خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
باز فصل راهیان نور شد و متاسفانه همچون گذشته، عده ای هم به تقدس سازی شهدا و پیامبر بازی روی می آورند.
ذکر خاطرات بدون زمان، مکان، راوی و منبع، شیوه ای است که طی سال های گذشته برخی افراد موجه، در مناطق عملیاتی پیشه کردند و به آن جا منجر شد که با دستور مسئولین امر، آنان را از مناطق و کاروان های راهیان نور اخراج کردند.
دیشب یکی از دوستان در فضای "واتس آپ" و در گروه "رهروان راه شهداء" خاطره عجیبی منتشر کرد که بنده را به پاسخ واداشت.
بد نیست شما هم آن خاطره و نظرات را بخوانید تا بهتر با این فضای نه چندان خوش آیند آشنا شوید:
 

حاج آقا باید برقصه!

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می کند. بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم تان روز بد نبیند... آن قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند.
وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاق شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند، فقط می خندیدند و مسخره می کردند و آوازهای آن چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده کار خاطره و روایت نیست که نیست!
باید از راه دیگری وارد می شدم...
ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر می آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید..

گفتند: با همین چفیه ای که به گردنت انداخته ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن ها سپردم و قبول کردم.
دوباره همه شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلف بازی های این جماعت حرص می خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...!
دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می خواستم...
می دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن ها بی حفاظ است...
از طرفی می دانستم آن ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن ها که دست بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده های بلند دست برنمی داشتند و دائم هم مرا مسخره می کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه ای نمی بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...


برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه ها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی شود!

همه اون دخترای بی حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می داد...

همه شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می زدند ...
شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه شان را گرفته بودند. چشم ها شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون شان به سختی شنیده می شد. هرچه کردم نتوانستم آن ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن جا بمانند.
بالاخره با کلی اصرار و التماس آن ها را از بهشتی ترین خاک دنیا بلند کردم ...
به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری ها کاملا سر را پوشانده اند و چفیه ها روی گردن شان خودنمایی می کند.
هنوز بی قرار بودند... چند دقیقه ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می کردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده اند و به جامعه الزهرای قم رفته اند ... آری آنان سر قول شان به شهدا مانده بودند ..."
ما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟


این هم سوالات و نظرات بنده درباره این خاطره نامتعارف:
فکر نمی کنید ذکر این گونه معجزات عجیب!!! صاحب روایت و منبع قول و ... لازم دارد؟!

بی خود نبود از چند سال پیش، به دستور روسای راهیان نور، راویان این گونه معجزات پیامبرگونه! و خواب های عجیب و غریب را گرفته و از منطقه اخراج می کردند!
از بس خاطرات ساختگی درباره شهدا می گفتند که حتی حزب اللهی ها هم به خیلی چیزها شک می کردند چه برسد به دیگران!!!

نه شهدا بچه پیغمبر بودند!!! و نه راویان خاطرات، پیامبران اولوالعزم و صاحب کرامات و معجزات الهی!!!
شهدا مرد عمل، اهل منطق، واقع بین و عاشق حقیقی بودند که با بینش و بصیرت راه خود را انتخاب کرده و تا شهادت و گذشتن از جان و دنیا پیش رفتند!
هیچ کدام با خواب، رویا، جوّزدگی، تخیل و هیجانی جبهه نرفتند!
آنها به امامی اقتدا کردند که حرف و عملش یکی بود.
پس با این روایات نامعتبر و مشکوک و عجب! نگاه مردم را به آنان متشنج و مبهم نکنیم!

چه زیبا گفت آنکه:
اگر می خواهی حقیقتی را بکوبی، به آن حمله نکن، بلکه از آن بد دفاع کن!

اگر ایشان توانسته اند چنین معجزه ای بکنند، خب امام خمینی (ره) لازم نبود سال ها تبعید و سختی بکشد تا مردم را برای انقلاب اسلامی آماده کند!
ایشان تشریف می برد و یک لیوان آب در سدّ کرج می ریخت آن وقت همه مردم می رفتند در حوزه علمیه قم ثبت نام می کردند و حزب اللهی می شدند!
[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب