خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سرهنگ خلیل المنصوری علت احتمالی فوت پسر محسن رضایی در دبی را خودکشی اعلام کرد.
به گزارش موج، سرهنگ خلیل المنصوری، رئیس پلیس تحقیقات جنائی دبی (CID) در مصاحبه با روزنامه انگلیسی زبان نشنال چاپ امارات علت فوت احمد رضایی، فرزند ۳۱ ساله محسن رضایی که جنازه وی در یکی از هتل های دبی یافت شده بود را خودکشی اعلام کرد.

المنصوری در این خصوص تصریح کرد: بر اساس گزارش پزشکی قانونی دبی، هنگام کشف جسد احمد رضائی حدود ۱۲ ساعت از فوت وی می گذشت.

المنصوری همچنین ضمن رد احتمال قتل احمد رضایی تصریح کرد: هیچ مدرکی مبنی بر سوء قصد به جان وی یافت نشده است و به نظر می رسد که او خودکشی کرده باشد.

در ضمن پلیس دبی اعلام کرده است که احمد رضایی چهار ماه پیش به قصد تجارت به دبی سفر کرده بود و نزدیک به ۲ ماه بود که در هتل اقامت داشت.
منبع: البرزنیوز

[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ٧:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پسر بنده خدا جاسوس بود،تف سر بالا بود برای نظام و پدر!بعد خبر می روند:
"حضور فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب که این روزها مورد آماج حملات صهیونیست ها و امریکایی ها قرار گرفته اند در منزل محسن رضایی که فرزند وی به طرز مشکوکی در دبی به قتل رسید نشان از اقدام تروریستی موساد در پشت پرده ماجرای مرگ احمد رضایی دارد . "
زشت نیست نظام را خرج ...استغفرالله!امام خمینی برای فرزند پسر شهید اش چنین کاری نکرد.خیلی راحت اعلام کرد "حسین خراب کرده است،با او برخورد کنید،اگر مقاومت کرد اجازه شلیک هم دارید."
با عرض تسلیت به آقای محسن رضایی ...هم نزن برادر من!نثار روح اش فاتحه مع الصلوات.
 در همین رابطه:اطلاعیه جمعی از گروه های مردمی ..."جان فرزندان سرداران ایرانی در خطر است.ما نگران سلامتی مهدی هاشمی رفسنجانی هستیم.اختلافات را کنار بگذارید و این قهرمان ملی را به وطن بازگردانید.در صورت عدم همکاری مسئولین،در اعتراض به اقدامات ضد بشری موساد؛همگی اقدام به رگ زنی دسته جمعی در دبی که نه!در هتل استقلال خواهیم کرد.یا مرگ یا شهادت!چه فرقی می کند؟!"
پ.ن :اگر ۴ نفر مسئول به موقع با این ها برخورد کرده بودند امروز نمی گفتند:جنازه شهید احمد رضایی را به ما تحویل ندادند که معلوم نشود جنایت موساد چطور انجام گرفته!جنازه را به ایران نمی دهند چون آقازاده محترم با پاسپورت آمریکایی در دوبی زندگی می کرده اند و تبعه هر کشور را به سفارتخانه خودش تحویل می دهند.شاید اول اش با آقای رضایی احساس هم دردی می کردم چون داغ فرزند سنگین است اما وقتی می بینم این ها از مردن بچه شان هم بهره برداری سیاسی می کنند...فقط متاسف می شوم.خدا هدایت مان کند.
منبع: وبلاگ سایرن

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یادش بخیر زمان جنگ، شهادت برای خودش تعریف و تفسیری خاص داشت.
300 هزار نفر در طی سال های انقلاب اسلامی تا پایان جنگ خالصانه در راه دفاع از دین، انقلاب و کشور جان خویش را که شیرین ترین دارایی دنیایی است، فدا کردند.

خانواده هایی بودند که 5 فرزند خویش را تقدیم کردند.
خانواده هایی بودند که پدر، با داشتن 6 فرزند راهی جبهه شد و عاشقانه به شهادت رسید.
اما ... هیچ رئیس و مدیری نه که به آنها تسلیت نگفت، که اصلا آنها را نه دیدند و نه می بینند.

جنگ که تمام شد، "علی محمودوند"، "مجید پازوکی"، "سیدامیر تشت زرین"، "سیدعلی موسوی"، "علیرضا حیدری"، عباس و حسین صابری که برادر دیگرشان حسن در جنگ به شهادت رسیده بود و ده ها تن دیگر، شب و روز خود را در بیابان های تفتیده و گرم شلمچه و کوهستانهای سرد و یخبندان غرب کشور سپری کردند بلکه پاره استخوانهای شهدا را بیابند و به آغوش مادران بازگردانند.

همان سالهای اول بعد جنگ، وقتی یکی از بچه ها در عملیات تفحص فکه بر اثر انفجار مین والمری و باران ترکش های آن به شهادت رسید، بچه های تفحص کلی با پزشکی قانونی دعوایشان شد. چرا؟ چون آقایان می گفتند: "جنگ تمام شده و دیگر شهید نداریم." برای همین اثرات ترکش والمری را "سوراخ هایی بر اثر فرورفتن چیزی شبیه پیچ گوشتی در بدن" اعلام کردند!

قاسم دهقان فرمانده جانباز جنگ، هنگام ساخت فیلم سینمایی "قطعه ای از بهشت" و بازسازی عملیات والفجر یک و شهدای مظلوم فکه،  بر اثر انفجار به شهادت رسید ولی با وجود درصد بالای جانبازی و ... بنیاد شهید به هیچ وجه او را جزو شهدا حساب نکرد!

مطمئنا هیچ رئیس مجلس، نوه امام، فرمانده و مدیر و ... کوکان یتیم علی محمودوند و مجید پازوکی را ندید!
اصلا آقایان نفهمیدند تبعات جنگ همچنان ادامه دارد و همچنان داریم شهید می دهیم!
چون آنان برای دفاع از آرمانها به شهادت رسیده بودند و در ویلاهای بهاییان در آمریکا و کاستاریکا به عیاشی و خوش گذرانی مشغول نبودند!

مگر فعالیت های اقتصادی صادراتی مدیریتی و ... برای کسی فرصت فکر کردن به انقلاب و جنگ و دشمنان می گذارد؟!

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

بعد از جنگ، موضوع عجیبی در میان مسئولین مد شد که تا امروز ادامه دارد.
فلان بچه پررو با اسلحه کلت محافظ  مادرش خودکشی کرد ...
فرزند فلان آقازاده به طور مشکوک به ضرب گلوله کشته شد.
فرزند فلانی تصادف کرد و ...
همه شدند "درگذشست شهادت گونه"!
ای وای .... شهادت گونه ...

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

و حالا امروز:
اگر پسر بقال محل آن قدر که پسر محسن رضایی علنی خیانت کرد، به غرب پناهنده شد و علیه نظام فحاشی و ایراد تهمت کرد و در خانه "هژبر یزدانی" بهایی نان خورد و پرورش می یافت، به محض این که پایش به ایران می رسید، دودمانش بر باد بود ... ولی ...
اگر آقا زاده بود، گیس هایش را بلند می کرد، نوبت به نوبت چند زن می گرفت و ول می کرد و تازه، محرمانه ترین شغل دولتی را هم می گرفت و دست آخر دوباره هوس فرنگ به سرش می زد و می گریخت و در هتل آنچنانی در دوبی به واسطه برق گرفتگی یا خودزنی می مرد و ... و امروز برای عده ای بادمجان دورقاب چین، می شد قهرمان و قربانی عملیات صهیونیستها و ...

کدام موساد و صهیونیست؟
کدام شهادت؟
شهادت در کدام مسیر و راه؟ برای کی؟
شهادت با پاسپورت و تابعیت آمریکایی در گران ترین هتل پنج ستاره دوبی که فقط محل عیش و نوش از ما بهتران است!

جمع کنید این بازی ها را.
چرا نمی گویید تصفیه حساب درون سازمانی؟
مگر نه اینکه تصفیه عناصر وازده و کم آورده، همواره جزو اولین فرمان های عملیاتی سازمان های جاسوسی آمریکا و اسراییل است؟
اصلا از کی تا حالا خودکشی می شود مرگ شهادت گونه؟

عکس های هتل محل مرگ احمد رضایی

هتل پنج ستاره گلوریای دوبی محل مرگ آقازاده دکتر رضایی! شباهتی با فکه و ام الرصاص و شلمچه در آن می بینید؟!

بله وقتی "سعید حجاریان" درصد جانبازی می گیرد و می شود "جانباز اصلاحات"، احمد رضایی هم باید بشود "شهید آقازادگان و مردودین فتنه 88"!

آقایان!خودتان را هم که بکشید، هزار و یک تبصره و قانون هم که بیاورید، نمی توانید قانون عدل الهی را تغییر دهید!
بگذار همه فرزندتان را قهرمان بنامند.
بگذار اتوبان و ورزشگاه به نامش کنند.
بگذار حقوق خانواده شهید به شما بپردازند ...

ولی خودت می دانی که آن طرف چه خبر است!
راستی آقایانی که برای عرض تسلیت مرگ فرزند دلبند آقای رضایی از یکدیگر سبقت می گیرید، می دانید شهیدانی که در بالا نام بردم، همین چند سال اخیر در حال تفخص پیکر شهدا به شهادت رسیدند و خانواده شان همچنان با سیلی صورت خویش سرخ نگه داشته اند و مطمئنم هیچکدامتان حتی نام آنها را هم نشنیده اید!

بدوید تا دیر نشده به آقا محسن تسلیت بگویید تا اسلام و انقلاب و مملکت به خطر نیفتد که اگر مردودین فتنه 88 و نان به نرخ قدرت خوران ناراحت شوند، همه چیزمان بر باد است!

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

آقای رضایی! خانواده های چشم انتظار شهدای غواص مفقود کربلای چهار چشمشان به شماست تا ببیند این بار چه می کنید؟!

1144285 - 800x600px

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای این روزها که سخت احساس پیری، خستگی و تنهایی می کنم و با نگاه دزدکی به ورق های تقویم، سال ها دوری و فراق دوستان روحم را بیش از پیش می آزارد!

ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی فایده و دربدری بود

حمید توپول در شش – هفت ماهگی بغل برادر بزرگترش علی

نزدیک ساعت سه بعد از ظهر روز یک‌شنبه، بیست و پنجمین روز مهر ماه سال 1344، در بیمارستان مادر در چهارراه مولوی تهران به دنیا آمدم. یکی دو روز بعد بردندم به خانه‌ای معمولی در خیابان بیهقی، محله‌ی تهران‌نو در انتهای شرقی تهران؛ البته خیلی مانده به محله‌ی تهران‌‌پارس. علی، اولین بچه‌ی خانواده بود و من دومی. بعد از من هم محمد و خواهرمان اشرف هر کدام به فاصله‌ی دو سال به دنیا آمدند. سرانجام در سال 1358 هم برادر کوچک‌ترمان مهدی به جمع‌مان اضافه شد.

سه برادر: علی – محمد – حمید
یادش بخیر زندگی بدون پستونک سوتی، اصلا مزه نداشت!

مادرم می‌گوید:
شش هفت ماهت که بود، مریضی سختی گرفتی. دکترها جواب‌مون کردن. آخرین جایی که رفتیم، مطب دکتر محمدزاده بود در ایستگاه دفتر تهران‌نو. تو رو که بردیم توی مطب، با دیدن رنگ و رو و اوضاع و احوالت گفت: این بچه مُردَنی‌یه ... اگه امیدی هم باشه، باید ببرینش بیمارستان که فکر نکنم تا اون‌جا هم دووم بیاره. توی سرمای سیاه زمستون، از مطب که بیرون اومدیم، یه تاکسی گرفتیم تا ببریمت بیمارستان بوعلی نزدیک میدون فوزیه. توی ماشین، با هیکل گوشت‌آلو و تُپُل، روی دست دایی ابوالفضلت* مونده بودی. داییت همون جا یه گوسفند نذر امام رضا کرد که حالت خوب بشه. همون‌جور که من اشک می‌ریختم، یک‌دفعه دیدیم از لای پتوی بچه صدای مِلِچ و مُلوچ میاد. به همدیگه نگاهی انداختیم و چشممون افتاد به تو که انگشت شست دستت رو توی دهنت کرده بودی و می‌خوردی.
نذر امام رضا (ع)، کار خودش را کرده بود و من که همه برایم گریه می‌کردند و مثلاً باید این روزها را از شر خودم خالی می‌کردم، برگشتم و شدم این ‌که امروز هستم. البته هنوز اون گوسفند پیدا نشده که قربانی من شود!
*ابوالفضل حدادنیا، دایی دوست‌داشتنی‌ام، در آخرین ساعات زمستان 1388 رفت و ما را در سوگ سخت خویش نشاند. روحش شاد.

اولین برگ ها از کتاب "از معراج برگشتگان"

[ ۱۳٩٠/٧/٢٤ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شرحی تلخ بر دردی کهنه
تابستان 1385 لبنان – بیروت
+ سیمای جمهوری اسلامی ایران، تصاویری از حمله‏ى مردم معترض به ساختمان سازمان ملل در بیروت پخش مى‏کند. گوشه‏ى صفحه آرم "شبکه‏ى الجزیره" که خبرنگارش همراه مردم به داخل سازمان رفته، به چشم مى‏خورد.

 - تصاویر بعدی بکر و تازه است. آقای ( ... ) خبرنگار واحد مرکزی خبر، در یکی از پس کوچه‏های بیروت ایستاده و گزارش مى‏دهد:
"بینندگان عزیز، این ساختمان بزرگی که پشت سر من مى‏بینید، در پشت آن ساختمان سازمان ملل قرار دارد که مردم خشمگین در اعتراض به حمایت این سازمان از اسرائیل، به آن حمله کرده‏اند!

+ "کاتیا" و "عباس" ناصر، خواهر و برادر لبنانی که برای شبکه‏ى الجزیره کار مى‏کنند، آن چنان از میان صحنه‏های بمباران بیروت گزارش تصویری مى‏دهند که مسئولین این شبکه چندین بار به آنها تذکر مى‏دهند که مراقب جان خود بوده و کمی به فکر امنیت خود باشند.

- آقای ( ... ) درحالی که جلیقه‏ى ضدگلوله بر تن دارد و مثل "نورمن در فضا" کلاه‏خودی بر سر گذاشته، مثلا با حالتی مضطرب از وسط میدان جنگ گزارش مى‏دهد. او که از ترس سر در گریبان فرو برده، با صدایی لرزان مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، دودی که در چند کیلومتری من مى‏بینید، محلی است که ساعتی پیش توسط هواپیماهای صهیونیستی بمباران شده است."
دوربین کمی که مى‏چرخد، کودکانی را پشت سر آقای خبرنگار نشان مى‏دهد که بدون جلیقه‏ى ضدگلوله و کلاه‏خود، مشغول فوتبال هستند و هیچ ترس و اضطرابی هم در چهره‏شان دیده نمى‏شود!

- در بنیاد ( ... ) جلسه‏ای ویژه درباره‏ى جنگ لبنان برگزار شد که متاسفانه بنده هم توفیق حضور پیدا کردم. آقای ( ... ) از مسئولین صدا و سیما که تازه از لبنان برگشته تا برخی لوازم مورد نیاز از جمله جلیقه‏ى ضدگلوله برای خبرنگارن ببرد، برای حاضرین شرحی از جنگ لبنان مى‏دهد. یکی از نکات عجیب و بسیار تلخی که آقای ( ... ) گفت، این بود که:
"وقتی صهیونیست ها با هلى‏کوپتر در بعلبک نیرو پیاده کردند، ما که در بیروت بودیم تصمیم گرفتیم چند نفر را برای تهیه‏ى خبر به آن جا بفرستیم. وقتی به آقای ( ... ) از خبرنگارانمان گفتم که به آن جا برود، سر باز زد و قبول نکرد. بحثمان که بالا گرفت، متوجه شدیم بدجوری ترسیده است و گفت که به هیچ وجه به آن جا نخواهد رفت. متاسفانه متوجه شدیم از ترس شلوارش خیس شد و ...

+ خانم ( ... ) و آقای ( ... ) که زن و شوهر هستند، درحالی که برای برخی شبکه‏های خارجی نیز عکاسی مى‏کنند، باوجود خطرات فراوان و بمباران شدید، هر طوری که بود خود را به لبنان ساندند و از حوادث آن جا عکس گرفتند.

- آقای ( ... ) و ( ... ) با مبالغ کلانی که شهرداری عزیز تهران کوچولو! از عوارض نوسازی و فروش تراکم و هوا به شهروندان عزیز! هدیه کرده است، مثل دیگر خبرنگاران خودمان، در خیابان الحمراء بیروت هتل مى‏گیرند و عصرها در پیاده روهای این خیابان که در ژیگول بازی، کافه، تریا، بار، دانس و ... کم از پاریس ندارد! مى‏نشینند، قهوه‏ى عربی نوش جان مى‏کنند و از چند کیلومتری به صدای انفجار گوش فرامى‏دهند، حس مى‏گیرند تا در تهران، صفحات رنگی مجلات امپراطوری رسانه‏ای "الیاس" کوچولوی بابا دکتر! را پر کنند از گزارش های ناب و بکر از جنگ لبنان!

+ جنگ در لیبی شدت گرفته است. خبرنگاران شبکه‏های ( ... ) تصاویر مستقیم از صحنه‏های درگیری و جنگ پخش مى‏کنند که خوراک مفت و مجانی شبکه‏های خودمان هم هست!

- آقای ( ... ) خبرنگار معروف که از ییلاق پاریس برگشته! مثلا به لیبی جنگ زده رفته و گزارش های تصویری بکر مى‏دهد!
ماشین های داغون و خانه‏های خراب را نشان مى‏دهد و مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، این جا را که مى‏بینید، زمانی دست طرفداران سرهنگ بوده که جنگ سختی در آن درگرفته و حالا دست انقلابیون است!"
محلی که انگار دو سه ماهی از آزادى‏اش مى‏گذرد!
اصلا انگار این دوستان نابغه! از یک استاد، خبرنگاری جنگی آموخته‏اند!
درحالی که ابری کم رنگ از دود را در کیلومترها آن طرف تر نشان مى‏دهد، با حالتی همچون پیروز میدان جنگ مى‏گوید:
" بینندگان عزیز اون دودی که در چند کیلومتری ما در آن سوی شهر مى‏بینید، حاصل یک انفجار تروریستی در آن جاست!"

من که خسته شدم.
از بس فکر کردم، کم آوردم و نتوانستم این معادله را بفهمم که حقوق سه - چهار هزار دلاری ماهانه، حق ماموریت در مناطق جنگی و ... را چگونه مى‏توان با این گزارش های بکر و ناب! که مطمئن هستم هیچ شبکه‏ى خبری دنیا حتی افغانستان و عراق هم آن را از سیمای جمهوری اسلامی نقل و پخش نخواهند کرد! جمع کرد؟!

اگر شما توانستید، به این حضرات یادآوری کنید بیت المال مال کیست! پس این گونه هدرش ندهیم.
الحمدلله دیگر بر بام همه‏ى خانه‏ها دیش ماهواره نشسته و به‏راحتی مى‏توان از تصاویر و دسترنج آنان بهره‏ى کافی برد! پس دیگر چرا اعزام خبرنگار ویژه و ... که خدایی ناکرده اتفاقی برای گل روى‏شان بیفتد!
من نظر خودم را که چند سال است مى‏خواستم بنویسم، نوشتم. به هر کس برخورد، مى‏تواند یک نوشابه‏ى تگری میل کند ... بعدش اگر دید حرفم ناحق است، هر چه خواست در رد نظراتم بنویسد. باور کنید خوشحال مى‏شوم.
فقط خواهشا گیر ندهید که: "مگر خودت چیکار کرده‏ای؟"
چون نمى‏خواهم ریا شود، مجبورم چیزی نگویم!

ولی شاید شما راست بگویید که :"اگر خودت هم جای آنها بودی، همین گونه عمل مى‏کردی!"
پس شکر خدا که تا امروز برای سفرهایم به لبنان، سوریه و کتاب هایی که منتشر کرده‏ام، نه حقوق دلاری گرفته‏ام،  و نه حق ماموریت منطقه‏ی جنگی و ...

حالا ببینید جایگاه ما در نهضت بیداری جهان اسلام کجاست و کجا باید باشد؟!

عزت زیاد!

[ ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیش، در آستانه‏ی سالروز شهادت امام رضا (ع)، پای تلویزیون نشسته بودم. "سیدمحمد حسینی" و "سیدکاظم احمدزاده" برنامه داشتند. همان اول برنامه، حسینی برگی دستمال کاغذی برداشت و به کف کفشش کشید. سپس آن را به احمدزاده داد و گفت:
- این دستمال رو بکش روی چشمات.
احمدزاده با تعجب گفت: "این چه خواسته‏ایه؟ مگه من دیوونه‏ام که این دستمال رو بکشم به چشمم؟"
حسینی گفت: "برای چی این کار رو نمى‏کنی؟"
احمدزاده گفت: "چون مطمئن هستم این دستمال کثیفه."
حسینی گفت:
- یک نفر به امام رضا (ع) گفت: "امام شما هم مثل ما هستید ولی چرا طرف گناه نمى‏روید؟" امام ظرفی جلوی او گرفت و گفت: "اگر من به تو بگویم که داخل این ظرف کثافت و نجاست است، تو حاضری آن را بخوری؟" فرد گفت: "نه." امام پرسید: "چرا نمى‏خوری؟" فرد گفت: "چون مطمئن هستم داخل این ظرف کثافت است." امام گفت: "خب ما هم به گناه به همین چشم نگاه مى‏کنیم. چون مطمئن هستیم گناه کثیف است، پس به راحتی طرف آن نمى‏رویم."

این جمله برای من یکی خیلی جالب و زیبا بود و هیچ گاه این کلام نورانی امام رضا (ع) و حسینی را که این قدر زیبا آن را برای همه بیان کرد، فراموش نمى‏کنم.

این شب های عزیز که در رحمت خداوند بیش از هر زمانی دیگر به روی بندگانش باز است، برای عاقبت بخیری همه دعا کنید. برای من، دیگران و خودتان.

برای "سیدمحمد حسینی" هم دعا کنید. دو سه سالی ست زده توی جاده خاکی. فرار کرد رفت دوبی و شد ... حالا هم توی آمریکا نشسته و به خیال خودش داره از همه انتقام مى‏گیره. به همه چیز و همه کس اهانت مى‏کنه و ...

دعا کنید تا او به همان حدیث زیبایی که برای ما تعریف کرد، پایبند بشه و یادش بیاد چی بوده و حالا چی شده.
نمى‏دونم چرا دلم به حال آدمای این جوری مى‏سوزه! اونایی که فکر مى‏کنند دارند از دیگران انتقام مى‏گیرند ولی آتشی که بپا مى‏کنند دودش فقط به چشم خودشان مى‏رود.
دعا کنیم برای شفای همه‏ی مریض های جسمی و روحی.

از یکی از ائمه (ع) پرسیدند : "عاقبت بخیری چیست؟"
گفت: "این که توفیق پیدا کنید هنگام جان دادن، زبان و دلتان به ذکر "لا اله الا الله" بچرخد."
الهی به حق مولا امیرالمومنین (ع) ، همه‏مان عاقبت بخیر شویم.

[ ۱۳٩٠/٥/۳٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیشب در برنامه "ماه عسل" چند میهمان عجیب آورده بودند.
یک حانم دکتر ماما و دو خانم غسال (مرده شور).
اولی، کسی است که انسان را عریان و بی هیچ دارایی، به دنیا می آورد، تطهیر کرده و وارد دنیای خاکی می کند؛ و دومی، کسی است که انسان را عریان و بی هیچ دارایی و اموال و تعلقات دنیوی، تطهیر کرده و راهی دیار آخرت می کند!

در آخر برنامه، درحالی که حال و روز من و چه بسا اکثر بینندگان را به هم ریخته بود، آقای "علیخانی" جمله عجیبی گفت که بدجور مرا تکان داد!
نمی دانم این جمله را از کجا و چه کسی نقل کرد، ولی هر چه که باشد، جمله تکان دهنده ای است.
بد نیست شما هم آن را بخوانید:

"وقتی به دنیا می آییم‬، در گوشمان اذان می گویند‬، ‫و وقتی می میریم، برایمان نماز می خوانند؛ ‬‫همه زندگی، فاصله یک اذان تا نماز است!

[ ۱۳٩٠/٥/٢۳ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این هم چندتایی نظرات دوستان بامرام نادیده بامعرفت امروزی!


بسیجی
عالی بود ، التماس دعا
اگه از طرف خودتون هم دیدید قسمت نمیشه بروید نماز جمعه، به نیابت از همرزمهای شهیدتون بروید...

رامیان
سلام آقای داود آبادی شما برای ما الگو هستید.
شخصیت شما برای من مهمان سرزنده و دغدغه مند برنامه راز آقای طالب زاده است که از کم کاری بعضی مسئولان می نالید.
از فراموش شدن 4 دیپلمات می نالید!
ما جوون ترها به شماها امید داریم.
لطفا آن قدر ناامیدانه ننویسید، که خیلی موج منفی هاتون روی ما اثر داره!
این طور ننویسید لطفا.
منتظرم
یاعلی

یزدان
آقای داودآبادی من تا 1 سال پیش از انقلاب و نظام و ... متنفر بودم. الان که کم کم داره حس تنفرم از بین میره. ولی واقعا بعضی وقتا از بعضی آدمای به اصطلاح انقلابی چیزایی می بینم و می شنوم که اون حس رو دوباره بیدار می کنه. فکر کنم خیلی از جوونا این طورن و اگه افراد صادقانه کار کنند، همه دوستدار انقلاب می شن ولی ... حیف

علی
حمید آقا سلام
باورت نمی شه من  چند بار به داستان امید فکر کردم. ای کاش خودت هم یک مقدار بیشتر فکر می کردی که جواب بی حوصلگی هات رو پیدا می کردی.
ولی من این طوری می گم:
حمید آقا، من شما رو خوب می شناسم. راستش رو بخواهی یک مقدار بایستی ریا رو از توی حرفات کم کنی! مثلا اینکه بگی من اسهال خونی نگرفتم و خلاصه ترکتش دارم، زیاد جالب نیست. برای شما خوب نیست و برای بچه رزمنده ها هم خوب نیست. مثلا خوبه اینها رو از طرف شخص سوم بگی که برداشت منفی نباشه.
می دونی چرا روحیه نداری؟
چون مسئولیت نداری!
چون فکرت تمام انتقاد از جامعه و از این و اونه و بازگشت به  خاطرات گذشته که ای کاش فلان و بهمان.
چرا فکر می کنی تافته جدابافته هستی؟
اگه یک رییس داشتی مثل من که مجبور بودی بهش جواب بدی، این قدر بی انگیزه نبودی!
چون به کسی اجازه ندادی که بهت انتقاد کنه و ازت کار بخواد. 
یک جا نشستی و علیه این و اون نقد کردی.
تا کی می خواهی ادامه بدی؟ بذار فشار مسئولیت مثل مسعود لهت کنه تا هوس نکنی صبح اول وقت کارات رو ول کنی.
ضمنا، ضعف انگیزه از نشانه های کمبود ایمان است.
پیشنهاد می کنم خودت رو توی فضای مسئولیت قرار بدی که فکر بی خود نکنی!

پلاک عاشقی
سلام
این حالت برای همه پیش می آید. برای انسان هایی که به معنویات ومذهب اعتقاد ندارند و دین و آیین درستی ندارند، به پوچی ونهیلیست منجر می شود؛ ولی آدم های معنوی ومذهبی مثل شما، باید تحولی در خود ایجاد نمایند.
پیشنهاد من رفتن به گلزار شهدا واهل قبور است؛ ولی ما مشهدی ها وقتی دل مان می گیرد، میریم حرم امام رضا (علیه السلام). وقتی برمی گردی حس می کنی یک امید تازه درونت ظاهر شده.
راستی شما گفته بودین نسخه ندین، ولی جز این چاره ای نبود. بخشید.

روح الله
سلام حاج داوود
حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند ... آن هم شما که زیر آتش و تانک جان سالم به در برده اید.
به این حدیث اقتدا کنید:
پیامبر اکرم (ص) فرمود: "به درستی که دل ها زنگار می گیرند، آن چنان که آهن زنگار می‌گیرد.
عرض شد یا رسول الله (ص) جلای آن با چیست؟
فرمودند: تلاوت قرآن کریم و یاد کردن مرگ است."
به گلستان شهدا بروید.
دلتان که بارانی شد ما را هم دعا کنید.

[ ۱۳٩٠/۱/٦ ] [ ٥:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قال الصادق (ع): اَلقلبُ حَرَمُ الله، فََلاتسکُن فی حَرَمُ الله غَیرَ الله.
قلب حریم و خانه‌ی خداست، پس غیر خدا را در آن جای مده.


سلام
عیدتون مبارک. حالا هر برداشتی که از عید دارید، فرقی نمی‌کنه.
این اول سالی می‌خوام یه کمی با خودم، نه، با شما، و نه، اصلا با خدا و خودم و شما، درددل کنم.
اجازه که می‌دید؟
حالا! خوندین بدتون اومد، هر چی خواستید بگید. خوشتونم اومد ... نمی‌دونم بگم چیکار کنید، خودتون یه فکری بکنید دیگه.

الان ساعت از 6 صبح روز جمعه پنجمین روز سال 1390 گذشته. نماز صبح رو که خوندم (محض ریا، که هنوز اون‌قدرا هم که خودم فکر می‌کنم، بد نشدم و نمازم قضا نمی‌شه، اونم نماز صبح!) بی‌خوابی زد به سرم. از بس عادت کردم هر روز یک ربع مونده به شیش بلند شم، نماز بخونم و بزنم بیرون برای رفتن به دفتر و محل کار.
از بس احساس وظیفه می‌کنم و وجدان کاریم درد می‌کنه!

این بود، ولی بیشترش درد بود که نذاشت بخوابم.
درد چی؟ خب حالا می‌گم. خوب گوش کنید:
همیشه وقتی می‌خوام برای کسی منبر برم، روضه بخونم و از بدی‌های ناامیدی بگم، یه داستانی رو تعریف می‌کنم که مطمئنم خیلی از دوستان دو سه باری از من شنیدن. حالا منبعش کجاست و کیه، الان دیگه یادم نیست. ولی باور کنید از منبع معتبر نقل می‌کنم.

القصه:
میگن یه بار یه نفر (البته من همیشه این‌رو به نام حضرت موسی (ع) نقل می‌کنم، ولی چون منبعش یادم رفته، میگم یه نفر. شما هم یه نفر بخونید) به خداوند سبحان می‌گه:
- خدایا، این‌قدر که از امید تعریف می‌کنی، این امید چیه؟
خدا هم کلی تعریف می‌کنه و از امید براش می‌گه ولی اون که ظاهرا مثل ما امروزی‌ها اهل فیلم و تصویر و مستندات بوده، می‌گه:
- خدایا، اینایی رو که گفتی، من متوجه نمی‌شم. بهم نشون بده.
خدا هم یه کشاورزی رو که سر زمینش داشته کار می‌کرده، بهش نشون می‌ده و می‌گه:
- پس حالا خوب به این کشاورز نگاه کن.
اونم زوم می‌کنه روی مرد کشاورز. یه آدم چهل پنجاه ساله‌ی روستایی، با سختی و مشقت بیل خودش رو توی زمین سخت فرو می‌کرد، دل زمین رو می‌شکافت و شخم می‌زد. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت که مرد روستایی دست از کار کشید، یه نگاهی به دور وبرش انداخت، رفت زیر سایه‌ی درختی که اون‌جا بود، بیل رو انداخت کناری و گرفت خوابید.
خدا به اون‌که پرسیده بود امید چیه، گفت:
- دیدی؟
اون‌که هنوز براش جا نیفتاده بود چه خبره، گفت:
- نه خدا. من‌ که چیزی ندیدم. امید این‌جا کجا بود؟
که خدا گفت:
- اون وقتی که دیدی اون داشت با سختی کار می‌کرد، توی دلش داشت با خودش می‌گفت: "همه‌ی این زمینارو شخم می‌زنم و کشت می‌کنم، ازش گندم برداشت می‌کنم و برای زن و بچه‌هام و بقیه نون فراهم می‌کنم. بقیه‌اش رو هم می‌ذارم برای آینده." بعد من امید رو از دل اون گرفتم. که اون به خودش گفت: "ای بابا، کی حوصله داره این همه کار کنه؟ مثل حیوون دارم جون می‌کنم که چی بشه؟ من کار کنم اونا بخورند؟" بیل رو گذاشت کنار و رفت زیر سایه‌ی درخت راحت گرفت خوابید.

خیلی ساله که به این داستان فکر می‌کنم.
حالا این داستان رو هم خوب گوش کنید. یعنی بخونید و خداوکیلی فقط نظرتون رو برام بنویسید. طبیب نشید و برام کلی نسخه و دوا درمون ردیف کنید. حوصله‌اش رو ندارم.

چند سالیه که درد بدجوری به جونم افتاده.
یادش به‌خیر زمان جنگ، وقتی که می‌اومدیم مرخصی تهران، سر نماز و توی ذکرهام، با اون دل پاک جوونم خالصانه به خدا می‌گفتم:
- خدایا، قربونت برم. من توی تهرون چیزیم نشه ها! نه تصادف، نه مریضی. بذار برگردم جبهه، هر چی دوست داری تیر و ترکش و گاز و هر چیز دیگه به خوردم بده. نوکرتم هستم.
خب ضایع بود با اون همه سابقه‌ی جبهه، مثل بعضیا مثلا تصادف کنی، یا مثلا گلاب به‌روتون وقتی ازت می‌پرسند:
- چرا نمی‌یایی جبهه؟
با اون هیکل توپول و سالم، سرت رو بندازی پایین و بگی:
- آخه چیزه ... اسهال‌خونی گرفتم.
نخندید. ما توی محلمون کلی از این‌جور آدما داشتیم. هم سن وسال‌شون از ما بچه‌ها بیشتر بود، هم هیکل‌شون ورزشی‌تر! ادعاشون هم که گوش فلک رو کر می‌کرد. تا آخر جنگ هم اسهال‌خونی شون خوب نشد!
به‌قول بچه‌های خودی، توی نماز جماعت های مسجد صف اول می‌نشستند و دست به‌دعا برمی‌داشتند که:
- خدایا، کی جنگ تموم می شه ما اعزام بزنیم بریم جبهه؟
امروز کلی خاطره از جبهه تعریف می‌کنند که من با این همه پز و ادعا باید غلاف کنم و برم لا لا.

ول‌شون کنید.
خدا هم دمش گرم. اصلا هیچ مرض و مریضی ننداخت به جونم. عوضش جاتون خالی، توی جبهه تا دل‌تون بخواد.
این‌رو محض ریا و فقط جهت اطلاع می‌گم.
توی اون چند وقتی که دلم رو سپرده بودم به خودش 14 تا تیر و ترکش ناقابل و نقلی نصیبم کرد که این روزا بدجوری دلم واسه‌شون تنگ شده.

دیشب یه حاج خانم پیری که خیلی ساله باهاشون آشناییم، وقتی رفتم عید دیدنیش، خندید و گفت:
- راستی آقا حمید، چیکار می‌کنی با ترکشای بدنت. چندتاش هنوز توی تنت موندن؟
وای چه حالی داد. چه خوش مزه بود وقتی من‌رو یاد ترکشام انداخت. با خودم فکری کردم و گفتم:
- سه تا کوچولو هنوز بغل چشمم جا خوش کردند. نه اونا حاضرند بروند، نه من دلم میاد ول‌شون کنم.

سه تا ترکش فسقلی مال شب اول خرداد 1361 توی میدون مین نرسیده به خرمشهر که برگشتم به پشت سریم بگم:
- مواظب مین‌های جلوی پات باش ...
هنوز جمله توی دهنم نچرخیده بود که یهو دیدم یه نفر که قبضه‌ی آر.پی.جی دستش بود، از سمت چپم دوید تا بره جلو سروقت دوشکایی که بدجور داشت بچه‌ها رو اذیت می‌کرد. من فقط یه انفجار سخت زیر پاش دیدم و ...

این حس رو سوال حاج خانوم انداخت توی ذهنم:
- لامصبا دیگه درد هم ندارند که باهاشون پز بدم. هیچ کدوم‌شون. اصلا انگار اعتصاب درد کردند!

شیش هفت ساله که یه درد تلخ توی وجودم لونه کرده و بیرون برو نیست.
ظاهرا رگ سیاتیک کمرمه که از پشت رونم میاد تا ساق پام. شب‌ها که داغونم می‌کنه. وقتی می‌خوام بخوابم، باید یکی از بچه‌هام بیاد و پام رو به‌داخل کمرم فشار بده تا کمی دردش آروم بگیره.
این اصلا چیزی نیست. خب پیری و چاقی، پرخوری و ورزش نکردن، بی‌تحرکی و از همه بدتر در طی 24 ساعت، حداقل 12 ساعت روی صندلی ثابت پای کامپیتر نشستن، سنگ رو هم به درد و مرض می‌اندازه.

دو سه سالیه که فهمیدم قندم زده بالا. قلبمم ریپ می‌زنه و رگام ذوق ذوق می‌کنند.
یه رگه درد افتاده توی بدنم که اصلا روم نمی‌شه ازش ناله کنم.
من و ناله از درد؟

اون داستان خدا و امید که اون بالا گفتم، مال این‌جاست.
احساس می‌کنم از جبهه که برگشتم، اون نور امید رو از دلم کشیدند بیرون.
نه این‌که از جنگ خوشم بیاد ها، نه اصلا.
خدا هیچ وقت برای هیچ ملتی جنگ، اون هم از نوع نامردیش رو نیاره.

اون‌جا که بودیم، به هیچی جز خدا و خودمون فکر نمی‌کردیم.
خدا که جای خود داشت، ولی به خودمون هم که فکر می‌کردیم، برای اون بود. به‌قول معروف رفته بودیم جیهه تا "جهاد اصغر" کنیم، وقت که گیر می‌آوردیم، حتی اگه توی اوج جنگ و بزن بکش بود، می‌نشستیم فکر کردن و حساب کتاب اعمال خودمون رو می‌کشیدیم و به‌قول معروف "جهاد اکبر" می‌کردیم.

یکی از زیباترین احادیثی که توی جبهه یاد گرفتم اینه که از قول امام صادق (ع) نقل می‌کنند:
"حاسبوا قبل عن تحاسبوا، موتوا قبل عن تموتوا.
از خودتان حساب بکشید قبل از این‌که از شما حساب بکشند، بمیرید قبل از این‌که بمیرانندتان."

با اون فضای معنوی و اون فکرایی که همش دنبال پاک شدن و صاف شدن بود، دیگه جا نداشت کسی به درد و مرض جسمی فکر کنه.
همین بود که من که از همه عقب تر و وازده‌تر بودم، از بیمارستان در می‌رفتم تا به عملیات برسم و دوباره با بدن تیر و ترکش خورده و چند قلپ گاز زهرماری نوش جون کرده، برمی‌گشتم.

ببخشید زیاد دارم پرحرفی می‌کنم.
عادتم شده. کار که ندام، فقط می‌شینم حرافی کردن. به بزرگی‌تون ببخشید.
می‌رم سر اصل مطلب:
اعتقاد من اینه که وقتی اون کشاورز بیلش رو گذاشت کنار و رفت خوابید، به مرض من دچار شده بوده!

نخندید. خوب گوش کنید تا بهتر بفهمید:
حس و حال هیچ کاری ندارم. شب که می‌خوام بخوابم، برای صبح هزار تا برنامه می‌ریزم، ده‌ها مقاله توی ذهنم آماده می‌کنم و چند جا برنامه‌ریزی می‌کنم که برم. صبح که می‌شه، نه حوصله‌ی جایی رفتن دارم، نه یه دونه از اون مقاله‌ها رو می‌نویسم، نه کارهای دیگر رو راه می‌اندازم.
اینم که الان می‌بینید دارم این‌طوری تند و تند می‌نویسم، زدم به سیم آخر!
این‌که شما با خوندن این نوشته چه جوری نگام کنید، اصلا برام مهم نیست.
با ترحم یا تمسخر!
اصلا دوست دارم اسمش رو بذارم "خود زنی".

حال ندارم. بی‌حسم. خسته‌ی روحی‌ام. رمق کار کردن ندارم. کاشکی بدنم از نظر جسمی داغون بود ولی از نظر روحی، نه.
خیلی به خودم فشار آوردم تا کتاب "از معراج برگشتگان" رو که متن اصلی‌ش بیشتر از هزار صفحه است، نوشتم. دویست سیصد صفحه‌ هم مال سال 58 تا 60 هست که الحمدلله نوشتم تموم شده.
دو سه کتاب دیگه هم که مشغول نوشتن‌شون هستم، حال ندارم تموم کنم.
اگه بهتون بگم یه چیزی حدود چهل تا کتاب آماده دارم، باورتون می‌شه؟
شاید ده تاشون تایپ هم شده باشند. این‌که اونا رو جمع و جور کنم هم حال ندارم.

اصلا انگار این قندم که زده بالا، همه‌ی حس و حالم رو برده.
باور دارم که هر چی دارم از همین مجالس یاد و خاطره‌ی شهداست، خیلی هم دوست دارم که برم، ولی ... بسوزه پدر بی‌حسی!

قول می‌دم، می‌زنم زیرش.
از هواپیما که چند وقته بدجور می‌ترسم.
نه که از مرگ بترسم، خودش برام استرس و اضطراب میاره. داغونم می‌کنه.

امسال قصد کردم خونوادم رو یه سفر کوتاه ببرم شمال. فوقش سه چهار ساعت راهه. ولی از بس ترس و اضطراب وجودم رو گرفته، نتونستم برم.
بدجوری ترسو شدم. از همه چیز و همه کس.

اصلا بذارید یه موضوع جالب‌تر براتون بگم.
من که عشق بخور بخور و این حرفا بودم، الان اگه خوش مزه‌ترین غذا رو هم جلوم بذارید، اصلا برام فرقی نمی‌کنه با یه تیکه نون خشک!
به‌جون خودم. اصلا انگار ذائقه‌ام کار نمی‌کنه. مزه رو نمی‌فهمم. خوشم نمی‌یاد. شهوت شکمم کور کور شده.
اصلا از هیچی دیگه خوشم نمی‌یاد.

بذارید یه اعتراف بد بکنم.
به‌شرطی که شما یاد نگیرید که فردا وبلاگم رو به‌خاطر "بدآموزی" فیلتر کنند!
می‌دونید حداقل دو سال می‌شه که نرفتم نماز جمعه؟ حالا نه برای انجام فریضه‌ی نماز، بلکه به نیّت دیدن بروبچه‌ها!
شبش قصد می‌کنم که برم، ولی صبح که می‌شه، مثل امروز، بی‌حوصله و کسل می‌شم و سرم رو گرم یه کاری می‌کنم تا یادم بره.
اتفاقا چقدر هم دوست دارم و دلم برای فضای نماز جمعه تنگ شده.

این‌که چیزی نیست ...
نه دیگه زیادی دارم خودم رو می‌ریزم وسط. این‌جور خودزنی هم خوب نیست.

آخرش بهتون بگم که اگه این چند وقته بهتون قولی می‌دم، نتونستم بهش عمل کنم، ازم دل‌گیر نشید (البته همیشه سعیم این بوده هست که به کسی قول ندم و اگر احیانا قول دادم، بهش وفادار بمونم)
بی‌حوصلگی، بی‌مزگی، خشکی و بدعنقیم رو به خوبی خودتون تحمل کنید و بذارید براتون بشم "آینه‌ی عبرت"!
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: از بی‌ادبان.

اینارو از من یاد بگیرید که خوب فکر جسم و روحتون در کنار هم باشید.
معنویت، عبادت، توکل و از همه مهم‌تر محاسبه‌ی نفس رو یادتون نره.
نمی‌خوام نصیحت‌تون کنم.
می‌خوام این همه حرف زدم، بی‌خودی نباشه که با خودتون بگید:
- این هم فک جونبوند، آخرش نفهمیدیم درد و مرضش چیه!

اصلا بذارید صادقانه و خالصانه اعتراف کنم:
"دردم اینه که خدا رو یادم رفته.
وقتی هم خدا رو یادم رفت، خیلی چیزای دیگه جاش رو توی دلم گرفت!"

به‌قول شاعر:
"دردم از یار است و درمان نیز هم!"
خلاص.

[ ۱۳٩٠/۱/٥ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گورهای بدون فاتحه! -3 بخش اول

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

دسته سوم:
فرماندهان و روسای ساواک و از همه بدتر شکنجه گران آن سازمان که با اعمال وحشیانه خود، جوانان این مرز و بوم را در راه آمریکا و اربابان جنایتکار خود قربانی کردند.

محمدرضا پهلوی قبل از مرگ در سواحل پاناما

جسد محمدرضا پهلوی بعد از سالها حکومت ظالمانه و برپاساختن کاخها!

مسجد رفاعی قاهره در مصر - مدفن محمدرضا پهلوی شاه آواره

تیمسار رحیمی از فرماندهان حکومت ظالمانه پهلوی و شریک در جنایات شاه

 

تیمسار امیرحسین ربیعی از فرماندهان ارتش شاه

 

تیمسار نصیری رئیس وحشی ساواک شاه

غلامحسین دانشی آخوند دربار حکومت پهلوی

تیمسار ناجی فرماندار نظامی اصفهان

ارتسبد فردوست مقام امنیتی دربار و عامل انگلیس و همه کاره شاه

[ ۱۳۸٩/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قصد دارم عکس هایی کاملا منتشر نشده! از افرادی برایتان بگذارم که نه تنها مستحق فاتحه نیستند که ...
قضاوت با خودتان.

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

" اغلب این عکس ها بخصوص جنازه شهید "مجید شریف واقفی" برای اولین بار منتشر می شوند "

دسته دوم:
افرادی که چه بسا به نام مسلمان هم در حزب و گروه خود ثبت شده اند ولی هیچ گونه اعتقاد قلبی و عملی به اسلام نداشتند هیچ، با عملکرد خائنانه خود تعدادی از افراد را یا به چوبه اعدام سپردند یا به زیر شکنجه های وحشی ساواک انداختند.


لیلا زمردیان
دختر مثلا مسلمانی که بعدا مارکسیست دوآتشه شد. وی که همسر شهید "مجید شریف واقفی بود" به دلیل ارتداد و برگشت از دین اسلام، به همه اعتقادات خود و همسرش پشت پا زد و با "تقی شهرام" روی هم ریخت. تقی شهرام بی دین فاسد که از طرف ساواک شاه وظیفه مارکسیست شدن جوانان مسلمان سست اعتقاد سازمان مجاهدین خلق را برعهده داشت، طرح ترور و کشتار همه مخالفینش را عملی کرد.
لیلا زمردیان به سادگی تمام همسر خود مجید شریف واقفی را به پای قرار ملاقات کشاند و با کمک عوامل تقی شهرام به قتل رساندند و جسدش را در بیابان های مسگرآباد جنوب تهران سوزانده و منفجر کردند.

 

بقایای جنازه سوخته شهید مجید شریف واقفی

سرانجام لیلا زمردیان فارغ التحصیل رشته فیزیک دانشگاه تهران 14 دیماه سال 55 توسط مأموران عملیاتی کمیته ی مشترک ضد خرابکاری، که به منظور شناسائی و دستگیری اعضای گروه های تروریستی مشغول به کار بودند، کشته شد.

موضوع از این قرار بود که مأموران خیابان ری به هنگام گشت در حوالی میدان شاه سابق به یک زن چادری جوان ظنین شده و چون قصد تعیین هویت او را داشتند، وی با استفاده از ازدحام جمعیت و ترافیک سنگین مبادرت به فرار می کند و به اخطارهای مأموران توجهی نمی کند و علاوه بر آن تظاهر به داشتن سلاح می کند. او در کوچه ی شترداران از ناحیه لگن خاصره و پا مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و چون از فرار نا امید می شود، با جویدن قرص سمی سیانور خودکشی می کند و در راه رسیدن به بیمارستان فوت می کند.

 

تقی شهرام
از فعالین مارکسیست که با طراحی ساواک توانست جوانانی را که عله شاه مبارزه می کردند به کمونیسم، بی دینی و فساد اخلاقی شدید بکشاند.
او در راستای حذف دین از بین نیروها، توانست برخی از همسران افراد عضو سازمان را فریب داده و خود با آنان رابطه فاسد برقرار کند.
شهرام بعدها سازمان مارکسیست لنینیستی "پیکار در راه آزادی طبقه کارگر" را بنیان گذاری کرد.

تقی شهرام در کنار قاضی دادگاه خود حجت الاسلام معادیخواه

سرانجام او که در بسیاری از قتل های درون گروهی منافقین نقش مستقیم داشت، در مرداد ۵۸ دستگیر و در مرداد ۵۹ از سوی دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام صدور دستور ترور مجید شریف واقفی محاکمه و اعدام شد.
از تقی شهرام گوری یافت نشد.

 

بهرام آرام
از افراد مهمی که با کمک تقی شهرام توانست سازمان مجاهدین (منافقین) را کاملا از هرگونه اعتقادات اسلامی پاک سازی کند و به مارکسیسم و بی دینی بکشاند. وی یکی از افراد فاسد الاخلاق سازمان بود که با برخی از دختران جوان فریب خورده عضو سازمان و حتی همسران دیگران روابط فاسد داشت.

سرانجام بهرام آرام رهبر نظامی سازمان، در بعداز ظهر 25 آبان 1355 در میدان مخبرالدوله تهران دو اکیپ کمیته مشترک به تعقیبش پرداختند . در اواسط خیابان شیوا (سرآسیاب دولاب) بهرام متوجه تعقیب شده و با مامورین درگیر می شود . در جنگ و گریزی که رخ داد ، آرام در زمین محصور به دام افتاد و پشت مقداری آجر و مصالح ساختمانی سنگر گرفت و بعد از حدود یک ساعت تیر اندازی متقابل، سرانجام با انفجار نارنجک خودکشی کرد .

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ٦:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از امروز قصد دارم عکس هایی کاملا منتشر نشده! از افرادی برایتان بگذارم که نه تنها مستحق فاتحه نیستند که ...
قضاوت با خودتان.

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

دسته اول:
افرادی که مارکسیست بوده و به کل وجود خدا را انکار کرده اند و چه بسا افراد زیادی به دلیل راهنمایی های آنان از خدا روی گردان شده اند و بر اساس آموزه های قرآنی، روز قیامت همینان مسئول انحراف پیروان خود هستند.

سرلشکر ارتش شاهنشاهی "احمد مقربی" که سالها جاسوس سرویس امنیتی اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی در ایران بود و سرانجام ۴ دی ١٣۵۶ اعدام شد و به سزای عمل خود رسید.

 

"احسان طبری" از تئوریسین های بزرگ مارکسیسم و حزب توده در ایران که جوانان زیادی را به راه کمونیسم و بی دینی کشاند. البته گفته می شود وی در سال های آخر عمر خود توبه کرده است. وی ٩ اردیبهشت ١٣۶٨ در زندان اوین مرد.

 

"نورالدین کیانوری" (متاسفانه نوه شهید مشروطه آیت الله شیخ فضل الله نوری) رهبر حزب خائن توده و همسرش "مریم فیروز" که ده ها سال سابقه جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی را داشتند و این حزب همواره به عنوان مرکز جاسوسی شوروی در ایران قبل و بعد از انقلاب فعالیت داشته است. وی ١۴ آبان ١٣٧٨ مرد.

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از امروز قصد دارم عکس هایی کاملا منتشر نشده! از افرادی برایتان بگذارم که نه تنها مستحق فاتحه نیستند که ...
قضاوت با خودتان.

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

دسته اول:
افرادی که مارکسیست بوده و به کل وجود خدا را انکار کرده اند و چه بسا افراد زیادی به دلیل راهنمایی های آنان از خدا روی گردان شده اند و بر اساس آموزه های قرآنی، روز قیامت همینان مسئول انحراف پیروان خود هستند.

دسته دوم:
افرادی که چه بسا به نام مسلمان هم در حزب و گروه خود ثبت شده اند ولی هیچ گونه اعتقاد قلبی و عملی به اسلام نداشتند هیچ، با عملکرد خائنانه خود تعدادی از افراد را یا به چوبه اعدام سپردند یا به زیر شکنجه های وحشی ساواک انداختند.

دسته سوم:
فرماندهان و روسای ساواک و از همه بدتر شکنجه گران آن سازمان که با اعمال وحشیانه خود، جوانان این مرز و بوم را در راه آمریکا و اربابان جنایتکار خود قربانی کردند.

منتظر تصاویر بسیار جالب در این بخش باشید

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است دگر می خندم

خوش به حالتون که هنوز نعمت اشک رو ازتون نگرفتن.
میدونی روز عاشورا یا شب 21 ماه رمضون، ده دقیقه بیشتر نتونی گریه کنی یعنی چی؟
می دونی بعد قرنی، بری سر قبر رفیقات و اون جا چندتایی رو که تازه سوختن و رفتن پیدا کنی ولی نتونی گریه کنی یعنی چی؟
بعضیا فکر می کنن اشک به مشک بنده.
بعضیا فکر می کنن ما، کار روز و شبمون گریه است!
کاشکی بود!
نه داداش.
میدونی وقتی توی اینترنت، خبر مرگ رفیقاتو ببینی، ولی حتی دریغ از یه بغض ساده گلوگیر، یعنی چی؟
آره حتما میگین:
"خب بی وجدان این قدر گناه نکن که دلت مثل سنگ بشه."
هم راست میگین هم نه.
آخه منم آدمم.
مثل خود شما.
منم دل دارم.
غرور دارم.
شهوت دارم.
ترس دارم.
شجاعت دارم.
هوس دارم.
...
آره راست میگین. با همه اینا ادعام میشه که با شما فرق دارم.
به خدا با شما فرق دارم.
خیلی هم فرق دارم.
هر وقت گناه می کنم، حالم از خودم به هم می خوره.
هر وقت توی محل، روی دیوار نقاشی رفیقای شهیدم رو که ده بیست سال پیش خودم کشیدم می بینم، به حال امروز خودم تاسف می خورم.
حالا که کار به این جا رسید، شما رو به خدا اصلا چهره سیاه من رو تصور نکنین و شخصیت ... م رو در نظر نگیرین.
میگین داره ریا می کنه، بذار ریا بشه.
ما که راحت جلوی همدیگه هر گناهی رو مرتکب میشیم و ادای هر معصیتی رو در میاریم، خب بذار برای یه بارم شده ادای آدم خوبارو دربیاریم.
بذارین یه خواب قشنگ رو که یکی دو سال پیش دیدم براتون تعریف کنم. فقط خدا وکیلی اونایی که شمارم رو دارن زنگ نزنن مسخرم کنن. حالم خیلی خرابه و کاملا توی لکم. حوصله هیشکی رو ندارم. خدایی نکرده چیزی از دهنم می پره و ... اون وقت منو ببرین باقالی جمع کنین!
***
چند وقتی می شد که بدجوری آسمون دلم بارونی شده بود، عقده ها می زدن بر دلم. هر خاطره ای می شنیدم بغضم می گرفت. دلم می خواست خودم رو سر یکی خراب کنم. ولی کسی رو پیدا نمی کردم که آوار به این عظیمی رو تحمل کنه!
یه شب که با همین حال و هوا خوابیدم، توی عالم خواب، شهید عزیز "کرمعلی" رو دیدم.
اسم کوچیکش رو یادم نیست.
یه پسر توپول بود مثل خودم!
خب آدمای توپول هم خودتون که خوب می دونین، همواره خندون هستن و خوش برخورد و شاد!
کرمعلی هم همیشه خنده روی لباش بود. حتی اگه باهاش جر و بحث می کردی، باز با خنده جوابت رو می داد.
چهره ای سبزه، ریشای نو دراومده خوشگل، یه عینک مشکی روی چشماش.
خیلی ازش خوشم می اومد.
همیشه بهش می گفتم:
- اسمت خیلی قشنگه: کرمعلی. هر وقت اسمت میاد آدم یاد لطف و کرم مولا علی می افته.
کرمعلی یه رفیق باحال مثل خودش داشت به اسم "مهدی معماریان".
مهدی لاغر بود و قد بلند. وقتی دو تایی با هم راه می رفتن، بهشون می خندیدم و می گفتم "لورل و هاردی".
بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی ...

بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی، توی باتلاق های کناره سمت راست جاده فاو به ام القصر، گردانا همین طوری پشت سر هم می رفتن تا یه دوشکا رو که نرسیده به پل "خورشیطان" بود، بزنن که نمی شد.
"گردان شهادت" چهل ویکمین گردان بود که به خط می زد. اون شب تا زیر دوشکا رفتیم ولی ما هم نتونستیم.
وقتی می خواستیم برگردیم
 ... واویلا ... واویلا ....
حساب کنین چهل و یک گردان بزنن به خط یعنی چی؟
یعنی روی اجساد شهدا چهار دست و پا رفتن. بوی خون داغ بینی ات رو پر کنه. دستت بره تو بدن تیکه پاره همرزمات. توی چشمای اون یکی و بین دل و روده اون یکی سینه خیز بری ...
وقتی اومدیم عقب، "مهدی حقیقی" (که یه سال بعد توی شلمچه خودش جاموند) من رو که دید زد زیر خنده.
خنده ... خنده ... خنده ...
با خنده تلخ تر از گریه، گفت:
- دیشب قبل از این که شما بزنین به خط، بچه های گردان حبیب زدن به خط ... خیلی از بچه ها جا موندن ... لورل و هاردی هم جاموندن ...
"لورل و هاردی هم جاموندن ..."
لورل و هاردی ... مهدی معماریان و کرمعلی ...
آی خدا چه دل سنگی به من دادی!
***
داشتم از خوابم می گفتم. اصلا این عادت بده منه که آسمون و ریسمون رو به هم می بافم.
شب با همون حس و حال بغض خوابیدم.
توی عالم خواب، یهو کرمعلی رو دیدم.
هیکلی درشت توی لباس بسیجی.
مثل همیشه خندون و خوش برخورد.
می دونستم شهید شده. متوجه بودم کجا رفته.
یه نور خیره کننده از پشتش می زد که چشمام طاقت دیدنش رو نداشت.
ولی می دونستم یه نور قشنگیه که من نباید ببینمش.
احساس خودم این بود که اون نور خداست.
واسه همین هم می ترسیدم، شرمم می شد، نه نمی دونم چی بود که نمی تونستم نگاش کنم.
فقط سرم رو گذاشتم روی کتف و بازوی کرمعلی و شروع کردم به ...
چقدر هوا بارونی شده بود.
- آخیش چقدر باحالی ...
کجا بودی کرمعلی؟
دلم خیلی هواتو کرده بود.
اخه کجایین بی معرفتا؟
من که دق کردم.
نباید یه سر به ما بزنین؟
...
من می گفتم، اشک می ریختم، سبک می شدم.
کرمعلی ولی زیر چشمی منو نگاه می کرد و همون جوری می خندید.
یه دفعه یادم اومد این جا بهترین جاییه که میشه ناگفته هارو، اون چیزایی که اگه جلوی دنیایی ها بگی مسخره ات می کنن، گفت:
- کرمعلی ... تو رو به همون قسم ...
و هی با چشمام به پشت سرش و اون نور اشاره می کردم.
- کرمعلی ... بهش بگو که من ...
تو رو به خودش قسم بهش بگو که من اون روزایی که با شماها بودم ... این جوری نبودم . من این قدر گناه نمی کردم. زمونه منو این جوری کرده ...
تو رو خدا کرمعلی ...
ازش بخواه ...
بهش بگو ...
جان من بهش بگو که منو با وضعیت امروزم مجازات نکنه ... حساب امروز من از دیروزم جداست ...
کرمعلی ... قربون اسمت برم ...
بهش بگو من امروز این جوری شدم ... حساب دیروزم از امروزم جداست ...
بهش بگو ...

آخیش چقدر سبک شدم.
کجا می تونستم خودم رو ول کنم، گریه کنم و این قدر سبک بشم؟
کرمعلی هم فقط خندید و گفت باشه.
- باشه.
قربونت برم کرمعلی.
قربون صاحب اسمت.
قربون همه اونایی که واسش اشک می زیزن.
(فردا صبح که از خواب پاشدم، همه متکام از اشک خیس خیس شده بود.)
یاد "مجید لطفی" بخیر که همیشه می گفت:
چه خوش است که نفس روحم برسد به مطمئنه
برسم  به  عرش اعلا  و  شود  خدا  کنارم
...
و یک عصر نیمه سرد زمستونی، بهمن ماه سال 64 توی اردوگاه بهمنشیر، توی یه بمبارون سنگین هوایی، مجید رفت به عرش اعلا و اصلا نگاه نمی کنه این پایین، توی این بیغوله دنیا چه خبره؟

درسته! تکراری بود! ولی امروز حیلی به این دلنوشته احساس نیاز می کردم!

[ ۱۳۸٩/۸/٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از امروز می خواهم عکس هایی را که طی سال های گذشته از دفاع مقدس، عملیات تفحص و کشف شهدا در فکه و همچنین رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان بخصوص تصاویری جالب از حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان را که خودم توفیق یافته ام بگیرم، برای شما عزیزان به نمایش بگذارم.


این هم نشانی "فتوبلاگ حمید"

[ ۱۳۸٩/٤/٢٧ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اول با خودم اندیشیدم: چون تا امروز چندین بار توفیق زیارت روی دوست نصیبم گشته، مغرور شده و این دیدار عاشقانه برایم تکراری شده است! ولی خوب که فکر کردم، دیدم هر بار که به دیدارش می شتابم، اشتیاق و عشقم از دفعه قبل بیشتر می شود و این بار به راستی زبان در کامم چسبید و کلماتی را که عشق آن لحظات را یاد آوری کند، نیافتم.
جایتان خالی. دوشنبه 14 تیرماه همراه جمعی از دوستان به زیارت خورشید رفتیم.
من که چیزی ندارم بگویم، ولی بد نیست گوشه ای از آن روز خوش را از قلم "رضا مصطفوی" سردبیر مجله با صفای امتداد بخوانید:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم و تو در دلم نشستی

رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمی دیر رسیده بودیم. این کمی دیر رسیدن، انگار در خون ماست و یا با سرنوشت ما گره خورده است. درست مثل روزی که کمی دیر به دنیا رسیدیم و از قافله شهدا واماندیم.

زاویه دیدم را به صندلی آقا تنظیم کردم، در نقطه‌ای که چشمانم به چشمانش زل بزند، جاگیر شدم. عقربه‌های ساعت که به دوازده نزدیک می‌شود، ضربان قلب‌مان هم تندتر می‌زند. چرا در اشتیاق دیدار چهره معشوق، دل پرپر نزند؟ گویی فاصله سال‌ها انتظار در این پنج دقیقه کش آمده است و قلب می‌خواهد برای زودتر رسیدن، از قفس تنگ سینه خارج شود.

عقربه‌ها که درست در نشان 12 روی هم می‌ایستند، ستونی از نور از در وارد می‌شود و همزمان بغض نیز دروازه گلو را باز می‌کند چشم‌ها نیز شروع به باریدن می‌کنند.

بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را

سرعشق است که جز دوست نداند دیگر
می‌نگنجد غم هجران وی اندر گفتار

چشم در چشم یار، سلامی‌وعلیکی و اشکی که پرده‌در شده است و صدایی که دیگر از زندان حنجره خارج نمی‌شود. عجب حکایتی است رودررو شدن با یار و این تجربه شیرین دیدار. و چه کار بیهوده‌ای است حاشیه‌نگاری. نور متن که به چشمانت می‌خورد، از حاشیه‌ها هیچ نمی‌بینی.

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می، در طمع خام افتاد

طنین صدای یار در فضا طنین‌انداز می‌شود: «خوب، برادران راویان بفرمایید.» روایت راویان که خدمت حضرت‌آقا عرضه می‌شود. مهر تأییدی بر جریان روایتگری شهدا به عنوان یک حرکت تبلیغی روحانیت می‌زنند و بعد هم کمک‌های غیبی را در این راه قطعی می‌شمرند که در این راه خود شهدا به میدان می‌آیند. و این بشارت حضرت‌آقا عطر شهیدان را در مجلس دوباره می‌پراکند. بعد هم هشدار می‌دهند که مبادا روضه‌خوانی شهیدان به سرنوشت روضه‌خوانی برای سیدالشهدا(ع) در برخی دوره‌ها دچار شود و بیان هنرمندانه بدون افزودن پیرایه‌ها را لازمه این کار می‌دانند و برای نمونه نام می‌برند از واعظی مشهدی به نام حاج‌رکن که در روضه‌هایش با بیانی هنرمندانه، مجلس را زیر و رو می‌کرد، اما می‌گفت خاک بر دهان من اگر از شمشیر و نیزه نامی ببرم!

حضرت عشق، آنگاه التفاتی می‌کند و گوشه چشمی، رعایت حال معشوق... نه... وقتی فرمود «خوب، امتداد بفرمایید.» گویی زمین لرزید و زمان تنگ شد. چشم‌هایمان که لحظاتی بود به خشکی افتاده بود، دوباره بارید. دوباره بارید. دوباره بارید. چه می‌شد بگویی؟ در حضور معشوق مگر می‌شود از خودت بگویی.

با که گویم غم دیوانگی خود جز یار
از که جویم ره میخانه به غیر از دلدار

راهی کوی توام قافله‌سالاری نیست
غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ
غمزه‌ای تا گره از مشکل ما بگشایی

باید از او می‌گفتیم و از اشتیاقمان برای دیدن رویش و از اینکه در بلندای این قله، جز رضایت و لبخندش و در نتیجهُ شهادت، چیزی نمی‌خواهیم. چه می‌شد بگویی... برای آقا نوشته بودیم که تنها و تنها لبخند رضایتت را می‌خواهیم و حالا او نه لبخند، که لب گشوده بود:

«نامه برادران خوب و کوشا و عزیز امتداد را دیدم و خواندم. از این کار خوشحال شدم، اما یک نکته من را خیلی خوشحال کرد؛ آن هم اینکه شخص امضاکننده نامه، در آخر نامه نوشته بود: «افسر جوان جنگ نرم» و امضا کرده بود. این خیلی ارزش دارد. این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین می‌کند. کارتان کار بسیار خوبی است. دغدغه‌تان دغدغه ارزشمندی است.»

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

«این خودجوشی که بدون متولی رسمی و ابلاغ و دستور و از سر احساس تکلیف و روشن‌بینی این حرکت آغاز شده، ارزشمند است. همین چشمه‌های خودجوش است که مظاهرش را در عرصه‌های مختلف می‌بینیم. مسؤولین هم وقتی این کارها را ببینند، تشجیع می شوند و در این مسیر هدایت می‌شوند. ما از کار مجموعه امتداد و مجموعه راویان اطلاع نداشتیم؛ ناگهان می‌بینیم جوشید و این نشان از برکت این کارها دارد. کارتان کار خوبی است.»

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد
از سما تا به سماکش، کشش لیلا بود

بعد رو می‌کنند به فرزند شهید مفتح و می‌گویند «امروز جلسه ما همه‌اش یاد شهدا و نام شهداست.». مفتح که از تشکیل فراکسیون فرزندان شهدا در مجلس می‌گوید، آقا رسیدگی به فرزندان شهدا را مهم می‌شمارد و می‌فرماید: رسیدگی به خود شهیدان مهم‌تر است. و به شهید مطهری اشاره می‌کنندکه تمامی آثار وی با شهادتش، طعم و برکت و رواج دیگری یافت.

و بعد، اصل شهادت را اصل مهمی می‌خوانند و با اشاره به تلاش‌هایی که برای به حاشیه راندن مفهوم شهادت و جهاد و ایثار در سال‌های نه‌چندان دور، انجام می‌‌شد و جرأتی که برخی شش هفت سال پیش برای تمسخر این مفاهیم پیدا کرده بودند، از نمایندگان می‌خواهند تا از مجلس به عنوان منبر بزرگی در برابر کشور و چه بسا در برابر دنیا، برای ترویج و تکریم این اصل مهم استفاده کنند.

... چند دقیقه‌ای به اذان مانده. آقا فرصت را می‌دهند به برادران خارجی که سمت راست ایشان نشسته‌اند. ...

دیدار یار غایب دانی چه کیف دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

عصمت‌اللهی که دکترایش را از دانشگاه علامه طباطبایی گرفته و الان رئیس برد انتصابات ریاست جمهوری افغانستان است، جملاتش را با این بیت آغاز کرده است. از حمایت‌های آقا در دوران جهاد افغانستان و حمایت از دانشجویان افغانی قدردانی می‌کند و بعد از اقتدار و ثبات و امنیت و پیشرفت ایران در دنیا می‌گوید، و آنگاه، گویی دریافته باشد که ادب عشق، از معشوق گفتن است، لحن را تغییر می‌دهد و با بغض در گلو می‌گوید: آقا، تمام فرزندان شما در آن طرف مرزها شما را دوست دارند و چشم امیدشان به عنوان تنها کسی که مقتدرانه از اسلام دفاع می‌کند، به شماست. همین آقای دکتر راشد از برادران اهل تسنن است. ایشان می‌گفت من بیست سال است که برای دیدار رهبر معظم انقلاب انتظار می‌کشم و امروز صبح که برای دیدار آقا می‌آمدم، غسل زیارت کردم و وقتی که می‌خواستم راه بیفتم دوباره غسل کردم.

و بعد دکتر راشد، که خود افتخار فرزندی شهید را دارد، کوتاه سخن گفت، اما عشق و ادب و عرض ارادتش، جمع را منقلب کرد: «هرچند اگر تمام عمر را با شما سپری کنیم، باز کم است. ما در دنیا بعد از خدا امیدمان به شماست. می‌خواهم ما و خانواده ما و تمام مسلمانان دنیا را از دعای خیرتان محروم نفرمایید.»

حضرت آقا هم فرمودند: مسائل افغانستان، مسائل خود ماست. ما رنج‌های شما را با تمام وجود حس می‌کنیم؛ شادی‌هایتان هم موجب شادی ماست. خدا ان‌شاالله اشرار گوناگون را از سر شما کم کند تا افغانستان به جایگاه واقعی خود در جهان اسلام دست یابد.

صدای اذان بلند شد و آقا جمع را به نماز فراخواندند. ذرات، گرداگرد خورشید را گرفتند و هر یک کلامی از سر عشق و شوق می‌گفت. من بودم و آستان حضرت دوست... گویی تمام حاشیه‌ها ذوب در متن شده بود. هیچ‌کس نبود. چشم در چشمش دوختم و عرضه داشتم: اجازه می‌فرمایید دستتان را ببوسم. دستی را که تقدیم خدا کرده بود، پیش آورد. گرمای دستش لبانم را آتش زد...

دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست
آن که دیوانه خال تو نشد عاقل نیست

حضرت دوست، هر چند به کندی، اما هر لحظه به در خروجی نزدیک و نزدیکتر می‌شدند و چشم‌های مشتاق جماعت که آقا را مشایعت می‌کرد و در حسرت لحظاتی دیگر که نقش دوست از سرای چشم‌ها می‌رود، در لحظه وصل، غم هجران می‌چشید.

داستان غم هجران تو گفتم با شمع
 آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

پاورقی: در این سلوک معنوی، طفیلی این دوستان بودم: حسن ابراهیم‌زاده، حمید داوودآبادی، غلامعلی نسایی،  خانم شکوریان فرد، حاج حسین یکتا، داوود صالحی، علی یکتا.

نقل از: وبلاگ قمقمه

[ ۱۳۸٩/٤/۱٧ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

به گزارش خبرگزاری فارس، حمید داودآبادی همه به با عنوان ، نویسنده دفاع مقدس می شناسند و نه یک محقق و یا کارشناس سیاسی و حقوق بین الملل .اما حضور حاج احمد متوسلیان در یکی از مطول ترین پرونده های سیاست خارجی جمهوری اسلامی باعث شد که او آستین بالا بزند و به عشق فرمانده مفقود شده لشکر27 محمدرسول الله به تحقیقات قابل توجهی درباره سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده ایران در لبنان بپردازد که نتیجه این تحقیقات شد کتاب « کمین 4 جولای» . امروز این کتاب معتبرترین و کامل ترین کتاب درباره مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می رود. به بهانه بیست و هشتمین سالگرد اسارت حاج احمد متوسلیان ، تقی رستگار مقدم ، کاظم اخوان و سید محسن موسوی ، گپی طولانی داشتیم با حمید داودآبادی که مطالعه آن را به همه علاقمندان حاج احمد متوسلیان توصیه می کنیم.

متن کامل گفت وگو را این جا بخوانید

[ ۱۳۸٩/٤/۱۳ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تصاویر موجود از دفتر مهدی کروبی نشان از تغییرات پی‌درپی و قابل تامل تصاویر نصب شده بر دیوار پشت سر وی دارد.

"علی‌اصغر شفیعیان" دبیر سابق سرویس سیاسی ایسنا و عضو ستاد میرحسین موسوی در وبلاگ خود در مطلبی با عنوان "آقای کروبی کاسبی نکنید!" ذیل سه عکس زیر توضیحاتی داده است که در نوع خود جالب توجه است.

دفتر کروبی / قبل از انتخابات 84 /  منبع: ایسنا

دفتر کروبی/ دو ماه بعد انتخابات 84 / منبع: ایسنا

دفتر کروبی/ شش ماه بعد انتخابات 84 / منبع: ایسنا

شفیعیان در وبلاگ خود می‌نویسد:
- این سه عکس را مشاهده فرمایید! از دفتر کار آقای کروبی است که مربوط به سه تاریخ متفاوت و در بازه‌ی زمانی حدود یک سال است. معمولا پیرمردی به این سن و سال عکسی که در دفتر خود نصب می کند را تغییر نمی دهد، مثلا اگر کسی عکس پدرش یا کسی که خیلی او را دوست دارد در دفترش نصب کند یک عمری آن را تغییر نمی دهد.

دبیر سابق سرویس سیاسی ایسنا در ادامه می‌افزاید:
- من اتفاقی تفاوت عکسی که بالای سر آقای کروبی در دفترش  را در سال 84 متوجه شدم. تغییرات را ببینید، جالب است. اولی فقط عکس امام است، بعد امام و آقای خامنه ای و دست آخر هیچ کدام نیستند.

شفیعیان در انتهای این نوشتار می‌نویسد:
- امروز البته در دفتر جدید ایشان نمی دانم عکس چه کسی نصب است؟ هر کسی درست حدس بزند یک بلیط فینال جام جهانی جایزه می گیرد!

اهمیت این نوشتار از آن جهت است که شفیعیان خود از فعالان ستاد موسوی بوده و به عنوان یک فعال رسانه‌ای گرایشات صریح اصلاح‌طلبانه دارد.

[ ۱۳۸٩/٤/٢ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
پونزده – شونزده سال بیشتر نداشت. بابا هم نداشت. خودش بود و مادرش و یه داداش عقب افتاده. هر چی مادر خسته‌اش توی گوشش خوند:
- آخه بچه جون، تو هنوز کوچیکی، تفنگ قدش از تو بلندتره. چه جوری می‌خوای بری جبهه؟
پاش رو کرد توی یه کفش که:
- مگه من چیم از بچه‌های همسایه‌مون کم تره که رفتند جبهه و از دین و میهن شون دفاع کردند؟
آخرش رفت.

سه راه مرگ بود و خون. شلمچه بود و آتش. خمپاره بود و انفجار. ترکش بود و بدن نحیف و ضعیف آقا کوچولو که "تنش به ناز طبیبان گرفتار آمد" و دو سه تا ترکش نقلی و کوچولو، به اندام خسته‌اش بوسه زدند.

جنگ که تموم شد، اون باید هر طوری که شده، نون خونواده رو تامین می‌کرد. به کمک همرزماش، تونست یه شغل دولتی دست و پا کنه و قراردادی بشه. ده بار تا حالا خواستند بندازنش بیرون. آخه می‌گن مدرک نداری. مهندس و دکتر نیستی!
یه مرد بین شون پیدا نشد بگه آخه بچه‌ی شونزده ساله که به رگ غیرتش برخورده، رفته جبهه و ترکش ناکارش کرده، کی فرصت داشته درس بخونه که امروز دکتر و مهندس بشه؟

خودم دیدمش. خود خودم. خود نامردم. خود بدبختم که شهدا نفرینم کردند تا بمونم و وضع همرزمامم رو این جوری ببینم.
وای ... خدا نکنه شهدا بخوان در حق ما بدبختا نفرین کنند.

شب بود. آخر شب. خیابونا داشت خلوت می‌شد.
داشتم از هیئت برمی‌گشتم. هیئت گردان. ماشاالله همه‌ی بچه‌های گردان واسه‌ی خودشون "بیزینس من" شدند. آفتابه و دمپایی پلاستیکی صادر می‌کنند آفریقای جنوبی و طلا و هزار کوفت زهرمار از اون جا وارد می‌کنند. خلاصه هر کدوم واسه‌ی خودشون کسی شدند. دیگه پول شون پارو که هیچی، با لودر حساب بانکی‌شون رو این ور و اون ور می‌کنند.
داشتم از جمع بی‌صفای بچه‌های هیئت گردان که برای خالی نبودن عریضه، هر چند وقت یه بار دور هم جمع می‌شن و یکی هم مثل من، براشون او اون روزای جنگ خالی می‌بنده، برمی‌گشتم. خب خالی بندی نوبتیه دیگه!

شب بود. شلمچه نبود دیگه. تهران بود. میدون امام حسین (ع). با موتور بودم. سر کوچه‌ی ‌شهرستانی، یه چیز دیدم که موهای تنم سیخ شد.
از اون چیزا زیاد دیده بودم و پوستم کلفت شده بود، ولی این یکی خیلی فرق می‌کرد.
خودش بود. همون کوچولوی سه راه مرگ.
دولا شده بود روی زمین و داشت یه چیزایی جمع می‌کرد.
- مهمات؟
- نه.
- فشنگ و موشک آر.پی.جی؟
- اونم نه.
آخه توی کوچه‌ی شهرستانی تهران، اونم آخر شب که همه دارند مغازشون رو تمیز می‌کنند و ته مونده‌ی میوه‌هاشون رو می‌ریزند بیرون که ...
- میوه؟
- آره میوه ولی چه میوه‌ای؟
ارزون. نه اصلا مفت مفت. مجانی. آخه یارو داشت می‌ریخت بیرون. دیگه کسی پول پای اونا نمی‌داد.

خودم دیدم. یه بار دیگه هم زاغش رو زدم، بازم دیدم.
دولا شده بود توی جعبه‌های چوبی، لای میوه‌های لهیده و گندیده، بهترین هاش رو سوا می‌کرد تا ببره خونه و ...

- می‌گم محمود، صدهزار جفت دمپایی دارم، چقدر سود می‌دی برام آبش کنی؟
- می‌گم محسن، یه بار سنگین دارم، دیش و ریسیور توشه، براش مشتری داری؟
- می‌گم رضا، هنوزم توی گمرک آشنا داری کار مارو راه بندازه؟

 


آن که نفهمید:
شونزده – هیفده سالش بود. اونم اومد جبهه. با چند تا بچه‌های دیگه مثل خودش. آخه آقازاده بودند. چند تایی محافظ، همیشه دو رو و برشون می‌پلکیدند تا خدایی نکرده، توی جبهه، بین رزمنده‌ها تروریست پیدا نشه و پسر حاج آقا رو ترور کنه و به مملکت ضربه‌ی جبران ناپذیری وارد کنه!
خدا قبول کنه. اومد جلو و توی همون سه راه مرگ شلمچه، یه خمپاره که محافظا نتونستند جلوش رو بگیرند، زد و پای آقاتقی رو قطع کرد.
واویلایی شد مملکت. همه‌ی بیمارستان ها، کل بنیاد شهید و ... بسیج شدند تا آقاتقی سالم بشه.
خدا خیرش بده. هر چی باشه اونم جانبازه و برای دین و میهن فداکاری کرده.
ولی نه مثل آقا کوچولوی فهمیده‌ی ما!
آقاتقی اصلا کوچه‌ی شهرستانی رو بلد نیست. اصلا نمی‌دونه میوه رو کیلویی می‌خرند یا متری.
درصد جانبازی چیه؟ خجالت داره. دهنت رو آب بکش.
از اون روز تا همین یکی دو ماه پیش، آقاتقی - که باباش فقط مسئول رسیدگی به بعضی جانبازای خاص بود - هر چند وقت یه بار برای مثلا درمان، می‌ره انگلیس و آلمان، تا هم واسه‌ی باباش سوغاتی‌های آن چنانی بیاره، هم بدن عزیزش رو چکاپ کنه. خدا رو چه دیدی، شاید پای قطع شده‌اش رشد کرد.
خب حالا در کنار این سفرهای درمانی، دو سه تا کار تجاری کوچولو هم بکنه و برای تنوع و "تغییر" آب و هوا به گوشه و کنار دنیا سر بزنه که گناه نیست!

[ ۱۳۸٩/۳/٢٩ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

می دانم تقصیر خودم است. خودم که به برخی ماهیگیران از آب گل آلود، اطمینان کردم.
چند روز پیش، فردی از روزنامه "وطن امروز" تماس گرفت و با اصرار فراوان، درخواست نوشته ای کوتاه درباره انتخابات دهم ریاست جمهوری نمود. جالب این که آن قدر بر کوتاه بودن نوشته تاکید کرد که قصد کردم اصلا چیزی ننویسم.
به رسم ادب، متنی مختصر و کوتاه نوشتم و به نشانی روزنامه ایمیل کردم. متاسفانه امروز (شنبه 22/3/1389)، در کمال تعجب، نوشته ای دیدم که خودم از آن جا خوردم. چیزی نمی گویم جز این که:
رسم امانت داری این نیست ای به اصطلاح دوستان.
رسم روزنامه نگاری حرفه ای هم این نیست که تفکرات و نظرات خودتان را از زبان دیگران به خورد مخاطب بدهید.
پس تفاوت شما با آقای "موسوی خوئینی ها" که خود شخصا مطالب ستون ویژه "الو سلام" را به نام "تماس های تلفنی خوانندگان روزنامه سلام" می نوشت، چیست؟

متن اصلی بنده:
هوالرحمن
از جنگ تحمیلی تا جنگ نرم
21 سال پس از آن که آتش "جنگ تحمیلی" قدرت های استکباری فروکش کرد، شاید که به خیال خوش بعضی، بدخواهان ملت ایران، آرام گرفته و خفته بودند؛ ولی از همان اولین روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 تا همین امروز و لحظه، به طراحی نقشه های مختلف و به دنبال آن عملی ساختن آنها برای به زانو درآوردن ملت مقاوم و مسلمان مشغول بوده و هستند.
بدون شک، تنها اتکا به خداوند سبحان، 30 سال ولایت و رهبری هوشمندانه امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری، و استواری ملت، توطئه های بدخواهان را نقش برآب کرد.
آن چه در آخرین روزهای خرداد 1388 بر ملت ایران رفت، نه یک اتفاق و خطا، که بخشی از نقشه ای بسیار عظیم بود که روزگاری در شکل و شمایل "جنگ تحمیلی" و نظامی نمود یافت و پس از شکست قطعی، طرح های بعدی در دستور کار قرار گرفت. و "جنگ نرم" که سال ها پیش از آن جریان داشت، مقدمه ای بود بر آن ایام تلخی که بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شاهد بودیم.
و این جنگ، همچنان با شکل و طریقی دیگر، در خفا و با گزینش نیرو از دوستان دیروز و وازدگان امروز، به دنبال عملی کردن خواست های نامشروع بدخواهان جهان اسلام و ملت ایران و دشمنان ولایت اهل بیت (ع) است؛ که، پس از وفات پیامبر اسلام (ص)، همه آنانی که با مولا علی (ع) زاویه دار شدند، ریشه شان در ولایت ناپذیری و پیروی از نفس اماره خویش بود و بس.
حمید داودآبادی


متن منتشر شده در وطن امروز:
پایداری از جنگ تحمیلی تا جنگ نرم
حمید داوودآبادی*:
21 سال پس از آنکه آتش «جنگ تحمیلی» قدرت‌های استکباری فروکش کرد، شاید به خیال خوش بعضی، بدخواهان ملت ایران، آرام گرفته و خفته بودند، ولی آنها از همان نخستین‌ روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 تا همین امروز و لحظه، به طراحی نقشه‌های مختلف و به دنبال آن عملی ساختن آنها برای به زانو درآوردن ملت مقاوم و مسلمان مشغول بوده و هستند. آنچه در آخرین روزهای خرداد 1388 بر ملت ایران رفت، نه یک اتفاق و خطا که بخشی از نقشه‌ای بسیار عظیم بود که روزگاری در شکل و شمایل جنگ تحمیلی و نظامی نمود یافت و پس از شکست قطعی، طرح‌های بعدی در دستور کار قرار گرفت و«جنگ نرم» که سال‌ها پیش از آن جریان داشت، مقدمه‌ای بود بر آن ایام تلخی که بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری شاهد آن بودیم. نبرد حق و باطل، همچنان با شکل و طریقی دیگر، در خفا و با گزینش نیرو از دوستان دیروز و وازدگان امروز نمود یافت و به دنبال عملی کردن خواست‌های نامشروع بدخواهان جهان اسلام و ملت ایران و دشمنان ولایت اهل‌بیت(ع) برآمد. پیش‌تر در اوج جنگ سرد و پیش از فروپاشی شوروی، در سال‌های پایانی دهه 80، اصطلاح «جنگ نرم» برای نخستین‌‌بار در کمیته خطر جاری و با مشارکت استادان برجسته علوم سیاسی و مدیران سابقه‌دار سازمان سیا و پنتاگون مورد طرح و بررسی قرار گرفت و نهایتاً تنها راه به زانو‌ در‌آوردن شوروی، جنگ نرم و فروپاشی از درون معرفی شد. عناصر غربی چون هانتینگتون و جین شارپ با کمک دنیای غرب و سرویس‌های انگلیسی و آمریکایی، راه‌حل‌های استراتژیکی و تاکتیکی جنگ نرم را نوشتند تا توپ و تانک و ادوات جنگ نظامی را در وارد کردن شبهات و القای دروغ و توهین به رهبری و امام راحل به میدان جنگ نرم بیاورند و به جای جسم، مغز و روح را هدف بگیرند. این جنگ نرم هم، جنگی تحمیلی است. در این جنگ هم ملت ایران به میدان آمدند و با تکرار پایداری و مقاومت دوران جنگ تحمیلی، دشمن را به شکست واداشتند. در طول 8 سال دفاع مقدس، مردان، زنان و جوانان ایران اسلامی، حکم جهاد امام خویش را لبیک گفتند و عاشقانه به میدان‌های جنگ فوج فوج سرازیر شدند تا جبهه اسلام خالی نماند. در جنگ نرم هم ملت بابصیرت ایران، آن زمان که مقام معظم رهبری (مدظله) فرمودند: «مبارزه با جنگ نرم دشمن اولویت اصلی کشور است» در میدان پایداری حضور یافتند و حماسه‌هایی چون نهم دی و 22 بهمن را خلق کردند. براستی که «ان حزب الله هم الغالبون».
* نویسنده دفاع مقدس و ادبیات پایداری
روزنامه وطن امروز – شنبه 22/3/1389
http://www.vatanemrooz.ir/1389/3/22/VatanEmrooz/442/Page/8/index.htm

حالا من مانده ام و پشت دستی داغ کرده، تا به دوست نمایانی که دیر آمده اند و زود می خواهند بروند، اطمینان نکنم.
راستی: شنیده ام که اینان قصد دارند به دفاع مقدس هم بپردازند! وای ی ی ی ی ی.
چه آش شوری شود آن دفاع مقدس تحریفی و ساختگی!

[ ۱۳۸٩/۳/٢٢ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در سالروز قیام 15 خرداد 42 ده ها نفر از اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه انقلاب اسلامی در یکی از خواستگاه های مردمی این نهضت (پیشوای ورامین) گردهم آمدند.

گردهمایی بزرک اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه انقلاب اسلامی

www.honarenghelab.blogfa.com

 نسل دیروز و امروز 

دکتر حسن عباسی

دکتر حسن عباسی

وحید جلیلی، عبدالحسینی عکاس

محمود عبدالحسینی و وحید جلیلی

ابوالقاسم طالبی - حسین قدیانی - مسعود دهنمکی - حمید داودآبادی

رضا برجی و محمود جوانبخت

[ ۱۳۸٩/۳/۱٦ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
چند ماهی می شد که داوطلبانه رفته بود خدمت. آره داوطلبانه. از بس عاشق خدمت به انقلاب و مملکتش بود.
چه اون روزایی که تا شب، توی کوچه و خیابونای "تهران نو" برای به ثمر رسوندن انقلاب اسلامی می دوید و تلاش می کرد، چه اون شبایی که تا صبح توی سنگرا و محله های شهر، نگهبانی می داد تا ساواکی ها و ضد انقلابا، مزاحم مردم نشن و به کشور و انقلاب نوپای اسلامیش ضربه نزنند.
داوطلب بود. داوطلب داوطلب.
همیشه سینه اش سپر بود. حتی وقتی مادرش، نصفه های شب، کوکو یا کتلت لای نون می ذاشت تا مصطفای گلش، با همرزماش توی سنگر بخورند و نازش رو می کشید که:
- مصطفی جون، خودت می دونی که این ساواکیا و شاه پرستا خیلی وحشی هستند. خیلی مواظب خودت باش. اصلا تو که دو سه شبه نخوابیدی، بیا استراحت بکن. بچه محل ها هستند و جای تو سنگر رو پر می کنند.
فاصله‌ی ابروهای پر و مشکی به هم پیوسته اش کم تر می شد و مثلا به مامانش اخم می کرد و با دل خوری می گفت:
- آخه مامان جون، چرا شما این قدر من رو لوس می کنید. خودتون که بهتر می دونید ما این انقلاب رو مفت به دست نیاوردیم که حالا بریم راحت بگیریم توی جای گرم و نرم بخوابیم و ولش نیم به امان خدا. اگه ما نتونیم ازش مواظبت کنیم، خدا هم ما رو ول می کنه. اون وقت ...
و می پرید چهره‌ی مضطرب و اشک آلود مادر را می بوسید و در حالی که به طرف سر کوچه می دوید، فریاد می زد:
- باشه مامان جون. به روی چشم. مواظب خودم هستم. اصلا جاهای خطرناک نمی رم.
ولی مادر می دانست.

جوون بود. 19 سال بیشتر سنش نمی شد. سرباز بود. نه از اونایی که اون قدر فرار می کردند تا دژبان بیاد دم خونه و با دستبند ببردشون سر خدمت.
از شانس خوبش!
نه. برای اون شانس بد بود. شاید برای عافیت طلب ها و بزدلا،  شانس خوب بود، ولی اون حالش گرفته شد. اون از شانس بدش می دونست که، افتاده بود تهران و وزارت دفاع توی دفتر وزیر خدمت می کرد.
اصلا اون نیومده بود سربازی که توی جای امن خدمتش رو بگذرونه.
اون می خواست بره.
اون موندنی نبود که.
و رفت.

دو تایی با هم رفتند. داوطلبانه‌ی داوطلبانه.
- سعید حشمتی؟
حاضر.
- مصطفی حسینی؟
حاضر.
دو بچه محل، همراه بقیه‌ی نیروها، به سنگرهای اطراف رودخانه‌ی "کرخه کور" در جنوب کشور رفتند.
خیلی غیرتی شده بودند که چرا باید دشمن تا این جا پیش روی کرده باشه. چرا تونسته این همه خاک سرزمین ما رو اشغال کنه.
شبا تا صبح، خواب به چشم شون نمی اومد و مواظب بودند که دشمن از این جلوتر نیاد.
چشماش رو ریز می کرد، دندوناش رو به هم می فشرد و در حالی که زیر لب ذکر می گفت، منتظر بود تا یکی از متجاوزین جرات کنه و بخواد یه قدم جلوتر بیاد.

مصطفی بچه محل های دیگه ای هم داشت.
همسن و سال خودش بودند و اهل هر فرقه ای. ولی مصطفی، خواست که با آنها تفاوت داشته باشه.
اونا موندن پهلوی مامان باباشون تا واسه اونا اتفاقی نیفته!
اونا هم در روزهای انقلاب بودند، ولی فقط در حد شعار دادند و ترقه در کردن.
حالا دیگه وقت شعار و راه پیمایی تموم شده بود.
به قول شهید دکتر "مصطفی چمران":
"هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود، شناختن "مرد" از "نامرد" آسان می شود. پس ای شیپورچی، بنواز."
و حالا این مصطفی بود که شیپور جنگ را شنید و اومد وسط، و آن دوستان و بچه محل هاش بودند که فکر کردند خیلی زرنگ هستند و خود را به نشنیدن زدند.

چهارشنبه سی امین روز مهر ماه، آن روز بارانی و نیمه سرد، مصطفی و سعید، همراه دو سه تا از رفقاشون داخل سنگر نشسته بودند که ...
صدای انفجاری قوی، ناله‌ی مصطفی رو از سینه بیرون کشید و کلام زیبای سعید رو برید.
دوستان که به اون جا شتافتند، سعید پریده بود و مصطفی، بال بال می زد.
اون روز، "کرخه کور" غرق نور شد. شاید همون بود که دیگه رزمنده ها، "کرحه نور" صداش می کردند!
13 روز بعد، سه شنبه ای سرد، در اتاقی از "بیمارستان خانواده"، مصطفی که سراغ سعید را می گرفت، بدون این که دیدگان هراسان و بارانی مادر، و مهر و محبت پدر چشم انتظار را ببیند، دیده فرو بست و داوطلبانه رفت به آن جا که عاشق بود تا برای دین، انقلاب و میهنش جان فشانی کند.

شهید جوان "مصطفی حسینی"، اون که محل خدمت امن و راحت شهر رو واگذاشت به اهلش و جنگ و دفاع از شرف و ناموس دین و مملکت رو برگزید، ساکت و زیبا 30 ساله که توی خونه ای تنگ و تنها، در بهشت زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 43 شماره‌ی 35 خفته و فقط مادر و پدر، خواهران و برادرش به زیارت مزارش می آیند.
مادر هنوز میاد تا بلکه یه بار دیگه چشمان زیبا و ابروان پر و مشکی پسرش رو ببینه و موهای قشنگش رو شونه کنه.

 

آن که نفهمید:
"فرهاد" خودش رو "ملتی" می دونست. اون قدر که امثال مصطفی رو "کوچولو" خطاب می کرد و ریزتر از اون می دونست که در کمیته محل و مسجد، به دست اونا تفنگ قد بلند "ژ- ث" بدهد. اونا رو که می دید، با تمسخر می گفت:
- کوچولو ... صبحونه ات رو خوردی؟ نچایی بابا ...
حق هم داشت. هم سنش بیشتر بود، هم هیکلش درشت تر. درست دو تای مصطفی هیکل داشت.
اگه درست بنویسم، به قول آذری زبان ها:
"هیکل چوخدی، غیرت یوخدی"
هیکل خوبی داره، ولی غیرت، اصلا نداره.

"جنگ" که شد، فرهاد "جیم" شد.
"جنگ" که شد، فرهاد "لنگ" شد.
"جنگ" که شد، فرهاد "جیم فنگ" شد.
کجا؟
خب معلومه. یه جایی که نتونن یقه اش رو بگیرند و بگن:
- آهای تویی که نعره ات گوش فلک رو کر کرده بود و همه رو بچه ننه می دونستی و خودت رو بزرگ مسجد و محل، پس چی شد؟ کم آوردی؟ گنده گوی محل!
رفت دماوند. دشتمزار. چشمه اعلا ... خلاصه هر جا که یکی دو متر هم شده، از آتیش جنگ و نگاه پرسشگر مردم دور باشه.
ولی ...
"بهزاد" به دادش رسید. رفت سراغش و سر "حقه"، یقه اش رو گرفت.
دمی که به دود زد، بهش پیشنهاد داد که برگرده توی محل. گفت که با هم می تونند اکیپ خوبی بشن. هر چی باشه، هر روز توی محل شهید میارند و فرهاد هم بد صدایی نداشت. اگه تا دیروز "بابا کرم" می خوند، حالا می تونه واسه‌ی شهدا بخونه!
و خوند.
از اون روز تا آخر جنگ، بهزاد و فرهاد، شدند دو زوج جداناشدنی. بهزاد دم می داد و فرهاد نوحه سر می داد:
مصطفی ... مصطفی ....
چرا نگویی سخنی
دل مرا می شکنی
عزیز مادر ... عزیز مادر ...

بهزاد تونست از بنیاد شهید، بابت زحمتی که واسه‌ی تشییع بدن پاره پاره‌ی فرزندان مردم می کشیدند، اون قدری نقد کنه که زندگی هر دوشون رو بسازه ...
و ساخت.
فرهاد از تموم شدن جنگ خیلی ناراحت شد. نزدیک بود "دق" کنه.
آخه نونش آجر شد.
الان که چند سالیه استخونای بچه محل ها رو برمی گردونند واسه‌ی پدر و مادرای پیر و خسته، فرهاد دیگه واسشون نمی خونه. چون دیگه سرش خیلی شلوغ شده. فقط می ره هیئتای بالا بالا، روضه‌ی اباعبدالله می خونه.
از بس توی یه لوله‌ی تنگ فوت کرده، نفسش هم بالا نمیاد!

[ ۱۳۸٩/٢/۳۱ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ جدید کتاب "تفحص"
چاپ جدید کتاب "تفحص" نوشته "حمید داودآبادی" با شکل و شمایل جدید، روانه بازار شد.

tafahos

این کتاب، در برگیرنده خاطرات و ناگفته های عملیات تفحص و کشف شهداست که برای نوبت دوم، در 126 صفحه متن و 32 عکس رنگی با کیفیت از تفحص، به کوشش "علی اکبری" از سوی "نشر یازهرا (س)" در شمارگان 5000 نسخه و با قیمت 2800 تومان به همراه یک حلقه لوح فشرده شامل فیلم و عکس های تفحص، منتشر شده است.

مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان کارگر جنوبی – خیابان شهدای ژاندارمری – پاساژ ناشران کوثر – نشر یازهرا (س) تلفن: 66962116  -  66465375


ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"
ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" روزشمار گروگانگیری چهار دیپلمات ایرانی در لبنان، از سوی "بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس" منتشر شد.

kamin

نسخه فارسی "کمین جولای 82" نوشته "حمید داودآبادی" که به چگونگی اسارت چهار دیپلمات ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، کاظم اخوان" و "تقی رستگار" می پردازد، پیش از این از سوی "فرهنگ سرای پایداری" منتشر شده بود.
نسخه انگلیسی این کتاب، با عنوان "Ambush of July 1982 " در تیراژ 3000 نسخه، در 291 صفحه و با قیمت 000/30 ریال، روانه بازار شده است.

مرکز پخش: خیابان انقلاب اسلامی – روبه روی در اصلی دانشگاه تهران – جنب انتشارات خوارزمی – کتاب فروشی صریر  تلفن: 66954108

[ ۱۳۸٩/٢/٢۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حتما این مطالب بسیار مهم و جالب را در وبلاگ های بزرگواران دل سوز، بخوانید:


بازگشت علی هاشمی منتقم امام و شهیدان مظلوم پایان جنگ
وبلاگ: "هیئت محبین شهادت"
http://adlali.mihanblog.com/post/395


خنجر از رو (نقدی بر افشای نامه هاشمی به امام پس از 30 سال)
وبلاگ: "بصائر"
http://jalali86.blogfa.com


قداست مسئولان سابق و وابستگان به امام را از امام بالاتر نبریم !
وبلاگ "مسعود شفیعی کیا"
http://shafieikia.mihanblog.com/post/151


چه کسانی به امام جام زهر نوشاندند؟
وبلاگ "مسعود شفیعی کیا"
http://shafieikia.mihanblog.com/post/115

مروری بر مواضع میرحسین موسوی و مهدی کروبی تا قبل از اعلام نتایج انتخابات 88
وبلاگ: یک‌سال پیش، همین روزها...
http://yeksalpish.blogfa.com

[ ۱۳۸٩/٢/٢٦ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 بی‌بی‌سی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته و هر موقع که مطلبی را نوشته این مطلب در راستای منافع خودش بوده است. الان هم که یکی دو تا مطلب از قول ما نوشته نه برای اینکه حقیقت را بگوید بلکه به این دلیل نوشته است که بتواند با سوء استفاده از این مطالب به اصطلاح خودشان بگوید که ما در ایران آزادی بیان نداریم.
پایگاه خبری بی‌بی‌سی در گزارشی که روز پنج‌شنبه با موضوع فیلتر کردن وبلاگ‌های ارزشی منتشر کرد  ضمن آوردن بخشی از گزارش «فیلتر وبلاگ‌های ارزشی؛ ضابطه یا سلیقه شخصی؟» به نقل از پایگاه رجانیوز، به مانور تبلیغاتی بر روی این  گزارش پرداخت.

بی‌بی‌سی در این گزارش با سوء استفاده از مطالب وبلاگ‌های آهستان، مدرسه‌ی‌ما، خاطرات جبهه و اسماعیل‌نیوز گفته است که وبلاگ‌نویسان ایرانی معتقدند که در ایران حق آزادی بیان و دسترسی به اطلاعات وجود ندارد و اینها دلایلی بر آشفتگی سیاسی ایران است!

در این راستا خبرنگار «طلبه بلاگ» پای صحبت‌های سه وبلاگ‌نویسی که نام آنها در این گزارش درج شده نشسته تا از نظر آن‌ها در مورد این اقدام بی‌بی‌سی اطلاع پیدا کند.

 

حمید داودآبادی

حمیدداودآبادی: این اقدام بی‌‌بی‌سی کار عجیبی نیست!
حمید داود‌آبادی نویسنده وبلاگ «خاطرات جبهه» در این باره ضمن محکوم کردن این حرکت بی‌‌بی‌سی اظهار داشت:
- این اقدام بی‌‌بی‌سی کار عجیبی نیست و آن‌ها از هر صدای کوچکی  که در ایران  بوجود می‌آید یک جنجال می‌سازند و همیشه به دنبال سوء استفاده‌ی خودشان بوده‌اند.
وی در ادامه اظهار داشت:
- اینکه آنها این کار را کردند طبیعی است ولی دوستان ما در زمینه فیلتر نیز باید یک مقدار حواس‌شان را به این موضوع بیشتر جمع کنند و در واقع همان که از قدیم گفته‌اند که بهانه دست دشمن ندهید ما هم نباید کاری بکنیم که دشمنانمان آنقدر راحت بتوانند از مطالب ما سوء استفاده کنند.

داودآبادی گفت:
- در واقع ما داریم به دشمنانمان کمک می‌کنیم و با کارهائی که انجام میدهیم باعث می‌شویم آنها در صدد برآیند که به ما ضربه بزنند.

نویسنده‌ی وبلاگ خاطرات جبهه با بیان این پرسش که چرا بی‌بی‌سی از مطالب قبلی ما دفاع نکرد  گفت:
- ما این همه مطلب را علیه انگلستان، آمریکا و اسرائیل نوشتیم این همه مطلب علیه فتنه نوشتیم چرا این مطالب را نیاورده است این موضوع فقط به دلیل آن است که آن‌ها می‌خواهند از مطالب ما به نفع خودشان استفاده کنند و با استفاده از آن به ایران لطمه بزنند.

وی ضمن تذکر به مسئولان ارشاد اظهار داشت:
- از ما به عنوان وبلاگ نویس توقع می‌رود که کار خودمان را به درستی انجام دهیم و در نوشتن‌هایمان دقت کنیم ولی از مسئولان فیلترینگ انتظار بیشتری می‌رود که کمتر اشتباه کنند.

مسئولین فیلترینگ باید سعی کنند وقتی یک وبلاگی حتی یک وبلاگ متخلف مشکلی دارد اول مشکلش را به وی تذکر بدهند سپس اگر درست نکرد وبلاگش را فیلتر کنند نه اینکه سریع وبلاگ را فیلتر کنند و باعث این همه حساسیت بی‌مورد شوند.

امیدحسینی: نباید بگذاریم از ما و مطالب ما سوء استفاده کنند
امید حسینی نویسنده‌ی وبلاگ «آهستان» نیز در این مورد، با تائید صحبت‌های داوود آبادی نسبت به مطالب روز قبل بی‌بی‌سی اظهار داشت: بی‌بی‌سی تا به حال هیچ موقع به فکر موفقیت ما و مردم ما نبوده و هر موقع از هرچیزی که به دستش می‌آید سعی می‌کند برای محکوم کردن و خراب کردن چهره ایران از آن استفاده کند.

حسینی در ادامه اظهار داشت: ما نباید بگذاریم آن‌ها به این راحتی از ما و مطالب ما سوء استفاده کنند، ما همیشه سعی کردیم که در فضای مجازی با دشمنان‌مان بجنگیم و ایران  سربلند را  همیشه سربلند نگه داریم، خب این طبیعی است که وقتی دشمن ببیند وبلاگ‌های حامی دولت هم فیلتر شدند سعی می‌کند از آن سوء استفاده کند.

وی گفت: این‌که ما می‌بینیم بی‌بی‌سی در مطالبش از قول ما می‌نویسد که در ایران حق آزادی بیان وجود ندارد، یک سوء استفاده بیشتر نیست آن‌ها می‌خواهند با این‌ کارشان چهره نظام را در میان مردم خراب کنند.

نویسنده وبلاگ آهستان در پایان خاطرنشان کرد: البته این نکته هم از اهمیت بالائی برخوردار است که ما نباید اجازه چنین کاری را به دشمنان بدهیم و این جز با دقت در کارها امکان‌پذیر نیست.

اسماعیل محمدی: بی‌بی‌سی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته!
اسماعیل محمدی نویسنده‌ی وبلاگ «اسماعیل‌نیوز» نیز در این‌باره اظهار داشت: «من همان موقع که متوجه این مطلب بی‌بی‌سی شدم نظر خودم را به عنوان آخرین مطلب وبلاگم نوشتم و گفتم که بی‌بی‌سی به چه دلیل این کار را انجام می‌دهد.»

محمدی در ادامه اظهار داشت: بی‌بی‌سی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته و هر موقع که مطلبی را نوشته این مطلب در راستای منافع خودش بوده است. مثلا الان هم که یکی دو تا مطلب از قول ما نوشته نه برای اینکه حقیقت را بگوید بلکه به این دلیل نوشته است که بتواند با سوء استفاده از این مطالب به اصطلاح خودشان بگوید که ما در ایران آزادی بیان نداریم و فیلترینگ ایران سعی دارد در ایام نزدیک به 22 خرداد سال‌روز برگزاری انتخابات حیطه خود را گسترش دهند.

وی در پایان گفت: آن‌ها از مطالب ما سوء‌ استفاده کردند و با گفتن جملاتی مثل «به نظر می رسد در فضای بحرانی پس از انتخابات جنجال برانگیز خرداد ۸۸ که با نزدیک شدن سالگرد آن شاید "ابری تر" هم شود، هنوز کمان‌گیران فیلترینگ در ایران علاقه دارند تا شعاع دایره نشانه گیری خود را تا آنجا که "صلاح" می‌دانند گسترده کنند» به مردم ایران تلقین کنند که 22 خرداد در ایران باید آشوب و جنجال به پا شود.

http://www.talabeblog.ir/n-2164.html

[ ۱۳۸٩/٢/۱۱ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
"عبدالرحمان دزفولی" از بچه های با صفای سپاه اندیمشک، خاطره ای بسیار زیبا و جالب از اعزام نیرو از شهر اندیمشک – در حالی که با وجود بمباران هوایی و موشک های مرگ بار بعث عراق، چیزی کم تر از خطوط مقدم جنگ نداشت، ولی با همان حال نیروهای جوان خود را داوطلبانه و عاشقانه به جبهه های نبرد علیه متجاوزین می فرستاد – برایم تعریف کرد:

اتوبوس ها و مینی بوس ها پشت همدیگر صف بسته و آماده‌ی حرکت بودند. خانواده ها که اکثرا از روستاهای اطراف بودند، آمده بودند تا فرزندان شان را بدرقه کنند و به جبهه بفرستند. در آن میان، متوجه شدم اکثر مردم دور مینی بوسی جمع شده اند. رفتم جلو تا ببینم چه خبر است. نزدیک که شدم، دیدم نوجوانی حدود 17 ساله که لباس بسیجی بر تن داشت و جزو نیروهای اعزامی بود، داخل مینی بوس نشسته و پدرش با همان لباس محلی روستایی، پایین ایستاده بود و به او التماس می کرد تا به جبهه نرود. التماس پدر و ناز کردن های پسر، خیلی قشنگ بود. من هم ایستادم به تماشا تا ببینم بین آن دو چه می گذرد.
پدر با زبان محلی به پسرش التماس می کرد و پسر هم از همان پنجره‌ی مینی بوس جوابش را می داد:
- ببین پسر جون، تو نرو جبهه، من صد تومنت می دم.
- نمی خوام.
- می گم ... تو نرو، من دویست تومنت می دم.
- پونصد تومنم بدی، نمی خوام.
- خب باشه. به درک. هزار تومنت می دم.
- دو هزار تومنم که بدی، نمی خوام.
- دیوونه، تو نرو جبهه، من واست یه دوچرخه‌ی قشنگ می خرم.
- من دیگه بزرگ شدم، دوچرخه نمی خوام.
- خب باشه. هر چی تو بگی. تو فقط نرو جنگ، من یه دونه از این موتور گازیا برات می خرم.
- دنده ای هم بخری، من نمی خوام.
- خره ... تو نرو جبهه، بمون این جا، ننه ات رو می فرستم برات یه دختر خوب پیدا کنه. خودم برات زن می گیرم ها.
- زنم که برام بگیری، نمی خوام. من فقط می خوام برم جبهه.
که پدر عصبانی شد و گفت:
- خب باشه می خوای بری جبهه، خب زودتر برو دیگه. وایسادی این جا که چی بشه؟

 

عکس تزئینی است

آن که نفهمید:
خودش سرهنگ بود. عمری در ارتش خدمت کرده بود. البته ارتش شاه. حالا که جنگ شده بود، در به در دنبال یک پارتی کلفت می گشت تا پسرش "فریدون" را از سربازی معاف کند. به هر دری که زد، نشد. سرانجام با پیشنهاد برخی فامیل، قرار شد فریدون را از خدمت زیر پرچم به مملکتش، فراری دهد.

وقتی پیرمرد همسایه شان که فرزندش در جبهه شهید شده بود، به او گفت:
- آخه جناب سرهنگ، شما دیگه چرا. شما که تا همین دیروز دم از وطن پرستی و فداکاری برای میهن می زدید.
- ببین حاجی آقا، من اگه اون چیزا رو می گفتم، بهشم پایبندم. ولی حاضر نیستم مثل شما، پسر دسته گلم رو که یه عمر به پاش جون کندم، مفت مفت بفرستم جنگ و گوشت دم توپ کنم.
- دست شما درد نکنه. یعنی بچه‌ی ما که رفت از دین و میهنش دفاع کرد، الکی کشته شده.
- خدا پسرتون رو بیامرزه. ولی من با این جنگ کار ندارم. من برای آینده‌ی پسرم هزار تا آرزو و برنامه دارم. می خوام پسرم مهندس بشه. مگه فردا، این مملکت مهندس و دکتر نمی خواد؟ همه که نباید شهید بشن. بسه دیگه. همین بسیجیا دارن میرن کافیه.

به گوشش نرفت که نرفت. بد جوری ترسیده بود. حتی در پادگان محل خدمتش هم، همکارانش او را نصیحت می کردند:
- مگه هر کی رفت سربازی، کشته میشه؟ این همه سرباز دارن توی پادگانا خدمت می کنند. حداقل بذار فریدون بیاد توی همین پادگان خودمون پهلوی خودت.
حتی به این هم راضی نشد.
دست آخر، با اصرار خانواده‌ی همسرش، قرار شد فریدون را بفرستند خارج.

هر طور که بود، مبلغ زیادی پول جور کرد تا او را به طور غیر قانونی، از مرز غربی کشور بفرستد ترکیه تا از آن جا برود آلمان و مثلا در دانشگاه های آن جا درس بخواند، دکتر و مهندس شود و فردا که آب ها از آسیاب افتاد، برگردد مملکت و به کشورش خدمت کند!
بدون این که کسی متوجه شود، فریدون رفت.

چند روزی که گذشت، با صدای تلاوت قرآن از خواب بیدار شدم. گفتم حتما شهید جدیدی آورده اند. ولی خوب که فکر کردم، دیدم عملیاتی نشده که شهید بیاورند. مادرم که نان بربری در دست وارد اتاق شد، تا دید از خواب بلند شده ام، با ناراحتی گفت:
- می دونی کی مرده؟
- نه. کی مرده؟
- فریدون.
- فریدون؟
- بله. فریدون پسر جناب سرهنگ.
- ای بابا. چطور مگه؟ چی شده؟
- این طور که همسایه ها توی صف نونوایی می گفتند، باباش قاچاقی اون رو فرستاده بوده ترکیه تا از اون جا بره آلمان. به هر کلکی که بوده پول می ده و توسط قاچاقچی ها از مرز رد می شه. حتی از اون ور مرز به باباش تلفن می زنه و می گه که موفق شده فرار کنه. ولی چند ساعت بعد، یکی از رفیقاش از همون ترکیه زنگ می زنه که اتوبوس شون توی دره چپ کرده و از اون اتوبوس با چهل – پنجاه تا مسافر، فقط فریدون کشته می شه.

عکس قشنگی از فریدون در حالی که می خندید، روی در خانه شان چسبانده بودند.
وقتی جنازه‌ی فریدون بر دوش اهالی محل تشییع می شد، جناب سرهنگ بد جوری خودش را می زد و گریه می کرد. مادر فریدون را که اصلا نمی شد کنترل کرد. جیغ و فریاد محل را برداشته بود.

جنازه که به مقابل خانه‌ی شهیدان محمدی رسید، جناب سرهنگ نگاه حسرت باری به عکس "حمید"، "نادر" و "کیوان" محمدی انداخت، و نگاه تاسف بارش برگشت به عکس  فریدون که روی جسم بی جانش افتاده بود.
در حالی که پدر 3 شهید زیر بغلش را گرفته بود، جنازه‌ی فریدون دسته‌ی گلش را در نعش کش گذاشت.

[ ۱۳۸٩/۱/۳٠ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

متاسفانه به دلیل برخی سوء تفاهم و سوء برداشت ها از برخی مطالب "خاطرات جبهه"، از ظهر روز پنجشنبه تا ظهر امروز شنبه، از سوی مراجع قضایی، این وبلاگ در "پرشین بلاگ" فیلتر شد که با تلاش و مساعدت برخی دوستان وزارت ارشاد، این مشکل رفع شد.

طی این 48 ساعت، همه هم و غم من این بود که خدایی ناکرده مطلبی نزده باشم که در این اوضاع وانفسا، دشمنان انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را خوش آمده باشد و خلاف ارزش ها و اهدافی باشد که عمری در راه آن همه چیز خویش را خالصانه در طبق ایثار نهادیم.

الحمدلله رب العالمین با رفع این مشکل، خیالم راحت شد که همچنان بر خط خویش در دفاع از حریم اسلام، ولایت و انقلاب، پایبندیم و آماده.

از همه دوستان که پرس و جو کرده و پیگیر بودند، سپاسگذارم.

[ ۱۳۸٩/۱/٢۸ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امشب بر حسب اتفاق، فایلی از خاطره گویی خودم را در سایت "روایتگر" مشاهده کردم که برای خودم خیلی جالب آمد.

تلنگر خوبی بود. نه این که من حقیر آنها را تعریف کرده ام، بلکه با وجود گذشت بیش از 20 سال و حتی تعریف کردن مدام آنها برای دیگران، این خاطرات برای خود من هم تازگی دارند و تکان دهنده اند.

دعا کنید روز قیامت، وقتی از خدا و پیغمبر و امام مان سوال می کنند، آن هنگام که معصیت و گناه روزانه، زبان مان را بند می آورد، دوستان شهید به دادمان برسند و نهیب دیدار آنان، یادمان بیاورد:
کی بودیم، چه کردیم و چی هستیم؟!

از عزیزانی که قابل دانستند، تحویل گرفتند و این فایل را برای دانلود در اختیار شما گذاشته اند، بسیار سپاسگزارم و مدیون محبت شان.
امشب، شب خوبی با خاطرات داشتم.

خوشحال می شوم اگر:
اول: برای عاقبت بخیری ام دعا کنید.
دوم: دعا کنید خودم به این خاطرات عامل باشم و برایم حرافی و تکراری نشوند.
سوم: به عنوان یک بچه مسلمان، حتما بنویسید و بگویید:
"چه کنم شیفته خویش نگردم، خود و خدا را نفریبم و خالق زیبایی ها را فراموش نکنم؟"

برای دانلود فایل های صوتی خاطره گویی به این جا بروید

[ ۱۳۸٩/۱/٢٠ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

20 سوالی جنگ

حالا که دور دور جایزه بگیری، مسابقه و این حرف هاست، خب مگر ما بلد نیستیم مسابقه برگزار کنیم؟!
برای آن که سریع تر به پاسخ سوالات زیر برسید، کافیست نامه امام خمینی (ره) درباره پذیرش قطعنامه 598 که سه سال پیش آقای هاشمی رفسنجانی بعد 18 سال منتشر کرد، یک بار دیگر مطالعه کنید.
بقیه پاسخ ها را هم فقط با کمی دقت می توانید حدس بزنید.

جایزه این مسابقه برای همه شرکت کنندگان:
- زیارت رایگان مزار شهدای گمنام و مفقود در گلزار شهدای سراسر کشور.
- بوسه بر قدوم پاک پدران و مادران بزرگواری که جگر گوشه های خویش را خالصانه در راه اسلام فدا کردند.
آنان که نه دنبال منافع مادی، پست و مقام و ... بودند و از خدایشان بود که برای یافتن پاره دل خویش، رمل های پر از مین و سیم خاردار فکه را با دست خویش بکاوند. نه مثل بعضی مدعیان، مخفیانه برای زیارت فرزند ناخلفشان، به فرانسه و کاستاریکا بروند و ...
- و یکصد سلام و صلوات بر روح پاک و مطهر شهدای گمنام و امام شهیدان.

1 - چه کسی در ماه های آخر سال 1366 با توجه به کم کاری برخی مسئولین، فرمود:
"به زودی خداوند 2 نعمت را از ما خواهد گرفت، نعمت جهاد و نعمت شهادت."

امام خمینی (ره)
حضرت آیت الله خامنه ای
شهید آیت الله بهشتی
استاد شهید مطهری

2 - چه کسی پس از آزادی خرمشهر، بدون اطلاع امام، نیروهای ایرانی را به لبنان فرستاد که منجر به اسارت 4 گروگان ایرانی بخصوص حاج "احمد متوسلیان" شد و امام دستور بازگشت نیروها را داد و فرمود: "راه قدس از کربلا می گذرد"؟
هر سه
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی

3 - چه کسی با وجود عدم رضایت امام نسبت به حضور او در خط مقدم جبهه های نبرد، همواره با کسب اجازه از امام، در کنار رزمندگان اسلام و با حضور خود در سنگرها، گرمی بخش محفل و تقویت روحیه آنان می شد؟
حضرت آیت الله خامنه ای
مرحوم سید احمد خمینی
سید حسن خمینی
هر سه

4 - پسر چه کسی در سال های جنگ، در سوئیس درس می خواند و مهندسی گرفت و امروز پدرش می گوید: "فرزندم جانباز شیمیایی است."
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی
هر سه

5 - پسر چه کسی به آمریکا گریخت و اسناد و اطلاعات مملکت را به سازمان سیا داد ولی با تلاش پدر خود، محترمانه به ایران بازگشت، در محرمانه ترین پست مشغول به کار شد و همه آن چه را از او خواسته بودند، برداشت و دوباره به آغوش اربابانش گریخت؟
محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
هر سه

6 - چه کسی در ماه های آخر جنگ، یکی از مسئولین عالی رتبه مملکتی، خطاب به او و همقطارانش فرمود:
"اگر یک مو از تن صدام در تن شما بود، جنگ را چند باره برده بودیم."

محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

7 – "صدام یزید کافر"، در ماه های آخر جنگ، در نامه هایش چه کسی را "برادر عزیز" خطاب کرد؟
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه

8 - چه کسی در برابر فرموده امام که با شنیدن ورود ناوهای آمریکا به منطقه فرمود: "اگر من جای شما بودم، با آر.پی.جی اولین ناو آمریکا را می زدم"
پاهایش لرزید، تته پته کرد و گفت: "یعنی شما می گویید ما این کار را بکنیم؟"
که امام فرمود: "نخیر. گفتم اگر من جای شما بودم این کار را می کردم."
و آنها هم از خدا خواسته، نفس راحتی کشیدند و این کار را انجام ندادند؟

محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

9 - چه کسی در ماه های آخر جنگ، برای امام نامه نوشت و مدعی شد: "مردم خسته شده اند و دیگر به جبهه نمی روند."
ولی با آغاز عملیات مرصاد و حضور عظیم مردم در جبهه ها، امام فرمود: "اگر می دانستم این همه نیرو به جبهه می رود، قطعنامه را نمی پذیرفتم."
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه

10 - چه کسی در ماه های آخر جنگ، برای امام نامه نوشت و مدعی شد که بودجه مملکت به زیر صفر رسیده است، تا دستی در پر کردن جام زهر قطعنامه 598  داشته باشد؟
میر حسین موسوی
هاشمی رفسنجانی
محسن رضایی
هر سه

11 - چه کسی برای امام نامه نوشت و مدعی شد "تا 5 سال آینده هیچ پیروزی ای نخواهیم داشت و ..." که نامه اش منجر به زهرنامه 598 شد؟
محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

12 - چه کسی با نوشتن نامه ای برای امام، زمینه های تحمیل قطعنامه 598 را آماده کرد، ولی در آخر نامه خود مدعی شد: "با همه اینها، من معتقدم که هنوز هم باید جنگید" که امام در جوابش گفت: "این شعاری بیش نیست."
محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

13 - فرزندان کدامیک از این حضرات، در جبهه مفقود الاثر شده و مادرش همچنان چشم انتظار بازگشت جگر گوشه اش است؟
هیچکدام
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی

14 - فرزند کدامیک از گزینه های زیر، در جنگ شیمیایی شده ولی بنیاد شهید او را جانباز محسوب نکرد و سرانجام بر اثر عوارض گازهای شیمیایی شهید شد و حضرات بعد از مرگش برای او پرونده شهادت تشکیل دادند؟
هیچکدام
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی

15 - فرزند چه کسی به بهانه حضور در جبهه، به ادعای این که "حق من است" بنیاد شهید، بنیاد جانبازان، بنیاد مستضعفان و ... را غارت کرد و همچنان مشغول است؟
مهدی کروبی
هاشمی رفسنجانی
محسن رضایی
هر سه

16 - چه کسی در سال های جنگ، در بنیاد شهید، برای همسران شهدا "زندان زنان" برپا کرد و به اذیت و آزار آنان مشغول بود؟
مهدی کروبی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

17 - فرزند کدامیک از حضرات، حافظ یا قاری و یا مانوس با قرآن است؟
هیچکدام
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی

18 - فرزندان چه کسی از رانت پدر خود استفاده کرده و از همان زمان جنگ، به تجارت و سیاحت و ... در داخل و خارج از کشور مشغول بوده و هستند؟
هر سه
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی

19 - چه کسی با گذشت دو سه سال از پایان جنگ، تصمیم گرفت به تقلید از صدام، یک روز را به عنوان "روز مفقودین" اعلام کند و جست وجو وکشف شهدای مفقود را متوقف کند و مادران را همچنان چشم انتظار جگر گوشه هایشان بگذارد؟
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه

20 - چه کسی در برابر تفحص و کشف پیکر شهدا و تشییع آنان در شهرها، گفت: "جلوی این کاروان های مرگ را بگیرید"؟
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه

[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمی دام اسم این را چه خواهید گذاشت و برداشت تان چیست.
فقط یکی از هزاران را برایتان می نویسم.
این خاطره کوتاه، مربوط به تابستان 1361 و عملیات رمضان است.
داستان عشقی نیست. لیلی و مجنون هم در کار نیستند!
من بودم و مصطفی. فقط
"مصطفی کاظم زاده"، یکی دو ماه بعد، مهر 1361 با چشمانی کاملا باز، در منطقه سومار وقتی پرید و رفت، مرا با کوهی از غم جان سوز تنها گذاشت؛ که هنوز داغش التیام نیافته.
این روزها بد جوری دلم هوایش را کرده.
به امید خدا، اگر توفیقی شد کتاب جدیدم را منتشر کنم، همه این خاطرات را آن جا خواهید خواند.
بخصوص دوستی و جدایی من و مصطفی را.
فعلا این بخش کوتاه را داشته باشید تا با دوستی های عاشقانه زمان جنگ بیشتر آشنا شوید تا دریابید امروز کوچه های دل تنگی را به کدامین امید می گردیم و دل ما تنگ چی و کیست!

هنگام سحر، کنار پدر و مادرم سر سفره نشسته بودم. در این فکر بودم که خبر رفتن دوباره ام به جبهه را بدهم. هنوز دومین لقمه را در دهان نگذاشته بودم که رادیو دعای سحر را قطع کرد و مارش مهیج عملیات پخش کرد. نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. تحمل شنیدنش را نداشتم. مادرم از برق چشمانم متوجه شد و گفت:
- حالا که جنگ تموم نشده ... ‌سحریت رو بخور. نترس می‌رسی ... تا تو نری، جنگ رو تموم نمی‌کنن.
لقمه از گلویم پایین نمی‌رفت.
شب، بعد از نماز مغرب و عشا با مصطفی از مسجد خارج شدیم. نسیم خنکی می‌وزید. سعی کردم به چشمان او نگاه نکنم. خیلی گرفته بود. آن قدر پکر بود که ترسیدم اسمی از جبهه ببرم. عصبانیتش را ظاهر نمی‌کرد، ولی می‌دانستم از درون می‌سوزد. به چهارراه سی‌متری نارمک که رسیدیم، سعی کرد به بهانه‌ی نگاه به ماه، سرش را بالا بگیرد؛ شاید قصدش این بود تا از جاری شدن اشکش جلوگیری کند. نگاهی زیرچشمی انداختم. آرام سرش را به طرفم برگرداند. در حالی که دستم را فشار می‌داد، بریده بریده در حالی که بغض از میان کلماتش فوران می کرد، گفت:
- ولی حمید ... درستش نیست، مگه خودت نگفتی صبر می‌کنی با هم بریم؟
هیچ توجیهی نداشتم. راست می‌گفت، اما من که نمی‌توانستم صبر کنم تا اواخر شهریور که امتحانات تجدیدی او تمام شود. وقتی سرکوچه‌شان می‌خواستم از او جدا شوم، به دنبالم آمد. گفتن فایده نداشت، با هم تا دم خانه‌ی ما رفتیم. هنوز بغضش نترکیده بود و انتظار جواب می‌کشید. در را که بستم، لحظه‌ای به دیوار تکیه دادم. می‌دانستم چه می‌کشد.
همه‌ی اهل خانه خواب بودند. یک راست رفتم طبقه‌ی بالا. لباس زیر، سوزن نخ، قرآن و رساله‌ی احکام جیبی، پیراهن نظامی، ناخن‌گیر، حوله، دوربین، عکاسی 126 به همراه چند حلقه فیلم و چند تایی عکس چسبی امام، همه را توی ساک جا دادم. حال خوابیدن نداشتم. الکی با وسایل ور رفتم. چند بار ساک را خالی کردم و دوباره چیدم. زمان خیلی سخت می‌گذشت.
صدای کوبیده شدن در، از خواب بیدارم کرد. مادرم بود که ملایم بر در می‌کوبید. فهمیدم وقت سحری است. پایین رفتم و داخل آشپزخانه، دور سفره‌ی کوچک، در حالی که به رادیو چسبیده بودم، نشستم. پدرم با ولع خاصی به سیگار پک می‌زد. معلوم بود دارد همه‌ی عصبیتش را با دود سیگار غورت می دهد.
با اذان صبح به طرف مسجد راه افتادم. نماز جماعت که تمام شد، منتظر تعقیبات نشدم، به گوشه‌ای رفتم و به دیوار تکیه دادم. آن قسمت از مسجد مختص من یکی شده بود؛ گاهی که دیر می‌رسیدم، هر کس آن جا نشسته بود خودش به زبان خوش بلند می شد، وگرنه مجبور می شدم با خواهش و تمنا بلندش کنم.
علی گفت: "قرار شد محمود ‌داداش حسین با ماشین ما رو برسونه لانه."
قرار را برای ساعت 7 صبح گذاشتیم و از مسجد خارج شدیم.
ساعت شش و نیم صبح بود. با این که خانه‌ی حسین چسبیده به خانه‌ی ما بود، باز دل دل می کردم. انگار می‌ترسیدم آنها بروند و من جا بمانم. انتظار بدجوری عذابم می‌داد. با خود گفتم:
"کاش می‌شد شیشه‌ی ساعت رو شکست و با دست زمان رو جلو کشید."
به داخل حیاط که رفتم، احساس عجیبی بهم دست داد. در را که باز کردم، چشمم به پیکان قرمز رنگ محمود افتاد. سرم را که برگرداندم، مصطفی را دیدم که روی پله‌ی جلوی خانه نشسته بود. با تعجب گفتم:
- ای بابا، تو این جا چیکار می‌کنی؟ نکنه از دیشب همین جا خوابیدی، هان؟
آرام بلند شد و سلام کرد. دستش را که آورد جلو، با صدایی لرزان گفت: "حمید اگه می‌تونی نرو، دلم خیلی شور می‌زنه."
لبخندی زدم و گفتم: "مگه چیزی شده که دلت شور می زنه؟ تازه، جنگ همینه دیگه، تفریح که نمی‌رم."
جلوتر که آمد، زل زد توی چشمانم و گفت:
- دیشب خواب دیدم یه وانت تویوتا اومد توی خیابون وصال که عقبش دو نفر دراز کشیده بودند. جلو که رفتم، دیدم یکی از اونا تویی که تیر خورده بود به رون پات و خون همه جات رو گرفته بود.
مثل همیشه در برابر این گونه خواب ها، قهقهه زدم و گفتم: "خیرباشه ان شاالله ... خدا کنه خوابت درست باشه ولی تیر بخوره توی سرم نه پام، تا از دست تو یکی راحت بشم."

جلوی لانه‌ی جاسوسی غلغله بود. ورودی اعزام نیرو در قسمت شمال لانه قرار داشت. بعضی از مادر و پدرها برای خداحافظی آمده بودند. مادری کیسه‌ی پر از میوه را به زور در ساک پسرش جا می‌داد. پدرها خیلی خودشان را نگه داشته بودند. پدر من هم همین طور بود. تا به حال گریه‌اش را ندیده‌ام. فقط هنگامی که در خرمشهر مجروح شدم، در اولین لحظه‌ی ملاقات مان توانستم از سرخی چشمانم بفهمم که سیر گریه کرده است.
با محمود خداحافظی کردیم که برود. حسین، رضا و علی با مصطفی هم خداحافظی کردند. می‌دانستم منتظر فرصت است. همه‌ی بچه‌های محل، آنهایی که اهل جبهه بودند رفته بودند و فقط ما چهار نفر مانده بودیم. با رفتن ما، مصطفی بد جوری تنها می‌شد. حالش گرفته بود. دلم به حالش سوخت. درد ماندن را آن جا فهمیدم. دستم را که به طرفش دراز کردم، مکث کرد. دست های مان که در هم گره خورد، سعی کردم لبخندی ساختگی بزنم. او هم خندید، اما سرد. به دنبال شوخی‌ای ذهنم را کاویدم تا بلکه با خوشی از هم جدا شویم؛ ناگهان از دهانم پرید:
- آقا مصطفی ... با اجازتون این دفعه دیگه شهید می شم.
آمدم ابرو را درست کنم، چشم را کور کردم! مصطفی گفت:
- حمید ... توی چشمای من نگاه کن ...
زل زدم توی چشمانش. اشک محاصره‌شان کرده بود. خورشید به صورت نقطه‌ای سفید و نورانی در سیاهی چشمانش برق می‌زد. لبانش می‌لرزید؛ همین طور چانه‌اش. وای اگر بغضش می‌ترکید چه صدایی داشت. با نگاهش می‌خواست فحشم بدهد که چرا این حرف را زده‌ام. لبخند تلخی زد که همه‌ی چهره‌اش با او همراه شد و گفت:
- حالا که داری می‌ری، ولی بهت بگم ... تو صبح جمعه میایی تهران.
با تعجب گفتم: "مگه مخم تاب داره؟ امروز تازه شنبه ‌است، اون وقت تو می‌گی جمعه میام تهران؟"
نگاهش را در چشمان من زل کرد و گفت: "حمید جون، تو رو خدا هر طوری شده باید پونزدهم شهریور که دیگه امتحانای من تموم می شه، بیایی تا با هم بریم جبهه."
با تعجب گفتم: "ببین حضرت آقا، من الان که برم، حداقل تا سه ماه دیگه برنمی گردم. تازه اگه شهید نشم؛ اون وقت چه جوری پونزدهم شهریور بیام تو رو با خودم ببرم جبهه؟"
بر خلاف دقایق پیش که ملتمسانه گفت زود برگردم، قاطعانه گفت:
- تو جمعه برمی گردی، صبر کن می بینیم.
وقتی سعی کردم بخندم و با ادا و اطوار گفتم: "خواب دیدی خیر باشه."
چیزی نگفت و تنها به روبوسی اکتفا کرد. از نگاه هایش می ترسیدم. هم می ترسیدم، هم حساب می بردم. از قاطع گفتنش که تا جمعه برمی گردی تهران، بر خود ترسیدم.
چند وقتی بود که افکار همدیگر را می خواندیم. من خیلی ضعیف بودم، ولی او به سادگی، هر آن چه در ذهن داشتم، جلویم می گفت. همین چند وقت پیش، وقتی در خانه‌ی ما نشسته بودیم، نگاهش را که به چشمانم دوخت، با خنده گفت:
- الان می خوای بری مسجد پهلوی داود و بهش بگی ...
رنگم پرید. هر آن چه را می خواستم بگویم، گفت. کم می آوردم و زبانم بند می آمد.
الان هم چشمانش درست همان حالت را داشتند. پشت سرم، نگاه اشک آلودش را احساس می کردم. وارد لانه جاسوسی که شدم، هنوز نگاه‌های مان به هم بود تا این که در بزرگ آهنی با قژه‌ای پشت سرمان بسته شد و همچون تیغه‌ای تیز، نگاه ما را برید.
ساعتی بعد لباس نظامی و پوتین را تحویل‌مان دادند. برای استراحت به خوابگاه کنار محوطه رفتیم و روی تخت سربازی دراز کشیدیم. خوابم نمی‌برد. بوی بد پتوهای سیاه از یک طرف و فکر این که مصطفی چه می‌کند، از طرف دیگر مانع خوابم می‌شدند. کلافه شده بودم احساس می‌کردم رگه‌ای از درد می‌خواهد وارد کله‌ام شود. خواب‌های آشفته می‌دیدم. چشمان مصطفی در آخرین لحظات مقابل نظرم بود. از حرفم پشیمان شدم. دوست داشتم بروم بهش بگویم:
- غلط کردم ... فقط خواستم یه شوخی کرده باشم ...
.......
ساعت نزدیک یازده شب عید فطر بود که ستون ما از جا برخاست و به قسمتی از خاکریز نزدیک شد تا از آن بگذرد. دشمن، از سه طرف راست، چپ و مقابل با ضد هوایی های چهار لول "شلیکا" و تیربار سنگین "دوشکا" ستونی را که از خاکریز می گذشت و وارد دشت روبه رو می شد، زیر آتش گرفته بود. شدت رگبار ضد هوایی ها خیلی زیاد بود. ناگهان سرمایی وجودم را به لرزه واداشت. نمی‌دانم چرا در مواقع اضطراب و هراس، احساس می‌کردم دست شویی دارم! خیلی سعی کردم بر این احساسم که فکر می کردم از ترس باشد، غلبه کنم. ولی دست شویی بد جوری فشار می آورد. با خودم گفتم: "اگه بخوام برم خود رو تخلیه کنم، همه می گن از ترس دستشوییم گرفته."
هر کاری کردم، نشد خودم را نگه دارم. گفتم: "به درک. هر چی می خوان بگن، از این بهتره که وسط عملیات خودم رو خیس کنم."
به کنار خاکریز که رفتم، متوجه شدم امثال من کم نیستند. بیشتر بچه ها نشسته و در حال راحت کردن بودند! به داخل ستون که برگشتم، سعی کردم زانوهایم را بر زمین بگذارم تا از لرزش شان جلوگیری کنم.
سرخی گلوله‌هایی که از بالای خاکریز می‌گذشتند، یک آن صورت ها را سرخ می‌کردند؛ وحشت به یک باره بر دلم چنگ انداخت. سعی کردم به بالای خاکریز فکر نکنم. بی توجه به شدت آتش، خودم را به سینه ‌کش خاکریز چسباندم تا از گلوله هایی که احتمال داشت رو به پایین کمانه کنند، در امان باشم.
فرماندهان گردان و گروهان در کنار قسمت کوتاه شده‌ی خاکریز نشسته بودند و تا مقداری آتش دشمن سبک می‌شد، نیروها را به آن طرف عبور می‌دادند. به نزدیکی‌شان که رسیدم، ضربان قلبم تند‌تر شد. گلوله‌ها با وزوزی تند، خاک را به هوا می‌پراکندند. نگاهم به گلوله‌های آتشین رسام بود که از بالای سرمان می‌گذشتند. همچون دسته‌ای پرستو در یک صف اما مرگبار. با خود فکر کردم چه گلوله‌ای قسمت من می‌شود؟ دوشکا، شلیکا، گیرینوف؟ با خود گفتم: "اصلا من شانس ندارم. تا حالا ساکت بود، ولی به من که رسید همه‌ی تیرها سرشان را کج کردند این طرف."
فرمانده کنار بریدگی کوچک خاکریز، چندک نشسته بود و یک آن با دست، ضربه‌ی کوچکی به پشت نیرویی که جلویش بود، می زد و آرام می گفت:
- برو.
به بریدگی خاکریز زل زده بودم که ناگهان دستی که به پشتم خورد، مرا از غوطه در افکار در هم و بر هم بازداشت. فرمانده‌ی گردان بود؛ داد زد:
- برو!
چقدر این کلمه کوتاه، عملش سخت بود. ظاهرا حجم آتش سبک تر شده بود. "یا علی" گفتم، خودم را از خاکریز بالا کشیدم و به جلو پرت کردم. تا به پایین برسم، با همه‌ی تجهیزات آویزان، چند معلق خوردم. به پایین که رسیدم، متوجه شدم خاکریز دیگری رو به رویم قرار دارد که باید از آن هم بگذرم. دیگر کسی کنار آن ننشسته بود. بی هیچ تأملی از خاکریز دوم هم گذشتم و شروع کردم به دویدن دنبال نفر جلویی. گلوله‌ها وز وز کنان مثل تگرگ آتش در اطراف مان بر زمین می‌خوردند. بیابان رو به رو یک پارچه سرخ شده بود و آتش. نگاهی هراسان به دشت انداختم. با خود گفتم: "اگر یک تکه چوب بگذارند وسط دشت، تا صبح خرد و خمیر می‌شود."
لحظه‌ای ایستادم. کسی پشت سرم نبود. گلوله همچنان می‌بارید. از همه بدتر تیرباری بود که از روی به رو ولی چسبیده به خاکریز، تیراندازی می‌کرد. گلوله‌های سرخ رو در روی مان می‌آمدند.
رویم را برگردانم که بدوم . سنگینی تجهیزات در همان قدم‌های اول نفسم را گرفت. تکانی به خودم دادم تا کوله پشتی را که آویزان شده بود، بالا بکشم. دو گلوله‌ی آر.پی.جی را که در دستم بودند، جلوی سینه میان بند حمایل قرار دادم و شروع کردم به دویدن. ناگهان رگبار سرخی در سطح زمین به طرفم آمد. سعی کردم بی‌توجه به آن بدوم. چند گلوله‌ی رسام از میان پاهایم گذشته و در پشتم بر زمین خوردند. از ترس، گرمایی در لای پاهای خود احساس کردم! با دیدن آن صحنه، پا را گذاشتم به دو. هنوز چند قدمی ندویده بودم که متوجه‌ی رگبار سرخ تیربار گیرینوفی شدم که به طور افقی رویم شلیک کرد. گلوله های رسام را دیدم که از سمت راست به طرفم آمدند که یکی از آنها از من عبور کرد. ناگهان دردی در پایم احساس کردم و با ضربه‌ی سختی به پهلو افتادم. لحظه‌ی اول گیج ماندم که چی شده. سعی کردم بلند شوم. درد کمی همراه با سوزش احساس کردم. فکر کردم پایم پیچ خورده است. کشان کشان خودم را به پشت کپه‌ی خاکی که از حرکت بولدوزر ایجاد شده بود، کشاندم و پناه گرفتم. گلوله‌های سرخ همچنان می‌باریدند. مات و مبهوت سعی کردم سرم را پشت کپه‌ی خاک پنهان کنم.
درهمان حال دراز کش، کوله‌ پشتی و تجهیزات را از خود باز کردم، بلند شدم و با وجود رگبار شدیدی که به طرفم می آمد، شروع کردم لنگ لنگان دویدن. به اولین خاکریز که رسیدم، صبر کردم آتش تیربار پشت سرم سبک تر شود. بلافاصله به آن سوی خاکریز پریدم. ناگهان چشمم افتاد به فرمانده‌ی گردان که کنار دو بیسیم‌چی نشسته بود. با پرید ن من، او که فکر کرد بود نیروی عراقی هستم، اسلحه‌اش را برداشت تا به طرفم تیراندازی کند. ترس سراپای وجودم را گرفت. داد زدم:
- نزن نزن ... خودی‌ هستم ...
وقتی فهمید مجروح شده‌ام، گفت بروم عقب.
از خاکریز دوم که پریدم آن طرف، بچه‌هایی که می‌خواستند از آن بگذرند، جا خوردند. خودم را به آمبولانس گل مالی شده‌ای که آن طرف‌تر ایستاده بود رساندم. امداد گران پیدای شان نبود. ظاهرا اولین مجروح عملیات آن شب بودم. دادم زدم:
- امدادگر ... امدادگر ...
سر نیزه را کشیدم و شروع کردم به پاره کردن شلوار. هر چه چشم انداختم جای زخم را پیدا نکردم یکی از امدادگرها با چراغ قوه روی پایم را جست وجو کرد. یک آن ترسیدم که نکند پایم پیچ خورده و یا تکه‌ی سنگی به پایم اصابت کرده، آن وقت پاک ضایع می‌شوم وخجالت زده. ناگهان روی ران پای راست، چشمم به سوراخی کوچک افتاد که خون آرام آرام بیرون می‌زد. سوراخی دیگر نیز در پشت پایم بود. گلوله از پشت پا خارج شده بود.
در حالی که درازکش بودم تا پایم را باندپیچی کنند، نگاهم به آمبولانس‌هایی افتاد که از خاکریز می‌گذشتند و همراه با نیروهای پیاده از کنار خاکریز جلو می‌رفتند. ظاهرا آن شب قرار بود آمبولانس ها از آن طرف خاکریز، موازی با ستون نیروها، به طرف جلو حرکت کنند. ناگهان یکی از آنها هدف تیر مستقیم تانکی قرار گرفت و منهدم شد. لحظه‌ای نگذشته بود که لودری بقایای آن را به کناری انداخت و راه را برای گذر آمبولانسی دیگر هموار کرد. صحنه‌ی عجیبی بود عجیب و حیرت ‌انگیز. شعله‌های آتش آمبولانس منهدم شده، منطقه را سرخ کرده بود و نیروها همچنان جلو می‌رفتند.
سوار بر آمبولانس به طرف عقب حرکت کردیم. شعله‌های آتش در آن سوی خط، در سینه‌ی مواضع دشمن، حکایت از انهدام تانک‌ها داشت. از آن جا یک راست به بیمارستان "جندی ‌شاپور" اهواز رفتیم. در بیمارستان به لحاظ این که اولین مجروحی بودم که به آن جا آورده می‌شد، دکترها و پرستارها - که در آماده باش بودند - سراسیمه به طرف آمبولانس دویدند. در حالی که به مجروحین رسیدگی می کردند، از وضعیت عملیات می پرسیدند. شب را آن جا بستری شدم. تا صبح بر تعداد مجروحین افزوده می‌شد.
صبح روز جمعه اول مرداد ماه، به خواست خودم، برگه‌ی ترخیص، یک دست لباس شخصی و یک جفت عصا از بیمارستان تحویل گرفتم. اول به خانه زنگ زدم که وقتی به مادرم گفتم که باز مجروح شده ام، خنده اش گرفت و پرسید کجا هستم که بیایند دنبالم، گفتم:
- لازم نیست چون حالم زیاد بد نیست و خودم میام.
 ساعتی بعد به ترمینال رفتم و با اتوبوس خود را به تهران رساندم. 
اولین کاری که کردم، رفتم دم خانه‌ی مصطفی که خواهرش گفت به کرج رفته است. از او خواستم تا با او تماس بگیرد و بگوید که حمید تیر خورده و به تهران آمده است.
غروب جمعه، هنگامی که عصا در زیر بغل داشتم، به همراه نادر محمدی از مسجد "جعفریه" به طرف خانه بر می‌گشتم که در خیابان با مصطفی روبه رو شدم. پس از روبوسی و احوال پرسی، با نگاهی که حال و روز اعزام را داشت، وراندازم کرد. نگاهی به عصاهای آلومینیومی که خودم را روی آنها ول کرده بودم، انداخت و گفت:
- خودتی حمید؟
که خندیدم و گفتم: نه."
وقتی پرسید: "کی اومدی تهران؟"
گفتم: "امروز صبح."
دستی به شانه‌ام زد و گفت:
- دیدی بهت گفتم تو جمعه میایی تهران!
وقتی پرسیدم:
- جون حمید، از کجا می دونستی من امروز میام تهران؟
فقط خندید و گفت:
- اگه بقیه اش رو بگم که بی مزه می شه.
و ادامه داد:
- وقتی اومدم خونه، خواهرم گفت که یکی از دوستات که عصا دستش بود، اومد در خونه و گفت که بهت بگم اون توی عملیات زخمی شده و اومده. اسمت رو یادش رفته بود. همین که گفت یه کم توپول بود، فهمیدم خودتی.
تنها که شدیم، از او پرسیدم: "مصطفی، یه چیز می گم راستش رو بگو."
- به روی چشم. شما بپرسید.
- وقتی با من خداحافظی کردی و در رو بستند، چیکار کردی؟
نخواست بگوید. ولی وقتی گفتم: "ببین، قرارمون این نبود ها. باید همه چیز رو به همدیگه بگیم."
گفت: "خب آخه چیزه، راستش خیلی حالم رو گرفتی. مخصوصا این که گفتی شهید می شی. حتی به حرف خودم که بهت گفتم تا جمعه برمی گردی، شک کردم. جلوی آقا محمود خیلی خودم رو نگه داشتم. داشتم داغون می شدم تا رسیدم خونه. یه راست رفتم تو اتاق کوچیکه‌ی خودم و زدم زیر گریه. از همه شاکی بودم. از تو، حتی از پدر و مادرم. شوخی نبود که، همه رفته بودند و فقط من مونده بودم. همش با خودم کلنجار می رفتم که مگه فرق من با شماها چیه؟ اخلاقم خیلی بد شده بود. اصلا حوصله‌ی هیچ کس رو نداشتم. حتی به مامان و بابام هم گیر دادم که چرا اجازه نمی دن من برم جبهه. مگه من چی هستم؟"
نتوانستم خودم را کنترل کنم. می دانستم الان است که سیل اشک از دیدگانش جاری شود. سریع بغلش کردم و زودتر از او، صورتش را غرق بوسه کردم و زدم زیر گریه.
چقدر برایم دل نشین شده بود. آن قدر در کنارش احساس آرامش می کردم و دلم از ندیدنش تنگ می شد که حتی هنگام دوری از خانواده‌ی خودم، این قدر احساس کمبود و دل تنگی برای کسی نداشتم. با خودم می گفتم:
- شاید این چند وقته خیلی احساسی شده ام!
بیشتر از ده روز طاقت ماندن در شهر را نداشتم. علیرغم مخالفت‌های خانواده، عصا را کنار انداخته و همراه حسین راه منطقه را در پیش گرفتم. دو هفته بعد وقتی دیدم خبری نیست، برگشتم تهران.
در تهران، کسی که از همه بیشتر انتظارم را می کشید، مصطفی بود. داشت بال درمی آورد. مثل پروانه دورم می چرخید و می گفت: "آقا حمید، دیگه این دفعه رو باید با هم بریم."
من هم مثل همیشه، با تکه های بی مزه‌ی خود، اذیتش می کردم. اصلا اذیت کردن مصطفی، حال می داد. وقتی اخم هایش در هم می رفت، تا می گفتم:
- خب باشه بابا، شوخی کردم.
می پرید و ماچ جانانه ای از گونه هایم می گرفت.
اولین کاری که کردم، وصیت نامه را که برایش فرستاده بودم، گرفتم. وقتی در طبقه‌ی بالای خانه مان نشسته بودیم و از اوضاع و احوال جبهه پرسید، گفتم:
- مصطفی، می خوای وصیت نامه ام رو برات بخونم؟
- آره آره.
وصیت نامه را خواندم و به دنبال آن، نواری را که به عنوان وصیت پر کرده بودم، گذاشتم داخل ضبط صوت. او روی زمین دراز کشیده، دست هایش را روی متکا، گذاشته بود زیر چانه اش، چشمانش را به گل های قالی دوخته بود و به وصیت نامه‌ی شفاهی من گوش می داد.
وقتی نوار تمام شد، گفتم:
- چطور بود؟
که نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. پرید طرفم و میان گریه، گفت:
- نه حمید جون، تو شهید نمی شی ...
ولی من که تازه از اذیت کردنش خوشم آمده بود، گفتم.
- نخیر. بنده شهید می شم. اصلا ببینم، اگه من شهید بشم، تو چیکار می کنی؟
- تو رو خدا حمید از این شوخی ها با من نکن.
معصومیت و پاکی، از چشمانش جاری بود و صداقت از لبانش می بارید.

[ ۱۳۸٩/۱/۸ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای این روزهای 24 سال پیش
ادامه‌ی عملیات والفجر هشت: جاده‌ی فاو – ام القصر
گردان حمزه سیدالشهدا (ع) – لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

روز یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند ماه 1364، ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک تک نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود. البته ساعت پست آن روز برای من خیلی جالب بود، چون یک دستگاه بولدوزر عراقی که چند نفر بالای آن نشسته بودند، با پررویی تمام از پشت خاکریز خارج شد تا به نقطه‌ای دیگر برود. به محض این‌که در دید قرار گرفت، با تیربار گیرینوف خودم آن را نشانه رفتم و تا آن‌جا که جا داشت گلوله نثارش کردم. از نفرات روی آن، تنها یک نفر توانست از معرکه بگریزد. بولدوزر در جای خود ثابت ماند و بچه‌های ادوات هم با خمپاره‌ی 60 آن را هدف قرار دادند.

برادر "حکیم سوری" مسئول گروهان، در تاریک روشن هوا از خاکریز گذشت و به دشت روبه‌رو رفت تا جنازه‌ی چند شهید را که آن‌جا افتاده بودند بیاورد. دوشکاها و تیربار‌های دشمن آن قدر بر رویش آتش ریختند که فقط توانست خودش را دست خالی به خاکریز برساند. یک پایش از جراحات قبلی ناراحت داشت و من تعجب کردم آن‌جا چگونه می‌دوید. خودش می‌گفت بچه‌ی تویسرکان است و در تهران گچ کاری می‌کند که هنگام مرخصی می رود سر کار گچ کاری. نشانی محل کار و پاتوقش را که می داد، قشنگ بلد بودم. قهوه خانه‌ی اول خیابان اقبال در خیابان دماوند تهران.
به هنگام تیراندازی به طرف بولدوزر، متوجه شدم چند گلوله‌ی قناصه از کنارم رد شد. خوب که توجه کردم، دیدم از پشت یکی از اجساد عراقی که جلوی خاکریز به طور دمر افتاده و پشتش به من بود، کسی در حال تیراندازی با قناصه است. ظاهرا تک تیرانداز عراقی، شب قبل سینه خیز از داخل کانال مقابل ما خودش را به آن جا رسانده و پشت جنازه چاله ای کنده و سنگر گرفته بود. لوله‌ی تیربار گیرینوف را به طرفش چرخاندم و آن‌قدر شلیک کردم که جنازه و تیرانداز، هر دو متلاشی شدند.

قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی" فرمانده‌ی گردان حمزه و حاج "رضا دستواره" معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف قرارشان دهد. بی پروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپاره‌ی 60 و تیرهای تک تیراندازان که از بالای سرمان می‌گذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم:
- حاجی جون مواظب باش ... این جا تک تیرانداز زیاد دارن که بدجور می زنه ...
دستواره خندید و گفت:
- غلط کردن بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...

مقابل خاکریز روی جاده‌ی آسفالت، چند تانک سالم و سوخته قرار داشت. آنها از سنگین ترین پاتک چند روز قبل دشمن که طی آن تانک ها تا ده متری خاکریز جلو آمده بودند، بر جای‌مانده بود. در برابر آن پاتک، بچه‌های گردان انصار، با رشادت تمام از میان باتلاق ها جلو رفته و از پهلو تانک ها را زیر آتش گرفته بودند. تانک ها به غیر از جاده‌ی آسفالت، راه دیگری برای تردد نداشتند، لذا وقتی که ‌تانک های جلویی و عقبی منهدم شدند، خدمه‌ی بقیه‌ی آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند.

هر از چند گاه تک تیراندازان عراقی از لابه لای ‌تانک ها به خاکریز نزدیک می‌شدند و با قناصه بچه‌ها را هدف قرار می دادند. کمی که دقت کردم، توانستم محل استقرار یکی از تک تیراندازها را پشت تانکی نیم سوخته پیدا کنم. تیربار را گذاشتم روی کیسه گونی لبه‌ی سنگر و شروع کردم به شلیک. با صدای داد یک نفر که عصبانی و شاکی می گفت:
- چه خبرته ... ساکتش کن اون تیربار رو ...
دست از شلیک برداشتم. پشت سرم "حمید سربی" را دیدم که عصبانی به من نزدیک شد و پرسید که برای چی این همه گلوله شلیک می کنم؟ وقتی گفتم که تک تیرانداز عراقی را پیدا کرده ام، خون سرد و آرام گفت:
- خب این که دیگه این همه شلوغ کاری نداره ... تو فقط محلی رو که شناسایی کردی نشون بده.
وقتی گفتم که تک تیرانداز کجاست، ایستاد پشت تیربار و چشمانش را دوخت به آن سمت. با روشن شدن آتش دهنه‌ی تک تیرانداز عراقی، سربی فقط دو سه گلوله شلیک کرد و درست زد به هدف و قناصه چی عراقی را از میدان بدر کرد.
با همان خون سردی و آرامش که در اوج جنگ هم از چهره‌ی سفید با موهای سرخ گونش دور نمی شد، گفت:
- بیا ... دیدی ... این که حول کردن نداره ... آروم، دقت کن، نشونه گیری کن و بزن.
وصفش را و این که قهرمان تیراندازی است زیاد شنیده بودم، ولی حالا خودم دیدم.

استراحت همزمان همگی بچه‌ها در سوله، جز در صورت چمباتمه زدن و پاها را در سینه گرفتن، غیر ممکن بود. ناگهان یادم آمد تیربارها زیاد کار کرده، روز شلوغی را پشت سر گذاشته‌اند و بهتر است برای حفظ آمادگی آنها در مقابله با حملات شبانه‌ی دشمن، بروم و تمیزشان کنم.
قبل از این که بیرون بروم، به ذهنم رسید از حوادث این یکی دو روز گذشته نت برداری کنم تا ان شاالله بعدها اگر فرصت شد، کل خاطراتم را بنویسم. دفترچه‌ی یادادشت کوچکی را که تبلیغات داده و تصویر چهره‌ی خندان امام بر آن نفش بسته بود، از جیب در آورده و بر یکی از صفحات کوچکش نوشتم:
"امروز یک شنبه 25/12/64 ساعت 20/12 ظهر نماز را خوندم و داخل سوله با بچه‌ها شوخی می‌کنم، هنوز ناهار نیاوردن. می‌خوام برم لوله و قطعات تیربارهای سنگر دیده‌بانی را تمیز کنم تا برای شب آماده باشیم. چفیه‌ام را برمی دارم تا برم بیرون."

از سنگر که خارج شدم، سعی کردم چفیه را دور کمرم بپیچم. "یاسر حق پناه" معاون دسته را دیدم که از روبه‌رو می‌آمد. قصد کردم به طرفش بروم و بگویم که باید تیربارها را برای شب تمیز کنم، ولی به سلام و علیک معمولی اکتفا کرده، به سمت چپ حرکت کردم. دست راستم مقابل شکمم بود و داشتم چفیه را گره می‌زدم. هنوز چند متری از جمع بچه‌ها - که داشتند روی سوله‌ای را با گونی ‌های پر از خاک می‌پوشاندند - دور نشده بودم که ناگهان انفجار شدیدی در برابرم احساس کردم.

در وهله‌ی اول همه چیز را تمام شده پنداشتم. فکر کردم دارم به اوج پر می کشم. جالب این‌که در همان حالت ایستاده، باقی ماندم. فقط کمی‌ دولاٌ شدم. گیج بودم و سرم شدیداً درد می‌کرد. خودم را در عالمی بی مکان و زمان حس می‌کردم. یک آن حس کردم دارم شهید می شوم و الان در اوج آسمان ها هستم! با خودم گفتم:
- من که از خدا خواسته بودم شهیدم نکنه ... من که نمی خواستم برم ... پس چرا؟
به یک باره احساس کردم از ارتفاعی بلند بر زمین کوبیده شدم. پای چپم را که بر زمین کوبیدم، در درونم گفتم:
- آخیش ... نرفتم!

چیزی را در اطراف نمی‌دیدم. کم کم در صورتم درد شدیدی حس کردم. کمی که گذشت، سعی کردم نگاهی به اطراف بیندازم؛ متوجه شدم چشم راستم جایی را نمی بیند و سوزش شدیدی دارد. با چشم چپ نگاهی به دست راستم که خیلی درد می‌کرد انداختم؛ متوجه شدم کف آن سوراخ شده، به طوری که انگشت سبابه‌ام آویزان است.
در آن لحظه که چشمم را باز کردم، فکر کردم پایم روی مین رفته است. نگاه تندی به پاهایم انداختم ولی اثری از جراحت در آنها ندیدم. با همان حالِ دولاّ به طرف سوله رفتم. متوجه‌ی آن چه در اطرافم می‌گذشت نبودم. جلوی سوله، "حبیب بختیارمنش" را دیدم و چون هنوز گیج و مات بودم، به او گفتم:
- آمبولانس ... آمبولانس ...
با خنده گفت: "چی شده؟ آمبولانس این جاها نیست که ..."
کمی به خود آمدم و گفتم: "بابا جون برو امدادگر رو صدا کن بهش بگو که من ترکش خوردم."
خودم هم به طرف سنگر امدادگر راه افتادم. در حال رفتن متوجه شدم چند جای دیگر بدنم ترکش خورده و راه رفتن برایم مشکل است. نگاهی به زیر شکمم انداختم که ترس بد جوری برم داشت. آن جا هم از ترکش در امان نمانده بود که با خود گفتم: "آخرش این عراقیای لعنتی کار خودشون رو کردن و من رو از مردی انداختند!"

مقابل سنگر امدادگر که رسیدم، دیگر طاقت نیاوردم و روی سینه کش خاکریز دراز شدم. چند تایی از بچه‌ها بالای سرم آمدند. امدادگر که به سراغم آمد، تازه متوجه شدم چند جای شکمم هم ترکش خورده است. بچه ها بالای سرم جمع شده بودند که بعضی از آنها گریه می کردند. باورشان نمی شد که من هم لت و پار شوم. امدادگر با قیچی به جانم افتاد و لباس هایم را پاره می کرد تا سوراخ های روی بدنم را - که مثل بشکه‌ی آبکش شده بود - پانسمان کند بلکه کمی از خون ریزی جلوگیری کند. در آن حین متوجه پایین شکمم شد که از خون سرخ شده بود. همین که رفت طرف آن جا، با همان حال خراب که نفسم بالا نمی آمد، به بچه ها التماس کردم که از آن جا بروند یا حداقل روی شان را برگردانند!

سوری، مسئول گروهان، بالای سرم آمد و هراسان پرسید که چه اتفاقی افتاده است. دیگر حالم خیلی خراب شده بود. سرم را از زمین بلند کردم تا بگویم: "رفته بودم تیربار رو تمیز کنم ..."
کم کم نفسم به شماره افتاد، چهره‌ی بچه‌هایی که بالای سرم ایستاده بودند، دور سرم می چرخید. احساس کردم لحظات آخر عمرم را می‌گذرانم. سرم گیج می‌رفت. اصلاً نمی‌دانستم کجا هستم. دست راستم در دست امدادگر در حال پانسمان بود. دست چپم را به زمین رساندم و چنگی در خاک زدم. پاهایم را به زمین فشار می دادم؛ ولی مثل این بود که مسئله از اینها هم بالاتر است. بلافاصله شهادتینم را گفتم.
بعد از آن که در خرداد 1361 در میدان مین منطقه‌ی شلمچه، آن نوجوان بسیجی را دیدم که بر روی میدان مین غلتید و پس از انفجار مین زیر شکمش، سوره‌ی حمد را قرائت می کرد، از خدا خواستم که توفیق دهد تا من هم در لحظه‌ی جان دادن بتوانم سوره‌ی حمد را بخوانم. پس از آن زمزمه کنان شروع کردم به خواندن سوره‌ی حمد. از این‌که در آخرین لحظات به یاد خدا بودم، دل شاد شدم. رفته رفته چشمانم سیاهی رفت. درست مثل همان حالی که لحظات اول مجروحیت داشتم. دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی رسید. نفسم به شماره افتاد. چهره‌ی بچه ها برایم محو شد. مقابل چشمانم تاریکی محض بود. حالت تهوع بهم دست داد و عاقبت سرم بی اختیار بر زمین افتاد.

نمی دانم چقدر زمان سپری شد، ولی هر چقدر که بود، امدادگر همه‌ی سوراخ های روی بدن مرا باندپیچی کرده بود. تکان هایی که حس کردم، به هوشم آورد. چشمانم را که به سختی باز کردم، دیدم روی برانکارد هستم. با چشم سالمم نگاهی به اطراف انداختم. مثل این‌که مدت زیادی در حال بیهوشی نبودم. چون هنوز در خاکریز بودم. به سختی فرامرز عزتی پور را که جلوی برانکارد را گرفته بود، تشخیص دادم. سیدعلی موسیوند هم عقب برانکارد را گرفته بود و مرا به طرف سه راه کارخانه‌ی نمک می بردند. برایم اوفت داشت که مرا روی برانکارد ببرند. تا آن زمان یادم نمی آمد که هنگام مجروحیت، مرا روی برانکارد جا به جا کرده باشند. مصرانه به فرامرز گفتم: "من رو بذار پایین خودم میام."
ولی او که بد جوری گریه می کرد و از این که دیده بود من هنوز زنده هستم، جا خورده بود، قبول نکرد و مدام می گفت: "داداش جون یه کم دیگه طاقت بیار ... الان می رسونمت به آمبولانس ... حالت خوب می شه داداش ..."
حالتی میان خواب و بیداری داشتم. ناخودآگاه با غلتی خودم را از روی برانکارد به زمین انداختم و با وجود اعتراض بچه‌ها، با پای پیاده به طرف عقبه حرکت کردم. آمبولانس تویوتا در کنار خاکریز روشن ایستاده و منتظر رسیدن همه‌ی مجروحین بود. اصلا نمی دانستم دیگران هم زخمی شده اند. عقب آمبولانسی که انتظارمان را می کشید، کنار درِ سمت راست دراز کشیدم. چندتایی از بچه‌ها از جمله یوسف محمدی، که ترکش به قسمتی از سرش خورده بود، "مرتضی توکلی"، "مرتضی حاج محمدی"، و یکی دو تایی دیگر را کنارم سوار کردند. تازه فهمیدم بر اثر انفجار خمپاره‌ای که بچه‌ها می‌گفتند 82 میلی متری بود ولی به نظر خود من 60 بود، به غیر از من، چند تای دیگر هم مجروح شده بودند. آمبولانس که خواست حرکت کند، فرامرز به کنار شیشه‌ی ماشین آمد و هق هق کنان گفت:
- داداش جون، تو رو خدا منم شفاعت کن ... تو رو قرآن من رو یادت نره ها ... یادت باشه با هم صیغه‌ی برادری خوندیم ...
گفتم: "مسخره مگه من می‌خوام برم کجا؟"
دوباره ملتمسانه و اشک بار، جلو آمد و صورت و دست مجروحم را غرق بوسه کرد و باز طلب شفاعت کرد. مثل کودکی هراسان، عربده می زد و گریه می کرد. اصلا باورم نمی شد فرامرز که با دعوایی تند با هم آشنا شده بودیم، حالا این گونه از ترس این که من شهید شوم، دارد برایم گریه می کند. اشک از چشمانش چون رود جاری بود و حتی از بینی اش! به شوخی گفتم:
- باشه حالا تو گریه راه ننداز ... یادم نمی ره، ولی تو هم من رو یادت نره‌ها!
با همان حال گریه، لبانش به خنده ای زیبا باز شدند و شادمان گفت:
- باشه ...
آمبولانس در زیر آتش شدید خمپاره، میان دست‌اندازهای جاده بالا و پایین می‌رفت و راننده‌ی آن بی محابا بر سرعت خود می افزود. به اورژانس پایگاه موشکی اول که رسیدیم، حالم خیلی بد شده بود. به طرف شخصی که لباس سفید به تن داشت و احتمال می دادم دکتر باشد، رفتم و خود را در میان دست هایش که به طرفم باز شده بود، انداختم. بریده بریده گفتم:
- دکتر ... دکتر ... نفسم ... نفسم ... داره می گیره ... بالا نمی یاد ...
نفسم به سختی بالا می‌آمد. در شکمم سوزش عجیبی احساس می‌کردم. انگار کوره ای از آتش در آن روشن کرده باشند. دکتر که بدن آبکش و خون آلودم را دید، سراسیمه مرا به طرف تخت برد و ماسک اکسیژن را به صورتم گذاشت. وقتی اکسیژن در گلویم دمید، احساس خنکی رضایت بخشی کردم. برایم خیلی عالی و شیرین بود. مثل این بود که سطل آب یخی روی آتش ریخته باشند. من که آن‌قدر از خداحافظی با دنیا دم می‌زدم، برای لحظه‌ای از شیرینی آن خشنود گشتم. تازه فهمیدم دنیا چقدر خوشمزه است!
وقتی دکتر خواست ماسک اکسیژن را از صورتم بردارد، دستش را گرفتم و نگذاشتم. تازه داشت بهم مزه می داد. هوایی خنک و دلنشین، درونم را صفا می داد. دکتر گفت که باید هر چه سریع تر از آن جا به عقبه منتقل شویم. چون سوله ای که از آن به عنوان اورژانس استفاده می کردند، با خط مقدم فاصله‌ی چندانی نداشت؛ حتی خطرش هم بیشتر بود. آن جا گلوله های سنگین توپ بود و بمباران هوایی.
پس از پانسمان مجدد، قرار شد با همان آمبولانسی که از خط آمده بودیم، به طرف اسکله حرکت کنیم. همه‌ی لباسم را تکه پاره و اندامم را پانسمان کرده بودند. با آن اوضاع وخیم، وسط اورژانس که راه افتادم تا سوار آمبولانس شوم، رفتم طرف دکتر و در گوشش گفتم:
- بی وجدان ... خوب من رو لخت کردی و مجانی دید زدی ها ...
دکتر اول متوجه‌ی حرفم نشد، ولی وقتی فهمید چی گفتم، از خنده ترکید و گفت که زودتر سوار آمبولانس شوم و شرم را کم کنم.

در راه برای این‌که بچه‌ها روحیه‌شان را نبازند، شروع کردم به مسخره بازی و شوخی کردن.
راننده آمبولانس که از بچه‌های با صفای شمال بود، با تعجب گفت:
- آقا جان ... تو موجی نشدی؟!
یوسف در حالی که نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد، دستی بر روی پانسمان سرش گذاشته و با لهجه‌ی قشنگ ترکی که با آه و ناله جالب تر شده بود، گفت:
- تو رو خدا حمید ... دیگه شوخی نکن وقتی می خندم سرم درد می گیره ...!
بعدا فهمیدم که ترکشی در نزدیکی مغزش خانه کرده بود.
به اسکله رسیدیم و از آمبولانس پیاده شدیم. قیافه‌ی وحشتناکی پیدا کرده بودم. به قول بچه‌ها اگر خودم را توی آینه می‌دیدم، می ترسیدم. صورتم از موج انفجار متورم شده و بر روی آن خون خشک و سیاه شده بود. پانسمان صورتم، سرم را تقریباً کفن پیچ کرده بود. دست آویزان به گردن، خونابه‌ی شتک زده بر پیراهن و شلوار پاره، پانسمان هایی کج و ماوج پیچیده شده و دست آخر پایی برهنه که به خاطر دریافت ترکشی ریز، عریانی را پذیرفته بود، هیئت غریبی را برایم به ارمغان آورده بودند.
همراه دیگر مجروحان سوار قایق شدیم، به آن طرف اروند رود و از آن‌جا به بیمارستان صحرایی حضرت فاطمه زهرا (س) در "خسروآباد"ِ آبادان رفتیم. مرا سریعاً به اتاق عمل بردند. روی برانکارد دراز کشیده و چشمم به سقف دوخته بود.
بیمارستان صحرایی، سوله های بزرگ تو در تویی بود که دو طرف راهروها مملو بود از تخت هایی که روی هرکدام مجروحی بد حال خوابیده بود.

وارد اتاق عمل که شدم، چراغ های بالای سرم را که روشن کردند، چشمم شروع کرد به پلک زدن ناخواسته. کمی حالت اضطراب بهم دست داد. کم که نه، خیلی! راستش ترسیدم. اضطرابم از مبهم بودن بی هوشی و عمل جراحی بود، چون نمی‌دانستم پس از بستن چشمم، چه بر سرم خواهد آمد.
قبل از آن‌که مرا بر تخت عمل جراحی بخوابانند، یکی از مجروحانی را که در کنارم قرار داشت و ملحفه‌ی سفیدی رویش کشیده بودند، بیرون بردند. پرسیدم: "اون چی شده؟"
یکی از پرستارها صورتش را به گوشم نزدیک کرد و آرام گفت: "می‌خواستیم عملش کنیم، دیدم تموم کرده ..."
پدر آمرزیده، اصلا فکر نکرد که من هم الان باید بروم زیر تیغ جراحی شان. خون سرد و راحت گفت که تمام کرد!

با دیدن آن صحنه، به ویژه وقتی که شنیدم او هم مثل من از ناحیه‌ی شکم مجروح بود، هراس و اضطرابم زیادتر شد. دقایقی بعد دکتر بی هوشی بالای سرم آمد و ماسکی بر صورتم گذاشت. چشمم را به ساعت روبه‌رو انداختم. ساعتی که لبه های دور آن هم سبز بود 30/4 بعد از ظهر را نشان می داد. کم کم سنگینی و خستگی شدیدی در چشمانم احساس کردم و ناخودآگاه پلک هایم بر روی هم قرار گرفتند و ...

نمی‌دانم چند ساعت در اتاق عمل بودم و آنها در آن مدت چه کارهایی رویم انجام داده بودند، فقط وقتی چشم باز کردم، خود را در یکی از راهروهای اورژانس دیدم. پنجره‌ای نبود تا بفهمم شب است یا روز. سعی کردم سرم را بالا بیاورم تا نگاهی به اطراف بیندازم، ولی خیلی برایم سخت بود. حالت گیجی و منگی، سرم را سنگین کرده بود. هوای تلخی در گلویم بود که بعدها فهمیدم از داروی بی هوشی است. هر طور که بود زور زدم و به اطراف نگاه کردم. چند مجروح دیگر روی تخت‌ها دراز کشیده بودند؛ از دوستانم خبری نبود. به ناگاه احساس غریبی کردم. یکی از برادران پرستار جلو آمد و با مهربانی و ملاطفت، دستی به میان موهایم - که مثل دسته‌ای علف خشک شده بودند - کشید و پرسید: "حالت که خوبه؟"
خواستم جواب بدهم که نفسم سنگین شده بود و چشمانم خیلی خسته بودند. دستم به شدت درد می‌کرد و در شکم نیز سوزش زیادی احساس می‌کردم. گویی جعبه‌ی سنگینی روی آن گذاشته باشند. با هنِ و هن پرسیدم: "من کجا هستم؟"
جواب داد: "توی بیمارستان صحرایی فاطمه زهرا."
گفتم: "ساعت چنده؟"
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "نه و ربع"
پرسیدم: "من رو چیکار کردن؟"
نگاهی به دستم که در میان انبوهی از باند پنهان بود انداختم و گفتم: "دستم چی شده؟ نکنه قطعش کرده باشن؟ چشمم چی؟ اون که سالمه؟"
گفت: "هیچی نشده نه دستت قطع شده و نه چشمت آسیب دیده."
نیم نگاهی به شکمم انداختم. برآمدگی ای از باند و پانسمان بر روی آن دیدم. سوال کردم: "شکمم چی شده؟"
گفت: "چیز خاصی نیست ... یه جراحت برداشته بود که عملش کردن."
تقاضای آب کردم. لبانم به شدت خشک شده بودند، ولی در جواب شنیدم که اصلاً نباید آب و غذا بخورم. آن‌جا بود که یک آن تشنگی به جانم فشار آورد. به یک دستم کیسه‌ای خون وصل بود و به دست دیگر سُرم!

در همان حال متوجه‌ی جر و بحثی در محوطه‌ی سوله شدم. قضیه را که جویا شدم، فهمیدم جوانی را که قبل از من از اتاق عمل بیرون برده و به عنوان شهید با هلی‌کوپتر به معراج شهدای اهواز منتقل کردند، زنده بوده. بنابر گفته‌ی خلبان هلی‌کوپتر که خیلی هم عصبانی بود، وقتی خواسته‌اند او را در سردخانه بگذارند، متوجه شدند که سرفه می‌کند! دکترها با تعجب می گفتند:
- ما خودمون اون رو معاینه کردیم، نه نبض داشت و نه ضربان قلب! نفس هم نمی‌کشید ... به ‌این خاطر شکمش‌ رو هم که وضع وخیمی ‌داشت، پانسمان نکردیم.
----------------
از میان این خاطره‌ی کوتاه، فرامرز عزتی پور، سیدعلی موسیوند، سیدرضا دستواره، حمید سربی، مرتضی توکلی و یوسف محمدی، آسمانی شدند.
ان شاالله اگر زنده باشم، در کتاب "ازمعراج برگشتگان" متن کامل خاطراتم را از دفاع مقدس منتشر خواهم کرد.

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
دو تا داداش بودند. آن طور که خودشان می گفتند، در بازار تهران، مغازه‌ی طلا فروشی داشتند. اوضاع مالی شان هم الحمدلله خوب خوب بود.
نه اهل دروغ و دغل بودند، نه اهل کلاه گذاشتن و کلاه برداری. به قول معروف:
"نان بازوی خودشان را می خوردند."

نوبتی جبهه می آمدند. گاهی هم دو نفری. ولی قانون شان این بود که یکی شان جبهه باشد و از اوضاع و احوال منطقه گزارش تلفنی بدهد، دیگری در تهران باشد تا هم به کارهای طلافروشی برسد، هم ...
توی لشکر، سر این دو تا داداش دعوا بود. هر گردانی از خدایش بود که یکی از آن دو، حداقل یک هفته به آن گردان بیاید.

وقتی یکی از آنها به گردان جدیدی می رفت، از فرماندهان آمار و ارقام نیازهای گردان را می گرفت و سریع به تهران گزارش می داد:
- می گم داداش، این گردانی که من رفتم، خیلی کمبود امکانات داره. یه وانت تویوتا براشون بگیر، یه آمبولانس، دو سه تا کامیون هم لباس و بقیه‌ی وسایل که خودت بهتر می دونی، بخر و سریع بفرست بیاد.
آن هم که تهران بود، خوب وظایف و ماموریتی را که برادرش سپرده بود، می دانست و به آنها عمل می کرد.

چند روزی بیشتر طول نمی کشید که کاروان کمک های آنها، وارد گردان می شد و حالا نوبت آن یکی برادر بود که در جبهه بماند و این یکی برود اوضاع و امور تهران را مدیریت کند.
اصلا هم اهل این که راه بیفتند توی مساجد و ارگان ها و سازمان ها تا با یه قرون دوزار کمک جمع کنند، نبودند. الحمدلله خدا آن قدر برای شان روزی سرازیر می کرد که همه‌ی این کمک ها را از حساب شخصی خودشان تامین کنند.

و شانس با آن یکی بود که حضورش در منطقه منتهی می شد به عملیات و توفیق همرزمی در کنار بقیه‌ی بچه بسیجی ها را می یافت.
اگر اشتباه نکنم، به این کارها می گویند:
جهاد با مال و جان!


آن که نفهمید:
متاسفانه روحانی بود و هست. امروز که با این اوضاع و احوال خیلی منتقد دوآتشه شده و به قدیم و جدید انقلاب می تازد. فقط حرمت امام را نگه می دارد و بس. آن هم مطمئنا جرات نمی کند، وگرنه ...

سال 1365 در اوج جنگ، که در شلمچه، همه‌ی حق در برابر همه‌ی باطل صف آرایی کرده بودند و کار و بار حضرت عزرائیل سکه بود، در عقبه‌ی جنگ عجب اتفاقات جالبی می افتاد.
حضرت امام فرموده بود جنگ در راس امور است و همه چیز باید در خدمت آن باشد.
صدام یزید کافر! بهتر از حاج آقای قصه‌ی ما، این پیام امام را گرفت!

وقتی تریلی ها سیمان وارد خاک عراق می شدند، اولین مقصدشان جبهه های نبرد علیه ایران بود. از همان خط مقدم، سیمان ها توزیع می شد، رو به عقب می رفت و اگر احیانا چیزی باقی می ماند، به شهری ها می رسید.
بی خود نبود ما، در شلمچه، در چاله های خاکی قبرگونه مقاومت می کردیم ولی عراقی ها از بهترین و محکم ترین سنگرهای بتونی بهره مند بودند!

حاج آقای رحمان و رحیم قصه‌ی تلخ ما، که امروز کلی هم از نظام طلب کار شده که چرا اجازه ندادند به خاطر یک تصادف ساده‌ی شخصی و شکستگی ساده‌ی پا، هر سال برای چکاب به زیارت دکاتره‌ی محترم و مومن لندن نشین شرف یاب شود!

حالا این که چرا یک جانباز قطع نخاعی نمی توانست و نمی تواند برای مداوا به خارج از کشور اعزام شود، این را باید از آنان که بلیط های فرنگستان را برای اولاد حلال زاده شان اشغال کرده اند، پرسید.

القصه!
تریلی های سیمان که وارد کشور ما می شد، اول از همه می رفت ...
کجا؟
فکر کردید می رفت خط مقدم جبهه؟
این را باید از نخست وزیر زمان جنگ و اطرافیان پر و پا قرص امروزی اش پرسید. از حاج آقای رحمان و رحیم قصه‌ی ما که امروز همه‌ی وجودش سبز لجنی شده!
نه! مطمئن باشید سیمان ها به جبهه نمی رفتند. چون ما داغ به دل مان مانده بود یک سنگر محکم بتونی داشته باشیم.

در بحبوحه‌ی عملیات کربلای پنج، حاج آقای دل سوز، بالای تپه ای می ایستاد، نگاهی به دور دست های جاده می انداخت، بلکه کامیون های سیمان زودتر به منطقه برسند.
هر چه چشم انداخت، از سیمان ها خبری نشد.
جنگ بود و اضطراب.
کشور درگیر شدیدترین بحران های نظامی سیاسی بود.
پس چرا کامیون های سیمان نرسیدند؟
اگر آنها نیایند، کار مملکت می خوابد!
آن وقت حاج آقا مجبور است به بازار آزاد تکیه کند.
هر چه باشند، این سیمان ها تبرک هستند.
بوی شلمچه و فکه می دهند.
حکم ماموریت شان متعلق به جبهه است.

تلفن که زنگ زد، حاج آقا شاکی شد.
- یعنی چی؟ بی شرفای کثافت. سیمان های جبهه رو دزدیدند که ببرند لاهیجان چی بشه؟ آخه جبهه های جنوب چیکار دارند به لاهیجان؟ ویلا؟ ویلای کی؟ چی؟ من؟ غلط کردند پدرسگا. همین الان خودم میام دژبانی تا پدرشون رو دربیارم.

به راننده اش دستور داد هر چه سریع تر از زمینی که آماده‌ی ساخت شده بود، به دژبانی کمی آن طرف تر در لاهیجان بروند تا تکلیف راننده های دزد را معلوم کند.

سه ماه بعد، 3 راننده‌ی کامیون که به جرم سرقت سیمان های جبهه و انتقال آنها به لاهیجان برای ساخت ویلا، دستگیر و بازداشت شده بودند، در حالی که مدام به حکم ماموریتی که حاج آقا برای شان صادر کرده بود استناد می کردند، با سپردن کلی تعهد و ... آزاد شدند و رفتند سراغ زندگی شان و خانواده ای که فکر می کردند آنها الان از جبهه به مرخصی می آیند.
حاج آقا هم که دستور داد سیمان های کشف شده، یک راست به اهواز ارسال شوند، مجبور شد به بازار آزاد اتکا کند. اگر چه هزینه‌ی ساخت و ساز ویلای لاهیجان زیادتر شد، عوضش چند سال بعد قیمتش چند برابر شد.

حاج آقا که آن روزها دنبال جذب و هدایت کمک های مردمی بود، امروز وقتی جایی منبر می رود، تعریف می کند که:
- چگونه بعضی افراد آن قدر حرام خوار می شوند که به سادگی سه کامیون سیمانی را که باید به جبهه می رفت، با حکم ماموریت و به نام کمک برای جبهه، برای ساخت ویلا به لاهیجان بردند ... پدر سگا.
ویلای کی؟ معلوم نیست. حتما یکی از همین هایی که دو سه روزه از خارج اومدن و از ملت طلب کار شدن!

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

عماد الدین باقی: دانشگاههای امریکا نقش یکی از عمده ترین شعبه های اطلاعاتی و تحقیقاتی سازمان سیا را در اختیار دارد

ماهیت سمینارهای بظاهر علمی و نحوه استفاده غیر مستقیم از روحانیون
برای بذل توجه بیشتر و روشن شدن ماهیت چنین سمینارهایی ( که در کشورهای خارجی پیرامون شناخت اسلام تشکیل می گردد ) – که می تواند شرکت در یک سمینار علمی و دانشگاهی و نشر اسلام در دل استکبار جهانی و محیط دانشجویی آن تلقی گردد – لازم به گفتن است که اصولا دانشگاههای امریکا نقش یکی از عمده ترین شعبه های اطلاعاتی و تحقیقاتی سازمان سیا را در اختیار دارد .

مطالعات جغرافیایی ، تاریخی ، سیاسی ، بررسی جناحها و گروههای اجتماعی ، سیاسی و ملیتها و حتی تحلیل های سیاسی ، جامعه شناسی ، روانشناسی و ... بر روی کشورها ، که این مطالعات یکی از فعالیتهای مهم « سیا » برای یافتن شیوه ونظام مبارزه با جنبشها و ملتها و یافتن محلهای آسیب پذیر و روزنه های نفوذ آنان می باشد ، در دانشگاههای امریکا انجام می گیرد . بنحوی که می توان گفت تربیت اسلام شناس !! نیز جزئی از وظایف دانشگاه و سازمان سیای امریکاست .

کشورهای اروپای غربی و متحدین امریکا نیز از دائره مطالعات در زمینه های فوق خارج نیستند . سازمان « سیا » پیرامون هر موضوع سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و ... که نیاز به اطلاعات تحقیقی داشته باشد آن موضوع را در قالب سوژه های تحقیقاتی در اختیار عوامل مستقیم خود در دانشگاهها یا توسط آنها در اختیار سایر دانشجویان قرار می دهد و از حاصل آن بهره مند می گردد .

بنابر این یکی از منابع اطلاعاتی امریکا ، دانشگاه ها ، دانشجویان تابعه و دانشجویان میهمان و سمینارهای بظاهر علمی و پژوهشی است که در دانشگاه یا خارج از آن برگزار می شود و نمونه ای از آن بانی شدن دانشگاه پرینستون امریکا در دائر نمودن سمینار بحث پیرامون عدالت در حکومت اسلام از نظر شیعه می باشد . همان دانشگاهی که داروهای تغییر دهنده آگاهی برای نخستین بار توسط سازمان سیا در آنجا آزمایش شد و برای این سمینارها نوعا از اشخاص غافل نیز بهره برداری می شود .

عماد الدین باقی: کتاب "کاوشی درباره روحانیت "

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دستگیری تروریست فتنه گر، شرور جنایتکار

"عبدالمالک ریگی"

به دست پرتوان دلاورمردان وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی

بر خانواده معظم شهیدان مظلومی که

به دست جنایتکاران این گروه وحشی داغدار عزیزان خود شدند

بخصوص خانواده سردار شهید "نور علی شوشتری"

مبارک باد.

[ ۱۳۸۸/۱٢/٤ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل دی ماه 1381 یعنی 7 سال پیش، "شاهرخ سلطان احمدی" خواهر زاده "کاظم اخوان" - خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی که 14 تیر ماه 1361 همراه "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار" و "سید محسن موسوی" در لبنان توسط نیروهای فالانژیست مزدور رژیم اشغال گر قدس به اسارت درآمد – گفت که "سید رائد موسوی" فرزند سید محسن، شماره تلفن فردی فرانسوی را داده که مدعی است اطلاعات جدیدی درباره 4 گروگان ایرانی دارد. آن طور که معلوم بود، "سید حسین موسوی" برادر سید محسن، در طرحی نو، این فرد فرانسوی را معرفی کرده بود.

آن گونه که شاهرخ می گفت، نام این فرد "رضا باتااوش" بود. شماره تلفن همراه او را گرفتم و پس از چند بار تماس، موفق شدم با او که فارسی را تقریبا خوب صحبت می کرد، گفت وگو کنم. قرار شد عصر همان روز همدیگر را ببینیم. محل قراری که او تعیین کرد، در طبقه دوم یکی از لاستیک فروشی های نزدیک میدان سپاه (عشرت آباد) بود. این که چرا چنین جایی را برای دیدار تعیین کرد، برای خودم هم عجیب بود.

ساعت 3 بعد از ظهر به محل قرار رفتم. میان لاستیک ها و بوی تند مواد نفتی، گوشه ای نشستیم و او شروع کرد به گفتن. او مدعی بود که در منطقه بیروت شرقی که تحت سلطه فالانژیست ها بوده، در زندانی که چند سلول داشته، تک تک گروگان های ایرانی را دیده است. او می گفت که فالانژها حاضر بودند در قبال یک کشتی نفت از سوی ایران، آنها را آزاد کنند.

وقتی از او زمان ملاقاتش با گروگان ها را پرسیدم، گفت که سال 1375 بود و این درست زمانی بود که بر خلاف ادعای او، در آن زمان دیگر فالانژها آن قدرت گذشته را نداشته و زندان و پادگانی هم در اختیار نداشتند. وقتی که بیشتر سوال کردم، او که متوجه شد من کاملا بر اوضاع و احوال بیروت و لبنان تسلط دارم، گفت که با چشمان بسته به آن مکان منتقل شده و چیز دیگری به یاد نمی آورد.

رضا باتااوش که نام کامل خود را این گونه برایم نوشت "ژرارد ژان فابین باتااوش" (gerard jean fabianbataouche ) گفت که حرفه اش خبرنگاری برای مطبوعات فرانسه بوده و هنگامی که امام خمینی در "نوفل لوشاتو" مستقر بوده، او نیز آن جا حضور داشته و حتی با همان هواپیمایی که امام به ایران آمد، او هم به عنوان خبرنگار به تهران آمده و از آن زمان تاکنون در ایران ماندگار شده است.

باتااوش گفت که زن ایرانی اش خانه و زندگی او را گرفته و در حال حاضر هر روز پهلوی کسی زندگی می کند. او مدعی شد که حاضر است در قبال تهیه یک خانه و از همه مهمتر پاسپورت و شناسنامه ایرانی، به اسراییل سفر کند و واسطه گری کند تا گروگان های ایرانی آزاد شوند.

چندی بعد "خسروی نژاد" از همرزمان حاج احمد متوسلیان، گفت که سید رائد موسوی آن فرد فرانسوی را برده پهلوی "نصرت کاشانی" – رئیس وقت سازمان جانبازان _ از همرزمان حاج احمد، و این فرانسوی مخ او را زده است. به پیشنهاد خسروی نژاد، رفتیم پهلوی کاشانی.
همه ادعاهای باتااوش را گفتم و رد همه ادعاهای او را نیز اظهار کردم که کاشانی گفت:
- من خودم هم به او شک کرده بودم. برای همین به بچه های ضد جاسوسی وزارت اطلاعات گفتم که رویش کار کنند.
جالب این بود که کاشانی پذیرفته بود در قبال واسطه گری باتااوش و آزادی حاج احمد، پیشاپیش یک خانه به نام او سند بزند و حتی یکی از مسئولین رده بالای انتظامی نیز قول داده بود که حاضر است مشکل پاسپورت و شناسنامه ایرانی برای او را حل کند.
خلاصه با زیرآبی که بنده زدم، همه رشته های باتااوش پنبه شد.

چند روز بعد، بر حسب اتفاق کتاب خاطرات یکی از افرادی که روزهای اول پیروزی انقلاب چند صباحی در اطراف امام بوده و بعدها به خارج پناهنده شده بود، به دستم رسید. گذشته از مزخرفات بیشمار کتاب، قسمتی از آن برایم خیلی جالب آمد.
او در بخشی از ادعاهایش گفته بود که یک جاسوس از فرانسه تا تهران همراه امام در هواپیما بوده است. به گفته او، این جاسوس که مستقیما عامل سازمان جاسوسی آمریکا "سیا" بوده، به عنوان خبرنگار فعالیت داشته و همواره خود را دور و بر امام نشان می داده است.

سریع رفتم پهلوی نصرت کاشانی و ماجرای کتاب و خبرنگار جاسوسی را که با هواپیمای حامل امام از فرانسه به تهران آمده است، گفتم که او هم گفت:
- اتفاقا رفیقام بهم گفتند که به هیچ وجه دیگر با او ارتباط برقرار نکنم که او مشکل جاسوسی دارد .

جالب تر از همه این است که در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، سایت "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" در اقدامی نسنجیده، با "رضا باتااوش" که حالا مدعی شده جزو نیروهای محافظ فرانسه بوده، مصاحبه ای با عنوان "محافظ مخصوص حضرت امام (ره)" با او انجام داده و از همه بدتر وی مدعی شده که آن فردی که دست امام را گرفته و از پلکان هواپیما پایین می آید، و تا امروز گفته می شد که فوت کرده، خود اوست و شروع کرده به روضه خوانی. والبته این ادعا کذب محض است.

باتااوش

"ژرارد ژان فابین باتااوش" خبرنگار عکاس - نوفل لوشاتو پشت سر امام

این که وی مدعی شده از طرف دولت فرانسه برای امام محافظ تعیین شده بود و درباره ارتباطش با امام داد سخن سر داده است، برای من که چندین جلسه با او به بحث و صحبت درباره فعالیت هایش پرداخته ام، بسیار عجیب آمد.
حالا خبری را که دی ماه 1381 در وبلاگ "کاظم اخوان" (یکی از وبلاگ های خودم) منتشر کردم، بخوانید. این مطلب را سال 1384 نیز در کتاب کمین جولای 82 (روزشمار گروگانگیری 4 دیپلمات ایرانی در لبنان) منتشر کرده ام.

 


28/10/1381 = 18 ژانویه 2003
خبری مبنی ‌بر زنده‌ بودن کاظم

چند روز پیش با فردی ملاقات داشتم به ‌نام "ژرارد ژان فابین باتااوش" (gerard jean fabianbataouche ) که ادعا می‌کند پاییزسال1369 در شمال ‌بیروت، در زندان ‌فالانژیست‌ها، چهار گروگان ‌ایرانی را در سلول‌های ‌انفرادی‌شان دیده است ولی حق ‌نداشته با آنها حرف ‌بزند.
او شدیدا معتقد است که آنها خودشان می‌باشند. این فرد فرانسوی ‌الاصل که درایران به "رضا باتااوش" معروف است، ظاهرا از سال 1357 درایران به‌ سر می‌برد. این‌که صحت گفته‌های او چقدر است، خدا می‌داند. او می‌گوید که همان‌ زمان در جلسه‌ای با "سید حسین موسوی" برادر کاردار ربوده ‌شده و آقای ‌مهتدی و چند تن دیگر در وزارت‌ خارجه، شرایط فالانژها را برای آزادی گروگان‌ها اعلام کرده ‌است که ایران نپذیرفته است.
وبلاگ "کاظم اخوان"
http://kazemakhavan.persianblog.ir/1381/12/

همان خبر در سایت 4 دیپلمات به نقل از کتاب "کمین جولای 82"
http://www.4diplomats.ir/countdown/30-1388-09-24-12-56-45.html?start=5

 

گفتگو با ژرژان فابین باتااوش محافظ مخصوص حضرت امام (ره)
انگار مسیح ظهور کرده بود
  کد مطلب: 8770

وقتی که قرار شد آقای خمینی به ایران بیاید من هم همراه ایشان در آن پرواز تاریخی بودم و زمانی که هواپیما می‌خواست در فرودگاه مهرآباد به زمین بنشیند. یونیفرم مخصوص پوشیدم و به هنگام تشریف‌فرمایی امام از پله‌های هواپیما دست امام را گرفتم و امام هم دست مرا گرفت. و از پله‌ها پائین آمدیم‌ـ روز عجیبی بود. انگار مسیح(ع) ظهور کرده بود
در اوّل آبان 1388 دوستی به نام آقای میرغضنفری تلفن زد و گفت: آیا شما از مهمانداری که همراه امام در روز 12 بهمن از پله‌های هواپیما پایین می‌آیند خبر داری؟ گفتم: چطور؟ گفت: ایشان در تهران هستند و سرگردان. خیلی تعجب کردم و گفتم: مشتاقانه منتظر دیدار این عزیز و شما در مرکز اسناد انقلاب هستم. بنابراین در تاریخ 10/8/88 آقای میرغضنفری به همراه ژرژان فابین باتااوش محافظ مخصوص حضرت امام به مرکز تشریف آوردند. البته آقای باتااوش بدون لباس یونیفرم که در 12 بهمن بر تن داشت، آمده بود.
آقای باتااوش خیلی روان فارسی صحبت می‌کرد و خیلی هم پیر شده و با آن چهره معروف متفاوت است. به آقای باتااوش گفتم: چطور در ایران ماندگار شدی؟ و سپس به یاد فیلمی افتادم که چندین سال پیش آقای داود رشیدی پیرامون اقامت امام در پاریس تهیه کرده و در آن فیلم با افراد بسیاری صحبت شده بود. و گفته شد که فردی که همراه امام از پله‌های هواپیما پائین می‌آید نیز مرحوم شده است؟! «یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.»
سپس آقای باتااوش ادامه داد و گفت: 64 سال دارم و اصالتاً اهل الجزایر هستم و به فرانسه مهاجرت کردم و در یک خانواده مسیحی بزرگ شده‌ام. بعد از تحصیلات دانشگاهی جذب پلیس فرانسه شدم و به هنگام ازدواج قسمتم یک خانم ایرانی به نام «بیتا آهی» شد و ثمره این ازدواج هم دو فرزند است. یک دختر و یک پسر که الان بین آمریکا و ایران تردد می‌کنند.
از آقای باتااوش پرسیدم چگونه به پیر و مرشد و مراد ما روح‌الله الموسوی خمینی وصل شدی؟ گفت: وقتی آقای [امام] خمینی به پاریس آمد. پلیس فرانسه چند نفر را برای محافظت نزد امام فرستاد اما آقای خمینی هیچ کدام را نپذیرفت تا این که قسمت من شد و در همان دیدار اوّل علقه‌ای میان من و آقای خمینی برقرار شد و چون فارسی هم صحبت می‌کردم مزید بر علت شد. و در مدت 116 روز اقامت امام در نوفل لوشاتو همواره با امام بودم:
آقای باتااوش خاطرات شنیدنی زیادی از نوفل لوشاتو داشت. و سپس ادامه داد و گفت: وقتی که قرار شد آقای خمینی به ایران بیاید من هم همراه ایشان در آن پرواز تاریخی بودم و زمانی که هواپیما می‌خواست در فرودگاه مهرآباد به زمین بنشیند. یونیفرم مخصوص پوشیدم و به هنگام تشریف‌فرمایی امام از پله‌های هواپیما دست امام را گرفتم و امام هم دست مرا گرفت. و از پله‌ها پائین آمدیم‌ـ روز عجیبی بود. انگار مسیح(ع) ظهور کرده بود: ایشان ادامه داد و گفت به علت علاقه‌ای که به امام پیدا کرده بودم به احمد آقا گفتم می‌خواهم در ایران بمانم. احمد آقا گفت دولت فرانسه برای شما مشکل درست نمی‌کند گفتم خیر. خودم را بازنشسته می‌کنم. بعد از موافقت امام و احمد آقا و گرفتن حکم بازنشستگی به ایران آمدم و با نظر احمد آقا با شهید چمران و سپس مرحوم نظران همکاری‌های متعدد داشتم...
در کارهای مختلف کمک می‌کردم. حال هم که پیر شده‌ام و همسرم نیز از من جدا شده است و در غربت و بی‌کسی و آوارگی در تهران به سر می‌برم تا این که بمیرم و جنازه‌ام را آتش بزنند و در دریا بریزند تا به وسیله گردش آب به طبیعت برگردم.
قصه پرغصه‌ آقای باتااوش خیلی مرا متأثر کرد و گفتم چگونه کسی که به عشق امام جلای وطن نموده به ایران هجرت کرده، باید چنین آواره و بی‌خانمان، و هر چند شب مهمان کسی باشد، به چند نفر از مسئولین هم مشکلات و گرفتاری‌های آقای باتااوش را منتقل کردم: آنها هم پاسخی که دادند: هم تعجب می‌کردند که این آقا چطور تا به حال در ایران بوده و هیچ کس خبر ندارد و دوم آن که شاید... گفتم ما که از غیب خبر نداریم می‌توانید با چند سؤال مشکل این شیدایی امام را حل کنید و لااقل ایشان را از آوارگی نجات دهید تا مبادا رسانه‌های ضد انقلاب که کم هم نیستند از آقای باتااوش بهره‌برداری سیاسی نمایند.

١٢ بهمن ١٣٨٨
سایت "مرکز اسناد انقلاب اسلامی"
http://www.irdc.ir/fa/content/8770/default.aspx

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن که فهمید:
وای که عجب بچه ای بود "نادر". اصلا رحم و مروت نداشت!
بچه خیلی شوخ و شادی بود، ولی وقتی می دید کسی داره ادا در میاره یا به قول ما "ریا می کنه"، بدجوری قاطی می کرد.
می گفت ریا بدترین نوع دروغه.
اصلا انگار به ریا و دغل حساسیت داشت و فشار خونش بالا می رفت. اون که چهره اش باز بود و بشاش، چشمش که به ریا کارها می خورد یا عمل ریاکارانه از کسی می دید، اصلا نمی شد بهش نگاه کرد. چشماش سرخ می شد، دندون هاش رو به هم فشار می داد، و باید هر طوری که شده حال اون ریا کار شیاد رو می گرفت.
براش هم فرق نمی کرد طرف کی هست. آدم معمولی، مدیر، روحانی، بسیجی، مهندس، دکتر و ...
تازه اگه طرف ادعای بسیجی داشت که بدتر بود. معتقد بود بود بسیجی نه باید دروغ بگه و نه باید ریا کنه. بسیجی باید همونی باشه که امام میگه و بس.

سرتون رو درد نیارم.
نمی خواد زیادی ازش بترسین. این قدرها هم "لولو خورخوره" نبود. یعنی برای شماها که صاف و صادق هستین، ترسناک نبود و نیست.
خب آخه هنوزم هستن دیگه. اگه پامون رو کج بذاریم، از اون بالا بالاها می ذارن پس کله مون و می زننمون زمین تا دیگه از این غلطا نکنیم!

پاییز 1362 بود و بچه های لشکر 27 محمد رسول الله (ص) توی "پادگان ابوذر" شهر "سر پل ذهاب" مستقر بودن.
طبق روال همیشه، برای هر اتاق ده – بیست نفری، لیستی از افراد تهیه می شد و هر روز دو نفر "شهردار" می شدن.
البته شهردار اون روزا و جبهه، با شهردارای امروزی، زمین تا آسمون فرق داشت. شهردار اون روزا، دکتر و سردار نداشت. همه کارا رو باید خودش می کرد. چاکر و نوکر هم نداشت.
(شاید اگه نادر امروز بود، از دیدن این که طرف با سابقه جبهه و سرداری، از پول بیت المال، کت و شلوار ناقابل 2 میلیون تومنی بپوشه و اون وقت بیاد توی تلویزیون و به یاد رفیقای شهیدش های های گریه کنه و از سادگی اونا بگه، همچین می زد توی دهنش که نتونه خودش رو صاحب تمام و کمال جبهه ها معرفی کنه و بقیه رو به خاطر این که شاید یک روز کم تر از اون جبهه بودن، تحقیر کنه!)

داشتم می گفتم:
هر روز 2 نفر شهردار هر اتاق بودن. وظیفه شهرداری هم اون چنان سنگین نبود. قرار نبود که مترو و پل هوایی بزنن، یا قراردادهای میلیاردی با داداششون و پسرشون و فامیلای زنشون ببندن که!
یا مثلا پسرشون از کوچیکی بشه "ولیعهد" و امپراطوری سینمایی و مطبوعاتی واسه خودش داشته باشه!
شستن ظرف های غذا، گرفتن صبحانه، ناهار و شام از تدارکات و راه اندازی سفره و بپا کردن چای بعد از غذا، اگر هم اتاق خیلی بی ریخت شده بود، یه جارو کشی معمولی! همین.
همین کم رو هم، بعضی آدمای ... چی بگم؟ از زیرش در می رفتن.
خب نادر هم از همین چیزا قاطی می کرد دیگه!

یه شب نادر رفت توی حسینیه پادگان. نصفه شب بود و حال عرفانی توی حسینیه و جمع با صفای بچه رزمنده ها، بی داد می کرد.
زمزمه نماز شب بچه ها که هر کدوم یه گوشه تاریک حسینیه رو گرفته بودن، گوش و دل آدم رو نوازش می داد.

چند شب بود که نادر کمین کرده بود. خوب همه اونایی رو که می رفتن توی حسینیه می پایید.
اون شب، شب موعود بود. یه چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسینیه.
سه چهار نفر بودن که خوب جاشون رو شناسایی کرده بود.
صاف رفت جلو و در حالی که چراغ قوه رو انداخت توی صورتشون، به اشکایی که از چشمای اونا که داشتن نماز شب می خوندن، زل زد.
یه دفعه داد زد:
بی وجدان (...) تو که هر روز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها در میری و وقتی نوبت شهرداریت میشه، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارای تو رو انجام بدن ... تو رو چه به نماز شب خوندن؟ تو غلط می کنی کارای خودت رو میندازی گردن این و اون، بعد میای وامیسی جلوی خدا و براش ادا و اطوار درمیاری و مثلا گریه می کنی. نماز شب بزنه به کمرت. بی وجدان تو چه جور رزمنده ای هستی که حق الناس دیگرون رو پایمال می کنی؟

و آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد. حالا هر کی زرنگ بود، نمازش رو می شکوند و در می رفت تا گیر نادر نیفته!

صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست که به حرفاش گوش بدن:
- بچه ها ... این آقایون که می بینین، وقتی نوبت شهرداریشون میشه، از زیر کار در میرن. شب ها هم بجای این که ظرف هارو بشورن، آقایون میرن حسینیه و مثلا نماز شب می خونن و های های گریه می کنن تا سر خدا رو هم کلاه بذارن.

بدبخت بودن اونایی که نادر یقه شون رو می گرفت.
حق هم داشت. قرار نبود که رزمنده اسلام، حق دیگرون رو پایمال کنه. جبهه هم که همش نماز شب نبود.
برعکس اونا، خیلی از بچه ها بودن که بی سر و صدا، همه ظرف ها رو می شستن، پوتین بچه ها رو واکس می زدن و هزار تا کار دیگه. اون وقت، مشدی و با حال، بدون این که کسی متوجه بشه، می رفتن یه گوشه ای پشت ساختمونا پیدا می کردن و نماز شبشون رو می خوندن و از این که نتونستن خوب وظیفه شون رو انجام بدن، از خدا طلب مغفرت می کردن.

23 اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون، "نادر محمدی" رفت پهلوی داداشش "حمید" و جا نگه داشت واسه داداش کوچیکش "کیوان" که دو سه سال بعد اونم شهید شد.

                         آپلود عکس

من و نادر - پاییز ١٣۶٢ بهشت زهرا (س)

        آپلود عکس

آخرین روزهای اسفند ١٣۶٢ - من جامانده بالای سر پیکر نادر

آن که نفهمید:
"سید علیرضا" از اون دست بچه های مقدس و پاکی بود که هیچ گردی به صورتش ننشسته بود. پاک پاک. اون قدر هم سفید و نورانی بود که دوست داشتی همین طوری وایسی جلوش و نگاش کنی. اصلا رنگ گناه به چهره اش نمی اومد. انگاری یه لامپ مهتابی قوی غورط داده!

معلم قرآن بود. مسئول کتابخونه مسجد هم بود. واسه بچه کوچولوها از خدا و نماز می گفت. فقط می گفت.
سید علیرضا اون طور که جلوی همه نشون می داد، خیلی امام زمانی بود. بعضی روزا بچه های کوچولو رو می برد توی یه هیئتی که بهشون شیر کاکائو و شیرینی می دادن. توی اون جا هم برای بچه ها از قرآن می گفتن. بچه هایی که می رفتن، می گفتن اسم هیئتشون "انجمن حجتیه مهدویه" بود. بعضی روزا هم مخصوصا واسه نیمه شعبون، یه عکس ها و جزوه هایی هم توی مسجد می آورد پخش می کرد که همون اسم حجتیه پاش خورده بود.

نادر خدا بیامرز، همیشه با اون و دو سه تا رفیقاش که توی همون انجمن بودن، دعوا داشت. بهشون می گفت:
- آخه مرد مومن، مگه دین و مسلمونی فقط به کلاس قرآن و شیر کاکائو و نیمه شعبونه؟ دشمن اومده خونه و کاشونه مردم رو گرفته، جنگ شده می فهمی جنگ! اون وقت تو که سن و سالت از ما بیشتره، فقط نشستی توی کتابخونه و قرآن می خونی. توی اون قرآنی که شما می خونین مگه ننوشته که باید در برابر متجاوز و دشمن ایستاد؟ پس چرا شما همتون کپ کردین توی تهران و از جاتون تکون نمی خورین؟

سید علیرضا، این تند بازی های نادر اصلا روش تاثیر نداشت. یعنی اگه قرار بود با این حرفا تکون بخوره که تا آخر جنگ باید خودش و رفیقاش، ده باره شهید می شدن. اونم واسه خودش توجیه داشت. با اون صدای نازک دخترونش، و حرکات دست تی تیش مامانیش، می گفت:
- ببینین، شما اصلا متوجه نیستین. مشکل امروز ما فقط قرآنه. آقای خمینی هم توی حرفاش روی قرآن تاکید می کنه. ما امروز فقط وظیفه داریم که به بچه های مردم تلاوت درست قرآن رو یاد بدیم. جنگ مال کسای دیگه اس. قرار نیست که همه شهید بشن. فردای این مملکت کی به بچه ها قرآن یاد بده؟

کفر نادر از این حرف ها در می اومد. با عصبانیت گفت:
- ببین، تو دیگه از امام خمینی حرف نزن. تو که عکس اون رو توی مسجد پاره کردی، لازم نیست اسم اون رو بیاری. همون امام، امروز داره میگه جوونا باید برن جبهه و از شرف و ناموس ملت دفاع کنن. تازه، اگه عراقیا مملکت رو بگیرن و ویرون کنن، اون وقت اصلا واسه قرآن خوندن شما جایی می مونه؟ نکنه فکر کردی صدام جون همین مسجد رو واسه شما میذاره و بزرگترشم می کنه؟

این حرف مثل نجوای بی خودی به گوش ... بود. اصلا به گوش سید علیرضا و رفیقاش نمی رفت که نمی رفت. اونا محکم تر و سفت تر از این چیزا بودن!

نادر که توی خیبر شهید شد، سید علیرضا و رفیقای انجمنیش، یه نفس راحت کشیدن. وقتی اون برگشت به رفیقاش گفت:
- آخیش ش ش خیال مون راحت شد از دست اون دیوونه ...
معلوم شد که حرف ها و گیرهای نادر، بد جوری حالشون رو گرفته بود.

جنگ تموم شد. البته سید علیرضا آخرای جنگ، خوب بو کشید و فهمید که جنگ که تموم بشه، نیازه که یه سابقه جبهه ای داشته باشه. واسه همینم یکی دو تا سفر از طرف تلویزیون رفت اون عقب عقبای جبهه و لباس خاکی ای پوشید و چند تایی عکس و فیلم و خودی نشون داد که:
- بعله ... ما هم جبهه بودیم.

سید علیرضا که اون روزا مثلا خیلی مقید به حلال و حروم و محرم و نامحرم بود، زد و افتاد توی قرطی بازی و سینماچی هم شد.
امروز نادر توی بهشت زهرا (س) با آرامش خاطر خوابیده، ولی سید علیرضا که تا امروز ده ها پست و مقام دولتی گرفته، و برای خودش کلی مدیر کل هم شده، همه دغدغه اش اینه که چه جوری خودش رو جلوی رئیس روسای بالا سرش، کاتولیک تر از پاپ نشون بده!

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"مگر آن که می داند، با آن که نمی داند برابر است؟   قرآن کریم"

آن که فهمید:
وقتی بچه ها به پیرمرد گیر دادند که از خاطرات فرزندش محمد رضا بگوید، اول طفره رفت و گفت که چیز زیادی از او به یاد ندارد. دست آخر خدابیامرز، یکی از خاطراتی را که از دید خودش ساده می آمد، تعریف کرد. آن پدر که امروز جایش در خانه دو فرزند شهیدش مهرداد و محمد رضا خالی است، گفت:

"اون روزها ما توی محله "بازار دوم" نازی آباد می نشستیم. محمد رضا 11 سال بیشتر سن نداشت. کلاس پنجم دبستان بود. توی خونه دراز کشیده بود و داشت مشق هاش رو می نوشت. خودم بلند شدم رفتم نونوایی و دو تا نون بربری داغ و برشته گرفتم و اومدم خونه.
عطر خوش بربری داغ که توی خونه پیچید، محمد رضا از روی کتاب و دفترش پرید و اومد طرف من تا تکه ای نون بگیره. هنوز دستش به نون نرسیده بود که مکثی کرد و گفت:
- بابا ... مگه نونوایی خلوت بود؟
گفتم: "نه اتفاقا خیلی هم شلوغ بود، چطور مگه؟"
- آخه شما خیلی زود برگشتین.
بادی به غبغب انداختم و گفتم:
- خب شاطر نونوا من رو می شناخت، بدون نوبت دو تا نون داد و منم زود اومدم خونه. مگه چیزی شده؟
محمد رضای کوچولو، اخم هایش در هم رفت و گفت:
- بابا ... شما حق مردم رو رعایت نکردین ... این نون حرومه خوردنش. شما باید می رفتین توی صف می ایستادین و مثل بقیه مردم نون می گرفتین.
و اصلا به آن نون دست نزد و رفت نشست سر درس و مشقش."

"محمد رضا تعقلی" 16 سال بیشتر سن نداشت (یک سال کم تر از پسر کوچک من) که 25 اسفند 1364در عملیات والفجر8 در شهر فاو، به شهادت رسید.

            

فروردین ١٣۶۴ اردوگاه آموزشی سد دز - من و محمدرضا تعقلی

آن که نفهمید:
رضا، از بچه های محل، یکی دو سالی از بقیه بزرگ تر بود. آن روزها، رضا توی "کمیته انقلاب اسلامی" مرکز کار می کرد که وظیفه خطیر برقراری نظم و امنیت شهر دست آنها بود.
آن سال ها که زمان جنگ بود، به دلیل تحریم های خارجی و کمبود مایحتاج مردم، خیلی از اجناس و لوازم خوراکی، یا به صورت "کوپنی" توزیع می شدند، یا با "دفترچه بسیج اقتصادی" که برای هر خانواده سهمیه مشخصی داشت.

"شیر" که در خانواده ها بخصوص به عنوان غذای واجب کودکان، هر روز صبح علی الطلوع، مقدار محدودی بین مغازه ها توزیع می شد، از آن دست مواردی بود که زن های خانه دار، آفتاب نزده، در سرمای سوزان زمستان، چادر به سر توی صف طویلی که جلوی بقالی ها و سوپرمارکت ها تشکیل می شد، می ایستادند بلکه بتوانند یک یا دو شیشه نیم لیتری "شیر پاک" بگیرند و برای کودکان خردسال خود ببرند.
غالبا هم شیر کم می آمد که آخرش یا به تعدادی نمی رسید و با صورت های سرخ از شلاق سرما، دست خالی برمی گشتند، یا بین مردم و مغازه دار دعوا می شد که:
- تو شیرها رو قایم کردی تا به آشناهای خودتون بدی ...

چند بار "نادر محمدی" (23 اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت رسید) به رضا گیر داد و گفت:
- ببین رضا جون، این کاری که تو انجام می دی، از چند نظر مشکل داره. اول این که تو حق الناس رو رعایت نمی کنی. حق اون پیره زنایی که توی سرما اومدن وایسادن که یه شیشه شیر گیرشون بیاد، داری پایمال می کنی که اصلا حرومه. بعد هم این که با این کار تو که جلوی چشم مردم می ری سر جعبه های شیر و بدون نوبت و بی اهمیت و احترام به مردم، یه شیشه ورمی داری و قلوپ قلوپ سر می کشی، مردم که همه تو رو می شناسن و تازه بعضی وقتا هم با لباس کمیته می ری، نسبت به نیروهای انقلاب بدبین و عصبانی می شن. پس تو داری چند کار خلاف انجام می دی.

ولی این حرف ها به گوش رضا نرفت که نرفت. همچنان می رفت دم مغازه "قاسم بقال" و قلوپ قلوپ شیر می خورد.

رضای "شیر پاک" خورده! جبهه هم رفت. حتی در یکی دو عملیات ترکش هم خورد ولی ... شاید نفهمید که برای چی و چطور به جبهه رفت.

امروز رضا برای خودش تاجری شده میلیاردر. دیگر با هیچ کدام از بچه محل های قدیمی نمی پرد. مگر آن که طرف اهل تجارت و معامله باشد، آن هم صابون رضا به تنش نخورده و کلاهش را برنداشته باشد!
رضای میلیاردر، امروز 3 عدد ناقابل همسر ابتیاع فرموده و با اجازه شما، لبی هم به "حقه" می چسباند. یعنی "آر.پی.جی" زن قهاری شده است. البته نه از نوع جنگی؛ از آن نوع که با آن "تریاک" تناول می فرمایند.

[ ۱۳۸۸/٩/٢ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اواسط شهریور ماه 1367، میر حسین موسوی نخست وزیر وقت جمهوری اسلامی، در اقدامی بسیار عجیب و بدون دادن هر گونه اطلاعی به حضرت امام خمینی به عنوان رهبر انقلاب، از مقام خود استعفا داد که با برخورد امام رو به رو شد.

بعدها نامه ای به عنوان استعفا نامه میرحسین موسوی در جراید منتشر شد که مطالعه آن، به خوبی می فهماند که دلایل استعفای نخست وزیر، فقط اینها نمی تواند باشد.

آن روزها نامه ای چند صفحه ای از سوی میر حسین موسوی خطاب به حضرت آیت الله خامنه ای – رئیس جمهور وقت – در بولتن ها پخش شد که در آن، موسوی به طور دقیق دلایل استعفای خود را شرح داده بود.
آن گونه که در آن نامه اشاره شده بود، اصلی ترین علت استعفای نخست وزیر، چیزی نبود جز دخالت های غیر قانونی و بی منطق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در امور اجرایی کشور که به هیچ وجه در حیطه اختیارات وی نبوده است. برخی از اعتراضات موسوی شامل این موارد بود:

- ارتباط با برخی کشورها بدون این که موسوی از آنها مطلع باشد و آورده بود که باید به عنوان مسئول اجرایی مملکت، در یک ضیافت شام خبر آن را بشنوم.

- من همواره با عملیات های برون مرزی مخالف بودم و گفته ام که انجام این گونه عملیات جز تلفات و ضرر برای ما چیزی ندارد، ولی همواره به دستور آقای هاشمی این عملیات انجام می شود.

- برخی مدعی شده اند ما از 5 کانال با آمریکا رابطه داریم و من به عنوان نخست وزیر کشور، حتی از یک کانال آن نیز مطلع نیستم.
و ...

آن چه مسلم است، برخی شخصیت های سیاسی که آن زمان دارای مسئولیت های مهمی بوده اند، امروز به صلاح خویش نمی دانند که متن اصلی و محرمانه میر حسین موسوی منتشر شود.

امروز انتظار می رود سیاسیون مملکت، برای روشن شدن حقایق انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و نقش اشخاصی که امروز در کمال زیرکی به ثبت و نشر مثلا خاطرات گذشته خود ولی کاملا تحت تاثیر اتفاقات سیاسی روز می باشد، نسبت به انتشار این استعفا نامه اقدام کنند.

این سیاست مداران مصلحت اندیش! امروز سعی دارند تا ظالمانه، در هر موفقیت پس از انقلاب، نقش خود را پر رنگ کرده و ناکامی ها، شکست ها و برخوردهای تند و شدید با مخالفین را به گردن امام راحل بیندازند.

ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، برخوردهای تند با مخالفین و برخی موارد دیگر از جمله مواردی است که آنها در آن زمان مقتدرانه در برابر نظرات امام می ایستادند ولی در نهایت، گناه عدم الفتح ها را به گردن دیگران می اندازند.

ذکر خاطراتی کاملا خصوصی! از حضرت امام که هیچ شاهدی جز راوی حضور نداشته است! و یا اگر شاهدی هم بوده همچون مرحوم حاج سید احمد خمینی، فوت کرده و امروز نیست تا بر کذب یا صحت آن خاطره مذکور شهادت بدهد، از شیوه های رایج این گونه خاطره نویسی است که طی سال های اخیر بسیار باب شده است.

شاید یکی از دلایل اصلی عدم انتشار استعفانامه اصلی، این باشد که هاشمی رفسنجانی، مخالف و منتقد سرسخت دیروز موسوی، امروز به عنوان مدافع و پشتیبان میر حسین در عرصه سیاست وارد شده است.

[ ۱۳۸۸/٩/۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبر رو داشته باشید:

استعفای میرحسین از فرهنگستان هنر 
 
میرحسین موسوی اواخر همین هفته از سمت ریاست فرهنگستان هنر استعفا می دهد .

یک منبع آگاه به خبرنگار شفاف ضمن اعلام این مطلب گفت :
موسوی تصمیم دارد دوشنبه 18 آبان ماه  در کنفرانسی مطبوعاتی از سمت خود در فرهنگستان هنر استعفا دهد و دلایل خود را در این زمینه تشریح کند .
سایت خبری "جالب نیوز"
http://www.jalebnews.com/view-12048.html

از این طرف ... راه خروج این وره ... لطفا سریعتر ...

فقط جناب میر حسین لطف کنند و تکلیف حقوق و مزایا و هزینه های این چند ماه اخیر را که زیر نظر رئیس جمهور غیر قانونی! (البته از نظر ایشون) کار می کردند، روشن کنند. اگر چه باید بیشتر آن صرف کارهای خیر! همچون رفع مشکل برخی کارگردان های فقیر! ان ور آبی و یا حمایت از حامیان خیابانی در ماه های اخیر شده باشد!

البته اون هفته نشد عیبی نداره، فقط زودتر تکلیف بقیه مناصب دولتی و بیت المال غصبی را روشن کنند، آن وقت همراه گوگوش، اکبر گنجی، کروبی، محتشمی، بنی صدر، رضا پهلوی، اوباما، سارکوزی و مریم و مسعود رجوی علیه نظام جمهوری اسلامی خط و نشان بکشند و "جنبش سبز لجنی" راه بیندازند.

[ ۱۳۸۸/۸/٢٠ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دلیلی بزرگ تر از این می خواستید که دروغ گویی میر حسین موسوی را اثبات کند؟
میر حسین موسوی به عنوان "رئیس فرهنگستان هنر" حکم مسئولیتش را از "محمود احمدی نژاد" اخذ کرده و به عنوان نیروی زیر دست او، حقوق می گیرد و مثلا کار می کند.

بعد از شکست سخت میر حسین در انتخابات ریاست جمهوری و ژست مبارزه جویی او در برابر آراء مردم و نپذیرفتن انتخاب بزرگ ملت، برخی از اطرافیان آن که افه های موسوی را جدی گرفته بودند، شایعه ای مبنی بر استعفای میر حسین موسوی از ریاست فرهنگستان هنر به دلیل این که منصوب احمدی نژاد و حقوق بگیر اوست، در سایت های خود منتشر کردند بلکه این مسئله را که میر حسین نیروی زیر دست احمدی نژاد محسوب می شود را پنهان سازند.

ولی میر حسین از آنها زرنگ تر بود. مگر حقوق رئیس فرهنگستان هنر کم است که به سادگی آن را از دست بدهد؟ هر چقدر هم باشد، گوشه ای از زندگی موسوی و اهل و عیالش را خواهد گرفت.

ظاهرا احمدی نژاد نیز از روی ترحم و دل سوزی، تا امروز اجازه داده که میر حسین بر ریاست خود بر فرهنگستان بماند و حقوقش را از نهاد ریاست جمهوری بگیرد.

وقتی کسی احمدی نژاد را رئیس جمهور قانونی نمی داند، چگونه از او حکم مسئولیت می گیرد و حقوق آنچنانی هم اخذ می کند؟

مگر غیر از این است که موسوی قصد دارد همچون گذشته، آن جا را به عنوان سنگر مثلا هنرمندان مخالف حفظ کند؟!

«بسم الله الرحمن الرحیم

هنر، عرصه خلاقیت انسان و مظهر جمال حق و جلوه عشق و زیبایی است

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی

در اجرای ماده 18 اصلاح اساسنامه فرهنگستان هنر مورخ 21/1/80 شورای عالی انقلاب فرهنگی و بنا به پیشنهاد مجمع عمومی فرهنگستان هنر، به موجب این حکم جناب عالی را برای مدت چهار سال دیگر به عنوان رییس فرهنگستان هنر برمی گزینم.
امید است با استعانت از خداوند منان و مشارکت سایر اعضای محترم درخدمت خالصانه به پیشرفت و تعالی هنر در این سرزمین هنر پرور موفق باشید.

محمود احمدی نژاد
رییس جمهوری اسلامی ایران»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

 

[ ۱۳۸۸/۸/۱٦ ] [ ٦:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این هم فایل صوتی فایل صوتی اظهارات محتشمی پور :

http://uploading.com/files/362977fd/mohtashamipour.wma

[ ۱۳۸۸/۸/٩ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آذر ماه 1363
چند وقتی می شد که لشکر 27 محمدرسول الله (ص) و لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، به "پادگان ابوذر" آمده بودند. تیپ "نبی اکرم" هم که از بچه های کرمانشاه و اسلام آباد غرب تشکیل شده بود، پایگاه اصلی اش ابوذر بود. یکی از روزها "محسن" از بچه های محل مان را دیدم که متوجه شدم در واحد "اطلاعات و عملیات" لشکر 10 است.
اوضاع پادگان کمی در هم و بر هم به نظر می رسید. حال  هوای سیاسی تهران و بحث های سیاسی که بیشتر پیرامون آیت الله منتظری و هواداران سرسخت او بود، در پادگان شدیدا جریان داشت. کانون آن هم لشکر سیدالشهدا بود. محسن گفت:
- می گن محسن رضایی توی پادگان ولی عصر تهران سخنرانی داشته که همه به عنوان اعتراض جلوش بلند شدن و شروع کردن به شعار دادن، که اون سریع پریده توی ماشینش و فرار کرده. البته بچه ها زدن ماشین شو داغون کردن. می گن توی ستاد مرکزی هم همین طور شده و دنبالش کردن.
یکی از شب ها، مسئول تبلیغات گروهان وارد اتاق ما شد که در جا خشکش زد. رد نگاهش را که گرفتم، رسیدم به پوستری از منتظری که سپاه چاپ کرده و زیر آن از قول امام خمینی نوشته بودند:
"بدخواهان از سایه‌ی امثال شما می ترسند."
با ناراحتی پرسید که چه کسی این عکس را این جا به دیوار چسبانده؟ که گفتم: "من".
خیلی بهش برخورد. گفت که سریع آن را بکنم که قبول نکردم. اصلا نمی دانستم این رفتار برای چیست. تبلیغات لشکر هرگونه پوستر منتظری را ممنوع کرده بود ولی در عوض، در لشکر سیدالشهدا عکس منتظری از واجبات هر اتاق بود.
عصر یکی از روزها به اتاق کوچک محسن در واحد اطلاعات رفتم. او کوچک ترین نیرو از نظر سن و جثه در آن جا بود. از حرف های آنها فهمیدم که قرار یکی دو روز دیگر محسن رضایی برای سخنرانی به پادگان ابوذر بیاید. می گفتند که قرار است حالش را بگیرند. من یکی اصلا منظور آنها را از این کارها نمی فهمیدم. از محسن هم که می پرسیدم:
- این بازی ها توی جبهه، چه معنی ای داره؟
او که وانمود می کرد خیلی به مسائل سیاسی پیش آمده اخیر وارد است، می گفت:
- بچه ها در اعتراض به این که محسن رضایی عضو سازمان مجاهدین انقلابه می خوان جلوش وایسن.
وقتی پرسیدم: "مگر عضویت او در مجاهدین انقلاب مشکلی ایجاد کرده؟" گفت:
- آره. مگه امام نگفته که سپاهی ها حق ندارن عضو احزاب و گروه های سیاسی باشن؟

آن روز، در صبحگاه لشکر اعلام شد که برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، امروز صبح در حسینیه‌ی پادگان سخنرانی خواهد داشت. ساعتی بعد که از بلندگوها اعلام شد به حسینیه برویم، از تمامی ساختمان ها نیروها به آن جا روان شدند.
ساختمان حسینیه‌ی ابوذر آن چنان بزرگ نبود. شاید به زور نصف حسینیه‌ی شهید همت دوکوهه می شد. وارد که شدیم، مثل همیشه، پیر مرد خوش سیمای یزدی که دورش را بچه ها گرفته بودند، با آن لهجه‌ی قشنگش داد زد:
- خدا ... پدر مادر همه ...
و کل جمعیت در جواب او گفتند:
- بیامرزد.

در همان لحظات اول حسینیه پر شد و جا برای نشستن نبود. من و محسن زرنگی کردیم و خودمان را کشیدیم جلوی محلی که تریبون قرار داشت. به محض این که محسن رضایی از در پشت حسینیه وارد شد، جمعیت سر پا ایستادند و شروع کردند به شعار دادن. سر و صداها بسیار مبهم بود و معلوم نمی شد چه شعارهایی داده می شود. عده ای فریاد زدند:
"صل علی محمد ... یار امام خوش آمد"
ولی عده ای دیگر که بیشتر از بچه های لشکر 10 بودند، چیزهای دیگری می گفتند!
مجری مراسم که از تبلیغاتچی های لشکر بود، پشت تریبون رفت و پس از قرائت چند آیه از قرآن مجید، به ترتیب اسامی فرماندهان و معاونان لشکرها را خواند که بیایند جلو و کنار فرمانده سپاه بنشینند.
نام عباس کریمی فرمانده‌ی لشکر 27 و سید رضا دستواره معاون او را خواند، ولی هیچ کدام پیدای شان نشد. نام کاظم رستگار و معاون لشکر 10 را خواند که آنها هم پیدای شان نشد. فقط نام "ناصح" فرماندر تیپ نبی اکرم  را که خواند، او رفت کنار رضایی. همین که اسم هر فرمانده خوانده می شد، محسن کنار من می گفت:
- خدا کنه نیاد ... آخه قراره نیان جلو.
و وقتی فرمانده پیدایش نمی شد، محسن از شدت خوشحالی، کف دست هایش را به هم می مالید.
کم کم زمزمه ها شروع شد. احساس بدی داشتم. بوی خوشی از اوضاع و احوال به مشام نمی رسید.
محسن رضایی پشت تریبون قرار گرفت تا سخنرانی کند. همان اول یک نفر از وسط جمعیت برخاست و فریاد زد:
- برای سلامتی فرمانده‌ی کل سپاه پاسداران ... امام خمینی صلوات ...
که جمعیت، ناخواسته صلوات بلندی فرستادند. رضایی که از این شعار جا خورده بود، سعی کرد خودش را کنترل کند و "بسم الله الرحمن الرحیم" را گفت.
پشت سر او، محافظینش در جنب و جوش بودند. معلوم بود انتظار برخورد بدی دارند. محسن که کنار من نشسته بود، ذوق زده شده بود. در چشمانش برقی دیده می شد که نشان می داد خیلی از این حوادث راضی است.
ناگهان صدای "هیس س س " جمعیت بلند شد. به دنبال آن سرفه کردن های الکی هم آغاز شد. هنوز رضایی دو سه کلمه حرف نزده بود که یک نفر جلویش بلند شد و درست توی صورت رضایی، داد زد:
"خمینی بت شکن ... بت جدید رو بشکن"
ناگهان جمعیت روی پا ایستادند و شروع کردند به دادن همین شعار. محافظین رضایی سریع ریختند دورش تا او را از میان جمعیت خارج کنند. عده ای جلوی جمع را می گرفتند که به طرف او نروند. رضایی از سخنرانی منصرف شد و سریع به طرف در پشتی رفت. جمعیت به طرف درهای حسینیه هجوم بردند که متوجه شدند درها را از بیرون قفل کرده اند. عده ای با لنگه پوتین و هر چه دم دست شان می آمد، شیشه‌ی پنجره ها را شکستند و به بیرون پریدند. ماشین لندکروز رضایی گازش را گرفت و رفت تا از دست آنها که قصد کرده بودند بزنندش، رهایی یابد.
جمعیت خشمگین، در خیابان های پادگان راه افتادند و شعارهای مختلف در مخالفت با محسن رضایی سر دادند:
- فرمانده‌ی کل سپاه ... خمینی روح خدا
- خمینی بت شکن ... بت جدید رو بشکن
بیچاره بچه های تیپ نبی اکرم که اصلا روح شان از این بازی های سیاسی خبر نداشت، مات و مبهوت در کناری ایستاده و به آنها که انگار دنبال فرمانده‌ی ارتش عراق کرده اند، نگاه می کردند.

جو پادگان خیلی ملتهب شد. نماز جماعت ظهر در حسینیه ای که حالا شیشه هایش توسط نیروهای مخالف رضایی خورد شده بود، برگزار نشد.
از روز بعد، لندکروزهای حفاظت اطلاعات سپاه، در پادگان چرخ می زدند و مثل فیلم های سیاسی - پلیسی، هر کس را که قبلا شناسایی کرده بودند – و اکثرا بچه های لشکر 10 بودند – دستگیر کرده و با خود می بردند. به دستور "زرمخی" مسئول تبلیغات، عکس های منتظری از اتاق ها پایین کشیده شد. روی در توالت ها، شعارهای مختلفی از جمله "مرگ بر رضایی"، "مرگ بر بت جدید" به چشم می خورد.
وقتی که به واحد اطلاعات عملیات لشکر 10 رفتم، آن جا را خلوت و ساکت یافتم. به زور محسن را پیدا کردم. ظاهرا فقط او را که سنش پایین بود، نگرفته بودند! محسن می گفت:
- دیشب، در ساختمان فرماندهی لشکر سیدالشهدا، 6 ساعت جلسه بین محسن رضایی و مخالفین اون بوده که کاظم رستگار جلوی محسن ایستاده و گفته که چرا نیروهای مجاهدین انقلاب رو به کار می گیری و محسن هم همان جا جلوی همه گفته که تو منافق هستی و من می دم به جرم نفاق دادگاهیت کنن. امروز صبح زود هم حفاظت اطلاعاتی ها ریختن توی تبلیغات لشکر 10 تا فیلم های دیروز و بخصوص 6 ساعت جلسه دیشب رو بگیرن، که متوجه شدن فیلم ها اون جا نیست. بچه ها زرنگی کردن و همون دیشب با یه تویوتا، فیلما رو رسوندن به آیت الله منتظری تا در جریان هم چیز باشه.
(بعدها فهمیدم که در پادگان ولی عصر تهران، "اکبر گنجی" بلند شده و علیه رضایی حرف زده. کل دعوا هم بین جناح چپ و راست سازمان مجاهدین انقلاب بود که دعوای سیاسی و قدرت شان را به جبهه کشاندند و باعث اختلاف و حتی درگیری بین رزمندگان اسلام شدند.)
قرار شد که لشکر به جنوب برود. برای همین به نیروها یک هفته مرخصی دادند تا به تهران بروند و احتمالا برای این که ماجرای درگیری های سیاسی زیاد بین نیروها شایع نشود، آنها را به مرخصی می فرستادند.
در تهران شنیدم که امام خمینی پیامی برای سپاهی ها داده که قرار است نماینده امام در سپاه، آیت الله "محلاتی" آن را بخواند.
اطراف پادگان ولی عصر تهران غلغله بود. اتوبوس ها و مینی بوس هایی که سپاهی ها را از شهرستان ها و هر جای دیگر آورده بودند، خیابان ها را بند آورده بودند. جلوی در، کارت کامپیوتری رسمی سپاه می خواستند که من نداشتم و نتوانستم بروم داخل. خیلی دوست داشتم بفهمم امام درباره‌ی حوادث اخیر چی گفته است.
کنار پادگان منتظر ماندیم تا بچه ها بیایند بیرون. بعدا از هر کس پرسیدم که پیام امام چی بود، هیچ کس چیزی نمی گفت. محسن هم که معلوم بود بد جوری دمغ شده، اصلا کلمه ای از پیام امام را نگفت.
آن نامه محرمانه امام، به هیچ وجه منتشر نشد و کسی هم درباره‌ی آن چیزی نگفت. اخیرا در میان دست نوشته های سردار شهید "کاظم رستگار" که نزد خانواده اش بود، کاغذی یافتم که ظاهرا در همان جلسه، بخش هایی از پیام امام را یادداشت کرده بود.


متن نامه امام خمینی برگرفته از نوشته های سردار شهید "کاظم رستگار"

بسمه تعالی
شما به آقایان بگویید که شماها می دانید که مملکت ما بعد از انقلاب است و ما مبتلا هستیم به مخالفت های همه جانبه از تمام ممالک دنیا، دو سه تا هستند که با ما سر جنگ ندارند و همیشه ابرقدرت ها در فکر آن هستند که به یک راهی عمل کنند که تا می توانند ما را آرام کنند. راه هایی که انتخاب کرده اند زیاد بوده است تا رساندند به جنگ و در جنگ هم موفق نشدند.
اینها در فکر این هستند که اختلاف ایجاد کنند و آن جمعیتی که بیشتر از همه مورد خوف آنهاست سپاه و آن چه مربوط به آن است و بسیج. از این باب آنها دنبال این هستند که در خود سپاه رخنه کنند.
خیال نکنید اگر کسی آمد و هیاهو کرد که سران سپاه چه هستند، از حلقوم خودشان است. از حلقوم خودشان نیست. از حلقوم دشمنان اسلام است.
اگر مردم خوبی هستند، بازی خورده اند. اگر چنان چه اشخاصی باشند که نفوذ کرده اند و عمدا این کارها را انجام می دهند که سپاه را فشل کنند، باید بدانند که اگر چنان چه اختلاف در سپاه بیفتد، جمهوری اسلامی از بین خواهد رفت.
اگر به خدا معتقد هستند، پیش خدا مسئولند و این طور نیست که خداوند از آنها گذشت نماید.
اگر مردمی هستند که برای ایران عمل می کنند و این کارها را انجام می دهند، باید بدانند که این وضعیت به نفع اسلام نیست.
از این کارها دست بردارید. البته من می توانم با وضع دیگری عمل کنم، ولی بنا دارم با دوستی و برادری برخورد شود.
علی ایحال از این طور کارها که موجب تضعیف فرماندهی می شود که آنها از حشمتی که دارند بیفتند، دست بردارید.
ما امروز هیچ یک از افرادی که در راس امور هستند را امکان ندارد که برداریم و آنها همین طور خواهند ماند.
با هیاهو آقای محسن و آقای رفیق دوست برداشته نمی شوند. اگر ما یک مقام را برداریم، ما را تضعیف می کنند و این به نفع مملکت ما نیست. چه از نظر اسلام و چه از نظر برداشت سیاسی ما از دنیا چون ما می بینیم کارهایی که در این جا انجام می شود قبل از آن که از رادیوی خودمان بشنویم، از رادیوی بیگانه می شنویم.
شما درست توجه کنید که با این مسائلی که خیال می کنید با سر و صدا و هیاهو افراد کنار می روند، امکان ندارد سران کنار بروند.
کنار بگذارید این کارها را. این کارها مخالف جمهوری اسلامی است. این کار با برداشت ما از جمهوری اسلامی مخالف است و وضع سیاسی ما در دنیا به هم می خورد.
من سفارش شما را به آقایان کرده ام که با شما مدارا کنند. اگر افرادی بعد از این پیام دست برنداشتند باز بخواهند به اختلافات دامن بزنند، به من اطلاع دهید. آنها تکلیف دیگری دارند.این را باید اطلاع بدهید.
در بین آقایان هم صحبت کنید. به آنها محبت کنید و اگر من بدانم بعد از این پیام کاری کنند، من به عنوان مخالف اسلام تلقی و معرفی می کنم.
والسلام
روح الله الموسوی الخمینی
28/9/63

[ ۱۳۸۸/۸/۸ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

رسانه وبلاگ- حمید داودآبادی این شیوه فیلترینگ را هیچ ضرری برای وبلاگ نویسان ارزشی نمی داند؛ چرا که معتقد است اصلا ارزشی ها آن قدر فعال نیستند که بتوانند برای خودشان جای پایی باز کنند.


به گزارش «وبلاگ نیوز» داودآبادی در پاسخ به سئوال خبرنگار ما مبنی بر این که آیا این شیوه فیلترینگ، برای فعالیت وبلاگ نویسان ارزشی مضر نیست گفت: ارزشی ها مگر می خواهند کجا را بگیرند؟ نهایتا بخواهند نمایشگاه رسانه های دیجیتال را برگزار کنند. به اعتقاد من اگر به وبلاگ نویسان ارزشی زمین خالی هم بدهی، نمی توانند کاری از پیش ببرند. بعد شما می خواهی بیایی و زمینه های جدیدی را برای آن ها تعریف کنی؟

به اعتقاد این نویسنده دفاع مقدس فیلتر بودن یا نبودن شبکه های اجتماعی و فضاهای جدید سایبری برای وبلاگ نویسان ارزشی هیچ فرقی نمی کند، چرا که یک وبلاگ نویس ارزشی هنوز ضرورتی نمی بیند که بخواهد جایی را فتح کند: وبلاگ نویس ارزشی نهایت کاری که در زمینه دفاع مقدس انجام می دهد این است که چهار تا خاطره از یک شهید می نویسد و تمام!

داودآبادی با انتقاد از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درباره نمایشگاه رسانه های دیجیتال ادامه داد: با بچه های ارشاد صحبت کردیم. سال هاست که قرار است در این نمایشگاه بخش ویژه ای را برای وبلاگستان دفاع مقدس اختصاص بدهند. اما این طور که پیداست دوستان دولت هم هیچ ضرورتی برای کار در این زمینه نمی بینند. امسال هم مثل ۲ سال گذشته هر کسی آمده و یک غرفه راه اندازی کرده و هیچ برنامه مشخصی در این زمینه تدوین نشده است.

وی بر این باور است که باید از وبلاگ نویسان دفاع مقدس حمایت ویژه ای صورت بگیرد: وبلاگ های ارزشی و دفاع مقدس دارند جزیره ای عمل می کنند. نه حمایتی می شوند و نه بزرگتری دارند که آن ها را هدایت کند. آن هایی هم که امکانات دارند و مسئولیت بر گردن دارند، بهایی نمی دهند.

داودآبادی در پایان تنها راه حل این مشکل را حس مسئولیت مسئولین امر می داند.
weblognews.ir/?p=4704

 

چرا حرفی از سازندگی و همیاری نمی زنید؟

در وبلاگ ها- در پی انتشار متن گفت و گوی اختصاصی وبلاگ نیوز با حمید داودآبادی، فاطمه موسوی، مدیر وبلاگ فصل انتظار با ارسال جوابیه ای به این نویسنده دفاع مقدس، خواستار انتشار آن در وبلاگ نیوز شد.

متن این جوابیه بدین شرح است:

باسمه تعالی
با سلام خدمت دوستان وبلاگ نیوز که با فعالیت چشمگیر خود در سومین جشنواره رسانه های دیجیتال بسیار خوب درخشیدند هر چند با بضاعت کم.

با اجازه شما نقد وبلاگ نویسان ارزشی را از همین جا شروع میکنم.

ارزشی خود یک مصداق بارز است که همراه هر اسمی بیاید به آن هویت و یک نوع اتیکت محتوایی میزند. اینجا حرف از وبلاگ نویسی آن هم از نوع ارزشی است که این بزرگوار نویسنده با برخورد اولیه خود در مصاحبه نوعی تحقیر را برای این این لقب به بزرگواران نویسند ارزشی وارد آورده است.

هر چند که از نظر بنده ایشان سابقه و ید طولایی در این نوع برخورد را دارند اما خواستم به محضر دوستانی که با نوع گویش و نوع برخورد ایشان اعتراض اشتند و شناخت کمتری دارند عرض کنم که ایشان در بسیاری از پاسخگویی هایشان در محافل و حتی در وبلاگشان عادت دارند برخورد هایی اینچنین داشته باشند. و حتی در ایمیل هایی که ایشان برای دوستان منتقد ارزشی خود می فرستند از همون نوع برخورد استفاده کرده اند.

الا ایها الحال! بحث نقد را از ایشان شروع کردیم که به دو قسمت اشاره خواهم کرد.

۱. نوشتن از خاطرات در کتاب و یا در فضای سایبری آن هم از نوع خاطرات دوران نوجوانی ایشان می باشد که در اکثر خاطرات ایشان طوری خاطرات را مورد بررسی و مورد بیان قرار داده اند که کسی فکر نمی کند این داوود آبادی همان داوود ابادی نوجوان است یا مردی است که خود را در کوران گذشت روزگار و در پشت میز کاری است که در خلوت خود گذشته را حلاجی کرده و می خواهد احساسات مخاطب را در دست گیرد. البته نقد این بحث را باید بصورت باز و در فصل های متعدد بیشتر بررسی کرد.

۲. نقد از ایشان این است که چرا یک نویسنده خاطرات دفاع مقدس این طور در هر محفل سخن و حرف از انتقاد های شکننده می زند و حرف و سخنی از سازندگی و همیاری نمی زنند؟ چرا قصد دارند در مقابل همه نویسنده های ارزشی این فضا قد علم کنند و همیشه خود را فرا روی این محافل مخصوصا رسانه های فضای سایبری می بینند؟ مگر نه این است که خود ایشان از همین فضا استفاده می کنند و گزارش کار هر چه انجام می دهند – چه خوب و چه بد – را در وبلاگشان نقل می کنند؟ آیا ایشان خودشان چه برتری نسبت به این عزیزان دارند که همه جا و همه وقت فقط انتقاد های کوبنده می کنند؟

مورد دیگری که برای بنده واقعا نامفهوم می نماید این است که ایشان همیشه در حال استفاده از حمایت های ارگان ها و اشخاص هستند. آیا منظورشان این بوده که به شخص ایشان هم رتبه و مقامی اهدا میشد و یا غرفه مجانی با امکانات وزارتی و دولتی می دادند؟

بنده که در حال بازدید از نمایشگاه بودم دیدم که افراد با کمترین امکانات در برپایی غرفه هایی پر محتوا دست بکار شده بودند و آن چنان فروتنانه دم از ادای وظیفه در برابر دوستان شهیدشان می کردند و حتی کلامی از گرفتن امتیاز نمی زدند و بنده را از این باب تحت تاثیر قرار دادند و همین طور بر آن شدم که در این امر بنده نیز مجدانه فعالیت کنم.

جناب داوود آبادی فرمودند که جزیره ای عمل شده است. بله! تا وقتی که افراد بخواهند از این راه نان درآورند و یا منصب و وجهه کسب کنند همین طور است. هرچند بنده با برخی از این عزیزان آشنا هستم که با نام مستعار می نویسند و فعالیت می کنند تا شناسایی نشوند و بعضا چند نفر در کنار هم در چندین سایت همیاری و همکاری دارند ولی شخص آقای داوود ابادی بی خبرند. البته جامعه از اینان بی خبرند و تنها از آثار و از همت آنان در جامعه استفاده و بهره برده می شود.

یادم هست روز آخر نمایشگاه در میز گردی که جمعی از این دوستان و بزرگواران دعوت به صحبت کردند جناب داوود ابادی هم که گذر می کردند تشریف آوردند و برای دوستان هم جالب شد که ایشان افرادی را که به صحبت گرفته بود را نمیشناختند مخصوصا بنده را!

در آخر با قسمت آخر این مصاحبه بسیار موافقم و آن هم قسمتی بود که این کلمه را دیدم حس مسئولیت. آری! همه ما مسئولیم و همه در پیشگاه الهی باید در قبال آن چه هستیم و می توانیم باید ادای وظیفه کنیم حتی دولت و حتی قلم به دستان این حوزه.

این قسمت را چندین بار مرور کردن اش باز هم نو و تازه است. شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا بود و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد:

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند. دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند. دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید. چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

فاطمه موسوی
وبلاگ فصل انتظار
sina12.parsiblog.com
weblognews.ir/?p=4758

[ ۱۳۸۸/۸/۳ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

متاسفانه، امروز تعداد زیادی از رزمندگان بسیجی، ارتشی، جهاد سازندگی و بخصوص کادر پزشکی دکترها و پرستاران هستند که در ایام 8 ساله جنگ، دچار مسمومیت های شیمیائی گازهائی شدند که عراق در برابر چشمان مجامع جهانی و بخصوص سازمان ملل، و به تشویق و مساعدت آمریکا، فرانسه، آلمان و اتریش، به صورت شدیدا گسترده برای مقابله با تهاجم نیروهای ایرانی استفاده می کرد.

تامین فیلترهای مقابله با گازهای شیمیائی، یکی از مشکلات دست اندرکاران تهیه‌ی تجهیزات جنگ بود. ظاهرا امکانات مقابله با گازهای شیمیائی، همچون " لباس مخصوص"، "فیلتر ماسک"، آمپول های "امیل نیتریت" و "آتروپین" همه و همه از همان کشورهای تولید کننده‌ی گازهای سمی که در طول جنگ به طور گسترده به عراق گاز صادر می کردند، تامین می شد. جالب تر این که همین کشورها مثل آلمان و اتریش، جزو اولین کشورهایی بودند که مصدومین شیمیائی ما را مثلا برای مداوا می پذیرفتند ولی به خوبی معلوم بود که نیت سازندگان سلاح شیمیائی، از این کار به هیچ وجه خیر نبوده بلکه ادامه‌ی تحقیقات خود برای دریافتن تاثیرات گازهای خودساخته شان بر روی انسان ها بود و بس.

به راستی چند مصدوم شیمیائی ایرانی، که برای مداوا به خارج از کشور اعزام شدند، کاملا درمان شدند و امروز در سلامت کامل بسر می برند؟ و چندین نفر نیز با وجود اعزام به آن کشورها، به شهادت رسیدند؟!
نکته‌ی مهم این جاست که بسیاری از کسانی که در مناطق جنگی شیمیائی شده اند - بخصوص آنان که کمتر مورد مسمومیت قرار گرفته اند – امروز به دلیل نداشتن برگه‌ی اعزام مجروح و یا پرونده بالینی، دچار مشکل بزرگ اثبات مصدومیت خود هستند و از هر گونه امکانات درمانی محرومند و این در حالی است که مسئولین امر، به خوبی واقفند که تاثیر گازهای شیمیائی، نه فقط آنی و لحظه ای، که ادامه دار است و حتی با گذشت ده ها سال نیز می تواند فرد مسموم را از پای در آورد. ظاهرا بر همین اساس بود که مسئولین بهداشت، طی نامه ای که چند سال پیش به صورت محرمانه صادر گردید، اعلام کردند:
"هر فردی که زمان جنگ، دست کم یک ماه در مناطق جنگی جنوب حضور داشته، مصدوم شیمیائی حساب می شود"
و این در حالی بود که در عملیات مهمی همچون "والفجر8"، "کربلای 5" و "حلبچه"، عراق وحشیانه و دیوانه وار ساعت به ساعت منطقه را با انواع گاز شیمیائی و بخصوص ترکیب گازهای مختلف برای ناکارا سازی پدافند مقابله با حملات شیمیائی، بمباران می کرد.

"فیلتر ماسک ضد گاز" یکی از موارد مهمی بود که در این جا، با ذکر خاطره ای شخصی، تنها یه گوشه ای از ظلم و جنایت کسانی اشاره خواهم کرد که صدام را برای شکست انقلاب اسلامی اجیر کرده بودند:

اسفند ماه 1364
ادامه‌ی عملیات والفجر 8
گردان حمزه از لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

یکی از روزها فیلترهای نوی ماسک که هر کدام در جعبه‌ای مخصوص بسته ‌بندی شده بود، برای‌مان آوردند. آن طور که آموزش داده بودند، فیلترهایی که داخل آن زرد رنگ بود، جنگی و آنهایی که آبی رنگ بود، آموزشی بودند. داخل همه‌ی فیلترها زرد رنگ بود یعنی که جنگی و آماده‌ی استفاده در مواقع اضطراری و بمباران شیمیائی هستند.

میثم (مسئول آموزش ش.م.ر) گفت که برای آشنائی بیشتر با موقعیت، بهتر است به اتاق گاز برویم. ماسک ها را به صورت زدیم، بادگیرها را پوشیدیم و داخل اتاق یکی از خانه‌های روستایی جمع شدیم. میثم نارنجک اشک‌ آوری داخل اتاق انداخت. خوب گاز پخش شد. از این‌که فیلترم سالم است، مطمئن بودم؛ نه من، که هم با خیال راحت شاهد پرتاب گاز اشک آور بودیم. گاهی برای اذیت، آستین بادگیر را جلوی دهانه‌ی فیلتر نفر بغل دستی می‌بردم که با دم و بازدم او، بادگیر که پلاستیکی بود جلوی دهانه را می‌گرفت، نفسش بند می‌آمد و مجبور می‌شد ماسک را از صورت بردارد. خوبی اش آن بود که ماسک به صورت داشتیم، اتاق تاریک بود و هیچ کس نمی‌توانست چهره‌ی بغل دستی را تشخیص دهد و بشناسد!
با اطمینان، نفس عمیقی کشیدم که ناگهان گاز اشک آور همچون آب در گلویم جاری شد. حالم به هم خورد و به سرفه افتادم. همه حال مرا داشتند. خودم را به جلوی در رساندم. میثم دست هایش را به ستون های در تکیه داده بود و مانع خروج افراد می‌شد. با عصبانیت لگد محکمی به پشتش زدم و خارج شدم. ماسک ها را از صورت برداشتیم و بر زمین ولو شدیم. فرماندهان خیلی تعجب کردند. فیلترها را که امتحان کردند، گفتند:
- ظاهر فیلترها نشان می داد جنگی هستند، ولی آنها قلابی بودند.
شانسی که آوردیم این بود که با آنها به خط نرفتیم.
روز بعد فیلترها را جمع کردند و فیلترهای جدید آوردند.
خدا می داند چند تا از آن فیلترها طی یک ماه و نیم عملیات، تحویل رزمنده ها شده و آنها استفاده کرده اند!؟

 

یکی از نکات بسیار مهم در مقابله با بمباران شیمیایی، این بود که در آموزش به ما گفته می شد هر فیلتر ماسک ضد گاز، در برابر گاز خون و سیانور فقط یک بار، و در برابر گاز اعصاب فقط دو بار دوام دارد؛ یعنی اگر الان گاز خون زدند و ما از فیلتر نوی ماسک استفاده کردیم، ساعت بعد که مجددا گاز می زنند، این فیلتر به هیچ وجه کارائی ندارد و فقط دل خوش کنک است و بس. جالب تر این بود که روز اول ورود به منطقه، همراه با تجهیزات  نظامی و اسلحه، ماسک و فیلتر تحویل داده می شد و در آخر ماموریت که چه بسا یکی دو ماه طول می کشید و در عملیات نیز دشمن ساعت به ساعت از انواع گاز شیمیائی استفاده می کرد، باید از همان یک فیلتر تحویلی استفاده می کردیم و تازه، در آخر ماموریت نیز باید همان فیلتر را تحویل تدارکات می دادیم!

[ ۱۳۸۸/٧/۱٤ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم.
                                                                         شهید مصطفی چمران


این روزها، کسانی که افتضاحات شان در راه اندازی "زندان زنان شهدا" و به کارگیری دژبان و نیروی ضربت برای سرکوب خانواده معظم شهدا، در دست بررسی است، برای آن که خود را از آن فجایع و جنایات تبرئه کنند، سراغ برخی فرزندان شهدا رفته اند تا از زبان آنان بنویسند که در دوران صدارت کروبی بر بنیاد شهید، آن قدر به ما می رسیدند که ...

طی چند سال اخیر، یکی از رجال نظامی که خود بزرگ بینی هوس سیاسی شدن! بد جوری خفه اش کرده بود، وقتی خواست برای نمایندگی مجلس و یا ریاست جمهوری، کاندیدا شود، اقدام به عملی بسیار ناجوانمردانه کرد که متاسفانه سنگ بنایی شد برای سوء استفاده های بعدی.
وی که با گذشت سال های مدید از شهادت آن سرداران، هیچ سراغی از خانواده آنان نگرفته و تازه به فکرش رسیده بود که می توان از عنوان خانواده آنها برای بالا بردن آراء انتخاباتی استفاده بهینه کرد، در بروشورهای تبلیغاتی اش، نام چند تن از فرزندان و همسران سرداران شهید را به عنوان حامی خود، یدک کش کرد تا با استفاده ابزاری از آنها، بتواند چند رای جمع کند. همان شد که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، شاهد بودیم که برخی از آن خانواده ها که خود را مدعی و نماینده تام الاختیار شهید خود می دانستند، با وجودی که 26 سال از شهادت عزیزشان می گذرد، بجای او تصمیم گیری کرده و کم مانده بود از زبان آن شهید، نام کاندیدایی خاص را مطرح کنند!
عده ای که همواره بر طبل "عدم تقدس شهدا" و زمینی بودن آنها می کوفتند، و برای کوبیدن جناح مقابل حتی حاضر بودند به خیال خام خود، جایگاه و مقام شهدا را تنزل دهند، به یک باره صفحات نشریات و بروشورهای شان مملو شد از تقدس و الهی بودن و دست نیافتنی بودن شهدا و به دنبال آن مصاحبه با خانواده آنها برای اعلام تایید خویش.

مثل این که این روزها، بچه هایی که از پدرشان حتی تصویری به خاطر ندارند، به خود حق می دهند تا درباره نظرات و تفکرات پدر خود تعیین تکلیف کنند و از قول آن بزرگوار، از افراد و جناح های مختلف حمایت کنند یا دیگران را بکوبند!
ای کاش این فرزندان محترم شهدا، فقط ذره ای نامه ها، وصیت نامه و گفته های پدران خویش را مرور می کردند تا دریابند پدرانشان، نه برای رسیدن به پست و مقام دنیوی، که تنها و تنها برای حفظ اسلام و به پیروی از ولایت فقیه جان ارزشمند خویش را در طبق اخلاص نهادند. وگرنه همین شخصیت های سیاسی متحول شده و برگشته از آرمان های امام خمینی، همان روزها هم بودند و برای همین شهدا فقط به واسطه این که در خط امام هستند، قابل احترام بودند و بس.
استاد شهید مرتضی مطهری، جمله بسیار زیبایی دارد به این مضمون:
"شخصیت ها، تا زمانی برای ما قابل احترام هستند که در مسیر حق حرکت می کنند، به محض این که از راه حق خارج شدند، دیگر هیچ ارزش و احترامی ندارند."

چه کسی گفته هر کس که زمانی با امام بود، تا ابدالدهر هر عملی مرتکب شود برای ما مقدس است و باید الگو قرار گیرد؟
پس تکلیف بنی صدر، قطب زاده و ... ده ها تن امثال آنان که سال های اول انقلاب ظاهرا با امام همراه بودند و به پیروی از نفس خود، به مرور مسیر خویش را امام و انقلاب اسلامی جدا کردند، چه می شود؟ آیا باید همچنان قابل احترام و ارزش باشند؟
مگر آنان که با وجود سابقه ده ها ماه در جبهه و حتی جانبازی، به دلایل مختلف کم آوردند و در اوج ذلت و خفت به آغوش دشمن پناه بردند و با ارائه اطلاعات و افشای اسرار حکومت اسلامی، به انقلاب و مردم ضربه زدند و حتی امروز در شبکه های ماهواره ای غرب از شهید همت و باکری خاطره تعریف می کنند، باید برای ما قابل ارزش و احترام باشند؟
آیا "شمر بن ذی الجوشن"، به واسطه حضور در جنگ صفین و جانبازی در رکاب امام علی (ع)، باید که الگو شود و در روز عاشورا، لشکریان مقابل امام حسین (ع)، شمر را با سابقه جبهه و جانبازی ببینند، ولی امام حسین (ع) را نبینند!
مگر صرف بودن مقطعی از تاریخ در کنار امام، مجوز هر گونه ادعایی تا یوم القیامة است؟

مگر نه این که برخی از آنانی که در جنگ های بدر و احد همراه پیامبر اعظم (ص) بودند، و یا در نبردهای امام علی (ع) ایستادگی و جانبازی از خود نشان دادند، در مقطعی در برابر تحریک آقا زاده ها و نفس خویش، کم آوردند و در مقابل امام بر حق، صف آرایی کرده و در اوج ذلت به هلاکت رسیدند؟
واقعا این حضرات بر سنگ قبر آنان چه می نویسند؟

بیش از این که این خطر ما را تهدید کند که از شهدا فقط عکسی زیبا در قابی زرین بر دیوار بنشانیم و بس، این خطر عظیم تهدیدمان می کند که با استفاده سلیقه ای از شهدا در هر انتخابات و حوادث سیاسی، شان و جایگاه آنان را که می تواند الگوی مردانگی، پایداری و پیروی از ولایت فقیه و جانبازی در راه اسلام و انقلاب باشند، به ابزاری ناقص با تاریخ مصرفی بسیار کوتاه تبدیل کنیم و مطمئن باشیم چند سال دیگر، نه مردم عادی کوچه و خیابان، که پیش از آنها، رجال سیاسی و حتی خانواده شهدا، برای آنها ارزش و احترامی جز وسیله ای برای جلب و جذب آراء انتخاباتی نگاه نکنند.
و به قول قدیمی ها:
"حرمت امام زاده را متولی باید حفظ کند."

این که خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنیوی، از شهید خود خرج کنند، آیا باعث آن نخواهد شد که جوانان جناح مقابل، به آن شهید به چشم دیگری بنگرند و خدایی ناکرده نسبت به او و هر آنچه درباره اش گفته می شود، موضع منفی بگیرند؟

چه کسی می تواند ادعا کند:
"اگر فلان شهید امروز بود چه می کرد و چه می شد؟"
و چه سخت است که عده ای برای تحریک احساسات و افکار عمومی، از دختری که هنگام شهادت پدرش فقط 11 ماه داشته، بپرسند:
"اگر امروز پدرت بود چه می کرد؟"
و اونیز تحت تاثیر جوسازی ها، بگوید:
"شاید اگر پدر و عموی من هم این روزها بودند مجبور می شدم در زندان به ملاقات شان بروم یا اعترافات شان را از تلویزیون ببینم."

و چه سخت است که سرداران شهید را با کسانی که پرونده شان بسیار واضح است مقایسه کنیم.
فقط یک سوال:
کدامیک از این حضرات که امروز اعترافات شان از تلویزیون پخش می شود، مستقیما در جبهه حضور داشتند؟
و یا کدامشان در پرونده 8 شهریور، و شهادت رجایی و باهنر دست نداشته اند؟

براستی اگر سرداران شهید امروز بودند، قاطعانه درخواست نمی کردند تا پرونده منافقین واقعی و قاتلین 8 شهریور پی گیری شود؟ و یا نه، به این بهانه که اینان نیروهای ارزشی و زحمت کشیده انقلاب هستند، آن پرونده مکتوم بماند؟

مگر در همان ایام جنگ بحث های آن چنانی سیاسی در جریان نبود؟
مگر در همان سال های میانی جنگ، بحث چپ و راست، روحانیت و روحانیون، نخست وزیری و استعفای فلانی و هزاران مشکل سیاسی و جناحی دیگر در جریان نبود؟
براستی موضع سرداران شهید در قبال آن حوادث و مسائل چه بود؟
جنگ را رها کرده، خود را وقف فلان جناح سیاسی یا گروه و سازمان کردند؟ و یا این که همچنان خالصانه، به استواری در راه خویش ادامه دادند و در بحرانی ترین شرایط که به قول شهبد همت هر روز تهمتی بارشان می کردند، همه وجود و هستی خویش را در راه پیروی از ولی فقیه تقدیم کردند؟

امروز چه کسی می تواند ادعا کند که فلان سردار شهید فقط به خواست و خوش آمد فلان شخص و یا فلان سازمان سیاسی نه خارج از خط امام، که حتی در ظاهر در خط امام، جان خویش را فدا نمود؟

آقایان اگر می خواهند برای سرداران شهید زندگی نامه جدیدی بنویسند، حتما باید دست خط آنان را جعل کرده و وصیت نامه جدیدی بنویسند؛ وگرنه هر چه تلاش کنند و فریاد برآورند و متاسفانه در این راه از برخی خانواده آن شهیدان عزیز نیز بهره جویند، نمی توانند کلام و راه ثابت آن شهید را محو کنند و یا به نفع جناح خویش تغییر دهند.

فقط یادمان نرود: آن دلاورمردان و شهیدان، اسلام، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را با هیچیک از شخصیت ها، احزاب و جناح های سیاسی عوض نمی کردند چه برسد به متوسل شدن به بی.بی.سی، آمریکا و همراهی با جریانات لائیک و مارکسیست و جاسوس خارج از کشور برای اعتراض علیه نظام اسلامی به امید قیام و برقراری حکومتی که خوش آمد دشمنان دیرینه اسلام و امام باشد.

هیچگاه دوست نداشتم از این ضرب المثل استفاده کنم، ولی ظلمی که به واسطه برخی وازدگان و شکست خوردگان سیاسی که به هنگام غرق شدن در گرداب هلاکت، به هر چیزی دست می اندازند، باعث شد تا این گونه گویم:


قدیمی ها ضرب المثل های قشنگی در این باره دارند که:


"گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟"

[ ۱۳۸۸/٧/٦ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قدیمی ها می گویند:
"زخم زبان، از زخم شمشیر سوزنده تر است."

فروردین سال 1368 نزدیک به 9 ماه از آن نامه مهم "محسن رضایی" که برای پیروزی در جنگ مقابل عراق زپرتی، حتما باید بمب اتم داشته باشیم! و القائات "هاشمی رفسنجانی" درباره این که دیگر نیرو به جبهه نمی رود و ناکامی ها و ناتوانی های ما در مقابل عراق، و سرانجام نوشاندن جام زهر به امام و پذیرش قطعنامه 598 می گذشت.

بنا بر برخی اطلاعات درز کرده به بیرون که در بولتن های سازمان ها و نهادها منتشر می شد، با توجه به کارشکنی های عراق درباره اجرای قطعنامه 598 و حمایت جانبدارانه آمریکا و سازمان ملل در این زمینه، حضرت امام در دیدار با برخی مسئولین کشور و بخصوص مسئولین جنگ از جمله میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی، نکته مهمی فرمودند که متاسفانه همچون برخی نظرات مهم ایشان، تا امروز منتشر نشده است.

امام سخنانی به این مضمون فرمودند:
"پس چه شد صلحی که هی صلح صلح می کردید؟ اگر نمی توانید، بروید کنار تا خودم جنگ را به روش خودم ادامه بدهم."

بعد از این نهیب امام، مسئولین جنگ، هاشمی و رضایی به فکر آماده سازی نیروها و عملیات برای بازپس گیری بخش هایی از خاک کشورمان که همچنان در اشغال عراق بود، افتادند.

یکی از فرماندهان آن زمان اظهار داشت:
"تا امروز با انگیزه شهادت و این چیزها نیروها به جبهه می آمدند، ولی در عرض چند ماه گذشته، آن قدر نسبت به بسیجی ها با اعتنایی و بی توجهی شده که بعید می دانم برای عملیات مجدد به جبهه بیایند. اگر شما می توانید آنها را بیاورید پای کار، ما عملیات می کنیم."

در یکی از جلسات که همه مسئولین مملکتی حضور داشتند، یکی از افراد که در ایام جنگ جمله زیبایی درباره بسیجیان فرموده بود و همچنان بر دیوار پادگان ها نقش بسته بود، سخن قابل توجهی گفت.
ایشان که امروز از سردمداران فکری مدعی اصلاح طلبی است! قبلا گفته بود:

"خداوند در آسمان ها ملائکه را دارد و در زمین بسیجی ها را"

درباره به میدان آوردن مجدد بسیجی ها گفت:

"من که تا حالا چندین بار گفته ام یک مقدار تلویزیون رنگی و یخچال و از این چیزها به بسیجی ها بدهید تا اگر مثل امروز دچار مشکل و محتاج آنان شدیم، انگیزه داشته باشند و دوباره به میدان بیایند."

  

من یکی که فقط منتظرم روز قیامت جلوی این شخصیت دین دان و محترم! را بگیرم و بگویم:

اگر چه هیچیک از بستگانت نه در جنگ شرکت داشتند و نه جانباز و شهید داده ای، چگونه جواب چند صد هزار شهید و جانباز و بسیجی را که خالصانه و فقط و فقط برای رضای خدا به جبهه رفتند و نه از دید جنابعالی برای تلویزیون رنگی و یخچال، جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند، خواهی داد؟!
چرا با خودت تا این حد دوگانه ای؟!
راستی! حضرتعالی و همفکرانتان که امروز شدیدا داعیه دار ارزش ها و خط امام شده اید! برای تلویزیون رنگی و یخچال و بنز ضد گلوله، انقلاب کردید؟!

[ ۱۳۸۸/٦/٢٦ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بخش دوم و پایانی
گفت وگو از: حمید داودآبادی


* شما هم درطی دوران مبارزه به زندان افتادید؟
- من توانسته بودم سال‌ها فعالیت‌هایم را از چشم ساواک پنهان نگه دارم که بویی نبرند. خوشبختانه من به زندان نیفتادم. چون در شب دستگیری آقای رجایی، من خودم را به دیوانگی و خلی زدم. البته کار خدا بود. اصلا از قبل به فکرم نرسیده بود که چنین نقشی بازی کنم. توی عمل یک دفعه به فکرم آمد چه بکنم چه نکنم، که خود به‌خود کشیده شد به این‌که من نقش آدم خل‌ها را بازی کردم. خل به معنی زنی ساده و از همه جا بی‌خبر و هوچی‌گر. یعنی اطلاع داشتیم. حالا این را می‌گویم تا ببینید. رفتیم بازار ما را گرفتند دیگر کاری نداشتند. مرحله به مرحله چون پیش رفتیم، آن‌جا دیگر انداختن‌مان زندان. همان شب در سال 53 که آمدند شهیدرجایی را ببرند، دیگر به‌عنوان همسر یک زندانی که عقده و از عقده آمده توی این تظاهرات شرکت کرده، نقش بازی کردیم.

* در خانه‌تان ریختند؟
- بله ریختند در خانه. آن زمان برنامه ساواک این‌گونه بود که سعی می‌کردند بی سرو صدا بریزند و افراد را ببرند تا کسی متوجه نشود. گاهی از دیوار آرام می‌آمدند بالا، در را باز می‌کردند و بعضی وقت‌ها هم در می‌زدند. فکر کنم ماجرای کتاب‌ها و دستگیری پسر عمویم را تعریف کرده باشم.

* نه تعریف نکردید، پس لطفا بگویید:
- کتاب‌هایی را که نگه ‌داری‌شان جرم بزرگی حساب می‌شد که کتاب‌های سازمانی بود، اینها را شهید رجایی می‌آورد خانه. به من گفته بود که ببرم زیر زمین خانه عمویم که نزدیک ما بود. خانه ما خیابان ایران بود، خانه عمویم ـ که خواهر شهید رجایی زن عمویم است ـ چهارراه خورشید بود. پیاده هفت دقیقه راه بود که من می‌رفتم آن‌جا و کتاب‌ها را برده بودم در زیر زمین آنها که یک جای متروکه‌ای بود، جاسازی کرده بودم. یک روز که بارندگی شدیدی بود و آب به این زیر زمین جاری شده بود، حدود 70 سانتی‌متر آب افتاده بود توی زیر زمین خانه عمویم. وقتی زن عمویم این وضع را می بیند، یک دفعه یاد کتاب‌ها می‌افتد که می‌گوید ای وای کتاب‌های محمد. پسر عمویم که آن‌جا بوده، کنجکاو می‌شود که این کتاب‌ها چیست؟ وقتی آب‌ها از جوی می‌افتد و وقتی آب‌ها را از زیر زمین تخلیه می‌کنند و کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کنند، می‌رود کتاب‌ها را می‌بیند که بله، کتاب‌های مخفی و خیلی مثلا مهمی است. روی همان حس کنجکاوی چند تا از کتاب‌ها را برمی‌دارد و مطالعه می‌کند. بعد به‌ عنوان این‌که مثلا دایی من توی کارهای مهم مبارزات سیاسی این‌جوری هست، کتاب‌ها را می‌دهد به رفقایش. هیچی، همین‌طوری این به آن و آن به دیگری تا به دست 18 نفر این کتاب‌ها می‌رسد که بعد کتاب‌ها لو می‌رود و ساواک از هجدهمین نفر شروع می‌کند به گرفتن این کتاب‌ها تا می‌رسد به محسن پسر عموی من، همان خواهرزاده شهید رجایی که دیگر می‌آیند سراغ ایشان و درعرض سه ساعت می‌ریزند توی منزل. دو تا شلاق می‌زنندش که او همه چیز را می‌گوید.

* پسرعموی‌تان الان هست؟
- بله.

* الان چه‌کار می‌کند؟
- نمی دانم مشغول چه کاری است. به هرحال او مسئله‌اش جداست. منظور من نقش خودم هست که می خواهم بگویم زندان رفتن من این‌جوری بود که ساواک چند ساعتی من را بازداشت موقت کرد. کتاب‌ها را آمدند ریختند و گرفتند و به دنبالش آمدند ریختند منزل. این‌جوری بگویم که من رفته بودم خرید، آمدم خانه. زن عمویم دو سه دفعه فرستاده بود تا به من اطلاع بدهند که به شهید رجایی ماجرا را بگویم تا حواسش جمع باشد. شهید رجایی ساعت 5/11 شب با آقای شهید بهشتی، آقای هاشمی‌ رفسنجانی و شهید باهنر و اینها جلسه داشتند. یک جلسه خاصی هم بود که باید محرمانه می‌ماند. از این طرف هم اینها آمدند که من به ایشان دسترسی نداشتم تا اطلاع بدهم و می‌دانستم که تلفن‌مان تحت کنترل است. تلفن ما مدت‌ها تحت کنترل بود چون شهید رجایی تحت تعقیب بود.
آنها ریختند منزل ما که دیگر من هم خودم را آماده کرده بودم. توی خانه یک سری نوار، پول قابل توجه، اسناد جعلی و نشریات بود که آنها را فوری توی نایلون کردیم. حیاط باغچه لو رفته بود چون هر طرحی که لو می‌رفت ساواک سریع کشف می‌کرد، سعی می‌کردم آن موارد را تکرار نکنم. اما هر چی فکر کردم راه دیگری جز آن نداشتم. خیلی فکر کردم که اینها را چکار کنم. دیدم تنها راهش این است که باز دوباره همین کار را بکنم. این‌که می‌گویم بقیه‌اش واقعا کار خدا بود، این‌جاست. وگرنه آن باغچه را اگر اول شب می‌دیدند حالا می‌گویم ببینید چقدر دست خدا توی کار بود. رفتم باغچه را کندم و اسناد و مدارک را توی باغچه دفن کردم. ما در خانه‌مان قلمه شمعدانی داشتیم که سریع آنها را توی باغچه کاشتم و آب دادم. اینها اگر می‌آمدند و این شیوه را می‌دیدند سریع کشف می‌کردند.
اینها اول شب وارد شدند که تلفن توی راهرو زنگ زد. من تلفن را برداشتم که دیدم معلم دخترم بود و راجع به وضع درسی دخترم حرف می‌زد. همین‌ طور که مشغول صحبت با تلفن بودم، متوجه شدم کسی بالای سر من ایستاده. من برای این‌که او شک نکند که مثلا من هم توی کار سیاسی هستم، یک‌دفعه از همان جا به فکرم رسید و گفتم: خانم کریمی ببخشید من الآن آمادگی ندارم ادامه بدهم. اسم بردم که خیال نکند مخفیانه گفتم. گفتم و خداحافظی کردم. گوشی را که گذاشتم آن مامور ساواک با مشت زد روی تلفن که خیال کرد صحبت‌های من با رمز بود که مثلا این رمزی بود که من گفتم تا به آقای‌رجایی اطلاع بدهند که نیاید خانه. این وضع را که دیدم، سریع رفتم توی بالکن ـ از این ‌جایش دیگر ساختگی بود ـ داد زدم دزد... دزد. خانم تقویان همسایه‌مان بود. داد زدم کمک کمک ... دزد آمده بیایید کمک. با داد و فریاد من، همسایه‌ها ریختند بیرون که کار آنها سخت شد و مجبور شدند به‌جای این‌که بی سرو صدا بیایند توی خانه و همه جا را بگردند لو برود. این واقعا کار خدا بود. اگر از قبل می‌نشستم و فکر می‌کردم، به ذهنم نمی‌رسید چنین کاری بکنم. اگر آنها فرصت داشتند و با همان آرامی خانه را می‌گشتند، باغچه و خیلی از چیزها لو می‌رفت. اما آنها مجبور شدند به‌جای این‌که خانه را کامل بازرسی کنند، تماس گرفتند و نیرو خواستند تا سر هر چهارراه و کوچه پس کوچه‌ها یک مامور گذاشتند تا همسایه‌ها از خانه‌های‌شان بیرون نیایند. به همین خاطر دیگر نتوانستند بیایند و توی خانه را بازرسی کنند. از همان روز اول هم من را آدم خل و نادانی حساب کردند. مثلا می‌‌گفتند: خانم، ما تو را دیدیم و به شما گفتیم که پلیس مخفی هستیم، پس چرا داد زدی دزد دزد؟ گفتم: کو لباس‌تان؟
خلاصه خودم را زدم به نادانی که پلیس لباس دارد. گفت: ما اسلحه را که نشان دادیم. گفتم: بله من هم از اسلحه‌تان ترسیدم. این شلوغ بازی‌ها چی بود؟ همین‌طوری مثل آدم‌های نادان حرف می‌زدم. گفتم: خب من هم همین را دیدم و ترسیدم چون همسایه‌مان تعریف می‌کرد یک نفر با اسلحه آمده خانه‌شان دزدی زنش را هم کشته و رفته. کم‌ کم باورشان شد که من اصلا این‌جوری هستم. به همین خاطر دیگر زیاد من را بازجویی و کنترل نکردند.
یکی از آنها گفت: شوهرت کجاست؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: چطور نمی‌دانی؟ سعی کردند من را بترسانند که باز گفتم: نمی‌دانم. گفت: مدرسه رفاهه؟ اینها همسایه بغلی‌مان همان تقوی را گرفته بودند که آن بیچاره هم گفته بود آقای‌رجایی در مدرسه رفاه است. رفتند مدرسه رفاه در زده بودند آن خانم سرایدار آنها راه نداده بود و گفته بود: این‌جا اصلا مدرسه نیست. البته به او هم آموزش داده بودند که اگر مامورها آمدند چه بگوید. مدرسه رفاه واقعا جایی سیاسی بود. گفته بود نه این‌جا مدرسه نیست. مدتی بود که تابلوی شرکت سهامی خاص را سردر آن‌جا زده بودند. خانم سرایدار هم گفته بود این‌جا فقط یک شرکت تعاونی است که تابلویش هم نشان می‌دهد. بله ببینید اصلا آقای رجایی کاری با این‌جا ندارد. تازه، شب هم هست و دلیلی هم ندارد که من در را باز کنم. و سرانجام در را باز نکرده بود. اینها هم که باورشان شده بود، رفته بودند. حالا یا باورشان شده بود یا نه، به‌هرحال به شهید رجایی دسترسی پیدا نکردند. اگر ساواکی‌ها می‌رفتند توی مدرسه و آن‌جا را می‌گشتند، شاید چیزهای مهمی گیرشان می‌آمد. تازه، آقای رجایی و شهید بهشتی و دیگران قبلش آن‌جا جلسه داشتند. اگر آن‌جا می‌رفتند خیلی چیزها لو می‌رفت و خیلی مسئله عوض می‌شد.
ساعت 5/11 شب بود که شهید رجایی به خانه آمد. ساواکی‌ها که احساس‌شان این بود که یک چریک را می‌خواهند دستگیر کنند، سر چهارراه و کوچه‌ها مسلح کمین کرده بودند و تا ایشان به خانه آمد سریع دستگیرش کردند. از همان اولین لحظاتی که ایشان به خانه وارد شد، متوجه شد موضوع از چه قرار است. از همان ابتدا شروع کردیم پیغام‌هایی را که قرار بود به من بدهد تا به دیگران بدهم و چه کارهایی باید بکنم. از فرصت‌های کوتاهی که پیش آمده بود و آنها سرشان گرم بازرسی خانه بود، و چون من را هم آدم نادان و ساده ‌لوحی فرض کرده بودند، دیگر حساسیت نشان نمی‌دادند. به همین دلیل راحت حرف‌های‌مان رد و بدل می‌شد. وقتی که شهید رجایی به خانه برگشت، من مثل زنی که ترسیده و به شوهرش پناه می‌برد، این‌جوری درکنار شهید رجایی قرار گرفتم که یعنی دیگر از اینها می‌ترسم. شهید رجایی توی این فاصله حرف‌هایش را به من می‌گفت که پیغام‌هایی داشت و شماره تلفن. تعدادی شماره تلفن و نوشته‌هایی بود که انداخت زمین و من سریع پایم را گذاشتم روی آنها که بعد برداشتم.
بعد از آن خانه ما چهار - پنج ماه زیرنظر بود. یعنی آنهایی که خانه را کنترل می‌کردند خیلی ناشی بودند و ما می‌فهمیدیم که زیر نظر هستیم. من این چیزها را که توی خانه دفن کرده بودم، یک خورده جای‌شان را تغییر دادم که از آن مشکوکی در بیاید. چهار - پنج ماه بود که من باید مدارک را می‌بردم و به خانم «افراز» تحویل می‌دادم. من رابط بین خانم افراز و شهید رجایی بودم که با او از روی رمزهای قرآنی و رمزهایی دیگر که به ما یاد داده بودند که اگر مثلا زندان افتادیم نتوانیم لو بدیم و اینها را چه کار باید بکنیم.

* خانم افراز کی بود و چه نقشی در مبارزه داشت؟
- ایشان با شهید رجایی همکاری می‌کرد. او مثل شهید رجایی با سازمان مجاهدین همکاری داشت ولی عضو سازمان نبود. سرنوشتش هم هیچ معلوم نشد هنگامی که درون سازمان مجاهدین بر سر مارکسیست شدن برخی سران‌شان درگیری‌های داخلی پیش آمد که مجید شریف واقفی و صمدیه لباف کشته شدند. او هم که با عقاید مارکسیستی مخالف بود، گرفتار همان درگیری‌ها شد. من از مجموعه رفتار و صحبت‌هایش می‌فهمیدم که می‌خواهند برای او هم صحنه تصادف بسازند.
بعداز یک سال که شهید رجایی را بازداشت کردند، من با اینها قطع ارتباط کردم؛ اما توی این مدت می آمدند و کتاب هایی پشت در خانه مان می گذاشتند و می رفتند. من آن کتاب ها را مطالعه می کردم می دیدم همه اعتقادات اینها کمونیستی است و از تویش بی دینی در می آید. توی شک و تردید بودم که خدایا من که با اینها ارتباط نداشتم، با کمونیست ها کاری ندارم، چه جوری این کتاب ها را این جا می آورند؟ از کجا می دانند خانه ما کجاست؟
توی همین کارها بودم، توی این فکرها بودم که تغییر موضوع اینها مشخص شد. فهمیدم که از اینها بوده. تغییر موضع که دادند، من بو برده بودم. درصدد بودم که جدا بشوم. نقشه می کشیدم و اینها با اطلاعی که از مخالفت "صمدیه لباف" و"شریف واقفی" در مقابل مواضع کمونیستی شان داشتند، این بلا را سر آنها آوردند که کشتندشان. من دنبال این بودم که خودم را در حد بریده و وابسته به بچه های مذهبی نشان بدهم تا بلایی که سر آن دو نفر آوردند، سر من نیاورند و جان سالم بدر ببرم. توی این فکرها بودم که اتفاق میدان منیریه پیش آمد که خود "بهرام آرام" از عوامل تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق، در درگیری منیریه کشته شد. صدیقه رضایی هم تحت تعقیب ساواک بود که قرص سیانور خورد و خودش را کشت.
اصلا تغییر مواضع دادند و کمونیست شدند. طوری بود که هر کدام اینها می رفتند توی زندان، اعتقاداتش عوض می شد. صدیقه رضایی وضعش خیلی خراب بود با بهرام آرام. دیگر یک طوری شده بود که وقتی راجع به علی (ع) با آنها بحث می کردم، نمی توانستند بپذیرند. اصلا اسلام را دیگر قبول نداشتند چه برسد به مرجعیت. البته آن موقع که ولی فقیه مطرح نبود، راجع به مرجعیت حرف می زدیم که ما باید مقلد باشیم یا مرجع باشیم؛ اصلا اینها به نظرشان ما عفب افتاده بودیم وارتجاعی فکر می کنردیم. توی ذهن شان این بود. برخوردشان این جوری نشان می داد.
بله حالا باید این را هم بگویم که من متوجه موضوع بودم که اینها اگر از افکار وعقاید ما مطلع بشوند، خلاصه سر ما را زیر آب میکنند. این هم باز کار خدا بود. منظورم این است که حوادث ختم شد به اوج گیری و انقلاب و من هم رابطه ام با آنها قطع شد و آنها از بین رفتند.

* آقای رجایی چه زمانی از زندان آزاد شد؟
- سال 1357 چند ماه قبل از پیروزی انقلاب که همه زندانیان سیاسی را آزاد کردند.

* چه حکمی برای ایشان بریده بودند؟
- به نظرم حکم اول پنج 5 سال بود که چهار سال در زندان بودند که انقلاب پیروز شد و آمدند بیرون. ولی آن زمان این‌گونه معمول بود که هر کسی را که می‌بردند دادگاه، بعد شکنجه تمام می شد. این جوری بود که می بردند دادگاه، دو ماه طول می کشید دادگاه اول تا دادگاه دوم؛ محکومیت مشخص می شد می بردند زندان قصر ملاقات می دادند. ما دادگاه اول که شد دیدیم طول کشید. طبق روال عادی برای همه نیست نگران شدیم چیه؟ چرا ایشان دادگاهش تشکیل نمی شود. رفتیم وکیل شان را که البته تسخیری بود، دیدیم و باهاش صحبت کردیم. آن هم بعضی وقت ها یک سری جواب های سر بالا می داد و گاهی هم یک خورده دلگرمی می داد. خلاصه ما بلا تکلیف بودیم نمی دانستیم چه اتفاقی این وسط افتاده که این دادگاه دوم تشکیل نشده. من حدس می زدم که شاید یک جریانی رو شده، اما نمی دانستم چیه که این دادگاه دوم ایشان چرا تشکیل نشده. بعدا فهمیدم که موضوعش این بود که منیره اشرف زاده که اینها در بیرون مسلمان بودند، رفته بودند زندان کمونیست شده بودند. این جوری بود آن روزها. کسانی که می رفتند زندان یا این جوری می آمدند. بر اساس همان چشم وهم چشمی بود. هیچ اعتقادی نداشتند. اصلا یک دفعه برای این که بگویند ما هم بزرگ شده ایم، مهم شدیم، مثلا یک چیزی می نوشتند م یزدند به دیوار که ما از امروز به محتوا رسیدیمف دیگر نماز نمی خوانیم و به شریک احتیاج نداریم.
مرسوم بود این جوری هر کس می خواست بزرگ بشود، روی چشم و هم چشمی این کارها را می کرد. به هر حال این اشرف زاده هم رفت زندان و کمونیست شده بود. چون آقای رجایی در بیرون با کمونیست ها ارتباطی نداشت و کار نمی کرد، به اشرف زاده گفته بودند:
تو اگر راجع به رجایی اطلاعاتی داشته باشی و بگویی، ما در حکم تو تخفیف می دهیم.
چون محکوم به اعدام بود، تخفیف تبدیل به حبس ابد می شد که او هم هر چی درباره رجایی می دانست گفته بود. به همین دلیل شهید رجایی را دوباره بردند زندان زیر شکنجه. بعد از دوسا ل که بگو ببینیم چی شده، تو یک چیزهایی می دانستی و نگفتی، اگر آن موقع گفته بودی چنین می شد، چنان می شد؛ و خلاصه مدتی هم باز ایشان را می برند زیر شکنجه.

* آقای رجایی اسلحه هم داشت؟
- نه خودش با اسلحه کار نمی‌کرد ولی برای دیگران نگه ‌داری می‌کرد.

* بعد از انقلاب چی، اسلحه حمل می‌کرد؟
- نخیر.

*سال 1360 که ترورها زیاد شده بود چه‌طور؟
- خب آن موقع دیگر لازم بود که داشته باشد.

* اسلحه را همراه داشت، یعنی همیشه در کمرش بود؟
- من کنجکاوی نمی‌کردم چون کم‌تر می‌دیدمش. البته محافظ هم داشت. خودش خیلی دنبال اسلحه نبود اما دوست داشت و خودش هم آموزش اسلحه دیده بود و به ما هم آموزش داده بود. ایشان مقید بود که ما باید آموزش نظامی ببینیم، چه زن و چه مرد. تا بتوانیم به دفاع از خودمان بپردازیم.

* از همان قبل از انقلاب تا شهادت ایشان، خانه تان خیابان ایران بود؟
- تا حدود سال 1375 آن جا بود.

* موقعی که ایشان رئیس جمهور شد، مشکلی نبود برایتان که مثلا به خاطر مسائل حفاظتی، خانه تان راعوض کنید؟
- چرا همان اوایل ریاست جمهوری یا نخست وزیری ایشان، آمدند منزل ما را گفتند عوض کنید. خب شهید رجایی موافق نبود اصلا خونه را تغییر بدیم. گفتند که حالا شما در خطر قرار گرفتین در وضعیت خطر هستید و باید امنیت داشته باشه این‌جا و اون پنجره ها را اگر برید ببینید همین الآن هم دست نخورده باقی مانده و جالبه آمدند این توری های سیم های معمولی خریدند با میخ ساده میخ کردند به دیوار ظاهرش هم مثلا بله فنی باشه بعد چشمی روی در کار گذاشتن.

* محافظ ها داخل خانه می ماندند ؟
- بله هر وقت شهید رجایی می آمد خونه محافظینی بودند که می آمدند.

* شب‌ها محافظ‌ها کجا می‌خوابیدند؟
 - در زیر زمین خانه. در خانه‌مان زیر زمین متروکه‌ای بود که بیچاره‌ها، تخت گذاشته بودند که رطوبت زمین اذیت‌شان نکند و آن‌جا می‌خوابیدند.

* حاج خانم، شما موقعی که شهید رجایی نخست وزیر و مخصوصا رئیس جمهور شد، چه احساسی پیدا کردید؟
- بار سنگینی روی دوشمون احساس کردیم که حالا وظیفه خودمون می دیدیم تا می تونیم انتظارات مون رو از ایشان به حداقل برسونیم که ایشان بتونه به کارش برسه. خوشحال بودم که الحمدلله انقلاب پیروز شده. اصلا من بیشتر به انقلاب فکر می کردم تا زندگی شخصی. بله فقط انتظاری که از ایشان داشتم این بود که بعد از چهار سال که از زندان اومده بیرون، دلم می خواست بشینم کنار هم حرف بزنیم. وقتی هم به من داده بشه که راجع به تربیت بچه ها و مخصوصا پسرم بگم. ببینن این چهار سال چه گذشته چی نگذشته، حالا باید چیکار بکنم. هیچ فرصت نشد. یک روز که ایشان همین جوری از در می رفت بیرون، همان طور عادی گفتم: آخه اینم شد زندگی؟ من می خوام راجع به این بچه ها با شما حرف بزنم صحبت دارم ... خندید و شوخی کرد و گفت که اصلا ما زندگی نمی کنیم. واقعا نشد. هیچ نپرسید. هیچ اصلا فرصت نشد ما با هم حرف بزنیم. حتی ایشان از همکاری من با آقای ابوترابی خبر نداشت . آقای "علی اکبر ابوترابی" که در جنگ اسیر شد و فعلا نماینده مجلس است. یک بار فقط وقتی به دیدار ایشان در زندان رفتم، از من سوال کرد تو الآن با کی کار می کنی؟ چه جوریه وضعتت؟ گفتم با یک گروه جدیدی همکاری می کنم. آن جا که نمیشد آشکارا حرف زد. همان طور رمزی و دست و پا شکسته گفت که حالا فعلا دست نگه دار. خیال کرد با یک گروه جدید مثلا مشکوک دارم مبارزه می کنم. گفت دست نگه دار. اصلا ارتباطت را قطع کن دیگه. آن جا فرصت نبود بگم کی هست، گفتم: نه اون گروه غیر از اینها هستند، که بعد از شهادت "سید علی اندرزگو" بود که آقای ابوترابی یک گروه جدید تشکیل داده بود که با ایشان فعالیت می کرد. منظورم این بود که توی آن چهار سال از کجا آوردید خوردید، چکار کردید، با کی همکاری کردید؟
اینها لطف خداست. واقعا من از طرف مدرسه رفاه دعوت به همکاری در کار فرهنگی شدم که قرآن ودینی تدریس می کردم برای بچه ها. با این که مدرکش را نداشتم. دیگه دنبال این بودم که خودم یک کار شخصی درست کنم تا از اون طریق زندگی مان را اداره کنیم. و البته خب بودند کسانی هم که شهید رجایی به آنها پول قرض الحسنه داده بود که اینها می آوردند پس بدهند.  فکر می کردم هدیه است، می خواهند ببخشند. ولی گفتن نه، این پولی است که ایشان داده. بعد معلوم شد که قرض الحسنه داده بوده. البته خب حالا این تا چهار سال کفاف نمی کرد، اما یک مبلغی هم در ماه در حد رفع نیاز، شهید باهنر می اوردند به ما می دادند. اما بیشتر که وارد این کار شدم، همه را می دادم به برادر شهید رجایی. آن جا سرمایه گذاری می کرد یک مبلغی که از در آمد آن برای زندگی ما تامین می شد.
این جوری بگم گهگاهی که شهید باهنر دادن مبلغی که شهید رجایی طلب داشت اینها را به من داده بودند حدود 80000 تومان شد تا شهید رجایی از زندان در آمد بیرون، من اینها را می دادم به برادر شهید رجایی ایشان کار می کردند و از درآمد آن ماهانه به ما یک مبلغی می دادند ویک مبلغی هم که هر چی کار می کردم با آن زندگی مان را اداره می کردیم. بد نیست این‌جا بگم همان مبلغ هم که برادر شهید رجایی به صورت ماهانه به ما داده بود، بعد از شهادت شهید رجایی دیدم که 30000 تومانش را داده بودند وجوهات، ده هزار تومان هم به جنگ کمک کرده بود، بقیه اش هم خرج مراسم شهید رجایی شد.

* کی این پول را به جنگ کمک کرده بود؟ اخوی شهید رجایی؟
- برادر شهید رجایی به اجازه شهید رجایی بله به اجازه شهید رجایی داده بود؛ منتها بعد از شهادتش وقتی آمدند به ما تحویل بدهند، این جوری صورت به ما دادند.

* شهید رجایی شما را توی خانه چی صدا می کرد، چه لفظی بکار می برد؟
- تنها که بودیم اسم شخصیم را بکار می برد، اما توی جمع میهمان ها با عنوان و اضافه صدا می کرد. خانواده ام اسمم همین جوری گذاشته بودند پوران. اسم شناسنامه ام رو باید دقت کنید. ازدواج که کردم، اسم یکی از خواهرهای شهید رجایی عاتقه بود؛ یک خواهرش هم حاجیه. من روز عید قربان به دنیا آمدم توی خانه به من می گفتند حاجیه ولی توی شناسنامه ام عاتقه است؛ این باعث شده بود که شهید رجایی گفت هر وقت به هر کدام از این اسم ها صدایت بکنند، چون چون خواهرهای من از این اسم ها دارند، ممکنه اشتباه بشه، پس اسم فلانی را بگذاریم پوران.

* کی این اسم را گذاشت روی شما؟
- والله به نظرم مادرشان. این اواخر دیگه نمی دانم این جزئیات اصلا خوبه بگم یا نه؟ من یک دختر عمویی دارم که همسن و سال خودم و همبازی خودم بود. نمی دانم حالا بگم چقدر خاصیت داره گفتنش. ایشان اسمش توران بود؛ بر وزن آن گفتند این هم پوران باشد. ما همزمان با فاصله کم ازدواج کردیم ایشان هم عروس زن عمویم شده بود. یعنی ارتباط خیلی نزدیک بود. همه جا با هم بودیم. بر وزن اسم او، من هم گذاشتند توران. من هم مخالفت نکردم.
برای همین در جمع، من را پوران خانم صدا می کرد.

* شما چطور ایشان را صدا می کردید مثلا ایشان را حاجی صدا می زدید؟
 نخیر با احترام صدا می زدم. همیشه می گفتم آقای رجایی .

مکه نرفته ایشان نه ؟
نخیر عرض کردم اون موقع چهار هزار تومن بود مکه ایشان واجب الحج شده بودن که امام وقتی تحریف کردن چیز تحریم کردن ایشان نرفتن مکه تا زمانیکه وصیت کرده بودن برادرشون حج ایشان رو انجام دادن.

* آقای رجایی به حج رفته بود؟
- آن موقع هزینه حج 4 هزار تومان بود و ایشان واجب الحج شده بود ولی چون مقلد امام بود وقتی سازمان اوقاف افتاد دست شاه، امام تحریم کرده بودند حج را و ایشان حجش را تعطیل کرد. این جور مقلد حضرت امام بود. نرفت و وصیت کرده بود که برادرش حج ایشان را بجا آورد.

اسم فرزندانتان چیه؟
 اولی جمیله ، دومی حمیده ، سومی کمال الدین.
جمیله بر اساس صفت خدا که جمیله، و "جمیله بوپاشا" که دختر مبارزه الجزایری بود. چون سالی بود که این به دنیا آمد، مبارزه الجزایر به پیروزی رسیده بود که ایشان کتاب های آن را می آورد می خواندم. خدا رحمتش کند واقعا اینها همه برای من ارزش بود. من را حتی به ملاقات زندانی هایی می برد که من اصلا هنوز هیچی نمی دونستم. یادمه آقای طالقانی زندان بود و مهندس بازرگان و سحابی.
اینها زندان بودند شهید رجایی من را برای دیدار اینها زندان می برد. ملاقات می کردیم می خواست با جو زندان آشنا کند که اگر خودش افتاد زندان، برای من سخت نباشد.

* داشتید می گفتید اسم بچه هایتان را به چه مناسبتی گذاشتید؟
 حمیده را هم به خاطر صفت خدا باز هم خیلی از صفات خدا دوست داشت. کمال راهم باز براساس صفات خدا.

* لطفا یک مقدار از وضعیت ساده زیستی ایشان تعریف کنید، مخصوصا موقعی که رئیس جمهور بود تا شهادتش. چیزهایی که فکر می کنید تا حالا گفته نشده مثلا ایشان به خورد وخوراک وغذای متنوع اهمیت می داد؟
- اصلا، نخیر اصلا؛ اتفاقا یکی از ملاک های ارز شی ما این بود که از اوایل زندگی تا اون موقع که ایشان به شهادت رسید، وزن ایشان همان وزن اون موقع بود. این قدر محاسبه شده غذا می خورد. فقط اوایل زندگی مان ایرادش این بود که چون دندان های سالمی نداشت، اگر مثلا غذا خشک بود راحت نمی توانست بخورد یا اگر یک وقت شنی چیزی توی غذا در می آمد، خیلی بهش سخت می گذشت؛ اما عجیب این جا بود که با این روحیه ایشان و سخت گیری اش، به خانواده سخت گیری نمی کرد. البته ما حساب دست مان آمده بود. دیگر به این مسائل هم توجه نمی کرد تا این که حتی رئیس جمهور که بود، غذای سپاه را می خورد. غذای سپاه هم می دانید که تویش چقدر آشغال و نمی دانم از این شن ها پیدا می شد؛ ولی ایشان برای این که همه یک جور غذا بخورند و یعنی همسطح باشند، با آنها غذا می خورد. در طول زندگی مان هم باز میگم اوایل نوع غذا که حالا بالاخره بعضی غذاها به ذائقه آدم نمی خورد، بعضی ها می خورند ولی ایشان به تدریج می رفت به سمتی که آن غذایی هم که به ذائقه اش نمی خورد خودش را وفق می داد با شرایط غذا. ولی خب مسلما هر کسی به یک سری غذاها علاقه بیشتری دارد، ایشان هم داشت نسبت به بعضی غذاها علاقه داشت اما پر خوری هیچ وقت نمی کرد. هیچ وقت. بعد به یک مرحله ای رسیدیم از خودسازی و تهذیب نفس که ایشان دیگر مصمم بود شب ها غذای ساده می خورد. به هیچ عنوان غذای سنگین نمی خورد.

* میهمانی هم می دادید؟
- اوه، چه قدر عجیب. خوب شد سوال کردید. اصلا این را هیچ جا نگفتم. من اولین دفعه ای است که می خواهم بگم ایشان مقید بود به این که فامیل را دور هم جمع کند. سالی یک مرتبه را حتما ما میهمانی داشتیم. اگر دو مرتبه سه مرتبه نبود؛ به بهانه های مختلف از جمله شب 27 ماه رمضان چون سالگرد پدر ایشان بود، به احترام پدرشان ما افطاری می دادیم . بله.

* افطاری مفصل بود یا ساده بود؟
- نه، همیشه سعی می کردیم که بر اساس همان رسم و رسوماتی که در جامعه بود عمل کنیم. ولی ایشان به یک جایی رسید این اواخر پیش از این که زندان بره، میهمانی های عمومی را آن جوری می داد اما یک میهمانی خاص هم در مقابل که جلسه با ید اسمش را بگم، در مقابل آن میهمانی اصلی که سالانه می دادیم و از آن چیزی کم و کسر نمی کردیم، قرار داد که این میهمانی آموزشی باشد. که به جوان های فامیل بفهمانیم که اولا جوان های فامیل را دور هم جمع کنیم چون همه پراکنده بودند. مثلا رویشان نمی شد بروند همدیگر را ببینند یا همراه پدر و مادر این ور و آن ور نمی رفتند. ایشان جلسه را ترتیب داد که به اینها آموزش ساده زیستی بدهد و این که دور هم جمع شوند و دیدار داشته باشند. صله ارحام بجا بیاورند ضمن این که این طوری هست، با هم تبادل نظرهایی هم صورت بگیرد. کم کم این را به طرف مقدم ترین هدفی که داشت کشید. به سمت این که در آن جلسه قرآن هم خوانده می شد، حرف های فرهنگی سیاسی اجتماعی هم گفته می شد. داشت می رفت که شکل بگیرد. خیلی جالب بود. آن وقت شام توی آن جلسه اولین دفعه از خانه خود ما شروع شد. مثلا لوبیا پخته می دادیم که غذای ساده ای بود و تهیه اش آسان بود؛ یا یک ساندویچ می گذاشتیم سر سفره فقط مثلا یا حالا مثلا شربتی، دوغی که از گلویشان بره پایین. دیگر بیشتر از این هیچی نبود. می گفت این جوری بکنید که مادرها به زحمت نیفتند یا همسران به زحمت نیفتند که این جلسات بتواند ادامه پیدا کند. اما متاسفانه ایشان افتاد زندان و این جلسه هم کم کم به صورت یک میهمانی در آمد و تشریفات. به یک اوجی رسید از تشریفات. به چشم وهم چشمی که دیگر تعطیل شد.

* جلسه توی خانه شما برگزار می شد؟
- نخیر، سیار بود.

* موقعی که ایشان نخست وزیر یا رئیس جمهور شدند چه تفاوتی توی توقعاتشان، برخوردها شان یا خواسته هایشان پیش آمد؟
- توقعات ایشان از ما یا توقعات ما از ایشان؟

* ایشان ازشما، از مردم و از شما؟
- ایشان هیچ انتظاری از ما نداشت بلکه احساس وظیفه و کار می کرد؛ به طوری که یک شب، چون کم همدیگر را می دیدیم، یک شب ایشان آمد خانه، یک شب که تازه حالا بعد از مدت ها می آمد خانه، به اندازه نمی دونم قطر 30 و 40 سانتی متر بیشتر شاید گاهی پرونده همراهش می آورد خانه بررسی کند. حالا مثلا ساعت 11و 12 شب بود. اصلا دیگر یک وقت ها چرت می زد. زمانی که وزیر آموزش و پرورش بود، یک شب همین طوری که اینها را بررسی می کرد، چرت می زد، بچه ها آمدند و خوشحال بودند از این که بابایشان آمده خانه. حالا دورش نشسته بودند حرف می زدند؛ من دلم سوخت، هم برای بچه ها، هم برای ایشان که توی این حالت دارد ورقه صحیح می کند. بچه هاهم انتظار دارند که مثلا بابایشان به آنها توجه کند.

* وزیر آموزش پرورش بود ورقه صحیح می کرد؟
- ورقه نخیر، رسیدگی به پرونده های اداری گزینشی بود. می گفت نیروهای حذفی که ضد انقلاب بودند نباید توی فرهنگ بمانند. به طوری که من یک شبی وایسادم نگاه می کردم دیدم اینها را آقای رجایی برایشان 5 سا ل ارفاق و6 سا ل می زد که مثلا بازنشست کند. بعد من می گفتم آقای رجایی چیکار می کنی این همه مثلا ارفاق؟ می گفت: بعضی ها را باید تخلیه کرد، بهشان پول بدهیم ازشان هم خواهش کنیم تمنا کنیم نباشند توی آموزش و پرورش. یک همچین وضعیتی بود.
بچه ها نشسته بودند با ایشان حرف می زدند، من دیدم ایشان چرت زد. همچین در حال بررسی پرونده ها چرتش برده بود که دلم سوخت. به بچه ها گفتم، اشاره کردم بچه ها بگذارید باباتون بخوابد، خسته اس بخوابه. ایشان حس کرد بچه ها حرفشان قطع شده، حس کرد، گفت: نه بگذار بچه ها حرفشان را بزنند ... کاملا احساس می کردم هم می خواهد به کار و مسئولیتش برسد، هم بچه ها را جواب گو باش. خلاصه احساس کرد که بچه به او نیاز دارند. بلند شد رفت دست و صورتش را اب زد و آمد نشست به بچه ها گفت بگید بچه ها حرف هایتان را بزنید.

* چه صحبت هایی رد و بدل شد؟
- دیگه حالا دقیقا یادم نیست چی گفتند. من چون رفتم دنبال کارم. کار داشتم توی آشپزخانه. بله رفتم دنبال کار خودم.

* این دورانی که رئیس جمهور بودند، در رفت و آمدشان و یا خصوصیات اخلاقی شان هیچ تغییری حاصل نشد؟
- اصلا. نخیر. خوب سوالی بود. اتفاقا ایشان عجیبه مثلا این حرف شاید کم تر جایی گفته شده باشد که ایشان با همان بجا آوردن صله ارحام که خیلی اهمیت می داد، در همه طول زندگی مان همیشه به همان روال خانه خواهران شان سر می زدند؛ بدون تشریفات. با یه یه ماشین فقط می رفتند. همان طور معمولی. دم در هیچ کس نمی فهمید. به همین شکل قزوین رفتند صله ارحامشان. به فامیل ها در قزوین سر زدند هیچ کس نفهمید.

* مدل ماشین چی بود؟
-  معمولی، ماشین معمولی. حالا دیگر من همراه ایشان یک دفعه رفته بودم همیشه که نبودم.

* چرا شما همراهشان نمی رفتید؟
ایشان از فرصت هایی که پیش می آمد، برنامه ریزی هایی می کردند. چون ارحام، می خواستند صله ارحام بجا بیاورند دیگر خواهران شان، دختر دایی، دختر خاله، پسر دایی، از این حرف هایی که اگر می خواستند با من هماهنگ کنند موفق نمی شدند.

* شما در دوران ریاست جمهوری با ایشان مسافرت نرفتید؟
- نخیر.

*  ایشان بچه ها را نمی برد تفریح و گردش؟
- خیر. قبل از انقلاب چرا. ایشان معتقد بود باید بچه ها را ببرد گردش. ماها را هم ببرد. من خیلی اهل گردش نبودم وگرنه ایشان معتقد بودند و وقتی می دید من کوتاهی می کنم، خودش بچه ها را بر می داشت می برد.

* بعداز انقلاب به بچه ها رو پارک می برد؟
نه. دیگه اصلا بعد از انقلا ب ایشان وقت نداشت سرش را بخاراند. بعد از انقلا ب با قبل از انقلاب خیلی فرق داشت. ایشان آن موقع به نظرش می آمد باید تمام همتش را برای انقلاب بگذارد. یعنی واقعا این طوری کرد. که دیگر الآن انقلا ب شده و همه فداکاری می کنند ما هم یکی از آنها، و باید با تمام وجود برای انقلا ب باشیم. یادم است اوائل هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود یا بعد از پیروزی بودف خانم "اعظم طالقانی" به ایشان پیشنهاد داد و گفت: آقا، شما از بهترین افرادی هستید که در زندان با منافقین درگیر بودیدف بیاید در رابطه با منافقین یک جزوه ای منتشر کنید.
 حالا این‌جا می گویم خانم طالقانی این را گفت، بعدش که این جوری نبود؛ حالا باید اسم ایشان را این‌جا بیاورم تا سوءاستفاده نشود که بگویند بله من از اول با اینها مخالف بودم. توی آخرین نطق قبل از دستوری که ایشان در مجلس کرد، حمایت کرد از آن.
آمد گفت که شما یک جزوه ای بدهید بیرون. شهید رجایی گفت: الآن وقت این حرف ها نیست. آنها باید خودشان خودشان را بشناسانند به مردم. یا شناخته می شوند. الآن وقت این است که کار کنیم. تمام هم و غم مان این باشد که برای این مردمی که خون دادند وهستی شان را گذاشتند، کار کنیم.
این بود که پرداخت به این مسئله. یعنی به نظرش آن کار، کار عبث می آمد.

* ایشان چند دست لباس داشت توی خانه؟
- در طول زندگی ایشان، زندگی مان تو این بیست سال، سه دست یا چهار دست لباس دوختند که توی نوع پوشیدن این کفش و لباس، مو را از ماست می کشید. بیرون می آمدند، چنان مقید بودند پیش لباس رسمی بپوشند. هی چوقت با لباس زیر توی خانه پیش میهمان نمی آمد. لباس هایی را که کهنه می شد یک درجه دو درجه کهنه می شد، بیرون نمی توانست استفاده کند، می گذاشت برای میهمانی که توی خانه می آمد لباس های رسمی بپوشد. کفش مثلا برای کوه می خواست برود، یه جفت کفش قبلی ها که کهنه شده بود وارفته بود پاره پوره ها را می گذاشت تخت می انداخت برای کوه. کفش نو را فقط برای محل کارش می گذاشت. این باعث شده بود که ایشان در حداقل لباس هزینه کند. این جوری بگم در طول سال حداقل هزینه را برای لباس می کرد یا پوشاک یا کفش هر چیزی.

* برای خانواده چطور؟
- برای ما سخت نمی گرفت. اما خب من هم آدمی بودم که راهی نمی رفتم که خیلی لازم باشد که سخت بگیرد. مثلا طوری بود که دیگر توی یک سیری افتاده بودیم که حالا من به آن شدت نبودم، اما در حد مهم ضرورت ها پیش می رفتم. نیازهای حالا سخت، البته حالا اذیت می کردیم ایشان را. ایشان هم خیلی واقعا بزرگواری می کرد. هنوز من به آن جا نرسیده بودم که از قید خارج بشوم. گاهی ایشان را می بردم بازار. یکی دو دفعه البته می گم زود همه اینها مدتش کوتاه بوده، برای لباس خریدن. سخت یک چیزی را انتخاب می کردم. روی آن سلیقه خاصی که داشتم، می بردم ایشان را می گرداندم تا لباس برای خودم و بچه ها بخریم. اوایل جوانی ام بود ایشان نمی گذاشت من تنها بروم خرید. همراهم برای خرید می آمد. این بود که یک دفعه ایشان را برای خرید از صبح تا ظهر من بردم گرداندم تا یک تیکه لباس برای خودم و برای بچه ها که قرار بود در یک عروسی شرکت بکنیم، بخرم. ایشان خیلی زیر فشار بود. حس می کردم اما به زبان نمی آورد.  ظاهر را حفظ می کرد که حالا ما، می گذاشت به حساب جوانی من بالاخره اما خودش از این که این همه وقت صرف بشود سر خرید یک لباس، رنج ببرد. کاملا این را در رفتار و کردارش می دیدم اما بروز نمی داد خودم ولی شرمنده می شدم . اما باز دلم می خواست بالاخره آن چه که دلم می خواست بشود. یک روز یادم است یک همچین اذیتی کردم.

* چطوری بود؟
- همین دیگر. بردمش ایشان را می گم من جوان بودم بچه ها کوچک بودند.
* عمدا این کار را کردید؟
- نخیر، عمدا قصد اذیت نداشتم. خیلی بد سلیقه بودم و سخت هر چیزی را می پسندیدم.

* برای بچه ها ایشان لباس می خرید یا شما؟
- نخیر باید روی سلیقه من باشد. ایشان همراه من می آمد که می گم جوان بودم و نمی خواستم تنها بروم خرید. وگرنه بعد از چند سال، دیگر تنها می رفتم. اصلا خودش نظر نمی داد توی لباس بچه ها. می گم سخت گیری برای ما اصلا نداشت. در خورد و خوراک اصلا سخت گیری نداشت. بهترین برنج را می خرید، بهترین روغن را می خرید برای ما. بهترین مواد غذایی را می خرید. جعبه جعبه توی خانه میوه می آورد. سخت گیری ها همه همیشه روی خودش بود. مثلا  ما را هر جا می برد، با تاکسی می برد یا با سواری، ولی خودش با اتوبوس یا پیاده می رفت. این جوری بود. صرفه جویی هایی خاص این جوری داشت.

* نسبت به پوشش بچه ها مثلا دخترها حساسیت داشت یا نه؟
- فقط می گفت بی بند و بار نباشند، پوش شان محفوظ باشد.

* دخترها چادری بودند؟
- به سن بلوغ رسیده بودند آن موقع. البته آن زمان تا دوم - سوم دبستان بچه ها را بی چادر می فرستادند حتی مذهبی ها؛ اما برای این که بچه ها بقیه بچه ها احساس حقارت نکنند، مدرسه رفاه که می رفتم یک نوع پوشش خاص من طراحی کردم. آنها هم طرح من را برای پوشش بچه ها پسندیدند. پوششی که طراحی کردم مثل مقنعه های الآن بود منتها با یک مدل خاصی که مثل کلاه بود که وصل بود به مقنعه می ریخت تا این‌جای شانه بچه با روپوش وشلوار. تا 9 سالگی بچه ها این جوری پوشش داشتن، بعدش چادر بود.

* آخرین خواسته شما از آقای رجایی قبل از شهادتش چی بود؟ چه چیزی خواسته بودید، مثلا از او بخواهید که جایی بروید؟
- نخیر اصلا توی این مسائل چیز و بخر اینها نبودم. دیگر من از این خط در آمده بودم. می دانید سال 57 من اصلا خودم اعتقاد به این داشتم ...

* نه خب انسان ها یک خواسته هایی از همدیگر دارند!
- می گم خواسته های مادی این جوری نداشتم. من آن روزهای آخر یادمه که خواسته ام این بود.

* مثلا بخواهید از ایشان که در خانه بنشیند و یک ساعت با هم صحبت کنید؟
- چرا این را می خواستم. واقعا که با بچه ها حرف بزنه. گفتم توی صحبت هایم که این خواسته ام برآورده نشد؟ نخیر می گم. ایشان آن قدر وقت نداشت که ما با هم حرف بزنیم. من را ایشان یک روز دیدم. یک روز جمعه قرار بود یک جا که برنامه داشت برود. محافظین دم در منتظر ایشان بودند. ایشان آمده بود لباس عوض کند. توی خانه مشغول لباس پوشیدن شد که برود. گفتم: آقا رجایی - ده روز قبل از شهادتش بود – گفتم:
آقا رجایی، این وضع تروری که من می بینم و وضع و اوضاع، شما رو به این زودی به شهادت می رسونن. وصیت نامه قبلی شما هم که بدرد نمی خوره. دیگه شرایط عوض شده همه چی عوض شده. یک وصیت نامه جدیدی بنویس ...
ایشان چون عجله داشت باید می رفت به جلسه، یک ورقه کاغذ از آن دفترچه های ساده که افتاده بود من برداشتم گذاشتم جلوش. خودکار هم دادم. ایشان همین طور نشست هول هول این را نوشت تا یک قسمت رسید. گفتم:
آقا رجایی، راستی یادتون رفته حج رو بنویسین چون من ممکنه همزمان با شما یه وقت یه جای دیگه منم بمیرم، یه جور دیگه بشه دیگران خبر ندارن شما حج واجب دارین ...
اینه که دو تا امضا داره وصیت نامه اش. ایشان حجش را هم بعد نوشت. منظورم این است که این قدر کلی و خلاصه و فشرده وصیت نامه اش را نوشت. وقت ایشان این طور بود. همان اواخر، یک دفعه هم ازش خواستم و گفتم:
آقا رجایی، من در طول زندگی از شما چیزای مادی نخواستم، اما از شما می خوام بگین اون موقع که زیر شکنجه با خدا راز ونیاز می کردین چه احساسی داشتی؟
نگاه نگاه به من کرد. اینم نمی گفت. ایشان از شکنجه هایش اصلا حرف نمی زد. به زور از زبانش می کشیدم. نگاه نگاه به من کرد خندید. گفت:
مگه می شه همین چیز رو تعریف کرد؟
خواسته من این بود. دلم می خواست واقعا ببینم توی زندان با ایشان چه معامله ای کردند وایشان چه حالی داشت.

* کی می شد زیاد می خندید یا قهقهه می زد؟
هیچ وقت. همیشه لبخند داشت؛ اما شوخی می کرد. شوخ طبع بود. در حد همان که بگوید و رد بشود.

* شوخی هایش چی بود؟ چیزی را تعریف می کرد، یا مثلا با بچه ها بازی می کرد؟
- بله، توی کلاس شان هم از این شوخی ها داشتند. شوخی های خاص خودش بود. جدی بود. خودش نمی خندید. شوخی می کرد دیگران می خندیدند. خودش نمی خندید. مثلا یادم است خواهرم که از من بزرگ تر بود، و هنوز ازدواج نکرده بود می آمد خانه ما. آقای رجایی خیلی می گفت: خواهر خوبی داری به دلیل این که با وجودی که از تو بزرگ تره، هنوز ازدواج نکرده ولی نسبت به تو خیلی صمیمیه. بعد ایشان سعی کرد تمایل به اصطلاح احترام خاصی برای ایشان قایل باشد، بعد شوخی می کرد. ایشان می گفت "مهمان خانم" میهمان خانم اسمش راو گذاشته بود. با ایشان یک وقت ها مثلا شوخی های محبت آمیزی که توام با احترام بود که محبتش را احترامش را در لوای شوخی و صمیمیت نشان بدهد داشت. یا مثلا خواهری داشتم باز ایشان با او هم کمی شوخ طبعی داشت. با شوخی مثلا بعضی تیکه ها را جنبه آموزشی داشت می گفت که جنبه رضایت هم داشته باشد. اصلا این جوری بگم شوخی های ایشان همیشه در قالب یک آموزش ریخته می شد که با آن شوخی رضایت خودش را، احترام خودش را یا تذکر خودش را می رساند.
آهان این شوخی اش هم یادم آمد. شب دیر وقت بود که آمد خانه. ما خواب بودیم شب دیر خوابیده بودیم. من دراز کشیده بودم، خواب نبودم اما دراز کشیده بودم. بچه ها خواب بودند. صبح زود ایشان رفته بود. ساعت نمی دانم چند، اما این قدر می دانم که صبح زود رفته بود یک جلسه که برای دانش آموزان بود. برای قرآن گذاشته بودند مسابقه قرآن بود.
آن زمان ایشان رئیس جمهور بودند. توی آن جلسه از ایشان دعوت کرده بودند شرکت کند. آن شبی بود که ما رفته بودیم ان جا شب، آن جا مانده بودیم. آن جا یک اتاق کوچولویی بود، خیلی کوچولو. اتاق ساده ای بود که شهید رجایی خودش شب ها آن جا زندگی می کرد. یک تلویزیون بود، یک تخت. اصلا ایشان روی آن تخت و تشک نرم نمی خوابید. مدت ها بعد از دوران مسئولیت شان زمین می خوابیدند. می گفتند:
من باید یادم باشد من که رئیس جمهورهستم، در شبی که من راحت می خوابم، چه کسانی سرشان روی زمین است.
پتو هم نمی انداخت زیرش. می گفت: نباید یادم بره که از طرف چه کسانی رئیس جمهور شده ام.
فقط به زبان نمیگفت، عمل و حرفش همین بود. این بود که ایشان زمین می خوابد تا یادش نرود که رئیس جمهور است؛ در موقعی که ایشان رئیس جمهورهستند و حکومت می کنند، کسانی که سرشان روی زمین است.
بله خلا صه حالا بد نیست بگم که آن جا مبل هایی در اتاق بود که کهنه و چرک و کثیف بودند. با اصرار ما سرش را روی متکاهای آن مبل می گذاشت و می خوابید. اصلا آن جا لوازم خواب و بالش نبود. ما هم سرمان را روی همان مبل ها می گذاشتیم.

* صبح می خواست برود بیرون، موقع خداحافظی با بچه هایش روبوسی می کرد یا نه؟
- نه، آن طور کارها را نداشت، اما خداحافظی می کرد از بچه ها.

* آخرین بار کی ایشان را دیدید؟
- آخرین بار روزی بود که ما توی همان ساختمان نخست وزیری بودیم. صحبانه را آمد با ما خورد. آن وقت ده روز بود که رفته بودیم ریاست جمهوری، آن هم با دستور حضرت امام که ده روز قبل ایشان زنگ زده بودند که من امروز پیش امام بودم، امام فرمودند که خانواده ات را بیاور پیش خودت خیلی هم سختش بود. بعد گفت که حالا شما بساط تان را جمع کنید و بیایید بالا. خب من هم فکر کردم گفتم حالا بساط مان را که جمع نمی کنیم، چون منتظر بودیم که ایشان گفتند: دیگر امام گفت بروم، می روم. حالا بین خانه و این جا رفت و آمد می کنیم؛ چون امام فرموده اند. شب می مانیم اما نه به صورتی که اثاث بیاوریم و اینها.
به صورت میهمان رفته بودیم آن‌جا که تا ببینیم حالا تکلیف مان مثلا چه می شود. آن شب هم اتفاقا ایشان زنگ زد. دوباره زنگ زد گفت: فلانی من به اینها گفته ام اینها روزی یک وعده به من میوه بدهند، حالا شب شما می آید این‌جا، میوه اگر خوردید که خودتان می دانید، اگر حالا هر چه در خانه میوه دارید با خودتان بیاورید برای مصرف خودتان. ما هم خربزه داشتیم که با خودمان بردیم. اتفاقا فردا هم برای مان میهمان آمد. برای همان افرادی که از اقوام مان بودند و می خواستند ایشان را ببینند، با همان خربزه پذیرایی کردیم.

* در مورد شوخی شان داشتید می گفتید:
- آها شوخی بله؛ ایشان از آن مراسم برگشتند خانه. گفت: بچه ها شما خوابیدید؟ من رفتم یک جلسه ای مثلا بازدید کردم، مثلا دیدم.
حالا من کلام شان را یادم نیست. خواب آلود بودم نفهمیدم. اینها را دیدم.
شما هنوز خوابید؟ پاشید پاشید ...
همیشه با بچه ها شوخی می کرد. این جوری بود که وقتی می آمد مثلا بچه ها را برای نماز بیدار کند، آنها را ماساژ می داد و بیدار می کرد. دخترها را که به سن نماز رسیده بودند به پشت شان می زد. مثلا بوس شان می کرد. می رفت بیرون بوس نمی کرد، اما این جاها بوس شان می کرد، نازشان می کرد، بعد زیر بغل شان را می گرفت و شوخی شوخی و دخترم چنین و چنان، می برد تا دم دستشویی؛ آن جا وضوی شان را بگیرند و بیاییند نمازشان را بخوانند. یا یک وقت ها که بچه ها لباس می پوشیدند، شهید رجایی می خواست تذکربدهد که موهای شان را درست کنند، بسته به کودکی برای این که بگوید مثلا این مدل ها خوب نیست، مثلا با شوخی نسبتی می داد به بچه ها که این لباس یا مثلا مویت را آن جوری ساختی، مثلا با شوخی می خواست مثلا بگوید زشت است که آن جوری ساختی .... حالا در حد خودشان.

* آخرین روز رو می گفتین؟
- بله آن وقت ما بیدار شدیم صبحانه را آماده کردیم ایشان آمد نشستیم با شوخی و خنده صبحانه خوردیم. در همان اتاق که داخل مثلا کاخ نخست وزیری بود، یک آشپزخانه کوچولو داشت.

* صبحانه چی بود، کره مربا بود یا نه؟
- نه در همین حد بود چون بیشتر از این حد، اصلا ایشان بعضی وقت ها می گفت حالا کره برای چیه؟ ما مصر بودیم کره هم حتما باشد سر سفره مان. حالا این را قبل از زندگی عادی مان می گفت. دیگر آن اواخر می گفت چرا باید حتما کره باشد؟ حالا بود و نبود باید یک سان باشد. یعنی مقید نکنیم که اگر نبود، بهمان سخت بگذرد. این جوری حالا نمی گفت که هیچی نباشد. ولی آن روز هم بله نان پنیر و چایی شیرین بود و حالا شاید کره هم بود و خوردیم. دیگر ایشان رفتند دنبال کارشان و من هم بعد از ظهر بود که آمدم خانه لباس احرام می دوختم برای چیز ، من اینجا بد نیست خدمت تان بگویم که شهید درخشان - که در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید - و همسرشان اسم نویسی کرده بود برای مکه که ایشان وقتی شهید شدند، همسرشان به من پیشنهاد کرد که فلانی دوست دارم باهم برویم مکه، تو بیا جای شهید درخشان برویم مکه. من هم که واجب الحج بودم و خیلی مقید؛ هر وقت هم می رفتم این ور و اون ور، به شهید رجایی سفارش می کردم - حالا شوخی ها که می گویم. این جا باز بد نیست بگویم که از این شوخی ها می کرد. من می خواستم بروم اهواز. آن سال اهواز موشک باران بود. برای این که برویم به اهواز، یک خورده مایه دلگرمی باشیم. از من دعوت کرده بودند داشتم می رفتم. بعد به شهید رجایی وصیت کردم حالا که من دارم می روم اهواز و مکه هم بر من واجب شده ولی نرفتم، سفارش کردم که هیچ کس بهتر از شما نمی تواند برای من این عمل را انجام بدهد، لطف کنید بروید. بعد شوخی کرد و گفت:
حالا تو برو بمیر من یه فکری می کنم.
مثلا شوخی هایش این مدل ها بود.
بله دیگه آمدیم خانه. من آمدم لباس احرام می دوختم. آن وقت با شهید رجایی هم تماس گرفته بودم که خانم شهید درخشان چنین پیشنهادی به من می کند و من را می خواهد ببرد مکه، نظرتون چیه؟ گفت:
اشکالی نداره چون مسئله پارتی بازی رابطه بازی و این چیزها نیست بلکه اهداست، می توانی بروی.
ما هم دیگر جور شده بود یعنی اصلا آماده بود دیگر. فقط فیش حج را به اسم من کردند من هم آمده بودم لباس احرام می دوختم.
 سر چرخ خیاطی بودم که صدای شدید انفجار را شنیدم. پسرم زنگ زد و گفت بله چنین اتفاقی برای شهید رجایی افتاده. من هم حدس می زدم.

* محل انفجار تا محل زندگی تان چقدر بود؟
- محل نخست وزیری را تا خانه ما در خیابان ایران در نظر بگیرید. آن روز آمده بودم خانه خودمان. آن شب نخست وزیری بودیم، صبحانه را با هم خوردیم، ما بعد از ظهرش آمدیم خانه خودمان که من مشغول دوختن احرام بودم که این انفجار رخ داد. چون قرار بود مجددا شب برگردیم آن جا، پسرم با گریه زنگ زد و گفت:
- مامان دیگه نیاین نخست وزیری ...
که مامان نیاید مثلا بابام این جوری شده جلوی نخست وزیری بمب منفجر شده. یک ساعت بعد هم زنگ زد و با گریه گفت:
- مامان ... بابا رفت ...
با خیلی ناراحتی و اینها. خب آن جا بود، یعنی جلوی چشمش آن ساختمان و اتاق پدرش می سوخت. پسرم آن صحنه ها را می دید.

* خیلی متشکر از این که تحمل کردید و با وجود سختی یادآوری خاطرات آن روزها، به سوالات ما پاسخ دادید.

[ ۱۳۸۸/٦/۸ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگو از: حمید داودآبادی

بخش اول
* خانم رجایی، ما بیشتر می‌خواهیم صحبت‌هایی را برای‌مان نقل کنید که تا به‌حال جایی تعریف نکرده‌‌اید. من بعضی ازسوال‌ها را می‌پرسم و شما اگرممکن است پیرامون همین سوالات مطالبی را که احساس می‌کنید گفتنی است و تا به‌حال جایی نگفته‌اید، برای‌مان نقل کنید.

* سوال اول من این است که شما چطور با آقای ‌رجایی آشنا شدید؟
- بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. اول بگویم که شهید رجایی برادر زن عموی من هستند و ارتباط خانوادگی به ‌صورت دور تقریبا داشتیم. من 9سالم بود آن موقع ما در«گذرقلی» سکونت داشتیم.

* همین تهران دیگر؟
- بله تهران، درگذرقلی «محله معیر». خانواده عموی من ساکن قزوین بودند که آمده بودند تهران مقیم بشوند. دنبال مسکن بودند و تا شغل‌شان جا بیفتد، حدود یک سال منزل ما نشستند که در این یک سال، شهید رجایی و مادرشان آن‌جا رفت وآمد داشتند. من شهید ‌رجایی را آن‌جا در سن 9 سالگی‌ام دیدم که ایشان به نظرم 19 سال‌شان بود، چون 10 سال اختلاف سنی داشتیم. ایشان لباس نیروی‌هوایی تن‌شان بود که می‌آمدند آن‌جا و می‌رفتند. من بچه بودم وعروسک‌ بازی می‌کردم که لباس ایشان توجه من را جلب می‌کرد. از لباس ایشان فهمیدم که ایشان می‌آید این‌جا و می‌رود، حتی خیلی نمی‌دانستم ایشان با زن عمویم چه نسبتی دارند، بعدا متوجه شدم. مثلا حرف می‌زدند و اینها، می‌فهمیدم. معمولا قدیمی‌ها روی این مسائل توجه داشتند که ببینند مثلا دختر چه هنری دارد و چه کاری از او ساخته است. من همین‌طور که عروسک‌بازی می‌کردم، مادرشان بالای سر من می‌ایستادند و نگاه می‌کردند و مرا تشویق می‌کردند. مرا که من آن موقع‌ها روحیه‌ای داشتم که همیشه دلم می‌خواست یک چیز نابود را بود کنم. این‌‌طور بود که می‌رفتم و از آشنایانی که تازه‌ عروس بودند، می‌خواستم که بقچه‌شان را باز کنند. این خورده پارچه‌های لباس‌شان را می‌دیدم و بعد می‌گفتم اینها را به من بدهید من می‌خواهم با اینها برای عروسکم لباس بدوزم. عروسکش را هم خودم می‌ساختم. پارچه‌ها را می‌آوردم به هم می‌دوختم و مثلا روی فکر خودم از آنها مدل در می‌آوردم. مادر ایشان اینها را نگاه می‌کرد و مرا تشویق می‌کرد. کار من را دوست داشت و همین‌جوری دنبال می‌کردند.
سنم به چهارده سالگی رسیده بود. چون آن زمان مدارس، مدارس سالمی نبودند و فرهنگ خانواده‌های مذهبی مثل ما نسبت به مسائل اخلاقی تعصب داشتند، پدرم می‌گفت اگر مدرسه بروی فاسد می‌شوی و چون خیلی علاقه‌مند به کارهای هنری و خیاطی بود، این بود که می‌گفت برو دنبال کارهنری و من را گذاشت خیاطی.

* درچه مقطعی درس می‌خواندید؟
- ششم ابتدایی من خواندم، ولی کتاب می‌خرید برای‌مان و مطالعه می‌کردیم. من یادم است آن موقع اولین دفعه، یعنی اوایلی که مجلات «مکتب اسلام» و«مکتب تشیع» منتشر شد، پدرم اینها را می‌گرفتند و به خانه می‌آوردند. خودشان اینها را مطالعه می‌کردند و به ما هم می‌گفتند مطالعه کنید. پدرم اهل مطالعه بود. احادیث و روایات را خیلی مقید بود و می‌خواند. ما را هم تشویق می‌کردند به مطالعه. البته من همزمان با آنها، دیگر مجله‌ها را هم می‌خواندم. مثلا مجله «بانوان». اما آن را از پدرم پنهان می‌کردم.

* رادیو هم گوش می‌کردید؟
- نخیراجازه نمی‌داد رادیو گوش کنیم و یا موسیقی گوش‌کنیم.

* مجله بانوان را خودتان می‌خریدید یا از کسی می‌گرفتید؟
- نخیر، برادرم می‌خرید. حالا خوب شد فرمودید، برادری داشتم که سه سال ازمن بزرگ‌تر بود. او دوست داشت از این کارها بکند. رادیو می‌خرید و یواشکی دور از چشم پدرم گوش می‌کرد. مجله هم همین‌طور، مجله بانوان برای من می‌خرید که بخوانم.

* برادرتان الآن هست؟
- بله، الآن مذهبی شدید است، از آن مذهبی‌های سفت و سخت.

* چکار می‌کند و یا چه مسئولیتی دارد؟
- نه، الآن طفلک گرفتار بیماری افسردگی شده. زندگی او داستانی دارد. مدتی افتاد توی خط مطالعه و روحیه مذهبی؛ بعد از یک جریان کوتاهی، در بحران جوانی که سنش هم کم بود، افتاد توی جریان مطالعه روی نهج‌البلاغه و اشعار مذهبی و مطالعه آثار نویسندگان بزرگ. مثل این‌که سن و سالش کشش نداشت، نمی‌دانم چه جوری بود، فشارهای روحی بهش عارض شد و در سن 19 سالگی یک سال رفت توی اتاق و در را به روی خودش بست. اتاق جداگانه داشت. در را بست و نشست به مطالعه که آن هم داستانی دارد. اصلا نمی‌دانم لازم هست اینها را این‌جا بگویم یا نه؟
بهتر است به موضوع خودم برگردم.

* شغل پدرتان چه بود؟
- پدرم قماش ‌فروش بود، طاقه‌ فروش بودند.

* مغازه داشتند؟
- بله. به نظرم توی سه راه امیریه بودند که طاقه می‌فروختند. یعنی قماش ‌فروش متری نبود که بزاز باشند یا کلی ‌فروش هم نبودند. طاقه ‌فروشی می گفتند آن‌ موقع. پدرم درسن شصت سالگی ورشکست شد.

* فامیلی پدرتان چه بود؟
- «سویری» هستیم اما توی بازارمعروف به «محمدزاده» بودند.

* اسم کامل پدرتان چه بود؟
- صادق، محمدصادق.

* محمد صادق سویری؟

- بله به محمدصادق معروفند توی شناسنامه.

* اسم شناسنامه‌ای شما چیست؟
- عاتقه، عاتقه با عین وت دونقطه.

* همان هست وعوض نکردید؟
- نخیر، این اسم مثل این‌که نام دختر امام حسین (ع) بوده است. البته این اسم برای همه خیلی نا‌آشناست.

* ازبرادرتان می‌گفتید که رادیو می‌آورد خانه.
- بله حالا چون‌که شما سوال فرمودید، بله کلیتش این است که برادرم در دوران بحران سنی بود و گرایش به مسائل این‌جوری داشت که رادیو گوش کند، موسیقی گوش کند. ورزش هم می‌کرد. همه کارهای دوران بحران. منتها به این صورت بود. خب می‌آورد خودش بخواند، من هم می‌رفتم و یواشکی برمی‌داشتم. این‌جوری بود.

* پس یواشکی برمی‌داشتید؟
- بله این طوری بود، یواشکی برمی‌داشتم یا رادیویش را یواشکی گوش می‌کردم. پدرم اگر می‌فهمید خیلی تنبیه‌مان می‌کرد. خودم هم احساس گناه می‌کردم. مثلا می‌رفتم رادیو گوش می‌کردم، همین‌طور که دوست داشتم و گوش می‌کردم، احساس گناه هم می‌کردم، بعد که تموم می‌شد می‌گفتم خدایا معذرت می‌خوام گناه کردم، توبه می‌کردم و باز دوباره ... این حالات را هم توی سن جوانی داشتم .

* موسیقی‌هایش را هم گوش می‌کردید؟
- بله موسیقی گوش می‌کردم.

* آن موقع چه ترانه‌هایی را گوش می‌دادید؟
- مرضیه را گوش می‌کردم، خیلی ازصدایش خوشم می‌آمد. اما خوشبختانه این دوره خیلی کوتاه بود چون همان‌طور که گفتم، همیشه احساس گناه از جوانی و کودکی در من بود. مثلا نمازم که قضا می‌شد، خیلی احساس گناه می‌کردم. صبح، پدرم خیلی مقید بود، اصلا نمی‌گذاشت نماز صبح ما قضا شود، یعنی تا پا نمی‌شدیم ول نمی‌کرد، کوتاه نمی‌آمد.

* چندتا برادروخواهربودید؟
- ما چهارتا خواهریم و پنج برادر.

* شما چندمین فرزند هستید؟
- حالا خیلی طول می‌کشد تا بگویم، چون رویش فکر نکرده بودم. فرزند آخر بودم. خیلی طول می‌کشد اگر بخواهم همه را بگویم بگذارید آخر مصاحبه می‌گویم.

* باشد بگذاریم آخر مصاحبه و برویم سر صحبت‌های قبلی‌تان.
- بله داشتم می‌گفتم، هر وقت نمازم قضا می‌شد یا موهایم بیرون می‌رفت - ببخشید این جا جسارت می‌شود- موهایم بیرون می‌ماند یا اتفاقی می‌افتاد، حتی در سن کودکی که خیلی کم‌تر از 9سال بودم، احساس می‌کردم که هر وقت رگبار و رعد و برق می‌زد و طوفان و اینها می‌شد، می‌گفتم وای این گناه‌های من است که باعث شده این‌ جوری بشود. یک همچین روحیه‌ای از کودکی داشتم. یا وقتی غفلت می‌کردم و موهایم کمی بیرون می‌ماند، احساس گناه می‌کردم، توبه می‌کردم. به ‌هرحال چنین حالاتی در دوران کودکی داشتم و این هم به جایی کشید که دیگر خودم احساس گناه کردم تا آن جایی که حتی وقتی ازدواج کردیم، شهید رجایی می‌خواست برای خانه‌مان رادیو بخرد، نگذاشتم، گفتم من هنوز به آن‌جا نرسیده‌ام که خودم را خیلی کنترل کنم و نگه دارم، ولی دلم می‌خواهد که موسیقی گوش نکنم، این است که شما رادیو نگیرید تا این‌که من یک خورده روی خودم کارکنم. شهید رجایی رادیو را برای اخبار می‌خواست بگیرد.

* حالا برویم توی دوران 14 - 15سالگی.
- خیلی ممنون که تذکر دادید. بله، چهارده سالگی رفتم خیاطی. شش ماه دوره خیاطی دیدم و گواهی گرفتم. بعد از آن باز پدرم گفت کارهنری‌ات را ادامه بده، که رفتم «سینگل دوزی». یعنی پدرم خیلی به کارهنری برای دخترها اصرار داشت. علاقه‌مند بود. آموزش سینگل دوزی دو تا توی بازار بود. البته از طرف]سفارت کشور [شوروی در این‌جا شعبه داشتند که یکی خیابان سعدی بود و یکی هم در بازار که من رفتم آن دوره‌ها رادیدم و باز گواهی گرفتم.

* تنهایی به کلاس‌ها می‌رفتید یا کسی همراهتان بود؟
- نخیر، دختر همسایه‌ای داشتیم که پدرش روحانی بود به نام «آشتیانی». دوستان خوبی داشتم. هیچ‌ وقت با هرکسی دوست نمی‌شدم. دختر متدینی بود. با او رفیق شده بودم و می‌رفتم سینگل دوزی. دوره آن یک ماه بیشتر نبود. آن موقع 17 سال داشتم.

* آیا آقای رجایی به همراه خانواده‌شان به خانه شما می‌آمدند؟
- در این زمانی که گفتم، نه دیگر. عرض کردم که یک سال بود که با ما رفت و آمد خانوادگی داشتند ولی دیگر رفت و آمد نداشتند. اما دورادور با مادرشان در رفت و آمد و تماس بودیم. البته گاهی میهمانی‌های خانوادگی بود که همدیگر را می‌دیدیم و آن هم خیلی کم بود.

* اولین بار که احساس خاصی با دیدن مرحوم رجایی در شما پیدا شد کی بود؟
- وقتی خانواده‌شان خواستگاری کردند، مادر شهید رجایی خیلی برایش مهم بود که من دارای چه روحیه‌ای هستم. بد نیست این‌جا خدمت تان بگویم که شهید رجایی قبل از خواستگاری از من، قرار بود با دختردایی‌اش ازدواج کند و به ‌اصطلاح شیرینی هم خورده بودند.
حالا نمی‌دانم این حرف‌ها برای شما ارزشی دارد یا نه؟
به نظر می‌آید این‌جا شاید باز دست خدا توی کار بوده وگرنه آن دختر خصوصیات خیلی خوب و خانه داری داشت، با ما هم بسیار برخورد خوب داشت.

* ایشان الآن هستند؟
- بله هستند، متین و خوب. ولی یک چیز جزئی باعث شده بود شهید رجایی بگوید نمی‌خواهم، فقط در همین حد که بگوید نمی‌خواهم. اما خب به‌ هرحال مثل این‌که سرنوشت این‌طور بوده. شهید رجایی به مسائل اخلاقی خیلی بها می‌داد و برایش مهم بود. این بود که بعضی از آنهایی که مرا دیده بودند و گفته بودند مثلا فرض کنید توی مجالس خانم‌ها نشسته بودم، کم حرف می‌زدم، اینها گزارش شده بود به شهید رجایی که این آدم مغرور و متکبری است. به خاطر آن کم حرفی من. ایشان تنها گفت من امتحانش می‌کنم، دعوت می‌کنم این‌جا، اگرآمد معلوم می‌شود که آدم متکبری نیست.

* یعنی شما برای خواستگاری بروید خانه آنها؟
- نخیر قبلا خانواده‌شان خواستگاری کرده بودند اما شهید رجایی خودش خانه ما نیامده بود.

* لطفا اولین باری را که مادر یا پدرشان آمدند برای خواستگاری تعریف کنید.
- بله صحبت شد مثل این‌که چون من را دیده بودند، مادرشان صحبت را با خانواده کرده بودند.

* چه سالی بود؟
- سال 1340

* بعد مادرتان چگونه به شما گفت؟
 - باید بگویم که این مسئله چون همزمان شده بود با آمدن یک خواستگار دیگر، همیشه توی ذهنم همزمان می آید. خانواده‌ای آمده بودند و صحبت کرده بودند که مرد جواهر ‌فروش بود. خانواده‌شان رفته بودند کربلا و منتظر بودند که آنها بیایند. آمدند خواستگاری تا جریان را دنبال کنند؛ درهمین حین اینها هم آمده بودند که مادرم هردو را مطرح کرد و گفت اینها هم آمده‌اند که تو دیدی، فعلا حرف‌ها را زدند، آن طرف هم اینها آمدند.
خب سابق براین در خانواده‌های مذهبی متعصب این‌طور نبود که حالا مستقیم به دختر همه چیز را بگویند. در لفافه می گفتند. در یک حالتی که درعین حال رضایت دختر را می‌گرفتند. اما آن‌طور نبود که خیلی مسئله را باز کنند. ولی به هرحال پدر و مادرم هر دو معتقد بودند نظر خود من باید شرط باشد که گفتند و شهید رجایی را مطرح کردند. خب من احساس می‌کردم که درمجموع صحبت‌هایی که می‌گویند، به شهید رجایی تمایل دارند و خود من هم همین‌طور. ولی آزادی عمل می‌دادند، یعنی خودشان هم بینابین بودند و می‌خواستند نظرشان را تحمیل نکنند. حالا من توی ذهن خودم چیزی را که می‌پردازم این بود که این‌طرف، اینها این‌جوری هستند و شهید رجایی آن‌طرف هیچی نداشت و اینها جواهر فروش بودند، معنویت شهید رجایی برایم یک طرف بود. خب از نظر تحصیلات هم درباره‌اش چیزهایی شنیده بودم.

* چه چیزهایی شنیده بودید؟
- اخلاقش، رفتارش، معنویتش، البته کم و بیش در حد همان سن و سال خودم.

* شما چند سال تان بود؟
- آن‌موقع 18 سا لم بود و توی آن سن و سال، به علم و معنویات خیلی بها می‌دادم واصلا خودم هم دنبال این تحصیلات علم بودم. آن‌موقع فقط «مدرسه امامیه» بود. بعد از یکی دوسال ترک تحصیل، دنبال راه‌ چاره بودم که یک جایی پیدا کنم که پدرم قبول کند که بروم درس بخوانم. این بود تحصیلات برایم خیلی مهم بود. آن‌موقع من دنبال مدرک نبودم، دوست داشتم چیزی یاد بگیرم، این بود که وقتی کتاب‌های بچه‌ها را که به دبیرستان می‌رفتند می‌دیدم، کتاب‌های اینها را یواشکی برمی‌داشتم و درکنار همان چیزهایی که گفتم مکتب اسلام و تشیع، می‌خواندم. چون خوش شان نمی‌آمد که من کتاب‌ها و کیف‌شان را بهم بزنم، من هم آرام می‌رفتم و کتاب‌های‌شان را همان‌طور که چیده بودند، نشان می‌گذاشتم که ببینم چطوری چیده‌اند که وقتی برداشتم و خواندم، همان‌طور بگذارم سر جایش که مبادا اینها از من ناراحت شوند و درخانه حرف در بیاید. شاید هم تا این اندازه را هیچی نمی‌گفتند، اما این روحیه و حالت پیش آمده بود برایم که کتاب‌های اینها را درست بگذارم سر جایش. حسرت و آرزوی درس خواندن و چیز فهمیدن داشتم. این بود که یکی از دلایلم علاوه بر معنویت، این بود که شهید رجایی معلومات دارد و من می‌توانم از معلومات‌شان بهره بگیرم. این بود که اصلا دیگر روی آ‌ن‌طرف را خط کشیده بودم. اولین دیدارمان هم این بود که ما را دعوت کردند منزل‌شان خانه‌ای صد متری بود که کاملا ساخته نشده بود.

* کدام ناحیه تهران بود؟
- نارمک خیابان سمنگان نزدیک به «مسجد جامع نارمک» که چهار طرف خانه خالی بود و بیابان و الآن هست.

* هنوز آن خانه هست یا نه؟
- البته آن‌جا تغییراتی پیدا کرده، من جدیدا اطلاع ندارم.
ما رفتیم آن‌جا. بله ایشان آن‌جا که دعوت کردند، ساختمانی بود که دیوارش و آجرهایش همین‌طوری روکار نشده بود و دو تا اتاق داشت که یکی‌اش را تازه ساخته بودند و هنوز نقاشی نکرده بودند - که بعدها خود شهید رجایی با دست خودش آن را نقاشی کرد - ما رفتیم طبقه پایین و صاحب‌خانه‌ای که آن‌جا را به شهید رجایی فروخته بود، بالا بود و هنوز نرفته بود. شهید رجایی ما را به آن اطاق برد که یک زیلو کف آن پهن بود.

* خانه مال ایشان بود یا مال پدرو مادرشان؟
- نخیر پدرکه نداشتند، ایشان 4 سالش بوده پدرشان از دنیا رفته بود مادرشان را هم پسربزرگ شان اداره می‌کرد.

* آقای رجایی چند تا خواهر و برادر داشتند؟
- 4 تا خواهرو دو برادر.

* شما با چه کسانی به خانه آنها رفتید؟
- من با مادرم و خواهرم.

* پدرتان نیامد؟
- نخیر. من و مادرم و یکی از خواهرانم. بعد ایشان آن‌جا یک میز فلزی مدل ارج داشت 6 تا صندلی ارج، یک زیلوی پنبه‌ای از آن پنبه‌ای های قدیمی‌، نمی‌دانم دیده‌اید که نخ‌های پنبه‌ای زیرش بود. زیلو فقط وسط اتاق بود و یک چراغ خوراک‌پزی والور زیر میز بود. یک تخت فنری یک ‌نفره، تعدادی هم کتاب که روی طاقچه چیده بودند و یک رادیو که گفت همه مال من و هستی من اینهاست، این زیلو را هم که می‌بینید مال این صاحب‌خانه است که این‌جا را از او خریده‌ام. آن‌جا راهم 13هزارتومان خریده بود و75 تا یک تومانی قسط می‌داد و درهمان زمان در «مدرسه کمال» مشغول کار بودند.

* مدرسه کمال کجای تهران بود؟
- در همان نارمک بود. بله نزدیک منزل مان بود و زیرنظر آقای سحا بی بود.

* آقای «یدالله سحابی»؟
- بله یدالله پدر، آقای عزت‌الله پسرشان آن‌جا کار می‌کرد. بعد دیگر آن‌جا با همان حقوق مدتی زندگی کردیم. دقیقا تاریخ‌هایش را یادم نیست. چون شهید رجایی به‌خاطر این‌که فکرمی‌کردند حقوق دولت است و دولت اشکال شرعی دارد، قبلش در آموزش و پرورش رسمی نشده بود و وارد نشده بود. بعدا از بعضی مراجع سوال می‌کنند می‌بینند اشکالی ندارد، و ایشان وارد آموزش و پرورش می‌شوند.

* داشتید اولین دعوت آقای رجایی را می‌گفتید.
- بله آن‌جا بعد نشستیم و شهید رجایی سوالاتی را از من کردند.

* در حضور مادرتان یا تنها؟
- نخیر خودمان نشستیم حرف‌های‌مان را زدیم. ایشان به خانواده من گفتند شما یک‌ دقیقه بیرون تشریف ببرید و من از ایشان سوالاتی دارم. آنها رفتند بیرون و ایشان یک صیغه چند دقیقه‌ای خواندند، به من هم یاد دادند تو بگو قبلت. همان آداب صیغه را گفتند که حالا محرم بشویم که می‌خواهیم حرف بزنیم که مثل این‌که نیم‌ ساعتی مثلا صیغه نیم ساعته.

* با نظرمادرتان صیغه را خواندید؟
- نخیر. آن‌جا صیغه نیم ساعته خواندند که محرم بشویم و بتوانیم حرف بزنیم.

* پدرتان که نبودند رضایت بدهند؟
- بله خب دیگر. حالا من به نظرم می‌آید که هنوز این مسئله را شاید ایشان نمی‌دانستند، اما مقید بودند به این‌که همان چند دقیقه که در اتاق نشسته‌ایم همان مدت هم محرم باشیم. بله پیداست که نمی‌دانستند، من هم نمی‌دانستم بله.

* ایشان چه صحبت‌هایی کردند؟
- اول خودشان را صادقانه معرفی کردند از نظر وضع جسمی، از نظر اخلاقی و روحی مشخصات خودشان را برای من گفتند. من هم متقابلا صداقتی را که در ایشان دیدم، حرف‌هایم را گفتم و دیگر مسئله حل شد و دیگر بعدا رفتیم و آنها آمدند.

* شما آن لحظه که با ایشان تنها شدید، به‌عنوان این‌که باهمدیگر محرم شده‌اید، چه احساسی نسبت به ایشان داشتید؟
- معمولا احساس خاصی اولش به آدم دست نمی‌دهد.

* احساس یک دختر معمولی مثلا به یک خواستگار را داشتید، یا این‌که مثلا احساس علاقه و دوست داشتن داشتید؟
- خوب نمی‌توانم بگویم که ...

* آن لحظه از ایشان خوش تان آمد یا نه؟
- ازصداقتش.

* همین را می‌خواهم بگویم.
- یعنی این‌که می‌بینید من همیشه روی این صداقت تاکید دارم، چون از اول طالب صداقت بودم. آن‌چه که من را در آن وضع قرار داد، اصلا قیافه ایشان را خیلی نگاه نکردم. اصلا قیافه برایم خیلی مطرح نبود حتی توی زند گی.

* ایشان چی مدنظرشان بود؟
- ببینید، ما اختلاف سنی‌مان ده سال بود. با خودم کلنجار رفتم که این 10 سال را که توی ذهن من همیشه این بود که مرد قیافه‌اش مهم نیست، شخصیتش مهم است. توی همان سن این بود که اصلا به قیافه فکر نمی‌کردم و نگاه هم اصلا نکردم. اما خب تحت تاثیر صداقت‌شان قرار گرفتم که ایشان صادقانه اخلاقش و رفتارش را، حتی دندان‌هایش را برای من تشریح کرد که من وضع جسمی‌ام این‌جوری است. از من هم پرسید، و من هم می‌گویم که تحت تاثیر صداقت ایشان واقعیت را برای‌شان گفتم.

* ایشان چه چیزی را ملاک قرار داده بودند، چی به شما گفت مثلا گفت شیفته چه چیز شما شده؟
- آن ساعت چیزی نگفتند. نخیر آن ساعت چیزی نگفتند به من، اصلا بعدها هم چیزی نگفتند که توی ذهن‌شا ن چی ساختند، نمی‌دانم.

* بعد آن‌جا صحبت کردید و شما قبول کردید؟
- به خانه‌مان که برگشتیم، از من جواب خواستند. نمی‌شد که بگوییم این صحبت ابتدایی بود. بعد آنها ادامه دادند، حتی با این‌که فامیل بودیم، به این اکتفا نکردند و از همسایه‌ها درباره من تحقیق کرده بودند که این چه‌جوری راه می رود، چه‌طوری راه می‌آید، چه‌طوری حجاب دارد؟

* شما آن‌موقع با همان چادر بودید، مثلا پوشیه نمی‌زدید؟
- نخیر، چادرمعمولی. اما مقید بودم. از رفتن با چادر و دمپایی توی کوچه بدم می‌آمد. چادر غیر مشکی را سبک می‌د انستم.

* خب قبول کردید، بعد برنامه عقد وعروسی چی شد؟
- دیگر آمدند خواستگاری رسمی کردند و حرف‌های‌شان را با پدرم و مادرم زدند و نشست داشتند. همان روال عادی.

* مهریه چقدربود؟
- هشت هزار تومان آن‌موقع.

* شیربها و این چیزها هم بود؟
- این نکته را که فرمودید، بد نیست بگویم که نخیر، شیربها رسم نبود. یعنی ما رسم‌مان نیست. این‌جا جالبه که شهید رجایی بعدها به من می‌گفت که روی این مسائل پولی نظر بلندی داشت. با همه این‌که توی زندگی به‌ خودش خیلی سخت می‌گرفت، راه قناعت داشت، خیلی سخی بود. حتی در بخشش هم اصلا روی پول اصلا بدش می آمد حرف بزند. این بود که بعدها به من ‌گفت اگر هر مقداری پیشنهاد کرده بودید، من کم نمی‌کردم.

* حالا شما فکر نمی‌کنید که این به ‌خاطر علاقه‌شان به شما بوده؟
- نخیر، نخیر به‌ خاطر همین روحیه بود که مادیات برایش مطرح نبود. روحیه‌ای داشتند که نمی‌خواستند زن روی پول معامله بشود. حالا نه این‌که پول برای‌شان مهم نباشد، که شخصیت زن نباید با پول معامله بشود. روی زن چونه زده بشود، کم و زیاد بشود، نسبت به این کرامت انسانی خیلی دیدگاه خاصی داشتند.

* چه زمانی عقد رسمی ازدواج و عروسی داشتید؟
- همان سال. ماه رمضان یک شب مثل این‌که قبل از عید فطر بود که چون می‌خواستند وارد ماه شوال نشده عقد صورت بگیرد، توی ماه رمضان عقد صورت گرفت که یک جشن مختصری بود.

* شخص خاصی عقد تان کرد؟
- عموی من روحانی هستند، عقدهای آشنایان را معمولا ایشان می‌آیند. اما کی بود، نمی دانم.

* مراسم عقد در خانه شما انجام شد؟
- بله چون عقد خصوصی بود، توی خانه بود.

* از اشخاصی که توی مراسم عروسی‌تان بودند چه کسانی در خاطرتان هست؟
- چون این عقد خصوصی بود، کسی نبود اما در جشن چرا، آقای سحابی اینها عکس دارند.

* چه مدت بعد از عقد جشن گرفتید؟
- حدودا 6 ماه طول کشید.

* مراسم جشن کجا بود؟
- بد نیست راجع به جشن خدمت‌تان بگویم که هردوی ما مخالف بودیم که جشن بگیریم. شهید رجایی هم می‌خواست این هزینه جشن نباشد، هم این جشن‌ها را به این سبک سنتی قبول نداشت. خود من هم از دید دیگری قبول نداشتم.

* شما چه سبکی قبول داشتید؟
- ما می‌گفتیم، اصل زندگی و توافق و تفاهم است که ما باید توی زندگی با هم رفیق بشویم و همدیگر را درک کنیم. اینها را بازی می‌دانستیم. به ‌نظر خود من هم یک بازی می‌آمد که یعنی چی مثلا این کارها را می‌کنند؟ درعین حال بین دو راهی بودم.‌ حالا مثلا این نبود که قاطع به این مسئله رسیده باشم. توی ذهنم این چیزها می‌آمد ولی بدم هم نمی‌آمد. مثلا درعین حالی که می‌گفتم یعنی چه این چیزها، دوستم داشتم که طبق رسم و رسومات و آداب عمل بشود. ولی همه‌اش توی ذهنم سوال بود به‌ راستی ما این کارها را می‌کنیم که چی بشود؟ که چه کار بکنیم؟ مثلا چی به‌ دست بیاوریم؟ مثلا آن ‌موقع معمول بود عروس را با ماشین می‌بردند و بوق می‌زدند. شهید رجایی شدیدا مخالف بود و نگذاشت. یک عده جوان‌ها هم بحث‌شان گرفته بود که چرا نمی‌گذارند، چرا چنین، چرا چنان.

* کجا مراسم گرفتین؟
- مراسم توی خانه خود شهید رجایی بود.

* ایشان ماشین داشت ؟
- نخیر ماشین نداشت. وسایل دیگر بود. ماشین هم یک ماشین پیکان عادی بود.

* چه کسانی توی عروسی بودند؟
- از فامیل ما بودند. اقوام ایشان هم و همکاران‌شان بودند، همکارهای دبیر.

* همان آقای سحابی فقط یادتان مانده؟
- بله از آقای سحابی عکس داریم.

* عکس‌هایش را دارید ؟
- بله عکس آقای سحابی هست. اینها را به‌عنوان همکار که در مدرسه کمال بودند، دعوت کرده بودند.

* مراسم عروسی کجا بود؟
- منزل برادرشان در محله «کوچه دردار».

* بعد از ازدواج در کجا زندگی می‌کردید؟
- در منزل خودمان در نارمک.

* درمدت زندگی‌تان با آقای رجایی، آیا خود شما در بیرون از منزل کارهم می‌کردید؟
- نخیر.

* ایشان اجازه نمی‌داد یا خودتان نمی‌رفتند؟
- نخیر، من با وجود این‌که مدرک تحصیلی‌ام ششم ابتدایی بود، به مطالعه علاقه داشتم، منتها در مطالعات که مدرک نمی‌دادند تا ما را جایی قبول کنند، ضمن این‌که من اصلا دنبال شغل بیرون نبودم. از ابتدای کودکی دنبال یادگیری بودم. همیشه می‌خواستم چیزی را یاد بگیرم، بفهمم تا ببینم چه جوری باید زندگی کنم. هیچ وقت به‌ فکرمدرک گرفتن نبودم. به همین دلیل از هر فرصتی که پیش می‌آمد و از هرکسی که بود، چیز یاد می‌گرفتم. یک دوره کوتاه هم پیش مادر آقای حجت‌الاسلام حسینی - نماینده سابق تهران در مجلس شورای اسلامی - که زن فاضله ای بود، دوره مقدمات عربی را یاد گرفتم و به پایان رساندم. یا کلاس‌های تفسیر موضوعی می‌رفتم. یا نوارهای سخنرانی شهید آیت‌الله بهشتی، دکتر علی شریعتی را گوش می‌دادم، و کتاب‌های شهید مطهری را مطالعه می‌کردم. اما این‌که بگویم خودم هم کلاس می‌رفتم یا دوره دیدم، اینها اصلا برایم مطرح نبود. اینها را به نظر می‌رسد قابل ذکر نیست. این بود که دوران نمایندگی مجلس مدرک تحصیلی‌ام را می‌نوشتم ششم ابتدایی تا این‌که در دوره سوم گفتند نه، شما بنویس مقدمات. من هم در دوره مجلس سوم نوشتم مقدمات. می‌نوشتم: «ششم ابتدایی مطالعه آ زاد».

* آن ایام شما هم با دکتر شریعتی هم ارتباط داشتید؟
- نه، فقط پای سخنرانی‌هایش می‌رفتم.

* آقای رجایی شما را هم می‌برد؟
- نخیر، خودم علاقه داشتم. چون روحیه یادگیری داشتم.
 
* در حسینیه ارشاد می‌رفتید؟
- بله حسینیه ارشاد.

*چطور با آثار و افکار دکتر شریعتی آشنا شدید؟
- فکر کنم سال 1352 یا 1349 به بعد، از سالی بود که اوج تبلیغات دکتر بود که در حسینیه ارشاد صحبت می‌کردند. درآن اوج، یک جاذبه‌ای ایجاد شده بود که هر کس می‌خواست برود سردربیاورد و ببیند چه خبر است؟ من با این روحیه و با این تمایلات، به مسائل سیاسی اجتماعی خیلی گرایش داشتم. یادم است کوچک بودم که یک روز دیدم با ذغال روی دیوارهای سفید نوشته‌اند «یا مرگ یا مصدق» آن موقع 9 سالم بود. از همان کوچکی علاقه داشتم که ببینم در جامعه چه خبر است.

* آقای رجایی چه دیدی نسبت به شریعتی داشت و اصلا پای سخنرانی‌های ایشان می‌آمد یا نه؟
- نه ایشان در مجالس سخنرانی‌ دکتر شریعتی شرکت نمی‌کردند. من احساس می‌کردم سطح شهید رجایی بالاتر از آن است که به این‌گونه مجالس بیاید.

* این‌که شما به سخنرانی‌های شریعتی می‌رفتید، آقای رجایی عکس‌العملی نشان نمی‌داد یا چیزی نمی‌گفت؟
- نخیر، من می‌گفتم من می‌خواهم بروم پای سخنرانی دکتر شریعتی مثلا چرا نباید بتوانم بروم؟ دلم می‌خواهد بروم پای سخنرانی افرادی که آن ‌روزها حرف می‌زدند .

* مگر ایشان اجازه نمی‌داد یا می‌گفت نروید؟
- نخیر ایشان نمی‌گفت نرو یا برو. می‌گفت تو آزادی می‌توانی بروی. ولی من گله‌ام این بود چرا باید دست‌هایم بسته باشد. همه‌اش بچه‌ داری، خانه ‌داری این‌طوری نمی‌توانم بروم. ایشان می‌گفت: نه چرا نمی‌توانی بروی؟ می‌گفتم: خب شما باید من را ببرید، من که خودم نمی‌توانم این موقع شب تنها بروم و برگردم. ایشان می‌گفت: خب بچه‌ها را بگذار پهلوی من و برو. می‌گفتم: آخه تنها می‌ترسم بروم. می‌گفت: نه نترس، برو. هستند کسانی که تو را برگردانند این‌جا. این بود که به من آزادی عمل می‌داد که بروم دنبال سخنرانی، هرنوع سخنرانی. فقط آزادی این‌گونه نبود، مثلا من می‌گفتم: چراهمه‌اش باید بچه ‌داری کنم، می‌خواهم بروم کلاس، چرا نباید امکانش را داشته باشم؟ به من گفت: تو آزادی، برو یک نفر را پیدا کن، من حاضرم در ماه هر چقدر خواست به او پول بدهم تا تو به کلاس بروی.

* آن زمان شغل آقای رجایی معلمی بود؟
- بله.

* درآمدشان چقدر بود؟
- یادم نیست چون من در این مورد زیاد نمی‌پرسیدم.

* آیا هنگام رفتن به سر کار، برای شما خرجی و پول می‌گذاشت؟
- بله از این بابت خوب شد سوال کردید، مسائل این‌جوری برای ما خیلی کم اهمیت بود و من اصلا زشت می‌دانستم که مثلا سوال کنم شما ماهی چقدر حقوق ‌می‌گیرید. می‌خواهم بگویم روحیه‌ام این‌گونه بود که یعنی چه؟ یعنی من به پول ایشان بیشتر از خودشان توجه دارم؟ وقتی ایشان رفتند زندان، براساس یک هدفی حقوق ایشان را قطع کردند. من از همان روز اول می‌خواستم بروم دنبال حقوق ایشان. بلکه بتوانم این را از چنگ اینها بیرون بکشم. می‌دانستم حالا حالاها نمی‌شود، ولی دنبال می‌کردم که اولا ردپا و یا از ساواک اطلاعاتی در مورد وضعیت ایشان کسب کنم و ببینم چه وضعیتی دارند. ضمن این‌که وانمود کنم که من یک همسر عادی و وابسته به حقوق شوهرم هستم. چون من هم مبارزه می‌کردم، یک خورده آنها را گیج کنم که ذهن‌شان نرود به این‌که ممکن است زنش هم توی کارسیاسی باشد. دنبال این بودم که بگویم من وابسته به دنیا و مادیات هستم وحقوقش را می‌خواهم بگیرم تا زندگی‌ام را اداره کنم. در همان پی‌گیری‌ها، وقتی از من پرسیدند که شوهرت ماهی چقدر حقوق می‌گرفت؟ مانده بودم که چه بگویم. حدودش را می‌دانستم، مثلا حدود هفت هزارتومان می‌گرفت، اما دقیق نمی‌دانستم. این بود که وقتی به ملاقات ایشان در زندان رفتم، گفتم شما ماهی چقدر حقوق می‌گیرید که دقیقا بتوانم به اینها بگویم؟

* چقدر بود؟
- حالا تعجب می‌کنید اگر بگویم که خود ایشان هم بعد از چهارسال، دیگر یادش رفته بود که چقدر حقوق می‌گرفته. به من گفت نمی‌دانم به نظرم حدود هفت هزار تومان و خورده‌ای بود.

* شما چند بچه ازایشان دارید؟
- سه تا، یک پسر و 2 دختر که پسرم آخری است.

* بچه‌ها کی به دنیا آمدند؟
- دخترهایم سال‌های 1343 و 1345 و پسرم هم سال 1347 به دنیا آمد.

* موقعی‌که بچه‌ها به دنیا آمدند، ایشان کجا بودند؟ مثلا اولین فرزند که به دنیا آمد؟
- ایشان تهران نبودند، قزوین بودند ولی خودشان را رساندند تهران.

* در قزوین کارشان چی بود؟
- ایشان چون وارد آموزش و پرورش شده بودند یک دوره منتقل شده بودند به قزوین. حالا دقیقا یادم نیست چقدر آن‌جا بودند.

* شما اولین بار کی متوجه شدید که ایشان فعالیت سیاسی دارد؟
- ایشان نشریات نهضت آزادی را که می‌آوردند خانه، من هم می‌دیدم و من هم مطالعه می‌کردم.

* از همان روزهای اول؟
- بله.

* یعنی وقتی که شما 19 سال یا 20 سال تان بود؟
- بله.

* مطالبی که علیه شاه بود و می‌دیدید، احساس خاصی پیدا نمی‌کردید؟ یا مثلا احساس ترس نمی‌کردید؟
- نخیر اصلا فکر نمی‌کردم اینها ترس داشته باشد. یعنی هنوز آن رعب و وحشت در جامعه بوجود نیامده بود که بترسم.

* حالا شما که می دیدید شوهرتان مثلا مبارزات سیاسی دارد، از انتخابی که کرده بودید راضی بودید؟
- هنوز به آن‌جا نرسیده بودم که به این مسائل فکر کنم، اما چون خودم این روحیه را داشتم، وقتی افتاد زندان به این فکر فرو رفتم که ایشان برای چی دستگیر شده و به زندان رفته؟ به خودم می‌گفتم در راه مبارزه است. آن موقعی که مطالعه می‌کردم، هنوز این احساس درون من پیدا نشده بود اما همین که ایشان دستگیر شد، رویش مطالعه و فکر می‌کردم.

* اولین بار کی دستگیر شدند؟
- هشت ماه بعد از ازدواج بود که ایشان در قزوین توسط شهردار قزوین دستگیر شد و 50 روز بازداشت بودند.

* به ‌خاطر اعلامیه نهضت آزادی؟
- بله ایشان اعلامیه‌ها را به قزوین می‌بردند که در آن‌جا از زمانی که از ماشین پیاده شدند تحت تعقیب بودند. ایشان را به اسم صدا می‌کنند که رویش را برمی‌گرداند و همان‌جا شناسایی و دستگیر می‌شود.

* در همان قزوین زندان بود؟
- بله.

* شما چه ‌طوری از بازداشت ایشان مطلع شدید؟
- دقیقا یادم نیست چه ‌جوری فهمیدم.

* در خانه‌تان تلفن داشتید؟
- نخیر آن ‌موقع تلفن نداشتیم.

* هنگامی که برای اولین بار به ملاقات ایشان در زندان رفتید، چه احساسی داشتید؟
- خب علاقه زیادی به ایشان داشتم و دوری‌شان رنجم می‌داد، اما از آن‌طرف وقتی با خودم فکر می‌کردم که ایشان برای چی بازداشت شده، احساس غرور بهم دست می‌داد. غرور، نه غرور کاذب و احساسی، غرور از این‌که دارم با کسی زندگی می‌کنم که دارای روحی بزرگ و اهدافی عالی است و در راهی قدم برداشته که از زندانی شدنش هم نترسیده است. این بود که وقتی من برای ایشان نامه می‌نوشتم، ایشان نامه می‌داد و می‌گفت که دیگر نامه ندهیم. اما آن احساسم را می‌خواستم با نامه بیان کنم. در نامه‌ای که اولین بار برای ایشان نوشتم به این موضوع اشاره کردم که ایشان برای این‌که به ما دل‌داری بدهد، نوشته بود که اصلا فکر کنید من برای تحصیل رفته‌ام آمریکا. با این توصیه ایشان، با خودم گفتم مبادا ما نامه‌هایی برای هم بنویسیم و ساواکی‌ها بیایند و صندوق ما را بگردند و این نامه‌ها را به دست بیاورند و با روحیه من هم آشنا بشوند و پی ببرند که من هم دارم مبارزه می‌کنم. این بود که نامه‌ها را پاره کردم و ریختم دور. من برای ایشان نوشته بودم که چرا می‌گویید ما فکر کنیم شما رفتید آمریکا، من افتخار می‌کنم که شما به خاطر راه و هدف تان به زندان افتاده‌اید. شما برای راه و هدف مقدسی به زندان افتاده‌اید. اگر آمریکا رفته بودید تازه باید توی فکر می‌رفتم و غصه می‌خوردم. که ایشان هم خودش اشاره کرده به این موضوع که بله.

* چه زمانی احساس کردید که علاقه‌تان به آقای رجایی بیشتر از هر زمان دیگری‌ است؟
- هرچه روز به روز به حالات معنوی ایشان پی می‌بردم و بیشتر با روحیات دینی‌شان آشنا می‌شدم.

* چه زمانی واقعا عاشق ایشان شدید؟ دردوران اولیه زندگی یا اوج فعالیت‌شان و یا در دوران زندان‌شان؟
- ببینید، این مسائل به یک‌باره اتفاق نمی‌افتد. به نظر من کار خداست، وگرنه من بخواهم علاقه‌مندی‌ام را به ایشان بگویم، باید بیشتر بدم می‌آمد، چرا که ایشان در زندگی مشترک کارهای مادی برای من انجام نداد. منافع مادی من مد نظرشان نبود. بلکه من ایشان را آدم صادقی یافته بودم که در راه هدفی عالی تلاش می‌کند که اگر کمبودهایی از ناحیه ایشان برای زندگی من بوجود می‌آید، فقط به‌ خاطر آن هدف عالی‌شان راهی‌ است که می‌رود. مثلا فرض کنید اولین دفعه‌ای که ما آمدیم خانه، اوایل ازدواج‌مان رفته بودیم بیرون یا حالا منزل مادرم بود به نظرم، ساعت 10 بود که آمدیم خانه، ایشان توی همان خانه که چهار طرفش خالی و بیابان بود، به من گفتند: خب حالا دیگر شما این‌جا بمانید، من می‌خواهم بروم جلسه. به نظرم با نهضت آزادی جلسه داشت. گفت حالا من دیگر جلسه دارم و می‌خواهم بروم بیرون. من گفتم: من می‌ترسم تنها توی خانه بمانم. یک‌دفعه ایشان با یک حسی واقعا با اعتقاد، حالتی برایش پیش آمد و رفت توی فکر و گفت: می‌ترسی؟ عجب من نمی‌دانستم ازدواج که بکنم آزادی‌ام از بین می‌رود. با این حرف، من هم یک لحظه توی این فکر رفتم که حالا من باعث نشوم ایشان به زن‌ها بدبین بشود و بگوید زن باعث می‌شود مرد اسیر بشود. توی این فکر رفتم که خوب است بگویم نمی‌ترسم که به زن‌ها بدبین نشود. با این‌که می‌ترسیدم، گفتم نمی‌ترسم. در درونم می‌ترسیدم، ولی ظاهر خودم را حفظ کردم و گفتم: نه حالا ترس که نه، خب این‌جا تنهاییم و دیوارها هم کوتاه است. دیوار خانه در پشت حیاط خلوت‌مان آن‌قدر کوتاه بود که اگر یکی آجر زیر پایش می‌گذاشت، می‌توانست بیاید این‌ طرف دیوار. حیاط‌‌ مان هم همین‌طور، همکف بود با کوچه؛ ولی به هر حا ل به ایشان اطمینان دادم و ایشان رفت. آ‌ن روز مادرشان خانه نبود و همسایه بالایی‌مان هم نبودند. خیلی نگران بودم و گفتم خب حالا دیگر توکل بر خدا.

* مادرشان پهلوی شما زندگی می کرد؟
- بله بعد از ازدواج ما، از پیش پسر بزرگ‌ترشان آمده بود خانه ما. خلاصه درعین این‌که می‌ترسیدم، به ایشان گفتم نه نمی‌ترسم و ایشان رفت. ولی خدا می‌داند توی آن مدت تا ایشان برگردد، زمان برایم خیلی سخت و طولانی گذشت. همان شب داستانی هم اتفاق افتاد که خیال‌باف شده بودم.

* چه داستانی اتفاق افتاد؟
- ارتفاع تخت‌مان همسطح بود با در خانه که رو به اتاق باز می‌شد. چون علاقه زیادی به مطالعه داشتم، روی تخت دراز کشیدم و با خودم گفتم همین‌طور که مشغول کتاب خواندن می‌شوم، هوای حیاط را هم دارم. می‌خواستم خودم را سرگرم کنم تا ترس را فراموش کنم. درهمان وقت که داشتم کتاب می‌خواندم، یک‌دفعه در باز شد. گفتم حتما همسایه بالایی‌مان است که کلید داشت. ولی خوب که فکر کردم، دیدم او مرد شریفی بود که وقتی می‌خواست وارد خانه شود، یاالله یاالله می‌گفت و تا مطمئن نمی‌شد نمی‌آمد داخل. اسمش حمید آقا بود. من سریع از تخت پریدم پایین که حجابم را رعایت کنم. گفتم: حمید آقا... دیدم در باز شد. هی می‌گفتم حمید آقا بفرمایید، یعنی من حجاب دارم. خودم را کشیدم زیر ستون خانه که ایشان زیاد پشت در منتظر نماند. خوابیده بودم روی زمین و هی می گفتم حمید آقا بفرمایید. دیدم هیچ خبری از آمدن ایشان نشد. صدای پایی هم نیامد. رفتم بیرون دیدم در بازاست ولی هیچ‌کس نیامده تو. با خودم گفتم: آخ آخ توی این فاصله که من پایین بودم و سرم زمین کف اتاق بوده، حتما دزد آمده و از راهروی توی اتاق دیگر رفته بالا.
از این‌جا خیال من را برداشت. همان‌طور که توی اتاق نشسته بودم، کم کم احساس کردم صدای پا و به دنبال آن صدای جمع کردن اثاثیه می‌آید. خیلی نگران شدم. از قبل برای خودم برنامه درست کرده بودم که اگر دزد از آن دیوارها پایین آمد، من از این پنجره اتاق بپرم پایین و بروم همسایه را خبر کنم. طبق نقشه قبلی چادرم را سرکردم و سراسیمه با پای بدون کفش رفتم همسایه را خبر کردم که من می‌ترسم و این اتفاق افتاده بیایید ببینید چیست. همسایه‌ها هم آمدند و همه جا را دیدند ولی هیچ چیزی نبود. یک پیرزنی همسایه‌مان بود آمد نشست کنار من که ترسیده بودم، تا شهید رجایی آمد.

* واکنش آقای رجایی به این حادثه چی بود؟
- یادم نیست چه واکنشی نشان داد.

* در طی مدت زندگی‌تان، آقای رجایی ماشین هم خریدند؟
- نخیر هیچ ‌وقت.

* موتور چی؟
- موتورهم نخیر هیچ‌ وقت نداشت. بچه‌ها که بزرگ‌تر شده بودند، مایل بودند بابای‌شان ماشین بخرد که ایشان گفت: باباجان همه ماشین‌ها مال ماست، هر جا دست بلند کنی نگه می‌دارند و سوار می‌شویم. چیه عمرمان و وقت‌مان را برای ماشین تلف کنیم؟ همیشه این‌جایش خراب است، آن‌جایش چنین است و چنان است و هر روز باید اسیر ماشین باشیم.

* زیباترین چهره‌ای که از آقای رجایی در خاطرتان هست کدام چهره است؟ چه زمانی بود که خیلی از ایشان خوشتان آمد؟
- آن‌ موقعی که جنازه سوخته ایشان را در کشوی سردخانه دیدم.

* این را واقعا از ته دل می‌گویید؟
- بله واقعا از ته دل می‌گویم.

* چه دلیلی دارد که این را می‌گویید؟
- یک لحظه آن صحنه را با سر بریده امام حسین(ع) مقایسه کردم. بله، یک لحظه توی ذهنم آمد که: خدایا من انتظار شهادت شهید رجایی را می‌کشیدم. واقعا این را می‌گویم. با اعتقاد می‌گویم. خدایا من انتظار داشتنم ایشان را شهید کنند، اما انتظار این‌جور سوختگی بدن ایشان را نداشتم. دلم ریش شد اما یک لحظه ریش شد. بلافاصله صحنه کربلا به نظرم آمد و سر بریده امام حسین(ع). گفتم شهید رجایی سزاوار بود که این نوع شهادت برایش پیش بیاید. توی ذهنم این آمد که زیباترین نوع شهادت است که باید این‌جور بسوزد و قیافه‌اش اصلا مشخص نبود. یاد سر بریده امام حسین(ع) افتادم که چرا امام حسین(ع) سرش را باید به آن شکل ببرند و بالای نیزه بزنند؟ و این نوع شهادت از نظر معنوی.

* پیکر ایشان را بوسیدید؟
- نه چون توی سردخانه بود.

* در سردخانه پزشک قانونی بود؟
- نمی دانم مثل این‌که بیمارستان انقلاب بود، یادم نیست حالا کدام بیمارستان بود اما می‌دانم که نزدیک محل نخست وزیری بود.

  

* چه علامت و مشخصه‌ای بدن ایشان داشت؟
- نخیر اصلا شناخته نمی‌شد، فقط از دندان می‌شد فهمید. جنازه از قد و از پهنا جمع شده بود. قیافه اصلا مشخص نبود فقط از دندان می شد فهمید، که من را هم برای همین بردند چون تا آن لحظه مانده بودند که این جنازه شهید رجایی است یا کشمیری (عامل اصلی بمب‌گذاری در نخست وزیری که برخی تصور می‌کردند او جزو شهدای انفجار است و به دنبال جنازه او نیز می‌گشتند و حتی عده‌ای جنازه‌ای را هم به نام او تشییع کردند، درحالی که او پس از کار گذاشتن بمب، گریخته بود.) از عمامه‌ای که کنار شهید باهنر سوخته بود و صورتش که یک خورده کشیده بود، زود ایشان را شناسایی کرده بودند اما شهید رجایی را بین ایشان و کشمیری مردد بودند. دندان‌های ایشان را شست‌وشو داده بودند، من را برده بودند تا حداقل از روی دندان مشخص بشود که این جنازه کدام‌شان است.

* مگر دندان‌شان چه مشخصه‌ای داشت؟
- ایشان دندان مصنوعی داشتند. دندان عقب‌شان یک مورد طلا داشتند به نظرم. نه آن‌ موقع نداشتند، پوسیده بود درآورده بودند. خب هرکسی دندان مخصوص خودش را دارد. دندان‌های جلوی‌شان مصنوعی بود منتها شکل خاصی داشت. دو تا مصنوعی بود بقیه هم مال خودش بود. بله نه از دندان‌های خودش که از دندان‌های مصنوعی می‌شد ایشان را شناخت.

* برای شناسایی، بچه‌های‌تان را هم با خود برده بودید؟
- نخیر. ساعت 5/11 - 12 شب بود، من بودم، برادرشان و یکی دو تا از خواهرهای‌شان. فکر کنم با یکی از خواهران‌شان بود که رفتیم داخل سردخانه. آنها را بیرون نگه‌ داشتند و به من هم گفتند: وقتی رفتی بیرون به آنها نگو که شهید شده. چون تا روز بعد می‌خواستند ببینند امام چه نظری می‌دهند. تا روز بعد اعلام نکردند که ایشان شهید شده‌اند. می‌خواستند خبر پنهان بماند تا ببینند امام واکنش‌شان چیست و می‌گویند چه‌ جوری اعلام کنید. این بود که وقتی جنازه را دیدم و مطمئن شدم که این شهید رجایی است، به من هم گفتند: به هیچ‌کس نگو ایشان شهید شده، بگو رفتیم بیمارستان حال‌شان بد بود. فردا خبر شهادت آنان را اعلام کردند.

* شیرین‌ترین خاطره‌ای که از دوران ازدواج تان با ایشان دارید کدام است؟
- اگر از من بپرسید، شیرین‌ترین خاطره با اعتقاداتی که داشتم و همیشه دنبال این بودم که با ایشان رفیق باشم. ایشان من را آزمایش‌های گوناگون کردند. من باید این را بگویم تا این موضوعی را که می‌گویم باورتان بشود. من همیشه دنبال یک استقلال فکری بودم، دنبال استقلال عملی بودم. مثلا وقتی توی اقوام و فامیل همسرانی را می‌دیدم که برای زنان‌شان زندگی مرفه می‌سازند، طلا و جواهر می‌خرند اما مسلط به زن‌شانند و زن یک وسیله، ابزار و بازیچه است، بیزارمی‌شدم. متنفر بودم که این چه‌ جور زندگی‌ای است که آدم به ‌خاطر این‌که چند تا طلا و جواهر داشته باشد، زندگی خوب داشته باشد، مرد سالاری توی زندگی‌اش حاکم باشد. این مسئله خیلی فکر من را مشغول می‌کرد. همیشه دنبال این بودم که مثلا چرا در اسلام زن نباید آزادی عمل داشته باشد؟ چرا وقتی می‌خواهد یک جایی برود و یا یک کار خیلی نیکی انجام بدهد، یا دیداری با کسی داشته باشد، بنشیند توی خانه و منتظر باشد که مثلا همسرش کی می‌آید، یا برود همسرش را گیر بیاورد تا اجازه بگیرد. چون مقید بودم که بدون اجازه همسر نباید از خانه بیرون رفت. هر چیزی را از دستورات اسلام اطلاع پیدا می‌کردم، آگاهی پیدا می‌کردم و به آن اعتقاد پیدا می‌کردم و دلم می‌خواست توی عمل آن را اجرا کنم. بعد چون مقید بودم، بدون اجازه آقای رجایی هم نمی‌خواستم بیرون بروم و چون محدود می‌شدم ناراحت بودم.
مسئله را با آقای ‌رجایی به بحث می‌گذاشتم که مثلا فرض کنید من تصمیم داشتم بروم احوال مادرم را بپرسم، می‌گفتم وای حالا آقای رجایی نیست و اجازه هم نگرفتم و حالا اگر بروم هم لابد شرعا اشکال دارد، منتظر می ماندم تا ایشان بیاید و آن فرصت از بین می‌رفت، یعنی زمینه از دست می‌رفت. توی فکر می‌رفتم که مثلا چرا از نظراسلام زن باید این‌ جوری محدود باشد. ایشان هم خیلی حساس بود که من به اسلام بدبین نباشم. این بود که انتقاد می‌کردم که چرا باید ما این‌طوری باشیم، زن این‌طوری باشد و نتواند خودش چنین تصمیمی بگیرد.
آقای رجایی بعدها گفت: تو وقتی اینها را می‌گفتی، من تصورم این بود که اینها را می‌گویی که من به تو آزادی بدهم تا بتوانی آن‌طورکه دوست داری عمل کنی ولی کم‌ کم شناخت پیدا کردم که نه، تو این را از روی اعتقاد می‌گویی. و به تدریج به من آزادی می‌داد. آن‌ موقع این‌جوری نمی‌گفت، می‌گفت: خب تو هم آزادی. مرد آزاد است زن هم آزاد است. خب همان‌طور که من به تو اطلاع می‌دهم - واقعا مقید بود هر جا که می‌خواست برود، اطلاع بدهد - خوب تو هم باید به من اطلاع بدهی. می‌گفتم: نه، مال من اطلاع نیست مال من اجازه گرفتن است - منظورم زن بود - می‌گفتم: نه، زن باید از مرد اجازه بگیرد درحالی‌ که شما کافی است اطلاع بدهی، ولی اگر شما اجازه ندهید من نمی‌توانم بروم.
خلاصه به ‌تدریج هی محک می‌زد. من اینها را نمی‌فهمیدم، بعدها احساس ‌کردم. بعدها خودشان گفتند: چون من همیشه غصه‌ دار بودم که چرا زن مثلا این‌جوری است. کم‌ کم ایشان دید نه من واقعا از ایشان خواسته‌های دنیایی ندارم، همه‌اش می‌گویم استقلال و آزادی. تا این‌که به سمتی رفتم که دیگر خودم را از طلا، جواهر، مادیات، چیزهای دنیایی و ظواهر و زیور دنیا دور می‌کردم و به این مسائل می‌پرداختم. البته در سن 25 سالگی یک دفعه این مسائل را گذاشتم زمین. بعد ایشان باورش شد. این را باورکرد.
خب حالا شما ببینید، با این افکار وقتی آدم پیش می‌رود، دنبال چیزهای دیگر می‌گردد. این بود که وقتی ایشان به مبارزه پرداختند، تا یک مدتی از من پنهان بود. مبارزه مخفی بود. می‌دیدم در خانه‌مان کسانی می‌آیند و می‌روند. یا من که بیرون می‌روم و می‌آیم، یا توی‌ خانه هستم، اتفاق‌هایی می‌افتد. از این‌که آقای رجایی میهمان‌هایی دارد که مشکوکند، ولی من از همه اینها باید بی‌اطلاع باشم، رنج می‌بردم. ناراحت بودم که چرا من نباید بدانم. اما چون می‌دانستم موضوع مهمی است، هیچ ‌جا بازگو نمی‌کردم. هیچ اصلا این اسرار پنهان مانده بود. به نظرم شهید رجایی متوجه این مسائل شده بود. این بود که اولین باری که ایشان من را دعوت به کار مبارزه کرد، شیرین‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود.

* به چه صورت شما را به مبارزه دعوت کرد؟
- به ‌تدریج نشریاتی را می‌داد من مطالعه می‌کردم. هر نشریه‌ای که مربوط به مبارزه بود می‌داد من مطالعه می‌کردم. به نظرم این‌طور می‌آمد که مرحله به مرحله محک می‌زد، بعد می‌دید من این مسائل را هیچ‌ جا برای هیچ ‌کس بازگو نکرده‌ام، یک مرحله دیگر همین طور پیش می‌رفت تا این‌که دیگر نشریات مهم‌تر را می‌داد که مطالعه می‌کردم. بعد نوشته‌های «احمد رضایی» که کتاب «امام حسین (ع)» را می‌نوشت آورد. از من می‌خواست آن را تکثیر کنم. از روی آن نسخه کتاب به تعداد زیاد دست نویس می‌کردم. یک مدت دست نویس می‌کردم که خیلی زمان و انرژی می‌برد. آقای رجایی گفت که تو خسته می‌شوی، برو یک دوره ماشین ‌نویسی ببین. که من رفتم «آموزشگاه البرز» و یک دوره یک ماهه بود ولی من 15 روزه دوره را دیدم و آمدم. ایشان یک دستگاه ماشین تایپ آورد منزل که من تمرین می‌کردم و دیگر با ماشین تحریر این نشریه‌ها را تایپ می‌کردیم که البته خیلی سخت بود. اولا ماشین تحریر در خانه هرکس که بود جرم بزرگی محسوب می‌شد، چون معلوم بود که از آن برای چه استفاده خواهند کرد. ولی اینها مجبور به این کار بودند. من هم که سه تا بچه کوچک داشتم، برای آنها طوری برنامه ریخته بودم که آنها را می خواباندم و می‌نشستم پای ماشین. به ما آموخته بودند که هر گاه در خانه را می‌زنند فکر کنید که صد درصد ساواک است و حتی احتمال ضعیف هم ندهید که ساواک نباشد. به همین دلیل باید فوری همه آن چیزهایی را که در اختیار داشتیم جاسازی می‌کردیم و سپس در را می‌گشودیم که کلی برنامه‌مان را به هم می‌ریخت.

* خانه‌تان کجا بود؟
- در خیابان ایران، همین منزل که موزه شده است. ما فقط چهار سال نارمک بودیم، بعد از چهارسال رفتیم خیابان ایران.

* آن خانه را چند خریدید؟
- آن‌جا 41 هزارتومان برای‌مان تمام شد.

* داشتید از ورودتان به مبارزه می‌گفتید:
- بله. ایشان دیگر اینها را آورد و من این‌جوری دعوت به مبارزه شدم. دیگر کم‌ کم احساس کردم آن حالت ناراحتی اعصاب که بهم دست می‌داد، خوب شده. فکر و اینها که برای مداوایش پهلوی پیش دکتر «کاظم سامی» می‌رفتم و مدتی هم دارو می‌خوردم و هیچ ‌کس هم نمی‌دانست مرضم چیست. سر معده‌ام درد می‌گرفت، فشارم بالا می‌رفت و نفسم بند می‌آمد. اصلا وارد مبارزه که شدم خود به‌ خود درد و مرض‌هایم خوب شدند. ناراحتی‌های عصبی‌ام دیگر برطرف شدند. آن‌جا سرگرم کتاب‌های مذهبی بودم، تاریخ اسلام و نهج‌البلاغه می‌خواندم. یعنی روحیه‌ام عوض شد. خلاصه خدا لطف کرد و من را هل داده بود این طرف. با صحیفه‌ سجادیه یک عالمی برای خودم داشتم.

* شده بود با آقای رجایی جر و بحث یا حتی دعوا بکنید؟
- دعوا که نه، ولی تا دو سال با هم اختلاف نظر داشتیم.

* تندترین بحث و دعوای‌تان چی بود؟
- تندترین دعوا این بود که ایشان مثلا یک چیزی را می‌فهمید که در اثر عدم شناخت، به نظرش یک ‌جوری می‌آمد.

* چه جوری بود مثلا؟
- اصلا با من حرف نمی‌زد.

* یعنی قهر می‌کرد؟
- بله. من باز با همان روحیه‌ای که عرض کردم خیلی معتقد به این بودم چون پدرم در خانه خیلی برای‌مان از این حرف‌ها می‌زد که در خانه شوهر، رضایت شوهر برای زن، شرط اول زندگی است و در خانه پدر و مادر، رضایت پدر و مادر. از بس که از این حرف‌ها برای ما زده بود، رضایت همسر آن‌قدر برای من مهم بود که در چند ماه اولی که ازدواج کرده بودیم، مادر ایشان پیشنهاد کرد بلند شویم و برویم خانه مادرتان بازدید. شهید رجایی قزوین بود و نبود که بتوانم از ایشان اجازه بگیرم. از یک طرف می‌خواستم بدون اجازه ایشان نروم که شرعا پیش خدا مسئول باشم، از یک طرف هم می‌خواستم اجازه بگیرم که ایشان در دسترس نبود. از یک طرف هم نمی‌خواستم به مادر ایشان بگویم نه. با شناختی که پیدا کرده بودم، می‌ترسیدم ایشان با خودش بگوید نکند این مایل نیست برویم خانه مادرش یا مثلا مادرش آمادگی ندارد برای پذیرایی و از این حرف‌ها. برای همین قبول کردم گفتم حالا می‌رویم، شب خودم حلالیت می‌طلبم و رضایت ایشان را جلب می‌کنم. ما رفتیم و آمدیم، شب به ایشان گفتم که راستی راضی باشید ما امروز رفتیم خانه مادرم.

* همان شب آقای رجایی از قزوین آمد؟
- بله ایشان شب ها می‌آمدند. گفتم که من امروز بی‌اجازه با مادر شما رفته بودم خانه مادرم، راضی باشید، ایشان رفت توی هم. تنها همین شد که دیگر تا دو سه روز با من حرف نزد. وقتی هم حرف نمی‌زد، طولانی حرف نمی‌زد.

* علتش را چه می‌گفت؟
- همین که من گفتم. این ‌جور نمی‌گفت که مثلا من را مسخره کردی که من هم بگویم نه جدی می‌گویم. عدم شناخت بود. ایشان می‌خواست بگوید که اگر اجازه هست باید قبلش باشد نه بعدش.

* قهر می کردند؟
- آره، اعتنا نمی کرد من هم نمی‌رفتم بپرسم چرا؟ آخر خودم هم توی فکر می‌رفتم. می‌گفتم خب من چیزی نگفتم که.

* حالا شما پیش‌قدم می‌شدید برای آشتی یا آقای رجایی؟
- نه اصلا نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم. جوان بودم دیگر، تجربه نداشتم. به نظر می‌آمد ایراد کار کجاست؟ نباید می‌گفتم، خب نمی‌گفتم رضایت مثلا شرع نمی‌شد. نمی‌توانستم بحث کنم. در همین حالت‌ها بودم. در سن و سالی بودم که شناخت نداشتم، نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم. چه چیزی باید بگویم که ایشان بپذیرد. یعنی این‌جوری بگویم که ابهتی داشت و حالت برخوردش طوری بود که من اصلا جرات نمی‌کردم حرف را شروع کنم. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. مثلا بحث کنم بگویم والله من نظرم این است. ایشان تنها چیزی که واکنش نشان می‌داد همین بود. از هرکاری که خوشش نمی‌آمد یا نمی‌پسندید، یا پیش خودش معنایی می‌کرد، بی‌اعتنایی می‌کرد و حرف نمی‌زد.

* آیا موقع ناراحتی یا عصبانیت، سرتان داد هم می‌زد؟
- اصلا. فقط حرف نمی‌زد. حرف نزدن ایشان باعث می‌شد من بروم توی فکر. گاهی یادم می‌رفت ایشان با من قهر است. گاهی سلام می‌کردم اما سلامم را می‌گرفت و جواب سلامم را می‌داد، اما فقط در همین حد زندگی روزمره. بعدا من ناراحت می‌شدم که مثلا چرا ایشان این چیزی را که من می‌گویم باور نمی‌کند. مسائل دیگر هم باز پیش آمده بود. یک موردی بود که من گفتم شما اجازه می‌دهید من فلان کار را بکنم یا فلان چیز را بخرم؟ ایشان برخوردی توام با احترام می‌کرد. مثلا می‌گفت: من این کار را دوست ندارم، اما تو آزادی و می‌توانی این کار را بکنی، یا می‌توانی بروی. من هم به نظرم می‌آمد خب قبلا ایشان به آن چیز رضایت نمی‌داد، اما الان می‌خواهد رضایت بدهد، لابد نمی‌خواهد مستقیم بگوید نه. توی ذهن خودم این‌جوری می‌پروراندم که چون نمی‌خواهد مستقیم بگوید، به این شیوه غیرمستقیم می‌گوید. من می‌رفتم و آن کار را انجام می‌دادم یا مثلا آن چیز را می‌خریدم. بعد که می‌آمدم، ایشان واکنش منفی نشان می‌داد. فکر می‌کردم که خب چی این وسط هست؟ ایشان هم به نظرش می‌آمده که من در عین حالی که ایشان اجازه نداده‌اند، ولی من رفتم و این کار را کردم. این‌که می‌گویم عدم شناخت، ما تا دو سال اختلاف نظر وعدم شناخت از هم داشتیم. وقتی ایشان دید که نه واقعا این کارهایی که من می‌کنم از روی اعتقاداتم است و از روی چیز خاصی نیست، باورش شد. این باور دیگر من را توی خط انداخت.

* شده بود برای شما هدیه بخرد مثلا، طلا؟
- شخصا نخیر، هیچ ‌وقت.

* هیچ هدیه‌ای شما یادتان نمی‌آید خریده باشد؟
- نخیر.

* حتی سالگرد تولد یا ازدواج تان و یا برای عید؟
- هیچ ‌وقت.

* شما چطور، آیا شما برای ایشان هدیه گرفته بودید؟
- من هم هیچ ‌وقت.

* فکر می کنید علتش چی بود؟
- این مسائل آن موقع تازه باب شده بود. ولی ما توی یک عالم دیگری بودیم، توی افکار دیگری بودیم.

* مثل این‌که زیاد توی این وادی‌ها نبودید؟
- نخیر، توی ذهنم می‌آمد، ولی زود از ذهنم خارج می‌شد. می‌گفتم اصلا خب این کارها را همه می‌کنند. علتش هم این بود که می‌دیدم دیگران این کارها را ظاهر می‌کنند اما دوستی باطنی بین‌شان نمی‌دیدم. می‌دیدم مرد برای زنش این چیزها را می‌خرد اما احساس می‌کردم که برای خود زن نیست، بلکه منافع خودشان را در آن کارها می‌بینند. برایم خیلی جاذبه نداشت.

* هنگام خرید ازدواج که برای‌تان طلا خریدند؟
- برای خرید ازدواج که می‌رفتیم بله، گوشواره و جواهرات که آن‌ موقع معمول بود طلا مثل امروز نبود، مثلا الماس و این چیزها معمول بود که ما هم بله رفتیم خرید.

* چقدر خرید کردید؟
- مثل همه. همان طور که معمول بود ما هم خریدیم.

* مثلا چقدر؟
- دقیقا مبلغش را یادم نیست، اما گوشواره و انگشتر بود. آخه پول هم نداشت. این‌طوری بگویم برای‌تان، پول نداشت. اوائل این جور نبود که حالا معتقد باشد نباید از این چیزها بخرند. خودم هم خیلی معتقد نبودم که باید داشته باشم، اما آن‌قدر برایم مسائل و ارزش‌های معنوی مهم بود که این را تحت‌الشعاع قرار داده بود. این بود که بیشتر به آن مسائل فکر می‌کردم وگرنه دوست هم داشتم، اما نه که حریص باشم. درک می‌کردم پول نداریم. معمولا می‌روند برای خرید عروسی، یک سری چیزهایی هست که همه را یک‌جا می‌خرند، ولی درک می‌کردم ایشان پول ندارد که همه را یک‌جا بخرد. هر دفعه که می‌آمد، یک چیزی از آن چیزهایی که باید مثلا می‌خرید برای من هدیه می‌آورد.

* خودش هدیه می آورد؟
- بله، مثلا فرض کنید کیف و یک سری چیزها که حالا دقیقا یادم نیست.

* این‌طوری خرید وسائل را کامل می کرد؟
- بله، چیزهایی را که آن‌جا نخریده بود من می‌فهمیدم که ایشان پول نداشته که آن‌جا نخریده حالا می‌خواهد هر وقت که می‌آید برای من یکی از اینها را بخرد. بعضی‌ها را رفتیم بازار خریدند، بعضی‌ها را هم این‌جوری خریدند. مثلا اگر قرار بود ده تا تیکه لباس بخرند، ایشان دو تیکه خریده بودند و بقیه‌اش را در مدت شش ماه، هر دفعه‌ که می‌آمد برای من هدیه می‌آورد.

* شما هم به ایشان هدیه می‌دادید؟
- بد نیست بگویم آن موقع که ایشان این کارها را می‌کرد، من دنبال این بودم که شعرهای عرفانی به ایشان هدیه بدهم. یادم است اشعار خیام را برای ایشان پشت نویسی کردم و دادم. دوست داشتم به همدیگر کتاب هدیه بدهیم.
آهان خوب شد این را گفتم، این یادم آمد که ضمن این‌که به آداب و رسوم عرف جامعه عمل می‌کردیم، ولی هردوی‌مان بیشترین بها را به این مسائل می‌دادیم. مثلا ایشان کتاب «از حجله عروسی تا بستر شهادت» درباره «حنظله» و «نجمه» را - که کتاب کوچکی بود با جلدی ساده و معمولی – همین‌جوری بدون این که کادو بکند، به من هدیه کرد. این کتاب برای من چیز عجیبی بود، اصلا آن روزها همچین چیزی مرسوم نبود. ایشان توی خط و توی عوالم خودش سیر می‌کرد و این را برای من آورد. من کتاب را که خواندم، برایم جالب بود. هنوز هم این کتاب را دارم. البته خودم هم این روحیه را داشتم. یک چیزهایی را هم من می‌بینم که واقعا خدا اگر بخواهد، بنده‌هایش را توی یک مسیری می‌اندازد. آن موقع عقل ما خیلی به همه چیزها نمی‌رسید. اصلا به نظر من این همه گرایش‌ها را خدا داده بود. خودم به عنوان یک آدم می‌نشستم فکر می‌کردم به این چیزها، عقلم نمی‌رسید، نمی‌دانم اسمش را چه می‌شود گذاشت.

* شما در خانه‌تان تلویزیون داشتید؟
- نه. اصلا تا بعد از پیروزی انقلاب ما تلویزیون نداشتیم، چون همه برنامه‌هایش مفتضح بود. رادیو هم بعد از آن‌که من به شهید رجایی گفتم، رادیو آورد برای گوش دادن به اخبار. می‌گفت من لازم دارم که به اخبار گوش بدهم. خدا را شکر می‌کردم که روی خودم کارکرده بودم و این لطف را خدا به من کرده بود که دیگر موسیقی گوش نکنم. خودم هم دیگر کم‌کم به اخبار علاقمه‌مند شدم و از آن به بعد افتادم توی این وادی که بهبهانی کی بود؟ راشد کی بود؟ یک کسی هم بود که ساعت یک ربع به 12یک برنامه در رادیو داشت که سخنرانی مذهبی می‌گذاشت. من چون بچه‌دار بودم و به آنها شیر می‌دادم، برنامه‌هایم را طوری تنظیم می‌کردم که بتوانم جارو کردن اتاق را همزمان با استفاده از آن برنامه ها انجام بدهم. درعین حالی که خود آنها را قبول نداشتم. هیچ‌کس را قبول نداشتم، اما علاوه بر مطالعه کتاب، از حرف‌های آنها هم استفاده می‌کردم.

* آقای رجایی در خانه از شکنجه‌ها و سختی‌های زندان برای شما تعریف می‌کرد؟
- خیلی به ندرت پیش می‌آمد و با زور و به شیوه‌های مختلف از زبانش می‌کشیدم. همین ابتدا به ساکن نه.

* این قضیه دست‌ فروش بودن ایشان چیه؟
- بله یک مدت دست‌ فروشی می‌کردند.

* قبل از ازدواج با شما؟
- بله در دوران 12 سالگی‌شان بوده.

* آقای رجایی برای بچه‌های‌شان اسباب ‌بازی می‌خرید؟
- اسباب ‌بازی به آن چیزهایی که ما احساس می‌کردیم نه. مثلا عروسک را گناه می‌دانستیم. تا مدت‌ها اصلا دنبال اسباب ‌بازی‌های این‌طوری برای بچه‌ها نبودیم. ایشان دنبال وسایلی بودند که شنیده بودیم مثلا گناه ندارد. بیشتر هم دنبال اسباب ‌بازی‌های فکری بودند که ریاضی و فکری باشد که فکر بچه‌ها را باز کند. اما درعین حال دخترم که جشن بلوغ برایش گرفته بودیم، البته یک جشن ساده در خانه که فقط خود من، بچه‌ها وبابای‌شان بودیم. دخترم عجیب علاقه به عروسک داشت که اولین بار یک عروسک بدون مو و بدون لباس برای او که خیلی علاقه داشت خریده بود، وگرنه اسباب ‌بازی‌های‌شان بیشتر اسباب ‌بازی‌های فکری و ارزان قیمت بود. بد نیست من این‌جا خودم بگویم که اصلا به نظر می‌آمد چون بچه تنوع ‌طلب است، هرچه اسباب‌ بازی برایش بخری فردا نوع دیگرش را هم می‌خواهد. من کاسه بشقاب می‌خریدم و جلوی بچه‌ها ظرف و ظروف واین چیزها را می‌ریختم تا موقعی که قانع‌شون می‌کرد با این چیزها بازی می‌کردند.

* کاسه و بشقاب؟
- بله تق وتوق به هم می‌زدند. کاسه بشقاب استیل و روحی. آنها را سرهم می‌چیدند. این‌جوری سرشان گرم می‌شد. ایشان هم از آن اسباب ‌بازی‌ها می‌خرید، این دوتا می‌شد وسیله بازی بچه‌ها. البته درهمان دوران کودکی.
ادامه دارد


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٦/٢ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از فوت امام خمینی (ره) در سال 1368 حجت الاسلام "عبدالله نوری" که زمانی نماینده امام در سپاه بود، در جمع پاسداران، ناگفته هایی از پذیرش قطعنامه 598 و همچنین عزل منتظری از قائم مقامی رهبری توسط امام، و در حمایت از حضرت آیت الله خامنه ای، تعریف کرد که متن آن برای اولین بار در نیمه دوم آذر ۱۳۷۶ در شماره ۲۱ هفته نامه شلمچه منتشر شد.
به لحاظ اهمیت موضوع و با توجه به مواضع اخیر عبدالله نوری که به سادگی همه گذشته خویش را به فراموشی سپرده است، برای یادآوری او و همفکرانش، متن کامل نوار سخنرانی او را که حاوی نکات مهم و تکان دهنده ای از تاریخ ناگفته انقلاب اسلامی است، برایتان منتشر می کنم.

من می خواهم یه دو سه تا نکته اینجا بگم.
ببینید، بیست سال امام  پرچم انقلاب را بلند کرد که دیگر همه دنیا فهمیدند. در این بیست سال شعارهای عجیبی داد؛ علی الخصوص در این ده سال پس از پیروزی انقلاب،‌ هشت سال در جنگ بودیم ما. هشت سال امام فرمود: "صلح بین اسلام و کفر معنا ندارد". هشت سال امام صدا زد: "جنگ جنگ تا پیروزی، ‌جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم". هشت سال امام فریاد زد که "صدام باید برود". هشت سال امام این جوری شعار داد، اما بعد دایر شد به این که اسلام بماند یا شعار امام و به اصطلاح پرستیژ امام بماند؟
شجاعت از این بالاتر؟ آزمایش از این بالاتر؟! امتحان خدایی از این بالاتر؟!
امام می توانست این چند ماهی که به آخر عمرش باقی مانده، زیر بار این قطعنامه نرود و تا آخرین نفسش شعار خودش را هم بدهد، اما بعدش بزرگ ترین گرفتاری را برای ما بگذارد و برود، بزرگ ترین بدبختی را برای ما بگذارد و برود.
اولا جنگ به یک نقطه حساسی رسیده بود که دیگر کاربردی نداشتیم ما. مضافا بر این که این چند ماه را هم ادامه می داد امام، حالا اگر مسئولین ما می خواستند صلح بکنند، خود ماها چشم هاشون رو در می آوردیم بیرون که: تا امام زنده بود شما جرات نکردید، حالا که امام سر به تیره تراب گذاشته، شما شروع کردید سازشکاری را و مضافا بر این که این دفعه، ما اگر بعد از امام زیر بار این قطعنامه می رفتیم، برای همیشه ذلیل بودیم، خوار بودیم.
رسید به جایی که از غیب - حالا شما بگو از پس پرده - با امام این معامله را کردند که:
امام! یا پرستیژت را حفظ کن، آن وقار و شخصیت خود را حفظ کن و هنوز آن شعارها را این چند روز آخر عمرت بده، یا بیا و اسلام و جمهوری اسلامی را حفظ کن!
امام در یک نیمه شب، قلم بدست گرفت و آن جملات عجیب را نوشت. فرمود که:
"در این هشت سال هرچه شعار دادم، همه را پس می گیرم. اگر آبرویی داشتم، با خدا معامله اش کردم و این قطعنامه را پذیرفتم. سخت بود برام، تلخ بود برام، اما کاسه زهری بود سر کشیدم ..."
آقا سید احمد (خمینی) وقتی ما برای تسلیت، با بعضی از رفقا و مسئولین بسیج رفته بودیم خدمت شان، ایشان در حسینیه جماران، همین طور که نشسته بودند - آن موقع اتفاقا بر اثر تالمات روحی نمی توانستند سخنرانی کنند – همین طور که نشسته بودندف با چشمانی پر از اشک گفت که خدا شاهد است که عجیب دلم سوخت! حالا برای شما هم می گویم تا شما هم دل تان بسوزد ثواب ببرید ان شاء الله ...
ایشان قسم خورد گفت:

"به جان امامم، به جان این پدر پیرم که از دست رفت، به جان این عزیز همتون، قسم می خورم که امام بعد از قطعنامه ‌به هیچ وجه خنده اش را ما ندیدیم"!
می گفت:
"هر بار من این علی پسرم را می بردم از در تو، امام، علی کوچولو را صداش می کرد هر بار که می بردمش، علی تا سلام می کرد، می گفت: علیک سلام علی کوچولو، باز اومدی پیش بابا؟!"
می گفت با یک لبخندی...! گفت:
"به جان خود امام ، بعد از قطعنامه، هر دفعه این بچه را آوردم، یک بار لبخند بزند امام، لبخند نزد و آرزوی لبخندش به دل ما ماند."


این یه تیکه اش! یه تیکه دیگر را عرض می کنم. گفت:

"یک بار صبح اول صبح، یک پیرزنی آن جا بود اسمش ننه فاطمه بود - خدمتکار اتاق امام – ایشان آمد گفت: حاج احمد آقا، "آقا" داره گریه می کند. گفتم: آقا؟! گفت: بله.
کسی گریه آقا رو ندیده بود که، اجازه نمی داد کسی گریه اش را ببیند، حالا چطور ننه فاطمه فهمید؟! من بلند شدم رفتم داخل اتاق دیدم آقا پشت به در، رو به دیوار نشسته، شانه هایش داره تکان می خوره. رفتم شروع کردم با طاقچه ور رفتن که یعنی آقا دستمالش را بردارد و گریه نکند؛ دیدم نه، تو حال خودش است. یک مقداری سر و صدا ایجاد کردم، این طرف آن طرف که امام بفهمد من آمدم داخل گریه نکند، نظر امام را جلب نکرد. با خودم فکر کردم بروم علی را بیاورم، چون علی را خیلی دوست داشت. رفتم علی را آوردم. علی آمد تو. آقا دستمال را برداشت، ولی باز گریه می کرد. علی با دست هایش اشک های چشم را از صورت آقا گرفت و گفت که: "آقا چرا گریه می کنی؟ آقا فرمود: "قلبم درد می کنه علی جون، قلبم درد می کنه، ناراحتم، درد می کشم که دارم گریه می کنم".
دیدم علی هم کارساز نشد. امام خیلی احترام به والده قائل بود. گفتم بروم حاج خانم را بیاورم.‌ وقتی حاج خانم از در می آمد تو، امام، تمام دردها و داغ هایش فراموش می شد. حاج خانم را هم آوردم.
گفت: "احمد! این کارها چیه می کنی؟!‌ دلم درد می کنه می خوام گریه کنم! این که راه علاجی هم جز اشک نداره. تو یا مادرت را می آوری یا علی را می آوری، دیگه بعد از اینها چه کسی را می خواهی بیاوری؟ برو سراغ کارت، رهایم کن به حال خودم".
گفتم: "آقا دکترها گفتند گریه برات ضرر داره، من چه کنم؟! خب من دست خودم نیست! من هم مسئولیت دارم، دکترها گفتند نگذارید آقا ناراحت بشه!"
گفت: "احمد! تا گریه نکنم قلبم آرام نمی گیره، علی را ببر تا این بچه ناراحت نشه"
علی را آوردم، دکترها را صدا زدم، گفتم: "شما را به خدا نگذارید امام ناراحت بشه!"

عبدالله نوری امروزی در خدمت کروبی و عطریان فر و ...

آقایی که هیچ موقع کسی گریه اش را ندید...! این یک تیکه...
حالا می آییم سراغ بعدش! بزرگ ترین آزمایش به نظر من اینها نبود. کدام آزمایش؟ اهل دل باید تو مجلس بگیرد حرف من را نمی دونم!
در تاریخ شیعه، بروید از همه علما بپرسید؛ ما سه نفر فقط سراغ داریم که پرچم ولایت فقیه را بلند کردند. اولین آنها مرحوم "کاشف الغطاء" بود که چه جور بلند کرد؟ چه بگویم؟! فقط چهار تا کلمه راجع به ولایت فقیه حرف زده! بعد از آن، مرحوم صاحب جواهر است که در کتاب "جواهر الکلام" راجع به ولایت فقیه یک کمی حرف زده! هیچ یک از مراجع شیعه، دیگر جرات نکرده بودند راجع به ولایت فقیه این جوری حرف بزنند، تا زمان امام!
امام آمد پرچم ولایت فقیه را چنان بلند کرد که تمام دنیا را گرفت.
بزرگ ترین آزمایش امام و امتحانی که پس داد، می دانید چه بود؟ بزرگ ترین آزمایش و امتحان امام این بو.د که گفتند:
" آقا، پرچم ولایت فقیه را بینداز توی خاک و قائم مقامت را هم قربانی کن! دیگر ولایت فقیه در زمان خودت بی ولایت فقیه"
به آن معنا! نه این که بخواهم بگویم نیست، الحمدلله وجود مبارک حضرت آیت الله خامنه ای (صلوات حضار) را ما داریم! اما یک کسی که در میان مراجع شیعه، آمده با آن وصف کلام راجع به ولایت فقیه حرف زده، پس از هشت سال، کار به جایی می رسد که باید قائم مقام خودش را هم قربانی بکند!


باز آقا سید احمد آقا آن روز گفت که:

"یک روز بعد از این که حکم استعفای آقای منتظری را امام امضاء کرد، وارد اتاق شدم، ‌دیدم نامه آقای منتظری در دستش هست، ‌از زیر عینک قطرات اشک، آمده روی محاسنش، دارد گریه می کند. نشستم کنار امام، البته با صدا گریه نمی کرد؛ فقط اشک می ریخت و نامه آقای منتظری را داشت می خواند. نشستم کنار امام. امام همچنان مشغول اشک ریختن و خواندن نامه بود. خواستم که امام، چون دکترها گفته بودند که خیلی مراقبش باشید، ‌نگذارید گریه کند، ناراحت بشود. ‌سرم را بردم جلو، توی صورت آقا نگاه کردم که یعنی من دارم می بینم که داری گریه می کنی، بلکه آقا دست از گریه بردارد. آقا عینکش را گذاشت توی پیشانیش و یک نگاهی به من کرد، گفت:
"احمد! تعجب می کنی من دارم گریه می کنم؟!"
من دیگه هیچی جواب ندادم!
گفت:
"احمد! به خدا دیگر کمرم شکست. به خدا دیگر اصلا دلم نمی خواهد زنده بمانم ... تو هم دعا کن خدا دیگر مرگ بابایت را برساند. یک عمر فریاد زدم ولایت فقیه، حالا خودم با دست خودم، باید قسمت اعظم این ولایت فقیه را ذبح کنم، قربانی کنم! احمد تعجب می کنی؟ به خدا کمرم شکست!"
امام هیچ وقت قسم نمی خورد. گفت: "احمد! به خدا کمرم شکست."

آلبوم تصاویر سایت آیت الله منتظری: با حجة الاسلام والمسلمین عبدالله نوری. (قم _ زمستان 1381 _ در اولین روزهای پس از رفع حصر)

عبدالله نوری این روزها در محضر منتظری!

من شاید خیلی درد دل داشته باشم. پس کجا بروم بگویم؟
به کی بگویم؟ اگر به شما نگویم؟!
اگر آدم این حرف ها را این جا نزندف پس کجا بزند؟!
کجا بروم بگویم قربان آن قدت بروم امام؟!
کجا بروم بگویم قربان قلبت بروم امام؟!
کجا بروم بگویم قربان آن آه جگرسوزت بروم آقا؟! که دنیایی را آتش زدی و رفتی با آن آه های آخر عمرت!
خب من باید این جا این حرف ها را بزنم! خب یک کمی زودتر بیاید قربانتان بروم!
اجازه بدهید؛ منبر بی پیام فایده ندارد. پیام منبر را بگویم و دعایتان بکنم. حرف دیگر بیش از حد زده ام. پیام منبرم این است:‌
یازده امام ما را برای چه شهید کرده اند؟!
علی چرا بیست و پنج سال خانه نشست؟! چرا 25 سال فقط تنها یاور علی، زهرا بود؟ در آن چند سالی که زهرا زنده بود، بعدش هم که زهرا شهید شد! خودتان که اهل هیئت هستید. چرا امام مجتبی سه بار در میدان جنگ بردندش پیش معاویه خجالت زده برگرداندنش؟! چرا؟! همه این چراها را می گویم،‌ یک جواب آخرش دارم.
امام حسین وقتی آن روز ایستاد جلوی لشکر، گفت با اسلحه هایی که مسلم خریده آمده اید مرا بکشید؟! با وجوهاتی که مسلم جمع کرده بود، ‌پول گرفته اید و آمده اید مرا بکشید؟!‌
امام سجاد کارش به جایی رسید که آن پیرمرد در شام گفت: خدا را شکر می کنم که خدا آبرویتان را برد و این جور ذلیل تان کرد. چی بود؟!
در مقاتل آمده که یک قرآن هم زیر بغل داشت! که امام اشاره کرد از قرآن هم چیزی می دانی؟ و گفت بله و آن مسائل!
امام باقر هم همین جور. امام صادق هم همین جور. موسی بن جعفر چرا 14 سال توی زندان بود؟ چرا؟!
امام رضا را هم تبعیدش کردند توی ایران خودمون! تا آخرش با زهر...
امام جواد ما را یک زن بی همه چیز کشت! تازه در حجره را هم قفل کرد. به کنیزانش گفت: کف بزنید، هلهله بکنید صدای ناله امام جواد را کسی نشنود! جوان ترین امام را 25 سالگی کشتند برای چه؟! اجازه دهید بقیه اش را نگویم...!
همه این چراها جوابش یک کلمه است.
اگر اجداد ما و پدران ما، مثل الان ما بودند و آنان غیرت داشتند، کجا 14 سال موسی بن جعفر در زندان می ماند؟ یک نفر بلند نشد فریاد بزند و واقعا فریاد بزند و جانش را در خطر بیندازد!
آی قربانت برم موسی بن جعفر! اگر به قدر این مجلس بسیجی داشتی، 14 سال در زندان بودی تو؟! آره؟!
امام صادق می گوید که آن یکی ایراد می گیرد، می گوید: آقا شما چرا قیام نمی کنید؟ فرمود: "آن بزغاله ها را بشمار! می گوید وقتی شماردم دیدم 17 راس بیشتر نیستند. گفت:
"به خدا قسم من اگر به قدر آن بزغاله ها یار داشتم، قیام می کردم!"
ای وای! آدم این درد را کجا ببرد؟! رهبر مذهب شیعه 17 تا بسیجی نداشت!

حالا یک چیزی بگویم جگرهایتان را بسوزانم!
خب نامردها! دور امام حسین را خالی کردید، شهیدش کردید. اما چرا زیر جنازه اش نرفتید تا 70 تا تیر به بدن مبارکش زدند؟!
نه شما را می شود با آنها مقایسه کرد و نه آنها را با شما ملت! 11 میلیون زیر تابوت امام را گرفتند. از کجا تا به کجا...!
حالا اجازه بدهید، اینها مقدمه پیام بود. پیام را بگویم و روضه را بخوانم. پیام چیه؟ پیام این است:
یازده امام ما را کشتند! 1400 سال ما را ذلیل کردند. به خاطر بی غیرتی پدران مان و اجدادمان که آنها بی غیرت بودند و از امامان شان حمایت نکردند!
از کجا ما عزت پیدا کردیم؟ از آن جایی که پشت سر امام عزیز حرکت کردیم و هر کس خواست راجع به امام جسارت بکند، کج دهنی بکند از اول انقلاب، با مشت توی دهانش زدیم!!

مردم!
عزت ما، در سایه ولایت فقیه است.
والسلام!
امام حالا رفت. چه می خواهید بکنید؟! می خواهید مثل موسی بن جعفر بشود؟! می خواهید مثل امام مجتبی بشود یا نه؟!
اگر می خواهید خدا این لباس عزت را از تن ما درنیاورد. من وقت نکردم. پس فردا شب ادامه بحث را برایتان خواهم گفت که خامنه ای کیست؟!
مردم! به فاطمه زهرا مادرش قسم، اگر مظلوم تر از امام این سید نباشد، کم تر نیست!
چهار سال به دست ما انقلابی ها چقدر تهمت به این سید زده شده؟! طرفدار سرمایه داری و بازار...!! لا اله الا الله ...!

مردم!
به خدا این لباس عزت ما در گرو حمایت از رهبری است. اگر این حمایت را کردیم، خدا این لباس را برازنده تن ما می کند.
اگر اجازه دادیم خناس ها – آقا از کجا شد این مجتهد و آیت الله؟ تا دیروز حجت الاسلام بود. امروز شد آیت الله؟! از کجا آن اختیارات ولایت فقیه منتقل به این آقا شد؟! مگر مجتهد است؟! – اگر دندان های این خناس ها را در دهان شان نریزید، به خدا یک شب مثل سودانف یک ژنرال با یک کودتا ریاست جمهوری را می گیرد، کذا را هم می گیرد. بعد به خدا قسم، ‌این دفعه دیگه به ریشه... بعضی ها می گویند، نه اگر کذا بشود ریش دار ها،‌ آخوندها! نه مگر همه این شهیدها را آخوندها دادند؟ شما دادید. ده سال است شما انقلاب را زنده نگه داشتید و دشمن به خون شما تشنه است...!! و اگر خدای ناکرده چنان بشود، آن موقع دیگر به کسی رحم نمی کنند.

پس عزت ما در گرو حمایت از این سید مظلوم است. این پیام منبر من بود. والسلام!
نکنیم کاری "وخلاءهم لباس کرام". خدا این لباس کرامت را از ما مهار می کند.
خدایا به عزت شهدا قسمت می دهیم.
خدایا این سید مظلوم را خودت یاری کن!

[ ۱۳۸۸/٥/٢۸ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند روزی بود برای مرخصی آمده بودم تهران. عصر یکی از روزها، "زیدالله کوهی" به خانه مان زنگ زد و بعد از حال و احوال گفت:
- حمید جون چیزه ...
معلوم بود می خواهد چیزی بگوید که رویش نمی شود. با تته پته ادامه داد:
راستش می خوام برگردم منطقه ... وضع مالیم خرابه ... داری 400 تومن بهم قرض بدی؟ توی اولین فرصت بهت پس میدم.
قرار گذاشتم ضلع غربی میدان امام حسین (ع) ببینمش. یک ساعت بعد که آمد، 400 تومان از همه‌ی 600 تومان پولی را که برایم مانده بود، به او دادم. ولی چهره‌ی خجالت زده‌ی کوهی که چند سالی از من هم بزرگ تر بود، بد جوری عذابم می داد. او هم آمده بود مرخصی و می خواست به جبهه برگردد، ولی پول برای کرایه‌ی راه نداشت!
*
اولین روزهای سرد اسفند ماه 1364 در جاده فاو – ام القصر، زیر پلی بتونی با ارتفاع کمی که داشت پناه گرفته بودیم. اصلا متوجه‌ی تاریک شدن هوا نشدیم. تنها 2 فانوس نور آن‌جا را تأمین می‌کرد. با صدای اذانی که از بیرون به گوش می رسید، نماز مغرب و عشا را خواندیم و کیپ همدیگر دراز کشیدیم. چندتایی از نیروهای گردان انصار از خط برگشتند. سراپای‌شان خیس بود. از صدای صحبت کردن یکی از آنها توانستم کوهی یا همان "باباکوهی" خودم را بشناسم. با دیدن او خیلی خوشحال شدم. صورتش را که از گل و لای سیاه شده بود، غرق بوسه کردم. شب را میان کوهی و یوسف سپری کردم. کوهی که سمت راستم دراز کشیده بود، آرام دهانش را دم گوشم آورد و گفت:
- ببین حمید جون ... به خدا خیلی شرمنده ام ... دستم خالیه ... انشاالله حقوق این ماهم رو که گرفتم، قرض تو رو پس می دم.
بغض گلویم را گرفت. چشمانم از اشک پر شد. صورتش را بوسیدم و گفتم:
- من نوکرتم ... اون که قابل تو رو نداره ... اصلا فکرش رو نکن.
*
روزهای اول فروردین 1365 شهر در تب و تاب عید و نوروز بود و من بر روی تخت اتاقی در طبقه سوم بیمارستان آیت الله طالقانی، با ترکش هایی که چند جای بدنم را آبکش کرده بودند، سر می کردم. تلفن زنگ زد. گوشی را همتختی ام که بچه شیراز بود برداشت. گفت:
- با حمید داودآبادی کار داره.
به زور خودم را کشاندم طرف تلفن. یکی از بچه های قدیمی جبهه بود. پس از احوالپرسی و تبریک عید و دادن قول این که حتما به ملاقاتیم خواهد آمد، گفت:
- راستش بهت زنگ زدم که بگم ...
صدایش بغض داشت. همیشه بعد از عملیات این درد و سوز را داشتیم. منتظر خبر همه بچه ها شدم. آرام گفت:
- بابا کوهی هم رفت ...
- چی بابا کوهی؟
- آره بابا کوهی.
- آخه چطوری؟ کی؟ کجا؟ من که همین چند روز پیشا باهاش بودم.
- چند روز بعد از همون شبی که با بچه ها جمع بودین، بچه های گردان انصار میرن توی جاده ام القصر مستقر میشن. عراقیا پاتک سختی می زنن. کوهی هم که آر.پی.جی زن بوده، یه تانک عراقی رو می زنه. خدمه تانک می پرن بیرون و به علامت تسلیم دستشون رو بالا می برن. کوهی هم میره جلو اونا رو اسیر کنه که اون نامردا به طرفش رگبار می بندن و اون رو می زنن.
*
سوختم. سوختم. سوختم ...
بابا کوهی!
حالا که رفتی اون بالا بالاها، کی می خواهی پولم پس رو بدی؟ سودش رو هم اگه حساب کنی، خیلی بهم بدهکار میشی ها!!!
من همچنان منتظر می مونم.

[ ۱۳۸۸/۳/٧ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جدیدا فردی در سایت خبری تابناک، نامه ای منتشر کرده و مدعی شده که فیلمنامه اخراجی ها از کتاب او برداشته شده که برای روشن شدن ذهن ایشان، جوابیه ای نوشته ام که می خوانید:

بنام احکم الحاکمین
مدیر محترم سایت تابناک
سلام علیکم
آنچه بنده را به نوشتن این پاسخ واداشت، نه دفاع از فیلم اخراجی ها و نویسنده و کارگردان اختصاصی آن، که ذوق زدگی برخی موج سواران خارج نشین است که به خود وعده داده اند بلکه از این نمد، کلاهی بهر خویش فراهم آورند!
می گویند:
"پیروزی صد تا پدر و مادر دارد ولی شکست، همواره یتیم است!"
هنگامی که نامه سراپا ضد و نقیض فردی را با عنوان " نویسنده واقعی «اخراجی‌ها» کیست؟" در سایت خبری تابناک خواندم، از کار شما تعجب کردم. چرا که از شما بعید می دانستم "هر چیز" را از "هر کس" منتشر کنید!
حتما خودتان نیز به تناقضات نویسنده نامه پی برده اید، ولی این که با وجود آن، نامه را منتشر کرده اید جای تعجب دارد.
از همان روزهای اول که اخراجی ها ساخته شد، شاید بتوان گفت ایشان چندمین نفری است که مدعی نگارش آن شده است ولی لازم می دانم برای بستن دهان مدعیان دروغین، ذکر کنم که:
- نویسنده اصلی اخراجی ها، شخص مسعود ده نمکی می باشد که تنها و تنها بر اساس خاطرات و دیده های شخصی خویش در دوران دفاع مقدس و همرزمی و همسنگری با برخی شهدای والامقام آن را به رشته تحریر درآورده است.
- بنده هیچ گونه دستی در تغییر نگارش فیلمنامه اخراجی ها بخصوص اخراجی های 2 نداشته ام و فقط در برخی موارد به عنوان دوست قدیمی و همرزم، به ایشان مشورت داده ام و بس که بر این نیز می بالم.
- اگر این مدعی، یک بار دیگر شرح دیدار ده نمکی را خوانده باشند متوجه خواهد شد که او کتاب مورد نظر نویسنده را نخوانده است و جالب تر این که خود وی نیز همین ادعا را دارد که می نویسد:
"هرچه می‌اندیشم، درمی‌یابم شما عزیزان اهل مطالعه واقعی آن کتاب نبودید"
- نمی دانم لات بازی و عرق خوری ایشان و دوستان شان، در کجای اخراجی ها به چشم می خورد؟
بدون شک ایشان ارازل و اوباش گری را با لوتی گری های قدیم تهران اشتباه گرفته اند که نمونه بارز آن در سرنوشت "شعبان بی مخ" و شهید "طیب حاج محمدرضا" به چشم می خورد.
- ایشان توهم کرده اند لحن کلام اهالی جنوب شهر فقط و فقط مختص همسن و سالان ایشان است و بس. در حالی که باید به ایشان یادآوری کرد بچه های جنوب شهری از نوع مجید سوزوکی و هم محلی هایش، بر خلاف تصورات ایشان، نه اهل ارازل گری و عیاشی و عرق خوری، که اهل دفاع مردانه و غیرتمندانه از ناموس و مملکت بودند و بس.
- جالب تر این که نویسنده مدعی، چنان با فضای فرهنگی ایران امروز غریب است که با وجود انتشار کتابش در چندین نوبت آن هم از سوی وزارت ارشاد، می نویسد:
" نمی‌دانم کتاب «در کوچه و خیابان» را چگونه به دست آوردید (هرچند حدس‌هایی می‌زنم)، ولی می‌دانم استقبال گرم اهل کتاب و ادبای عزیز از آن، مایه دلگرمی بسیار من شده"
حتما ایشان فردا مدعی خواهند شد که اصلا کتاب ایشان منتشر نشده، بلکه دست نوشته های شان بوده که ما از منزل شخصی ایشان در خارج از کشور به سرقت برده ایم تا اخراجی ها را بسازیم؟!
- در جواب ایشان که گفته اند:
"برادران، شما در قد و قواره‌ای نبودید که چنین «سوژه»ای بیابید و آن را به «فیلم‌فارسی جبهه‌ای» تبدیل کنید"
باید بگویم:
خدا نکند ما همقد و قواره شما باشیم! و بخواهیم از نوشته های امثال شما فیلم بسازیم و باید توجه کنید که تاکید بر این بوده است که نکند یک وقت چنین شائبه ای پیش آید و امثال شما ذوق زده شوید که "بله همه جبهه ها را لات ها می گرداندند."
با وجودی که برای ایشان به عنوان نویسنده و بخصوص یک پزشک، احترام بسیار قائل هستم، ولی چون با اکاذیب خویش سعی در قلب حقیقت دارند، فقط می توانم بگویم:
ای کاش نویسنده محترم که مدعی است:
"دریافتم سناریو، محیط‌سازی و حتی کلماتی که در زبان‌ بازیگران به کار رفته، همگی رونویسی از کتاب «در کوچه و خیابان»، نوشته این حقیر است."
فقط برای نمونه، حداقل یک سطر از کتاب خود را که در فیلم اخراجی ها استفاده شده ذکر می کردند و از کلی گویی که شیوه هوچی گری و کذابی است، پرهیز می نمودند.
جناب آقای منظرپور!
"عزیزان، از این‌که نوشته ناچیزم چنین مورد سوءاستفاده و کسب و کار قرار گرفته، شکایتی ندارم و نمی‌توانم هم داشته باشم"
ذوق زده نشوید. بفرمایید شاکی باشید!
لطف کنید و همان طور که گفتم حداقل سطری از کتابتان را که به قولتان "چنین مورد سوءاستفاده و کسب و کار قرار گرفته" ارائه کنید. وگرنه بیرون از گود نشستن و حرافی کردن که کاری ندارد.
جوانان این مرز و بوم، از جنوب شهر تا شمال آن، و از دورترین نقاط ایران عزیز در شرق و غرب آن، همه و همه سال ها مردانه و غیرتمندانه مقابل آنان که می خواستند دین و فرهنگ این مملکت اسلام و ایرانی را به یغما ببرند، در همه جبهه های نظامی و فرهنگی ایستادند و جان فدا کردند، نه این که در خارج نشینند و لاف وطن پرستی سر دهند.
به قول مرحوم "محمد رضا آقاسی":
جنگ زد نعره، ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم، به ما پیوستید
کسی از پنجره بسته خروشی نشنید
هر چه گفتیم که جنگ آمده، گوشی نشنید
حمید داودآبادی
رزمنده کوچک دیروزها

[ ۱۳۸۸/۱/٢٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

12 اردیبهشت ماه 1361 بود. بخشی از جاده خرمشهر دست عراقی ها مانده بود. "احمد کاظمی" (سردار و شهید 20 سال بعد!) فرمانده تیپ 8 نجف اشرف، برای مان سخنرانی کرد و از ادامه عملیات گفت. سوار وانت تویوتاها شدیم و به پشت خاکریز جاده خرمشهر منتقل شدیم.
ساعت 10 شب بود. در گردان 2 ثامن الائمه، خودم را روی خاکریز ول کرده بودم. مثلا استراحت می کردم. چشمانم را بسته بودم ولی خواب نبودم. سمت راستم،

سیدمحمود میرعلی اکبری

دو سه روز قبل از شهادت - اردوگاه دارخوئین تیپ 8 نجف اشرف

 

شاملو معاون گردان، سیدمحمود، یک نماینده مجلس،من فلک زده

صبح نهم اردیبهشت سال ١٣۶١

اردوگاه دارخوئین تیپ 8 نجف اشرف

"سیدمحمود میرعلی اکبری" در سینه کش خاکریز دراز کشیده بود. جلویش، "محسن" که خیلی باهاش رفیق بود، نشسته بود و چشمانش فقط به سید محمود خیره بودند.
ناگهان سیدمحمود از جا پرید. رو کرد به من و در حالی که حلالیت می طلبید، خداحافظی کرد. نه فقط با من، با هر کسی که دور و برش بود. با محسن که روبوسی کرد، او مبهوت و وحشت زده نگاهش کرد:
- چی شده محمود ... چرا این جوری می کنی؟
- چیزی نشده ... من باید برم همین.
- باید بری؟ کجا؟
- خب معلومه ... وقتم تمومه ...
- وقت چی تمومه؟
- ببین محسن جون ... من امشب شهید میشم ... وقت رفتنمه می فهمی؟
این را که گفت، محسن زد زیر گریه. سیدمحمود دست در جیب پیراهنش کرد و کاغذی را درآورد. آن را به محسن داد و گفت:
- این وصیت نامه منه ... این رو بده به مادرم ...
محسن گریه اش شدیدتر شد. با هق هق گفت:
- آخه از کجا معلوم من شهید نمی شم که می دی به من؟
سید محمود خندید و گفت:
- تو کاریت نباشه ... فقط این رو بده مادرم ...
رفتند در آغوش هم و زار زار گریستند. اشک منم درآمد. سعی کردم خودم را کنترل کنم و به خودم بقبولانم که سید محمود احساساتی شده!
ساعتی بعد در حالی که کنار جاده خرمشهر جلو می رفتیم، "امیر محمدی" (فرمانده دسته مان که دو روز بعد شهید شد) آمد کنار من:
- ببینم ... این پسره محسن کجاست؟
گفتم:
- همین دور و برهاست چطور مگه؟
آروم در گوشم گفت:
- رفیق جون جونیش شهید شده ...
با تعجب پرسیدم کی؟
که گفت:
- سیدمحمود میرعلی اکبری ...
(بقیه اش رو که از این مهمتره، جرات نمی کنم براتون بگم. می ترسم تکفیر بشم!!! اگه حالی دست داد می نویسم.)

(سیدمحمود در مشهد اردهال کاشان کنار دو برادر شهیدش دفن شده)

[ ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این خاطره رو دو سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، ولی چون خیلی باهاش حال می کنم و خیلی ها هم نخوندنش، دوباره می ذارمش این جا:

سنّت‌ شده‌ بود. هیچ‌ کاریش‌ نمی‌شد کرد. ولی‌ از همه‌ جالب تر این‌ بود که‌ در یک‌ محور جبهه‌،‌ هر کدام‌ از نیروها متعلق‌ به‌ شهر و شهرستانی‌ خاص‌بودند. تعدادی‌ از آمل‌ و بابل‌، چندتایی‌ از کرمانشاه‌، دو سه‌ تایی‌ هم‌ که‌ ما بودیم‌، از تهران‌.
اصلاً احتیاج‌ نبود به‌ تقویم‌ نگاه‌ کنی؛ نسیم‌ خوشی‌ که‌ در کانال ها و شیارها می‌دوید، حکایت‌ از بهار داشت‌. پرنده‌های‌ خوش‌ الحانی که‌ بر روی‌ تخته‌ سنگ ها، میان‌ سبزه‌های‌ نورَس‌ می‌پریدند و آواز سر می‌دادند، خبر از نو شدن ‌سال‌ داشتند.
خیلی‌ قشنگ‌ بود. ناخواسته‌ سر وصدای‌ خمپاره‌ و تیراندازی‌ هم‌ کم ‌می‌شد. انگار عراقی ها هم‌ به‌ «سال‌ نوی‌ شمسی‌» اعتقاد داشتند!
رسم‌ «خانه‌ تکانی‌» از آن‌ برنامه‌های‌ جالب‌ سال‌ نو بود که‌ من‌ یکی‌ ـ درتهران‌ که‌ بودم‌ ـ همواره‌ از آن‌ می‌گریختم‌. هر چه‌ مادرم‌ می‌گفت‌ به‌ او کمک ‌کنم‌ و فرش‌ و پرده‌ها و... را بشویم‌، به‌ بهانه‌ای‌ از خانه‌ می‌زدم‌ بیرون‌. چهارده‌ ـ پانزده‌ سال‌ که‌ بیشتر سن‌ نداشتم‌، همیشه‌ احساسم‌ این‌ بود که‌ پدر و مادر، صاحب‌ خانه‌ هستند و من‌ اولادشان‌، پس‌ وظیفه‌ اصلی‌ خانه‌ تکانی‌ با آنهاست‌.

زیباترین و پاک ترین چهره ام در طول عمر!

فاو - زمستان ١٣۶۴ همراه با "سیدجواد میرکاظمیان"

از عید هم‌ فقط‌ آجیل‌ خوردن‌، خود را با شیرینی‌ خفه‌ کردن‌ و بازی‌ با بچه‌های‌ فامیل‌ را بلد بودیم‌. دست‌ آخر هم‌ عیدی‌ گرفتن‌ از همه‌ شیرین تر بود. چیزی‌ که‌ هنوز نرفته‌ به‌ خانه‌ فامیل‌، به‌ پدرمان‌ می‌گفتیم‌ که‌ زود بلند شوبرویم‌، و همه‌ برای‌ گرفتن‌ عیدی‌ بود.
ولی‌ جبهه‌ دیگر این‌ حرف ها را نداشت‌. با وجودی‌ که‌ سن‌ و سالی‌ نداشتیم‌، خودمان‌ شده‌ بودیم‌ صاحب خانه‌. گودالی‌ کوچک‌ در سینه‌ سخت‌ کوه های‌ سنگی‌ گیلانغرب‌ کنده‌ بودیم‌؛ اطراف‌ آن‌ را با کیسه‌ گونی های‌ پر ازخاک‌ محصور کرده‌ و ورقه‌ای‌ فلزی‌ نقش‌ سقف‌ را بازی‌ می‌کرد. چند کیسه‌گونی‌ و مقداری‌ خاک‌ نیز حکم‌ بتون‌ آرمه‌ و آسفالت‌ بام‌ را داشتند‌. یک‌ لایه ‌کلفت‌ مشما که‌ بر روی‌ آنها می‌کشیدیم‌، پشت‌ بام‌ سه‌ چهار متری‌ کاملا ایزوگام ‌می‌شد.
باید خانه‌ تکانی‌ هم‌ می‌کردیم‌. کسی‌ دستور نمی‌داد، خودمان‌ می‌دانستیم‌. هر چند که‌ همه‌ جبهه‌ها، نظافت‌ سنگر برایشان‌ حکم‌ اجباری ‌پیدا کرده‌ بود، ولی‌ خانه‌ تکانی‌ سال‌ نو فرق‌ می‌کرد. بهانه‌ای‌ بود که‌ شکل‌ و شمایل‌ سنگر را هم‌ بفهمی‌ نفهمی‌ عوض‌ کنیم‌. اگر جا داشت‌ کف‌ سنگر را بیشتر گود می‌کردیم‌ تا از دو لا رفتن‌ کمرمان‌ درد نگیرد. در دیواره‌ سنگی‌ هم‌ جایی‌ به‌ عنوان‌ طاقچه‌ می‌کندیم‌ و مهر نماز و قرآن ها را آن جا قرار می‌دادیم‌. این‌طوری‌ مجبور نبودیم‌ موقع‌ خوابیدن‌، مثل‌ ماهی‌ کنسرو به‌ همدیگر بچسبیم‌.
پتوها را از کف‌ نم‌ گرفته‌ سنگر بیرون‌ می‌بردیم‌. رودخانه‌ای‌ که‌ آن‌ سوی‌تپه‌ بود، با آب‌ گرمش‌، تنمان‌ را صفا می‌داد و پتوها را می‌شستیم‌. از صبح‌ تا غروب‌ کسی‌ داخل‌ سنگر نمی‌شد. فقط‌ یک‌ نفر آن جا را جارو می‌کشید و منتظر می‌ماندیم‌ تا نم‌ آن خشک‌ شود.
پر کردن‌ سوراخ‌ موش ها یک‌ وظیفه‌ مهم‌ بود. نه‌ گچ‌ داشتیم‌، نه‌ سیمان‌. مجبور بودیم‌ یک‌ تکه‌ سنگ‌ با لبه‌های‌ تیز، در دهانه‌ ورودی‌ لانه‌ شان‌ فرو کنیم ‌ولی‌ آنها هم‌ بیکار نمی‌نشستند، پاتک‌ می‌زدند و در کمتر از یکی‌ دو روز، از جایی‌ دیگر که‌ اصلاً احتمالش‌ را نمی‌دادیم‌، کانال‌ می‌زدند و راه‌ خروج‌ پیدا می‌کردند.
این‌ جور مواقع‌ کار و کاسبی‌ تله‌ موش های‌ چوبی‌ کوچک‌ که‌ جزو واجبات‌ هر سنگر بود، سکه‌ بود. یک‌ گوشه‌ از اتاق‌ بزرگ‌ تدارکات‌ محور در شهرگیلانغرب‌، مملو بود از این‌ تله‌ موش ها. بعضی‌ها آکبند بودند و بعضی‌ها قسمتی‌ از بدن‌ موش ها بر دیواره‌ شان‌ به‌ چشم‌ می‌خورد! همه‌ آنها بوی‌ خاصی ‌می‌دادند. هر چه‌ که‌ بودند، دست‌ کمی‌ از عراقی ها نداشتند و دشمن‌ محسوب‌ می‌شدند. کاسه‌ و بشقاب‌ها از دستشان‌ امان‌ نداشت‌. اگر تنبلی‌ می‌کردی‌ و ظرف‌ غذا را نمی‌شستی‌، نیمه‌های‌ شب‌ با صداهای‌ «شلپ‌ شلپ‌» بیدارمی‌شدی‌ و می‌دیدی‌ موش ها با زبان‌ خود کاسه‌ها را برق‌ انداخته‌اند!
«پاتک‌» زدنشان‌ هم‌ کم‌ از عراقی ها نداشت‌. نصف‌ شب‌ فریادت‌ به‌ هوا می‌رفت‌. یکی‌ انگشت‌ پایت‌ را گاز می‌گرفت‌، یکی‌ دستت‌ را و یکی‌ می‌پرید توی‌ صورتت‌. بگذریم‌ زیاد موش‌ بازی‌ در ‌آوردیم‌!
سنگر که‌ تمیز می‌شد، حال‌ و هوای‌ دیگری‌ داشت‌. فقط‌ شانس‌ آوردیم‌ که‌ پنجره‌های‌ 40*30 سانتی‌ متر هیچ‌ شیشه‌ای‌ نداشتند که‌ مجبور باشی‌ به ‌دستور مادرت‌ آنها را برق‌ بیندازی‌! یک‌ تکه‌ گونی‌ زمخت‌ بهتر از هزار نوع‌ شیشه‌ نقش‌ بازی‌ می‌کرد. فقط‌ کافی‌ بود آن‌ را بالا بزنی‌ تا کلی‌ نسیم‌ به‌ داخل‌سنگر هجوم‌ بیاورد و وجودت‌ را صفا بخشد.
من‌ یکی‌ حال‌ و حوصله‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌. برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌، رفتم‌ و گوشه‌ سنگر خوابیدم‌. یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگ‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کاسته ‌شود، روی‌ والور گذاشت‌ که‌ بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ زردش‌، حال‌ همه‌ راگرفته‌ بود ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟!
در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم‌، درست‌ در لحظه‌ تحویل‌ سال‌، خواب‌ بودم‌ یا بیدار نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ است‌ یک‌ باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. دیدم‌ غلام‌ بود. از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ بهم‌ تذکر داد که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، بدجوری‌بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ خود را زیر جورابم‌ گرفته‌ و در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخردوره‌ سه‌ ماهه‌ ماموریت‌ با خود داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!
بدتر از من‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی ها.
با همه‌ اینها، کسی‌ اخم‌ نمی‌کرد. همه‌ می‌خندیدند. حتی‌ مجروحین‌ بازی‌.از خنده‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌ خاستم‌ و پس‌ ازخواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، آیه‌ای‌ از قرآن‌ را می‌خواندیم‌ و سپس‌ روی‌یکدیگر را می‌بوسیدیم‌ و فرارسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ می‌گفتیم‌. اینها که ‌سنّت‌ بدی‌ نبود.
چهارشنبه‌ سوری‌ با آن‌ همه‌ بدی‌ اش‌، کلی‌ تیر و آر. پی.‌ جی‌ طرف‌ عراقی ها زدیم‌ که‌ بیچاره‌ها هول‌ برشان‌ داشت‌ که‌ نکند ما قصد حمله‌ داریم‌. مگر خود من‌ نبودم‌ که‌ پتویی‌ سیاه‌ روی‌ سرم‌ انداختم‌ و درحالی‌ که‌ با قاشق‌ به‌ پشت ‌کاسه‌ می‌زدم‌، جلوی سنگر بچه‌ها رفتم‌ و مثلاً سنّت‌ «قاشق‌ زنی‌» را احیا کردم؟‌ از شانس‌ بدم‌، برادر "کاظم نوروزی"‌ ـ مسئول‌ محور ـ در سنگر بچه‌ها بود و پتو را که‌ زد کنار، کلی‌ کنف‌ شدم‌ و بچه‌ها از خدا خواسته‌، زدند زیر خنده‌. حسین‌ که‌ یک‌ مشت‌ فشنگ‌ ریخته‌ بود توی‌ کاسه‌ام‌، پرید و کاسه‌ را از دستم‌ قاپید و دررفت‌.
صبح‌ روز بعد، هوا طراوت‌ خاصی‌ داشت‌. انگار یک‌ شبه‌ همه‌ گیاهان ‌سبز شدند. تپه‌ها پر شده‌ بودند از پروانه‌های‌ بازیگوشی‌ که‌ بی‌ توجه‌ به‌ جنگ و این‌ حرف ها، میان‌ گل های‌ سفید تازه‌ شکفته‌ چرخ‌ می‌خوردند و دنبال‌ همدیگر می‌پریدند. عطر شبنم‌، سبزه‌های‌ خیس‌ خورده‌، بوی‌ تند باروت‌ نم‌ کشیده‌ که‌ از خمپاره‌ تازه‌ منفجر شده‌ بلند بود، شامه‌ها را پر می‌کرد.

این هم تنهاترین عکسم در طول عمر!

شهید "حسین رجبی" - شهید "عباس دائم الحضور" - منِ فلک زده

شهید "مجید عتیقی نژاد" - شهید "سعید طوقانی"

زمستان ١٣۶٣ پادگان دوکوهه

عید دیدنی‌ و رفتن‌ به‌ سنگر‌ بچه‌ها، لباس هایی‌ که‌ شسته‌ و زیر پتوی‌ کف‌ سنگر اتو خورده‌ بودند و اگر کسی‌ «عطر شاه‌ عبدالعظیمی»‌ داشت‌ به‌ همه‌ می‌زد، حکایت‌ از اولین‌ روز سال‌ نو داشت‌. داخل‌ هر سنگر عکس‌ زیبایی‌ از امام‌ آذین‌ شده‌ و به‌ دیواره‌ آویخته‌ بود. تصویری‌ شاد و خندان‌ از امام‌. دیده‌ بوسی‌، صلوات‌، ذکر حدیث‌ و تلاوت‌ چند آیه‌ از قرآن‌؛ سرانجام ‌بسته‌های‌ کوچکی‌ که‌ تدارکات‌ فرستاده‌ بود، فضای‌ جبهه‌ را عیدی‌ می‌کرد. نامه‌ بچه‌های‌ کوچک‌ که‌ از کیلومترها آن‌ طرف تر از جبهه‌، از شهرهای‌ مختلف ‌آمده‌ بود. کودکان‌ و نوجوانان‌ خوش‌ سلیقه‌، کارت های‌ تبریک‌ نقاشی‌ شده‌، مقداری‌ شکلات‌ و آجیل‌، یک‌ خودکار، یک‌ دفترچه‌ سفید، و نامه‌ای‌ گذاشته ‌و فرستاده‌ بودند.
«برادر عزیز رزمنده‌ سلام‌... من‌ چون‌ سنم‌ به‌ حدی‌ نبود که‌ به‌ جبهه‌ بیایم‌ این‌ عیدی‌ را از پول‌ خودم‌ برای‌ شما تهیه‌ کردم‌ و فرستادم‌ امیدوارم‌ در صفحه ‌اول‌ دفترچه‌، پاسخ‌ نامه‌ام‌ را بنویسی‌ و برایم‌ بفرستی‌ و مرا خوشحال‌ کنی‌ که ‌یک‌ رزمنده‌ هدیه‌ام‌ را پذیرفته‌ است ‌...
برادر کوچک‌ تو...»

[ ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمی دونم چی بود! زیاد خورده بودم، یا بد خوابیده بودم. ولی برام خیلی عجیب بود. چی؟!
دیشب قبل از نماز صبح، توی عالم خواب و رویا، بعد از 21 سال، شهید "محمد شبان" از بچه محل های قدیمی که خونوادشون هنوز سر کوچه مان ساکن هستن، به خوابم اومد.

عجیب نیست؟
21 سال پیش با هم توی شلمچه بودیم و اون فروردین 1366 توی عملیات کربلای 8 به شهادت رسید، حالا این جا توی تهران برهوت، یا به قول بعضی بچه ها "شهر گناهان کبیره"، بیاد و خواب من رو آشفته کنه!
القصه:
محمد شبان وایساد و با چهره ای سفید و قشنگ، با من سلام و احوالپرسی کرد. مونده بودم چی بگم. فقط گفتم:
- ببین محمد ... تو شهید شدی دیگه، مگه نه؟
که اون هم خیلی جدی گفت:
- خب آره دیگه.
که گفتم:
- می خوام بگم که من می دونم تو شهید شدی و حالا اومدی این جا.

که دوباره گفت:
- خب آره مگه چیه من شهید شدم.
که گفتم:
- می خوام بگم من متوجه هستم که تو شهید شدی ...
و همین طور من صورتم رو می بردم جلو و گونه های صاف و نرمش رو می بوسیدم. اون هیچ عکس العملی نشون نمی داد و فقط صورتش رو می آورد جلو و راحت می گذاشت ببوسمش.
چند بار که بوسیدمش، به چهره اش که مدام به سمت راست برمی گشت و نگاه می کرد که انگار منتظر کسی است، نگریستم ولی اصلا نتونستم درون چشمانش رو ببینم.
چهره اش لاغر و استخوانی ولی صاف و روشن شده بود.

از خواب که بلند شدم، یاد حرف محمد شبان بعد از عقب نشینی از سه راه مرگ در عملیات کربلای 5 افتادم که مدام می گفت:
"این که میگن روز قیامت پدر پسر رو و دوست همدیگر رو نمی شناسن ... من توی شلمچه دیدم ...راست می گن ها ..."

(شهید محمد شبان در مشهد اردهال کاشان دفن شده)

[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

1358
چهلم منصور

با وجودی که همه‌ی مردم، اولین عیدِ انقلاب را با عنوان "اولین بهار آزادی" غرق در شادمانی برگزار می‌کردند و کاملا رنگ و بوی سیاسی گرفته بود، با شهادت منصور، همه‌ی فامیل بجای دید و بازدید و عید دیدنی، به خانه‌ی عمو علی می‌آمدند و اولین عیدِ عزای آنها را تسلیت می‌گفتند. بیشتر هم فامیل‌های زن عمو از اصفهان آمده بودند.
پنج‌شنبه شانزدهم فروردین، درحالی که مردم از تعطیلات اولین بهار آزادی و اولین نوروز بدون ‌شاه فارغ شده بودند، در خانه‌ی عمو کولاکی برپا بود. سر کوچه‌ پارچه‌های سیاه که بر روی آن از طرف فامیل، دوستان و اهالی محل شهادت منصور تسلیت گفته شده بود، پر بود.
آن روز را از مدرسه اجازه گرفتیم تا از صبح بتوانیم کمک کنیم. البته ما که اهل کمک نبودیم. از صبح نشسته بودم توی خانه‌ی عمو و به حرف‌های سیاسی که بین فامیل بخصوص ناصر و رفیقش "جلیل" رد و بدل می‌شد، گوش می‌کردم.
ناهار را که خوردیم، اکثر فامیل در خانه جمع شده بودند که راه افتادیم و به بهشت زهرا قطعه‌ی شهدای انقلاب رفتیم. مداحی روضه خواند و اهل فامیل گریستند. سر اکثر قبرهای شهدا مراسم بود.

جهاد سازندگی
با فرمان امام برای کمک مردم به سازندگی، در مساجد گروه‌های جهاد سازندگی راه افتاد. مسجد لیلةالقدر در این کار چندان فعالیتی نداشت. علی مشاعی گفت که مسجد امام حسن (ع) روز پنج‌شنبه و جمعه برای جهاد سازندگی نیرو می‌برد.
همراه علی، نادر و دو سه تای دیگر از بچه‌های همسن و سال، به مسجد رفتیم و پهلوی "منصور مختاری" که بچه‌ی خیابان بسطامی بود، نام‌مان را ثبت کردیم. قرار شد روز پنج‌شنبه ساعت 6 صبح دم مسجد باشیم.
صبح زود علی آمد دم خانه‌مان که وقتی رفتم سر چهارراه، بقیه‌ی بچه‌ها را دیدم و با هم به مسجد رفتیم. دو کامیون برای بردن نیروها جلوی مسجد پارک کرده بودند. همه‌ی افراد بین 15 تا 20 سال سن‌شان بود. بر یک کامیون دخترها که اکثراً چادری بودند، سوار شدند و کامیون دیگر ما پسرها. منصور مختاری هم با اسلحه‌ی "ژ.ث" به عنوان محافظ با ما آمد.
دو ساعتی که رفتیم، به روستایی در دماوند رسیدیم. کشاورزان با دیدن آن همه جوان که برای کمک آمده بودند، خوشحال و شادمان خوش آمد می‌گفتند. از ماشین که پیاده شدیم، به دو سه گروه تقسیم‌مان کردند. عده‌ای که کار با داس و دروی گندم بلد بودند، داس‌هایی را که داخل کامیون بود بین خودشان تقسیم کردند و بقیه باید گندم‌های چیده شده را از وسط زمین جمع کرده و در جایی روی هم می‌انباشتند. دخترها با فاصله‌ای زیاد، منطقه‌ی دیگری را برای درو به دست گرفتند.
نماز ظهر را که خواندیم، نان و پنیر مختصری که همراه آورده بودیم خوردیم و بعد از ساعتی استراحت در همان گندمزار، دوباره کار را شروع کردیم و تا نزدیکی غروب کار کردیم.
هوا هنوز تاریک نشده بود که به طرف روستا حرکت کردیم و در خانه‌های روستایی تقسیم شدیم و شب را همان جا با اهالی ده خوابیدیم.
روز بعد هم کار به همان منوال بود و بعد از ظهر روز جمعه، در قسمت بار کامیون‌ها نشستیم و درحالی که شعارهای انقلابی می‌دادیم، به طرف تهران حرکت کردیم.

جلوی دانشگاه تهران
در روزهای اول سال 1358 همه‌ی جلوی دانشگاه در قُرُقِ گروه‌های سیاسی کمونیستی یا التقاطی بود که همه در یک چیز مشترک بودند و آن حمله به دولت موقت بازرگان بود.
بعد از ظهرها که می‌رفتم جلوی دانشگاه، دیدن پیاده‌رو که پر بود از جوان‌هایی که با هم درحال بحث سیاسی بودند، برایم خیلی جالب بود. همه جور آدم بودند. از دخترهای کاملا بی‌حجاب گرفته، تا زن و مردهای مسن قدیمی ‌که هنگام بحث، برای جوان‌ها بسیار قابل احترام و پیشکسوت محسوب می‌شدند. در کنار جوی پهن آب هم چند نفری میز فلزی سبک و جمع و جوری گذاشته و نشریه یا کتاب می‌فروختند.
یکی از روزها جلوی دانشگاه، کتابی با جلد زرد رنگ دیدم که روی آن نوشته شده بود: "حقایقی چند پیرامون سازمان مجاهدین خلق ایران" به قیمت 40 ریال، که با خوشحالی آن را خریدم و البته همه‌ی پول توجیبی‌ای را که همراه داشتم، برایش پرداختم. همان شب نشستم به خواندن کتاب. هر چند برایم سنگین بود و درک بعضی مفاهیم و جملاتش سخت بود، ولی سعی کردم با ماهیت این گروه بهتر آشنا شوم تا بهتر و قوی‌تر با هوادارانش بحث کنم.
از آن روز به بعد، پاتوقم شد جلوی دانشگاه. تازه چشمم به این جریانات بازشده بود و دیدم که اگر به خیال خودم، به تنهایی مخالفت با گروهک‌ها می‌کنم، در سطح شهر به صورتی فراگیر این مخالفت مطرح است. با همان روزی 2 تومان پول توجیبی، کارم شده بود رفتن به دانشگاه و جر و بحث و گاهی درگیری. با یک تومان کرایه رفت و آمدم در می‌آمد، و یک تومان دیگر را یا می‌دادم برای خرید کیک به جای ناهار، و یا کتاب می‌خریدم. گاهی که پولم ته می‌کشید، شب را پیاده تا حدود زیادی می‌رفتم. یکی از همین شب‌ها بود که یک ریال هم ته جیبم نبود. پیاده راه افتادم و از جلوی دانشگاه تا ایستگاه "قاسم آباد" رفتم. خستگی بدجوری بر من مستولی شد. سرانجام در ایستگاه اتوبوس دستم را به طرف جوانی که آن‌جا بود، دراز کردم. خیلی از این کار اکراه داشتم، ولی چاره‌ی دیگری نبود. یک بلیط اتوبوس از او گرفتم و سوارشدم. سر چهارراه سی‌متری که پیاده شدم، احساس خوبی کردم. فردای آن روز نزدیک بود خواب بمانم و به مدرسه نرسم.
جوانی شاید 22 ساله که ریش توپر مشکی‌ای داشت، و جای خالی دندان جلویی دهانش که هنگام فریاد زدن یا خنده، سیاهی آن به خوبی نمایان می‌شد، برای من بسیار جذاب آمد و همان شد که از اولین باری که او را دیدم، جذبش شدم.
او که غالبا کت و شلوار تیره رنگ و اغلب مشکی به تن می‌کرد، حالت انگشت‌های پر از انگشتر و حرکات دستش، نشان می‌داد از بچه‌های داش مشدی جنوب شهر است، بعضی وقت‌ها می‌رفت نزدیک جاهایی که بحث بود، به تبلیغ کتاب‌هایش اقدام می‌کرد.
کتابی با جلد سفید که با خط نستعلیق، به رنگ قرمز روی آن نوشته شده بود: "مصاحبه افشاگرانه سیداحمد هاشمی‌نژاد درباره سازمان مجاهدین خلق"، در دست می‌گرفت و با صدای کلفتش، نام کتاب را فریاد می‌زد. حجم کتاب خیلی کم بود، شاید سی الی چهل صفحه، و نوشته‌هایش با رنگ سبز چاپ شده بودند. قیمت آن هم 10 ریال بود. یک جلد از آن را خریدم. از کتاب خوشم آمد. پنج تومان پول در جیبم بود. پنج کتاب خریدم و به تقلید از فروشنده، در آن سوتر، نام کتاب را فریاد زدم و کتاب‌ها را فروختم و دوباره پنج کتاب دیگر خریدم. آن‌قدر این کار را تکرار کردم که آن مرد به کار من شک کرد. اما وقتی دید چه می‌کنم، خوشش آمد و از آن به بعد کتاب‌ها را به قیمت 9 ریال به من می‌فروخت. هرده کتاب که می‌فروختم، یک تومان برایم سود داشت. با پولی که گیرم آمد، یک جلد از همان کتاب برای خودم خریدم.
این کار تا چند روز ادامه داشت. کم‌کم تخفیف بیشتری قائل شد و قیمت کتاب در نهایت تا 6 ریال رسید. بعدا فهمیدم نامش "پرویز" است که به خاطر ریش انبوهش به "پرویز ریش" معروف بود. گاهی اوقات پسر جوانی که سن و سالش از من کم‌تر بود، همراه پرویز می‌آمد و در فروش کتاب به او کمک می‌کرد. وقتی با او آشنا شدم، فهمیدم نامش "علی قرائی" و خواهرزاده‌ی پرویز است.
(بعدها با علی در کانون طه فعال بودیم. در طول هشت سال جنگ سخت تحمیلی، "پرویز قرائی" در جنگ به شهادت رسید و پیکرش هنوز باز نیامده است. علی هم در عملیات "والفجر 1" سه‌شنبه 23 فروردین سال 1362 در فکه به شهادت رسید. (بهشت زهرا (س) قطعه‌ی 28 ردیف 116 شماره‌ی 19)

کلیشه‌ی شریعتی
چند روزی پول‌های توجیبی‌ام را که از پدرم می‌گرفتم، جمع کردم و یک اسپری رنگ قرمز به قیمت 90 ریال خریدم. دو سه روزی به 29 خرداد ماه سالگرد مرگ دکتر "علی شریعتی" مانده بود که روی تکه‌ای تخته‌ی سه لایی، با "اره‌ی مویی"، عکسی از دکتر شریعتی را به صورت کلیشه درآوردم. صبح زود راه افتادم بیرون و با اسپری قرمز، کلیشه‌ی عکس شریعتی را که زیرش نوشته بودم: "سالروز شهادت دکتر شریعتی گرامی باد" به دیوارهای محل زدم.

پاک‌سازی شهر
یکی از روز جمعه، از طرف دولت به عنوان پاک‌سازی دیوارهای شهر اعلام شد. مامورین شهرداری و بیشتر از آنها مردم عادی، در کوچه و خیابان، با آب، بنزین و تینر افتادند به جان دیوارها تا پوسترها، اعلامیه‌ها و شعارهای انقلاب را که بر دیوار خانه‌ها نقش بسته بود، پاک‌سازی کنند. دولت اعلام کرده بود چون دیگر حکومت پهلوی ساقط شده، ضرورتی ندارد دیوارهای شهر کثیف بماند و از شعارهای علیه شاه و حکومت پهلوی پر باشد.

من هم همراه بچه‌های محل راه افتادیم و دم خانه‌ها، به مردم کمک می‌کردیم تا دیوار خانه‌شان را پاک کنند.

کارلوس و شاه
روز دوشنبه چهارم تیر ماه، روزنامه‌ی کیهان در صفحه‌ی اول، عکس کوچکی از مردی با صورت پهن که عینک سیاه بزرگی بر چشم داشت، چاپ کرد و زیر آن نوشت:
"کارلوس برای کشتن ‌شاه اعلام آمادگی کرد."
درست مثل همان چیزی بود که پدرم تعریف می‌کرد. اولین باری بود که عکس کارلوس را می‌دیدم. ظاهراً این تنها عکس منتشر شده از او بود.
از این‌که او برای کشتن ‌شاه ایران اعلام آمادگی کرده بود، خیلی خوشم آمد ولی شنیدم که امام خمینی در عکس‌العمل به این خبر، گفته است که ما با ترور مخالفیم و به کسی اجازه نداده است برای ترور شاه برود. این دیگر خیلی جالب بود که امام اجازه‌ی ترور به کسی نمی‌داد.


تظاهرات بی‌حجاب‌ها

چند روزی بود که زنان بی‌حجاب، در اعتراض به حجاب اجباری، در خیابان مصدق و جلوی کاخ نخست وزیری، تظاهرات منظمی انجام می‌دادند و خواستار آزادی بی‌حجابی به شکل زمان شاه بودند. تیپ ظاهری‌شان، کاملا پول دار و مدل بالا با موها و آرایش کاملا غلیظ بود. اکثرشان به عنوان عزای آزادی، لباس کاملا مشکی بر تن کرده بودند. شعارهای‌شان هم خیلی جالب بود:
- ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم
- یا روسری یا تو سری

یکی از روزها، جمعیت زن‌ها که ظاهرشان از دیگر تجمع های زنان بسیار شیک‌تر و مدل بالاتر و به قول بچه‌ها از خانواده‌های طاغوتی بودند، از پایین خیابان کاخ به طرف خیابان انقلاب حرکت کردند که بروند جلوی دانشگاه. همان‌طور که شعار می‌دادند، به سر چهارراه رسیدند که ما با شعار "مرگ بر بی‌حجاب" راه‌شان را به طرف دانشگاه، سد کردیم که مجبور شدند کمی به طرف بالای خیابان کاخ حرکت کنند. آنها می‌خواستند در خیابان حرکت کنند که جلوی حرکت ماشین‌ها را هم بگیرند، که ما دست‌های‌مان را به هم گرفتیم و زنجیری دور آنها زدیم که وارد خیابان نشوند و توانستیم آنها را به پیاده‌رو بکشانیم.
آنها کنار دیوار مانده بودند و درحال جیغ و داد، الفاظ بسیار رکیکی هم به کار می‌بردند که باعث تعجب فراوان من یکی شده بود. بعضی از بچه‌ها هم که شدیداً مراقب بودند تا در حین جلوگیری از هجوم بی امان زنان، دست‌شان به آنها نخورد، و شدیداً مراعات محرم و نامحرم را می‌کردند، در برابر فحاشی آنها داد می‌زدند:
- خجالت بکشین ...
- مگه شما خونواده ندارین ...
- بی شرفی هم حدی داره ...
- آزادی رو می‌خواین واسه‌ی این کثافت کاری‌ها ...
یکی از بچه‌ها که سنش از بقیه بیشتر بود، یکی از زن‌های مسن را کنار کشید و به او گفت:
- ببینید، این جوری خودتون اذیت می‌شین ... این وسط هم یه مشت اراذل هستن که هدف‌شون اذیت کردن شماست ... من یه پیشنهاد دارم و اونم اینه که یکی یکی از کوچه‌ای که پشت جمعیت شماست، بیرون برین و برین سر خونه و زندگی‌تون ...
زن فکری کرد و ظاهراً دید با اوضاعی که این‌جا پیش آمده و در محاصره قرار گرفته‌اند، این بهترین راه است. پذیرفت و رفت لای جمعیت. نیم ساعتی بیشتر نگذشت که جمعیت زن‌ها، از طریق کوچه‌ی پشت سرشان از محاصره خارج شدند و رفتند.

انقلابی‌های جدید
با پیروزی انقلاب، خیلی‌ها چهره عوض کردند. خانواده‌ی نکیسا که در محل به ساواکی بودن مشهور بودند، سریع تغییر چهره دادند و مثلاً انقلابی شدند. پریسا دختر بزرگ خانواده حالا دیگر برای خودش یک پا چریک و طرفدار مارکسیست‌ها شده بود. پوستر قرمز رنگ بزرگی از "ارنستو چه گوارا" به دیوار اتاقش کوبیده بود که پنجره را باز می‌گذاشت تا از بیرون به خوبی معلوم باشد. به قول بچه‌ها "آن را به عنوان تابلو زده بود که مثلاً ما هم انقلابی شده‌ایم". ولی متوجه نبود که این نوع انقلابی بودن ارزشی نخواهد داشت.

همان سال‌های اول پیروزی انقلاب، مردم اصلاً به آنها کاری نداشتند، ولی خودشان چون از سابقه‌شان می‌ترسیدند، از محل رفتند.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهادت منصور
روز پیروزی انقلاب،22بهمن خواهر ناتنی پسر عمویم ناصر، که از مادری دیگر بود، کشته شد. در مراسمی‌ که برایش گرفتند، ‌گفتند:
- هنگامی ‌که داشته برای رزمندگان غذا می‌برده، گاردی‌ها او را با تیر زده‌اند.
صبح روز چهارشنبه نهم اسفند، درحالی که کنار خانواده سر سفره نشسته بودم، اخبارگفت:
- شب گذشته عده‌ای از ساواکی‌ها به مسجدی در تهران‌پارس حمله کردند که در این حمله یکی از پاسداران انقلاب مورد اصابت 6 گلوله قرارگرفت و به شهادت رسید.
خیلی دلم سوخت. 6 گلوله به بدن یک نفر. چی از او باقی می‌ماند؟
درحالی که کتاب‌هایم را داخل کیف گذاشته بودم تا به مدرسه بروم، تلفن خانه زنگ زد. مادرم گوشی را برداشت. بی توجه به آن، خواستم از راهرو خارج شوم که ناگهان ترکیدن بغض و در پی آن گریه‌ی مادرم، مرا به داخل خانه برگرداند. فهمیدم عمویم از آن سوی تلفن گفته است که "منصور" (پسرعمویم) دیشب در تهران‌پارس به شهادت رسیده است.
اولش گریه‌ام نگرفت. چون از شهادت معنای دیگری فهمیده بودم. شهادت را مرگ نمی‌دانستم. او را زنده شدن می‌دانستم. زنده شدنی بالاتر از این حیات.
با گریه‌ی مادر و پدرم که تازه ازخواب برخاسته بود و داشت پای تلفن با عمویم صحبت می‌کرد، ما بچه‌ها هم گریه امان گرفت.
 مادرم به ما گفت که به مدرسه برویم و بعد از ظهر برویم خانه‌ی عموعلی.
وقتی وارد مدرسه شدم، اشک در چشمانم حلقه زده بود. زاهدی را که جلوی در کلاس دیدم، با تعجب و مهربانی دوستانه‌ای گفت:
- چی شده؟
با بُغضی که کم‌ مانده بود بترکد، گفتم:
- ساواکی‌ها پسرعموم رو کشتن ...
با شنیدن این حرف، سرش را پایین انداخت و آرام ولی با حسرتی معصومانه، گفت:
- خوش به حالش شهید شده ...
بچه‌های کلاس دورم را گرفتند. احساس غروری وجودم را گرفت. خودم را از بستگان شهید احساس می‌کردم. خودم را نسبت به بقیه بالاتر می‌دیدم. هرچه که بود، پسرعموی من در راه انقلاب شهید شده بود. نمی‌دانم چه شد که برای خودم تفسیر کردم و همه‌ی آن‌چه را صبح از اخبار تلویزیون درباره‌ی شهادت یکی از پاسداران شنیده بودم، به حساب پسرعمویم گذاشتم. گفتم که او پسرعموی من بوده است. تقصیر هم نداشتم. زمان، نوع ظاهری شهادت و محل آن یکی بود. خانم لشگری وقتی قضیه را فهمید، جلو آمد و با حالتی مادرانه، به من تسلیت گفت. در برابر تسلیت او، غرور و افتخارم بیشتر شد.
بعد از ظهر رفتم خانه کیف و کتاب‌ها را گذاشتم و رفتم خانه‌ی عموعلی. سر کوچه‌شان که در چهارراه تلفنخانه‌ی نارمک بود، حجله‌ای زده بودند. عده‌ای از جوانان محل هم دور آن ایستاده بودند. تمام کوچه‌ی بن بستی که خانه‌ی چهار طبقه‌شان در انتهای آن قرار داشت، سیاه پوش شده بود. صدای قرآن از ضبط  وسط حجله بلند بود. قاسم، پسرعمویم را که همسن و سال خودم بود، دیدم. گریه‌ام گرفت. بلد نبودم تسلیت بگویم. فقط سلام کردم. تسلیت را خیلی سخت و مال آدم بزرگ‌ها می‌دانستم. همه‌ی فامیل آمده بودند. بیشتر آنهایی که شهرستانی بودند، گریه می‌کردند تا تهرانی‌ها.
شب‌ها تا دیر وقت خانه‌ی عمو بودیم، ولی آخرشب به خانه برمی‌گشتیم تا از مدرسه عقب نمانیم. خانه‌ی عمویم بد جایی شده بود. همه تیپی مخصوصاً دخترها و پسرهای جوان فامیل که حالا عشق کار سیاسی و مجاهدبازی داشتند، در آن‌جا با هم به بحث و تبادل فرهنگی!! می‌پرداختند.
سال 56 از زبان پسر عمویم قاسم، می‌شنیدم که منصور و ناصر کتاب‌های سیاسی می‌خوانند. حتی چند بار می‌گفت که آنها برای فرار از دست ساواک قایم شده‌اند و یا به شهرستان رفته‌اند. بعدها هنگامی ‌که از زبان فامیل، شرح کشته شدن منصور را به گونه‌های مختلف شنیدم، چندان تعجبی نکردم. فقط به فکر خودم که می‌پنداشتم منصور همان شهیدی است که 6 گلوله به بدنش شلیک شده، تاسف خوردم.

روزنامه فروشی
دیگر همه انقلابی شده بودند. حال و هوای مملکت کاملا تغییر کرده بود. در چهره‌ی همه‌ی مردم شادی دلنشینی نمایان بود. دیگر کسی در کوچه و خیابان، با دیگری دعوا نمی‌کرد. همه چیز شده بود همدلی.
پدرم که بیشتر از ما جوّ انقلابی گرفته بودش، میز کوچک درازی جلوی شیشه‌ی مغازه گذاشت که "حیدر آقا" پسر عمه‌ام، روی آن روزنامه‌ی کیهان، اطلاعات، و تعدادی نوار کاست که ترانه‌ها و اشعار انقلابی بودند، برای فروش چیده بود. مردم هم شدیداً خریدار نوار کاست‌های انقلابی بودند.
جای تعجب نداشت که با پیروزی انقلاب، همه تلاش می‌کردند تا خود را با آن همراه سازند و برخی نیز برای عقب نماندن از قافله، اقدام به خواندن ترانه‌های کوچه بازاری در وصف انقلاب کردند. یکی از آنها نواری بود به اسم "تفنگ برنو" که یک زن خوانندگی آن را بر عهده داشت و اشعار آن در تجلیل از رزمندگان بود. تنها چیزی که از آن نوار به یادم ‌مانده، همین تک بیت است:
"تفنگ برنو دوشِتِه
می‌خوای بری به سربازی"
من هم بعضی وقت‌ها چند تایی روزنامه از حیدر آقا می‌گرفتم و میان ماشین‌هایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودند، می‌فروختم. تجربه‌ی قشنگی بود. تیتر اصلی روزنامه، اخبار اعدام سران رژیم شاه یا دستگیری آنان را اعلام می‌کردم.
اگر درست یادم باشد، آن موقع روزنامه 10 ریال بود. از فروش هر روزنامه هم 2 ریال به من می‌رسید. در کنار حیدر آقا کم‌کم برای خودم کاسب شدم.
حیدر آقا سیگار "وینستون" هم برای فروش می‌آورد که معروف‌ترین و گران‌ترین آن که قاچاق هم محسوب می‌شد، وینستون چهار خط بود. به هر کلکی بود یک کارتن بزرگ آن را می‌خرید و زیر میز بزرگی که فرش‌های پدرم روی آن پهن بود، می‌گذاشت و فقط دو سه بسته را برای فروش پشت شیشه می‌چید. من هم بعضی وقت‌ها که روزنامه تمام می‌شد، چند بسته سیگار را می‌گرفتم و برای فروش می‌بردم. سود فروش سیگار خیلی بیشتر از روزنامه بود. هر بسته سیگار 6 ریال سود داشت. یعنی 3 برابر فروش یک روزنامه.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهید زنده
"غلام‌رضا عالی" از جوانان محل بود که روز 22 بهمن گم شد. هیچ خبری از او به دست نیامد. سه روزی که از پیروزی انقلاب ‌گذشت و خبری از غلام‌رضا نشد، روز چهارشنبه 25 بهمن ماه، روزنامه‌ی کیهان عکس او را منتشر کرد و در خبری نوشت که این جوان از روز 22 بهمن از خانه خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده است. از مردم خواسته بودند که هر کس خبری از او دارد، با شماره‌ی تلفن خانه‌شان تماس بگیرد و آنها را از نگرانی نجات دهد. ولی خبری از او نشد.
چند روز بعد یعنی یک‌شنبه 29 بهمن، روزنامه‌ی کیهان خبر شهادت غلام‌رضا عالی را در درگیری‌های 22 بهمن منتشر کرد.
می‌گفتند یکی از دکترهای پزشک قانونی عکس او را دیده و پس از شناسایی و تایید، گفته که سربازان ‌شاه جسد او را مخفیانه برده و دفن کرده‌اند.
خبر شهادت غلام‌رضا عالی در محل پیچید. خانه‌شان کمی پایین‌تر از خانه‌ی ما بود. دسته‌های جوانان، پیرمردان، زنان و دوستان او، برای عرض تبریک و تسلیت، به دم خانه‌شان می‌آمدند. خانه چراغانی شده بود. عکس‌هایش را چاپ کرده و به در و دیوار چسباندند. در شب هفتش، رزمندگانی که از همین محل بودند، با شلیک گلوله‌ی هوایی به احترام روح او، سینه‌ی آسمان را جر دادند.
حدود چهل روز ازشهادت غلام‌رضا می‌گذشت که در محل پیچید "غلام‌رضا زنده است". هر کس چیزی می‌گفت. دست آخر این‌گونه فهمیدم که:
"روز 22 بهمن، غلام‌رضا مثل همه‌ی مردم به خیابان می‌رود. درحالی که ضبط صوتی به دست داشته و برحسب علاقه، سر و صداها را ضبط می‌کرده، گلوله‌ای از جلوی پیشانی‌اش می‌گذرد و سر او را خراش می‌دهد. جالب این‌که صدای فریادش که از درد برخاسته بوده، در نوار ضبط می‌شود. در همان حین هم از پشت بامی که آن‌جا بوده، بر زمین می‌افتد. بدن او را به سردخانه‌ی یکی از بیمارستان‌های تهران می‌برند. سه چهار روزی در سردخانه میان اجساد بوده که در آن حالت به هوش می‌آید. هنگامی ‌که خود را در جایی سرد و تنها می‌بیند، مجددا بی هوش می‌شود. هنگامی ‌که جسد او را از یخچال خارج می‌کنند تا برای دفن به بهشت زهرا ببرند، اتفاقی دست یکی از دکترها به نبض او می‌خورد و متوجه‌ی ضربان نبضش می‌شود. او را سریع به اتاق عمل می‌برند. کم‌کم حال غلام‌رضا جا می‌آید؛ اما به دلیل اصابت گلوله به سرش و همچنین شوک و هول و هراسی که در سردخانه به او وارد شده بود، نیمه فلج شده و قادر به تکلم نبود. بعد از چند روزی که حال او بهتر می‌شود، یکی از پرستاران فکری به ذهنش می‌رسد. روزنامه‌های روزهای اخیر را می‌آورد و عکس شهدا و گمشده‌ها را به غلام‌رضا نشان می‌دهد. غلام‌رضا با دیدن تصویر خود، عکس‌العمل نشان می‌دهد و پرستار با شماره‌ی تلفنی که در آگهی گمشدنش داده بودند، با خانه‌ی آنها تماس می‌گیرد که برادر غلام‌رضا گوشی را برمی‌دارد. وقتی پرستار به او می‌گوید برادرش زنده است، او هر چه از دهانش در می‌آید، به پرستارمی‌گوید.

- مادر ما از داغ پسرش داره دق می‌کنه. چیزی به چهلمش نمونده اون وقت شما دلت می یاد این طور ما رو مسخره کنی؟
سرانجام پرستار موفق می‌شود او را متقاعد کند که سری به بیمارستان بزند. او می‌رود و در کمال تعجب با برادر مجروحش روبه‌رو می‌شود.
غلام‌رضا را در میان ‌شادمانی و استقبال مردم به خانه آوردند. هر چند که شوک وارد شده کار خودش را کرده و نیمی از بدن غلام‌رضا فلج شده بود و همین طور قادر به تکلّم به طور صحیح نبود.
یکی دوماه قبل از آن، یکی از بچه‌های خیابان بسطامی که خانواده‌اش در همان جا مغازه‌ی لبنیاتی به نام "دهکده" داشتند، به نام "سیدمحمد یازاج هاشمی‌نسب" در خیابان به دست عمال شاه به شهادت رسید. چون ساواکی‌ها از برگزاری مجلس ختم برای شهدا در مسجد جلوگیری می‌کردند، بالاجبار مراسم جمع و جوری در همان زیرزمین کوچک مغازه که محل زندگی‌شان نیز بود، برگزارشد.

لحاف ‌دوزِ ساواکی
صبح روز بعد از 22 بهمن، مردم محله‌ی سی‌متری نارمک، ریختند و "لحاف‌ دوز" تقریبا مسنّ محل را که مغازه‌اش تقریبا روبه‌روی مغازه‌ی پدرم در خیابان تهران‌نو بود، گرفتند. قبلاً هم مردم درباره‌ی این‌که او "خبرچین ساواک" است، چیزهایی می‌گفتند. ظاهرا او در لو دادن چند تایی از بچه‌های محل نقش داشت. البته مدتی بعد، با وساطت ریش سفیدان محل، او را که عنصری ذلیل بود، آزاد کردند.

باز شدن مدارس
با پیروزی انقلاب و اعلام باز شدن مدارس، برای رفتن به مدرسه سر از پا نمی‌شناختم. با وجودی که هم محلی بودیم، ولی ‌این‌که هرکدام شاهد صحنه‌هایی خاص بودیم و حالا می‌توانستیم برای همدیگر تعریف کنیم، برایم خیلی شیرین و دلنشین بود.
مدرسه‌ی راهنمایی نخست همچنان مختلط بود. دختر و پسر در کنارهم درس می‌خواندند. آقای نخست مدیر مدرسه، ظاهراً از کشور گریخته بود. خانم تهرانی پیرزنِ بداخلاق اخمو و تندخو، که در اوج روزهای انقلاب مدیریت مدرسه را پذیرفته بود، به دلیل وضع ناجور و سلطنت طلبی‌اش، آفتابی نشد. مانده بودند خانم غلام‌زاده دختر تهرانی و آقای کریمی.
روز سه‌شنبه اول اسفند ماه، با پیام امام مبنی بر اهمیت تحصیل و کسب علم و دانش، مدارس باز شدند. به محض ورود به حیاط مدرسه، حالم گرفته شد و کلی خورد توی ذوقم. یک پارچه‌ی سفید بزرگ بالای در ورودی راهرو نصب شده بود که آرم "سازمان مجاهدین خلق" با رنگ قرمز بر روی آن خودنمایی می‌کرد. خیلی بدم آمد. انگار کسی زورکی پایش را روی دوشم گذاشته و بالا رفته باشد. نمی‌دانم چرا، ولی هرگاه از زیر آن رد می‌شدم، احساس می‌کردم غریبه‌ای دارد مرامی‌پاید!
"ابویی" که با هم در یک میز می‌نشستم، احساس مرا داشت. این طوری نمی‌شد تحمل کرد. برنامه‌اش را ریختم. وسط ساعت کلاسی، به بهانه‌ی رفتن به دستشویی، اجازه گرفتم که دقیقه‌ای بعد، به همین بهانه ابویی هم آمد بیرون. راهرو و حیاط را پاییدیم که کسی نباشد. همین که از راهرو خارج شدیم، دوتایی با هم پریدیم و دو سر چوب پایین پارچه را گرفتیم و از آن آویزان شدیم، تا این‌که آرم پاره شد و به زمین افتاد. شانس آوردیم کسی در حیاط نبود. پارچه را تکه تکه کردیم و پس از این‌که اطراف را پاییدیم، داخل سطل بزرگ زباله‌ای که در گوشه‌ی حیاط قرار داشت، بردیم و زیر آشغال‌ها پنهان کردیم.
تا وارد راهرو شدیم، به در کلاس نرسیده، زنگ تفریح خورد. در باز شد و شاگردان هجوم آوردند. خودمان را قاطی آنها کردیم و خیلی خون‌سرد وارد حیاط شدیم. در وهله‌ی اول کسی متوجه نبودن آرم نشد؛ اما دقایقی بعد "رویا جاویدنیا" که ظاهراً آرم را اونصب کرده بود، مات و مبهوت وسط حیاط ایستاده و به جای خالی آن نگاه می‌کرد. صورتش سرخ شده و بُغض کرده بود. کم‌ مانده بود دیوانه شود. سریع به دفتر رفت و لحظه‌ای بعد ناظم‌ها - که غالبا خانم‌های آ‌ن‌چنانی بودند و صلاح آن دیده بودند که به گروهک‌ها چراغ سبز نشان دهند - به حیاط آمدند. کم‌کم همه‌ی دانش آموزان جلوی ورودی راهرو جمع شدند. هر کس چیزی می‌گفت. بعضی‌ها فحش می‌دادند. جاویدنیا با عصبانیت می‌غرّید:
- کثافتای بدبخت ... همه تون مرتجعید ... فقط بفهمم کی این کار رو کرده ...
در دل خنده‌ام گرفته بود. کم ‌مانده بود عکس‌العمل نشان داده و جوابش را بدهم، ولی خودم را نگه داشتم. پایین کشیدن آرم مجاهدین، اولین اعلام عمومی بود برای ابراز عقاید اسلامی و انقلابی در مدرسه.
اعلامیه‌های مجاهدین و به دنبال آن چریک‌های فدایی، به راحتی وارد مدرسه می‌شد. وقت زنگ تفریح، داخل کشوی میزها اعلامیه پخش می‌کردند. برای من خیلی عجیب بود که چرا اینها این اندازه خود را دربست در اختیار این گروه‌ها قرار داده‌اند؟
"مژگان اکبری"، از دخترهایی بود که سن و سالش از بقیه بیشتر بود و ظاهری سنگین‌تر داشت. غالبا از انقلاب دمکراتیک، کمونیسم، چریک‌های فدایی و ... حرف می‌زد که اتفاقاً اکثر آنها را از میان حرف‌های پدرم که از سال‌های گذشته سخن می‌گفت، شنیده بودم.
چنان با افتخار از کمونیسم، لنینیسم، سوسیالیسم، جمهوری دمکراتیک، پرولتاریا و از این نوع کلمات قُلُمبه سُلُمبه سخن می‌گفت که اگر نمی‌دیدمش، فکر می‌کردم برادرزاده‌ی مارکس یا لنین است!
اگر کسی به کمونیسم، و از همه بالاتر به مارکس اهانت می‌کرد و او را احمق و همچنین چیزی می‌خواند، بُغضش می‌گرفت و با حالتی که کم ‌مانده بود گریه‌اش بگیرد، انگار به مادرِ مرده‌اش فحش داده باشند، می‌گفت:
- شماها نفهمین ... حالیتون نیست ... نمی‌دونین مارکس چه خدمتی به خلق کرده ... شماها نمی‌فهمین آزادی یعنی چی ... شماها نمی‌تونین بفهمین کمونیسم چه ارزشی برای کارگران قائله ...
غالبا در بین بحث‌هایی که غالبا سر کلاس‌های خانم لشگری در می‌گرفت، یکی دو تایی از پسرها که از فیض دوستی نزدیک با آنها بهره‌مند بودند، به دفاع های آبکی برمی‌خاستند. آن هم فقط با ادای ‌این کلمه:
- خُب معلومه خانم ... راست می‌گه ...
خانم لشگری که سنش ازبقیه‌ی معلمان بیشتر بود و نسبت به شاگردان حالت مادر بزرگی داشت، از جر و بحث بین ‌شاگردان بدش نمی‌آمد، و گاهی درس را تعطیل می‌کرد و به بحث می‌پرداخت. البته خودش زیاد وارد بحث نمی‌شد، اما از این‌که بین بچه‌ها بحث در می‌گرفت، خوشش می‌آمد. سنش بالا بود، اما چهره‌اش گیرایی خاصی داشت. موهای کوتاه و بور، آرایش‌های زیاد ولی سنگین و نه جلف، سعی داشتند او را زنی جا افتاده و دنیا دیده نشان دهند. این طورهم بود. اما گاهی ولنگ و بازی‌اش در پوشیدن لباس، مرا عصبانی می‌کرد. هر چند که خیلی مهربان بود و در مقام یک معلم، دوست داشتنی. همیشه از این‌که چنین کسی، با چنین قلبی و مهربانی‌ای، این‌گونه ظاهرش را می‌آراید، ناراحت بودم. گاهی شاگردان برای درد و دل و هدایت طلبی از او به خانه‌اش می‌رفتند و در این امر بین دختر و پسر فرقی نبود. اتفاقاً او بیشتر از این‌که روی جاویدنیا کار کند، روی فهیمه زاهدی کار می‌کرد؛ با او به بحث می‌پرداخت و سعی می‌کرد او را هدایت کند.
اکبری، اوایل آن‌چه را در درون داشت، بروز نمی‌داد؛ اما یک روز که یکی از معلم‌ها درباره‌ی وجود خدا بحث ‌کرد، بلند شد و به جر و بحث پرداخت. اولین سخنش هم این بود:
- خدایی که دنیا رو خلق کرده، می‌تونه سنگی بزرگ بسازه که خودش هم نتونه اون رو بلند کنه؟
معلوم بود که از آن ایرادهای بنی اسرائیلی است. اگر پاسخ می‌شنید: "بله." خُب معلوم بود، می‌گفت:
- پس این چه خداییه که یه سنگ رو نمی‌تونه بلند کنه؟
و اگر جواب منفی بود، می‌گفت:
- چگونه خدایی که دنیا و جهان رو خلق کرده، نمی‌تونه یه سنگ بزرگ بسازه؟
از همان روزهای اول حضور در مدرسه، بحث‌ها و جدل‌ها شروع شد. خانم لشگری لباسی قرمز رنگ پوشیده، روی صندلی خودش نشسته بود و می‌خواست درس تاریخ بدهد. مژگان اکبری دستش را بالا برد و اجازه گرفت که چیزی بگوید؛ خانم لشگری اجازه داد. اکبری گفت:
- خانم ... حالا که انقلاب پیروز شده، بد نیست بجای درس‌های کهنه‌ی گذشته، به آینده نگاهی بیندازیم و با هم مروری بر انقلاب داشته باشیم.
این حرف اکبری با استقبال معلم روبه‌رو شد. خانم لشگری خواست که نظر دانش آموزان را هم جویا شود که همه با خوشحالی پذیرفتند.
اکبری صحبت‌های تند و ناامیدانه‌ای می‌کرد. تیغ حمله‌ی او بیشتر به سوی مهندس بازرگان نخست وزیر دولت موقت و اطرافیان او بود. برای اولین بار لفظ "لیبرال" را از اکبری شنیدم، که نسبت به دولت موقتی‌ها بکار می‌برد. اکبری با تندی، از اجحاف و ظلمی ‌که بنا بر ادعایش نسبت به انقلابیون راستینی چون چریک‌های فدایی و مجاهدین خلق می‌شد، گلایه شدید داشت و از این‌که در دولت و حکومت، هیچ‌کسی از آنها نقش ندارد شاکی بود.
یکی از همین روزها، اکبری - که به "مارکسیست، لنینیست" بودنش افتخار می‌کرد - در ابراز عقایدش زیاده روی کرد و با ایراد گرفتن از سنّت‌ها و قوانین به قول او "کهنه‌ی مذهبی" از جمله ازدواج، تا آن‌جا که توانست به اسلام تاخت. او که به هنگام صحبت کردن، چهره‌ی حق به جانب به خود می‌گرفت، همواره با دست راست آرنج دست چپش را می‌گرفت و شمرده شمرده حرف می‌زد. نگاهش را بین دانش آموزان چرخاند و با حرکات سر، خواست که از آنها تائید بر ادعاهایش بگیرد. ولی حرف‌های او آن‌قدر عجیب و غریب بود که حتی جاویدنیا هم جا خورد. او گفت:
- این مسخره بازی‌ها و کهنه گرایی‌ها یعنی چی؟ چرا باید یه دختر و پسر که همدیگر رو می خوان، برن محضر و یه آخوند مثلاً اونا رو به همدیگه مَحرَم کنه؟ اصلاً مَحرَمیّت یعنی چی؟ آدم باید با هر کس که دوست داره، راحت باشه. زندگی اشتراکی یعنی همین. نه این‌که برای روابط جنسی هم حدّ و مرز و قانون بذاریم. چرا یه دختر نیابد با هر پسری که می خواد رابطه داشته باشه؟ به قول مارکس دین افیون ملت‌هاست ...
بدجوری داغ کردم. هر چی از دهانش درآمد، گفت. خیلی خودم را کنترل کردم. وقتی با نگاه معنادار و تمسخر آمیزی که به من انداخت، خواست بگوید که خوب دهان‌تان را بستم، دیدم این جوری نمی‌شود. زدم روی پای ابویی و گفتم:
- حالا وایسا همچین حالش رو بگیرم که حال کنی ...
ابویی با تعجب پرسید که می خواهم چکار کنم؟ دستم را بالا بردم و از خانم لشگری اجازه گرفتم که حرف بزنم؛ او هم با خنده‌ای گفت:
- اگه در جواب خانم اکبری می خوای چیزی بگی، بفرما.
همین که بلند شدم، رو به مژگان اکبری، ولی خطاب به خانم لشگری گفتم:
- خانم اجازه ... ما امشب می خواییم خانم اکبری رو ببریم خونه‌مون ...
تا این را گفتم، ابروهای خانم لشگری در هم رفتند. بچه‌ها هم که اول مات مانده بودند، زدند زیر خنده. اکبری ولی معلوم بود که زیر لب دارد فحش می‌دهد. خانم لشگری گفت:
- خجالت بکش بچه ... بگیر سر جات بشین.
که من با اعتراض گفتم:
- خُب خانم ما که حرف بدی نزدیم ... منم حرف خانم اکبری رو قبول دارم که ازدواج و این حرفا چرت و پرته ... واسه‌ی همینم چون از ایشون خوشم میاد، می خوام باهاش زندگی اشتراکی داشته باشم ... به پدر و مادرشون هم مربوطی نیست ...
اکبری با عصبانیت گفت:
- شماها فقط همین چیزا رو بلدین ...
که من خندیدم و گفتم:
- هر چی شما بگین قبوله ... مگه تو نگفتی دختر و پسر باید آزاد باشن با هر کس که می خوان رابطه داشته باشن؟ خُب منم می خوام تو رو ببرم خونه‌مون.
خانم لشگری که سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد، رو به من گفت:
- بسّه دیگه ... تو هم این‌قدر بلبل زبونی نکن ... بشین سر جات.
اکبری که رنگش سرخِ سرخ شده بود، با خنده و تکه پرانی بچه‌ها، اشک در چشمانش جمع شد. به زور دستش را برد بالا تا چیزی بگوید که صدای زنگ آمد و بچه‌ها کیف و کتاب‌های‌شان را برداشتند و رفتند برای خانه.
جاوید نیا که از بُغض کردن اکبری حالش گرفته شده بود، از کنارم که خواست بگذرد، گفت:
- ماشالله چقدرم خوش زبونی ...
زاهدی اما، نگاه معنا داری انداخت و آرام گفت:
- بعضی حرفا جاش توی کلاس نیست آقّا.
که ابویی خندید و گفت:
- ببخشین ... شما و خانم اکبری بفرمایین جاش کجاست، ما خدمت می‌رسیم.
که زاهدی رویش را برگرداند و رفت طرف اکبری که کم مانده بود گریه‌اش بگیرد.
اکثر بحث‌ها در ساعاتی که با خانم لشگری درس داشتیم برگزار می‌شد.
"ملیحه سیاهپوش" هم جزو کسانی بود که برای چریک‌های فدایی تبلیغ می‌کرد. یک بار که خیلی دور برداشته بود و از شجاعت و شهامت برادرش در دوران مبارزه سخن می‌گفت و این‌که آنها قصد داشته‌اند همسر شاه را بدزدند که گیر افتادند، با آب و تاب حرف می‌زد، رویا جاویدنیا چشمانش را ریز کرد و بدون توجه به حضور ما مثلاً بچه حزب ‌اللهی‌ها - و شاید که اصلاً متوجه‌ی حضور ما نبود! - آرام رو به ملیحه گفت:
- مگه همین داداش جونِ تو نبود همون اول که دستگیر شد، با خوردن یه چَک، خسرو گلسرخی و بقیه رو لو داد که اونا رفتن پای اعدام و شهید شدن، ولی داداش تو الان سالم و سر حال زندگیش رو می‌کنه ... مگه نه این‌که چریکای فدایی اصلاً اون رو به عنوان خائن از توی خودشون بیرون کردن ...؟
با این حرف رنگ چهره‌ی ملیحه سیاهپوش که درست مثل اسمش بسیار تیره و سیاه بود و اتفاقاً لباس‌های تیره هم می‌پوشید، به سرخی تیره زد و درحالی که بغض کرده بود، از کلاس زد بیرون و به دستشویی‌های زیرزمین رفت و زد زیر گریه.

اول دلم برای ملیحه با آن چهره‌ی ساده و ظاهراً مظلومانه و معصومانه، سوخت؛ ولی وقتی با خودم دو دوتا چهارتا کردم و به خیانت برادرش فکر کردم، از او که برادرش را مبارزی بزرگ می‌دانست، بدم آمد. شوخی نبود، برادر او خسرو گلسرخی را لو داده بود. تازه از این تعجب کردم که خود ملیحه چه‌طور همراه رویا و دیگر بچه‌های همفکرش، برای‌ این‌که حرص ما را در بیاورند، سر کلاس سرود "هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید ..." را که سروده‌ی یکی از فدایی‌ها بود، می‌خواند.
ملیحه که رفت بیرون، مژگان اکبری که سنش از همه‌ی بچه‌های کلاس بیشتر بود و خیلی هم دوست داشت ادای بزگ‌ترها را دربیاورد - و البته غالبا مبصر کلاس هم می‌شد - اول نگاه تندی به رویا و سپس با چشمانش نظری به ما انداخت که مثلاً حواست هست جلوی کی ‌این حرف‌ها را می‌زنی؟
رویا که دختر غُدّی بود، در جواب مژگان گفت:
- خُب مگه دروغ می‌گم؟ داداشش گلسرخی رو به اعدام انداخته تا خودش زنده بمونه ... حالا این آبجیش همچین ازش حرف می‌زنه که یکی ندونه فکر می‌کنه ایشون رهبر همه‌ی چریکای ‌ایران بودن ...
و باز نگاه تند اکبری بود و من و ابویی که می‌خندیدیم. مژگان، عصبانی با چهره‌ای گُر گرفته و آتشین، دست رویا را گرفت و او را از جمع ما و کلاس خارج کرد.
احزاب و گروه‌های سیاسی، که با پیروزی انقلاب شدیدا به فعالیت مشغول شده بودند، تقریبا 70 درصد افرادشان را دخترها، آن هم از تیپ ها و چهره‌های ظاهراً زیبا و جذاب! ولی چه بسا مشکل دار! تشکیل می‌دادند. با وجودی که قبل از پیروزی انقلاب، هیچ محدودیتی در رابطه‌ی دختر و پسر در مدرسه وجود نداشت، اما با گذشت یک ماه پس از پیروزی، دخترها به تبعیت از فرمان احزاب مورد علاقه‌شان، روابط آن‌چنانی خود را آن‌قدر با پسرها نزدیک کردند که گاهی به جاهای باریک هم می‌رسید. رفت و آمد به خانه‌ی پسرها به بهانه‌ی خواندن درس، خلوت کردن در کلاس و ... از جمله راه‌های جذب جوانان بود. البته خود دخترها شاید خط و هدف خاصی نداشتند، ولی چون وضع ظاهری‌شان نشان از وضعیت خانوادگی‌شان داشت، لذا بهترین وسیله‌ی جذب نیرو برای گروه‌ها به شمار می‌رفتند.
جاوید نیا به همراه زاهدی که دختر جوان و در ظاهر ساده‌ای بود، نشریه‌ی "چلنگر" را - که بعدها نام "آهنگر" را برای خود برگزید - به مدرسه می‌آوردند و پخش می‌کردند. یکی از روزها به همراه ابویی، هنگام زنگ تفریح به داخل کلاس آمدیم. جاویدنیا هنگام خروج فراموش کرده بود ده دوازده نشریه‌ای را که در کیف داشت، با خود ببرد. سراغ کیف او رفتیم و همه‌ی نشریه‌ها را پاره کرده و در سطل آشغال ریختیم. زنگ که خورد، هنگامی ‌که جاویدنیا به سراغ کیفش رفت، با تعجب دید از نشریه‌ها خبری نیست. با صدای زاهدی، به سمت سطل آشغال رفت و در کمال ناباوری نشریه‌ها را پاره در آن دید. به زمین و زمان فحش می‌داد. فهمیده بود کار ما دو نفر است، اما یقین نداشت. رویش به ما بود ولی می‌خواست آن‌گونه نشان دهد که خطابش باهمه است:
- یه مشت بدبخت ترسو ... فقط بلدن روزنامه پاره کنن ... اینا ضد آزادی وانقلاب هستن ...
این برنامه‌ها همچنان ادامه داشت. سرانجام جاویدنیا نتوانست طاقت بیاورد و کار به جر و بحث رو در رو کشید.
بعدها زاهدی که دیگر خیلی با رویا چفت شده و سعی در جذب نیرو برای گروه‌ها داشت، سعی کرد از ظاهر ساده و معصومانه‌اش، برای جذب من و ابویی استفاده کند؛ البته او سعی می‌کرد با برانگیختن احساسات پسرانه‌ی ما، کارهای مقابله‌ای‌مان را در برابر فعالیت‌های سیاسی آنان، محدود و چه بسا حذف کند. اما هیچ‌وقت در کارش موفق نبود. کارش به جایی رسیده بود که هر اعلامیه و نشریه‌ای می‌آورد، به دست من هم می‌داد. هرچند جلویش پاره می‌کردم، ولی او باز هم می‌آورد. اوایل موضع مشخصی نداشتند و فقط عشق‌شان کار سیاسی بود، ولی کم‌کم رویا و فهیمه شدند هوادار مجاهدین خلق، و اکبری هوادار فدائیان خلق.
یکی از روزها، زمانی که منتظر آمدن معلم بودیم، اکبری به پای تخته رفت و طرح دستی را کشید که درحال تلنگر زدن است. روی مچ دست نوشت "خمینی" و جلوی ضربه‌ی انگشت نوشت: مجاهدین فدائیان ...
خیلی ناراحت شدم. سریع رفتم کنارش و گچ را برداشتم. مقابل طرح او، طرح دو نفر را کشیدم که ظاهر یکی نشان می‌داد "عموسام" (نماد آمریکا و امپریالیسم) است، و روی سینه‌ی دیگری نوشتم مجاهد و فدایی. درحالی که به حالت اتحاد در دست یکدیگر داشتند. زیر آن هم نوشتم: "مجاهد،فدایی، آمریکا، پیوندتان مبارک"
مژگان اکبری با عصبانیت آمد که آن را پاک کند، با خنده‌ای پر معنی رو به او گفتم:
- خانم خانما ... مگه شما نمی‌گفتین که ماها مخالف آزادی هستیم؟ پس چرا شما ناراحت شدین؟ اگه قراره تو این رو بکشی و بخوای حرفت روبزنی، منم این طوری حرفم رو می‌زنم.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهید ارمنی
یکی از روزهای بهمن ماه، در بحبوحه‌ی درگیری و تیراندازی، به اول خیابان پدرثانی که محله‌ی ارمنی‌ها بود، رفتم. کنار رودخانه که خیابانی خاکی بود، جمعیت زیادی دور محلی روی زمین جمع شده بودند. هر طوری که بود خودم را از لای جمعیت کشیدم جلو.

مقدار زیادی خون که هنوز سرخ بود و تیره نشده بود، روی خاک‌ها ریخته بود. تکه مقوایی هم کنار آن افتاده بود که با خطی کج و کوله روی آن نوشته بودند:
"سند جنایت بختیار محل شهادت شهید ارمنی
ارمنی، مسلمان پیوندتان مبارک"
چند شاخه‌ی گل میخک سرخ هم مردم انداخته بودند روی خون‌ها. می‌گفتند همین یکی دو ساعت پیش گاردی‌ها با تیر زدنش و در جا شهید شده. ظاهراً خانه‌اش در خیابان "پدرثانی" بود.

21 بهمن
از روزی که امام به ایران آمد، جسارت و شجاعت مردم دوچندان شد. شاید با ورود امام به وطن، مردم بیش از 70 درصدِ انقلاب را انجام شده می‌دانستند. چهره‌ها و برخوردهای مردم و در برابرش عکس‌العمل حکومت شاه، همه حکایت از نزدیکی زمان اصلی داشت.
با توصیه‌های شدید امام مبنی بر این‌که به ارتشی‌ها اهانت نشود و حتی به آنها گل هم داده شود، ارتشی‌ها و بخصوص گاردی‌ها را، در تردید و شک شدید قرار داده بود که در برابر تیراندازی به طرف جمعیت، مردم فریاد می‌زدند:
- برادر ارتشی ... چرا برادر کُشی؟
بیچاره‌ها مانده بودند که چکار کنند. هر روز هم اخباری از فرار سربازان از پادگان‌ها به گوش می‌رسید. بعضی‌ها هم از شهادت سربازی به دست فرمانده‌اش خبر می‌دادند. می‌گفتند چون او حاضر نشده به طرف مردم تیراندازی کند، فرمانده‌اش او را با تیر زده است. برخی هم از کشته شدن فرمانده‌ای به دست سربازی خبر می‌دادند که حاضر نبوده به طرف مردم تیراندازی کند. پر سر و صداتر از همه، خودکشی سربازی بود که نخواسته بود فرمان فرمانده‌اش را مبنی بر تیراندازی به طرف مردم، گوش کند.
شب‌ها، شعارهای مردم از روی پشت بام، به سر چهارراه و خیابان‌ها کشیده شده بود. یکی از شب‌ها که در حیاط خانه گوش‌مان را تیز کرده بودیم که صدای ماشین گاردی‌ها را بشنویم، صدای قِژ و قِژ ماشینی برای‌مان آشنا آمد. کامیون و جیپ ارتشی‌ها هیچ‌وقت آن صدای زیاد را نداشتند. پس چه می‌توانست باشد؟
آرام لای در حیاط را باز کردم و نگاهی انداختم به خیابان. با تعجب دیدم‌ ماشینی از مقابلم رد شد. یک آن خواستم در را ببندم ولی با دیدن صحنه‌ای که جلوی چشمم بود، خنده‌ام گرفت.
"نصرالله کوتول" مرد کوتاه قدی که یک دستگاه بنز 190 بسیار قدیمی‌ دیزلی داشت و در خط تهران - شمال کار می‌کرد، زن و بچه‌اش را سوار کرده بود و خون‌سرد و بی توجه به این‌که یکی دو ساعتی از آغاز منع رفت و آمد و حکومت نظامی می‌گذشت، پایش را روی پدال گاز ماشین فشار می‌داد و با آن صدای قار و قارش، در خیابان می‌چرخید.
همسایه‌های دیگر هم یکی یکی از پشت درها بیرون آمدند و به نصرالله کوتول که مثل فرمانده‌ای مقتدر، درحالی که چند مُتکا زیر باسن خود می‌گذاشت تا جلویش را ببیند، خندیدند و یواش یواش صدای شعارها و فریاد مرگ بر شاه بلند شد.

شب بیست ویکم بهمن ماه بود. حکومت نظامی همچنان از ساعت 9 شب تا 6 صبح بود. از ساعت ‌"منع‌ رفت‌ و آمد" و به‌ قولی‌ "حکومت‌ نظامی‌"، نیم‌ ساعتی‌ می‌گذشت‌؛ اما محل‌، مثل‌ شب‌های‌ قبل‌ نبود. تک‌ و توک‌ ماشین‌ شخصی‌ در خیابان‌ و کوچه‌ها رفت‌ و آمد می‌کرد. از آن‌ سر شهر صدای‌ شعار و تکبیر می‌آمد. خوب‌ نمی‌شد فهمید چه‌ می‌گویند. جوان‌های‌ محل‌، نفس‌ زنان‌ و با شتاب‌، اما پرشور، می‌رفتند و می‌آمدند. هر کس‌ چیزی‌ می‌گفت‌:
ـ گاردی‌ها ریختن توی‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ ...
ـ همافرای‌ نیروی‌ هوایی‌ رو قتل‌ عام‌ کردن‌ ...
ـ من‌ خودم‌ اون جا بودم‌ ... یکی‌ از سربازای‌ نیروی‌هوایی‌ اومد دم‌ در، از لای‌ نرده‌ها یه‌ کاغذ داد به‌ مردم‌، توش‌ نوشته‌ بود که‌ گاردی‌ها ریختن توی‌ آسایشگاه‌ و می‌خوان همه‌ی ما رو بکشن ...
اوضاع‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. تلویزیون‌ تصاویر ورود امام‌ را پخش‌ می‌کرد که‌ بی‌ مقدمه‌ آن‌ را قطع‌ کرد. بعد از آن‌ بود که‌ مردم‌ به‌ ساعت‌ حکومت‌ نظامی‌ توجهی ‌نکردند و آمدند در خیابان‌ و کوچه‌.
می‌گفتند همه‌ی شلوغی‌ها در پادگان‌ "چَکُّش‌" نیروی‌ هوایی‌ است‌. زیاد با خانه‌مان‌ فاصله‌ نداشت‌. از تهران‌نو تا آن‌جا چند دقیقه‌ بیشتر راه‌ نبود. پدرم‌ خواست ‌تا با چند تایی‌ از همسایه‌ها به‌ آن‌جا برود. طاقت‌ نیاوردم‌. جلو رفتم‌ که‌ مرا هم‌ ببرد. اول‌ مانع‌ شد. می‌گفت‌ که ‌بچه‌ای‌ و امکان‌ دارد آن‌جا شلوغ‌ شود. سرانجام‌ قبول‌ کرد مرا هم‌ ببرد و برد.
با وجودی که ساعت حدود10 شب بود، کسی به حکوت نظامی اهمیت نمی‌داد. سرکوچه‌ها و خیابان‌ها، گُله به گُله جوانان درحالی که چوب و گاهی قمه به دست داشتند، دور آتش جمع شده و انتظار می‌کشیدند. انتظار ازچشمان همه‌شان موج می‌زد. کی باورش می‌شد همین‌ها با همین چوب، جلوی ارتش تا دندان مسلح شاه را می‌گیرند و پوزه‌اش را به خاک می‌مالند؟ به جلوی در اصلی پادگان نیروی هوایی که رسیدیم، جمعیت زیادی را دیدیم که در خیابان منتهی به پادگان ایستاده‌اند. هر کس‌ چیزی‌ می‌گفت‌ و شعاری‌ می‌داد:
ـ ما می‌خواییم‌ بریم‌ توی‌ پادگان‌ ...
ـ تا مطمئن‌ نشیم‌ حال‌ همافرا خوبه‌، از این‌جا نمی‌ریم‌ ...
ـ برادر ارتشی‌ چرا برادر کشی‌؟
ـ توپ‌، تانک‌، مسلسل‌ ...
در خیابان‌ نه‌ چندان‌ طویلی‌ که ‌انتهایش‌ درِ بزرگ‌ ورودی‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ قرارداشت‌، جمعیت‌ انبوهی‌ که‌ اکثر آنان‌ را مردان‌ تشکیل‌ می‌دادند، جمع شده بودند. زن‌ها بیشتر جلوی‌ درِ خانه‌ها ایستاده‌ بودند. چند کامیون‌ ارتشی‌ و جیپ‌، جلوی‌ در پادگان‌ را قُرُق‌ کرده‌ بودند. سربازهای‌ گاردی‌، کیپ‌ همدیگر کنار ماشین‌ها ایستاده‌ و اسلحه‌های‌ "ژ.ث‌" را جلوی ‌سینه‌ حایل‌ نگه‌ داشته‌ بودند. آمبولانس‌ "شورولت" بزرگی‌ میان‌ جمعیت‌ و درِ پادگان‌ را سدّ کرد و اریب ‌ایستاد وسط‌ خیابان‌. افسری‌ که‌ اسلحه‌ی کلت‌ به‌ کمر داشت،‌ کنار آن‌ رفت‌؛ دهنی بلندگوی ماشین را جلوی‌ دهان‌ که‌ سبیل‌های ‌پرپشتش‌ آن‌ را پوشانده‌ بودند، گرفت‌:
ـ الان‌ حکومت‌ نظامیه‌ … به‌ خونه‌هاتون‌ برین تا ما مجبور نشیم‌ ...
ـ ما تا مطمئن‌ نشیم‌ حال‌ همافرا خوبه‌ ...
ـ گفتم‌ برین خونه‌هاتون‌ وگرنه‌ ...
ـ وگرنه‌ چی‌؟ مگه‌ کم‌ برادرای‌ خودتون رو کشتین‌؟
افسر دهنی‌ بلندگو را گذاشت‌ داخل‌ ماشین‌. نگاهی ‌به‌ مردم‌ انداخت‌ و رفت‌ طرف‌ جیپ‌. شاید رفت‌ تا به ‌فرمانده‌اش‌ بی‌سیم‌ بزند و کسب‌ تکلیف‌ کند. جمعیت‌ همچنان‌ در هم‌ می‌پیچید و هر کس‌ چیزی‌ می‌گفت‌:
ـ می‌گم‌، اگه‌ نریم‌، نکنه‌ همه‌مون رو بکشن‌، از این‌ بعید ...
ـ خُب‌، بکشن‌ ... مگه‌ ما از اون‌ سربازایی‌ که‌ دارن ‌می‌کشنشون‌ کم‌تریم‌ ...
مامورین شهریانی و حکومت نظامی ‌درحالی که اطراف مردم را گرفته بودند، مدام با بلندگو اعلام می‌کردند:
- برای جلوگیری از خون ریزی، به خونه‌هاتون برگردین و حکومت نظامی ‌رو رعایت کنین ...
اما گوش کسی بدهکار نبود. کم ‌مانده بود حنجره‌ی آن‌که پشت بلندگو بود پاره شود، ولی دریغ از این‌که یک نفر از خیابان بیرون برود.
درهمین گیر و دار، با صدای‌ "بسم‌الله الرحمن‌ الرحیم‌" که‌ از بلندگو پخش‌ شد، همه‌ی نگاه‌ها به‌ طرف‌ بلندگو و آمبولانس‌ برگشت‌.
 روحانی‌ جوانی‌، عمامه‌ی سفید بر سر، عینکی‌ بر چشم‌ با محاسنی‌ زیبا، روی‌ سقف‌ آمبولانس‌ رفته‌ بود و می‌خواست‌ صحبت‌ کند. همه‌ او را می‌پاییدند. ارتشی‌ها بیشتر و شدیدتر. او که اهالی محل می‌گفتند نامش "هادی غفاری" است و ساواک پدرش را که از روحانیون مبارز بوده، با گذاشتن متّه روی سرش کشته، خوب که جایش را روی سقف آمبولانس میزان کرد، فریاد زد:
- مردم ... هیچ‌کس حق نداره بره خونه‌اش ... گاردی‌ها ریختن توی پادگان نیروی هوایی و می‌خوان برادرای عزیز ما رو قتل عام کنن ... هیچ‌کس از این‌جا تکان نخوره ...
ناگهان دست به زیر عبا برد، یک قبضه مسلسل کوچک "یوزی" بیرون آورد، بالای سرگرفت و ادامه داد:
- مردم به حکومت نظامی توجه نکنین ... به گفته‌ی امام‌ ما پیروز می‌شیم ....
اولین باری بود که اسلحه‌ای در دست افرادی غیر از ارتشی‌ها و نظامی‌ها می‌دیدم. آن هم یک آخوند جوان. همه جا خوردند. گاردی‌ها، بیشتر از ما. حتی جرأت نکردند جلو بروند. او همچنان سخن می‌گفت و گاردی‌ها را تهدید می‌کرد که دست از کشتن برادران‌شان بردارند وگرنه با خشم ملت مواجه خواهند شد. تا ساعت 11 شب آن‌جا بودیم که خبر رسید یکی از همافران نامه‌ای از لای در انداخته است بیرون. می‌گفتند در نامه نوشته است:
"شما را به خدا این‌جا را ترک نکنید، می‌خواهند ما را قتل عام کنند. ما تا الان چندین شهید دادیم ..."
روحانی جوان همچنان سخن می‌گفت:
ـ ما باید برای‌ سرنگونی‌ حکومت‌ جبّارِ پهلوی ‌بجنگیم‌. همه‌ی ما باید دست‌ به‌ اسلحه‌ ببریم‌ و جلوی ‌این‌ جنایات‌ رو بگیریم‌. مردم‌ ... بازم‌ می‌گم،‌ از این‌جا تکون‌ نخورین‌، همه‌ باید وایسیم‌ تا جلوی ‌این‌ توطئه‌ رو بگیریم‌ ...
رنگ‌ به‌ رخسار ارتشی‌ها، بخصوص‌ آن‌ افسر نمانده بود. مردم‌ با چشمانی‌ که‌ کم ‌مانده‌ بود از حدقه‌ درآید، با نگاهی‌ ذوق‌زده‌، اسلحه‌ را در دست‌ بالا رفته‌ی روحانی ‌جوان‌، با چشمان‌شان‌ می‌خوردند:
ـ الله اکبر ...الله اکبر ...الله اکبر ...
ـ درود بر روحانی‌ مبارز ...
ـ وای‌ اگر خمینی‌ حکم‌ جهادم‌ دهد، ارتش‌ دنیا نتواند ...
ـ روحانی‌ مبارز ...
مردم‌ دور آمبولانس‌ را گرفتند، روحانی‌ جوان‌ آمد پایین‌. آن‌قدر شلوغ‌ شد که‌ ارتشی‌ها که‌ خواستند جلو بیایند، نتوانستند راهی‌ پیدا کنند. لحظه‌ای‌ بعد، کسی ‌دیگر آن‌ روحانی‌ را میان‌ جمعیت‌ ندید. گاردی‌ها که‌ انگار دچار کابوس‌ شده‌ بودند، مات‌ و مبهوت‌ به‌ همدیگر نگاه ‌می‌کردند.
خروش مردم دوچندان شد. در شور و شادی مردم شریک بودم که پدرم دستم را گرفت و گفت:
- دیگه دیر شده ... باید بریم خونه.

صبح پیروزی
صبح روز یک‌شنبه روز 22 بهمن، صبح زود از خانه زدم بیرون. رفتم طرف پادگان نیروی هوایی. ناخودآگاه رفتم. خیلی دوست داشتم بروم همان جایی که شب قبل بودیم تا ببینم چه شده است. به ایستگاه پل، که رسیدم، جنب و جوش مردم در بستن خیابان برایم جالب آمد. به سر خیابان "وحیدیه" که رسیدم، به کمک جمعی رفتم که ماشین اسقاطی‌ای را از خرابه‌ای بیرون می‌کشیدند تا با آن خیابان را سدّ کنند. از آن‌جا برگشتم سر پل و رفتم دم بیمارستان 25 شهریور(17 شهریور فعلی).
سر چهارراه با انواع و اقسام وسایل بسته شده بود. یک ماشین اسقاطی بزرگ سبز رنگ که فقط اتاقش به چشم می‌آمد، وسط انبوه لاستیک‌ها که می‌سوختند، قرار داشت. هر چه دم دست‌مان می‌آمد داخل ماشین می‌ریختیم تا گاردی‌ها نتوانند به راحتی آن را حرکت دهند و از سر راه بردارند. ناگهان صدای تیراندازی آمد. سراسیمه به طرف گاراژی که در نزدیکی‌مان بود، رفتیم. در را بستیم و از سوراخ‌ها و چاک‌های روی آن بیرون را پاییدیم. گاردی‌ها سعی داشتند موانعی را که ایجاد کرده بودیم بردارند، ولی سخت بود. لاستیک‌ها همچنان در آتش می‌سوختند و دود سیاه‌شان آنان را می‌آزرد. مثل این‌که یکی از آنها متوجه فرار ما به داخل گاراژ شده بود. چند تایی از گاردی‌ها درحالی که اسلحه‌های‌شان را به حالت هجومی‌ در دست گرفته بودند، به طرف گاراژ آمدند. نزدیک که شدند، از ترس به انتهای گاراژ گریختیم. من یکی بدجوری ترسیدم. همه‌مان ترسیده بودیم، خودمان را گرفتار و اسیر می‌دیدیم. مخصوصاً وقتی لگدهای محکم آنها به در خورد، ترس‌مان بیشتر شد. با فحش و بد و بیراه می‌گفتند که در را باز کنیم.
صاحب گاراژ که پیرمرد خوش سیمایی بود، خیلی سریع به دفتر تعمیرگاه رفت، کلیدی را با خود آورد و درعقب تعمیرگاه را که به کوچه‌ی کنار در اصلی بیمارستان منتهی می‌شد، باز کرد. با دیدن راه گریز، خوشحال شدم. کم ‌مانده بود گریه‌ام بگیرد. این دومین باری بود که این‌گونه تا دم اسارت و دستگیری پیش می‌رفتم؛ اما به لطف خدا هردفعه از خطر جستم. گاردی‌ها همچنان به در گاراژ می‌کوبیدند و ما پس از تشکر و خداحافظی با صاحب تعمیرگاه، به داخل کوچه دویدیم.
کنار در بیمارستان در کوچه، آمبولانسی آماده‌ی حرکت بود. راننده‌ی آن‌که می‌خواست سوارشود، بی اهمیت به چشم‌هایی که او را می‌پاییدند، اسلحه‌ی کلت "رولور"ی را فشنگ گذاری ‌کرد و سوار شد. با تعجب جلو رفتم و به اسلحه چشم دوختم. نظیر آن را قبلا به کمر پاسبان‌ها از جمله دایی ابوالفضل که مدتی در کلانتری مشغول بود، دیده بودم، اما او از مردم بود. سوار شد و آژیرکشان رفت برای کمک به مجروحین. با دیدن این صحنه، باورم شد که دیگر انقلاب پیروز است. هر جا که چشم می‌انداختم، نشانه‌هایی از آن را می‌دیدم.
همراه مردم، به داخل حیاط بیمارستان 25 شهریور رفتم. جلوی در سردخانه، خانواده‌ای که فرزندشان گم شده بود، آمده بودند تا جنازه‌ی شهیدی را که در یخچال قرارداشت، ببینند و شناسایی کنند. من هم با آنها رفتم جلوی یخچال سردخانه. در هرکدام از یخچال‌ها، پیکر شهیدی خفته بود. بدن‌ها غالبا عریان و سفید بودند. آرام و زیبا خوابیده بودند. انگار نه انگار خبری است.
همهمه‌ای درحیاط بود. کسی به کسی نبود. از دست نگهبان دم در که سعی داشت مردم و افراد اضافی را بیرون کند، کاری ساخته نبود. کنترل دست مردم بود؛ در سردخانه، اتاق عمل، اتاق اورژانس. هر ماشینی که وارد حیاط می‌شد، بلااستثناء مجروحی داشت.
ب. ام. و 518 آلبالویی رنگی با سرعت، وارد شد. همچنان بوق می‌زد. زنی که در صندلی جلو کنار راننده نشسته بود، ضجّه کنان بر سر می‌زد. روسری از سرش افتاده بود ولی او بی اهمیت بود. حادثه برایش مهم‌تر بود تا حجاب. مردی درِعقب ماشین را باز کرد و دختر حدوداً 18 ساله‌ای را که موهایش بافته بود، در بغل گرفت تا به اورژانس ببرد. باسن دختر، از اصابت گلوله سرخ شده بود و شلوار لی آبی رنگش به سرخی می‌زد. خون سراپای هر دو را سرخ کرده بود. دختر گریه می‌کرد و ناله می‌زد. سوزناک‌تر از او، زنی که احتماًلاًً مادرش بود، شیون می‌زد. او را که به اورژانس بردند، کمی همهمه‌ی جمعیت خوابید. تا مجروحی دیگر را بیاورند، لحظه‌ای حیاط آرام گرفت. صدای گلوله اما همچنان می‌آمد و قطع نمی‌شد.
از بیمارستان خارج شدم و به طرف غرب کوچه، به سمت پادگان نیروی هوایی رفتم. می‌گفتند:
ـ رادیو گفته‌ حکومت‌ نظامی‌ ساعت‌ چهاره‌ ...
کسی‌ اهمیت‌ نمی‌داد:
ـ خُب‌ باشه‌، به‌ ما چه‌؟
سری به پمپ بنزین خیابان اصلی زدم. پیکان سفید رنگی جلوی آن پارک کرده بود که از آن چیزی بجز آهن پاره‌ی صاف شده با زمین، وجود نداشت. می‌گفتند یکی از تانک‌های ارتشی رفته روی ماشین. خوشبختانه کسی داخل ماشین نبود. اما ماشین مثل کتابی که در خود هزاران قصه دارد، بر زمین صاف شده بود.
در کوچه که می‌دویدم، چشمم به پوکه‌های "ژ.ث" افتاد. با خوشحالی ده دوازده تایی از آنها را برداشته و در جیب شلوارم گذاشتم. احساس می‌کردم غنیمتی بزرگ به دست آورده‌ام. از داخل پادگان نیروی هوایی همچنان صدای شلیک گلوله می‌آمد.
می‌گفتند پمپ بنزین پایین میدان وثوق یکی از شلوغ ترین جاهاست. سراسیمه به آن‌جا رفتم. به جلوی در آپارتمانی که عده‌ای جلوی آن ایستاده بودند، رفتم. داخل حیاط آپارتمان، چند جوان را دیدم که مشغول آماده کردن شیشه‌های "کوکتل مولوتُف" بودند. توانستم بشناسم‌شان. "مهدی مشاعی"، "مصطفی جلالی پروین"، "علی و حمید مستعدی" (سه نفر آخر، در سال‌های اول جنگ تحمیلی در جبهه‌ی دفاع از شرف، به شهادت رسیدند.)
ناگهان یکی داد زد:
- گاردی‌ها اومدن ... گاردی‌ها اومدن ...

هرکدام به داخل خانه‌ای گریختیم. سعی کردم جایی قرار بگیرم که بتوانم حمله‌ی جوانان را به گاردی‌ها ببینم. جلالی پروین و مستعدی‌ها به پشت بام آپارتمانی که بر خیابان اصلی اشراف کامل داشت، رفتند. چند تانک کوچک که میان مردم به "مینی تانک" معروف بود، آمدند که بگذرند. مقابل آپارتمان که رسیدند، باران کوکتل مولوتُف برسرشان باریدن گرفت. اما تنها یکی از تانک‌ها آتش گرفت که آن هم با سرعت تمام سعی کرد از صحنه‌ی درگیری بگریزد و رفت به سمت جنوب خیابان وثوق.
رادیو مدام اعلام می‌کرد که حکومت نظامی از ساعت 4 بعد از ظهر است و با هر کس که بیرون باشد، به شدت برخورد می‌شود. مردم در جواب اراجیف و تهدیدهای رادیو، فریاد می‌زدند:
- به فرمان امام، حکومت نظامی لغوه. هیچ‌کس نباید بره خونه ... باید امشب کارشون رو بسازیم ....
فریاد "الله اکبرخمینی رهبر" مردم تاییدی بود بر این فرمان امام.
با رفتن‌ تانک‌ها، مردم‌ به‌ خیابان‌ ریختند و شروع‌ کردند به‌ الله اکبر گفتن‌. دقایقی‌ نگذشته‌ بود که ‌ناگهان‌ کسی‌ درحالی‌ که‌ به‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ اشاره‌ می‌کرد، فریاد زد:
ـ فرار کنین ... حمله‌ کردن‌ ...
یک نفر‌ اسلحه‌ به‌ دست‌، از درِ پادگان‌ زد بیرون‌ و به ‌طرف‌ خیابان‌ دوید. همه‌ مانده‌ بودند چه‌ کنند. تا آمدند بجنبند و جان‌ پناهی‌ پیدا کنند، مرد که‌ دیگر به‌ وسط‌ خیابان‌ رسیده‌ بود، فریاد زد:
ـ الله اکبر ... الله اکبر ... مردم‌ بیایین ... پادگان‌ آزاد شد ... الله اکبر ...
همه‌ مات‌ بودند که‌ چه‌ شده‌. چه‌ خواهد شد. جوان‌های‌ پرشور دورش‌ را گرفتند و قضیه‌ را جویا شدند، گفت‌:
ـ ما تونستیم‌ بریزیم‌ توی‌ پادگان‌ و گاردی‌ها رو شکست‌ بدیم‌. الانم‌ هر کی‌ می‌تونه‌، بره‌ تو و اسلحه‌ برداره‌ ...
و مردم‌ به‌ داخل‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ هجوم‌ بردند.
از آن‌جا به طرف چهارراه سی‌متری نارمک رفتم. وسط چهارراه، ماشینی که راننده‌ی سمج و یکدنده‌ای داشت، ایستاده بود و می‌خواست برود طرف نارمک. یکی از رزمندگان درحالی که دستمالی سفید به پیشانی بسته بود، سعی داشت به او بفهماند که رفتن با ماشین به طرف نارمک، خطرناک است چون ماشینش را با تیر می‌زنند. اما او قبول نمی‌کرد. ناگهان زوزه‌ی گلوله‌ای که ازسمت میدان وثوق شلیک شد و از بالای سر ماشین رد شد، باعث شد ما که وسط خیابان ایستاده بودیم، به پیاده‌رو پناه ببریم. راننده هم‌ ماشینش را درکناری پارک کرد و در جایی پناه گرفت. البته خیلی لرزان و ترسان. به زیر سقف بالکنی بیرون سینما ماندانا رفتم. می‌گفتند امکان دارد هلی‌کوپترها بیایند و از بالا تیراندازی کنند. با این حرف خطر را خیلی زیاد دیدم. آمدن گلوله از بالای سر، خیلی وحشت‌ناک بود. می‌گفتند:
- امروز صبح هادی غفاری با تیربار "ژ.ث"، یه هلی‌کوپتر ارتش رو زده.
به بالای آپارتمان بزرگی که در ضلع شمال شرقی چهارراه سی‌متری نارمک بود و به لحاظ قرار داشتن دفتر نمایندگی روزنامه‌ی کیهان، به نام "ساختمان کیهان" معروف بود، رفتم. از آن‌جا همه‌ی چهارراه زیر نظر بود. چند نفری که بعضی‌ها صورت‌های‌شان را سیاه کرده بودند، پشت چند کیسه‌ی گونی پر از خاک، اسلحه دردست، انتظار آمدن ارتشی‌ها را می‌کشیدند.
از صبح که یک تکه نان و پنیر به دندان گرفتم، دیگرچیزی نخورده بودم. ساعت هم از چهار گذشته بود. دختر جوان بی‌حجابی، ظرف بزرگی را که پر بود از گوشت کوبیده، به بالای ساختمان آورد و با شوق خاصی میان رزمندگان پخش کرد و دست آخر ظرف را همان جا گذاشت و رفت. چند نان تافتون هم با خود آورده بود. خیلی چسبید. همان جا تلافی ناهارِ نخورده‌ام را درآوردم.
هر وقت می‌خواستم دست‌هایم را بر کیسه گونی‌ها بگذارم و انتهای خیابان دماوند را بپایم، یکی از رزمندگان می‌گفت:
- بچه بپّا ... الان با تیر می‌زننت ...
هوا از دود سیاه‌ شده‌ بود. از حرف‌هایی که بین رزمندگان رد و بدل می‌شد، شنیدم که می‌گفتند:
ـ پاسبونای‌ توی‌ کلانتری‌ نارمک‌ بدجوری ‌مقاومت‌ می‌کنن‌، چند ساعته‌ که‌ با مردم‌ درگیرن‌ ...
درست محل کلانتری را بلد نبودم ولی توانستم آدرس ضمنی آن را بگیرم. البته مردمی‌ که به آن‌طرف می‌رفتند، بهترین راهنما بودند. از ساختمان کیهان پایین آمدم و به طرف کلانتری نارمک راه افتادم. کلانتری نارمک، در خیابانی فرعی بالای میدان هفت حوض (نبوت) قرارداشت. نزدیک خیابان کلانتری، زن و مرد، به کمک یکدیگر، کیسه گونی‌ها را از خاک باغچه‌ها پر می‌کردند.

رفتم‌ به‌ کمک‌ آنهایی‌ که‌ با بیل‌ گونی‌ها را پُر می‌کردند. خاک‌ باغچه‌های‌ کنار خیابان‌ خالی‌ شده‌ بود و گونی‌ها برای ‌سنگر پُر. نگاهی‌ از سر خیابان‌ به‌ کلانتری‌ انداختم‌. بدجوری‌ در آتش‌ می‌سوخت‌. با خودم‌ گفتم‌:
- حقّتونه‌ ... تا شما باشین‌ دیگه‌ نیایین‌ توپ‌ بچه‌ها رو که‌ توی ‌خیابون‌ فوتبال‌ بازی‌ می‌کنن،‌ بگیرین‌ و پاره‌ کنین‌ ...!
درهمین اوضاع و احوال، آمبولانس فولکسی آژیرکشان به جلو آمد. هنگامی‌ که ایستاد و در آن باز شد، تعدادی نیروی مسلح برای فتح نهایی کلانتری نارمک پیاده شدند. از سر خیابان نگاهی به جلوی کلانتری انداختم. صدای گلوله‌هایی که از داخل آن‌جا شلیک می‌شدند، در کوچه می‌پیچید.
می‌گفتند:
- دارند شکست‌ می‌خورن‌ ...
دود سیاه ‌نمی‌گذاشت‌ ساختمان‌ کلانتری‌ پیدا شود. یک‌ آن‌ دلم ‌برای‌ آن‌ بدبخت‌هایی‌ که‌ برای‌ هیچ‌ و پوچ‌ مقاومت‌ می‌کردند و چه‌ بسا می‌سوختند، سوخت‌. دود از ماشین‌هایی که جلوی کلانتری می‌سوختند، بلند بود. از داخل بعضی اتاق‌های کلانتری هم همین طور. هوا داشت تاریک می‌شد، اما هنوز شهربانی چی‌ها مقاومت می‌کردند. ساعتی‌ نگذشت‌ که‌ فریاد الله اکبر طنین ‌انداز شد و گفتند:
- مردم‌ تونستن‌ کلانتری‌ رو بگیرن‌ ...
هوا دیگر تاریک شده بود که خسته و کوفته، به طرف محل راه افتادم. نرسیده به چهارراه سی‌متری، درکوچه‌ی بن بستی درسمت غرب خیابان نارمک مانده بودم. هوا کاملا تاریک شده بود. می‌خواستم به آن‌طرف خیابان بروم، اما شلیک گلوله‌ها این کار را ناممکن کرده بودند. احساس می‌کردم دیواری از آتش مقابلم کشیده‌اند که باید از آن بگذرم. تانک‌ها و ماشین‌های گارد جاویدان‌ شاه، وسط چهارراه ایستاده بودند. یک ساعتی در بن بست ماندم تا این‌که به خود جرأت دادم و به همراه یک نفر دیگر که سن و سالش از من بیشتربود، به شرق خیابان دویدم و وارد کوچه‌ای در آن سو شدم.
اول کوچه با کیسه گونی‌های پر از خاک مسدود بود و دیواری ‌ایجاد شده بود. چند نفری پشت کیسه گونی‌ها بودند. داخل کوچه شلوغ بود. زن‌ها چادر به سر، جلوی هر خانه ایستاده بودند و دیده‌ها و شنیده‌های صبح تا شب‌شان را برای همدیگر تعریف می‌کردند. مسن‌ترها و پیرمردها هم کنار هم ایستاده بودند. درحالی که سیگار دود می‌کردند، از اخبار "رادیو بی. بی. سی" و "رادیو آمریکا" می‌گفتند. تنها جوانان بودند که داخل سنگر انتظار درگیری و آمدن ارتشی‌ها را می‌کشیدند.
داخل سنگر کنار جوان‌ها ایستاده بودم که متوجه شدیم یک نفر درحالی که اسلحه‌ای به دوش دارد، به طرف ما می‌دود. سعی کردیم پنهان شویم ولی دیگر امکان نداشت. زن‌ها که ترسیده بودند، به داخل خانه‌ها رفتند. او که بی امان می‌دوید، در همان حال فریاد می‌زد:
- من خودی هستم ... خودی هستم ...
می‌ترسید که اشتباهی بزنندش.
جلو که آمد، دیدیم از کارگران فصلی سر چهارراه سی‌متری است که غالبا جلوی قهوه خانه جمع می‌شدند تا برای کار ساختمانی بروند. خیلی تعجب کردم. ظاهرش باهمان لباس‌های ساده‌ی کارگری بود؛ ولی آن‌چه او را از دیگران سرتر و متمایز می‌ساخت، تیربار "ژ.ث" بود که بر دوش گرفته بود. قضیه‌ی تیربار را که جویا شدیم، درحالی که نوار فشنگ‌های آن را که آویزان بود، به روی شانه‌ی دیگرش می‌انداخت، گفت:
- همراه یکی از همشهری‌هامون با چاقو رفتیم سر وقت یه کامیون ارتشی که چند تا سرباز توش بودن. تونستیم چند تایی رو که داخل اون بودن خلع سلاح کنیم و بعد از این‌که خودشون رو تحویل مردم دادیم، من این اسلحه رو برای خودم برداشتم تا بهتر بتونم بجنگم.
مردم که برای شنیدن ماجرای او تجمّع کرده بودند، دستی بر اسلحه و پشت او می‌زدند و تبریک می‌گفتند. همه ایمان و شهامت او را می‌ستودند. او هم با لبخندی از سر صداقت و ایمان، خداحافظی کرد و به جایی که می‌گفت دوستانش هستند، رفت.
درگیری شدیدتر شد و صدای تیراندازی چند برابر شد. وسط چهارراه، چند تایی ماشین ارتشی در آتش می‌سوختند. غالبا کامیون بودند. در جلوی شعله‌های آتش، سیاهی اندام سربازان که اسلحه به دست این طرف و آن‌طرف می‌دویدند، به چشم می‌خورد. شاید کسی دلش نمی‌آمد آنها را با تیر بزند؛ وگرنه کاری نداشت. مثل هدفی متحرک بودند. آن هم جلوی روشنایی آتش. درحالی که رزمندگان در تاریکی و بالای ساختمان‌ها قرار داشتند.
رفتم داخل کوچه؛ همان جا آقای "زعفرانی" پیرمرد خوش مشرب عینکی، ازدوستان قدیمی پدرم را دیدم که غالبا عصرها دم مغازه‌ی او می‌آمد. مرا شناخت و دعوت کرد که به خانه‌شان بروم. دو تا از بچه‌های محل‌مان هم با من بودند. هر طور که بود، ما را به داخل خانه برد. زن و دخترش با خوشحالی کامل از ما پذیرایی کرده و شام مفصلی برای‌مان فراهم آوردند. خیلی خجالت کشیدم. آن روزهایی که او را در مغازه‌ی پدرم می‌دیدم، فکر نمی‌کردم شبی ‌این‌گونه مهمان‌ ناخوانده، وارد خانه‌اش شوم. شام هم قورمه سبزی خوشمزه‌ای بود که خوردیم. وقتی برای چند دقیقه به پشتی‌های کنار دیوار تکیه دادم، بدنم که از صبح در تلاش و دوندگی بود، آرامش گرفت. ناگهان متوجه‌ی سیاهی و دوده‌هایی که بر لباس‌های‌مان نشسته بود شدیم و عذرخواهی کردیم که همسر حاجی زعفرانی گفت ایرادی ندارد و اصرار کرد که راحت باشیم و اصلاً فکر این چیزها را نکنیم.
ساعت نزدیک 10شب بود که خواستیم از خانه خارج شویم. حاج آقا زعفرانی خیلی اصرار کرد و گفت:
- الان که درگیری شدیده ... شب رو همین جا بخوابین، صبح برین خونه‌ ...
اما ما قبول نکردیم و پس از تشکر بسیار و خداحافظی، از کوچه‌ای باریک به طرف خیابان دماوند رفتیم. جلوی مسجد "کمیل" که داخل کوچه قرار داشت، شلوغ بود. عده‌ای گریه می‌کردند. می‌گفتند شهدا را به آن‌جا می‌آورند. وسط کوچه خونی بود. به سرکوچه که رسیدم، دیدم از شدت درگیری بسته شده. در پیاده‌رو، چهار نفر دست و پای شهید جوانی را که صورتش غرق خون بود، گرفته بودند و به طرف مسجد می‌بردند. اصلاً نترسیدم. باورم نمی‌شد. قبل از آن، از کلمه‌ی "مرگ" می‌ترسیدم، اما از دیدن شهدا هراسی نداشتم. سری به مغازه‌ی فرش فروشی پدرم در سر همین کوچه زدم. چند گلوله به کرکره‌ی آن خورده و شیشه را هم شکانده بود.
دیگر درگیری خوابیده بود. به سر چهارراه سی‌متری نارمک رفتم. چند کامیون و یکی دو تا تانک، در آتش می‌سوختند. در پیاده‌روی ضلع جنوبی خیابان، در کنار دیوار، تعدادی کشته‌های ارتشی را غرق در خون، دراز به دراز کنار همدیگر، چیده بودند. بازداشت شده‌ها را به داخل سینما ماندانا می‌بردند. سراسر خیابان روی زمین، پوکه‌ی فشنگ بود و خون. اصلاً روی پوکه‌ها لیز می‌خوردم. چند بار نزدیک بود بیفتم. در گوشه‌ای، حوضچه‌ای از خون ایجاد شده بود و آن‌قدر جای گلوله بود که انگار با کلنگ آن‌جا را کنده بودند. می‌گفتند یکی از درجه دارها که مست بوده، اسلحه به دست در آن‌جا سنگر گرفته و درحالی که به امام فحش می‌داده، به طرف خانه‌های مردم تیراندازی می‌کرده. رزمندگان هم از خانه‌ی روبه‌رو که دیوارش بر اثر اصابت گلوله همچون آبکش شده بود، آن‌قدر به طرفش تیراندازی کرده بودند که بدنش متلاشی شده و مستی از سرش پریده بود!
دوده سیاه بر خون‌های لخته‌ی کف خیابان می‌نشست و آنها را سیاه می‌کرد. اجساد ارتشی، برخلاف چهره‌ی شهدا، قیافه‌های وحشت‌ناکی داشتند. غالبا صورت‌های‌شان متلاشی بود و داغان. بعضی هم سوخته بودند. به طرف مسجد کمیل برگشتم. ترس وجودم را گرفت. مخصوصاً که با دیدن جنازه‌ی ارتشی‌ها ته دلم خالی شده بود. در آن میان "علی آقا"، عموی سعید را دیدم. رویم نمی‌شد، ولی هر طوری بود جلو رفتم و به او گفتم که بدجوری ترسیده‌ام؛ اگرممکن است مرا تا مقداری داخل خیابانی که به خانه‌مان منتهی می‌شد و خیلی تاریک بود، همراهی کند. تا وسط خیابان مسعود سعد آمد و آن‌جا بود که وقتی تنها شدم، نمی‌دانم چه بغضی بود که انگار صبح در گلویم گیر کرده بود. تاریکی و تنهایی را غنیمت شمردم و زدم زیر گریه. خودم باورم نمی‌شد که چرا این‌گونه گریه می‌کنم. همه‌ی ترس‌های روز به جانم آمده بودند. مردم به چهارراه سی‌متری رفته بودند و کوچه‌ها خلوت و هراس انگیز بودند. مقاومت ارتشی‌ها هم ظاهراً پایان یافته بود. هرطوری که بود به طرف خانه رفتم. در راه، داخل باغچه‌ای شیئی که برق می‌زد، توجهم را جلب کرد. جلو که رفتم، با ترس و لرز از این‌که شاید اسلحه و یا بمبی باشد، آن را برداشتم. غلاف سرنیزه‌ی "ژ.ث" بود. حالم گرفته شد. دوست داشتم خودش بود. ولی بد نبود؛ به عنوان غنیمتی از یک روز نبرد کودکانه‌ی من. آن را به دست گرفتم و به طرف خانه رفتم. در راه، پوکه‌ها را شمردم. ده تایی می‌شدند. آنها را در مشت می‌فشردم و محکم‌تر قدم برمی‌داشتم.
وقتی به چهارراه بسطامی، مقابل خانه‌مان رسیدم، انگار دنیا را به من داده باشند، خوشحال شدم. مادرم و چند تایی از زنان همسایه، جلوی درِ خانه‌ ‌ایستاده بودند و صحبت می‌کردند. آن شب‌ها دیگر برای هیچ‌کس شب خواب نبود. همه بیدار می‌ماندند تا ببینند چه می‌شود. کم‌ مانده بود دوباره بُغضم بترکد که سریع قورتش دادم و سلام کردم. انگار به همه‌ی، خوشی‌ها و آرامش‌های دنیا سلام می‌کردم. دلم آرام شد.
برادر بزرگ‌ترم علی و پدرم هنوز نیامده بودند. مادرم گفت:
- بعد از ظهر یکی از تانکای ارتشی که توی میدون وثوق دنبالش کرده بودن، فرار کرد و اومد توی خیابون بسطامی. آخرش نتونست فرار کنه و مردم، سربازای داخل اون رو اسیر کردن.
یادم آمد باید به ادامه‌ی انقلاب کمک کنم. همراه با همسن و سال‌هایم، شروع کردیم به درست کردن کوکتل مولوتُف. هر کدام از همسایه‌ها چیزی می‌آوردند. حتی خانم شرفی برای‌مان تعدادی زیادی شیشه و بنزین آورد. صابون‌ها را رنده می‌کردیم و همراه با روغن سوخته و بنزین، داخل شیشه‌ها می‌ریختیم و سر آن را با پارچه‌ای آغشته به بنزین می‌پوشاندیم.

سرمان گرم کار بود که ناگهان متوجه شدیم یک جیپ ارتشی از ته خیابان درحال نزدیک شدن است. ما که غافلگیر شده بودیم، کوکتل مولوتُف‌ها را همان جا گذاشتیم و به داخل خانه‌ها پناه بردیم؛ ولی از شانس خوب‌مان، جیپ غنیمتی بود و چند رزمنده سوارش بودند. کوکتل‌هایی را که آماده بودند، به خدمه‌ی جیپ دادیم که ببرند.
"جمشید چریک" از اولین کسانی بود که در محل ما اسلحه به دست وارد شد. یک موتور پرشی داشت که خیلی قشنگ با آن تک چرخ می‌زد. تفنگ "ژ.ث" را به دوشش حمایل کرده بود و کلاه آهنی‌ای بر سر داشت. جلوی کلاه، با رنگ سفید نوشته بود: "چریک".
این کلمه برای من و همه‌ی مردم خیلی معنی و احترام داشت. البته جمشید واقعاً چریک بود. جوان پرجنب وجوش و نترسی بود. حدود بیست سالی داشت. خیلی جنوب شهری و بی کله بود.
(نمی‌دانم سال 56 بود یا اوایل سال 57 که به همراه چند تن از دوستانش که هیچ وابستگی‌ای به گروه‌های سیاسی نداشتند، درعملیاتی مسلحانه، به قرارگاه پلیس در زیر "پل کالج"، حمله کردند و توانستند چند قبضه اسلحه به غنیمت بگیرند. وقتی "سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران" در روزهای پرهیجان پیروزی انقلاب اسلامی، آن حمله‌ی پیروزمند را جزو عملیات خودشان علیه ‌رژیم شاه عنوان کردند، جمشید کم‌ مانده بود از عصبانیت بترکد. باغیظ می‌گفت:
- لعنتی‌ها ... ما رفتیم دم مرگ و کار کردیم، حالا اینا ادعا می‌کنن ... بدبختای ترسو ...)
صبح روز دوشنبه بیست وسوم بهمن، خیلی زود از خواب پریدم. با این‌که شب قبل تا دیروقت بیدار بودم، هیچ احساس کسلی نمی‌کردم. پیوستن به مردم و چشم باز کردن در صبحی پیروز، جان و روحم را به هیجان آورده بود. خیلی دوست داشتم ببینم وقتی من درخواب بوده‌ام، تا صبح چه گذشته است.
یکراست رفتم دم مسجد لیلةالقدر. نرسیده به مسجد، سر چهارراه فخر، آمبولانسی ‌ایستاده بود که مردم گرداگردش را گرفته بودند. جلو که رفتم، دیدم داخل آمبولانس دو پیکر کفن پوش است که سرخی خون از آن پس داده بود. می‌گفتند یکی از شهدا، اهل همین محل است. از کنار دستی اسم شهدا را پرسیدم که گفت:
- فرهانی.
خیلی ترسیدم. جا خوردم. نکند برادرم علی باشد؟ کمی جلوتر رفتم آنهایی که گریه می‌کردند، همه‌شان غریب بودند. از یکی دیگر پرسیدم:
- اسم شهید چیه؟
گفت: "حسین فرهادی."
دلم آرام گرفت. فاتحه‌ای برایش خواندم و به طرف مسجد راه افتادم.
مغازه‌ها هنوز باز نکرده بودند، اما خیابان شلوغ و پرجنب وجوش بود. چهره‌های مردم با روزهای قبل، خیلی فرق کرده بود. همه به همدیگر لبخند می‌زدند. شاد شده بودند. بعضی‌ها تبریک می‌گفتند. گاه گداری ماشینی که لوله‌ی اسلحه از پنجره‌هایش بیرون زده بود، با چراغ روشن و بوق زنان، از خیابان عبور می‌کرد. مقابل مسجد، ازهمه جا شلوغ تر بود. یک جیپ که عقب آن بی‌سیم بزرگی بسته بودند، جلوی مسجد ایستاده بود. مسجد شده بود پایگاه نظامی. صحنه جالبی بود و درعین حال دردناک. در میان اسلحه به دست‌ها، عده‌ای را دیدم که خیلی جاخوردم. "رحیم شیره‌ای" و "امیرتانکی" که در محل به آنها می‌گفتیم "بنگی"، از آن جمله بودند. برای خودشان کبکبه و دبدبه‌ای به هم زده بودند. مثل این‌که صاحبان اصلی انقلاب اینها بودند. سعی کردم به خودم بقبولانم: اگر قبلا آنها را درحال مستی و یا رد و بدل کردن مواد مخدر دیده‌ای، یا قبول کن که ‌اشتباه کرده‌ای، یا اینها جذب شده‌اند و توبه کرده‌اند!
وارد مسجد که شدم، همه اسلحه دست‌شان بود. خیلی َرشک بردم. دوست داشتم سنم بیشتر بود تا من هم می‌توانستم اسلحه به دست بگیرم. علاقه زیادی داشتم تا از آنها طرز کار سلاح را یاد بگیرم. البته یکی دو هفته قبل، در خیابان ابوریحان، پوستر بزرگی نصب کرده بودند که شکل و شمایل اسلحه‌ی "ژ.ث" و طرز کار آن را کشیده بود و آموزش می‌داد. ولی هیچی مثل خود اسلحه نمی‌شد.
می‌گفتند شهید دیگر نامش "محمد توانا" است و خانه‌شان در خیابان ابوریحان است. پس با این حساب تعداد شهدای محل در روز 22 بهمن، می‌شد دو نفر.
سری به چهارراه سی‌متری نارمک زدم. هنوز از کامیون‌هایی که شب قبل آتش‌شان خیابان را روشن کرده بود، دود بلند می‌شد. نگاهی به داخل آنها و دور و اطراف انداختم شاید "هفت تیر" یا چیز دیگری گیرم بیاید. اجساد سربازان را برده بودند، ولی خون‌شان بر روی زمین لخته و سیاه شده بود. با دیدن آن صحنه‌ها، به گریه دیشب خودم خنده‌ام گرفت. یک تانک بزرگ که می‌گفتند نامش "چیفتن" و ساخت کشور انگلیس است، در ضلع غربی چهارراه از کار افتاده بود. جلوی در ساختمانی که مقابل ساختمان کیهان بود، دو نگهبان ایستاده بودند. ظاهراً چند ماهی بود که آن ساختمان به عنوان دفتر منطقه‌ی شرق تهران "حزب رستاخیز" وابسته به حکومت پهلوی، راه اندازی شده و حالا به دست رزمندگان فتح شده بود. (بعدها در آن‌جا دفتر منطقه‌ی 8 حزب جمهوری اسلامی راه اندازی شد.)
صبح روز سه‌شنبه بیست و چهارم بهمن ماه، همراه چند تایی از بچه‌ها رفتیم طرف کوی گارد که نزدیک خانه‌مان بود. خیال‌مان این بود که آن‌جا می‌شود اسلحه یا چیزی پیدا کرد.
در اتاقک نگهبانی روی پل ورودی کوی، کسی نبود. قبلا چند سرباز بد عُنُق آن‌جا بودند و نمی‌گذاشتند هیچ‌کس غیر از ساکنان کوی، وارد شود. شیشه‌های اتاقک شکسته و وسایل داخلش هم به هم ریخته بود.
وارد محوطه‌ی کوی که شدیم، از مردها و به قولی خود گاردی‌ها، خبری نبود. در خیابان‌ها و جلوی خانه‌ها، زنان بی‌حجاب، درحالی که بچه‌های‌شان هم دور و برشان هراسان می‌چرخیدند، با چشمانی گرد شده از وحشت، به مردمی‌ که به آن‌جا هجوم آورده بودند، نگاه می‌کردند. گاهی کسی فریاد می‌زد:
- هر کی شاه دوسته ... خیلی دیوثه
با این فریادها، جیغ و داد زن‌ها بلند می‌شد و وحشت زده از این‌که آنها را از خانه‌های‌شان بیرون کنند یا اموال‌شان را به غارت خواهند برد، شروع می‌کردند به فحش دادن و لعن و نفرین:
- برین گم شین ...
- کثافتای کمونیست ...
- کمونیستا ...
خیلی تعجب کردم. چرا کمونیست‌ها؟ ما که هیچ ‌کدام‌مان کمونیست نبودیم. اصلاً نمی‌فهمیدیم کمونیست چی هست یا کی هست!
کمی‌ دور و بر را گشتیم، ولی نه کسی از گاردی‌ها پیدایش شد که ظاهراً گریخته و یا در کنج خانه‌ها پنهان شده بودند، نه تفنگی چیزی گیرمان آمد.
"رضا" که به خاطر چشمان زاغش، در محل به "رضا زاغول" معروف بود، و با برادر بزرگ‌ترم علی دوست و همسن و سال بود، گفت:
- می‌گم بریم پادگان قصر فیروزه ... شاید اون جا چیزی گیرمون بیاد.
از همان جا پیاده راه افتادیم طرف "پادگان قصرفیروزه". وارد محوطه‌ی اصلی شدیم؛ ولی جلوی در چند جوان مسلح کسی را راه نمی‌دادند. وقتی رضا زاغول گفت که ما هم آمده‌ایم تا اسلحه بگیریم، یکی از آنها گفت:
- اگه خدمت سربازی رفتی، کارت پایان خدمتت رو بیار تا بهت اسلحه بدیم.
از آن‌جا هم دست خالی برگشتیم محل.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تظاهرات طرفداران قانون اساسی
چند روزی بود که عده‌ای از طرفداران رژیم شاه، به بهانه‌ی دفاع از قانون اساسی، در خیابان‌های تهران تظاهرات می‌کردند.
این حرکت‌ها خیلی انفعالی و بی اثر بود. این‌گونه تظاهرات فقط در یکی دو نقطه‌ی تهران به صورت محدود و با حفاظت کامل گارد جاویدان، برگزار می‌شد.
بعد از تظاهرات طرفداران قانون اساسی در روز چهارشنبه 4 بهمن ماه در استادیوم امجدیه (شهید شیرودی)، و روز پنج‌شنبه 5 بهمن در میدان بهارستان، تلویزیون صحنه‌هایی از حمله‌ی عده‌ای که تیپ ظاهری‌شان به آدم‌های لات و اراذل می‌خورد، نشان داد که با قمه و چاقو به آنها حمله می‌کردند. پدرم با دیدن این تصاویر گفت:
- همه‌ی اینا کار ساواک و خودِ بختیاره ... این جوری می‌خوان مردم رو بدنام کنن.

خیلی دوست داشتم حداقل برای تماشای تظاهرات آنها بروم، ولی به دلیل درگیری شدیدی که همواره بین مردم از یک سو و شاه دوست‌ها با حمایت ارتش از سوی دیگر پیش می‌آمد، پدرم اجازه‌ی رفتن به آن‌جا را نمی‌داد.
در تصاویری که شب تلویزیون از آنها با عنوان "تعداد زیادی از طرفداران قانون اساسی" پخش کرد، در جواب شعار مردم که می‌گفتند:
- این است شعار ملی ... خدا، قرآن، خمینی
آنها شعار می‌دادند:
- این است شعار ملت ... خدا، قرآن، محمد
با وجودی که تصاویری از شاه و تمثال حضرت محمد (ص) در دست‌شان بود، ولی در اصل منظورشان از محمد، همان ‌شاه بود. شعار آنها تکرار شعار حکومت پهلوی بود که به عنوان دستورالعمل جان نثاری، به چشم می‌خورد که می‌نوشتند:
"خدا، شاه، میهن"
وقتی تلویزیون تصویر زنانی را که گریه کنان و جیغ زنان فریاد می‌زدند:
- بختیار ... بختیار ... سنگرت رو نگه دار ...
مردم که برای‌شان بسیار خنده دار و مسخره بود، در جواب آنها کاریکاتورهایی از بختیار کشیدند که کنار منقل و وافور تریاک کشی نشسته و پشت مُتَکّا سنگر گرفته است و شعارهای جالبی ساختند از جمله:
- این است شعار بختیار ... منقل و وافور رو بیار
- بختیار، بختیار، منقلت رو نگه دار
با دیدن صحنه‌های گریه و شیون زنانی که برای حکومت پهلوی بر سر و سینه می‌زدند، به حال آن بدبخت‌ها تاسف خوردم که اگر انقلاب پیروز شود، اینها چیکار خواهند کرد؟
با تظاهرات شاه دوست‌ها در تهران، در و دیوار شهر از شعاری جدید که با رنگ پیستوله‌ای نوشته می‌شد، پر شد:
- هر کی شاه دوسته ... خیلی دیّوثه

امام آمد
از وقتی که بختیار اعلام کرد فرودگاه مهرآباد بسته است و اجازه نداد تا هواپیمای امام به طرف ایران پرواز کند، مردم بدجوری عصبانی شدند. هر کس هرچیزی از دهانش در می‌آمد خطاب به بختیار می‌گفت.
ارتشی‌ها، کمی عقب نشینی کرده بودند. ظاهراً از عصبانیت مردم ترسیده بودند. شعارها خیلی تند و برای گاردی‌ها وحشت آور بود. در تظاهرات و راهپیمایی‌ها، مردم دندان‌ها را بر هم می‌فشردند، و از ته حلقوم فریاد می‌زدند:
- وای به حالت بختیار ... اگر امام فردا نیاد
یکی از شعارها که خیلی از آن خوشم می‌آمد و با فریاد آن، احساس غرور بسیاری می‌کردم و خود را چریکی احساس می‌کردم که زیر کاپشنش مسلسلی پنهان کرده است، این بود:
- اگر خمینی دیر بیاد ... مسلسلا بیرون میاد
حمید و سعید امیر آقا، شب را در خانه‌ی ما مانده بودند. از اول صبح راه افتادیم به طرف میدان فوزیه. همین طور که می‌رفتیم، شیشه‌های باجه‌ی تلفن‌ها و بعضی بانک‌ها را که کمی ‌شیشه‌های‌شان سالم‌ مانده بود، با پرتاب سنگ می‌شکستیم. ارتشی‌ها در خیابان نبودند. وسط خیابان تهران‌نو، گله به گله مردم آتش روشن کرده بودند. حمید یک قوطی "ریکا" گیر آورد و از تعمیرگاهی در ایستگاه قاسم آباد، مقداری گازوئیل گرفت. چند تایی لاستیک کنار تعمیرگاه افتاده بود که به وسط خیابان بردیم و با پاشیدن گازوئیل، آنها را آتش زدیم.
کسی به کسی نبود. تک و توک ماشینی شخصی از لابه لای لاستیک‌های درحال سوختن، پیچ و تاب می‌خورد و رد می‌شد. دود سیاه و بوی غلیظ لاستیک سوخته، فضا را پر کرده بود.
روزهای بهمن ماه سال 57، باهوایی دلنشین و چه بسا گرم‌تر از روزهای قبل، سپری می‌شدند. قرار بر این بود که امام به ایران باز گردد و به تبعید 15 ساله پایان داده شود. حکومت شاه، که با رفتن او، بختیار با عنوان نخست وزیری به اداره آن مشغول بود، هرروز بهانه‌ای می‌آورد تا از ورود امام به کشور جلوگیری کند. با ممانعت دولت از بازگشت امام، خط شعارهایی که مردم در تظاهرات و راهپیمایی‌ها می‌دانند، عوض شد. شعارها، تندتر از قبل بودند و این شدت، حاکی از لبریز شدن صبر مردم در برابر اعمال حکومت پهلوی بود.
قرار آخرین برآن شده بود که روز پنج‌شنبه دوازده بهمن ماه، امام به ایران بازگردد. محاصره‌ی فرودگاه بر عصبانیت مردم افزوده بود. آن شب، دل توی دلم نبود. شور وصف ناپذیری سراسر وجودم را فرا گرفته بود. سینه‌ها و قلب‌های مردم، آماده تر و گسترده تر از باند فرودگاه، مهیای فرود هواپیمای امام بود. آن شب، وقتی روی پشت بام رفتم و همصدا با مردم فریاد زدم:
- وای به حالت بختیار، اگر امام فردا نیاد
انگار ستاره‌های آسمان صاف تهران، زیباتر و بیشتر از همیشه چشمک می‌زدند. تا نیمه‌ی شب روی پشت بام چشم به آسمان دوخته بودم.
توی رختخواب که قرار گرفتم، خوابم نمی‌برد. از این پهلو به آن پهلو می‌شدم. پیش خودم آرزوهای بزرگ را جست‌وجو می‌کردم. در رویای خواب و بیداری، احساس می‌کردم هواپیمایی وارد باند فرودگاه شد و امام درمیان ازدحام جمعیت، ازآن پیاده شد، جمعیت را شکافت وبه طرف من آمد. سراغم را می‌گرفت. نزدیک که شد، به پایش افتادم و دست و پایش را بوسیدم ...
نفهمیدم چطوری خوابم برد. فقط زمانی بیدارشدم چشمم به ساعت دیواری افتاد که نشان می‌داد هشت و نیم صبح است. قصدم این بود که ساعت شش صبح بروم طرف فرودگاه مهرآباد. همه‌ی اهل خانه حاضرشده بودند که بروند. خیلی حالم گرفته شد. خیلی سریع و با عجله لباس‌هایم را پوشیدم وصبحانه نخورده، از خانه زدم بیرون. یکّه و تنها، حتی سراغ بچه محل‌های‌مان هم نرفتم. به هر وسیله که بود، خود را به میدان فوزیه رساندم و از آن‌جا هم همراه با مردم، سوار بر وانتی فقط توانستم تا پیچ شمیران بروم. ازدحام جمعیت از آن‌جا به بعد باورنکردنی بود. همه عجله داشتند. عده‌ای می‌دویدند. قدم‌ها تند بود. چه زن و چه مرد. چه کودک و چه پیرمرد. همه سعی داشتند هرچه زودتر به جمع مستقبلین برسند. جایی را بلد نبودم، ولی می‌گفتند ماشین امام از چهارراه پهلوی می‌رود طرف بهشت زهرا. در بین راه، شخصی نان بربری تکه تکه کرده و همراه قطعات پنیر، بین مردم تقسیم می‌کرد. خیلی از این صحنه خوشم آمد. خیلی صادقانه و با حرص و ولعی جالب نان را پخش می‌کرد. گرسنگی خودش را نمایان کرد. جلو رفتم و تکه‌ای نان بربری که هنوز گرمای خود راداشت، گرفتم.

 سرانجام به چهارراه پهلوی رسیدم. از آن‌جا به بعد حتی یک قدم هم نمی‌شد برداشت. جمعیت تکان و حرکت چندانی نداشت. همه سعی داشتند برای خود جایی ثابت پیدا کنند تا بتوانند چهره‌ی امام را ببینند. جای سوزن انداختن نبود. حتی بالای درخت‌ها پر بود از آدم. درخت‌ها میوه‌ی آدم داده بودند! تیرهای چراغ برق که جوانان توانایی‌شان بهتر و بیشتر بود و به بالای آن رفته بودند، نور عشق و ایمان می‌گستراند.
دستم را به نرده‌های کنار پارک گرفتم وسعی کردم روی لبه‌ی دیوار کوتاه آن بایستم. روی نوک پنجه‌ی پا بلند شده بودم و حریص و مشتاق، آن جایی را که میان جمعیت خیابان را خالی کرده بودند تا ماشین‌ها گذر کنند، می‌پاییدم. تا آن‌جا که چشم کار می‌کرد، آدم بود و آدم. با خود گفتم: باوجود این سیل خروشان، چگونه است که سردمداران رژیم شاه به هوش نیامده و فکرمی‌کنند می‌شود جلوی ‌این جمعیت را گرفت؟
جنب وجوش جمعیت به حد اعلاء رسید. ماشینی از میان جمعیت گذشت. عده‌ای به دورش می‌دویدند.

مردم هول کردند. اما لحظه‌ای بعد معلوم شد ماشین امام نبوده. یک بار دیگر مردم به خروش درآمدند. انگار زلزله‌ای جمعیت را تکان می‌داد. درست بود. امام بود؛ امام آمد.
ماشین شورولت بلیزری که انبوهی از مردم روی آن و اطرافش را گرفته بودند، به چهارراه رسید. خیلی آرام از میان جمع می‌گذشت. همه جای ماشین حتی روی شیشه‌ی جلویش، آدم بود و نمی‌شد داخل آن را دید؛ ولی عشق حد و مرز نمی‌شناخت و همین که می‌دانست امام داخل ماشین است، برایش کافی بود؛ ولی اگر می‌دید که چه بهتر.
ماشین که به سمت جنوب خیابان پیش رفت، جمعیت هم به دنبالش روان شد. انگارامام سدّی عظیم را می‌شکست و سیل آدم به دنبال خویش راه می‌انداخت. اما من، همچنان برجای بودم و رفتن جمعیت را نظاره می‌کردم. کمی‌ که خیابان خلوت شد، نگاهی به سطح آن‌جا انداختم و با خود گفتم: چه خوب می‌شد اگر لحظه‌ی عبور ماشین، من در وسط خیابان و کنارآن بودم.
سرانجام همچون عاشقی دلشکسته، راه خانه را در پیش گرفتم و برگشتم.

سرقت بانک
اکثر شب‌ها، بعد از این‌که مراسم توی مسجد تمام می‌شد، جوان‌های محل، دسته‌ی کوچکی راه می‌انداختند و درحالی که شعارهای تند می‌دادند، به طرف پایین خیابان وصال یا سرسی‌متری راه می‌افتادند. آخرش هم قرار می‌گذاشتند که فردا صبح کجا جمع شوند.
آن شب قرار گذاشتند که ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 18 بهمن ماه، همه در فلکه‌ی ‌آشتیانی که آن‌طرف رودخانه و توی محله‌ی فرح آباد بود، جمع شوند. آن‌جا محله‌ای بود که کلاس‌شان مثلاً بالا بود و چون "کوی گارد" محل زندگی و مجتمع مسکونی نیروهای گارد جاویدان آن‌جا بود، منطقه‌ای شاه دوست حساب می‌شد.
صبح روز چهارشنبه که زود از خواب بیدار شدم، مادرم داشت سفره‌ی صبحانه را پهن می‌کرد و نان بربری داغ را برای همه قسمت می‌کرد که با تعجب پرسید:
- مدرسه‌ها که تعطیلن، صبح به این زودی کجا خبر کردن؟
همان‌طور که مقداری پنیر وسط یک تکه نان می‌مالیدم و غازی درست می‌کردم، هول هولکی چای داغ را که هنوز تلخ بود سر کشیدم و گفتم:
- با بچه‌ها قرار گذاشتیم امروز صبح بریم فرح آباد ... می‌خواییم فلکهه‌ی آشتیانی رو به هم بریزیم و حال گاردی‌ها رو بگیریم.
مادرم که جا خورده بود، گفت:
- بچه جون دست از شرّ بازی بردارین ... اون جا محله‌ی گاردی‌ها و شاه دوستاس، نزدیک اون جا بشین یه بلا ملایی سرتون می یارن.
بی خیال گفتم:
- بلا سر ما بیارن؟ کور خوندن. همچین حال‌شون رو بگیریم ... تازه یه سری شعار تند بدجور هم واسشون ساختیم.
دیگر منتظر بقیه‌ی حرف‌های مادرم نشدم. او هم می‌دانست که من گوشم به این چیزها بدهکار نیست. کفش کتانی را انداختم نوک پا و دویدم دم خانه‌ی بچه‌ها.
ساعت 8 نشده بود که همراه علی مشاعی و چند تا بچه‌ی همسن و سال خودمان، رفتیم طرف فلکه‌ی آشتیانی.
مغازه‌ها هنوز تعطیل بودند. به وسط فلکه که رسیدیم، هنوز کسی نیامده بود. چند نفری که آمده بودیم، روی صندلی‌های وسط فلکه نشستیم ولی از بزرگ‌ترها خبری نشد. بعضی از بچه‌ها گفتند که خودمان ده دوازده نفری تظاهرات راه بیندازیم، که بقیه مخالفت کردند. راست هم می‌گفتند. اگر این کار را می‌کردیم، گاردی‌ها که خانه‌های‌شان نزدیک آن‌جا بود، می‌ریختند و همه‌مان را لت و پار می‌کردند.
ساعت را که از بچه‌ها پرسیدم و فهمیدم 10 شده، به علی مشاعی گفتم که برویم دم مسجد لیلةالقدر شاید آن‌جا خبری بشود. سه چهار نفری راه افتادیم طرف فلکه‌ی اطلاعات که از آن‌جا به طرف مسجد برویم.
همین طور که با هم می‌خندیدیم و می‌رفتیم، ناگهان وسط چهارراه خیابان فرح آباد، جلوی پای‌مان، یک وانت پیکان سبز رنگ که چادری هم روی بار عقبش کشیده شده بود، ایستاد و در یک آن چهار نفر که روی سر و صورت‌شان را با کلاه و جوراب مشکی پوشانده بودند، درحالی که اسلحه در دست داشتند، ریختند پایین.
رنگم پرید. با خودم گفتم ساواکی‌ها آمدند که دستگیرمان کنند. بقیه‌ی بچه‌ها هم مثل من در جا خشک‌شان زد. مات مانده بودیم و مبهوت که چه شده؟ هر آن منتظر بودم که آنها به طرف ما تیراندازی کنند یا بیایند بگیرندمان.
مردم که دور و بر چهارراه بودند، هر کدام به طرفی گریختند. در بین وحشت و هراس مردم و از همه بیشتر، ما، آن چهار نفر دویدند طرف بانک ملی که کنار چهارراه بود.
یک ماشین لندرور سبز رنگ جلوی بانک ایستاده بود. آنها سریع راننده را پیاده کرده و سه نفر دیگر را که با کیسه‌های پر از پول از بانک خارج شده بودند تا آنها را داخل ماشین بگذارند، هول دادند و به نرده‌های بانک چسباندند، سریع بازرسی بدنی‌شان کردند و اسلحه‌های کلت را از کمرشان برداشتند. آنها را همان جا دست به دیوار نگه داشتند.
دو نفر از نقاب دارها، وارد آن‌جا شدند و در بانک را از داخل بستند. دو نفر دیگر آنها بیرون ماندند. یکی کیسه‌های پول را برداشت و کنار لندرور مراقب آن چهار نفر ایستاد. یک نفر دیگر، درحالی که اسلحه‌اش را به حالت آماده‌ی تیراندازی در دست داشت، وسط چهارراه ایستاد تا کسی حرکت نکند.
من و علی، از فرصت استفاده کردیم و دویدیم داخل حیاط خانه‌ای پایین چهارراه که درش باز بود. وقتی دیدیم خبر آن‌چنانی نشد، مثل بقیه‌ی مردم، آرام آمدیم بیرون. وقتی دیدم مردم از کنار آن مرد نقاب دار مسلح، خیلی عادی رد می‌شوند، همراه علی رفتیم طرفش. اسلحه‌ی قشنگی دستش بود. خشاب زیر آن به شکل نیم دایره بود. خوب که نزدیک شدیم، به او گفتم:
- ببخشین آقا ... اسم تفنگ‌تون چیه؟
درحالی که حواسش به اطراف بود، سرش را به سمتم برگرداند و گفت: "کلاشینکف."
تا اسم کلاشینکف را آورد، لب‌هایم به خنده باز شدند. هفته‌ی قبل توی روزنامه‌ی کیهان خوانده بودم که یکی از فرماندهان حکومت نظامی‌ گفته بود "از طرف مرز عراق و کردستان، اسلحه کلاشینکف ساخت شوروی وارد ایران می‌شود و یک قبضه آن همراه با 100 فشنگ، بین 17 تا 23 هزار تومان فروش می‌رود." اسمش برایم جالب بود. خیلی دوست داشتم خودش را ببینم. حالا یک نفر اسلحه‌ی کلاشینکف در دست، جلوی من ایستاده بود.
نزدیک‌تر شدم و خطاب به مرد گفتم:
- ببخشین آقا ...
که او با همان مهربانی و آرامش بار اول، گفت:
- چیه آقا پسر؟
- ببخشین می‌شه به تفنگ‌تون دست بزنم؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- آره بیا دست بزن.
جلو رفتم و دستم را بر بدنه‌ی سرد و سیاه کلاشینکف که دسته‌هایش محکم در دست مرد نقاب دار بود، کشیدم. چه عشقی داشت. من و کلاشینکف. اصلاً باورم نمی‌شد. علی که خواست دست بزند، مرد گفت:
- دیگه زود باشین از این‌جا دور شین.
از او که فاصله گرفتیم، هر کدام از مردم چیزی به ما می‌گفتند:
- بچه جون مگه دیوونه‌ای به اون تفنگ دست زدی؟
- یارو بهتون چی گفت؟
- یارو نزدتون؟
با این حرف جاخوردم. برگشتم و خطاب به زنی که پشت سرم بود و این حرف را زد، گفتم:
- نخیرهم. خیلی هم مهربون بود. خودتون که این‌جا بودین و دیدین.
به خیال این‌که با همان وانت پیکان سبز رنگی که وسط چهارراه ایستاده بود، فرار می‌کنند، نزدیک آن رفتیم.
دو نفر دیگر که از بانک خارج شدند، کیسه‌های پول در دستان‌شان بود. چهار نفری را که بیرون بانک، دست‌های‌شان روی نرده‌ها بود، هول دادند توی بانک و در را بستند. با تعجب دیدیم که چهار نفری دویدند به طرف فلکه‌ی اطلاعات که در پایین چهارراه بود. همه‌ی مردم و ما دویدیم دنبال‌شان. نرسیده به فلکه، یک وانت پیکان سفید رنگ که آن هم عقبش چادر کشیده شده بود، ایستاده و یک نفر پشت فرمانش بود. همه‌ی چهار نفر پریدند عقب وانت و سوار شدند ولی ماشین حرکت نکرد.
یکی از آنها که رفتارش نشان می‌داد رئیس‌شان است، دم در عقب وانت نشست و درحالی که اسلحه‌اش را به بغل دستی‌اش داد، نقاب سیاه رنگ را که فقط چشمان و دهانش از آن پیدا بود، از صورت برداشت. همه با تعجب نگاهش می‌کردند. قد بلند، موهای فرفری قرمز و ریش بلند سرخ رنگ او، یک آن در نگاهم ثبت شد. با خنده‌ای که حاکی از رضایت کامل پیروزی‌شان بود، گفت:
- ما با مردم کاری نداریم ... هر کس که هوس کنه دنبال ما بیاد، با تیر می‌زنیمش.
و با فریاد به راننده گفت که حرکت کند. ماشین که راه افتاد، مشتش را گره کرد و درحالی که آن را بالا می‌برد، فریاد زد:
- الله اکبر ... خمینی رهبر ...
ماشین که به میدان رسید، یک ماشین پژوی سفید رنگ که دو نفر سوارش بودند، افتاد دنبال‌شان که رئیس‌شان اسلحه را به طرف آنها گرفت و راننده‌ی پژو با ترس ماشین را کنار خیابان متوقف کرد.
نفهمیدم کی در بانک را باز کرد. ولی محل به هم ریخته بود. می‌گفتند آن چهار نفر که سوار لندرور بودند، عضو ساواک بودند که این روزها پول‌های بانک‌ها را جمع می‌کنند.
ساعتی که گذشت، ماشین‌های پیکان کلانتری ریختند و محل را شلوغ کردند. یکی از آنها که چند تا ستاره روی شانه‌هایش بود و بهش می‌آمد که فرمانده‌شان باشد، درحالی که با عصبانیت کنار وانت پیکان سبز رنگ برجای مانده نگاه می‌کرد، به مرد لباس شخصی‌ای که بچه‌ها می‌گفتند پلیس مخفی است، گفت:
- همین پدر سگا صبح زود به بانک میدون هفت حوض دستبرد زدن و یک میلیون تومن پول رو بردن.
با ذوق و شوق به طرف محل دویدیم و برای بچه‌ها ماجرای سرقت بانک را تعریف کردیم. شب که امیر آقا و خانواده‌اش به خانه‌مان آمدند، همه با چشمان خیره و دهان‌های باز، داستان سرقت بانک ملی فرح آباد را که من با آب و تاب تعریف می‌کردم، گوش می‌دادند.
عصر پنج‌شنبه که پدرم روزنامه‌ی کیهان خرید، خبر سرقت بانک و اتفاقاً همان حرف‌های آن مرد پلیس که نوشته بودند رئیس کلانتری تهران‌نو بوده، چاپ کرده و نوشته بود:
"ساعت 5/11 صبح دیروز چهارشنبه 18 بهمن ماه، 7 مرد مسلح در یک یورش ناگهانی به شعبه بانک ملی خیابان فرح آباد تهران‌نو 5 میلیون ریال موجودی‌ این بانک را با خود بردند."
البته در روزنامه ماجرای بانک هفت حوض را ننوشته بودند.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شاه رفت
بعد از ظهر روز سه‌شنبه 26 دی ماه، به محض این‌که رادیو خبر داد که "اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر، برای استراحت چند روزی به مسافرت خواهند رفت"، پدرم با خوشحالی فریاد زد:
- ای تُف به قبر پدرت. درست عین 28 مرداد. زود می‌ذاره در می‌ره. فقط خدا کنه این دفعه دیگه برنگرده.

من که اولش متوجه نشدم‌ ماجرا چیست، از پدرم پرسیدم:
- مگه چی شده بابا؟ خُب شاه مثل همیشه که می‌رفت مسافرت، این دفعه هم رفته.
که او با خنده گفت:
- نخیر. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست. این سفر با سفرای دیگه خیلی فرق داره. مگه نشنیدی گفت شاه واسه‌ی استراحت رفته. یعنی در رفته. یعنی فرار کرده. یعنی امام خمینی کار خودش رو کرد و شاه رو فراری داد.
بیرون که آمدم، علی مشاعی و نادر محمدی را دیدم، آنها هم خوشحال بودند. سریع رفتیم خانه‌ و ورق‌های سفید دفترهای مشق‌مان را - که فعلا به دردمان نمی‌خورد - کندیم و با دو سه تا خودکار آبی و قرمز رفتیم طرف مسجد و از آن‌جا به سمت چهارراه سی‌متری نارمک.
چراغ ماشین‌ها روشن بود. همه‌ی مردم شاد و خوشحال بودند و به همدیگر تبریک می‌گفتند. انگار که انقلاب پیروز شده است. پیرمردی که کنار خیابان به عصایش تکیه داده بود، با تعجب مردم را نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت:
- ای بابا این پدر سوخته 28 مرداد 32 هم همین جوری رفت و مردمم خوشحالی کردن، ولی چند روز بعد دوباره با سلام و صلوات برش گردوندن و باز همون آش و همون کاسه.
از حرف پیرمرد خیلی بدم آمد. نتوانستم خودم را کنترل کنم. برگشتم طرفش و گفتم:
- پدر جون، اون زمونا هر کاری که شماها کردین مال خودتون بوده، شماها نتونستین بیرونش کنین، حالا امام فراریش داده. مطمئن باش که این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست.

روی کاغذهای مشق، با خودکار شعار می‌نوشتیم و وسط خیابان جلوی ماشین‌ها را می‌گرفتیم و می‌گذاشتیم زیر تیغه‌ی برف پاک کن‌شان:
- شاه فراری شده ... بسته به گاری شده
- پسر رضا گری ... باید بره رفتگری
مردم هم از خدا خواسته، به لحظه شعر و شعار ساخته و سر زبان‌ها انداختند. یک نفر با فریاد داد می‌زد و مردم جوابش را می‌دادند:
- شاه رفته که برگرده
... خورده غلط کرده
روسری به سر کرده
... خورده غلط کرده
کارتر رو خبر کرده
... خورده غلط کرده
بعضی از ماشین‌ها هم کار جالب و قشنگی کرده بودند. دستکش‌های رنگی ظرف‌شویی را روی تیغه‌ی برف پاک کن کشیده و درحالی که آنها را به صورت عمودی درآورده بودند، روشن می‌کردند که حالت رقص و شادی می‌داد.
تا آن روز آن‌قدر شادی فراگیر یک جا ندیده بودم. همه می‌خندیدند و به هم تبریک می‌گفتند. آنهایی که وضع شان بهتر بود، شیرینی می خریدند و بین مردم پخش می‌کردند. بعضی‌ها هم عکس شاه را از روی پول‌های‌شان کنده بودند و درحالی که آن را در دست بالا می‌بردند، فریاد می‌زدند:
- شاه در رفت ... فرار کرد
جالب بود که بعضی‌ها با 500 تومانی و حتی هزار تومانی ‌این کار را کرده بودند که خیلی دلم برای آن همه پول سوخت. چه چیزها که می‌شد با آن پول‌ها خرید.
شب، همه‌ی اهل خانه، سوار بر ماشین پدرم، برای تماشای جشن و شادمانی مردم که تا نزدیکی‌های صبح ادامه داشت، به خیابان‌ها رفتیم. در میدان توپخانه و دیگر میدان‌های شهر، مردم مجسمه‌ی شاه را پایین کشیده بودند و درحالی که روی کله‌ی شاه می‌رقصیدند، فرار او را به همدیگر تبریک می‌گفتند. مجسمه‌های برُنزی شاه، سوار بر اسب و یا مغرورانه و متکبرانه ایستاده، سنگین و بسیار بزرگ، با طناب های قطوری که بر گردنش انداخته بودند، به قدرت جمعیت و گاهی با کمک ماشین، از ستون های بلند سیمانی و مرمرین وسط میدان ها به زیر کشیده می شدند.
جلوی در اصلی دانشگاه تهران، جمعیت عظیمی به شعار دادن مشغول بودند. زیباترین شعارشان این بود که:
- این بهار آزادی‌ست ... جای شهدا خالی‌ست
کله‌ی فلزی مجسمه‌ی شاه را از محوطه‌ی ورودی دانشگاه کنده و بر بالای درختی آویخته بودند. جوانی کنار آن بر شاخه نشسته بود و با سر دادن اشعار خنده دار، با چوب بر سر شاه می‌کوبید و جماعت هم با خنده و شادی، او را همراهی می‌کردند.
ارتشی ها، مبهوت و منگ، کناری ایستاده بودند و بدون این‌که قدرت و یا جرأت عملی داشته باشند، فقط تماشاچی بودند.

سخنرانی دکتر سنجابی
شب قبل که امیر آقا خانه‌مان بود، گفت که دکتر "کریم سنجابی" از مبارزین قدیمی و از همراهان و همرزمان دکتر مصدق، فردا در بیمارستان "بوعلی" نزدیک میدان فوزیه سخنرانی دارد.
امیر آقا درباره‌ی دکتر سنجابی گفت:
- سنجابی از رهبران جبهه‌ی ملی، مبارزین قدیمی و از یاران دکتر مصدقه. می‌گن امام اون رو برای نخست وزیری در نظر گرفته.
تا صبح سر از پا نمی‌شناختم. صبح زود که بیدار شدم، منتظر نماندم که امیر آقا بیاید، 1 تومان از مادرم گرفتم و سریع به فلکه‌ی چایچی رفتم تا با اتوبوس به میدان فوزیه بروم. اتوبوس جلوی بیمارستان نگه داشت. جمعیت زیادی به طرف داخل بیمارستان در حرکت بودند. اکثر مردم از همدیگر می‌پرسیدند:
- چرا سخنرانی رو توی بیمارستان گذاشتن ...
- پس وضع این بیچاره مریضا و مجروحین چی می‌شه؟
جمعیت عظیمی ‌در محوطه‌ی حیاط بیمارستان جمع شده بودند و به سخنرانی دکتر سنجابی که پشت تریبونی ‌ایستاده بود و حرف می‌زد، گوش می‌کردند. بعضی‌ها هم اعلامیه‌های مختلف گروه‌های سیاسی از جمله جبهه‌ی ملی را پخش می‌کردند. تعدادی هم پوسترهایی از امام را می‌فروختند.
بلندگوها روی درخت‌های کاج محوطه‌ی بیمارستان کار گذاشته شده بودند. یاد حرف آن مرد افتادم که وضع بیمارها چه می‌شود؟ جمعیتی که برای سخنرانی آمده بودند، با جمعیت‌هایی که در راهپیمایی‌ها می‌دیدم، کمی ‌فرق داشتند. همه‌ی زن‌ها بی‌حجاب بودند. پرستاران بیمارستان هم ظاهراً بیماران را به امان خدا رها کرده و با همان لباس بیمارستان که بلوز آستین کوتاه و دامن سفید با کلاه پرستاری بود، کنار مردم ایستاده بودند و به حرف‌های سنجابی گوش می‌دادند.
شعارها هم مثل آدم‌هایش کمی متفاوت بود. عکس‌های مصدق بیشتر از تصاویر امام در دست افراد بود. از آن اوضاع و احوال خوشم نیامد. وسط سخنرانی از بیمارستان زدم بیرون و رفتم طرف میدان فوزیه که خبری نبود و با اتوبوس برگشتم خانه.
حالا دیگر عشق می‌کردم که سیاسی شده‌ام. به تظاهرات و درگیری‌ها می‌رفتم، در سخنرانی مبارزان سیاسی شرکت می‌کردم، عکس‌های شاه را از صفحات اول کتاب‌های درسی‌ام می‌کندم و ...

تظاهرات دم مسجد
تظاهرات و راهپیمایی شده بود سرگرمی خانواده‌ها. شعار دادن در کوچه و خیابان علیه شاه و حکومتش شده بود تفریح بچه‌ها. دیگر از بازی‌های کودکانه قبل خبری نبود. دیگر ما پسرها دنبال چهارشنبه سوری، قاشق زنی، تیله بازی، هفت سنگ و دیگر بازی‌هایی که تا چند ماه پیش از آن، همه‌ی عشق‌مان بود، نبودیم. حالا دیگر کشیدن عکس‌های شاه به صورت کاریکاتور و مسخره، خریدن عکس امام و چسباندن روی چوب، درست کردن پرچم، شده بود همه‌ی فکر و ذکرمان. دیگر قرارهای قایم باشک بازی و چشم گذاشتن، شده بود قرار راهپیمایی و تظاهرات روزهای بعد.
دیگر دختربچه‌ها اگر می‌خواستند عروسک بازی کنند، با تکه‌های پارچه، چادری برای عروسک‌شان درست کرده بودند و درحالی که گوشه چادر مادرشان را می‌چسبیدند، مشت‌های کوچک‌شان را بالا می‌بردند و شعار می‌دادند. دیگر سرگرمی ‌دخترهای جوان "یه قُل دو قُل" نبود. جمع آوری لوازم پزشکی، باند زخم، پنبه، دواگلی، پارچه‌ی سفید و ... بیشتر کار آنها را تشکیل می‌داد.
بعد از ظهرها قرار روز بعد را می‌گذاشتیم و شب در مسجد، با بقیه‌ی بچه‌ها هماهنگ می‌کردیم.
بر اساس حرف‌هایی که مردم می‌زدند، فهمیدم که امروز در بازار تهران درگیری شدیدی بین گاردی‌ها و مردم روی داده که تعداد زیادی از مردم بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیده‌اند. پدرم که به خانه آمد، سریع شام را خوردیم و رفتیم خانه‌ی امیر آقا. وقتی امیر آقا و پدرم از کشتار مقابل بازار تهران حرف می‌زدند، چشمم به دهان آنها بود و سخنان‌شان را می‌خوردم. از این‌که بعد از ظهر با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم که فردا صبح جلوی مسجد جمع شویم، خوشحال شدم چون دلیل مهمی هم برای آن پیدا کرده بودیم و مطمئنا جمعیت زیادی با ما همراه می‌شدند.
شب، اصلاً خوابم نبرد. عشق می‌کردم. در خواب و بیداری، می‌دیدم که جمعیت زیادی دنبال‌مان راه افتاده‌اند و با ارتشی‌ها که جلوی‌مان را گرفته‌اند، سینه به سینه می‌شویم. تا صبح در همین افکار غرق بودم که وقتی با صدای مادرم بیدار شدم و دیدم که ساعت هشت و نیم است، حالم گرفته شد. صبحانه را که خوردم، رفتم دم خانه‌ی نادر محمدی و علی مشاعی. قرار بود ساعت 9 دم مسجد لیلةالقدر جمع شویم و خودمان بچه‌های نوجوان، تظاهراتی راه بیندازیم.
از ساعت حدود 9 صبح بچه‌ها دم مسجد جمع شدند. مردمی ‌که رد می‌شدند، می‌پرسیدند چه خبر است؟ که ما با احساس غرور می‌گفتیم:
- دیروز توی بازار تعداد زیادی از مردم رو با تیر کشتن و امروزم‌ ما می‌خواییم یه تظاهرات سنگین راه بندازیم.
ده بیست نفر شده بودیم که به توصیه‌ی نادر راه افتادیم. من می‌گفتم بمانیم تا جمعیت بیشتری بیاید، که او گفت:
- نه این طوری جمعیت نمی یاد ... باید راه بیفتیم توی خیابونا تا مردم بیان دنبالمون.
راست می‌گفت. همین طور هم شد. از مسجد که راه افتادیم تا برسیم به چهارراه بعدی، جمعیت‌مان دو برابر شد. وقتی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، خوشحال شدم. چند تایی پوستر امام که در راهپیمایی‌ها جمع کرده بودیم، دادیم دست بچه‌ها که جلوی جمعیت حرکت کنند.
دو سه چهارراه که از مسجد دور شدیم، به توصیه‌ی بچه‌ها مسیرمان را به طرف مسجد تغییر دادیم. قصدمان این بود که مرکز تجمع مان مسجد باشد.

به مسجد که رسیدیم، دیگر کنترل تظاهرات دست ما نبود. چون نزدیک نماز ظهر بود، بزرگ‌ترهای مسجد هم پیدای‌شان شد. جلوی مسجد، جمعیت عظیمی جمع شدند که شعار می‌دادند. یکی از شعارهایی که خیلی کوبنده و با شور فریاد می‌زدیم، راجع به کشتار روز قبل بازار تهران بود که می‌گفتیم:
- دیروز ... بازار ... یک هزار کشته داد ...
و با نزدیک شدن اذان ظهر می‌گفتیم:
- صلات ظهر دیروز ... هزار کشته دادیم ...
همین طور که مشغول شعار دادن بودیم، ناگهان متوجه‌ی کامیون‌های ریوی ارتشی شدیم که از طرف میدان وثوق به سمت مسجد می‌آمدند. پیشاپیش کامیون‌ها هم جیپ شهربانی بود که با بلندگو اعلام می‌کرد مردم متفرق شوند.
بچه‌ها که با دیدن ارتشی‌ها تازه سر ذوق آمده بودند، روی‌شان را به آن سمت برگرداندند و شروع کردند به شعار دادن. فریاد "مرگ بر شاه" در کوچه و خیابان طنین انداز شده بود که با نزدیک‌تر شدن گاردی‌ها و شلیک اولین تیر هوایی، بچه‌ها وسط خیابان را خالی کردند و در کوچه پس کوچه‌ها پناه گرفتند.
کامیون‌ها که از جلوی ما رد شدند، ما که در بن بستی در کوچه‌ی پشت مسجد قایم شده بودیم، جلو آمدیم و درحالی که از پشت دیوار مدرسه‌ی "آیندگان" در فاصله‌ی چهل - پنجاه متری ارتشی‌ها، آنها را می‌پاییدیم، ناگهان مرد جوانی از کنار ما فریاد زد:
- برادر ارتشی ... چرا برادر کُشی؟
و ما هم شروع کردیم به سر دادن این شعار، که یکی از گاردی‌ها گلوله‌ای به طرف کوچه شلیک کرد. وقتی مطمئن شدیم گلوله به کسی نخورده است، دوباره سرمان را از کوچه بیرون آوردیم و باز شلیک گلوله بود که ما را به پشت دیوار راند. این بار همان مرد جوان دست‌هایش را دور دهانش لوله کرد که صدایش مثل بلندگو شد و داد زد:
- برادر ارتشی ... چقدر تو جاکشی ...
و به دنبال آن رگبار گلوله بود که هوایی و زمینی شلیک شد. ما که جای‌مان امن بود و خیال‌مان راحت از این‌که تیرها به کسی اصابت نخواهد کرد، همان جا ماندیم و شروع کردیم به شعار دادن.
یکی از گاردی‌ها که پررویی ما را دید، چند قدمی به طرف ما دوید، روی زمین زانو زد و خواست شلیک کند که اسلحه‌اش گیر کرد. صدای خنده ما بود که او را بدجوری ضایع کرد. ظاهراً گلنگدن اسلحه‌اش گیر کرد و هرچه زور زد نتوانست آن را به عقب بکشد که اسلحه را مسلح کند و به طرف ما تیر بزند. بچه‌ها با صدای بلند "شیشکی" می‌بستند و هر کس تکه‌ای به او می‌پراند:
- مالیدی بابا ... بیام برات درستش کنم ... بده ممد دماغ برات درستش کنه ... ریدی داداش ...
که او هم درحالی که با اسلحه‌اش ور می‌رفت، شروع کرد به فحاشی.
جلوی مسجد را ارتشی‌ها پر کرده بودند و نمی‌شد به آن‌طرف رفت. هیچ‌کس در خیابان‌ها به چشم نمی‌خورد. حال و روز ارتشی‌ها با روزهای قبل خیلی فرق می‌کرد. انگار وحشی‌تر شده بودند. فقط کافی بود کسی را چه زن و چه مرد، در خیابان ببینند تا به سمتش شلیک کنند.
درحالی که گاردی‌ها حواس‌شان به طرف ما نبود، دولا دولا که مثلاً متوجه‌مان نشوند، از عرض خیابان ‌رد شدیم و از کوچه‌ی 8 متری وصال رفتیم پایین. سر چهارراه اول که رسیدیم، نگاه‌مان افتاد به کامیون ارتشی‌ای که با سرعت از طرف میدان وثوق به طرف خیابان وصال می‌رفت. ظاهراً بدجوری هراس داشتند، چون راننده چنان پا را بر پدال گاز فشرد و با سرعت خیلی زیاد چهارراه را رد کرد که در سرعت گیر خیابان، یکی از ارتشی‌ها که عقب کامیون نشسته بود، به هوا بلند شد و شانس آورد که به داخل ماشین پرت شد. او که رد شد، ما دوباره رفتیم به طرف خیابان وصال. شلیک گلوله در خیابان وصال زیاد شده بود. هر کس چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت:
- می‌گن ریختن توی مسجد.
یکی دیگر می‌گفت:
- فکر کنم چند تایی رو کشته باشن.
و دیگری می‌گفت:
- مثل این‌که کسی گزارش رد کرده ... چون تا حالا سابقه نداشت گاردی‌ها این جوری بیان توی کوچه و خیابون.
راست می‌گفت. بجز یک بار که یکی دو ماه پیش اتفاق افتاد و بچه‌های محله‌ی "نون بربری" در خیابان بسطامی چند تا لاستیک ماشین آتش زدند که باعث شد چند ماشین شهربانی به همراه کامیون بزرگ سبز رنگ آب‌پاش بیایند که چندنایی تیر شلیک کردند و پس از این‌که آتش‌ها را خاموش کردند و مقداری هم آب جوش به طرف بچه‌ها پاشیدند، راه‌شان را کشیدند و رفتند. کامیون‌ آب پاش که قیافه‌اش مثل زره پوش بود، لوله‌هایی روی سقف داشت که از داخل کنترل می‌شد و آب داغ را به جهت‌های مختلف می‌پاشید. تمام شیشه‌های آن با توری فلزی محکم پوشانده شده بود و داخل آن هم چند نیروی مسلح نشسته بودند که همین باعث می‌شد نتوان به آن نزدیک شد و یا با سنگ یا چیزی به آن آسیب رساند.
فقط صدای گلوله می‌آمد ولی خیابان خلوت بود. ما هم انداختیم و رفتیم به طرف خیابان وصال. هیچ ماشینی در خیابان‌ها رفت و آمد نمی‌کرد و فقط صدای شعار دادن مردم و تیراندازی به گوش می‌رسید. حواس‌مان را جمع کرده بودیم که اگر صدای کامیون آمد، بشنویم. همین طور که داشتیم به طرف وصال می‌رفتیم، ناگهان در پشت سرمان متوجه یک جیپ ارتشی شدیم که ظاهراً راننده، ماشین را خلاص کرده بود و در سرازیری خیابان بی صدا جلو می‌آمد. تا متوجه‌ی آن شدیم، خواستیم به طرف خیابان وصال بدویم که یک کامیون ارتشی از جلوی‌مان رد شد. هیچ راهی نداشتیم. سریع به طرف جیپ برگشتیم و درحالی که می‌دویدیم، از جلوی آن رد شدیم و به داخل کوچه‌ی بن بست داخل 8 متری وصال رفتیم. سرنشینان جیپ که سه - چهار نفر بودند، مردد ماندند که چه کنند. چون چند تایی از بچه‌ها هم در سر چهارراه ابوریحان جمع شده بودند. ما که توانسته بودیم از مقابل‌شان رد شویم، داخل کوچه‌ی بن بست که شدیم، همه‌ی درها را بسته دیدیم. زنی که چادر گل دار سفید روی سرش انداخته بود، جلوی در خانه‌شان ایستاده بود و وحشت زده به صدای تیراندازی گوش می‌کرد. همین که چشم‌مان به لای در که باز بود افتاد، سه - چهار نفری از کنار زن، چپیدیم داخل خانه که زن هراسان آمد تو و با داد و فریاد پرسید که این‌جا چکار می‌کنیم.
ظاهراً زن با انقلاب و این حرکت‌ها مخالف بود؛ چون شروع کرد به داد و فریاد و فحش دادن که:
- کثافتای پدرسوخته ... از این‌جا برین بیرون بینم ... الان می‌رم گاردی‌ها رو صدا می‌کنم ...
و رفت داخل راهرو که از در خارج شود.
ما که حالا توی حیاط کوچک خانه ایستاده بودیم، با صدای بلندگوی جیپ ارتشی که می‌گفت خودمان را تسلیم کنیم، نگاه‌مان برگشت به سمت کوچه. از بالای دیوار، آنتن بلند بی‌سیم ارتشی‌ها که پشت خانه بودند، نمایان بود. بدجوری ترسیده بودیم. ارتشی‌ها که دم خانه بودند و زن هم که با ما مخالف بود و می‌خواست هرطوری شده ما را بیرون کند و حتی داشت می‌رفت که ارتشی‌ها را خبر کند. ما بچه‌ها که سن و سال‌مان کم‌تر بود، شروع کردیم به التماس که این کار را نکند و فقط چند دقیقه‌ای تحمل کند. او که از عصبانیت چهره‌اش سرخ شده بود، با الفاظی رکیک داد زد:
- نخیر ... همین الان برین گم شین بیرون ... وگرنه خودم ...
هنوز حرفش تمام نشده بود و دستش به قفل در بود، جوانی که سن و سالش از بقیه بیشتر بود، رفت جلو و درحالی که خود را بین در و زن قرار داد، با فریاد گفت:
- کثافت سلیطه ... اگه جرأت داری در رو واز کن ... خودم با مشت می‌زنم توی اون صورتت تا یادت بمونه. عین آدم بهت گفتیم چند دیقه صبر کن الان اون پدرسگا می‌رن و خودمون می‌ریم بیرون.
با حرف او داد و فریاد جوان، زن چادرش را که از سرش افتاده بود، روی سر کشید و درحالی که زیر لب غُرّ می‌زد، سرش را انداخت پایین و رفت داخل اتاق. ما هم که توی راهرو بودیم، روی پله‌ها نشستیم. چند دقیقه‌ای که گذشت، یکی از بچه‌ها از داخل حیاط صدای‌مان کرد. وقتی رفتیم، متوجه شدیم آنتن بی‌سیم دارد تکان می‌خورد. خیلی ترسیدیم که بیایند داخل کوچه، ولی جوانی که جلوی زن را گرفته بود، گفت:
- نه ... اونا داخل کوچه نمی یان. می‌ترسن بیان وگرنه تا الان می‌اومدن و همه‌مون رو می‌گرفتن. آنتن بی‌سیم هم داره می‌ره به طرف پایین. مثل این‌که دارن شرّشون رو کم می‌کنن.
آنتن بی‌سیم به یک‌باره با سرعت از نگاه‌مان گذشت و به طرف پایین رفت. جوان سریع پرید بیرون و از داخل کوچه نگاهی به بیرون انداخت، برگشت دم در و گفت:
- بچه‌ها بدوین بیرون ... رفتن.

ما که خواستیم از خانه خارج شویم، نگاه‌مان افتاد به زن که آرام کنار در تکیه داده بود. خواستم از او تشکر کنم. مانده بودم چه بگویم. تشکر کنم یا فحشش بدهم که از ترس داشت ما را تحویل می‌داد. جوان که خواست برود، برگشت و رو به زن گفت:
- دستت درد نکنه آبجی ... ببخشین بی ادبی کردم.
که من هم سریع گفتم:
- دستتون درد نکنه.
و پریدم توی کوچه.
یکی دو ساعتی ارتشی‌ها توی خیابان‌ها چرخ می‌زدند و با دیدن هر جنبنده، گلوله‌ای شلیک می‌کردند؛ ولی به لطف خدا وقتی آنها رفتند، دوباره که دم مسجد جمع شدیم و از مردم پرس و جو کردیم، فهمیدیم که حتی کسی مجروح هم نشده است.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نخست وزیری بختیار
روز شنبه 9 دی ماه، وقتی اعلام شد شاه که این روزها راه به راه نخست وزیر عوض می‌کند، "شاهپور بختیار" را که ظاهراً از اعضای "جبهه‌ی ملی ‌ایران" بوده، به عنوان نخست وزیر معرفی کرده است، حال و هوای شهر یک مقداری تغییر کرد ولی نه به آن صورت که شاه انتظار داشت.

شاید انتخاب یک نفر از افرادی که در بین بخشی از مخالفین سابقه‌ی مثلاً مبارزاتی و مخالفت با شاه را داشت، به عنوان نخست وزیر، برای اعضای جبهه‌ی ملی خوش آیند بود و مثلاً نشان از این داشت که شاه مجبور به گردن نهادن به قانون شده است، ولی برای ملت، بین بختیار، آموزگار یا ازهاری، هیچ تفاوتی نبود.
جبهه‌ی ملی که از قدیم شعارشان این بود که "شاه حکومت بکند نه سلطنت"، از انتخاب بختیار استقبال کردند و آن را "راه حل صلح آمیزی برای جلوگیری از خون ریزی" تلقی کردند.
شب که برای شام به خانه‌ی امیر آقا رفتیم، تا آن‌جا که جا داشت از بختیار و سوابق مبارزاتی‌اش تعریف کرد. تحلیل امیر آقا هم درست همان تحلیلی بود که جبهه‌ی ملی ارائه می‌داد که: "یک حکومت ملی می‌تواند مملکت را از رفتن به طرف جنگ داخلی نجات دهد." پدرم ولی هر چه امیر آقا می‌گفت، نمی‌پذیرفت و معتقد بود که بختیار هم مثل بقیه‌ی نخست وزیرها، مزدور و گوش به فرمان ‌شاه است و آمده که او را نجات دهد.
اتفاقاً استقبال مردم از نخست وزیری بختیار، بسیار جالب بود. درست از اولین لحظاتی که نام او به عنوان نخست وزیر حکومت پهلوی اعلام شد، مردم در کوچه و خیابان شعارهای جالبی ساختند. شبانه دیوارهای شهر هم پر شد از اشعار و شعارها در مخالفت با بختیار:
- ما می‌گیم خر نمی‌خوایم، پالون خر عوض می‌شه
ما می‌گیم شاه نمی‌خوایم، نخست وزیر عوض می‌شه
نه شاه می‌خوایم نه شاهپور
لعنت به هر دو مزدور
و یا با اشاره به کمبود نفت ولی گرمای هوا در زمستان آن سال، می‌گفتند:
- به کوری چشم شاه، زمستونم بهاره ... سگ جدید دربار، شاهپور بختیاره
بختیار که به قول پدرم معروف به اعتیاد شدید به تریاک بود، حرف‌های جالبی زد که مورد استفاده‌ی مردم قرار گرفت تا اشعار بیشتری درباره‌ی او بسازند. وقتی او در نطقش در مجلس، خود را "مرغ طوفان" و "موج دریا" معرفی کرد، مردم در جواب او شعار دادند:
- نه مرغ طوفانی، نه موج دریایی
تو گرگ خون خواری
مرگ بر بختیار، نوکر بی اختیار

شکنجه‌گاه سرهنگ زیبایی
آن طورکه مردم می‌گفتند، پیرزن‌ و پیرمردی‌ مسیحی‌ که‌ روبه‌روی‌ حیاط‌ آن‌ خانه‌ زندگی‌ می‌کردند، بر حسب ‌اتفاق‌ می‌بینند که‌ یک‌ ماشین‌ به‌ داخل‌ حیاط‌ خانه‌ وارد شده‌ و چند مرد، دختری‌ را که‌ چشمانش‌ را بسته‌ بودند، به‌ زور به‌ داخل‌ زیرزمین‌ آن‌جا می‌برند. پیرمرد سراسیمه‌ ‌به‌ خیابان‌ تخت‌ جمشید (طالقانی‌) می‌رود و خطاب‌ به‌ جوانانی ‌که‌ تظاهرات‌ می‌کردند و مرگ‌ بر شاه‌ می‌گفتند، می‌گوید‌:
- اگه‌ خیلی‌ مردین،‌ بیایین سراغ‌ این‌ بی‌شرفا که‌ دخترمردم‌ رو دزدیدن.
کسی‌ نمی‌دانست‌ با چه‌ صحنه‌ای ‌روبه‌رو خواهد شد. فکر می‌کردند فقط‌ سه‌ نفر اراذل و ‌اوباش‌ که‌ دختری‌ را به‌ زور دزدیده‌اند، در خانه‌ هستند.
به محض این‌که چند نفری‌ از دیوار رفتند بالا، ساواکی‌ها از زیرزمینی‌ که‌ به‌ ساختمان‌ پشتی‌ راه‌ داشت،‌ فرار کردند. تازه‌ مردم‌ فهمیدند که‌ این‌جا یکی از خانه‌های امن‌ ساواک است‌ که‌ زیرزمین‌ آن‌ شکنجه‌گاه‌ نیروهای‌ مبارز بود.
بعدها در جایی، درباره‌ی چگونگی کشف شکنجه‌گاه سرهنگ زیبایی، این‌گونه خواندم:
"ساعت 10 صبح روز چهارشنبه 5/10/1357 در تقاطع خیابان ثریا و ملک الشعرا بهار، مقابل اداره اصناف، جمعیت تظاهر کننده به یک اتومبیل مرسدس بنز مشکوک می‌شوند و پس از مشاهده بی‌سیم آن، هنگامی که می خواهند داخل آن را بازرسی کنند، سرنشین اتومبیل مسلسلی از زیر صندلی بیرون کشیده و به سوی مردم تیراندازی می‌کند و یک زن چادری و دو جوان را به خاک و خون می‌کشد و خود با سرعت فرار می‌کند و در خیابان تخت جمشید سوار یک آمبولانس ارتشی درحال حرکت شده و می‌گریزد. هنگام فرار دفترچه و قباله‌ای از جیبش بیرون می‌افتد که مردم بلافاصله آن را برمی‌دارند و می‌بینند روی آن نوشته:
سرهنگ علی زیبایی - آدرس - خیابان بهار بالاتراز تخت جمشید - کوچه مهتاب - شماره 4
بلافاصله جمعیت برای دستگیری او، به سوی خانه هجوم می‌برند اما متاسفانه او را نمی یابند اما خانه مجللش را با تمام وسایل لوکس آن به آتش کامل می‌کشند. مردم قالی‌های او را با کارد تکه تکه می‌کنند و لوسترهای و چینی آلات و ظروف قیمتی را به کلی خرد می‌کنند علاوه بر آن سه قبضه اسلحه کمری و یک دستگاه بی‌سیم و مقداری زیادی لوازم مخابراتی و کتب و اعلامیه‌های جعلی توسط مردم مصادره می‌گردد.
اتومبیل مرسدس بنز این جانی سابقه دار در همان خیابان ثریا به آتش کشیده می‌شود و اتومبیل دیگرش در منزل خیابان بهار. سرهنگ بازنشسته علی زیبایی از شکنجه‌گران معروف و قدیمی ساواک می‌باشند که همراه "سیاحتگر" از زمان حزب توده مأمور بازجویی و شکنجه بوده است.
مردمی که در آتش سوزی خانه این مزدور شرکت داشتند، می‌گفتند اشیاء این منزل از پول خون جوانان وطن تهیه شده و حرام است و به این دلیل کسی چیزی را با خود نمی‌برد. "
شکنجه‌گاه سرهنگ "علی زیبایی"، در خیابان‌ بهار بالاتر از خیابان تخت جمشید (طالقانی)، دو ساختمان در مجاورت هم بود که از زیرزمین به واسطه‌ی تونلی تنگ و تاریک با هم ارتباط داشتند. باهجوم مردم، ساواکی‌ها فرار کردند ولی آثار شکنجه برجای ماند. خیلی دوست داشتم آن‌جا را ببینم.

یکی از روزها همراه پدرم به آن‌جا رفتیم. خانه‌ی اولی که در خیابان بهار بود، چنان مسئله‌ای نداشت و ظاهراً محل کار و منزل شخصی سرهنگ زیبایی بود. اما وقتی وارد خانه‌ی اصلی که در کوچه‌ی پشتی بود شدیم، وحشت سراسر وجودم را گرفت. اسباب و وسایل شکنجه به وفور به چشم می‌خورد. ناخن‌های کشیده شده در گوشه و کنار پخش بودند. موهای کنده شده، خون فردی بر در و دیوار، همه و همه حکایت از وحشیانه بودن اعمال ساواکی‌ها داشت. یک قطعه از پای انسانی را میان خاک و خُل‌ها پیدا کردم که هنوز گوشش تازه بود. وارد زیرزمین که شدیم، راهرو خیلی تاریک و تنگ بود. اما مردم با روشن کردن کاغذ و مقوا، پیش می‌رفتند. داخل راهرو، اتاق‌های کوچکی در سمت چپ بود که هرکدام برای خود لوازمی ‌خاص داشتند. داخل یکی از اتاق‌ها وانی بود که می‌گفتند در آن اسید می‌ریختند و زندانی‌ها را داخل آن خوابانده و نابود می‌کردند. داخل اتاق دیگر، تختخواب دوطبقه‌ای بود که مثل شوفاژ لوله کشی شده بود و هنگامی ‌که داغ می‌شده، زندانی را لخت روی آن می‌خواباندند، همان‌گونه که درباره‌ی "مهدی رضایی" از کشته‌های مجاهدین معروف بود که در دادگاه گفته بود: "مرا روی اجاق خواباندند و پشتم را سوزاندند."
سوراخی روی دیوار یکی از اتاق‌ها بود که خیلی حساس شدم. جلو که رفتم، ازپشت آن متوجه شدم انگشت را که داخل آن می‌کردند، گیوتین کوچکی آن را قطع می‌کرده. در تاریکی و سیاهی اتاق‌ها، همچنان فریاد مظلومانه آنان که در تنهایی شکنجه شده و کشته شده بودند، در گوشم می‌پیچید. گریه‌ام گرفت. دیوانه شدم. مگر ممکن بود انسان به قدری پست باشد که برای به حرف آوردن طرف مقابل خود، این‌گونه وحشی شود؟
صندلی‌ای در یکی از اتاق‌ها بود که شکل خاصی داشت. می‌گفتند "آپولو" است. به گونه‌ای بود که مثل آرایشگاه‌های زنانه، کلاهی فلزی بر سر کسی که آن‌جا می‌نشست، قرار می‌گرفت و شکنجه‌اش می‌دادند. با دیدن هر کدام از آنها، وحشتم و نفرتم از رژیم شاه بیشتر شد. تنها خدا می‌دانست چند نفر از جوانان این مرز و بوم، در آن شکنجه‌گاه زیر سخت‌ترین فشارها، جان به جان آفرین تسلیم کرده‌اند. با خود گفتم:
- خدا را شکرکه من یکی با این‌که کار چندانی نکرده‌ام، ولی کارم به این‌جاها کشیده نشد وگرنه حتماً همان اول با دیدن اینها حرف می‌زدم!
همه‌ی در و دیوار زیرزمین که محل اصلی شکنجه‌گاه بود، تاریک و سیاه شده بودند و همین به وحشت‌ناکی آن‌جا شدت می‌داد. البته ما که با چشم باز داخل آن‌جا شدیم و در کمال امنیت، آن‌گونه ترسیدیم، پس وای بر آن دخترها و پسرهایی که با چشم بسته و میان ده‌ها شکنجه‌گر، به آن‌جا برده می‌شدند و می‌شدند موش آزمایشگاهی شکنجه‌گرهای قرون وسطایی ساواک.
عجب‌ جای‌ وحشت‌ناکی‌ بود. محکم‌ دست‌ پدرم‌ را گرفته‌ بودم‌ تا در تاریکی‌ راهرو گم‌ نشوم‌. هیچ‌ چراغی ‌روشن‌ نبود. ظاهراً مردم‌ ساختمان‌ را که‌ داغان‌ کرده‌ بودند، سیم‌کشی‌ هم‌ خراب‌ شده‌ بود. یک‌ کارتن‌ مقوایی ‌وسط‌ راهرو آتش‌ زده‌ بودند، و بعضی‌ها هم‌ تکه‌ای‌ از آن ‌را مثل‌ مشعل‌ در دست‌ داشتند. بوی‌ دود، چشمان‌ همه ‌را می‌سوزاند.
وقتی‌ فکر کردم ‌که‌ تا چند روز قبل‌ در همین‌ جا، ساواکی‌ها چه‌ بلایی‌ سر مردم‌ می‌آوردند، تنم‌ لرزید. خدا می‌داند ساواک‌ شاه‌، چند تا از این‌ خانه‌ها در سطح‌ کشور داشت‌.
چند روز بعد، روزنامه‌ی کیهان درباره‌ی کشف خانه‌ی سرهنگ زیبایی نوشت:
"شکنجه‌گاه مخفی ساواک در تهران کشف شد
خانه یک سرهنگ ساواک در جریان زد و خوردهای خیابانی تهران به آتش کشیده شد و هنگامی که مردم به داخل خانه رفتند، موفق به کشف یک تونل زیرزمینی شدند که در آن، سلول‌های متعدد و وسایل شکنجه و مقداری استخوان‌های پوسیده انسان دیده می‌شد.
این خانه که مردم به آن "خانه وحشت" نام داده‌اند، در خیابان بهار، خیابان "جهان" قرار داشت.
این خانه مدتی نیز در اختیار اداره‌ای از ساواک بود که بسیاری (از دستگیر شدگان) در آن‌جا بازجویی شده‌اند.
شاهدان عینی به خبرنگار کیهان گفتند: هنگامی که وارد خانه شدیم، ابتدا فکر می‌کردیم که یک محل مسکونی است، ولی با کمال تعجب متوجه شدیم که این خانه به یک شکنجه‌گاه بیشتر شبیه است. به اتفاق عده‌ای از مردم که به داخل خانه هجوم آورده بودند، شروع به بازرسی این محل کردیم و به یک زیرزمین که توسط تونل بزرگی به خانه دیگری در فاصله تقریبی 150 متر راه داشت، رسیدیم. در این تونل انواع وسایل شکنجه دیده می‌شد. بعضی از این وسایل شکنجه هنوز خون آلود بود و معلوم بود که به تازگی مورد استفاده قرارگرفته است. در گوشه‌ دیگر این تونل، مقدار زیادی لباس‌های زیر زنانه و مردانه که مملو از خون بود، روی هم انباشته شده بود و چند تکه از استخوان‌های قسمت مختلف بدن دیده می‌شد.
در این تونل، سلول‌های کوچکی دیده می‌شد که متهمان فقط می‌توانسته‌اند در آن بایستند. تونل آن‌قدر تاریک بود که نور چراغ قوه‌های قوی نمی‌توانست آن را روشن کند. از تصویر پوسترهای ناخن‌های لاک زده زنان و دخترانی که شکنجه شده بودند، به دیوار اتاق‌ها نصب شده بود و تصویرهای دیگری هم بود که چند نفر را درحال شکنجه شدن نشان می‌داد. این تصاویر ظاهراً برای شکنجه روانی به کار می‌رفته است.
هجوم بی سابقه مردم برای تماشای این شکنجه‌گاه، باعث شد تا مأموران فرمانداری نظامی بعد از تیراندازی و متفرق کردن مردم، ماشین آلات را از آن محل خارج و به نقطه نامعلومی منتقل کردند.
سرهنگ زیبایی که صاحب این خانه است، هنگام آتش زدن خانه فرار کرد."

عکس امام در ماه
در روزهای پرشوری که امام خمینی برای مردم احترام عجیبی داشت، گاهی مسائلی طرح می‌شد که با احساسات مذهبی مردم شدیداً بازی می‌کرد.
یکی از آنها، دیده شدن عکس امام خمینی در ماه بود. جمعه 24 دی ماه، یکی از شب‌های زمستانی بود که دم مسجد دیدم همه نگاه‌های‌شان رو به آسمان است و هر کس سعی می‌کند به زور چیزی را به دیگری نشان دهد. جلوتر که رفتم و پی گیر ماجرا شدم، بچه‌ها با دست ماه را که قرص کامل بود، نشان دادند و گفتند که عکس امام خمینی در ماه افتاده است.
پیرمردها که سوی چشم‌شان تا چند متر جلوی پای‌شان را نمی‌دید، فقط با شنیدن این حرف مدام صلوات می‌فرستادند و به دیگران نشان می‌دادند که عکس امام چگونه در ماه دیده می‌شود. من هم سعی کردم هر طوری هست آن عکس را که هر کس به سلیقه‌ی خودش به تصویری مجزا از امام تفسیر می‌کرد، ببینم. سرم را این ور و آن ور کج کردم، نتوانستم ببینم. آن‌که سعی می‌کرد امام را به من نشان بدهد، مدام می‌پرسید:
- نتونستی امام رو ببینی؟
دفعه‌ی آخر طوری ‌این حرف را زد که احساس کردم گناه نابخشودنی‌ای مرتکب شده‌ام، برای همین کمی چشمانم را ریز کردم و با ذوق گفتم:
- آره دیدمش ... الله اکبر خمینی رهبر ... چقدر قشنگ پیداس ...
این حرف‌ها که از دهانم درآمد، جوان که به هدفش رسیده بود کلی ذوق کرد و رفت تا برای دیگری امام را در ماه نشان بدهد. یکی از بچه‌های مسجد به من نزدیک شد و خواست که امام را به او هم نشان بدهم. من هم مثل همان جوان، کمی‌ کله‌اش را این ور و آن ور کردم و او هم شاید مثل خود من، با بَه بَه و چَه چَه اظهار کرد که عکس امام را در ماه به خوبی می‌بیند. این دور همچنان ادامه داشت و هر کس برای دیگری ‌این منبر را می‌رفت.
نماز که تمام شد، سریع دویدم طرف خانه. اتفاقاً امیر آقا و خانواده‌اش هم در خانه‌ی ما بودند. تا قضیه را برای پدرم گفتم، همان‌طور که داشت به سیگارش پک محکمی می‌زد، لبانش را کج کرد تا دود سیگار در صورت من رها نشود، گفت:
- آخه بچه جون این چه حرفیه؟ دو سه شبه یه عده این بساط رو راه انداختن ... امام کجا؟ ماه کجا؟
از این حرف پدرم خیلی جا خوردم. اصلاً توقع نداشتم پدرم به امام اهانت کند. با ناراحتی گفتم:
- یعنی شما می‌گین امام دروغه؟
بابام گفت:
- نخیر من نمی‌گم امام دروغه ... من می‌گم این بازی‌ها دروغه. عکس امام چه جوری می‌ره توی ماه؟ من از بچگیم که به ماه نگاه می‌کردم، همین شکلی بوده ...
به مادرم هم که گفتم او هم معتقد بود که اینها همه بازی‌ای است تا مردم را مسخره کنند.
اتفاقاً چند روز بعد، همراه حمید و سعید امیر آقا سر سی‌متری ایستاده بودیم که زنی سن و سال دار، با چادری گل منگلی آمد کنار ما و به حالت خاصی گفت:
- آقا پسرا ... شنیدین امام خمینی برای ‌این‌که ثابت کنه نایب امام زمانه، گفته همه تون قرآن رو باز کنین، یک تار موی امام زمان اون جاست ...
خیلی جا خوردم. هم از حالت زن، هم از حرف عجیب او. سریع رفتیم به مسجد لیلةالقدر. دویدیم دم محراب و از کتابخانه کنار محراب، هر کدام یک قرآن برداشتیم. خادم مسجد که شور و هیجان ما را دید، خندید و گفت:
- چیه نکنه شما هم اومدین دنبال موی امام زمان؟
خیلی تعجب کردم. اتفاقاً تا باز کردم لای قرآن من یک تار موی کوچک بود. سعید و حمید هم چند صفحه‌ای گشتند که تار مو را پیدا کردند. خادم مسجد با همان خنده و حالت تمسخر گفت:
- اگه قرار بود لای هر صفحه‌ی قرآن یه تار موی امام زمان باشه که دیگه مویی برای‌ ایشون نمی‌موند ...
و پس از این‌که قهقهه زد، گفت:
- مسخره‌تون کردن بچه‌ها ... قرآنای خونه‌ی خودتونم ببینین، همین موها هست.
من پرسیدم:
- پس اینا چیه؟
گفت:
- چیه؟ خُب معلومه ... هرکی قرآن می‌خونه، خواه ناخواه یه تار موهاش می‌ریزه توی قرآن. اونا هم فهمیدن و این جوری همه رو دست انداختن.
فکر کردیم دیدیم راست می‌گوید. سرمان را که بالای قرآن تکان دادیم، به سادگی چند تار مو از سرمان افتاد لای قرآن.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حماسه‌ی لویزان
روز سه‌شنبه 21 آذرماه، خبری بین مردم پخش شد مبنی بر این‌که:
روز گذشته که عاشورا بود، قرار بوده گارد جاویدان کودتا کند و با همکاری تعداد زیادی از افسران و مستشاران آمریکایی که در پادگان لویزان جمع شده بودند، همه‌ی مردم را قتل عام کنند؛ ولی درست هنگامی که آمریکایی‌ها و افسران گارد جاویدان مشغول شادمانی و مشروب خواری برای آماده شدن کشتار مردم در ظهر عاشورا بودند، چند تا سرباز، با اسلحه وارد سالن غذاخوری آنها شدند و با فریاد "الله اکبر ... خمینی رهبر" همه را به گلوله بستند و در نهایت خودشان نیز به دست گاردی‌ها به شهادت رسیدند.

هر روز که می‌گذشت، اخبار بیشتری از این حادثه که ظاهرا طرح کودتای رژیم شاه را خنثی کرده بود، به گوش می‌رسید.

شاه و خواب امام رضا (ع)
"علی درزی" شوهر مادر بزرگم، زیاد با انقلاب خوب نبود. وقتی که جوانان محل در خیابان وصال تظاهرات راه می‌انداختند، علی آقا از داخل مغازه‌ی حلبی سازی‌اش بیرون می‌آمد و درحالی که قیچی آهن بُری در دستان سیاهش بود، با آن چهره‌ی خسته و زحمتکشش، رو به جوان‌ها با خود می‌گفت:
- اینا خَرَن ... مگه می‌تونن ‌شاه رو تکون بدن ... کور خوندن ... بایس بزنن همه‌شون رو لَت و پار کنن ...
و هر موقع ما را می‌دید، چشم غُرّه می‌رفت و از این‌که در تظاهرات شرکت می‌کردیم، اظهار ناراحتی می‌کرد.
یک روز صبح، علی آقا که آمد کرکره‌ی مغازه‌اش را بالا بدهد، ناگهان چشمش به شعار "مرگ بر شاه" افتاد که با رنگ اسپری بر روی کرکره‌ نوشته بودند. واویلایی شد. علی آقا عصبانی، رفت سر چهارراه و با صدای بلند داد زد:
- من پدرتون رو درمیارم ... پدر سَگا ... می‌دم بریزن توی خونه‌تون .... غلط می‌کنین روی درِ مغازه‌ی من از این چرت و پرتا می‌نویسین ... من که می‌دونم کار کدوم تخمه سگتونه ...
رفت و با نفت افتاد به جان شعار که نتوانست پاکش کند. سرانجام یک قوطی رنگ از مغازه‌ی رنگ فروشی جعفری که کنارش بود، خرید و به هر زحمتی بود مرگ بر شاه را پاک کرد.
از آن روز به بعد علی آقا شد یک تکه آتش. اصلاً نمی‌شد جلویش علیه شاه حرف زد.
هر چه انقلاب و اعتراضات مردم شدت بیشتری می‌گرفت، حکومت شاه درمانده تر از قبل، به هر چیزی آویزان می‌شد تا از شدت فشار و اعتراضات مردم کم کند.
روز پنج‌شنبه 30 آذر ماه، در بین مردم شایعه‌ای پخش شد که نقل کنندگان آن بیشتر طرفداران‌شاه بودند. شب که رفته بودیم خانه‌ی عزیز (مادر بزرگم)، علی آقا همان‌طور که چایی ریخته شده در نعلبکی را هورت می‌کشید، نگاه معنا داری کرد و رو به پدرم گفت:
- کور خوندن ... چهارتا آخوند فکر می‌کنن می‌تونن ‌شاه رو وَردارن ... اینا همشون کُمونیستن ... همون توده‌ای‌ها هستن که حالا با لباس آخوندی اومدن ... اینا اصلاً دین ندارن ... بهم خبر دادن ... از بالا گفتن ...
"از بالا گفتن" تکیه کلام همیشگی علی آقا بود. وقتی که این تکّه را می‌گفت، ما بچه‌ها به سقف نگاه می‌کردیم و دنبال آن بالایی که اخبار را به علی آقا می‌گفت، می‌گشتیم.
علی آقا ادامه داد:
- از بالا بهم گفتن که ... دیشب خود امام رضا اومده به خواب شاه ... خُب بایدم بیاد به خوابش. باید بیاد دیدنش ... باباش که رضا بود، خودشم که ممد رضاس ... پسراشم همشون رضا ...

ماجرای خواب شاه را در بین بچه‌ها شنیده بودم، ولی تعریف کردن آن از زبان علی آقا، مزّه‌ی دیگری داشت. علی آقا که شمرده شمرده حرف می‌زد و به چشمان همه نگاه می‌کرد تا تائید حرف‌هایش را ببیند، ادامه داد:
- امام رضا اومده بهش گفته که ... پسرم محمدرضا ... ناراحت نباش ... تو تنها پادشاه شیعه دنیا هستی ... خودم محافظتت می‌کنم ...
پدرم با بی تفاوتی گفت:
- خُب خوابه دیگه ... همه خواب می‌بینن ... شاه هم مثل مردم دیگه آدمه ... اونم خواب می‌بینه ...
از قیافه‌ی گرفته‌ی علی آقا معلوم بود که بدجوری خورده توی ذوقش. حداقل انتظار تائید ظاهری داشت.
شایعه‌ی خواب دیدن‌ شاه، بین مردم به جوک و تکّه‌ی خنده دار تبدیل شده بود و مردم به تمسخر می‌گفتند:
- شنیدی بازم امام رضا اومده به خواب شاه ...

شیشه شکنی
شب‌هایی که مردم در مسجد سرگرم عزاداری، گوش دادن به سخنرانی روحانی‌ای بودند که بالای منبر مردم را تهییج به انقلاب می‌کرد و به دنبالش مداحان به نوحه سرایی می‌پرداختند، من، سعید، نادر محمدی و علی مشاعی راه می‌افتادیم توی خیابان و شرّبازی‌مان گُل می‌کرد.
انقلاب هم بهانه‌ی خوبی برای ما شده بود. بیشتر راه می‌افتادیم توی خیابان‌ها و فریاد مرگ بر شاه سر می‌دادیم و فرار می‌کردیم.
یکی از شب‌ها، رفتیم سراغ مدرسه‌ای که در خیابان وصال، یک چهارراه بالاتر از مسجد بود. هر کدام سه چهار قلوه سنگ در مشت‌های‌مان پنهان کردیم، به محض نزدیک شدن به مدرسه، در یک آن هر چه سنگ داشتیم، به طرف پنجره‌های مدرسه پرتاب کردیم که با صدایی وحشت‌ناک، یکی بعد از دیگری شیشه‌هایش شکستند. ما هم پا را گذاشتیم به فرار و به کوچه‌ی تاریک پشت مسجد گریختیم.
شب دیگر، به پیشنهاد من رفتیم سراغ مدرسه‌ی نخست. از آقای نخست که معروف بود ساواکی است، عقده زیادی در دل داشتم. هرگاه در مدرسه شعار می‌دادیم، بالای پله‌ها می‌ایستاد و با عصبانیت فریاد می‌زد:
- می‌دم پلیس پدر همه تون رو دربیاره ... می‌دم همه تون رو ببرن سازمان امنیت ...
آن شب خود من دو سه پاره آجر برداشتم و به کوچه‌ی خلوت و تاریک "سنایی" رفتیم. به مقابل مدرسه که رسیدیم، وقتی از خلوت بودن محل مطمئن شدیم، پاره آجرها را به طرف شیشه‌های قدی بلند ذره بینی طبقه‌ی دوم مدرسه، پرتاب کردیم. به خاطر این‌که شیشه‌ها خیلی بزرگ بودند، صدای شکستن آنها با روشن شدن چراغ خانه‌های اطراف همراه بود که ما هم به طرف پایین کوچه گریختیم و با رد شدن از پل روی رودخانه، به داخل مسجد رفتیم و خود را قاطی مردم عزادار پنهان کردیم.

یک شب هم با پیشنهاد علی مشاعی - که جوان آرام و ظاهراً سر به زیر ولی زیرکی بود - وقتی همه‌ی مردم در مسجد مشغول عزاداری بودند، اطراف را خوب پاییدیم تا کسی نباشد و به یک‌باره سنگ‌هایی را که از هیجان در دست‌های عرق کرده‌مان می‌چرخاندیم، به طرف شیشه‌های قدی و بلند بانک صادرات که یک چهارراه پایین‌تر از مسجد بود، نثار کردیم و با صدای وَنگ دزدگیر، سریع به طرف کوچه‌های سمت رودخانه دویدیم و در تاریکی گم شدیم.

دستگیری مادرم
دولت فکر کرده بود با اعلام حکومت نظامی، ‌کارها بر وفق مراد او می‌شود. مردم که اصلاً به حکومت نظامی و این چیزها اهمیتی نمی‌دادند، تازه خوش‌شان هم آمده بود. مثلاً از ساعت 9 شب تا 6 صبح، هیچ‌کس حق نداشت از خانه خارج شود و هیچ خودرویی هم بجز آمبولانس‌هایی که مجوز از فرمانداری نظامی تهران داشتند، حق تردد نداشت. شب‌ها فقط صدای رفت و آمد کامیون‌های "زیل"، "گاز" و "ریو" ارتشی به گوش می‌رسید. البته شب‌ها غالبا ساکت بود، ولی وقتی صدای کامیون‌ها زیاد می‌شد و احیاناً به دنبال آن صدای تیراندازی می‌آمد، می‌فهمیدیم که جایی از شهر شلوغ شده است.
یکی از شب‌ها، همه‌ی اهالی محل سر چهارراه جمع شده بودند. با وجودی که حکومت نظامی از ساعت 9 شب بود و واقعاً اگر کسی از ساعت 9 شب تا 5 و 6 صبح در خیابان بود، یا با تیر می‌زدند و یا حداقل بازداشتش می‌کردند. شب‌ها مردم سرگرمی‌شان شده بود "شکستن حکومت نظامی". اصلاً این لفظ، شیرینی و غرور خاصی به ما بچه‌ها می‌داد که توانسته‌ایم جلوی دستور شاه و حکومتش بایستیم.
"الله اکبر" هم شده بود شعار رسمی مردم. اگر کسی شعاری انقلابی می‌داد ولی وسطش الله اکبر نمی‌گفت، همه چپ چپ نگاهش می‌کردند.
آن شب سعید و حمید یوسفی هم خانه‌ی ما بودند. شام را که خوردیم، با صدای الله اکبر که از کوچه آمد، همه دویدیم بیرون. کم‌کم همه‌ی اهالی محل در خیابان جمع شدند. ما بچه‌ها که بازی در آن شب حکومت نظامی برای‌مان زیبا و جذاب بود، شروع کردیم به شعار دادن. حتی خانم شرفی هم آمده بود سر چهارراه. البته کاری نداشت و فقط پهلوی زن‌های همسایه ایستاده بود و صحبت می‌کرد.
زمستان هم اصلاً یادش رفته بود سرما را با خود بیاورد؛ فقط سیاهی و شب‌های بلندش را به رخ می‌کشید. ساعت حدود ده ونیم بود و ما بچه‌ها ضمن شعار دادن، با هم کَل و کُشتی هم می‌گرفتیم. من حمید را بلند ردم و درحالی که کله‌اش پشت من بود، ناگهان داد زد:
- گاردی‌ها ... گاردی‌ها ...
چون صدای هیچ ماشینی نمی‌آمد و سکوت کامل بود، فکر کردیم که می‌خواهد بترساندمان. بچه‌ها از این کارها زیاد می‌کردند. تا برگشتم و به انتهای خیابان بسطامی ‌نگاه کردم، متوجه چند ماشین شدم که ظاهراً خلاص کرده بودند و داشتند به طرف ما می‌آمدند.
در یک آن همه‌ی اهالی محل به داخل خانه‌های اطراف دویدند. ما که نزدیک خانه‌ی خودمان بودیم، سریع رفتیم توی حیاط. مادرم که همراه زن‌های دیگر آن‌طرف خیابان بود، چون فرصتی نداشت خودش را به ما برساند، به خانه آقای رضایی رفت. محمد ما به همراه سعید و حمید دویدند و به طبقه‌ی دوم رفتند، ولی من در همان حیاط ماندم و از لای در به چهارراه نگاه می‌کردم. یک جیپ کلانتری به همراه دو کامیون ارتشی که داخل آن سربازهای اسلحه به دست نشسته بودند، وسط چهارراه ایستاده بودند. کسی پیاده نشد و عکس‌العملی هم نشان ندادند. چند دقیقه‌ای همین طور ماندند و راه افتادند که بروند.

با صدای باز شدن قفل دری که آمد، نگاهم به خانه‌ی آقای رضایی برگشت که سری با چادر از آن بیرون آمد. خوب که دقت کردم، مادرم را شناختم. او که به خانه‌ی رضایی رفته بود، علیرغم اصرار همسایه‌ها مبنی بر این‌که معلوم نیست ارتشی‌ها رفته باشند، با نگرانی از حال ما، در خانه‌ی رضایی را باز کرد و دوید توی خیابان که به خانه‌ی خودمان بیاید. من هم در را کاملا باز کردم که زودتر بیاید تو. ناگهان از پشت دیوار، فریاد "ایست"، مادرم را وسط خیابان میخکوب کرد. همان‌طور که چادرش را محکم به دور خود پیچانده بود، سر جایش ایستاد و حتی رویش را به طرف صدا که از پشت سرش آمده بود، برنگرداند. من که اول ترسیده بودم، در را بستم ولی تا یاد مادرم افتادم، زود آن را باز کردم. ناگهان دیدم یک مامور شهربانی همراه چهار ارتشی که اسلحه در دست داشتند، اطراف مادرم را گرفته‌اند. تفنگ مامور شهربانی به کمرش بود. من که بدجوری جا خورده بودم، در را کاملا باز کردم و بیرون رفتم. مامور شهربانی که مرد جوانی بود، جلوی مادرم ایستاد و با عصبانیت گفت:
- مگه الان حکومت نظامی ‌نیست؟ شما توی خیابون چیکار می‌کنین؟
مادرم بدون این‌که خود را ببازد، قرص و محکم گفت:
- رفته بودم خونه‌ی همسایه‌مون کار داشتم، الانم دارم می‌رم خونه‌ی خودمون ... اوناهاش اون جا.
و با دست خانه را نشان داد. من سریع رفتم جلو و با گریه شروع کردم به "مامان ... مامان" گفتن. جرأت نمی‌کردم جلوتر بروم. ارتشی‌ها خشک و ساکن ایستاده بودند و هیچ حرکتی نمی‌کردند. انگار مجسمه باشند. مامور شهربانی، نگاهی به من انداخت و گفت:
- می‌خوایین یه تیر بزنم توی کله تون و خلاصتون کنم، اصلاً می‌خوایین بازداشتتون کنم و ببرمتون کلانتری؟
که گریه‌ی من بیشتر شد و درحالی که جلو می‌رفتم، گفتم:
- نه آقا، با مامانم چیکار دارین؟ مامان بیا بریم خونه.
مادرم محکم‌تر گفت:
- ببرین کلانتری؟ مگه چیکار کردیم؟
که مامور با عصبانیت گفت:
- چیکار کردین؟ کی بود که الان سر چهارراه وایساده بود و شعار می‌داد؟
مادرم سریع جواب داد و گفت:
- من چه می‌دونم. همه‌ی محل بودن ... برو از خودشون بپرس.
مامور شهربانی حاضرجوابی‌های مادرم را که می‌دید، عصبانی‌تر می‌شد، ولی گریه‌ی من را که دید، رو به مادرم گفت:
- برین خونه تون ولی شما رو به خدا نیایین بیرون شعار بدین که ما مجبور بشیم برخورد کنیم.
به یک‌باره‌ اشک‌هایم قطع شد. تا اجازه داد که به خانه برویم، خودم را انداختم بغل مادرم و درحالی که چادر او را چسبیده بودم، با هم به خانه رفتیم. از آن مامور شهربانی خیلی خوشم آمد که مردانگی کرد و مادرم را رها کرد. تازه فهمیدیم که آنها دیده بودند ما سرچهارراه شعار می‌دادیم، ماشین‌های‌شان را پشت دیوار پارک کرده و منتظر مانده بودند که ما بیرون بیاییم. گاردی‌ها که رفتند، مردم یکی یکی از خانه‌های‌شان بیرون آمدند. یکی دو تا از آنها که از پشت پنجره‌ی اتاق‌های‌شان دیده بودند که مامورین مادرم را محاصره کردند، به بقیه گفتند:
- خانم فراهانی رو گرفتن بردن.
مادرم با خنده رفت بیرون و گفت:
- کجا بردن؟ من این‌جا پهلوی بچه‌هامم.
بعضی شب‌ها هم شیطنت‌مان گُل می‌کرد، با بچه‌های امیر آقا به خیابان می‌رفتیم و به اذیت و آزار مردم مشغول می‌شدیم. گاهی که چراغ‌های خانه‌ی آقای رضایی روشن بود، تخته چوب بلندی را با یک دست نزدیک دیوار نگه می‌داشتم و با فریاد "ایست" که یکی از بچه‌ها می‌داد، با دست دیگر تخته را که گرفته بودم ول می‌کردم، محکم به دیوار می‌خورد و درست صدای تیر می‌داد که آقای رضایی یا هر کس دیگر، سریع لامپ های خانه‌شان را خاموش می‌کردند.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

انقلاب بر بام خانه‌ها
چند ماهی می‌شد که علی در یک تعمیرگاه ماشین که صاحب آن ارمنی بود، در خیابان "پدرثانی" تهران‌نو کار می‌کرد. پدرم اعتقاد داشت که ارمنی‌ها در کار فنی بسیار خوب هستند و به همین خاطر علی را گذاشت پهلوی یک تعمیرکار ارمنی که آن‌جا کار یاد بگیرد. البته بابت این کار هیچ حقوقی نمی‌گرفت و هدف فقط یادگیری بود.
علی که چند وقتی بود سر کار نمی‌رفت، صبح زود که از خواب بلند می‌شد، راه می‌افتاد طرف میدان انقلاب و دانشگاه تهران تا در تظاهرات شرکت کند. شب که به خانه برمی‌گشت، غالبا با چهره‌ای برافروخته و دود گرفته از آتش و دود خیابان‌ها، می‌آمد و از شدت درگیری و کارهایی که کرده بودند تعریف می‌کرد. حالا دیگر علی برای خودش شده بود یک پا انقلابی. از این‌که به خاطر کمی سن و سالم اجازه نداشتم تا مثل علی به جلوی دانشگاه بروم، به او حسودی‌ام می‌شد.
با آمدن علی، ما کوچک‌ترها می‌ریختیم دورش تا از حوادث و درگیری‌های جلوی دانشگاه تعریف کند. او هم مثل تعریف فیلم سینمایی، درگیری‌های پلیس و مردم و شهادت دانشجویان را با آب و تاب تعریف می‌کرد.
ساعت 10 - 11 شب، یواش یواش سر و صداها توی محل راه می‌افتاد. من، علی و محمد جای‌مان روی پشت بام بود. در تاریکی و سکوت حکومت نظامی‌ شب، علی دست‌هایش را جلوی دهانش لوله می‌کرد و با صدایی بسیار بلند که انعکاس آن در کوچه و خیابان آن را دوچندان می‌کرد، فریاد مرگ بر شاه سر می‌داد.
یکی از شعارهایی که علی جلوی دانشگاه از دانشجویان یاد گرفته بود، برایم خیلی جذاب آمد:
- چین، شوروی، آمریکا ... دشمنان خلق ما
چند روزی بود که فتوکپی عکس "هواکوفنگ" رهبر کشور کمونیستی چین، درحالی که با فرح پهلوی دست می‌داد، بین مردم دست به دست می‌شد و به گفته‌ی علی، دانشجویان این شعار را در پاسخ این عکس ساخته بودند.
یکی از شب‌ها هم گاردی‌ها به خیابان وصال آمدند که ما روی پشت بام بودیم. جالب بود که تیراندازی نمی‌کردند چون نمی‌دانستند به کجا تیر بزنند. فقط داد و فریاد می‌کردند که شعار ندهید و یا مدام گلنگدن اسلحه‌های‌شان را می‌کشیدند که مثلاً می‌خواهند ما را بزنند.
یک شب با علی و محمد مشغول شعار دادن بودیم، یک کامیون ارتشی وارد خیابان وصال شد و چند سرباز گاردی از آن پایین پریدند. فریادهای مرگ بر شاه همه‌ی فضای شهر را پر کرده و صدای تیراندازی هوایی ارتشی‌ها، در بین آن گم شده بود.
ارتشی‌ها گیج مانده بودند چه کار کنند؟ به کدام طرف و به سمت کی تیراندازی کنند؟ فقط با داد و فریاد می‌گفتند:
- هر چه زوتر برین توی خونه‌هاتون وگرنه با تیر می‌زنیمتون.
همه می‌دانستند که آنها هیچ کاری از دست‌شان برنمی‌آید. کسی معلوم نبود که بخواهند با تیر بزنند. همه پشت لبه‌ی بام‌ها پنهان شده بودند و شعار می‌دادند. بعد از این‌که سربازها مردم را تهدید کردند، علی دست‌هایش را لوله کرد جلوی دهانش، روی دو زانو نشست و در جواب جماعتی که روی پشت بام‌های آن‌طرف خیابان فریاد می‌زنند:
- برادر ارتشی، تفنگتو می‌فروشی؟
بعضی‌ها هم وسط آن هیر و ویر، شوخی‌شان گرفته بود و فریاد می‌زدند:
- برادر ارتشی ... یه بست با من می‌کشی؟
علی داد زد:
- هرکی شاه دوسته ... خیلی دیوثه.
با این فحش، صدای تیراندازی بی هدف و هوایی گاردی‌ها شدت گرفت. من که بدجوری ترسیده بودم و هر آن منتظر بودم تا یکی از آن گلوله‌ها از آسمان روی سرمان بیفتد، به علی اصرار می‌کردم که روی دو زانو ننشیند، چون سرش از لبه‌ی بام بالاتر و پیدا بود. ولی یک دندگی و جسارت علی‌، این چیزها سرش نمی‌شد. او همچنان شعار می‌داد و ما هم یواش یواش و در بین ترس و هراس، از این‌که می‌دیدیم ارتشی‌ها مَچَل شده‌اند، ریز می‌خندیدیم.
فرمانده‌ی ارتشی‌ها شروع کرد به فحاشی و ما همه سرمان را پشت لبه‌ی بام پنهان کردیم. به علی گفتم:
- مگه چی بهش گفتی؟
که گفت:
- هیچی. تو کار به این حرفا نداشته باش. یه چیزی گفتم که خیلی بسوزه.
یکی از شب‌ها، علی دست‌هایش را جلوی دهان لوله ‌کرد و یکی از شعارهای تند و جذابی را که من یکی عاشقش بودم، سر داد. من هم ادای او را در‌آوردم و سعی ‌کردم صدایم را مثل او کلفت کنم و فریاد ‌زدم:
- امشب هوا بارونیه ... کُشتنِ شاه قانونیه
اصلا با این شعار کلی حال می‌کردم.
وقتی با بچه‌های امیر آقا می‌نشستیم و حرف می‌زدیم، حرف من این بود که:
- کاشکی بزرگ بودم و می‌رفتم سربازی، می‌شدم نگهبان کاخ شاه و تا از خونه‌اش بیرون می‌اومد، با یه تیر می‌کشتمش و خیال همه‌ی مردم رو راحت می‌کردم.
این شعار، حس انتقام گیری از شاه را در من یکی، دوچندان می‌کرد.
اشرف هم که 9 سال بیشتر نداشت و در کلاس سوم دبستان درس می‌خواند، کاملا انقلابی شده بود. وقتی به خانه می‌آمد، شعارهایی را که بچه مدرسه‌ای‌ها ساخته بودند، سر می‌داد و در اتاق تظاهرات می‌کرد. قشنگ‌ترین شعار بچه دبستانی‌ها که با همان زبان و ادبیات خاص خودشان ساخته بودند، این بود:
"استکان، نعلبکی ... حکومت، الکی"
یکی دو روز بعد یعنی پنج‌شنبه 16 آذر ماه، که تکبیرها و شعارهای شبانه روی پشت بام خانه‌ها فراگیر شد و شدت گرفت، ارتشبد "غلامعلی ازهاری" نخست وزیر وقت، در مجلس شورای ملی سخنرانی کرد و به طرز مسخره‌ای مدعی شد که شب گذشته به همراه خانواده‌اش روی پشت بام رفته و با دوربین نگاه کرده و دیده که اصلاً روی پشت بام‌ها کسی نیست و فقط چند نفر ضبط صوت‌هایی با خود روی بام آورده‌اند و صدای تکبیر و شعار پخش می‌کنند.

اظهارات ازهاری آن‌قدر مسخره و سخیف بود که فردای همان روز، مردم برای پاسخ به او شعار جالبی ساختند:
ازهاری گوساله
ای خر چارستاره
بازم بگو نواره
نوار که پا نداره

راهپیمایی عاشورا
شب عاشورا، وقتی حجت‌الاسلام اکرمی در مسجد سخنرانی داشت، مردم را به راهپیمایی فردا به مناسبت عاشورا قرار بود بزرگ‌ترین راهپیمایی باشد، فراخواند. بعد از سینه زنی و پایان مراسم، با بچه‌های محل قرار گذاشتیم که فردا با هم به راهپیمایی برویم.
دوشنبه 20 آذرماه، از صبح زود، همه‌ی اهل خانه بلند شدند که برای راهپیمایی عاشورا آماده شوند. مادرم که از ساعت پنج و شش بلند شده بود تا صبحانه را آماده کند، مقداری پنیر لای نان‌های لواشی که روزهای قبل گرفته بودیم، می‌گذاشت و به قول خودمان "غازی" می‌کرد تا برای وسط روز اگر گرسنه‌مان شد، چیزی داشته باشیم.
صبحانه را هنوز تمام نکرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد. با صدای زنگ، از ذوق و شوق پریدم و سریع در را باز کردم. می‌دانستم چه کسانی پشت در هستند. امیر آقا به همراه خانواده‌اش آمده بودند که با هم به راهپیمایی برویم.
هر کدام یکی دوتا غازی برداشتیم و از خانه زدیم بیرون. مادر و خاله‌هایم، همراه اعظم خانم زن امیر آقا، با هم به تظاهرات می‌رفتند. علی برادر بزرگ‌ترم هم با همسن و سالان خودش، و من هم با دوستان و بیشتر همکلاسی‌های خودم می‌رفتم. شب هم که به خانه برمی‌گشتیم، هرکدام خاطرات و گفتنی‌های بسیار خاص خود را داشتیم که برای بقیه تعریف می‌کردیم.
همراه بچه‌ها، راه افتادیم طرف چهارراه سی‌متری نارمک. هر ماشین و بخصوص وانتی که به طرف میدان فوزیه می‌رفت، مملو بود از افرادی که عازم میدان "شهیاد" (آزادی) بودند. ما هم به هر وسیله‌ای که بود، خود را تا میدان فردوسی رساندیم و از آن‌جا پیاده به طرف میدان "24 اسفند" (انقلاب) راه افتادیم.
در کنار خیابان، ماشین‌های زیادی ‌ایستاده بودند که صندوق عقب خود را بالا زده و نان بربری، پنیر و سبزی به مردم می‌دادند. بعضی‌ها هم روی کاغذ نوشته بودند:
"مراقب خوراکی‌هایی که دیگران پخش می‌کنند باشید. ساواک می‌خواهد مردم را مسموم کند."
مردی که کنار ماشینش ایستاده بود، یکی از لقمه‌های نان و پنیر را می‌خورد و به مردم می‌گفت:
- بابا به خدا مسموم نیست ... ایناهاش ببینین ... خودمم می‌خورم.
و مردم جلو رفتند و نان و پنیرها را از دستش گرفتند.
دور میدان فردوسی، مینی بوسی آبی رنگ میان جمعیت در حرکت بود که چند روحانی بالای آن ایستاده بودند. گاهی شعارهایی می‌دادند که مردم هم جواب‌شان را می‌دادند. یکی از روحانیون، میکروفون را در دست گرفت و از مرد مبارزی سخن گفت که در راه مبارزه با حکومت شاه، یک دست و دو چشمش را از دست داده است، و به پنجره کنار راننده مینی بوس اشاره کرد. نگاه که کردم، دیدم مردی نشسته که با یک دست روی دست دیگرش را که قطع شده بود گرفته و با خنده‌ای از ته دل، رو به جمعیتی که اصلاً نمی‌دیدشان، دست‌هایش را تکان می‌داد. از حرف‌های روحانی بالای ماشین فهمیدم او "لطف الله میثمی" از اعضای "سازمان مجاهدین خلق" است که آرمی از آن بر روی پارچه، بالای مینی بوس بود. هر کس درباره‌ی او چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت:
- بیچاره رو توی زندان چشماش رو درآوردن.
و دیگری می‌گفت:
- می‌گن یه بمب کار گذاشتن و اون دست و چشماش رو از دست داده.

بعدا فهمیدم که او وقتی درحال ساخت بمبی برای انفجار در مراسم زمان‌شاه بوده، بر اثر اشتباهی بمب منفجر شده و پس از مجروحیت هم به اسارت ساواک درآمده است.
مردم شعارهای جالبی می‌دادند که معلوم نبود چه کسی آنها را می‌سازد. زن‌های چادری و حتی بی‌حجاب‌ها که کنار یکدیگر تظاهرات می‌کردند، از ته دل فریاد می‌زدند:
- ولیعهدت بمیرد شاه جلاد ... که کشتی نوجوانان وطن را
دلم برای ولیعهد بدبخت سوخت که این همه مادر نفرینش می‌کنند. یک آن یاد روزی افتادم که روی جلد یکی از مجلات، عکسی از ولیعهدِ جوان در لباس خلبانی و در کابین هواپیما چاپ شده بود. همین طور که عکس را نگاه می‌کردم، گفتم:
- خوش به حالش، با این سن و سالش خلبانی بلده، خارج می‌ره، هرکاری بخواد می‌تونه بکنه.
که پدرم آمد کنارم و گفت:
- این رو که می‌بینی، چون پسر شاهه می‌تونه همه‌ی این کارها رو بکنه، اگر یه جوون عادی بود که همه‌ی امکانات براش فراهم نبود که هرکاری دوست داشت بکنه.
و از آن روز برایم عقده شده بود که چرا ولیعهد باید هرکاری بکند و هر چه می‌خواهد داشته باشد، ولی ما نه؟ از آن روز به بعد وقتی با ماشین‌های آهنی کوچک بازی می‌کردم، با خودم می‌گفتم:
- ما دلمون رو به این چیزا خوش کردیم، پسر شاه راست راستکی‌هاش رو اون‌قدر داره که نمی‌دونه چیکار کنه.
گاهی اوقات هم به اوضاع و احوال زندگی خودمان نگاه می‌کردم و با خود می‌گفتم:
- چرا بابای من نباید شاه بشه؟ مگه فرق من با ولیعهد چیه؟

فروشگاه بزرگ ایران
تقاطع خیابان پهلوی و شاهرضا (ولی عصر - انقلاب) چند نفری مقواهای بزرگی در دست گرفته بودند که تعداد زیادی از مردم جلویش جمع شده و آن را می‌خواندند. به هر زور و فشاری که بود، خودم را رساندم جلو.
با ماژیک کلُفت و خط نه چندان زیبایی، نوشته شده بود:
"خلق قهرمان
به یاری فرزندان اسیرتان بشتابید
جنایتکاران ساواک شاهنشاهی تعداد زیادی از زندانیان سیاسی را به فروشگاه بزرگ ایران واقع در خیابان شاه تقاطع پهلوی منتقل کرده‌اند.
در آن‌جا به زندانیان غذاها و پتوهای آلوده به رادیو اکتیو داده‌اند تا به این وسیله آنان را مسموم کرده و بِکُشند."
همه‌ی مردم درباره‌ی آن حرف می‌زدند. برای من هم کلی سوال پیش آمده بود.
- آقا ... رادیو اکتیو چی چیه؟
- رادیو اکتیو ... یه جور سمّه دیگه.
- خب چرا با سم می‌کُشن شون؟
- آخه می‌خوان کسی متوجه نشه چه جوری شهیدشون کردن.
روزهای بعد، همراه بچه‌ها از جلوی ساختمان فروشگاه بزرگ در خیابان شاه (جمهوری اسلامی) رد شدیم. ساختمان بزرگی بود که فقط یک درِ جلو داشت که آن هم قفل بود. همه آن‌جا را به هم نشان می‌دادند و هر کس چیزی می‌گفت و داستانی نقل می‌کرد.
به هر صورتی که بود، تا نزدیکی‌های میدان شهیاد رفتیم. در راه، تا هلی‌کوپتری می‌آمد و بالای سر جمعیت چرخ می‌زد، همه‌ی مردم مشت‌های‌شان را گره کرده، رو به آسمان گرفته و خطاب به سرنشینان هلی‌کوپتر، کوبنده و پرشور شعار می‌دادند. انگار خود شاه نشسته آن بالا و دارد شعارهای‌شان را می‌شنود.

همین طور که داشتیم به طرف میدان فوزیه برمی‌گشتیم، ناگهان در پشت سرمان متوجه‌ی ماشینی شدیم که مردم دورش را گرفته بودند و نمی‌گذاشتند برود. نزدیک ما که رسید، دیدم یک "ب. ام. و 2002" است که روحانی سیدی با محاسن سپید، کنار راننده نشسته است و مردم او را می‌بوسند. جلو که رفتم، متوجه شدم آیت‌الله طالقانی است. هرطوری بود خودم را به کنار او رساندم و باوجود فشار زیاد مردم، سرم را به داخل پنجره‌ی ماشین بردم و صورت و محاسن ایشان را بوسیدم.
بچه‌هایی که همراهم بودند نتوانستند او را ببوسند. از این‌که من توانسته بودم به او نزدیک شوم و ببوسمش، احساس غرور می‌کردم.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

17 شهریور
با اصرار زیاد به پدرم قبولاندیم که این آخرهای تابستان حتماً یک مسافرت شمال برویم. پدرم همواره شلوغی اوضاع مملکت را بهانه می‌کرد ولی سرانجام پذیرفت که برای چند روزی به شمال برویم.
ساعت حدود سه نصفه شب بود که با صدای پدرمان از خواب بلند شدیم. به هر صورتی که بود برخاستیم و هرکدام بخشی از وسایل را بردیم و داخل ماشین گذاشتیم. تا نشستم روی صندلی، چرتم گرفت. همه‌ی عشقم از مسافرت صبح زود، همین چرت زدن‌هایش بود.
با صدای مادرم که بیدارمان می‌کرد، از ماشین خارج شدیم. در میانه‌های جاده‌ی چالوس بودیم که ظاهراً یکی از چرخ‌های عقب ماشین پنچر شده بود. پدرم لاستیک زاپاس و جک را از زیر وسایل صندوق عقب خارج کرد و مشغول تعویض چرخ شد. ما بچه‌ها مثل جوجه ماشینی، نشسته بودیم روی تخته سنگ‌های کنار کوه و چرت می‌زدیم. آفتاب درآمده بود ولی کوه بلندی که کنارمان بود، به آن اجازه‌ی تابش نمی‌داد. رادیو که روشن بود، برنامه‌هایش را قطع کرد و اطلاعیه‌ی مهمی مبنی بر اعلام "حکومت نظامی‌" در 11 شهر کشور قرائت کرد. من که منظور از حکومت نظامی‌ را نفهمیدم. مگر کم ارتشی در خیابان‌ها بودند و مردم را با تیر می‌زدند که حالا باید بدتر از آن می‌شد؟
پدرم که دستش به چرخ بود، ناگهان فریاد "یاابالفضل" زد که حواس همه‌ را به خود جلب کرد. علت را که پرسیدیم، گفت:
- شما نمی‌دونین حکومت نظامی یعنی چی. یعنی‌ این‌که اگه کسی بیاد توی خیابون و شعار بده، در جا با تیر می‌زننش.
مادرم با دل نگرانی گفت:
- خدا مرگم بده، علی دیشب می‌گفت که قراره امروز صبح همه‌ی مردم جمع بشن توی میدون ژاله.
از همان جا مسافرت کوفت‌مان شد. مادرم اصرار داشت تا برگردیم، ولی پدرم می‌گفت:
- برگردیم که چی بشه؟ حداقل یه دو سه روزی ‌این بچه‌ها رو می‌بریم آب و هوا عوض کنن و برمی‌گردیم.

همان شد که دو روز بیشتر شمال نبودیم و برگشتیم تهران.
علی از کشتاری که در میدان ژاله شده بود، تعریف می‌کرد. با حرف‌های علی، فقط حسرت می‌خوردم که چرا من نتوانستم آن‌جا باشم. علی می‌گفت:
- همین طور که مردم توی میدون جمع شده بودن، اول فرمانده‌ی ارتشی‌ها با بلندگو اعلام کرد که حکومت نظامی‌شده و تجمع بیشتر از سه نفر ممنوعه ... که مردم بهش محل نذاشتن. جمعیت که بیشتر شد، تا شروع کردن به شعار دادن، ارتشی‌ها بدون این‌که تیرهوایی بزنن، زانو زدن و شروع کردن به تیراندازی طرف مردم. مردم همین طوری شعار می‌دادن که یه دفعه هلی‌کوپترا اومدن و شروع کردن از بالا مردم رو با تیر زدن. خیلی‌ها شهید شدن. اصلاً کوه جنازه وسط خیابون جمع شده بود.


آتش زدن مسجد جامع کرمان
در مسجد خبری پخش شد مبنی بر این‌که روز دوشنبه 24 مهر ماه، عده‌ای چماقدار به "مسجد جامع کرمان" حمله کرده و پس از زدن مردمی ‌که به مناسبت گرامی‌داشت شهدای 17 شهریور در آن‌جا مراسم گرفته بودند، مسجد و قرآن‌های داخل آن را به آتش کشیده‌اند.
این خبر بدجوری روی مردم تاثیر گذاشت. من هم مثل بقیه‌ی بچه‌ها، عصبانی شدم و قرار گذاشتیم فردا از دم مسجد تظاهراتی به طرف چهارراه سی‌متری نارمک راه بیندازیم.
روز بعد یعنی سه‌شنبه، تعدادی از جوانان محل جلوی در مسجد جمع شدیم. بعضی‌ها هم زرنگ بودند و شعارهایی در رابطه با همین موضوع و موضوعات دیگری که طی چند ماه گذشته اتفاق افتاده بود، تهیه کرده بودند که آنها می‌گفتند و ما با عصبانیت و بغض جواب می‌دادیم. ا

ین‌که قرآن را آتش زده و یا به مردم داخل مسجد حمله کرده بودند، بدجوری بر روحیه‌ام اثر گذاشته بود. بخصوص وقتی که تلویزیون تصاویری از مسجدی که سوخته بود، نشان داد. من هم همراه دیگران، محکم پایم را بر زمین می‌کوبیدم و با تمام توان و انرژی فریاد می‌زدم:
- رکس آبادان را ... کتاب قرآن را ... مسجد کرمان را ... شاه به آتش کشید ... شاه به آتش کشید ...
این یکی از شعارهای بسیار ارزشمندی بود که کلی خودم را با آن تخلیه می‌کردم. وقتی ‌این شعار را می‌دادم، در بند بندش تصاویر بدن‌های جزغاله شده مردم در سینما رکس آبادان، مسجد سوخته و قرآن آتش گرفته، جلوی نظرم می‌آمد و عقده‌هایم با فریادی عجیب تخلیه می‌شد.

انقلاب و مدرسه‌ی نخست
در روزهای انقلاب، با وجودی که مدیر مدرسه‌ی ما به شاه دوستی معروف بود، بچه‌های مدرسه، آرام ننشستند و با حرکت مردم همراه شدند.
گاهی اوقات که سر کلاس بودیم، صدای شعارهای مردم که در خیابان فرح‌آباد تظاهرات می‌کردند، حواس‌مان را پرت می‌کرد و همه را می‌کشاند طرف پنجره. اگر معلم‌مان کسی مثل دختر نخست یا داماد شاه دوستش بود، با عصبانیت و پرخاش ما را سر جای‌مان می‌نشاند، پنجره‌ها را می‌بست و گاهی هم کلمات رکیکی نسبت به تظاهرکنندگان به کار می‌برد.
خانم "رادمان"، زنی لاغراندام و سیه چرد حدوداً 30 ساله، که معلم انگلیسی بود و ادای کلمات انگلیسی‌اش نیز خیلی با لهجه و جالب بود، برخلاف اکثر معلمین، با بچه‌ها همراه بود و گرایش زیادی به انقلاب داشت. در چنین مواقعی، درس را رها می‌کرد و توجه ما را به مسائلی که مردم از آن رنج می‌کشند، معطوف می‌کرد. همین صحبت‌های او باعث شده بود که در بین بچه‌ها جایگاه خاص و قابل احترامی پیدا کند؛ ولی در دفتر مدرسه، همواره نسبت به سخنان او اعتراض وجود داشت و این مسئله را می‌شد از اظهاراتش در بعضی مواقع که می‌گفت:
- ول کنین ... بذارین به درسمون برسیم ...
فهمید.
یکی از روزها که با خانم رادمان کلاس داشتیم، "رویا جاویدنیا" که دختر تند و شلوغی بود، به داخل کلاس دوید و با هیجان زیاد، فریاد زنان گفت:
- بچه‌ها ... آقای نخست به خانم رادمان اجازه نداده به کلاس بیاد و بهش گفته که اون رو تحویل ساواک می‌ده.
با شنیدن این حرف، بچه‌های کلاس برخاستند ولی نمی‌دانستند چکار کنند. قرار شد موقعی که زنگ تفریح می‌خورَد، نسبت به این مسئله عکس‌العمل نشان دهیم. جاویدنیا با بچه‌های دیگر کلاس‌ها صحبت و هماهنگ کرده بود. تا پایان ساعت، بیکار در کلاس نشسته بودیم و درباره‌ی این‌که چه خواهد شد، با هم بحث می‌کردیم.
معروف بود که آقای نخست عضو ساواک است و با دربار ‌شاه زد و بندهایی هم دارد. این اولین جرقه‌های انقلاب در داخل مدرسه‌ی نخست بود که می‌توانست عواقب بدی هم برای همه داشته باشد.
با شنیدن صدای زنگ مدرسه، ما که در طبقه‌ی دوم بودیم، به داخل راهرو دویدیم، آقای "غلام‌زاده" با خط کشی در دست، چهره‌ای برافروخته و نگاهی تند، بچه‌ها را به پله‌ها و حیاط هدایت می‌کرد. قیافه‌ی وحشت‌ناک او کافی بود تا همه را بترساند. در راه پله بودیم که ناگهان سرو صداها شروع شد. غلام‌زاده از همان راهروی بالا عربده کشید "ساکت"، ولی ثمری نبخشید. نفهمیدم کی بود که ناگهان فریاد زد:
- رادمان، رادمان، معلم قهرمان ...
ناگهان جمعیت که به طور فشرده در راهرو و راه پله‌ها پایین می‌آمدند، همصدا شدند و شروع کردند به شعار دادن به طرفداری از خانم رادمان.
خانم لشگری، زنی حدود 40 ساله، معلم تاریخ مان بود که از نظر فهم و روابط اجتماعی، از دیگر معلمین برتر بود و این برمی‌گشت به سن و سال بالایش که مدیر و معلمین هم برایش احترام خاصی داشتند. ولی همین خانم معلم قابل احترام، با تیپ و ظاهری جوان، لباس‌هایی زننده می‌پوشید و گاهی نیز ژولیده و بدون هرگونه آرایش به مدرسه می‌آمد. خانم لشگری فردی محتاط بود و به همین لحاظ با وجودی که از حکومت شاه دلِ خوشی نداشت، نسبت به شعارها و تظاهرات مردم و بخصوص این‌که روحانیت سردمدار این انقلاب شده، نگاه چندان مثبتی نداشت و این عدم رضایت را می‌شد از سخنانش که به قول معروف گاهی به نعل و گاهی به میخ می‌زد، و تا زمان پیروزی انقلاب حاضر نبود مستقیم علیه حکومت شاه و در دفاع از انقلاب سخن بگوید، فهمید.
یک ماهی بیشتر از باز شدن مدارس نمی‌گذشت، ولی ما که اصلاً مدرسه برو نبودیم. اگر هم می‌رفتیم مدرسه، برای آن بود که اعلامیه و یا خبری جدید گیر بیاوریم. معلم‌هایی مثل خانم رادمان یا خانم لشگری هم که اصلاً اهل درس دادن نبودند. بیشتر بر سر وضعیت اجتماعی، بین دانش آموزان بحث پیش می‌آوردند و تا آخر کلاس، همه‌ی وقت‌مان صرف بحث‌های سیاسی می‌شد.
گاهی که کلاس‌ها را به هم می‌ریختیم، داخل راهروها شعار می‌دادیم و وقتی زنگ می‌خورد، مثل سیل به حیاط می‌ریختیم و علیه حکومت شاه شعار می‌دادیم. آقای نخست با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، پشت بلندگو می‌رفت و همه را تهدید می‌کرد که اگر ساکت نشویم، پلیس را به مدرسه خواهد کشاند.
روز سه‌شنبه دوم آبان ماه، دولت که از شلوغی مدارس بدجوری ترسیده بود، تعطیلی مدارس را رسماً اعلام کرد که با این خبر، خیال ما راحت شد که بهتر می‌توانیم به تظاهرات برسیم.
دولت فکر کرده بود این طوری از گسترش تظاهرات که به مدارس هم کشیده شده بود، جلوگیری خواهد کرد، درحالی که دست بچه‌ها برای شرکت در اعتراضات مردمی، بازتر شد.

آزادی آیت‌الله طالقانی
روز دوشنبه 8 آبان، خبری در شهر پیچید مبنی بر این‌که سرانجام حکومت شاه مجبور شد آیت‌الله "سیدمحمود طالقانی" و آیت‌الله "حسینعلی منتظری"، دو تن از روحانیون مبارز را که سال‌ها در زندان بوده و شکنجه‌های زیادی شده‌اند، از زندان آزاد کند.
پدرم درباره‌ی آیت‌الله طالقانی و مبارزات او حرف‌های زیادی زده بود، ولی خیلی حرف‌ها هم در بیرون گفته می‌شد که پدرم نمی‌توانست در خانه آنها را بگوید. حرف‌های زیادی درباره‌ی شکنجه‌هایی که بر روی‌ آیت‌الله طالقانی انجام داده بودند، زده می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتند:
- پرویز ثابتی از روسای ساواک، مقابل دیدگان آیت‌الله طالقانی، به دختر او تجاوز کرده است.

عده‌ای هم می‌گفتند:
- گوگوش را به زندان برده‌اند و او هم جلوی طالقانی لخت مادرزاد رقصیده است.
برخی دیگر می‌گفتند:
- روی بدن آیت‌الله طالقانی با آتش سیگار نوشته‌اند جاوید شاه.
- حرف‌هایی هم بود از این‌که "پرویز ثابتی در دهان طالقانی ادرار کرده است."
دست مردم که به امام نمی‌رسید، برای همین هرکس را که نامی یا نشانی از او را با خود داشت، بزرگ می‌داشتند و احترامش را واجب می‌دانستند. بخصوص این‌که آن فرد روحانی، زندان رفته و شکنجه شده باشد.

فرار سربازان
از روز پنج‌شنبه 11 آبان ماه که امام در اعلامیه‌ی جدید خود، از سربازان خواست تا به جای رو در رو شدن با مردم و تیراندازی به طرف خواهران و برادران خود، از پادگان‌ها فرار کنند، حکومت شاه با مشکل سختی روبه‌رو شد. ما که بچه بودیم، محو نظرات امام شده بودیم که چقدر زرنگی می‌کند. درست در روزهایی که به خاطر تیراندازی سربازان گارد جاویدان به طرف مردم و کشتار آنان - بخصوص از 17 شهریور به بعد - مردم به تحریک گروه‌های سیاسی و چریکی که غالبا مجاهدین و فدائیان بودند، شعارهای تندی سر می‌دادند، امام این تصمیم مهم را گرفت.
- می‌کُشم ... می‌کُشم ... آن که برادرم کشت
- تنها ره رهایی ... جنگ مسلحانه
- رهبران ... رهبران ... ما را مسلح کنید
- مسلسل ... مسلسل ... جواب ضد خلق است
علیرغم تلاش بسیار برخی روحانیون که هدایت راهپیمایی‌ها را در دست داشتند تا از مسیر اصلی اسلامی‌ خودش خارج نشود و تفکرات افراطی و انحرافی در نهضت راه پیدا نکنند، به دلیل این‌که راهپیمایی‌ها و تظاهرات بسیار زیاد و غیرقابل پیش بینی و کنترل بودند، این شعارها هم در بین جوانان که پرشور و هیجانی شده بودند، اثرات خود را می‌گذاشت.
در بین مردم که در تظاهرات شرکت می‌کردند، بودند جوان‌های پرشور و تندی که فرامین امام مبنی بر گُل دادن به سربازان و یا کوتاه آمدن در برابر ارتش را قبول نداشتند و حتی مورد انتقاد تند قرار می‌دادند:
- ای بابا ... آقا نشستن جای گرم، ملت دارن به دست همین ارتش ضد خلقی کشته میشن، اون وقت می‌گن چون برادرتون رو کشتن، بهشون گل بدین ... ازشون تشکر کنین که خلق رو به خاک و خون کشیدن ...
- این‌ که نشد کار ... باید بریزیم همه‌ی ارتشی‌ها رو تیکه پاره کنیم ...
- الان بهترین فرصته که ارتش رو از بین ببریم ... اون وقت می‌گن بهشون گل بدین ...
با عقل کم و جوان خودم، فکر می‌کردم اگر امام حکم بدهد که همه‌ی سربازان و ارتشی‌ها را بکشید، چه می‌شود؟ چه حمام خونی جاری خواهد شد؟
این‌که مردم در برابر گلوله به سربازان گل بدهند، کاملا ارتش را فلج کرد. اسلحه در دست ارتش بود، ولی ملت جلوی ماشه‌ی آن را گرفته بود. یعنی ارتش کاملا خلع سلاح شده بود.

به غیر از آن‌جاهایی که بر اثر تظاهرات تند و احیاناً سنگ پرت کردن جوانان به طرف ارتشی‌ها، درگیری و تیراندازی شدت می‌گرفت، در اکثر جاهایی که ارتشی‌ها و حتی گاردی‌ها با آن لباس‌ها و ماسک‌های وحشت‌ناک‌شان کنار خیابان یا سر چهارراه ایستاده بودند، وقتی مردم به خود جرأت می‌دادند و به آنها نزدیک شده و گل سر لوله‌ی تفنگ‌های شان می‌گذاشتند، سربازان هم با خنده جواب آنها را می‌دادند. البته بودند ارتشی‌ها و بخصوص گاردی‌هایی که با وجودی که گل سر لوله‌ی اسلحه‌شان گذاشته می‌شد، اخم می‌کردند و اصلاً لب‌شان به خنده باز نمی‌شد. شاید آنها جزو کسانی بودند که واقعاً شاه دوست بودند.
بعد از فرمان امام مبنی بر ترک پادگان‌ها، فرار سربازان از پادگان‌ها آن‌قدر زیاد شد که اکثر شب‌ها، مردم در خانه‌های‌شان، لباس آماده می‌کردند. در ساعات حکومت نظامی، به دلیل این‌که اکثر کوچه‌ها تاریک بود و مردم هم بر روی پشت بام‌ها الله اکبر می‌گفتند و کسی پیدا نبود و ورود به کوچه و خیابان‌های تنگ، خطر حمله و خلع سلاح داشت، نیروهای ارتش فقط در خیابان‌های اصلی و پهن گشت می‌زدند. سربازانی که مامور گشت در خیابان‌های اصلی بودند، از غفلت فرمانده‌شان استفاده کرده و با فرار به کوچه پس کوچه‌ها، در تاریکی گم می‌شدند و مردم هم که پشت پنجره‌های خانه‌شان مراقب اوضاع بودند، به سرعت در خانه را باز کرده و آنها را به داخل خانه می‌کشیدند. مردم آن‌چنان با مهر و محبت با سربازان - که اکثراً شهرستانی بودند - برخورد می‌کردند که انگار فرزند خودشان است. غذای گرم، بهترین لباس و پول به آنها می‌دادند و در صورت نیاز، دو سه روز در خانه‌شان نگه می‌داشتند و با تهیه‌ی بلیط اتوبوس، آنها را به شهر خودشان می‌فرستادند.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پول با عکس امام
یکی از روزها که پدرم به خانه آمد، یک قطعه اسکناس 10 تومانی را از جیبش درآورد و نشان داد که تعجب همه‌مان را برانگیخت. اسکناس سیاه و سفید بود و به جای عکس شاه، تصویری از امام خمینی قرار داده و فتوکپی گرفته بودند. خیلی از این کار خوشم آمد. همان شب، یک اسکناس 5 تومانی از پدرم گرفتم و عکس کوچکی از امام جای عکس شاه چسباندم و فردا صبح رفتم به عکاسی سر سی‌متری که از آن فتوکپی بگیرم که در کمال حیرت دیدم صاحب عکاسی انواع و اقسام پول‌ها با تصویر امام را می‌فروشد. از همه جالب‌تر پول‌های رنگی بودند که شباهت زیادی به پول واقعی داشتند.

پخش اعلامیه در مسجد
پنج‌شنبه دوم شهریور، شب نوزده ماه رمضان بود که مراسم احیاء در مسجد لیلةالقدر برگزار می‌شد. این شب احیاء با سال‌های گذشته تفاوت بسیاری داشت. مسجد جای سوزن انداختن نبود. تقریبا همه‌ی اهالی محل آمده بودند. بیشتر، جوان‌ها بودند که در گوشه و کنار مسجد دور هم جمع شده و از اوضاع و احوال سیاسی مملکت صحبت می‌کردند.
حجت‌الاسلام "سیدرضا اکرمی" که اهل همین تهران‌نو بود و خوب منبر می‌رفت، چند شبی بود که خیلی پرشور و سیاسی سخنرانی می‌کرد. او دیگر مراعات هیچ‌کس یا چیزی را نمی‌کرد و مستقیم از امام خمینی حرف می‌زد. چراغ‌های مسجد لیلةالقدر را خاموش کرده بودند و حجت‌الاسلام "محمدرضا عبدالحمیدی" امام جماعت مسن و ریش سفید مسجد، مشغول خواندن دعا و مناجات شب نوزدهم‌ماه رمضان بود. همه سرشان پایین بود و همراه با ناله‌های حاج آقا عبدالحمیدی، می‌گریستند. ناگهان در ظلمات و تاریکی‌ای که چشم چشم را نمی‌دید، دسته‌ای کاغذ سفید از بالکن مسجد که قسمت زنانه بود، به هوا پاشیده شد. ورق‌ها در هوا چرخ خوردند و میان جمعیت پخش شدند. به یک‌باره حال و هوای مجلس به هم ریخت. هر کس سعی می‌کرد یکی از کاغذها را بگیرد. من هم از روی سر و کله‌ی مردم پریدم و یکی از آنها را روی هوا گرفتم و سریع گذاشتم توی پیراهنم.
مراسم احیاء که به پایان رسید و مردم از در مسجد خارج شدند، دیدم تعداد زیادی از همان اعلامیه‌ها در جامهری مسجد گذاشته‌اند. کسی چیزی دستش نبود ولی معلوم بود در جیب‌شان چیزی پنهان کرده‌اند.
من هم که همراه "علی مشاعی" و "نادر محمدی" رفتیم تا به خانه‌ی خود برویم، در نور کم سوی تیر چراغ برق، کاغذی را که برداشته بودم از جیب درآوردم و با حرص و ولع شروع کردم به خواندن.
به بانک صادرات چهارراه فخر - که یک چهارراه پایین‌تر از مسجد بود - رسیدیم، دیدیم همه‌ی شیشه‌های آن شکسته است.
متن کاغذ، اعلامیه‌ای بود از حضرت آیت‌الله العظمی ‌خمینی که مسئولیت آتش سوزی سینما رکس را به گردن‌ شاه انداخته بود. به خانه که رفتم و ماجرا را برای آنها توضیح دادم، پدرم اعلامیه را از من گرفت و در جایی پنهان کرد. هرچه اصرار کردم آن را به من بدهد قبول نکرد.
جمعه شب بیست و یکم‌ ماه رمضان، وسط مراسم احیاء بود که همراه سعید و نادر محمدی به طرف مدرسه‌ای که در چهارراه بالای مسجد قرار داشت رفتیم. هرکدام چند سنگ در جیب خود داشتیم. به یک‌باره آنها را به طرف شیشه‌های مدرسه پرتاب کردیم که شیشه‌های قدی و بزرگ، با صدای وحشت‌ناکی شکستند و ما پا گذاشتیم به فرار به طرف مسجد.
شب بیست و دوم، پس از سخنرانی تند حاج آقا اکرمی ‌درباره‌ی فساد و جنایت حکومت پهلوی و بخصوص این‌که با آتش سوزی در سینما رکس آبادان قصد دارند تا مبارزه را منحرف کنند، جوان‌های بزرگ‌تر محل، جلوی مسجد جمع شدند. "سیدمصطفی جلالی پروین" (دوم دی ماه سال 1360 در گیلان‌غرب در عملیات مطلع الفجر به شهادت رسید.)، "علی رضا مستعدی"، "حمیدرضا مستعدی" (این دو برادر، سال 59 اوائل جنگ، در جبهه به شهادت رسیدند که بدنشان یازنگشت.)، "منصور مختاری"، عبدالله، مهدی و رحیم مشاعی و چند تایی دیگر، با خارج شدن مردم از مسجد، شروع کردند به شعار دادن. در تاریکی شب، فریاد "نصرمن الله و فتح قریب، مرگ بر این سلطنت پر فریب" و "مرگ بر شاه"، در کوچه‌ها می‌پیچید و مردم را سراسیمه از خانه‌ها بیرون می‌کشید.
ما که سن و سال‌مان کم‌تر بود، دنبال آنها راه افتادیم. جمعیت حدود 150 نفر می‌شد که به طرف چهارراه سی‌متری نارمک حرکت کردند. با رسیدن به مقابل سینما که هنوز تصاویر زنان برهنه بر تابلوی آن قرار داشت، پاره آجرهایی که از کنار خیابان برداشته می‌شدند، به طرف شیشه‌های سینما پرتاب شدند. به یک‌باره متوجه شدیم سردر و تابلوی سینما شروع کرد به سوختن در آتش. ازعکس‌هایش‌ معلوم‌ بود که‌ چه‌ فیلم‌هایی‌ می‌گذارد. به ‌قول‌ یکی‌ از ناظم‌های مدرسه:
- باید دفتر حضور و غیاب‌ را به ‌سینما می‌آوردند و دنبال‌ دانش‌ آموزها می‌گشتند.
آن‌ شب‌ سینما آتش‌ گرفت‌. عکس‌های‌ چرت‌ و پرت‌ زن‌ها هم‌ سوخت‌ و مثل‌ آدم‌های‌ دیوانه‌، توی‌ آتش‌ ادا درآوردند تا سیاه‌ شدند.

عده‌ای هم به مغازه‌ی مشروب فروشی‌ای که درست بغل سینما قرار داشت و حتی ‌این روزهای انقلاب و خشم مردم باز بود و کاسبی‌اش را می‌کرد، حمله کردند و در یک چشم بر هم زدن، جعبه‌های مشروبات الکلی و آب جو را از مغازه بیرون کشیدند، در جوی آب آنها را شکسته و خالی کردند. مرد ارمنی که صاحب مشروب فروشی بود، توی سر خودش می‌زد و التماس می‌کرد، ولی دیگر فایده‌ای نداشت.
جمعیت همان‌طور که شعار می‌دادند، به طرف خیابان وصال برگشتند و به بانک صادرات پایین مسجد که تازه شیشه‌هایش را از نو انداخته بودند، حمله کردند. شیشه‌ها و کرکره‌ی بانک خورد شدند. آژیر دزدگیر بانک با صدای نکره‌ای جیغ می‌کشید ولی فایده‌ای نداشت. یکی از بزرگ‌ترها فریاد زد:
- هیچ‌کس حق نداره وارد بانک بشه یا به گاوصندوق و پولا دست بزنه. فقط شیشه‌ها رو بشکونید.
جوان‌ها که حالا عصبانی و خشمگین‌تر شده بودند، با شعار مرگ بر شاه، به طرف پایین خیابان وصال حرکت کردند و نرسیده به انتهای خیابان، به بانک ملی که سر چهارراه بود حمله کردند و آن را هم داغان کردند. دزدگیر آن‌جا که به صدا درآمد، همه شروع کردند با پرتاب سنگ و آهن آن را ساکت کنند که نشد تا این‌که یکی از بچه‌ها رفت و آن را از جا کند.
ناگهان فکری به ذهنم رسید و پیشنهاد دادم که مشروب فروشی خیابان فرح را هم داغان کنیم، که شدیداً مورد استقبال قرار گرفت. جمعیت پرجوش و خروش راه افتادند به طرف فرح آباد تهران‌نو.
خیلی‌ برایم‌ عقده شده‌ بود. هر روز صبح‌ که‌ از آن‌جا رد می‌شدم‌ تا به مدرسه بروم، محکوم‌ بودم‌ که‌ چشمم‌ به ‌آن‌ زنیکه‌ی خیکّی‌ بیفتد که‌ موهای‌ شانه‌ نکرده‌اش‌ را می‌ریخت‌ روی‌ لباس‌ تکه‌ پاره‌اش‌ و صبح‌ اول‌ صبح‌، می‌آمد تا جعبه‌های‌ مشروب‌ و کالباس‌هایی‌ را که‌ برایش‌ آورده‌ بودند، بگذارد توی‌ یخچال‌.
اصلاً از قیافه‌اش‌ حالم‌ به هم‌ می‌خورد. مثل‌ "ننه‌ی ‌فولادزره‌" بود که‌ توی‌ قصه‌ها برای‌مان‌ می‌گفتند. عینهوعجوزه‌های‌ جادوگر. فقط‌ یک‌ جارودستی‌ بزرگ‌ کم ‌داشت‌. مغازه‌اش‌ در خیابان‌ فرح‌آباد تهران‌نو روبه‌‌روی‌ مدرسه‌ی نخست‌ بود که ‌من‌ آن‌جا درس‌ می‌خواندم‌. بعد از ظهرها و شب‌ها که‌ من‌ آن‌طرف‌ها پیدایم‌ نمی‌شد، ولی‌ می‌شنیدم‌ که‌ کار و کاسبی‌اش‌ شب‌ها راه‌ می‌افتد. گنده‌ بک‌، خجالت‌ نمی‌کشید. مثل‌ اسب‌ آبی‌ می‌ایستاد دم‌ در، و به‌ جوان‌هایی‌ که‌ رد می‌شدند، اشاره‌ می‌کرد که‌ مثلاً لبی ‌تر کنند.
از آن‌ وقتی‌ که‌ اولین‌ اعلامیه‌ در‌ مراسم‌ شب‌ احیاء در مسجد محل‌ پخش‌ شد، با سعید و دو سه‌ تای دیگر از بچه‌ها، برنامه‌ ریختیم‌ تا در این‌ شلوغی‌ اوضاع‌، یک‌ شب‌ برویم‌ سر وقت‌ آن‌ مغازه‌ و داغانش‌ کنیم‌، ولی ‌بدجوری‌ می‌ترسیدیم‌. سیزده‌ ـ چهارده‌ سال‌ بیشترسن نداشتیم‌. جرأت‌ هم‌ نمی‌کردیم‌ با کسی‌ صحبت‌ کنیم ‌که‌ چه‌ طرحی‌ داریم‌؛ تا این‌که‌ آن‌ شب‌ افسانه‌ای‌ پیش‌آمد.
نیم‌ ساعتی‌ کشید تا با الله‌ اکبر گفتن‌ و مرگ‌ بر شاه‌، به ‌آن‌جا برسیم‌. زنیکه‌ی خیکّی‌، با دامن کوتاه گل دار، دستش‌ را زده‌ بود به‌ کمرش‌ و دم‌ در مغازه‌ ایستاده‌ بود. اصلاً فکرش‌ را نمی‌کرد که‌ تا چند دقیقه‌ی دیگر چه‌ خواهد شد. شاید با خودش‌ می‌گفت‌:
- ‌این‌ جوون‌ها دیوونه‌اند ... بیان این‌جا و آب‌ شنگولی‌ بخورن تا از این‌ شربازی‌ها دست‌ بکشن ...
در یک چشم بر هم زدن، شیشه‌های‌ سبز و قهوه‌ای‌ بود که‌ توی‌ جوی‌ آب‌ می‌شکست‌ و بوی‌ گندش‌ فضا را پر می‌کرد. همه ‌نجس‌ شده‌ بودیم‌؛ ولی‌ چاره‌ای‌ نبود. زنیکه‌ مثل‌ دختر بچه‌ها گریه‌ می‌کرد. نشست‌ لب‌ جوی‌ آب‌ و انگار بچه‌اش‌ مرده‌ باشد، برای‌ مشروب‌هایش‌ زار می‌زد. فایده‌ای‌ نداشت‌. خوب‌ که‌ یخچال‌ و انباری‌ مغازه‌ راخالی‌ کردند و همه‌ را داخل‌ جوی‌ آب‌ ریختند، راه‌ افتادند و رفتند.
عجب‌ عشقی‌ کردم‌ آن‌ شب‌. چه‌ حالی‌ داد وقتی‌ که‌ دیدم‌ آن‌ گندهه‌ زار می‌زند. تا حالا این‌ جوری‌ صفا نکرده‌ بودم‌. در آن هیر و ویر، عده‌ای لاش خور، بسته‌های گرد و کلفت کالباس و نوارهای آویزان سوسیس را زیر بغل زده و با خود می‌بردند.
از آن‌ روز به‌ بعد کرکره‌ی مغازه‌ی دودهنه‌ی "عجوزه‌ی می ‌فروش‌" پایین‌ آمد، و دیگر خبری‌ از نجسی‌ها و خود او نشد.
همان جا آخر کار بود و مردم و جوان‌ها یکی یکی رفتند به خانه‌شان. جالب این بود که توی ‌این یکی دو ساعت، اصلاً گاردی‌ها و مامورین کلانتری پیدای‌شان نشد.

اولین عکس امام
روزسه‌شنبه 7 شهریور، هنگام غروب که پدرم به خانه آمد، روزنامه‌ی کیهان را که خریده بود، گذاشت وسط اتاق. تصویری از روحانی سیدی چاپ شده بود که زیرش این نوشته به چشم می‌خورد:
" حضرت آیت‌الله العظمی‌ آقای روح الله موسوی خمینی"

با دیدن عکس امام، در پوست خودم نمی‌گنجیدم. نمی‌دانستم از شادی چکار کنم. روز بعد، عکس امام را از روزنامه بریدم و توی جیبم گذاشتم و به بچه‌های محل نشان می‌دادم.
روزنامه‌های امروز، عکسی از "فرح پهلوی" - همسر شاه - چاپ کردند که در حال نوشیدن مشروب در دیدار با "هوا کوفنگ" رهبر کشور چین بود. چاپ این عکس، تاثیر زیادی بر روحیه‌ی مردم گذاشت و آنها را عصبانی کرد. مردم از آن عکس فتوکپی می‌گرفتند و دست به دست می‌چرخاندند تا همه با ماهیت خانواده‌ی پهلوی آشنا شوند.

حماسه‌ی چهارمردان
گرمای تابستان داشت رو به پایان می‌رفت، ولی انقلاب هر روز تندتر و هیجانی‌تر می‌شد. روز سه‌شنبه 14 شهریور، همه از ذوق و شوق عید فطر و این‌که قرار است با امیر آقا و خانواده‌اش به قم برویم، در پوست خود نمی‌گنجیدیم. علت آن هم این بود که قم، مرکز انقلاب و شلوغی‌ها به حساب می‌آمد.
امیر آقا با ماشین خودشان که یک بنز 220 سفید رنگ بود، آمدند تا با ما که پدرم یک پیکان استیشن شکلاتی رنگ داشت، به قم برویم.
هر دو خانواده سوار ماشین‌ها شدیم ولی سعید و حمید با ماشین ما آمدند. به قم که رسیدیم، یک‌راست به خانه‌ی "عمه قمر" در محله‌ی "نیروگاه" در حاشیه‌ی شهر قم و کنار ایستگاه قطار، رفتیم. همان ظهر که رسیدیم، ما بچه‌ها، من، محمد، سعید و حمید راه افتادیم و از بیابان وسیع کنار خطوط قطار که بوی گازوئیل تراورزها فضا را پر کرده بود، رفتیم تا پیاده به حرم "حضرت معصومه" (س) برویم. پس از زیارت حرم، وقتی که داشتیم به خانه برمی‌گشتیم، متوجه‌ی پسری شدیم که کنار جاده‌ای که به اراک می‌رفت، ایستاده بود و پوسترهایی از امام خمینی را می‌فروخت. با دیدن او ذوق زده شدم. جلو که رفتیم فهمیدیم هر پوستر را که زمینه‌ی سبز رنگی داشت، 4 ریال می‌فروشد. با اصرار زیاد و این‌که زیاد می‌خواهیم، قبول کرد دانه‌ای 3 ریال بفروشد. ته جیب‌های‌مان را گشتیم. من 3 تومان داشتم که دادم و 10 پوستر خریدم. بچه‌ها هم هر کدام تعدادی پوستر امام خریدند و شادمان به خانه‌ی عمه قمر برگشتیم.
بعد از ظهر که خواستیم به حرم برویم، از خیابان صفائیه که خواستیم رد شویم، متوجه شدیم در خیابان "چهارمردان" شلوغ است. جیپ های ارتشی سر خیابان را بسته بودند. همین طور که در ازدحام‌ ماشین‌ها اطراف را می‌پاییدم، چشمم به داخل خیابان چهارمردان بود. فرمانده‌ی گاردی‌ها با بلندگو اخطار کرد که تظاهرکننده‌ها متفرق شوند وگرنه شلیک می‌کند، ولی کسی اهمیتی نداد. چند تیر هوایی که شلیک کرد، جمعیت روی زمین نشستند. ناگهان به دستور فرمانده، چند سرباز روی زمین زانو زدند و شروع کردند تیراندازی به طرف مردم. تعدادی از مردم به کوچه‌های اطراف دویدند ولی اکثرشان همان وسط خیابان ماندند. بعضی‌ها همان‌طور نشسته بودند و بعضی‌ها هم که ظاهراً تیر خورده بودند، روی زمین درازکش افتاده بودند. صدای شلیک گلوله بیشتر شد و سربازی به خیابان آمد و با داد و فریاد ماشین‌هایی را که ایستاده و شاهد کشتار بودند، به حرکت واداشت.
صحنه‌ی عجیبی بود. اصلاً باورم نمی‌شد. نه مقاومت و استواری مردم را که اصلاً انگار نه انگار اینها گلوله‌ی کشنده و داغ است که به طرف‌شان می‌آید، و نه وحشی گری ارتشی‌ها را که اصلاً انگار نه انگار انسان هستند و اینها هموطن و همشهری خودشان.
شب، همه سوار بر دو ماشین، به داخل شهر رفتیم. به خیابان چهارمردان که رسیدیم، از دور دیدیم خیابان در آتش می‌سوزد. مردم به انتقام جنایات صبح امروز، همه‌ی بانک‌ها و ادارات دولتی را به آتش کشیده بودند. کمدها و میز ادارات، وسط خیابان در آتش می‌سوختند. اسناد و مدارک رسمی و پرونده‌ها، در آتش جزغاله می‌شدند. هیچ ارتشی و یا شهربانی چی جرأت ورود به آن محدوده را نداشت. خیابان چهارمردان کاملا در اختیار مردم قرار گرفته بود.

در آن شلوغی و آتش سوزی، دو سه نفر طماع، درحالی که گاوصندوق بزرگی را از بانک بیرون کشیده و به کنار خیابان آورده بودند، به ماشین‌هایی که از جلوی‌شان رد می‌شد می‌گفتند:
- اگه کلنگ یا هر چیز دیگه‌ای که بشه باهاش این رو باز کرد بدین، پولاش رو با هم نصف می‌کنیم.
پدرم که از این حرف آنها بدش آمده بود، درحالی که زیر لب می‌گفت:
- یه عده اون جوری مثل صبح وامیسن جون می‌دن، یه عده هم این جوری لاش خور بازی در میارن.
به ماشین گاز داد و رفتیم به طرف تهران. نرسیده به تهران، اطراف "شاه عبدالعظیم" که رسیدیم، دیدیم خیابان را بسته‌اند. تعدادی لاستیک آتش زده و عده‌ای چوب به دست، وسط خیابان ایستاده بودند و مرگ بر شاه می‌گفتند. البته با کسی کاری نداشتند و فقط به ماشین‌ها که می‌رسیدند، فقط با خنده شعار می‌دادند و می‌گذاشتند مردم رد شوند.
فردا صبح، پوسترهای امام را به محل بردم و با ذوق و شوق فراوان، به بچه‌ها به همان دانه‌ای 3 ریال فروختم.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

1357

عید دیدنی‌ها سیاسی
دیگر همه چیزمان سیاسی شده بود. نه تنها بزرگ‌ترها، که ما کوچک‌ترها هم از این‌که سیاسی شده‌ایم، احساس غرور می‌کردیم. در مدرسه و در جمع بچه‌های محل، همواره سخن از امام خمینی و انقلاب بود. رادیو و تلویزیون که چیزی در این باره نمی‌گفتند؛ در روزنامه‌ها هم که خبر آن‌چنانی نبود. تنها راه انتقال اخبار، دهان به دهان و احیاناً از طریق اطلاعیه‌هایی بود که از طرف امام خمینی در عراق صادر می‌شد تا به دست برخی از افراد خاص در شهرهای‌ ایران برسد و آنها هم برای مردم تعریف کنند. به این طریق، دهان به دهان اطلاعات منتقل می‌شد. خوردن نوشابه‌ی "پپسی کولا" هم حرام شده بود. می‌گفتند چون کارخانه‌ی پپسی متعلق به یهودیان است، به همین خاطر امام گفته که خریدن و خوردن نوشابه‌ی پپسی کمک به اسرائیل است و مردم هم از خوردن آن امتناع می‌کردند. ما بچه‌ها هم ترجیح می‌دادیم بیشتر "کوکاکولا" یا "کانادادرای" و یا مثلاً نوشابه‌ی ایرانی "سوپرکولا" بخوریم.
همه جا پیچیده بود که امام خمینی گفته به دلیل جنایت‌های بی‌شمار حکومت پهلوی در شهرهای مختلف و کشتار مردم، امسال عید نداریم. ما که همواره برای عید و لباس نو و عیدی روزشماری می‌کردیم، حالا دیگر از آن هیجانات کودکی خبری نبود. حالا دیگر ما بچه‌ها هم برای خودمان سیاستمدار شده بودیم.
عید 1357 از راه رسید. میوه و آجیل همچنان در همه‌ی خانه‌ها بود، بچه‌ها هم از عیدی‌های اسکناس دو و پنج تومانی بی بهره نماندند. ولی‌ این عید با سال‌های قبل خیلی فرق داشت. زن‌ها برای خودشان یک مجلس داشتند و مردان در اتاقی دیگر جلسه گرفته بودند و هر یک اخبار و اطلاعات خود را مطرح می‌کردند. ما بچه‌ها هم هر آن‌چه از پدر و مادر خود شنیده بودیم، برای همدیگر نقل می‌کردیم. کم‌کم عیدمان هم کاملا سیاسی شد.
انقلاب حال و هوای خانواده‌ها را هم به کلی دگرگون کرده بود. با این‌که 13 سال بیشتر نداشتم، ولی پدرم به راحتی اجازه می‌داد تا نیمه شب از خانه بیرون باشم. چرا که خیالش از فرزندانش راحت بود که جز مسیر انقلاب، طریق دیگری نمی‌روند.
بعضی شب‌ها که در مساجد اطراف محل، سخنرانی شخصیت‌های انقلابی برپا بود، پدرم اجازه می‌داد که برای گوش دادن سخنان انقلابیون به آن‌جا بروم. هنگامی هم که برمی‌گشتم، اعلامیه‌ها و اخبار مختلف را برای اهل خانواده می‌آوردم. این حالت برای علی برادر بزرگ‌ترم که دو سال از من سنش بیشتر بود، بیشتر جریان داشت و گاه اتفاق می‌افتاد در حکومت نظامی ‌گیر می‌کرد و تا صبح به خانه نمی‌آمد.
یکی از شب‌ها که از امیر آقا شنیدم "فخرالدین حجازی" در خیابان مولوی سخنرانی دارد، بسیار مشتاق شدم به آن‌جا بروم. حجازی یکی از انقلابیونی بود که جلسات سخنرانی او نسبت به دیگران بسیار شلوغ و حتی پر شورتر می‌شد. به پدرم که گفتم، اول گفت که چون مسیر آن‌جا با خانه‌ی ما زیاد فاصله دارد و ساعت هفت و هشت سخنرانی شروع می‌شود، اگر نروم بهتر است. اصرار من باعث شد تا آقا "عباسی" همسایه‌ی بغلی‌مان که آن‌طرف‌ها کار داشت، به پدرم بگوید که من را با ماشین به آن‌جا برسانند و خودشان بروند دنبال کارشان. همین طور هم شد. همراه پدرم و آقا عباسی سوار بر ماشین پدرم به خیابان مولوی رفتیم که از میدان "‌شاه" به بعد به خاطر این‌که برای سخنرانی جمعیت زیادی می‌آمد، آن را بسته بودند. قرار شد موقع برگشتن به همان جایی که پیاده شدم بیایند و با هم به خانه برویم.
فخرالدین حجازی که درباره‌ی او حرف‌های زیادی بر سر زبان‌ها بود از جمله این‌که: او همرزم و یار مصدق بوده، مدت زیادی در زندان بوده، شکنجه‌های بسیاری شده و ... با صدای تندش، بسیار پرشور سخن می‌گفت و هنگامی ‌که سخنرانی‌اش درباره‌ی امام و تبعید او به خارج اوج ‌گرفت، همه‌ی مردم تحت تاثیر قرار می‌گرفتند و ناگهان فریاد "مرگ بر شاه" از جماعت بلند می‌شد.
ماشین‌های پیکان کلانتری جلو و اطراف مسجد بودند که مامورین کنار آنها قرار داشتند. با وجودی که جمعیت زیادی در خیابان نشسته بودند و سخنرانی را گوش می‌دادند، از گاردی‌ها و ارتشی‌ها خبری نبود و فقط شهربانی آمده بود که توانستند از تظاهرات پایان سخنرانی جلوگیری کنند و کاری کردند که مردم چند تایی با همدیگر بدون این‌که شعاری بدهند، به خانه‌های‌شان بروند. من هم به میدان شاه رفتم که دقایقی بعد پدرم آمد. آقا عباسی از حرف‌های گفته شده و حال و هوای مراسم پرسید. من که خیلی ذوق زده شده بودم و خودم را در مقام یک انقلابی تمام عیار می‌دیدم، شروع کردم به تعریف و تفسیر آن‌چه شاهدش بودم.
دیگر همه برای خودمان سیاسی شده بودیم. سر کلاس درس، عکس‌های شاه و ولیعهد را که در صفحه‌ی اول کتاب چاپ شده بود، می‌کندیم و سپس با خودکار محکم دور موهای او خط می‌کشیدیم و آن را از جا در می‌آوردیم و رو به بالا مثل شاخ می‌گذاشتیم روی کله‌اش. از این کار خود خیلی احساس غرور می‌کردم. آن‌قدر جرأت پیدا کرده بودم که با شاه مملکت شوخی‌ای این طوری می‌کردم!

شرکت در تظاهرات
چند وقتی بود که حال و هوای تهران کاملا عوض شده بود. در بعضی مساجد، سخنرانی‌هایی می‌شد که توجه مردم را به خودش جلب کرده بود. مسجد امام حسین (ع) در میدان فوزیه، یکی از مهم‌ترین مسجدها بود.
روزهای اول ماه رمضان بود. آن شب یک‌شنبه 22 مرداد ماه - هفتم ماه رمضان - خانواده‌ی آقا رضایی در خانه‌ی ما بودند. اشرف با بچه‌های رضایی، سرگرم بازی بود. من و علی مثلاً حواس‌مان جای دیگر بود، ولی چهارگوشی به حرف‌های بابا و آقای رضایی گوش می‌دادیم. حرف از سخنرانی و تظاهرات بود. بابام می‌گفت:
- چند شبه که توی مسجد میدون فوزیه، یه شیخی سخنرانی می‌کنه که می‌گن خیلی جرأت داره. هر چی از دهنش درمیاد به شاه و سلطنت می‌گه.
حرف‌ها داشت قشنگ‌تر می‌شد که بابام دهانش را برد دم گوش رضایی و مثلاً طوری که ما نفهمیم، گفت:
- می‌گم بچه‌هات که این‌جا هستن، بلند شو یه سر بریم میدون فوزیه ... بد نیست ببینیم این شیخه چی می‌گه.
رضایی که کمی جا خورده بود، من و من کرد و گفت:
- می‌گم الان که دیر وقته ... بذار فردا شب بریم ...
بابام گفت:
- دیر وقت چیه مرد؟ الان تازه اذون دادن. تا نماز رو بخونن و سخنرانی شروع بشه، یه ساعتی مونده.
هر طوری که بود بابام رضایی را راضی کرد. پدرم که بلند شد شلوارش را بپوشد، رفتم جلو و گفتم:
- بابا.. اگه می‌شه منم بیام.
با تعجب پرسید: "کجا؟" تا گفتم: "میدون فوزیه" جا خورد و گفت:
- مگه تو درس و مشق نداری که این وقت شب می‌خوای راه بیفتی دنبال ما؟
که ملتمسانه گفتم:
- همه‌ی مشقامو نوشتم ... تازه الانم سر شبه. خُب منم می‌خوام بیام ببینم اون شیخه چی می‌گه.
که بابام خندید و گفت: "پس فالگوش وایساده بودی؟"
رضایی به زنش گفت:
- همین جا بمونین ... ما یه سر می‌ریم تا بیرون و برمی‌گردیم.
مادرم وقتی دید من هم لباس‌هایم را پوشیده و آماده شده‌ام، جلوی پدرم را گرفت و گفت:
- آخه مرد ... این وقت شب و با این شلوغی‌ها، این بچه رو کجا راه انداختی ببری؟
که پدرم گفت:
- اولاً که بچه چیه؟ خود این صب تا شب ولّه توی خیابون و شعار می‌ده و تظاهرات می‌ره. دوماً، یه سر می‌ریم مسجد سخنرانی و زود برمی‌گردیم، میدون جنگ که نمی‌ریم."
با ماشین پیکان مدل جوانان زرد رنگ آقای رضایی، راه افتادیم طرف میدان فوزیه. کناره‌های خیابان اصلاً جای پارک کردن نبود. همین طور که رفتیم پایین تا جای پارک پیدا کنیم، جلوی پمپ بنزین پایین میدان ژاله ماشین را پارک کردیم و پیاده برگشتیم به میدان فوزیه.

اصلاً نمی‌شد نزدیک مسجد شد. ظاهرا آخرهای سخنرانی هم بود. اطراف میدان، نیروهای گارد شاه اسلحه در دست، به حالت آماده باش ایستاده بودند. تعدادی از ارتشی‌ها به طرف مردم که سعی داشتند هر طوری هست خودشان را به داخل مسجد برسانند، هجوم بردند و آنها را به طرف بیرون هول دادند. سخنرانی هم تمام شد و جمعیت انبوهی که داخل مسجد بودند، یک‌باره مثل سیل به طرف بیرون مسجد سرازیر شدند.
هر کس برای خودش شعاری می‌داد. سر و صداها مبهم و قاطی شده بود. صدای شلیک تیر هوایی که به گوش رسید، جمعیت مضطرب‌تر ولی با عصبانیت بیشتر، شروع به شعار دادن کردند. کم‌کم شعارها یکی شد. جمعیت همین طور که همدیگر را هول می‌دادند، به طرف پایین میدان حرکت کردند. پدرم محکم دست مرا گرفته بود تا در فشار جمعیت گم نشوم. ناگهان در آن میانه، رضایی را که کنار پدرم ایستاده بود، گم کردیم. پدرم مدام او را صدا می‌زد ولی در هیاهوی شعارها، نمی‌شد کسی را صدا زد یا پیدا کرد.
صدای تیراندازی که بیشتر شد، شعارها هم تندتر شدند. ناگهان شعاری شنیدم که در جا میخکوبم کرد. اصلاً باور این‌که کار تا به این‌جا رسیده باشد که مردم چنین شعارهایی بدهند، برایم باور کردنی نبود. مردم یک صدا فریاد می‌زدند:
"خمینی آزاده است ... شاه زنا زاده ست"
پدرم درحالی که از بس مچ دستم را فشار می‌داد که کم ‌مانده بود بشکند، من را کشید داخل پیاده‌رو جلوی یک مغازه، تا در تلاطم جمعیت همدیگر را گم نکنیم.
دیگر صدای رگبار هوایی می‌آمد ولی مردم ترسی نداشتند. هر کس به سمتی می‌دوید، ولی ‌این شعار از دهان‌شان نمی‌افتاد. معلوم بود که این شعار بدجوری گاردی‌ها را عصبانی کرده است.
پدرم بی توجه به هرآن‌چه در اطراف‌مان می‌گذشت، به دنبال آقای رضایی بود و مدام می‌گفت:
- اگه بلایی سرش بیاد چی؟ اگه بمونه زیر دست و پا ...
هر چی من می‌گفتم:
- بابا به خدا خودم دیدم آقای رضایی رفت پایین ... شاید رفته باشه دم ‌ماشین.
که گفت:
- تو چی می‌گی؟ می‌دونی تا دم میدون ژاله چقدر راهه؟ تازه قرارمون این بود که اگه همدیگه رو گم کردیم بیاییم این‌جا.
کم‌کم از صدای تیراندازی کاسته شد و مردم که داشتند می‌دویدند، آرام‌تر به طرف خانه‌های‌شان راه می‌رفتند. ولی از آقای رضایی خبری نبود. من هم مدام با خودم می‌گفتم که رضایی ترسیده و در رفته دم‌ماشین.
سرانجام با خلوت شدن خیابان که کامیون‌های ارتشی فقط داخل آنها رژه می‌رفتند، مطمئن شدیم که آقای رضایی زیر پا نمانده است. همراه پدرم راه افتادم طرف میدان ژاله. نزدیک ماشین که رسیدیم، من زدم زیر خنده. بابام محکم زد پس کله‌ام. با تعجب گفت:
- آخه مرد، تو این جایی و ما جون به لب شدیم که چی شدی؟ مگه قرار نبود دم اون مغازه وایسی؟
آقا رضایی که همچنان می‌لرزید، با همان لهجه‌ی اصفهانی‌اش گفت:
- چرا ... ولی مگه ندیدی تیراندازی می‌کردن؟ هر چی باشه این‌جا امن تره.

آتش سوزی سینما رکس
روز شنبه 28 مرداد ماه، رادیو خبر وحشت آوری داد. گفت که در آتش سوزی سینمایی در شهر آبادان، صدها نفر زنده زنده در آتش سوخته‌اند.

خبر بسیار وحشت‌ناکی بود. شب که به مسجد رفتم، همه حرف از این می‌زدند که کار ساواک است و برای منحرف کردن انقلاب دست به این کار زده‌اند. راست هم می‌گفتند. این مسئله می‌توانست تاثیر شدیدی بر روال انقلاب مردم علیه حکومت شاه بگذارد.
اخبار متناقض و مختلفی درباره‌ی این فاجعه دهان به دهان مردم می‌گشت. روزنامه‌ها و بدتر از آن مجله "جوانان" - که همیشه دوشنبه‌ها پدرم می‌گرفت و به خانه می‌آورد - دیگر از عکس‌های رنگی خواننده‌ها و زنان هنرپیشه خبری نبود، بلکه تصاویر وحشت آوری از جنازه‌های جزغاله شده جای آنها را گرفته بودند.
بعضی‌ها می‌گفتند:
- می‌گن همین طور که مردم بیچاره داشتن فیلم "گوزن‌ها" رو می‌دیدن، یه عده فیلم رو قطع می‌کنن و یه فیلم از کثافتکاری‌های شاه و خونوادش نشون می‌دن که توی اون فرح و بچه‌هاش همه لخت بودن، ساواکی‌ها هم درهای سینما رو قفل کردن و همه رو آتیش زدن.
نقل قول‌ها درباره‌ی این فاجعه بسیار مختلف و زیاد بود. دستگاه حکومتی شاه هم تصمیم داشت ماجرا را به گردن انقلابیون بیندازد. آنها می‌گفتند:
- یک عده جوون که عکس آیت‌الله خمینی دستشون بوده، داشتن تظاهرات می‌کردن که می‌رسن به سینما رکس. مثل همه‌ی شهرهای دیگه، اونا هم حمله می‌کنن و سینما رو آتیش می‌زنن.
ولی در آتش زدن سینماها در همین تهران، مردم زمانی آن‌جاها را آتش می‌زدند که یا شب بود و یا مطمئن می‌شدند که کسی داخلش نیست.


در این فاجعه‌ی عظیم، 377 نفر زن و بچه و مرد بی گناه مظلومانه سوختند و جزغاله شدند. این فاجعه می‌توانست بیشترین و سخت‌ترین ضربه را به حرکت مردم بزند. چرا که بیشتر شایعاتی که رادیوهای خارجی درست می‌کردند، بر این مبنا بود که انقلابیون آن‌جا را به عنوان مرکز فساد آتش زده‌اند. ولی امام خمینی ‌این توطئه حساب شده را خنثی کرد و از ضربه‌ای که می‌رفت مسیر مبارزه را منحرف کند، جلوگیری کرد.
چند روز بعد، یعنی 31 مرداد ماه، امام خمینی اطلاعیه‌ی مهمی منتشر کرد و این جنایت بزرگ را کار عمال شاه برای انحراف مبارزه دانست.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیدن چریک‌ها
طبق روال هر سال، چند روزی مانده به چهارشنبه سوری، همراه "حمید حدیدچی"، محمد برادرم و حسین درزی و یکی دو تا دیگر از بچه‌های محل، برای کندن بوته و فروش آنها در محل، به تپه‌های فرح آباد رفتیم. منطقه‌ی سرخه حصار که شکارگاه سلطنتی محسوب می‌شد، پر بود از آهو و خرگوش. آن‌جا نگهبانانی هم داشت که بدجوری به ما که فقط برای کندن بوته می‌رفتیم، گیر می‌دادند. برای همین همواره حواس‌مان بود که با چوب یا سنگی که جنگل‌بان‌ها ول می‌کردند، مواجه نشویم. گاهی صدای شلیک گلوله‌ی نگهبان‌ها یا شکارچی‌ها هم می‌آمد.
یکی از روزها، متوجه‌ی سه جوان حدود 17 یا 18 ساله شدیم که مشغول کاری بودند. کمی ‌که نزدیک‌تر شدیم، دیدیم که دو نفر از آنها اسلحه در دست دارند و مشغول تمرین تیراندازی هستند که با دیدن ما، دست و پای‌شان را گم کردند. درحالی که سعی می‌کردند اسلحه‌ها را زیر کاپشن‌شان پنهان کنند، با عصبانیت به ما گفتند که آن‌جا چکار می‌کنیم؟ وقتی گفتیم برای کندن بوته آمده‌ایم، گفتند سریع از آن‌جا دور شویم؛ و ما که بدجوری ترسیده بودیم، آن روز از خیر کندن بوته گذشتیم و فاصله‌ی زیاد آن‌جا تا خانه‌مان را دویدیم.

آشنایی با امام خمینی
یکی از شب‌های سرد زمستان سال 56 بود؛ توی خانه، من و محمد درحالی که بابا گوشه‌ی اتاق به پشتی لم داده بود، کنارش نشسته بودیم. چند وقتی می‌شد که شب‌ها، پدرم که از سر کار به خانه می‌آمد، موقع استراحت، با اصرار فراوان ما، از خاطرات قدیمش تعریف می‌کرد.
برای اولین بار نام "امام خمینی" را از زبان پدرم شنیدم. خیلی تعجب کردم. گفتم:
- مگر هنوز هم امام داریم؟
که گفت:
- امام نه به آن معنی، چون آقای خمینی رهبر همه‌ی مسلمون‌های دنیاست، بهش می‌گن امام خمینی.
راستش وقتی عنوان امام خمینی را شنیدم، احساس عجیبی در درونم ایجاد شد. عجیب و شیرین. آن موقع درست معنا و مفهوم عشق و عاشقی را نمی‌فهمیدم، ده یازده سال بیشتر نداشتم. از آن به بعد هر شب به پدرم گیر می‌دادم که از امام خمینی بگوید.
یکی از همین شب ها، میان همین خاطره گویی بابا درباره‌ی امام خمینی بود که مادرم برخاست و به طبقه‌ی بالا رفت. دقایقی بعد که برگشت، دیدم یک کتاب با جلد کلفت سبز رنگ در دست دارد. کتاب را آورد و درحالی که آن را به دست پدرم می‌داد، گفت:
 -بفرمایید اینم رساله‌ی آقا.
متوجه نشدم منظورش از "رساله" چیست. ولی همین که شنیدم کتاب را امام خمینی نوشته است، برایم خیلی مهم بود. سریع کتاب را از دست مادرم گرفتم و صفحات آن را به دنبال تصویری از امام جست‌وجو کردم. ولی هر چه بیشتر گشتم، نا امیدتر شدم. ولی همین احساس که کتابی از امام خمینی را در دست دارم، برایم کلی شور و شعف ایجاد کرده بود.

ارتجاع سرخ و سیاه
چند روزی بود که توی بیشتر خانه‌ها بحث درباره‌ی آقای خمینی زیاد شده بود. آن طور که پدرم می‌گفت، روز شنبه 17 دی ماه، در روزنامه‌ی اطلاعات، مقاله‌ی خیلی بدی درباره‌ی آیت‌الله خمینی چاپ شده که شهر قم را به هم ریخته. پدرم معتقد بود همه‌ی اینها به خاطر این است که چند وقت دیگر مدت تبعید 15 ساله‌ی آقای خمینی به پایان می‌رسد و شاه بایست به او اجازه دهد که از عراق به ایران برگردد.
برخلاف تصور حکومت شاه و طراحان و نویسندگان مقاله‌ی "ارتجاع سرخ و سیاه"، آن مطلب باعث شد تا نوجوانان و جوانان، نه تنها با نام خمینی آشنا شوند، بلکه نسبت به او حساسیت و توجه بیشتری پیدا کنند.
هنوز سر و صدای چندانی از انقلاب نبود و اعتراض های محلی علنی نشده بود که برادر بزرگ‌ترم علی، هرگاه "امیرعباس هویدا" نخست وزیر را در تلویزیون می‌دید، با تمسخر می‌گفت:
- نخود وزیر، پوپِیدا.
ظاهراً این چیزها را در خانه‌ی عموعلی‌مان یاد گرفته بود. پدرم گاهی وقت‌ها از "ناصر" عمو و این‌که جوانی سیاسی است و کتاب‌های خطرناکی دارد، تعریف کرده بود. البته در خانه‌ی آنها فقط ناصر این‌گونه بود و آن هم فقط در حد کتاب سیاسی خواندن.
یک بار که علی نخود وزیر را تکرار کرد، من هم با خودم تکرار می‌کردم که با خنده گفتم:
- چقدر قشنگه، فردا توی مدرسه به همه یاد می‌دم.
که پدرم با عصبانیت گفت:
- نه. اصلاً این کار رو نکنی‌ ها.
با تعجب پرسیدم" مگه چی می‌شه؟"
که گفت:
- اگه توی مدرسه از این حرفا بزنی، پلیس میاد همه‌مون رو می‌گیره و زندان می‌کنه.
پدرم همواره به او سفارش می‌کرد که دست از این تمسخر بردارد؛ چون امکان داشت جلوی در و همسایه و بیرون، این حرف را بزند و برای خودش و خانواده مشکل درست کند. ولی علی ول کن نبود و همچنان نخود وزیر ورد زبانش بود.

سینما ماندانا
پس از آن‌که حدود سال1355، یک فرد خیّر مسلمان "سینما هفت حوض" را در میدان هفت حوض نارمک خرید، آن را کوبید و "مسجد النبی" را آن‌جا بنا نهاد، "سینما ماندانا" تنها سینما درکل منطقه‌ی شرق یعنی از میدان فوزیه به این طرف تا تهران پارس، محسوب می‌شد.
این سینمای درجه‌ی 3، همواره دو فیلم با یک بلیط نمایش می‌داد که غالبا هم فیلم‌هایش سطح پایین و بسیار مبتذل بودند. یک فیلم سیاه سفید بزن بزن ایرانی، همراه با یک فیلم رنگی کاراته‌ای، وسترن، هندی یا عشقی. آن هم با یک بلیط که آخر سری‌ها شده بود 2 تومان.
کنار سینما، بر خیابان اصلی، یک ساندویچ فروشی و مشروب فروشی بود که پیرمردی ارمنی آن را اداره می‌کرد. البته در محل می‌گفتند که صاحب سینما هم یک فرد یهودی است.
هنگام پیروزی انقلاب در شب 22 بهمن، مردم درهای سینمای نیم سوخته را باز کردند و سربازان گارد جاویدان را که در درگیری با مردم به اسارت در می‌آمدند به آن‌جا منتقل می‌کردند.
پس از انقلاب همچنان سینما ماندانا در دست نیروهای انقلابی ماند که فعالیت‌های مختلفی در آن‌جا صورت می‌گرفت. زمانی طرح نقاشی چند درخت روی محل تابلوی سینما - که تا پیش از آن تصاویر مبتذل زنان بر آن نقش می‌بست - قرار گرفت که زیر آن نوشته شده بود: "پاسداران جنگل".
بعد از مدتی هم تابلوی "شورای روحانیت منطقه‌ی11" جای تابلوی سینما را پر کرد که همان جماعت قبلی آن را رهبری و فرماندهی می‌کردند.
جالب‌تر از همه زمانی بود که در سالن سینما و بر روی صندلی‌های خاک گرفته، جماعت مردم می‌نشستند و بر روی سن سینما، دو سه نفر مداح قرار می‌گرفتند، دعای کمیل می‌خواندند و با دستگاه اسلاید، تصاویر شهدا بر روی پرده‌ی سینما پخش می‌شد.

استیضاح دولت توسط بنی احمد
چند روزی بود که رادیو، مذاکرات "مجلس شورای ملی" را پخش می‌کرد. "احمد بنی احمد" - که ظاهراً نماینده‌ی تبریز در مجلس شورا بود - با عصبانیت بسیار و با آب و تاب فراوان، علیه نخست وزیر و دولت سخنرانی می‌کرد. پدرم همان‌طور که کنار بخاری علاءالدین نشسته بود و چایی‌اش را هورت می‌کشید، خندید و گفت:
- ... خورده مرتیکه‌ی عوضی ...
من که برگشتم با تعجب نگاهش کردم، گفت:
- چیه بچه جون؟ فکر کردی خیلی آدم خوبیه و حرفای خوب خوب می‌زنه؟
گفتم:
- خُب آره بابا. حرفاش خیلی مهمه. داره به دولت و نخست وزیر حمله می‌کنه. مگه مردم حرفی غیر از اینایی که این می‌گه دارن؟
استکان را که گذاشت توی نعلبکی، خندید و گفت:
- آره بابا جون ... مردم خیلی چیزای دیگه می‌گن. این مرتیکه هم چند ساله که نماینده اس. همه‌شون این جوری هستن. حالا که اوضاع رو خراب دیدن، دارن خودشون رو می‌چسبونن به مردم و مثلاً علیه دولت حرف می‌زنن. مگه الکیه؟ کی می‌تونه بدون اجازه‌ی شاه علیه حکومت یه کلمه حرف بزنه؟ مگه این همه جوون بدبخت که زندان و اعدام شدن چی می‌گفتن؟ نه بچه جون. بلند شو. اینا واسه تو نون و آب نمی‌شه. گول این پدرسوخته‌هارم نخور.

[ ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مدرسه‌ی راهنمایی نخست
مادرم که به درس من و برادرانم خیلی اهمیت می‌داد، مهر ماه سال 1355 برای ادامه‌ی تحصیل، اسمم را در "مدرسه‌ی راهنمایی نخست" که مدرسه‌ای ملی و مختلط بود، نوشت. "احمد نخست"، مردی حدوداً 45 ساله که قد بلند و هیکلی درشت و سر تقریبا طاسی داشت، مدیر مجتمع فرهنگی نخست بود از یک دبستان و راهنمایی - که نرده‌ای فلزی آن دو را از هم جدا می‌کرد - تشکیل می‌شد.
مدرسه‌ی نخست، ساختمانی بود سه طبقه در زمینی وسیع که طبقه‌ی سوم آن سالن امتحانات بود. این مدرسه در خیابان فرح‌آباد (بلال حبشی) تقاطع خیابان سنائی قرار داشت.
دختر و داماد آقای نخست، ناظم و معلم مدرسه بودند. اکثر معلمین مدرسه زن بودند که تیپ و وضع ظاهرشان سنگین نبود. برخی از بچه‌ها بخصوص دخترها، با معلمین رفت و آمد زیادی داشتند و ظاهراً برای خواندن درس، به خانه‌ی آنها می‌رفتند.

دیدن "پرویز ثابتی"
خانم "شرفی" زن درشت هیکلی با صورت کشیده، صدایی نکره و کلفت که می‌گفتند اهل سمنان و بهایی هستند، روبه‌روی خانه‌ی ما داخل خیابان بسطامی، همراه شوهر و دو دختر بزرگش که هیکل و ظاهرشان یک شکل و تیپ بود، زندگی می‌کرد.
پدرم می‌گفت یکی از فامیل‌های خانم شرفی آدم کلفتی است و توی دستگاه شاه کار می‌کند. بعضی وقت‌ها که دور و بر خانه‌ی خانم شرفی بازی می‌کردم، یکی دو باری او را از دور دیده بودم. مردی حدود چهل ساله با کت و شلوار شیک و غالبا مشکی که بچه‌های محل به همدیگر می‌گفتند:
- اون یارو پلیس مخفی‌یه.

ما فقط او را به عنوان پلیس مخفی می‌شناختیم، ولی پدرم می‌گفت خیلی مهم‌تر از این حرف‌هاست.
چند وقتی می‌شد که چشمان پسر عمه‌ام "حیدر آقا" بدجوری دچار مشکل شده بودند و هر آن امکان کوری او می‌رفت. بیمارستان هم وقت برای چند ماه بعد داده بودند و خطر نابینایی، بسیار زیاد او را تهدید می‌کرد.
یک شب پدرم رفت دم خانه‌ی خانم شرفی و از او خواست که از فامیل‌شان بخواهد که کمکی به آنها بکند. خانم شرفی فقط نام پسر عمه‌ام را پرسید.
روز بعد وقتی صدای زنگ در خانه آمد، من رفتم که در را باز کنم. وقتی پدرم وارد خانه شد، دیدم نامه‌ای در پاکتی در بسته در دست دارد. ماجرا را که پرسیدم گفت:
- فامیل خانم شرفی - که ظاهراً خواهر زاده‌ی او بود - این نامه رو داد که فردا صبح حیدر آقا رو ببریم بیمارستان "لقمان الدوله".
صبح زود پدرم همراه حیدر آقا به بیمارستان رفتند. بعد از ظهر که پدرم به خانه آمد، گفت:
- نمی‌دونم این فامیل‌شون کیه، نامه شو که دادیم به رئیس بیمارستان، یارو تا در نامه رو واز کرد، رنگش پرید. به ما گفت همین جا بشینین تا بیام. چند دقیقه بعد چند نفر مامور با لباس شخصی اومدن توی اتاق و پرس و جو که این نامه رو کی به شما داده و چطوری ‌این دست خط رو گرفتین؟ منم همه‌ی ماجرا رو شرح دادم. رئیس بیمارستان زنگ زد به خود فامیل خانم شرفی که گفت همین امروز مریض رو عمل کنین و هیچی پول ازش نگیرین.
در بحبوحه‌ی انقلاب متوجه شدم خواهرزاده خانم شرفی کسی نیست جز "پرویز ثابتی" مقام امنیتی ساواک که فرار کرد و به اسرائیل رفت.

کارلوس و فلسطین
بیشتر شب‌ها، شام غذاهای ساده‌ای مثل نان و کره مربا و گاهی هم عسل داشتیم. بعضی شب‌ها، بعد از شام، پدرم به لبه‌ی میز چرخ خیاطی لم می‌داد و درحالی که استکان چایی‌اش را هورت می‌کشید، برای ما سه چهارتا بچه که کنجکاوانه، با چشمان گرد شده و دهان نیمه باز نگاهش می‌کردیم، از خاطرات و حوادث گذشته حرف می‌زد.
بیشتر حرف‌های پدرم درباره‌ی فلسطین و اسرائیل بود. همیشه با بغض توام با عصبانیت، از اشغال فلسطین توسط یک مشت یهودی با حمایت انگلیسی‌ها حرف می‌زد و از مقاومت و عملیات مردانه‌ی چریک‌های فلسطینی در دفاع از کشورشان، با غرور و حماسه یاد می‌کرد.
"یاسر عرفات" معروف‌ترین چریک فلسطینی بود که همواره نامش را در بین اظهارات پدرم می‌شنیدم و بسیار دوست داشتم و مشتاق بودم تا هرچه بیشتر درباره‌اش بدانم، ولی هیچ منبعی برای ‌این موضوع نداشتم. پدرم هم همیشه سفارش می‌کرد حرف‌هایی را که او می‌زند، به هیچ‌وجه در مدرسه یا در کوچه، برای دوستانم تعریف نکنم.
این‌که پلیس ما را به خاطر ماجرای فلسطین و مقاومت چریک‌ها برای دفاع از خاک‌شان بازداشت کند، برایم شده بود عقده که چرا نباید از فلسطین و ظلم اسرائیلی‌ها حرف زد؟
یکی از افرادی که در حرف‌های بابام و امیر آقا زیاد نامش را شنیده بودم، "کارلوس" بود. هیچ اسم دیگری از او برده نمی‌شد. فقط کارلوس. از او به عنوان یک چریک خارجی که برای فلسطینی‌ها می‌جنگد، نام می‌بردند.
پدرم همواره از کارلوس - که بعدها فهمیدم نام اصلی او "رامیرز ایلیچ سانچز" و اهل کشور ونزوئلاست - به عنوان یک چریک مقاوم و آزادی خواه نام می‌برد و برای او احترام خاصی قائل بود. همین مسئله باعث شده بود که کارلوس برای من، آزادی خواه افسانه‌ای تلقی شود. پدرم از این‌که کارلوس فقط برای دفاع از فلسطین و علیه اسرائیل می‌جنگد، با افتخار و حماسی یاد می‌کرد که خیلی احساس غرور و تشکر بهم دست می‌داد.

شاید چندین بار به پدرم اصرار کردم که داستان گروگان گیری چندین وزیر نفت کشورهای مختلف از جمله "جمشید آموزگار" وزیر نفت ایران را در مقر سازمان "اوپک" برایم تعریف کند. گاهی خسته می‌شد و غُرّ می‌زد که چند بار تا حالا اینها را برایت گفته‌ام. ولی من سیر نمی‌شدم.
(روز یکشنبه 30 آذر ماه 1354 کارلوس به همراه 6 نفر دیگر، با ورود به مقر سازمان اوپک در شهر وین 11 وزیر نفت کشورهای مختلف را به گروگان گرفت.)

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ساواکی محل

پشت خانه‌ی ما، خانواده‌ای می‌نشستند که در محل پیچیده بود مرد خانه در ساواک کار می‌کند و زنش هم عضو "بنیاد فرح پهلوی" است. دو دختر هم داشتند به نام "پریسا" که حدوداً 18 سال سن داشت و "نکیسا" که حدود 12 سالش بود. تعجب من از این بود که خانواده‌ای با آن همه کلاس و تیپ آن‌چنانی که غالبا دوست پسرهای پریسا به راحتی دم خانه‌شان می‌آمدند و با او گرم بگو و بخند می‌شدند، چرا نرفته‌اند بالای شهر؟
مرد، قد کوتاه و کله‌ی طاسی داشت و عینک هم می‌زد. زن، قدی بلند و هیکلی درشت‌تر از مرد داشت. دختر بزرگ هم به مادرش رفته بود. هر دوی‌شان نکیسا و پریسا مثل مادرشان بی‌حجاب بودند. از وقتی شنیدم که مرد ساواکی است، بدجوری از او بدم آمد.
یک روز هنگامی ‌که دم محل با بچه‌ها سرگرم بازی بودم، متوجه شدم نکیسا که به خاطر وضعیت خوب مالی خانواده‌شان بسیار فخر می‌فروخت و با هر کسی هم دوست نمی‌شد، با خواهر کوچکم اشرف دعوایش شده است. خواستم بروم طرف‌شان که ناگهان دیدم نکیسا اشرف را هول داد و او را که 10 سال بیشتر نداشت، به زمین انداخت که او هم چون روپوش مدرسه‌اش خاکی شده بود، زد زیر گریه. من با عصبانیت دویدم طرف نکیسا و او که اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشت، سیلی محکمی به صورت او زدم که جای آن بر گونه‌ی چپش کاملا سرخ شد. اول شوکه شد که چی شده، ولی کمی‌ که به خود آمد، زد زیر گریه و دوید داخل خانه‌شان.
مادرم که فهمید من نکیسا را زده‌ام، خیلی ناراحت شد. می‌گفت:
- تو برای چی دخالت کردی ... خودشون دخترن با هم بازی می‌کنن و دعوا ...
که من با اعتراض گفتم:
- مگه اون نرِّه خر با اشرف همسنّه؟ دو سه سال بزرگ‌تره.
مادرم گفت:
- باشه ... خوب نبود تو دختر مردم رو بزنی.
علی گفت:
- الان به بابای ساواکیش می‌گه، اونا هم می‌ریزن می‌گیرنت.
که گفتم:
- به درک بگیرن. می‌خواست خواهرم رو نزنه.


اعتراف خرابکاران

توی فامیل، بیشتر به خانه‌ی "حسین دایی احمد" که در میدان "بروجردی" بود، می‌رفتیم. با بچه‌های آنها خیلی جور و سرگرم بودیم. اکثر شب‌ها به خانه‌ی یکی از فامیل‌های پدرم به نام "امیر یوسفی مقدم" که ما او را "امیر آقا" صدا می‌کردیم، می‌رفتیم. آنها هم کم به خانه‌ی ما نمی‌آمدند. امیر آقا دو پسر داشت، یکی سعید که همسن علی ما بود، و حمید که همسن خود من بود. دختری هم داشتند به نام مژگان که با خواهر من اشرف همسن و سال بود.
امیر آقا هم مثل پدرم و مثل اکثر اراکی‌ها، توی کار فرش بود. عشق امیر آقا، مصدق و ملی گراها بود. وقتی نام مصدق را می‌بُرد، انگار کلمه‌ای مقدس و محترمی ‌ادا می‌کرد. بیشتر حرف‌های امیر آقا درباره‌ی کودتای 28 مرداد و خیانت "حزب توده" به قیام ملی مردم و مصدق بود. شاید همان حرف‌ها باعث شد تا همواره از حزب توده بدم بیاید.
حمید و سعید که ظاهراً در محل خودشان هم‌بازی نداشتند، ترجیح می‌دادند به محل ما بیایند و با هم بازی کنیم. غالب شب‌ها هم که خانوادگی می‌آمدند، وقتی می‌خواستند به خانه‌شان که 500 متر بیشتر با خانه‌ی ما فاصله نداشت بروند، حمید و سعید می‌ماندند.
روز پنج‌شنبه 19 مرداد سال 1354 گوینده‌ی تلویزیون خبر از اعتراف تعدادی از خرابکاران به جنایت‌های‌شان داد. دقایقی بعد هم کسی را نشان داد، درحالی که گریه می‌کرد و مثلاً حالت تاسف شدید داشت، چگونگی کشتن یکی از همرزمان خودشان به نام "مجید شریف واقفی" را برای کسی که سوال می‌کرد، شرح می‌داد. با پخش تصاویر جسد تکه پاره‌ی شریف واقفی، آن‌که عضو "سازمان مجاهدین خلق" بود، گفت که چگونه او را کشته و سپس جسدش را در منطقه‌ی "مسگرآباد" منفجر کرده و سوزانده‌اند.

مجید شریف واقفی

مجید شریف واقفی


چند وقتی هم می‌شد که در روزنامه‌ها و رادیو تلویزیون از گروهی با عنوان "مارکسیست اسلامی" نام برده می‌شد. وقتی معنای ‌این نام را از پدرم پرسیدم، اطلاعات چندانی نداشت ولی امیر آقا بهتر آنها را می‌شناخت و گفت:
- اینا یه گروه هستن به اسم مجاهدین خلق که بچه‌های مسلمونی بودن ولی به مرور کمونیست شدن.
مشکل دو تا شد. وقتی از امیر آقا پرسیدم که کمونیست یعنی چی؟ گفت:
- فقط این رو بدون که اینا می‌گن خدا وجود نداره.
با تعجب بیشتر پرسیدم:
- مگه شما نمی‌گی اینا مسلمونن، پس چه جوری می‌گن خدا وجود نداره؟
که با خنده دستی بر پشتم زد و گفت:
- صبر کن بزرگ‌تر بشی خودت می‌فهمی.
ولی ‌این برای من جواب نبود. باید بیشتر درباره‌ی مارکسیست و کمونیست می‌فهمیدم. چند شب بعد، وقتی که همراه پدر و مادر و اهل خانه جلوی تلویزیون نشسته بودیم، رفتم طرف پدرم و خواستم که درباره‌ی کمونیست‌ها بیشتر توضیح بدهد، که گفت:
- اینا گروه‌هایی هستن که رهبرشون شوروی یه. یه رهبر گنده دارن به اسم‌ مارکس که اون می‌گه خدا وجود نداره. توی ‌ایران هم اسم حزبشون حزب توده ست. همونایی که 28 مرداد سال 32 به مصدق و مردم خیانت کردن. کمونیستا همشون مزدور شوروی هستن و می‌خوان مملکت رو بدن به شوروی.
با تعجب گفتم:
- خُب مگه اونا ایرانی نیستن؟ پس چرا می‌خوان کشور رو بدن به شوروی؟
که جواب گرفتم:
- مسئله همین جاست. اینا بیشترشون کسایی هستن که توی شوروی زندگی کردن و درس خوندن. به خاطر همینم مزدور اونا شدن.
وقتی پرسیدم که چه‌طوری می‌توانم کمونیست‌ها را بهتر بشناسم، همان جواب امیر آقا را گرفتم:
- صبر کن بزرگ‌تر بشی خودت می‌فهمی.

خرابکاران
صبح یک‌شنبه بیست و ششمین روز اردیبهشت ماه سال 1355 که همراه بقیه‌ی بچه‌ها در مدرسه سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوش‌مان خورد. تا آن زمان چنین صدایی را فقط در فیلم‌های سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصله چندانی با ما نداشت.
زنگ مدرسه که خورد، به خیابان فرح رفتم. با دیدن چهره‌ی مبهوت مردم، متوجه شدم هراسان و وحشت زده از یکدیگر می‌پرسند که این صداها از کجاست؟ همان ساعت در محل پیچید که:
"خرابکارا توی خیابون فرح آباد با پلیس درگیر شدن."

خانه حمید اشرف

همراه چند تایی دیگر از بچه‌ها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرح آباد، هنگامی ‌که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود. ولی محله، شکل منطقه‌ی جنگ‌زده به خود گرفته بود. چندین دستگاه ماشین تاکسی پیکان و فیات کوچک، در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلوله سوراخ سوراخ شده بودند. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند، له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند "خمپاره" به این ماشین زدند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداخته‌اند.

تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابان‌های اطراف گشت می‌زدند و بعضی هم در جای خود ایستاده و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچه‌ها به آنها می‌گفتند "پلیس مخفی"، نزدیک خانه‌ای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از این‌که کسی به آن خانه - که می‌گفتند پایگاه خرابکارها بوده - نزدیک شود، ممانعت نمی‌کردند.
خانه‌ای دو طبقه‌ی قدیمی، با دری آهنی و کوچک، که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسی‌های سوراخ سوراخ شده که می‌گفتند متعلق به پلیس مخفی (ساواک) است، در مقابل آن پارک شده بودند. ظاهراً آنها جان پناه نیروهای ساواک بودند. شیشه‌های ساختمان کاملا خورد شده، پنجره‌های طبقه‌ی بالا که پرده کرکره‌ی جلوی آن تکه پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بودند.

به جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همه‌ی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچ‌های کنده شده از دیوارها، همراه با لخته‌های خشک شده‌ی خون، درهم آمیخته و وسط راهرو ریخته بودند.

خانه حمید اشرف

اثرات گلوله بر در و دیوار خانه‌های اطراف بخصوص روبه‌رو، درخت‌هایی که از انفجار و گلوله شکسته بودند، لکه‌های خون و تکه‌های گوشت که بر روی آسفالت خیابان، داخل جوی آب بودند و یا از شاخه‌های درخت مقابل خانه آویزان به چشم می‌خوردند، صحنه‌ی وحشت آفرینی را تشکیل می‌دادند. می‌گفتند یک دختر که چادر بر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی ‌که نیروهای ساواک دور او را می‌گیرند، نارنجکی را که در دست داشته منفجر می‌کند و چندین مامور ساواک را همراه خود می‌کشد. لخته‌های خون و تکه پاره‌های آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بودند.
بر روی دیوار خانه‌ی مقابل، سوراخ‌های درشتی‌ ایجاد شده بود که می‌گفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخ‌ها فرو بردم تا ببینم می‌شود گلوله‌ی آن را پیدا کنم؟
وقتی پیکره‌ی زخمی درخت‌ها را که ظاهراً از داخل خانه به طرف آنها شلیک شده بود، دیدم، دلم برای‌شان سوخت. از بعضی سوراخ‌های روی درخت‌ها، شیره‌ی قهوه‌ای و سیاه رنگی راه افتاده بود که من به بچه‌ها گفتم:
- اینم خون درخت‌هاست.
مسیر گلوله را که گرفتم، فهمیدم که حتماً کسی پشت این درخت پناه گرفته بوده که از داخل خانه، این همه تیر به طرفش شلیک شده است.
شب، در خانه از پدرم شنیدم اینها جوانانی هستند که علیه حکومت شاه می‌جنگند.
 یازده سال بیشتر نداشتم و سرم گرم بازی‌هایی بودم که به فراخور سن، عاشق‌شان بودم. باوجود این، نسبت به اخباری که روزنامه‌ها هر روز از درگیری مأمورین با خرابکاران منتشر می‌کردند، بی تفاوت نبودم. شاید در بین بچه‌های محل، کسی مثل من به این اخبار اهمیت نمی‌داد. تا شب پدرم از سر کار به خانه برمی‌گشت، به طرفش می‌دویدم و پس از سلام و خسته نباشید، سریع روزنامه را از دستش می‌گرفتم و شروع می‌کردم به خواندن.

خانه حمید اشرف

(یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم که این ساختمان از جمله خانه‌های تیمی سازمان چریک‌های فدایی خلق بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریک‌های فدایی بود.
اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیه‌ای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهران‌نو پرداخته بود.
در آن اعلامیه آمده است:
"در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شدۀ خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکۀ تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
... حملات دشمن بدنبال محاصرۀ بسیار شدید پایگاه تهران‌نو آغاز شد. در پایگاه تهران‌نو که یکی از پایگاههای پشت جبهۀ سازمان بشمار می‌رفت تنی چند از رفقا از جمله دو رفیق خردسال ناصر شایگان شام اسبی 11 ساله و ارژنگ شایگان شام اسبی 13 ساله زندگی می‌کردند و به کارهای تولیدی اشتغال داشتند. در هنگام حمله‌ دشمن فقط نیمی از رفقا مسلح بودند. بهمین لحاظ نیز امکان برخورد نظامی با دشمن زیاد نبود. با این همه رفقا اسناد موجود در پایگاه را به آتش کشیدند و با سلاح های موجود از دو جناح حملات خود را برای شکستن خطوط فشرده محاصرۀ دشمن آغاز کردند. دشمن که با قریب 500 مأمور ویژه مسلح به مسلسلهای یوزی اسرائیلی و نارنجکهای آمریکائی پایگاه را محاصره کرده بود پایگاه را شدیدا زیر آتش گرفته و لحظه‌ای حملات خود را قطع نمی‌کرد. در چنین شرایطی تعدادی از رفقا از پایگاه خارج شده و در جریان یک نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه راه خود را پاک کرده و پس از کشتن بیش از 20 مأمور دشمن و مجروح ساخت تعدادی از آنان حلقه محاصره را در نزدیکی مسیل شرقی خیابان سیمتری نارمک شکسته و از محاصره خارج شدند. از آن پس مأموران دشمن جرات پیگرد بخود نداده و رفقا با امانت گرفتن یک اتومبیل پیکان از یک مدیر مدرسه از منطقه خارج شدند.")

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی دیگر از بازی‌های مورد علاقه‌ی ما که به تازگی جای تیله بازی را گرفته بود، "کاشی بازی" بود. البته اگر فصل گردو و گردو بازی نبود. در محل و بین بچه‌ها کاشی‌های رنگی کوچک و متوسط با رنگ‌های زیبای تزیینی خرید و فروش می‌شد که آنها را غالبا به قیمت هر سه عدد یک قران، و یا اگر لوکس و درشت بود، دانه‌ای یک ریال می‌خریدیم. یک کاشی بزرگ هم می‌خریدیم و دورش را با نوار چسب برق سفت می‌بستیم برای ضرب دست‌مان که نشکند. هر نفر یک کاشی به صورت عمودی روی زمین می‌چید و پس از این‌که کاشی ضرب‌مان را پرت می‌کردیم، هر کس که زودتر می‌گفت "قاقم" اجازه داشت اول نشانه گیری کند و کاشی‌های چیده شده را که به تعداد نفرات شرکت کننده بود، مورد هدف قرار دهد و هر کدام را که می‌افتاد، تصاحب می‌کرد.
 چند وقتی بود که در انتهای خیابان ابوریحان، زمین وسیعی را صاف کرده و مجتمع مسکونی بزرگی درست کرده بودند. بچه‌ها می‌گفتند قرار است روکار ساختمان را با کاشی‌های بسیار زیبا نما بدهند. تا به حال این کار را نکرده بودم و تجربه اولم بود.
همراه "حمید حدیدچی" و "حسین درزی" و برادرم محمد، به ته خیابان ابوریحان و یک‌راست به زیرزمین ساختمان‌های نیمه کاره رفتیم. چیزی را که دیدم باور نمی‌کردم. جعبه‌های پر از کاشی روی هم چیده شده بودند. کاشی‌های 1 در 3 سانتی متری طوسی و زرد با حاشیه‌های نازک مشکی. بسیار قشنگ و جذاب بودند. با وجودی که زیاد بودند، ولی برای ‌این‌که فردا صبح وقتی کارگرها می‌آیند سر کار شک نکنند، فقط نفری یک ورقه‌ی بیست سی تایی برداشتیم. البته این کاشی‌ها نازک و ظریف بودند و نمی‌شد مثل بقیه‌ی کاشی‌ها با آنها بازی کرد، چون با ضربه‌ای کوچک می‌شکستند. برای همین مجبور بودیم کاشی‌های کوچک و محکم را بکاریم و هر کس بُرد، به همان تعداد کاشی‌های سه سانتی بگیرد. از وقتی این ساختمان‌ها را می‌ساختند، کاشی بازی منطقه متحول شده بود.
هنگامی ‌که برای دومین بار به زیرزمین رفتیم تا مقداری دیگر کاشی برداریم، با جعبه‌های تقریبا خالی روبه‌رو شدیم و با فریاد دو کارگر که از پشت دیوار بیرون پریدند، پا گذاشتیم به فرار. نرفتم طرف خانه‌ی خودمان، چون اگر پدرم می‌فهمید کارم زار بود. یک‌راست در رفتیم طرف خانه‌ی مادر بزرگم که کنار خانه‌ی حمید حدیدچی بود. حمید به داخل خانه‌ی خودشان رفت و من و حسین و محمد به داخل خانه‌ی عزیز پناه بردیم. کارگرها آمدند دم در و زنگ را به صدا درآوردند. ما که بدجوری ترسیده بودیم، جرأت نمی‌کردیم در را باز کنیم. خاله عزت که رفت دم در، کارگر شروع کرد به داد و فریاد. عزت که بیست سالی سن داشت و خیلی هم سر زبان دار بود، شروع کرد سر کارگرها داد زدن. بیچاره‌ها کم آوردند و شروع کردند به التماس که:
- به خدا صاب کار پدر مارو درآورده ... همه‌ی کاشی‌هایی رو که واسه‌ی نمای خونه آورده بودن، این بچه‌ها دزدیدن ...
عزت ما را صدا کرد دم در و با عصبانیت، اصل ماجرا را از ما پرسید، که گفتیم:
- به خدا این فقط دومین باری بود که به اون جا می‌رفتیم و دفعه‌ی قبل هم زیاد کاشی برنداشتیم ...
کارگر داد زد:
- بفرما ... دیدی خودشون دزدیدن ...
عزت با عصبانیت گفت:
- دزد خودتی مرتیکه ... این بچه‌ها اگه چیزی هم برداشتن حالیشون نبوده. خودشون که دارن می‌گن فقط یه دفعه ورداشتن ... هر چقدر هم پولش باشه می‌دیم.
کارگرها سرشان را انداختند پایین و رفتند، ولی عزت گوش‌مان را پیچاند و گفت:
- حالا دیگه می‌رین کاشی مردم رو می‌دزدین؟
که با ناله گفتم:
- نه به خدا خاله ... ما دزدی نکردیم ... فقط چند تا کاشی همین جوری ورداشتیم.
که عزت خندید و گفت:
- آخه بچه جون ... دزدی که شاخ و دم نداره ... همین که مال مردم رو ورداری بهش می‌گن دزدی. دیگه نبینم از این کارا بکنین ها.
به خاله عزت قول دادم که دیگر مال کسی را بدون اجازه برندارم و این اولین قولم برای انجام ندادن کار بد بود. آن هم دزدی!
تابستان‌ها، با وجود تاکید زیاد مادرمان که برای بازی از محل دور نشویم، دو سه نفری سرمان را می‌انداختیم پایین و می‌رفتیم طرف خیابان تهران‌نو. بعضی وقت‌ها که خیلی سرمان گرم می‌شد و اصلاً نمی‌فهمیدیم چقدر زمان گذشته، به طرف نارمک یا فرح آباد هم می‌رفتیم.
بیشتر تاکید مادرم این بود که دور و بر محله‌ی "نون بربری" نرویم. آن‌جا محله‌ای بود که خانواده‌هایی سطح پایین‌تر از ما زندگی می‌کردند که آداب آن‌چنانی نداشتند و برخی پدران خانواده‌ها، در کار توزیع مواد مخدر و دیگر مفاسد بودند و اکثر بچه‌های‌شان هم بسیار ول و بی بند و بار بودند. مادرم حق داشت ولی خود ما هم اصلاً می‌ترسیدیم طرف آن‌جا پیدای‌مان شود. اصلاً سن و سال‌شان از ما بیشتر بود. اگر بر حسب اتفاق آن ‌طرف‌ها بودیم و علی‌مان می‌دید، کارم زار بود.
همراه حمید حدیدچی و حسین درزی و محمد خودمان، می‌رفتیم از بالا بالاهای خیابان وصال یا فرح آباد، شروع می‌کردیم جوی آب را - که بعضی وقت‌ها آب تندی که می‌آمد، لجن‌های آن را با خود می‌آورد - جست‌وجو می‌کردیم. از بالای نارمک آن دور دورها، هر چند روز یک بار آب را ول می‌کردند که اول هر چی آشغال و لجن بود با خود می‌آورد طرف محل ما و هنگامی‌ که جوی آب پر می‌شد، آب می‌زد بیرون و سطح خیابان و پیاده‌روی خاکی را می‌گرفت. وقتی‌ این طوری می‌شد، عشق می‌کردیم. آب که به خیابان سرازیر می‌شد، می‌گفتیم "سیل خیابونی" و وقتی بیابان‌ها و خرابه‌های خاکی اطراف را می‌گرفت و گل ولای راه می‌انداخت، می‌گفتیم "سیل بیابونی".
گشتن جوی آب، دعواهایی هم به دنبال داشت. گاهی که سکه 1 ریالی یا خیلی شانس می‌آوردیم 5 ریالی پیدا می‌کردیم، کلی سرش دعوای‌مان می‌شد. یکی می‌گفت: "من اول دیدم." آن یکی می‌گفت: "من ورداشتم." و همین طور ادامه داشت تا مجبور می‌شدیم همان اول آن را قسمت کنیم.

عمو اصفهانی
"عمو اصفهانی" پیرمرد مسنی بود که لهجه‌ی غلیظ اصفهانی داشت و اخلاق تندش، مخصوصاً نسبت به بچه‌ها که وقت و بی وقت جلوی مغازه‌ی او بازی و شلوغ کاری می‌کردند، معروف بود. بقالی عمو اصفهانی بسیار کوچک و گود بود. شاید اندازه‌ی آن 3 متر در 3 متر هم نمی‌شد ولی دو سه تا پله می‌خورد و پایین می‌رفت. بعضی وقت‌ها که باران شدید می‌بارید و سیل خیابونی در پیاده‌رو جاری می‌شد، داد عمو اصفهانی در می‌آمد. چون آب لجن و سیاه در مغازه او جاری می‌شد و کلیه‌ی اجناسش را خیس و کثیف می‌کرد.
عمو اصفهانی یک عادت قشنگ داشت و آن این بود که موقع ظهر و مغرب، جلوی در مغازه می‌ایستاد و با لحن بسیار زیبا و بلندی محدود صدایش، اذان می‌گفت. یک روز ظهر داغ تابستان که عمو داشت جلوی در مغازه‌اش اذان می‌گفت، در همان حال پسر جوانی سوار بر موتورسیکلت پر سر و صدایش از خیابان رد شد. عمو که بدجوری از صدای موتور عصبانی شده بود، وسط این‌که داشت می‌گفت:
- اشهد ان محمد ...
اذان را قطع کرد و چهار تا فحش تند خطاب به پسر داد و شروع کرد به ادامه اذان:
- رسول الله ...

چهارشنبه سوری
نزدیک چهارشنبه‌ی آخر سال که می‌شد، بچه‌ها از هر سن و سالی، به تکاپو می‌افتادند. ما کوچک‌ترها، دنبال خرید مقدار کمی "کُررات" (کلرات پتاسیم) که با "زرنیخ" قاطی می‌کردند بودیم، تا مقدار کمی از آن را روی سطح صافی بریزیم و با قرار دادن تکه‌ی کوچکی سنگ مرمر، پای‌مان را بر آن بکشیم تا بر اثر اصطکاک ایجاد شده، صدای انفجار به هوا بلند شود.
ولی بزرگ‌ترها دنبال کارهای گنده تر و خطرناک‌تری بودند. مقداری "کاربیت" داخل قوطی فلزی‌ای که ته آن را سوراخ کرده و داخلش هم مقداری آب ریخته بودند، می‌انداختند و سریع درش را کیپ می‌بستند. بر اثر تحرکات شیمیایی بین کاربیت و آب، گاز شدیدی داخل قوطی را پر می‌کرد و فردی که پایش را محکم بر بدن قوطی فشار داده بود، با تکه‌ای چوب، آتش را به سوراخ ته قوطی نزدیک می‌کرد که باعث انفجار گاز داخل قوطی و پریدن در آن می‌شد.
برخی با پر کردن دهان خود از نفت، کبریتی جلوی صورت‌شان روشن می‌کردند و بلافاصله نفت داخل دهان‌شان را فوت می‌کردند که شعله‌ی بزرگی از دهان‌شان جاری می‌شد. من هم کم‌کم این کار را هم یاد گرفتم.
انداختن تکه‌ای آلومینیوم در "آتش گردان" و قرار دادن چند تکه ذغال داخل آن، از دیگر کارهایی بود که با چرخش آن، ذرات ذوب شده‌ی آلومینیوم به هوا پخش می‌شدند. البته اگر روی کسی می‌افتادند، واویلا بود.
بعضی‌ها هم با استفاده از لوله‌های آلومینیومی آنتن‌های تلویزیون، بمب‌های خاص خود را می‌ساختند. "علی آشتیانی"، پسر خاله‌ی مادرم، عشقش این کار بود. یکی از همین روزها بود که علی خاله، همراه برادر بزرگ‌ترم علی و "حسین عزیزی" داخل خرابه‌ی کنار خانه‌ی عزیز نشسته و مشغول آماده سازی لوله‌های آلومینیومی برای چهارشنبه سوری بودند. علی و حسین با انبردست دو سمت لوله را که پر بود از کررات، گرفته بودند و علی با چکش لبه‌های آن را که بسته بود، محکم می‌کرد تا وقتی آن را داخل آتش می‌اندازند، بهتر منفجر شود. یک آن علی خاله طمع کرد و خواست فضای لوله را تنگ‌تر کند تا انفجار بهتری ‌ایجاد شود، که با کوبیدن آخرین ضربه‌ی چکش که درست وسط لوله فرود آمد، انفجار شدیدی رخ داد.
ما بچه‌ها که در پیاده‌رو مشغول بازی بودیم، از صدای انفجار بی موقع جا خوردیم. یک آن علی خاله را دیدم که با صورتی پر از خون، به طرف خانه‌ی عزیز دوید. همه دویدیم داخل خانه. دست و صورت و بخصوص لب علی، بر اثر ترکش‌های لوله‌ی آلومینیومی پاره شده بود. خون زیادی از صورت او می‌ریخت که او را سریع به درمانگاه بردند.
شاید همان باعث شد که هیچ‌وقت طرف لوله‌ی آلومینیومی ‌نروم.

قلعه‌ی شاه مال منه
چند وقتی می‌شد که زمین کنار خانه‌مان را که بیابانی حدود دویست - سیصد متر بود، داشتند می‌ساختند. این مسئله بدجوری حال ما بچه‌ها را گرفت. آن‌جا یکی از محل‌های اصلی بازی ما بود. زمینی خاکی با کوپه‌های کوتاه و بلند که جان می‌داد برای جنگ و دعوا و گاهی هم سنگ پرانی!
بعد از این‌که زمین را صاف کردند و پی آن را کندند، وقتی کامیون‌ها بار ماسه و خاک را وسط آن خالی کردند، یکی از بهترین وسایل بازی ما هم فراهم شد. "قلعه‌ی شاه مال منه" یکی از بازی‌های مورد علاقه‌مان بود که اولین لازمه‌ی آن، تپه‌ی خاکی هر چه بزرگ‌تر بود. به همین خاطر غالبا مجبور بودیم مقداری از محل خودمان دور شویم تا کنار خانه‌های درحال ساخت، کُپه‌های خاک رُس یا ماسه پیدا کنیم تا بساط بازی‌مان فراهم شود. البته اولویت با ماسه‌های نیمه ریز بود. خاک رُس غالبا لای دمپایی و انگشتان‌مان می‌رفت و اذیت می‌کرد، ولی ماسه با یک تکان خالی می‌شد. وقتی که در فاصله‌ی دور از خانه قلعه‌ی شاه بازی می‌کردیم، هنگام غروب که می‌خواستیم برگردیم محل خودمان، پاچه‌های زیر شلواری را بالا زده و پاهای‌مان را در جوی آب می‌شستیم تا خاک‌ها را تمیز کنیم.
بازی به این صورت بود که اگر دو سه نفر بودیم، بازی انفرادی بود و اگر تعدادمان بیشتر می‌شد، چند تیم تشکیل می‌دادیم و پس از شیر یا خط انداختن، گروه اول روی ارتفاع مستقر می‌شد و با خوشحالی فریاد می‌زد: "قلعه‌ی شاه مال منه" . گروه یا افراد مهاجم هم به طرف بالای تپه هجوم می‌بردند تا آنها را به پایین پرت کنند. وقتی موفق می‌شدند، همین شعار را می‌دادند. این بازی با وجودی که شادی و نشاط فراوانی داشت، ولی به دلیل شدت درگیری و هول دادن همدیگر، اغلب به دعوا منتهی می‌شد.
همسایه‌ی جدیدمان که خرابه‌ی کنار خانه را ساخت، مرد تقریبا چاقی بود که سه چهارتا پسر بزرگ‌تر از ما و یک دختر کوچک داشت. می‌گفتند آن مرد کارخانه تولید "دانه‌ی مرغ" داشت و بچه‌هایش هم چون از اطراف میدان خراسان در جنوب تهران به این‌جا آمده بودند، خیلی لات منش بودند و غالبا اهل کفتر بازی و ... که بدجوری اهالی محل را شاکی می‌کردند ولی چاره‌ای نبود.
البته خود مرد و زنش افراد خوش مشربی بودند که در همان ماه‌های اول رفت و آمدشان با ما زیاد شد. غالبا هم دختر کوچک‌شان نسرین که تقریبا همسن خواهر کوچکم اشرف بود، با آنها به خانه ما می‌آمد و با اشرف بازی می‌کرد.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢ ] [ ٩:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خیابان وصال که سه چهار سالی بود پدرم زمینی صد متری در آن‌جا خریده و ساخته بود تا به آن‌جا برویم، محل بدی نبود ولی مثل همه جای تهران، مشکلات خاص خودش را داشت.
"لات"های محل که جوانانی بودند با تیپ کت و شلوار مشکی، در محل می‌پلکیدند. گاهی اوقات جوانان محل به جان هم می‌افتادند که دیگر فاجعه بود. سیاوش، حشمت، رحمت، احمد، و دیگران، به جان هم می‌افتادند و غالبا هم دعوا سر چهارراه "ناهید" دم خانه‌ی عزیز، که کمی بالاتر از خانه‌ی ما بود، اتفاق می‌افتاد. گاهی آن‌چنان کار قمه‌زنی و چاقوکشی بالا می‌گرفت، که مامورین کلانتری هم جرأت نزدیک شدن به دعوا را نداشتند و ترجیح می‌دادند دورتر بایستند تا خوب که همدیگر را زدند، بیایند و آنها را که سالم هستند، دستگیر کنند و ببرند.
کم‌کم مثل همه جای کشور، جوانان محل به اعتیاد کشانده شدند و آنهایی که با حضورشان در محل، کسی جرأت چپ نگاه کردن به ناموس کسی را نداشت، شدند یک مشت جوان بی‌غیرت که همه‌ی فکر و ذکرشان خماری و گیر آوردن مقداری مواد برای خودسازی بود!
کمی آن‌طرف‌تر از محل ما، آن‌طرف رودخانه ـ مسیل جارجرود ـ محله‌ی "فرح‌آباد" تهران‌نو قرار داشت که خیابان اصلی آن "فرح"، محله‌ای شیک‌تر از تهران‌نو بود.
خانه‌ی "بابا گیلانی" پدر بزرگم، در کوچه‌ای دو متری در همان خیابان قرار داشت که گاهی برای دیدن دایی ابوالفضل به آن‌جا می‌رفتیم.
فرح‌آباد از نظر فرهنگی، با تهران‌نو خیلی تفاوت داشت و افراد مختلفی همچون برخی هنرپیشه‌های تلویزیون و سینما یا "جواد فاضل" مترجم نهج‌البلاغه و "سیمین بهبهانی" شاعر، آن‌جا زندگی می‌کردند.
کنار خانه‌ی باباگیلانی، خانواده‌ای زندگی می‌کردند به نام "سیاهپوش" که سال‌های 52 ـ 53 فهمیدیم فرزندان آنها "خرابکار" هستند. با دستگیری، محاکمه و اعدام "خسرو گلسرخی" و "کرامت‌الله دانشیان" در مهر ماه سال 1352، در محل پیچید "مرتضی سیاهپوش" که توسط پلیس دستگیر شده بود، آنها را لو داده است.
چون فرح‌آباد تقریبا انتهای شرقی تهران محسوب می‌شد، محل دنجی برای گروه‌های سیاسی بود. کمی آن‌طرف‌تر هم تپه‌های "سرخه حصار" که متعلق به "جنگل‌بانی شاهنشاهی" و منطقه‌ی اختصاصی حفاظت شده‌ی شکارگاه خاندان سلطنتی بود، قرار داشت که کسی جرأت ورود به آن‌جا را نداشت. می‌گفتند شاه غالبا به کاخی که وسط کوه بود، می‌آید و آهوهایی را که جلویش رها می‌کنند، شکار می‌کند.
در خیابان اصلی که "دماوند" نام دارد، بعد از فرح‌آباد هیچ خانه‌ای نبود و همان جا "پاسگاه ژاندارمری تهران‌پارس" قرار داشت که جاده‌ای طولانی بود تا به تهران‌پارس برسد.
تابستان که می‌شد، هرکدام از بچه‌ها فکر کار و کاسبی می‌افتادند. گاهی به مغازه‌ی کوچک ته خیابان "مسعود سعد" می‌رفتیم و با سپردن 5 یا 10 تومانی که با التماس از مادرمان قرض گرفته بودیم، یک جعبه‌ی یونولیتی همراه با تعدادی "بستنی یخی" تحویل می‌گرفتیم و برای فروش به دوره‌گردی در محله‌ها می‌پرداختیم. باید تلاش می‌کردیم تا هرچه سریع‌تر بستنی‌ها را بفروشیم چون اگر آب می‌شدند، باید پول آنها را از جیب خودمان می‌دادیم. آنهایی که سن و سال‌شان بیشتر بود، شناسنامه‌شان را به صاحب مغازه می‌سپردند و یخچال چرخ‌دار کوچک سفید رنگی که چهار طرف آن عکس بستنی نقاشی شده بود، تحویل می‌گرفتند. آنها بستنی قیفی هم می‌فروختند چون یخچال آنها مدت زمان بیشتری بستنی را نگه می‌داشت. همیشه آرزو داشتم بتوانم برای یک بار هم که شده یکی از آن چرخ‌ها تحویل بگیرم که اصلاً نشد.
گاهی با کاغذ رنگی و تکه‌های حصیر، فرفره درست می‌کردیم و "یک قران" (یک ریال) می‌فروختیم. بعضی وقت‌ها هم من ماست می‌خریدم و در خانه، آب و نمک و مقداری نعنا به آن اضافه می‌کردم و درحالی که تکه‌ای یخ داخل آن می‌انداختم، با دو سه تا لیوان پلاستیکی برای فروش می‌بردم.
غالبا پاتوق‌مان دم خانه‌ی عزیز بود که آن‌جا روی جعبه‌ی چوبی میوه، بساط می‌کردیم. گاهی برادر کوچکم محمد، که چیزی برای فروش نداشت، می‌آمد و کنار من می‌ایستاد و تا کسی می‌خواست از من دوغ بخرد، به او می‌گفت:
- نخرین این دوغ‌ها مال دیشبه ... مامانم می‌خواست بریزه دور که این آورده و می‌فروشه.
که بلند می‌شدم و با لنگه دمپایی دنبالش می‌کردم.
بعضی وقت‌ها هم به مغازه "اسمال چاخان" که در پایین خیابان وصال بود، می‌رفتیم و بسته‌ای شانسی می‌خریدیم. هر شانسی 2 ریال بود که داخل آن چند تایی آدامس کوچک و یا بادکنک بود. ما هم شانسی‌ها را 3 ریال می‌فروختیم که سود خوبی داشت.
اسمال چاخان که جلوی خودش "اسمال آقا" خطابش می‌کردیم، مرد باحالی بود. بقالی با صفایی داشت که همه چیز در آن پیدا می‌شد. هرموقع کسی می‌خواست به بقالی اسمال چاخان برود، به او توصیه می‌کردیم که زیاد معطل نشود و زود برگردد.
اسمال آقا فقط دنبال گوش مفت می‌گشت. چه بچه و چه بزرگ. بیشتر برای زنان خانه‌داری که برای خرید دو سه تا تخم مرغ یا تاید می‌آمدند، خاطره تعریف می‌کرد. خاطره‌های باور نکردنی و چاخان. مثلاً وقتی زنی می‌رفت سیم ظرف‌شویی بخرد، به او می‌گفت:
- این سیم‌های ظرف‌شویی اصل اصله. خودم چهار تا موش استخدام کردم، تیرآهن می‌خرم می‌دم بهشون می‌خورن که اونا هم از اون‌طرف سیم ظرف‌شویی پس می‌دن.
اسمال چاخان یک جفت میل باستانی بزرگ داشت که ته آنها را سوراخ و داخل‌شان را خالی کرده بود. میل‌ها وزنی نداشتند ولی ظاهرشان خیلی سنگین نشان می‌داد. صبح خیلی زود، اسمال آقا که مغازه را باز می‌کرد، تا کسی می‌آمد رد شود، شروع می‌کرد به بالا بردن میل‌ها و شمردن:
- هزار و صد و بیست و سه ... هزار و ...

حمید داودآبادی

جشن‌های نیمه‌ شعبان
نیمه‌ی شعبان یکی از جشن‌های باصفایی بود که کل سال را چشم انتظار آمدن آن بودیم. چون خانه‌ی مادربزرگم توی کوچه‌ای بن‌بست قرار داشت، بهترین جا برای تزیین بود. بچه‌های محل پول توجیبی‌مان را روی هم می‌گذاشتیم و چند بسته کاغذکشی و کاغذ رنگی می‌خریدیم. وظیفه‌ی بریدن و درست کردن آن با دخترهای محل بود و ما پسرها، آنها را بین دیوارها نصب می‌کردیم تا کوچه شکل و شمایل جشن به خود بگیرد. از روز قبل از نیمه‌ی شعبان هم چند گلدان از همسایه‌ها می‌گرفتیم و روز عید را هم با ضبط صوتی که یکی از اهالی می‌آورد، نوار می‌گذاشتیم و می‌زدیم به شادی.
حشمت، چند روزی به نیمه‌ی شعبان مانده، راه می‌افتاد دم مغازه‌ها و برای جشن آقا امام زمان پول جمع می‌کرد. پول‌ها را که جمع می‌کرد، تا چند روز بعد از نیمه‌ی شعبان پیدایش نمی‌شد. معروف بود که با دوستانش به چلوکبابی می‌روند و دلی از عزا درمی‌آورند.
باوجود همه‌ی کتک‌ها و سخت‌گیری‌های آقای حسینی، من که معدل سال اولم 37/19 بود، با معدل 67/15 پنج سال دبستان را پشت سر گذاشتم و قبول شدم.
تابستان که می‌شد، پدرمان یکی دو تومان می‌داد، آن هم فقط همراه برادر بزرگ‌ترمان علی و دایی غلام، به عنوان بزرگ‌تر که مواظب‌مان باشند، به استخر "خامنه‌ای پور" در کنار میدان وثوق می‌رفتیم. استخر خامنه‌ای پور متعلق به آموزش و پرورش بود. هم قیمتش ارزان‌تر بود و هم چون آدم‌های بزرگ‌ را راه نمی‌دادند و فقط مخصوص دانش آموزان بود، بهتر بود. یک استخر هم سر فرح آباد تهران‌نو بود به نام "آریا" که سعی می‌کردیم به آن‌جا