خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 بی‌بی‌سی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته و هر موقع که مطلبی را نوشته این مطلب در راستای منافع خودش بوده است. الان هم که یکی دو تا مطلب از قول ما نوشته نه برای اینکه حقیقت را بگوید بلکه به این دلیل نوشته است که بتواند با سوء استفاده از این مطالب به اصطلاح خودشان بگوید که ما در ایران آزادی بیان نداریم.
پایگاه خبری بی‌بی‌سی در گزارشی که روز پنج‌شنبه با موضوع فیلتر کردن وبلاگ‌های ارزشی منتشر کرد  ضمن آوردن بخشی از گزارش «فیلتر وبلاگ‌های ارزشی؛ ضابطه یا سلیقه شخصی؟» به نقل از پایگاه رجانیوز، به مانور تبلیغاتی بر روی این  گزارش پرداخت.

بی‌بی‌سی در این گزارش با سوء استفاده از مطالب وبلاگ‌های آهستان، مدرسه‌ی‌ما، خاطرات جبهه و اسماعیل‌نیوز گفته است که وبلاگ‌نویسان ایرانی معتقدند که در ایران حق آزادی بیان و دسترسی به اطلاعات وجود ندارد و اینها دلایلی بر آشفتگی سیاسی ایران است!

در این راستا خبرنگار «طلبه بلاگ» پای صحبت‌های سه وبلاگ‌نویسی که نام آنها در این گزارش درج شده نشسته تا از نظر آن‌ها در مورد این اقدام بی‌بی‌سی اطلاع پیدا کند.

 

حمید داودآبادی

حمیدداودآبادی: این اقدام بی‌‌بی‌سی کار عجیبی نیست!
حمید داود‌آبادی نویسنده وبلاگ «خاطرات جبهه» در این باره ضمن محکوم کردن این حرکت بی‌‌بی‌سی اظهار داشت:
- این اقدام بی‌‌بی‌سی کار عجیبی نیست و آن‌ها از هر صدای کوچکی  که در ایران  بوجود می‌آید یک جنجال می‌سازند و همیشه به دنبال سوء استفاده‌ی خودشان بوده‌اند.
وی در ادامه اظهار داشت:
- اینکه آنها این کار را کردند طبیعی است ولی دوستان ما در زمینه فیلتر نیز باید یک مقدار حواس‌شان را به این موضوع بیشتر جمع کنند و در واقع همان که از قدیم گفته‌اند که بهانه دست دشمن ندهید ما هم نباید کاری بکنیم که دشمنانمان آنقدر راحت بتوانند از مطالب ما سوء استفاده کنند.

داودآبادی گفت:
- در واقع ما داریم به دشمنانمان کمک می‌کنیم و با کارهائی که انجام میدهیم باعث می‌شویم آنها در صدد برآیند که به ما ضربه بزنند.

نویسنده‌ی وبلاگ خاطرات جبهه با بیان این پرسش که چرا بی‌بی‌سی از مطالب قبلی ما دفاع نکرد  گفت:
- ما این همه مطلب را علیه انگلستان، آمریکا و اسرائیل نوشتیم این همه مطلب علیه فتنه نوشتیم چرا این مطالب را نیاورده است این موضوع فقط به دلیل آن است که آن‌ها می‌خواهند از مطالب ما به نفع خودشان استفاده کنند و با استفاده از آن به ایران لطمه بزنند.

وی ضمن تذکر به مسئولان ارشاد اظهار داشت:
- از ما به عنوان وبلاگ نویس توقع می‌رود که کار خودمان را به درستی انجام دهیم و در نوشتن‌هایمان دقت کنیم ولی از مسئولان فیلترینگ انتظار بیشتری می‌رود که کمتر اشتباه کنند.

مسئولین فیلترینگ باید سعی کنند وقتی یک وبلاگی حتی یک وبلاگ متخلف مشکلی دارد اول مشکلش را به وی تذکر بدهند سپس اگر درست نکرد وبلاگش را فیلتر کنند نه اینکه سریع وبلاگ را فیلتر کنند و باعث این همه حساسیت بی‌مورد شوند.

امیدحسینی: نباید بگذاریم از ما و مطالب ما سوء استفاده کنند
امید حسینی نویسنده‌ی وبلاگ «آهستان» نیز در این مورد، با تائید صحبت‌های داوود آبادی نسبت به مطالب روز قبل بی‌بی‌سی اظهار داشت: بی‌بی‌سی تا به حال هیچ موقع به فکر موفقیت ما و مردم ما نبوده و هر موقع از هرچیزی که به دستش می‌آید سعی می‌کند برای محکوم کردن و خراب کردن چهره ایران از آن استفاده کند.

حسینی در ادامه اظهار داشت: ما نباید بگذاریم آن‌ها به این راحتی از ما و مطالب ما سوء استفاده کنند، ما همیشه سعی کردیم که در فضای مجازی با دشمنان‌مان بجنگیم و ایران  سربلند را  همیشه سربلند نگه داریم، خب این طبیعی است که وقتی دشمن ببیند وبلاگ‌های حامی دولت هم فیلتر شدند سعی می‌کند از آن سوء استفاده کند.

وی گفت: این‌که ما می‌بینیم بی‌بی‌سی در مطالبش از قول ما می‌نویسد که در ایران حق آزادی بیان وجود ندارد، یک سوء استفاده بیشتر نیست آن‌ها می‌خواهند با این‌ کارشان چهره نظام را در میان مردم خراب کنند.

نویسنده وبلاگ آهستان در پایان خاطرنشان کرد: البته این نکته هم از اهمیت بالائی برخوردار است که ما نباید اجازه چنین کاری را به دشمنان بدهیم و این جز با دقت در کارها امکان‌پذیر نیست.

اسماعیل محمدی: بی‌بی‌سی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته!
اسماعیل محمدی نویسنده‌ی وبلاگ «اسماعیل‌نیوز» نیز در این‌باره اظهار داشت: «من همان موقع که متوجه این مطلب بی‌بی‌سی شدم نظر خودم را به عنوان آخرین مطلب وبلاگم نوشتم و گفتم که بی‌بی‌سی به چه دلیل این کار را انجام می‌دهد.»

محمدی در ادامه اظهار داشت: بی‌بی‌سی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته و هر موقع که مطلبی را نوشته این مطلب در راستای منافع خودش بوده است. مثلا الان هم که یکی دو تا مطلب از قول ما نوشته نه برای اینکه حقیقت را بگوید بلکه به این دلیل نوشته است که بتواند با سوء استفاده از این مطالب به اصطلاح خودشان بگوید که ما در ایران آزادی بیان نداریم و فیلترینگ ایران سعی دارد در ایام نزدیک به 22 خرداد سال‌روز برگزاری انتخابات حیطه خود را گسترش دهند.

وی در پایان گفت: آن‌ها از مطالب ما سوء‌ استفاده کردند و با گفتن جملاتی مثل «به نظر می رسد در فضای بحرانی پس از انتخابات جنجال برانگیز خرداد ۸۸ که با نزدیک شدن سالگرد آن شاید "ابری تر" هم شود، هنوز کمان‌گیران فیلترینگ در ایران علاقه دارند تا شعاع دایره نشانه گیری خود را تا آنجا که "صلاح" می‌دانند گسترده کنند» به مردم ایران تلقین کنند که 22 خرداد در ایران باید آشوب و جنجال به پا شود.

http://www.talabeblog.ir/n-2164.html

[ ۱۳۸٩/٢/۱۱ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قابل توجه حضرات دکتر سردار شهردار "محمد باقر قالیباف" و معاود عراقی، دوست و برادر! "عباس خامه یار" معاون همه کاره بنیاد شهید، و عزیزان دل سوزی که با جان و دل، میلیون میلیون دلار و یورو از کشور خارج می کنند

تا برای آن که مزار شهدا صاحب روکار و نمای سنگی زیبا و مجللی همچون گورستان های سربازان آمریکایی، فرانسوی و انگلیسی شود، سنگ مزار شهدا را از مملکت کفریه فرانسه، جهت تزئین قبور "قربانبان جنگ"! ( شما بخوانید گلزار شهدا) وارد می کنند!

طرح از: ماریار بیژنی

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
خلاصه داستان فیلم سینمایی "اخراجی ها 2"
"درگیری شدید در منطقه نبرد ادامه دارد، دشمن بیمارستان صحرایی را محاصره می‌کند و همه اخراجی‌ها به همراه سایر همرزمان شان اسیر می‌شوند. دشمن با اسیرگیری گسترده قصد یک مانور تبلیغاتی دارد. همه اسرا به یک اردوگاه اسرای ثبت‌نام نشده منتقل می‌شوند.
خانواده اخراجی‌ها برای زیارت عازم مشهد هستند و به طور ناخواسته درگیر یک حادثه تروریستی می‌شوند. یک مرد و زن منافق، هواپیمای ایرانی را به مقصد عراق می ربایند. دشمن با فراخواندن خبرنگاران خارجی و داخلی به اردوگاه و تطمیع و تهدید برخی از اسرا و ایجاد چندپارچگی بین آنها، نقشه شومی در سر دارد.
تروریست‌ها با دشمن هم‌دست شده‌اند، اما اسرا زیر بار فشارهای دشمن نمی‌روند و دشمن در بین اسرا به دنبال چهره‌های شاخص فرمانده و روحانی می‌گردد. حضور خانواده اخراجی‌ها بین مردم بیگناه و پخش اخبار مرتبط با آنها اسرا را همدل می‌کند و نقشه دشمن برای ایجاد تفرقه و حکومت بر اردوگاه نقش بر آب می‌شود ..."
در این فیلم دفاع مقدسی که فیلمبرداری آن عید فطر آغاز شده است، اکبر عبدی، امین حیایی، محمد‌رضا شریفی‌نیا، ارژنگ امیر‌فضلی، سیدجواد هاشمی، مهران رجبی، جواد رضویان، امیر یل ارجمند، رضا ایراندوست، شیلا خداداد، نگار فروزنده، نیوشا ضیغمی، مهراوه شریفی‌نیا، شهره‌ لرستانی، مینا جعفر‌زاده، لیلا بلوکات، نرگس محمودی و ... هنرنمایی می‌کنند.
همچنین کامبیز دیرباز و علی‌ اوسیوند به صورت افتخاری در این اثر هنرنمایی می‌کنند.
گزارش و عکس: حمید داودآبادی
 

پشت صحنه اخراجیها 2

مسعود دهنمکی در حال توجیه نهایی سیدجواد رضویان

پشت صحنه اخراجیها 2

"امیر یل ارجمند" در نقش بهروز. منافق هواپیما ربا

پشت صحنه اخراجیها 2

به ترتیب قد: مسعود دهنمکی - حمید داودآبادی - رضا ایراندوست

پشت صحنه اخراجیها 2

"سیدجواد رضویان" در نقش لات بی خطر

پشت صحنه اخراجیها 2

"غول برره" در قالب افسری عراقی با ژست صدام

 

پشت صحنه اخراجیها 2

"امیر یل ارجمند" و "مهراوه شریفی نیا" درحال ربودن هواپیما

پشت صحنه اخراجیها 2

مسعود دهنمکی درحال هدایت بازیگران فیلم

پشت صحنه اخراجیها 2

اینم فقط همین جوری

[ ۱۳۸٧/٧/٢٧ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کتاب "القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان" نوشته "حمید داودآبادی" با ترجمه عربی "موسی قصیر"، از سوی انتشارات "الدار الاسلامیة" بیروت، در لبنان منتشر شد.
به گزارش سایت ساجد، این کتاب که ترجمه عربی "پاره های پولاد" می باشد، به علل و چگونگی حمله ارتش رژیم صهیونیستی در سال 1361 (1982 میلادی) به لبنان که تا اشغال بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، و شکل گیری اولین جرقه های مقاومت اسلامی در برابر اشغالگران پرداخته است.
"پاره های پولاد" پیش از این از سوی "موسسه شهید آوینی" در تهران به چاپ رسیده است.

Image

"حمید داودآبادی" نویسنده و محقق، طی سال ها تحقیقات میدانی در عرصه لبنان، به علل و بهانه های مهم رژیم صهیونیستی برای اشغالگری پرداخته است که از مهم ترین آن می توان به طرح اشغال لبنان پس از فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس در خرداد ماه سال 1361 اشاره کرد.
به استناد این کتاب، با آزاد سازی بسیاری از مناطق اشغال شده ایران از چنگ ارتش بعث عراق و احساس خطر آمریکا و صهیونیست ها، سازمان اطلاعات و جاسوسی رژیم صهیونیستی – موساد – و سازمان امنیت حزب بعث عراق، در یک توطئه برنامه ریزی شده به انحراف جنگ ایران و عراق پرداختند.

بر اساس اسناد ارائه شده در این کتاب، گروه تروریستی "ابونضال" که مستقیما زیر نظر سازمان امنیت صدام و در راستای مصالح و منافع رژیم صهیونیستی فعالیت های تروریستی انجام می داد، در اقدامی تروریستی "شلومو آرگوف" سفیر رژیم صهیونیستی در لندن را ترور کرد و این امر بهانه ای برای حمله رژیم صهیونیستی به لبنان شد. در پی این توطئه، صدام طی یک اقدام تبلیغاتی اعلام کرد که می خواهد نیروهایش را برای مقابله با رژیم صهیونیستی از خاک ایران عقب بکشد، که این اقدام به هیچ وجه انجام نشد؛ ولی جمهوری اسلامی ایران تعدادی نیرو به سوریه و لبنان اعزام کرد که باعث توجه کم تر به جبهه های نبرد با صدام شد و در طی همین زمان، قدرت های جنایتکار غربی، بالاترین حجم کمک های تسلیحاتی خود را به صدام کردند.

داودآبادی در این کتاب به چگونگی طراحی اولین عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت عراق در بیروت در سال 1358 (1979 میلادی) تا آخرین عملیات شهادت طلبانه در سال 1379 (2000 میلادی) در جنوب لبنان پرداخته است که منجر به فرار فضاحت بار ارتش رژیم صهیونیستی از جنوب لبنان شد، پرداخته است.
چگونگی انتخاب فرد شهادت طلب، مجوزهای شرعی، برخورد احزاب و گروه های مختلف، نحوه عملیات و جزئیات آن، از جمله موارد موجود در کتاب است.

جزئیات عملیات شهادت طلبانه علیه نیروهای مداخله گر "تفنگداران دریایی مارینز" آمریکا که منجر به کشته شده 241 کماندوی ارتش آمریکا شد، و همچنین مقر چتربازان فرانسوی که ده ها تن از آنان به هلاکت رسیدند، از بخش های مهم این کتاب می باشد.
داودآبادی برای نگارش این کتاب، به عنوان خبرنگار و محقق، ضمن سفرهای بسیار به لبنان، گفت وگوهای چند ساعته ویژه با حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" دبیر کل و دیگر مسئولین و فرماندهان حزب الله و مقاومت اسلامی لبنان داشته است.

"القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان" با ترجمه "موسی قصیر" در 480 صفحه در قطع وزیری و تصاویر و نقشه های مرتبط با هر عملیات، طی روزهای اخیر از چاپ خارج شده است.
قابل ذکر است که این کتاب دو سال پیش از این آماده خروج از انتشار بود که با شروع جنگ 33 روزه بین حزب الله و رژیم صهیونیستی، بر اثر بمباران مناطق مسکونی بیروت از جمله چاپخانه و انتشارات "الدارالاسلامیة"، انتشار مجدد آن اخیرا توسط همین انتشارات صورت گرفته است.

[ ۱۳۸٧/٧/٢٤ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

متاسفانه برنامه‌هایی که در مطبوعات و رسانه‌ها نیز برای این هفته به نمایش در می‌آید نمایشگر جنگی است که از آن هیچ احساس غروری نمی‌کنیم. درحالی که ما به وفور می‌توانیم خاطرات جنگ را از زبان عراقی‌ها و اسناد به جای مانده از آنها بیابیم.

حمید داوودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس به مناسبت هفته دفاع مقدس در یادداشتی برای سایت «فردا» به کم کاری های فرهنگی در خصوص شناساندن جلوه های آرمانی هشت سال دفاع مقدس اشاره دارد.
 
     حمید داودآبادی

وی در این یادداشت عنوان می کند:

متاسفانه "هفته دفاع مقدس" با "هفته جنگ" اشتباه گرفته شده است. هفته جنگ برای رژیم بعث صدام افتخارآفرین بود. برای آنها این هفته احساس غرور به همراه داشت، چون هفته آغاز جنگ بود، ولی جالب است که ما این روزها را تحت عنوان هفته جنگ به همدیگر تبریک می‌گوییم!

کدام ملت سالروز تجاوز به خاکش را جشن می‌گیرد؟ درحالی که هفته دفاع مقدس یادآور مقاومت، ایستادگی و داشتن احساس غرور از این مقاومت و پایندگی است.

متاسفانه برنامه‌هایی که در مطبوعات و رسانه‌ها نیز برای این هفته به نمایش در می‌آیند، نمایشگر جنگی است که از آن هیچ احساس غروری نمی‌کنیم. درحالی که ما به وفور می‌توانیم خاطرات جنگ را از زبان عراقی‌ها و اسناد به جای مانده از آنها بیابیم.

در شناخت و بررسی دفاع مقدس، نهایت افتخار ما به خرمشهر بسنده شده است، درحالی که ما شهرهای بزرگی مانند گیلانغرب را داشتیم که زنان و مردان این شهر بدون کمک ارتش و سپاه توانستند از شهر خود دفاع کنند، اما بسیار به ندرت از آنها یادی می شود.

درست است که عراق خوزستان ما را عربستان نامید و فکر می‌کرد که اگر به خوزستان حمله کند تمام اعراب این شهرها به عراق خواهند پیوست و در نهایت فهمید که این اتفاق نخواهد افتاد و این قسمت از سرزمین برای ما ارزش بسیاری دارد، اما در غرب نیز ما با همین رویه مواجه بودیم.

در آن جا نیز عراق فکر می‌کرد که عشایر غرب به استقبال ارتش عراق خواهند آمد، ولی این قسمت از تاریخ جنگ ما گمشده است؛ چون ما هفته دفاع مقدس را فراموش کرده ایم. چون همه برنامه‌ها دور جنگ می‌گردد و نهایتا در این برنامه‌ها گزارش تعداد کشته‌ها، اسرا و مقدار خاک باز پس‌گیری شده از عراق گفته می شود.

ریشه‌های هشت سال دفاع مقدس را هیچ‌کس ارائه نمی‌دهد. این جنگ، جنگی نبود که در دو سال اول انقلاب از سوی عراق برای حمله به ایران طرح‌ریزی شده باشد. برنامه حمله عراق به ایران، ریشه در رژیم گذشته داشته است که با پیروزی انقلاب به این دوران منتهی شد.

بحث حمله به ایران در زمان قبل انقلاب، گرفتن خاک بود، اما حمله بعد از انقلاب، چند هدف عمده و مهم را در بر داشت. یکی از این اهداف ساقط کردن نظام اسلامی بود. هدف دیگر سیطره کشورهای قدرتمندی مانند آمریکا و شوروی بوده است. اما ما اینها را نشان ندادیم و وقتی‌ که نشان ندهیم، چیزی برای بالیدن نداریم. باید به چه چیزی ببالیم؟

در همه برنامه‌های رسانه اعم از روزنامه ها و صدا وسیما، آمده اند مترسکی مثل بنی‌صدر درست کرده‌اند که همه ناکارآمدی ها را به گردن او می‌اندازند. آیا فقط بنی‌صدر بود که تصمیم گیرنده بود؟ آیا همه تلخی ها و شکست ها، توسط بنی‌صدر در روزهای اول جنگ گرفته می‌شد؟ پس تمام آن پیروزی‌ها و مقاومت هایی که در طول هشت سال دفاع مقدس توسط رزمندگان رخ داد چه شده است؟ چرا آنها به نمایش گذاشته نمی شود؟

ما داریم کاری می‌کنیم که نسل جوان از جنگ فقط تعداد کشته و زخمی‌ها و اسیران را بفهمد. ما هنوز نتوانستیم آوازه پیروزی‌هایمان را در دنیا فریاد بزنیم.

ما در مقابل عراق از روز اول هم پیروز بودیم. ما از پیروز شدن کشورهایی که به پشتیبانی عراق آمده بودند جلوگیری کردیم. حتی شکست های ما در جنگ پیروزی بود، اما هیچ گاه نه از پیروزی ها به طور کامل صحبت شده، و نه یادی از شکست ها می شود.

ما دفاع مقدس مان را از آن بعد زیبا و عظیمی که غربی ها از جنگ ایران به آن می نگرند، نگاه نمی‌کنیم. مثلا غربی ها درباره جنگ ما کتاب می‌نویسند کتابی مثل "سوداگری مرگ". اما ما منتظر نشسته‌ایم که آنها برای ما جنگ را کارشناسی کنند.

حدود سی سال از آغاز این جنگ می‌گذرد. باید دقت کرد، کار کارشناسی کرد. تا کی می‌خواهیم در برابر تهدیدهای مغرضانه و لیبرالیستی ساکت باشیم که مثلا "اگر ما لانه جاسوسی را اشغال نمی‌کردیم، عراق به ما حمله نمی‌کرد و جنگ شروع نمی‌شد". اصلا گرفتن لانه جاسوسی ربطی به این جنگ ندارد.

کارشناسان و تحلیلگران ایرانی می‌آیند چند تا کتاب می‌خوانند و از دید خودشان جنگ را تحلیل می‌کنند. کارشناسان ما از جنگ تحلیل درستی ندارند. من بسیاری از تحلیلگران کشورهای دیگر حتی از کشورهای عربی می‌شناسم که تحلیل های جالبی از جنگ ما داشته‌اند. بیاییم تحلیل های آنها را درست نگاه کنیم. با آنها کلیشه‌ای برخورد نکنیم.

دفاع مقدس، اقیانوس عظیمی است که ما، نهایتا پاچه‌های شلوارمان را بالا زده ایم و وارد آن شده ایم، ما از این امکان استفاده نمی کنیم که وارد این اقیانوس شویم تا از درون آن، مرواریدهای درشت و گنج های عظیم و بسیار بدست آوریم.

به گفته مقام معظم رهبری "جنگ ما یک گنج بود". اما مهم این است که چطور بتوانیم از این گنج استفاده نماییم. اگر اکنون نتوانیم به تحلیل درستی از جنگ برسیم، مطمئنا نسل های‌ آینده این کار خواهند کرد. نسل ما چون با این مسئله مواجه بوده برایش چندان اهمیتی ندارد. اما چند نسل آینده با کاوش، به نتایج درخشان تری از ما در خصوص دفاع مقدس خواهند رسید. اما بهتر است که این اتفاق اکنون بیفتد؛ چون آن موقع رزمنده‌ای و شاهد جنگی وجود ندارد که بتوان از آن استفاده کرد.

من یکی دو کشور غربی را سراغ دارم که شدید روی فرهنگ جبهه و جنگ ما کار می‌کنند. اگر به همین منوال پیش رویم، زمانی خواهد رسید که ما مجبوریم برای استفاده از اسناد و مدارک جنگ خودمان به کتابخانه‌های فرانسه و یا دیگر کشورهای غربی مراجعه کنیم. مانند این است که به موزه لوور فرانسه بروی و آن جا قطعاتی از تاریخ ایران و تخت جمشید را ببینی! آن وقت چه احساسی به انسان دست می‌دهد؟

کشورهای اروپایی آمده اند روی یک کتاب 120 صفحه‌ای "زنده باد کمیل" هزار و دویست صفحه پایان‌نامه در دانشگاه ها مطلب عرضه کرده اند، این درحالی‌است که ما هنوز نتوانستیم فعالیت چشمگیری در این باره داشته باشیم.

بیاییم به هشت سال "دفاع مقدس"، با دید متفاوت تری نگاه کنیم.

http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=61244

[ ۱۳۸٧/٧/٢ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هیچی نمی تونم بگم.
زبونم کاملا خشک شده.
نه از تشنگی ماه رمضون.
که از بی جوابی.
از بی ...
نمی دونم چرا با خوندن این ایمیل که نویسنده اش رو اصلا نمی شناسم، یکباره سردم شد!
نکنه سرما خورده باشم؟
توی گرمای سوزان تابستون و این سردی؟!
نمی دونم.
هر کی که هست.
هر چقدر من حقیر رو می شناسه.
فقط همتون دعا کنید روز قیامت شرمنده خدا و شهدای خدا نشیم.
شرمنده امام که دین رو برای ما وامونده های توی کوچه های فراموشی زنده کرد.
که اگه نبود، خدا می دونه ما کجا بودیم و چی می کردیم!
نسل امروز که دیگه جای خود داره!
خودتون این ایمیل رو که برام اومده و جدا می گم، اصلا نویسنده اش رو نمی شناسم، ولی بدجوری تکونم داد، بخونید.
حال داشتین یه نظری هم بدین.
عیبی نداره.
خودمو آماده کردم واسه زیر تیغ و شلاق شما رفتن.
اگه فکر نکنین دروغ میگم یا ریا می کنم، با تیغ و شلاق دوست، حال می کنم.
پس منتظرم.

hjkhjk7889.jpg

سلام
شاید بزودی همدیگر رو دیدیم!
شما خسته اید و پیر و فرتوت.
از دوری همرزمان و دوستان و نا مردمی ها  و فراموشی.
شما خود را در این سن پیر و فرتوت می دانید.
ما پیر و فرتوت شدیم.
از بی محلی ها و گوش به حرفمان ندادن ها و کوچک شمردن ها و بی تجربه دانستن ها و بی سیاست بوندها و وضعیت جامعه رو در دنیا ندوستن و  ...
ما خسته و خسته و خسته شدیم ...
در زمانی که هنوز سنمان به 30 نرسیده.
ما که نه جنگ دیدیم و فقط شنیدیم.
نه شهید دیدیم و شنیدیم.
نه عشق به آب و خاک دیدیم و شنیدیم.
نه دوکوهه ای دیدیم با حاج همت ... نه جنوب رو می شناختیم با باکری و باقری و خرازی و زین الدین ...
نه بسیجی عاشق خمینی، نه بسیجی عاشق خمینی و نه بسیجی های عاشق خمینی.
راستش رو هم بخواهید از خمینی بسیجی ها هم درکی نداشتیم.
چشم که باز کردیم خودمان را تحت امر سید علی دیدیم.
اما این سید خدا رو هم تنها دیدیم.
ما در جوانی پیر شدیم و فرتوت.
دیگر از کسی انتظاری نداریم.
دلمان را به دست بسیجی های خمینی دادیم.
دل به شهدا دادیم.
هر چه باداباد.
ولی انتظاری که از شماها داریم، اینه که یه بار دیگه با هجومی دوباره پا به عرصه بذارید همه دوستان رو جمع کنید و با جوون هایی که عاشق این راهند، هم مسیر بشید و کمک شون کنید.
هستند هنوز کسانی که در گوشه های عزلت شون نشستند و اگر ندایی بشنوند، دوباره لبیک می گند.
باید فکری جدید کرد. 
این حرف شهید باقری رو که هنوز فراموش نکردید.
این نوع جنگیدن بدرد نمی خورد و استراتژی در این جنگ باید عوض شود ...
توی کار درباره شهدا و جنگ، ما حالت تدافعی گرفتیم  ...
این بار بایست حمله کرد .
دشمن را بشناسیم و بشناسونیم ...
استراتژی باید عوض بشه.
من رو به خاطر بی ادبیم ببخشید.
راستش رو بخواهید، دیگه نه رمقی مونده و نه توانی ...
شماها باز با خاطرت دوستا ن و همرزماتون می تونید یه تسلای خاطری داشته باشید.
ما چه کنیم؟!
ماها که جز دعوای سیاسی و بی بند و باری و نفاق، چیزی دیگه ای ندیدیم!
یه آقا داریم، اونم هروقت به تنها بودنش نگاه می کنیم و می بینیم کسی به حرفاش توجهی نمی کنه، کوله بار خستگی و دلتنگی مون چند برابر میشه.
آخه ما هم مثل شما نه دستمون به جایی می رسه و نه کاره ای هستیم.
یه مشکلی که داریم  این که  ...
شاید به زرودی همدیگر رو دیدیم.
باید بیشتر از اینها حرف بزنیم.

الهی اگر دلم را بشکنی از من چه بشکن بشکنی


قاسم یکله

[ ۱۳۸٧/٦/۱٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داریم خودمونو می کشیم تا به ضرب و زور هتل 5 ستاره و ... چهار تا توریست خارجی جذب کنیم تا ته مونده جیبشونو توی تخت جمشید و اصفهان بتکونن بلکه ای ...
داریم خودمونو به آب و آتیش می زنیم تا مثلا جلوی هفت هشت تا فرنگی، فرهنگ و هنر کشورمونو ترویج کنیم.
زدیم توی انبارهایی که ده بیست سال درشونو سه قفله کرده بودیم، تا چهارتا کوزه شکسته و سر پریده سرباز هخامنشی گیر بیاریم که ثابت کنیم ملت ریشه داری هستیم! بیایید ما رو سیاحت کنید!

طرف از خارج بلند میشه میاد ایران. دانشجو. مهندس. روزنامه نگار. نویسنده. اصلا کاملا فرهنگی.
یه راست میره کجا؟
بهشت زهرا (س). اونم موزه شهدا.
اون وقت یکی مثل "سیدمحمد جوزی" می خوره تنگشون، اون قدر براشون فیلمای مستند می زاره، اون قدر از کرامات شهدا میگه، اون قدر بهشون حال میده و می بردشون سر مزار شهدا که چشماشون از گریه پف می کنه و فیلمی برای عکاسی و فیلمبرداریشون باقی نمی مونه.

مگه بهشت زهرا (س) کجاست؟
مگه اون جا چه خبره؟
مگه چی شده که اینا این همه دلاراشون رو خرج می کنن تا بیان گلزار شهدا رو ببینن؟

آهای "دکتر حسین دهقان" رئیس و همه کاره بنیاد شهید!
اصلا خبر داری سیدمحمد جوزی داره چی به سر شهدای بهشت زهرا (س) می یاره؟

آهای آقای برادر خامه یار که همه فکر و ذکرت شده بازسازی سنگ مزار شهدا تا جلوی قبرستونای خارجی فرانسه و آمریکا کم نیاریم و پز بدیم که شهدای ما خیلی با کلاس بودن که قبراشونم همه یه دست و سفیدن!
اصلا می دونی سیدمحمد جوزی کیه و داره چیکار می کنه؟

آهای سردار!
ببخشین دیگه فقط باید بگیم شهردار اونم نه از نوع شهردار توی چادرهای جبهه!
هیچ می دونی وقتی دارین میلیون و میلیارد خرج می کنین تا قاب عکسای سر مزار شهدا و سنگ هایی رو که با چشم انتظاری و خون دل مادران قد خمیده طراحی شده و هر شب جمعه تر و تمیزش می کنن، ریشه کن کنین، این سیدمحمد جوزی داره چه جونی می کنه تا آب توی دل این مادرا تکون نخوره! یکی مثل مادر بزرگوار خودش؟

تا حالا کدومتون مثل زمان جنگ، بدون محافظ و بدون اینکه دعوتتون کنن و فرش قرمز جلوی پاتون پهن کنن، رفتین بهشت زهرا (س)؟!
تا حالا کدومتون رفتین ببینین این سید خدا، توی اون چند تا اتاق تنگ با اون سالن نمایش کوچیکش، چی کارا داره می کنه؟
مگه مملکت بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس نداره؟
مگه مملکت بنیاد شهید نداره؟
مگه سپاه و ارتش سازمان حفظ آثار ندارن؟
مگه سازمان تبلیغات اسلامی نداریم؟
مگه روایت فتح نداریم؟
مگه ...
مگه ...
پس این سید چی کاره است؟
یه تنه باید بار همه اینارو بدوش بکشه؟
واسه خودش میره از مزار شهدا تصویر می گیره. با مادرای خسته مصاحبه می کنه. خاطرات همرزمای دل سوخته رو جمع می کنه ...
نمی دونم شاید من خیلی بی جنبه و کم ظرفیت شدم.
ولی حاضرم قسم بخورم که شدت و میزان فعالیت سیدمحمد با همون چند تا رفیقای دور و بر خودش، از همه بنیادها و سازمان هایی که اسم بردم بیشتره.

باور نمی کنین؟
سید همه روزش بهشت زهرا (س) ست، ولی کافیه یه پنج شنبه به خودتون زحمت بدین و برین ببینین آقا سید داره چیکار میکنه.
حتما وقتی برین سر وقتش، یلان جنگ رو می بینین که دور و برش می پلکن.
اگر پیر مردی شکسته رو دیدین که چشمای قشنگش هنوز بهت می خندن، ولی زبونی برای بیان نداره، اون "اسماعیل معروفی" فرمانده گردان حضرت قاسم (ع) است که چند بار خواستم به خودم جرات بدم و دست مبارکش رو ببوسم، ولی به چشماش که هزاران درد و خاطره ازش می باره که نگاه کردم، سرم افتاد پایین.
حتما برین اون جا و ببینین کیا دورش جمع شدن.

بابا شما رو به خدا!
یا مثل تخریب و جابجایی سنگ مزار شهدا، شبونه یه تیغه بولدوزر بندازین و بیخ و بن خانه شهید بهشت زهرا (س) رو بکنین و همه خونواده شهدا رو از سیدمحمد که شده یادآور فرزندانشون راحت کنین، یا یه جوری سیدمحمد رو یا بازنشسته کنین یا بازخرید که بره خونشون بشینه و صبر مرگ کنه.
یا اگه زرنگ باشه مثل خیلی از همرزماش، بجای جهاد اکبر امروزش در ثبت و ضبط خاطرات شهدا، بره توی این شرکتای بزرگ خودرویی و اقتصادی سهام بگیره و شبای جمعه پاشو روی پاش بندازه و راه به راه سریال ها و فیلم های آبدوغ خیاری تلویزیون رو ببینه و اخبار کشتار عراقی ها، بمبارون لبنان، قتل عام فلسطین و سر به نیست کردن افغانی ها رو بشنوه و عین من و تو یه نیشخندی بزنه و "رانی" خنکش رو سر بکشه.
نه این که توی ظل گرما و سرما، زن و بچه اش نتونن مثل خونواده من یکی، تفریح و استراحت و آرامششون براه باشه.

با وجودی که سید از لج و لجبازی های من شکاره و از دستم بعضی وقتا خیلی عصبانی میشه!
اینو میگم واسه اینکه می خوام قشنگ چوب کاریش کنم. هر چی هم می خواد بگه بگه. میذارم به حساب جر و جدل های قبلی خودم و اون.
چند وقتیه سیدمحمد جوزی بد جوری عطر شهیدا رو گرفته.
بوی اونا رو میده.
شاید یاد داداشش افتاده. یاد اون روزای خدایی که داره توی بهشت زهرا (س) دنبالشون میگرده.

غلط نکنم یه خبراییه.
ما که باختیم!
خوش به حال اون.

[ ۱۳۸٧/٦/٦ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جدا در برابر این عکس چه می توان گفت؟!

خم گشت سرو قد پدرها دوتا دوتا

وقتی رسید داغ پسرها یکی یکی

...

[ ۱۳۸٧/٦/٤ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

- آخه این ده نمکی با اون قیافه کج و کولش، چقدر می ارزه که این جوری سنگش رو به سینه می زنی؟
- خودمونیم، مسعود چقدر بهت پول داده که واسه فیلمش تبلیغ کنی؟
- بیچاره، مگه مسعود کیه که این جوری خودت رو واسه اش به آب و آتیش می زنی؟
- تو اصلا این یارو ده نمکی رو می شناسی؟
- تو خبر داری این ده نمکی اصلا جبهه نبوده که این جوری خودت رو واسه اش خرج می کنی؟
- اگه یه روزی گندش دراومد که بله، آقا مسعود از فلان جا فلان قدر پول گرفته که این کارا رو بکنه، اون وقت چی می گی؟
- بد بخت، سابقه جبهه و خوش نامی خودت رو فدای این ده نمکی نکن که ...
- ...
همه اینها و هزاران مثل همین، وزوزهایی است که وسواسان خناس، دم به دقیقه زیر گوشم، توی موبایلم، توی کامنت های وبلاگم، بیشتر از همه پشت سرم، زمزمه می کنند.
جدا مگه این ده نمکی کیه که اینها این قدر خودشان را می درند و حتی حاضر شدند برای کم کردن رویش، مثلا خودشان را به آتش بکشند؟
آن هم اینایی که با وجود دنیایی از اهانت و هتاکی نسبت به اهلبیت (ع)، ککشان نگزید و جوجه کباب شان از دهن نیفتاد!
تا حالا من یکی ندیده بودم که یک دشمن پیدا بشه که از ماهواره های ضد انقلابی خارج نشینان و شبکه های تلویزیونی آمریکا گرفته تا نشریات دوم خردادی و مثلا برخی اصول گرایان و بعضی مثلا مسلمانان روشنفکر دگراندیش نشریات مثلا جوان گرا و مطبوعاتی که فقط مروج تفکرات کهنه و خشک جناحی خاص هستند، و بعضی دوست نمایان دیروزی جبهه رفته، این گونه در هر شماره و برنامه خود علیه اش داد سخن سر دهند.
جالب تر از همه این است که تمامی اینها که ذکرشان رفت، و بسیاری دیگر، یک ادعای واحد دارند:
"این ده نمکی که اصلا خودش جبهه نبوده، چه جوری می خواد ادعا کنه و از جنگ رفته ها بگه؟!"
و از همه خنده دارتر و تلخ تر این که بعضی از همین حضرات، کسانی هستند که شاید متولد زمستان 1364 و 1365 باشند که همین آقا مسعود زمخت و بی ریخت شان، در جاده "فاو - ام القصر" و یا "سه راه مرگ شلمچه"، با بدن مجروح و سینه انباشته از گاز خردل و سیانور، به قول خودش به تکلیف آن روزش عمل می کرده! حالا همین ها که طی ده سال گذشته، قدم گذاری عادی شان در عرصه مطبوعات را از همین آقا مسعود یاد گرفتند، و با عنایات همین مسعود خان، دست شان که تا آن روز بیشتر از مشمای پلاستیکی برای ارسال نشریه برای مشترکین با مطبوعات آشنا نبود، در "شلمچه" و "جبهه" و "صبح دوکوهه" شدند نویسنده، خبرنگار و با چهار تا مصاجبه با این و آن، خود را مطرح کردند و با آویزان شدن به این طرف و آن طرف، و با اخذ چهار تا کارت خبرنگاری و ... مثلا در عرصه ژورنالیسم حرفه ای برای خودشان کسی شدند، امروز واسه مسعود که اگر آن روز دست شان را نمی گرفت، معلوم نبود امروز در چه عرصه غیر فرهنگی! می پلکیدند، تا سر حد تکفیر پیش می روند و از همه جالب تر وقتی است که بادی به غبغب می اندازند و مدعی می شوند:
- مسعود از شانه ما بالا رفت و امروز برای خودش کسی شد ...
- اگر ما نبودیم، عمرا اگه مسعود می تونست نشریه بزنه و فیلم بسازه و ...
- حالا همین آقا مسعود مارو یادش رفته ...
...

24_COPY_4.JPG


آخه باقالی ها!
آخه بچه های محله خوشبختی!
آخه بیابانگردهای شلمچه امروزی!
آخه سرگردانان سه راه "چه کنم"!
آخه ...
مرد مومن!
شماها که دیگه اخلاق یک دندگی مسعود را می شناسید.
من که از همه تان با او قدیمی تر و رفیق تر هستم، امروز نمی توانم یک ذره ادعا کنم در انتشار نشریات و یا ساخت فیلمش کاره ای بودم.
خودتان که بهتر می دانید مسعود خودش فکر می کند، با عده ای خاص مطرح می کند، آمدند یا نیامدند، منتظر کسی نمی نشیند، کار را خودش شروع می کند و تا ته پیش می برد.

جدا من حمید داودآبادی، به قول شما "با آن همه سابقه جبهه و خوش نامی و عمر مطبوعاتی"، چرا دارم خودم را برای مسعودی که به قول شما ارزش این کارها را ندارد، خرج می کنم؟!
مگه مسعود به من چی داده؟
مگه مسعود روزی من را می دهد؟
مگر مسعود به من حقوق می دهد؟
بروید از هر کس که دوست دارید بپرسید که مسعود از لحظه ای که وارد عرصه فیلم سازی شد، از فقر و فحشا و کدام استقلال کدام پیروزی گرفته تا همین اخراجی ها، چند ریال گذاشته کف دست من؟!
یعنی شماهایی که رابطه و رفاقت من و مسعود را می دانید، می توانید مثل آن کودک خردسال مثلا هیکل گنده کوچک مغز، مدعی شوید که من بابت فبلم اخراجی ها، "ده ها میلیون تومان" از ده نمکی پول گرفته ام؟!
اصلا بروید از تهیه کننده فیلم بپرسید که ازهمه فروش آن چنانی اخراجی ها، چقدر گیر مسعود آمد؟

ببینید!
بگذارید خیال همه تان را راحت کنم.
چون خوب می دانم با قدم گذاشتن مسعود در ساخت اخراجی های 2، شمشیر بر کف در انتظار او نشسته اید و تف بر دهان، در کمین من!
هر کاری که می خواهید، بکنید.
همین مسعود خان، کلی لعن و نفرینم کرده که این گونه خودم را برایش به آب و آتش نزنم.
ولی هم او و هم همه شما بزرگوارانی که نان و نمک تان را خورده ام و به حرمت آن وفادارم، نه سابقه جبهه تان را نفی می کنم و نه اعمال و کردار و گفته و گذشته تان کاری دارم، چون نه خود را پاک تر و سالم تر از شما می دانم و نه خدایی ناکرده ذره ای شما را در پیشگاه عدل الهی، عقب تر و رسواتر از خویش می پندارم.
اینها را که می گویم خودتان خوب مرا می شناسید و می دانید اهل ادا و اطوار و تعارف تیکه پاره کردن نیستم.

بهتر است بروم سر اصل مطلب.
من از بهار سال 1364 در اردوگاه آموزشی "آبی - خاکی" یگان دریایی سپاه، در گردان حمزه سیدالشهدا (ع) لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، با مسعود آشنا شدم.
مسعود هم مثل بقیه همرزمانش، بچه های دسته شهید "محسن گلستانی" که بیشتر به "مهد کودک گلستانی" معروف بود، سن و سال چندانی نداشت. مثل خیلی از هم گردانی هایش، موی آن چنانی بر صورت نداشت و همواره در آرزوی درآوردن ریش بود تا چند روز و ماهی بزرگ تر جلوه کند!
با او و رفیق مشترک مان، شهید عزیز "محمدرضا تعقلی"، عملیات والفجر هشت را درک کردیم و بوی گند سیر و سیب و سیانور و خردل، ریه هامان را نواخت؛ و ترکش های سربی و چدنی، بدن نحیف او و هیکل توپولی و گوشتالوی مرا نواختند.
ولی در "سه راه مرگ"!
وای از سه راه مرگ.
آخر خط دنیا برای امثال من.
میدان خودشناسی در همه عرصه جنگ برای کسانی چون من!
...
همه وجود من در کربلای پنج، جلوی چشمم ریخت و آب شد.
همه ادعاهایم تا آن زمان، دود هوا شد ..
می دانی کی؟
وقتی که پاهایم لرزید.
وقتی جلوی آن بچه کم سن و سال و دوست داشتنی که با هم عقد اخوت بسته بودیم، مسعود، کم می آوردم.
وقتی که مسعود با آن خنده زیبا و دل ربایش، رفت تا برای منی که "داداش ویژه اش" محسوب می شدم، نان بیاورد.
وقتی که "سیدمجید طحانی" آمد دم گوشم گفت که "مسعود کارگر" دم سه راه مرگ، وقتی کیسه نان بر دوش داشته، ترکش به قلبش می خورد و شهید می شود، لبانم را گزیدم.
ای تف بر من که از او خواستم برود برایم نان بیاورد.

آی تویی که با هم توی سنگر بودیم که طحانی خبر مسعود کارگر را آورد، یادت می آید؟
من هیچی نمی گویم. خودت بهتر نگفتنی های مرا می فهمی.

من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم.
بله!
چیه تعجب کردید؟!
آقا جان!
من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم. کپ کردم.
"اکبر حسین زاده" پیک گروهان، تو که من را با آن صورت خاک گرفته و سفید شده از ترس به خوبی یادت می آید.
آن لحظه که می آمدی دم سنگر و فریاد می زدی:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من از ترس می مردم و ای کاش زنده نمی شدم.
به خدا به ذره ذره وجود امثال تو و "جواد شهبازی" وشهید "مجسن کردستانی" غبطه می خوردم. فقط غبطه می خوردم. چون فلج شده بودم. هیچ غلطی نمی توانستم بکنم.
همین امروز هم وقتی جواد زیبا رو را که همواره عاشق خنده های شیرینش بوده و هستم، و امروز فقط از ویلچر و نخاع قطع شده اش خجالت می کشم، و تو را با آن پای مصنوعی و "مهدی خراسانی" را با آن خنده های پر معنی اش می بینم، بر خود می لرزم.
چون فریاد تو، معصومیت نگاه جواد و خنده خونسردانه مهدی، مرا در جا می برد به سه راه مرگ و پشت "دژ عمار".

ای وای ...
چه دارم می کنم با خودم.
مثل آن شب و روزها، سردم شد. استرس گرفتم.
دستم می لرزد.
قلبم می سوزد.
احساس تهی بودنم به حد اعلا می رسد.
مثل آن شب های سرد شلمچه که می گفتم از سرما راه به راه می روم پشت خاکریز، می خواهم بروم دستشویی خودم را از همه وجودم خالی کنم!
فقط تو را به خدا اکبر، از این به بعد مرا که دیدی، شوخی شوخی فریاد نزن:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من که دیگر قلبی برای تپیدن در سینه ندارم. سنگ است و سیمان.
ولی تو می توانی جواب بچه های مرا بدهی؟!
اگر من افتادم و الحمدلله مردم، چه می کنی؟!

پشت خاکریزهای شلمچه، دیدن قیافه بعضی ها جالب بود. از چهره زمخت و بی ریخت وحشتناک شده "محسن شیرازی" در دل سنگر گرفته تا چهره آرام "حاج محمود امینی" که به انسان های ترسیده و جا زده ای جون من، "سکینة القلوب" می داد.
ده نمکی از همه خنده دارتر بود.
او را که می دیدم، فقط می خندیدم. مسخره اش می کردم:
"خودمونیم مسعود ... بدجوری ترسیدی ها ..."
اگر این را نمی گفتم، می ترسیدم مسعود با دیدن رنگ پریده من، این گونه بگوید. ولی او هیچ گاه ترس مرا به رخم نکشید.
قیافه اش دیدنی بود. صورت کج و ماوج که از استرس گاهی چشمانش دو دو می زدند و من مسخره اش می کردم که:
"باز چشمات چپ شدند ... درست عین آدم نگاهم کن".
تا لحظه ای که زیر آوار سنگری که بولدوزر نزدیک بود اشتباهی همه بچه های داخل آن را له کند. در آن خفقان و تاریکی که من از ترس قبض روح شده بودم و مثل قبری پنج نفره می ماند، در لحظه ای سکوت خمپاره ها، صدای خش خشی آمد.
چه می توانست باشد؟
بقیه می دانستند. من هم سریع فهمیدم.
مسعود بود که خونسرد و آرام، داشت با برس کوچکی که در کف دست جای می گرفت و همواره در جیب پیراهن داشت، شپش های ریشش را می خاراند!
چند بار خواستم برسش را بدزدم و بیندازم دور، ولی نشد.
اعصابم را خورد می کرد.
راستی هنوز هم ریشش را با همان برس های کوچک پلاستیکی می آزارد!

دست بر کمرش که از ترکش های عملیات قبلی، آزارش می دادند، دم سه راه مرگ می ایستاد و اطراف را می پایید.
و باز ترکش پشت ترکش.
اصلا مسعود همان جا برای من شکل گرفت.
خیلی ها آن روز آن جا بودند. با بعضی ها همسنگر بودم. ولی امروز حتی از آوردن نام شان شرم دارم. چندشم می شود. حالم به هم می خورد.
شاید آن جا خوب ایستادند و رشادت به خرج دادند و از ناموس مملکت دفاع کردند. ولی امروز چه؟!
ناموس ... ناموس ... ناموس ...
اصلا ناموس یعنی چی؟
این را باید از بعضی ها پرسید تا معانی مختلف آن را دریافت:
از "مسعود ده نمکی".
از "قاسم کارگر".
از "مهدی خراسانی".
از "محمود برنا".
از "محسن شیرازی".
از "اکبر حسین زاده".
از "حمید بهرامی".
و از "حاج محمود امینی".
از من نپرسید.
من یکی نمی توانم بگویم.
فرق ناموس در آن ایام چه بود و امروز چیست؟!

مسعود آن روز ایستاد. کنار همه اینهایی که نام شان را یادم آمد و بسیاری که فراموش شان کردم.
ولی من ...
کم آوردم. ترسیدم . جا زدم.
من مسعود را از آن میانه خاک و خون شناختم، نه در باغ و ویلای فلان حاجی آقا و پارک و رستوران های بالای شهر.

راحت تان کنم!
من امروز تنهایم.
عقده محبت دارم.
می فهمید یعنی چی؟
نه چند تا زن دائم دارم و چندان صیغه ای که اوقات فراغت خویش را با یاد این شهید و آن شهید با یک یک شان بسر برم و در سیمای معصوم این و آن چهره فلان شهید را مجسم کنم و ...
نه باغی در دماوند و شمال کشور دارم که حتی با خانواده خود آن جا خوش بگذرانم.
همه عشق من از شمال و دریا و باغ و باغچه، "حسین علیپور" بچه باصفای بابل است که همواره مزاحم خود و خانواده اش هستم و همنشینی با او، مرا می برد به زمستان 60 و گیلانغرب.
من اصلا توی این دور و زمانه هیچ رفیقی ندارم.
برادرهای صیغه ای و عقد اخوت بسته ام تو زرد درآمدند.
"آنان که رفتند، کاری صفایی کردند و آنان که ماندند، باید کاری فراری کنند وگرنه کلاه شان پس معرکه است."

من امروز دیگر تنهای تنهایم.
در این دور زمانه، بجز پدر و مادر عزیز و بزرگوارم که تار موی شان را به دنیا نمی دهم، و همسر و فرزندانم که ناملایمات و سختی هایم را تحمل می کنند و دم بر نمی آورند، هیچ کس دیگر را ندارم.
نه دوستی که دیدنش مرا به یاد آن روزهای عشق بیندازد.
نه عشقی! که دیروزم را به فراموش ارزانی دارد.
نه رفیقی که به ترک معصیت نصیحتم کند.
نه همسنگری که تلفظ صیغه موقت را یادم دهد.
نه دل سوزی که مرا از مال حرام باز دارد.
نه ...
خب تنهایم دیگر.
راست می گویید.
عقده ای شده ام.
بله از بی رفیقی عقده ای شده ام.
من دیگر ندارم آن رفیقی را که نیمه های شب، با او به بهشت زهرا (س) برویم و سر بر شانه هم، با یاد تک تک همسنگران و دوستان، اشک بریزیم.
آنها را امروز باید جای دیگر یافت. در بارگاه از ما بهتران.

ن ... دا ... رم.
می فهمید یعنی چی؟
یعنی اگر همین یکی را که یاد تعقلی را برایم زنده می کند، از دست بدهم، سراغ کی بروم که برایم از شهیدان بگوید؟
من مسعود را با هیچ چیز عوض نمی کنم.
مسعود هنوز که نیمه های شب با هم می زنیم بیرون طرف شابدوالعظیم و تجریش و نازی آباد، هنوز از ترس و مرگ های سه راه مرگ شلمچه می گوید.
تن صدای مسعود هنوز تق تق قناصه را در گوشم می پیچاند.
همه عشق من امروز این است که روز جمعه، به بهانه نماز جمعه، روی چمن های جلوی مسجد دانشگاه (یا همان چهارراه لشکر خودمان) لم بدهیم. بیسکویت و کیک هایی را که "اصغر اللهیاری" آورده بخوریم و با "صالح همتی" قهقهه بزنیم و من یکی مثل معتادها، به "داوود قادری" التماس کنم که با دهانش صدای گلوله قناصه را که از بغل گوشم رد می شود در بیاورد. تا کمی بخندم ولی در دل، تلخ و سخت، یاد آنها را که با قناصه جاودانه شدند "اصغر علی اکبری"، "رضا حاتمی" و ... به یاد بیاورم و بر خود بلرزم.
این لرز برای من همچون لرز ترس و مرگ شلمچه است.
این لرز سرد، پایم را مقابل بسیاری از معاصی، مال حرام وتوجیه های امروزی گناهان، می لغزاند و پشیمانم می کند.
آن هم اگر مسعود زنگ بزند و بگوید که اصغر و صالح و بوربور با آن خنده های وحشتناکش می آیند، می روم تا از دنیا فارغ شوم و حالی ببرم.
حالا من چه جوری این مسعود را که همه جور سنجیده، چشیده و پسندیده ام، رها کنم؟!
پس در این دنیای وانفسا، به کدام رفیق تکیه زنم که سلام و کلامش مرا از یاد معصیت غافل کند و یا خدا اندازد؟!

نه.
عیبی ندارد. همه تان از یک بنده بزدل، ترسو و اهل معصیت بی خیال شوید. این گونه سلامت خودتان نیز تضمین است. اخلاق عارف مسلک و زاهدانه تان با من فاسد نمی شود!
من را بگذارید دلم به جواب سلام های مسعود خوش باشد و آن نوشته قشنگ آن پیر فرزانه و مولای عشق برایش که:
"ان شاالله همیشه مسعود باشید."

[ ۱۳۸٧/٥/٢۸ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

تو دیوانه ای.

کم داری.

اصلا همان روزهای شلمچه – هم سه راه مرگش در سال 65 و هم نشریه اش در سال 76 – مخت تاب داشت.

تو قاطی کرده ای مسعود.

هوس عملیات استشهادی کردی؟

تو که نه میلیاردری و نه در بالای شهر در محله های از ما بهتران خانه چند میلیاردی داری و نه کس و کارت در شرکت های بزرگ نفتی مدیرند و سهام دار!

تو بدبختی مسعود.

سه چهار تا نشریه زدی، یکی بعد دیگری بستند.

اگر پدرت دکتر بود! استاد بود! مدارس غیرانتفاعی برایت علم می کرد! اصلا .... بود! هم مجله داشتی هم روزنامه و هم پاچه همه را می گرفتی. تازه، برای خدا هم خط و نشان می کشیدی!

ولی تو هیچی نداری.

پول، رابطه، رانت، مقام، پست، منصب و ...

من که می دانم تو چه داری.

همه غیر آن چیزهایی را که در بالا نداری!

 

مسعود!

بیا و حرف مرا گوش کن.

ادا در نمی آورم.

ولی فکر کن "عباس نظریه" آن شب سرد اسفند 1364 کنار نهر "روفیه"، این را از من خواسته تا به تو بگویم.

فکر کن "محمدرضا تعقلی" با آن تن صدای نازک و ادا اطوارش، در خاکریز جاده "ام القصر" در آخرین ساعات 25 اسفند ماه 1364 از من خواهش کرده تا تو را نصیحت کنم.

 

مسعود!

آدم باش.

ادب داشته باش.

به دوستان شهیدت و شهیدان دوستت احترام بگذار.

اخراجی های 2 را نساز.

این قوم حسود لایسود، که حتی غلت زدن و شهادت بچه بسیجی ها بر روی میدان مین را تکذیب می کنند، حاضر شدند برای جلوگیری از پخش اخراجی ها از تلویزیون، خود را به آتش بکشند!

من و تو می دانیم افه آمدند. وگرنه اگر همین ها زمان جنگ این قدر غیرت داشتند که جنگ را صد باره برده بودیم!

 

مسعود دیوانه!

اخراجی های 2 را نساز!

اینها که اصلا روح نامردشان از ساخت اخراجی ها خبر نداشت، با پخش آن این گونه برآشفتند و لعن و نفرینت کردند.

پس حساب کن امروز، که می دانند داری چه می کنی، شمشیر در کف ایستاده اند.

همین ها که آن روز سرباز عراقی را غول می پنداشتند و حضور در عقبه جبهه را واجب تر از خط مقدم می پنداشتند، امروز تو را همچون "ماهر عبدالرشید" فرمانده سپاه سوم عراق می پندارند و شمشیر بر گردنت می نهند.

 

مسعود!

اینان که نسبت به همرزمان و دوستان و نان و نمک خورده شان غیرت ندارند، بدان با تو چه خواهند کرد.

و باز تو می شوی مشکل اصلی مملکت.

آمریکا کیلویی چند است.

اهانت به پیامبر (ص) که اهمیتی ندارد، برای مقابله با اخراجی ها خود را می درند و به آتش می کشند!

 

می سازی مسعود؟!

بیچاره!

من دلم برای تو نمی سوزد.

برای فاطمه کوچکت، خانواده ات می سوزد.

برای سابقه جبهه ات.

برای نمازهایت که تکفیرت کرده و می کنند.

برای ...

 

اصلا به من چه.

هر کاری می خواهی بکن.

بساز.

اخراجی های 2 – 3 – 4 و ...

ولی منتظر نباش برایت فرش قرمز پهن کنند.

جماعت حسود را که خوب می شناسی.

به من چه.

من گفتم.

تو مثل دفعات قبل که من می ترسیدم ولی تو می خندیدی، کار خودت را می کنی.

مثل انتشار شلمچه.

مثل ساخت فقر و فحشا.

مثل ...

 

گوش نمی کنی؟

به درک.

کار خودت را بکن.

ولی روی من به عنوان هنرپیشه نقش اول و دستیار کارگردان و ... حساب نکن.

آن ده ها میلیون تومانی را هم که بغض دارهای دین دار نما! شایعه کردند که بابت اخراجی های 1 به من دادی، مثل استخوان بینداز جلوی همان ها. تا حداقل دهان شان کمی بسته شود.

[ ۱۳۸٧/٥/٢٦ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چقدر خسته ام
می خوام به خدا پناه ببرم بلد نیستم!
به گناه، راحت تر می شه از دست خدا پناه برد!
هوس کردم برم. ولی گیج موندم کجا؟
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. قاطی کردم. از خودم بدم میاد.
حالا شما فکر کنید دارم ادا درمیارم. دارم شکسته نفسی می کنم.

خنده داره نه؟
از مرگ خیلی خوشم میاد. ولی ازش خیلی می ترسم.
از گناه هم خیلی خوشم میاد. ولی ازش اصلا نمی ترسم.

چم شده، نمی دونم. نه اصلا. اصلا این حرفا نیست که به بن بست رسیدم و این چیزا. همش سر خودمه و این همه ...
از دست خودم خسته شدم. از کارام. از ریا و عجب و خودنمایی هام. از تکبر و غرورم. از فخر فروشی هام.
اصلا از بزرگ دیده شدنم حالم به هم می خوره. بزرگ نشدم.  فقط خیلی زیاد گنده شدم.
گنده ای که فقط هیکل دنیاییش بزرگ شده. جسم فنا پذیرش.
اینا اعتراف به گناه نیست. اعتراف به شکسته. شکستن غروره. خورد کردن نفسه.
حیف که مثل اونایی که ادعای رفاقتشون می شد، بلد نیستم بازی کنم.

دل تنگم. نه! اشتباه نکنید.
دل تنگ خدا نیستم. اون رو که گمش نکردم. همیشه کنارمه.
دل تنگ اون روزای قشنگ حال کردن با خدا هستم. دل تنگ نشستن کنار سعید و عباس. غذا خوردن توی کاسه های روحی. کشتی گرفتن با عباس و کل کل کردن با حسین.

خسته شدم.
دلم بدجوری تنگ اون روزای گناه نکردن شده. اون روزایی که خیلی مردتر از امروزمون بودیم. روزایی که گناه خیلی تلخ بود. مثل زهر مار. ولی همین زهر مار رو، اگه هر روز یه جرعه اش رو سر نکشیم، آروم نمی گیریم.

دل تنگم. خسته ام. از خودم. فقط از خودم. از گناه کردنم. از دوری روزهای بی گناهی.

اصلا فکر کار خیر و ثواب و این حرفا نیستم. فقط دنبال لحظه های بی گناهی می گردم. روزایی که اگه دروغ می گفتیم، رومون نمی شد توی روی بچه ها نگاه کنیم. نه این که سرمون رو بگیریم بالا که "مگه چیه؟!"

اصلا نمی دونم چی می خوام بگم. منگم. گیجم. خسته ام. نیاز به استراحت دارم. خیلی. تشنه یه خواب عمیقم.
از شب های بی خوابی "سه راه مرگ شلمچه" تا امروز، یه خواب باحال نداشتم. آخ که می چسبید خواب توی خاک و خل و گل و لای شلمچه. وای که چقدر تلخ بود از خواب پریدن ناگهانی.
- شنیدی کی شهید شده؟
"حسین شفیعی"
- فهمیدی کی تیر مستقیم تانک خورد و فقط دو تا پاهاش جاموند؟
"علی ابوالحسنی"
- بی وجدان ... تو به مسعود کارگر گفتی بره نون بیاره؟
جنازه اش دم سه راه مرگ افتاده.

- برو ببین زیر اون پتو کیه.
ای وای.
لعنت.
لعنت.
لعنت.
بدترین چیزی که توی جبهه ازش بی زار بودم. چفیه خونی یا پتوی مشکی خیس از خون رو کنار بزن.
کی می تونه زیرش خوابیده باشه؟ همه اونایی که کنارم نبودن احتمال می دادم الا خودم! چرا من نه؟! بدتر از اون وقتی بود که طرف سر نداشت. باید از ظاهر هیکل و لباسش می فهمیدی کدوم رفیقته.

برو ببین کی زیر اون پتو خوابیده.
هوا سرد بود. نه سرد نبود، من ترسیده بودم. لرزم گرفته بود.
کی می تونست باشه؟ ولش کن. هر کی که هست. یه دفعه می رم جلو و پتو رو کنار می زنم. ادعا می کنم. کم آوردم.
- کیه؟
- من نمی دونم. خودت برو ببین.
لعنت به توی بی وجدان.
چشمانم را محکم به هم می فشارم. شب را سیاه تر از قیر می بینم.
پتوی سربازی که بوی خون آن را گرفته، به یک باره کنار می زنم.
- یا ابالفضل ...
تو ... چرا این ... این نه، پس کی؟
قهرمانی ...
"ابراهیم قهرمانی"
پسر جوان و صاف دل که ... نمی تونم چیزی ازش بگم.
فقط همین و بس که:

توی ارتفاعات قلاویزان که مستقر بودیم، یک روز پیله کرد که:
- ببینم برادر ... شما که چند بار مجروح شدین، میشه بگین مگه ترکش چقدر قدرت داره که دست به این محکمی و استخون به این کلفتی رو می شکنه و قطع می کنه؟
هر چی گفتم قبول نکرد. دو تا انگشت سبابه اش را روی دو طرف گیجگاهش گذاشت و باز گفت:
- ببین ... مثلا تیر قناصه ... چقدر قدرت داره که استخون به این محکمی رو سوراخ می کنه، از این طرف می ره و از اون ور درمیاد؟
فقط خندیدم. گفتم:
- ایشالله وقتی یه تیر قناصه از این ور کله ات خورد و از اون ور دراومد، خودت می فهمی!
و او باز خندید.

قهرمانی بود. افتاد بود توی گل و لای شلمچه. بعداز ظهر شهید شده بود.
شکستم. زانو زدم. دولا شدم. لب که بر لب های کبودش گذاشتم، یخ کردم. سردم شد. چقدر سردش بود. زودتر باید پتو را می انداختم تا "جسم مطهرش" سرما نخورد!
سرش را که بلند کردم، جای انگشتان سبابه اش خالی بود. تیر قناصه از سمت چپ گیجگاه وارد شده و از سمت راست خارج شده بود. سعی کردم میان اشک و ناله، بخندم. آروم که فقط او بشنود، گفتم:
- حالا خوردی؟ ... دیدی چه جوری سوراخ می کنه؟

چقدر حالم بد شده. احساس می کنم مثل خیلی رفیقای بی غیرتم شدم.
منم داره گناه برام سرد و خنک میشه.
داره از معصیت خوشم میاد.
قهرمانی ... تو رو خدا
اگه معصیت مستقیم توی قلب آدم جا واز بکنه، جایی هم برای خدا می ذاره؟!

سوختم.
هیچی نگو.
هوا سرده یا من دوباره ترسیدم؟!

[ ۱۳۸٧/۳/۱۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما از همسخنی با آنان گریزانیم!
این فقط یک داستانواره است و بس!"


فاصله‌اى‌ ندارد، دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکى‌ دو وجب‌ بیشتر نیست‌. یکى‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمى‌کنم‌ چیزى‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهاى‌ اول‌ که‌ آمدند توى‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" و یا ناراحتى‌اى‌ دیگر دارد. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت‌ خیلى‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ و زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌، طبقه‌ دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزى‌ بگویم‌، ولى‌ وقتى‌ فکر سر و صدا و سرفه‌های وقت و بی وقت افتادم‌، به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:
- مى‌بخشین‌ آبجی، آقاتون‌ تشریف‌ دارن‌؟
ناراحت‌ و شرمنده،‌ انگار که‌ همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:
- دارن‌ نماز مى‌خونن‌، اگه‌ امرى‌ هست‌ بفرمایین‌!
کمى‌ آرام تر گفتم‌:
- خواهرِ من‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتى‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش‌ دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طورى‌ توى‌ خونه‌ بمونه‌ ... باعث‌ ناراحتى‌ اهل‌ خونه‌اس‌ ...
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌:
- چشم‌، حتماً ... حتماً مى‌برمش‌ دکتر ...

                             بمباران شیمیائی سردشت
با همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌، آنها هم‌ شاکى‌ بودند ولى‌ هیچ‌ کدام‌ مثل‌ ما ناراحتى‌ نمى‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ پنجره‌ به‌ پنجرۀ اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌ بار دیگر که‌ رفتم‌ درِ خانه‌شان‌، خودش‌ آمد دم‌ در. جوانى‌ بود شاید ۳۰ ساله‌. مى‌گفتند بچه ‌دار نمى‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوى‌ صورت‌ گرفته‌ بود و مدام‌ سرفه‌ مى‌کرد و خلط‌ بالا مى‌آورد. حالم‌ داشت‌ بهم‌ مى‌خورد. خیلى‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:
ـ آقا جون‌ اگه‌ حالت‌ بده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خُب‌، خوبش‌ کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایى‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایى‌ که‌ کسى‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشى‌. مردم‌ خسته‌ هستن صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ مى‌خوان‌ یه‌ دیقه‌ تو خونه شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشن‌. آخه‌ درست‌ نیس‌ که‌ آسایش‌ مردمو به‌ هم‌ بزنین‌. والله من‌ فقط‌ احترام‌ این رو که‌ خیلى‌ مؤمن‌ و مسجدى‌ هستین‌ نگه‌ داشتم‌ و گرنه‌ چند بار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌.عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌ و تاپ‌ پنجره‌هامون‌ مى‌لرزه‌، باور کنین‌ خدارو خوش‌ نمی یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید...
دیگر همه‌ حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ مى‌کرد و سر تکان‌ داد. یک‌ بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توى‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده‌ بودند، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. مى‌گفتند از بس‌ همسایه‌هاى‌ قبلى‌شان‌ ناراحت‌ وشاکى‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست‌ اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها مى‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال‌ چندخانه‌ عوض‌ کرده‌اند.
آن‌ شب‌ بدجورى‌ عصبانى‌ شدم‌. نصفه شب بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چى‌ کشیدیم‌ توى‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌، محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همچین‌ که‌ صداى‌ دویدن‌ِ کسى‌ را توى‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید مى‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هرچى‌ که‌ از دهانم‌ در مى‌آید بگویم‌:
- خجالت هم‌ خوب‌ چیزیه‌. شماها دیگه‌ شرف ‌رو خوردین‌، حیارو تف‌ کردین‌. بخواد این‌ جورى‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کلنگ‌ ورمى‌ دارم‌ و دیوار رو خراب‌ مى‌کنم‌ تا هم‌ شماها راحت‌ بشین‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه‌ کن‌ روز مردم‌ راحت‌ باشن،‌ یا روز سرفه‌ کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشن‌ ... یه‌ ساعت‌ نباید خفه‌خون‌ بگیرى‌؟ اعصاب‌ مردم رو خورد کردى.‌ از بس‌ صداى‌ سرفه‌هاى‌ جناب‌عالى‌ اومده‌ مغزمون‌ ورم‌ کرده‌. اصلا خواب‌ از خونه‌مون‌ رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صداى‌ سرفه‌ات‌ بلند بشه‌، خونه‌رو روى‌ سرتون‌ خراب‌ مى‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بى‌دینى‌رو که‌ خونه‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌ چیکار کنه‌. همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت‌رو از مردم‌ گرفتین‌. همین‌ امشب‌ یه‌ استشهاد محلى‌ جمع‌ مى‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرونتون‌ کنن‌...
آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توى‌ صورت‌ زنش‌ که‌ آمد در را باز کرد. سعى‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم‌ ولى‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌ دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ مى‌کند؛ تا مرا دید دستپاچه‌ شد. بریده‌، بریده‌ با گریه‌ گفت‌:
ـ برادر ... خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌... آقامون‌ داره‌ از دست‌ مى‌ره‌... حالش‌ خیلى‌ خرابه‌...
گیرکردم‌. ماندم‌ چیکار کنم‌. بى‌اختیار گفتم‌:
- اگه‌ چیزیه‌ من‌ برم‌ ماشینم ‌رو بیارم‌...
ولى‌ او با هق‌هق‌ گفت‌:
- نه‌ آقا... تلفن‌ زدم‌ آژانس‌ ماشین‌ بفرسته‌... شما بیایین‌ بالاى‌ سرش‌ باشین‌ من‌ یه‌ زن‌ تنهام‌...
رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تشک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نى‌. زردِ زرد. سرفه‌هایش‌ خیلى‌ سخت‌ و جان خراش‌ بودند. سطل‌ِ کنار دستش‌ پر بو از خلط‌ خونى‌. گفتم‌:
- آخه‌ آبجی، ورش‌ دارین‌ زود ببریمش‌ درمانگاه‌ سر کوچه‌...
او گفت‌:
- آخه‌ این رو هر دکترى‌ نمیشه‌ ببریم‌...
اهمیتى‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید دکتر خصوصى‌ داشته‌ باشند، آن‌ هم‌ که‌ الان‌ توى‌ خانه‌اش‌ خواب‌ است‌. سرفه‌هایش‌ سخت‌ شد. شکمش‌ خیلى‌ تند بالا و پایین‌ مى‌رفت.‌ خیلى‌ سخت‌ و با سر و صدا نفس‌ مى‌کشید. یکى‌ دو تا از همسایه‌ها هم‌ آمدند. زن‌ و دختر من‌ هم‌ آمدند. زنم‌ اولش‌ شاکى‌ بود ولى‌ وقتى‌ اوضاع‌ را دید رفت‌ طرف‌ زن‌ او. شروع‌ کرد به‌ دلدارى‌ و گِلگى‌:
- عیبى‌ نداره‌ خواهر، خوب‌ مى‌شه‌... این‌ دور و زمونه‌ مریضی هاى‌ بدى‌ اومده‌. باید از همون‌ اول‌ مى‌بردینش‌ دکتر. کوتاهى‌ کردین‌ ولى‌ بازم‌ دیر نشده‌ همین‌ درمونگاه‌ سر کوچه‌ دکتر کشیک‌ خوبى‌ داره‌. از همون‌ اول‌ اگه‌ پی گیر مى‌شدین‌ حالا نه‌ خودتون‌ عذاب‌ مى‌کشیدین‌، نه‌ همسایه‌ها ...
زدم‌ به‌ پهلوى‌ زنم‌. رویم‌ که‌ به‌ او بود، افتاد به‌ قاب‌ عکس‌ روى‌ طاقچه‌. کنار آینه‌ و شمعدان‌، بغل‌ قرآن‌، عکس‌ یک‌ جوان‌ قوى‌ و تنومند بود که‌ لباس‌ بسیجى‌ تنش‌ کرده‌ بود، توى‌ جبهه‌ بود. عجب‌ هیکلى‌ داشت‌. از آنها بود که‌ مى‌گویند یک‌ تنه‌ ۱۰ تا مرد را حریف‌ است‌. زن‌ همسایه‌مان‌ که‌ دید من‌ دارم‌ به‌ عکس‌ نگاه‌ مى‌کنم‌، رفت‌ آن‌ را برداشت‌ و گرفت‌ جلوى‌ صورتش‌ و شروع‌ کرد به‌ گریه‌ کردن‌. گفتم:
ـ مى‌بخشین‌ آبجى‌، این‌ خدا بیامرز کیه‌؟
نگاهش‌ را که‌ بلند کرد، بدجورى‌ اشک‌ صورتش‌ را پوشانده‌ بود. مثل‌ این که‌ حرف‌ بدى‌ زده‌ باشم‌، یک‌ آه‌ بلند کشید که‌ زن هاى‌ همسایه‌ دویدند طرفش‌. سریع‌ آمدم‌ کنار. فکر کردم‌ که‌ باید برادرش‌ باشد که‌ این‌ جورى‌ برایش‌ گریه‌ مى‌کند.آن‌ مرد داشت‌ دست‌ و پا مى‌زد، حالش‌ خیلى‌ بد شده‌ بود. با پنجه‌هایش‌ کم‌ مانده‌ بود تشک‌ را تکه‌ پاره‌ کند. گفتیم‌ که‌ بلندش‌ کنیم‌ و با ماشین‌ ببریمش‌ درمانگاه‌. تا آمدم‌ بلندش‌ کنم‌ مچ‌ دستم‌ را گرفت‌. فشار سختى‌ داد، تندتند نفس‌ نفس‌ مى‌زد. بدنش‌ تقلاى‌ شدیدى‌ داشت‌. سعى‌ کردم‌ مچم‌ را از دستش‌ خلاص‌ کنم‌ ولى‌ نشد. بدجورى‌ گرفته‌ بود. لبانش‌ به‌ ذکرى‌ مى‌جنبید. صدایى‌ به‌ گوش‌ نمى‌رسید جز خِرخِر نفس‌ زدن‌. خودش‌ را این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ مى‌انداخت‌. خون‌ از گلویش‌ بیرون‌ مى‌زد. گرماى‌ تند و بدبویى‌ از دهانش‌ بیرون‌ مى‌آمد. براى‌ اولین‌ بار از روزى‌ که‌ آمده‌ بودند به‌ این‌ محل،‌ صدایش‌ را شنیدم‌. مدام‌ با خرخر نفس‌ مى‌گفت‌:
- سوختم‌ ... سوختم ‌... سوختم‌…
یک‌ دفعه‌ خودش‌ را بلند کرد و کوبید زمین‌. به‌ سختى‌ نفسى‌ کشید و شکمش‌ از حرکت‌ باز ایستاد. بدنش‌ آرام‌ شد. خونابه‌ از گوشه‌ لبش‌ جارى‌ گشت‌. صداى‌ جیغ‌ همسرش‌ در اتاق‌ پیچید و همه‌ را به‌ وحشت‌ انداخت‌. همه‌ مات شان‌ برده‌ بود که‌ چى‌ شده‌. ناگهان‌ قاب‌ عکسى‌ که‌ دست‌ زنش‌ بود، پرت‌ شد و صاف‌ افتاد بغل‌ تشک‌ او، روى‌ گُل هاى‌ سرخ‌ و زرد قالى‌. شیشه‌ قاب‌ عکس‌ خرد شد. ریزریزریز، خوب‌ که‌ به‌ عکس‌ توى‌ قاب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چشمانش‌ آشناست‌. سرم‌ گیج‌ رفت‌ یک‌ نگاه‌ انداختم‌ به‌ صورت‌ او که‌ چشمانش‌ باز مانده‌ بود. نگاه‌ همان‌ نگاه‌ بود. تسبیحى‌ سفید از آنهایى‌ که‌ حاجی ها از مکه‌ مى‌آورند، در دست‌ چپش‌ بود. چشمم‌ افتاد به‌ چیزى‌ که‌ در دست‌ چپ‌ تصویر داخل‌ قاب‌ بود. خوب‌ که‌ خیره‌ شدم‌ دیدم‌ یک‌ ماسک‌ ضد گاز شیمیایى‌ است‌.
چقدر هواى‌ این‌ اتاق‌ گرفته‌. دارم‌ خفه‌ مى‌شم‌. این‌ بوى‌ سیر از کجاست‌؟

[ ۱۳۸٧/۱/۱٧ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دلتنگم
می دونی؟
دل ل ل ل ل تنگم
یعنی:
حالم گرفته اس.
بغض دارم.
می خوام گریه کنم ...
نمی تونم.
می خوام داد بزنم ...
صدام در نمیاد.
می خوام هوار بکشم ...
می ترسم صدام بچه خفته همسایه رو بیدار کنه!
پس چیکار کنم؟!
به قول اون شاعر:

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از  دین می نویسم
دلم  خون  است  می دانی  برادر؟
دلم خون است، از  این  می نویسم

دل تنگم.
گرفته ام.
بد اخلاق شدم.
نه ...
بد اخلاقی که مال یه دفعه اشه.
بد اخلاق بودم، بدتر شدم.
غیر قابل تحمل شدم.
به همه می پرم.
حال همه رو می گیرم.
خسته شدم.
از امید هیچی نگو.
حرف خودمون رو می زنم.
میگن موجی یه!
خب بگن. مگه موجی شدن دست خود آدمه؟!
می گن کم آورده!
خی بگن. مگه خودشون زیاد آوردن که کم آوردن من توی چشمشون میاد؟!
میگن بریده!
خب بگن. خودشون کی وصل بودن که بریدن من براشون مهم شده؟!
میگن جا زده ... جا خالی کرده!
بازم بگن. مگه خودشون چقدر سر جاشون محکمن که جا زدن من به چشم بیاد؟!

آ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ...
یک سال دیگه گذشت.
یک سال بیشتر خسته شدم.
یک سال بیشتر از دوستام دور شدم.
از مصطفی ... از سعید ... از سیدمحمد ...
یک سال بیشتر به رفتن نزدیک شدم.
به مرگ. به سفر. به آخر داستان.
یک سال بیشتر به غصه هام افزوده شد.
یک سال بیشتر روی دلم سایه انداخت.
یک سال دورم خلوت تر شد.
دیگه فکر نکنم کسی برام مونده باشه.
دیگه هیشکی محلم نمی ذاره.
دیگه ...
خیلی بد شدم نه؟
خیلی ریاکار شدم. آره؟
هنرپیشه خوبی شدم ها!
قشنگ بازی می کنم.
هم با خودم.
هم با شهدا ...
هم با شما!
یک سال پیرتر شدم ...
ولی یک سال بر روحم افزوده نشد.
یک سال احساساتم بیشتر غلبه کرد.
ولی یک سال بر عقلم افزوده نشد.
اندک اندک می رسد اینک بهار ...
پس من چی؟
تو چی؟
همه مون چی؟
چه گلی کاشتیم؟
چه گلی به سر خودمون زدیم؟

برام دعا کنین که بدجور محتاجم.
دعا کنین خستنگیم با استراحتی کوتاه و نفس تازه کردن حل بشه.
وگرنه کارم زاره ...
دعا کنین عاقبت بخیر بشم.
جون من ...
برام دعا می کنین؟
چی می گین؟
چی دعایی در حقم می کنین؟
عیبی نداره.
واسه خودم بگین.

[ ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب