خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ده بیست سال پیش، حوزه هنری جشنواره داستان نویسی علیه سلمان رشدی برگزار کرد. "م ح. ج" شاعر و داستان نویس، به عنوان دبیر جشنواره انتخاب شد. اونم آدم سفت و خشک، شروع کرد به مدیریت آثار رسیده. ناگهان در عملی قاطع و ضرب العجلی از سوی مدیریت حوزه هنری (محمدعلی زم، حجت الاسلام پریروز، پالایشگاه دار و رئیس حوزه هنری اسبق، قهوه خانه سنتی دار دیروز و معاون مناطق آزاد تجاری کشور امروز دولت تدبیر و امید) آقای "ا. ح" یکی از داستان نویسان حوزه هنری بجای فرد قبلی به عنوان دبیر جشنواره منصوب شد.

همه از این حرکت نابهنگام و بی دلیل آن هم وسط داوری آثار رسیده، متعجب شدند.
خلاصه، آقای "ا. ح" دبیری جشنواره را محکم برعهده گرفت و جشنواره به سرعت برگزار شد.
روز برگزاری مراسم و اعطای جوایز که سکه باران بود، همه نویسندگانی که در مراسم شرکت داشتند، انگشت به دهان ماندند.
داستان نویسان توانا و باسابقه که انتشار کتاب های بسیاری  هم در سابقه خود داشتند، نفر دوم به بعد شدند.
دخترکی شونزده هفده ساله، به عنوان نفر اول معرفی شد و داستانش هم به عنوان داستان برتر، کلی سکه زر جارو کرد و برد!

"ا. ح" دبیر جشنواره، در برابر سوال خبرنگاران که این خانم کیست؟ فقط گفت:
"ایشون هم مثل بقیه، داستان خودش رو ارسال کرد و چون ویژگی های خاصی داشت، برنده شد."
وقتی از ایشان پرسیدند:
"این دختر خانم تا حالا کتابی منتشر کرده؟ یا اصلا در نشریات و یا جای دیگه د استانی منتشر کرده؟" ایشون گفت:
"این خانم داستان های زیادی نوشته ولی چون علاقه نداره معروف بشه، اونارو منتشر نکرده."

حالا اینکه اگر این خانم یک داستان نویس غریبه بوده و مثل بقیه داستانش را برای جشنواره فرستاده، پس شما از کجا می دونید که ایشون کلی داستان نوشته ولی علاقه ای به انتشار نداشته، از کجا درآمده، آقای دبیر سکوت کرد.

جشنواره تمام شد و چندی بعد، برخی داستان نویس های قدیمی که این انتخاب عجیب خیلی بهشون فشار آورده بود، ول کن قضیه نشدند و دنبال ماجرا را گرفتند.
سرانجام توانستند اصل موضوع را کشف کنند که:
دخترک جوان، از بستگان بسیار نزدیک آقای "ا. ح" دبیر جشنواره بود که دایی محترم، به نام او داستان نوشته و در میان داستان های دیگر قرار داده و و به عنوان نفر اول همه سکه ها را جارو کرد.
خب البته حق و حقوق دایی محفوظ بود و ایشون هم حق السهم حلال حلال خویش را اخذ نمودند.
و صدالبته دیگر هیچ اثری از دخترک یک شبه داستان نویس شده، در ادبیات کشور نشد.
مدیریت حوزه هم برای اینکه به فرهنگ و ادب کشور اساعه ادب نشه، بی سر و صدا قضیه را ختم به خیر کرد.
الحمدلله! وگرنه حیثیت جشنواره ادبی در مملکت لکه دار می شد!

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز پنج شنبه، بهشت زهرا که بودم، برحسب اتفاق، در ایستگاه صلواتی لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، یکی از دوستان که گرد سپیدی پیری بر چهره اش نشسته، جلو آمد و کلی با هم حال و احوال کردیم. متعجب ازش پرسیدم که از کجا با هم آشنا هستیم؟ که گفت 30 سال پیش با هم لبنان بودیم ...
در بین صحبت هایش زد زیر خنده و گفت:
- چند روز پیش یکی از دوستانم عکسی از خودش در کنار سیدحسن نصرالله (دبیر کل حزب الله لبنان) نشانم داد و گفت که این عکس را با سیدحسن در لبنان گرفته است.
عکس را که دیدم، تعجب کردم. کلی قسم خورد که این عکس خودمه. زدم زیر خنده. اون عکس تو رو که بلوز بافتنی تنته و کنار سیدحسن ایستادی، از کتاب "سید عزیز" نشونش دادم و گفتم که پس این کیه؟
بیچاره، عکس کله خودش رو بریده و گذاشته بود روی سر تو و همه جا پز می داد که با سیدحسن نصرالله عکس دو نفره داره!

یک آن به زبلی و مثلا زرنگی بعضیا خنده ام گرفت و شک کردم!
نکنه من کله خودم رو گذاشته باشم جای سر اون؟!
ولی این شکم ورقلمبیده قطعا مال خودمه!

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

فروردین 1381 توی خرمشهر، مقابل مسجد جامع مغازه ای کوچک اجاره کرده و فروشگاه کتاب و محصولات فرهنگی راه انداختیم.
یکی از روزها، شخصی وارد شد و سراغ حمید داودآبادی را گرفت. گفتم:
- بفرمایید در خدمتم.
که گفت: "بنده با خود آقای داودآبادی کار دارم."
گفتم: "خب بفرمایید، خودم هستم."
با قیافه ای ناراحت و متعجب که انگار سر کارش گذاشته ام، گفت:
- آقا چرا اذیت می کنید. من با شخص آقای داودآبادی نویسنده کتاب تفحص کار دارم. دیروز هم اینجا کلی با ایشون صحبت کردم. قشنگ چهره ایشون رو یادمه.
خنده ام گرفت. وقتی گفتم: "اتفاقا دیروز اصلا من اینجا نبودم."
خندید و گفت: "خب معلومه شما نبودید، چون من با آقای داودآبادی صحبت کردم نه با شما."
کتاب تفحص را برداشتم، عکس خودم را که پشت جلد آن چاپ شده، کنار صورتم قرار دادم و گفتم:
- ببخشید، مگه صاحب این عکس حمید داودآبادی نیست؟
- خب بله.
- آیا این عکس من هست یا نه؟
که تعجبش بیشتر شد و مات و مبهوت گفت:
- آخه من دیروز دو سه ساعت با آقای داودآبادی همین جا توی کتابفروشی صحبت کردم، ولی اون شما نبودید.
تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
یکی از دوستان زرنگ که اتفاقا سن و سالش ده بیست سالی از من کمتر بود، ولی جثه و هیکل توپولش کم از من نداشت، خودش را حمید داودآبادی نویسنده کتاب تفحص جا زده و دو سه ساعتی برای آن بیچاره منبر رفته و مخش را کار گرفته بود!
طرف شانس آورد خود من را دید، چون ظاهرا حمید داودآبادی جعلی، التماس دعای پولی هم داشته!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مفت خورها به بهشت نمی‌روند!
نمی خواستم هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر می‌گذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پته‌شان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم می‌کنند.

حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.

نمی‌دانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیده‌اند، این روزها افتاده‌اند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بی‌شرفی، خاطرات دیگران را به‌نام خودشان منتشر می‌کنند؟!
فقط چند مورد را سربسته می‌گویم تا ببینید از چی دلم می‌سوزد.

1- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطره‌ای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.

2- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفته‌های شهید صیاد شیرازی" به‌کوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...

3- چند سال پیش دوست عزیزم "داوود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را به‌نام خودش در مجله‌ی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزه‌ی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، ده‌ها بار چاپ شد و داوود فقط خندید!

4- چند سال پیش فردی به‌نام "امینی" از "موسسه‌ی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری به‌نام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پاره‌های پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشاره‌ای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را به‌روی نامبارک خویش نیاوردند!

5- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که می‌خواهد از روی کتاب "پاره‌های پولاد" بنده مجموعه‌ی مستندی درباره‌ی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو به‌عنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعه‌ی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکه‌های لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"

6- چند سال پیش قرار شد سناریویی درباره‌ی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والی‌نژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسه‌ی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والی‌نژاد پی‌گیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.

