کمی با چادر نیروها، در محوطه‌ی باز سنگلاخ کنار رودخانه تجمع کردیم. دستور دادند که به هم نزدیک‌تر شده و روی زمین بنشینیم تا یکی از فرماندهان تیپ («سیدمحمدرضا دستواره» قائم‌مقام لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) که جمعه 13 تیر 1365 در عملیات کربلای 1 در مهران به شهادت رسید.) درباره‌ی ادغام‌مان با گردان سلمان و عملیاتی که باید امشب انجام بدهیم، برای‌مان سخنرانی کند.
ظاهرا چون سخنان فرمانده طولانی بود، گفتند راحت روی زمین بنشینیم. کوله‌پشتی‌ها را از پشت درآوردیم و کلاهخودها را گذاشتیم زمین تا به‌جای صندلی راحتی، روی آنها بنشینیم. هنوز ننشسته بودم، که دو نفر چهره‌شان به نظرم خیلی آشنا آمد. جلو آمدند و پس از سلام و احوال‌پرسی، یکی از آنها -که شلوارکردی آبی‌رنگ به پا داشت و مرا به اسم می‌شناخت- گفت: صحبتای فرمانده که باهاتون تموم شد، بیایید چادر ما؛ اون‌جا.
آنها هم قرار بود امشب همراه ما وارد مرحله‌ی بعدی عملیات شوند. فرمانده که هنوز خودش را برای‌مان معرفی نکرده بود، بلندگوی دستی قرمزی به دست گرفت و خواست سخنرانی‌اش را شروع کند. نگاه من و مصطفی و سه چهار نفری که دورمان بودند و سر ستون نیروها بودیم، به او بود. تا گفت: بسم الله الرحمن ... ، ناگهان صدای سه انفجار شدید، همه‌مان را میان زمین و هوا معلق کرد. تا آن زمان چنان انفجار مهیبی ندیده بودم. بدجوری ترسیدم. مانده بودم چه شده!
در صورتم سوزشی عجیب احساس کردم. گوش‌هایم درد شدیدی داشتند و مدام زنگ می‌زدند. اول فکر کردم شاید بر اثر بی‌احتیاطی، نارنجکی در دست کسی منفجر شده یا گلوله‌ی آر‌پی‌جی‌ای دررفته، اما عمق فاجعه بیش از این حرف‌ها بود. خواستم دستم را روی گوشم بگذارم تا شاید از سوت تند و آزاردهنده‌اش کاسته شود که متوجه شدم چیز خیسی کف دستم است. کمی که گرد و خاک و دود کنار رفت، با وحشت دیدم مغز یکی از بچه‌ها روی دستم پاشیده.

تازه داشتم متوجه قضیه می‌شدم. خوب که نگاه کردم، دیدم چادرها در آتش می‌سوزند. ناله‌ی مجروحان، از هر طرف به گوش می‌رسید. چشمانم را که به اطراف چرخاندم، وحشت سراپای وجودم را گرفت. بسیاری از آنهایی که تا لحظاتی قبل اطرافم نشسته بودند، به شدیدترین وجه ممکن تکه‌تکه شده بودند و روی زمین پراکنده بودند.
ناگهان به یاد آن که لحظاتی قبل ما را به چادرشان دعوت کرد، افتادم. جلویم دمرو درازکش شده بود روی زمین. خودم را بالای سرش رساندم. با دست که بر شانه‌اش گذاشتم تا رویش را برگردانم، از ترس، بدنم به لرزه افتاد. صورتش از وسط بینی به بالا، کاملا رفته بود. دوستش را که بغلش افتاده بود، برگرداندم؛ سر او هم کاملا از گردن متلاشی بود. تازه فهمیدم آن مغزی که کف دستم پاشیده بود، مال یکی از این دو نفر بود که اصلا نشناختم‌شان و هنوز فرصت نکردم اسم‌شان را هم بپرسم، ولی آنها مرا به نام می‌شناختند و رفیق بودند.
بیشتر که به خودم آمدم، به یاد مصطفی افتادم. لرز سردی در تنم روان شد. هیچ‌کدام از آشنایانی را که با هم رفیق بودیم، دور و برم ندیدم. هر چه اطراف را جست‌وجو کردم، بیشتر ترسیدم. بدن‌های تکه‌تکه همه جا پخش بود. به جایی رفتم که تا چند دقیقه‌ی قبل آن‌جا نشسته بودیم. کوله‌پشتی و کلاهخود مصطفی را پیدا کردم، با خط خودم و با ماژیک آبی جلوی کلاهخود نوشته بودم «یا حسین شهید». هراسان و بی‌توجه به آن‌چه در اطرافم می‌گذشت، گیج و منگ میان اجساد و مجروح‌ها که دست و پا‌شان قطع شده بود، دنبال مصطفی می‌گشتم. با دیدن کوله و کلاهش، احتمال زیاد دادم که یکی از بدن‌های متلاشی مال او باشد. دیوانه‌وار نامش را صدا می‌کردم.
بی‌هدف و گیج، راه افتادم طرف رودخانه تا از معرکه دور شوم. ناگهان از دور، مصطفی را دیدم که به طرفم می‌آمد. صورتش از دود و خون، سرخ و سیاه شده بود. خودم را که میان دست‌های گشوده‌اش انداختم، جانی دوباره گرفتم و نفسم تازه شد، ولی او اصلا چنان احساس شیرینی نداشت. فقط متعجب لبخندی زد و با تأسف گفت: تو هم شهید نشدی؟
لرز و سرمایی شدید، سراپای وجودم را گرفته بود. مصطفی با دست به شهدایی که بر زمین ریخته بودند، اشاره کرد و گفت: دیدی حمید! خوش به حال‌شون! چه باحال شهید شدند. حیف که ما نشدیم!
از عکس‌العمل او که برای اولین بار به جبهه می‌آمد، خیلی جاخودم. با خنده‌ی ملایمی ادامه داد: این همه می‌گفتی خمپاره و بمب و راکت، همه‌اش همین بود؟ این‌که نه صدایی داشت، نه ترسی!
تازه متوجه شدم هواپیماهایی که از صبح در آسمان می‌پلکیدند، با خیال راحت و ناغافل، نیروهای سه گردان را که بی‌اطلاع از همه چیز و خونسرد در محوطه‌ای کاملا باز و دور از شیارهای کوهستانی تجمع کرده بودند، با بمب و راکت بمباران کرده‌اند. یک راکت درست در فاصله‌ی میان چادرها و جمعیت خورده بود. آنهایی که در چادرها سینه‌زنی می‌کردند، در آتش می‌سوختند و فقط فریاد و ضجه‌شان به گوش می‌رسید. مهمات داخل چادرها که قرار بود برای حمله‌ی آن شب استفاده شود، منفجر می‌شد و به کسی اجازه‌ی نزدیک شدن نمی‌داد. دود سیاهی آسمان را گرفته بود.

راکتی دیگر درست پشت جمعیت و طرف رودخانه خورده بود. راکت سوم هم درست کنار رودخانه خورده بود و تلفاتی شدید به بار آورده بود؛ خورده بود جایی که بچه‌ها شنا می‌کردند، میان چند توالت صحرایی که چند نفری جلویش صف بسته بودند.
به خاطر شدت انفجار مهمات داخل چادرهای شعله‌ور، ترجیح دادم کمی با صحنه‌ی انفجار فاصله بگیریم و به کنار رودخانه برویم. در آن میانه‌ی خون و وحشت، چشمم به حاج علی موحد دانش افتاد. با وجودی که قبلا یک دستش در جبهه قطع شده بود، عجولانه این طرف و آن طرف می‌دوید و مجروحان را از معرکه خارج می‌کرد. آمبولانس‌هایی که برای انتقال آنها می‌آمدند، در ماسه و شن‌های کنار رودخانه گیرمی‌کردند و درجا می‌زدند. فکری به ذهن مصطفی رسید. از دور و اطراف چند پتو و تکه‌هایی چوب جمع کرد و زیر چرخ ماشین‌ها گذاشت تا بتوانند به حرکت خود ادامه بدهند. یکی دو بار نزدیک بود دستش زیر چرخ آمبولانس‌ها برود که عجله داشتند. جست و خیزش برای کمک به مجروحان، دل‌سوزانه و بسیار دیدنی بود.
همه جا پر بود از خون و تکه‌های بدن. ناگهان از جمع شهدایی که در کنار چادرهای در حال انفجار قرار داشتند، یک نفر برخاست و به طرف‌مان آمد. قد بلندی داشت و زیرپیراهن سفیدش، از خون سرخ بود. هر دو دستش از کتف قطع شده بود و رگ و پی‌هایش آویزان و خون‌ریزان بود. جلو رفتم تا کمکش کنم. با حرکات ناموزون سعی کرد خود را از دستم برباید. با لهجه‌ی غلیظ آذری، با پرخاش و عصبانیت گفت: «من که چیزیم نیست ... برید سراغ اونایی که اون جلو هستن.» ا چشم اشاره به چادرها کرد و با طمانینه به طرف آمبولانس رفت. یکی از بچه‌ها در را برایش باز کرد و او با خونسردی سوار شد؛ بی آن‌که ذره‌ای درد در چهره‌ و صدایش پیدا باشد.
پیکر متلاشی روحانی‌ای که هنگام نشستن و قبل از انفجار، او را دیدم و در بدو ورود به چادرشان برای ما دست تکان ‌داد، حدود صد متر آن طرف‌تر، در رودخانه افتاده بود.
از صف قبل از انفجار جلوی دو توالت صحرایی، فقط تعداد زیادی دست و پا به جا مانده بود. چند تکه‌ بدن هم داخل چاه افتاده بود. وسط آن همه هراس و وحشت، ناگهان چشم‌مان به بچه‌هایی افتاد که در رودخانه مشغول شنا بودند؛ هراسان و لخت و بی‌هدف می‌دویدند تا جان‌پناهی پیدا کنند.

 با مصطفی و چند نفر دیگر، مجروحی را که یک پایش از زانو قطع و آویزان بود، داخل پتو گذاشتیم و هر کدام یک گوشه‌اش را گرفتیم تا به آن طرف آب منتقل کنیم. پای آویزان او در دست من بود. وسط آب بودیم که ناگهان یکی از گلوله‌های آر‌پی‌جی از چادرهای سوخته، پرتاب شد و در وسط رودخانه، نزدیک ما منفجر شد. انفجار گلوله و لیزی کف رودخانه و شدت فشار آب، باعث شد من به داخل رودخانه بیفتم. مجروح که پایش به چند رگ و تکه‌ای پوست آویزان بود، ناله‌اش به هوا بلند شد. مصطفی، بلافاصله پای او را در بغل گرفت و مثل کسی که کودکی را ناز می‌کند، دست بر پای قطع شده‌ی او کشید و با التماس از مجروح عذرخواهی کرد.
دو نفر از بچه‌ها را که بر اثر موج انفجار حال‌شان بدجوری خراب بود، انداختیم عقب وانت و به بهداری بردیم. سوله‌های بهداری، در محوطه‌ای باز نزدیک شهر سومار قرار داشت که هلی‌کوپترها هم آن‌جا می‌نشستند و مجروح‌ها را به شهرهای عقب منتقل می‌کردند. حدود 10 کیلومتر با محل انفجار فاصله داشت. چند مجروح را به آن‌جا بردیم. با تاریک شدن هوا، بالاجبار شب را همان جا خوابیدیم.

      

صبح روز بعد، دوربینم را برداشتم و به طرف محل بمباران رفتیم. هنوز دود از چادرها بلند بود و تکه‌های بدن شهدا روی زمین پراکنده بود. دو سه تا عکس بیشتر نگرفتم، چون فیلم کم داشتم.
علی شاهی گفت: چادرها داشتند توی آتیش می‌سوختند. من سعی کردم خودم رو به اون‌جا برسونم؛ بلکه بتونم اونایی رو که داشتند می‌سوختند، نجات بدم. ناگهان متوجه دو سه نفر شدم که پشت تپه‌ی کوچک کنار چادرها، پنهان شده بودند و تند و تند نارنجک می‌انداختند وسط چادرها، که انفجار همان‌ها باعث می‌شد کسی جرأت نکند به آن‌جا نزدیک شود.

      
منافقین کثیف، در آن صحنه‌ی خون و وحشت هم بیکار ننشسته بودند و به ارباب خود، صدام، وقیحانه خدمت می‌کردند. از آنها چیز دیگری انتظار نمی‌رفت.
بخشی از کتاب در دست چاپ "از معراج برگشتگان" نوشته "حمید داودآبادی"

[ ۱۳۸٩/٧/٧ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از ظهر یکی از پنج‌شنبه‌ها، همراه مجتبی رضایی و چند تای دیگر از بچه‌های محل، سوار بر موتور رفتیم بهشت زهرا (س) تا بلکه صفایی با شهیدان داشته باشیم.

چند وقتی می‌شد که یکی دو تانک غنیمتی زپرتی عراقی آورده بودند و در محوطه‌ی بهشت زهرا گذاشته بودند. یکی از آنها درست در ورودی شرقی قرار داشت. همین که با مجتبی وارد شدیم و چشم‌مان به تانک عراقی افتاد که حالا در تهران جا خوش کرده بود، همان ترک موتور که نشسته بود، زد به شانه‌ام و با تمسخر گفت:

- داش حمید ... می‌دونی این تانک رو واسه چی این همه راه آورده‌اند و گذاشتنش این وسط؟
- خب ... شاید می‌خوان بگن که بعله، این تانکا رو ما غنیمت گرفتیم و پدر عراق رو درآوردیم و ...
که گفت: نه بابا، تند نرو. موضوع اینا نیست.
- پس چیه؟ جناب عالی بفرمایید فلسفه‌اش چیه؟

آهی از ته دل کشید و همان‌‌‌‌طور که دست‌هایش بر شانه‌ام بود، گفت:
- داش حمید ... یه روزی جنگ تموم می‌شه، خیلیا که از جنگ فراری بوده‌ان ولی ادعای حزب‌اللهی هم دارن، اون‌موقع کم می‌آرن و می‌آن کنار همین تانکا عکس می‌گیرن که بگن ما هم جبهه بوده‌ایم.

درست کنار تانک عراق که مثل لش وسط میدان لم داده بود، ایستادم. برگشتم و نگاهی به مجتبی انداختم. حرف عجیبی می‌زد. خندید و گفت: نکنه حرف بدی زدم؟

10 سال بعد از آن خاطره، یکی از به اصطلاح دوستانم که سه سال از من بزرگ‌تر است و الحمدلله هیکل درشت و توپری هم دارد و شکر خدا هیچ مرض و مریضی‌ای هم ندارد، ولی فقط در قم به کسب علم مشغول بوده و حتی لحظه‌ای پایش به جبهه نرسیده بود، تعریف می‌کرد که روزی از طرف بسیج اداره‌ به بهشت زهرا رفته بودند که یکی مثل خود او، می‌گوید:

- سید ... می‌گم بیا بغل این تانکه چند تا عکس بگیریم که هر وقت کسی گیرداد که چقدر جبهه بودید؟ این عکسا رو نشونش بدیم!

انتخاب این عکس کاملا کاملا ! اتفاقی است و فقط جنبه تزئینی دارد و بس!

[ ۱۳۸٩/٦/۳۱ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8
یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن‌طور که خودش می‌گفت، از خانواده‌ای پول‌دار و بالاشهری بود. همواره آرایش غلیظی می‌کرد و با ناخن‌های بلند لاک‌زده می‌آمد و ما را پانسمان می‌کرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروح‌ها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برای‌شان کار می‌کرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هم‌اتاقی شیرازی من لگن می‌آورد و پس از دستشویی، بدن او را می‌شست و تر و خشک می‌کرد.

            جانباز

یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... این‌جا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آن‌جا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاق‌شان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست می‌گفت. بدجوری چندشم شد. آن‌قدر هورت می‌کشیدند و شلپ و شولوپ می‌کردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقه‌ی بسیار، به بعضی از آنها که دست‌شان هم مجروح بود، غذا می‌داد و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهان‌شان می‌ریخت.

یکی از روزها، محسن - از بچه‌های تند و مقدس‌مآب محل‌مان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوش‌تیپ! هم داشت دست من را پانسمان می‌کرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن که آن¬‌طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- می‌بخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که می‌خواست به چهره‌ی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچه‌ها از این کار محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا این‌جوری برخورد کردی؟ او که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافه‌شو نمی‌بینی؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفته‌ان داغون شده‌ان که این آشغال این‌جوری خودش رو آرایش کنه؟
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آن‌قدر بد بود که یکی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هر‌طوری بود، از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که به‌م می‌گه آخه دختر، تو مگه دیوونه‌ای که با این سن و سال و این تیپت، می‌ری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگ‌ترن، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوری‌شون؟ بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که من برم اون‌جاها، ولی من گفتم که فقط و فقط می‌خوام در این‌جا خدمت کنم. من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا پاک‌ترین آدمای روی زمین هستند ... اون‌وقت رفیق شما با من اون‌جوری برخورد می‌کنه. مگه من به‌ش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟

هر‌طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعه‌ی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم می‌زدم که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش می‌دادند و زارزار گریه می‌کردند.

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز، جوانی که نصف چهره‌اش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچه‌ی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی او داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاه‌سوخته فامیل‌تونه؟
که جا خورد، ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم، خندید و گفت:
- نه‌خیر ... ولی خیلی به‌م نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافه‌ی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه‌ی آبادانه، ولی این‌جا بستری بود. این‌جا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی به‌ش می‌رسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم می‌گفت که این با این قیافه‌ی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضی‌شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاه‌سوخته شدی؟
که این‌بار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ‌‌ها ... اون از هر خوشگلی خوشگل‌تره.

[ ۱۳۸٩/٦/۱٢ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 آتش عشق اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

 

فروردین 1364: اردوگاه آموزشی لشکر 27 – سد دز
شب در چادر نشسته بودیم تا غذا بخوریم، درست روبه‌‌روی تعقلی نشستم. هی به صورتش نگاه کردم که زیرچشمی نگاه کرد و مثلا می‌خواست بی‌محلی کند. غذا را که خوردیم، گفتم:
- راستی اسم شما چی بود؟
جوان خنده‌رویی که پهلویش نشسته بود و همیشه دهانش تا بناگوش باز بود، با صدایی کلفت گفت:
- این؟ این اسمش تققولیه. تققولی تققولی.
و با تاکید بر روی ق تکرار کرد. تعقلی نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- گفتم که به‌تون ... اسمم تعقلی‌یه؛ محمدرضا تعقلی.
وقتی سیامک گفت که آن جوان خنده‌رو «سیدمحمد دستواره» برادر کوچک حاج رضا دستواره است، جاخوردم. جوان شاد و صاف‌دل و باحالی بود. اتفاقا از من خیلی خوشش آمده بود و هر گاه به چشمانم نگاه می‌کرد، همین‌طور الکی می‌خندید. خنده‌ی قشنگش، مرا هم به خنده‌ وامی‌داشت.
محمد که اخلاق و رفتارش نشان از صداقت و سادگی‌اش داشت، موقع غذا درست روبه‌‌روی من می‌نشست و سعی می‌کرد با جملات خنده‌دار، زودتر با هم خودمانی شویم.

شهید سیدمحمد دستواره

شهید سیدمحمد دستواره - فروردین ۱۳۶۴ اردوگاه آموزشی سد دز

یکی از روزها بعد از ناهار، وقتی به پتوهای تلنبار شده در چادر لم داده بودیم و چای می‌خوردیم، سیامک گفت:
- حاج امینی وقتی فهمید محمد آقا داداش حاج رضا دستواره ست، اون رو گذاشت آرپی‌جی‌زن. یه روز که رفته بودیم میدون تیر، محمد که تا اون روز اصلا قبضه‌ی آرپی‌جی رو هم ندیده بود، برای این که کم نیاره، موشک رو گذاشت و جات خالی، شلیک کرد. زدن موشک همان و غش کردن محمد آقا هم همان. هیچی دیگه، آقا رو بردند بهداری.
خود محمد زد زیر خنده و گفت:
- خب پس چی؟ می‌خواستی بگن داداش فرمانده لشکر بلد نیست آرپی‌جی بزنه؟
سیامک گفت:
- اتفاقا چند روز پیش حاج رضا اومده بود این‌جا. محمد قایم شد که نبیندش. وقتی حاج امینی گفت که داداشت رو گذاشتیم آرپی‌جی‌زن، حاج رضا جاخورد و گفت:
- واسه چی این کار رو کردید؟
که محمد رو گذاشتند تیرانداز عادی.

آن‌طور که بچه‌ها تعریف می‌کردند، سیدمحمد که بچه‌ی محله‌ی "علی‌آباد" بود - یکی از جنوبی‌ترین محله‌های تهران- خیلی ادعای لاتی داشت. همیشه یک چاقوی ضامن‌دار در جیبش داشت و تا با کسی بحثش می‌شد، سریع آن را می‌کشید و با همان سادگی‌اش می‌گفت:
- می‌دونی من کی‌ام؟ داداش من فرمانده لشکره. من داداش حاج رضا دستواره‌ام.
فقط کافی بود طرف مقابل بگوید:
- خب پس می‌رم پهلوی داداشت شکایت می‌کنم که چرا داداشش توی جبهه چاقو می‌کشه.
آن وقت بود که محمد چاقو را در جیب می‌گذاشت و به التماس می‌افتاد که چیزی به برادرش نگویند.

شهید دستواره

دونفر نشسته: شهیدان محمودرضا استادنظری و سیدحسین دستواره

زمستان ۱۳۶۴ قبل از عملیات والفجر ۸

تابستان 1364: تهران
یکی از روزها که برای مرخصی رفته بودیم تهران، وقتی با سیامک و "مسعود ده‌نمکی" دم خانه‌ی تعقلی بودیم، حرف محمد دستواره و خل‌بازی‌هایش به میان آمد. محمدرضا گفت که یک سر برویم دم خانه‌شان. سوار بر دو موتور، رفتیم به کوچه‌های تنگ علی‌آباد و خانه‌ی آنها را پیدا کردیم. سید حسین، کوچک‌ترین پسر خانواده در را باز کرد. حسین که مقداری حالت داش‌مشدی داشت، مثلا خواست قیافه بگیرد و خیلی سنگین و با تکبر داد زد:
- داش ممد، بیا دم در ریفیقات کارت دارن.
که من خندیدم و گفتم:
- به‌به داداش‌مون یه پا لاته ‌‌ها.
که نگاه تندی انداخت و رفت داخل.

محمد که آمد دم در، گیر داد برویم تو. هر چه گفتیم نه، قبول نکرد. خانه‌ای نقلی و داغان که ظاهرا طبقه‌ی پایین آن متعلق به حاج رضا بود که با زن و بچه‌اش آن‌جا زندگی می‌کرد. به طبقه‌ی بالا رفتیم که پدر و مادرشان هم آمدند نشستند. حسین با همان قیافه‌ی سنگین آمد کنار محمد نشست. مادر حاج رضا از دست او می‌نالید که:
- هر چه به رضا می‌گم یه نامه بده که این ممد این شیش ماه رو توی جبهه بوده، می‌گه نه. این از خدمت فرار کرده، باید بره دادگاهی و تنبیه بشه تا بفهمه خدمت یعنی چی.
حاج خانم میان صحبت‌هایش، نگاهی به محمد انداخت و گفت:
- اینم که آبروی ما رو توی محل برده.
وقتی پرسیدیم چی شده؟ خود محمد گفت:
- هیچی بابا. حوصله‌ام سررفته بود، گفتم یه کاری کنم یه کم بخندیم. رفتم دم خونه‌ی عباس همسایه‌ی روبه‌‌رویی‌مون و گفتم: می‌بخشید حاج خانم، عباس خونه است؟ که ننه‌اش گفت: «نه، عباس آقا جبهه است» که منم گفتم: «نه آبجی. عباس‌تون شهید شده، فردا هم جنازش رو می‌آرن تهران.»
همه‌ی محل از این شوخی محمد ریخته بود به هم، ولی او خونسرد گفت:
- خب حالا خواستیم یه ذره بخندیم.

آن‌طور که خود محمد می‌گفت، هر کاری کرده بود تا برای سربازی بیفتد سپاه تا بتواند به جبهه بیاید، نشده بود و از شانس بدش افتاده بود در ارتش که محل خدمتش هم شهر خرم‌آباد بود. او که شدیدا مایل بود به جبهه بیاید، بی‌خیال همه چیز شده بود و شش هفت ماهی بود که از محل خدمتش فرار کرده و با عضویت بسیجی، به لشکر 27 آمده بود. ارتش هم در عکس‌العمل به این کارش، به عنوان فراری او را به دادگاه نظامی معرفی کرده بود.
بعد از شهادت حاج عباس کریمی در عملیات بدر، مدتی مسئولیت لشکر به عهده‌ی حاج سید رضا دستواره گذاشته شد. هر چه مادر حاج رضا و پدرش به او می‌گفتند و از او می‌خواستند تا نامه‌ای به ارتش بنویسد مبنی بر این که محمد فراری نبوده و چون یگانش در ارتش به خط مقدم نمی‌رفته، او به بسیج آمده تا به عملیات برود، حاجی قبول نمی‌کرد.

با همان آشناییت کمی که با هر سه برادر داشتم، چندین بار دوستانه از حاج رضا خواستم تا نامه را برای محمد بدهد¬، چون امکان دارد دادگاه نظامی با او برخورد تندی بکند، ولی حاج رضا جواب همیشگی را می‌داد:
- نه. او تخلف کرده، از فرماندهانش سرپیچی کرده و محل خدمت خودش رو ترک کرده. باید بره و تنبیه بشه تا دیگه از این کارا نکنه.

شهید دستواره

دی ۱۳۶۳ پادگان دوکوهه - در میان جمع شهیدان:

سیدمحمدرضا دستواره - سعید طوقانی - عباس دائم الحضور

شب دوشنبه 9 تیرماه 1365
دقایقی قبل از آغاز عملیات کربلای 1، در پشت خاکریز جاده‌ی دهلران به مهران، هنگامی که کنار نیروهای گردان شهادت که قرار بود خط دشمن را بشکنند، ایستاده بودم، متوجه‌ جیپ فرماندهی لشکر شدم که حاج رضا داخل آن ایستاده بود و سراغ بچه‌های اطلاعات عملیات را می‌گرفت. جلو رفتم و با او دست دادم. همین که دستش در دستم قرار گرفت، آن را بوسیدم. با عصبانیت دستش را کشید و با پرخاش گفت:
- این چه کاری بود کردی؟
خجالت کشیدم بگویم از همان اولین بار که او را دیدم، مهرش بر دلم نشسته بود. نمی‌دانم چه شد که آن شب به خودم جرأت دادم و دستش را بوسیدم. شاید چهره‌ی زیبا و واقعا نورانی‌اش باعث این کار بود. با خنده گفتم:
- راستی حاج رضا از محمد چه خبر؟
که عصبانیتش فروکش کرد و گفت:
- اون رو ولش کن. بذار بره تنبیه بشه ...
و سر انجام حاضر نشد پارتی‌بازی کند و برای برادرش که محل خدمت خود را در ارتش ترک کرده و به بسیج پیوسته بود، نامه بدهد تا از محکومیتش کاسته شود.

آذر 1365: قبل از عملیات کربلای 5
در پادگان دوکوهه، چشمم به "سیدمحمد دستواره" افتاد. پس از روبوسی و حال و احوال، به او گفتم:
- به‌ت تسلیت می‌گم که داداشات حسین و رضا شهید شدند.
محمد با خنده گفت:
- برو بابا. حالا دیگه راحت با همه دعوا می‌کنم. تا یقه‌ی کسی رو می‌گرفتم، زود می‌گفت الان می‌رم به داش رضات می‌گم. حالا دیگه آزاد آزادم و همه‌شون رو می‌زنم.
دست در جیبش کرد و عکسی بسیار زیبا از شهید "محمودرضا استاد نظری" (از بچه‌های گردان حمزه، جمعه 24 بهمن 1364در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید) درآورد و نشان داد. خیلی با آن عکس ذوق می‌کرد. با هم در یک گردان بودند. از او خواستم عکس را به عنوان یادگاری به من بدهد که با خوش‌رویی پذیرفت و داد. این آخرین دیدار ما با او بود.

"قاسم صادقی" (زمستان 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه جاودانه شد) تعریف می‌کرد:
- یکی از بچه‌ها اومد و خبر شهادت رضا دستواره رو داد. حال کردم. دویدم طرف زمین صبحگاه. محمددستواره در حالی که کفش کتانی نوک پایش بود، دست‌هایش را باز کرده بود و لاتی راه می‌رفت. به ما که رسید، تنه‌ی محکمی به او زدم. با عصبانیت گفت:
- هُش‌ش‌ش بابا ... حواست کجاست؟
که گفتم:
- برو بینیم بابا سیرابی.
پرید طرفم و گفت:
- می‌دونی من کی هستم؟ داداشم رضا دستواره معاون لشکره. می‌زنم داغونت می‌کنم ها.
که من سریع به‌ش گفتم:
- بفرما. کور خوندی داداش. داش رضات امروز صبح توی مهران شهید شد و با اجازه‌تون رفت پیش داداش حسینت.
با گفتن این حرف، رنگش پرید. ناگهان از حال رفت و همان جا افتاد زمین. به کمک بچه‌ها او را به بهداری بردیم که رفت زیر سرم.


"سیدحسین دستواره" متولد 1348 روز پنج‌شنبه 29 خرداد 1365 در منطقه‌ی مهران به شهادت رسید.
"سیدمحمدرضا دستواره" متولد 1338 قائم‌ مقام لشکر 27 محمد رسول الله (ص) جمعه 13 تیر 1365 در عملیات کربلای یک در مهران به شهادت رسید.
"سیدمحمد دستواره" متولد 1341 شنبه 20 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید و سال ها بعد پیکرش به خانه بازگشت.

           شهیدان دستواره

هر وقت رفتید بهشت زهرا (س)، می تونید این سه تا داداش رو کنار هم خفته و آرمیده ببینید. این جا: قطعه 26 ردیف 90 شماره 50
"قاسم صادقی" این جا خودش رو به خواب زده: قطعه‌‌ی 53 ردیف 19 شماره 8
"محمودرضا استادنظری" این جا چشمانش رو به دنیا بسته: قطعه‌‌ی 27 ردیف 3 شماره 11
"محمدرضا تعقلی" هم این جا آروم گرفته: قطعه‌‌ی 26 ردیف 98 شماره 4

[ ۱۳۸٩/٥/٢٩ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بهار 1364 – اردوگاه آبی خاکی لشکر 27 – گردان حمزه
به هر زحمتی که بود، از خاکیان بریدم و سری به منطقه زدم. یک‌راست به اردوگاه آبی¬‌خاکی لشکر محمد رسول الله (ص) در کنار رود دز رفتم. بچه‌های محل‌مان در گردان حمزه بودند.
در آن سه شبی که آن‌جا بودم، خیلی صفا کردم و روحم جلا یافت. وقتی کنار رود، پتوها پهن می‌شد و پس از برگزاری نماز جماعت «محسن گلستانی» (بهمن 1364 در عملیات والفجر هشت در فاو به شهادت رسید.) متن نماز غفیله و به دنبال آن، ادعیه‌ی مختلف را می‌خواند، دلم رضا نمی‌داد به دنیا برگردم. همه‌اش به دنبال این بودم که همین جا بمانم و قید تهران را بزنم.

همان روز اول، داخل چادر نوجوانی را دیدم که سنش 16 سال بیشتر نشان نمی‌داد، ولی نگاهش برای من جالب بود. وقتی از سیامک پرسیدم: این پسره کیه؟
خندید و گفت: "محمدرضا تعقلی" اتفاقا بچه‌ی باحالی‌یه ولی اخلاق خاصی داره.
- چه‌طور، مگه چه جوری‌یه؟
خیلی باصفا است، اهل نماز شب و این حرفاست. خیلیا سعی کردند باهاش رفیق بشن، ولی به کسی راه نمی‌ده.
راست می‌گفت. برخلاف چهره‌اش که آرام و جذاب بود، سعی می‌کرد با بی‌محلی و اخلاق مثلا تند، نگذارد کسی باب رفاقت با او را بگشاید.
به سیامک گفتم: صبر کن همین امروز باهاش رفیق می‌شم.
سیامک گفت: من خودم رو کشته‌ام ولی راه نداده، حالا تو می‌خوای توی یکی دو روز باهاش رفیق بشی؟

ساعت حدود 3 عصر بود که می‌خواستند برای آموزش تاکتیک، گردان را از اردوگاه بیرون ببرند. تعقلی که بسیار منظم بود، تجهیزات و بند حمایل را به خود بسته و بیرون چادر منتظر بود. بهترین فرصت بود. سریع دوربین را از ساک درآوردم و رفتم جلو. گفتم: ببخشید برادر ... تیپت خیلی قشنگه. درست مثل یه رزمنده‌ی اسلام. یه دقیقه همین‌جوری وایسا تا یه عکس باحال ازت بگیرم.
سیامک که باورش نمی‌شد، با دهان باز مرا نظاره می‌کرد. تعقلی هم که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، نتوانست چیزی بگوید. سریع یک عکس تکی از او گرفتم و سیامک را صدا زدم و گفتم عکسی از من و تعقلی بگیرد که گرفت. این اولین مرحله بود.

شب که در چادر نشسته بودیم تا غذا بخوریم، درست روبه‌‌روی تعقلی نشستم. هی به صورتش نگاه کردم که زیرچشمی نگاه کرد و مثلا می‌خواست بی‌محلی کند. غذا را که خوردیم، گفتم: راستی اسم شما چی بود؟
جوان خنده‌رویی که پهلویش نشسته بود و همیشه دهانش تا بناگوش باز بود، با صدایی کلفت گفت: این؟ این اسمش تققولیه. تققولی تققولی.
و با تاکید بر روی ق تکرار کرد. تعقلی نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- گفتم که به‌تون ... اسمم تعقلی‌یه؛ محمدرضا تعقلی.
آن جوان "سیدمحمد دستواره" بود (برادران دیگرش سیدحسین و سیدمحمد تیر ماه 1365 در مهران به شهادت رسیدند و خود محمد دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه) .بی‌مقدمه گفتم: برادر تعقلی یا همون تققولی که ایشون می‌گن، لطفا چاییت رو که خوردی، یه سر بیا بیرون چادر کارت دارم.
با تعجب گفت: فرمایش؟
- شما تشریف بیارید، فرمایش رو هم خدمت‌تون عرض می‌کنم.

ضبط صوت کوچک به همراه دو سه تا نوار کاست خام و چند تا نوحه‌های «منصور ارضی» را از ساک برداشتم و همراه سیامک رفتم بیرون. سیامک گفت: بابا تو چرا این‌جوری باهاش حرف زدی؟ بعید می‌دونم اون به این راحتی بیاد بیرون.
خندیدم و گفتم: اونی که من دیدم، خودش هم از خداش بود. صبر کن حالا می‌بینی.
دقایقی نگذشت که در برابر چشمان گردشده‌ی سیامک، تعقلی از چادر خارج شد و در تاریکی محوطه، جای ما را پیدا کرد و آمد پیش‌مان. هنوز هم گارد داشت. وقتی نشست کنارم، باز گفت: خب فرمایش؟
خندیدم و گفتم: اصلا ببینم تو بچه‌ی کجایی که این‌جوری حرف می‌زنی؟
تا سیامک گفت: بچه‌ی نازی‌آباده ...
با پا زدم به او که ساکت شود. گفتم: داداش‌مون خودش اون‌قدر زبون داره که بفرماد بچه‌ی کدوم محله.
- ایشون که گفت، نازی‌آباد.
از ادامه‌ی صحبت طفره می‌رفت، ولی تشخیص دادم که خودش هم بدش نیامده. وقتی که دید ضبط صوت را روشن کرده‌ام، با تعجب گفت: این‌جا چه خبره؟ با اجازه‌تون من می‌رم چادر. شاید شب رزم شبانه بزنند ...
دستش را گرفتم و در حالی که کنار خودم می‌نشاندمش، گفتم: بشین بابا ... نماز شبت دیر نمی‌شه آقا. اینم ضبطه، لولوخرخره که نیست.
قانعش کردم که راحت بنشیند و اصلا توجهی به ضبط نداشته باشد. شروع کرد به حرف زدن. کم‌کم یخش باز شد. شروع کرد از نشانی خانه‌شان گفتن: نازی آباد، بازار دوم، خیابون بنفشه، کوچه‌ی بنفشه ...
لحنش خیلی داش‌مشدی بود. از سیامک شنیده بودم که یک برادر دارد به نام رحمت که راننده‌ی تاکسی است و برای خودش لاتی است و «تیزی‌کش». تا گفتم: «داداش رحمتت چی‌کار می‌کنه؟» نگاه تندی به سیامک انداخت. رنگش پرید. باز خواست بلند شود برود که دستش را گرفتم.
وقتی از برادر بزرگ دیگرش «مهرداد» گفت که مهر ماه 1361 در عملیات مسلم بن عقیل در سومار به شهادت رسیده بود، سیامک جاخورد. خودش هم نمی‌خواست از برادر شهیدش بگوید، ولی مجبورش کردم. سرانجام حرف اصلی را زدم. گیر دادم که: ببین، باید قول بدی اگه شهید شدی، روز قیامت ما دو تا رو شفاعت کنی.
سعی کرد طفره برود. قبول نمی‌کرد. با گفتن باشه، خواست از زیرش دربرود که مجبورش کردم شمرده شمرده بگوید: «خب بابا، رضایت می‌دم. باشه. اگه من شهید شدم، قول می‌دم شما دو تا رو شفاعت کنم ...» دو نوار کامل از حرف‌های آن شب پر کردم.

اسفند 1364 – عملیات والفجر 8 – اردوگاه کارون
داشتم وسایلم را جمع و جور می‌کردم تا دوباره ساک‌ها‌مان را تحویل تعاون لشکر بدهیم. داخل چادر ده بیست نفری نشسته بودند. تعقلی هم نشسته بود و صحبت می‌کرد. ناگهان دستش را به داخل ساکم برد که زیپش باز بود و عکسی را از آن برداشت. عکس تکی خودم بود که چند ماه قبل محمود معظمی‌نژاد در خانه‌شان در شوشتر از من گرفته بود. خیلی از آن عکس خوشم می‌آمد. احساسم این بود که زیباترین عکس خودم با حالتی عرفانی است. به قول بچه‌ها انگار لامپ مهتابی قورت داده بودم.
از کار تعقلی جاخوردم. چون او آدمی نبود که زیاد با کسی شوخی کند. به او گفتم که عکس را پس بدهد، ولی او قبول نکرد. هر چه گفتم و حتی تهدید کردم، قبول نکرد. به اوگفتم: ببین ... یا به زبون خوش عکس رو می‌دی، یا همچین می‌زنم زیر گوشت که برق از سه فازت بپره ...
خندید، صورتش را جلو آورد و گفت: بفرما بزن ... من رو از چی می‌ترسونی؟
اصلا نفهمیدم چی شد. صورت صاف او جلوی صورتم بود که ناگهان دستم را بالا بردم و شوخی شوخی سیلی محکمی بر او نواختم. آن‌قدر محکم بود که صدایش باعث شد همه‌ی اهل چادر سکوت کنند و روی‌شان به طرف ما برگردد. محمدرضا با صورتی که جای دست و انگشتان من بر آن سرخ سرخ مانده بود، نگاه تندی انداخت و گفت: زدی؟ باشه، ولی من عکس رو نمی‌دم.
من هم کم نیاوردم. گفتم: این تازه اولش بود ... اشکت رو در می‌آرم ... مگه این که خودت عکس رو بذاری سر جاش.
بلند شد و از چادر بیرون رفت. نگاه همه رویم سنگینی می‌کرد. خودم را کنترل کردم و گفتم: چیه؟ دوستمه ... دوست دارم حالش رو بگیرم ... به کسی مربوطه؟

دم غروب بود که به چادر بچه‌های گردان سلمان رفتم. کنار محمدرضا نشستم و گفتم که به زبان خوش عکسم را پس بدهد، ولی او گفت که از آن عکس خیلی خوشش آمده، بهایش را هم پرداخت کرده و حاضر نیست آن را پس بدهد. اصرار کردم و گفتم که سیلی‌ام را بزند و جبران کند، که قبول نکرد و گفت: من که تو نیستم ... زدی؟ خوب کردی، منم عکس رو نمی‌دم.
نداد که نداد.
اذان مغرب که داده شد، همه‌ی بچه‌های داخل چادر به نماز ایستادند. من و محمدرضا هم کنار هم قامت بستیم، ولی من الکی قامت بستم. محمدرضا که به رکوع رفت، بلند شدم و رفتم سر ساکش. عکس آن‌جا نبود. ظاهرا توی جیب پیراهنش گذاشته بود. دفترچه‌ای که داخل آن وصیت‌نامه‌اش را نوشته بود، درآوردم و شروع کردم به خواندن: «بسم رب الشهدا و الصدیقین - این‌جانب محمدرضا تعقلی فرزند ...»
بیچاره نمازش را شکست و پرید طرف من. زدم زیر خنده و گفتم: یا عین بچه‌ی آدم عکس رو پس می‌دی یا فردا توی صبحگاه وصیت‌نامه‌ات رو می‌خونم.
سرانجام کم آورد. ناراحت و پکر، عکس را از جیبش درآورد و با اکراه داد دستم و گفت: من تا امروز از کسی چیزی نخواسته بودم، ولی از این عکس تو خیلی خوشم اومد، دوست دارم داشته باشمش ...
عکس را که از او گرفتم، پشت آن با خودکار نوشتم: «چرا قبل از آن‌که به‌ یاد هم بنشینیم، کنار هم ننشینیم؟ این تصویر ناقابل را تقدیم می‌دارم به برادر عزیزم - باشد که با نظر به آن، از درگاه خداوند عزوجل برای این بنده‌ی عاصی خدا طلب آمرزش نمایید - به امید دیدار شهدا - برادر شما - حمید داودآبادی»
با تعجب عکس را گرفت و گفت: تو اون‌جوری من رو زدی، این همه اذیت کردی، واسه همین؟
- نخیر ... من دوست داشتم خودم این عکس رو به تو هدیه بدم. ( بعد از شهادت محمدرضا، به خانه‌شان رفتم و آن عکس را از داخل ساکش برداشتم.)

سرانجام صبح روز سه‌شنبه بیستم اسفند، از اردوگاه کارون جا کن شدیم و سوار بر کامیون‌های بنز، یک‌راست به نخلستان‌های حاشیه‌ی اروندرود مقابل شهر فاو منتقل شدیم.
نم باران روزهای قبل، زمین را که از خاک رس بود، گل کرده بود. مدام لیز می‌خوردیم. میان نخل‌هایی که بسیار بلندتر از نخل‌های آبادان به چشم می‌آمدند، سوله‌هایی حدود 2 متر در 4 متر زده بودند که روی آنها را با خاک به‌طور کامل پوشانده و محکم کرده بودند. این‌جا را فقط توپ فرانسوی و بمباران هواپیما تهدید می‌کرد.
بعد از ظهر، محمدرضا را که بین بچه‌ها داخل سوله‌ی خودشان نشسته بود، صدا کردم و با هم به روی سقف سوله رفتیم. همان‌طور که کنارش نشسته بودم، سعی کردم نگاهش نکنم. اصلا فکر نمی‌کردم جلوی او زبانم بند بیاید. اول از بچه‌های محل‌مان و رفقای مشترک‌مان حرف زدم. وقتی گفتم: ببین ... می‌گم حالا که داریم می‌ریم خط، معلوم نیست چی به سرمون بیاد ... اگه اجازه بدی، می‌خوام بین خودمون دو تا عقد اخوت بخونم که اگه هر کدوم¬‌مون شهید شد، اون یکی رو شفاعت کنه و دستش رو بگیره ...
این را که گفتم، نگاهی به قیافه‌ام انداخت و با همان صدایش که تند ولی نازک بود و برای من خنده‌دار می‌نمود، قرص و محکم گفت: نه‌خیر ... لازم نکرده ... من از این بازی‌ها خوشم نمی‌آد.
و وقتی که دید من حرفی برای گفتن ندارم، سرما را بهانه کرد، بلند شد و رفت داخل سوله کنار بچه‌های دسته‌ی خودشان.
بدجوری زد توی حالم. شوکه شدم. اصلا توقع نداشتم این‌جوری حالم را بگیرد. با خودم گفتم شاید به خاطر سیلی‌ای بوده که چند روز پیش به‌ش زدم. سرشکسته و ناراحت، رفتم میان نخلستان‌ها قدم زدم.

چهارشنبه بیست و یکم اسفند، زمان حرکت فرارسید. شبانه سوار وانت‌های تویوتا به طرف اسکله حرکت کردیم.«علیرضا الهی» با صدای زیبایش، نوحه‌ی «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه» را خواند و بقیه جواب دادیم. به کنار اسکله که رسیدیم، آب پایین رفته بود و باید منتظر می‌ماندیم. سرم را روی پای «عباس نظریه» (سال 65 در عملیات کربلای پنج در شلمچه به شهادت رسید.) گذاشتم و چرت زدم. عباس ظاهرا جوانی شاد و شلوغ بود، ولی ترجیح می‌داد زیاد با کسی رفیق نشود. یعنی کسی با او رفیق نشود! ولی من آن شب دوستانه و خودمانی، سرم را بر زانوی او گذاشتم و روی زمین سرد و نم‌دار کنار نهر دراز کشیدم که مثلا استراحت کنم. عباس هم با انگشتانش موهایم را می‌جورید.

ساعت نزدیک 11 بود که در تاریکی‌ای که چشم چشم را نمی‌دید، صدای محمدرضا به گوشم خورد که مرا صدا می‌زد و ظاهرا دنبالم می‌گشت. همین که جواب او را دادم و سرم را بلند کردم، عباس خنده‌ی شیطنت‌آمیزی سر داد و گفت: بدو که داره صدات می‌کنه ... مبارکه ...
اول متوجه منظورش نشدم. بلند شدم و رفتم طرف جایی که احساس کردم محمدرضا آن‌جاست. نزدیک که شدم، دستش را دراز کرد و سلام و احوال‌پرسی کردیم. همان‌طور که دستم در دستش بود، بریده بریده گفت: می‌گم چیزه ... اگه می‌خوای با هم عقد اخوت ببندیم، من حاضرم ...
جا خوردم. نه به برخورد سرد و تند دیروزش، نه به این که حالا بدون مقدمه، خودش درخواست داشت تا با هم برادر صیغه‌ای بشویم!
با تعجب پرسیدم که چی شده، او گفت: هیچی ... گفتم اگه هنوز مایلی، بخونیم.
شروع کردم به خواندن عقد اخوت. تمام که شد، دستش را فشردم، صورتش را بوسیدم و او را در بغلم فشردم. خوب احساس می‌کردم این آخرین ایام اوست که حاضر به این کار شده! وقتی از او خواستم که اگر شهید شد، حتما شفاعتم کند، با خنده گفت: آخه داداش جون، تو که قول شفاعتت رو روی نوار ضبط کرده‌ای ... دیگه عقد اخوت می‌خوای چی‌کار؟
سپس ساعت مچی‌اش را باز کرد و به رسم یادگار، به من داد. شاید آن لحظه فراموش کرد بگوید ساعتش یک ساعت عقب می‌ماند. با این که ساعتی کاملا معمولی و چه‌بسا از نظر قیمت بسیار ارزان و ساده بود، ولی برای من از این لحاظ که قبلا بر دست محمدرضا بوده و حالا بر مچ من، دارای ارزش بالایی بود که شاید قابل ذکر نباشد!
نیمه‌های شب که آب بالا آمد، سوار بر قایق‌ها وارد اسکله‌ی فاو شدیم. در اسکله سوار بر کامیون به پایگاه موشکی دوم در جاده‌ی فاو-ام‌‌القصر رفتیم.

روز یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند ماه، ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک و تک‌نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود. البته ساعت پست آن روز برای من خیلی جالب بود، چون یک دستگاه بولدوزر عراقی که چند نفر بالای آن نشسته بودند، با پررویی تمام از پشت خاکریز خارج شد تا به نقطه‌ای دیگر برود. به محض این‌که در دید قرار گرفت، با تیربار گیرینوف خودم آن را نشانه رفتم و تا آن‌جا که جا داشت گلوله نثارش کردم. از نفرات روی آن، تنها یک نفر توانست از معرکه بگریزد. بولدوزر در جای خود ثابت ماند و بچه‌های ادوات هم با خمپاره‌ی 60 آن را هدف قرار دادند.
دقایقی بعد متوجه شدم کسی از داخل خاکریز مرا به نام صدا می‌زند. به سوی صدا برگشتم. محمدرضا تعقلی بود که خندان و شاد برایم دست تکان داد و صبح بخیر گفت. با خنده و شادمان از دیدار مجدد، برایش دست تکان دادم. آن لحظه نمی‌دانستم این آخرین دیدار ما خواهد بود.

فروردین 1365 – تهران - بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از ظهر روز شنبه دوم فروردین 1365 بود که مردم برای ملاقات مجروحین جنگ آمدند. بیمارستان آن‌قدر شلوغ و پرهیجان شده بود که اصلا درد و جراحت یادمان رفته بود. یکی از بچه‌ها تلفنی خبر شهادت عده‌ای از بچه‌ها را داد و گفت: دو ساعت بعد از این که تو مجروح شدی و از خط رفتی، فرامرز عزتی‌پور و علیرضا موسیوند و نصرالله پالیزبان داشتند سوله رو درست می‌کردند که یه گلوله‌ خورد وسط‌شون و همان‌جا توی سوله شهید شدند ... رفیقت محمدرضا تعقّلی هم روز سه‌شنبه بیست و هفتم اسفند، درست دو روز بعد از مجروحیت تو، داشت توی سنگر نگهبانی می‌داد که یه خمپاره‌ 60 اومد توی سنگرش و شهید شد. حاج آقا نوروزیان هم توی خاکریز ایستاده بود که یه خمپاره‌ی 60 صاف اومد روی ران پاش و از پشتش اومد بیرون، خورد توی خاکریز و منفجر شد ...

«محسن شیرازی» از بچه‌های گردان حمزه، شنیدن خبر شهادت محمدرضا را این گونه تعریف می‌کرد:
عملیات‌ والفجر هشت‌ که‌ تمام‌ شد، شنیدم‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ آمده‌اند تهران‌. چند وقتی‌ می‌شد که‌ از محمدرضا بی‌خبر بودم‌. شماره‌ تلفن ‌خانه‌شان‌ را گرفتم‌. خیلی‌ خوشحال‌ بودم‌. منتظر بودم‌ خود محمدرضا گوشی را بردارد. چند تایی‌ که‌ زنگ‌ خورد، یک‌ نفر با صدایی‌ گرفته‌ از آن‌ سوی خط الو گفت‌. می‌شناختمش‌. پدرش‌ بود. حال‌ و احوال‌ کردم‌. خونسرد جوابم‌ را داد. دست‌ آخر گفتم‌: می‌بخشید‌ حاج‌ آقا ... مثل‌ این که‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ اومده‌ان‌ تهران مرخصی ‌... می‌خواستم‌ ببینم‌ محمدرضا هم‌ اومده‌؟
- محمدرضا؟
- بله‌، می‌خواستم‌ ببینم‌ خونه‌اس‌؟
- نه‌ نیستش‌.
- می‌بخشین‌ حاجی‌ آقا ... کجاس‌؟
- محمدرضا رفت ‌... رفت‌ بهشت‌ زهرا ...
- بهشت‌ زهرا؟ خب‌ کی‌ برمی‌گرده‌؟
- کی، محمدرضا؟
- بله‌.
- دیگه‌ برنمی‌گرده ‌...
تعجب‌ کردم‌. یعنی‌ چی؟ برای‌ چی‌ دیگر برنمی‌گردد. پرسیدم‌: می‌بخشین‌ها حاج‌ آقا... واسه چی‌ دیگه‌ برنمی‌گرده‌؟
- آخه‌ شهید شده‌. یعنی‌ بردنش‌ بهشت‌ زهرا، دیگه‌ نمی‌آد...
گوشی‌ تلفن از دستم‌ افتاد.

[ ۱۳۸٩/٥/٢۱ ] [ ۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

لشکر 27 محمد رسول الله (ص) – گردان حمزه سیدالشهدا
پاییز 1365 ارتفاعات قلاویزان مهران

از بچه‌های باصفا و پاک دسته که خیلی علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت کم حضور در آن‌جا با او آشنا شوم، «سید محمد هاتف» بود. او با «جعفری»، «یمینی‌فر» و «غفاری» هم‌سنگر بود. سنگرشان حال و هوای خاصی داشت. نمازها را به امامت جعفری و گاهی اوقات هاتف می‌خواندند. شب‌های جمعه، دعای کمیل‌شان به‌راه بود و نوای زیارت عاشورا‌ هر روز صبح از سنگرشان به گوش می‌رسید. همواره به اخلاص و ایمان بچه‌های آن سنگر غبطه می‌خورم.
یک روز در تدارکات که جنب سنگر اجتماعی پایین تپه قرار داشت، کنار «حسین شریفی» مسئول تدارکات دسته نشسته بودم. انگشتری که در دست داشت، چشمم را گرفت. وقتی آن را گرفتم و در انگشت کردم، گفتم: صلواتش رو بفرست.
ولی شریفی اصرار کرد که انگشتر را پس بدهم، چون امانت است. پرسیدم: مال کیه؟
گفت: برادر هاتف.
تا گفت هاتف، گفتم: خب هیچی دیگه، اصلا به‌ت نمی‌دم. اگه اومد سراغش، بگو دست منه، منم انگشتر رو به کسی نمی‌دم.
ساعتی بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعی کردم بی‌خیال باشم. آمده بود غذای سنگرهای داخل کانال را بدهد. نیروی تدارکات نبود، ولی هر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. انگشترش را خواست که باب شوخی را گشودم. سرانجام قرار شد انگشتر چند روزی پهلوی من بماند و همین شد مقدمه‌ی دوستی محکم و شیرین و در عین حال بسیار کوتاه که هر روزش به اندازه‌ی یک قرن ارزش داشت.

سید دائم الذکر، سیدمحمد هاتف

یکی از شب‌ها پست هاتف ساعت 8 تا 10 بود و پاس‌بخشی من از ساعت 9 تا 12. در سنگر خوابیده بودم. خوابم که نمی‌برد. نمی‌دانم چرا، اما بی‌تاب بودم. این احساس را قبلاً هم در جبهه زیاد داشتم؛ نسبت به آنهایی که چندی پس از آشنایی‌مان به شهادت می‌رسیدند. این حالت همانی بود که در آخرین ساعات نسبت به مصطفی کاظم‌‌زاده داشتم یا در آخرین وداع با سعید طوقانی ...
طاقتم طاق شده بود.
محل استراحت ما با سنگر شماره‌ی 2 که هاتف در آن نگهبان بود، فاصله‌ای نداشت. ناگهان صدای انفجار خمپاره‌ای سنگر را لرزاند. انگار از کابوسی وحشتناک پریده باشم. سراسیمه پوتین‌ها را به نوک پا کشیدم و به طرف سنگر دویدم. نفهمیدم چه‌طوری کانال را دویدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد روی بلوک سیمانی کف سنگر نشسته بود و جلو را می‌پایید. بوی تخم ‌مرغ گندیده‌ی ناشی از انفجار خمپاره، در فضا پیچیده بود. مرا که دید، با لبخندی نگاه به ساعتش کرد و گفت: چی شده؟ هنوز که پستت نشده.
کمی که پهلویش بودم، به خودم جرأت دادم. دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: یه خواهش ازت دارم، اگه قبول کردی که کردی، اگرم قبول نکردی فقط بگو نه.
با تعجب پرسید: چیه؟
گفتم: می‌خواستم باهات عقد اخوت ببندم.
لبخند بر لبانش نقش بست. در زیر نور سرخ منور، دولاّ شده بودیم تا سرمان از بالای کانال پیدا نباشد که گفت: چی؟ تو می‌خوای با من داداش‌صیغه‌ای بشی؟ یعنی تو این کار رو می‌کنی؟
گفتم: چیه؟ اگه ناراحت شدی ولش کن و ندید بگیر.
باز خندید و گفت: ناراحت چیه؟ اگه تو بخوای باهام عقد اخوت ببندی که من حرفی ندارم، ولی خب کی؟
گفتم: همین الان.
با تعجب گفت: خب این‌جا که کتاب مفاتیح نداریم!
گفتم: تو کاریت نباشه، من خودم از حفظم.
دستان‌مان در هم گره خورد. گرمای جانش در جانم نشست. رگبار سرخی از بالای کانال گذشت. «بسم الله» را که گفتم، خنده بر لبانش شکفت.
نمی‌دانم او در آن لحظه به چه می‌اندیشید و چه فکری ‌کرد. هر چه که بود، من یکی خیلی خوشم آمد. عقد اخوت که تمام شد، صورت همدیگر را بوسیدیم. به حدی دست‌ها‌مان را در هم فشردیم، که کم مانده بود استخوان‌های انگشتان‌مان خرد شوند. دقایقی بیشتر به پاس‌بخشی من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهیزاتم را بردارم و شیفت را تحویل بگیرم.

یکی دیگر از هم‌محلی‌های دیگر هاتف که در دسته‌ی یک بود، «محمد غلامی چیمه» بود که چند سالی معلم راهنمایی بود و هاتف زیر دست او درس خوانده بود. خیلی جالب بود؛ معلم و شاگرد در یک جبهه.

پاییز ١٣۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران - من و هاتف کنار هم در سنگر


بهمن 1365 – عملیات کربلای پنج - سه راه مرگ شلمچه
عصر یک‌شنبه 5 بهمن، برای استراحت به خاکریز عقب رفتیم که چند سنگر سرپوشیده و کوچک در آن‌ قرار داشت. من و هاتف و مسعود کارگر در یکی از همان سنگرها به استراحت پرداختیم. در سنگری سرپوشیده و کوچک که عرض آن به‌زور 70 سانتی‌متر می‌شد، سه نفری کنار هم دراز کشیدیم تا مثلا استراحت کنیم که برای درگیری‌های شب، راحت باشیم و خواب‌مان نبرد. خواب و استراحت در شلمچه، جزو غنیمت‌هایی به حساب می‌آمد که کم‌تر گیر می‌آمد.
هاتف در سمت چپم و مسعود در سمت راستم دراز کشیده بودند. ظاهرا که خواب بودند. معلوم نبود با آن همه سوت خمپاره و انفجار گلوله‌های مختلف، چه‌‌‌‌طوری خواب‌شان برده بود. ناگهان حس عجیبی وجودم را گرفت. لرزه‌ای در بدنم احساس کردم. رعشه‌ی سختی بر وجودم دوید. عطر خوشی که به مشامم آمد، مرا به یاد آخرین لحظات حیات مصطفی کاظم‌زاده انداخت. سر جایم نشستم. اصلا خواب نبودم، ولی چشمانم بسته بودند. ناخواسته و بر اساس همان حس عجیب که هر گاه عطر خوش وجود مصطفی به مشامم می‌رسید، متوجه شدم کسی آماده‌ی رفتن است. روی آرنج دست چپم لم دادم و در حالی که اشک از دیدگانم جاری بود، پیشانی و صورت سید محمد را بوسیدم. بغض سختی گلویم را می‌خراشید. اشکم روی صورت هاتف که از گرد و خاک سفید شده بود، باریدن گرفت و ردی چون جوی، بر گونه‌هایش جاری ساخت، ولی او که بیدار شده بود، به عمد یا ناخواسته، چشمانش را باز نکرد. همان‌طور که دراز کشیده بود، گفت: چی شده داداش جون؟
که با هق هق آرام گریه گفتم: چقدر این‌جا بوی مصطفی گرفته سید ...
که چشمانش با برقی زیبا باز شدند. همان‌‌‌طور که مقابل دیدگانم نشست، کف دست‌هایش را به هم سایید و با ذوق و شوقی فراوان گفت: آخ جون ... یعنی تمومه دیگه؟
بدجور گریه‌ام گرفت. احساس کردم لحظه‌ی وداع مصطفی دوباره دارد تکرار می‌شود. او را در آغوش گرفتم و شروع کردم به گریستن. برگشتم و صورت مسعود کارگر را بوسیدم که از خستگی، همچون کودکی معصوم، آرام و زیبا خفته بود. چشمانش را باز کرد و با تعجب از گریه‌ی من، گفت: چیزی شده داداش؟
- نه داداش جون ... فقط ... چیزه ... فقط دمت گرم. هوای منم داشته باش.
تعجبش بیشتر شد. از خستگی حال نداشت برخیزد. همان‌‌‌طور که دراز کشیده بود، دوباره پرسید که چی شده؟ و جواب من فقط گریه بود.
ساعتی بعد مجدداً به دژ عمار برگشتیم. هنوز آب و غذا نیاورده بودند که مسعود کارگر گفت: الان می‌رم براتون آب و غذا میارم.
با شوق و ذوق فراوان در خط می‌دوید و هر کاری که از دستش برمی‌آمد، برای نیروها انجام می‌داد. دقایقی بعد در حالی که کیسه‌ای بر دوش داشت، به سنگر نزدیک شد. به هر سنگر چند کیسه آب‌معدنی و چند کنسرو داد. به ما که رسید، به شوخی گفتم:
- تدارکات ضعیف حال می‌ده. آخه مرد مؤمن، تو که کنسرو و آب آوردی، چرا نون نیاوردی؟
لبخندی تحویل داد و گفت: باشه. تا بی‌سیم کارم نداره، می‌رم براتون نون هم میارم.
مسعود بی‌سیم‌چی دسته بود، اما بر حسب عادت که نمی‌توانست آرام و بی‌تفاوت بنشیند، وقتی که دید بچه‌ها آب و غذا ندارند، دنبال غذا رفت تا بچه‌های دژ را تأمین کند. با وجود سن کم و جثه‌ی کوچکش، گونی سنگین غذا را بر دوش می‌کشید و از سه‌راه مرگ به طرف دژ عمار می‌آورد. ساعتی گذشت، اما از نان خبری نشد. با شوخی به عارفی گفتم: حتماً خسته شده، رفته سنگرای عقب یه چرخی بزنه.
عارفی گفت: نه بابا، حتماً بی‌سیم کارش داشته.
دقایقی بعد، طحانی به طرف سنگرمان ‌آمد. از همان دور، از چهره‌اش خواندم باید اتفاقی افتاده باشد. هیچ‌وقت لبخند از لبانش دور نمی‌شد، اما آن لحظه گرفته بود. جلوی سنگر ما که رسید، سلام و علیک کرد و بی مقدمه گفت: یه چیزی می‌گم، به هیچ‌کس نگی ها!
خیلی تعجب کردم. آخر جبهه‌، این حرف‌ها را نداشت. گفتم: مگه چیه که نباید به کسی بگم؟
- یکی از بچه‌ها شهید شده که نمی‌خوام بقیه بفهمن، امکان داره حال‌شون گرفته بشه و روحیه‌شون ضعیف بشه.
- نکنه حاجی امینی شهید شده، هان؟
- نه ... مسعود کارگر شهید شد.
وا رفتم. انتظار شنیدن خبر شهادت هر کسی را داشتم¬، الا مسعود کارگر. آخر او ساعتی قبل کنارمان بود و رفت تا نان بیاورد.
وقتی پرسیدم چه‌‌‌طوری شهید شد؟ گفت: رفته بود عقب تا واسه بچه‌ها نون بیاره، وقتی از سه‌راه اومد این طرف، یه خمپاره 120 خورد بغلش. دویدم پهلوش که دیدم یه ترکش خورده توی سینه‌اش. خورده بود روی قلبش. همون‌جوری افتاده بود زمین. سرش رو گرفتم توی بغلم. چشماش به من زُل شد. بِرّ و بِرّ نگام کرد تا این‌که تکون نخورد و همون‌‌‌طوری موند. چشماش رو بستم. خواستیم بلندش کنیم که دیدیم خونش پاشیده شده روی گونی که پر بود از نون. نون‌ها هم خونی شده بودند.
بغض گلویم را گرفت. خود‌م را مقصر می‌دانستم. هر چند که مشیت الهی این بود. من که خبر نداشتم اگر برود نان بیاورد، این‌‌‌طوری می‌شود. اگر می‌دانستم، اصلا نمی‌گذاشتم از سنگر تکان بخورد. کاشکی فقط برای لحظه‌ای با همان حال شوخی و خنده، کنار سنگر نگه‌ش می‌داشتم تا خطر برطرف شود، اما نه. اگر آن خمپاره کار او را نمی‌ساخت، خمپاره‌ای دیگر در شهادت او تعجیل می‌کرد.
نگاهی به دست راستم انداختم. همان دستی که یکی دو روز قبل در دست مسعود بود و در اردوگاه کارون کنار آتش در زیر زمزمه‌ی زیارت عاشورا، عقد اخوت بستیم؛ «اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ماخلا الشفاعة والدعا والزیارة» هاتف، بغض کرده، به سنگر ما نزدیک شد. جلو که آمد، توانستم قطرات اشک را در چشمانش ببینم. جلوتر که آمد، گفت: حمید شنیدی؟
بدون این‌که منتظر باشم یا سوالی بکنم، گفتم: آره ... خدا بیامرزدش.

جنازه‌ی تعدادی از شهدا بین خط ما و دشمن جا مانده بود. البته می‌شد آنها را آورد، ولی با زحمت زیاد. کانال به‌قدری تنگ بود که امکان حمل مجروح در آن سخت بود. چهار نفر از بچه‌های تعاون لشکر که رفته بودند پیکر شهیدی را بیاورند، خودشان بر اثر اصابت ترکش همان‌جا شهید شدند و جنازه‌ها‌شان ماند. خراسانی گفت: چند تا از بچه‌ها رو بفرست برن شهدا رو از توی کانال بیارن عقب که جا نمونند.
چند تایی داوطلب شدند. هاتف در حالی که می‌لنگید، از سنگر پایین آمد و گفت: منم می‌خوام با اینا برم.
با خنده گفتم: تو فعلاً برو بشین توی سنگر تا پات خوب بشه.
شب قبل، هنگامی که هاتف و «غفاری» با هم در نزدیکی تانک سوخته در انتهای سمت چپ خاکریز نگهبان بودند، خمپاره‌ای کنار سنگرشان منفجر شد؛ درست روی گونی‌ها. اسلحه‌ی هاتف تکه‌تکه شد، اما در آن میان، فقط یک ترکش کوچک به پای او خورده بود. غفاری هم سالم مانده بود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که خمپاره، اسلحه را در دست او متلاشی کرده، ولی خودش سالم مانده. هر چه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد و سرانجام به هر زوری که بود، با وجود جراحت سختی که در مچ پایش داشت، در خط ماند. وقتی که خیلی اصرار کردم و گفتم: «با این زخم پات، تو که نمی‌تونی راه بری، پس بری عقب بهتره.» خندید و گفت: خب قرار نیست که همه‌ش راه برم، همین جا توی سنگر که می‌تونم بشینم و مواظب باشم عراقیا نیان جلو.
اصلا رسم بر و بچه‌های بسیجی در عملیات کربلای پنج این بود که پس از مجروحیت و در صورت توان، در خط می‌ماندند.
جر و بحث بین من و هاتف بالا گرفت. از او اصرار و از من انکار. وقتی از دستم عصبانی شد، من با خنده گفتم: بی‌خود نمی‌خواد داوطلب بشی، تو اگه خیلی دلت می‌سوزه، راه بیفت برو عقب تکلیف پات رو معلوم کن.
در حالی که چهره‌اش برافروخته شد، از سنگر بیرون آمد. اسلحه را به طرفی انداخت و شروع کرد به راه رفتن در پایین دژ و گفت: آخه مگه من چمه؟ فکر می‌کنی پام قطع شده؟ اگه پای منه، خودم می‌دونم چشه، تو نمی‌خواد غصه‌ی اون رو بخوری.
چند قدمی‌ رفت و برگشت، و من همچنان نگاهش می‌کردم. جلو آمد و گفت: خُب حالا چی می‌گی؟ هان؟
تبسمی سرد بر لبانم نشست. می‌دانستم هر جوابی به غیر از بله بدهم، مورد قبول او نخواهد بود، اما چاره‌ی دیگری نداشتم. می‌دانستم در حالی که جلویم راه می‌رفت و سعی می‌کرد صورت و حالتش را معمولی و عادی جلوه دهد، در وجودش دریای متلاطم درد در جوش و خروش است. این را می‌شد از چشمانش خواند و از پایی که به التماس جلو می‌رفت. بریده بریده گفتم: ببین سید ... نوکرتم، جان من بیا و بی‌خیال این قضیه شو. یکی باید به تو کمک کنه که خودت رو بکشی عقب، اون وقت می‌خوای بری شهید هم کول بگیری و بیاری؟ اگه من دارم به‌ت می‌گم، گوش کن. تو نمی‌خواد بری. تازه فکر این رو هم کردی که اگه بری، ما چه کسی رو بایس بذاریم سر پست نگهبانی؟ هفت هشت تا از بچه‌ها دارن می‌رن، پس کی این‌جا رو داشته باشه؟
همچنان عصبانی و ناراحت بود. نگاهی تند و معنی‌دار به چشمان من انداخت که مثلا می‌خواستم با خنده، بی‌تفاوت نشان‌شان بدهم، اسلحه‌اش را برداشت و به داخل سنگر رفت.
بچه‌ها رفتند تا از داخل کانال بین خط ما و دشمن، دوستان خود را که بعد از ظهر در هنگام درگیری با دشمن، پیکرها‌شان جامانده بود، به عقب بیاورند. تنگی کانال باعث می‌شد تا بچه‌ها برای انتقال مجروح‌ها، برانکارد را بالای سر خود، بیرون از کانال بگیرند. همین، لقمه‌ی خوبی برای تک‌تیراندازان و خمپاره‌های عراقی بود.

کمی که آتش سبک شد، به عنوان پاس‌بخش، رفتم تا به نگهبان‌ها سری بزنم. هاتف داخل سنگر بالای پست امداد نشسته بود. همان‌‌‌طور که در سنگر نشسته بود، نگاهش را به دشت تاریک مقابل دوخته بود. با وجودی که کنارش نشستم، با مشت به بازویش کوبیدم و سلام کردم، بدون این که رویش را برگرداند، جواب سلامم را داد. منوری سرخ که در هوا روشن شد، نگاهم به قطرات اشکی افتاد که روی گونه‌اش جاری بود. وقتی خواستم با دست اشک‌هایش را پاک کنم، رویش را به طرف دیگر برگرداند، ولی از رو نرفتم. با خنده گفتم: چیه؟ قهر کردی؟ حالا دیگه واسه داداش حمیدت ناز می‌کنی؟
نگاهم که کرد، تنم لرزید. عصبانیت در چشمانش موج می‌زد. با گریه گفت: ببین آقا حمید، من با تو عقد اخوت نبستم که جلوم رو بگیری. من باهات داداش شدم که به همدیگه کمک کنیم که بریم بالا، نه این‌که به خاطر عشق و محبت، جلوی هم رو بگیریم.
با همان خنده گفتم: خب مگه غیر از اینه؟
که گفت: فکر کردی من نفهمیدم به خاطر علاقه و محبتت به من، اجازه ندادی تا همراه بچه‌ها برم پیکر شهدا رو بیارم؟
که برایش قسم خوردم و گفتم: به جون عزیز خودت، اصلا بحث این حرفا نیست. آره من خیلی خاطرت رو می‌خوام، ولی به‌خدا قسم اصلا هدفم این نبود. مشکل این بود که تو با این پای داغونت نمی‌تونی خودت رو راه ببری. ببین سید، اون کانال اون‌قدر تنگه که یه آدم سالم به‌راحتی نمی‌تونه توش تردد کنه، اون‌وقت تو می‌خوای بری و پیکر شهدا رو هم بیاری عقب؟
هر‌‌‌طوری که بود از دلش درآوردم. همه‌ی اشک‌هایش را با دستم پاک کردم، بوسه‌ی جانانه‌ای از گونه‌اش گرفتم و رفتم تا به بقیه‌ی بچه‌ها سر بزنم. دیگر خیالم راحت شد که هاتف از دستم ناراحت نیست.

شب چهارشنبه هشتم بهمن، در سنگر نشسته بودیم که هاتف و بوجاریان آمدند پهلو‌مان. هاتف در حالی که اسلحه و تجهیزاتش را به دست گرفته بود، گفت: آقا حمید، من و بوجاریان امشب می‌ریم توی اون سنگر می‌خوابیم. اگه باهامون کار داشتی، من اون‌جا هستم.
دستش را که در دستم بود، فشردم تا تلافی ناراحتی شب قبل را دربیاورم. با خنده‌ای ملتمسانه گفتم: خودمونیم، خیلی جوش‌آورده بودی. کم مونده بود بزنی توی گوشم.
خندید و گفت: برو بینم بابا. حالم رو گرفتی. مگه من بچه‌ننه‌ام که نذاشتی برم؟ مگه خون من از اونا رنگین‌تر بود؟ فوقش شهید می‌شدم.
با خنده‌ای زیبا خداحافظی کرد و رفت.

زمین از شدت انفجار می‌لرزید. تنها جان‌پناه و دل‌خوشی ما، یک پلیت (ورقه‌ی نازک حلبی) بود که روی آن به قطر یک بند انگشت خاک ریخته بودیم و به عنوان سقف، بالای سرمان گذاشته بودیم. هر چه که بود، چشم‌مان به شعله‌های انفجار نمی‌خورد. شعله‌ی انفجاری در آسمان، هراس‌مان را بیشتر کرد. توپ‌های زمانی با صدای مهیب، ناجوانمردانه بالای خاکریز منفجر می‌شدند. خود را به زیر پلیت کشیدیم تا از ترکش‌های توپ زمانی در امان باشیم.
بدجوری ترسیده بودم. پاهایم سست شده بود. بدنم را سرمای عجیبی گرفته بود. در عین حال غرورم اجازه نمی‌داد کسی متوجه حالات روحی‌ام بشود. نمی‌دانستم چه کار کنم تا بتوانم هم اوضاع و احوال خرابم را پنهان کنم و هم روحیه‌¬ام را حفظ کنم. یک آن به یاد آیة‌الکرسی افتادم. آیة‌‌الکرسی جلد شده‌ی کوچک را از جیبم درآوردم و در انعکاس نور منورها شروع کردم به خواندن. شاید تا آن لحظه هیچ‌گاه خود را آن‌قدر محتاجش ندیده بودم. قبل از آن اصلا اهل این چیزها نبودم، ولی از وقتی وارد شلمچه شدم، آیة‌الکرسی و کلی ادعیه‌ی قرآنی را از حفظ شدم.
فکری به ذهنم رسید. شروع کردم به تعریف خاطره‌ای و گفتم: «یادش بخیر، هر وقت اتفاق بدی می‌افتاد یا مادربزرگم می‌خواست برای سلامتی ما دعا کنه، آیةالکرسی رو می‌خوند و این‌جوری دور سرمون فوت می‌کرد.» در حالی که برگه‌ی آیةالکرسی را در دست داشتم، آن را دور سر بچه‌ها و داخل سنگر گرداندم و به اطراف فوت کردم و مثلا با ادای مادر بزرگم، گفتم: ایشاالله همه‌تون به سلامت برگردین پیش پدر و مادرتون.
ظاهرا با خنده و شوخی این‌ها را گفتم، ولی بغض سختی در گلویم جا خوش کرده بود. همین‌‌‌طور که گوشه‌ی سنگر کپ کرده بودم، با خودم گفتم: خدایا، من نوکرتم، غلامتم. این دفعه رو هم بذار از این جهنم جون سالم درببرم، دیگه اصلا گناه نمی‌کنم. به جون خودت هر شب نماز شب می‌خونم. غیبت؟ اصلا؛ نه غیبت، نه دروغ. قول می‌دم هر شب جمعه بشینم پای درس‌هایی از قرآن آقای قرائتی تا آدم بشم. تو فقط بذار من از این خراب‌شده سالم برم ...
سعید زارعی که چشمانش به من خیره بود، متوجه احوالم شد و با خنده گفت: خودمونیم، بدجوری کپ کردی نه؟
که من بادی به غبغب انداختم و گفتم:من کپ کنم؟ بی‌خیال بابا. من قبل از این، صدبرابر بدتر از ایناشم دیده‌م.
ناگهان گلوله‌ی کاتیوشایی کنار سنگر بر زمین نشست و هر چه گل و لای بود، بر سرمان ریخت. من که شدیدا جاخورده بودم و ترسیده بودم، نمی‌دانستم چه عکس‌العملی نشان بدهم. چشمم افتاد به زارعی که قاه‌قاه می‌خندید. از خجالت آب شدم. زارعی با همان خونسردی گفت: خودمونیم، بدجوری ترسیدی نه؟!

خبری از بوجاریان و هاتف نداشتم. خیلی دوست داشتم بروم، سری به آنها بزنم و ببینم در چه وضعی هستند، اما شدت انفجار قدرت هر کاری را از من سلب کرده بود. مانند معلول‌ها، مانند پیرمردهای خانه‌نشین و زمین‌گیر شده بودم. اصلا نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. زارعی هم با وجود سن و سال کمش، خیلی بی‌خیال و با شوخی گفت: چیه پاس‌بخش¬؟ بریدی؟ پاشو برو یه سری به نگهبانا بزن.
اما من همچنان کپ کرده بودم. همچون ستونی بتونی، چسبیده بودم کف سنگر و جرأت بلند شدن نداشتم. هر لحظه که قصد می‌کردم اگر آتش کم‌تر شود، بروم و سری به سنگرهای نگهبانی بزنم، اما تا از جایم تکان می‌خوردم، خمپاره‌ یا کاتیوشایی نزدیک سنگر می‌نشست و باز مرا در جا می‌نشاند. کلافه شده بودم. تا آن وقت، آن‌قدر از خودم متنفر نشده بودم. آرزو می‌کردم کاش جای نگهبان‌ها توی سنگر بودم تا مجبور نباشم بروم و به همه‌ی سنگرهای توی خاکریز سربزنم.
از سنگر بیرون آمدم و به طرف پست امداد راه افتادم. از کنار سنگری رد شدیم که کاتیوشا کنارش خورده بود و گل و لای آن را پر کرده بود. رو به بچه ها گفتم:
- خدا رحم کرد کسی توش نبوده وگرنه داغون می‌شد.
و به سنگر پست امداد رفتیم. چند تایی از بچه‌ها که مجروح بودند، به انتظار آمبولانس روی خاکریز دراز کشیده بودند. آه و ناله خفیف‌شان به گوش می‌رسید که سعی می‌کردند به گوش بچه‌ها نرسد. شاید به‌ این دلیل بود که باعث تضعیف روحیه‌ی آنان نشود.
سراغ هاتف را از بچه‌ها گرفتم، اما در دژ نبود. به خاکریز عقب رفتم، آن‌جا هم نبود. بوجاریان هم نبود. فکر کردم که حتماً مجروح شده‌اند و رفته‌اند عقب، ولی حاج تیموری که پای هاتف را بسته بود، او را می‌شناخت و گفت: نه؛ هاتف توی مجروح‌های دیشب نبود.
ساعتی بعد یکی از بچه ها آمد و گفت: حمید از هاتف و بوجاریان خبر داری؟
- نه، چه‌طور مگه؟
- اون سنگر رو که کاتیوشا خورده بود بغلش و گل اومده بود روش، دیدی که؟ اگه یادت باشه، هاتف دیشب گفت من و بوجاریان با هم می‌ریم اون‌جا می‌خوابیم. یادت اومد؟
کمی فکر کردم، دیدم درست می‌گوید. اصلا حواسم نبود. پس آنها توی آن سنگر ... گفت: هر دو تایی‌شون کنار هم خوابیده بودند که کاتیوشا خورده بغل‌شون و گل و خاک اومده روشون. همون‌جوری خاک شدن و شهید شدن.
بغض گلویم را گرفت. باورم نمی‌شد. همان سنگری بود که صبح از کنارش رد شدم و گفتم: خدا رو شکر کسی توش نبوده.
حالا می‌شنیدم که هاتف و بوجاریان زیر آن شهید شده‌اند. هر دو آرام خفته بودند؛ مثل دو فرشته‌ی پاک و معصوم. نشانی از جان کندن در ظاهرشان نبود.
دیگر دل و دماغ نداشتم. می‌خواستم بنشینم گوشه‌ای و زار بزنم. داخل سنگر نشستم. سیامک گفت: دوربینت رو بده من برم ازشون عکس بگیرم.
با بی‌میلی، دوربین را از جیبم درآوردم و به سیامک دادم. سیامک رفت و من همچنان گوشه‌ی سنگر نشستم. اشکم درنمی‌آمد. اگر می‌خواستم گریه کنم، باید به ‌این می‌گریستم ‌که چرا گریه‌ام نمی‌گیرد. انگار چشمه‌ی چشمانم خشک شده بود. بغض فشار می‌آورد، ولی از اشک خبری نبود. مثل آسمان پر از ابر شلمچه که بارانی نمی‌بارید، ولی رعد و برق می‌زد و می‌خواست بترکد.
سیامک برگشت و گفت: بابا این چه دوربینیه؟ هر چی زور زدم دگمه‌اش رو فشار بدم، نرفت پایین.
دستی به آن زدم. شاسی دوربین آزاد شد و سیامک دوباره رفت، اما لحظه‌ای بعد باز برگشت. ناامیدتر از دفعه‌ی قبل، دوربین را گرفتم و گفتم: مثل این‌که دلش گرفته و حال نداره عکس بگیره.
این دومین باری بود که دوربین به گرفتن عکس رضایت نمی‌داد. چند متر دورتر از اجساد شهدا کار می‌کرد، ولی بالای سر آنها خراب می‌شد و دگمه‌اش از کار می‌افتاد.
جر و بحثم با هاتف جلویم مجسم شد که با پای مجروح می‌خواست داوطلب برود تا جنازه‌ی شهدا را بیاورد. در دل تأسف خوردم که چرا او را نفرستادم عقب. به یاد روزهای قبل افتادم که با او و مسعود کارگر در سنگر عقب استراحت می‌کردیم.

«غلامی چیمه» را که دیدم، خبر شهادت هاتف را دادم. او که در تهران، معلم دبیرستان هاتف بود و در همان محله‌ی خیابان غیاثی (خیابان شهید سعیدی) زندگی می‌کرد، با شنیدن خبر شهادت سید محمد خیلی ناراحت شد. گوشه‌ای نشست و آرام آرام اشک ریخت. اشک معلم در سوگ شاگرد خیلی سوزاننده بود. جالب‌تر آن‌جا بود که زیر لب گفت: آخرش شاگرد از آقا معلمش جلو زد ...
شب، یکی از بچه‌ها خبر شهادت محمد غلامی چیمه را در خاکریز‌های مقطّعی در منتهی‌الیه سمت چپ ما نزدیک محور لشکر عاشورا آورد. با شنیدن آن، چهره‌اش جلوی نظرم آمد، آن هنگام که خبر شهادت هاتف را به او دادم. چند سالی را با هم در سنگر مدرسه با عنوان معلم و شاگرد گذرانده بودند و حالا چند ماهی می‌شد که دوش به دوش هم در مهران و شلمچه می‌جنگیدند. سرانجام هر دو پرکشیدند. شاید غلامی چیمه آمده بود تا به شاگردانش در عمل و در زمین سرخ شلمچه، درس بیاموزد و نه فقط در پای تخته‌سیاه و مدرسه.

خسته و شکسته بر سر باقی مانده پیکر سید محمد هاتف

بهمن 1365 – بعد عملیات – اردوگاه کارون
صبح روز دوشنبه سیزدهم بهمن، دو اتوبوس آمد. همه‌مان را سوار کردند تا به پادگان دوکوهه برویم. هر کدام از دو اتوبوس نصفه مسافر داشتند. با خود گفتم: روزی که خواستیم برویم جلو، حدود 10 اتوبوس بودیم، اما حالا دو اتوبوس هم نمی‌شویم.
به پادگان دوکوهه که رسیدیم، تازه بغض‌مان ترکید. مخصوصاً وقتی که بچه‌های دیگر گردان‌ها آمدند و سراغ دوستان‌شان را از ما گرفتند. واحد تعاون لشکر، فرم‌هایی برای مشخص کردن وضعیت مفقودین به بچه‌ها داد. برای هاتف و بوجاریان فرم پر کردم.

[ ۱۳۸٩/٥/۱۸ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
آن که فهمید:
ایرانی بود. مثل من.
اون طور که خودش می گفت، ده – پونزده سالی می شد که از ایران رفته بود. چند سالی آمریکا بوده و دکتر شده بود و حالا هم توی سوئد زندگی می کرد.

ایرانی بود و درست مثل بعضی زنای ایرانی که تا از کشور خارج می شن، اولین چیزی که خودشون رو ازش خلاص می کنند، حجابه. انگار یه وزنه سنگین انداختند روی سرشون که توی همون هواپیما، تا فهمیدند از خاک ایران رد شدند، اون رو بردارند و پرت کنند اون طرف. اینم از همونا بود. بی حجاب که هیچی، هر روز یه مدل تیپ می زد.

خب منم ایرانی بودم و با اون همزبون. حالم گرفته می شد اون جوری با خارجی ها می گفت و می خندید. مثلا چند سال برای دفاع از ناموس مملکتم جنگیده و اسیر هم شده بودم!

خیلی خوش اخلاق بود. خیلی.
مودب و با احترام با همه حرف می زد. بخصوص از وقتی که فهمید یه ایرانی توی این بخش بستری شده. از اون مهم تر وقتی متوجه شد یه بسیجیه و چند سالی هم توی زندانای وحشت ناک عراق اسیر بوده و کلی شکنجه و اذیت شده.

فکر کنم احترام و ادبش به من بیشتر از بقیه بود. خیلی بهم می رسید. همسن آبجی بزرگم بود. ولی عمرا اگه من بذارم آبجیم تنها بره خارج. اونم این تیپی!

یه بدی دیگه هم داشت که خیلی برای من سنگین بود. اونم این که نماز نمی خوند. راستش یکی دو بار سر همین باهاش بحث کردم، ولی خب دیگه! این همه سال این طوری زندگی کرده بود و نمی شد ازش توقع داشت یه دفعه درست بشه.

یکی دو بار که لازم بود دکتر متخصص من رو ببینه و مشاوره بده، زنگ زد آمریکا و یکی از دکترای اون جا که خیلی ازش تعریف می کردند، با هواپیما اومد، من رو دید و برگشت کشورش.


عکس جنبه تزئینی دارد


یکی دو ماهی می شد از ایران اومده بودم.
وقتی رفتم بنیاد جانبازان، با هزار منت و غر و لند گفتند:
- ببین برادر، شما که خودت رزمنده بودی، آزاده هم بودی و الان هم جانباز هستی. شما که خودت بهتر از ما باید به "اسراف بیت المال" حساس باشی. شما تا حالا دو بار رفتی خارج از ایران و از مزایای مختلف استفاده کردی. بست نیست؟ فکر نمی کنی این جوری در حق بقیه جانبازا ظلم می شه؟ مگه بیت المال فقط در خدمت شماست؟ ما این همه جانباز عزیز داریم که باید برن خارج مداوا بشند، اون وقت شما فکر کردی هتله، راه به راه بری سوئد؟
ببینم ناقلا، نکنه اون جا خبر مبرایی شده ؟! هان! نکنه یه وقت گلوت پیش اون فرنگی مرنگیا گیر کنه ها! اگه خوبه، ما هم بیاییم!

خون خونم را می خورد. کی داشت از اسراف بیت المال گله می کرد. واقعا فکر می کرد من با این بدن داغون که نه راه می تونم برم نه نفسم بالا میاد، می خوام برم اون ور آب و توی دیسکو میسکوهاش بزنم به خوشی و ...

ای وای که آدم چقدر بد بخت بشه که گیر این جور ... بیفته. خوبه پرونده پزشکیم جلوشه و می بینه که حالا حالاها باید برم زیر تیغ جراحان داخل و خارج که تازه بتونم یه کمی مثل اون راحت زندگی کنم. درد نکشم. ازدواج کنم. با خیال راحت بچه دار بشم و مثلا از زندگیم لذت ببرم.

- ببین نابرادر، گور بابات. هم گور بابای تو، هم اون آقایونی که تا به ما می رسند جانماز آب می کشند و حافظ بیت المال می شن. خودم می رم. من که سلامتیم رو از سر راه نیاوردم. خودم می رم. به هر قیمتی که شده. یه قرون هم از شما نمی خوام. حداقل اون ورا بعضیا پیدا می شن که به یه مجروح جنگی کمک کنند. نه؟

هر چی تونستم از رفیقای زمان جنگم قرض کردم و هر طوری که بود، خودم رو رسوندم سوئد. به همون بیمارستانی که باید ادامه درمان می دادم. شانسم بود که این دفعه اون خانم دکتره به پستم خورد تا مجبور نشم جلوی کسی دست دراز کنم. به قول معروف: "گدایی کن تا محتاج خلق نشی!"

حالم خیلی بهتر شد. اصلا انگار پول بنیاد برکت نداشت که حالم بدتر می شد که بهتر نمی شد!
چیزی نمونده بود که از بیمارستان مرخص بشم. ولی یه چیزی بد جوری عذابم می داد. اونم اون خانم دکتر ایرانی بود. همون بی حجابه که نماز هم نمی خوند. خیلی حالم از دستش گرفته بود. نمی دونستم باهاش چیکار کنم. لج باز شده بود. خیلی هم. اصلا حرف گوش نمی کرد. حرف حرف خودش بود.

- آخه خواهر من، مگه می شه؟
- چرا نمی شه؟ کار که نشد نداره.
- ولی من نمی تونم قبول کنم.
- برای من اصلا مهم نیست که شما قبول کنید یا نه. مهم تصمیمی یه که من گرفتم. به حرف هیچ کس هم گوش نمی دم.
- وقتی من راضی نباشم که درست نیست.
- درست نباشه. مگه خودت بهم گیر نمی دادی که من که توی یه خونواده مسلمون به دنیا اومدم و بزرگ شدم، چرا نماز نمی خونم؟ چرا حجاب ندارم چرا ... اصلا مثل این جایی ها زندگی می کنم؟ خب منم می خوام همون طوری که خودم فکر می کنم، رفتار کنم. به هیچ کس حتی جناب عالی هم مربوط نیست.
- مربوط نیست یعنی چی؟ ناسلامتی من یک طرف قضیه هستم. منم حقی دارم. می خوای عذاب وجدان بگیرم؟ می خوای تا عمر دارم، خودم رو بدهکار حساب کنم؟
- نه اصلا. بدهکار یعنی چی؟
- یعنی همین کار حضرت خانم. آخه خواهر من ...
- چی گفتی؟
- هیچی.
- نه. همین جمله ای که الان گفتی.
- خواهر من. مگه چیه؟
خب همین دیگه. تمومه. من خواهرتم و می خوام یه هدیه کوچولو واسه برادر غرغروی خودم داشته باشم. کجای دنیا یه خواهر اونم بزرگ تر، نمی تونه به برادرش خدمت کنه؟ اصلا می دونی چیه، من از دین و ایمون، همین خواهر برادری رو از تو یاد گرفتم و بس. پس لطفا دیگه بحث رو ادامه نده.
- آخه ...
- گفتم که، آخه بی آخه. فقط لطف کن و زودتر وسایلت رو جمع کن که خودم می خوام برسونمت فرودگاه.
- شما؟
- بله من. مگه یه خواهر نمی تونه تاکسی سرویس برادرش بشه؟
- ببین خواهر من، بذار من با خیال راحت برم کشورم.
- کشورت؟ مگه کشور من نیست؟
چرا کشور شما هم هست. شما درست می گید. بذار اگه فردا افتادم و مردم، روحم عذاب نکشه.
- روحت عذاب نکشه؟ ایشاالله صد سال دیگه زنده باشی. مگه من می خوام چیکار کنم؟
- نمی خوای کاری بکنی. همون کاری که توی این دو سه ماهه با من کردی.
- مگه من کار بدی کردم؟ چرا شماها توقع دارید هرکسی می خواد از این کارا بکنه، باید هم تیپ و هم عقیده خودتون باشه؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه من شرافت و حیثیت سرم نمی شه؟ مگه من مملکت ندارم؟ این چه ظلمیه که شما می خوای به من بکنی؟
- من می خوام ظلم به شما بکنم؟
- بله شما. شما و امثال شما. فکر کردی من چون بی حجابم، مسلمون نیستم؟ فکر کردی من اگه ده پونزده ساله از ایران دورم و توی آمریکا دکتر شدم، آدم نیستم؟ دین و مملکت سرم نمی شه؟
- استغفرالله. من کی این حرفا رو زدم؟
- همین الان. با این خواهش و التماست که قبول نمی کنی. اصلا ببینم، مگه تو با اون سن کمت بلند شدی رفتی جلوی یه مشت نره غول وحشی جنگیدی، زخمی و اسیر شدی، از من و امثال من اجازه گرفتی که حالا من باید از تو اجازه بگیرم؟

هر طوری بود، باهاش خداحافظی کردم و اومدم ایران. مطمئنا هیچ وقت از خاطرم نخواهد رفت که اون خانم بی حجاب ایرانی، سال 1375 برای مداوای من که از بنیاد جانبازان رونده شده بودم، چیزی حدود 80 میلیون تومان از جیب شخصی خودش هزینه کرد و وقتی بهش گفتم:
- آخه خواهر من، من در توانم نیست این همه هزینه رو پرداخت کنم.
گریه اش گرفت و با بغض گفت:
- ببین برادر من، بذار این آخری، تکلیف خودم رو با تو روشن کنم. اگه می بینی من پونزده سال با خیال راحت توی بهترین دانشگاه های آمریکا درس خوندم و دکتر شدم، اگه می بینی من این جا دارم توی آرامش و آسایش زندگی می کنم، همه اینا، مدیون تو و امثال توئه. اگه امثال تو نمی رفتید جلوی دشمن وایسید، اگه امثال شما اون همه زجر و شکنجه رو توی اسارت تحمل نمی کردید، اگه تو، همین تو، این طوری سینه ات رو جلوی تیر و ترکش سپر نمی کردی یا شیمیایی نمی شدید، من هیچی نبودم. فهمیدی؟ بذار راحتت کنم. اگه من خیالم راحت بود که پدر و مادرم که عزیزترین چیزام هستند، توی تهران در آرامش و امنیت زندگی می کنند تا دخترشون توی جایی مثل آمریکا درس بخونه و دکتر بشه، فقط به خاطر تو و امثال توئه. پس تو رو به همون خدایی که هم تو می پرستی و هم من، دیگه هیچی نگو. راحتت کنم، من رو شرمنده نکن. من بیشتر از این دیگه در توانم نبود.
زبونم بند اومد. دیگه لال شدم. هیچی نتونستم بگم.

(از خاطرات یک آزاده جانباز شهرستانی، که شاید روزی اگر راضی شد، نام خودش و خانم دکتر را بنویسم.)



آن که نفهمید:
از بس برای این قسمت نمونه زیادی وجود داره، فقط شما را ارجاع می دم به آسایشگاه های جانبازان، دکاتره (دکترها) و کمیسیون های پزشکی تعیین درصد در دوران ریاست حافظان بیت المال! بر کشتی شکسته بنیاد شهید و جانبازان: شیخ مهدی کروبی، مهندس میرحسین موسوی، سردار محسن رفیقدوست، سردار محمد فروزنده، سردار دکتر حسین دهقان و ...
[ ۱۳۸٩/٤/٢۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اول با خودم اندیشیدم: چون تا امروز چندین بار توفیق زیارت روی دوست نصیبم گشته، مغرور شده و این دیدار عاشقانه برایم تکراری شده است! ولی خوب که فکر کردم، دیدم هر بار که به دیدارش می شتابم، اشتیاق و عشقم از دفعه قبل بیشتر می شود و این بار به راستی زبان در کامم چسبید و کلماتی را که عشق آن لحظات را یاد آوری کند، نیافتم.
جایتان خالی. دوشنبه 14 تیرماه همراه جمعی از دوستان به زیارت خورشید رفتیم.
من که چیزی ندارم بگویم، ولی بد نیست گوشه ای از آن روز خوش را از قلم "رضا مصطفوی" سردبیر مجله با صفای امتداد بخوانید:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم و تو در دلم نشستی

رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمی دیر رسیده بودیم. این کمی دیر رسیدن، انگار در خون ماست و یا با سرنوشت ما گره خورده است. درست مثل روزی که کمی دیر به دنیا رسیدیم و از قافله شهدا واماندیم.

زاویه دیدم را به صندلی آقا تنظیم کردم، در نقطه‌ای که چشمانم به چشمانش زل بزند، جاگیر شدم. عقربه‌های ساعت که به دوازده نزدیک می‌شود، ضربان قلب‌مان هم تندتر می‌زند. چرا در اشتیاق دیدار چهره معشوق، دل پرپر نزند؟ گویی فاصله سال‌ها انتظار در این پنج دقیقه کش آمده است و قلب می‌خواهد برای زودتر رسیدن، از قفس تنگ سینه خارج شود.

عقربه‌ها که درست در نشان 12 روی هم می‌ایستند، ستونی از نور از در وارد می‌شود و همزمان بغض نیز دروازه گلو را باز می‌کند چشم‌ها نیز شروع به باریدن می‌کنند.

بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را

سرعشق است که جز دوست نداند دیگر
می‌نگنجد غم هجران وی اندر گفتار

چشم در چشم یار، سلامی‌وعلیکی و اشکی که پرده‌در شده است و صدایی که دیگر از زندان حنجره خارج نمی‌شود. عجب حکایتی است رودررو شدن با یار و این تجربه شیرین دیدار. و چه کار بیهوده‌ای است حاشیه‌نگاری. نور متن که به چشمانت می‌خورد، از حاشیه‌ها هیچ نمی‌بینی.

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می، در طمع خام افتاد

طنین صدای یار در فضا طنین‌انداز می‌شود: «خوب، برادران راویان بفرمایید.» روایت راویان که خدمت حضرت‌آقا عرضه می‌شود. مهر تأییدی بر جریان روایتگری شهدا به عنوان یک حرکت تبلیغی روحانیت می‌زنند و بعد هم کمک‌های غیبی را در این راه قطعی می‌شمرند که در این راه خود شهدا به میدان می‌آیند. و این بشارت حضرت‌آقا عطر شهیدان را در مجلس دوباره می‌پراکند. بعد هم هشدار می‌دهند که مبادا روضه‌خوانی شهیدان به سرنوشت روضه‌خوانی برای سیدالشهدا(ع) در برخی دوره‌ها دچار شود و بیان هنرمندانه بدون افزودن پیرایه‌ها را لازمه این کار می‌دانند و برای نمونه نام می‌برند از واعظی مشهدی به نام حاج‌رکن که در روضه‌هایش با بیانی هنرمندانه، مجلس را زیر و رو می‌کرد، اما می‌گفت خاک بر دهان من اگر از شمشیر و نیزه نامی ببرم!

حضرت عشق، آنگاه التفاتی می‌کند و گوشه چشمی، رعایت حال معشوق... نه... وقتی فرمود «خوب، امتداد بفرمایید.» گویی زمین لرزید و زمان تنگ شد. چشم‌هایمان که لحظاتی بود به خشکی افتاده بود، دوباره بارید. دوباره بارید. دوباره بارید. چه می‌شد بگویی؟ در حضور معشوق مگر می‌شود از خودت بگویی.

با که گویم غم دیوانگی خود جز یار
از که جویم ره میخانه به غیر از دلدار

راهی کوی توام قافله‌سالاری نیست
غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ
غمزه‌ای تا گره از مشکل ما بگشایی

باید از او می‌گفتیم و از اشتیاقمان برای دیدن رویش و از اینکه در بلندای این قله، جز رضایت و لبخندش و در نتیجهُ شهادت، چیزی نمی‌خواهیم. چه می‌شد بگویی... برای آقا نوشته بودیم که تنها و تنها لبخند رضایتت را می‌خواهیم و حالا او نه لبخند، که لب گشوده بود:

«نامه برادران خوب و کوشا و عزیز امتداد را دیدم و خواندم. از این کار خوشحال شدم، اما یک نکته من را خیلی خوشحال کرد؛ آن هم اینکه شخص امضاکننده نامه، در آخر نامه نوشته بود: «افسر جوان جنگ نرم» و امضا کرده بود. این خیلی ارزش دارد. این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین می‌کند. کارتان کار بسیار خوبی است. دغدغه‌تان دغدغه ارزشمندی است.»

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

«این خودجوشی که بدون متولی رسمی و ابلاغ و دستور و از سر احساس تکلیف و روشن‌بینی این حرکت آغاز شده، ارزشمند است. همین چشمه‌های خودجوش است که مظاهرش را در عرصه‌های مختلف می‌بینیم. مسؤولین هم وقتی این کارها را ببینند، تشجیع می شوند و در این مسیر هدایت می‌شوند. ما از کار مجموعه امتداد و مجموعه راویان اطلاع نداشتیم؛ ناگهان می‌بینیم جوشید و این نشان از برکت این کارها دارد. کارتان کار خوبی است.»

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد
از سما تا به سماکش، کشش لیلا بود

بعد رو می‌کنند به فرزند شهید مفتح و می‌گویند «امروز جلسه ما همه‌اش یاد شهدا و نام شهداست.». مفتح که از تشکیل فراکسیون فرزندان شهدا در مجلس می‌گوید، آقا رسیدگی به فرزندان شهدا را مهم می‌شمارد و می‌فرماید: رسیدگی به خود شهیدان مهم‌تر است. و به شهید مطهری اشاره می‌کنندکه تمامی آثار وی با شهادتش، طعم و برکت و رواج دیگری یافت.

و بعد، اصل شهادت را اصل مهمی می‌خوانند و با اشاره به تلاش‌هایی که برای به حاشیه راندن مفهوم شهادت و جهاد و ایثار در سال‌های نه‌چندان دور، انجام می‌‌شد و جرأتی که برخی شش هفت سال پیش برای تمسخر این مفاهیم پیدا کرده بودند، از نمایندگان می‌خواهند تا از مجلس به عنوان منبر بزرگی در برابر کشور و چه بسا در برابر دنیا، برای ترویج و تکریم این اصل مهم استفاده کنند.

... چند دقیقه‌ای به اذان مانده. آقا فرصت را می‌دهند به برادران خارجی که سمت راست ایشان نشسته‌اند. ...

دیدار یار غایب دانی چه کیف دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

عصمت‌اللهی که دکترایش را از دانشگاه علامه طباطبایی گرفته و الان رئیس برد انتصابات ریاست جمهوری افغانستان است، جملاتش را با این بیت آغاز کرده است. از حمایت‌های آقا در دوران جهاد افغانستان و حمایت از دانشجویان افغانی قدردانی می‌کند و بعد از اقتدار و ثبات و امنیت و پیشرفت ایران در دنیا می‌گوید، و آنگاه، گویی دریافته باشد که ادب عشق، از معشوق گفتن است، لحن را تغییر می‌دهد و با بغض در گلو می‌گوید: آقا، تمام فرزندان شما در آن طرف مرزها شما را دوست دارند و چشم امیدشان به عنوان تنها کسی که مقتدرانه از اسلام دفاع می‌کند، به شماست. همین آقای دکتر راشد از برادران اهل تسنن است. ایشان می‌گفت من بیست سال است که برای دیدار رهبر معظم انقلاب انتظار می‌کشم و امروز صبح که برای دیدار آقا می‌آمدم، غسل زیارت کردم و وقتی که می‌خواستم راه بیفتم دوباره غسل کردم.

و بعد دکتر راشد، که خود افتخار فرزندی شهید را دارد، کوتاه سخن گفت، اما عشق و ادب و عرض ارادتش، جمع را منقلب کرد: «هرچند اگر تمام عمر را با شما سپری کنیم، باز کم است. ما در دنیا بعد از خدا امیدمان به شماست. می‌خواهم ما و خانواده ما و تمام مسلمانان دنیا را از دعای خیرتان محروم نفرمایید.»

حضرت آقا هم فرمودند: مسائل افغانستان، مسائل خود ماست. ما رنج‌های شما را با تمام وجود حس می‌کنیم؛ شادی‌هایتان هم موجب شادی ماست. خدا ان‌شاالله اشرار گوناگون را از سر شما کم کند تا افغانستان به جایگاه واقعی خود در جهان اسلام دست یابد.

صدای اذان بلند شد و آقا جمع را به نماز فراخواندند. ذرات، گرداگرد خورشید را گرفتند و هر یک کلامی از سر عشق و شوق می‌گفت. من بودم و آستان حضرت دوست... گویی تمام حاشیه‌ها ذوب در متن شده بود. هیچ‌کس نبود. چشم در چشمش دوختم و عرضه داشتم: اجازه می‌فرمایید دستتان را ببوسم. دستی را که تقدیم خدا کرده بود، پیش آورد. گرمای دستش لبانم را آتش زد...

دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست
آن که دیوانه خال تو نشد عاقل نیست

حضرت دوست، هر چند به کندی، اما هر لحظه به در خروجی نزدیک و نزدیکتر می‌شدند و چشم‌های مشتاق جماعت که آقا را مشایعت می‌کرد و در حسرت لحظاتی دیگر که نقش دوست از سرای چشم‌ها می‌رود، در لحظه وصل، غم هجران می‌چشید.

داستان غم هجران تو گفتم با شمع
 آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

پاورقی: در این سلوک معنوی، طفیلی این دوستان بودم: حسن ابراهیم‌زاده، حمید داوودآبادی، غلامعلی نسایی،  خانم شکوریان فرد، حاج حسین یکتا، داوود صالحی، علی یکتا.

نقل از: وبلاگ قمقمه

[ ۱۳۸٩/٤/۱٧ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
پونزده – شونزده سال بیشتر نداشت. بابا هم نداشت. خودش بود و مادرش و یه داداش عقب افتاده. هر چی مادر خسته‌اش توی گوشش خوند:
- آخه بچه جون، تو هنوز کوچیکی، تفنگ قدش از تو بلندتره. چه جوری می‌خوای بری جبهه؟
پاش رو کرد توی یه کفش که:
- مگه من چیم از بچه‌های همسایه‌مون کم تره که رفتند جبهه و از دین و میهن شون دفاع کردند؟
آخرش رفت.

سه راه مرگ بود و خون. شلمچه بود و آتش. خمپاره بود و انفجار. ترکش بود و بدن نحیف و ضعیف آقا کوچولو که "تنش به ناز طبیبان گرفتار آمد" و دو سه تا ترکش نقلی و کوچولو، به اندام خسته‌اش بوسه زدند.

جنگ که تموم شد، اون باید هر طوری که شده، نون خونواده رو تامین می‌کرد. به کمک همرزماش، تونست یه شغل دولتی دست و پا کنه و قراردادی بشه. ده بار تا حالا خواستند بندازنش بیرون. آخه می‌گن مدرک نداری. مهندس و دکتر نیستی!
یه مرد بین شون پیدا نشد بگه آخه بچه‌ی شونزده ساله که به رگ غیرتش برخورده، رفته جبهه و ترکش ناکارش کرده، کی فرصت داشته درس بخونه که امروز دکتر و مهندس بشه؟

خودم دیدمش. خود خودم. خود نامردم. خود بدبختم که شهدا نفرینم کردند تا بمونم و وضع همرزمامم رو این جوری ببینم.
وای ... خدا نکنه شهدا بخوان در حق ما بدبختا نفرین کنند.

شب بود. آخر شب. خیابونا داشت خلوت می‌شد.
داشتم از هیئت برمی‌گشتم. هیئت گردان. ماشاالله همه‌ی بچه‌های گردان واسه‌ی خودشون "بیزینس من" شدند. آفتابه و دمپایی پلاستیکی صادر می‌کنند آفریقای جنوبی و طلا و هزار کوفت زهرمار از اون جا وارد می‌کنند. خلاصه هر کدوم واسه‌ی خودشون کسی شدند. دیگه پول شون پارو که هیچی، با لودر حساب بانکی‌شون رو این ور و اون ور می‌کنند.
داشتم از جمع بی‌صفای بچه‌های هیئت گردان که برای خالی نبودن عریضه، هر چند وقت یه بار دور هم جمع می‌شن و یکی هم مثل من، براشون او اون روزای جنگ خالی می‌بنده، برمی‌گشتم. خب خالی بندی نوبتیه دیگه!

شب بود. شلمچه نبود دیگه. تهران بود. میدون امام حسین (ع). با موتور بودم. سر کوچه‌ی ‌شهرستانی، یه چیز دیدم که موهای تنم سیخ شد.
از اون چیزا زیاد دیده بودم و پوستم کلفت شده بود، ولی این یکی خیلی فرق می‌کرد.
خودش بود. همون کوچولوی سه راه مرگ.
دولا شده بود روی زمین و داشت یه چیزایی جمع می‌کرد.
- مهمات؟
- نه.
- فشنگ و موشک آر.پی.جی؟
- اونم نه.
آخه توی کوچه‌ی شهرستانی تهران، اونم آخر شب که همه دارند مغازشون رو تمیز می‌کنند و ته مونده‌ی میوه‌هاشون رو می‌ریزند بیرون که ...
- میوه؟
- آره میوه ولی چه میوه‌ای؟
ارزون. نه اصلا مفت مفت. مجانی. آخه یارو داشت می‌ریخت بیرون. دیگه کسی پول پای اونا نمی‌داد.

خودم دیدم. یه بار دیگه هم زاغش رو زدم، بازم دیدم.
دولا شده بود توی جعبه‌های چوبی، لای میوه‌های لهیده و گندیده، بهترین هاش رو سوا می‌کرد تا ببره خونه و ...

- می‌گم محمود، صدهزار جفت دمپایی دارم، چقدر سود می‌دی برام آبش کنی؟
- می‌گم محسن، یه بار سنگین دارم، دیش و ریسیور توشه، براش مشتری داری؟
- می‌گم رضا، هنوزم توی گمرک آشنا داری کار مارو راه بندازه؟

 


آن که نفهمید:
شونزده – هیفده سالش بود. اونم اومد جبهه. با چند تا بچه‌های دیگه مثل خودش. آخه آقازاده بودند. چند تایی محافظ، همیشه دو رو و برشون می‌پلکیدند تا خدایی نکرده، توی جبهه، بین رزمنده‌ها تروریست پیدا نشه و پسر حاج آقا رو ترور کنه و به مملکت ضربه‌ی جبران ناپذیری وارد کنه!
خدا قبول کنه. اومد جلو و توی همون سه راه مرگ شلمچه، یه خمپاره که محافظا نتونستند جلوش رو بگیرند، زد و پای آقاتقی رو قطع کرد.
واویلایی شد مملکت. همه‌ی بیمارستان ها، کل بنیاد شهید و ... بسیج شدند تا آقاتقی سالم بشه.
خدا خیرش بده. هر چی باشه اونم جانبازه و برای دین و میهن فداکاری کرده.
ولی نه مثل آقا کوچولوی فهمیده‌ی ما!
آقاتقی اصلا کوچه‌ی شهرستانی رو بلد نیست. اصلا نمی‌دونه میوه رو کیلویی می‌خرند یا متری.
درصد جانبازی چیه؟ خجالت داره. دهنت رو آب بکش.
از اون روز تا همین یکی دو ماه پیش، آقاتقی - که باباش فقط مسئول رسیدگی به بعضی جانبازای خاص بود - هر چند وقت یه بار برای مثلا درمان، می‌ره انگلیس و آلمان، تا هم واسه‌ی باباش سوغاتی‌های آن چنانی بیاره، هم بدن عزیزش رو چکاپ کنه. خدا رو چه دیدی، شاید پای قطع شده‌اش رشد کرد.
خب حالا در کنار این سفرهای درمانی، دو سه تا کار تجاری کوچولو هم بکنه و برای تنوع و "تغییر" آب و هوا به گوشه و کنار دنیا سر بزنه که گناه نیست!

[ ۱۳۸٩/۳/٢٩ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

می دانم تقصیر خودم است. خودم که به برخی ماهیگیران از آب گل آلود، اطمینان کردم.
چند روز پیش، فردی از روزنامه "وطن امروز" تماس گرفت و با اصرار فراوان، درخواست نوشته ای کوتاه درباره انتخابات دهم ریاست جمهوری نمود. جالب این که آن قدر بر کوتاه بودن نوشته تاکید کرد که قصد کردم اصلا چیزی ننویسم.
به رسم ادب، متنی مختصر و کوتاه نوشتم و به نشانی روزنامه ایمیل کردم. متاسفانه امروز (شنبه 22/3/1389)، در کمال تعجب، نوشته ای دیدم که خودم از آن جا خوردم. چیزی نمی گویم جز این که:
رسم امانت داری این نیست ای به اصطلاح دوستان.
رسم روزنامه نگاری حرفه ای هم این نیست که تفکرات و نظرات خودتان را از زبان دیگران به خورد مخاطب بدهید.
پس تفاوت شما با آقای "موسوی خوئینی ها" که خود شخصا مطالب ستون ویژه "الو سلام" را به نام "تماس های تلفنی خوانندگان روزنامه سلام" می نوشت، چیست؟

متن اصلی بنده:
هوالرحمن
از جنگ تحمیلی تا جنگ نرم
21 سال پس از آن که آتش "جنگ تحمیلی" قدرت های استکباری فروکش کرد، شاید که به خیال خوش بعضی، بدخواهان ملت ایران، آرام گرفته و خفته بودند؛ ولی از همان اولین روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 تا همین امروز و لحظه، به طراحی نقشه های مختلف و به دنبال آن عملی ساختن آنها برای به زانو درآوردن ملت مقاوم و مسلمان مشغول بوده و هستند.
بدون شک، تنها اتکا به خداوند سبحان، 30 سال ولایت و رهبری هوشمندانه امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری، و استواری ملت، توطئه های بدخواهان را نقش برآب کرد.
آن چه در آخرین روزهای خرداد 1388 بر ملت ایران رفت، نه یک اتفاق و خطا، که بخشی از نقشه ای بسیار عظیم بود که روزگاری در شکل و شمایل "جنگ تحمیلی" و نظامی نمود یافت و پس از شکست قطعی، طرح های بعدی در دستور کار قرار گرفت. و "جنگ نرم" که سال ها پیش از آن جریان داشت، مقدمه ای بود بر آن ایام تلخی که بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شاهد بودیم.
و این جنگ، همچنان با شکل و طریقی دیگر، در خفا و با گزینش نیرو از دوستان دیروز و وازدگان امروز، به دنبال عملی کردن خواست های نامشروع بدخواهان جهان اسلام و ملت ایران و دشمنان ولایت اهل بیت (ع) است؛ که، پس از وفات پیامبر اسلام (ص)، همه آنانی که با مولا علی (ع) زاویه دار شدند، ریشه شان در ولایت ناپذیری و پیروی از نفس اماره خویش بود و بس.
حمید داودآبادی


متن منتشر شده در وطن امروز:
پایداری از جنگ تحمیلی تا جنگ نرم
حمید داوودآبادی*:
21 سال پس از آنکه آتش «جنگ تحمیلی» قدرت‌های استکباری فروکش کرد، شاید به خیال خوش بعضی، بدخواهان ملت ایران، آرام گرفته و خفته بودند، ولی آنها از همان نخستین‌ روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 تا همین امروز و لحظه، به طراحی نقشه‌های مختلف و به دنبال آن عملی ساختن آنها برای به زانو درآوردن ملت مقاوم و مسلمان مشغول بوده و هستند. آنچه در آخرین روزهای خرداد 1388 بر ملت ایران رفت، نه یک اتفاق و خطا که بخشی از نقشه‌ای بسیار عظیم بود که روزگاری در شکل و شمایل جنگ تحمیلی و نظامی نمود یافت و پس از شکست قطعی، طرح‌های بعدی در دستور کار قرار گرفت و«جنگ نرم» که سال‌ها پیش از آن جریان داشت، مقدمه‌ای بود بر آن ایام تلخی که بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری شاهد آن بودیم. نبرد حق و باطل، همچنان با شکل و طریقی دیگر، در خفا و با گزینش نیرو از دوستان دیروز و وازدگان امروز نمود یافت و به دنبال عملی کردن خواست‌های نامشروع بدخواهان جهان اسلام و ملت ایران و دشمنان ولایت اهل‌بیت(ع) برآمد. پیش‌تر در اوج جنگ سرد و پیش از فروپاشی شوروی، در سال‌های پایانی دهه 80، اصطلاح «جنگ نرم» برای نخستین‌‌بار در کمیته خطر جاری و با مشارکت استادان برجسته علوم سیاسی و مدیران سابقه‌دار سازمان سیا و پنتاگون مورد طرح و بررسی قرار گرفت و نهایتاً تنها راه به زانو‌ در‌آوردن شوروی، جنگ نرم و فروپاشی از درون معرفی شد. عناصر غربی چون هانتینگتون و جین شارپ با کمک دنیای غرب و سرویس‌های انگلیسی و آمریکایی، راه‌حل‌های استراتژیکی و تاکتیکی جنگ نرم را نوشتند تا توپ و تانک و ادوات جنگ نظامی را در وارد کردن شبهات و القای دروغ و توهین به رهبری و امام راحل به میدان جنگ نرم بیاورند و به جای جسم، مغز و روح را هدف بگیرند. این جنگ نرم هم، جنگی تحمیلی است. در این جنگ هم ملت ایران به میدان آمدند و با تکرار پایداری و مقاومت دوران جنگ تحمیلی، دشمن را به شکست واداشتند. در طول 8 سال دفاع مقدس، مردان، زنان و جوانان ایران اسلامی، حکم جهاد امام خویش را لبیک گفتند و عاشقانه به میدان‌های جنگ فوج فوج سرازیر شدند تا جبهه اسلام خالی نماند. در جنگ نرم هم ملت بابصیرت ایران، آن زمان که مقام معظم رهبری (مدظله) فرمودند: «مبارزه با جنگ نرم دشمن اولویت اصلی کشور است» در میدان پایداری حضور یافتند و حماسه‌هایی چون نهم دی و 22 بهمن را خلق کردند. براستی که «ان حزب الله هم الغالبون».
* نویسنده دفاع مقدس و ادبیات پایداری
روزنامه وطن امروز – شنبه 22/3/1389
http://www.vatanemrooz.ir/1389/3/22/VatanEmrooz/442/Page/8/index.htm

حالا من مانده ام و پشت دستی داغ کرده، تا به دوست نمایانی که دیر آمده اند و زود می خواهند بروند، اطمینان نکنم.
راستی: شنیده ام که اینان قصد دارند به دفاع مقدس هم بپردازند! وای ی ی ی ی ی.
چه آش شوری شود آن دفاع مقدس تحریفی و ساختگی!

[ ۱۳۸٩/۳/٢٢ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در سالروز قیام 15 خرداد 42 ده ها نفر از اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه انقلاب اسلامی در یکی از خواستگاه های مردمی این نهضت (پیشوای ورامین) گردهم آمدند.

گردهمایی بزرک اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه انقلاب اسلامی

www.honarenghelab.blogfa.com

 نسل دیروز و امروز 

دکتر حسن عباسی

دکتر حسن عباسی

وحید جلیلی، عبدالحسینی عکاس

محمود عبدالحسینی و وحید جلیلی

ابوالقاسم طالبی - حسین قدیانی - مسعود دهنمکی - حمید داودآبادی

رضا برجی و محمود جوانبخت

[ ۱۳۸٩/۳/۱٦ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پای صحبت‌های حمید داودآبادی از خرمشهر تا لبنان
حمید داودآبادی، از نوجوانی جبهه‌های جنگ را درک کرده، ابتدا در ایران و بعدتر در میدان جهاد در جنوب لبنان. با او در آستانه‌ی چهارم خرداد، سالروز آزادی جنوب لبنان، درباره‌ی آزادی غرورآفرین، درباره‌ی لبنان و درباره‌ی حزب‌الله پیروزش گفت‌وگو کردیم.
داودآبادی کتاب "پاره‌های پولاد" را هم در همین زمینه نوشته و چاپ عربی‌اش را هم به تأیید "سیدحسن نصرالله" راهی لبنان کرده است. با ما در این گفت‌وگو همراه شوید.

- چه ارتباطی بین فتح خرمشهر و آزادی جنوب لبنان می‌بینید؟
* این پیروزی‌ها در واقع اعتماد به نفس ویژه‌ای به اعضای مقاومت در سراسر دنیای اسلام داد. در واقع آزادی خرمشهر منجر به اشغال جنوب لبنان شد. اینها مستقیم به هم ربط داشت. یک گروه تروریستی متعلق به "ابونضال" (ترویست فلسطینی که زیر نظر صدام کار می‌کرد) "شلومو آرگوف" سفیر اسراییل در لندن را ترور کردند که زخمی شد. اسراییل این را بهانه قرار داد برای حمله به لبنان! گفت می‌خواهیم جواب فلسطینی‌ها را بدهیم. بعدها روزنامه‌ی "گاردین" در گزارشی از دادگاه این اتفاق، جملاتی از رئیس این تیم تروریستی در دادگاه نوشت که "این کاری که ما کردیم، یک کار مشترک بین اسراییل و عراق بود؛ چون ایران داشت از خرمشهر خیلی جلوتر می‌آمد!"
صدام هم بعد از فتح خرمشهر آن قدر احساس خطر کرد که دستور داد گارد ریاست جمهوری، یک دیوار دفاعی دور بغداد بکشند. یعنی بغداد را هم در خطر دیده بود، چه رسد به بصره. "ساموئل کاتز"، کارشناس اسراییلی گفته بود: "اگر ایران در جنگ پیروز شود و خمینیسم در منطقه رواج پیدا کند، باید گفت: وای بر آمریکا، وای بر اسراییل."
اینها همه‌ی تلاش شان این بود که ایران نباید پیروز شود و از طریقی سر ما را به لبنان گرم کردند.

- ما بعد از فتح خرمشهر می‌توانستیم پیشنهاد آتش بس را بپذیریم و بعد با خیالی آسوده، به لبنان بپردازیم. چرا این کار را انجام ندادیم؟
* اولاً این چیزها نبود و فقط تبلیغات بود. یک هیأت رسمی یا یک نامه رسمی موجود نبود. این که می‌گویند عربستان گفته بود همه‌ی غرامت جنگی ایران را می‌دهم، همه‌ی اینها شایعات است؛ کسی هنوز مستندی ارائه نداده است.
ثانیاً ما دنبال آتش بس نبودیم؛ دنبال صلح بودیم. آتش بس یعنی عین سوریه و اسراییل؛ حدود سی و اندی سال است آتش بس دارند، اسراییل راحت با هواپیما، خیلی از مناطق نزدیک دمشق را هم می‌زند می‌رود؛ سوریه هیچ کاری نمی‌تواند بکند. از طرفی قسمتی از خاک سوریه، یعنی "بلندی‌های جولان" هم، همچنان در اشغال اسراییل است. آتش بس این نیست که دشمن برگردد سر مرز خودش، اسیران را آزاد کند و ...آتش بس یعنی فعلاً نجنگید تا ببینیم چه می‌شود. اینها (هم عراق، هم آمریکا و اسراییل که کمکش می‌کردند) می‌خواستند زمان بگیرند تا عراق را برای مقابله با ایران تجهیز کنند. اینها نتوانستند به بهانه‌ی آتش بس این کار را بکنند و سر ایران را به آتش بس گرم کنند، قضیه‌ی لبنان را پیش آوردند.

- واکنش ایران به این اتفاق چه بود؟ یعنی آن طور که آنها می‌خواستند سرگرم لبنان شد یا خیر؟
* متأسفانه آنها کمی در هدف شان موفق شدند. ایران دو تیپ قوی خودش، یعنی تیپ 27 محمد رسول الله از سپاه و تیپ ذوالفقار از ارتش را به لبنان فرستاد. از طرفی صدام اعلام کرد که حاضرم به ایران اجازه بدهم از خاک عراق عبور کند و در دفاع از لبنان بجنگد! همه‌ی کشورهای عربی می‌گفتند: "ایران اگر راست می‌گوید، برود با اسراییل بجنگد!" ولی حتی یک کشور عربی به کمک سوریه و لبنان نیامد. همه‌ی اینها تبلیغات بود که ایران را به دام بکشانند. ایران نیرو برد لبنان و بعد که فرماندهان آمدند خدمت امام گزارش دادند، امام خیلی عصبانی شدند و گفتند همه‌تان را گول زدند. جبهه‌ای از ایران تا لبنان پیش روی شما باز کردند؛ می‌توانید این جبهه را پر کنید؟!
اینها با این کار، از ما زمان گرفتند و از آزادی خرمشهر تا عملیات رمضان که یک ماه و نیم بعد انجام شد، بیشترین میزان تسلیحات وارد عراق شد. مدرن‌ترین تانک‌های "تی 72" ضد موشک از روسیه وارد شد. بعد از خرمشهر، تمام منطقه‌ی شلمچه عین کف دست صاف بود، ولی در عرض یک ماه، زمین را مسلح کردند با کانال و میدان مین و سیم خاردار که ما در عملیات رمضان، سر همین‌ها گیر کردیم ...

- چطور در آن فضایی که لبنان درگیر جنگ داخلی بود، مقاومت حزب‌الله شکل گرفت؟
* به خاطر نفس قدسی امام که در لبنان بود، مقاومت تشکیل شد. "شیمون پرز"، در این زمینه اعتراف جالبی دارد؛ می‌گوید: "این ما بودیم که حزب‌الله را درست کردیم؛ ما برای سرکوب مقاومت فلسطینی به لبنان حمله کردیم، ولی با دست خودمان باعث تحریک شیعیان شدیم تا حزبی علیه ما درست کنند."
می‌گویند "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد." لبنان درگیر یک جنگ داخلی بود، همه‌ی گروه‌ها از مسیحی، سنی و شیعه همدیگر را می‌کشتند و هیچ کس با اسراییل کار نداشت. اسراییل که حمله کرد، همه‌ی حواس‌ها به اسراییل برگشت. شیعیان دست از جنگ کشیدند و حزب درست کردند. آن هم زمانی که با مفقود شدن "امام موسی صدر" و شهادت "مصطفی چمران"، شیعیان در جنوب لبنان از هم پاشیده بودند. با تشکیل حزب‌الله، شیعیان جان گرفتند، 18 سال مقاومت کردند تا سال 2000 م (1379 ه.ش) که اسراییل از لبنان فرار کرد. این یکی از برکات بزرگ است؛ چرا که اسراییل تا آن زمان شعار "از نیل تا فرات" را می‌داد، ولی بعد رسید به این که ما اگر خیلی زرنگ هستیم، همین جایی را که گرفتیم، نگه داریم؛ فعلاً نمی‌خواهد از نیل تا فرات را بگیریم. تلفاتی که اسراییل طی 18 سال جنگ با لبنان داد، در جنگ با 6 کشور عربی نداده بود، آن هم در برابر گروهی که نوپا و کم تجربه بود. بچه‌های حزب الله همه زیر 20 سال بودند. وقتی می خواستند در منطقه عملیات کنند، مواد منفجره را از گروه‌های فلسطینی می‌خریدند! اصلاً اسراییل فکر نمی‌کرد چنین گروهی بتواند به چنین جایی برسد.

- چرا اسراییل نمی‌تواند با این گروه مقابله کند؟
* شیمون پرز اعتراف خوبی دارد. بعد از عملیات شهید "ابو زینب" بود. در هنگام بازدید پرز از مجروحین آن عملیات، خبرنگاری پرسید: "چه شد؟! شما که می‌گفتید ما شیعیان لبنان را به راحتی از بین می‌بریم؛ چرا نتوانستید؟!" شیمون پرز با عصبانیت گفته بود: "ما به لبنان رفتیم و اینها را از مرگ ترساندیم. گفتیم اگر عملیاتی کنید، شما را می‌کشیم، ولی وقتی خودشان با دست خودشان، در میان ما، خود را منفجر می‌کنند، دیگر اینها را از چه چیزی بترسانیم؟!"

- عقب‌نشینی از جنوب لبنان چطور اتفاق افتاد؟ طی چه زمانی؟
* اسراییل در مجلسش تصویب کرد که در عرض یک ماه و نیم، ارتش اسراییل، جنوب لبنان را ترک کند. این خبر که اعلام شد، 24 ساعت طول نکشید که نیروهای اسراییلی با سرعت، با تانک هایشان فرار کردند و جالب این که نیروهای مزدور "آنتوان لحد" را جا گذاشتند و آنها به دست مردم لبنان افتادند. بعداً سر همین قضیه، بین آنتوان لحد و اسراییل دعوا شد. حتی کلی تجهیزات نظامی‌شان آن جا ماند.
"بن گوریون" تئوریسین صهیونیست می‌گوید:"در اولین جنگی که اسراییل شکست بخورد، سقوطش آغاز می‌شود." ‌گفته می‌شود که اولین شکست، جنگ 33 روزه است، اما من می‌گویم سال 2000 است که اسراییل برای اولین بار در تاریخ تشکیلش، عقب‌نشینی کرد، فرار کرد آن هم با چنین ذلتی.ارزش این پیروزی را ما نفهمیدیم که ارتش چهارم دنیا در برابر یک حزب بسیار کوچک، مجبور به فرار و شکست شد. بعد از این ما رسیدیم به جنگ 33 روزه.

-  تا چه حد این پیروزی‌ها را متأثر از انقلاب اسلامی ایران می‌دانید؟
* همه‌ی اینها، چه بخواهیم، چه نخواهیم ثمره‌ی انقلاب اسلامی ایران است. من نمی‌دانم برخی مسئولان ما چه چیزی را می‌خواهند انکار کنند؛ امام در روز اول هم گفت. انقلابی که امام درست کرد برای ایران نبود؛ نهضت جهانی اسلام بود. چون برای امام اصلاً کشور مطرح نبود. خاک و مرز مطرح نبود. به این دلیل که امام "خدایی" فکر می‌کرد، ولی مسئولان ما "دنیایی" فکر می‌کنند. شما وقتی خدایی فکر کنید، برای شما هیچ مرزی وجود ندارد. ولی اگر دنیایی فکر کنید، پست و مقام و گروه و مال و اسم کشور خودت را بهانه می‌کنی که تا بگویی "به من چه، کشورهای دیگر، هر طوری شد، شد!"

- آزادی جنوب لبنان طی یک عملیات اتفاق افتاد یا نتیجه‌ی مقاومتی چند ساله بود؟
* عملیات‌های حزب الله با عملیات‌های ما، فرق دارد. مثلی در لبنان هست که می‌گوید "شب برای اسراییل است." روی هر تپه، سه تانک "مرکاوا"ست، تانک‌هایی کامپیوتری که هر کدام پروژکتوری با برد3-2 کیلومتر داشتند. این پروژکتور مدام بالای تانک می‌چرخید، بدون آن که کسی داخل تانک باشد. یک خرگوش که تکان می‌خورد، 7 گلوله‌ی کالیبر 23 که ضد هوایی هم هست، می‌زد به این خرگوش، چه رسد به آدم! از طرفی یک نیروی گشتی اسراییل که می‌خواست بیاید عملیات‌، یک لباس ضد گلوله می‌پوشید، کل حجم لباسش یک کیلو و نیم بود. نیروهای مقاومت اصلاً لباس ضد گلوله نداشتند. اگر هم می‌خواستند تهیه کنند، 15 کیلو حداقل وزنش بود. سرباز اسراییلی اسلحه "ام.15" دستش بود که از نظر سبکی وزن مثل تفنگ اسباب‌بازی بود. عینک دید در شب داشتند. تفنگ‌های شان لیزر داشت. در روز هم هواپیماهای بدون سرنشین "ام‌.کا"، مدام می‌چرخیدند، روی هدف قفل می‌کردند، محل هدف، از مانیتور پایگاه نمایش داده می‌شد، پنج دقیقه بعد هلی کوپتر‌ "آپاچی" می‌آمد و هدف را می‌زد! یکی از لبنانی‌ها یک بار به من گفت: اینجا شلمچه نیست؛ اینجا جنگ تکنولوژی است! علاوه بر این تجهیزات، اسراییل از جاسوسان و مزدوران هم استفاده می‌کند. درآمد یک آدم ساده‌ی کشاورز لبنانی در جنوب لبنان، حداکثر 400 دلار است. با کوچک‌ترین خبری که کسی به اسراییلی‌ها می‌داد 200 دلار، فردا دم در منزل تحویل می‌گرفت. این خبر دادن به علت وجود امکانات بی‌سیم و نزدیکی پایگاه‌های اسراییلی خیلی هم ساده بود. به این ترتیب اسراییل جاسوس پروری می‌کرد.

-  با همه‌ی اینها، اسراییل مجبور به عقب‌نشینی می‌شود، چرا؟
* اسراییل چند ضربه‌ی سنگین خورد. یکی کشته شدن ژنرال "گلد اشتاین"، یکی زدن ماشین "اسحق رابین"، یکی زدن ماشین "آمنون شاهاک" رئیس ستاد ارتش اسراییل که مجروح شد و همه نشان می‌داد که اینها توانسته‌اند تا این حد در خاک اسراییل نفوذ کنند. به رغم این که اسراییل با هدف تشکیل کمربند امنیتی برای شمال فلسطین، جنوب لبنان را اشغال کرد. حالا لبنانی‌ها چه می‌کردند، وارد این منطقه می‌شدند، می‌رفتند سر مرز فلسطین و شهرهای اسراییل را می‌زدند. یا موشک‌های کاتیوشا که به کابوسی برای اسراییل تبدیل شده بود که اینها از کجا موشک کاتیوشا می‌زنند! این فشاری که حزب الله آورد و ضربه‌هایی که زد، یک عملیات ادامه دار بود که چند سال طول کشید.
از موارد دیگری که به حزب الله خیلی کمک کرد، عملیات روانی بود. بچه‌های حزب الله یک بار از یکی از پایگاه‌های اسراییل و نیروهای داخل آن فیلم گرفتند و پنج دقیقه از این فیلم را "تلویزیون المنار" پخش کرد. اسراییل فردا این پایگاه را خالی کرد. یکی از مزدوران آنتوان لحد بود. از این آدم، داخل اتاق خوابش و از روبه‌روی خانه‌اش فیلم گرفته بودند. فیلمی داشتند که وی صبح از رختخواب بلند می‌شود، دست و صورت می‌شوید، سوار ماشین می شود، 5-4 تا ماشین عوض می‌کند تا به پایگاه اسراییلی‌ها برود. آخرین ماشینی که عوض می‌کند ماشینش را می‌زنند. بعد گفتند: "ما حتی از داخل اتاق خواب شما هم فیلم داریم!" رئیس اطلاعات ارتش اسراییل اعتراف قشنگی کرده بود که: "ما در جنگ اطلاعاتی از حزب‌الله شکست خورده ایم." اسراییل، با چنین ضرباتی، در لبنان از درون پوسیده شد.
وقتی هم قرار شد عقب‌نشینی کنند، خیلی صحنه‌ی قشنگی بود. حزب‌الله یک چیزی دارد به اسم "جهاد‌البناء" جهاد سازندگی. اسراییلی‌ها جاده را بسته و خاکریز زده بودند. بچه‌های حزب‌الله با لودر رفتند خاکریز را رد کنند، تک تیرانداز راننده را زده بود. شهید شد. دومی رفت، دومی هم شهید شد. سومی توانست راه را با لودر باز کند. مردم، الله‌اکبر ‌گویان، دنبال این لودر دویدند و به پایگاه ریختند. حالا اسراییلی‌ها، تخت گاز فرار می‌کردند. همین، از نظر روانی تأثیر خیلی بدی روی اسراییلی‌ها داشت. چون چیزی حدود 95درصد مردم رژیم صهیونیستی، نظامی هستند. چه دختر، چه پسر، سه سال باید سربازی بروند و بعد هم تا سن 40سالگی، سالی یک ماه باید دوباره به خدمت بروند. اسراییل یک ملت کاملاً نظامی است. برای همین شکست نظامی، تأثیر خیلی بدی در روحیه همه‌شان دارد. علت این که می‌گویم سالگرد آزادی جنوب لبنان را باید بیشتر از اینها گرامی بداریم، این است که اولین ضربه را بر بدنه‌ی صهیونیست زدیم. یعنی دیواره‌اش را ترک انداخت. جنگ 33روزه متزلزلترش کرد، جنگ غزه تشدیدش کرد تا ببینیم ان‌شاءالله چه زمانی فرو بریزد.

- سال گذشته در اوج هجمه به ولایت از سوی دشمنان داخلی و خارجی، "سیدحسن نصرالله" از ولایت دفاع کرد. با افتخار از کمک‌های معنوی، سیاسی و حتی برای اولین‌بار از کمک‌های مالی جمهوری اسلامی به حزب‌الله لبنان گفت. در باب ولایت‌پذیری حزب‌الله لبنان هم توضیحی بفرمایید. * یک صحبتی آقا دارند که زمان پیغمبر، مالک‌اشتر بود، ولی درصحنه نبود. طلحه و زبیر در صحنه و در کنار پیامبر بودند. ولی زمان حضرت علی، مالک‌اشتر بود و درصحنه هم بود؛ اما طلحه و زبیر کجا بودند؟! این مهم است که ما ببینیم در حوادث، چه کسانی پشت‌سر ولایت هستند و چه کسانی مقابل او ...
در لبنان وقتی می‌خواهید وارد شهری شوید، تابلوهای فلزی 4ـ3 متری بزرگ با عکس مقامات لبنان و امام و آقا هست. از 100 تابلو، 30 تا برای مقامات لبنان هست، 20 تا عکس امام و 50 تا هم عکس آقا. من یک‌بار به بچه‌های لبنانی گفتم چرا عکس امام کمتر هست؟ یکی‌شان حرف قشنگی زد؛ گفت: "ببین، امام امروز ما چه کسی است؟! آقاست. ولی‌فقیه امروز ما، آقاست. پشت امام گیر نکنید؛ به‌روز باشید. تبعیت از آقا، یعنی تبعیت از امام؛ مگر آقا چیزی غیر از امام می‌گوید؟!"
ما این همه آقازاده داریم؛ آقازاده‌ها فاسد شدند و چه‌ وچه... لبنان هم یک آقازاده داشت؛ "سیدهادی نصرالله". وقتی می‌خواست عضو مقاومت شود، به‌هر حال پسر دبیرکل حزب‌الله بود؛ شوخی نبود! سیدحسن سه شرط برایش گذاشت؛ اول این که هیچ‌کس نباید بداند فرزند من هستی، دوم این که چون فرزند من هستی، نباید هیچ مسئولیتی بپذیری، سوم این که فقط و فقط باید برای شرکت در عملیات بروی (یعنی مثل یک رزمنده‌ی عادی باید بروی در میدان جنگ نه این که در قرارگاه بنشینی!) این، اوج ایثار سیدحسن است، یعنی این طور نباشد که تو بروی و قرارگاه بنشینی و بچه‌های مردم بروند جلوی تیر!
سیدهادی می‌گوید من‌هم همین‌ها را می‌خواستم. وقتی هم برای گزینش می‌رود، حدود 50 برگه‌ی فرم گزینش به سیدهادی می‌دهند؛ مثل بقیه؛ حالا پسر دبیرکل حزب‌الله لبنان هست ولی مثل سایر افراد باید فرم پر کند و او را تأیید کنند که نماز می‌خواند، بچه‌ی خوبی است و... روی پرونده‌اش تحقیقات می‌شود و هیچ فرقی ندارد با یک نیروی عادی لبنانی که می‌خواهد عضو حزب‌الله شود. به‌ هیچ‌وجه پارتی بازی ندارند. معلوم است که سلامتی در این حزب هست. به‌ دلیل همین سلامتی، اسراییل تاکنون نتوانسته در حزب‌الله نفوذ کند.
سیدهادی رفت و در عملیات شهید شد. سیدحسن می‌گوید: "همه‌ی هراسم این بود که اسیر شده باشد، وقتی شنیدم شهید شده، گفتم خدا را شکر که حربه دست دشمن نشد."
همان زمان قراربود یک تبادلی شود و حدود 100 جنازه شهید و بیش از 100اسیر لبنانی، در مقابل تعدادی از جنازه‌های سربازان اسراییلی مبادله شود. اینها وقتی فهمیدند جنازه‌ای که دست شان هست، پیکر پسر سیدحسن نصرالله است، خیلی تعجب کردند. می‌گفتند: "اگر می‌دانستیم، اسیرش می‌کردیم." بعد آمدند روی جنازه‌اش هم ذوق کردند و گفتند: "تبادل را فقط با همین جنازه انجام می‌دهیم در برابر همه‌ی آنچه شما باید می‌دادید." مادر سیدهادی نصرالله، یک پیام می‌دهد که: "من آن چیزی را که برای خدا دادم، پس نمی‌گیرم. من جنازه‌ی فرزندم را نمی‌خواهم و پیکر سیدهادی، آخرین تبادل بین رژیم صهیونیستی و حزب‌الله خواهد بود."
دو روز بعد رژیم صهیونیستی جنازه‌ی سیدهادی را به همراه 100 و خرده‌ای جنازه‌ی شهید و حدود همین قدر اسیر را آزاد کرد. عملیات از این بزرگ‌تر می‌خواهید؟!

- سیدهادی نصرالله در وصیت نامه‌اش اشاره‌ی‌ زیبایی به ولایت‌پذیری دارد. توضیح این قسمت، فصل‌الخطاب گفت‌وگوی مان باشد.
* در وصیت‌نامه‌ی سیدهادی، خطاب به خواهر و برادرش می‌خوانیم: "فکر نکنید این بابای ماست؛ نه‌خیر، این نماینده‌ی ولی‌فقیه ماست." یعنی سیدهادی نصرالله از سیدحسن نصرالله به‌عنوان پدر تبعیت نمی‌کند، به‌عنوان نماینده‌ی ولی‌فقیه تبعیت می‌کند؛ وگرنه می‌شد مثل آقازاده‌های ما. از رانت باباش استفاده می‌کرد، تجارت می‌کرد! حتی برای جنگیدن هم از رانت پدرش استفاده نمی‌کند. چرا؟! چون ولایت دارد؛ ولایت که رانت‌خواری ندارد.
سیدحسن برای تبعیت و دفاع از ولایت، از فرزندش می‌گذرد؛ آقایان مسئول ما تا کجا گذشتند؟! اینها حاضر نیستند از فرزندان خطاکارشان بگذرند. به‌خاطر چنین فرزندانی رو در روی آقا می‌ایستند. بچه‌های حزب‌الله لبنان در ولایت‌پذیری خالص خالصند. بعضی از ما، باید ولایت‌پذیری را از اینها یاد بگیریم!
"بلال فحص"، همین که شنید امام گفتند عملیات شهادت‌ طلبانه جایز است، گفت: "حرف امام، روی چشم من جای دارد." نامزد این آدم، برایش مواد منفجره می‌خرد، زیر چادرش پنهان می‌کند، بعد در ماشین می‌گذارد تا بلال، مرد زندگی‌اش، که قرار بود با هم زندگی کنند، با ماشین، وسط اسراییلی‌ها برود و خودش را منفجر کند. اینها فقط برای یک کلمه است: "امام". این ولایت‌پذیری است. همان ولایت‌پذیری که بسیجی‌های جبهه‌ی ما داشتند، ولی ما پز و ادعای ولایت را داریم.

ویژه نامه‌ی آزادسازی خرمشهر – روزنامه جوان
سوم خرداد 138۹
گفت وگو از: کبری آسویار

http://79.175.167.47/Nsite/FullStory/?Id=295828

[ ۱۳۸٩/۳/۱٦ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
چند ماهی می شد که داوطلبانه رفته بود خدمت. آره داوطلبانه. از بس عاشق خدمت به انقلاب و مملکتش بود.
چه اون روزایی که تا شب، توی کوچه و خیابونای "تهران نو" برای به ثمر رسوندن انقلاب اسلامی می دوید و تلاش می کرد، چه اون شبایی که تا صبح توی سنگرا و محله های شهر، نگهبانی می داد تا ساواکی ها و ضد انقلابا، مزاحم مردم نشن و به کشور و انقلاب نوپای اسلامیش ضربه نزنند.
داوطلب بود. داوطلب داوطلب.
همیشه سینه اش سپر بود. حتی وقتی مادرش، نصفه های شب، کوکو یا کتلت لای نون می ذاشت تا مصطفای گلش، با همرزماش توی سنگر بخورند و نازش رو می کشید که:
- مصطفی جون، خودت می دونی که این ساواکیا و شاه پرستا خیلی وحشی هستند. خیلی مواظب خودت باش. اصلا تو که دو سه شبه نخوابیدی، بیا استراحت بکن. بچه محل ها هستند و جای تو سنگر رو پر می کنند.
فاصله‌ی ابروهای پر و مشکی به هم پیوسته اش کم تر می شد و مثلا به مامانش اخم می کرد و با دل خوری می گفت:
- آخه مامان جون، چرا شما این قدر من رو لوس می کنید. خودتون که بهتر می دونید ما این انقلاب رو مفت به دست نیاوردیم که حالا بریم راحت بگیریم توی جای گرم و نرم بخوابیم و ولش نیم به امان خدا. اگه ما نتونیم ازش مواظبت کنیم، خدا هم ما رو ول می کنه. اون وقت ...
و می پرید چهره‌ی مضطرب و اشک آلود مادر را می بوسید و در حالی که به طرف سر کوچه می دوید، فریاد می زد:
- باشه مامان جون. به روی چشم. مواظب خودم هستم. اصلا جاهای خطرناک نمی رم.
ولی مادر می دانست.

جوون بود. 19 سال بیشتر سنش نمی شد. سرباز بود. نه از اونایی که اون قدر فرار می کردند تا دژبان بیاد دم خونه و با دستبند ببردشون سر خدمت.
از شانس خوبش!
نه. برای اون شانس بد بود. شاید برای عافیت طلب ها و بزدلا،  شانس خوب بود، ولی اون حالش گرفته شد. اون از شانس بدش می دونست که، افتاده بود تهران و وزارت دفاع توی دفتر وزیر خدمت می کرد.
اصلا اون نیومده بود سربازی که توی جای امن خدمتش رو بگذرونه.
اون می خواست بره.
اون موندنی نبود که.
و رفت.

دو تایی با هم رفتند. داوطلبانه‌ی داوطلبانه.
- سعید حشمتی؟
حاضر.
- مصطفی حسینی؟
حاضر.
دو بچه محل، همراه بقیه‌ی نیروها، به سنگرهای اطراف رودخانه‌ی "کرخه کور" در جنوب کشور رفتند.
خیلی غیرتی شده بودند که چرا باید دشمن تا این جا پیش روی کرده باشه. چرا تونسته این همه خاک سرزمین ما رو اشغال کنه.
شبا تا صبح، خواب به چشم شون نمی اومد و مواظب بودند که دشمن از این جلوتر نیاد.
چشماش رو ریز می کرد، دندوناش رو به هم می فشرد و در حالی که زیر لب ذکر می گفت، منتظر بود تا یکی از متجاوزین جرات کنه و بخواد یه قدم جلوتر بیاد.

مصطفی بچه محل های دیگه ای هم داشت.
همسن و سال خودش بودند و اهل هر فرقه ای. ولی مصطفی، خواست که با آنها تفاوت داشته باشه.
اونا موندن پهلوی مامان باباشون تا واسه اونا اتفاقی نیفته!
اونا هم در روزهای انقلاب بودند، ولی فقط در حد شعار دادند و ترقه در کردن.
حالا دیگه وقت شعار و راه پیمایی تموم شده بود.
به قول شهید دکتر "مصطفی چمران":
"هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود، شناختن "مرد" از "نامرد" آسان می شود. پس ای شیپورچی، بنواز."
و حالا این مصطفی بود که شیپور جنگ را شنید و اومد وسط، و آن دوستان و بچه محل هاش بودند که فکر کردند خیلی زرنگ هستند و خود را به نشنیدن زدند.

چهارشنبه سی امین روز مهر ماه، آن روز بارانی و نیمه سرد، مصطفی و سعید، همراه دو سه تا از رفقاشون داخل سنگر نشسته بودند که ...
صدای انفجاری قوی، ناله‌ی مصطفی رو از سینه بیرون کشید و کلام زیبای سعید رو برید.
دوستان که به اون جا شتافتند، سعید پریده بود و مصطفی، بال بال می زد.
اون روز، "کرخه کور" غرق نور شد. شاید همون بود که دیگه رزمنده ها، "کرحه نور" صداش می کردند!
13 روز بعد، سه شنبه ای سرد، در اتاقی از "بیمارستان خانواده"، مصطفی که سراغ سعید را می گرفت، بدون این که دیدگان هراسان و بارانی مادر، و مهر و محبت پدر چشم انتظار را ببیند، دیده فرو بست و داوطلبانه رفت به آن جا که عاشق بود تا برای دین، انقلاب و میهنش جان فشانی کند.

شهید جوان "مصطفی حسینی"، اون که محل خدمت امن و راحت شهر رو واگذاشت به اهلش و جنگ و دفاع از شرف و ناموس دین و مملکت رو برگزید، ساکت و زیبا 30 ساله که توی خونه ای تنگ و تنها، در بهشت زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 43 شماره‌ی 35 خفته و فقط مادر و پدر، خواهران و برادرش به زیارت مزارش می آیند.
مادر هنوز میاد تا بلکه یه بار دیگه چشمان زیبا و ابروان پر و مشکی پسرش رو ببینه و موهای قشنگش رو شونه کنه.

 

آن که نفهمید:
"فرهاد" خودش رو "ملتی" می دونست. اون قدر که امثال مصطفی رو "کوچولو" خطاب می کرد و ریزتر از اون می دونست که در کمیته محل و مسجد، به دست اونا تفنگ قد بلند "ژ- ث" بدهد. اونا رو که می دید، با تمسخر می گفت:
- کوچولو ... صبحونه ات رو خوردی؟ نچایی بابا ...
حق هم داشت. هم سنش بیشتر بود، هم هیکلش درشت تر. درست دو تای مصطفی هیکل داشت.
اگه درست بنویسم، به قول آذری زبان ها:
"هیکل چوخدی، غیرت یوخدی"
هیکل خوبی داره، ولی غیرت، اصلا نداره.

"جنگ" که شد، فرهاد "جیم" شد.
"جنگ" که شد، فرهاد "لنگ" شد.
"جنگ" که شد، فرهاد "جیم فنگ" شد.
کجا؟
خب معلومه. یه جایی که نتونن یقه اش رو بگیرند و بگن:
- آهای تویی که نعره ات گوش فلک رو کر کرده بود و همه رو بچه ننه می دونستی و خودت رو بزرگ مسجد و محل، پس چی شد؟ کم آوردی؟ گنده گوی محل!
رفت دماوند. دشتمزار. چشمه اعلا ... خلاصه هر جا که یکی دو متر هم شده، از آتیش جنگ و نگاه پرسشگر مردم دور باشه.
ولی ...
"بهزاد" به دادش رسید. رفت سراغش و سر "حقه"، یقه اش رو گرفت.
دمی که به دود زد، بهش پیشنهاد داد که برگرده توی محل. گفت که با هم می تونند اکیپ خوبی بشن. هر چی باشه، هر روز توی محل شهید میارند و فرهاد هم بد صدایی نداشت. اگه تا دیروز "بابا کرم" می خوند، حالا می تونه واسه‌ی شهدا بخونه!
و خوند.
از اون روز تا آخر جنگ، بهزاد و فرهاد، شدند دو زوج جداناشدنی. بهزاد دم می داد و فرهاد نوحه سر می داد:
مصطفی ... مصطفی ....
چرا نگویی سخنی
دل مرا می شکنی
عزیز مادر ... عزیز مادر ...

بهزاد تونست از بنیاد شهید، بابت زحمتی که واسه‌ی تشییع بدن پاره پاره‌ی فرزندان مردم می کشیدند، اون قدری نقد کنه که زندگی هر دوشون رو بسازه ...
و ساخت.
فرهاد از تموم شدن جنگ خیلی ناراحت شد. نزدیک بود "دق" کنه.
آخه نونش آجر شد.
الان که چند سالیه استخونای بچه محل ها رو برمی گردونند واسه‌ی پدر و مادرای پیر و خسته، فرهاد دیگه واسشون نمی خونه. چون دیگه سرش خیلی شلوغ شده. فقط می ره هیئتای بالا بالا، روضه‌ی اباعبدالله می خونه.
از بس توی یه لوله‌ی تنگ فوت کرده، نفسش هم بالا نمیاد!

[ ۱۳۸٩/٢/۳۱ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ جدید کتاب "تفحص"
چاپ جدید کتاب "تفحص" نوشته "حمید داودآبادی" با شکل و شمایل جدید، روانه بازار شد.

tafahos

این کتاب، در برگیرنده خاطرات و ناگفته های عملیات تفحص و کشف شهداست که برای نوبت دوم، در 126 صفحه متن و 32 عکس رنگی با کیفیت از تفحص، به کوشش "علی اکبری" از سوی "نشر یازهرا (س)" در شمارگان 5000 نسخه و با قیمت 2800 تومان به همراه یک حلقه لوح فشرده شامل فیلم و عکس های تفحص، منتشر شده است.

مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان کارگر جنوبی – خیابان شهدای ژاندارمری – پاساژ ناشران کوثر – نشر یازهرا (س) تلفن: 66962116  -  66465375


ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"
ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" روزشمار گروگانگیری چهار دیپلمات ایرانی در لبنان، از سوی "بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس" منتشر شد.

kamin

نسخه فارسی "کمین جولای 82" نوشته "حمید داودآبادی" که به چگونگی اسارت چهار دیپلمات ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، کاظم اخوان" و "تقی رستگار" می پردازد، پیش از این از سوی "فرهنگ سرای پایداری" منتشر شده بود.
نسخه انگلیسی این کتاب، با عنوان "Ambush of July 1982 " در تیراژ 3000 نسخه، در 291 صفحه و با قیمت 000/30 ریال، روانه بازار شده است.

مرکز پخش: خیابان انقلاب اسلامی – روبه روی در اصلی دانشگاه تهران – جنب انتشارات خوارزمی – کتاب فروشی صریر  تلفن: 66954108

[ ۱۳۸٩/٢/٢۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حتما این مطالب بسیار مهم و جالب را در وبلاگ های بزرگواران دل سوز، بخوانید:


بازگشت علی هاشمی منتقم امام و شهیدان مظلوم پایان جنگ
وبلاگ: "هیئت محبین شهادت"
http://adlali.mihanblog.com/post/395


خنجر از رو (نقدی بر افشای نامه هاشمی به امام پس از 30 سال)
وبلاگ: "بصائر"
http://jalali86.blogfa.com


قداست مسئولان سابق و وابستگان به امام را از امام بالاتر نبریم !
وبلاگ "مسعود شفیعی کیا"
http://shafieikia.mihanblog.com/post/151


چه کسانی به امام جام زهر نوشاندند؟
وبلاگ "مسعود شفیعی کیا"
http://shafieikia.mihanblog.com/post/115

مروری بر مواضع میرحسین موسوی و مهدی کروبی تا قبل از اعلام نتایج انتخابات 88
وبلاگ: یک‌سال پیش، همین روزها...
http://yeksalpish.blogfa.com

[ ۱۳۸٩/٢/٢٦ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"جعفر علی گروسی"، از آن دست بچه هایی بود که در همان اولین برخوردها، صداقت و معنویتش آدم را جذب می کرد. آن طور که خودش می گفت، اعزام قبلی اش را در کردستان بوده که با وجود سختی و مشقات بسیار در آن جا، تصمیم گرفته بود برای تقویت روحیه، مدتی در جبهه‌ی جنوب بسر ببرد. از همان سلام و علیک اول، از او خوشم آمد. خوش برخورد، خنده رو، کم حرف و بسیار اهل معنویات.
شاید اگر کسی اولین بار او را می دید، این احساس را پیدا می کرد که او دارد ریا می کند! ولی کافی بود دقایقی با او هم صحبت شود تا به اوج اخلاصش پی ببرد.
جعفر، شیفته‌ی نماز بود. یک ساعت مانده به اذان ظهر، دل دل می کرد چرا اذان نمی گویند؟
با خنده می گفتم:
- خب تو که این قدر مشتاق نمازی، بی خیال اذان شو و خودت نماز بخون.
و این در حالی بود که مدام مشغول انجام مستحباتش بود.
گاهی با صدای نازک و قشنگش، در رسای شهدای واحد آر.پی.جی سرود می‌خواند؛ مخصوصاً آن شب که در چادر دسته، بین نماز مغرب و عشا بلند شد و از خاطرات برادران آزاده علی‌ رضا رحیمی و حسین معظمی نژاد - که روز قبل، همراه جعفر، "حمید کرمانشاهی"، "بهمن احمدی" و "سید مهرداد حسینی" به ملاقات شان در شوشتر محل زندگی شان رفتیم، حرف زد، نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد. در ادامه خواند:
لاله‌ها لاله‌ها نشکفته پر شد
"ساری" نیامد، جبهه شهید شد ...
("محسن ساری" مسئول واحد آر.پی.جی که در عملیات بدر به شهادت رسید.)

از راست: شهید حمید کرمانشاهی - شهید جعفر علی گروسی

سیدمهرداد حسینی - علیرضا رحیمی - حمید داودآبادی پاییز ۱۳۶۴ شوشتر

آن روزهایی را که با هم در واحد آر.پی.جی بودیم، در اردوگاه کوزران در قسمتی از کوه، با شاخه و برگ درختچه‌های بلوط، آلونکی درست کرده بودیم. بعد از ظهرها به آن‌جا می‌رفتیم و گپ می‌زدیم. نوار نوح خوانی حاج "منصور ارضی" را داخل ضبط می‌گذاشت و چه زیبا می گریست. بیشتر از هر چیز، عاشق گریه‌های پاک و مخلصانه‌اش بودم. اهل ریا نبود و جلوی هر کس و هر جا که بود، تا گریه‌اش می‌گرفت، خود را رها می کرد.

آن روز عصر، سرش را گذاشته بود روس شانه‌ی من و به نوحه خوانی در رسای شهید خردسال کربلا، "عبدالله بن الحسن" (ع) گوش می داد:
ز بستان زهرا، گل یاسمن
ز خیمه برون شد، به طرف چمن
هراسان و لرزان، چنان می دوید
به سوی حسین، یادگار حسن
...
بد جوری گریه می کرد. من که اهل این چیزها نبودم، فقط با گریه های او می گریستم! آن قدر خالص اشک می ریخت که حیفم می آمد قطرات زلال اشکش روی زمین بریزند!
در همان حال که نوحه به اوج خود رسیده بود و های های گریه‌ی جعفر بلند بود، رو کردم به او و گفتم:
- جعفر.
- جانم؟
- یه چیز می پرسم، جون من راستش رو بگو.
- دست شما درد نکنه. مگه من تا حالا دروغ هم بهت گفتم؟
- نه. ولی خواهشا این رو درست جواب بده.
- باشه. بفرما.
- تو که این قدر عاشق نماز هستی، چرا وقتی موقع سلام نماز می شه، بدنت شروع می کنه به لرزیدن؟
جا خورد. سرش را از شانه ام برداشت، نگاهی متعجب انداخت و گفت:
- چی؟ تو از کجا می دونی که بدن من می لرزه؟
- پدر آمرزیده، فکر کردی الکی موقع نماز می شینم کنارت و خودم رو می چسبونم بهت؟
- خب که چی؟
- جدا برای چی موقع سلام نماز، بدنت شروع می نه به لرزیدن؟ آخه خیلی غیر عادیه.
- ولش کن حمید. چیزی نیست.
- چیه فکر کردی ریا می شه؟ نترس بابا، من برای کسی تعریف نمی کنم. فکر کردی الان می رم سر نماز جمات و داد می زنم؟ نخیر. می خوام خودم بفهمم. راحتت کنم، می خوام یاد بگیرم. حالیم بشه. مگه این جا غیر از من و تو و خدا، کس دیگه ای هم هست که نمی خوای جلوش حرف بزنی؟
سعی کرد از پاسخ دادن طفره رود. سرانجام پس از التماس زیاد، قبول کرد پاسخ بدهد:
- ببین حمید جون، من همون قدر که عاشق شروع نماز هستم، وقتی به سلام نماز می رسم، دست خودم نیست، ناخودآگاه بدنم شروع می کنه به لرزیدن. نمی دونم چرا، ولی فقط این رو می فهمم که انگار بدنم می گه وای بدبخت شدی، نماز تموم شد.
- خب مگه چیه؟
- خودمم نمی دونم. ولی از بس عاشق نماز هستم، می رم نماز شب می خونم، زیارت عاشورا می خون تا یه کم آروم بشم.
- خب که چی؟ برای چی این حال بهت دست می ده؟
- ببین حمید، من که خدا رو دوست دارم. عاشقشم. می میرم براش. اصلا اومدم این جا که جونم رو براش بدم.
- خب.
- خب اون هم باید بگه که من رو دوست داره؟
- ای بابا. اگه تو رو دوست نداشته باشه، کی رو می تونه دوست داشته باشه؟
- نه. باید بهم بگه. باید ثابت کنه که دوستم داره.

من و جعفر - پاییز ۱۳۶۴ پادگان دوکوهه

نمی دانم چرا این قدر از جعفر خوشم آمده بود. سکوت و صداقتش حرف نداشت. کم حرف بود و وقتی زبان می گشود، درباره‌ی مسائل دینی و اخلاقی بود. بیشتر سعی می کرد شنونده باشد تا گوینده. ادب و احترامش به همه، بسیار زیبا بود. اخلاصش در نماز و دل بستگی اش به عبادات و بخصوص قرائت قرآن و خواندن نماز شب، از آن چیزهایی بود که من همواره به او غبطه می خوردم.
از بس به او علاقه مند بودم، فقط منتظر بودم تا زبان بگشاید و چیزی از من درخواست کند، که آن روز این اتفاق شیرین افتاد.
صبح جمعه بود. بچه ها گیر دادند برویم نماز جمعه‌ی دزفول، که هم ثواب شرکت در نماز را ببریم، هم ناهار را از آب گوشت های خوش مزه‌ی آن جا بخوریم و از دست ناهار لشکر که جمعه ها "رویدادهای هفته" بود، راحت شویم. ( آشپزخانه‌ی لشکر، برای ظهر جمعه، همه‌ی ته مانده‌ی غذاهای روزهای هفته را جمع می کرد و معجونی به نام ناهار به خوردمان می داد که بچه ها نام آن را گذاشته بودند "رویدادهای هفته" چون باقی مانده‌ی تمام مواد غذایی هفته‌ی گذشته اعم از برنج، نخود، لوبیا، سیب زمینی، سبزی و ... در آن یافت می شد.)
جعفر که گوشه‌ی اتاق آرام و ساکت نشسته بود، آمد کنارم و گفت:
- می گم آقا حمید، حال داری یه سر بریم شهر؟
- کجا؟ شهر؟
- بله. مگه چیه؟
- نوکرتم هستیم. بسم الله. فقط بریم از برادر عبدالرضا مرخصی بگیریم و بریم.
عشق کردم. اولین بار بود که جعفر از من چیزی می خواست. سریع پوتین ها را به پا کردیم و با گرفتن برگه‌ی مرخصی ساعتی، از در پادگان زدیم بیرون. به خواست جعفر، یک راست به عکاسی نزدیک میدان راه آهن رفتیم. وقتی رفتیم تو، یک حلقه فیلم عکاسی 36 تایی 135 خرید و آمدیم بیرون. آن وقت گفت:
- خب حالا برگردیم پادگان.
با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم:
- جعفر، تو واسه‌ی همین فیلم ما رو کشوندی این جا؟
- خب آره، مگه چیه؟
- من که فیلم داشتم، خودم بهت می دادم. واسه‌ی چی این همه راه اومدی این جا بخری؟
- نه حمید جون. من می خوام برای خودم فیلم بخرم. شخصی.
- دمت گرم. مگه من چی می گم. من از خدامه که بهت فیلم بدم.
همان شد که برگشتیم پادگان.


در پادگان، فیلم را داد به من تا در دوربین عکاسی ام بگذارم. با هم یک سر به اردوگاه گردان تخریب در پشت پادگان رفتیم. چند تایی عکس با یکی از دوستانش که خیلی به او علاقه مند بود، گرفت. خیلی به آن پسر حسودی ام شد. من هم چند تا عکس با بچه محل های مان در گردان تخریب گرفتم.
تا دم غروب، گیر داد که در حالت های مختلف از او عکس بگیرم. سوار بر تانک و نفربر، پشت فرمان وانت تویوتا، در حال نماز کنار تانک و ... هوا تاریک شده بود که آخرین عکس ها را مقابل غروب آفتاب از او گرفتم. فیلم را از دوربین درآوردم و به او دادم. لبخند قشنگی زد، از گرفتن آن امتناع کرد و گفت:
- نه حمید جون. این عکسا به درد من نمی خوره. باشه پهلوی خودت.
تعجب کردم. سعی کردم قضیه را شوخی بگیرم. با خنده گفتم:
- آخه عکس تو به درد من نمی خوره که. می خوام اونا رو چیکار کنم؟
- اینا باشه پهلوت، بعدا به دردت می خوره.

چندی بعد جعفر، همان طور که با وجود تلخی های اعزامش به کردستان، عاشق آن سامان بود و خودش دوست داشت، به کردستان اعزام شد. غالبا ماهی دو نامه برای همدیگر می فرستادیم. وقتی در نامه ای برایش نوشتم:
"آخه چرا رفتی کردستان؟ اون جا که نه معنویت هست نه چیزی. جات این جا توی نماز جماعت های دوکوهه خیلی خالیه."
که او در جوابم نوشت:

"حمید جون، داشتن معنویت در اون جمع با صفا در دوکوهه چندان مهم نیست. مهم اینه که توی کردستان که به قول تو هیچ معنویتی پیا نمی شه، بتونی خدا رو پیدا کنی. تازه، یادت نره که من اومدم این جا تا بفهمم اون هم من رو دوست داره؟"

یک ماه گذشت و از جعفر نامه ای نیامد. نامه ای برایش نوشتم و گله کردم:
"بی معرفت چیه؟ نکنه از حرفام ناراحت شدی؟ چرا دیگه نامه نمی دی؟
چندی بعد نامه ای از سپاه کردستان برایم آمد؛ وقتی آن را باز کردم، با تعجب دیدم نوشته اند:

"برادر جعفر علی گروسی روز جمعه  17/7/1366 در درگیری با ضد انقلاب به شهادت رسید."

بهشت زهرا (س) قطعه: 29 ردیف: 146 شماره: 5

و چه خوب خدا بهش ثابت کرد که خیلی دوستش دارد.
در طی بیش از 25 سال که از آن روز می گذرد، از آن عکس های زیبا، در صفحات مطبوعات، سایت های اینترنتی و وبلاگ ها استفاده‌ی زیادی کرده ام.

[ ۱۳۸٩/٢/۳ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
"عبدالرحمان دزفولی" از بچه های با صفای سپاه اندیمشک، خاطره ای بسیار زیبا و جالب از اعزام نیرو از شهر اندیمشک – در حالی که با وجود بمباران هوایی و موشک های مرگ بار بعث عراق، چیزی کم تر از خطوط مقدم جنگ نداشت، ولی با همان حال نیروهای جوان خود را داوطلبانه و عاشقانه به جبهه های نبرد علیه متجاوزین می فرستاد – برایم تعریف کرد:

اتوبوس ها و مینی بوس ها پشت همدیگر صف بسته و آماده‌ی حرکت بودند. خانواده ها که اکثرا از روستاهای اطراف بودند، آمده بودند تا فرزندان شان را بدرقه کنند و به جبهه بفرستند. در آن میان، متوجه شدم اکثر مردم دور مینی بوسی جمع شده اند. رفتم جلو تا ببینم چه خبر است. نزدیک که شدم، دیدم نوجوانی حدود 17 ساله که لباس بسیجی بر تن داشت و جزو نیروهای اعزامی بود، داخل مینی بوس نشسته و پدرش با همان لباس محلی روستایی، پایین ایستاده بود و به او التماس می کرد تا به جبهه نرود. التماس پدر و ناز کردن های پسر، خیلی قشنگ بود. من هم ایستادم به تماشا تا ببینم بین آن دو چه می گذرد.
پدر با زبان محلی به پسرش التماس می کرد و پسر هم از همان پنجره‌ی مینی بوس جوابش را می داد:
- ببین پسر جون، تو نرو جبهه، من صد تومنت می دم.
- نمی خوام.
- می گم ... تو نرو، من دویست تومنت می دم.
- پونصد تومنم بدی، نمی خوام.
- خب باشه. به درک. هزار تومنت می دم.
- دو هزار تومنم که بدی، نمی خوام.
- دیوونه، تو نرو جبهه، من واست یه دوچرخه‌ی قشنگ می خرم.
- من دیگه بزرگ شدم، دوچرخه نمی خوام.
- خب باشه. هر چی تو بگی. تو فقط نرو جنگ، من یه دونه از این موتور گازیا برات می خرم.
- دنده ای هم بخری، من نمی خوام.
- خره ... تو نرو جبهه، بمون این جا، ننه ات رو می فرستم برات یه دختر خوب پیدا کنه. خودم برات زن می گیرم ها.
- زنم که برام بگیری، نمی خوام. من فقط می خوام برم جبهه.
که پدر عصبانی شد و گفت:
- خب باشه می خوای بری جبهه، خب زودتر برو دیگه. وایسادی این جا که چی بشه؟

 

عکس تزئینی است

آن که نفهمید:
خودش سرهنگ بود. عمری در ارتش خدمت کرده بود. البته ارتش شاه. حالا که جنگ شده بود، در به در دنبال یک پارتی کلفت می گشت تا پسرش "فریدون" را از سربازی معاف کند. به هر دری که زد، نشد. سرانجام با پیشنهاد برخی فامیل، قرار شد فریدون را از خدمت زیر پرچم به مملکتش، فراری دهد.

وقتی پیرمرد همسایه شان که فرزندش در جبهه شهید شده بود، به او گفت:
- آخه جناب سرهنگ، شما دیگه چرا. شما که تا همین دیروز دم از وطن پرستی و فداکاری برای میهن می زدید.
- ببین حاجی آقا، من اگه اون چیزا رو می گفتم، بهشم پایبندم. ولی حاضر نیستم مثل شما، پسر دسته گلم رو که یه عمر به پاش جون کندم، مفت مفت بفرستم جنگ و گوشت دم توپ کنم.
- دست شما درد نکنه. یعنی بچه‌ی ما که رفت از دین و میهنش دفاع کرد، الکی کشته شده.
- خدا پسرتون رو بیامرزه. ولی من با این جنگ کار ندارم. من برای آینده‌ی پسرم هزار تا آرزو و برنامه دارم. می خوام پسرم مهندس بشه. مگه فردا، این مملکت مهندس و دکتر نمی خواد؟ همه که نباید شهید بشن. بسه دیگه. همین بسیجیا دارن میرن کافیه.

به گوشش نرفت که نرفت. بد جوری ترسیده بود. حتی در پادگان محل خدمتش هم، همکارانش او را نصیحت می کردند:
- مگه هر کی رفت سربازی، کشته میشه؟ این همه سرباز دارن توی پادگانا خدمت می کنند. حداقل بذار فریدون بیاد توی همین پادگان خودمون پهلوی خودت.
حتی به این هم راضی نشد.
دست آخر، با اصرار خانواده‌ی همسرش، قرار شد فریدون را بفرستند خارج.

هر طور که بود، مبلغ زیادی پول جور کرد تا او را به طور غیر قانونی، از مرز غربی کشور بفرستد ترکیه تا از آن جا برود آلمان و مثلا در دانشگاه های آن جا درس بخواند، دکتر و مهندس شود و فردا که آب ها از آسیاب افتاد، برگردد مملکت و به کشورش خدمت کند!
بدون این که کسی متوجه شود، فریدون رفت.

چند روزی که گذشت، با صدای تلاوت قرآن از خواب بیدار شدم. گفتم حتما شهید جدیدی آورده اند. ولی خوب که فکر کردم، دیدم عملیاتی نشده که شهید بیاورند. مادرم که نان بربری در دست وارد اتاق شد، تا دید از خواب بلند شده ام، با ناراحتی گفت:
- می دونی کی مرده؟
- نه. کی مرده؟
- فریدون.
- فریدون؟
- بله. فریدون پسر جناب سرهنگ.
- ای بابا. چطور مگه؟ چی شده؟
- این طور که همسایه ها توی صف نونوایی می گفتند، باباش قاچاقی اون رو فرستاده بوده ترکیه تا از اون جا بره آلمان. به هر کلکی که بوده پول می ده و توسط قاچاقچی ها از مرز رد می شه. حتی از اون ور مرز به باباش تلفن می زنه و می گه که موفق شده فرار کنه. ولی چند ساعت بعد، یکی از رفیقاش از همون ترکیه زنگ می زنه که اتوبوس شون توی دره چپ کرده و از اون اتوبوس با چهل – پنجاه تا مسافر، فقط فریدون کشته می شه.

عکس قشنگی از فریدون در حالی که می خندید، روی در خانه شان چسبانده بودند.
وقتی جنازه‌ی فریدون بر دوش اهالی محل تشییع می شد، جناب سرهنگ بد جوری خودش را می زد و گریه می کرد. مادر فریدون را که اصلا نمی شد کنترل کرد. جیغ و فریاد محل را برداشته بود.

جنازه که به مقابل خانه‌ی شهیدان محمدی رسید، جناب سرهنگ نگاه حسرت باری به عکس "حمید"، "نادر" و "کیوان" محمدی انداخت، و نگاه تاسف بارش برگشت به عکس  فریدون که روی جسم بی جانش افتاده بود.
در حالی که پدر 3 شهید زیر بغلش را گرفته بود، جنازه‌ی فریدون دسته‌ی گلش را در نعش کش گذاشت.

[ ۱۳۸٩/۱/۳٠ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...