7- چند سال پیش در جشنواره‌ی ‌پخش سکه و طلا به‌مناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده به‌نام "فکه مثل هیچ جا نیست" برنده‌ی مقام اول شده است. البته نه به‌نام من، بلکه به‌نام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!

8- یکی دو سال پیش، مجله‌ی "شاهد یاران" ویژه‌ی شهید چمران، دو مصاحبه‌ی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، به‌نام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمه‌ی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.

9- یکی دو سال پیش خانمی به‌نام "زهره علی‌عسگری" خاطره‌ای در مجله‌ی فکه منتشر کرد. خاطره‌ای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطره‌ی شما کرده‌ام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.

10- چند سال پیش نشریه‌ی یالثارات" خاطره‌ای از بنده درباره‌ی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را به‌نام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.

11- چندی بعد هم نشریه‌ی "یالثارات" شماره‌ی 615 صفحه‌ی 10 خاطره‌ای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهه‌های دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا به‌حال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، به‌نام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.

بی‌خود نیست خداوند سبحان می‌فرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمی‌گذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.
حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا می‌گذارند!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سالی بود که روی تحقیق و نگارش یک کتاب کار کردم. به توصیه و خواست یکی از دوستان، آن را برای چاپ، به موسسه ای فرهنگی که تحت نام شهیدی بزرگوار فعالیت می کرد، سپردم.
دستشان درد نکند. کتاب به بهترین نحو منتشر شد.
باوجودی که تا زمان چاپ کتاب (سال 1383) بیش از 6 میلیون تومان هزینه مسافرت و تحقیق کرده بودم تا کتاب را کامل کنم، همه حق التالیفی که از کتاب نصیبم گشت، فقط یک میلیون و دویست هزار تومان بود. شکر خدا.

چندی بعد متوجه شدم مسئولین موسسه فرهنگی، متن کامل یکی از کتاب هایم را بدون اجازه (و باتوجه به اینکه بهشان تذکر داده بودم که حق هرگونه استفاده از کتاب را بدون مجوز کتبی ندارند) در یکی از سی دی هایی که منتشر شده، قرار داده اند.
متن کتابی را هم که برایم چاپ کرده بودند، بدون اجازه، به طور کامل ریختند روی سایت اینترنتیشان.

سرانجام به هر ضرب و زوری که بود، توانستم وقت ملاقات از رئیس موسسه بگیرم. که انصافا از ملاقات با رئیس جمهور سخت تر بود.
وقتی به ایشان متذکر شدم که در چاپ کتاب، هزینه تایپ و صفحه بندی و طراحی جلد هیچکدام به بنده پرداخت نشده، لبانش به خنده باز شد. و هنگامی که گفتم انتشار کتاب های بنده در سایت و سی دی یک نوبت چاپ حساب می شود و مشمول حقوق مولف، خنده اش بیشتر شد.

وقتی خنده های وحشتناک آن مدیر فرهنگی را دیدم، به ایشان گفتم که از شما شکایت خواهم کرد، که قهقهه سر داد و با چشمان از حدقه درآمده اش از عصبانیت (که دقیقا مثل چشمان وحشتناک بازیگر نقش ابن ملجم در سریال امام علی (ع) بود) گفت:
برو هر کاری می خواهی بکن. اگر در برابر ما تونستی به نتیجه ای برسی، باشه.
و خنده اش را ادامه داد.

تنها کاری که از دستم برمی آمد، این بود که واگذارش کردم به خدا.
چندی پیش شنیدم آن مدیر فرهنگی اقتصادی، به جرم پولشویی و فعالیت های فاسد اقتصادی تحت نام موسسه به نام شهیدی عزیز، بازداشت شده و مدتی هم آب خنک نوش جان فرموده است.
البته این را هم متذکر شوم، که آن مدیر، امروز همچنان در جایگاهی بالاتر و حساستر بر فرهنگ کشور مدیریت می کند!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نهی از منکر یعنی این:

چندی پیش، یکی از مسئولین اجرایی مهم، به جرم فساد دستگیر شد.

وقتی مقامهای بالاتر او که ظاهر از دوستان نزدیک خود او بودند، با ذوق و شوق و انتظار تشویق و تشکر رفتند محضر ... با افتخار گزارش دادند که ما توانسته ایم طی فلان مدت، از او 60 ساعت فیلم مجرمانه تهیه کنیم.

آن بزرگوار با ناراحتی به آنها گفت:

"افتخار می کنید که 60 ساعت فیلم از او در حال ارتکاب عمل خلاف دارید؟ چرا دفعه اول که مرتکب کار زشت و خطا شد، جلویش را نگرفتید و به او تذکر ندادید که کمین کنید و 60 ساعت فیلم از معصیت و خطای او تهیه کنید و دستگیرش کنید؟

اگر همان اول  جلویش را گرفته بودید و برخورد می کردید، به این جا نمی کشید!"

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای خودش رئیسی بود. معاون اداره ای مهم با بودجه ای چند میلیاردی.
با همه اینها، کلاس کار خودش را داشت.
تا می گفتند "بالای چشمت ابروست" قهر می کرد، چند روزی سر کار نمی آمد و استعفانامه اش را می فرستاد اتاق آقای رئیس!
شاید هفته ای یک بار استعفا می داد.
هروقت مرا می دید، می کشید در اتاقش و شروع می کرد درددل کردن و نالیدن. من هم می نشستم به گفتن و گفتن. آن قدر که پر می شد از انرژی، و سریع زنگ می زد دفتر رئیس و درخواست می کرد که استعفانامه اش را از کارتابل آقای رئیس دربیاورند و پس بفرستند.

و هربار که می خواستم از اتاقش خارج شوم، سخت مرا در آغوش می کشید و با خوشحالی و شادمان می گفت:
"حاجی جون، تو اصلا بمب روحیه هستی. خدا خیرت بده. هر موقع میایی اینجا و برام حرف میزنی، پر میشم از انرژی و پرتوان و مصمم تر از قبل، به کارم ادامه می دهم."
و من هم فقط خدا را شکر می کردم.

گذشت و گذشت تا آن آقای معاون، خودش شد رئیس تشکیلاتی عظیم با بودجه صدها میلیاردی در سال!
یکی دوبار خواست و  رفتم پیشش. از بادمجان دور قاب چین هایی که دورش را گرفته بودند، گله کردم و هشدارش دادم که مراقب چه چیزها باشد!
کم کم دیدم دیگر نه تلفنهایم را جواب می دهد نه پیامکهایم را!
هرطوری بود یک بار رفتم سراغش. البته با هماهنگ کردن با 3 دفتر و 3 منشی مخصوص!

نتوانست خودش را نگه دارد. حرف دلش را زد تا خودش را راحت کرده باشد. معلوم بود خیلی عذاب می کشد. به خودش فشار آورد و گفت:
"میدونی حاج حمید، وقتی تو میایی این جا و برام حرف میزنی، همش فاز منفی میدی و اعصابم رو به هم میریزی. خسته می شدم از بس غر و نق می زنی. با این نگاه و تفکر تو، نمیتونم به کارم ادامه بدم ..."

و به یاد آن روزها که "بمب انرژی" بودم، دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم گم شدم!

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند ماهی از افشای فسادی سنگین در یکی از ارگانهای فرهنگی گذشته بود که دیدم برخی دوستان که خودشان از منتقدین سرسخت همان مدیر بودند (و البته فقط پشت سر و در پچ پچ های غیبت گون) که دیدم همان مثلا دوستان، دیگر جواب تلفنهایم را نمی دهند.
آن هم افشای مدیری که پس از برکناری و از دست دادن میز و قدرت، زخم معده گرفت، منزوی شد و چند ماهی در بستر افتاد!

وقتی حاج .... که با یک تریلی هم نمی شود کبکبه و دبدبه اش را از ... تا تهران حمل کرد! مجبور شد رودر رو حرف دلش را که چند وقتی آزارش می داد بزند، همه چیز را فهمیدم.
حاج ... خیلی به خودش فشار آورد تا گفت:
"ببین آقا حمید، بین همه اونایی که با ما کار می کنند، این نکته هست که میگن:
"حواستون به حمید داودآبادی باشه و شدیدا ازش دوری کنید. چون اگر اون یک خطا ازتون ببینه، حیثیتتون رو می بره."

تلخ خندیدم و به آن دوست نمازشب خوان که زیارت ماهانه کربلایش ترک نمی شود! گفتم:
"حاجی جان، اگر تو و تک تک همکاران و دوستانت، از من یک خطا دیدید و سکوت کردید، بزرگترین خیانت را به من کرده اید. نامردید اگر یقه مرا نگیرید، چون خطای کوچکم، به خطاهای بزرگتر منجر خواهد شد. همان طور که چند سال فقط پشت سر فلانی نق زدید و غر زدید، تا در منجلاب قدرت فرو رفت!"

خیلی برام جالب بود.
نمی دانستم "نهی از منکر" یعنی پشت سر کسی حرف زدن و غیبت کردن و جلویش به به و چه چه کردن!
نمی دانستم افشای فساد مالی، جرم محسوب می شود!
نمی دانستم فریاد زدن در برابر اختلاس و دزدی، گناه است!
و نمی دانستم ...

ولی می دانستم:
امام صادق (ع) این حدیث را برای مسلمانان و غیرمسلمانان گفته، نه برای مدیران ... دوآتشه که یک شبه رئیس شدند و خدا را به راحتی به فراموشی سپردند:
"بهترین برادران من آنانی هستند که عیوب من را به من هدیه دهند."

یارب مباد گدا معتبر شود
گر معتبر شود، زخدا بی خبر شود!

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند ماهی از افشای فسادی سنگین در یکی از ارگانهای فرهنگی گذشته بود که دیدم برخی دوستان که خودشان از منتقدین سرسخت همان مدیر بودند (و البته فقط پشت سر و در پچ پچ های غیبت گون) که دیدم همان مثلا دوستان، دیگر جواب تلفنهایم را نمی دهند.
آن هم افشای مدیری که پس از برکناری و از دست دادن میز و قدرت، زخم معده گرفت، منزوی شد و چند ماهی در بستر افتاد!

وقتی حاج .... که با یک تریلی هم نمی شود کبکبه و دبدبه اش را از ... تا تهران حمل کرد! مجبور شد رودر رو حرف دلش را که چند وقتی آزارش می داد بزند، همه چیز را فهمیدم.
حاج ... خیلی به خودش فشار آورد تا گفت:
"ببین آقا حمید، بین همه اونایی که با ما کار می کنند، این نکته هست که میگن:
"حواستون به حمید داودآبادی باشه و شدیدا ازش دوری کنید. چون اگر اون یک خطا ازتون ببینه، حیثیتتون رو می بره."

تلخ خندیدم و به آن دوست نمازشب خوان که زیارت ماهانه کربلایش ترک نمی شود! گفتم:
"حاجی جان، اگر تو و تک تک همکاران و دوستانت، از من یک خطا دیدید و سکوت کردید، بزرگترین خیانت را به من کرده اید. نامردید اگر یقه مرا نگیرید، چون خطای کوچکم، به خطاهای بزرگتر منجر خواهد شد. همان طور که چند سال فقط پشت سر فلانی نق زدید و غر زدید، تا در منجلاب قدرت فرو رفت!"

خیلی برام جالب بود.
نمی دانستم "نهی از منکر" یعنی پشت سر کسی حرف زدن و غیبت کردن و جلویش به به و چه چه کردن!
نمی دانستم افشای فساد مالی، جرم محسوب می شود!
نمی دانستم فریاد زدن در برابر اختلاس و دزدی، گناه است!
و نمی دانستم ...

ولی می دانستم:
امام صادق (ع) این حدیث را برای مسلمانان و غیرمسلمانان گفته، نه برای مدیران ... دوآتشه که یک شبه رئیس شدند و خدا را به راحتی به فراموشی سپردند:
"بهترین برادران من آنانی هستند که عیوب من را به من هدیه دهند."

یارب مباد گدا معتبر شود
گر معتبر شود، زخدا بی خبر شود!

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب