خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
 مقدمه:
چندی پیش، نوه شهید آیت الله "سیدحسن مدرس"، در رادیو نکته بسیار مهمی درباره سخن معروف آن شخصیت عظیم مطرح کرد. او گفت:
- این که شهید مدرس فرموده است: "سیاست ما، عین دیانت ماست" کاملا درست است. ولی متاسفانه در بسیاری جاها، برای این سخن ارزشمند ادامه ای هم ذکر می شود مبنی بر: "و دیانت ما، عین سیاست ماست" که این بخش به هیچ وجه از شهید مدرس نیست و کاملا دروغ است. چون ایشان معتقد بود که " سیاست ما باید همچون دیانتمان پاک و بدور از هرگونه نفاق و دغل و دروغ باشد." نه این که دیانت ما همچون سیاست، با حیله و نیرنگ همراه باشد."

با خلق حماسه سیاسی ملت قدرشناس ایران در 24 خرداد 92 و انتخاب جناب آقای "حسن روحانی" از سوی مردم به ریاست جمهوری، تصمیم گرفتم آخرین نوشته ام درباره انتخابات امسال را بنویسم و کرکره را پایین بکشم.
پیش از این نیز این گونه بوده ام که بعد از انتخابات، چه پیروز و چه ناکام! هر آن چه را بوی سیاست می داد، از وبلاگ حذف می کردم و می رفتم به آن مسیر که مخاطب بیشتر می پسندد.
و این بار نیز همین خواهم کرد؛ ولی حیف دیدم این آخری، حرف دل خودم را با جوانان امروز، به خصوص آنهایی که از کاندیداهای مختلف حمایت کردند، پای کار ایستادند ولی با برنده شدن رقیب، اوضاع و احوال شان بدجور به هم ریخت! نزنم.


بخش اول:
برای پوریا، جوان نسل سومی که در اغتشاشات 88 کتک خورد.
اردیبهشت ماه امسال در نمایشگاه کتاب، جوانی خوش تیپ نسل سومی! جلویم را گرفت و شروع کرد به ابراز محبت و بیشتر از آن گلایه!
مودب بود و محترم. ولی آن گونه که خودش می گفت، در آشوب های پس از انتخابات سال 88 نقش داشت؛ و می گفت چند بار که بسیجی ها را گرفتیم، من اجازه ندادم کسی آنها را کتک بزند  و ...
کلی با او و دو دوست همراهش گپ زدیم.
آن گونه که می گفت دستی بر هنر دارد.
دلم خیلی سوخت.
به جای آن که بر کرسی دانشگاه نشسته و علم و هنر بیاموزد، شرکت در درگیری و آشوب، همه وقت و فکرش را به خود مشغول کرده بود. آن قدر که با گذشت چهار سال، همچنان در آن فضا می زیست.


آقا پوریا!
این انتخابات هم همچون چهارسال پیش، توسط همین مردم کوچه و خیابان برگزار شد. من و تو هم قطره ای بودیم در این دریا.
همه آمدند و رای خود را به آن که به هر دلیلی قبولش داشتند، دادند.
و آن از صندوق بیرون آمد که همچون چهار سال پیش، ملت انتخاب کرد.
با این تفاوت بزرگ که آن روز، فاصله فرد پیروز با نفر بعدی 11 میلیون بود و متاسفانه آن شد که دیدیم و به بهانه تقلب، آن کردند که نباید، و شیرینی حماسه عظیم را در کام ملت تلخ کردند و دشمنان را شاد و خوشحال.
این بار، همان دولت، همان وزارت کشور، همان شورای نگهبان، همان همان همان، انتخابات را برگزار کردند؛ با این تفاوت عظیم که اگر فقط 250 هزار رای بالا و پایین می شد، امروز آقای حسن روحانی بر کرسی ریاست جمهوری تکیه نزده بود! و منتظر دور دوم انتخابات بودیم.
و مهمترین تفاوت این بود که کاندیداهای بازنده، با وجودی که هم خود و هم هواداران شان، بسیار امیدوار به انتخاب بودند، در اولین زمان اعلام نهایی رای آقای روحانی، شرافتمندانه و صادقانه به او تبریک گفتند و اعلام آمادگی برای همکاری با دولت جدید کردند.

هیچ هواداری خیابان ها را به آشوب نکشاند. هیچ کس بر چهره شاد هواداران پیروز اخم نکرد و بر وجهه جهانی ایران خراش نینداخت!
هیچ هواداری سطل زباله و اتوبوس و بانک به آتش نکشید! و هیچ جا، مردم، بسیج و پلیس رو در روی همدیگر قرار نگرفتند.
هیچکس ادعای تقلب نکرد درحالی که اگر قرار بود تقلبی صورت بگیرد، این بار با 250 هزار رای بهتر و راحت تر می شد بازی کرد نه با 11 میلیون!
و هیچ کهریزکی تشکیل و ُپر نشد، که امروز برایش دادگاه تشکیل شود!

اینها را گفتم که بدانی هنوز به شما و نسلت احترام می گذاریم و هیچ کینه و بغضی از هیچکدامتان به دل نداریم؛ که همه و همه با هم این حماسه سیاسی را خلق کردیم و دشمنانمان را انگشت به دهان ساختیم.
حالا رایتان را پس گرفتید؟!
فقط باید تعدادی جوان جانشان فدا می شد؟
واقعا امروز جای همه آنان که در شعله های فتنه 88 جان خویش را باختند، خالی نیست؟!
آیا واقعا پس گرفتن رای از دولتی به تصور شما، دیکتاتور و دروغگو، شیوه اش آن بود؟
و امروز همان دولت دیکتاتور و دروغگو! و همان دست اندرکاران انتخابات چهارسال پیش، صادقانه به آرای ملت احترام گذاشته و همچون همیشه، آن که را ملت انتخاب کرد، اعلام نمودند!


بخش دوم:
برای آنان که دچار توهمی سخت شده و همه چیز را تمام شده می پندارند!
از این جا به بعد، با خودم و خودی ها حرف دارم. ما که مثلا بازنده شدیم و برخی فکر می کنند دنیا به آخر رسیده! و برخی نیز از فردای انتخابات، تخته گاز دارند می خوانند و تلاش می کنند برای چهار سال بعد!
جدا این دوستان چقدر "تشنه قدرت" - آه ببخشید به قول خودشان – "شیفته خدمت" هستند!!!

کمی از سیاست فاصله بگیریم و صادقانه تر بیندیشیم!
چهار سال، همه امکانات خود را بسیج کردیم تا رئیس جمهوری را که خود با "زنده باد" فرستاده بودیم بالا، بکشیم پایین!
چهار سال، انواع و اقسام رسانه را به کار گرفتیم، اتوبان و تونل افتتاح کردیم، ساخته و نساخته، طرح کردیم، داد زدیم، این و آن را متهم کردیم، که چی؟! تخته گاز رفتیم برای کاندیداتوری در 24 خرداد 1392.
چهار سال، یک عده شخصیت نه چندان مهم! شدند همه هم و غممان.
چهار سال، انحرافیون شدند سیبل ثابت حمله.
چهار سال، نان و معیشت مردم یادمان رفت، و جنگ با انحرافیون شد کار و کاسبی مان.
چهار سال، خدا شد بولتن های به اصطلاح محرمانه.
چهار سال، پیامک های آن چنانی، مثلا موج آگاهی رسانی ایجاد  کردند.
چهار سال، سایت های سیاسی که همچون قارچ روییدند، بر فرهنگ حکومتی، حکومت کردند.
چهار سال، نصایح و توصیه های آقا برای وحدت را به گوش نگرفتیم و همچنان روزنامه رنگی صبح، شد توپخانه برای بمباران دولت. که نه، نظام!
چهار سال، موذیانه و مشکوک، به هم چشم دوختیم و مردم را به فراموشخانه ذهن سپردیم.
چهار سال، فقط جلوی دیدگان همدیگر عبادت کردیم و جانماز آب کشیدیم، که مبادا در صف ... خوانده شویم.
چهار سال، مدعیان فرهنگی بی فرهنگ، با رخنه در همه عرصه ها، آن کردند که امروز شاهدش هستیم.
چهار سال، متاسفانه آن که 24 میلیون رای ملت با سلام و صلوات آوردش، خود را به عده ای کوته اندیش گره زد و آن کرد که امروز این شد.
شاید بهترین تعبیر درباره صحنه های اسفبار ثبت نام آن شخص در وزارت کشور، این باشد که:
"رئیسی که بادیگارد مشاور خود شد!"
و افسوس که این رابطه نافرم و نامعقول، همه تلاش و زحمات دولت خدمتگذار را در چشم ملت بر باد داد.
به واقع آن 24 میلیون رای که همچون رای 24 خرداد 92، فقط و فقط برای حفظ نظام جمهوری اسلامی و در لبیک به ولی فقیه بود، از هزاران هزار اشخاص و دوست نزدیک، ارزشش بسی بالاتر بود؛ که بخواهند همه آنها را به پای یک نفر فدا کنند!
و واویلا که چهار سال، گفتند و گفتند "آقا"، ولی یکی "آقا" را فقط "اسفندیار" دید و آن دیگران، نفس خویش!


بخش سوم:
برای امروز خودمان
نسل جوان امروز که بیشتر از آن چه دغدغه خدا داشته باشید، دغدغه شهدا دارید!
نترسید و نگران نشوید.
با همه این اوصاف، الان هم هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده است!
کسی نیامده است تا خون شهدا را کم رنگ کند!
که در هشت سال گذشته، بسیاری از دوستان! خود کردند آن چه دیگران را به آن محکوم می کنند!
نترسید! کسی نیامده است تا نام شهدا را از خیابان های شهر بزداید؛ که اتفاقا چند سال پیش در تهران خودمان، این عمل ضدارزشی انجام شد و داد هیچکس درنیامد. خیابان "شهید نامجو" شد "خیابان گرگان" و خیابان "شهید طاهری" هم شد "خیابان آمل"! و البته با تذکرات آن پیر فرزانه، حضرات مدعی ارزش، علیرغم میل باطنی خویش! مجبور به عقب نشینی شدند و مجددا نام شهدا را بر خیابانها نهادند.


ختم کلام:
خب گروهک انحرافی را که "ناک اوت" کردیم و خودی ها را "مات"!
آیا وقت آن نرسیده کمی به فکر معیشت مردم بیفتیم؟!
همین مردم حماسه آفرین 24 خرداد که برخلاف بسیاری تحلیل ها و برداشت های غلط، نه برای نان و شکم، که برای اصلاح وضع موجود رئیس جمهور خود را آزادانه تعیین کردند.
بدون شک اینها همان مردم نمازجمعه، راهپیمایی های 22 بهمن و روز قدس و 9 دی هستند.

راستی آقا پوریا!
بدون شک آقای روحانی رئیس جمهور محترم همه ملت ایران است. چه آنها که به او رای دادند، چه آنها که به دیگران تمایل داشتند.
که او فقط "رئیس جمهوری اسلامی ایران" است و بس.
ولی:
امیدوارم شما با رئیس جمهوری که خودتان به آن رای دادید، آن نکنید که ما با منتخب خود کردیم!
و صد البته او نیز با آراء شما آن نکند، که منتخب ما کرد!
[ ۱۳٩٢/۳/٢٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
راست می گفت "فرید" شاعر اون شعر قشنگ که:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است

خسته شدم از دست جماعتی که نه بوی شهدا رو می دن و نه افکار و رفتارشون به شهدا می خوره، ولی تا توی جوّ قرار می گیرن، خاضعانه و ... دستهاشونو بالا می برن و های های گریه می کنن که چی؟
اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک
ای وای
ای وای بر ما، و ای وای از خدا و شهدا که چی می کشند از دست ما و این بازی های کودکانه.

شکر خدا که بعد از جنگ زنده موندم.
اینو دیگه ادا درنمی یارم. نه چیزیه که بخوام باهاش ریا کنم، و نه مثل اون طرف که دستهاش رو برد رو به آسمون و گفت:
خدایا منو نبخش!
بهش گفتن: این چه دعاییه می کنی؟
گفت: دارم واسه خدا شکسته نفسی می کنم!
اونایی که منو می شناسن و با خصوصیات اخلاقیم آشنا هستن، خوب می دونن اهل ادا و اطوار درآوردن برای خدا نیستم!
به موقعش توی جنگ رشادت و شجاعت به خرج دادم و با شهدا همسنگر و همرزم بودم، متاسفانه به موقعش هم از روی غفلت، جهالت و هزار و یک کوفت زهر مار دیگه، از معصیت و گناه و همراهی با شیطون، عقب نموندم.
و صد البته فقط و فقط همه امیدم به لطف و رحمت خداوند سبحانه و بس.
وگرنه با این کوله باری که من با خودم دارم، کارم زاره و صد تن رفیق شهید که هیچ، صد هزار شهید هم نمی تونن دست به دست هم بدن و منو با وجود معاصی و گناهام، شفاعت کنند.
یا رحمن و یا رحیم

زیاد به خودم ور نرم و توبره بوگندوی معصیت رو باز نکنم!
اینارم نگفتم که کسی یاد بگیره، فقط گفتم تا به صداقت چیزی که می خوام بنویسم، ایمان بیارید و باور کنید.
بگذریم.

شاید یکی دو سالی می شه که برای سخنرانی و ذکر خاطره، به جایی بخصوص شهرستان ها نمی رم.
این که چرا، علل خاصی داره که مهمترینش اینه که از دست زبان خودم خسته شدم.
این همه از شهدا تعریف می کنیم، ولی متاسفانه خودمون نتونستیم و نمی تونیم اعمال و کردار خودمون رو با اونا به روز کنیم!
فقط برامون شدن چهارتا خاطره و قصه کهنه و قدیمی که مثل مادر بزرگ ها، برای بچه ها تعریف می کنیم؛ ولی عمل کو؟ هیچ.

چند وقت پیش، دوستی به نام "زهدی" زنگ زد و گفت که برای مراسم یادواره شهدا دعوتم می کنه.
قربون شهدا برم. نمی خوام برای اونا کلاس بذارم، که خدایی نکرده بشم مثل بعضی دوستان هنرمند!!!
نوکرشون هستم، وظیفمه، همیشه هم محتاجشون هستم.
ولی گفتم که دلایل بسیاری برای نرفتن داشتم و دارم. از جسم خسته، شکسته و پیرم بگیر تا نفس امروزی شده و مانوس با اون چیزایی که خیلی باهاشون جور نیست و فقط برای فراموشی زیبایی های دیروز، به رنگ و لعاب نازیبای امروز خو گرفته و راحتت کنم، خودشو گول می زنه و ... فرض کرده!

خواستم نذارم تا آخر حرفشو بزنه و همون اول بگم "نه".
ولی تا گفت مراسم در دانشگاه سیستان و بلوچستان زاهدان برگزار می شه، ناخواسته تنم لرزید.
به خدا نمی دونم چرا.
اصلا تا امروز، هیچ مجلسی رو با این اشتیاق و ذوق و شوق نرفته بودم.

القصه، جای همه خالی، پنج شنبه 29 فرورین، خداوند رحمن و رحیم، چنان توفیقی به بنده حقیر روا داشت که تا عمر دارم فراموش نمی کنم.
صبح زود که وارد زاهدان شدم، با استقبال دو تا از بچه های باحال دانشجو که یکی "جلال معتمدنژاد" مشهدی بود و دیگری "حسین زهدی" اهل فسای شیراز، روبه رو شدم. که در مهمان نوازی کم نگذاشتند.
یک راست رفتیم دانشگاه و تا عصر الکی خودم رو با خواب و استراحت سرگرم کردم.
عصر که شد "علیرضا کیخا" از بچه های واقعا باصفای زاهدان، اومد دنبالم و همراه با حاج آقا "جواد قرایی" از گروه سیره شهدای قم که اون هم مهمان برنامه بود، رفتیم گشتی در شهر زدیم.

باور کنید همین الان که دارم اینارو می نویسم، بغض آن چه در زاهدان دیدم، گلوم رو گرفته بر مظلومیت فرزندان مولا علی (ع) و فاطمه زهرا (س) ...
از خیابان خیام گرفته تا "مسجد مکی" و موسسه مهر که همین سه چهار سال پیش، پنج شش خواهر بسیجی، گمنام و مظلوم، پشت درهای ساختمانی که به آتش کشیده شد، زنده زنده سوختند و هیچ از آنها باقی نماند جز نامی و راهی!
...

http://abna.ir/a/uploads//60/7/60774.jpg



خانواده شهید مظلوم محمد گلدوی
علیرضا کیخا می گفت، و من می سوختم و آب می شدم از این همه مسئولیت و راهی که مانده، ولی ما خویش را در پایان راه و وظیفه احساس می کنیم!
حوصله ندارم بقیه رو تعریف کنم. می رم سر اصل مطلب.

بهشت در کنار جهنم!
در کنار همه نازیبایی هایی که در بسیاری محلات مختلف زاهدان دیدیم، بعضی جاها بودند که همچون بهشت بر تارک این شهر می درخشند.
از مسجد جامع گرفته تا مسجد علی بن ابیطالب (ع) و شهادتگاه ده ها نمازگزار مظلوم و حماسه رشادت و شهادت شهید "محمد گلدوی" که عامل انتحاری را در بغل خویش گرفت تا مانع از کشته شدن ده ها نمازگزار شود و خود شجاعانه تکه پاره شد.

دم دمای اذان مغرب، رفتیم به گلزار شهدای زاهدان.
از همون اول که وارد شدم، نوشته روی سنگ مزار شهدا تنم رو لرزوند:
شلمچه
کربلای پنج
بسیجی
و ...
یک آن به خودم نهیب زدم: آخه به این بچه های زاهدان چه مربوط که باوجود اون همه مشکلات و ناامنی در منطقه خودشون، بلند شن و برن اون سر کشور و در کربلای شلمچه غریبانه جان فدا کنند؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan-.jpg
همراه علیرضا کیخا و جوانان باصفای زاهدان در گلزار شهدا

احساس حقارت و سرشکستگی در برابر خانواده های معظم شهدا که عاشقانه سنگ مزار عزیزانشون رو می شستند، همه وجودم رو فراگرفت.
بغض داشت خفه ام می کرد.
ما کجاییم و اینها کجا؟
تنها جمله ای که به ذهن ناقصم رسید این بود که:
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که زنده ماندم و این گلزار شهدا رو زیارت کردم تا تلاش کنم شهدایش رو حداقل کمی بشناسم و ازشون درس غیرت بگیرم.

شهدای زاهدان داغونم کردند.
از شهید مظلوم "غلامرضا نظامی سرگلزایی" که در جنایت منطقه "تاسوکی"، همراه پدرش توسط گروهک تروریستی کثیف "عبدالمالک ریگی" دستگیر شد و مقابل دیدگان پدر به شهادت رسید، تا نوجوان 17 ساله "حمید کیخازاده" که چند روز قبل از شهادت در عملیات جنایتکارانه تاسوکی، با مادرش خداحافظی می کند و نوید شهادت خود را می دهد!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan.jpg

یا الله. یارحمن. مرا بر کوتاهی و غفلتم بر این شهدا ببخش.
ای شهدا و ای خانواده معظم شهدای سیستان و بلوچستان، مرا بر این کوتاهی و نادیدن و کوری ببخشید که سخت محتاج دعای خیرتان هستم.

باور کنید همه شما هم قبل از رفتن در آغوش مرگ، نیازمند هستید تا حتی فقط یک بار، به گلزار شهدای زاهدان بروید تا باورتان شود اگر خالصانه و صادقانه طلب شهادت کنید، در باغ شهدات همچنان باز است.
و این باب را، فقط بر ریاکارانی چون من تیغه ای بتونی کشیده اند تا نام و یاد شهدا با اسم من بدنام نگردد.



این نوشته هیچ نیست جز عرض پوزش و تقصیر به پیشگاه شهدای مظلوم سیستان و بلوچستان، و از آنها مظلوم تر، بچه بسیجی هایی که همچنان دلاورانه و خالصانه ایستاده اند و در راه دفاع از اسلام، ولایت و ایران عزیز، از جان و مال و همه داشته خویش می گذرند و ناامنی و خطرات را به جان خود و خانواده می خرند، تا ما در این مرکز و دور از هر هیاهو و ناامنی، خدایی ناکرده براحتی سر خویش را گرم بازی های دنیایی کنیم!
و وای به روزی که در پیشگاه خداوند ذو انتقام، از ما بپرسند که در برابر خون این همه مظلوم و غریب، چه کردیم؟
چه گفتیم که ارزشی ندارد، آن جا فقط عمل مان را می سنجند، نه ریا و کلام را!

یاد جمله زیبایی از شاعر بزرگوار "احمد عزیزی" افتادم که در مقدمه یکی از کتاب هاش نوشته: "ملتی که پشتش به کوه بهشت زهرا (س) گرم است، هیچ وقت شکست نمی خورد."
[ ۱۳٩٢/۱/۳۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بوترابی (مدیر پرشین بلاگ) درباره مسدود شدن وبلاگ “حمید داودآبادی” هم گفت:
تصور آقای داودآبادی این بود که ما با ایشان خصومت شخصی یا سیاسی داریم و خودمان
وبلاگش را مسدود کرده‌ایم. اما باید بدانید که برای مسدود کردن وبلاگ ایشان ۲بار
برای بنده ایمیل رسید که این وبلاگ را مسدود کنید. اصلا ارسال ۲ ایمیل برای یک
وبلاگ، یک موضوع نادر است و تاکنون سابقه نداشته است.
25/7/1391
منبع: وبنا،
پایگاه خبری وبسایت های ایران
وبلاگ دل گویه های
ناتمام

[ ۱۳٩۱/۸/۱۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داود‌آبادی در گفتگو با «نسیم»: حماسه آفرینی‌های هشت سال دفاع مقدس مختص بسیجی‌های بی‌ادعاست نه 'ژنرال‌ها'/ شأن فرماندهان بی‌آلایش بسیجی را با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی پایین نیاوریم
این نویسنده و فعال فرهنگی با بیان این مطلب به « نسیم» گفت:
- متاسفانه برخی‌ها با به کار بردن واژه‌های سخیف غربی چون "ژنرال"،‌ ابعاد داوطلبانه و ولایتی فرماندهان بسیجی هشت سال دفاع مقدس را زیر سوال می‌برند؛ زیرا تمامی فرماندهان بسیجی جنگ تحمیلی با اذن امام (ره) و در راه خدا به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافتند.
اگر تصور کنیم به کارگیری واژه‌هایی چون "ژنرال" در ادبیات دفاع مقدس نوعی خلاقیت به‌شمار می‌رود، ‌به جرات می‌توان گفت خلاقیتی که به ارزش‌های ایران اسلامی خدشه وارد می‌کند، هیچ ارزش و جایگاهی در فرهنگ دفاع مقدس ندارد.
خبرگزاری نسیم

[ ۱۳٩۱/٧/٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرنامه دانشجویان ایران: حمید داودآبادی، یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس، در شانزده سالگی به جبهه رفته است که ماجرای خواندنی آن را می‌توانید در کتاب «از معراج برگشتگان» وی بخوانید.
داودآبادی 50 ماه سابقه مناطق عملیاتی بعد از پایان جنگ شروع به نوشتن خاطرات و کتاب‌هایی درباره دفاع مقدس و البته مقاومت لبنان نموده است که تعداد آنها به 15 جلد رسیده است.
معروفترین این کتابها در حوزه دفاع مقدس، همان خاطرات خودش است و در حوزه مقاومت لبنان هم کتاب تحسین شده «پاره‌های پولاد» به چشم می‌خورد.

 

متن مصاحبه حمید داودآبادی با هفته نامه 9دی به شرح ذیل است:
 * آقای داودآبادی در ابتدا به عنوان یکی از نویسندگان فعال در عرصه خاطره نگاری و تاریخ نگاری دفاع مقدس بفرمایید ارزیابی شما از کتاب هایی که تا به امروز در این حوزه کار شده است، چیست؟
- بسیاری از افراد در این زمینه ما را با کشورهایی همچون روسیه، فرانسه، آلمان و یا دیگر کشورهای دارای تاریخ جنگ، مقایسه می کنند. هرچند خود من این نوع مقایسه را قبول ندارم ولی به نظر من در کشور ما در مجموع وضعیت خوب بوده است. یکی از خصوصیات ممتاز ما در این حوزه این است که نهضت خاطره نویسی، نهضتی خود جوش بوده است.
بنیان گذاران این امر همچون آقای مرتضی سرهنگی و یا هدایت الله بهبودی، دفتر ادبیات و هنر مقاومت را در سال 68 به صورت کاملاً خودجوش به وجود آوردند و اقدام به جمع آوری و چاپ خاطرات شهدا و رزمندگان دفاع مقدس کردند و اجازه ندادند که این خاطرات و فرهنگی که از دوران دفاع مقدس به جا مانده بود، در معرضِ فراموشی و بی توجهی قرار گیرد و تا به امروز نیز به یاری خداوند متعال خیلی خوب بوده است.
بعد هم بعضی از دوستان به سمت داستان نویسی و رمان نویسی روی آوردند که مطمئناً آن ها نیز خوب و لازم است ولی الویت با خاطره است چرا که مواد خام نوشتن آن داستان ها همین خاطره‌ها است.
 البته هرچند که معتقدم خوب بوده ولی کافی نبوده است. مثلاً در دوران دفاع مقدس ما نزدیک به یک میلیون رزمنده داشتیم، در حالی که شاید از میان آن ها هزار نفر هم نبودند که خاطرات خود را این گونه نقل و چاپ کنند. هرچند با توجه به اقبالی که اخیراً مردم نسبت به کتاب ها و فیلم های مربوط به دفاع مقدس نشان داده‌اند، بسیاری از رزمندگان و جانبازان برای بازگو کردن خاطرات خود از جبهه، تحریک شدند.
 با توجه به گستردگی موضوعات و خاطرات مربوط به حوزه دفاع مقدس، به نظر شما در نقل خاطرات مربوط به این دوران بیشتر باید به سمت نقل خاطراتی که مربوط به سیره عملیِ شهدا هستند حرکت کرد و یا باید در پی بیان کردن خاطرات پیرامون مسائل نظامی جنگ بود؟
در مورد این سوال می توان گفت که ما یک فرهنگ جنگ داریم و یک فرهنگ جبهه. فرهنگ جنگ یک فرهنگ خشک و مربوط به اسلحه و مبارزه و مرگ است ولی فرهنگ جبهه با آن تفاوت دارد. برای مثال یک رزمنده زمانی که به جبهه می رفت اگر مثلاً 90 روز در آن جا بود، چیزی در حدود 80 روز آن را در اردوگاه و در فضای پشت خط مقدم بود و 10 روز دیگر را در فضای رسمی جنگ و به قول خودمان «فضای بُکش بُکش»! در واقع ما امروز به دنبال آن هشتاد روزی هستیم که به رزمنده ها کمک می کرد آن 10 روز بعدی و سختی های مربوط به آن را تحمل کنند.
 در واقع آن 80 روز جهاد اکبر بود و آن 10 روز جهاد اصغر. آن 10 روز همان فضایی بود که در فیلم های جنگی خارجی نیز به نمایش در آمده است ولی آن ها از داشتن این فضای مربوط به جبهه ما محروم بودند و هستند. گفتن از جنبه های نظامی دفاع مقدس برای یک دانشجوی ما که در رشته های نظامی درس می خواند مفید است، ولی برای سایر جوانان باید از جنبه های حماسی جنگ گفت. باید از بُعد معنوی و روحانی جنگ گفت.
بنابراین وظیفه امروز ما این است که فضایی که مربوط به نسل امروز می شود را برای آن ها ارائه دهیم. حتی مثلاً وقتی که جوانان را در قالب اردوهای راهیان نور برای بازدید از مناطق جنگی می بریم، نباید برای آن ها صرفاً از مسائل نظامی جنگ و عملیات ها گفت چرا که این ها جذابیت زیادی برای جوانان ندارد. البته در بعضی از موارد آمارهایی که به آن ها گفته می شود با هم متناقض است. برای مثال خود من یک بار در مورد یک عملیات خاص تحقیق می کردم و با بررسی منابع و کتب مختلف تفاوت های زیادی را در مورد آمارهایی که آن ها در مورد آن عملیات خاص می دادند، مشاهده کردم!

 * به نظر شما کتاب‌هایی که تا به امروز در زمینه دفاع مقدس به نگارش در آمده است تا چه حد موافق با مسیر روحانی دفاع مقدس ما و تا چه حد مخالف و به نوعی ضد جنگ بوده است؟
- به نظر من، ما بهترین و مناسبترین الگویی که برای کار خود داریم، حضرت زینب(س) است. ایشان بعد از تحمل آن همه سختی در روز عاشورا و حوادث بعد از آن، می‌فرمایند: «هیچ چیزی جز زیبایی ندیدم». این ها همگی به این خاطر است که حضرت زینب(س) به خاطر اینکه توانستند تکلیفی که بر دوش‌شان بود را انجام دهند، خوشحال بودند و می فرمودند که چیزی جز زیبایی ندیدند.
ما هم در دوران دفاع مقدس همین موضوع را در بین رزمندگان مشاهده می کردیم. برای مثال خود من شاهد شهادت رزمنده ای بودم که وقتی بدنش داشت در آتش می سوخت، سوره حمد را می خواند. این موضوع دلیلی ندارد جز اینکه آن ها نیز همچون حضرت زینب(س) متوجه همان بُعدِ زیبایی جنگ شده بودند.
حالا به این مثال توجه کنید: کسی را فرض کنید که به او غذای شوری را می دهند و می گویند: «بگو شیرین است!» هرچند ممکن است آن فرد در جواب شما بگوید که این غذا شیرین است ولی شوری آن غذا دلِ او را می زند و او آن را در درون خود احساس می کند. بسیاری از ما نیز این گونه شده‌ایم، چون نمی‌دانیم که هدف و تکلیف ما از نوشتن کتاب و فیلم دفاع مقدسی چیست، نمی‌توانیم آن شیرینی‌ای که در مقابل تحمل آن سختی ها به دست می آید را پیدا کنیم و برای دیگران نیز تعریف کنیم و به تصویر بکشیم.
 در بسیاری از جنگ‌هایی که ملت‌های دیگر دنیا داشتند نیز تلفات و مجروحان زیادی وجود داشت ولی چون در هیچکدام از آن‌ها پای اعتقاد و دینداری در میان نبود، نمی‌توانستند آن شیرینی ای که ما امروز می‌گوییم را درک کنند. همواره مجبور بودند که با ذلت از آن جنگ ها یاد کنند. در حالی که خون شهدای ما مملکت ما را بیمه کرد و اجازه نداد که وضعیت امروز کشور ما همانند کشورهایی همچون افغانستان و لبنان و حتی سوریه باشد.
امروز نیز وظیفه ما این است که آن شیرینی ها را برای جوانان بازگو کنیم؛ نه اینکه صرفاً در پی بیان خاطراتی باشیم که بیشتر پیرامون نحوه شهادت شهدا است. البته در این مسیر همیشه افرادی بوده و هستند که خود آزارند! بسیاری از آن ها به خاطر کمبودهایی همچون به دست نیاوردن پست و قدرت و به دست نیاوردن ثروت، که بعد از جنگ به آن دچار شدند، شروع به انتقام گرفتن از خود کردند. این موضوع در صدر اسلام نیز بعد از رحلت پیامبر(ص) به وجود آمده بود و منجر به آن همه مصیبت شد.
 اصلی ترین دلیل این اتفاق غافل بودن این افراد از معامله ای بوده است که با خداوند کردند.  فیلم و کتاب بازگو کننده درون انسان است و بسیاری بوده اند که در این مسیر دچار افراط و تفریط شدند که آفت این گونه حرکت‌ها است.

 * بهترین کتاب‌هایی که تا به امروز در عرصه تاریخ نگاری و خاطره نگاری دفاع مقدس خواندید، چه بوده است؟
- در این زمینه کتاب های فراوانی وجود دارد. برای مثال در سایت ساجد قسمتی وجود دارد که مربوط به دست نوشته های مقام معظم رهبری در مورد کتاب های دفاع مقدس است. حدود بیست جلد کتاب، مانند«زنده باد کمیل»، «خداحافظ کرخه»، «ستاره های شلمچه»، «فرمانده من» و آخرین آن ها که از آن تقدیر فراوانی نیز شد، «پایی که جا ماند»، وجود دارد که مقام معظم رهبری در مورد هریک از آن ها به طور اختصاصی مطلبی را نوشته‌اند.
 این موضوع مورد توجه بسیاری از محققان خارجی نیز قرار گرفته است و امروز به طور متمرکز در حال تحقیق در مورد ویژگی های این کتاب ها هستند. در حالی که متاسفانه ما در داخل کشور به اندازه کافی بر روی این کتاب ها مانور نداده ایم و بر چاپ و گسترش آن ها تمرکز نکرده ایم و اصلی ترین دلیل آن هم، کم لطفی و بی توجهی ناشران است. همچنان که بارها مقام معظم رهبری بر بالا بردن تیراژ این کتاب ها و ترجمه کردن آن ها به زبان عربی و پخش آن ها در کشورهای عربی، تاکید کردند ولی بازهم ناشران بی توجهی کردند.
آیا غیر از این است که باید در جهت گسترش چاپ و توزیع این گونه کتاب ها تلاش کنند؟ چطور ما حاضریم برای مرغ و گوشت یارانه بدهیم ولی حاضر نیستیم برای مغز و فرهنگ مردم یارانه ای بدهیم و این گونه کتاب ها را با قیمتی مناسب تر در اختیار مردم قرار دهیم؟

*  به نظر شما بهترین راه برای شناساندن دفاع مقدس به نسل امروز چیست؟
- به آنها دروغ نگوییم! افسانه سازی نکنیم بلکه حقایق جنگ را برای آن ها بازگو کنیم. شهدا خودشان بزرگ هستند و لازم نیست که ما با آوردن فلان بازیگر سینما و تلویزیون و یا آوردن یک فوتبالیست به او بگوییم که از شهدا تعریف کن تا جوان ها از شهدا خوششان بیاید. چرا که اولاً شهدا خودشان بزرگ هستند و به این تعارف‌ها احتیاجی ندارند و در ثانی اگر همان بازیگر  یا فوتبالیست بعد از این صحبت ها با حجاب بد و یا رفتار بدی در جامعه دیده شود، آنگاه جوان ما از آن رفتار او نیز سرمشق می گیرد. در نقل خاطرات شهدا نباید خودمان را مطرح کنیم بلکه باید در پی نمایش شهدا و سیره آن ها بود. به همین خاطر از نظر من خالص ترین خاطرات، خاطرات شهدا است.

 * به عنوان آخرین سوال، به نظر شما چه آفت‌هایی بحث خاطره نگاری دفاع مقدس را تهدید می کند؟
- یکی همین موضوعی بود که الان مطرح کردم و دیگر اینکه افرادی هستند که امروزه در پی خاطره سازی هستند. کسانی که بعد از جنگ کم آورند و می‌خواهند با خاطره سازی خود را در میان رزمندگان و دلاوران این مرز و بوم جا بزنند. همان گونه که بسیاری از شهدا وقوع همچنین اتفاقی را پیش بینی می کردند.
 برای مثال شهیدی داشتیم به نام مجتبی رضایی. او برادر دیگری داشت که از خودش کوچک‌تر بود و در جبهه شهید شده بود و او شهید دوم خانواده‌اش بود. یک روز با هم به بهشت زهرا(س) می‌رفتیم که او به تانکی که در جلوی درب شمالیه بهشت زهرا(س) بود اشاره کرد و گفت: «حمید، فکر می کنی این تانک را برای چه به اینجا آوردند؟
گفتم: «حتما می خواهند آن را به عنوان یک غنیمت که از عراقی ها گرفته شده، به نمایش بگذارند و قدرت رزمنده ها در جبهه را نشان دهند.»
خندید و گفت: «نه! چند سال دیگر که جنگ تمام شد، عده ای کم می آورند و به اینجا می آیند و در کنار این تانک عکس می اندازند تا بگویند ما هم به جبهه رفته‌ایم!»
خدا شاهد است که خود من عین این موضوع را چند سال قبل مشاهده کردم. فردی با لباس بسیجی آمده بود و با این تانک عکس می‌انداخت و می خواست آن ها را برای اداره‌اش ببرد!

شهیدی که با خدا نقد معامله کرد
درباره هر موضوعی که با داودآبادی گفتگو کنید، محال است چند خاطره ناب و دست اول از دوران دفاع مقدس وسط صحبت‌هایش نگوید. خاطره زیر یکی از آنهاست:
یک شهیدی بود به نام محمود رضا استاد نظری. او و برادرش که دو برادر دو قلو بودند، در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده بودند، پدرشان می خواست که آن ها را در زمان جنگ به سوئد بفرستد ولی آن ها از دست پدر خود فرار کردند و به جبهه آمدند. یکی از آنها در یکی از عملیات ها زخمی شد و محمود رضا در دسته  یک گردان حمزه لشکر 27محمد رسول الله بود که شهید شد.
این بچه 16 ساله در وصیتنامه خود نوشته بود: «خدایا شیطون با آدم نقد معامله میکنه میگه تو گناه کن و من همین الان مزش رو بهت میچشونم ولی تو نسیه معامله می کنی.میگی الان گناه نکن و پاداشش رو بعداً بهت میدم. خدایا بیا و این دفعه با من نقد معامله کن.» که البته این اتفاق هم افتاد و در عملیات بعدی شهید شد.
هفته نامه 9 دی – شنبه 25 شهریور 1391

[ ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهید"قاسم دهقان سنگستانیان" سال 1336 در همدان به‌دنیا آمد. اواخر سال 1355 به سربازی رفت و در روزهای پر تب‌وتاب انقلاب‌اسلامی که سرباز ارتش شاهنشاهی بود، هر چه بیشتر در درون‌خود نسبت به رژیم کینه یافت. در روز 17 شهریور سال 1357 (جمعه‌ی سیاه) هنگامی که برای سد کردن حرکت مردم به خیابان‌ها برده می‌شوند، به همراه دوسرباز دیگر گریخته و به‌مردم ملحق می‌شود. سرانجام در حمله‌ی ساواک به محل اختفای آنان، "محمد محمدی خلَّص" در دم به‌شهادت می‌رسد، "علی غفوری‌سبزواری" از ناحیه‌ی مغز و سر مورداصابت گلوله قرار می‌گیرد - که اکنون به‌عنوان جانبازی بزرگوار زنده است - و "قاسم دهقان" نیز از ناحیه‌ی هر دو پا تیر خورده و دستگیر می‌‌شود.

 


تحمل شکنجه‌های فراوان او را از پای درنیاورد و درحالی که ایام را در زندان سپری می‌کرد، با پیروزی انقلاب‌اسلامی آزادی خود را باز یافت.
او تا شروع تجاوز همه‌جانبه‌ی عراق و شروع جنگ‌تحمیلی، صحنه‌ی انقلاب‌اسلامی و دفاع از آن‌را ترک نکرد و در هر جا که صدای توطئه‌آمیزی به‌گوش می‌رسید، جان به‌کف آماده‌ی مقابله می‌شد. او در ایام جنگ، مسئولیت چند گردان رزمی را برعهده داشت و حماسه‌هایی در خور ستایش آفرید. در دوران جنگ چندین نوبت به‌سختی مجروح شد ولی از پای ننشست.
وی پس از پایان جنگ همراه با سید شهیدان اهل قلم "سیدمرتضی آوینی" برای تفحص و کشف شهدا، راهی منطقه‌ی فکه شد. حضور قاسم دهقان در فکه، به‌واسطه‌ی آشنایی‌اش به منطقه‌ی عملیاتی، همراه بود با کشف محل صدها شهید مفقودالاثر توسط او.
قاسم دهقان که دستی در هنر داشت و علاقه‌ی خاصی در ارائه‌‌ی اهداف و اثرات انقلاب و جنگ از طریق سینما در او موج می‌زد، سرانجام در روز 15 شهریور سال 1374 به هنگام بازسازی صحنه‌ای از حماسه‌ی رزمندگان اسلام در فیلم "قطعه‌ای از بهشت"، بر اثر انفجاری زودرس، به‌شهادت رسید.
آن‌چه درپی می‌آید، بخشی است از یادداشت‌های شهید قاسم دهقان که مربوط به روزهای اوج انقلاب‌اسلامی است. متأسفانه این یادداشت‌ها ناتمام مانده، چرا که او قصد داشته نوشته‌های خود را تا زمان حال ادامه دهد.

 


… وقتی خبر مردن داداش را شنیدم، باورم نمی‌شد و خیلی ناراحت بودم که منجر به درگیری با گروهبان نگهبان شد و او من را در اسلحه‌خانه زندانی کرد. فردا که آنها متوجه شدند، به مرخصی رفتم. او را در شهر همدان دفن کرده بودند. حتی شب‌هفت هم گذشته بود. به هر حال سال خوبی برایم نبود. وقتی به‌یاد داداش می‌افتادم فقط حرفهایش برایم آینده‌ساز بود. او با رژیم شاه مخالف بود و خیلی روشن می‌گفت در زندان روحانی‌ها را چطور شکنجه می‌کنند خود او هم چندین‌بار به زندان افتاده بود. چندبار هم با دوستان او آشنا شده بودم. البته من چون کوچک بودم عقلم نمی‌رسید. ولی مشخص بود که فعالیت‌سیاسی دارد. درمورد جوانی و کارهایی که رژیم بر سر آنها که حق میگفتند و با حکومت مخالف بودند]آورده بود، می‌گفت[.
به هر حال چنین شخصی را که برایم هدایتگر بود از دست دادم. از آخرهای سال دیگر به تیم تیراندازی نمی‌رفتم. در گروهان بودم. حدوداً دو ماه بود تا اول اردیبهشت که سال‌نو بود. باید سربازان جدید همان‌سال را برای تیم تیراندازی انتخاب و آماده میکردند. من به‌عنوان مربی و سرپرست آنها در گروهان انتخاب شدم که به آنها تیراندازی یاد بدهم و هر روز به تمرین و آموزش می‌رفتیم. این دو سه ماه که گروهان بودم ورزش سختی می‌کردم. طناب زدن و حتی در هفته دوشب بیرون می‌رفتم باشگاه ورزش بکس. خیلی برایم خوب بود.
سال 57 حدوداً 20 نیرو از گروهان، سرباز جدید داشتیم که من باید هر روز آنها را تمرین تیراندازی و دویدن بدهم که با یک گروهبان این‌کار هر روز انجام می‌شد. داخل آسایشگاه سرباز جدیدی آمده بود. او خواهش کرد تا به تیم ما بیاید. من این‌را یک‌جوری درست کردم و او آمد. چون یک‌بار درمورد مسائل سیاسی و رژیم صحبت می‌کردیم و مشخص بود مخالف است. با چندتن از دوستان دیگر که آسایشگاه دیگر بودند، در این‌مورد صحبت می‌کردیم و کتاب به هم ردوبدل می‌کردیم. وقتی هم از پادگان برای تمرین بیرون می‌رفتیم ـ ]چون[ گروهبان زن و بچه داشت، وقتی ماشین می‌ایستاد می‌رفت خانه و برای تمرین نمی‌آمد ـ ما با سربازان صحبتهایی درمورد همه چی می‌کردیم. درمورد رژیم و ظلمهایی که می‌کرد. با یکی از بچه‌هایی که دوروبر کاخ سعدآباد خانه‌شان بود، صحبت کردم. او کتابهای دارویی و دیگر کتابهای علمی بیشتر می‌خواند. بحثهای اعتقادی پیش می‌کشیدم. درمورد هدف خلقت صحبت می‌کردیم. چندوقت بود که در این‌مورد مطالعه می‌کرد. با یکی دیگر درمورد نماز حرفمان شد. درمورد معنی آن قرار شد تحقیق کند. البته نمی‌شد زیاد حرف زد. چون یک‌روز وقتی از تمرین آمدیم، دیدم همه روی کمدها عکس رضا شاه را زده‌اند، بی‌اختیار ناراحت شدم و عکس را کندم و خوابیدم روی تخت. یک‌مقدار هم درمورد عکس گفتم که این عکس ]را برای[ چی زدند روی کمدها. با آن دمپایی‌های رضا شاه ـ چکمه رضاگری.
فردای آن‌روز فرمانده من‌را خواست و گفت که چرا عکس را کندی. افسر گروهبان مرد ورزشکاری بود و خیلی دوست داشت که معاون گروهان بشود. فهمیدم که خبرچین زیاد است. گفتم: بغلش کنده شده بود و من به‌خاطر اینکه بد بود کندم. و بعد درمورد تیراندازی بچه‌ها سوال کرد. گفتم: خوبه. گفت: باید گروهان ما اول بشود، برو هرچقدر هم مرخصی خواستن برایشان تشویقی بده تا گروهان اول بشود.
ما هر روز به تمرین می‌رفتیم. تا اینکه یک‌روز با افسر جدیدی که تازه فرمانده دسته ما شده بود آشنا شدم. او وظیفه بود. یک‌روز سر کلاس با بچه‌ها درمورد منظومه شمسی صحبت می‌کرد و با من آشنا شد. در همین موضوع بحث زیادی شد. تا اینکه فرمانده‌کل گروهان هم آمد و همصحبت شدیم. او درمورد گردش زمین و آفتاب فصلهای مختلف صحبت کرد و بحث طولانی شد. بعد از کلاس، شخصاً با آن افسر رفیق شدیم و موضع صحبت خصوصی بود. کم‌کم او برای من کتاب توضیح‌المسائل آورد و من می‌خواندم. یک‌روز آن افسر چندعکس به من داد و من داخل کمدم گذاشتم . هر روز درمورد موضوع‌های مختلف با هم حرف می‌زدیم. یک‌روز که به مرخصی آمده بود، با موتور به منزل دایی‌ام رفتیم. به طبقه سوم اتاق پسردایی رفتیم . او با یک‌نفر نشسته بود و یک کتاب جلو ایشان بود و درمورد کتاب بحث می‌کردند. با من همصحبت شدند. عباس گفت: این کتاب را بخوان. یک نگاه کردم . یادم نیست اسمش چی بود. مشخص بود که ضدرژیم است.
یک‌مقدار درمورد پادگان و ارتش صحبت کردیم و ]برگشتیم[ . تازه داشت یک حرکتهایی ضدرژیم شروع می‌شد. تا اینکه ]برنامه[ آموزشهای داخل پادگان درمورد خرابکاری و سرکوب شورش و تظاهرات شد و تمرین آرایش ضدشورش و متفرق کردن جمعیت. البته باز ما به‌کار خود ادامه میدادیم و به تیم تیراندازی می‌رفتیم. ولی صحبتهای بین بچه‌های مخالف زیاد شده بود و هرکس چیزی می‌گفت. تا اینکه یک‌روز مسئول گردان همه را به‌خط کرد و درمورد اغتشاش صحبت کرد. طوری توجیه می‌کرد که حرکت ارتش را حق بجانب توصیف می‌کرد. کم‌کم سربازان آگاه شده بودند که بیرون، مردم بر ضدرژیم قیام می‌کنند. یکی از سربازان می‌گفت: قراره آیت‌الله خمینی بیاد و مردم قراره تمام زمین را فرش کنند.
هر روز آماده‌باش می‌شد. بعضی از گروهانها را بیرون می‌بردند. تا اینکه من با بچه‌های تیم را آن‌روز نگذاشتند برویم برای تمرین. ما چندنفر بودیم. یکی از دسته دوم و دونفر هم از دسته سوم که بیشتر با هم در ارتباط بودیم و خیلی از حرکتها را تحلیل می‌کردیم. چندهفته بود که به این‌صورت می‌گذشت و بیشتر آموزش درمورد اغتشاش و سرکوب تظاهرات ]بود[ و آماده‌باش می‌خورد. تا اینکه چهارشنبه‌ای بود که برای مرخصی ]اسم[ بچه‌ها را نوشته بودیم. غروب، ساعت چهار شد. یکدفعه اعلام آماده‌باش صددرصد خورد. این آماده‌باش به این معنی بود که هیچ‌کس نباید بیرون برود. من برگه مرخصی داشتم با یکی از سربازان از پشت پادگان از دیوار رفتیم و سیم‌خاردار مابین دو دیوار که به‌فاصله 30 سانتی‌متر بود، دست‌وپای او را پاره کرد. مجبور شدیم برویم یکی از خانه‌های پشت پادگان. دست‌وپای او را با باند و دستمال که از یک خانم گرفتیم بستیم و به مرخصی رفتیم. ]بحث[ جریان سینما رکس آبادان که آتش زده بودند در مردم ردوبدل می‌شد. آن‌روز به‌خانه اسماعیل (دامادمان) رفتم و ظهر روز جمعه پسردایی‌ام عباسی آنجا بود. صحبت شد و اعلامیه امام را به‌دستم دادند که درمورد دولت شریف‌امامی بود که امام رد کرده بود. درمورد ]اینکه[ چگونه از خود در تظاهرات دفاع کنند صحبت کردیم و کمی هم آموزش خیز 5 ثانیه هم دادم. درمورد سیاست ارتش هم کلی صحبت شد. به آنها گفتم: می‌شود از اسلحه خوب استفاده کرد و می‌توان خوب آن‌را خارج کرد. خلاصه کلی صحبت کردیم و فردای آن‌روز به پادگان رفتیم.
روزها گذشت و هر روز در ماه رمضان نیرو بیرون می‌بردند. یک‌شب هم یک‌عده را بیرون بردند. ما یک‌هفته به اردو در نزدیک قم رفتیم. در آنجا صحبتهایی درمورد روزه و ماه رمضان شد. یک‌شب هم به‌علت نافرمانی افسری تنبیه شدم. از کوهی تا اردوگاه یک ]قبضه[ خمپاره به‌دوش گرفتم و بردم. بعد از یک‌هفته به پادگان آمدیم. بعضیها روزه می‌گرفتند و بعضی نمی‌گرفتند. درمورد نماز با یکی از سربازان حرفم شد. یک‌روز هم چندعکس از افسر که باهم رفیق بودیم گرفتم و در لای کتاب توضیح‌المسائل گذاشتم. یک‌شب هم بیرون بردند. گروهان را نزدیک حسینیه ارشاد بردند. آنجا در مسجد قبا، صحبتهای آقای مفتح بود. گاردشهربانی با وسایل مجهز آماده سرکوب بود. یک پیکان از خیابان می‌گذشت و شعار داد و رفت. پاسبانها دویدند دنبالش. در ترافیک پیکان ایستاد. او ]راننده[ را تا می‌خورد زدند. من یک لحظه خواستم اقدام بکنم و چند پاسبان را بزنم ولی صبر کردم و از آنجا به‌طرف دیگر رفتم.
آن‌شب گذشت و من با افسر کلی صحبت در این موضوع کردیم. به پادگان آمدیم تا اینکه عید فطر بود. صبح همه را آماده کردند برای بیرون رفتن. ساعت 6 صبح ما را به حسینیه‌ارشاد بردند. ساعت 8 صبح مردم از قیطریه تظاهرات را شروع کردند و به دم حسینیه‌ارشاد رسیدند. من با یکی از دوستانم و بچه محلم سلام علیک کردیم و مخفیانه با یکی از پیرمردها روبوسی کردیم. درضمن یکی از سربازان را هم روی دوش بلند کردند و دسته‌گلی به‌روی دوش او گذاشتند و به پیاده‌رو آمدند. دیگر ارتش حریف مردم نشد. آنها جلو رفتند و ارتش هم در داخل ]کامیون[ ریوهای قراضه به‌دنبالشان. آنها شعار میدادند و بر در دیوار پر از شعار ضدشاه و مرگ بر او می‌نوشتند و مرگ بر امریکا هم می‌نوشتند. مردم به ما محبت می‌کردند. سربازان نفهم آنها را رد می‌کردند. مثلاً شیرینی می‌دادند و یا آب خوردن. چون صحبتهایی تخریبی داخل پادگان مغز سربازان را شستشو داده بود. آنها با مردم بدرفتار می‌کردند. هر چه ]مردم[ می‌دادند، نمی‌خوردند. می‌گفتند: زهر دارد، می‌خواهند ما را بکشند. ولی من همه چی می‌گرفتم و میان آنها ]سربازان[ پخش می‌کردم که بخورند و می‌دانستم برای من گران تمام می‌شود و خبرچینها همه حرکتهای من‌را لو می‌دهند.
دم ظهر بود نزدیک سه‌راه تخت‌جمشید ] خیابان آیت‌الله طالقانی[ یک سرهنگ در لای ماشینها، خیرسرش، داخل پیتی که گماشته‌اش آورده بود، توالت کرد و بعد از اتمام گفت: این‌را بریزید به‌سر سردسته تظاهرکننده‌ها. من یک لحظه انگار که دنیا بر سرم خراب شده با این‌حرف آن سرهنگ، اسلحه را از بالای ماشین که نشسته بودم، به‌طرف او گرفتم و می‌خواستم شلیک کنم ولی او سریع رفت. انگار کسی مثل یک روحانی سیاهپوش از غیب به من آرامش داد که صبر کن. ساعت 3 بعد از ظهر بود که دیگر به خیابان آیزنهاور ]آزادی[ رسیدیم و به‌طرف میدان شهیاد ]آزادی[ می‌رفتیم. در یک لحظه پشت ما را ماشینهای ساواک پر کرد و پشت ریوی ارتش، به‌ترتیب می‌آمدند و مشخص بود که مسلح هستند با لباس‌شخصی. یک کارتن پیراشکی در ماشین گذاشتیم و بین سربازان پخش می‌کردم که یک ساواکی به من خیره شده بود. به کس دیگری این‌کار را واگذار کردم.
چندتن از دوستانم را دیدم که خسته شده بودند. از راهپیمایی به پیاده‌رو رفته بودند. بعد از سلام و علیک با ]اشاره[ دست از آنها گذشتم. ساعت 12 به ]میدان[ شهیاد رسیدیم و برگشتیم پادگان. شب به‌فکر این بودم که شعارهای: فردا صبح ساعت 8 میدان ژاله (شهدا). چه می‌شود. شاید مردم را از بین ببرند. مگر می‌شود این‌همه مردم را از بین برد. خوابم نمی‌برد. یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم و جریان را گفتم. که شاید ارتش تیراندازی کند. یک‌موقع خر نشید. همه با ترس حرفهای من‌را گوش می‌دادند. ولی قدرت جواب نداشتند. با سه نفر قرار گذاشتم اگر تیراندازی شد، فرماندهان را میزنیم و قول گرفتم. خوابیدم.
ساعت 3 نیمه‌شب بود آماده‌باش دادند. اسلحه و فشنگ هم پخش کردند. در همان موقع به‌فکرم آمد که ارتش می‌خواهد قبل از مردم در میدان مستقر شود و نگذارد مردم مجتمع شوند. البته به ما آماده‌باش دادند و گفتند با اسلحه بخوابید و ما هم همین کار را کردیم. ولی فکر و خیال نمی‌گذاشت خوابم ببرد. از خستگی تا ساعت 9 صبح خوابیدم. صبح بیدار شدم، متوجه شدم که اعلام حکومت‌نظامی شده است و به‌فکرم رسید که مردم را در میدان ژاله سرکوب کردند. یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم و آنها را توجیه کردم. چهار نفر بودیم که با هم قرار گذاشتیم که اگر بیرون ببرند، فرماندهان را بزنیم و همه قول دادند که هرکاری تو بکنی ما هم با تو هستیم. یک‌نفر از تیم سال قبل بود و 3 نفر هم از تیم تیراندازی سال جدید بودند. سربازهای جدید که من‌را قبول داشتند و هر چه می‌گفتم انجام می‌دادند. یادم هست که یک‌موقع می‌خواستم 30 اسلحه از بچه‌های تیم را از میدان، با برنامه‌ریزی بیرون ببرم ولی چون از داداش شنیده بودم که یک سرباز اسلحه گم کرده بود و او را اعدام کرده بودند. من هم ترسیدم که امکان دارد این سربازان را هم بکشند و دست به این‌کار نزدم.
خلاصه قرار گذاشتیم، که یک‌دفعه ساعت 3 ماشین آمد، بچه‌ها را بیرون بردند به چهارراه سبلان نظام‌آباد. هیچ‌کس نبود ولی لاستیک توی خیابان ریخته شده بود و دود می‌کرد. همه پیاده شدند و هر دسته‌ای سر یک خیابان را قبول کرده بود و رفت‌وآمد را کنترل می‌کرد. در همین موقع بود که یک پاسبان با افسر مأمور ما صحبت می‌کرد که در میدان ژاله همه مردم را کشتند، شما هم این‌کار را بکنید. در همین موقع بود که از طرف مردم سنگ پرتاب شد و او به چندسرباز گفت تیراندازی کنید. سرباز نادان نفهم این‌کار را کرد و من چند خشاب او را بلند کردم. در این‌موقع یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم. با آنان‌که قرارگذاشته بودیم. دونفر آنها خیلی دور شده بودند. نمی‌شد از محدوده خود خارج شد و با آنها صحبت کنم. به یکی از آنها گفتم، او گفت: می‌ترسم. و با کمی تلاش به یکی دیگر که بی‌سیمچی بود گفتم. در جواب گفت: مادرم در خانه منتظر است، من نمی‌توانم…
افسرده و پریشان نمی‌دانستم چه کنم. رفتم داخل یک ]درمانگاه[ بهداری. به بهانه اینکه قمقمه آب کنم. در داخل توالت یک لحظه فکر کردم چه کنم. مردد مانده بودم. آخر تصمیم گرفتم که فرمانده را بزنم و آن پاسبان را هم از بین ببرم. بعد هم اگر شد فرار کنم یا اینکه به من تیراندازی می‌شود. در داخل راهرو یک پرستار را دیدم. با او صحبت کردم. به او گفتم: می‌روی منزل ما می‌گویی که من سلام می‌رسانم به پدر و مادرم و همه دوست و آشنا من‌را حلال کنند. در این‌موقع چندنفر سرباز آمدند تو. ایستادم تا مسلح کردم. در این‌موقع یک سرباز مسئول آموزش که خیلی کم باهم برخورد کرده بودیم ـ یک‌دفعه فوتبال بازی کرده بودیم و چنددفعه هم وسایل آموزشی ردوبدل کرده بودیم ـ با قد نسبتاً کوتاه جلو آمد و گفت:
ـ سلام دهقان. چطوری؟ شنیدم تیراندازیت خیلی خوبه. چکار می‌کنی؟
اول فکر کردم که این‌هم بادمجان دورقاب‌چین است و بچه‌های دیگر یک حرفهایی به او زده‌اند و او هم خبردار شده می‌خواهد از زیر زبانم حرف بکشد. چیزی نگفتم. کمی نگران شدم. گفتم: خوب منظورت چیه؟
گفت: هیچی. نکند یکدفعه تیراندازی کنی!
مقداری فکر کردم. یک لحظه برخورد ] داخل[ پادگان به‌نظرم آمد که دم غروب بود، کنار شیرآب که همه سربازان لباس می‌شستند و آب می‌خوردند. همین غفوری با من برخورد کرده بود. دهنش بو می‌داد و من متوجه شدم که او هم در ماه رمضان روزه می‌گیرد و دلم می‌خواست با او همصحبت شوم. یک‌دفعه هم از او یک جمله انگلیسی سوال کرده بودم. به هر حال به او گفتم: خیالت راحت باشد من حواسم جمع است. گفت: راستی دهقان، این کوچه ها را بلدی؟ تا حالا اینجا آمدی؟ گفتم: منظورت چیه؟ برای چی می‌خواهی؟ گفت:
ـ من و خلّص اینجا را می‌خواهیم بدانیم کجاست.
گفتم: اینجا نظام‌آباد. نکنه فکر فرار به‌سر شما زده؟
گفت: آره ما می‌خواهیم فرار کنیم.
یک لحظه چهره محمد خلص به‌نظرم آمد. دو سه دفعه با او برخورد کرده بودم. یک‌روز درمورد مرخصی از من سوال کرد و گفت: الان یک‌ماه است که از آموزش آمده‌ام ولی مرخصی به من ندادند. او سرباز جدید بود. او را راهنمایی کردم. او موقع صحبت کردن گوشهایش سرخ می‌شد و مثل لبو. آن‌روز هم همین‌طور بود.
اسم آن‌یکی علی غفوری بود. یک لحظه از تیراندازی منصرف شدم و گفتم که بگویم، نگویم که چه تصمیمی داشتم. مردد بودم. خلاصه به آنها گفتم: بروید توی بهداری شاید یک راه‌فرار باشد. آنها سریع رفتند و شکی که به آنها داشتم برطرف شد. متوجه شدم که اینها هم میخواهند کاری انجام بدهند. بعد از لحظه‌ای به‌سر کوچه‌ای رسیدم، علی و محمد را صدا زدم و گفتم: از اینجا خوبه. فرار می‌کنیم.
مقداری صبر کردیم. وقتی سربازها دور شدند، فرار کردیم به‌طرف مردم. همه فکر می‌کردند که می‌خواهیم آنها را بکشیم و فرار می‌کردند. ولی ما با شعار درود بر خمینی نظر آنها را به‌خود جلب کردیم. یک موتور درکنار خانه‌ای بود آن‌را روشن کردم و راه افتادم. ولی راه نمی‌رفت. سه‌ترکه نمی‌کشید. یک پیکان از راه رسید، سریع سوار شدیم و او سرگردان و از ترس نمی‌توانست چه کند. او را راهنمایی کردم به‌طرف ]منطقه[ شرکت‌واحد و از بیابانهای پشت نظام‌آباد. به‌طوری که کسی ما را تعقیب نکند به‌سرعت می‌رفتیم که به اتوبان سیدخندان (رسالت) نزدیک رودخانه رسیدیم که جوی‌آب جلوی ما بود. و نتوانستیم برویم. پیاده شدیم و پریدیم توی رودخانه و از آنجا از زیر پل خیابان رد شدیم. علی خسته شده بود. نشست یک لحظه پهلویش را گرفت. گفت: خیلی درد می‌کند. خوبه که وسایل و تجهیزات ماسک را از خود باز کنیم. من مخالفت کردم که: نه. نباید از خود چیزی باقی بگذاریم. امکان دارد دنبالمان بیایند و نشانه‌ای از ما پیدا کنند و مسیر ما را پیدا می‌کنند. باید زود از اینجا دور بشویم.
محمد گفت: دهقان تو خیلی زود عمل کردی. خیلی خوشحالم. علی هم گفت: همه حرف می‌زدند ولی تو عمل کردی. به هر حال راه افتادیم که یک موتور جلو آمد ایستاد. گفت: می‌آیید برویم خانه ما لباس به‌شما بدهم. گفتم: نه؛ موتور تو بده. گفت: نه، بایستید اینجا تا برای شما لباس بیاورم. و دور شد.
هر سه نفرمان عجیب به او شک کردیم و سریع از آنجا دور شدیم و سوار یک کامیون شدیم و بعد با یک وانت از آنجا طوری رفتیم که کسی دنبالمان نیاید. به منزل اسماعیل و خواهرم رسیدیم. اتفاقاً مادرم و خواهر کوچکم در آنجا بودند و دختردایی‌ام هم آنجا بود. چون پای خواهرم عالیه شکسته بود و گچ کرده بودند. او تصادف کرده بود و همه برای دیدن او می‌آمدند. یک‌دفعه همه هول کردند. دیدند که ما لباس‌نظامی آمدیم و اسلحه هم داریم. سریع به خواهر کوچکم گفتم لباس‌شخصی بیاورید او آورد و سریع لباسهایمان را عوض کردیم. سبیل را زدیم و تجهیزات‌نظامی را از قبیل ماسک و سرنیزه را به خواهرم دادم و گفتم مخفی کن و خشاب هم داخل جیب‌خشاب به کمر بستم و اسلحه‌ها را هم در داخل گونی گذاشتم. وصیت‌نامه نوشتم و پیام خود را از طرف محمد و علی و قاسم نوشتم که به مردم بدهند از آنجا برای کمک به مردم راه افتادیم. البته ماشین نبود و سیداسماعیل موتورش را در اختیار ما گذاشت و از آنجا دور شدیم.
به‌طرف یک ساختمان نیم‌ساخته بزرگ رفتیم و از آنجا می‌خواستیم به پمپ‌بنزین برویم، ولی به حکومت‌نظامی خورد؛ برگشتیم به همان منزل خواهرم. کنار خانه آنها یک ساختمان نیم‌ساخته بود، در بالای آن خوابیدیم که فردا به‌کمک مردم برویم یا از آن شهر برویم.
در طول شب مقداری صحبت کردیم. عجیب خسته بودیم. چون شب قبل هم خوب نخوابیدم محمد و علی خسته بودند و خواب آنها را گرفته بود؛ ولی من خوابم نمی‌برد. کمی با علی صحبت کردم و کم‌کم من‌هم خوابیدم. صبح‌زود برای نماز بیدار شدیم. علی و محمد به پایین پشت‌بام رفتند. یادم هست طبق معمول مادرم درحال نمازشب خواندن بود. چون مقداری به اذان‌صبح مانده بود و او سرگرم نمازخواندن خود. من در همین زمان داشتم وسایل رختخواب و چیزهای دیگر را به پایین بام می‌دادم که ناگهان ]ماشین[ پژویی دیدم که از دم در حیاط گذشت. به‌آرامی می‌رفت. شکم برد. گفتم نکند ساواک باشد؟ ولی دوباره گفتم، منزل ما را کجا می‌توانند پیدا کنند. بعد از ده دقیقه دوباره یکی دیگر دیدم. به علی و محمد گفتم نکند ساواک آمده، زود نماز بخوانید بیایید پشت‌بام. دیگر اذان داده بودند. علی نماز خواند و محمد هم درحال خواندن نماز بود، که ناگهان خودرو و نفربر پر از نیرویی در کوچه پیدایش شد. در این‌هنگام متوجه شدم که برای ما آمده‌اند و می‌خواهند ما را دستگیر کنند. سریع علی و محمد را صدا کردم. ]کامیون[ دم در منزل ایستاد و نیروهای مخصوصی پیاده شدند و هرکدام از یک‌طرف سنگر گرفتند. بعد، دو سه کامیون پر از نیرو ماشینهای مخصوص ساواک که از جمله چند اکیپ نیروی سازمان امنیت یعنی ساواک بودند ]آمدند[. سریع موضع گرفتند.
در این‌هنگام با بلندگو اعلام کردند. اسم ما سه نفر را اعلام کردند که دستگیر شوید. من هنوز بالای پشت‌بام منزل سید به‌طرف کوچه و ماشینهای ارتشی موضع گرفته بودم که ناگهان از پشت، سه نفر به نزدیکی دومتر روی دیوار همسایه عقب منزل سید دیدم که برق شیشه‌های کلاه‌کاسک آنها من را متوجه کرد. با اینکه هنوز گلنگدن نزده بودم و درازکش پشت به آنها خوابیده بودم، یک لحظه فکر کردم که دیگر دستگیر شدیم و آنها از عقب منزل سید، ما را دایره‌وار محاصره کرده‌اند و هیچ حرکتی نمی‌توانیم انجام بدهیم. آن سه نفر دقیقاً به من خیره شده بودند که ناگهان قوت خدایی بود و دیگر چیزی متوجه نشدم که بدون اینکه بگذارم حرکتی انجام بدهند، درحین اینکه سریع غلت زدم، به اذن‌خدا گلنگدن را زدم و در روبه‌روی آنها پشت به زمین رگبار بارانشان کردم. آن سه نفر به حیاط همسایه افتادند و با چند غلت سریع خود را به پشت‌بام علی‌آقا، همسایه سمت چپ سیداسماعیل رساندم. دیگر از همه طرف پشت‌بامهای دورتادور به‌طرف ما تیراندازی می‌شد. به همه طرف تیراندازی می‌کردم. دیگر از علی و محمد خبر نداشتم. چون آنها در پشت‌بامی که در سمت راست خانه سید بود قرار گرفته بودند و ارتفاع آن پشت‌بام از پشت‌بام من حدود یک‌متر ونیم بالاتر بود و چون دور بود و به هیچ‌وجه نمی‌توانستم آنها را ببینم و اگر سربالا می‌آوردم، تیراندازی که از همه طرف از سرم تیر می‌گذشت به‌سرم می‌خورد. سریع با هر آتشی جایم را عوض می‌کردم. چون آتش تیرم باعث می‌شد که موضع من مشخص شود. تا اینکه سینه‌خیز خود را به پشت لبه پشت‌بام علی‌آقا معروف به "علی دختربس" رساندم و پشت لبه 30 سانتی بالای پشت‌بام به‌طرف کوچه و کامیون و پژو ]که[ رو به‌سوی منزل پارک کرده بودند، شلیک کردم.
سعی کردم باک‌بنزین سواری پژوی ساواک را مورد هدف قرار بدهم تا آتش بگیرد و ]منطقه[ روشن شود ولی هرچه زدم نشد. به هر حال عظمت خدا را دیدم که چقدر ما را یاری می‌دهد. وقتی که تیراندازی می‌شد و جرقه‌ها جلوی چشم می‌آمد، تیرها به دیوار و بغل می‌خورد و سر مگسک و خشاب و چندجای اسلحه‌ام تیر خورده بود ولی به اذن‌خدا اسلحه‌ام کار می‌کرد. تا اینکه از عقب پشت‌بامهایی که ارتفاع بیشتری داشتند به‌طرفم تیراندازی شد و از دو پا مجروح شدم. پای سمت راست از قسمت ران و پای سمت چپ از پاشنه و کف. به هر حال با همان وضع به‌طرف آنها تیراندازی کردم تا اینکه تیرم تمام شد. چند غلت زدم، خودم را داخل حیاط انداختم. سرم شکست و دست و بالم هم مجروح شد. خانواده‌ام را اول تیراندازی به زیرزمین هدایت کرده بودم و آنها بجز حسن خواهرزاده‌ام، به زیرزمین رفته بودند. در همین هنگام چند نارنجک هم در روی زیرزمین انداختند که مادرم بیچاره بر اثر موج نارنجک پرده چشمش پاره شد یا به چشمش شن‌ریز خورد. حسن هم در داخل اتاق که در انتهای ساختمان بود، خود را مخفی کرده بود، مادرم و دیگران فکر کرده بودند که حسن با نارنجک کشته شده است. سینه‌خیز خود را به جلو کشیدم. چون دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم راه بروم. خود را از بالکن به پایین کشیدم. از پنجره دیدم که خانواده‌ام در زیرزمین شیون می‌کنند. به زیرزمین رفتم و برای آنها صحبت کردم و دلداری دادم.
دوباره به حیاط آمدم و خودم را از دریچه آب‌انبار به‌داخل آن انداختم. آب‌انبار تا نیمه آب داشت. به انتهای آن رفتم و مخفی شدم. تا به صبح افراد ساواک گشت زده بودند و همه منزلهای همسایه‌ها را گشته و زیرورو کرده بودند و من‌را پیدا نکردند. تا صبح شد و آفتاب بیرون زد. چنددفعه هم در آب‌انبار را بازدید کردند و با چراغ‌قوه نگاه کردند ولی من به‌زیرآب می‌رفتم و آنها نمی‌توانستند من‌را ببینند. تا اینکه ساعت 8 روز، دیده شدم و خودشان داخل نشدند. سید را داخل کردند و من‌را بیرون آورد. در آن شرایط خون زیادی از من رفته بود و حالت اغما به من دست داده بود. بدنم مثل جسد شده بود. به‌روی برانکارد گذاشتند. مأموری دست در دهانم کرد، دنبال چیزی ]احتمالاً سیانور[ می‌گشت ولی پیدا نکرد و شروع به‌زدن و شکنجه کردن کرد و بعدش هم چند سوال که عضو چه گروهی هستی؟ ولی من بیحال افتاده بودم. من‌را بلند کردند و از حیاط بیرون بردند. نزدیک آمبولانس بردند و روی دو جسد گذاشتند. جسد علی و محمد و یک‌نفر کماندو هم که لباس ضدگلوله به‌تن داشت بالای سر ما گذاشته بودند. او به بیمارستان 501 ارتش واقع در عباس‌آباد ]خیابان شهید بهشتی[ رفت و دوباره من بی‌هوش شدم. همه‌اش به‌فکر علی و محمد بودم که آنها چه شدند. نمی‌دانم بعد از چندروز به‌هوش آمدم که یک سرگرد بالای سرم بود و چند سوال کرد. فرمانده گردان هم بالای سرم آمد و با فریاد گفت: حتماً می‌خواهی رئیس‌جمهور شوی یا وزیر مملکت که دست به این‌کار زدی. و دوباره بی‌هوش شدم.
وقتی به‌هوش آمدم، با دست‌بند به تخت بسته شده بودم و دومأمور هم از من نگهبانی می‌کردند. تا چندروز آنجا بودم که مرتب از ساواک و ارتش می‌آمدند و بازجویی می‌کردند. تا اینکه به زندان بردند. تنها خاطره‌ای که از بیمارستان بجا ماند، این بود که علی همرزمم، مثل مرده افتاده بود و مغرش بیرون آمده بود. همه دکترها می‌گفتند که او به هیچ‌وجه نمی‌تواند حرکت کند و امید به ماندن او نیست. یک‌روز خودبه‌خود دست او به‌حرکت درآمد و پشت سرش رفت و روی زنگی که پرستارها را صدا می‌کند، ماند و فشار داد. خیلی تعجب‌آور بود. چون آخرهای نیمه‌شب بود و نگهبانها ترسیده بودند که چرا یکدفعه دست او به‌حرکت درآمد. پرستارها آمدند به اتاق؛ ولی علی نمی‌توانست حرف بزند و مثل مرده افتاده بود. آنها متوجه نشدند و رفتند و علی دوباره زنگ زد. چندبار این‌کار تکرار شد و همه به من به‌حالت بدبینی نگاه می‌کردند. فکر کردند من هستم و دست من‌را با دست‌بند به تخت بستند. ولی این‌کار تکرار شد و متعجب شدند و دست علی را با باند بستند و علی ازشان شکایت داشت. بنده‌خدا از بس که به‌پشت خوابیده بود، بدنش از پوست رفته بود و هر روز الکل می‌زدند.
واقعاً کار خدا بود؛ چون هر شب می‌آمدند برای بازجویی و علی اصلاً نمی‌توانست حرکت کند و آنها می‌رفتند. اگر علی صحبت می‌کرد، مثل من او را بازجویی می‌کردند. صبح آن‌روز که بازجوها شنیده بودند علی حرکت کرده، به سروقتش آمدند ولی ناموفق ماندند. من‌را به زندان بردند. در بین راه میخواستم فرار کنم. دست‌بند به‌دستم بود ولی روی چرخ معلولین ]ویلچر[ بودم پایم هنوز سالم نبود و تیر داخل ران راستم بود و پاشنه پای چپم چرک کرده بود. اصلاً نمی‌توانستم روی پایم بایستم. چندبار به‌سرم زد که فرار کنم ولی در انتها می‌دانستم که بیخود کشته می‌شوم.
به زندان جمشیدیه رسیدیم. من‌را به سلول بردند و در تنهایی ماندم. سلولها با درهای میله‌ای که راهرو را می‌شد ببینی، ساخته شده بود. وقتی یکی‌یکی از در سلولها رد می‌شدم، هر زندانی با تعجب من‌را می‌دید ولی حرف نمی‌زد. دست روی شانه یکی از مأمورین گذاشته بودم و با کمک آن لنگ‌لنگان راه می‌رفتم. در داخل سلول درازکش خوابیدم و یک سرباز سیاه قدبلند هیکل‌دار که هیچ‌زبانی حالیش نمی‌شد، روبه‌روی در مخصوص سلول ما نشسته بود. در این‌هنگام صدای یک‌نفر که به افسر نگهبان فحش می‌داد، آمد از من پرسید: آی زندانی تازه وارد مجروح هستی، جرمت چیست؟ می‌تونی صحبت کنی؟ یکدفعه مامور سیاه بلندقد از روی چهارپایه بلند شده، رفت سروقتش و با لهجه دست و پا شکسته گفت: حرف نزن.
بعداً شنیدم او را دست‌بند، پابند زدند و به در آویزان کردند. بلند داد می‌کرد. اسمش انگار عباس بود. متوجه شدم هر کی با من صحبت کند، به این‌روز گرفتار می‌شود. دم غروب شد. صدای اذان از یک سلول بلند شد و رنگ آبی سیاه غروب که از پنجره سالن دیده می‌شد، در راهرو افتاده بود. حالت زیبایی را در همین حال غمگین سلول شکست و حال دیگری به آن فضا داده شد، بلند شدم، خوردم زمین و مأمور آمد داخل سلول. دست و پاشکسته گفت چی می‌خواهی؟ گفتم: دست‌نماز می‌خواهم بگیرم. کمک کرد و تا دستشویی من‌را برد و دست‌نماز گرفتم و درحال آمدن، با سلولی که اسمش علی بود، سلام علیک کردم و سریع به‌طرف سلول رفتیم و نماز را خواندم. آن‌شب و چندروز گذشت و پایم مخصوصاً پاشنه پای چپم چرک کرده بود و گلویم هم چرک کرده بود به‌طوری که دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم و غذای خیلی بدی که آنجا می‌دادند نمی‌خوردم.
یک‌نفر وارد سلول شد. بلند شدم، دیدم دیگر سرباز نیست. آن شخص زندانی بود و پایش ناقص نیست. رو به‌سوی من سلام کرد و کم‌کم صحبت کرد. شروع کرد به‌خواندن ]کتاب[ جواهر لعل‌نهرو. یک‌شب خوابید و فردای آن‌شب مرخص شد. دوباره سرباز آوردند و روبه‌روی من مأمور گذاشتند. این‌بار یک‌مأمور دیگر بود. مقداری سوال کرد و دید جواب نمی‌دهم، دیگر صحبت نکرد. بعد زندانیان دیگر شروع کردند به صحبت کردن. کم‌کم سروصداها زیاد شد، تا اینکه پتوی چندنفر را و کتابهای آنها را گرفتند و هر که حرف زده بود تنبیه کردند. من خوابیدم.
هفته‌ها گذشت. من‌را به سلول اول سالن برند. بعد از چندروز یک‌نفر داخل سلولم شد که او همان شخصی بود که اول دست‌بند زده بودند و فحش به شاه و دیگران می‌داد. یک‌هفته در داخل سلول ما بود. در این یک‌هفته کلی با هم صحبت کردیم و جرمش را گفت، چندمین بار بود که به‌جرم سیاسی به زندان افتاده بود، این‌بار اعلامیه پخش کرده بود و به‌قول خودش می‌گفت پنج سال زندانی شدم. حدود یک‌ماه از جرمش می‌گذشت. من‌هم مقداری از کارهایی که انجام داده بودم گفتم. بعد از چندروز یک‌دفعه او را خواستند و آزادش کردند. به هر حال فکر می‌کردم که خودش مأمور ساواک بود که می‌خواست حرف بکشد. بعد از رفتن او یک دیوانه را در سلول من انداختند که مرتب فریاد می‌کشید. شب و روز، نیمه‌های شب؛ غذا را با لگد می‌انداخت و ناخن پایش را می‌کند و خون پایش را می‌زد به دهانش، سه هفته با او گذراندم. شبها اسم یک‌نفر را با فریاد می‌گفت که بیاید و در سلول را میکوفت و تکان‌تکان می‌داد. یک‌شب آن‌قدر تشویقش کردم و او هم مرتب این‌کار را می‌کرد. به او گفتم: آن‌فردی که تو صدایش می‌کنی، هست و نمی‌گذارند بیاید پیش تو. و بیشتر سرو صدا می‌کرد. تا صبح این‌کار را کرد و افسرنگهبان چندین‌بار به آنجا آمد. چندشب این‌کار را ادامه دادیم تا اینکه او را از سلول ما بیرون بردند.
بعد از این شیوه دیگری شروع شد. پشت سر هم زندانیان جنایی را به‌سلول من می‌انداختند. یک یا شش نفر که جایمان نمی‌شد. یک‌بار دونفر را که باهم از پشت دست‌بند زده بودند. به همین منوال گذشت. سه ماه از زندانی‌ام می‌گذشت.
حدود یک‌هفته هم ناراحتی روحی ]شکنجه روانی[ می‌داند. صدای شکنجه از جاهای دیگر می‌آمد و خیلی دلخراش و اعصاب خردکن بود. تا اینکه شنیدم علی به طبقه بالای ما آمده. خیلی دوست داشتم او را ببینم. تا اینکه برای محاکمه اولین دادگاه ما را بردند. از در زندان برای ماشین سوار شدن بیرون آمدیم که علی را دیدم. او هم مثل همه سالم و روی پایش ایستاده بود. خیلی تعجب کردم. همدیگر را بوسیدیم. دست‌بندم را از دست مأمور باز کردند و به‌دست علی زدند. خیلی ذوق‌زده شده بودم. دم در که ایستاده بودیم یک افسر با سبیل‌کلفت زرد آمد. نگاه به قد و بالای ما کرد و به استوار بغلیش گفت: اینها همان دوسرباز هستند که حرفشونو می‌زدین؟ گفت: آره. افسر نگاه به علی کرد و گفت: این‌که مردنیه داره از دنیا می‌ره ولی دومی اشاره به من کرد و گفت:سرحاله مگه چیزیش نشده؟ استوار گفت: تیر به کجای بدنت خورده؟ من جواب ندادم. انگار که کسی با من صحبت نمیکند. استوار مرا چرخاند و محل گلوله را نشان داد. افسر فحش بی‌خودی داد و رفت.
ما را سوار ماشین کردند و دست ما را به ماشین بستند. دو مأمور با ما بود. یکی شخصی بود که زندانی نیست. مأمور با لباس زندانی هم کنار علی نشسته بود و مرتب از علی سوال می‌کرد و همه اقوام او را و خانواده‌اش را پرس‌وجو می‌کرد و خودش را هم محلی علی جا می‌زد. سوالها و نشانهایی که مأمور می‌داد، مشخص بود که جزو نیروهای اطلاعاتی است و می‌توانست جوابهای او را بدهد. به بازپرسی رفتیم و ما را به دادگاه بردند. در این‌هنگام به‌یاد صحبتهای هم‌سلولیهای بغل‌دستی می‌افتادم که می‌گفت: علی توی سیاه چال است و می‌خواهند شما را اعدام کنند. او را هم تیر کرده بودند که ما را شکنجه روحی بدهد. البته مشخص بود که او این‌کار را با اکراه می‌کرد چون انگار مجبور شده بود، مثلاً می‌گفت: شما را می‌برند چیتگر میدان‌تیر، برای اعدام و علی هم آنجاست. همین صحبتها را با زندانی دیگر می‌گفتند و این با هماهنگی زندانیان انجام شده بود که در این‌وقت نگهبان نباشد که بتواند این حرفها را به من بزند توی این‌مدت به خیلی از این افراد برخورد کرده بودم و تجربه داشتم و وقتی توی ماشین می‌رفتم، می‌دانستم که این‌هم مأمور است و می‌خواهد اطلاعات از علی بگیرد و خود را زندانی جازده است.
وقتی به‌دادگاه رفتیم. میز دادگاه مشخص بود که همه از کله‌گنده‌ها بودند. سه تا سرهنگ سمت چپ و سه تا سمت راست و یک تیمسار در وسط که میزش از همه بلندتر بود. همه کارها از قبل هماهنگ شده بود. من و علی روی یک صندلی آهنی نشستیم. من فکر می‌کردم که حکم اعدام ما را می‌خوانند و قبل از اینکه وارد دادگاه بشویم افراد مختلف به ما نگاه می‌کردند و کسی نمی‌توانست با ما صحبت بکند. یک جوان به آرامی نزدیک ما شد. گفت: از شما، مردم مجسمه طلا درست می‌کنند. مردم جان خودشان را برای شما می‌دهند. اگر بدانید که چقدر مردم ایران شما را دوست دارند. اگر اعدام بشوید هیچ‌وقت از یاد مردم ایران نمی‌روید.
بعد از همه کارهایی که مشخص بود از قبل چه تصمیمی برای ما گرفته بودند، انجام شد و حبس‌ابد رأی دادند. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، در فکرم مشخص بود که این دادگاه فرمالیته‌اش بود. فکر می‌کردم چرا اینها ما را اعدام نکردند. حتماً مردم موفق شده بودند و آنها نمی‌خواستند بیش از این ضعف دست مردم داشته باشند و یا از ما به‌خوبی حرف نکشیده بودند یا اینکه سرشان شلوغ است و مرتب درحال درگیری با مردم و کارها را نمی‌توانند کنترل کنند و این بود که آنها هنوز از کار ما سر درنیاورده بودند و هنوز یک‌عده که با ما رفیق یا هم صحبت ]بودند و[ سلام علیک داشتند را درحال بازجویی گرفته بودند و از آنها راجع به ما تحقیق می‌کردند چون عملکرد ما جرمش اعدام بود.
در دادگاه چند جرم را برای ما قرائت کردند: اول تبانی، دوم تمرد دستور فرماندهی، سوم در زمان حکومت‌نظامی، چهارم لغو دستور در همان‌زمان، پنجم فرار از محل خدمت، حمله مسلحانه علیه مأمورین نظامی و چندنفر را درحال درگیری کشتن و مجروح کردن، که همه جرمها به‌جز اعدام چیزی نبود. این بود که مشخص شد هنوز بازجویی ما تمام نشده است، یا اینکه در زمان مناسب که سر وصداهای مردم تمام شد و آبها از آسیاب افتاد آن‌وقت به‌حساب ما خواهند رسید. بالاخره ما را به زندان رساندند.
وقتی داخل سلول شدیم، قرار شد که علی دوستم را به سلول من بیاورند. همین‌هم شد و ما چندروز هم در یک سلول بودیم. در این چندروز احتمالاً آنها کارهایی انجام داده بودند که صداهای ما را می‌شنیدند که باهم چه می‌گوییم. خوبیش این بود که باهم صحبت می‌کردیم. نه راجع به کارهایی که انجام داده بودیم، بلکه بیشتر قرآن و کتابهایی که در آنجا بدست می‌آوردیم صحبت می‌کردیم. بعد از مدتی کوتاه ما را جدا کردند و قرار شد که زندانیان را منتقل کنند…

[ ۱۳٩۱/٦/۱٧ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکشنبه شب که عید فطر بود، برنامه "آسمان آبی" شبکه 5 سیما، میهمانی آورده بود که برای من یکی خیلی عجیب و غریب می نمود.
خانمی کلیمی (یهودی) که به عنوان “تنها یهودی خادم قرآن” شناخته می شد.

خانم “النا لاویان" که در شرح زندگی اش آمده است:
خانم النا لاویان شخصیتی است فرهنگی، هنرمندی با احساس، شاعر و نویسنده ای متعهد و متبحر، یار دیرینه در فعالیتهای اجتماعی. ایشان در این گروه مسولیت نوشتاری و ویراستاری متون ادبی را عهده دار شده است.
او در اول مارچ 1972 در تهران چشم به جهان گشود. تحصیلات عالیه را در رشته ادبیات زبان فارسی به پایان رسانید. نخستین فعالیت خود را در مجلات مهم تهران به عنوان ویراستار آغاز نمود. ضمن آنکه ویرایش کتب دیگر نویسندگان، نیز ارائه مقاله به دیگر نشریه ها از جمله بینا را انجام داد.
امروزه خانم لاویان یکی از ادیبان جامعه یهود ایران بشمار میرود. وی در سال 2005 به پاس ارائه نبوغ واستعداد در سخنوری و نوشتاری از شخص رئیس جمهور اسلامی ایران، آقای محمد خاتمی مورد تحسین و تشویق قرار گرفت و از جمله دیگر آثار ویراستاری ایشان گنجینه های هفطارا، انطباق لحظه ها و شکوفه های احساس و ... را می توان نام برد.
 

خانم لاویان سخنانش را با "اعوذوا بالله من الشیطان الرجیم" و "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کرد.
آن گونه که از اظهارات خود ایشان و افاضات مجری برمی آمد، ایشان از من و شما خیلی حزب اللهی تر بود! چرا که با تحقیق و پژوهش عمیق در قرآن و اسلام، به اعتقادات مهمی دست پیدا کرده بود.

ظاهرا ایشان در مجامع علمی و فرهنگی بسیاری در داخل و خارج کشور به سخنرانی درباره فرهنگ اسلام ناب محمدی (طبق اظهار خودش) می پردازد.
وی که شاعر هم هست، اشعاری در وصف مولا علی (ع) و زیبایی های اسلام و پیامبر (ص) قرائت کرد.
سخنان ایشان آن قدر جالب و در دفاع از اسلام پررنگ بود که، اگر مجری در بین سخنانش اشاره نمی کرد که ایشان همچنان یهودی است، بیننده فکر می کرد ایشان استاد دانشگاه الهیات اسلامی است!

جالب تر وقتی بود که ایشان گفت پایبندی شدیدی به زیارت مرقد امامزاده ها دارد و حتی متذکر شد:
"هنگامی که به زیارت امام زاده ها می روم، وقتی مردم می فهمند من کلیمی(یهودی) هستم، آن قدر به من محبت می کنند و می گویند آقا شما را بیشتر تحویل می گیرد و به شما بیشتر خیر می دهد!"

هرچه بیشتر به سخنان این خانم یهودی الاصل، که بنابراظهار خودش همچنان یهودی است و همسر و فرزندانش نیز یهودی زاده و یهودی هستند، گوش می کردم بیشتر به فکر فرو می رفتم. ناخواسته یاد خاطره بسیار جالبی افتادم.
البته با ذکر این خاطره و نوشتن این مطلب، نه قصد دارم آن قدر بدبینانه به ماجرا نگاه کنم که بگویم نباید هر تشنه معرفتی را پذیرفت، و نه آن قدر خوش بینانه بیندیشم که ...
فکر کنم خاطره را بخوانید بقیه کلام دستتان بیاید:

ده دوازده سال پیش، فردی مسیحی فرانسوی به نام دکتر "اریک بوتل" ، از طرف دولت فرانسه و در ظاهر با همکاری و حمایت "انجمن دوستی ایران و فرانسه" دفتر تهران، اقدام به تحقیقات میدانی مفصل پیرامون اسلام، عاشورا، شهادت طلبی و فرهنگ جبهه کرد.
تحقیقات میدانی او در تهران و سطح کشور، حداقل 6 سال به طول انجامید. بیشترین تلاش او تحقیق و پژوهش در حماسه عاشورا بود به طوری که برای شناخت هر چه عمیق تر آن، کلیه کتب مقتل و منابع موجود در آن زمینه را مطالعه کرده بود.

اریک بوتل آن قدر در بحث بر سر اسلام، تشیع و عاشورا مسلط بود که آن زمان روزنامه کیهان، دو صفحه به مصاحبه مفصل با او اختصاص داد.
وی که در این گونه موارد از چاشنی احساس بیشترین بهره را می برد، کاری کرد که مصاحبه گر شدیدا تحت تاثیر اشک های بوتل در سوگ اباعبدالله (ع) قرار بگیرد.

همان ایام، در جلسه ای که با اریک بوتل داشتم، به نکات بسیار مهم و قابل تاملی دست یافتم. منجمله این که: وی همواره از مترجمی ایرانی الاصل که سالهای زیادی ساکن فرانسه بود و فارسی را دست و پاشکسته صحبت می کرد، کمک می گرفت. در بین بحث با بوتل متوجه عکس العمل های او در برابر حرف هایم قبل از اینکه مترجم جملات را برایش ترجمه کند شدم، که به یک باره از وی پرسیدم: "مگر این طور نیست آقای بوتل؟" که وی ناخواسته به فارسی جواب من را داد و به دنبال آن زد زیر خنده. و جالب تر این بود که اریک بوتل، از مترجم مثلا ایرانی خود فارسی را بهتر و روان تر صحبت می کرد!

در آن جلسه نیز بوتل زد به صحرای کربلا و از مظلومیت امام حسین (ع) و به ذنبال آن شهدای دفاع مقدس سخن گفت. آن قدر بر تاریخ اسلام و عاشورا مسلط بود که اگر ته لهجه فرانسوی اش نبود، احساس می کردم یکی از اساتید حوزه علمیه قم به مناسبت عاشورا منبر رفته است!
درحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود، از مظلومیت و حقانیت بی سابقه اسلام در طول تاریخ سخن می گفت. گفت و گفت، تا این که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و متعجبانه از او سوالی کردم که نه تنها اشکش خشکید، که زبانش هم بند آمد.
- ببخشید اقای بوتل، شما هنوز مسیحی هستید؟
- خب بله چه طور مگه؟
- شما این گونه که در مظلومیت امام حسین (ع) سخن می گویید و اشک می ریزید، تا به جال بر مظلومیت حضرت مسیح (ع) گریه کردی؟
- نه. مگه چی شده؟
- یک سوال مهم برای من پیش آمده. می خواستم بدانم با این همه نکات مهم و ارزشمندی که شما از اسلام گفتید که ظاهرا نتیجه تحقیقات چند ساله تان در ایران و خارج است، چه طور است که هنوز به حقانیت اسلام و برتری این دین بر دیگر ادیان نرسیده و مسلمان نشده اید؟

همیشه این سوال برای من وجود داشته است. یکی دو سال پیش هم که به لبنان رفته بودم، با دوستان مصاحبه ای داشتیم با "جرج جرداق" مسیحی که کتب متعددی در وصف امیرالمومنین علی (ع) نگاشته است.

و از آن مهمتر این است که:
چرا ما با دیدن چنین افرادی که به ظاهر اندیشمند و اهل تحقیق و پژوهش هستند و درباره اسلام تحقیقات گسترده ای کرده و در سخنانشان نیز تعریف و تمجیدهای زیادی از دین پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) می کنند، این گونه ذوق زده می شویم؟!

آیا نباید فکر کرد:
اینان پس از این همه پژوهش و تحقیق، به این نتیجه اصلی و مهم نرسیده اند که اسلام کامل ترین دین و حضرت محمد (ص) خاتم پیامبران است.

آیا این که آنان همچنان بر دین مسیحی یا یهودی خود شدیدا پایبند و معتقد هستند، دلیلی بر این نیست که از نظر آنان مسیحیت یا یهودیت برایشان از اسلام کامل تر است؟

بدون شک مخاطبین برنامه های فرهنگی و بخصوص جوانان، در برخورد با چنین مواردی، این سوال مهم برای شان پیش خواهد آمد.
امیدوارم مسئولین فرهنگی بخصوص صدا و سیما، که ماه رمضان امسال بر روی اقلیت های مدهبی زیاد کار کرد و حتی در برنامه ماه عسل، مجری آن از بهائیت نه فرقه، که به عنوان یک دین نام برد! نسبت به این گونه موارد دقت و حساسیت بیشتری به خرج دهند.

[ ۱۳٩۱/٥/۳٠ ] [ ٧:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بهار 1361 بیروت
یکی از شب های بهاری، مردی از طایفه‏ی ‏شیعیان مقاوم جنوب لبنان که به پاکی و صداقت معروف بود، خواب عجیبی دید که تحول بزرگی در زندگی او و دیگران ایجاد کرد.
"سیدی نورانی که از شدت نور سیمایش قابل مشاهده نبود، مقابلم ایستاد و گفت:
- ... زمینی را که در نزدیکی خانه‏‏ات هست، بخر و برای من مسجد بساز.
با تغجب پرسیدم که علت چیست؟ و ایشان فرمودند:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.
تعجبم بیشتر شد. عملیات شهادت طلبانه؟ تا آن زمان چیزی درمورد آن نشنیده بودم و کلماتی جدید برایم بود. از خواب که برخاستم، بهت زده از آن چه دیده‏‏ام، سریع به مکانی که آن آقا اشاره کرده بود، رفتم. زمین متروک و مخروبه‏‏ای در "حى‏الرُویِس" در منطقه‏ی ‏ضاحیه در جنوب بیروت. درست در همسایگی خانه‏ی ‏خودمان. ولی چرا من؟ چرا آقا به من گفت این زمین را بخرم و برایش مسجد بسازم؟ خانواده‏ی ‏چهار شهادت طلب؟ آنها چه کسانی هستند که من نمى‏شناسم شان؟!"

خرداد 1361
جنوب لبنان، زیر شنى‏های پولادین تانک های ارتش اشغال گر صهیونیستی درنوردیده شد. صهیونیست ها، موفق شدند اولین پایتخت عربی را به اشغال درآورند. بهانه‏ی ‏آنها برای حمله، بیرون راندن رزمندگان فلسطینی از لبنان بود که همواره خطری برای مرز فلسطین اشغالی با لبنان، به‏حساب مى‏آمدند.
بیروت که به اشغال درآمد، جنایات صهیونیست ها به اوج رسید. اردوگاه‏های صبرا و شتیلا متعلق به آوارگان فلسطینی، با همکاری فالانژیست های لبنان و به‏‏فرماندهی آرییل شارون وزیر جنگ رژیم صهیونیستی، مورد هجوم قرار گرفت که هزاران زن و فرزند مهاجر، به وحشیانه‏ترین وجه ممکن توسط نیروهای مسیحی مارونی کتائب، به‏شهادت رسیدند.

استشهادی اول:
چند ماهی بیشتر نگذشت که جوانی شیعه از اهالی جنوب لبنان، در عملیاتی شهادت طلبانه، ده‏ها تن از سربازان، نیروهای امنیتی و فرماندهان اسرائیل در لبنان را، به‏کام مرگ و نیستی فرستاد. جوان که با خودرویی مملو از موادمنفجره، مقر صهیونیست ها را بر سرشان ویران کرده و خود به‏‏شهادت رسید، کسی نبود جز فرزند همان مرد ساکن منطقه‏ی ‏الرویس بیروت. همان که آقا به او فرموده بود:
- خانواده‏ی ‏چهارتن از سربازان من که در آینده، در عملیات شهادت طلبانه به‏شهادت خواهند رسید، در اطراف این مسجد زندگی خواهند کرد.

استشهادی دوم:
بعدها جوانی دیگر از مقاومین جنوب لبنان، عملیاتی سنگین علیه اشغال گران و مداخله جویان در لبنان، انجام داد و با شهادت خود، وحشت و هراس جنایت کاران را دوچندان کرد و آنها را مجبور به فرار ساخت.
برحسب اتفاق، خانواده‏ی ‏او نیز در همسایگی مکانی بودند که قرار بود مسجدی به‏نام "قائم" در آن جا ساخته شود، ولی هیچ کس نه از خواب آن مرد خبر داشت، و نه از سکونت خانواده‏ی ‏شهادت طلبان در اطراف محل مسجد.

استشهادی سوم:
روز چهارشنبه 1/1/1375
"علی منیف اشمر" جوان لبنانی، در عملیاتی شهادت طلبانه در منطقه‏ی ‏اشغالی جنوب لبنان، ضربه‏‏ای دیگر بر ارتش اشغال گر وارد آورد و خود، با قرائت وصیت نامه‏ای زیبا، گام در مسیر دیگر استشهادیون گذاشت.
خانه‏ی ‏پدری علی اشمر، درست مقابل مکانی بود که مسجد قائم درحال ساخت بود.

 

استشهادی چهارم:
ساعت 24/16 بعد از ظهر روز سه‏شنبه 5/2/1374
جوان متولد 1347 روستای "کَفَر مِلکی" در جنوب لبنان، که همراه زن و 3 فرزندش ساکن منطقه‏ی ‏"مُعوَض" در ضاحیه‏ی ‏بیروت بود، با انجام عملیات شهادت طلبانه‏ی ‏خود، ضربه‏ی ‏سنگینی بر دشمن وارد آورد. "صلاح محمدعلی غندور" سوار بر خودروی بمب گذاری شده، به مقر فرماندهی و امنیتی صهیونیست ها در شهر اشغالی "بِنتِ جُبَیل" حمله کرد و با شهادت خود، ده‏ها تن از آنان را به‏کام مرگ و نیستی فرستاد.

 

 

شهادت صلاح و به‏خصوص فیلم وداع او با خانواده‏‏اش، تاثیر عجیی بر من گذاشت. همان سال 1375 هنگامی که در بیروت به دیدار خانواده‏شان در منطقه‏ی ‏معوض بیروت رفتم، دلم خیلی سوخت. آپارتمانی اجاره‏‏ای در منطقه‏‏ای که به لحاظ فرهنگی، بسیار ناشایست مى‏نمود.
یکی دوسالی از آن دیدار گذشت که یکی از دوستان لبنانی، گفت که سرانجام موفق شده‏اند منزلی برای خانواده‏ی ‏صلاح غندور تهیه کنند. از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدم ولی زیباتر از آن، خاطره‏‏ای بود که دوستم تعریف کرد:

"همسر شهید صلاح غندور مى‏گفت:
- یکی از شب ها خواب عجیبی دیدم. صلاح به‏خوابم آمد و من که مى‏دانستم او شهید شده، با تعجب با او دیدار و گفت وگو کردم. صلاح از من پرسید که آیا در زندگی با بچه‏ها مشکلی دارم؟ که من گفتم محل زندگى‏مان اصلا مناسب نیست که او خندید و گفت:
- هرچه که لازم داری، نیازی نیست به دیگران بگویی. در نامه برای من بنویس و بگذار روی طاقچه‏ی ‏خانه. خودم آن را مى‏خوانم و کمکت مى‏کنم.
روز بعد، همسر شهید صلاح به نزد یکی از علمای وارسته‏ی ‏لبنان، شیخ "حسین کورانی" رفت و ماجرای خوابش را برای وی بازگو کرد، ولی کلامی از مشکل خانه بازنگفت. فقط سوال کرد که من چگونه برای یک شهید نامه بنویسم؟ شیخ حسین کورانی فرمود:
- هیچ کاری ندارد. خودش که گفته، شما مشکلاتت را در نامه بنویس و بگذار در خانه. خودش مى‏آید و مى‏خواند.
و او نیز همین کار را کرد و در نامه، از مشکل خانه گلایه کرد و از صلاح خواست تا کمکش کند.
یکی دو ماهی از نوشتن نامه گذشت و چه بسا همسر صلاح هم، خودش نامه را فراموش کرده بود."

 

هنگامی که در یکی از سفرهایم به لبنان، خدمت حجت الاسلام "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله رفتم، وی که اصلا از ماجرای خواب همسر شهید صلاح و نامه‏ی ‏او هیچ اطلاعی نداشت، گفت:
- مسئولین حزب الله به‏‏دنبال این بودند تا خانه‏ای مناسب برای خانواده‏ی ‏شهید صلاح تهیه کنند. هنگامی که در سفری به تهران خدمت مقام معظم رهبری رسیدم، ایشان از خانواده‏ی ‏شهید صلاح غندور سوال کردند، که من گفتم خوب هستند و سلام مى‏رسانند. آقا دستور داد مبلغی برای آنها پرداخت شود و فرمودند:
- اگر خانواده‏ی ‏آن شهید عزیز مشکل مسکن یا چیزی دارند، برایشان حل کنید.
زمانی که به لبنان آمدیم، دیدیم این مبلغ برای خرید خانه کافی نیست. درست زمانی که فکر تهیه‏ی ‏پول بیشتر و تهیه‏ی ‏خانه‏ای در شان آن خانواده‏ی ‏معظم بودیم، یکی از شیعیان لبنانی که ساکن آمریکا بود و ظاهرا فیلم وداع شهید صلاح غندور را دیده بود، مبلغی برای ما فرستاد و اتفاقا او هم گفته بود برای رفع مشکل مسکن خانواده‏ی ‏شهید داده است! که با آن پول و مبلغی که مقام معظم رهبری هدیه دادند، موفق شدیم خانه‏ای برای همسر و فرزندان شهید صلاح غندور بخریم.

سیدحسن نصرالله، فقط تا این جای ماجرا را خبر داشت؛ وقتی فهمیدم برحسب اتفاق و بدون این که مسئولین تهیه‏ی ‏خانه، از خواب آن مرد و علت ساختن مسجد قائم خبر داشته باشند، خانه‏‏ای که برای قهرمان استشهادی صلاح محمدعلی غندور تهیه کرده بودند، در همسایگی آن مسجد قرار داشت، برایم جالب تر شد.
وقتی ماجرای خواب، مسجد و این که با این حساب، این چهارمین خانواده‏ی ‏استشهادی است که در همسایگی مسجد ساکن شده برایش گفتیم، او نیز جاخورد.

هنگامی که به دیدار خانواده‏ی ‏شهید صلاح در خانه‏ی ‏جدید رفتم، همسر محترم او، کتاب جدیدی را که درباره‏ی ‏زندگى‏نامه‏ی ‏آن شهید منتشر شده بود، داد تا خدمت مقام معظم رهبری ببرم. از او خواستم در صفحه‏ی ‏اول کتاب، متنی برای آقا بنویسد، که نوشت.
وقتی شرح ماوقع را در نامه‏ای نوشتم و همراه با کتاب اهدایی همسر شهید صلاح، خدمت آقا فرستادم، ایشان در نامه‏ای زیبا، در پاسخ نوشتند:

بسمه‏ تعالى
به همسر گرامى شهید عزیز ما، صلاح محمدعلى غندور معروف به ملاک، پس از اهداى سلام گرم و سپاس به‏خاطر فرستادن کتاب حامل شرح حال و وصیت شهید عزیز، بگویید: من نه فقط به آن شهید، که امثال او ستارگان درخشان تاریخ مایند افتخار مى‏کنم، بلکه به شما و دیگر بازماندگان این شهداى گران‏قدر که با صبر و بردبارى بزرگوارانه‏ى خود نمونه‏هاى کم نظیر صدر اسلام را تکرار کردید، مباهات مى‏نمایم.
به شما و فرزندان عزیزتان دعا مى‏کنم و موفقیت در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى از خداوند براى‏تان مسئلت مى‏نمایم.
والسلام علیکم
 

 


مسجد قائم همواره به‏عنوان پایگاه عاشقان، و یکی از مقاوم ترین پایگاه‏های شیعیان لبنان در بیروت به‏حساب مى‏آید و در سال 1385 در جنگ 33 روزه شدیدا مورد هجوم صهیونیست ها قرار گرفت؛ و امروز، همچنان محل تجمع یاران آخرالزمانی مولاست.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٥ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

30 سال پیش 14 تیر 1361 چهار عزیز ایرانی که به فریادرسی مظلومان لبنان، راهی آن دیار جنگ و خون شده بودند، غریبانه به دست اشق الاشقیاء - فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی - در بیروت ربوده شدند.

14 سال پیش 17 مرداد 1377 نُه دیپلمات ایرانی، مظلومانه و به وحشیانه ترین شکل ممکن، توسط دست آموزان آمریکا - طالبان جنایتکار - در مزار شریف افغانستان به شهادت رسیدند.

30 سال از طولانی ترین آدم ربایی قرن – بعد از ربوده شدن امام موسی صدر - می گذرد و طی این 30 سال، دستگاه دیپلماسی - آن هم فقط در چند سال اخیر - به انتشار بیانیه ای تکراری آن هم بسیار بی خطر با رعایت همه جوانب دیپلماتیک که به کسی برنخورد، بسنده کرده و همه ساله قول پیگیری قاطعانه! و امید به روشن شدن در آینده نزدیک! داده است.

14 سال از وحشیانه ترین جنایت پیروان اسلام آمریکایی و سرمنشاء تروریست هایی که این روزها با آمریکایی ها بر سر میزصلح! نشسته اند، می گذرد و طی این مدت، فقط هر ساله خانواده 9 دیپلمات شهید را جمع می کنند، انتشار بیانیه ای شدیداللحن علیه فقط طالبان ... و خلاص.

 

طی یکی دو سال گذشته، تروریست های مزدور اسرائیل که پیشرفته ترین آموزش ها و آخرین متدهای ترور و گریز را در خود اسرائیل و مستقیم زیر نظر سازمان جاسوسی موساد دیده بودند، اقدام به ترور ظالمانه دانشمندان هسته ای ایران کردند تا به این طریق، هم جمهوری اسلامی را از پیشرفت علمی بیش از پیش خود باز دارند و هم دانشمندان را از ادامه راه خویش بازدارند.

شهیدان علی محمدی، شهریاری، احمدی روشن، رضایی نژاد و ... یکی یکی مورد تهاجم وحشیانه مزدوران اسرائیل قرار گرفتند و دشمن سرمست از پیروزی خود، به اقدامی دیگر دست زد.

به لطف خداوند سبحان و با همت و تلاش ارزشمند عزیزان وزارت اطلاعات، در کوتاهترین زمان ممکن - که به واقع باید گفت در بین دستگاه های اطلاعاتی جهان بسیار کم سابقه است - شاهد متلاشی شدن تیم های پیشرفته و پیچیده ترور بودیم.

دستگیری موفقیت آمیز جاسوسان و تروریست ها، نجات دیپلمات ربوده شده ایرانی در پاکستان از چنگال گروهکهای تروریست و ...

و از همه برجسته و مهم تر، دستگیری تروریست معروف "مالک ریگی" در آسمان و تقدیم او به پیشگاه خانواده های شهدای مظلومی که به دست باند جنایتکار او به شهادت رسیدند، بود که همه دستگاه های اطلاعاتی جهان را متحیر و مبهوت گذاشت.

هرچه بگوییم و بنویسیم، ذره ای نمی تواند بیانگر تلاش و جهاد خستگی ناپذیر عزیزان وزارت اطلاعات باشد که امنیت میهن اسلامی را با نثار جان خویش تامین می کنند و هیچ کس حتی خانواده شان هم نمی دانند آنان کیستند و چه می کنند!
برای گفتن از خدمات آن عزیزان، مثنوی هفتاد من کاغذ شود، ولی ...

ای کاش به جای آن که 18 سال تمام پرونده چهار گروگان ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، "کاظم اخوان" و "تقی رستگار" دست 1 نفر باشد و سال ها، میلیاردها تومان پول بیت المال، بی حاصل خرج شود، و در نهایت دریغ از یک برگ سند و مدرکی موثق ...

ای کاش به جای تشکیل کمیته های متعدد پی گیر در 12 سال بعد، در هر دولت و دوره مجلس، که هیچیک نتیجه ای دربر نداشتند و نشانه آن نیز عدم ارائه گزارش و عملکرد آنان نه به ملت، که حداقل به خانواده آن چهار عزیز بود ...

ای کاش به حای آن همه بازی موش و گربه مثلا امنیتی، و گره زدن پرونده 4 دیپلمات به خلبان جنایتکار اسرائیلی مفقود شده "ران آراد"، در دولت سازندگی که اصلا هیچ! در دولت اصلاحات به نوعی، و در دولت اصولگرا به نوعی دیگر ...

ای کاش به جای رفت و آمد زائد و پرخرج مثلا سفر کاری، به ژنو، آلمان و لبنان، به بهانه پی گیری بین المللی پرونده ای که سال ها پیش در سازمان ملل متحد مختومه اعلام شده است ...

ای کاش به جای این همه مراسم که سالانه به امید بازگشت آن چهار عزیز برگزار می کنیم ...

ای کاش به جای سرکار گذاشتن جوانان - به خصوص دانشجویان دلسوز - و آن همه طومار و بیانیه بازی که دست آخر در گوشه ای پنهان نموده ایم ...

ای کاش و صد ای کاش ...

اگرچه بسیار دیر شده و 30 سال سخت بر خانواده آن عزیزان گذشته است، همین امروز پرونده آن 4 عزیز را به وزارت اطلاعات مقتدر و قدرتمند جمهوری اسلامی ایران، بدهید تا خیال همه راحت شود که در کم ترین زمان ممکن، آن را به نتیجه واقعی – و صدالبته نه آن چیزی که هر کدام از ما مورد پسندمان باشد یا نباشد – برسانند و خیال همه را راحت کنند.

ما که دیگر همچون آفتاب لب بوم، رفتنی هستیم و بوی الرحمان مان بلند است، می ترسم نسل های آینده "یکصدمین سالگرد ربوده شدن چهار گروگان مظلوم ایرانی" را برگزار کنند و برای بازگشت سلامت آنان دعا بفرمایند!

[ ۱۳٩۱/٥/۱٦ ] [ ٥:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اولین بار که این عکس را در نشریه "سبز سرخ" متعلق به رزمندگان شمال دیدم، حال و هوایم را بدجوری منقلب کرد.


این عکس، عاشقانه ترین عکس یک سردار، رزمنده، فرزند، بسیجی و ... است که تا به حال دیده ام.
زیباترین حالت سردار شهید حاج علیرضا نوری، در پیشگاه مادر عزیز و محترم خود.
بد نیست سری به این سایت و بخصوص این صفحه بزنید:

رزمندگان شمال

تا دریایی از این تصاویر زیبا را زیارت کنید.
حالی اگر دست داد، التماس دعا برای عاقبت بخیری همه

[ ۱۳٩۱/٥/۱۳ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سایت وابسته به محسن رضایی که مطلب متوهمانه "محسن رضایی، داعیه دار رهبری بعد از امام!" را منتشر کرده بود، وقتی فهمید چه بندی آب داده، سریع آن مطلب را حذف کرد و برای جبران این کار خود اقدام به فرار به جلو کرد.

مسئولین کوچک این سایت که مثلا می خواهند برای فردای این مملکت عظیم با حافظه ای که هیچگاه افراد و عملکردشان را فراموش نمی کنند، رئیس جمهور تعیین کنند، اقدام به کار خنده داری کردند.

اینان با تکه پاره کردن خاطره ای از زمان جنگ متعلق به سال 1363 که در وبلاگم منتشر کرده بودم و مربوط به کتک خوردن محسن رضایی و فرارش از دست رزمندگان اسلام بود، بنده را متهم به دفاع از منتظری کرده اند!

داود آبادی و دفاع از آقای منتظری

خیلی جالب و جذاب شد.

خیلی مشتاق شدم تا خاطرات مقالات و اظهار نظرهای قاطعانه!!! محسن رضایی در ماجرای فتنه باند سیدمهدی هاشمی و ماجرای عزل منتظری و از آن مهمتر موضع گیری هایش در برابر فتنه گران سال ۸۸ را ببینم و بخوانم! البته اگر چیزی یافت شود وگرنه مجبورند خاطراتی امروزی از دیروز بسازند: "من بودم و امام و سید احمد!"


برای اینکه بیشتر با آن حوادث و وقایع و چهره منافقان و خائنین به انقلاب و امام آشنا شوید، بد نیست این مطالب را بخوانید:

دیدار خصوصی با آیت الله منتظری در قم

به روی منافقین و چاپلوسان خاک بپاشید!

سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!

عینک ضدگلوله برای رزمندگان اسلام یا ...

منتظری آن که خون به دل امام کرد، مرد

ماجرای فرار "محسن رضایی" از میان رزمندگان اسلام!

[ ۱۳٩۱/٥/۱٢ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر تا دیروز می گفتند: "جوانان با مصرف موادمخدر دچار توهم می شوند و احساس می کنند در بلندترین نقاط آسمان درحال پرواز هستند" امروز دیگر آن را به فراموشی بسپارید!

عده ای که مثلا سنی ازشان گذشته، بدون هرگونه مصرف موادمخدر و فقط با شهوت قدرت و ثروت، آن چنان متوهم می شوند که خود را در بالاترین جایگاه ها می بینند و علیرغم اینکه در انتخابات های مختلف، با عدم استقبال مردم روبه رو شده اند، همچنان خود را در مسند قدرت می انگارند!

عده ای که همچنان خود را رئیس، فرمانده و ... می پندارند، برای آن که سفره شان چرب تر گردد، آن قدر بادمجان دورقاب چین به استخدام درمی آورند (و صدالبته همه با سوءاستفاده از اموال بیت المال، وگرنه اینان حاضر نیستند ریالی از اموال خویش را برای انقلاب خرج کنند و خانه و زندگی شان همچنان از بیت المال است) تا مجیزشان را بگویند و آنان را چون بادکنکی باد کنند و وای به روزی که ...

فقط کافی این افاضات سخیف و خنده دار را بخوانید و خودتان به بقیه اش فکر کنید و ببینید حتی بدون موادمخدر هم می شود این گونه توهم زد:
البته نشانی سایت منتشر کننده را که از الان دارد پاچه خواری محسن رضایی را برای انتخابات ریاست جمهوری آینده می کند، نمی گذارم تا کودکانه دچار توهم نشوند!

http://davodabadi.persiangig.com/rezaei.jpg

دکتر عبدالعلی زاده وزیر سابق مسکن و شهرسازی:
زمانی از آقا مهدی باکری پرسیدم که بعد از امام چه کسی میتواند انقلاب را ادامه دهد؟ ایشان با وجود اینکه آقای منتظری قائم مقام رهبری بودند، فرمودند:آقا محسن

خدا نگذرد از آن که بنای "خاطره سازی غیرموثق و بدون شاهد" را گذاشت: "من بودم و امام بود و سیداحمد"
که امروز هرکس بنا بر منافع جناح و نوچگی اش این گونه خاطره سازی کند.

آقا محسن!
سردار دیروزها و دکتر امروز!

حتما این روایت را شنیده ای که: "به روی چاپلوسان خاک بپاشید."
باور کن هیچکدام از دوروبری هایت، دلشان برای خودت نمی سوزد. چرا که باختت در هر انتخابات ثابت کرده "کاندیداتوری سالاته، اگر برای تو آب ندارد، مطمئنا برای آنان نان که هیچ، نانوایی های عظیمی به دنبال دارد!"
باور کن همینان گذشته پرافتخار و آینده نامعلومت را برباد خواهند داد.
حالا به روی چاپلوسان خاک می پاشی یا سکه؟!

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نمازخانه بیمارستان خاتم الانبیاء (ص)
تیرماه 1391

فقط برای خودم که این قدر به نمازم سست و کاهل هستم!

این جانباز عزیز از بچه های لشکر 25 کربلا و اهل ساری است و در آسایشگاه جانبازان امام علی ساری به سر می برد از همه دوستان و آشنایان تقاضا دارم به این عزیز و دیگر جانبازان در آسایشگاه ها سر بزنند و این دسته گل ها رو فراموش نکنند.

وبلاگ لشکر 25 کربلا

[ ۱۳٩۱/٥/٧ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آخرش منم فیس باز شدم! اینم نشونیش:
www.facebook.com/h.davodabadi

اگه به هر طریقی به فیس بوک دسترسی دارید، یه سر هم به صفحه بنده در آن جا بزنید. مطمئنا بدتون نمیاد.
گذشته از آثار و نوشته هام، یه بخش بسیار جالب داره که توی وبلاگ نمی شد گذاشت:
"آلبوم عکس"

عکس های زیادی در آن جا گذاشتم که هرکدام در دل خود هزاران خاطره و ناگفته دارند.
عزیزانی که کتاب "از معراج برگشتگان" بنده رو یا "یاد یاران" و "یاد ایام" رو خونده باشند، حتما با دیدن این عکس ها کلی خوش به حال شون میشه!

به قول معروف: "صفحه پیشنهادی مخصوص سرآشپز!" آلبوم " دو نفری با شهدا" است که در آن همه پریده اند و رفتند، فقط یه نفر بدبخت جا مونده ...

منتظرتون هستم.
راستی! نظر هم بذارید. مخصوصا اگه انتقاد و راهنمایی داشته باشید، بیشتر خوشحال میشم. گیر هم خواستید بدید قدمتون روی چشم، فقط کف کفشتون رو خاک مال کنید!
اگه شما تحویل بگیرید منم قول میدم تعداد عکس هارو بیشتر کنم.

اینم نشونی صفحه آلبومها:
www.facebook.com/h.davodabadi/photos

صفحات مختلف و متنوع آلبوم ها:
انتخابات در جبهه  10 عکس
با دیگران  25 عکس
تفحص شهدا  32 عکس
خرمشهر  14 عکس
دفاع مقدس  26 عکس
دو نفری با شهدا 90 عکس
زیارت عمره  6 عکس
سوریه  2 عکس
سوژه های جالب  6 عکس
عکسهای خودم از شهدا  99 عکس
کودکی  4 عکس
لبنان  56 عکس
هنرمندان  14 عکس

این هم برای برخی دوستان شدیدا منتقد:

فتوای رهبر انقلاب درباره"فیس‌ بوک"
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
تبیان: با توجه به اینکه وب‌سایت "فیس بوک" در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
متن استفتاء و پاسخ مقام معظم رهبری درباره "فیس ‌بوک" در ذیل آمده است.

متن سؤال:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
آیت‌الله خامنه‌ای
با سلام و احترام
با توجه به اینکه وب‌سایت فیس بوک در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟
با تشکر

باسمه تعالی
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
به‌طور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
موفق و مؤید باشید.


توضیح: حکم بالا در شکل فتوا بیان شده است یعنی تشخیص مصداق به عهده مکلف گذاشته شده است و تنها به بیان حکم کلی بیان شده است؛ تشخیص اینکه آیا این شرایط در مورد فعالیت در فیس بوک صادق می باشد یا خیر به عهده مکلفین گذاشته شده است.

نکته‌ای که در حکم بالا مشخص است این است که در صورتی که این فعالیت موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود جایز نیست در حالی که ماهیت شبکه‌های مجازی بر پایه جمع‌آوری اطلاعات می‌باشد و هر‌چه استفاده‌کنندگان آن بیشتر باشند و در استفاده از آن محدودیت کمتری برای خویش قائل باشند اطلاعات بیشتری را برای این شبکه‌های اطلاعاتی فراهم می‌کنند و در نتیجه منجر به تقویت دشمنان می شود.

به نظر می آید این حکم نه حرام بودن مطلق فعالیت در این سایت را می رساند و نه جایز بودن آن را اثبات می کند بلکه به نوعی فیمابین است. به هر حال تشخیص مصداق این حکم به عهده ی خود شماست.

[ ۱۳٩۱/٥/٤ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا دیروز از قول شهید آوینی می شنیدیم:
زندگی زیباست ... اما شهادت از آن زیباتر.

ولی امروز از سیمای ضرغامی می شنویم:
زندگی زیباست ... اما زندگی با بیمه از آن زیباتر.
ساعت 8 و ربع پنج شنبه 25/3/1391 شبکه اول سیما

[ ۱۳٩۱/۳/٢٦ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"حمید داوودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، گفت:
... کتاب «از معراج برگشتگان» لحن رمان گونه ندارد و برخی از مطالب این کتاب که حدود 400 صفحه می باشد به دستور مقام معظم رهبری حذف شده است.
نویسنده کتاب «یاد ایام» ادامه داد: در این کتاب بخش «چادر وحدت» که به ماجراهای سال 58 تا 60 اشاره شده است و خاطرات خود را که شامل سفر به لبنان، کردستان و خیبر می شود را به دلیل اینکه مقام رهبری فرمودند، این کتاب خاطرات شما است و در این بخش خاطرات دیداری خودتان را آورده‌اید و هیچ نکته‌ای از عراقی‌ها در آن بیان نشده است که اگر یک جوانی کتاب را بخواند به این نتیجه می‌رسد که تنها شما ایرانی ها بوده‌اید که می‌رفتید و می‌زدید و از جنایت‌ها و ترورهای عراقیها خبری نبوده است، را حذف کردم."

خبرگزاری دانشجو

متاسفانه، روز گذشته متن فوق در سایت خبرگزاری دانشجو "SNN.IR" منتشر شد که شدیدا تعجبم را برانگیخت که لازم دیدم به دلیل این که برخی مغرضین از آن متن سوء برداشت و استفاده کردند، متذکر شوم:

- متن منتشر شده که در بالا آمده است به هیچ وجه صحت نداشته و با این لحن و ادعا به هیچ وجه متعلق به بنده نیست و اگر اینان فایل صوتی ای از مصاحبه ادعایی خود داشته باشند، ممنون می شوم به بنده یا مراجع قضایی ارائه دهند.

- بنده به هیچ عنوان با نماینده و یا کسی که خود را خبرنگار خبرگزاری دانشجو معرفی کند، مصاحبه نداشته ام.

- از مسئولین آن خبرگزاری محترم انتظار دارم، ضمن پایبندی به اصول حرفه ای و اخلاقی، نسبت به حذف سریع، تکذیب و توضیح متن منتشر شده، اقدام نمایند و نسبت به برخورد با مسئولین این خطا، اقدام نمایند.
البته بنده به محض مشاهده متن گفتگوی ساختگی در سایت این خبرگزاری، برای آنها پیغام گذاشتم و از انتشار این متن اظهار تعجب کرده و خواستار حذف آن شدم.

[ ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

زمستان 1363 تهران
اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متاسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخ ترین ایام و بدترین تصمیمی بود که در طی زندگی، به خصوص در دوران جنگ گرفتم. نمی دانم چی شد که درخواست کردم بروم به "گشت امر به معروف و نهی از منکر".
چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که 4 سرنشین مرد مسلح به مسلسل "ام.پی.5" در آن می نشستند و 4 سرنشین زن که در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر می چرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و بیشتر زنان، می پرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو می رفتند و به او تذکر می دادند. این که او با گذشتن از مقابل ما، دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته و موهایش بیرون نباشد!
بعضی ها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام "گشت نکیر ومنکر" معرفی می کردند. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و می گفتیم "گشت منکرات".
همان اول که با فرمانده عملیات روبه رو شدم، چهره اش بر دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کله ای نسبتا بی مو، ریشی مشکی و بلند. جالب تر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، مدالیوم آبی خوش رنگ آرم سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آن طور که بچه ها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و می گفت:
- من کمیته ای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.

هر روز صبح که بسم الله می گفتیم و از زیر قرآن رد می شدیم تا برویم گشت، حاج جواد توصیه هایی می کرد. البته طی مدتی که آن جا بودم، توصیه های او برایم تکراری شده بود که یک بار همین را به خودش گفتم و جواب جالبی گرفتم!
برادر عزیز جواد حاج خداکرم به همه نیروها توصیه می کرد:
- به هیچ وجه من الوجوه با مردم، با روی اخمو و تند برخورد نکنید. نسبت به همه ولو با زننده ترین قیافه و ظاهر، احترام و ادب داشته باشید. اصلا و اصلا با کسی درگیر نشید. قرار هم نیست چنین چیزی پیش بیاد. مگه ما جنگ داریم؟ وظیفه ما فقط امر به معروف و نهی از منکره و بس. برخورد و مقابله و کارهای دیگه، وظیفه قوه قضائیه است. پس خوب حواستون باشه خدایی ناکرده دست روی کسی بلند نکنید که حق الناسه.

وقتی گفتم:
- حاجی جون، شما هر روز داری اینارو می گی، خب بچه ها متوجه شدن و توی مخشون رفته ...
خندید، بر شانه ام زد و گفت:
- عزیز من، مگه وظیفه ما امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ خب اول باید از خودمون شروع کنیم. مگه ما هر روز توی تلویزیون و مطبوعات، معروف و منکر رو هزاران بار برای مردم تذکر نمی دیم؟ پس چرا شما هر روز راه می افتید توی خیابون، جلوی مردم رو می گیرید و مشکلات ظاهری و اخلاقی اونارو بهشون تذکر می دید؟ منم وظیفه ام اینه که هر روز به شما تذکر بدم و یادآوری کنم که یه وقت خدایی ناکرده، وظیفه شرعی یادتون نره و دست روی مردم بلند نکنید. چون با زدن و بگیر و ببند، نمی شه امر به معروف و نهی از منکر کرد.
راست می گفت. اون قدر روی اخلاق و برخورد خوب و زیبا با مردم تاکید داشت، که بین نیروها و به خصوص خواهرها که وظیفه شون حساس تر بود و مستقیم با زن ها و دخترها برخورد می کردند، چندتایی زبان انگلیسی بلد بودند و یکی دوبار هم پیش اومد که با مسافرین خارجی رو در رو شدند که آنها کلی از اخلاق قشنگ اینها خوش شون اومده بود.

"جواد حاج خداکرم" متولد 11 اذر 1334 در تهران، فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار، در زابل به شهادت رسید.

شهریور 1385
مدینه النبی – قبرستان بقیع

از صبح زود، چند تایی مرد بدعنق سبیل تراشیده ولی ریش بلند وهابی، که چفیه قرمز (درست مثل بعثی های عراقی در زمان جنگ) روی سرشون انداخته بودند، روی لبه های سنگی قبرستان بقیع و به خصوص مزار غریب و مظلوم ائمه معصومین (ع) ، و آن جا که گفته می شد مزار بی بی دوعالم فاطمه زهرا (س) است، می ایستادند. خدانیاورد اگر زائری چه ایرانی و چه غیرایرانی، نسبت به مزار ائمه اظهار ادب و احترام می کرد؛ کافی بود دست بر سینه بگذارد و کمی خم شود و زیر لب ذکری بگوید. آنها که اکثرا افغانی و یا تاجیک بودند و کاملا فارسی حرف می زدند، با پرخاش و حرف های زننده و تند، به مقابله برمی خاستند. اگر کتاب کوچک دعا دستش بود که دیگر واویلا داشت.
از همان جا اشاره می کرد و چند پلیس یغور باتوم به دست، می ریختند سر زائر بیچاره و کشان کشان او را به مکانی در زیر محوطه قبرستان بقیع می بردند. مکانی با راهرویی دراز که بر سر در آن تابلویی با مضمون "اداره امر به معروف و نهی از منکر" نصب شده بود. و صد البته صدوهشتاد درجه با اداره امر به معروف و نهی از منکر ما فاصله داشت!
یک روحانی وهابی تندرو می آمد و همان جا برای خودش حکم صادر می کرد. اول با باتوم به جان زائر می افتادند و بعد از این که به ضرب و زور کتک خوب ارشادش کردند، چند تایی کتاب از دروس وهابی در رد عقاید شیعه - که توسط همان اداره اداره امر به معروف و نهی از منکر به فارسی چاپ شده بود - به فرد مضروب می دادند و با لگد از اداره می انداختند بیرون. پلیس ها که در خدمت روحانیون وهابی تندرو بودند،  ضمن اظهار خوشنودی از انجام وظیفه شرعی و دینی مثلا امر به معروف و نهی از منکر خود، سیگاری چاق کرده، قهوه ای عربی نوش جان می کردند و منتظر نفر بعدی می نشستند تا ارشادش کنند!

اردیهبشت 1391
تهران خودمان

وقتی به سخنان امام و آقا نگاه می کنم، می بینم یک جا ندارند که ملت ایران را بد بدانند و یا آنها را به دسته، قوم، طایفه، بخش و گروه تقسیم کرده و حساب یکی را از دیگری جدا کنند. امام که همواره مردم ایران را ملت خوبی می دانست که زمان امام حسین (ع) هم وجود نداشتند. آقا هم همیشه بر خوبی ملت تاکید دارد و صدالبته منظور ایشان از ملت، نه فقط من و توی حزب اللهی دوآتشه جبهه رفته نماز جمعه برو است و بس!
هفتادو پنج میلیون جمعیت با ادیان، اقوام و طوایف مختلف و مهم تر از آن، با اعتقادات و نگرش های خاص، همین ملت ایران را تشکسل می دهند که آقا این همه از خوبی آنان تعریف می کند. خود ما هم پز روشن بینی و بصیرت همین ملت را در برابر ملت هایی که در برابر ظلم دیکتاتورهایی چون صدام، بن علی، آل سعود، آل خلیفه و مبارک سر خم می کردند و ظلم را تحمل می کردند، می دهیم.

آقا، هیچ وقت در کلامش ملت ایران را به حزب اللهی و غیر حزب اللهی تقسیم نکرده است. وقتی ایشان ملت را به شرکت در انتخابات توصیه می کنند، نتیجه اش را در صحنه های حماسی انتخابات گذشته مجلس دیدیم. تازه آن حداقلی که صدا و سیما قادر به پخش آن بود!
در راهپیمایی های روز قدس و 22 بهمن، و از آنها مهم تر روز حماسه عظیم 9 دی 1388 همگان به چشم دیدند که همین ملت عظیم، علیرغم تفاوت های نگرشی و به خصوص ظاهری! چگونه در کنار هم و دوشادش یکدیگر، در دفاع از ولایت و نظام جمهوری اسلامی به صحنه آمدند. چه بسا همان دختران جوان که امروز در کوچه و خیابان به کمین شان می نشینیم تا یقه شان را به خاطر چندتار موی بیرون افتاده بگیریم، همان روز 9 دی غیرتمندانه در خیابان انقلاب آمدند و فریاد دفاع از ولایت سر دادند، خیلی بیشتر از امثال ما غیرت به خرج دادند. چون آنها که دوربین های عکاسان و فیلمبرداران با تعجب فراوان شکارشان می کرد، خود به خوبی واقف بودند که حضورشان در این جمع، باعث خواهد شد تا مورد طعن و تمسخر عده ای قرار بگیرند؛ ولی همه اینها را به جان خریدند و پای دفاع از ولایت در برابر کسانی که دیروز ریش شان از ما بلندتر بود و ادعایشان گوش فلک را کر می کرد، و چه بسا القاب دکتر، مهندس، سردار و شهردار هم از انقلاب به غنیمت برده بودند، ایستادند.
آن روز، همه ما احساس غرور کردیم که همینان بصیرت یافته و حق را از ناحق تشخیص داده اند، و امیدوار شدیم که به همین بهانه، بیشتر با حقایق دین آشنا شوند و انشالله در آینده شاهد تصاویر مثبت، دل چسب، و زیباتری از همینان باشیم.

9 دی گذشت. انتخابات مجلس هم با آن همه تصاویری که سیما از حضور همانان و سخنان حماسی اکثرشان پخش کرد، گذشت. سخنانی که بسیاری از غنیمت خواران انقلاب که کفتارصفتانه از ثمرات انقلاب و خون شهدا خوردند و امروز دختر و پسر نازنازی شان سارا و دارای بابا جون، فرنگ را بر ایران ترجیح داده و در آغوش غرب می زیند. نه گفتند و نه دیگر توان بر زبان آوردن دارند! آن بچه ها، به خیال خام بابای خویش، رفتند تا درس بخوانند و دکتر مهندس شوند و روزی به درد این ملت بخورند! زهی خیال باطل. کدام آقازاده فرنگ چپیده را دیده اید که هدف و نیتش خدمت به ملت باشد؟ البته تجارت، بیزینس و حقوق ماهی 14 میلیون تومان در آکسفورد، جای خود دارد!

اصلا می دونید چیه؟ می خوایین بگین این جوگیر شده و از این حرفا، عیبی نداره.
برای من تک تک ملت ایران، مسلمان و غیرمسلمان، حزب اللهی و غیر حزب اللهی، بی حجاب و باحجاب، سوسول و غیرسوسول، که شرافتمندانه زندگی خود را در همین آب و خاک می کنند و به دیگران خدمت می کنند، شرف دارند به حضراتی که با تکیه بر سابقه زندا ن قبل از انقلاب خویش و چهار تا مثلا خدمت بعد از انقلاب، دیگر ایران را جای خوبی بر ای زندگی تشخیص نداده و بچه های شان را فرستاده اند آن ور آب، و برخی نیز خود مفتخرانه تابعیت دوگانه انگلیس اخذ کرده اند!

راستی اگر بنا بر نهی از منکر باشد، این که برخی مسئولین مملکتی و چه بسا در پست های مهم و حتی کاندیدای ریاست جمهوری، در مقاطعی تابعیت دولت فخیمه بریطانیای کبیر! را دارند، مهم تر است یا تار موی بیرون از حجاب دخترک جوانی که تا امروز همین سیمای ضرغامی خودمان، نه تنها هیچ از دین برایش نگفته، که جدیدترین شیوه های رابطه محرم و نامحرم، آرایش، عمل بینی و گونه و .... را ترویج کرده است.

همه داستان از خیلی وقت پیش شروع شد. از وقتی که در خیابان شاهد برخوردهایی به نام نهی از منکر با جوان ها بودم. در نمایشگاه کتاب تهران که بزرگ ترین تحول فرهنگی کشور محسوب می شود، متاسفانه شاهد حضور انبوه و فشرده گشت های مختلف به عنوان و بهانه "ارشاد" بودم. و از همه بدتر، تصویر دخترکی که بر زمین انداخته شده و ... حتی دلم نیامد – بله شما بگید جرات نکردم – عکس او را بگذارم که مظلومانه بر زمین انداخته شده بود.

با دیدن آن عکس، رگ غیرتم بدجوری تکان خورد و احساس بی غیرتی کردم. یک آن با خودم گفتم:
- آن روز که برای دفاع از اسلام، انقلاب و ملت ایران به جبهه رفتیم، شهید دادیم و تیر و ترکش خوردیم، مسلمان و مسیحی، یهودی و زرتشتی، شیعه و سنی و بی حجاب و باحجاب، تعیین نکردیم! همه را به یک چشم، هموطن و ناموس خویش دانستیم و در راه دفاع از آنها جان خویش بر کف گرفتیم.

تا این که دیروز شنیدم در ایستگاه متروی سرسبز تهران، دختر جوانی را به دلیل حجاب نادرستش، گرفته اند. مثل همیشه هم، با عزیزم، جونم و دختر گلم، طرف را تا خودروی ون ارشاد کشانده و در مقابل چشمان متعجب و عصبانی همین ملت ایران، بر سرش ریخته و جلوی دیدگان همه، به باد کتک گرفته اند که چرا به زبان خوش ماموران سوار نشده است؟!

از فرمانده محترم نیروی انتظامی این سوالات دارم:
- آیا در هر کدام از گشت های امر به معروف و نهی از منکر، مقام قضایی حضور دارد و به لحظه و آن، افراد را محاکمه کرده و حکم صادر می کند؟
- آیا ماموران امر به معروف و نهی از منکر، حکم قضایی برای اجرای حدود شرعی دارند؟
- و به راستی، کتک زدن دختری جوان توسط دو مامور چادری، جزو حدود شرعی محسوب می شود؟

سردار!
واقعا فکر می کنی با این عمل چه در مقابل دیدگان مردم - که معتقدم به عمد صورت می گیرد - و چه در بسا در خفا، چند درصد مردم جذب اسلام شده و سر بر احکام دین می سپرند؟
اگر با گوش جان بشنوی، مطمئنا لعن و نفرین های شاهدین و اهانت شان به نظام را خواهی شنید.
واقعا اگر ما نخواهیم کسی این گونه دیگران را به اسلام ارشاد کند، باید چه کنیم؟

حاج خداکرم کجایی؟!
می دونم داری از اون بالا بالاها بر بی غیرتی من می خندی! بخند که دنیا داره بهمون می خنده.
منتشر شده در مجله پنجره شماره 137 شنبه 20 خرداد 1391 صفحه 13

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سید علی خمینی کیست،امام خمینی درباره ایشان چه فرموده اند ؟ + تصاویر

مرقد مطهر عظیم امام در بهشت زهرا (س)، مال شما
روح بلند و ملکوتی روح الله در عرش، مال ما.

خانه‌ی امام و همه‌ی تشکیلات موسسه‌ی تنظیم و نشر در جماران، مال شما
عشق و حُب خالصانه‌ی روح الله در قلب شیعیان مظلوم جهان، مال ما.

همه‌ی موقوفات و زمین و ... که برای مخارج موسسه‌ی نشر هزینه می شوند، مال شما
تک تک کلمات و راهنمایی های حکیمانه‌ی روح الله، مال ما

همه‌ی خانواده‌ی امام، از علی کوچولو گرفته تا حاج سیدحسن آقا، مال شما
همه‌ی عشق روح الله ندیده‌ها در سراسر دنیا، مال ما.

سیدحسین خمینی خطاکار با دستبوسی رضا پهلوی اش، مال شما
سیدحسن نصرالله نواده‌ی معنوی روح الله، با مقاومت حماسی اش در برابر صهیونیست ها، مال ما.

جایگاه میهمانان ویژه VIP در مرقد امام، مال شما
جایگاه عاشقانه روح الله در دل سوخته‌ی محبینش در سراسر عالم، مال ما.

مراسم همیشه‌ی سالگرد امام، مال شما
روح الله زنده‌ی همیشه در تاریخ، مال ما
 
همه‌ی شمال و جنوب سرزمین عظیم مرقد امام با گنبد و بارگاهش، مال شما
همه‌ی جنوب لبنان که فرزندان روح الله شکست تاریخی صهیونیسم را رقم زدند، مال ما.

امامِ محدود در جماران، مال شما
روح الله پرآوازه در قلوب مستضعفین دنیا، مال ما.

همه‌ی خانواده‌ی محترم امام، مال شما
همه‌ی فرزندان معنوی روح الله در لبنان افغانستان، عراق و ... مال ما.

همه‌ی تصاویر و فیلم های منتشر نشده‌ی امام، مال شما
کلمه کلمه‌ی سخنان گوهربار روح الله، مال ما.

همه‌ی جسم و وجود دنیایی امام، مال شما
همه‌ی تاثیرات عظیم دینی و آموخته‌های روح الله، مال ما.

اصلا، امام مال شما
فقط و فقط روح الله مال ما.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٤ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اواخر سال 1388 همان وقت که فتنه‌ی فتنه گران فروکش کرد، به برخی از دوستان تذکر دادم باتوجه به شناختی که از عوامل فرهنگی جریان فتنه دارم، هشدار می‌دهم که آنان صدالبته بدتر از منافقین، در سازمان ها و ارگان ها و به خصوص تشکیلات فرهنگی نفوذ خواهند کرد و زهرشان را به انقلاب اسلامی و پایمردان ولایت فقیه خواهند ریخت.

برخی از آنان همچون دبیر همیشه‌ی کنگره ها، که تا چندی پیش از همین ارگان های مدعی فرهنگ دفاع مقدس سکه طلا درو می کرد، با نوشتن یک غلط کردم نامه برای رئیس سیما، مجددا نام و نشان و اشعارشان در سریال ها پیدا شد.

اگر تا دیروز می گفتم:
همیشه از دو گروه شدیدا می ترسم و مطمئن هستم که زهرشان را به پیروان واقعی خط امام (ره) می ریزند.

اول پیروان مسلک "انجمن حجتیه" که با آیات و روایت قرآنی افکار خطرناک خود را در مغز کودکان القاء کردند، و باوجود مثلا انحلال آن انجمن مخفی، همچنان شاهد نفوذ و حضور صاحبان آن تفکر در بسیاری ارگان ها چه چپ و چه راست هستیم.

دیگری منافقین (مجاهدین خلق) که با سوء استفاده از نهج البلاغه، افکار پلید خود را رنگ و لعاب بخشیده و در مغز جوانان فروکرد که تا امروز نیز شاهد هستیم همواره آنان به عنوان عملیاتی ترین دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی، در خدمت همه دشمنان از صدام گرفته تا اسرائیل و آمریکا هستند.

جدیدا گروه سومی هم به آنها اضافه شده است.
وازدگان بریدگان و به خصوص آنانی که بعد از پایان جنگ چه بسا به بیراهه رفتند و سعی کردند عقب ماندگی های خود را جبران کنند! ... با تولد فتنه سبز لجنی فرصت عرض اندام یافتند و همدوش گوگوش و داریوش و ... شدند اصلاح طلب و خیابان ها را همچون 30 خرداد 60 به آشوب کشاندند.
و هر سه گروه، همه تلاش شان مقابله با تفکر اسلام ناب محمدی (ص) و ولایت فقیه بوده وهست.
فتنه گران سبز، به لحاظ رفاقت فامیلی و دلبستگی های شخصی و حق نان و نمکی که از دست دوستان خویش در دوران صدارتشان تناول فرمودند، باوجود سوابق انقلابی خویش حتی در دهه 60 و مقابله قاطعانه با منافقین، حاضر شدند با بهائیان، رجوی، گوگوش، محتشمی، موسوی خوئنی، اکبر گنجی، حجاریان، نهضت آزادی، سروش و ... خلاصه هرکس که به هردلیلی دل خوشی از نظام جمهوری اسلامی و امام و رهبری ندارد، زیر یک سقف بخسبند و در آشوب ها در یک صف قرار بگیرند!

سال گذشته وقتی در نوشته ای از حضور بودار و شک برانگیز عده ای از فتنه گران سبز لجنی در جمع داوران جشنواره کتاب دفاع مقدس نوشتم، برخی از دوستان بهشان برخورد و برآشفتند. بحث های زیادی بر سر آن مقاله  آمد و تا همین امروز هم معتقد هستم که آن نفوذ فتنه گران، نه تنها اتفاقی نبوده بلکه کاملا حساب شده و با طراحی دوستان شان در ارگان های فرهنگی بوده و هست.
اگر حضرات مدعی فرهنگ دفاع مقدس، آن روز حساسیت به خرج می دادند و به جای هوچی گری که به جایگاه و رتبه مادی و دنیاییشان ضربه نخورد، غیرت می کردند و به فکر سد راه فتنه گران می افتادند، امروز شاهد تکرار همان موضوع و البته در جایگایی مهمتر نبودیم.

این روزها متاسفانه شاهد هستیم که برخی بازی خوردگان فتنه 88 با عَلَم کردن سوابق خود در جبهه و جنگ، مجددا فرصت حضور پیدا کرده و به عرض اندام و تفکر مریض خویش می پردازند.
افرادی که وبلاگ، سایت و نوشته هاشان در روزنامه های فتنه گران، مملو است از اهانت، هتاکی و تحریف حقایق، امروز شده اند "پیشکسوت دفاع مقدس"!
کدام پیشکسوت و کدام دفاع مقدس؟
اگر اینها پیشکسوت دفاعی بودند که امام ولی فقیه آن بود، که نباید امروز این گونه گستاخانه همه آرمان های امام را زیر سوال ببرند و انقلاب را فدای امیال نفسانی کسانی کنند که چند صباحی در کنار امام بودند ولی امروز مسیر خلاف امام و ولایت می پیمایند.

اگر اینها پیشکسوت دفاع مقدس هستند، من به عنوان یک بسیجی فریاد می زنم:
به هیچ وجه من الوجوه در جبهه ای که اینان جنگیدند، نجنگیدم.
الحمدلله اصلا با اینان همسنگر نبودم.
اگر جبهه و پیشکسوتی آنان به "ساختمان شهید امانی" در خیابان ویلا تهران و اتاق های امن تبلیغات قرارگاه ها تفسیر می شود، خدا را شکر که نه پیشکسوت هستیم و نه جبهه بوده ایم.
اگر پیشکسوتی به سرودن چهارتا شعر و خاطره سازی ختم می شود، بنده و صدهاهزار بسیجی دیگر اصلا جبهه نبودیم. چون آن قدر بیکار نبودیم که در سنگری امن، بسرائیم!

وای بر جماعتی که غلامعلی رجایی پاچه خوار موسوی، می شود پیشکسوت آن.
همو که متاسفانه با صلاح دید برخی ساده لوحان ارگان های فرهنگی، در دانشگاه ها مثلا دروس دفاع مقدس تدریس - که نه به واقع تحریف می کند - و عقده های شکست فتنه 88 را تخلیه کرده، هر آن چه از مغز مغرضش سرچشمه می گیرد، در مغز جوانان القا می کند.

یاران حاج احمد متوسلیان!
سرداران لشکر 27 محمد رسول الله (ص)!
دلاورمردانی که خود به ما ولایت و شرافت را آموختید!
دلیرمردان خوزستانی و جانفشانان راه ولایت!
پیشکسوتان جهاد و شهادتی که در گوشه گوشه ایران اسلامی آرام در گوشه ای نشسته اید و نظاره گر این بازیها هستید!
و ...
چه گونه است که باید شاهد باشیم عوامل فتنه را امسال در سوم خرداد در مجلس به عنوان پیشکسوت دفاع مقدس و هم در مجلس پیشکسوتان ببینیم؟!
یعنی باید بپذیریم که پیشکسوت ها خفته اند یا جایشان را به آنانی دادند که مصداق این شعرند:
بزدلانی کز یَم خون تر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند

[ ۱۳٩۱/۳/۱٠ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

انصاف، اختلافات را از بین می برد و موجب الفت و همبستگی می شود.
مولی الموحدین حضرت علی (ع)

بعضیا که همه چیز رو در منافع حزبی خودشون می دونند، فکر می کنند امر به‌معروف یعنی جنگ و جدل!
بعضیا که فقط جلوی پاشون رو می بینند، تصورشون اینه که نهی از منکر یعنی قهر و جدایی!
بعضیا که همه چیز رو فقط سیاه یا سبز! می بینند، برداشت شون از انتقاد یعنی قطع کامل ارتباط با عالم و آدم!
بعضیا که‌ نگاه‌شون خیلی کوتاهه، فکر می کنند وقتی کسی اشتباهی مرتکب شد باید همه‌ی سوابق درخشان گذشته‌اش رو هم تکذیب کرد و زیر سوال برد!
بعضیا که فقط خودشون رو بیست می دونند و بقیه رو تجدید حساب می کنند، خیال می کنند ماها وقتی به اشتباه کسی انتقادی داریم یعنی می خواهیم زیرابش رو بزنیم!
بعضیا که فقط و فقط خودشون رو عقل کل می دونند، همه چیز رو از عینک حزب و جناح شون نگاه می کنند و حق و باطل رو با قوم گرایی و طایفه‌گری شون می سنجند!
بعضیا ...
خب چه بسا خود من هم یکی از همون "بعضیا" هستم دیگه!

چند وقت پیش، خدابیامرز سردار "احمد سوداگر" به رحمت الهی پیوست. روحش شاد.
سردار جانبازی که شمارش خدماتش در دفاع مقدس، از زبون من حقیر برنمیاد.
شاید یکی دوهفته‌ای از فوت ایشون گذشته بود که شکایت نامه‌ی .... اون خدابیامرز از بنده‌ی حقیر و کوچک دست و پا شکسته! به دستم واصل شد!
بله درست خوندین. شکایت مرحوم سردار احمد سوداگر از حمید داودآبادی!

مرحوم سردار سوداگر - حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی - سردار باقرزاده

علت شکایت؟
خب معلومه.
مقاله‌ی انتقادی بنده در پاسخ به مقاله‌ی انحرافی سردار دکتر حسین علایی.
البته مکالمه‌ی بنده و پاسخ دکتر علایی همون روزها در ادامه‌ی مقاله‌ی انتقادی در وبلاگم منتشر کردم.
حالا این که چرا سردار سوداگر روزهای آخر حیات، علیه بنده شکایت کرده بوده، الله اعلم.
روحش شاد و با شهیدان اسلام به خصوص برادر عزیز شهید و بزرگوارش، محشور باد.

جاتون خالی!
روز سه شنبه 19 اردیبهشت، مراسم رونمایی کتاب "حاجی بخشی" از سوی موسسه‌ی عماد در نمایشگاه کتاب برگزار شد.
همون بهتر که نبودید. چنان چیز دندون گیری نبود.
مخصوصا که مثلا خواستند تجلیلی هم از بنده‌ی ناچیز بکنند!
چیه شما هم جا خوردید؟
گفتم که چندان ... نبود.
ولش کنید. برم سر اصل مطلب:

ظاهرا روز قبل سردار دکتر حسین علایی در نمایشگاه کتاب و بازدید از غرفه‌ی عماد، از مراسم باخبر شده بود.
ایشون لطف کردند و اواسط مراسم بود که به سالن یاس اومد.
من که عکس ایشون رو این طرف و اون طرف دیده بودم و می شناختمش، ولی ایشون منو می شناخت یا نه؟ نمی دونم.
تا اون لحظه همدیگه رو ندیده بودیم. به جز یکی دو مکالمه‌ی تلفنی و اس.ام.اس رد و بدل کردن.

از همون فاصله نه چندان زیاد، همدیگه رو تشخیص دادیم و با ایشون با همون چهره‌ی بشاش و خندان همیشگی، همدیگه رو در آغوش گرفتیم و احوال پرسی.
اتفاقا برادر عزیز "نصرت الله محمودزاده" - رزمنده‌ی قدیمی و نویسنده‌ی امروز که کتاب "شب های قدر کربلای پنج" او، مرا مست و مجنون کرده و خدا رو شکر افتخار دوستی با او را دارم - آن جا بود و اون که با آقای علایی دوستی دیرینه داشت، در وصف خدمات وی در جنگ سخن گفت.

من هم بدون اهمیت به آن چه در وبلاگ نوشته بودم و به احترام خدمات و سابقه‌ی درخشان ایشون در دفاع مقدس، همچون بسیجی ای ساده در برابر فرمانده ای بزرگ، گفتیم و گپ زدیم و خندیدیم!

این عکس هارم می ذارم که بعضی کوته اندیشانی که به جای دین حزب دارند، فکر نکنند ما مثل اونا عقده ای هستیم!
انتقاد و پاسخ به جای خود، احترام و ادب هم جای خود.

حمید داودآبادی - نصرت الله محمودزاده - حسین علایی - رضا مصطفوی

بدون شک خطا و اشتباه امروز من، نباید باعث شود که عده ای ساده لوحانه، همه‌ی گذشته و سابقه‌ی مرا زیر سوال ببرند و به آن هم شک کنند!

همین جا از سردار علایی و هر کس دیگری که در نوشته هایم از او انتقادی کرده و یا درباره اش چیزی نوشته ام، از طبرزدی گرفته تا مخملباف، اصغرزاده، کرباسچی، نوری زاد، موسوی خوئینی، یوسفی اشکوری، محتشمی پور و ... اگر خدایی ناکرده از طریق انصاف - ولو ذره ای - خارج شده ام، عذر خواسته و حلالیت می طلبم؛ که هیچ مد نظرم نبوده و نیست جز ادای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر که خود بیش از همه محتاجم تا کسی نهیبم زند.

و صد البته، این حلالیت طلبی، فقط و فقط برای حق و ناحق کردن و خروج از حدود انصاف است وبس، وگرنه همچنان بر مواضع خویش پایبندم و همچون دفاع مقدس، جز طریق حق ولایت پیش رو ندارم و به لطف خدا عاقبتی جز آن نخواهم داشت.

فقط امید دارم دوستان و حتی دشمنان، خطا و اشتباه بنده را گوشزد کنند، تا خدایی ناکرده به سرنوشت برخی تندروها که از امام و ولایت نیز جلو زدند و شدند آن چه دیدیم که سر از آغوش غرب و دشمنان دیروزشان درآوردند! دچار نشوم، که سخت محتاج امر به معروف و نهی از منکرم.

امید که خداوند غفارالذنوب، همه مان را در سایه‌ی کتاب الله و عترت خویش، راه راست هدایت فرماید و عاقبت به‌خیر از دنیا رخت سفر بربندیم.

بدجوری باختی دکتر حسین علایی!

پاسخ دکتر حسین علایی

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده برجسته دفاع مقدس گفت: در جشنواره کتاب، پیشنهاد دادم سکه بازی انجام ندهید تا حق و ناحق صورت نگیرد و به جای اینکه سکه بدهید به نویسنده، بگویید چند نوبت کتابت را به چاپ می رسانیم.

http://snn.ir/pic/13910217212_2012127140e.jpg

 حمید داودآبادی ضمن حضور در نمایشگاه کتاب، در غرفه انتشارات عماد در گفت‌وگو با خبرنگار "خبرگزاری دانشجو" گفت: من از نمایشگاه کتاب بازدید کردم و کتاب ها در زمینه دفاع مقدس بسیار خوب است؛ هم تنوع کتاب ها خوب بود و هم تعداد غرفه ها.

 این نویسنده دفاع مقدس در ادامه گفت: متاسفانه هیچ حمایتی از نویسندگان دفاع مقدس صورت نمی گیرد.

 وی تاکید کرد: در جشنواره کتاب، پیشنهاد دادم سکه بازی انجام ندهید تا حق و ناحق صورت نگیرد و به جای اینکه سکه بدهید به نویسنده، بگویید چند نوبت کتابت را به چاپ می رسانیم و در این صورت، هم نویسنده به حق تالیف می رسد، هم ناشر سود می کند و هم کتاب برای عموم چاپ می شود؛ نویسنده‌ها گشنه نیستند بلکه احتیاج به حمایت معنوی دارند.

 داودآبادی یادآور شد: با یک تیر سه هدف زده می شود؛ اما با سکه دادن کار خراب می شود.

 این نویسنده دفاع مقدس بیان کرد: متاسفانه امروز این واقعیت وجود ندارد که وزارت ارشاد یک دفتر ویژه برای نویسندگان دفاع مقدس داشته باشد که مثلا من داودآبادی بدانم اگر خواستم کتابم را به چاپ برسانم، آن را آنجا ببرم.

 وی در ادامه خاطرنشان کرد: چون ارشاد با ناشرین ارتباط دارد، این کار باعث استقبال نویسندگان خواهد شد.

 داودآبادی در ادامه گفت: استقبال از غرفه های دفاع مقدس بسیار خوب است و چه قدر خوب می شود کسی آخر نمایشگاه بین غرفه های مختلف دفاع مقدس آمار بگیرد و تعداد فروش ها را در بیاورد و بببیند استقبال از کتاب های دفاع مقدس با وجود گرانی کتاب بالا بوده است.

 این نویسنده دفاع مقدس گفت: به قول حضرت آقا ما این قدر کم‌کاری فرهنگی داریم که هرچه قدر موازی کاری کنیم، نمی توانیم جبران کنیم.

 وی خاطرنشان کرد: اگر 50 انتشارات کتاب دفاع مقدس هم شکل بگیرد و کتاب خوب تولید کنند، زیاد نیست.

منبع: خبرگزاری دانشجو

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

1
حاج "احمد متوسلیان"
پاییز سال 1377، زمانی که بسیاری از دستگاه ها و واحدهای امروزی در کار تاریخ شفاهی وجود نداشتند، با پیشنهاد برادر عزیز "محمدعلی صمدی" پی گیر طرحی شدیم تا هرچه بهتر و بیشتر، نقش تاثیرگذار یکی از شخصیت های بزرگ را در وقایع کردستان و به دنبال آن عملیات مختلف دفاع مقدس، کشف کرده و ارائه دهیم.

حاج "احمد متوسلیان" فرمانده سپاه مریوان در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و بنیان گذار و فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، فردی بود که در مقابله با جدایی طلبان کردستان نقش به سزایی داشت. نقش پررنگ وی در عملیات فتح المبین و همچنین عملیات "بیت المقدس" که به آزادسازی خرمشهر انجامید، حتی تا امروز نیز ناگفته و مکتوم مانده است.
متوسلیان که به عنوان فرمانده نیروهای اعزامی ایرانی به سوریه و لبنان جهت یاری رساندن به مظلومین آن سامان عازم شده بود، سرانجام در روز چهاردهم تیر ماه 1361 به همراه "سیدمحسن موسوی"، "تقی رستگار مقدم" و "کاظم اخوان"، به دست فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی، در ورودی بیروت به اسارت درآمد و از آن روز تاکنون هیچ خبر موثقی از سلامت یا شهادت آنان به دست نیامده است.

سرانجام با حمایت و هدایت حاج "عباس برقی" – از فرماندهان دفاع مقدس و نیروی حاج احمد متوسلیان – مقدمات جلسات ریخته شد و اگر نبود حضور و پشتیبانی وی، یقینا ممکن نمی شد جلساتی بدان حد معتبر و موثق، راه انداخت.

برای اولین جلسه، حدود 20 نفر از دوستان، یاران و هم رزمان متوسلیان در خانه حاج عباس برقی گرد آمدند و به ترتیب زمانی آشنایی افراد با حاج احمد، شروع به خاطره گویی کردند. در بین خاطرات، اسامی افراد دیگر نیز ذکر می شد که با کمک افراد حاضر، از آنان برای جلسات بعد دعوت به عمل می آمد.

در هر جلسه حدود 5 الی 10 نفر افراد جدید از زنان پرستار در بیمارستان مریوان گرفته تا روحانی و ماموستای اهل سنت کردستان، و همچنین سرداران سپاه و فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی، حضور پیدا کرده و به ذکر خاطرات آشنایی خود با حاج احمد می پرداختند.

تایید خاطرات توسط همه افرادی که در خاطره ذکر شده حضور داشتند، یکی از محاسن این طرح خودجوش بود.
عدم پذیرش خاطراتی که از قول دیگران نقل می شدند، و پی گیری بسیاری از خاطرات تا رسیدن به شاهد و راوی اصلی داستان، مزیت دیگر این جلسات بود.
شناسایی برخی خاطرات ساختگی و غیر قابل باور و غیر موثق، از دیگر محاسنی بود که در اثبات خاطرات واقعی، نقش مهمی داشت.
در همان زمان، برخی کتاب ها در دست انتشار بودند که بخشی از خاطرات آنها از حاج احمد متوسلیان، در جلسات مرور شد که اکثریت حاضرین آنها را رد کرده و خواستار حضور راوی در این جلسات برای اثبات خاطراتش شدند.
زدودن برخی چهره پردازی ها و برجسته سازی غیرقابل باور از حاج احمد، نیز جزو مزایای این جلسات بود.
و در نهایت، دست یابی به بخش های پنهان مانده از دید محققین و پژوهش گران تاریخ انقلاب اسلامی به خصوص در ماجرای کردستان، از محاسن بسیار مهم این جلسات بود که گوشه های مهمی از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام و مظلومیت مسلمانان کردستان را به تصویر کشید.

و امروز با گذشت 13 سال از آن جلسات، گروهی با عنوان "هیئت یاران حاج احمد متوسلیان" مسیر را ادامه داده و ماهی یک بار، یاران و هم رزمان وی دور هم جمع می شوند و به مرور و ذکر خاطرات خود از فرمانده شان می پردازند.
ظاهرا هدف اولیه آنان از این جلسات، مقابله با تحریف های امروزی و به خصوص خاطره سازی هایی که طی ده سال اخیر به ویژه درباره سرداران شهید زیاد شده، می باشد.
برخی از عزیزان در این گونه جلسات، تصورشان بر این است که "هر کس می خواهد درباره حاج احمد متوسلیان کار کند، فقط و فقط باید از مسئولین و اعضای این هیئت اجازه بگیرد! که این گونه برخورد، مانع از بسیاری فعالیت های فرهنگی خواهد شد. باید توجه داشت که، قرار نیست این گونه کارها، فیلتری سفت و سخت شوند برای انتشار خاطرات.
بدون شک، ارائه مشورت، راهنمایی، کمک، هدایت و متصل نمودن افراد به راویان اصلی خاطرات، و همچنین حذف خاطرات غیرموثق و احساسی، می تواند از اهداف این هیئت قرار بگیرد.

2
پهلوان "سعید طوقانی"

اسفند 1363، بسیجی نوجوان "سعید طوقانی"، به همراه گردان میثم از لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، در عملیات بدر شرکت کرد و در شرق رود دجله به شهادت رسید، که سال ها بعد استخوان هایش به آغوش خانواده بازگشت.

 


حدود 23 سال پس از آن شب حماسی، "مهدی طوقانی" – برادری که در دوران حیات سعید، کودکی یکی دو ساله بیشتر نبود – به فکر جمع آوری عکس هایی افتاد که دوستان و هم رزمان سعید از حضور او در جبهه داشتند.
کم کم جمع آوری عکس، گسترش یافت و به ثبت و ضبط خاطرات منجر شد. مهدی، در اولین گام ها برای شناسایی و شناساندن برادر شهید خود، اقدام به تهیه چارت تشکیلاتی گردان "میثم" که سعید با آنان در عملیات شرکت کرده بود، پرداخت. به دست آوردن اسامی کل نیروهای گردان، گروهان و دسته با نوع عضویت، مسئولیت و وضعیت آنها از جمله شهید یا زنده، و از آن مهم تر ارتباط و آشنایی آنها با سعید، شیوه ای بود که بسیار خوب جواب داد و او توانست به عکس ها، خاطرات، نامه های مبادله سعید و دوستان و هم رزمانش، دست پیدا کند.

همین امر درباره دوران تحصیلات، فعالیت در بسیج و مسجد نیز گسترش پیدا کرد و امروز منبع عظیمی از اطلاعات و خاطرات درباره شهید سعید طوقانی وجود دارد که به جرات می توان گفت هیچ گونه اطلاعاتی از دید مهدی دورنمانده است، و امروز پرونده عظیم و موثق شهید سعید طوقانی، آماده هرگونه بهره برداری است.
از برجستگی های خاص سعید طوقانی، این بود که وی در سن 6 سالگی 300 دور در 3 دقیقه چرخید و "فرح پهلوی" بازوبند پهلوانی کشور را بر بازوی او بست. با شروع جنگ تحمیلی، سعید که نوجوانی کوچک بود، طاقت نیاورد و شهادت برادر بزر گترش "محمد"، عزم او را برای حضور در میدان دفاع از شرافت، دین و مملکت دوچندان کرد و وی باوجود مقام، مدال و رتبه های بسیاری که در ورزش باستانی به دست آورده بود، به همه آنان پشت پا زد و خالصانه در جبهه حضور پیدا کرد تا به شهادت رسید.

3
دکتر "مصطفی چمران"

در طول دفاع مقدس، بودند بسیاری از افراد که تاثیر به سزایی در آن حماسه بزرگ داشتند، ولی متاسفانه امروز به جز پوستری تبلیغاتی و یا حداکثر کتابی کوچک و محدود، و ویدئوکلیپی احساسی! چیز دیگری از آنها برای نسل امروز و آیندگان و به خصوص محققین و پژوهش گران، در دسترس نیست.

 

بزرگ مردی همچون شهید دکتر "مصطفی چمران"، یکی از آن هزاران است که برجستگی علمی، نظامی و عرفانی او، آن گونه که انتظار می رود، مطرح نشده و حتی کتاب مفصلی درباره زندگی نامه او منتشر نگردیده است.

همین امروز، هستند تعدادی از یاران و هم رزمان او، که حداقل روزهای آخرین حیات وی در کنارش بودند و آن گونه که وی عارفانه و عاشقانه به سوی شهادت می رفت، شاهد اعمال، کردار و گفتارش بودند.
و متاسفانه، تا امروز هیچ کس سراغ آنان نرفته تا در طرحی منظم و منسجم، همه خاطرات پیرامون وی را جمع آوری کرده و به حماسه نگاری و لحظه نگاری شهید چمران پرداخته شود.
در کنار خاطرات ناگفته، که هر ساله برخی از آن عزیزان بار سفر آخرت می بندند و خاطرات بکر آنان نیز با خودشان در سینه خاک جای می گیرد، هستند بسیاری عکس، فیلم و دست نوشته در ایران، آمریکا و لبنان که تا امروز منتشر نشده اند.

و بزرگ ترین حسرت این است که تا امروز، به هیچ وجه شاهد انتشار آلبومی ویژه از تصاویر ارزشمند شهید چمران - که اتفاقا اکثر آنان توسط "کاظم اخوان" عکاس گمنام و مفقود گرفته شده – نبوده ایم
به راستی بعد از 31 سال، انتشار یک آلبوم حاوی همه عکس های موجود از شهید چمران - که الحمدلله کم هم نیستند - چه قدر سخت و ناممکن است؟!

[ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یکی از شهدای شاخص حزب الله لبنان در جریان جنگ 33 روزه با رژیم صهیونیستی، "ربیع جعفر قصیر" نام دارد.
ربیع، عضوی از خاندان بزرگِ "قصیر" در شهرک "دیرقانون النهر" در استان جنوبی صور لبنان بود که در بدنه مقاومت اسلامی لبنان حضوری بسیار پررنگ دارند.

 

احمد زین الدین – حمید داودآبادی – کوچکترین عضو خانواده قصیر – شهید ربیع قصیر
تابستان 1377 روستای "دیرقانون النهر" در جنوب لبنان

عکس یادگاری زیر درخت انار، مکان آخرین وداع امیرالاستشهادیین "احمد قصیر"

در سال 1362 اولین عملیات استشهادی حزب الله لبنان، توسط برادرِ ارشدِ ربیع، یعنی شهید "احمد قصیر" انجام گرفت که طی آن ده ها تن از افسران و نیروهای اطلاعات ارتش اشغالگر به درک واصل شدند. در 40 سال گذشته، هیچ گاه رژیم صهیونیستی در یک روز متحمل خسارتی چنین سنگین نشده بود. در تهران نیز خیابانی به نام احمد قصیر نام گذاری شده است.

"موسی" فرزند ِدیگر خانواده قصیر، نیز چند سال بعد در نبرد با متجاوزین صهیونیست به شدت زخمی شد و بر اثر همین جراحات به شهادت رسید.

 

این عکس را به یادگار از ربیع گرفتم

 

شهید ربیع قصیر در لباس رزم

ربیع قصیر پس از شهادت دو برادرش متولد شد و تقدیر چنین بود که او هم به یکی از مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان تبدیل شود.

 

شهید ربیع قصیر در کنار رهبر و فرمانده "سیدحسن نصرالله"

ربیع در جنگ 33 روزه در تابستان 1385، با نام عملیاتی "حاج علی" به عنوان مسئول یک تیم ضدزرهی وارد میدان شد و پس از شکار 8 تا 10 تانک ضدهسته ای "مرکاوا"، توسط هواپیماهای ارتش صهیونیستی هدف موشک قرار گرفت و به شهادت رسید.

گفتگوی جالب با خانواده همسر شهید ربیع قصیر را اینجا بخوانید

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هنرمندان زیر پوست قلاده‌های طلا
این بار با بازیگر "قلاده‌های طلا" داودآبادی: طالبی لحظه‌های فیلم را کاملا از روی صحنه‌های سال 88 می‌ساخت.
 
"همه ما قلاده داریم؛ بعضی‌هامان قلاده‌هایی از جنس پوست گاو بلغاری و برخی هامان قلاده‌هایی از جنس طلا"
فیلم را که دنبال می‌کنی، چند دقیقه ای نگذشته، این دیالوگ به خوبی به دلت می نشیند که اسم فیلم چه طور حکایت از خود فروشی آدم‌هایی دارد که در طول این سی سال گذر از انقلاب، به اسم هزار و یک جور گروهک بیگانه  از "ام آی سیکس" گرفته تا منافقین، برای این مملکت نقشه می ریخته اند؛ همان موقع یاد ساده لوحی آدم‌هایی می‌کنی که در شلوغی های آن روزها چه طور بازی خوردند.
قلاده های طلا، فیلمی است که باید دیده شود، چه برای آنهایی که در فتنه 88 از لشگر جهل خودشان را کنار کشیدند، و چه آنهایی که در امتحان آن روزها باختند ...

http://snn.ir/pic/13910107025_201286021e.jpg


 این بار به سراغ حمید داودآبادی، فعال فرهنگی رفتیم تا از نگاهش، نقاط مثبت فیلم را جویا شویم؛ داودآبادی تجربه بازی در فیلم قلاده های طلا را هم داشته است:
 
دیکتاتورهای بزرگ فرهنگی از "قلاده‌های طلا" ترسیده‌اند:
جناح اصلاح طلب، با شعار "زنده باد مخالف من" روی کار آمد، درحالی که این شعاری بیش نبود و در دوره اصلاحات، کاملا خلاف این شعار عمل می شد.
جریان مقابل که ما می شناسیم، از لحاظ فرهنگی دیکتاتورهای بزرگی هستند که در نگاه کوچکشان، کسی حق ندارد برخلاف نگاه آنها کاری کند. دشمن ما ساده لوح است و در این قافله از ما عقب ماندند؛ آنها از ابزار هنر و فرهنگ نتوانستند برای هدف اشتباهشان استفاده کنند و این زرنگی بود که ابوالقاسم طالبی انجام داد.
 
هرجا دشمن به شما فحش داد بدانید کارتان را درست انجام دادید:
این آدم‌ها از ساخته شدن فیلم "قلاده های طلا" ترسیده اند؛ این واکنش را قبلا نسبت به فیلم اخراجی های 3 هم نشان داده بودند؛ به نظر من بهترین برخورد با این افراد، بی تفاوتی است.
به قول فرمایشات حضرت آقا: هر جا که دیدید دشمن به شما فحش می دهد، بدانید کارتان درست است. این فیلم دشمنان و جریان فتنه را لرزانده، چرا که هنرمندانه و با زبان مردم در این فیلم صحنه ها به تصویر کشیده شده.
 
تاثیر قلاده های طلا بعدها مشخص خواهد شد:
آنها در جریان فتنه چه در bbc و چه در شبکه های دیگر، بارها از مستندهای ساخته شده خود استفاده کردند، اما فیلم سینمایی قلاده های طلا توانست یک ادبیات جدیدی را در برابر دشمنان ایجاد کند.
این فیلم، تصویر واقعی را با فن هنری قوی به تصویر کشیده؛ این فیلم قطعا فروش بالایی خواهد داشت و تاثیرش را در بین مردم بعدها خواهیم دید.
 
طالبی لحظه‌های فیلم را عینا از روی صحنه های سال 88 می‌ساخت:
طالبی این فیلم را فقط برای ادای دینش به انقلاب ساخته است که الحق از پس ماجرا خوب برآمده. او برای ساختن صحنه های فیلم، مستندهای سال 88 و صحنه‌های خیابانی را می‌دید و بعد لحظه‌های فیلم را عینا می‌ساخت.
 
پرداختن به هشت ماه دفاه مقدس در دوران فتنه از هشت سال جنگ تحمیلی واجب‌تر است:
حوادث فتنه 8 ماه دفاع مقدس بود که ما در داخل مملکت خودمان از کشور دفاع کردیم؛ در آن روزها با آدم‌هایی مبارزه کردیم که دوست دیروز و دشمن امروز شده بودند؛ ما آن روزها در برابر خوارج قیام کردیم.
ابوالقاسم طالبی اگر در ماجرای فتنه به شکل مستقیم وارد می شد، در جایگاه نظامی آدم‌ها را دستگیر می کرد، خدمتش به اندازه ساخت این فیلم تاثیر گذار نبود.
این فیلم، به دوستان ارزشی در وزارت ارشاد نشان داد که پرداختن به هشت ماه دفاع مقدس در دوران فتنه، از هشت سال جنگ تحمیلی واجب تر است.
 
قرار نیست ما هم در دوره اصلاحات علیه فرهنگ و سینما اعتراض کنیم، هم در دولت اصولگرا:
راجع به فیلم های گشت ارشاد و زندگی خصوصی هم سوال من این است که آقایون شمقدری و سجادپور مدعی ارزش های انقلابی اند، اگر بنا باشد ما در دوره اصلاحات علیه فرهنگ مملکت تظاهرات کنیم، در دولت  اصول گرا هم این اتفاق بیفتند، که نمی شود.
از امثال این فیلم ها، قطعا برخی افراد منفعت می برند؛ همان طور که جلوی تولید فیلم عشق های مثلثی گرفته نمی شود.
 
بنده خودم در کار فیلم نامه و فیلم سازی هستم، یک فیلمنامه برای این که مجوز بگیرد، باید از ده ها فیلتر فرهنگی و غیرفرهنگی عبور کند، حالا چه می شود فیلم هایی مثل گشت ارشاد مجوز می گیرد؛ مشخص نیست.
بعضی آقایان، با ارزش های اسلامی بازی می کنند.
۷/۱/۱۳۹۱

خبرگزاری دانشجو

[ ۱۳٩۱/۱/٩ ] [ ٥:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دوقلو بودند. تا آخر جنگ کلی جبهه بودند و زخمی شدند. اگر امروز بودند، حتما سردار نمی شدند؛ چون ستاره هاشون توی آسمون بود نه روی شونه هاشون!
روی سنگ سیاه قبرشون نوشته:
ثاقب – ثابت شهابی نشاط
شهادت: بعد از جنگ، بر اثر گازهای شیمیایی

اصلا زائر ندارند.
آخه پرورشگاهی بودند!

اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد، اگر حال داشتید، سری هم به قطعه 50 ردیف 67 شماره 19 و ردیف 65 شماره 19 بزنید.
شاید که خودمان را پیدا کردیم!
عیدشون مبارک

دوست داشتید اینجارم بخونید
زنبیل قرمز و دوقلوهای افسانه ای!

[ ۱۳٩۱/۱/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نزدیکی‌ها غروب بود که متوجه شدیم چادر وحدت که به‌خاطر خطرناک بودن موقعیت، هیچ‌کس اطرافش نبود، از طرف فدایی‌ها آتش گرفت و تا آمدیم بجنبیم، همه‌ی چادر با محتوایتش که قرآن و کتاب‌های مذهبی بود، با شعله‌ای سرکش سوخت.

درگیری که شدید شده بود، به‌شب کشید. نیمه‌های شب، در جوی‌آب پهن خشک شده‌ی روبه‌روی در اصلی دانشگاه دراز کشیده بودیم که تیر نخوریم. حزب‌اللهی‌ها با بلندگو اعلام می‌کردند که دانشگاه باید تخلیه شود، ولی از طرف آنها رگبار گلوله بود که شلیک می‌شد.
درهمان حین، برادر بزرگ‌ترم علی را دیدم که از خانه آمده بود. با هزار سختی و مشقت توانسته بود مرا پیدا کند. می‌گفت که خانواده نگران حال من هستند. من‌هم در زیر رگباری که از داخل دانشگاه می‌آمد، به او قول دادم که جاهای خطرناک نروم! و این اطمینان را به مامان و بابا بدهد. گرسنگی بدجوری فشار آورده بود که با تکه‌های نان‌بربری و سنگک که توسط مردم، دست به‌دست پخش می‌شدند، سر و ته قضیه را هم آوردیم.

با این‌که ساعت حدود 10 شب بود، جمعیت زیادی از هواداران چریک‌های فدایی برای حمایت از آنهایی که داخل دانشگاه سنگر گرفته بودند، سر خیابان 16 آذر جمع شدند. دخترهای جوان که لابه‌لای پسرها فشرده شده بودند، محکم و با تمام قوا، هر دو دست‌شان را بالای سر به هم می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند:
"اتحاد ... مبارزه ... پیروزی"
نیروهای کمیته، اسلحه به‌دست مراقب بودند تا آنها وارد خیابان انقلاب نشوند. آنها از نزدیک‌شدن بچه حزب‌اللهی‌ها به چپی‌ها هم جلوگیری می‌کردند و سعی داشتند درگیری کم‌تری پیش‌آید.

نیمه‌های شب، بچه‌ها خبر آوردند که ظاهراً بیش‌تر نیروهای ضدانقلاب، از درِ شمالی دانشگاه به بیرون فرار کرده‌اند. ولی باید تا صبح صبر می‌کردیم که هوا روشن شود. نمی‌شد به آنها اطمینان کرد. امکان داشت دوباره برای‌مان تله بگذارند. همان‌جا داخل جوی‌آب خوابیدم که با شلیک فدایی‌ها، از خواب می‌پریدم. تا صبح خواب کوفتم شد.

ساعت حدود 8 صبح بود. خیابان مثل منطقه‌ی جنگی، پُر شده بود از وسایل و کاغذهایی که در همه جا پراکنده بودند. هنوز از کتاب‌ها و باقی‌مانده‌های چادر وحدت، دود بلند بود. همراه تقی و یکی دیگر از بچه‌ها، زودتر از بقیه، به‌داخل دانشگاه رفتیم. می‌گفتند قرار است بنی‌صدر رئیس‌جمهوری، برای سخن‌رانی به دانشگاه بیاید. تعداد مردم زیاد شده بود. حالا دیگر کسی تیراندازی نمی‌کرد و آتش جنگ سخت روز گذشته، کاملا خوابیده بود.
سه نفری به‌طرف دانشکده‌ی فنی که مقرّ اصلی نیروهای داخل دانشگاه بود، رفتیم. پیرمردی که سرایدار ساختمان بود، در را برای‌مان باز کرد که رفتیم تو. می‌گفت:
- فدایی‌ها شبونه همه‌ی اسناد و مدارک اصلی و تفنگاشون رو از در پشتی دانشگاه بردند بیرون ...

از پله‌های دانشکده که بالا رفتیم، روبه‌روی‌مان سالن آمفی‌تئاتر قرار داشت که بالای دیوار، دورتا دور آن تصاویر کشته‌های چپی - که بیش‌ترشان متعلق به آشوب‌های کردستان بود - در قاب‌های یک شکل نصب شده بودند. تقی مرا بلند کرد و همه‌ی قاب‌ها را کشیدیم پایین. داخل اتاق پیشگام که مقرّ عملیاتی‌شان بود، همه چیز به هم ریخته بود. کنار مقدار زیادی پوستر، اعلامیه، کتاب و نشریه، مقداری باند و گاز پزشکی روی زمین ولو بود. اتاق‌های دیگر متعلق به "انجمن دانشجویان مسلمان" وابسته به مجاهدین و دیگر گروه‌ها هم همین وضع را داشتند. از این‌که دیدیم دفاترشان را از هرگونه اسناد و وسایل مهم و سلاح، کاملا تخلیه کرده‌اند، حال‌مان گرفته شد.
تقی صدایم کرد که رفتم داخل سالن ورودی دانشکده. حدود سی - چهل نفر از هواداران فدایی‌ها که با بازشدن درهای دانشگاه، آمده بودند تا ببینند چه خبر شده، جلوی در جمع شده و می‌خواستند بیایند داخل دانشکده. اگر می‌آمدند تو، ما که فقط سه نفر بودیم، کارمان ساخته بود. به پیرمرد گفتم که یک‌وقت در را برای آنها باز نکند، که خندید و گفت: "نه".
هرچه فحش بلد بودند، نثارمان می‌کردند. فقط منتظر بودند پای‌مان به بیرون برسد. همه‌شان برای‌مان خط و نشان می‌کشیدند. کارمان که تمام شد، دیدیم با این‌وضع نمی‌شود رفت بیرون. پیرمرد سرایدار خندید و گفت:
- ترسیدید برید بیرون؟ ... تیکه بزرگه‌تون گوش‌تونه ...
که باخنده گفت دنبالش برویم. رفتیم و از درِ پشتی در انتهای راه‌روی جنوبی که به‌طرف درِغربی دانشگاه باز می‌شد، ما را خارج کرد. سه نفری خندان به‌طرف در اصلی دانشکده رفتیم. جمعیت هرفحشی می‌دادند و وقتی از آنها پرسیدیم چی شده؟ گفتند:
- یه مشت بچه‌ی ... رفتند توی دانشکده و دفتر پیشگام رو داغون کردند ... فقط اگه پاشون برسه بیرون ...
ما هم خندیدیم و گفتیم:
- اگه اومدن بیرون از قول ما هم خوب کتک‌شون بزنید ...
و رفتیم به‌طرف زمین‌چمن که از بلندگوها صدای بنی‌صدر که برای مردم سخن‌رانی می‌کرد، پخش می‌شد.

آن‌طور که می‌گفتند، حدود 13 نفر در درگیری‌های دانشگاه کشته و 500 نفر هم مجروح شده بودند که همه‌ی کشته‌ها متعلق به چریک‌های فدایی بودند. اجساد کشته‌ها و مجروحین، در بیمارستان هزارتخت‌خوابی (امام خمینی) در انتهای غربی بلوار کشاورز بود.
چریک‌های فدایی و همه‌ی گروه‌های چپی، از صبح تا شب جلوی بیمارستان تحصن کرده بودند و می‌خواستند اجساد کشته‌های‌شان را تحویل بگیرند. قصد آنها این بود که با تشییع جنازه‌ی آنها، آشوب و بلوای بیش‌تری ایجاد کنند و بهره‌ی تبلیغاتی ببرند؛ ولی مسئولین بیمارستان از تحویل اجساد خودداری می‌کردند.

عصر روز چهارشنبه 3 اردیبهشت، همراه بقیه‌ی بچه‌های چادر وحدت، راه افتادیم به‌طرف بیمارستان هزارتخت‌خوابی. ظاهراً بدجوری آن‌جا را شلوغ کرده بودند و همه‌ی کارهای بیمارستان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود.
جلوی درِ اصلی بیمارستان، جمعیتی حدود دویست - سیصد نفر جمع شده بودند. حتی آمبولانس‌ها هم برای رفت‌وآمد باید التماس می‌کردند تا بتوانند بیماران را ببرند و بیاورند.
همان‌جا جروبحث‌مان با آنها شروع شد. کار به‌غروب کشید ولی آنها نتوانستند جنازه‌ها را تحویل بگیرند. هوا کاملا تاریک شده بود که ما از آنها خواستیم اطراف بیمارستان را تخلیه کنند و مزاحم کارهای عادی و کمک‌رسانی به بیماران نشوند، که ناگهان کارمان با آنها به‌درگیری کشید.

جمعیت عصبانی و خسته‌ی چپی‌ها، به‌یک‌باره شروع کردند به حمله و درگیری که مجبور شدیم مقابل بیمارستان را ترک کنیم؛ ولی آنها که از قبل خودشان را آماده کرد بودند، سنگ‌ها و پاره‌آجرهایی را که معلوم نبود از کجا آورده بودند، به‌طرف‌مان پرت کردند. دقایق اول به‌خاطر وضعیت حساس بیمارستان، از پرتاب سنگ خودداری کردیم و با فرار به‌طرف بلوار کشاورز، آنها را دنبال خودمان کشاندیم و وقتی خوب از بیمارستان دور شدند، با پرتاب سنگ به‌طرف‌شان حمله کردیم. باوجودی که ما حدود 20 نفر بیش‌تر نمی‌شدیم، جمعیت 200 نفره‌ی آنها متلاشی شد و با استقرار نیروهای کمیته جلوی در بیمارستان، تحصن آنها از هم پاشید و ظاهراً جنازه‌ها را هم از در پشتی بیمارستان خارج کردند.
پایان

[ ۱۳٩۱/۱/٥ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از ظهر که گذشت، زمان سیر نزولی گرفت و می‌رفت تا لحظه‌ی اصلی و پایان اولتیماتوم برای تخلیه‌ی دانشگاه‌ برسد. هنوز درگیری اصلی شروع نشده بود. تعدادی از هواداران گروه‌های چپی روبه‌روی دانشگاه جمع شده بودند و تک‌وتوک شعار می‌دادند.
ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که شش هفت نفر از بچه‌های چادر - که من‌هم جزوشان بودم - از در کوچک شرقِ در اصلی که چپی‌ها باز کردند، وارد دانشگاه شدیم. همه‌مان تکه‌ی نازک پارچه‌ی صورتی‌رنگی برای شناخته ‌شدن به بازوی راست‌مان بستیم. قرار بود آخرین مذاکرات و بحث‌ها را انجام دهیم تا کار بدون هرگونه درگیری و خون‌ریزی پایان پذیرد.
دختر بی‌حجاب حدود 19 ساله، که موهای بلندش را دم‌اسبی بسته بود، از طرف چریک‌های فدایی به‌عنوان نماینده برای مذاکره معرفی شد.


ما که نمایندگان حزب‌الله محسوب می‌شدیم، بدون این‌که هیچ نیرویی از سپاه یا کمیته حمایت‌مان کند، وارد شده، دم در ایستادیم؛ آنها که بعضی‌های‌شان صورت‌های خود را با تکه پارچه‌ای پوشانده بودند، حدود شصت هفتاد متر بالاتر پخش شده بودند. برخی هم پشت دیوارها و درخت‌ها به‌حالت آماده ایستاده بودند.
دختر جوان مدام می‌دوید و پیغام‌های ما را که رضا افغان به او می‌گفت، به آنها می‌رساند و پیام‌های آنان را که به هیچ‌وجه قصد تخلیه‌ی دانشگاه را نداشتند، برای ما می‌آورد.
لحن مذاکرات کم‌کم تند شد و دیگر لازم نبود دخترک این‌طرف آن‌طرف بدود؛ آنها با دادوفریاد به‌ما می‌گفتند که از دانشگاه خارج شوید، ما هم سر آنها داد می‌زدیم که دانشگاه محل کسب علم و تحصیل است نه پایگاه تأمین نیرو برای جنگ در کردستان. شعارهای آنها هم کم‌کم سیاسی تند شد و دم از خودمختاری کردستان و رهایی خلق‌های ‌ایران زدند.
در همین اثنا، پاره‌آجری از سمت آنها به‌طرف ما پرت شد که تا آمدیم به‌خودمان بجنبیم، بارانی از سنگ بر سرمان باریدن گرفت. فقط زرنگی کردیم و چون نگذاشته بودیم در را پشت سرمان قفل کنند، از دانشگاه خارج شدیم.
همان دخترک‌جوان هم با شدت بسیار، تکه‌های آجر و سنگ را که از قبل در دانشگاه جمع‌آوری کرده بودند، برمی‌داشت و به‌طرف ما پرت می‌کرد.

درست از ساعت 3 درگیری اصلی شروع شد و هرلحظه بر شدت آن افزوده می‌شد. باران سنگ در دو طرف نرده‌های دانشگاه ردوبدل می‌شد. بیش‌تر سنگ‌هایی که آنها پرتاب می‌کردند، به شیشه‌ی ساختمان‌های مقابل دانشگاه می‌خورد و آنها را خورد می‌کرد.

یک‌ساعتی که گذشت، درگیری وارد مرحله‌ی خطرناک‌تری شد. صدای شلیک گلوله از داخل دانشگاه، توجه همه را به‌خود جلب کرد. ظاهراً تعدادی از نیروهای چریک فدایی مسلح بودند و به‌طرف بیرون شلیک می‌کردند.
پایین نرده‌های دانشگاه نرسیده به‌تقاطع خیابان دانشگاه، پشت دیواره‌ی کوتاه بتونی پناه گرفتم، یواشکی سَرَک می‌کشیدم و داخل را می‌پاییدم. جوانی لاغر اندام با سبیل پرپشت را دیدم که پشت یکی از ستون‌های ساختمانی داخل دانشگاه پناه گرفته بود. به‌یک‌باره بیرون می‌آمد و با اسلحه‌ی کلاشینکوفی که دردست داشت، رو به بیرون رگبار می‌بست.

با صدای آژیری که درفضا پیچید، متوجه یک‌دستگاه جیپ آهوی آبی‌رنگ شدم که وسط خیابان ایستاد و بلافاصله تعدادی از نیروهای کمیته‌ی انقلاب از آن بیرون آمدند. به‌محض پیاده‌شدن آنها، دونفرشان درحالی‌که اسلحه‌ی "ژ.ث" دردست داشتند و فریاد: "درود بر فدایی" سردادند، از همان در کوچک به‌داخل دانشگاه دویدند و به نیروهای فدایی پیوستند.
مات و مبهوت مانده بودیم که چه شده. به‌خصوص هم‌رزمان و دوستان‌شان. بعضی‌ها اسلحه‌شان را به‌طرف‌شان نشانه رفتند ولی شلیک نکردند. مانده بودند چه‌کار کنند.

در همین اوضاع و احوال، یکی از نیروهای کمیته را دیدم که سنّ بالایی داشت و درحالی‌که یک‌قبضه کلت "رولور" دردست داشت، نیروها را به اطراف هدایت می‌کرد. سریع رفتم پهلوی او و ماجرای جوان کلاشینکوف به‌دست را گفتم و نشانی محل او را دقیق دادم. او هم اسلحه‌اش را آماده‌ی شلیک کرد و به‌طرف آن‌جایی که نشانش دادم، نشانه رفت. دقایقی بعد فدایی بخت برگشته، از پشت دیوار بیرون آمد؛ هنوز دستش ماشه را فشار نداده بود که مرد کمیته‌ای، یک گلوله به‌صورت او شلیک کرد که درجا افتاد زمین و فریاد الله‌اکبر بچه‌ها بلند شد.

شدت درگیری بالا گرفت ولی چون فدایی‌ها دست به اسلحه برده بودند، به‌سادگی نمی‌شد حمله کرد. هرکس که به نرده‌های دانشگاه نزدیک می‌شد، هدف تیراندازی قرار می‌گرفت.
با آمدن نیروهای کمیته، از شدت تیراندازی فدایی‌ها کاسته شد. بچه‌ها که اوضاع را این‌گونه دیدند، به‌طرف نرده‌ها هجوم بردند. برخی از آنها بالا رفتند ولی به‌دلیل تکه‌های تیز آهن که روی نرده‌ها جوش‌داده بودند، امکان بریدگی و جراحت زیاد بود. همه‌ی آن جمعی که جلو آمده بودند، محکم نرده‌ها را چسبیدند و با فریاد "یاعلی" به‌یک‌باره نرده‌های کلفت و محکم سبزرنگ را از پایه‌های بتونی کنده، به‌داخل دانشگاه هجوم بردند.
من‌هم همراه آنها دویدم داخل. کنار دیوار دانشکده‌ی هنر، ناگهان متوجه یکی از همان نیروهای کمیته که به فدایی‌ها پیوسته بود، شدیم. پشت درختچه‌های کوتاه پنهان شده بود و به‌طرف مردم تیراندازی می‌کرد. تا دویدیم طرفش، اسلحه‌اش را بالا برد و داد زد:
- من خودی هستم ... از بچه‌های کمیته‌ام ...
که ریختیم سرش. قیافه‌ی او با ریش‌پر و موهای بلند مشکی، وقتی‌که از جیپ پرید پایین و با فریاد درود بر فدایی رفت داخل دانشگاه، برای من یکی که کنار در بودم، قابل فراموشی نبود. یکی از بچه‌ها از او سراغ نفر دیگر را گرفت که او انکار می‌کرد و هم‌چنان می‌گفت: "من با شما هستم." دقایقی بعد به غلط‌کردن افتاد و گفت که دوستش به‌وسط زمین‌چمن رفته است.

همراه جمعیت، به‌دنبال جماعتی که درحال فرار به‌سمت غرب زمین‌چمن بودند، رفتیم. در وسط زمین بودیم که ناگهان از بالای ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی که در شمال زمین قرار داشت، با تیربار، رگباری به‌وسط زمین بسته شد که شن‌ها به‌هوا پاشیده شدند و گردوخاک همه جا را گرفت. ظاهراً برای‌مان تله گذاشته بودند. آنها می‌گریختند و ما به‌دنبال‌شان، هدف تیراندازی قرار گرفته بودیم. به‌دلیل شدت تیراندازی و کمی جمعیت‌مان، مجبور شدیم دانشگاه را ترک کنیم و به خیایان انقلاب برگردیم.

[ ۱۳٩۱/۱/٤ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از چندروز قبل اعلام شده بود که به‌مناسبت سال‌روز تولد دکتر "محمد مصدق" (نخست‌وزیر ‌دوره‌ی شاه) قرار است روز پنج‌شنبه 14 اسفند، بنی‌صدر در دانشگاه تهران سخن‌رانی کند.
از شانس خوب بنی‌صدر، باوجود این‌که زمستان بود و هوا هم سرد، ولی از برف‌وباران خبری نبود.

مصدق درحال بوسیدن دست ثریا همسر شاه

صبح با محمدزاده ناظم مدرسه‌مان هماهنگ کردم و همراه سعید، از مدرسه جیم شدیم و رفتیم دم دانشگاه. بچه‌های چادر وحدت در جنب‌وجوش بودند. همه‌ جمع شده بودند. تعدادی هم که ظاهراً بچه‌های جنوب‌شهر بودند، ولی به‌چشم من ناشناس می‌آمدند و برای اولین‌بار می‌دیدم‌شان، دوروبر چادر می‌پلکیدند و گاه به‌داخل می‌آمدند.
از ظهر به‌بعد، تحرک هواداران بنی‌صدر شروع شد. نیروهای حزب رنجبران، درحالی‌که نشریه‌ی رنجبر می‌فروختند، برخی تیترهای آن ‌را در حمایت از بنی‌صدر فریاد می‌زدند. مجاهدین (منافقین) هم به همین‌صورت آزادانه نشریه می‌فروختند و علیه آیت‌الله بهشتی و در حمایت از بنی‌صدر، شعار می‌دادند و تیتر می‌خواندند. اکثر احزاب و گروه‌های ضدانقلاب، با فضای باز و امنیتی که به‌مناسبت سخن‌رانی بنی‌صدر فراهم شده بود، به‌فعالیت تبلیغی خود و پخش پوستر و اعلامیه می‌پرداختند.
کم‌کم بر تعداد بچه حزب‌اللهی‌ها هم افزوده شد. تعدادی هم از عناصر مجاهدین دوروبر چادر می‌پلکیدند و یا دو سه نفری، به بهانه‌ی بحث اطراف ما می‌ایستادند تا بلکه خبری از برنامه‌های ما به‌دست بیاورند.

در پیاده‌روی مقابل دانشگاه، حالا دیگر رنجبرانی‌ها (هوادران "حزب رنجبران" که ایدئولوژی مائوئیستی داشتند) و مجاهدین، نواری را داخل دستگاه استریوی خود گذاشته و صدایش را تا آخر زیاد کرده بودند. قدم‌به‌قدم روی میزها پر شده بود از نوارکاستی که معلوم نبود کدام "شیر خر" خورده‌ای با صدای نکره‌اش خوانده بود. عکسی مثل همیشه خندان، از بنی‌صدر با آن سبیل‌های نوک تیزش را زده بودند. ریتم ترانه‌ای که خوانده می‌شد، در وصف فرماندهی بنی‌صدر بود. در آن، کلی از رشادت، شجاعت و جنگاوری او تعریف و تمجید می‌شد. فقط بیت اول آن ‌را یادم است که با تاکید و شدت تمام خوانده می‌شد و خواننده به‌صورت سوالی می‌خواند و گروه کُر جوابش را می‌دادند:
فرمانده‌ی کل‌قوا ... بنی‌صدر
حافظ خون شهدا ... بنی‌صدر
قبل از این‌که بنی‌صدر با حکم امام خمینی از فرماندهی کل‌قوا برکنار شود، همه‌ی بساط‌دارها، این نوار را از روی میزهای‌شان جمع کردند.

از ساعت دو - سه، زمین‌چمن دانشگاه پر شد. با حضور بنی‌صدر در جایگاه، زنی جلو رفت و به او گل داد؛ بنی‌صدر هم با او دست داد که سوت‌وکف هوادارانش و شعار ناچیز و کم صدای ما را به همراه داشت.
زمین‌چمن که کاملا به‌صورت فشرده از دختر و پسرهایی که اکثر آنان را روسری به‌سرها و اورکت‌پوشان مجاهد تشکیل می‌دادند، پر شده بود هیچ، خیابان‌های سه طرف و جلوی مسجد دانشگاه هم پر شده بود از جمعیتی که به‌طرف‌داری از بنی‌صدر شعار می‌دادند.
بچه‌های ما که در برابر آن جمعیت انبوه هیچ بودند، چندتیم سه چهار نفره شدند و هرکدام به‌سمتی از جمعیت رفتند. وقتی همراه تعداد کمی از بچه‌ها به‌داخل دانشگاه رفتم، یکی پیشنهاد کرد که به‌طرف مرکز هدایت و فرماندهی برنامه که ظاهراً در ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی دانشگاه - روبه‌روی مسجد و شمال زمین‌چمن - بود، برویم.
جمعیت بسیار فشرده و پرهیاهو بود. جوان‌های سبیل کلفت کمونیست، با عینک‌های کائوچویی دسته‌کلفت قهوه‌ای یا مشکی، درحالی‌که بعضی‌شان کلاه‌پشمی بر سر داشتند و دست‌ها را محکم درجیب اورکت یا کاپشن خود فرو کرده، در اطراف دانشکده‌ی ادبیات و کتاب‌خانه ایستاده بودند. خوشحالی در چهره‌شان موج می‌زد. علت آن‌هم یکی‌ این بود که تا آن‌روز چنین جمعیت متحدی علیه حزب‌الله ندیده بودند، دیگر این‌که بسیاری از اهداف خود را دست‌یافته و حکومت را در چنگال خویش می‌پنداشتند. وحدت گروه‌های مارکسیستی، مائوئیستی، التقاطی و حتی به‌ظاهر مسلمانی هم‌چون جنبش مسلمانان مبارز، برای آنها بسیار ارزشمند بود که می‌توانست در رسیدن به اهداف بزرگ، کمک‌شان کند.
همه‌جور آدمی یافت می‌شد. از دختران جلف و بی‌حجاب حزب رنجبران که به بهانه‌ی فروش یک‌نسخه نشریه، با پسرِ جوان مشتری خود دست می‌دادند و کلی لاس می‌زدند، تا دختران روسری کیپ بر سر کرده‌ی مجاهد و از آنها بدتر، دخترانی با چادرمشکی که آن‌قدر حجاب‌شان کامل بود که فقط چشمان‌شان پیدا بود. با دیدن این‌صحنه، هم حالم گرفته شد، هم به هم خورد. دختران چادری هواداران جنبش مسلمانان مبارز به‌رهبری "حبیب‌الله پیمان" بودند که تعدادی نشریه‌ی "امّت" دردست داشتند و برخلاف دیگر دخترها که با دادوفریاد نشریه‌ی خود را می‌فروختند، ساکت ایستاده و منتظر بودند تا کسی یک‌نسخه‌ی امّت از آنها بخرد. وقتی هم که می‌خرید، نه دست ‌دادنی در کار بود و نه لاس‌زدن و خندیدن و ...
مشخص بود که اطراف آنان باید کاملا خالی باشد و اطراف فروشندگان کار و رنجبر، بسیار شلوغ و پرهیاهو و اطراف مجاهد هم کم و بیش شلوغ.
اوضاع را خیلی خراب دیدم. خودم را باختم. مانده بودم چرا بنی‌صدر و رجوی که جدیدا با او متحد شده و همه‌ی نیروها و به‌خصوص "میلیشیا" (واحد نظامی منافقین) را در خدمت او درآورده بود، کار را یک‌سره نمی‌کنند. ظاهراً مشکلات بزرگی بر سر راه آنان بود که باید رفع می‌شد و مهم‌ترین و بزرگ‌ترین آنها هم حضور امام خمینی بود.
بعضی از مردم هم که ظاهرشان کاملا نشان می‌داد اصلاً از سیاست و این‌چیزها سر درنمی‌آورند، و از کارگران یا کسبه‌ی کوچه وبازار هستند، پوسترهای نقاشی شده از امام و بنی‌صدر دردست داشتند. همین‌ها هم، برای مجاهدین و بنی‌صدر به‌عنوان نیروی پشتیبان محسوب می‌شدند و شاید همین‌ علت بود که کسی نسبت به تصاویر امام که دردست آنها بود، اعتراض نمی‌کرد.
با دیدن جمعیت انبوهی که زمین‌چمن و خیابان‌های اطراف آن‌را پر کرده بودند، حساب دست‌مان آمد که کاری از ما ساخته نیست. این‌جا دیگر حساب‌مان با مجاهدین، فدائیان، رنجبران یا فقط بنی‌صدری‌ها نبود، همه‌وهمه یک‌جا جمع شده بودند و در مقابل، جمعیت بسیار کم بچه حزب‌اللهی‌ها بود که کاملا ناتوان مانده بودیم.
اواسط سخن‌رانی بنی‌صدر، نیروهای مجاهدین که با تیپ و قیافه‌های تابلوی‌شان وظیفه‌ی تامین‌امنیت و شناسایی نیروهای مخالف را برعهده داشتند، چندتایی از بچه‌های سپاه را دستگیر کردند. مدارک شناسایی آنان را به بنی‌صدر دادند که او هم با افتخار تمام از فتح عظیمی‌ که کرده بود، کارت‌های شناسایی آنها را دردست گرفت و به‌قول خودش به افشاگری پرداخت که مثلاً سپاه امروز این‌جا آمده است تا علیه رئیس‌جمهوری منتخب مردم توطئه کند.

دستگیری مردم توسط گارد ویژه بنی صدر

نیروهای مجاهدین که خوش‌خدمتی خود را به بنی‌صدر به اثبات رسانده بودند، شروع کردند به شعاردادن علیه آیت‌الله بهشتی و شعاری را که ما علیه بنی‌صدر می‌دادیم، علیه بهشتی به‌کار گرفتند و فریاد می‌زدند:
- آیت‌الله پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
هرچیزی از دهان‌شان در می‌آمد:
- بهشتی بهشتی ... طالقانی رو تو کُشتی
نوک تیز حمله و شعارهای آنها، بیش‌تر طرف آیت‌الله بهشتی و حزب جمهوری اسلامی بود:
- راه نجات انقلاب ... خلع ‌یَد از حزب فریب حاکم است
- راه نجات انقلاب ... خلع ‌یَد از حزب چماق
- حزب چماق به‌دستان ... باید بره گورستان
- مسلمان به‌پاخیز ... حزب شده رستاخیز

ما هم باوجود جمعیت کمی ‌که داشتیم، بیش‌ترمان داخل محوطه‌ی ورودی در اصلی دانشگاه جمع شده بودیم، شروع کردیم به شعاردادن علیه آنها:
- ابوالحسن پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
- امروز سپهسالاری ... فردا تاج‌گذاری
- سپهسالار پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
- سوسولا دست نزنید ... النگوهاتون می‌شکنه

عده‌ای هم بر روی مقواهای بزرگ، شعارهای ظاهراً طنز دو پهلویی را علیه دکتر "حسن آیت" از مخالفین سرسخت بنی‌صدر، که آن‌روزها بر در و دیوار شهر بسیار به‌چشم می‌خورد، نوشته و دست گرفته بودند:
"دکتر حسن تاچر"
"خانم‌ مارگارت آیت"
که منظور آنان تلفیق خط‌فکری دکتر آیت با "مارگارت تاچر" نخست‌وزیر انگلیس بود و به‌معنی وابستگی‌ آیت به انگلستان بود.

بچه حزب‌اللهی‌ها هم غالبا در کنار شعارهای آنان، عبارات دو پهلویی مثل خود آنها می‌نوشتند:
"دکتر سیدابوالحسن رجوی"
"برادر مجاهد مسعود بنی‌صدر"
"آیت‌الله مسعود شریعتمداری"
"دکتر سیدکاظم بنی‌صدر"
"آیت‌الله سیدکاظم رجوی"
که منظور اتحاد و هم‌دستی بنی‌صدر، رجوی و آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری با یک‌دیگر بود.

ضرب و شتم و بازداشت مخالفین توسط گارد ویژه بنی صدر

دم‌دمای غروب، هیاهو و فشار بنی‌صدری‌ها به اوج خود رسید. ما که توان مقابله نداشتیم، به‌طرف درِ اصلی عقب‌نشینی کردیم.
نیروهای ویژه‌ی پلیس که لباس ضدشورش برتن و باطوم و سپر دردست داشتند، حفاظت از هواداران بنی‌صدر برعهده‌شان بود. وقتی بچه حزب‌اللهی‌ها با طرف‌داران بنی‌صدر درگیر می‌شدند، گارد ویژه‌ی ریاست‌جمهوری وارد عمل می‌شد و بچه‌ها را زیر ضربات باطوم می‌گرفت که بچه‌ها فریاد می‌زدند:
- مرگ بر گاردِ فاشیستِ بنی‌صدر

درِ اصلی دانشگاه کاملا بسته بود و امکان خروج وجود نداشت. بنی‌صدری‌ها هم بدجوری فشار می‌آوردند. در کنار پایه و ستون‌های سیمانی و بلند بنای سردر دانشگاه تهران، دو دختر جوان مانتویی کاملا پوشیده و یک ‌دخترچادری، ایستاده بودند. با صدای بلند و با قدرت و شدت تمام، علیه بنی‌صدر و مجاهدین شعار می‌دادند. گروهی دور آنها را گرفته بودند و با فحاشی و هتاکی، قصد جسارت داشتند. با دیدن این‌صحنه، من، حسین و یکی دیگر از بچه‌ها به‌طرف آنها دویدیم و با زدوخورد با بنی‌صدری‌ها، سه نفری دست‌های‌مان را به هم زنجیر کردیم و درحالی‌که دخترهای حزب‌اللهی را به‌کنار ستون سیمانی هدایت کردیم، جلوی‌شان صف کشیدیم.
هرچه به آنها - که سن وسال‌شان به 18 یا 19 نمی‌رسید - اصرار کردیم که موقعیت برای وجود شما در این‌جا خطرناک است، پس شعار ندهید که آنها حساس شوند و خدایی ناکرده به‌شما جسارت کنند، فایده‌ نداشت. هم‌چنان با جیغ‌وداد علیه آنهایی که نسبت به آیت‌الله بهشتی فحاشی می‌کردند، شعار می‌دادند. از غیرت و جسارت‌شان خیلی خوشم آمد و به‌من قدرت بیش‌تری داد تا محکم‌تر بایستم.

درحالی‌که شدیداً مراقب بودیم که کسی به آنها نزدیک نشود و حتی با چندنفر شدیداً به زدوخورد پرداختیم، متوجه مردی شدم که لباس ارتشی با درجه‌ی سرهنگی برتن داشت و نزدیک ما ایستاده بود. با همان حالت محکم نظامی، دست‌هایش را در پشت به هم گرفته بود و با چهره‌ی ریش تراشیده و سبیل مشکی پرپشت و چشمانی نافذ، همه را می‌پایید. لبانش اصلاً از هم باز نمی‌شدند.
به او شک کردم. ترسیدم که فکر شومی ‌در سر داشته باشد. با بچه‌ها که در میان گذاشتم، آنها هم با من هم‌عقیده بودند. همه‌ی حواسم را به او جمع کردم.
ناگهان جوانی که لباس سربازی برتن داشت، از میان جمعیت جلو آمد و درحالی‌که خطاب به دختران حزب‌اللهی الفاظ بسیار رکیکی به‌کار برد، توانست از بین ما رد شود و با لگد یکی از دخترها را بزند. من‌که برگشتم تا جلوی او را بگیرم، متوجه سرهنگ ارتشی شدم که سریع آمد جلو و بدون مقدمه، سیلی محکمی به‌صورت سرباز زد. او با دیدن درجه‌های سرهنگ، شوکه شد و دست‌پاچه ادای احترام کرد. سرهنگ سر او داد زد:
- کثافت بی‌شرف ... زورت‌رو به دخترها می‌رسونی؟
سرباز شروع کرد به عذرخواهی و سریع از آن‌جا دور شد.
سرهنگ که حالا به ما نزدیک‌تر شده بود، آمد جلو و گفت:
- خیال‌تون راحت باشه ... نترسید ... من این‌جا مواظبم تا این خواهرا رو از دانشگاه بفرستیم بیرون.
خیلی از حرکت و حرف‌هایش خوشم آمد. تازه فهمیدم که این‌جا ایستاده تا از ما حفاظت کند.

قرآنهای داخل چادر وحدت در آتش کینه منافقین و بنی صدر سوخت

هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت که ناگهان متوجه شدم کسی بنزین روی چادر وحدت ریخت و کبریت کشید که ناگهان شعله از همه‌ی چادر بلند شد. با دیدن این‌صحنه، گریه‌ام گرفت. شروع کردم به داد زدن:
- کثافتا ... بی‌شرفا ... اون تو پر از قرآنه ...
و چادر هم‌چنان در آتش می‌سوخت. با آتش گرفتن چادر، بنی‌صدری‌ها شروع به سوت‌وکف زدن و شادمانی کردند ولی ما بغض کردیم و من شدیداً گریه می‌کردم. دخترها هم با چشمان اشک‌بار، شروع کردند به سردادن شعار علیه بنی‌صدری‌ها.

با پایان گرفتن سخن‌رانی بنی‌صدر و مراسم، درهای دانشگاه باز شد و همه از آن خارج شدند. چادر هم‌چنان در آتش می‌سوخت و برگ‌های قرآن، سوزان در هوا می‌چرخیدند.

صبح روز جمعه که به دم دانشگاه رفتم، دیدم ‌مأمورین شهرداری مشغول جمع‌آوری بقایای چادر وحدت و کتاب‌های سوخته هستند تا مقدمات برگزاری نمازجمعه را فراهم کنند. همه‌ی کتاب‌ها و به‌خصوص قرآن‌ها، کاملا در آتش سوخته بودند.

یکی از بچه‌ها گفت که خودش شاهد بوده یکی از درجه‌داران گارد ریاست‌جمهوری بنی‌صدر، گالن‌بنزین را از داخل کامیون‌شان که جلوی در اصلی دانشگاه ایستاده بود، بیرون آورد و بر روی چادر وحدت پاشید و آن‌ را به آتش کشید. (بعدها سازمان چریک‌های فدایی خلق در مقاله‌ای در رسای یکی از کشته‌های‌شان این‌گونه آورد: "احمد سینا" که بارها حق چماق‌داران حزب‌الله را کف دست‌شان گذاشته بود، نقش مهمی ‌در به آتش کشیدن چادر وحدت دانشگاه تهران در جریان مبارزه‌ی 14 اسفند 1359 داشت.)

بعد از پایان نمازجمعه، دراعتراض به اعمال و توطئه‌های مجاهدین و بنی‌صدری‌ها در میتینگ دانشگاه تهران، بچه حزب‌اللهی‌ها در کتاب‌خانه‌ی دانشگاه تهران جمع شده، اعلام تحصن کردند تا قوه‌ی قضائیه به شکایت آنها رسیدگی کند.

صبح روز شنبه 16 اسفند، روزنامه‌ی جمهوری اسلامی تصاویری از واقعه‌ی دانشگاه چاپ کرد که عکسی از سعید که سرش بر اثر اصابت سنگ شکسته بود، همراه دوتا دیگر از بچه‌های مجروح، چاپ شده بود.
همان‌روز، مجاهدین و هواداران بنی‌صدر، در برنامه‌ای از پیش تعیین شده، مقابل دادگستری تهران تجمع کردند و خواستار برخورد با بهشتی و طرف‌دارانش شدند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شهدا مثل ما، انسان‌های دیگر روی زمین هستند فقط بزرگترین فرقی که می‌کنند اهل عمل هستند و در راه خدا اولین عمل توبه و بازگشت است.


نقل از:

وبلاگ "گذر دوست"

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جاتون خالی! دیشب یه‌بار دیگه خدا توفیق داد (استغفرالله، یه‌بار دیگه چیه؟ آن عزیز که همیشه توفیق میده، ولی این ما هستیم که با بعضی اعمال، از خودمون سلب توفیق می‏کنیم) یه مراسم جمع و جور در "دانشکده‌ی علوم و فنون قرآن کریم" برای شهدای گمنام بود که در آن شرکت کردم.
از دو سه ماه قبل عزیزانی که اصلا نه می‏شناختم و نه می‏شناسم‏شان، تماس گرفتند و قرار شد بنده - که به‌دلایلی چند وقتی‏یه از حضور در این گونه مراسم گریزانم و چه بسا سلب توفیق ازم شده! - به‌عنوان "میهمان ویژه" حضور پیدا کنم و از خاطراتم درباره‌ی شهدای گمنام تعریف کنم.

این که مراسم چگونه بود و مثل روال همیشه، باوجود دعوت از شاعر برای شعرخوانی، خود مجری لابه‌لای برنامه کلی وقت برای شعرخوانی احساسی می‏گذاشت و دست آخر بعد از یک ساعت معطلی در مراسم، در نهایت ده دقیقه وقت برای بیان خاطرات به بنده حقیر داده شد، بماند؛ آن چه برای من بسیار مهم و ارزشمند بود، حضور مادر پیری بود که شاید اکثرتان سیمای شکسته و چشمان منتظر و گریان او را در تصاویر تلویزیونی دیده باشید. آن مادری که در تشییع پیکر شهدای گمنام، قاب عکسی در دست دارد و به‌دنبال پیکر فرزند دلبندش شهید "بهروز صبوری" می‏گردد که مهر ماه سال 1361 در سومار مفقودالاثر شده است. همان مادر که می‏گوید:
"برای پسرم عروسی گرفتم. عروس بدون داماد دیدید؟ دامادم نیومده ... توی سومار مفقود شده ..."

مادر شهید در تشییع شهدا سال 1390

همیشه دیدن این صحنه و شنیدن سخنان مادر دلشکسته، آتش به‌جانم می‏زد و وقتی دیدم این مادر عزیز آمد و دقایقی اندک از فرزندش سخن گفت، آتش گرفتم.
خلاصه این که، الحمدلله مراسم بیشتر از آن که برای جمع حاضری که ده دقیقه خاطرات بمباران سومار و شب های سخت و سوزان کربلای پنج را از دهان بنده شنیدند تاثیر داشته باشد، برای خود من تاثیرگذار و مهم بود.

وقتی به خانه برگشتم، نه در مسیر و نه در منزل، اصلا حس و حال صحبت با کسی را نداشتم و ساعت 9 ونیم سر گذاشتم به خوابیدن. بی‏سابقه‌ترین چیز در زندگی من!
ساعت از یک نیمه‌شب گذاشته بود که برخاستم و نگاهم افتاد به گوشی تلفن همراهم که چندتایی پیامک برایم آمده بود. به‌جز یکی دوتا که درباره‌ی نتایج انتخابات بود، متوجه شدم یکی از دوستان دل‏سوز نسل امروزی - که انصافا در فعالیت و تلاش، گوی سبقت را از امثال من ناتوان ربوده - متاسفانه و شاید برای رفع خستگی من! دو سه تا پیامک داده و جوک‏های شهرستانی آب و تاب دار داده. اتفاقا در یکی از آنها، اشاره‌ای هم به حضرت معصومه (س) و حضرت امام رضا (ع) کرده بود که بدجوری دلم را شکست.

علی‏رغم احترام و ارزشی که برای آن عزیز قائل بودم و هستم، و خودش اخلاق نامتعارف و غیرقابل پیش بینی! من را خوب می‏شناسد، شروع کردم به جواب دادن.
رگبار پیامک‏هام آن قدر بی‏رحمانه و شدید بود که شاید جرات نکرد دیگر جوابی بفرستد!

نگاهی که به پیامک‏های ارسالی انداختم، متوجه شدم برای خودم بیشتر از او نیاز به توجه و تامل در آنها هست! برای همین آنها را این جا می‏آورم تا قبل از دیگران، انگشت اشاره‌ام به‌سوی خودم باشد تا پند بگیرم. البته از آن عزیز، بسیار متشکرم و حلالیت می‏طلبم.
و همه‌ی آن چه را در آن شب عزیز توفیق معنوی یافتم، مدیون حضرت معصومه (س) هستم که سالگرد وفاتش بود:

این هم پیامک‏ها:
- خوبه این جوک‏ها نشون می‏ده از ندیدن من ولی زیارت دیگران، بهترین بهره رو بردی! پس اون همه دل‏سوزی برای کارهای زمین مونده، این بود؟
- از خدا عمر با عزت طلب می‏کنم تا توفیق یابم گناه بدون لذت مرتکب شوم! جوک بگم!
- شاید راز زنده مونده من در سه‌راه مرگ شلمچه، این بود که جوک‏های نسل شمارو بخونم و بخندم!
- اگر من در جوک گفتن و گناه بدون لذت از تو، "..." و "..." عقب بیفتم، واسم اوفت داره! نالان و گریان شکایت به‌خدا می‏برم! مگه من از شما چی کم دارم؟!
- اشکت رو درمیارم! حالا بشین شب شهادت حضرت معصومه، واسه او و داداشش جوک بده!
- حالا خیلی راحت می‏تونی بگی: غلط کردی! خودت بدتر از ایناشو بلدی و می‏گی!
- من نه از نبود کار و بیکاری، که از کار نکردن و تنبلی خودم، ولی در عوض گیر دادن به کار کردن حداقلی "..." ، "..." ، "..." و امثال شما شاکی‏ام!
- من از خدا در خلقت کامل خودم شاکی نیستم، از خودم در بندگی ناقصم شاکی‏ام!

این هم لینک های دانلود فیلم مادر شهید صبوری

http://gozaredost.blogfa.com/9003.aspx

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://gozaredost.persiangig.com/video/madare%20shahid%203gp.3gp

با تشکر ویژه از برادر بزرگوار "سیدحسین هوشی سادات"
وبلاگ گذر دوست

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

لازم نیست علنى موضع گرفتن؛ چه لزومى دارد؟ علنى موضع گرفتن نسبت به یک نقطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى ضعف در یک مسئول، شما خیال میکنید که چقدر کمک میکند به حل آن مشکل؟ هیچى. گاهى اوقات هست که انسان اگر یک چیزى را بدون علنى کردن دنبال علاجش باشد، بهتر علاج خواهد شد، تا اینکه یک چیزى را انسان جنجالى کند. بله، یک وقت هست که هیچ چاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى جز علنى شدن نیست؛ آنجا بله، انسان علنى میکند؛ لیکن اینجور نیست که تصور بشود اگر چنانچه یک ایرادى، اشکالى در مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى مسئولین اجرائى کشور وجود دارد و رهبرى با آنها مخالف است، حتماً بایستى این را در بلندگوها بیان کند؛ نه، گاهى اوقات مصلحت قطعى در این است که انسان یک چیزى را علنى نکند.

حالا اینجا نگوئید آقا حقیقت و مصلحت. این تقابل حقیقت و مصلحت جزو آن حرفهاى محکم نیست. خود مصلحت هم یکى از حقائق است. اینجور نیست که هرچه اسم مصلحت رویش بود، این یک چیز منفى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى باشد. بعضى اینجور خیال میکنند: آقا مصلحت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندیشى میکنید؟ خوب، بله، گاهى انسان مصلحت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندیشى میکند. خود مصلحت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندیشى یکى از حقائقى است که باید به آن توجه داشت؛ این جزو مسلّمات و واضحات اسلام است. البته این مسئله حالا جاى بحث و شکافتنش نیست، اما جزو مسلّمات است. صلاح نیست گاهى اوقات انسان یک چیزى را علنى کند. فرض کنید یک نقطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى اشکال کوچکى هست، این را ده برابر بزرگش کنند، مایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى ناامیدى و مایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى سیاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمائى و اینها قرار بدهند؛ چه لزومى دارد؟ خوب، انسان این را به شکل دیگرى حل میکند. بنابراین موضع نگرفتن علنى، ناشى از این علل منطقى و معقول است.

عزیزان من! شرط اصلى فعالیت درست شما در این جبهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى جنگ نرم، یکى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش نگاه خوشبینانه و امیدوارانه است. نگاهتان خوشبینانه باشد. ببینید، من در مورد بعضى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تان به جاى پدربزرگ شما هستم. من نگاهم به آینده، خوشبینانه است؛ نه از روى توهم، بلکه از روى بصیرت. شما جوانید - مرکز خوشبینى - مواظب باشید نگاهتان به آینده، نگاه بدبینانه نباشد؛ نگاه امیدوارانه باشد، نه نگاه نومیدانه. اگر نگاه نومیدانه شد، نگاه بدبینانه شد، نگاه «چه فایده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى دارد» شد، به دنبالش بى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عملى، به دنبالش بى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تحرکى، به دنبالش انزواء است؛ مطلقاً دیگر حرکتى وجود نخواهد داشت؛ همانى است که دشمن میخواهد.

شرط دیگر این است که در قضایا افراط وجود نداشته باشد. طبیعت جوان، طبیعت تحرک و تندى است. این دوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى زندگى شما را ما هم گذرانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اینها بوده. تندى را میدانم چیست. خیلى هم به ما نصیحت میکردند که آقا تندى نکنید، ما میگفتیم که نمیفهمند چقدر لازم است تندى کردن. میدانم تصور شما چیست، اما حالا از ما بشنوید دیگر. مراقب باشید تندروى، انسان را پیش نمیبرد. با فکر، تصمیم بگیرید. البته جوانِ امروز از جوان دوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى ما فکورتر است؛ این را به شما عرض بکنم. شما امروز جوانهائى هستید که تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تان، اطلاعتان، آگاهى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایتان از آن دوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى جوانى ما - از پنجاه سال پیش از این - خیلى بیشتر است؛ قابل مقایسه نیست با جوان امروز. بنابراین توقع اینکه شماها مدبرانه و فکورانه فکر کنید و بدون تندروى، بدون افراط و تفریط توى قضایا، رفتار کنید، توقع زیادى نیست.
4/6/1388
بیانات در دیدار دانشجویان و نخبگان علمی

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛
حمید داودآبادی از معراج بازمانده هایی است که هنوز هم در این روزگار به دنبال روزنه ای است برای نماندن!
 بعد از جنگ تلاش کرد با نوشتن و روایت گری از روزهای نگفته آن هشت سال؛ جاماندنش را از قافله معراجی ها تسکین دهد ...
 
امروز برای چه بایدهای انقلاب و جشنواره های بعد از انقلاب به سراغش رفتیم و گفت و گویی با وی داشتیم که متن کامل این مصاحبه در ذیل آمده است...
 


امام از جوان هایی که اهل لعو و لعب بودند انقلابی ساخت...
نقش ولایت و رهبری امام بود که باعث انقلاب شد، امام خمینی با ولایت بود که امام شد؛ خیلی ها دنبال این هستند که امام را به عنوان یک انقلابی ساده نشان بدهند؛ اما باید بدانند امام با همه رهبران انقلاب های جهانی فرق می کرد چون این نقش ولایت امام بود که باعث انقلاب شد.
 
نسل جدید امروز باید بدانند اگر حضرت مسیح جسم مرده را زنده می کرد، امام روح های مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد؛ با جوان هایی که در خیلی از محلات تهران لهو و لعب می کردند.
امام با این جوان ها انقلاب کرد؛ امام از خارج کشور نیرو نیاورد. امام با توپ و تانک انقلاب نکرد. امام روح شرافت را در این جوان ها زنده کرد .امام کاری کرد که این جوان ها متوجه شوند که راه و مسیر قبلی آنها اشتباه بوده؛ امام در انقلاب حرکت را ایجاد کرد و جوان ها به دنبال امام حرکت کردند ...
 
وظیفه سازمان های فرهنگی ما این است که این حرف ها را نشان دهند. نه این که با تصویر های اشتباه نشان دهند که مثلا انقلاب با 4 تا شعار و چند تا اعتراض شکل گرفته.
 در این راستا همه سازمان ها و رسانه ها مخصوصا صدا و سیما کم کاری می کند. بعد از انقلاب اگر به کتاب ها و جشنواره ها و فیلم ها نگاه کنید واقعا حرف خاصی از انقلاب نزده اند و حقشان را ادا نکرده اند.
 حتی اگر راجع به شهیدی هم فیلم می سازند از او چهره آرتیستی به مخاطب نشان می دهند، در چهره سازی اشتباه می کنند چرا وقتی می خواهند از شهیدی مانند اندرزگو حرف بزنند از ولایی بودن صحبت به میان نمی آورند؟
این شهید این قدر ارتباط نزدیک با امام داشته! ما فکر می کنیم جوان های ما ندیده و نشنیده علم غیب دارند، خودشان باید این شخصیت ها را بشناسند. ما از جوان ها انتظار داریم پیشرو جبهه انقلاب باشند. مسئولین فرهنگی بدانند اگر امام حرفی می زد اولین عامل به حرفش خودش بود.
 
آقایانی که انتظار هزار و یک جور عمل از نسل سوم دارید، خودتان خیلی از نبایدها را انجام ندهید!!!
این مسئولین اگر ادعایی دارند، بیایند انگیزه انقلابی که امام در ما ایجاد کرد را در این جوان ها زنده کنند.

به نظر من، ما از نظر محتوا در آثار انقلابی بعد از سی سال دچار افت کیفیت شده ایم. ما ادعا می کنیم اول اردیبهشت 59 "انقلاب فرهنگی" صورت گرفته، در حالی که این خیال باطل است؛ اساس انقلاب ما فرهنگی و معنوی بوده، انقلاب فرهنگی در همان بهمن 57 شکل گرفته.
 
آیا در جشنواره های ما این فرهنگ انقلابی و معنوی رواج داده می شود؟
 چرا این مسئولین بعد از برگزاری جشنواره ها، برای آسیب شناسی کاری انجام نمی دهند که این همه برنامه چه تاثیری در انتقال فرهنگ انقلابی داشته؟
 
مگر وظیفه وزارت و فرهنگ ارشاد، به غیر از انتقال مفهوم انقلاب است؟
 اگر وظیفه بر گسترش موسیقی غرب و پاپ تعریف شده، که در زمان شاه این مسائل بهتر بود!
 
پس ما برای چه انقلاب کردیم؟ اولین جایی که مردم بعد از انقلاب ویران کردند، سینماها و مشروب فروشی ها بود؛ وقتی مردم ما انقلاب کردند، حرفشان این بود که ما خوراک فرهنگی می خواهیم.
 
الان حتی در صداو سیما هم فیلم های مشکل دار اخلاقی پخش می شود.
 ما مسلمانی مان مشکل دارد!
 
پیرامون جشنواره فیلم فجر هم به نگاه من فقط آدمهای فیلم باز برای فیلم شرکت می کنند. آیا نسل جوان وسعش برای پرداخت هزینه فیلم های جشنواره می رسد؟
 
وزارت فرهنگ و ارشاد ادعا می کند ما 2000 کارت برای دانشجویان در نظر گرفته ایم! پس ما بقی دانشجویان سهمشان چه می شود؟ جشنواره یعنی ما باید وظیفه فرهنگی انجام بدهیم، اما تیراژ فرهنگی ما بسیار پایین است.
 
آقا بارها گفته اند تیراژ کتاب های ما باید به یک میلیون در سال برسد؛ ما کم کاری می کنیم که به این جا نرسیده ایم، همه این ایرادات به خاطر این است که ما مسلمان شدنمان ایراد دارد!
 
ما باید خودمان «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» باشیم؛ ما باید خودمان از خودمان حساب کشی کنیم. راه حل این ماجرا این است که ما باید فرهنگ را بومی سازی کنیم، اگر من کتاب یا نشریه ای چاپ می کنم باید احساس کنم مخاطب این مطلب بچه خود من است.
 
اشکال بسیاری از مسائل فرهنگی ما، وجود تفاوت فرهنگی بین اقشار جامعه است. وقتی بسیاری از مسئولین ما بچه ها یشان در خارج از کشور درس می خوانند، معلوم است از مشکلات آموزشی مدارس معمولی بی خبرند.
همین تفاوت فرهنگی و آقازادگی باعث می شود که مدیر فرهنگی از معضلات فرهنگی بی اطلاع باشد.
 
در همین راستا در انتخاب مسئول فرهنگی، سلیقه ای عمل می شود و کسی نگاه نمی کند که ببنید آیا این آقا که مثلا دبیر فلان جشنواره شده، اصلا در این حیطه تخصص دارد یا نه؟
 وقتی در مملکت ما سردار رویانیان مدیرعامل باشگاه پرسپولیس می شود، دیگر فاتحه مملکت خوانده است.
 
بروید تحقیق کنید ببینید سالانه بودجه فرهنگستان هنر و ادب فارسی چه قدر است و بر مبنای این بودجه آیا خروجی داشته اند یا خیر!
 
بسیاری از آدمهای این سازمان ها، به کار فرهنگی به دید کار نگاه می کنند نه وظیفه! اگر این طور بود، پس شهدای ما باید نیمه های شب می گفتند ساعت کاری گذشت پس جنگ تعطیل!
 
برای کار انقلابی باید غیرت داشت. این سازمان های ارشاد بروند ببینند کدام کتابشان با این همه امکانات بیشتر از 3000 تیرار داشته است؟
 
من جوان هایی می شناسنم که به تنهایی بدون بودجه، به سراغ خانواده های شهدا رفته اند و کتابی درآوردند که به تیراژ 12 و 13 رسیده، این مشکل در مسئولین ستاد فجر هم هست. چند سال یک آقایی را مسئول فلان ستاد فجر و فلان هفته دفاع مقدس می گذارند، آخر سر هم هیچ خروجی ندارد. باید کارها را به جوان ها بسپارند که این انقلاب تحرکی کند. دهه فجر با یک زنگ مدرسه و بوق کشتی پیامش را منتقل نمی کند.
یکشنبه 16 بهمن 1390
خبرگزاری دانشجو

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از انتشار مطلب " بدجوری باختی دکتر حسین علایی!" در وبلاگم، چندتایی نظر و پیام بازخورد مشابه همدیگر برایم آمد و درنهایت هم دیروز دوشنبه، پیامی آمد که بعدا معلوم شد از طرف شخص آقای حسین علایی است که شماره تلفن برای تماس داده بود. امروز ساعت 3 موفق شدم با شماره ایشان تماس بگیرم که توضیحاتش را برای تان منتشر می کنم.

آقای علایی اظهار داشت:
"بنده هیچ گونه قراردادی نه با بنیاد حفظ آثار و نه با پِژوهشگاه دفاع مقدس و نه موزه جنگ نه داشتم و نه دارم. هیچ کتابی را هم با ناشری قرارداد نبسته ام. تاکنون هم کتابی از من منتشر نشده است. فقط کتابی نوشته ام که مرکز مطالعات جنگ به دلیل همین مسائل، یک سال و نیم است که از انتشار آن خودداری کرده است. بنده تا امروز هیچ پول حرامی نخورده ام. حلال آن جوری را هم که شما گفتید، نخورده ام. هرکس مدعی شده قراردادی به نام من بسته اند، دروغ می گوید. در برخی کارها هم در رابطه با دفاع مقدس نظر بنده را خواستند که صلواتی انجام دادم و پولی نگرفته ام. شش سال است از مصلا رفته ام و قضایای آن جا هیچ ربطی به من ندارد. از پنج سالگی با امام خمینی آشنا شدم و به او ارادت داشتم و حالا هم که فوت کرده دارم. خیلی هم بیشتر از برادران سپاهی دیگر با آقای خامنه ای مراوده و ارتباط داشته ام."

بنده نیز برای این که ابهامات این قضیه برایش روشن شود، ایشان را ارجاع دادم به کتابی که ایشان برای تدریس متون دفاع مقدس نوشته اند و دو تن از دوستان نزدیکش، تا از آنها پی گیر قراردادهایی که چه بسا به نام او بسته شده، بشود.

این هم پیامک های بنده به آقای علایی و پاسخ های ایشان:
سه شنبه 11/11/1390
ساعت 15:17
داودآبادی: سلام. برای نشان دادن صداقت، توضیحات شما را در وبلاگم منتشر می کنم! البته با اجازه، پیام های با اسامی مختلف ولی با آی.پی شما را هم منتشر می کنم!

ساعت 15:32
علایی: با سلام. لطف کنید با هماهنگی باشد و به مسئله دامن نزنید. در ضمن من آی.پی اختصاصی ندارم.

ساعت 15:40
علایی: با سلام. پیشنهاد می کنم متن را از وبلاگتان بردارید و به موضوع خاتمه دهید و بر دوستی ها بیفزائید.

ساعت 17:42
داودآبادی: با سلام. لطفا اول شما مطلبتان را از بی.بی.سی، آمریکا، اسرائیل، راه سبز بردارید! به روی چشم من هم برمی دارم!
ما مثلا دوستان، مطلب تان را بد فهمیدیم، آنها که روزی دشمن بودند چطور؟ هیچ فکر کردید در اوضاع امروز بدتر از جنگ، چه خوراک تبلیغاتی به دشمنان دادید! اگر زمان جنگ یک بسیجی کار امروز شما را مرتکب می شد، خود شما چه برخوردی با او می کردید سردار؟!

بد نیست به پیام های گذاشته شده با اسامی مختلف دقت کنید:

شماره آی.پی: 2.146.200.240
پنجشنبه، ۶ بهمن ۱۳٩٠  - ٧:٢٠ ‎ب.ظ
ایشون رفته جنگیده مملکت شما رو حفظ کرده، بعد ایشون مصداق اون حدیث گرانقدریه که بالا نوشتین یا شما؟؟؟؟
خیلی باختی آقای نویسنده
قیامتی هم هس
نویسنده: مرتضی

شماره آی.پی: 2.146.200.240
پنجشنبه، ۶ بهمن ۱۳٩٠  - ٧:٢۵ ‎ب.ظ
خلاصه مطلبت: تهمت، تهمت، تهمت
تا زمانی که ایشون از شما حمایت میکرد هرچی میخورد حلال وطیب بود تا از شما برگشت، شد حروم خور؟
نویسنده: امید

شماره آی.پی: 2.146.157.35
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  - ۸:۱٧ ‎ق.ظ
فقط پیام های موافق رو چاپ میکنی؟ سانسور تو خونتونه! لااقل 2تا نظر مخالفم چاپ میکردی که تابلو نشه!
نویسنده: امید
پاسخ:
وقتی کسانی مثل تو پیدا میشن که حتی جرات ندارند اسم و رسم درست حسابیشون رو بنویسن و هر دفعه به یک نام و اسم مستعار، چرت وپرت می نویسند، برای چی باید آنها را تایید کنم؟
بنده حداقل این شجاعت را دارم که نام و مشخصاتم معلومه. نمی روم در سوراخی پنهان شوم و سربلند کنم و یه چرتی بگم ودر برم یک سال قایم شوم!
شما هم که از بس بیشمارید! منتظرید تا یک نوشته به مذاقتان خوش بیاید، راحت باشید. فکر کنید پیروز شدید و با همین پیروزی که خودتان هم نمیدانید چیست و برای چیست، محشور شوید!
ومطمئن باشید اگر قرارباشد روزی آمریکا به ایران حمله کند، بین خانه من وتو، موسوی وعلایی وکروبی و همه وهمه، هیچ فرقی نمی گذارد و همه را زیروحشیانه ترین بمب های خودش می گیرد.
و مطمئنا آن وقت، بازنده ذلیل آن است که دلش را به تحریم ها و حملات غربی ها به ایران خوش کرده!
وقتی کسانی مثل تو پیدا میشن که حتی جرات ندارند اسم و رسم درست حسابیشون رو بنویسن و هر دفعه به یک نام و اسم مستعار، چرت وپرت می نویسند، برای چی باید آنها را تایید کنم؟
بنده حداقل این شجاعت را دارم که نام و مشخصاتم معلومه. نمی روم در سوراخی پنهان شوم و سربلند کنم و یه چرتی بگم ودر برم یک سال قایم شوم!
شما هم که از بس بیشمارید! منتظرید تا یک نوشته به مذاقتان خوش بیاید، راحت باشید. فکر کنید پیروز شدید و با همین پیروزی که خودتان هم نمیدانید چیست و برای چیست، محشور شوید!
ومطمئن باشید اگر قرارباشد روزی آمریکا به ایران حمله کند، بین خانه من وتو، موسوی وعلایی وکروبی و همه وهمه، هیچ فرقی نمی گذارد و همه را زیروحشیانه ترین بمب های خودش می گیرد.
و مطمئنا آن وقت، بازنده ذلیل آن است که دلش را به تحریم ها و حملات غربی ها به ایران خوش کرده!  
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱٠/۱۱/۱۳٩٠ - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ

شماره آی.پی: 2.146.157.35
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  - ۸:۱۸ ‎ق.ظ
شما زمان جنگ تو قسمت تدارکات و آشپزخونه و اینا بودی فکر کنم، درسته؟ 
نویسنده: رضا

شماره آی.پی: 2.146.157.35
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  - 8:47 ‎ق.ظ
بسم رب الشهداء والصدیقین
جناب آقای داوود آبادی؛ سلام!
متن سراسر توهین و هتاکی و تهمت شما به یادگار دفاع مقدس حاج حسین علایی را خواندم. به قول یک دوستی، تمام حرف شماها که علیه سردار جنگ شوریده اید، یک چیز بیشتر نیست، اینکه از خط جدا شده ای و منحرف و فاسدی! یک نفر از شما نیست که منطقی بگوید اشکال مقاله ی حسین علایی از نظر متن چه بود؟ آیا گفتن ظلم ستمشاهی، جرم است؟ من مانده ام که شما چرا از اسم "دیکتاتور" انقدر وحشت دارید؟ جالب است که او از دیکتاتوری شاه سخن گفته، شما او را به طرفداری از شاه متهم می کنید!! و جالبتر اینکه خودتان را شاه و دیکتاتور میدانید! اگر اینچنین است، آیا شما به خون شهدا خیانت نکردید؟
شما باختی که به سادگی به افراد تهمت میزنی! چقدر از زندگی و وضعیت مالی علایی اطلاع داری؟ از منزل ساده اش در شهرک کلاهدوز - نه در نیاوران و الهیه - چقدر باخبری؟ علایی یک ریال هم نه از مصلی نه از به قول تو قرارداد و جاهای دیگر پول نگرفت! این را می توانی از دوستان اطلاعاتی ات بپرسی! اینکه مصلای تهران محل نمایشگاه شده، چه ربطی به علایی دارد؟ اینگونه هتاکی های شما ثابت کرد: علایی با افتخار، پیروز شد.
نویسنده: رزمنده

شماره آی.پی: 2.146.229.147
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  - ٩:۴۸ ‎ب.ظ
سلام . این آقا امید راست میگه. شما اصلا نظرات مخالف رو تایید نمی کنید. در صورتی که بنده نه فحشی دادم نه اهانتی کردم! فقط نظر مخالفم رو گفتم. آدرس ایمیل هم گذاشتم که نگی خالی می بندم.
نویسنده: رزمنده hazim_148@yahoo.com


شماره آی.پی: 2.146.229.147
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  - ۱٠:۳۴ ‎ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
برادر عزیز رزمنده
با سلام و ارادت به همه رزمندگان دوران دفاع مقدس
از دلسوزی جنابعالی نسبت به ارزشهای انقلاب اسلامی متشکرم
از آنجا که بسیاری از اطلاعات ارائه شده در مطلب ذکر شده نسبت به بنده از جمله درباره چاپ کتاب و قرارداد با دستگاه های فرهنگی از اساس نادرست می باشد لذا چنانچه تمایل دارید می توانید با اینجانب با شماره ... تماس حاصل نمایید تا ان شاء الله ابهامات رفع گردد.
لازم به ذکر است که اگر شماره شما را داشتم خودم با شما تماس میگرفتم.
با درود به روان پاک حضرت امام خمینی (ره) و همه شهدای دوران انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی
نویسنده: حسین علایی

شماره آی.پی: 2.146.157.35
نویسنده: امید
شماره آی.پی: 2.146.157.35
نویسنده: رضا
شماره آی.پی: 2.146.157.35
نویسنده: رزمنده
شماره آی.پی: 2.146.229.147
نویسنده: رزمنده
شماره آی.پی: 2.146.229.147
نویسنده: حسین علایی
شماره آی.پی: 2.146.200.240
نویسنده: مرتضی
شماره آی.پی: 2.146.200.240
نویسنده: امید

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پیرمرد رزمنده حاج "احمدقلی علی بیگی بنی" فرزند میرزاجان، متولد 1312ساکن استان چهار محال و بختیاری ( شهر بن) طی سه دوره یکی در سال 1360 عملیات فتح المبین و در سال 1362 عملیات خیبر و در سال 1365 عملیات کربلای پنج در دفاع مقدس حضور داشته است و دارای 25 درصد جانبازی می باشد .
عکس زیر، به گفته خودش:
"در عملیات خیبر سال 62 در جزیره مجنون سوار بر قایق بودیم که یک خبرنگار نیز با ما بود که این عکس را از ما گرفت ."
ایشان می گوید: "رزمنده جوانی که کلاه مشکی بر سر دارد، اهل جونقان است و سه نفر رزمنده جوان دیگر اهل شهرک (شهر کیان) می باشند."

حاج احمد قلی علی بیگی بنیحاج احمد قلی علی بیگی بنی


ایشان می گوید: "سال 137۱ که حضرت خامنه ای (دام ظله) به استان ما سفر کردند، سراغ من را گرفته بودند و گفته بودند به این رزمنده بگویید بیاید پیش من. من هم به حضور او رفتم. وقتی من در کنار ایشان بودم، از ما خیلی عکس گرفتند، که یک نمونه از آن عکس ها را خودم داشتم که چند سال پیش در اصفهان به یکی از اقوام دادم."

نقل از وبلاگ "آرزوهای من"

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این سال ها و روزها، بازار تجلیل و تقدیر از فعالان فرهنگی به خصوص در صدا و سیما بسیار گرم شده و متاسفانه در عرصه فرهنگ دفاع مقدس اصلا کسی به چنین موضوعی نیندیشیده و یا اگر هم بوده، بسیار محدود بوده است.

در این میان بوده اند افرادی که خالصانه، بی هیچ چشمداشت و حتی با وجود موانع بسیاری که برخی مدعیان نیز بر سر راه آنان قرار می دادند، با چنگ و دندان و مایه گذاشتن از جسم و روح خویش، تاثیر ارزشمندی در این عرصه داشتند که متاسفانه نه تنها برای مدیران و مسئولین فرهنگی، که برای مخاطبین نیز گمنام مانده اند.

شاید برخی تصورشان این است که عرصه فعالیت فرهنگی دفاع مقدس، مملو است از سکه زر و تقدیر و ... اتفاقا نه. و اگر هم چیزی هست، متعلق به یک عده بادمجان دورقاب چین است که همواره یا دبیرهمیشه کنگره های سکه باران شعر و داستان و ... هستند و یا خود را جلوی چشم مدیران قرار می دهند و مدام نیز از آنان تجلیل شده است که اصلا سزاوارش نبوده اند.

در این میان، هستند و متاسفانه بودند انسان های بی ادعایی که فقط به فکر انجام تکلیف خود بوده و در عرصه کار امروزی خویش، خود را همچون رزمنده حاضر در خط مقدم می پنداشتند؛ و به جای حسرت و افسوس خوردن که چرا زمان جنگ نبودند، همچون رزمندگان به جای حسرت خوردن به این که چرا عاشورای 61 هجری نبودند تا امام خویش را یاری کنند، سنگرهای فرهنگی را پر می کنند تا مبادا دشمن آن جا را هم به تصرف درآورد.

اگر اشتباه نکنم، اواسط سال 72 بود که خانمی تماس گرفت و گفت که از رادیو زنگ می زند. ظاهرا ایشان کتاب خاطرات بنده "یاد یاران" را خوانده و شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود. قرار را برای روز بعد در ساختمان رادیو در میدان 15 خرداد (ارک) گذاشتم.

از همان بدو ورود، پیشنهادی که داد، خیلی برایم عجیب بود. او متنی از خاطراتم درباره شهید مصطفی کاظم زاده  جلویم گذاشت که به صورت سناریوی نمایش رادیویی درآورده بود، و گفت که من باید در نقش خود و فرد دیگری در نقش مصطفی بازی کند و نمایشی رادیویی تولید کنیم.
من که تا آن زمان تجربه چنین کاری را نداشتم، پیشنهاد دادم که فرد دیگری نقش من را ایفا کند که ایشان رد کرد و گفت:
- اصل کار ما بر این است که صاحب خاطره در جای خودش بازی کند و خاطره را به صورت نمایش تعریف کند.
هر چه اصرار کردم که نه، از ایشان انکار که بله.

و سرانجام آن شد که اولین کار نمایشی ام تولید شد.
من در نقش خودم بودم و جوانی خوش سیما که فهمیدم نامش "امیرحسین مدرس" است، در نقش مصطفی بازی کرد و انصافا هم نقش او را خوب از آب درآورد.
طی سال های بعد، آن برنامه که ظاهرا مخاطب و طالب زیادی داشت، چندین بار از برنامه "تا انتها حضور" پخش شد.
بعدها نیز یکی دو بار دیگر خاطرات دیگری ازکتابم را ایشان به صورت نمایشنامه درآورد که با امیرحسین مدرس و دیگران اجرا کردیم و از رادیو پخش شد.

"طاهره سادات هاشمی پوراصل تهرانی" تهیه‌کننده رادیو ایران بود که برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" را نویسندگی تهیه و تولید می کرد.
وی از اول آبان ماه سال 61 با عنوان نویسنده، فعالیت خود را در رادیو ایران آغاز کرد و سال 72 با عنوان شغلی پژوهشگر به استخدام رسمی سازمان درآمد و به مدت 17 سال در رادیو به عنوان تهیه‌کننده و سردبیر مشغول بکار بود.
هاشمی خود نویسندگی و کارشناسی برنامه‌هایش را برعهده داشت و در طول فعالیتش در رادیو برنامه‌هایی چون "جان شناس"، "سیب نقره‌ای" و "تا انتها حضور" را تولید و پخش کرد.
بنا براظهار کارشناسان و مخاطبین، "تاانتها حضور" پرشنونده‌ترین، موثرترین و جذاب‌ترین برنامه‌های رادیو ایران در حوزه دفاع مقدس و پیوند آن با آسیب‌شناسی مسائل روز جامعه محسوب می‌شود. هاشمی در این برنامه ارتباط بسیار خوبی با شهدا و خانواده‌های معظم آنها برقرار کرده بود، به طوری که پنجره جدیدی را به سمت ارزش‌ها و ناگفته‌های جنگ و دفاع مقدس گشوده بود.

طاهره سادات، خواهر "سیدجواد هاشمی"، متولد 1343 سرانجام شامگاه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در سن 46 سالگی بر اثر بیماری سرطان دارفانی را وداع گفت.

بدون شک خانم هاشمی یکی از فعالان گمنام عرصه فرهنگ دفاع مقدس است که از دید همگان دورمانده و از او برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" برجای مانده است.
امیدوارم مسئولین رادیو، همه قسمت های آن را مجددا پخش کنند، یا در اینترنت، یا به صورت لوح فشرده در اختیار مخاطبین قرار دهند.
روحش شاد

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیش بچه های دانشگاه علوم پزشکی بابل تماس گرفتند و اصرار داشتند که برای سخنرانی به آن جا بروم. من هم بنا را بر این گذاشته بودم که هرطور شده، نروم. علتش هم این بود که قرار بود مراسم بزرگ و مفصلی با حضور همه اساتید، دانشجویان و روسای دانشگاه برگزار شود که در آن از دانشجویان نمونه تجلیل کنند. یعنی یک جمع کاملا علمی و دانشگاهی.
هر چه گفتم:
- آخه پدرآمرزیده ها، خاطرات جبهه چه ربطی داره به انتخاب دانشجوی نمونه؟
قبول نکردند و گفتند:
- چون چندتایی از دانشجویان نمونه بسیجی هستند، مسئول برگزاری مراسم هم بسیج دانشجویی شده و برای همین ما تشخیص دادیم شما بیایید و برای ما سخنرانی کنید.

مجبوری قبول کردم. روز موعود، ماشینی آمد دنبالم و یک راست رفتیم بابل. ظاهرا سخنران اول مراسم آقای دکتر "محمد اسلامی ندوشن" استاد بزرگ تاریخ در دانشگاه های ایران بود. بعد از ایشان، من وارد سالن شدم و هنگامی که ردیف اول صندلی ها نشستم، متوجه شدم همه اساتید و روسای دانشگاه و دانشکده ها آن جا نشسته اند. یکی از آنان در گوشم گفت:
- خیلی خوش اومدید. من خواستم ازتون خواهش کنم با توجه به این که دانشجویان ما بسیار خوش فکر و مستعد هستند، لطف کنید و در رابطه تفاوت شهادت و خودکشی برای آنها سخنرانی کنید که یکی از موضوعات مهمی است که دشمن علیه آن تبلیغ می کند.
ای وای! قرارمان این بود که فقط خاطره تعریف کنم، حالا شده بود یک سخنرانی علمی درباره تفاوت شهادت و خودکشی!

طبق روال همیشه و این بار بیشتر، هزار صلوات به پیشگاه حضرت زهرا (س) نذر کردم و با سلام و صلوات رفتم پشت تریبون. شروع کردم به طرح سوال درباره این که "باتوجه به این که در اسلام خودکشی حرام است، چرا بچه بسیجی ها خودشان را روی میدان مین می انداختند؟" و ...

به لطف خدا، حدود یک ساعت در این رابطه سخنرانی کردم که وسطش چندتایی خاطره مرتبط با موضوع گفتم. همین که والسلام را گفتم و خواستم که بروم بنشینم، صدای صلوات جمع بلند شد.
رئیس دانشگاه و دانشکده ها جلو آمدند و کلی تشکر کردند. من هم شروع کردم به ذکر صلوات.

ناهار را در بسیج دانشگاه خوردیم. چندتایی از بچه های بسیج که دورمان بودند، شروع کردند به سوال. یکی از آنها گفت:
- ببخشید استاد، شما مدرک تحصیلیتون چیه؟
خیلی راحت گفتم:
- من سیکل دارم. چون از وقتی رفتم جبهه، دیگه به پشت میز و نیمکت مدرسه برنگشتم.
بیچاره ها یخ کردند. بدجودری خورد توی ذوق شان. با خنده گفتم:
- چیه حالتون گرفته شد یه بچه سیکلی براتون سخنرانی کرد؟ نکنه توی گزارش کارتون می خواستین بنویسین دکتر یا پروفسور؟

موقع برگشتن به تهران، با دکتر ندوشن در یک ماشین بودیم و تا خود تهران، با هم بر سر موضوعات تاریخی و فرهنگی بحث و صحبت کردیم. البته من بیشتر شنونده بودم و از آموزش های علمی استاد بهره می بردم. نزدیک تهران که رسیدیم، آقای ندوشن گفت:
- ببخشید آقای داودآبادی، شما دکترای چی دارید؟
که خندیدم و گفتم:
- من سیکلانس دارم.
تعجب کرد و پرسید: "یعنی چی؟"
که گفتم: "همون سیکل خودمونه. ته سوم راهنمایی. البته ردی اول دبیرستان هم دارم."
او هم جا خورد. خنده ام گرفت. بیچاره چند ساعت داشت با من درباره تاریخ و ادبیات بحث می کرد، آخرش که فهمید با یه بچه که فقط سیکل داره بحث می کرده، حالش گرفته شد و تا ته مسیر دیگه حرف نزد.

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دو سه سال پیش، بچه های اسلامشهر دعوت کردند تا برای مراسم هفته بسیج، به مسجد آنها بروم و خاطراتی از شهدا تعریف کنم.
شاید بزرگترین نفرینی که شهدا در حق امثال من کردند، این بود که آنها بروند و من بمانم تا با روسیاهی، شکستگی و خستگی، از آن عزیزان و حماسه و عشق شان خاطره تعریف کنم. آن هم برای بچه بسیجی های مخلصی که عاشقانه منتظر شنیدن آن خاطرات از زبان الکن و قاصر امثال بنده هستند.

القصه!
وقتی وارد مسجد شدم، دیدم چند تایی روحانی نشسته اند و در کنارشان خانواده معظم شهدا. بچه های جوان و نوجوان بسیجی هم با لباس و تیپ زیبای خود، صف بسته بودند.

مجری رفت پشت تریبون ایستاد و پس از قرائت چند خطی شعر، به حضار نوید داد که:
- امروز میهمان عزیزی در جمع ماست که عطر و بوی شهدا را با خود آورده است ...
و در معرفی این میهمان عزیز و ارجمند! گفت:
- هم اکنون در خدمت دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام ...

تا این را گفت، با خودم گفتم:
- حالا باید یکی دو ساعت پای صحبت حاج آقا بشینم.
چون قبلا به دعوت کنندگان گفته بودم که برنامه مرا بگذارند اول مراسم که زود برگردم و به کارهای دیگرم برسم. با این حساب ذکر خاطرات من می افتاد بعد صحبت های دانشمند فرزانه و ...

در همین حال و هوا بودم و با خودم کلنجار می رفتم که مجری ادامه داد:
- دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام والمسلمین حمید داودآبادی. از ایشون دعوت می کنم تا ما را به فیض اکمل برسانند. شما هم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد، ایشان را همراهی کنید.

رنگم پرید. دوروبرم را نگاه کردم. کسی جز خودم را ندیدم. ولی هر چه فکر کردم، هیچ کدام از این القاب در من نبود. نگاه مجری و اشارات او را که دیدم، متوجه شدم با بنده است.
بسم الله گفتم و رفتم پشت تریبون. پس از سلام  به حضار گفتم:
- ببخشید، ظاهرا قرار بوده میهمان دیگری این جا تشریف بیاورند، چون بنده نه دانشمند هستم و نه فرزانه. اسمم حمیده. به خدا تا امروزحتی یک خط هم از کتب فقهی مثل "جامع المقدمات" و غیره رو هم نخوندم. اینو گفتم که یه وقت فکر نکنید این آخونده که خلع لباسش کردند، واسه چی اومده سخنرانی ...
بعدا فهمیدم این شیطنت، از طرف یکی از بچه ها آب می خورد که نتوانسته بودم بروم هیئت شان سخنرانی و این طوری خواسته بود مرا یک گوش مالی حسابی بدهد که داد!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جاهل را نمی بینی مگر در افراط یا تفریط.
امیرالمومنین علی (ع)

به گزارش ندای انقلاب، فیلمی که در زیر می بینید مروری است کوتاه بر زندگی موجودی که آخرین تلاشهایش را برای مطرح شدن را به هر نحو انجام می دهد!
ولیکن حیف که هرگز مطرح نمی شود....!

لینک دانلود فیلم نفاق نوری زاد


اعترافات پسر نوری زاد: ساخت این فیلم یک ماموریت بود
اباذر نوری زاد پسر محمد نوری زاد که در آمریکا سکونت دارد، در گفت و گو با رادیو کوچه پرده از پیش طراحی شده بودن این فیلم برداشته است.

پس از انتشار فیلمی افشاگرانه در برخی رسانه ها در مورد محمد نوری زاد، پسر وی در گفتگو با برخی رسانه های ضد انقلاب اعترافات جالبی داشته است.
به گزارش ندای انقلاب، اباذر نوری زاد پسر محمد نوری زاد که در آمریکا سکونت دارد، در گفت و گو با رادیو کوچه پرده از پیش طراحی شده بودن این فیلم برداشته است.

وی در این گفت و گو ضمن تاکید بر این نکته که این فیلم قسمتی از پروژه از پیش طراحی شده بوده می گوید:" تمامی صحنه‌های گرفته شده مربوط به بین دو تا چهار ماه پیش است که وی برای بخشی از یک پروژه سینمایی خود از پدرش گرفته است."
در ابتدا طبق گفته های محمد نوری زاد این فیلمی بوده که توسط خودش به صورت مستند و به صورت محدود ساخته شده است ولیکن با اظهارات پسرش مشخص شد که نوری زاد مانند گذشته با دروغگویی و آدرس غلط دادن درصدد انحراف افکارعمومی از این حرکت ضدانقلابی اش بوده است.


اباذر نوری زاد در حال آموزش پدر بازیگرش در فیلم کذایی!

همچنین بنابر اظهارات اعتراف گونه پسر نوری زاد، مشخص شد که وی با ماموریتی که برایش در خارج ازکشور تعریف شده درصدد ساخت چنین فیلمی با استفاده از پدرش برآمده است و پدر نیز که همچون سالهای گذشته درصدد مطرح شدن بوده است، این بار جلوی دوربین پسرش به نقش آفرینی پرداخته و دروغهایی از جنس دروغهای فتنه گران را بازگو نموده است.

[ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"سید مهدی هاشمی"
متولد قهدریجان از توابع اصفهان، از زمان شاه برای خود باند و گروهی مخوف داشت که هر مخالف و منتقدی را با کشتار و تهدید خفه می کرد. به همین لحاظ در زمان طاغوت به اتهام معاونت در قتل آیت‌الله شمس آبادی دستگیر و محکوم گردید و هنگامی که عده ای از نیروهای مبارز ایرانی در خارج از کشور در حمایت از او تظاهرات کردند، امام خمینی (ره) در پیامی به این مضمون اعلام کرد: "سیدمهدی هاشمی یک مجرم جنایتکار است نه مبارز سیاسی."

از نکات جالب پرونده هاشمی این است که وی در زمان شاه خبرچین ساواک شده و علیه محمد منتظری نیز گزارش و اطلاعاتی به ساواک داده است.

سیدمهدی هاشمی، برادر "سیدهادی هاشمی" داماد منتظری - از بانفوذترین افراد بر روی منتظری که برخی همه وقایع دفتر ایشان را از چشم هادی می دانند - پس از پیروزی انقلاب از زندان آزاد و به مناصب مهمی دست یافت.

با وجود اصرارهای بسیار آیت الله منتظری در حمایت از سیدمهدی هاشمی، وی سرانجام 6 مهر 1366 به جرائم مختلف قتل و شکنجه مخالفین گروه خود، اعدام گردید.

سید هادی هاشمی

سیدمهدی هاشمی محکوم در دادگاه زمان شاه به جرم قتل و جنایت

هاشمی روزهای اعتراف به جنایات و قبل از اعدام

آنان که به اسم دوست خون به دل امام خمینی (ره) کردند

[ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از امروز قصد دارم برخی عکس ها از افراد سیاسی بخصوص آنهایی که در طی مسیر انقلاب اسلامی کم آوردند و هر یک به نوعی از در مخالفت درآمده و غالبا به آغوش دشمنان پناه بردند، منتشر کنم.
هیچ تفسیری بر این عکس ها نمی نویسم چون خود گویای واقعیت هستند.

برای اولین قسمت، عکس هایی از "سیدابوالحسن بنی صدر" اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران که پس از خیانت و پیوستن به منافقین، سرانجام با لباس و آرایش زنانه، همراه مسعود رجوی رهبر منافقین، و دخترش فیروزه، توسط کاپیتان خلبان بهزاد معزی با هواپیمای اختصاصی شاه پهلوی از ایران فرار کرد، می گذارم:

بنی صدر درحال بوسیدن دست امام خمینی (ره) هنگام تنفیذ حکم ریاست جمهوری

بنی صدر در کنار آیت الله شهید سیدمحمد حسینی بهشتی

بنی صدر در کنار شهید محمدعلی رجایی

بنی صدر در کنار ابوشریف فرمانده اسبق سپاه

بنی صدر در کنار اوریانا فالاچی خبرنگار ایتالیایی

اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران در  اوج ادعای سخت دینداری حال دست دادن با خانم نماینده آمریکا

مسعود رجوی – بهزاد معزی – بنی صدر
پس از فرار با آرایش زنانه از ایران، در پاریس

فیروزه بنی صدر دختر 15 ساله بنی صدر
که با رجوی 32 ساله ازدواج کرد، در پاریس در کنار شوهر و پدر خود

فیروزه بنی صدر پس از طلاق از رجوی، امروز دکتر دندانپزشک در پاریس

بنی صدر در جمع بریدگان سازمان منافقین در پاریس، برای رهبری جدید فراریان این گروهک

[ ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کار دنیا چقدر عجیب است.
نه! اگر انسان را بشناسیم و تاریخ را بخوانیم، و ببینیم چقدر مشابه اتفاقات امروز در گذشته وجود داشته، می فهمیم که عملکرد برخی حضرات بخصوص در جریان فتنه 88 زیاد هم عجیب نیست.

یکی از این افراد به ظاهر عجیب، "محمد نوری زاد" است که چند صباحی از برنامه های دفاع مقدس تناول فرمود و امروز افتاده است به دریوزگی به پیشگاه غرب و فتنه گران و سینه چاک آنان شده.
(ظاهرا ایشان با "علیرضا نوریزاده" ضد انقلاب فاسد مقیم خارج نسبتی ندارد!)

نوری زاد

نوری زاد دیروز در کنار شهید آوینی (نفر بالا ایستاده)

نوری زاد در کنار دخترش

نوری زاد

نوری زاد در جمع فتنه گران سبز

نوری زاد -

کروبی در جمع خانواده نوری زاد تندرو ی افراطی دیروز

همین نوری زاد که زمانی آن قدر تندرو بود که وقتی دیگران به او توصیه می کردند عاقلانه تر بنویسد و کار کند، آنان را تا حد تکفیر می کوبید.

همین نوری زاد که با نام مستعار زنانه، در یکی از روزنامه های جناح راست مطالب تند می زد و همه اصلاح طلبان را به باد می گرفت و جالب اینکه به قول خودش کلی خواستگار هم پیدا کرده بود!

و همین نوری زاد که در یکی ازمقالاتش "سیدمحمدعلی ابطحی" را به جرم اینکه در ساحل بیروت با شلوارک رفته و دست بر قضا آقای نوری زاد ایشان را زیارت فرموده، به باد تهمت و اهانت گرفت که چرا لباس مقدس روحانیتش را در ساحل آن چنانی بیروت از تن درآورده است!

اواسط دهه 70 برنامه ای از تلویزیون پخش می شد به نام "حماسه خمینی". کارگردان و همه کاره آن برنامه که مستند و گفت وگو با افراد مختلف بود، با "محمد نوری زاد" بود.
چند نوبت هم با بنده مصاحبه کردند در رابطه با تاثیر و نقش امام خمینی در بیداری شیعیان لبنان، که همان زمان ها پخش شد.

تیتراژ آغازین آن برنامه، فیلمی بود به ظاهر مستند که مجروحی افتاده بر برانکارد را نشان می داد که فریاد می زد: "امام رو دعا کنید."
آن زمان ایامی بود که عملیات تفحص و کشف شهدا در منطقه فکه و طلائیه جریان داشت و بچه های "روایت فتح" هم مدام در آن عملیات حضور داشتند و فیلمبرداری می کردند و تصاویر بکر و خوبی هم تهیه کرده بودند.

بخشی دیگر از تیتراژ برنامه تولیدی آقای نوری زاد، تصویری بود از پیدا کردن چند تکه استخوان که مثلا باقی مانده پیکر شهداست و عکسی از امام خمینی که میان پاره های استخوان یافت می شود.

هر چه بیشتر به این تصاویر نگاه می کردم، بیشتر شک می کردم.
عین این دو تصویر را قبلا مستند در تلویزیون دیده بودم ولی اینها، آنی نبودند که به طور واضح و شفاف پخش می شدند.
وقتی از یکی از دست اندرکاران برنامه آقای نوری زاد این ماجرا را سوال کردم که این تصویرها از کجاست و چرا با رنگ و لعاب آنها را غیر واضح کرده اید، پس از کلی قسم و آیه که صدایش را در نیاورم، گفت:
- راستش این تصویرها اصلا مستند و مربوط به جنگ یا تفحص نیستند. بلکه در بیابان های اطراف تهران گرفته شده. آن رزمنده هم که مثلا مجروح شده، یکی از بچه های خودمان است.

با تعجب بیشر پرسیدم:
- خب پس اون استخوان های شهدا چی؟
که خندید و گفت:
- آقای نوری زاد تعدادی تکه پاره استخوان حیوانات را در بیابان پیدا کرد و آنها را گذاشتیم زیر خاک که عکسی هم از امام گذاشتیم لای آنها و به عنوان استخوان شهدا از آنها تصویر برداری کردیم.

به همین سادگی:
آقای نوری زاد استخوان های حیوانات را به جای بدن مطهر شهدا در برنامه هایش قالب می کرد.

نوری زاد و دریوزگی به پیشگاه فتنه گران که توبه او را قبول کرده تا  درجمع خود بپذیرندش

یکی ازکارگردانان مطرح سینما که چند صباحی با نوری زاد همکاری داشته، تعریف می کرد:
- نوری زاد آدم ریاکار و متظاهری است. او به هر طریق ممکن از احساسات اطرافیانش سوء استفاده می کرد. بعضی وقت ها، دم ظهر که نوری زاد به محل کارش در موسسه شهید آوینی می آمد، کتش را آرام آویزان می کرد و خطاب به چند نفر جوان ساده که همواره دور و برش بودند و او را بسیار مخلص و ... می پنداشتند، می گفت:
امروز صبح خدمت آقا بودم ... آقا به من اظهار لطف فرمودند و مرا بوسیدند. دست آقا بر شانه های کت من خورده ...
و آن چنان تقدسی به کت خود می داد که آن جوانان ساده آن را می بوسیدند. 

حالا آنهایی که بهتر خبر دارند و از بودجه چند میلیارد تومانی بیت المال برای ساخت برنامه "چهل سرباز" توسط همین نوری زاد که امروز بی حیا و گستاخانه بر همه کس و همه چیز می تازد، مطلع هستند، بیشتر برای مان بگویند.

ببخشید!
افراط و تفریط یعنی چه؟
کسب مال حرام و لقمه حرام چه شکلی ست؟
اینها کی اعتدال را در دوستی و دشمنی خواهند فهمید؟
واقعا لقمه حرام باعث نمی شود آدم به این ضلالت و نفاق بیفتد؟!
خداوند همه را عاقبت بخیر کند.
الهی آمین

نظر مهم و قابل توجه:
دوست عزیز "حسین جودوی" از خبرنگاران فعال خبرگزاری فارس،‌ به نکته مهمی درباره محمد نوری زاد اشاره کرد که بهتر دیدم همین جا منتشر کنم:

حاج آقا سلام
سر پروژه ویژه نامه شهید آوینی که برای رسانه ای که خبرنگار اون هستم،‌ رفتم سراغ "ابراهیم کیهانی" (اولین تهیه کننده روایت فتح). خب همان طور که شما هم بهتر از من می دانید،‌ سر فیلم "خنجرو شقایق،" یک سری از همکاران آقا مرتضی علیه ایشان در مجله سروش مطلبی را نوشته و حتی زیر آن را با اسم خود امضاء کردند.
در گفتگو با ابراهیم کیهانی رسیدیم به این جا که دلایل اختلافش با آقا مرتضی چه چیزهایی بوده؟
کیهانی یکی از دلایل اختلاف را محبت و راه دادن آقا مرتضی به یک سری از افرادی می دانست که معتقد بود آنها با نظام مشکل دارند اما برای این که امورات زندگی شان بگذرد دارند ادا درمی آورند. برای اثبات حرفش،‌ نام همین آقای نوری زاد را هم آورد. می گفت من (کیهانی) به مرتضی ایراد می گرفتم که چرا این نوری زاد را تحویل میگیری؟ این ادم ظاهرش با باطنش فرق میکند.

مرتضی هم در جواب می گفت:
امثال این جور آدم ها را اگر ماها ول کنیم، اینها می روند توی دامن ضد انقلاب.

راستش را بخواهی بعد از آن مصاحبه،‌ فکر می کردم کیهانی دارد غلو میکند،‌ ولی امروز به این جا رسیده ام که حرف او کاملا درست است.

آقا مرتضی کجایی که این آدم به جایی رسیده که وقتی دیده از این حرف های انقلابی هیچ چیزی گیرش نمی یاد، رفته سراغ حرف های جدید تا بتواند برای خودش باز چیزی بدست بیاورد ...
خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند

* این گفتگو در اسفند 1387 تهیه شده و هنوز منتشر نگردیده است. فایل صوتی آن نیز موجود است.
یا حسین

[ ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هر چه فکر کردم، نتوانستم درباره زندگی و وصیت نامه سردارشهید صادق مزدستان؛ فرمانده گردان صاحب الزمان و تیپ دوم لشکر 25 کربلا چیزی بنویسم.
واگذار می کنم به خودتان.
به قول امام عزیز:
" این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می کند."

فقط گوشه هایی اندک از یادداشت های این شهید عزیز را می آورم.
متن کامل زندگی و نوشته های آن عزیز را در این سایت ارزشمند بخوانید:

پایگاه خبری رزمندگان شمال

 

مادرم، می دانم اگر سر بریده ام را هم برایت بیاورند به جبهه های نبرد پرتاب می کنی.
برادرم! وقتی تابوتم از کوچه‌ها می‌گذرد مبادا که به تشییع من بیایی وقت تنگ است به جبهه برو تا سنگرم خالی نماند.
هر گاه دلم هوای بهشت می کرد از فراز خاکریز افق را می نگریستم.
ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.
بی من اگر به کربلا رفتید از آن تربت مشتی همراه بیاورید و بر گورم بپاشید، شاید به حرمت این خاک خدا مرا بیامرزد.
بار الها! اگر لایق بهشت هستم به جای بهشت کربلا نصیبم کن تا تربت پاک حسین (ع) را در آغوش گیرم.

[ ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز داشتم با "رضا مصطفوی" سردبیر فعال و پرتلاش "امتداد" چت می کردم.
چیه تعجب کردین؟ ما هم بلدیم!
تقصیر خودش بود. انگاری یه نیشتر تیز زد سر دلم و منم که از خدا خواسته تا یکی تلنگری بهم بزنه، بلکه یه ذره تکون بخورم و دردامو سر یکی آوار کنم، همین طوری گرفتمش زیر آتیش!
به من چه؟ تقصیر خودتون بچه های نسل امروزیه.
تازه، خیلی چیزای بدش رو حذف کردم. خیلی بدآموزی داشت!
اینایی که می خونید خوب خوباشه.

غمم را شهیدان رقم می زنند‬‫
که در لحظه هایم قدم می زنند‬‫


علی محمودوند،‬ دم عید خونوادش رو آورده بود فکه. ‬‫یه بچه ناقص داشت‬‫. بغلش کرده بود و می بوسیدش. ‬‫می گفت:
- آوردمش فکه تا از این شهدا شفا بگیره‬‫ ...
دو سه سال بعد شهادت علی، ‬‫اون بچه هم فوت کرد و همسر علی رو که یه تنه برای اون هم پدر بود هم مادر، تنها گذاشت و ... رفت پیش باباش.
هیشکی به زنش نگفت حالت چطوره؟
‬‫مجید پازوکی وقتی شهید شد‬‫، سپاه هنوز حقوق مجردی به حسابش می ریخت‬‫؛ اونم با زن و دو تا بچه. ‬‫صداش درنمی اومد.

‬‫باید بودی و شب، همراه بچه های تفحص خونه علی محمودوند توی اندیمشک می خوابیدی‬‫، که صبح ببینی چطوری بچه معلولش رو می بوسه و با زن و بچه اش خداحافظی می کنه‬‫. اون قدر صحنه وداعش سخت بود که گریه ام گرفت.
‬‫اون زن تنها با بچه معلول، ‬‫هر لحظه منتظر بود خبر مرگ مرد خونه اش رو بیارن ... ‬‫و آخرش یک روز آوردند‬‫.

حسابش رو بکن، ‬‫ما با زن و بچه مون سوار هواپیما میشیم میریم مسافرت؛ ‬‫میریم مشهد عشق و حال‬‫. بچه مون ذوق میکنه هواپیما سوار شده‬‫!
اون شب تلخ، ‬‫وقتی زن محمودوند بچه رو بغلش زد و از هواپیما پیاده می شد، ‬‫از قسمت بار هواپیما‬‫، تابوت علی محمودوند رو به عنوان سوغات از فکه آوردند بیرون و تحویلش دادند.‬‫
هیشکی تا امروز نگفت علی کی بود‬‫؟ بچه اش چی شد‬‫؟ هیچ سردار و رئیس و مرئوسی حالی ازشون نپرسید! مگه بچه اون آدم نبود‬‫؟


شهید مجید پازوکی بعد از شهادت علی، تعریف می کرد‬‫:
علی محمودوند همیشه می گفت‬‫: من با خودم فکر می کنم کجای جنگ کم گذاشتم‬‫ که خدا این بچه رو گذاشته توی کاسه من‬‫!
مجید از قول علی می گفت:
‬‫رفته بودم مشهد چسبیده بودم به حرم و التماس می کردم که بچه منم شفا بدن. ‬‫توی عالم خواب دیدم آقا امام رضا (ع) اومد گفت: "‬‫اگه بهت بگم ما خواستیم اون همین طوری بمونه، ‬‫دیگه چی می گی؟"
‬‫از اون روز به بعد دیگه علی محمودوند هیچی نگفت.
به خودم و زن و بچه هام نگاه میکنم، ‬‫من چه فرقی دارم با دیگرونی که هیچ سراغی از بچه های علی و مجید نمی گیرند؟! ... ‬‫منم یکی مثل همونا‬‫. منم دنبال منافع شخصی خودم هستم. ‬‫
از مسلمونی، فقط یه نماز برام مونده!
‬‫از غیرت هم فقط حجاب زن خودم.
‬‫دیگه بی رگ بی رگ شدم‬‫!
اعتراف میکنم‬‫، وصیت میکنم: ‬‫من از همشون بدتر و بی غیرت ترم‬‫!
مقام وکیل و وزیر، شهردار و دکتر مهندس رو ندارم، ‬‫ولی توی ... از همشون جلوترم!

‫شهدا وقتی بخوان آدم رو نفرین کنن،‬ دعا می کنن توی دنیا بمونی و این چیزا رو ببینی! ‬
گناه نسل امروز چیه که گیر ما افتاده؟‬‫
در هر حال باید قربون صدقه ما بره، ‬‫ما رو بکنه الگو؛ ‬‫چرا؟‬‫
چون مجید پازوکی و محمودوند مرده اند!
‬‫یا باید امثال من بشن الگوشون!

[ ۱۳٩٠/٩/٩ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با اجازه شما، عزیزان بسیجی استان ها و شهرستان ها از دانشگاه های مختلف که بسیار لطف دارند و بنده را همچنان بسیجی ای در خط می دانند، تماس می گیرند و برای سخنرانی به مناسبت های مختلف دعوت می کنند. و این یکی از الطاف خداوندیست که بعد از پایان جنگ نصیبم گشته که با ذکر خاطرات دوستان شهید و حماسه آفرینی آن عزیزان، یاد و راه شان را گرامی بدارم.
گاهی در این مراسم اتفاقات جالبی هم می افتد که تصمیم دارم چندتایی از آنها را برای عوض شدن حال و هوای وبلاگ و امروزی شدن خاطرات، بنویسم.
این هم اولین خاطره قشنگ و عجیب!

هفته بسیج چند سال پیش، از طرف بسیج دانشگاه آزاد امیدیه خوزستان دعوت شدم. جمع واقعا زیادی در سالن حضور داشتند که تعدادی هم بیرون مانده بودند؛ و صد البته اینها از هواداران من نبودند و برای سخنرانی من نیامده بودند!

مجری رفت بالای جایگاه و پس از خواندن چند خطی شعر درباره حماسه سازان دفاع مقدس، مقدمه ای چید و سپس در معرفی بنده اعلام کرد:
"هماکنون از سردار بزرگ جبهه ها، استاد دانشگاه، دکتر حمید داودآبادی، دعوت می کنم تا برای ایراد سخنرانی به بالای سن تشریف بیاورند ..."

شک کردم! مگر حمید داودآبادی دیگری غیر از من هم دعوت شده؟ ولی کسی نرفت طرف جایگاه. با اشاره مجری متوجه شدم منظور او فقط من هستم. جا خوردم. رنگم پرید. حالا باید چیکار می کردم؟ من که هیچ کدام از این چیزهایی که او گفت، نیستم!
مثل همیشه در این گونه موارد، از حضرت زهرا (س) مدد گرفتم، صد تایی صلوات نذرش کردم که خراب نکنم و عزت بسیجی را حفظ کنم.

وقتی پشت میکروفون قرار گرفتم، بعد از بسم الله و سلام و احوال با حضار، گفتم:
"ببخشید ظاهرا این دوست مجری مون اشتباهی بنده رو خدمت شما معرفی کردند که خودم اون رو درست می کنم.
من حمید داودآبادی فقط و فقط یک بچه بسیجی هستم و هیچ گونه درجه و رتبه سرداری ندارم. اتفاقا بالاترین درجه برای ما همون بسیجی است که امام به آن افتخار می کرد."

جمعیت کمی خندید. ادامه دادم:
"مشکل این جاست که بنده اصلا استاد دانشگاه نیستم. اتفاقا دانشگاه میرم، اونم دانشگاه تهران. میگن: حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی می رفت جمعه می رفت. بنده فقط جمعه ها به دانشگاه تهران میرم اونم برای نماز جمعه."

جمعیت بیشتر خندید. مجری بیچاره حالش گرفته شده بود؛ چون همیشه از پاچه خواری های بیجا بدم می آید، تیر خلاص را زدم و گفتم:
"و اتفاقا دکتر زیاد میرم البته برای مداوای مریضی ولی اصلا دکتر نیستم. بذارید یه چیزی بگم که خیلی بخندید. مدرک تحصیلی بنده "سیکلانس" است."

همه با دهان باز و چشمان متعجب نگاه کردند که گفتم:
"قدیمیا میگن حرف مرد یکیه. منم همون سال 60 که درس و مشق رو ول کردم و رفتم جبهه، دیگه لای کتابی جز قرآن رو باز نکردم و تا همین امروز هم به همون مدرک سیکل خودم می نازم."

جمعیت نمی دانستند بخندند، تعجب کنند یا ... که یک دفعه زدند زیر خنده و کف زدند.
من هم شروع کردم به ذکر خاطرات، که در انتها با استقبال بیش از حد حضار مواجه شد.

[ ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بروید سراغ کارهاى نشدنى، تا بشود. تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهاى سنگین، تا بردارید. «و لا یخشون احدا الا الله». خب، زحمتهایش چه؟ رنجهایش چه؟ محرومیتهایش چه؟ جوابش این است که: «و کفى بالله حسیبا»؛ خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد. در میزان الهى، رنج تو، محرومیت تو، کفّ نفس تو، حرصى که خوردى، زحمتى که کشیدى، کارى که کردى، خون دلى که خوردى، دندانى که روى جگر گذاشتى، اینها هیچ وقت فراموش نمیشود؛ «و کفى بالله حسیبا».
مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای
در جمع روحانیون شیعه و اهل سنت کرمانشاه‌
20 مهر 1390

تصویری زیبا از دوست عزیزم جانباز گرامی "محمدرضا نعیم آبادی" در دیدار گل روی دوست
محمدرضا دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 شلمچه یک دست و یک پای خود را با خدا معامله کرد

[ ۱۳٩٠/٩/٤ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از انتشار عکس و نوشته "یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم ..." برخی دوستان نکات جالبی برای آن نوشتند که بدون هرگونه توضیح اضافی، آنها را منتشر می کنم:

نویسنده: بهمن
منم بابام بیمار اعصاب و روان بود (خدا رحمتش کنه) همش قرص می خورد، اگه یه ذره غذاش دیر می شد، حال خرابش چند برابر می شد . من که تازه پام به مسجد و هیئت ها باز شده بود، دائم سرزنشش می کردم که این قرصها و این ادا اطوارا چیه درمیاری، پاشو دو رکعت نماز بخون، یه دعای کمیل بخون، همه چی حل می شه.
الان خودم دچار استرس و التهاب شدید شدم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. تا حالا چند تا دکتر هم رفتم ولی ...
همتونو قسم می دم بیمارای اعصابو خیلی دعا کنید.
چون اولین دردشون اینه که هیج جای بدنشون درد نمی کنه، ولی همه جای بدنشون به طور وحشتناکی درد می کشه و کلافه اند. داروها و درمان های موجودف هم گرونند هم خیلی ابتدایی و پیشرفت علمی زیادی نکردند.


نویسنده: خرابات گریه
سلام
گندت نزنه؛ بگم خدا چیکارت نکنه !!!
از شب یلدای سال 1378 (یعنی طولانی ترین شب غم) که بابام شهید شد، از این فضاها و بیمارستان های بچه های اعصاب و روان دور بودم ...

بیمارستان بقیة الله!
 اگر اشتباه نکنم طبقه هفتم بود ... یه بار بابام رو تشنج گرفت با صورت رفت تو نرده های به اصطلاح دیوار حفاظتی؛ دندونش شکست ...

بیمارستان نورافشار توی نیاوران!
با در بازشده یه کمپوت، پیشونی خودش رو جر داد ... حداقل 15 متر ارتفاع قفسی بود که وسط اون جنگل سبز براشون درست کرده بودن که یه وقت فرار نکنن ...

همیشه بهم میگفت:
- از این بالا تهرون رو ببین؛ ببین خونه رو پیدا میکنی!!!
اون موقع "واوان" می نشستیم. منم توی عوالم بچگی، فقط می گشتم ... شب ها گنبد حضرت امام (ره) معلوم بود  ...

اون اواخرم توی بیمارستان صـــــــــــــــدر بود ...
خدا بگم چیکارت نکنه ... یه وزنه گذاشتی سر دلم؛ هزار کیلو ... به سنگینی تمام سالهایی که بابام رو ندیدم ...

ول کن بابا ... سرت رو درد آوردم ... ولی خداوکیلی خیلی خیلی خیلی خیلی توی غربت وحشتناکی هستند ... هیچ کس درکشون نمی کنه  ...

من که ادعام می شد؛ الآن می بینم خداوکیلی در حقش جفا کردم ... امیدوارم ازم بگذره  ...
 با همه این دردا؛ وقتی با مادرم تصویر آقارو توی تلویزیون که می بینیم، همه چی تسکین پیدا می کنه  ...

راستی تا یادم نرفته بگم: بابام گواهی شهادت بنیاد رو هم نداره  ...

یه بار که رفته بودم بیمارستان نورافشار عیادت بابام، زمستون بود و برف شدیدی اومده بود و حداقل فکر کنم 50 سانت برف بود. پیش بابام نشسته بودم. توی محوطه یه مردی بود حدودا 40 یا 50 ساله، دستاشو از پشت گرفته بود و سرشو انداخته بود پائین و با پای برهنه توی برف راه می رفت و اصلا انگار روی زمین نبود و پا و بدنش سرمای هوا و برف رو حس نمی کردن ...

وقتی از بابام پرسیدم:
- بابا این بنده خدا چشه؟ چرا این جوریه؟
بابام گفت:
- توی نیروی هوایی خلبان بوده و هواپیماشو زدن! مجبور به اجکت می شه و سقوط آزاد ... از اون به بعد موج گرفته اش و صبح تا شب کارش همینه و با کسی هم کاری نداره ...

 خدای عزیز مارو مدیون شهدا، شهید نکن!
 اوه اوه ببخشید دارن اذان میدن مزاحم نمیشم و التماس دعا دارم ...

 

بابائیم برام تعریف می کنه:
وقتایی که بابابزرگ سردرد می گرفت، یه روسری ورمی داشت دور سر بابابزرگ می بست و یه سرش رو بابائیم می گرفت و اون طرفشم عمه ام می گرفت و شروع میکردن به کشیدن تا تحت اون فشار روسری، یک مقدار حال بابابزرگم بهتر بشه ...

پدرم می گه :
پدربزرگ من قهرمان شنای استان کرمانشاه بوده و خیلی زور توی بازوش بود و وقتی تشنج می گرفت هیچکس جلودارش نبود!!! خدا می دونه چقدر ضرب شصت می خوردیم تا یه کار کنیم سرش به لبه دیوار نخوره ...

وقتایی که قرصاش رو می خورد، از یه بچه بچه تر می شد و با همه و همه لج می کرد ...

می خواست با نمکدون در حلب 5 کیلوئی روغن رو باز کنه! مگه می تونستی بهش حالی کنی که بابابزرگ اونی که دست شماست چاقو نیست "نمکدونه" ...

 حلیم رو می خواست با چنگال بخوره و وقتی مزه می کرد، می گفت: این عدسیه؟ پس عدسش کو؟!

 یادش بخیر کتک هایی که به ما می زد!
ای کاش بود باز مارو کتک می زد ولی سایه اش بالا سرمون بود ...

 مابقیش بماند!
فقط نمی دونم چرا وقتی بابائیم از بابابزرگ می گه، خیلی وقتا قایمکی چشماشو تمیز می کنه ...

 من فقط 2 سالمه و بابابزرگم الآن 13 ساله که توی قطعه 50 ردیف 13 شماره 16 خوابیده!
ولی نمی دونید که خدا می دونه چقدر دوست داشتم بود و من رو می برد پارک تا با هم بازی کنیم ... آخه بابائیم همیشه بهم می گه:
- عیب نداره منم بابابزرگم رو ندیدم ...

www.amirdarbandi.blogfa.com

[ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

حوصله نداشتم. ریخته بودم به هم. خودتون بهتر می دونید چرا!
در همان اوضاع و احوال، یک اس.ام.اس کوچول برام اومد که عینهو بنزین، روی آتش دلم پراکنده شد و شعله اش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.

 

 

 

 

این هم طبقه ۱۸ هتل پنج ستاره گلوریا دوبی!!!

 

دوست عزیز آقا "سهیل کریمی" چند شب پیش اینو برام فرستاد.
هیچی نمی گم. فقط این رو با خیلی چیزا که حداقل توی این چند روز گذشت، مقایسه کنید:

 

"یکی از جانبازان اعصاب و روان آسایشگاه سعادت آباد (خلبان عباسی) به دلیل آزار و اذیت های پرسنل آسایشگاه، شب گذشته در حین فرار از دیوار محل نگهداری خود، سقوط کرد و به شهادت رسید.
این پنجمین شهید این آسایشگاه است."

 

 

و چه زیبا به ما و بازیهای امروزمان می خندند ...

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

و باور کنید این عزیز نمی خواسته فرار کند تا به آمریکا برود، نام و هویت خود را عوض کند، تابعیت آمریکایی بگیرد و در رادیو آمریکا ...

 

حتما که او هم پدر خانواده ای بوده و از جان و دل عاشقشان بوده و برای پدر و مادر خودش نیز خیلی عزیز بوده است!
روحش شاد و یاد غیرتمندی هایش بخیر

 

[ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بنام احکم الحاکمین
می خواستم پس از انتشار پیام تسلیت مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای ولی فقیه زمان، به خانواده محسن رضایی، آن را به عنوان ختم کلام پذیرفته و دیگر در این رابطه چیزی ننویسم؛ متاسفانه به دلیل این که برخی افراد حساسیت و غیرت امثال بنده را اشتباه برداشت کرده اند، لازم دیدم فقط همین چند خط را بنویسم و دیگر این پرونده تلخ را ببندم:

همین که کسی نتوانست آقازاده ای را به نام "شهید" به خورد تاریخ بدهد و در کنار مرقد امام راحل و یا گلزار مقدس شهدای بهشت زهرا (س) دفن کند، خداوند سبحان را شاکرم.

حال این که قیمت یک قطعه قبر ویژه در امام زاده صالح (ع) چند ده میلیون تومان است و یا اگر یک شهروند عادی که نه آقازاده است و نه شهردار با پدرش رفیق فابریک است، فوت کند، به سادگی می شود او را در آن جا دفن کرد، سوالات دیگر است! که حضرات خود دانند!

به قول شهید عزیز مصطفی کاظم زاده:
"بگذارید پیکر تکه تکه ام در کربلاهای جنوب و غرب کشور با بادهایی که بوی رشادت و حماسه آفرینی می دهند، به دست امام عصر (عج) به خاک سپرده شود؛ زیرا که اصل روح ماست که به معشوق خود الله می رسد."

 و مهم، اعمال انسان است و آن چه که با خود به پیشگاه عدل الهی می برد؛ نه آن چه دیگران برایمان تصویر کنند و بنگارند!
و از همه مهمتر عاقبت بخیری است، که امیدوارم خداوند به همه عنایت فرماید.

خداوند سبحان همه عاشقان واقعی دین و دل بستگان پیامبر (ص)، حضرت زهرا (س) و ائمه طاهرین (ع) را رحمت و غفران عنایت فرماید.

پیام تسلیت حاج صادق آهنگران هم بسیار مهم و حاوی نکات بسیار ارزشمندی است:
محمد صادق آهنگران مداح اهل‌بیت طی پیامی خطاب به محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصحلت نظام، درگذشت فرزند وی را تسلیت گفت.
متن این پیام به این شرح است:

بردار ارجمند جناب آقای دکتر رضایی
خبر درگذشت فرزند عزیزتان موجب تاثر و تعلم گردید. با شناختی که از روحیه صبور جنابعالی در دوران هشت سال دفاع مقدس دارم مطمئن هستم از این آزمایش سخت و دردناک با پیروزی عبور خواهید کرد و با تأسی به سیره نورانی اهل بیت علیه السلام در مصائب و بلاها صبر جمیل خواهید نمود.

کاروان اصحاب سیدالشهدا عازم کربلاست قلب شکسته و اشک گرم خود را نثار شهیدان بزرگترین مصیبت تاریخ نمایید.

ابنجانب از طرف خود و جامعه مداحان خوزستان مصیبت وارده را به شما و دیگر بازماندگان تسلیت عرض می‌نمایم و برای آن عزیر از دست رفته طلب غفران و رحمت الهی دارم.
محمد صادق آهنگران


راستی!
نظرات همه خوانندگان محترم که بر مطالب قبلی نوشته و می نویسند، بسیار جالب و قابل تامل است. بد نیست نگاهی بیندازید و شما هم نظرتان را بنویسید.
از انتقاد و راهنمایی تان بسیار ممنون می شوم.

[ ۱۳٩٠/۸/٢٩ ] [ ٦:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در پیامی، درگذشت فرزند دکتر محسن رضایی را به وی تسلیت گفتند.
متن پیام به این شرح است:

بسمه تعالی
جناب آقای دکتر محسن رضائی دامت توفیقاته
مصیبت درگذشت فرزند عزیزتان را به شما و همسر محترمه و دیگر بازماندگان صمیمانه تسلیت میگویم و از خداوند متعال صبر و آرامش برای شما و رحمت و آمرزش برای آن مرحوم مسألت مینمایم.
سیدعلی خامنه‌ای
28 آبان 90

منبع: پایگاه اینترنتی مقام معظم رهبری

[ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

این شهید گران‌قدر که در سال ۱۳۷۷به سرزمین موعودش، آمریکا، پناهنده شده بود، و همش با رسانه‌های معروف بی‌.بی.‌سی و صدای آمریکا مصاحبه می‌کرد، بالاخره در ۱۳۸۴ به ایران بازگشت و به کمک پدرش که کلی توی نظام بروبیا دارد و همه تحویلش می‌گیرند، در مجمع تشخیص مصلحت نظام مشغول خدمت به دولت تابعه‌اش، آمریکا، شد. او پس از انجام وظایف قانونی‌اش، در سال ۱۳۸۸دوباره بلیط هواپیمایی دبی را خرید و از آنجا به مملکت خویش، آمریکا شتافت و به انجام وظایفش پرداخت که از طریق هژبر یزدانی و سیا و موساد به او ابلاغ می‌شد.

ایشان که گویی به شغل شریف بازرگانی روی آورده بود و پس از ازدواج‌های مختلف با ملیت‌های مختلف آمریکایی و کره‌ای، زندگی در هتل خیلی باکلاس گلوریا در دبی را پسندید و در آن‌جا مستاجر شد. او می‌دانست که نباید به دنیا دل ببندد و با اینکه می‌شد با بخشی از پول کرایه هتل، خانه خوبی هم در دبی خرید، ترجیح داد که برای کارگران و صاحبان هتل شغل‌آفرینی کند و با زندگی در هتل، لااقل به چند نفر نان حلال برساند.

 در یکی از شب‌ها که زندگی خیلی تکراری شده بود، «تام» سعی کرد با مصرف مواد مخدر، به خلسه‌ای عرفانی برود و موفق هم شد. ولی نه خودش و نه هیچ‌کس دیگری نتوانست او را از این خلسه عرفانی بیرون بیاورد و بنابراین به فیض عظیمی نائل شد.

 پدرش که تا حد مرگ او را دوست داشت، زنگ می‌زند به هتل، اما کسی پاسخ‌گو نیست. سراغ «تام» را از ریسیپشن هتل می‌گیرد. ریسیپشن پس از چاق‌سلامتی که البته یا به زبان انگلیسی بوده، یا عربی، می‌گوید: «اوه یس، اوری دی، هو اند وان نیو گیرل، کامینگ تو د هتل. هی ایز وری گود من.»

ریسیپشن نتوانست با اتاق «تام» ارتباط بگیرد. یک کارگر را می‌فرستد طبقه هجدهم هتل که از تام، خبری بیاورد.

خبر خیلی بد بود. تام افتاده بود وسط اتاق و قرآن و مفاتیج هم کلی سجاده و تسبیج هم ریخته بود کنارش. گویا او تا آخرین لحظه داشت درباره تفاوت‌های بهاییت و اسلام می‌اندیشید.

حالا دیگر پلیس هم سررسیده بود و داشت تحقیق می‌کرد که چه خبره و چی شده. و خیلی هم تعجب می‌کرد از اینکه چند تا ایرانی دنبال کارهای «تام» هستند. همش هم می‌گفت: بابا جون، این تام، همه‌چیزش آمریکاییه، اسم و گذرنامه و... ایناش؛ شما چرا می‌خواید ببریدش ایران آخه. مگه سروصاحاب نداره؟!»

شهید "تام جی اندرسون" در کنار پدرش

اینها هم هر چی قسم و آیه می‌خوردند که «تام» باید به ایران بیاد و در قطعه شهدای بین‌الملل بهشت زهرا دفن بشود، پلیس توی گوشش نمی‌رفت که نمی‌رفت و حتی توهم توطئه هم پیدا کرد که نکند کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد.

اما بالاخره پس از کلی زحمت و دردسر و تلاش جهادگران مجمع تشخیص مصلحت نظام، و وزارت امور خاجه آمریکا، قرار شد پیکر آقازاده جاسوس فراری، شهید «تام جی اندرسون» به میهن اسلامی‌مان بازگردد و در میان انبوهی از غم تشییع گردد.
منبع:

وبلاگ قمقمه

سایت دیار رنج

[ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ٧:٠٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"سرانجام پس از تأخیرهای مکرر و با مساعدت مسئولان وزارت خارجه و سفارت کشورمان در امارات، پیکر احمد رضایی وارد فرودگاه امام خمینی(ره) خواهد شد.
سرانجام پس از تأخیرهای مکرر و با مساعدت مسئولان وزارت خارجه و سفارت کشورمان در امارات، پیکر احمد رضایی جمعه وارد فرودگاه امام خمینی(ره) خواهد شد.
به گزارش «تابناک» به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دکتر محسن رضایی هرچند پلیس دبی تاکنون درباره علت درگذشت مشکوک احمد رضایی دو بار بصورت ضد و نقیض اظهار نظر کرده ، اما بر اساس دستور قاضی پرونده از دادن مدارک و مستندات به خانواده رضایی و سفارت جمهوری اسلامی خودداری و بیان شده است تا قبل از اتمام تحقیقات، ارائه مدارک و مستندات مقدور نیست.
بر اساس این گزارش، طبق اطلاعیه خانواده رضایی، مراسم تشییع ایشان روز شنبه {28/8/90} ساعت 8:30 صبح از شهرک شهید دقایقی آغاز خواهد شد.
مراسم یادبود وی نیز رور دوشنبه {30/8/90} در مسجد حضرت ولی عصر(عج) واقع در خیابان خالد اسلامبولی(وزرای سابق) از ساعت 14:30 تا 16:30 برگزار می شود."

 به گزارش مشرق، ساعت 22:30 دقیقه امشب جسد احمد رضایی با یک فروند هواپیما وارد فرودگاه امام شد.

ما که حتما به استقبال خواهیم شتافت تا خدایی ناکرده از فیض تشییع جانمانیم!
چشم خانواده شهدای کربلای چهار روشن!
چشم دلیرمردان و غیرتمندان خوزستانی روشن!
چشم همه پدر و مادران مفقودینی که هنوز کوچکترین خبری از جگرگوشه شان نیامده روشن!

در این جا از مسئولین دلسوز و کلیه دست اندرکاران دیپلماسی کشور ضمن تشکر فراوان برای تلاش های شبانه روزی برای بازگرداندن پیکر خادم فداکار و جان نثار ملت حاجی "تام.جی اندرسون" به خاک وطن و آغوش همیشه گرم خانواده تقاضا داریم گوشه چشمی به شهدای مفقود داخل خاک عراق بیندازند بلکه چشم مادران شان بعد بیست سی سال روشن شود.

همین طور از دکتر متعهد "امیدوار رضایی" اخوی گرام آقا سبزوار (همان آقا محسن خودمان) که این گونه غیرتمندانه برای چنین موضوع بزرگ امنیتی کشور شتافتند و سرانجام آن را حل کردند کمال تشکر را داریم.

راستی آقا امیدوار شما که جسد را رویت فرمودید نگفتید عوامل موساد چگونه باعث مرگ وی شدند؟ به وسیله برق؟ داروی ضدافسردگی؟ رگ زنی؟ یا ...

داشت یادم می رفت! از آقای "علی رضایی" اخوی مظلوم "تام.جی اندرسون" (همان احمد رضایی با هویت شخصیت گذرنامه و تابعیت آمریکایی) یه سوال کوچولو داشتم:
با یک حساب سرانگشتی به راحتی می شود فهمید اقامت حداقل دو ماهه در هتل پنج ستاره گلوریای دوبی بدون هزینه شام و ناهار آن چنانی حداقل شبی 300 دلار می شود یعنی 18000 دلار معادل تقریبی 24 میلیون تومان ناقابل. حتما این مبلغ را با هتل حساب کرده اید دیگر؟ نکند آبرویمان جلوی عزیزان اماراتی برود!

راستی چه جوری فهمیدید آن که در هتل گلوریا فوت کرده نه "تام.جی اندرسون" که همان احمد رضایی است؟
و هزاران سوال دیگر که فعلا بهتر است بگذاریم برای بعد!

[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 متوفی با استفاده از یک گذرنامه آمریکایی (با تابعیت آمریکایی)، به نام مستعار "تام جی اندرسون" و به عنوان یک بازرگان آمریکایی وارد دبی شده بود . او نام واقعی خود را اعلام نکرده بود.
پلیس دبی دلیل مرگ پسر محسن رضایی را مصرف بیش از اندازه داروی ضدافسردگی اعلام کرد.

به گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری رسمی امارات (وام) ، "ضاحی خلفان" رئیس پلیس دبی در بیانیه ای درباره مرگ احمد پسر محسن رضایی در یکی از هتل های دبی اعلام کرد: متوفی با استفاده از یک گذرنامه آمریکایی (با تابعیت آمریکایی)، به نام مستعار "تام جی اندرسون" و به عنوان یک بازرگان آمریکایی وارد دبی شده بود . او نام واقعی خود را اعلام نکرده بود.

حاجی "تام جی اندرسون" با هویت گذرنامه و تابعیت آمریکایی یا همان احمد رضایی در کنار آقامحسن 

وی اضافه کرد: نتیجه بررسی ها در آزمایشگاه های جنایی نشان می دهد دلیل مرگ احمد رضایی  35 ساله، مصرف بیش از اندازه از داروی ضد افسردگی بود. در این وضعیت بعد جنایی این ماجرا  منتفی می شود.

رئیس پلیس دبی اضافه کرد : مدیریت هتل گلوریا وضعیت مرگ احمد رضایی  در طبقه 18 هتل را پس از گذشت دو ساعت از تلاش برای ارتباط با وی به پلیس گزارش داد.
منبع: سایت عصر ایران

[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شاید بچه های قدیمی سپاه این نام و خاطره برایشان آشنا بیاید.
یک راست می روم سر اصل مطلب:

سال 1367 که خدا توفیق داد و بعد از پایان جنگ در کسوت مقدس و ارزشمند سپاه درآمده بودم، در بین یک دوره آموزش کاری، فیلمی را برای مان پخش کردند که طی این 23 سال، هیچگاه تصویر و گفته های آن از مقابل چشمم محو نشده است. و امروز خیلی بیشتر آن چهره و بیانات و بدتر از آن، سرنوشتی که وی به آن دچار شد، از مقابل دیدگانم رژه می روند.

همه فیلم، خاطراتی بود که به عنوان اعترافات یک متهم قبل از اعدام، ضبط شده بود.
بگذارید نامش را نیاورم. شما فرض کنید او هم اسم من بود: حمید.
حمید در حالی که با قیافه ای شکسته، خسته و پشیمان مقابل دوربین نشسته بود، شروع کرد به شرح زندگی خود، و این بخشی از چیزی است که از حرف های حمید در ذهنم مانده:

مادرم سخت مریض بود. حقوقم فقط ماهی 3 هزار تومان بود. 15 هزارتومان پول لازم بود تا در بیمارستان عملش کنند. به هر دری زدم پول جور نشد. بدجوری قاطی کرده بودم. به هر کسی رو زدم، ولی نشد که نشد. آن موقع در پرسنلی یکی از پایگاه های سپاه مشغول کار بودم. یکی از روزها داشتم از میدان جمهوری رد می شدم که یک نفر از روبه رو به من نزدیک شد و با سلام و احوالپرسی گرم، مرا در آغوش گرفت. اصلا حوصله کسی را نداشتم. او که ظاهرا دوست دوران دبستانم بود، با دیدن قیافه گرفته من تعجب کرد و پرسید که چی شده؟
من هم سر دلم را برایش باز کردم و ماجرای مریضی مادرم و بی پولی ام را گفتم که او با تعجب گفت:
- آخه این که مبلغی نیست. فردا همین موقع بیا همین جا، خودم برات ردیف می کنم.

فردا نمی خواستم بروم. ولی گفتم می روم شاید چیزی شد. سر ساعت رفتم همان جا. او که داشت از روبه رو با چهره خندان به طرفم می آمد، با رسیدن به من، دوباره مرا در آغوش گرفت و بسته ای پول از جیبش درآورد، داد به من و گفت:
- ببین حمید جون، ببخشید دیگه من بیشتر از این نتونستم جور کنم. فعلا کارت رو راه بنداز، چند روز دیگه باز برات جور می کنم.

پول را که شمردم، با تعجب دیدم 20 هزار تومان است. یعنی 5 هزار تومان بیشتر از نیاز من. وقتی به او گفتم:
- آخه تو روی چه حسابی این مبلغ زیاد رو به من میدی، من 15 تومن بیشتر نیاز ندارم.
که خندید و گفت:
- عزیز من، پس رفاقت برای چی خوبه؟ همین موقعاست که باید به داد هم برسیم. برو خرج بیمارستان مادرت رو بده. تو حالیت نیست. بعد عمل هم کلی خرج هست که با بقیه این پول انجام بده.

هفته بعد دوباره او را در همان جا که مسیر همیشگی رفتنم به خانه بود، دیدم. دست کرد در جیبش و دوباره 20 هزار تومان دیگر داد. هر چه خواستم قبول نکنم، مریضی مادرم را بهانه کرد و مجبور شدم بپذیرم.

وقتی فهمید در پرسنلی سپاه کار می کنم و آمار نیروهای اعزامی به جبهه و ... دستم است، با همان خنده پرسید:
- راستی حمید، امروز چند نفر از پایگاه شما رفتند جبهه؟
و من هم خون سردانه تعداد را گفتم.

این کار همین طور تکرار شد. هر دفعه او مبلغی به من می داد و من هم به سوالات او که برایم پیش پا افتاده می آمد، جواب می دادم. مثلا تعداد شهدای بسیج و سپاه در عملیات مختلف در جبهه. تعداد نیروهای اعزامی و هر چیزی که به نوعی به جنگ ربط داشت.

یک بار سوالات حساس و مهمی پرسید که دیگر شک کردم. وقتی از او پرسیدم:
- این سوالایی که تو می کنی خیلی بو داره. پاسخ اینا به چه درد تو می خوره؟
که گفت:
- من عضو واحد اطلاعات "حزب توده ایران" هستم و این اطلاعات رو برای اونا می خوام.

یک دفعه جا خوردم و ترسیدم. گفتم:
- یعنی تو جاسوس حزب توده مزدور کمونیستای شوروی هستی؟
خندید و گفت:
- مزدور چیه؟ ما داریم به مملکت خدمت می کنیم. سعی اتحاد جماهیر شوروی و ما اینه که زودتر این جنگ و خونریزی تموم بشه. این به نفع ملت ایرانه.

وحشت کردم. داشتم با یک جاسوس شوروی حرف می زدم. گفتم:
- من دیگه نمی تونم با تو حرف بزنم. تو یه جاسوس کثیفی. من تو رو لو می دم. به سپاه می گم تو کی هستی. وطن فروش مزدور ...
که بیشتر خندید و گفت:
- اولا که تو هیچ رد و نشونی از من نداری. دوما اگه به مزدوری و جاسوسی باشه تو از من بدتری. می دونی تا امروز چقدر اطلاعات درباره جنگ به من دادی و در عوضش چقدر پول گرفتی؟

جا خوردم. پول در قبال اطلاعات و جاسوسی؟ که او ادامه داد:
- بله. تو فکر کردی من اون همه پول رو برای رضای خدا به تو دادم؟ من خیلی وقت بود که مراقب تو بودم و دنبال فرصتی می گشتم تا بهت نزدیک بشم که شدم. همه اون پول هایی هم که تا امروز بهت دادم، بابت اطلاعات ارزشمندی بود که تو بهم دادی و اون پول ها همه مال حزب توده بود نه من.

آرم حزب خائن توده

القصه اینکه:
از آن روز دیگر آقا حمید شد جاسوس حزب توده ای که مستقیما اطلاعات خود را درباره جنگ، به اتحاد جماهیر شوروی سابق (روسیه امروز) می داد و آنها هم همه آن اطلاعات را به صدام حسین می دادند که او هم در مقابله با عملیات ما، از آنها استفاده می کرد.

هنگامی که آن عضو اطلاعاتی حزب توده همراه گروهی دیگر از مزدوران و جاسوسان شوروی در ایران دستگیر شد، اولین اسمی را که داد، نام حمید به عنوان بهترین منبع اطلاعاتش بود.

آخر فیلم حمید گریه کرد و گفت:
خودم خوب می دونم چه خیانتی کردم و مجازاتی هم جز اعدام ندارم، ولی ای کاش همون رو که مادرم مریض بود ...

[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سرهنگ خلیل المنصوری علت احتمالی فوت پسر محسن رضایی در دبی را خودکشی اعلام کرد.
به گزارش موج، سرهنگ خلیل المنصوری، رئیس پلیس تحقیقات جنائی دبی (CID) در مصاحبه با روزنامه انگلیسی زبان نشنال چاپ امارات علت فوت احمد رضایی، فرزند ۳۱ ساله محسن رضایی که جنازه وی در یکی از هتل های دبی یافت شده بود را خودکشی اعلام کرد.

المنصوری در این خصوص تصریح کرد: بر اساس گزارش پزشکی قانونی دبی، هنگام کشف جسد احمد رضائی حدود ۱۲ ساعت از فوت وی می گذشت.

المنصوری همچنین ضمن رد احتمال قتل احمد رضایی تصریح کرد: هیچ مدرکی مبنی بر سوء قصد به جان وی یافت نشده است و به نظر می رسد که او خودکشی کرده باشد.

در ضمن پلیس دبی اعلام کرده است که احمد رضایی چهار ماه پیش به قصد تجارت به دبی سفر کرده بود و نزدیک به ۲ ماه بود که در هتل اقامت داشت.
منبع: البرزنیوز

[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ٧:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

پسر بنده خدا جاسوس بود،تف سر بالا بود برای نظام و پدر!بعد خبر می روند:
"حضور فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب که این روزها مورد آماج حملات صهیونیست ها و امریکایی ها قرار گرفته اند در منزل محسن رضایی که فرزند وی به طرز مشکوکی در دبی به قتل رسید نشان از اقدام تروریستی موساد در پشت پرده ماجرای مرگ احمد رضایی دارد . "
زشت نیست نظام را خرج ...استغفرالله!امام خمینی برای فرزند پسر شهید اش چنین کاری نکرد.خیلی راحت اعلام کرد "حسین خراب کرده است،با او برخورد کنید،اگر مقاومت کرد اجازه شلیک هم دارید."
با عرض تسلیت به آقای محسن رضایی ...هم نزن برادر من!نثار روح اش فاتحه مع الصلوات.
 در همین رابطه:اطلاعیه جمعی از گروه های مردمی ..."جان فرزندان سرداران ایرانی در خطر است.ما نگران سلامتی مهدی هاشمی رفسنجانی هستیم.اختلافات را کنار بگذارید و این قهرمان ملی را به وطن بازگردانید.در صورت عدم همکاری مسئولین،در اعتراض به اقدامات ضد بشری موساد؛همگی اقدام به رگ زنی دسته جمعی در دبی که نه!در هتل استقلال خواهیم کرد.یا مرگ یا شهادت!چه فرقی می کند؟!"
پ.ن :اگر ۴ نفر مسئول به موقع با این ها برخورد کرده بودند امروز نمی گفتند:جنازه شهید احمد رضایی را به ما تحویل ندادند که معلوم نشود جنایت موساد چطور انجام گرفته!جنازه را به ایران نمی دهند چون آقازاده محترم با پاسپورت آمریکایی در دوبی زندگی می کرده اند و تبعه هر کشور را به سفارتخانه خودش تحویل می دهند.شاید اول اش با آقای رضایی احساس هم دردی می کردم چون داغ فرزند سنگین است اما وقتی می بینم این ها از مردن بچه شان هم بهره برداری سیاسی می کنند...فقط متاسف می شوم.خدا هدایت مان کند.
منبع: وبلاگ سایرن

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یادش بخیر زمان جنگ، شهادت برای خودش تعریف و تفسیری خاص داشت.
300 هزار نفر در طی سال های انقلاب اسلامی تا پایان جنگ خالصانه در راه دفاع از دین، انقلاب و کشور جان خویش را که شیرین ترین دارایی دنیایی است، فدا کردند.

خانواده هایی بودند که 5 فرزند خویش را تقدیم کردند.
خانواده هایی بودند که پدر، با داشتن 6 فرزند راهی جبهه شد و عاشقانه به شهادت رسید.
اما ... هیچ رئیس و مدیری نه که به آنها تسلیت نگفت، که اصلا آنها را نه دیدند و نه می بینند.

جنگ که تمام شد، "علی محمودوند"، "مجید پازوکی"، "سیدامیر تشت زرین"، "سیدعلی موسوی"، "علیرضا حیدری"، عباس و حسین صابری که برادر دیگرشان حسن در جنگ به شهادت رسیده بود و ده ها تن دیگر، شب و روز خود را در بیابان های تفتیده و گرم شلمچه و کوهستانهای سرد و یخبندان غرب کشور سپری کردند بلکه پاره استخوانهای شهدا را بیابند و به آغوش مادران بازگردانند.

همان سالهای اول بعد جنگ، وقتی یکی از بچه ها در عملیات تفحص فکه بر اثر انفجار مین والمری و باران ترکش های آن به شهادت رسید، بچه های تفحص کلی با پزشکی قانونی دعوایشان شد. چرا؟ چون آقایان می گفتند: "جنگ تمام شده و دیگر شهید نداریم." برای همین اثرات ترکش والمری را "سوراخ هایی بر اثر فرورفتن چیزی شبیه پیچ گوشتی در بدن" اعلام کردند!

قاسم دهقان فرمانده جانباز جنگ، هنگام ساخت فیلم سینمایی "قطعه ای از بهشت" و بازسازی عملیات والفجر یک و شهدای مظلوم فکه،  بر اثر انفجار به شهادت رسید ولی با وجود درصد بالای جانبازی و ... بنیاد شهید به هیچ وجه او را جزو شهدا حساب نکرد!

مطمئنا هیچ رئیس مجلس، نوه امام، فرمانده و مدیر و ... کوکان یتیم علی محمودوند و مجید پازوکی را ندید!
اصلا آقایان نفهمیدند تبعات جنگ همچنان ادامه دارد و همچنان داریم شهید می دهیم!
چون آنان برای دفاع از آرمانها به شهادت رسیده بودند و در ویلاهای بهاییان در آمریکا و کاستاریکا به عیاشی و خوش گذرانی مشغول نبودند!

مگر فعالیت های اقتصادی صادراتی مدیریتی و ... برای کسی فرصت فکر کردن به انقلاب و جنگ و دشمنان می گذارد؟!

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

بعد از جنگ، موضوع عجیبی در میان مسئولین مد شد که تا امروز ادامه دارد.
فلان بچه پررو با اسلحه کلت محافظ  مادرش خودکشی کرد ...
فرزند فلان آقازاده به طور مشکوک به ضرب گلوله کشته شد.
فرزند فلانی تصادف کرد و ...
همه شدند "درگذشست شهادت گونه"!
ای وای .... شهادت گونه ...

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

و حالا امروز:
اگر پسر بقال محل آن قدر که پسر محسن رضایی علنی خیانت کرد، به غرب پناهنده شد و علیه نظام فحاشی و ایراد تهمت کرد و در خانه "هژبر یزدانی" بهایی نان خورد و پرورش می یافت، به محض این که پایش به ایران می رسید، دودمانش بر باد بود ... ولی ...
اگر آقا زاده بود، گیس هایش را بلند می کرد، نوبت به نوبت چند زن می گرفت و ول می کرد و تازه، محرمانه ترین شغل دولتی را هم می گرفت و دست آخر دوباره هوس فرنگ به سرش می زد و می گریخت و در هتل آنچنانی در دوبی به واسطه برق گرفتگی یا خودزنی می مرد و ... و امروز برای عده ای بادمجان دورقاب چین، می شد قهرمان و قربانی عملیات صهیونیستها و ...

کدام موساد و صهیونیست؟
کدام شهادت؟
شهادت در کدام مسیر و راه؟ برای کی؟
شهادت با پاسپورت و تابعیت آمریکایی در گران ترین هتل پنج ستاره دوبی که فقط محل عیش و نوش از ما بهتران است!

جمع کنید این بازی ها را.
چرا نمی گویید تصفیه حساب درون سازمانی؟
مگر نه اینکه تصفیه عناصر وازده و کم آورده، همواره جزو اولین فرمان های عملیاتی سازمان های جاسوسی آمریکا و اسراییل است؟
اصلا از کی تا حالا خودکشی می شود مرگ شهادت گونه؟

عکس های هتل محل مرگ احمد رضایی

هتل پنج ستاره گلوریای دوبی محل مرگ آقازاده دکتر رضایی! شباهتی با فکه و ام الرصاص و شلمچه در آن می بینید؟!

بله وقتی "سعید حجاریان" درصد جانبازی می گیرد و می شود "جانباز اصلاحات"، احمد رضایی هم باید بشود "شهید آقازادگان و مردودین فتنه 88"!

آقایان!خودتان را هم که بکشید، هزار و یک تبصره و قانون هم که بیاورید، نمی توانید قانون عدل الهی را تغییر دهید!
بگذار همه فرزندتان را قهرمان بنامند.
بگذار اتوبان و ورزشگاه به نامش کنند.
بگذار حقوق خانواده شهید به شما بپردازند ...

ولی خودت می دانی که آن طرف چه خبر است!
راستی آقایانی که برای عرض تسلیت مرگ فرزند دلبند آقای رضایی از یکدیگر سبقت می گیرید، می دانید شهیدانی که در بالا نام بردم، همین چند سال اخیر در حال تفخص پیکر شهدا به شهادت رسیدند و خانواده شان همچنان با سیلی صورت خویش سرخ نگه داشته اند و مطمئنم هیچکدامتان حتی نام آنها را هم نشنیده اید!

بدوید تا دیر نشده به آقا محسن تسلیت بگویید تا اسلام و انقلاب و مملکت به خطر نیفتد که اگر مردودین فتنه 88 و نان به نرخ قدرت خوران ناراحت شوند، همه چیزمان بر باد است!

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

آقای رضایی! خانواده های چشم انتظار شهدای غواص مفقود کربلای چهار چشمشان به شماست تا ببیند این بار چه می کنید؟!

1144285 - 800x600px

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در اخبار امروز داشتیم که "احمد رضایی" فرزند محسن رضایی به طرز مشکوکی در دوبی فوت کرد.
حالا این خبر را به نقل از سایت شخصی آقای محسن رضایی بخوانید:

"درگذشت فرزند دکتر محسن رضایی
همزمان با شهادت جمعی از همرزمان محسن رضایی ، فرزند ایشان به طرز مشکوکی درگذشت .
معاون اطلاع رسانی دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام در گفتگو با پایگاه اطلاع رسانی دکتر محسن رضایی ، با بیان مطلب فوق افزود: در حالی که احمد رضایی در هتل گلوریای دبی در طبقه 18 اتاق 23 اقامت داشته به طرز مشکوکی در گذشته است .
شهرام گیل آبادی افزود: موضوع در حال بررسی است و به محض تکمیل اطلاعات، جزییات آن منتشر خواهد شد." .

درگذشت فرزند دکتر محسن رضایی

 احمد رضایی که برای اولین بار چهره او نمایش داده می شود با نوار مشکی عزا نقل از سایت شخصی محسن رضایی

آقایان!
شما را به خدا قسم مسائل شخصی و خانوادگی خود را ربط به نظام ندهید.
مگر ایشان یادش رفته هنگامی که این طرف و آن طرف سخنرانی می کرد و می گفت:
آمریکایی ها برای این که از جمهوری اسلامی انتقام بگیرند، فرزند مرا ربودند."
همان زمان بزرگواری به ایشان پیغام داد:
"به آقای رضایی بگویید مسائل شخصی و خانوادگی خود را ربط به نظام ندهد."

احمد رضایی هرچه بود و هر چه کرد، خود می داند و پیشگاه عدل .
ولی نیایید با ربط دادن مرگ مشکوک او به شهادت سراداران و پاسدارانی که برای دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی و ایران عزیز جان خویش را خالصانه بر کف نهادند، هم جایگاه و مقام رفیع آنان را تنزل دهیم هم برای خود ...

چه بخواهید و چه نخواهید، احمد رضایی به کشور و انقلاب و شهدا خیانت کرد (مسائل خانوادگی او ربطی به ما ندارد) حتی اگر چون پدرش سردار و دکتر است، در تابوتی طلایی و ... تشییع شود!

نگاهی به برخورد حضرت امام خمینی (ره) با نوه خود فرزند مرحوم سیدمصطفی "سیدحسین خمینی" و تبعید وی به خاطر فعالیت علیه نظام اسلامی و یا برخورد حضرت آیت الله محمدی گیلانی با فرزندانش که منافق بودند و اعدام شدند، به خوبی نشان می دهد در حالی که ملت ایران بیش از سیصدهزار شهید و صدها هزار جانباز تقدیم کرده است و مادران و پداران بسیاری هنوز چشم انتظار بازگشت بند استخوانی از عزیزشان هستند، بزرگ ترهای قوم باید چه کنند.

واقعا اگر فرزند مردم کوچه بازار و بقال محل به قول خودش اسناد محرمانه از پدر خود سرقت می کرد و تقدیم دشمنان می نمود و این گونه اعمال را مرتکب می شد و ماه ها می شد بلندگوی دشمنان انقلاب اسلامی و هر اهانتی که می خواست بخ مقدسات و شخصیت های محترم نظام می کرد می توانست این گونه به کشور بازگردد و دوباره برود و ...؟!

آقای رضایی!
به حرمت سابقه ارزشمند خویش و آن چه تا امروز در راه آرمان هایت تقدیم کرده ای، انتظار می رود خودت به روی چاپلوسان خاک بپاشی تا این گونه گردت جمع نشوند. و چه بسا همین مشکل است که طی دهه اخیر این گونه با حوادث و وقایع روبه رو گشته ای!

آقای رضایی
مرگ فرزندت را تسلیت می گویم، ولی داغ هزاران غواص که پیکرهایشان در "جزیره ام الرصاص" بر جای ماند، سخت تر است. نه؟!

درباره احمد رضایی این جاها را بخوانید:

رایزنی برای بازگشت مجدد فرزند محسن رضایی

سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!

[ ۱۳٩٠/۸/٢٢ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سالی است شاهد بازی فردی در سینما و تلویزیون هستیم که به قول خودش "از بس در سریال های تلویزیونی بازی کرده، در همه کانال ها او را می بینیم و فقط در کانال کولر و ... او را نمی توان دید!" (بنا بر اظهار خودش در ویژه برنامه شب های ماه رمضان 1390 در شبکه 2 سیما).

 "مهران رجبی" که به قول برخی کارگردانان "اگر طرحی برای ساخت سریال به تلویزیون می دهی، در کنار فیلمنامه و دیگر لوازم، حتما باید نقشی برای او داشته باشی تا بتوانی مجوز ساخت بگیری!" اخیرا بسیار پرکار شده است.

 وی به لحاظ تیپی و اخلاقی، همواره نقش شاد و به قول معروف طنز بازی می کند و کم تر در نقش های جدی ظاهر می شود.

 رجبی در فیلم اخراجی های 2 نیز در نقش "دکتر " همچون دیگر کارهایش بسیار زیبا و طناز ایفای نقش کرد.

 یکی دو سال پیش در یکی از برنامه های تلویزیونی، رجبی که میهمان بود، درباره نقش هایش در سینما و تلویزیون به نکته بسیار مهمی اشاره کرد که برای من یکی خیلی جالب آمد.

 رجبی گفت که به دلیل حساسیت همسرش نسبت به نقش های وی، در فیلم های سینمایی و بخصوص سریال های تلویزیونی هیچگاه رجبی را در نقش "شوهر یک زن" و یا "پدر یک دختر" ندیده اید! چون همسرش اجازه چنین کاری را به او نمی دهد.

 این نکته که همسر محترمه او نسبت به جایگاه شوهرش تا این اندازه حساس و غیرتی است، برایم خیلی خوشایند و جالب آمد.

مهران رجبی رزمنده در کنار همرزمانش در جبهه


 بعدها در جریان ساخت اخراجی های 2 در اردوگاه نگه داری اسرای ایرانی که در فردیس کرج بازسازی شده بود و شب ها در اوج سرما بازیگران به ایفای نقش می پرداختند، با مهران رجبی از نزدیک آشنا شدم.

 

مهران رجبی - مصطفی داودآبادی - حمید داودآبادی


مسعود دهنمکی - مهران رجبی - حمید داودآبادی در پشت صحنه اخراجیها ۲


 هنگامی که فهمیدم او رزمنده دفاع مقدس بوده و در لشکر 10 سیدالشهدا به عنوان "سکاندار قایق" در عملیات مختلف شرکت داشته، برایم جالب تر و قابل احترام بیشتر آمد.

مهران رجبی سکاندار بسیجی لشکر سیدالشهدا (ع)


چندی پیش نیز خبرگزاری فارس مصاحبه های مفصلی با وی انجام داد و با تیتر "رزمنده ای که بازیگر شد" خاطرات و تصاویر مهران رجبی از حضور فعالش در دفاع مقدس را در منتشر کرد که مورد استفاده سایت ها و نشریات بسیاری قرار گرفت.

متاسفانه در آخرین نقش های رجبی در سیما و سینما، برخلاف ادعایش، او را نیز در نقش همسر زنان دیگر و پدر دختران، دیدم و با خود گفتم "حتما درجه حساسیت همسرش پایین آمده است!"

شب گذشته (دوشنبه 16 آبان 1390) همزمان با عید قربان، آخرهای شب ظاهرا سیمای ضرغامی تازه یادش آمده بود عید است و به جای سخنرانی های مذهبی و توصیه و نصیحت های اخلاقی فلان خانم و آقای کارشناس مذهبی و روانشناس! و پس از پخش لورل و هاردی و سه کله پوک و ... مثلا برنامه ای شادی پخش کرد.

میهمان ویژه این برنامه "مهران رجبی" بود که با همان حالت شوخ و جذاب همیشگی، شروع کرد به ذکر خاطرات درباره حج و به قول خودش از "ماراتون عملیات حج" تعریف کرد.

مهران رجبی در کسوت بسیجی در دوران دفاع مقدس


رجبی در بین صحبت هایش گوشی موبایل خود را درآورد و تصویری را در آن نشان داد که فیلمبردار برنامه نیز بر روی آن زوم کرد و برای همه نشان داد.

این جا دیگر بحث پخش تصاویر غیراخلاقی فلان هنرپیشه و یا شایعه ساز ی درباره این و آن نبود!
خود آقای رجبی، تصویری از تست گریم خود در سر صحنه آخرین فیلمی را که به گفته خودش "اند خلاف" نام دارد، به بینندگان نشان داد.

خواه ناخواه همان گونه که همه انتظار دارند، نقش جدید او در این فیلم نیز طنز است ولی در کمال تاسف، تصویری که وی از خودش نشان داد مو بر تنم راست کرد!

مهران رجبی در حالی که روسری بر سر داشت، ماتیک سرخاب بر چهره و لبانش مالیده بود و در نقش زنی بنا بر اظهار خودش با هیبت و تیپ بازیگر قدیم سینما و تلویزیون مرحوم "پروین سلیمانی" معروف به "طاهره چنگالی" ظاهر شد.

و ... مهران رجبی در نقش یک زن خلافکار!


عکس را که دیدم تنم لرزید و بدتر از آن اظهارات رجبی بود که از بازی خودش در نقش یک زن، بسیار راضی بود و آن را متفاوت و جالب تر از دیگر کارهایش می دانست.

بغل دستی ام که تعجب من را دید خون سردانه گفت:
- خب مگه چیه؟ این هم بازیگره ... مجبوره نقشی را که بهش می دهند بازی کند ...

یک آن همه آن چه درباره او خوانده و از زبان خودش شنیده بودم، جلوی نظرم آمد. بر خود لرزیدم و ضمن آن که دعا کردم همه مان عاقبت به خیر شویم، با خود گفتم:
- حتما برای دستمزد و پولش مجبور به ایفای چنین نقشی شده و به قولی "رزمنده ای که زن شد"!

 در همین حال ترانه ای را که همواره با صدای زیبا و جذاب "محمد اصفهانی" شنیده بودم، با خود زمزمه کردم:
"واسه نونه ... واسه نونه ..."

آن چه که تصویر زن شده مهران رجبی، تلنگر عظیمی بر من شد و بیشتر از همه مرا تکان داد این بود که:

 ماه رمضانی که گذشت، نشسته بودم تا فقط برای سرگرمی و بدون هرگونه علاقه! آخرین قسمت سریال مختارنامه را ببینم که موبایلم زنگ خورد. نگاه که کردم، دیدم آشناست. دوست بزرگوار "ابوالقاسم طالبی" کارگردان سینما و تلویزیون بود. تعجب کردم که چی شده او این وقت شبی زنگ زده؟ همین که گوشی را برداشتم، گفت:
- همین الان یه آژانس بگیر و بیا سر صحنه فیلم من.

 اصرار که کرد راه افتادم و رفتم. بذایم جالب بود و علاقه هم داشتم که بروم پشت صحنه فیلم سینمایی "قلاده های طلایی" که چند وقتی بود ساخت آن را شروع کرده بود، ببینم. فیلمی بسیار مهم و کاملا سیاسی درباره فتنه 88 و شکست توطئه عظیم دشمنان و بدخواهان انقلاب اسلامی و ولایت فقیه.

همین که وارد اناق شدم، فیلمنامه را داد دستم و خواست تا یکی دو تا از دیالوگ های آن را تمرین کنم. هر چه از من اصرار که "تا امروز فقط و فقط برای ذکر خاطرات جبهه جلوی دوربین رفته ام"، از او اصرار که "نقش یک بسیجی در فیلم هست که من دیدم بهترین فرد برای ایفای آن، فقط و فقط تو هستی."

 القصه، آقا حمید رزمنده، شوخی شوخی شد "بازیگر".
رزمنده ای که بازیگر شد!

 دو سه پلان کوچولو در نقش بسیجی ای شاد و شنگول بازی کردم، که حالا یا برای دل خوشی من و یا جدی جدی، کارگردان و اکثر عوامل خوش شان آمد و باورشان نمی شد که اولین بار است جلوی دوربین سینما قرار می گیرم و بدون تمرین این گونه بازی می کنم!
و انصافا "بازی" هم کردم ها!

 وقتی هم به خانه بازگشتم، سر شوخی را باز کردم که:
- حالا دیگه شما با یک هنرپیشه حرفه ای طرف هستید ...
و از همه بدتر وقتی بود که با کلی ژست و ادا گفتم:
- مطمئنا بعد از دو سه نقشی که بازی کنم، می تونم جای شریفی نیا رو توی سینما بگیرم و خلاصه فیلم "دنیا" و پدر سوخته بازی و نقش حاجی بازاری ای با دو سه تا زن و ...
که کم مانده بود گل های بشقاب غذا، توسط همسرم در صورتم نقش بندد!

 همین که تصویر مهران رجبی در نقش زنی بزک کرده را دیدم، فقط با خود گفتم:
- تو غلط می کنی بازیگر شوی.
-  کی گفته همه رزمنده ها باید بازی بخورند! و بازیگر شوند؟!

 بادی به غبغب انداختم و با خود گفتم:
- مطمئنا مشکل سینمای ما، بخصوص در بخش دفاع مقدس، بازیگر و حتی کارگردان نیست! که فقط و فقط موضوع و در اصل فیلمنامه و محتوای درخور و شایسته است. پس تو غلط می کنی ...

 صبح زود بعد نماز (که الحمدلله چند وقتی است خواب نمی مانم و قضا نمی شود. چون بعد جنگ، خواب و تنبلی بدجوری بر نماز صبحم غلبه داشت!) زدم بیرون تا بروم سر کار. در راه این نوشته را در ذهنم پختم، آفریدم و قصدم این شد تا آن را با این جمله تمام کنم:

 وقتی امام عزیز با آن عظمت و جایگاه دنیایی و معنوی، می گوید:
"افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند."

 من فقط می توانم بگویم:
"افتحار من هم این است که برای دین، ولی فقیه و مملکت خویش بسیجی ام و امیدوارم بسیجی بمیرم و با بسیجیان همرزمم شهدای بزرگوار، محشور گردم.

 انشاءالله "واسه نون" نیست، و مطمئنا این از هر نقش آفرینی و بازی گری دنیایی، ارزش و جایگاهش بالاتر است.

 خداوند عاقبت همه را ختم به خیر گرداند.
آمین یا رب العالمین

[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تعدادی از ترانه سرایان و تصنیف نویسان جنبش سبز لجنی، که طی دو سال گذشته سخت پنچر شده و چه بسا بعضی از آنها که "داور همیشه جشنواره ها" در داخل و تا دلتان بخواهد خارج! بوده اند و از سکه های زر دوران بازندگی (مثلا سازندگی) و افتضاحات (مثلا اصلاحات) تا آن جا که جا داشته تناول نموده و برای ده نسل فرزندان خود اندوخته اند (البته این چیزها را اختلاس و ... نمی گویند چون در هر جشنواره و مراسم و ... خودشان ضربدری برای همدیگر سکه و جایزه تجویز می کنند. حال این که از "بیت المال" باشد یا "مال البیت"، چندان فرقی نمی کند!) به پیشگاه پیر تشخیص، همان که تا پیش از این در نوشته ها و تریبون های مثلا اصلاح طلبان هدف حملات تند بود و نماد سوءاستفاده از بیت المال و سیاهی دولت خفقان و رانت خواری فرزندان و ... بود، شرف حضور یافتند!

اینان که طبق روال وجودی و همیشگی شان، همچون "شب پرست" (به خیال خودشان آفتاب پرست!) روز به روز رنگ عوض کرده اند، غالبا موفق شده اند با نگارش و تقدیم " ... " نامه برای صدا و سیما  همچنان ترانه های سیاه خود را به خورد خلق الله بدهند و از رود جاری بودجه های کلان بهره مند گردند، و مثلا جای پایی برای خود و همپالگی هاشان فراهم آورند، این بار بوی کباب به دماغ شان خورده و لی غافل از آن که ...

و حتما اوامر بزرگان مذبذب سیاستتان آقاسعید و آقاخسرو و آقابهزاد! این است که امروز این گونه تلخ، لبخند زورکی بر لب نشانید و به دستبوس آنکه تا دیروز رئیس دولت قتل های زنجیره ای و عالیجناب سرخپوش و ... می خواندیدش، مشرف شوید! و چه بسا در وصف امام و امیر جدید خویش، ترانه بسرایید!

 دیر آمدید آقایان ...
به قول مرحوم استاد شهریار:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

خیلی دیرآمدید ...
آن روزها که همپالگی هایتان و سروران سیاسی و خط دهنده هاتان که در وصف لبخند و گریه شان ترانه می سرودید، بزرگ امروزتان را "عالیجناب سرخپوش" نامیدند و بر او تاختند باید می آمدید دست بوسی و در وصفش شعر می سرودید، بلکه چیزی گیرتان آید که امروز هم مطمئنم ته کاسه چیزی مانده که این گونه خندان به پاچه خواری شتافته اید!

 به قول قدیمی ترها:
تغاری بشکند ماستی بریزد
جهان گردد به کام کاسه لیسان

خوش باشید که این نیز بگذرد.
دیروزتان را دیدیم، امروزتان را هم که معلوم است، خدا رحم کند به فرزندان و خاندانتان با آن چه از دین و دنیا برای فردای تان اندوخته اید!

[ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بسم الله‌القاسم الجبارین
اخوی بزرگوار حاج سید اسدالله لاجوردی
پیرو مکالمه تلفنی، زندانی رژیم سرنگون شده طاغوت حشمت الله رئیسی را توسط گروه گشت بلال حبشی، به زندان اوین منتقل می‌کنم.
گر‌چه نامبرده در موقع دستگیری مسلح نبود، اما دلایل فراوان وجود دارد که‌ او از رهبران گروهک الحادی و ضدانقلابی چریکهای اقلیت است.
علاوه بر آن فرد مذکور همواره در افکار کفرآمیز و ضلالتهای خود محکم و استوار بوده‌است. آثار شکنجه‌هایی که بر بدن او مانده دلیل آشکاری بر این مدعاست.
باید اضافه کنم که ‌ایشان از سردمداران مبارزه علیه دین، مذهب، و روحانیت بوده و در زندان طاغوت کار را تا حد تحقیر روحانیت و اهانت به مقدسات می‌کشانده ‌است.
گزارش تکمیلی متعاقباً تقدیم می‌شود.
اخوی کوچک شما
محسن مخملباف

 

"حشمت الله رئیسی" از فعالان ضدانقلاب در خارج از کشور که هم بند مخملباف در زندان شاه بوده، در نوشتاری باعنوان "بای سیکل ران آکتور کمیته" در مورد دستگیری خود توسط وی می نویسد:

"در گرمای زودرس اوایل سال ۶۰یکی از چهره های پر آوازه هنر ایران، کلت کالیبر ۴۵ امریکایی خود را در پشت شقیقۀ مردی گذاشته بود و از او خواست که کوچکترین تکانی نخورد و دستهایش را بالای سرش نگهدارد. مادر سالخوردۀ مرد، دست فرزند خود را محکم گرفته بود و رها نمی کرد. مرد که عرق سردی بر شقیقه اش نشسته بود، صورت خود را برگرداند تاچهره شکارچی انسان ها را ببیند. باور نمی کرد چگونه جنایت و هنر می تواند دست در دست هم بگذارد و در وجود یک انسان تجلی کند."

"آیا میتوان در خیابان ها به شکار انسان پرداخت و دگراندیشان را دستگیر و به مسلخ فرستاد و همزمان به فعالیت های هنری و کارگردانی فیلم و تئاتر مبادرت ورزید ؟ "

و سرانجام باید اضافه کرد. اَیا می توان پذیرفت که انسان نماهایی چون مخملباف که معلوم نیست چند نفر را دستگیر و یا با راپرت هایشان به جوخه اعدام سپرده اند، آزادانه بگردند و از آن دردناک تر اینکه در صفوف اعتراضات ایرانیان مقیم خارج کشور سخنگوی مردم ایران شوند؟

 منبع

 

محسن مخملباف در سال 1366 و در واکنش به اکران فیلم سینمایی "اجاره نشین ها" ساخته داریوش مهرجویی در نامه ای خطاب به معاونت وقت سینمایی ارشاد آورده است:

برادر بهشتی،
سلام. خسته نباشید.
انصاف حکم می کند که تلاش شما را در جهت رشد کمی سینما بستایم. اجرکم علی الله؛ اما وجود فیلم‌هایی چون اجاره نشین‌ها را به چه حسابی بگذارم. بی‌دقتی شما؟، بی‌اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم. برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب کردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را که گردن نگرفتید، اجاره نشین‌ها به گردن چه کسی است؟ اگر فیلم را ندیده‌اید، ببینید. اگر دیده‌اید یک بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تکلیف کسی چون من با شما چیست؟ ارج گذاری‌تان به جنگ را باور کنم یا اغماض‌تان را در مورد امثال اجاره نشین‌ها، امیدوارم که همچنان ما را متحجر ندانید که مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم.

من باب ثواب گفتم، گناه که نکرده‌ام؟

واقع قضیه این است که دو ساعت پیش که فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگویم و نه به کس دیگر. ادای وظیفه کردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.
محسن مخملباف

مخملباف در دهه ۶۰ ایام که خیلی دوست دارد مردم آلزایمر بگیرند و آن را فراموش کنند
به همراه مرحومه فاطمه مشکینی و فرزندانش

مخملباف سبز لجنی به همراه مرضیه مشکینی و فرزندانش امروز در خارج از کشور

 

خداوندا!
عاقبت امور همه مان را ختم به خیر بگردان و از لقمه حرام، نفاق، ریا و تزلزل در ایمان و اعتقادات، دورمان گردان.
آمین

[ ۱۳٩٠/۸/٩ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

روایتی از معصوم (ع) هست که "به صورت چاپلوسان خاک بپاشید."
امروز که ده بیست سالی از عرض اندام و جولان دادن عده ای تندروی دوآتشه به اسم "جناح چپ" می گذرد، تصورشان بر این است که به راحتی می شود دیگران را به هر آنچه خود بوده اند، متهم ساخت و نسل جوان را به راحتی فریب داد!

امروز عده ای که دین و شرافتشان فقط و فقط در "بی.بی.سی" . "رادیو آمریکا" و شبکه های ضدانقلابی است که تشنه به خون امام و رهبر معظم انقلاب و همه غیرتمندانی هستند که 33 سال تمام آرزوی سلطه استکبار بر ایران اسلامی را برباد داده اند، از گذشت زمان سوء استفاده کلان می کنند.
این عده، با محکوم کردن دیگران به بی دینی و انداختن توپ در زمین حریف، سعی می کنند خود را از بسیاری اعمال و رفتاری که تا دیروز داشته اند، مبرا کنند. ولی زهی خیال باطل!

این فقط یک نمونه از رفتار و اعتقادات منحرف کسانی است که امروز شده اند دشمن دوآتشه ولایت فقیه و همنوا با غرب، از ایراد هر تهمتی به هموطنان مسلمان خود هراس ندارند.

واقعا چه کسانی "ولی فقیه" را از "خدا" بالاتر دانسته و به قول آقای "مهدی خزعلی" خدا را نماینده ولی فقیه در زمین می دانند؟

"محمدرضا خاتمی" اصلاح طلب پرمدعا، در سال های ننگین دولت اصلاحات  همراه با گروهی که الان اکثر آنان به آغوش غرب پناهنده شده اند، به قم برای دیدار با آیت الله "حسینعلی منتظری" که با حکم شدید امام راحل از جانشینی ولی فقیه عزل شد، رفتند. منتظری کسی بود که طبق قانونی که همین آقایان از آن دم می زنند، به حکم امام و رای مجلس خبرگان از جانشینی ولی فقیه برکنار شد و هیچ گونه مسئولیتی ولو اندک و بسیار کوچک! در نظام اسلامی نداشت.
در این دیدار،  آقای محمدرضا خاتمی زانو بر زمین نهاد و صورت بر پای منتظری سایید و از جان و دل بر پای او بوسه زد!

در همان ایام نیز، آقای " ... " که خود را شیفته و جان نثار ولی فقیه زمان خویش امام راحل می دانست، به نظر و حکم عزل منتظری توسط امام اهمیتی نداد و هنگامی که منتظری را برای مداوا به یکی از بیمارستان های تهران آورده بودند، آنان که به هیچ وجه جلوی امام حاضر نبودند سر خم کنند و چه بسا آن را عملی غیرخداپسندانه می نامیدند، بر زمین افتاد و بر نعلین منتظری بوسه زد و خاک کفش او را با آب دیدگان خود سرمه چشمان خویش ساخت!

من دیگر چیزی نمیگویم.
فقط ببینید آنان که روزی بر پای یک مسئول عزل شده از هر منصب و مقامی، این گونه به خاک می افتند و کفش او را می بوسند و بر این بوسه افتخار نیز می کنند، امروز چگونه دیگران را به هر آنچه که خود بدتر و سخیف ترش را مرتکب شده اند، محکوم می کنند!
تف بر نفاق و شرک درونی و ظاهری فردپرستان

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند. امام خمینی (ره)

از مردن نمی هراسیم، اما می ترسیم بعد از ما ایمانمان را سر ببرند. از یک سو باید شهید شویم تا آینده بماند، و از دیگر سو باید بمانیم تا آینده شهید نشود. "شهید مهدی رجب بیگی"

روزگار عجیبی است.
اگر بعثی ها، لیبرالها و آمریکایی ها یقه ات را می گرفتند و عربده می کشیدند:
"چرا جنگیدید؟"
ملالی نبود.

ولی وقتی می بینی عده ای وازده، که از آقازادگی خود بالاترین بهره را برده و خوردند و امروز لب و لوچه شان را پاک می کنند و فریاد وا اسلاما سر می دهند، دفاع از دین و میهن و جنگیدن با دشمنان را جرمی نابخشودنی به حساب می آورند، کمی جالب می شود.
و فقط کمی! که اگر قرار بود با این بادهای مسموم از نفس بیفتیم، در همان شلمچه، فکه و مجنون پیش از اینها از پا می افتادیم و مثل بعضی ها که تن خویش را به خاک جبهه ساییدند تا بعد از جنگ از برترین امتیازات بهره مند گردند، می شدیم.

هر چه زمان می گذرد، وطن فروشی، خواری و ذلت عده ای که تا دیروز خود را جزیی از ملت ایران به حساب می آوردند، بیشتر معلوم می شود. آنان که امروز اگر در 24 ساعت یک بار با "بی.بی.سی" یا "رادیو آمریکا" مصاحبه نکنند، نفسشان بالا نمی آید!

برخی هم که تا دیروز در خانواده ای می زیسته اند که برخلاف آموزه های دینی شیعه، امام و ولی فقیه را خدا می پنداشتند و خداوند را نماینده ولی فقیه برروی زمین می دانستند، امروز که شکم شان سیر گشته و حساب های خارج از کشورشان انبوه، داد برآورده و دیگران را به دین فروشی متهم می کنند و فریاد می زنند که "چرا در پیشگاه شما ولی فقیه از خدا بالاتر است؟" و خود بهتر می دانند که هیچکس چنین ادعایی نداشته و ندارد مگر خودشان که دیروز با افراط وحشتناک، همه را تکفیر می کردند و امروز با درافتادن در آغوش دشمنان قسم خورده اسلام و ایران، کم آورده، به ایراد تهمت روی آورده و چوب حراج به دین و شرف و ملیت خویش می زنند.

القصه!
روز پنجشنبه 5 آبان 1390 با آقازاده خارج برو "مهدی خزعلی" که تا دیروز از هرگونه رانتی بالاترین بهره را برده و از آقازادگی خود در طریق کسب اموال حلال! و موسسات، انتشارات دفاتر و ... در ایران و خارج استفاده نموده، در نمایشگاه مطبوعات روبه رو گشتم و چند سوالی از او پرسیدم که سعی کرد با پاسخ های بیراه، جنجال راه بیندازد و ... که شرح کامل و فیلم آن را بعدا خواهم آورد.

جالب تر آن بود که افتضاح طلبان (مثلا اصلاح طلبان) و سبزهای لجنی، از آن سوالها برآشفته و دیوانه وار بدون توجه به آنچه که خودشان تا دیروز نام آن را "گفتمان" می گذاشتند و امروز به دلیل تهی بودن، به سبک منافقین قدیم، از هرگونه بحث و گفتگو گریزانند، شروع کردن به "کوفتمان" و تبلیغات منفی!

گشتند و گشتند بلکه برای حمید داودآبادی نکاتی منفی بیابند تا برجسته ساخته و به خیال خام خویش، حیثیت او برباد دهند!
و این، همه آن چیزی است که یافتند و به خیال خودشان بر طبل بی آبرویی بنده کوبیدند:

"حمید داوود آبادی شخصی که مهدی خزعلی را در نمایشگاه مطبوعات بازجویی کرد
همبستگی نیوز: روز جمعه ۶ آبان فیلمی از دکتر مهدی خزعلی در نمایشگاه مطبوعات در برخی سایت های خبری و شبکه های اجتماعی منتشر گردید که نشان می دهد برخی از افراد وابسته به دستگاه های امنیتی و هواداران سید علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی پس از دوره کردن وی به دنبال آن هستند که با طرح سوالاتی جهت دار بتوانند احیانا بهانه ای برای بازداشت وی فراهم آورند.
به گزارش همبستگی نیوز شرح کوتاهی از این ماجرا در سایت شخصی مهدی خزعلی منتشر شده است، در این یادداشت نوشته شده: «دکتر مهدی خزعلی به نمایشگاه مطبوعات واقع در مصلی تهران رفت و پس از حضور در غرفه های اعتماد و شرق به اصرار غرفه داران روزنامه ی جوان [وابسته به اداره سیاسی و بنیاد تعاون سپاه پاسداران] (در جوار فارس و کیهان) وارد غرفه ی آنان شد.»
در فیلم منتشره برخی سعی دارند با سوالاتی از قبیل اینکه «ولی فقیه تو کیست؟»، «نامش چیست؟» فضایی را فراهم آورند که یا مهدی خزعلی پاسخی در جهت خواست آنها بدهد یا پاسخی دهد که در آینده شرایط برای بازداشت مجددش فراهم گردد. وی در پاسخ به سوالات آنان بیان می کند «شما ولی فقیه را بالاتر از خدا می دانید، ولی فقیه من کسی است که خبرگان منتخب مردم آن را انتخاب کنند» وی همچنین در پاسخ به سوالی در خصوص اینکه چرا آمریکا و اسرائیل از شما پشتیبانی می کنند و به شما امید دارند گفت:آمریکا و اسرائیل بیش از همه امیدش به جناح حاکم است به آنها که به نام دین و با استفاده از آیات و روایات دینی به دین ضربه می زنند و همه کار می کنند به آخوندهایی که به نام دین دزدی می کنند.

در میان افرادی که سوال می کردند شخصی که گویا هدایت دیگر سوال کنندگان را برعهده داشت و بیش از دیگران سوالات جهت دار و هدفمند مطرح می نمود فردی به نام حمید داوودآبادی پژوهشگر وابسته به سپاه پاسداران می باشد . وی که نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» است با روزنامه ها و رسانه های وابسته به سپاه پاسداران ارتباط تنگاتنگ و مستمری دارد و پیشتر از اعضای کمیتۀ پیگیری ۴ دیپلمات [اعضا سپاه پاسداران] ربوده شده در لبنان بود.
حمید داوودآبادی که سوالاتش از مهدی خزعلی بیشتر شبیه بازجویی بود تحقیقی را در سال ۸۸ منتشر نمود که نشان می داد«ژرارد ژان فابین باتااوش» خبرنگار فرانسوی که در گزارش مذکور از آن به عنوان جاسوس کهنه کار فرانسوی نامبرده شده در تمام طول مدت اقامت آیت الله خمینی در پاریس و همینطور زمان بازگشت به تهران وی را همراهی می کرده است و در حال حاضر در تهران سکونت دارد و داوودآبادی به دلیل آگاهی از وضعیت ۴ ایرانی ربوده شده در لبنان با وی دیدار نموده است.
انتشار این گزارش از سوی داوود آبادی به خوبی نشانگر ارتباط وی و وابستگیش به دستگاه امنیتی می باشد از آنجایی که در بخش هایی از گزارش مذکور نوشته است:«وقتی از او زمان ملاقاتش با گروگان ها را پرسیدم، گفت که سال ۱۳۷۵ بود و این درست زمانی بود که بر خلاف ادعای او، در آن زمان دیگر فالانژها آن قدرت گذشته را نداشته و زندان و پادگانی هم در اختیار نداشتند. وقتی که بیشتر سوال کردم، او که متوجه شد من کاملا بر اوضاع و احوال بیروت و لبنان تسلط دارم، گفت که با چشمان بسته به آن مکان منتقل شده و چیز دیگری به یاد نمی آورد.».
لازم به توضیح است داوودآبادی در فیلم اخراجی ها نیز با مسعود دهنمکی همکاری داشته است.
سایت همبستگی


این هم نکات منفی شخصیت حمید داودآبادی از نگاه سبزها:
- حمید داوودآبادی پژوهشگر وابسته به سپاه پاسداران می باشد.
- وی نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» است.
- با روزنامه ها و رسانه های وابسته به سپاه پاسداران ارتباط تنگاتنگ و مستمری دارد.
- و پیشتر از اعضای کمیتۀ پیگیری ۴ دیپلمات [اعضا سپاه پاسداران] ربوده شده در لبنان بود.

و دلسوزی سبزها برای لو دادن یک جاسوس خارجی:
- حمید داوودآبادی که سوالاتش از مهدی خزعلی بیشتر شبیه بازجویی بود تحقیقی را در سال ۸۸ منتشر نمود که نشان می داد«ژرارد ژان فابین باتااوش» خبرنگار فرانسوی که در گزارش مذکور از آن به عنوان جاسوس کهنه کار فرانسوی نامبرده شده در تمام طول مدت اقامت آیت الله خمینی در پاریس و همینطور زمان بازگشت به تهران وی را همراهی می کرده است و در حال حاضر در تهران سکونت دارد و داوودآبادی به دلیل آگاهی از وضعیت ۴ ایرانی ربوده شده در لبنان با وی دیدار نموده است. انتشار این گزارش از سوی داوود آبادی به خوبی نشانگر ارتباط وی و وابستگیش به دستگاه امنیتی می باشد.

و بدترین جرم:
- داوودآبادی در فیلم اخراجی ها نیز با مسعود دهنمکی همکاری داشته است.

الحمدلله رب العالمین، بنده به بسیجی بودن خود، به رزمنده بودن، به سربازی مقام معظم رهبری، به ارتباط با عزیزان سپاه پاسداران که خار در چشم دشمنان شده اند و اگر بپذیرند، نوکری نیروهای ارزشی انقلاب اسلامی افتخار می کنم. و دیروز افتخارآفرین جبهه خود را، و امروز سربازی ولایت در جنگ نرم را، با هیچ جایگاهی در ایران و خارج عوض نمی کنم و به لطف خداوند سبحان، شرافت، دین و میهن خویش را با هیچ قیمتی معامله نمی کنم تا مصداق آن نکته اخراجیها قرار گیرم که:
"اگر همینها نمی رفتند جبهه بجنگند، شما امروز به صدام می گفتید آقادایی!"

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یک نویسنده و پژوهشگر مقاومت، جزئیاتی از پیروزی‌های نظامی، سیاسی و توانمندی‌های فنی حزب‌الله را با بیان خاطرات جالبی از جنگ 33 روزه، غزه، انتخاب میقاتی به‌عنوان نخست‌وزیر لبنان و کشف فرستنده جاسوسی اسرائیل مطرح کرد.

حمید داودآبادی با حضور در غرفه رجانیوز در هجدهمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات، از چاپ جدید کتاب "پاره‌های پولاد" (تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات‌های استشهادی رزمندگان لبنانی) خبر داد که در آن اطلاعات و عکس‌های زیادی از مقاومت منتشر شده است.

این پژوهشگر حوزه مقاومت در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط فلسطین و لبنان و برخی مسائل انحرافی و مرزبندی‌های شیعه و سنی که برای تضعیف مقاومت از جمله سنی بودن اعضای حماس مطرح می‌شود، گفت:
- اتفاق‌های زیادی به‌ویژه در طول 10 سال گذشته در فلسطین افتاد که در داخل کشور به اندازه کافی به آن‌ها توجه نشد.

وی با یادآوری عقب‌نشینی رژیم صهیونیستی از لبنان در سال 79 گفت:
- صهیونیست‌ها در این مرحله، تئوری "اسرائیل بزرگ" را به "اسرائیل قوی" تبدیل کردند؛ یعنی اگر ما در خانه خود باشیم و آنجا را قوی کنیم، خیلی بهتر است از اینکه اسرائیل را بزرگ کنیم.

داودآبادی با بیان اینکه "رویش نسل جدید فلسطین و مقاومت نیز از همین‌جا آغاز شد"، ادامه داد:
- وقتی اسرائیل از لبنان فرار کرد، سید حسن نصرالله از "آقا" سؤال کرد که ما چه بکنیم،‌ آیا اسلحه ها را زمین بگذاریم و وارد کار سیاسی شویم یا برای آزادی فلسطین وارد عمل شویم؟
وی افزود:
- آقا فرمودند تازه کار شما شروع شده است و من به شما مژده می دهم که مدت زمان آزادی فلسطین کمتر از مدت زمان آزادی لبنان خواهد بود.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با یادآوری آغاز انتفاضه جدید فلسطین دو ماه بعد از این بیانات، اظهار داشت:
- این انتفاضه کاملاً با موارد قبل در تاریخ فلسطین تفاوت داشت، به‌طوری که اغلب نیروهای پای کار آن، از 15 سال تا 25 سال سن داشتند، یعنی همه جوان بودند و عکس سیدحسن نصرالله و پرچم حزب الله را به‌عنوان علم در دست گرفته بودند.

وی در توضیح پیام این حرکت بزرگ گفت:
- یعنی اینها می گویند پدران ما که سلفی بودند، به ما ربطی ندارد و پرچم حزب الله را در دست می گیرند. در همان زمان نشان داد که در غزه یک تابلوی دو سه متری از امام خمینی در دست اینها بود که یک اتفاق بزرگ بود، چون تا قبل از آن، سابقه نداشت که عکس امام در راهپیمایی‌های‌شان دیده شود.

داودآبادی اضافه کرد:
- با دیدن این نشانه‌ها، اسرائیل بر فشارها افزود، چون از یک طرف با سقوط مواجه شده بود، چراکه در تئوری‌های خودشان هست که با اولین شکستی که اسرائیل بخورد، سقوط صهیونیسم شروع می شود، بنابراین، در حالی که قرار بود در عرض دو ماه از لبنان عقب نشینی کنند، 24 ساعته میدان را خالی کردند.

وی با این عقب‌نشینی را اولین سقوط اسرائیل دانست که سرعت و عمق صدای آن در ایران به‌خوبی شنیده نشد ولی خود صهیونیست‌ها متوجه ماجرا شدند.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد، شکست دوم رژیم صهیونیستی را در سال 2006 و جنگ 33 روزه عنوان کرد و ادامه داد:
- در این جنگ، اسرائیل که چهارمین ارتش دنیا محسوب می‌شود، از یک حزب خارجی با چند هزار رزمنده شکست خورد.

وی همچنین گفت:
مثلاً تیپ ویژه گولانی که آمد در دشت بنت جبیل با تانک های مرکاوا عملیات کند، در محاصره حزب الله افتاد. یک یگان ارتش اسرائیل که تا آن زمان 38 سال بود که به آن، یگان جاودان می گفتند، چون یک مجروح و کشته هم در جنگ‌های‎شان نداده بود، به کمک تیپ گولانی آمد و آنجا تلفات داد، تانک‌های مرکاوا هم یکی پس از دیگری نابود شدند که اینها در تاریخ اسرائیل بی سابقه بود.

داودآبادی با یادآوری مصاحبه خود با حجت‌الاسلام والمسلمین دری نجف‌آبادی حدود چهار سال قبل از جنگ 33 روزه در زمینه ساخت سی‌دی امام روح‌الله (به کارگردانی محمد دبوق) گفت:
- از آقای درّی پرسیدم که فکر می کنید تکلیف اسرائیل چه می شود و چه باید کرد که گفت: "بروید دعا کنید که شارون بمیرد"، گفتم خب شارون یک نفر است اما یک اسرائیل و یک ارتش بزرگ اسرائیل وجود دارد، گفت: "شما نمی دانید که اگر شارون بمیرد، کمر اسرائیل می شکند و سقوط اسرائیل شروع می شود."

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- این تئوری را صهیونیست‌ها در آموزه‌های دینی خود دارند که مردی شبیه شارون اگر بمیرد، سقوط آن‌ها شتاب می‌گیرد و برای همین است که شارون را نگه داشته‌اند و مدام می گویند زنده است، چون اگر بگویند مُرد، از نظر روحی روانی ضربه می خورند.

وی در مورد نقطه ضعف‌های رژیم صهیونیستی در جنگ 33 روزه بیان داشت:
- بزرگ‌ترین نقطه ضعف اسرائیل این بود که سران آن نظامی نبودند. نخست وزیر اولمرت بود و وزیر دفاعشان عمیر پرتز که اصلاً سربازی نرفته است، در حالی که شارون کسی بود که اگر یک مرکاوا مورد هدف قرار می گرفت، اجازه نمی‌داد که مرکاوای دوم جلو بیاید.

داودآبادی افزود:
- جالب است که در دشت بنت جبیل، یگان جاودان "ایغوز" از 35 نفر از بچه‌های حزب‌الله شکست خورد، یعنی اسرائیلی که فکر می کرد یک یگان عظیمی دورش را گرفته و از آن حفاظت می‌کند، 35 نفر با آن جنگیدند و شکستش دادند که این نیز ضربه شدیدی برای آنها بود.

وی، ضربه بعدی به اسرائیل را در جنگ 22 روزه غزه عنوان و اضافه کرد:
- هم زمان این جنگ کمتر بود و هم اینکه اسرائیل در خانه خود از به‌اصطلاح اتاق مجاور خود، یعنی غزه شکست خورد که کاملاً نیز محاصره است و یک گروه شدیداً محدود هستند.

داودآبادی در مورد موشک‌هایی که حماس به سمت سرزمین‌های اشغالی پرتاب می‌کرد، بیان داشت:
- ما می گفتیم حماس روزانه تعداد زیادی موشک می‌زند، در حالی که موشک‎های حماس همین خمپاره 60 و 82 هایی است که عکس‌های آن را شما هم زدید، سر لوله را می‌بستند و در آن خرج می‎گذاشتند که وقتی به زمین اصابت می کند، یک چاله کوچک درست می کند و قابل مقایسه با یکی از موشک های اسرائیل نیست اما همین موشک‌ها، اسرائیل را زمین گیر کرد.

وی افزود:
- اسرائیل 22 روز ادعا کرد که من غزه را می گیرم اما شکست خورد. فرمانده دافوس آمریکا نکته زیبایی دارد که "پیروزی دشمن ما، این نیست که جایی را از ما بگیرد، بلکه این است که نگذارد ما به اهداف خود دست پیدا کنیم"، وزیر دفاع اسرائیل می گوید که "در لبنان هزار نقطه را شناسایی کرده بودیم، همه اینها را چهاربار بمباران کردیم ولی دیدیم که ضربه ای به حزب الله وارد نشده است"، این یعنی غزه و لبنان پیروز شدند.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با بیان اینکه صهیونیست‌ها متوجه شیب سقوط خود شده‌اند، گفت:
- در این شرایط، طرح مسائل شیعه و سنی در قضیه فلسطین کاملاً‌ انحرافی است.

وی با یادآوری اینکه موضوع محوری و اصلی "مقاومت" است، اظهار داشت:
- دو سال پیش در همین تهران شعار "نه غزه نه لبنان" سر دادند که جواب نداد، در سوریه هم "لاحزب الله لاایران" گفتند اما توجه نداشتند که مقاومت ناموس و خط قرمز مردم سوریه است، یعنی وقتی آن‌ها آمدند این شعار را دادند، مردم فهمیدند که اگر شما اینها را نمی‌خواهید، پس اسرائیل را می خواهید و از همین جا بود که در سوریه نیز شکست خوردند.

داودآبادی در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط سیاسی لبنان گفت:
- کاش سیاستمداران ما از سیدحسن نصرالله، سیاست را یاد می گرفتند. در طول تاریخ لبنان، یک بار نمی بینید بعد از آن جلساتی که امام موسی صدر با مسیحیان می گذاشت، وحدت سیاسی و نظامی مشترک شکل گرفته باشد، به‌طوری که سیدحسن نصرالله همه گروه‌ها حتی مسیحیان مارونی که دشمن شیعه هستند، سنی ها و دروزی ها را که عامل انگلیس هستند، زیر چتر خود گرفت و همه آن‌ها از میشل عون و جنبلاط و دیگران، رهبری وی را پذیرفتند که این، یکی از پیروزی‌هایی بود که در دل شکست به‌دست آمد.

وی با بیان اینکه "اسرائیل برای زدن ایران باید از دست لبنان راحت شود"، اضافه کرد:
- برای اینکه از دست لبنان راحت شود، باید جنگ داخلی ایجاد کند اما هر درگیری‌ای که درست کردند، سیدحسن نصرالله با تدبیر، مکرشان را برملا کرد، حتی خواستند درگیری‌ها را به مرز فلسطین و اردوگاه انصار الاسلام در طرابلس بکشانند اما سیدحسن نصرالله تدبیر کرد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد با یادآوری یکی دیگر از تدابیر دبیرکل حزب‌الله لبنان در روی کار آوردن نجیب میقاتی گفت:
- در ماجرای انتخاب نخست‌وزیر هیچ‌کس فکر نمی کرد که سیدحسن نصرالله میقاتی را انتخاب کند و همه منتظر انتخاب "عمر کرامی" بودند که فرد خنثایی است، اما یک‌باره از دل جریان 14 مارس نجیب میقاتی را رو کرد.

وی ادامه داد:
- همه‌ی این تدبیرها در حالی است که سیدحسن نصرالله سر آخر می‌گوید که "من سرباز آقا هستم" و همه‌ی این سرمایه را در خدمت انقلاب اسلامی قرار می‌دهد که کاش سیاستمداران ما نیز در مقابله با دشمن بیرونی از سیدحسن نصرالله یاد بگیرند، اما متأسفانه این خلأ دیده می شود.

داودآبادی در پاسخ به این سؤال که آیا برآوردی از احتمال جنگ جدید رژیم صهیونیستی علیه لبنان وجود دارد، گفت:
- اکنون از جنگ خبری نیست، چون به ماه‌های بارانی نزدیک می‌شویم، اسرائیل برای جنگ آماده نمی شود، زیرا مناطق لبنان گِل‌های چسبنده دارد و ارتش اسرائیل هم چون کلاسیک حمله می‌کند و از جاده عبور نمی‌کند، بلکه مجبور است از دشت خیام و بیابان‎ها به پیش بیاید اما بارندگی دشمن تانک است.

وی در مورد توانمندی‌های فنی حزب‌الله لبنان به یک نمونه اشاره کرد و گفت:
- عاشورای سال گذشته در نبطیه لبنان بودیم که صدای انفجار شدیدی آمد، بعداً تلویزیون المنار فیلمی منتشر کرد که جزئیات تکان دهنده‌ای از توانایی‌های حزب‌الله را نشان داد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- در جریان جنگ سال 2006 (33 روزه) وقتی اسرائیل در اطراف بعلبک عملیات هلی برن می‌کرد، یک فرستنده قوی در ارتفاعات دره بقاع کار گذاشته بودند که یک فرستنده بزرگ و قوی نیز در وسط دریا، آن را رله (هدایت و پشتیبانی) می کرد.

وی، کار این فرستنده را شنود کل خطوط تلفن‌های ثابت و همراه از ترکیه تا قبرس، لبنان و سوریه عنوان کرد و گفت:
- در فیلمی که المنار پخش کرد، نیروهای حزب‌الله رفتند و دستگاه فرستنده را برداشتند و اعلام کردند که ما این فرستنده را کشف کردیم.

داودآبادی نکته جالب این فیلم را نشان دادن نشستن برف روی فرستنده عنوان کرد که اشاره به کشف فرستنده مدت‌ها قبل از اعلام آن داشت، افزود:
- این فیلم به سیستم اطلاعاتی اسرائیل ضربه مهلکی وارد کرد، چرا که معنایش این بود که حزب الله این سیستم را از مدت‌ها قبل شناسایی کرده و تا به‌حال ما را سرکار گذاشته و اطلاعات سوخته می‌داده است، چه بسا اطلاعاتی نیز که هواپیماهای ام‌کا بدون سرنشین در موضوع رفیق حریری می گرفتند، همه آنها از طریق این سیستم بوده است.

وی در پایان بیان داشت:
- جالب است این سیستم به صورتی بود که به طور خودکار اگر انسان به آن نزدیک شود، منفجر می‎شد اما حزب‏الله از آن استفاده کرد و جالب است خود آنها نتوانستند آن را منفجر کنند و حزب الله آن را تحویل ارتش داد.
رجانیوز

[ ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یافتم ...
یافتم ...
سرانجام آن چه را که 29 سال فکر و ذهنم را به خود مشغول کرده بود، یافتم.

روز سه شنبه سوم آبان 1390 (همین چند روز پیش) در زندگی ام هیچگاه کم رنگ نخواهد شد؛ چون یکی از ارزشمندترین روزهای حیاتم بعد از جنگ محسوب می شود.

در این روز عزیز، با استناد به یک عکس که 29 سال پیش پس از بمباران نیروهای گردان سلمان لشکر 27 حضرت رسول (ص) گرفتم، توانستیم محل دقیق آن روز سخت را بیابیم.

نمی دانم چرا طی این 29 سال، هیچکس و هیچکس سراغ این جا نرفته بود!
نه بچه رزمنده ها و نه حتی فرماندهان و مسئولین و ...
محلی که بیش از 150 نفر از رزمندگان اسلام برای دفاع از دین و شرف و انقلاب اسلامی جان خویش را مظلومانه نثار کردند و تکه تکه شدند.

ولی با همت برادر بزرگوار "سیدمهدی موسوی" و "جواد تاجیک" دو نسل امروزی که شدیدا در زمینه احیاء آن حماسه ها فعالند، توانستیم آن جا راشناسایی کنیم و بیابیم.

روز سه شنبه به محل دقیق بمباران سومار رفتیم. هر چند که متاسفانه متوجه شدیم آن جا درست وسط محلی است که قرار است سدی بر روی رودخانه زده شود و چه بسا تا یکی دو سال آینده کاملا به زیر آب برود!

۱۶ مهر ۱۳۶۱ محل بمباران سومار: حمید داودآبادی - حمید شکوری - شهید مصطفی کاظم زاده

سه شنبه  آبان ۱۳۹۰ محل دقیق بمباران سومار

تلفیق عکس دیروز و محیط امروز

شرح کامل بمباران سومار را اینجا بخوانید:

بمباران سومار


همان روز خدا لطف بزرگی کرد و با گروهی از عزیزان ستاد راهیان نور که به دنبال نقاط حماسی دفاع مقدس هستند، به ارتفاعات "گیسکه" سومار رفتیم و پس از 29 سال، یک بار دیگر در محل شهادت همه عشقم مصطفی کاظم زاده، حضور پیدا کردم.

این هم تصاویر محل شهادت مصطفی که با لطف عزیزان نیروی انتظامی، از هلی کوپتر گرفتم:

محل شهادت مصطفی کاظم زاده در ارتفاعات گیسکه سومار

محل شهادت مصطفی در روبروی شهر مندلی عراق

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

برای دل تنگى‏های این روزها ...

[ ۱۳٩٠/۸/٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تصاویر اختصاصی از بزرگترین پایگاه جاسوسی رژیم صهیونیستی در مرز لبنان و فلسطین که برای اولین بار منتشر می شود.

این پایگاه عظیم در "تلة العبّاد" در 900 متری روستای "حولا" در 110 کیلومتری بیروت در مرز لبنان و فلسطین قرار دارد که طی سال ها استقرار ارتش اشغالگر در خاک لبنان، برای جاسوسی، استراق سمع و ردگیری مکالمات بی سیم، تلفن و موبایل در کل خاک لبنان و دریای مدیترانه برپا گردید.
این پایگاه جاسوسی که پیشرفته ترین سیستم های اطلاعاتی بر آن نصب گردیده، از دور همچون کشتی عظیمی می ماند که بر قله کوه به گل نشسته است! 

سربازان اشغالگر قبل از خروج از لبنان در کنار مقبره العباد - 2000 میلادی
عکس از: منابع صهیونیستی

خرداد ماه سال 1379 (2000 میلادی) هنگامی که ارتش اشغالگر مجبور به فرار از لبنان و ترک خاک این کشور شد، خط مرزی را با سیم خاراداری که درست زیرپای بنای جاسوسی عظیم خود کشید، معین کرد.

نمای پایگاه جاسوسی از روستای حولا

بنا بر ادعای منابع یهودی، "العبّاد" عالمی یهودی بوده که در شمال فلسطین می زیسته و بعد از مرگ نیز در نزدبکی محل زندگی خود بر کوهی دفن گردیده است که از آن به بعد به "تلة العبّاد" معروف گردیده است.

نیروی سازمان ملل پیشقراول می شود تا از میدان مین بگذریم

مردم شیعه مذهب جنوب لبنان نیز معتقد هستند که العبّاد یکی از علمای شیعه ساکن جنوب لبنان بوده است که پس از مرگ در منطقه حولا دفن می گردد.

کشتی به گل نشسته صهیونیستها در خاک لبنان!

متاسفانه منبع موثق و معتبری درباره حیات و زندگی عالمی به نام العبّاد که در جنوب لبنان و شمال فلسطین می زیسته و در آن جا دفن شده، نیافتم که به آن استناد کنم.

دوربین های دیدبانی سنگرهای صهیونیستها

درحال حاضر، خط مرزی لبنان و فلسطین که توسط صهیونیست ها بنا گردیده، از روی قبر العبّاد می گذرد و به طور افقی آن را به دو نیم تقسیم کرده است.

سیم خاردار مرزی لبنان و فلسطین بر روی قبر العبّاد

گاهی اوقات یهودیان ساکن شمال فلسطین و سربازان پایگاه بر قبر او حاضر می شوند و گاهی نیز شیعیان جنوب لبنان با نظارت و اجازه نیروهای سازمان ملل (که بسیار کم اتفاق می افتد) بر قبر العبّاد فاتحه می خوانند.

حمید داودآبادی و رضا مصطفوی در کنار قبر العبّاد

شاید ما اولین ایرانی هایی بودیم که با کمک دوست بزرگوار لبنانی ام "ابو احمد قصیر" توانستیم به این منطقه برویم و علیرغم مخالفت نیروهای سازمان ملل، توانستیم آنان را راضی کنیم و با پیشقراولی آنان، از میدان مین گذشته و به کنار قبر العبّاد برویم.

حمید داودآبادی، علی لقمانپور، ابواحمد قصیر و نیروی سازمان ملل

باوجود حساسیت نیروهای سازمان ملل و صدای گلنگدن کشیدن سربازان مسلح داخل مقر که با دهها دوربین و رادار ما را اسکن کرده و فیلم و عکس تهیه می کردند، حیف دیدیم حالا که توانسته ایم تا کنار گوش صهیونیست ها بیاییم، از آنها عکس نگیریم و این شد حاصل آن سفر پرماجرا.

[ ۱۳٩٠/٧/٢۸ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای این روزها که سخت احساس پیری، خستگی و تنهایی می کنم و با نگاه دزدکی به ورق های تقویم، سال ها دوری و فراق دوستان روحم را بیش از پیش می آزارد!

ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی فایده و دربدری بود

حمید توپول در شش – هفت ماهگی بغل برادر بزرگترش علی

نزدیک ساعت سه بعد از ظهر روز یک‌شنبه، بیست و پنجمین روز مهر ماه سال 1344، در بیمارستان مادر در چهارراه مولوی تهران به دنیا آمدم. یکی دو روز بعد بردندم به خانه‌ای معمولی در خیابان بیهقی، محله‌ی تهران‌نو در انتهای شرقی تهران؛ البته خیلی مانده به محله‌ی تهران‌‌پارس. علی، اولین بچه‌ی خانواده بود و من دومی. بعد از من هم محمد و خواهرمان اشرف هر کدام به فاصله‌ی دو سال به دنیا آمدند. سرانجام در سال 1358 هم برادر کوچک‌ترمان مهدی به جمع‌مان اضافه شد.

سه برادر: علی – محمد – حمید
یادش بخیر زندگی بدون پستونک سوتی، اصلا مزه نداشت!

مادرم می‌گوید:
شش هفت ماهت که بود، مریضی سختی گرفتی. دکترها جواب‌مون کردن. آخرین جایی که رفتیم، مطب دکتر محمدزاده بود در ایستگاه دفتر تهران‌نو. تو رو که بردیم توی مطب، با دیدن رنگ و رو و اوضاع و احوالت گفت: این بچه مُردَنی‌یه ... اگه امیدی هم باشه، باید ببرینش بیمارستان که فکر نکنم تا اون‌جا هم دووم بیاره. توی سرمای سیاه زمستون، از مطب که بیرون اومدیم، یه تاکسی گرفتیم تا ببریمت بیمارستان بوعلی نزدیک میدون فوزیه. توی ماشین، با هیکل گوشت‌آلو و تُپُل، روی دست دایی ابوالفضلت* مونده بودی. داییت همون جا یه گوسفند نذر امام رضا کرد که حالت خوب بشه. همون‌جور که من اشک می‌ریختم، یک‌دفعه دیدیم از لای پتوی بچه صدای مِلِچ و مُلوچ میاد. به همدیگه نگاهی انداختیم و چشممون افتاد به تو که انگشت شست دستت رو توی دهنت کرده بودی و می‌خوردی.
نذر امام رضا (ع)، کار خودش را کرده بود و من که همه برایم گریه می‌کردند و مثلاً باید این روزها را از شر خودم خالی می‌کردم، برگشتم و شدم این ‌که امروز هستم. البته هنوز اون گوسفند پیدا نشده که قربانی من شود!
*ابوالفضل حدادنیا، دایی دوست‌داشتنی‌ام، در آخرین ساعات زمستان 1388 رفت و ما را در سوگ سخت خویش نشاند. روحش شاد.

اولین برگ ها از کتاب "از معراج برگشتگان"

[ ۱۳٩٠/٧/٢٤ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برادر بزرگوارم آقای حمید داودآبادی لطف کردند و یادداشتی را در واکنش به مطلب قبلی من درباره سید مهدی شجاعی، نوشتند. البته برخلاف سوءتفاهم پیش آمده من هرگز از ایشان تقاضا نکرده بودم که حتما جوابم را بدهند و معلوم نیست چه کسی این را از قول من در نظرات وبلاگ آقای داودآبادی نوشته است؟

ایشان در مطلب خود به من ایراد گرفته‌اند که : «همین که نوشتی “نویسنده محبوب آقای سید مهدی شجاعی” همان اول خط و نشانت را کشیدی! یعنی کاملا چشمانت را بر هرگونه خطا و اشتباه او بستی! و هیچ گونه نقدی بر او را نمی پذیری!»

برای اینکه همین ابتدا خط و نشانم را برای جناب داودآبادی هم بکشم (!) صادقانه اعتراف می‌کنم که مخلص ایشان هستم. خودشان اینرا خوب می‌دانند. خیلی خیلی به ایشان علاقه دارم. البته نه از نوع علاقه‌های مناظراتی! که علاقه‌ی حقیقی، از زمان انتشار «فکه» و قبل‌تر از آن. بعدش هم سر ماجرای امیر دادبین …

البته طبیعی هست که با آقای داودآبادی یک جاهایی موافقم، مثل ماجرای فیلم اخراجی‌ها و حمایت از ده نمکی و در برخی مسائل هم با ایشان اختلاف نظر دارم، مثل همین ماجرای سید مهدی شجاعی. این از مقدمه و اظهار علاقه، اما بعد…

آقای داودآبادی عزیز!
اولا این درست که من نتوانسته‌ام علاقه‌ام را به سید مهدی شجاعی پنهان کنم، ولی چه خط و نشانی کشیده‌ام؟ کی و کجا چشمانم را بر خطا و اشتباهاتش بسته و نقدی را بر او نپذیرفته‌ام؟ آیا خود من در همان مطلب مربوطه، سه لینک در نقد سخنان آقای شجاعی قرار ندادم؟ آیا نگفتم که همه باید در معرض نقد جدی و دائمی باشند تا وزن و اندازه واقعی‌شان مشخص شود؟

ثانیا آیا در محبوبیت سید مهدی شجاعی شک داریم؟ بر فرض که مخالفش باشیم، محبوبیت را هم می‌شود منکر شد؟ آیا ایشان جزو محبوب‌ترین شخصیت‌های فرهنگی کشور نیستند؟ آیا در میان جوانان حزب‌اللهی محبوب نیستند؟! (لااقل تا همین یکی دو سال پیش؟) آیا آثار ایشان جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های داستانی ایران نیست؟

ثالثا حرف اصلی من در آن مطلب این بود که نباید به آدمها نگاه مطلق داشته باشیم. یک روز آنها را آن‌چنان بالا ببریم که دست هیچکس بهشان نرسد و هیچ نقدی بر آنها و آثارشان تحمل نشود؛ و روزی آنها را چنان بر زمین بکوبیم و له کنیم که گویی اصلا از ابتدا نبودند!

این فقط دفاع از سید مهدی شجاعی و مجید مجیدی و رضا امیرخانی و ابراهیم حاتمی کیا نیست، که دفاع از همه آدم‌ها مخصوصا هنرمندان انقلابی این کشور است. امروز سید مهدی شجاعی دشمن می‌شود، فردا خود شما و دوستان شما هم دشمن می‌شوید! شک نکنید. مگر یادتان رفته با دوست صمیمی خودتان مسعود ده‌نمکی چه کردند؟!

خود شما که تجربه تلخ مخالفت‌های سنگین و بی‌حساب و کتاب دوستان را دارید. از راه اندازی سایت و وبلاگ برای مخالفت با اخراجی‌ها تا تهدید به خودسوزی مقابل مسجد بلال! آیا مخالفان شما و ده‌نمکی، حزب‌اللهی‌ نبودند؟ مطمئن باشید اگر فتنه بعد از انتخابات پیش نمی‌آمد و اگر از طرف مخالفان و جماعت ضدانقلاب، به «اخراجی‌های ۳» حمله نمی‌شد، اولین گروهی که با شما مخالفت می‌کردند همین دوستان حزب‌اللهی بودند.

آقای داودآبادی عزیز!
در میانه آن حجم سنگین اهانت و مخالفت، رفتار رهبر انقلاب با شما، ده‌نمکی و اخراجی‌ها چطور بود؟ مگر خودتان شاهد نبودید؟ یادم هست روزی که در وبلاگتان ماجرای دیدار مسعود ده نمکی را با رهبر انقلاب نوشتید و از تقدیر ده‌نمکی توسط رهبری خبر دادید، خیلی‌ها با شما مخالفت کردند، اهانت کردند، حتی شما را به دروغ‌گویی متهم کردند! اکثرا حزب اللهی‌!

منتی نیست، ولی من اولین و شاید تنها کسی بودم که در وبلاگم مطلب نوشتم و از شما و ده‌نمکی دفاع کردم و این را خطاب به مخالفان شما نوشتم که «اگر نقد و یا ایرادی بر اخراجی‌ها و یا هر فیلم سینمایی دیگری دارید، آنرا مستدل و با شیوه نقد هنری بیان کنید نه با عصبانیت و تعصب و بیرون کشیدن سوابق سالهای گذشته یک کارگردان!»

همه مشکل ما همین است که عادت کرده‌ایم با دعوا و فحاشی و بداخلاقی و بیرون کشیدن پرونده‌ی گذشته افراد، با آنها برخورد کنیم. آموخته‌ایم که با هر مساله فرهنگی- هنری، با نگاه سیاسی مطلق برخورد کنیم. پاسخ چهره‌های فرهنگی جامعه را دقیقا مثل آدم‌های سیاسی و جناحی می‌دهیم. با همان ادبیات، با همان چماق، با همان راه و روش قبیله‌ای، حزبی و جناحی! حتی اگر یک چهره فرهنگی و هنری کسی را نقد می‌کند، از دریچه سیاست وارد و به تیتر سیاسی یک سایت سیاسی تبدیل می‌شود!

آقای داودآبادی گرامی!
سوال من این بود که ما جماعت مدعی پیروی از رهبری، چقدر با رفتار و کردار ایشان و شیوه برخوردشان با آدم‌های مختلف هماهنگیم؟ اصلا آیا رهبر انقلاب فقط و فقط از اخراجی‌ها حمایت کردند؟ فقط از ده‌نمکی تقدیر کردند؟ یا اینکه آن تقدیر، جزئی از نگاه جامع و فراگیر ایشان نسبت به اهالی فرهنگ و هنر است؟ آیا شما از نوع رابطه نزدیک و عاطفی ایشان با مجیدی و حاتمی‌کیا و شجاعی بی‌خبرید؟ آیا رهبری متوجه این تغییر و تحول در مسیر ادبیات و سینما و در خود آدم‌ها نیستند؟

خودتان قضاوت کنید. اصلا اسم ابراهیم حاتمی‌کیا و سید مهدی شجاعی را پاک و به جای آنها بنویسید مسعود ده‌نمکی و حمید داودآبادی. آیا همین ایرادهایی که امروز به حاتمی‌کیا و شجاعی می‌گیرند، به خود شما و ده‌نمکی وارد نیست؟ آیا همین ایرادها را به شما نگرفتند؟ آیا نگفتند که شما پشیمان شدید؟ نگفتند که شما از آرمان‌های بسیج و انقلاب عدول کردید؟ نگفتندکه شما غیرت را کنار گذاشتید و با زنان بی‌حجاب و بی‌قید و بند، عکس یادگاری گرفتید؟ نگفتند که شما به خاطر پول و فروش میلیاردی فیلمتان، از گذشته‌تان پشیمان شده‌اید؟!


آقای داودآبادی عزیز و گرامی!
آیا اینها مصداق تغییر نیستند؟ آیا خود شما حقیقتا تغییر نکرده‌اید؟ آیا بیست سال پیش شما و مسعود ده‌نمکی، حاضر بودید با این هنرپیشه‌ها حتی هم کلام شوید؟! برادر عزیز! پس همه آدم‌ها تغییر می‌کنند. چون زمانه و شرایط عوض می‌شود…

البته این تغییر باید منطبق بر یک سری اصول باشد. بعضی تغییرات بنیادین هستند. مثلا کسی دیروز مسلمان دو‌آتشه بود، امروز کافر دو‌آتشه است. به این نمی‌گویند تغییر، به این می‌گویند سقوط. اما بعضی‌ها (؟) دیروز با خانم‌های هنرپیشه عکس یادگاری نمی‌گرفتند و امروز می‌گیرند! چون واقعیت سینمای کشور را پذیرفته‌اند. چاره‌ای جز همکاری با آنها نیست!

شکی نیست که حاتمی‌کیای امروز همان حاتمی‌کیای «دیده‌بان» نیست. داستان امروز سید مهدی شجاعی هم، با داستانش در دهه ۶۰ و ۷۰ فرق می‌کند، دقیقا مثل این که بگوییم نگاه امروز شما و مسعود ده نمکی به جامعه و مردم، با نگاهتان در دهه ۶۰ فرق دارد. اگر حاتمی‌کیا و شجاعی را به خاطر این تغییر ذائقه، پشیمان و بریده بنامیم؛ پس باید شما و ده‌نمکی را هم به خاطر تغییر نگاهتان به سینما، پشیمان بدانیم! دیدید چقدر راحت می‌شود همه را پشیمان نامید؟!

متاسفانه امروز این قبیل برچسب‌ها خیلی راحت به دیگران نسبت داده می‌شود. خیلی راحت با مفاهیم دینی و سفارشات امام خمینی بازی می‌شود. یکی را به این بهانه که بی‌بی‌سی از او دفاع کرده، دشمن و دیگری را به خاطر اظهارنظرش درباره دولت و یا مشکلات فرهنگی جامعه (که اتفاقا بخش زیادی از آن انتقادها درست است) ضدنظام و ضدرهبری می‌خوانیم.

البته ما می‌توانیم درباره تغییر و تحول آدم‌ها اظهار نظر و سیر آثارشان را مرور و یا نقد کنیم، اما حق نداریم خودمان را معیار تشخیص تغییر بدانیم و همه را متهم به سقوط کنیم و به این بهانه که عوض شده‌اند، آنها را بکوبیم. آن هم چه کسانی؟ آدم‌هایی که خودشان و آثارشان نماد و نماینده‌ و جریان‌ساز فرهنگ انقلاب و دفاع مقدس هستند.

اگر در سی سال گذشته این هنر را داشتیم که لااقل ده نفر مثل مجیدی و شجاعی و حاتمی کیا و امیرخانی تربیت کنیم حرفی نبود؛ اما وقتی نهایت عرضه و رویش ما در حوزه ادبیات، هنر و فرهنگ، همین آدم‌ها هستند، چرا نباید به هر قیمتی آنها را حفظ کنیم؟! (البته ضمن نقد درست و منصفانه)

حرف من تایید صد در صد هیچ کس نبود. حرف من این بود که نقد یک شخص باید چیزی جدای از نفی او باشد. فیلم، شعر و داستان را نقد کنیم، آنهم موردی و مصداقی، ولی چرا در نقد افراد، به یک جمع بندی کلی، نهایی و مطلق درباره نسبت او با نظام و انقلاب و رهبری برسیم؟ طبق چه دلیل و برهان عقلی، نقلی، منطقی و شرعی؟ پس این همه شعار جذب حداکثری و دفع حداقلی چه می‌شود؟
۲۰ مهر ۱۳۹۰ امید حسینی
سایت آهستان

[ ۱۳٩٠/٧/٢٤ ] [ ٦:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متاسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخ ترین ایام و بدترین تصمیمی بود که در طی زندگی، به خصوص در دوران جنگ گرفتم.

ماجرا از این قرار بود:
چند وقتی می شد که به توصیه برخی به اصطلاح دوستان (که بعدها بهم ثابت شد فقط و فقط بد من را می خواستند؛ چون قصدشان این بود که دیگر به جبهه نروم) به عضویت "کمیته انقلاب اسلامی مرکز" درآمدم و یکراست به "واحد اطلاعات" در گوشه حیاط بنای قدیمی مجلس شورای ملی واقع در میدان بهارستان معرفی شدم.

آن زمان واحد اطلاعات کمیته را به شماره داخلی آن که 174 بود، می شناختند. یعنی معروف به "واحد 174" بود و وظیفه اش شناسایی تحرکات منافقین و ضدانقلاب ها و حمله به خانه های تیمی آنها بود.

یک روز بیشتر در آن جا نماندم و همان ظهر اول، به بهانه ای زدم بیرون و رفتم که مثلا یک ساعت دیگر برگردم. 3 ماه بعد که از جبهه برگشتم، با کلی دعوا و بازجویی و این حرف ها که: "چرا محل خدمت خود را ترک کرده ای" روبه رو شدم. بدتر از همه وقتی بود که گفتم: "این مدت را جبهه بودم". و تصورم این بود که این حرف، همه مشکلات را حل می کند، ولی کاملا برعکس شد. خیلی که بحث بالا گرفت و عصبانیت مرا دیدند، گفتند: "چرا به "تیپ 28 روح الله" که مختص نیروهای کمیته است، اعزام نزده ای."
خلاصه آن شد که ترجیح دادم اصلا به واحد 174 نروم. نمی دانم چی شد که درخواست کردم بروم به "گشت امر به معروف و نهی از منکر".

چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که 4 سرنشین مرد مسلح به مسلسل "ام.پی.5" در آن می نشستند و 4 سرنشین زن که در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر می چرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و بیشتر زنان، می پرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو می رفتند و به او تذکر می دادند. این که او با گذشتن از مقابل ما، دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته و موهایش بیرون نباشد!
بعضی ها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام "گشت نکیر ومنکر" و یا "گشت مایکل جمع کن" معرفی می کردند.
چون آن زمان تب خواننده سیاهپوست آمریکایی "مایکل جکسون" بدجوری جوان ها را گرفته بود و عکس او برروی لباس و برخی اجناس زیاد به چشم می خورد و از مهم ترین وظایف گشت، جمع آوری آنها بود. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و می گفتیم "گشت منکرات".

همان اول که با فرمانده عملیات روبه رو شدم، چهره اش بر دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کله ای نسبتا بی مو، ریشی مشکی و بلند. جالب تر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، مدالیوم آبی خوش رنگ آرم سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آن طور که بچه ها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و می گفت:
- من کمیته ای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.

مسئله این بود که در روزهای گذشته، بین سپاه و کمیته تنش های شدیدی ایجاد شده بود و برای همین مسئولین کمیته از این که می دیدند حاج خداکرم آرم سپاه بر سینه می زند، شدیدا عصبانی می شدند.
بعداز ظهرها، تعدادی بچه حزب اللهی ها در میدان ولی عصر تجمع می کردند و علیه فساد و بدحجابی شعار می دادند که با دستور مستقیم آقای ناطق نوری وزیر کشور وقت، نیروهای کمیته به آنها حمله کردند و ضمن دستگیری تعداد زیادی از آنها، کارت بسیج و سپاه برخی را از جیب شان در آورده و جلوی بدحجاب ها بالا می بردند که مثلا بگویند اینها سپاهی و بسیجی هستند که با سوت و کف مفسدین روبه رو می شدند.
در مقابل، بچه حزب اللهی ها هم فریاد می زدند:
"کمیته چی، بی حجاب ... پیوندتان مبارک"
و مسئول اصلی این برخورد زشت را، شخص وزیر کشور می دانستند.

حتی در یکی از این درگیری ها، یکی از محافظین ویژه آقای ناطق که سپاهی بود، توسط کمیته دستگیر شد و کتک مفصلی هم خورد. سردار شهید "مرتضی شکوری گرکانی" (معروف به میثم، مربی تاکتیک پادگان امام حسین (ع) که اسفند همان سال در عملیات بدر به شهادت رسید.) هم توسط نیروهای کمیته بازداشت شد و پس از کتک مفصل به بازداشتگاه منتقل شد.
جالب این بود که میثم در بازداشتگاه کمیته، با فردی روبه رو می شود که شدیدا ضدانقلاب بوده و فکر می کرده هر کس توسط کمیته دستگیر می شود ضدانقلاب است. بدبخت شروع می کند جلوی میثم فحاشی و اهانت به مسئولین جمهوری اسلامی و انقلاب، میثم که سعی کرده بود خود را کنترل کند، از کوره درمی رود و کتک مفصلی به او می زند. نیروهای کمیته متوجه شدند صدای کمک طلبی فردی از داخل بازداشتگاه به گوش می رسد. همین که وارد می شوند تا جلوی میثم را بگیرند، او از فرصت استفاده کرده و با یک حرکت، از بالای دیوار فرار می کند.

زمستان ۱۳۶۳ - داودآبادی - شهید جواد حاج خداکرم - فراهانی

یکی از روزها اعلام کردند:
"فردا صبح قرار است حجت الاسلام "علی اکبر ناطق نوری" وزیر کشور، جهت بازدید از گشت منکرات، به واحد عملیات تشریف بیاورند."
نمی دانم چرا حاج خداکرم دل خوشی نداشت. شاید به دلیل برخورد اخیر بچه های کمیته با بچه های سپاه بود. و یا ...

حدود ساعت 9 صبح، برف قشنگی می بارید ولی آن قدر تند نبود که باعث شود ما در حیاط مقر که نبش کوچه بیستم خیابان وزراء (شهید خالد اسلامبولی فعلی) قرار داشت، صف نبندیم و آقای ناطق از ما سان نبینند!
وقتی در سالن کوچک طبقه دوم جمع شدیم، قرار شد همه ما حرف های مان را بزنیم. بچه ها هم از خداخواسته، بود و نبود را گفتند ولی ...

من گفتم:
- ببخشید حاج آقا، ما چندین اتومبیل گشت با تعداد محدودی نیرو هستیم که مثلا باید راه بیفتیم در خیابان ولی عصر یا جمهوری، مغازه ها و بوتیک ها را یکی یکی بگردیم تا روی لباس هایی که همه وارداتی هم هستند، عکس مایکل جکسون یا چیزهای دیگر نباشد و اگر بود، جمع کنیم. خب مگر ما چند نفر هستیم و چقدر توان داریم که بتوانیم همه مغازه های تهران را بگردیم و این چیزها را جمع کنیم؟ خب یک واحد در گمرک فرودگاه مهرآباد مستقر شود و جلوی ورود کالاهایی را که از خارج می آیند و این گونه تصاویر بر آنها نقش بسته، بگیرند. این طوری هم هزینه کم تری صرف می شود، هم نیاز نیست ما با مردم طرف شویم. هرچه باشد صاحب مغازه بابت خرید آن لباس ها پول داده که ما آن را جمع می کنیم و از بین می بریم.

آقای ناطق، لبخندی زد و گفت:
- شما فقط به وظیفه خودت عمل کن. این که وظیفه گمرک یا دیگران چیست، به ما ربطی ندارد. شما ماموری که در مغازه ها بگردی و با مصادیق منکرات برخورد مستقیم کنی.

یکی دیگر از بچه ها سوالی را که حاج خداکرم توصیه کرده بود، پرسید و گفت:
- ما به وظیفه خودمان خیلی خوب عمل می کنیم. منکرات را جمع می کنیم. ولی خود من، دختر و پسری را در حالتی بسیار زشت و زننده دستگیر کردم، به دادسرا بردم و تحویل قاضی دادم. هنوز کار من تمام نشده بود که متوجه شدم هر دو متهم، فقط با یک تعهد ساده، زودتر از من از دادسرا خارج شدند.

و باز آقای ناطق بیشتر خندید و گفت:
- اتفاقا در هیئت دولت طنزی سر زبان هاست که می گویند: دادگستری دوتا در دارد. از یک در متهم را می برند داخل، و از در دیگر زودتر از خود مامور، متهم ها خارج می شوند.

یکی از بچه ها هم با اعتراض گفت:
- آخه حاج آقا این جوری که نمی شود. مثلا ما باید توی خیابان راه بیفتیم و اگر یک خانمی "جوراب گیپور" پایش کرده، خواهران بروند جلو و او را مجبور کنند که آن جوراب را دربیاورد، یک جوراب کلفت مشکی به او بدهند و تعهد بگیرند که دیگر از آن جوراب ها نپوشد چون محرک است و مصداق منکرات. خب این جوراب ها را که از خارج وارد مملکت نمی کنند. جوراب های گیپور را کارخانه "جوراب آسیا" تولید می کند که متعلق به حجت الاسلام هادی غفاری است. خب به او بگویید دیگر این گونه جوراب ها را تولید و پخش نکند.
و باز جواب همان بود: "شما وظیفه خودت را انجام بده."

(کارخانه جوراب استارلایت بعد از پیروزی انقلاب مصادره شد. آقای میرحسین موسوی نخست وزیر وقت، آن را به آقای هادی غفاری هدیه کرد تا مثلا از درآمد آن، ترویج فرهنگ اسلامی بکند و "بنیاد فرهنگی الهادی" را که ساختمان عظیم آن نبش خیابان دماوند ایستگاه قاسم آباد افتاده و فقط برای پرورش اندام و ... اجاره داده اند، بسازد و سند آن به نام شخص خود بزند!)

"جواد حاج خداکرم" متولد 11 اذر 1334 در تهران، فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار در زابل به شهادت رسید.

[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دوست بزرگوار "امید حسینی" در "سایت آهستان" مطلبی در دفاع همه جانبه از آقای سیدمهدی شجاعی منتشر کرده و از بنده نیز درخواست نمود تا آن را بخوانم و نظرم را بنویسم.
ممنون. خواندم و این هم پاسخ بنده به آهستان:

بنام حضرت دوست
شهید مصطفی چمران: هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود، شناختن "مرد" از "نامرد" آسان می شود!
بزرگوار!

همین که نوشتی "نویسنده محبوب آقای سید مهدی شجاعی" همان اول خط و نشانت را کشیدی! یعنی کاملا چشمانت را بر هرگونه خطا و اشتباه او بستی! و هیچ گونه نقدی بر او را نمی پذیری!

بنده وقتی آن خاطره را ذکر کردم، به صورت تیغ زده شجاعی گیر ندام، به این گیر دادم او که اصلا ساعتی هم در جبهه نبوده، به چه حقی برای رزمندگان دیروز خط و نشان می کشد و عملی را که خود روزی چندبار مرتکب می شود (تیغ زدن صورت) تا بهتر پز روشنفکری بدهد، برای دیگران حرام و منفور جلوه می دهد!
خداوکیلی این روش سخن گفتن منافقانه و دروغ نیست؟

آقای شجاعی فقط این را جواب بدهد که صورت تیغ زدن حرام و زشت است یا نه؟
و فرق آن برای شما با یک رزمنده چیست؟
مگر نه اینکه از دید این آقای با فرهنگ خاص! تیغ زدن صورت ته ته انحراف و ضلالت و نکبت! محسوب می شود که برای یک رزمنده متصور می شود؟ پس خود او در کجا قرار دارد؟
شما فقط کافی است این را جواب بدهید:

آقای شجاعی در هر دوره وزارت ارشاد از خاتمی گرفته تا مهاجرانی و تا امروز، از فیض بی پایان هدایا و رانت و ... کدام بهره مند نشده است؟ هم ایشان هم دوست گرمابه و گلستانش مجید مجیدی! اینها که ماشالله گل سرسبد فرهنگ هر دولتی بودند و خدا می داند چه بردند و چه خوردند و چه کردند!
این گونه خود را مرید اینان نکنید که خدا می داند اوضاعشان چیست و چه بود!

دینت را از قرآن بگیر نه از نوشته های احساسی حضرات که برای هر یک صفحه کاغذی که جلوی چشمانت می بینی، ورق ورق چک های با مبالغ هنگفت صف کشیده اند!

و متاسفانه باید پرسید:
این مردان امروز و نامردان دیروز! به کدام سطر از نوشته های خویش اعتقاد داشتند و دارند که اگر داشتند امروز وضعشان این نبود که از جبهه گریزان بودند و امروز دم خویش با فتنه گران گره می زنند. و این سرنوشت همه کسانی است که در ایام خون و آتش و غیرت، به خیال خود زرنگی کردند و گریختند و امروز بر سر سفره حاضرتر از دیگرانند.

به قول مرحوم محمدرضا آقاسی:
جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید
کسی از پنجره بسته خروشی نشنید
هر چه گفتیم که جنگ آمده گوشی نشنید

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

1
اولین روزهای خرداد 1372 قرار بود مراسم چهلمین روز شهادت "سیدمرتضی آوینی" با عنوان "شبی با مرتضی" در محل حوزه‌ هنری برگزار شود و شد.
مراسم جالب و مفصلی بود؛ و البته بسیار "بو دار".
"بهزاد بهزادپور" کارگردان آن مراسم مفصل، درباره‌ آن چه آن شب در حوزه‌ هنری گذشت، این گونه می گوید:
"میهمانان آن برنامه اینها بودند: آقای خاتمی (وزیر فرهنگ و ارشاد)، صادق آهنگران، فرماندهان لشکر، یوسفعلی میرشکاک، سیدمهدی شجاعی، خانواده‌ی شهید مرتضی آوینی و...
آن برنامه حیرت‌آور بود. فیلم‌برداری هم شد اما چون سخنرانان و شعرا حرف‌های تندی در مورد سیاست‌های آن روز آقای هاشمی رفسنجانی در رابطه با حج زده بودند، فیلم را ناپدید کردند! خیلی هم افسوس می‌خورم چون میهمانان آن برنامه آدم‌های عجیبی بودند."

و اما علت ناپدید کردن فیلم مراسم!
سخنران تند جلسه، نه "یوسفعلی میرشکاک" که "سیدمهدی شجاعی" بود. شجاعی در حالی که مثلا بغضی سنگین در گلو و کلام داشت، از همه حتی رزمندگان گله کرد و بر همه حتی مسئولین سیاسی و اجرایی آن زمان، تاخت. آن قدر که من یکی از تیغ تیز و تند او در عجب ماندم. اصلا مراعات هیچ کس را نکرد.
ولی جالب ترین نکته در میان مقاله‌ سیدمهدی شجاعی - که امیدوارم این روزها یک بار دیگر آن سخنان را که حتما نسخه‌ای در نزد خودش محفوظ است بخواند - آن جا بود که او با وجودی که سه – چهارسال بیشتر از جنگ - که خود او به هیچ وجه و به هیچ شکل، در آن حضور مستقیم و غیرمستقیم نداشت و چه بسا بوی باروت و انفجار به مشامش نخورده بود - با بغض فراوان بر رزمندگان تاخت و از آنان در پیشگاه شهدا گلایه کرد و ناله سر داد:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

و چه بسا "تیغ زدن صورت" را گناهی نابخشودنی و حرامی دانست که مستحق جهنم است؛ چرا که سال ها عبادت، بندگی و حتی رزمندگی و سابق جبهه و جهاد اصغر انسان را بر باد می دهد!

 

2
چند روز بعد، در حیاط حوزه هنری کنار "حسین بهزاد" نشسته بودم و با آب و تاب فراوان سخنان تند سیدمهدی شجاعی را تعریف کردم. قصد داشتم آنان را در نشریه "فرهنگ آفرینش" و صفحه ویژه دفاع مقدس آن با نام "از معراج برگشتگان" منتشر کنم.
خوب که همه حرف هایم را زدم و هیجانم خوابید، نگاهم به دهان حسین بود که ببینم چه می گوید. در اصل منتظر به به و چه چه او بودم که ناگهان چشمانش را ریز کرد و گفت:
- حمید، تو این قدر بچه بودی و من نمی دونستم؟
با تعجب پرسیدم مگر چه گفته ام و یا چه کرده ام که گفت:
- سیدمهدی چقدر جبهه بوده؟ کجای جنگ بوده؟
که بعد از کمی فکر گفتم:
- خب نمی دونم. حتما بوده که این جوری سنگ شهدا رو به سینه می زنه.
و حسین نیشخندی زد و ادامه داد:
"حمید جون بچه نشو. درسته سیدمهدی شجاعی یه حرفایی زده که امثال تو خوشتون اومده و مثلا از بعضیا حتی رزمنده هایی که عوض شده اند گله کرده، ولی حواست رو خوب جمع کن و متوجه باش که، سیدمهدی درد شما بچه های جنگ رو نداره. نگاه به حرفای تندش نکن، شاید درد اون از جایی دیگه است، حالا می خواد از زبون شما بزنه. حواستون به این جور حرفا باشه. زود گول نخورید و فکر کنید هر کی حرف دل شما رو زد، با شما همدل و همرزمه."

راستش بدجوری خورد توی ذوقم. از انتشار حرف های سیدمهدی شجاعی منصرف شدم ولی خوب حرف های قشنگی زده بود. به خصوص آن جا که گفت:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

بقیه مقاله بماند تا خود سیدمهدی شجاعی جرات و جسارت به خرج دهد و این روزها که این گونه بر همه می تازد، منتشر کند و یا حداقل یک بار به نوشته و گفته های گذشته خود رجوع کند. چه بسا این که فیلم و گزارش آن مراسم پخش نشد، برای برخی جای شکر باشد و "مخملباف وار" دعا کنند مردم گفته و نوشته های قبلی آنان را فراموش کنند!

4
چند وقتی که از "شبی با مرتضی" و سخنان هیجانی سیدمهدی گذشت، عکس های جدید او را که با پز و ژست آن چنانی و صورتی که از بس تیغ بر آن کشیده بود همچون آینه برق می زد! در مطبوعات منتشر شد دیدم، جا خوردم و فقط به یاد حرف های حسین بهزاد افتاد.

5
این هم حرف های جدید سیدمهدی شجاعی درباره دروغ:
"دشمن ما را وادار کرد که دروغ بگوییم و دروغ را سکه رایج بازار کنیم و وقتی این اتفاق رخ داد، کسی که فاقد این سکه رایج است طبعا دچار انزوا و فقر می‌شود. وقتی یک مقام ارشد اجرایی به راحتی دروغ بگوید و تهمت بزند، نتیجهاش میشود رسیدن به وضعیت امروز، وضعیتی که شاهدش هستیم."

6
حدود بیست سالی که از آن شب می گذرد، خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک بار دستم به جناب آقای سیدمهدی شجاعی برسد و فقط از او بپرسم:
"ببخشید آقای اندیشمند، دروغ حرام است یا این که با گذشت زمان مشمول تغییر شرایط می شود و همان جور که برخی موجودات رنگ به رنگ می شوند، افراد هم ... و یا این که حرمت دروغ ارشد و غیر ارشد دارد؟!"

ادعاهای جدید شجاعی و نگاه دیگران

آقای شجاعی! لحن شما باید لحن یک پشیمان باشد، نه لحن یک طلبکار

حکایت فردای روزی که میز مدیریت از دست رفت...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

قراره امشب یکشنبه، از حدود ساعت 12 و نیم به بعد (یا همان 30 دقیقه بامداد) مهمان راه شب باشم تا در برنامه ای زنده و مستقیم، حدود 2 ساعت به بحث و خاطره درباره طنز در جبهه بپردازیم.
دوست داشتید، گوش کنید!
شبکه سراسری رادیو
برنامه راه شب
امشب یکشنبه شب
ساعت 30/12 به بعد

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با این کتاب زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ششمین نشست از سلسله جلسه‌های «کتاب و کتابت» با موضوع کتاب «از معراج برگشتگان»، عصر سه‌شنبه (29 شهریور) با حضور حمید داودآبادی، نویسنده اثر در فرهنگسرای اخلاق برگزار شد.

حمید داوودآبادی

داودآبادی این نشست را با ارایه توصیفی از کتاب «از معرج برگشتگان» آغاز و اظهار کرد: این اثر، یک کتاب نیست. تصویر زندگی پسربچه شلوغ میانه‌نشین تهران با آداب و بازی‌های زمانه خود است که با کنجکاوی‌های بسیار به ایام انقلاب گره خورده و سپس وارد 8 سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شده است.

وی ادامه داد: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با کتاب «از معراج برگشتگان» زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند. این اثر را نوشتم تا فرزندانم، پدر و دوستان پدرشان را بهتر بشناسند و به چرایی اسامی که برایشان انتخاب کردند، پی ببرند.

داودآبادی با اشاره به جذابیت بخش «شهید بعد از ظهر» برای مخاطبان، گفت: در این بخش به زندگی و شهادت مصطفی کاظم‌زاده، نزدیک‌ترین دوست دوران کودکی و نوجوانی‌ام پرداخته‌ام. مصطفی از چنان شخصیتی برخوردار بود که هنوز موفق به شناساندن وی به فرزندم نشده‌ام.

نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: در این اثر، جنگ نمی‌بینیم زیرا بچه‌های ما جنگجو نبودند، بلکه رزمنده بودند. در واقع در کتاب «از معراج برگشتگان» به حوادث و اتفاقاتی که بین رزمندگان رخ می‌داد، پرداخته شده است.

داودآبادی با اشاره به نگارش اولین خاطره‌اش از جنگ در دومین روز حضورش در جبهه، اظهار کرد: این خاطره را در قالب یک نامه و به صورت توصیفی از حال و هوای جبهه برای مادرم نوشتم. البته همیشه یادداشت‌هایی از حوادث مختلف جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به همراه می نوشتم که در نگارش این کتاب استفاده شده‌اند.

وی با اشاره به بیت «جنگ کجایی که دلم تنگ توست/ رقص جنون تشنه آهنگ توست»، سروده مرحوم محمدرضا آقاسی، اضافه کرد: در سال‌های گذشته با 2 فرهنگ جنگ و جبهه مواجه بوده‌ایم. فرهنگ جنگ در تمام کشورها موجود است، اما فرهنگ جبهه شامل فضای معنوی و ارتباطات حاکم بین رزمندگان، به ما اختصاص دارد. در واقع ما دلمان برای جنگ تنگ نمی‌شود، بلکه دلتنگی‌ها با حال و هوای جبهه در ارتباطند.

داوودآبادی با اشاره به شناخت محدود ایرانی‌ها نسبت به روحیه رزمندگان در دوران دفاع مقدس، اظهار کرد: سال‌ها پیش میزگردی تطبیقی با موضوع خاطره‌نویسی، با حضور اندیشمندانی از فرانسه در ایران برگزار شد. پروفسور کریستوف بالایی در این میزگرد مقاله‌ای درباره روحیه یک بسیجی در عملیات کربلای 5 ارایه داد. تعجب کردم که وی رزمندگان ایرانی را بهتر از خود ما شناخته است.
خبرگزاری ایبنا

[ ۱۳٩٠/٧/۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره‏ی عجیب، باورنکردنی، تلخ، یا هر چیز دیگر که شما اسمش را بگذارید، حدود 13 سال پیش آقای "..." از فعالین سیاسی قبل از انقلاب که الان هم زنده است، در جایی براى‏مان تعریف کرد. آن روز زیاد به این خاطره توجه نکردم، ولی چند سال بعد که قهرمان داستان، در لباسی عجیب و با پز روشنفکری بسیار عجیب تر، به ایران بازگشت، خیلی جا خوردم.

"در سال های قبل از پیروزی انقلاب، در شهرمان "..." گروهی داشتیم که تعدادی جوان دور هم جمع شده بودیم و علیه حکومت شاه مبارزه مى‏کردیم. همه‏مان بچه مسلمان بودیم. در جمع ما، سه برادر هم بودند. همچنین دختر خانمی جوان از اهالی همان شهر در گروه فعال بود که آقای "س.س.ص" - یکی از آن سه برادر – شدیدا به او علاقه‏مند بود و مى‏گفت که قصد دارد با او ازدواج کند. تا این جای مطلب مشکلی نداشت؛ تا این که پدر آن دختر، او را به عقد ازدواج یک نفر که مهندس بود درآورد و آن دختر همراه شوهر قانونی و شرعی خود، به خارج از کشور رفت. آن پسرک همرزم ما که از این قضیه بدجور ضربه‏ی روحی خورده بود، هر طور که شد، به بهانه‏ی ارتباط با گروه‏های مبارز آن کشور، جمع را قانع کرد و راهی دیار فرنگ شد. چند وقت بعد دیدیم آن آقا به همراه آن خانم، دست در دست یکدیگر، به ایران بازگشتند. وقتی از او سوال کردیم که چه شده، خیلی راحت گفت:
- این زن منه. از اول هم گفته بودم که ما با هم ازدواج مى‏کنیم.
وقتی فهمیدیم او دختر را از شوهر شرعی و قانونى‏اش دزدیده، به ایران آورده و حتی مثلا به عقد خود درآورده است، همه‏ی اعضای گروه و بخصوص برادرانش شدیدا به او اعتراض کردند؛ ولی او به هیچ وجه کوتاه نیامد و به زندگی مشترک با آن زن ادامه داد.
همین مسئله باعث شد تا همه‏ی اعضا، به اتفاق رای دهند که آن دو عملی خلاف شرع مرتکب شده‏اند و از گروه اخراج شان کردند."

انقلاب که پیروز شد، آن دختر برحسب اتفاقی که در شهر "..." افتاد، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. اگرچه برخی احزاب و گروه‏ها مرگ او را شهادت و ترور به‏دست مجاهدین خلق عنوان کردند، ولی باید توجه داشت در ماه‏های اول سال 1358 منافقین هنوز وارد فاز نظامی و ترور نشده بودند.
آن شوهر غیرقانونی هم مسیر خود را کاملا از انقلاب اسلامی جدا کرد، به ضدیت با راه امام و انقلاب اسلامی پرداخت و سرانجام انگلستان را بهتر و مطبوع تر از ایران تشخیص داد و راهی لندن شد تا به اهداف و اعتقادات آنچنانی خود برسد!

توضیحات لازم:
۱

حدود ده سال پیش، در جلسه‏ای خصوصی با یکی از مسئولین که همفامیلی دختر قصه بود، رو به‏رو شدم. وقتی از ایشان سوال کردم:
- ببخشید آقای "ب" شما با خانم "..." چه نسبتی دارید؟
ایشان برآشفت و دست پاچه گفت:
- هیچی ... من هیچ نسبتی با او ندارم ...
و من هم پذیرفتم که مومن و حداقل مسلمان، دروغ نمی گوید!

۲

دو سه سال بعد، شنیدم که قرار است در یکی از مراکز ثبت و نشر خاطرات انقلاب اسلامی، کتابی درباره‏ی زندگی شهیده "..." که همان خانم قصه است، منتشر شود. وقتی از مصاحبه گر کار پرسیدم:
- منبع اطلاعاتتان درباره‏ی آن خانم کیست؟
پاسخ شنیدم:
- منبع اطلاعات ما، برادر ایشان هست.
و با تعجب فهمیدم همان آقایی که تا پیش از آن، هرگونه رابطه با آن خانم را نفی مى‏کرد و مدعی بود که فقط فامیلى‏شان شبیه همدیگر است، برادر آن خانم مى‏باشد و خاطرات خود را تعریف کرده تا کتاب یادواره‏ای از خاطرات و مبارزات "شهیده ... "منتشر شود!

۳

دو سال پیش در نمایشگاه مطبوعات، آقای روشنفکر را در آن جا دیدم. چند وقتی مى‏شد از سفر فرنگ (زیارت عتبات عالیه‏ی دولت فخیمه‏ی بریتانیای کبیر) دکترای خود را اخذ کرده و برگشته. جلو رفتم و پس از سلام و احوالپرسی، از ایشان پرسیدم:
- ببخشید، یک سوال خصوصی از شما داشتم، اجازه هست بپرسم؟
که ایشان هم با روی باز پذیرفت و من گفتم:
- خانم "..." قبل از انقلاب همسر شما بوده؟
که مکثی کرد و خیلی راحت گفت:
- بله. چطور مگه؟
که تشکر کردم و راهم را کشیدم و رفتم.

و امروز ...
"س.س.ص" آن آقای روشنفکر شده‏ی لندن نشین، شده یکی از منتقدین سرسخت نظام اسلامی! اپوزیسیون دو آتشه و بلندگوی تبلیغاتب غربى‏ها!

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.

منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب "از معراج برگشتگان" در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.

داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد تا امروز در سه نوبت چاپ شده است.

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" ساعت 17 سه‌شنبه 29 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

باور کنید این خبر را همین امروز صبح شنبه 26 شهریور 1390 دیدم و روحم از برگزار شدن چنین مراسمی خبر نداشته و ندارد!
این را گفتم که اگر چنین برنامه ای برگزار شده، میهمانان محترم از بنده گلایه نکنند که چرا بدقولی کرده و حضور پیدا نکرده ام!

سپاه نیوز:نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.
به گزارش سپاه نیوز؛ منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.
داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد چاپ شده است. نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» ساعت 17 سه‌شنبه 22 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.

اصل خبر

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در مطلب "صرفا جهت اطلاع! خبرنگار یا مونتاژکار؟!" که چند روز پیش نوشتم و منتشر کردم، اشاره ای به مصاحبه مونتاژی خبرنگاری ایرانی با دبیرکل حزب الله لبنان حجت الاسلام "سیدحسن نصرالله" نمودم. دوست گرامی آقای "کامران نجف زاده" که ظاهرا از این متن ناراحت شده، در پی پاسخ برآمد. باوجودی که ایشان سعی دارند دفاعیه برحقش را بنده منتشر نکنم و خصوصی باشد، بنده فقط و فقط برای این که اگر حرف ایشان حق و درست است، حقی از وی ضایع نکرده باشم، نوشته های ایشان و خودم را به طور کامل منتشر می کنم تا شما عزیزان خود قضاوت کنید. باوجودی که می دانم از انتشار مطالب ناراحت خواهد شد، ولی لازم است این کار انجام شود تا اگر من دروغ نوشته ام، رو شود.
راستی یادم رفت به ایشان که الان در لیبی آزاد شده هستند، خسته نباشید و خداقوت بگویم.


نجف زاده:
"حاجی جان سلام. بنده گویا چند بار مورد محبت شما قرار گرفته ام. شما که استاد کار هستید بفرمایید عکسی که خدمتتان می فرستم هم مونتاژی است یا خیر ... اگر به جمع بندی رسیدید پاسخش را برایم بفرستید ... که حرف دارم. التماس دعا"


داودآبادی:
"بنام حضرت دوست. سلام
برخلاف قد کوتاهت، خیلی بزرگواری! حالا چرا جوش میاری؟
به خداوندی خدا قسم، حاضرم حتی مبلغی به امثال شما بدهم تا ایرادات کار و ضعف هایم را دربیاورید و جلوی جمع برجسته نمایید! می دانی چرا؟ چون معتقدم این گونه، دست و پای خودم را جمع می کنم، از لاف زدن می پرهیزم و تلاش می کنم تا آن ضعف ها را برطرف کنم که مطمئنا مردم هم متوجه خواهند شد.
اصلا بحث من با جنابعالی نیست.
مگر این دوتا خاطره آخری را نخواندی؟
مشکل من با روسا و سیاست گذاران صدا و سیماست.
چه بخواهید چه نخواهید، چون از دروغ و صحنه سازی کاذب متنفرم، به هرکه دروغ بسازد، دروغ بنویسد و درغ بگوید، می تازم. البته نمی خواهم جانماز آب بکشم! بدون شک من هم خصائص بد زیاد دارم ولی چون از ائمه معصومین (ع) نقل شده است که "همه گناهان را در یک اتاق ریخته و در آن را قفل کرده اند و دروغ کلید آن است." از دروغ متنفرم.
این را ببین:
رئیس صدا و سیما، کیست؟!
فیلتر شدن خاطرات جبهه
davodabadi.persianblog.ir/1389/1/
که به خاطر آن نه تنها آقای ضرغامی براساس آموزه های اسلامی از بنده تشکر نکرد که بزرگترین ضعف های سیستمش را نشانش داده ام، که برآشفت و با بغض و هراس، دستور فیلتر کردن وبلاگ بنده را داد تا کسی نفهمد چه می کند و چه بر سر فرهنگ مملکت می آورد!
حالا این را هم ببین تا متوجه شوی منظور من شخص نیست. هدف من مقابله با تحریف است و بس:
کلاهبرداری فرانسوی در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
davodabadi.persianblog.ir/1388/11/
برو آقاجان!
راه خودت را برو و هرآنچه را به صداقت خودت و آن ایمان داری عمل کن. برخلاف روسای صدا و سیما، مطمئن باش خدا هم یارت خواهد بود.
هر کجا هستی موفق باشی و سربلند


نجف زاده:
"استاد این عکس را ببینید. التماس دعا"
http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/post_81.php

kkk.jpg


داودآبادی:
"بنام حضرت دوست
سلام و خسته نباشی.
اول اینکه واقعا شما الان در لیبی جنگ زده هستید؟ یعنی آن کشور درهم وبرهمف اینقدر اینترنتش به راهه که جنابعالی میان اون همه اتفاق و خبر، این قدر راحتی که بنشینی پای اینترنت و به مطالب من پاسخ بدهی؟
دست مریزاد بابا!
دوما اینکه اگر در پست های تیرماه بنده ببینی، سفارت ایران در بیروت مصاحبه من با سفیرمان را تکذیب کرد. برو ببین من چیکار کردم؟ عکس خودم و سفیر را در حال مصاحبه در همان فضا و زمان گذاشتم.
عزیز دل! بنده به هیچ وجه قصد ضایع کردن شما بزرگوار را ندارم، ولی اگر تصویری از مصاحبه اختصاصی با سیدحسن نصرالله داری منتشر کن، من هم شجاعانه حرفم را پس می گیرم. از این عکس های یادگاری که خود من صد تا با سیدحسن دارم از سال 62 تا ... مطمئنم بعدها خودت از این درسهای امروزی که برخلاف دروس فرمالیته اساتید تلویزیونی بهت می دهم، متشکر و سپاسگذار خواهی شد."


نجف زاده:
"هر طور صلاح می دانید...
عکس من با آن پیراهن برای شما که باید گویا باشد.
آن روز هم حزب الله با دوربین خودشان گفتگو را ضبط کردند و متاسفانه توشات نگرفتند.
درباره اینترنت هم باید ببینید این همه خبرنگار که در لیبی هستند اخبارشان را پس چطور ارسال می کنند؟
ضمنا کامنت خصوصی یعنی منتشر نشود. اصول نانوشته اخلاق در رسانه را باید بار دیگر مرور کنیم .
نکته دیگر درباره تاثیرگذاری شماست با عقبه ای که دارید و اهمیتی که برای من داشت لااقل در باور خودتان بدانید من دروغ نگفتم و ترفندی در کار نبود.
ببخشید اگر ناراحتتان کردم .... یا علی
کوچک شما
کامران نجف زاده


نجف زاده:
"تصویری را که برایتان فرستادم چرا منتشر نمی کنید بزرگوار؟
http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/post_81.php
چطور کامنت های خصوصی را عمومی می کنید اما کامنت های عمومی مثل این را عمومی نمی فرمایید؟ استاد این عکس در پایان مصاحبه گرفته شده ... مصاحبه هم که در یوتیوب هست. قضاوت را به مخاطبانتان می سپارم.
یا علی مدد ...
درباره اینترنت هم فکر کنیم در قرن بیست و یکم این همه خبرنگار در لیبی چطور پس گزارش ها و تصاویرشان را ارسال می کنند؟! با کبوتر نامه بر؟!
خدا همه ما را عاقبت بخیر کند"


داودآبادی:
"سلام و خسته نباشی
کدام کامنت را تایید نکردم؟
آن که عکست در آن بود را که همان اول تایید کردم. آن را بر مطلب "بزدلانی کز هراس ابتر شدند" نوشتی. لطف کن برو و ببین."


نجف زاده:
"حق با شماست ... اماکاش عکس را بالای مطلب "بزدلانی کز هراس ابتر شدند" می گذاشتید تا ما درس رسانه ای بگیریم که از تکذیب اشتباهمان نهراسیم."


داودآبادی:
"چون خودت قضیه را کش دادی، من هم برحسب کنجکاوی که لازمه خبرنگاری (البته غیرحرفه ای اش از نوع بنده کارنابلد و آماتور) می پرسم. بزرگوار، لطفا صریح و راحت جواب این سوال بنده را بده: خداوکیلی، یعنی این طور که من نوشتم نبود؟ یعنی واقعا مصاحبه به شیوه عادی و رسمی و رو در رو و در یک زمان انجام شده؟ و تصویرهای شما در حال سوال کردن هم متعلق به همان صحنه و زمان با حضور سیدحسن نصرالله است و اصلا بعدا ضبط نشده؟
اگر این طور باشد، من همین جا از جنابعالی معذرت می خواهم و حلالیت می طلبم!
ولی اگر این گونه نبود چی؟


نجف زاده:
"ماجرا را که برایتان گفتم. حماقت است در قرن بیست و یکم کسی بخواهد مردمی که هوشمندتر از من و شما هستند را با ترفندهای عهد عتیق فریب بدهد ... که چه بشود؟
درباره اینکه کنایه زدید لیبی الان آزاد است و گل و بلبل است هم ما  چه ادعایی داشتیم؟
به اندازه توانمان دویدیم و خطر کردیم ... هر لحظه خطر کردیم ... می دانی اینجا طرفدار این و آن که روی پیشانی اش ننوشته ... همین کار را سخت می کند ... می دانی نصف روز در اتاقی دربسته اسیر چند مزدور سرهنگ بودیم؟ می دانی یک شب تمام در راس الجدیر درست وسط دعوای مخالفان و موافقان جای سنگر گرفتن هم نداشتیم؟ مگر بنده ادعایی کردم که چنین آشفته مدام از ترفندهایی می گویید که اگر کسی شما را نشناسد می گوید خود استاد این کارها بوده اید و حالا همه را به کیش خود می پندارید.
تصاویر ما در میدان نیست؟ الجزیره و بی بی سی و سی ان ان و دیگران چرا به وقت حمله تک تیراندازهای قذافی با لباس و کلاه مخصوص اینطور سنگر گرفته بودند؟
چرا فرمانده انقلابیون نیم خیز  فرار را بر قرار ترجیح می داد؟
حالا مگر چه اتفاق خاصی افتاده؟ گیرم ثابت کردید بچه های این نسل همه هالو پنجشنبه هایی هستند که به گرد شما هم نمی رسند ... بر شاخه نشسته بن می برید ... راستی مگرکسی مونوپل شما را زیر سوال برد؟ مگر ما گفتیم مرد روزهای سختیم؟ نه بزرگوار... ما آدم های عادی هستیم و سوپرمن نیستیم ... اما مطمئن باشید برای این سفر هم حقوق 4000دلاری که شما گفتید در کار نیست. که اگر بود هم در برابر آن هزینه هایی که می شود و بهتر از من می دانی حق بود.
....
باقی بقایتان و خدانگهدارتان و ممنون که حرف های مرا هم منتشر کردید.


داودآبادی:
سلام و اولش یک عذرخواهی.
بنده از این که نوشتم "لیبی آزاد شده" به هیچ وجه قصد جسارت و اهانت یا هر چیز دیگر که فکر کنی، نداشتم. به هیچ وجه هم نمی خواهم زحمات جنابعالی و گروه همراهت را در آن اوضاع و شرایط ضایع کنم که کاری است بس شنیع و ناحق.
راستی این "مونوپل" که نوشتی یعنی چه؟!

استغفرالله! کی خواسته بگوید "بچه های این نسل همه هالو پنجشنبه هایی هستند که به گرد شما هم نمی رسند" نه داداش. اتفاقا خود من یکی این روزها و بخصوص در جنگ 33 روزه لبنان و ... مثل وازده ها، خسته ها و راحتت کنم همچون بزدلان، نه توانستم بروم و چه بسا نخواستم بروم لبنان. حال بحث مالی یا هرچه که بود بماند. ولی به هیچ وجه شجاعت، جسارت و توانایی نسل امروز را زیر سوال نمی برم.
من از کسانی که با نسل امروزی ها بازی می کنند متنفرم. از آنان که برخی مسئولیت های سنگین را به جوانی تازه کار می دهند، گوشه ای به کمین می نشینند تا کار را خراب کنند تا داد و هوار راه بیندازند که "بفرمایید این هم نسل امروزی که کار را خراب کرد." و این از همان سال های 76 به بعد رایج شد. چرا که پا به سن گذاشته های امثال من، نمی خواستند به راحتی عرصه را به نسل جدید واگذارند.

پدر آمرزیده، تابستان 1374 در جنوب لبنان بودیم و درست وسط کاتیوشا باران حزب الله و شلیک مرگبار هلی کوپترهای آپاچی. بماند چه شد. می دانی یکی از بچه های جنوب لبنان چه گفت؟ گفت:
"حمید برای چی با دوربین راه افتادی اومدی وسط میدان جنگ؟ مثل بچه های واحد خبرتون باش. ما از این صحنه ها فیلم می گیریم و در بیروت فیلم را به آنها می دهیم که پخش کنند."
راست می گفت. فردا که رفتم واحد خبرمان در خیابان الحمرا، متوجه شدم که نماینده مان باوجود بودن 4 سال در لبنان، یک بار به جنوب نرفته است و راحت گفت:
"مگه دیوانه ام بروم جنوب؟ من وارد لبنان که بشوم همه حق و حقوق از جمله حق منطقه جنگی به من تعلق می گیرد. چه بروم جنوب و چه در بیروت امن و امان باشم."

آخرش نگفتی آن مصاحبه چگونه بود!
عیبی ندارد.
باز هم می گویم قصد جسارت نداشتم و مطمئنم زمانی از این نوشته هایم سپاسگذار خواهی شد.
خدا نگه دارتان

 

نجف زاده:
"شما بزرگوارید. ببخشید اگر جسارتی کردم. درباره گفتگو با سید حسن هم گفتم برایتان اما گویا باید تکرار کنم که تصویربردارهای حزب الله "تو شات" نگرفتند ... این را اگر شک کردید این بار که با سید گفتگو می کنید از ایشان بپرسید ...
زیاده جسارت است ...
راستی تسبیحشان را هم یادگاری دادند ... ممنون و شرمنده ..."

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ماه رمضان 1364
اندیمشک - پادگان دوکوهه

غروب یکی از روزها، یک دستگاه نیسان پاترول زردرنگ که آرم "صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران" روی درهایش به چشم می‌خورد، به تبلیغات لشکر آمد. یک‌راست رفتند پهلوی مسئول تبلیغات. ساعتی بعد چندتایی از بچه‌های تبلیغات به همراه چند سرباز، سوار بر پاترول زرد، به بیابان وسیع پشت پادگان رفتند. با چند انفجار و شلیک چند گلوله، خبرنگاران صدا و سیما برنامه‌ای با عنوان "ماه رمضان با رزمندگان در خط مقدم" ساختند و برای پخش به تهران بردند.

اواخر سال 1366
تهران – پادگان امام حسین (ع)

یکی از روزها که در محوطه‌ی پادگان امام حسین (ع) قدم می‌زدم، متوجه نیسان پاترول زردرنگ صدا و سیما شدم که از در وارد شد. خوب که دقت کردم، سیدی را سوار بر آن دیدم که برایم آشنا آمد. هر هفته درس‌های اخلاق او از تلویزیون برای خانواده‌ها پخش می‌شد. تعجبم از این بود که این‌جا چه کار داشت.
ساعتی بعد که پهلوی مسئول حفاظت فیزیکی پادگان بودم، اتفاقا درباره‌ی آنها سؤال کردم که خندید و گفت:
- حاج آقا می‌خواد یه برنامه‌ی اخلاقی درباره‌ی رزمنده‌ها درست کنه. ظاهرا توفیق نصیب‌شون نشده که برن جبهه، واسه همین هماهنگ کردن و اومدن این‌جا. چند تا از سربازای ما رو هم برده‌ن، پشت پادگان هم سنگر و از این حرفا درست کرده‌ن که مثلا این‌جا جبهه است.
حالم به هم خورد؛ درست مثل همانی که سال 64 در تبلیغات پادگان دوکوهه دیده بودم. با خودم گفتم: این نامردها کی می‌خوان این مسخره‌بازی‌ها و بزدلی‌شان را بذارند کنار؟!

شنبه شب، وقتی نشسته بودم پای تلویزیون، بر حسب اتفاق حاج آقا را دیدم که خیلی مؤدب و بااخلاق، صحبت می‌کرد. پشت سرش چند سرباز پادگان خودمان مثلا درحال تیراندازی به دشمن فرضی بودند و حاج آقا هم می‌فرمود:
- امروز توفیقی دست داد تا در کنار رزمندگان عزیز اسلام باشیم ...
زدم کانال دیگر تا شاید "حیات وحش" نشان بدهند که بیشتر سرگرم شوم!

به قول "محمدحسین جعفریان":
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند

[ ۱۳٩٠/٦/٢٠ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرنگار یا مونتاژکار؟!
چند سال پیش: بیروت – لبنان
گفت وگوی اختصاصی آقای ( ... ) خبرنگار معروف با حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله لبنان، از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش مى‏شود.
بعدا دوستان تلویزیونی متوجه مى‏شوند ولی صدایش را درنمى‏آورند، که این مصاحبه‏ى مثلا اختصاصی، اختصاصی نبوده! اصلا حضوری نبوده!

یعنی چی؟!
یعنی این که آقای خبرنگار موفق به گفت وگوی مستقیم با نصرالله نشده، بلکه ایشان به سوالات کتبی آقای خبرنگار در برابر دوربین ویدئویی دفتر خود پاسخ داده، مسئولین دفتر هم تحویل آقای خبرنگار داده‏اند که آقای خوش ذوق با کمک دوستان، بر روی صندلی نشسته، مثلا در برابر سیدحسن نصرالله قرار گرفته، سوالات خود را ضبط کرده و پس از مونتاژ در میان پاسخ های نصرالله، این گونه وانمود کرده است که این گفت وگو اختصاصی و حضوری بوده است!

متاسفانه آقای خبرنگار، بخشی از گفت وگوی اختصاصی یک "خبرنگار ناتوان و بى‏عرضه‏ى ایرانی!" (رو ترش نکنید، اون خبرنگار خبرنگار ناتوان و بى‏عرضه‏، خودمم داودآبادی) را به عنوان "نوشته‏ى فلان نشریه‏ى غربی" نقل مى‏کند. حتما مى‏خواسته چیز نشه!
جل الخالق از این خبرنگاران کوشا، زحمت کش و ...


گزارش ویژه از عمق رختخواب!
شهریور 1389 روز قدس

"حمید داودآبادی" و دکتر "قدیری ابیانه" در استودیوی شبکه‏ى رادیو ( ... ) حضور پیدا مى‏کنند و به تولید برنامه‏ى زنده پیرامون رژیم صهیونیستی و روز قدس مى‏پردازند.
در میان برنامه، اعلام مى‏شود که خانم ( ... ) گزارشگر شبکه‏ى ( ... ) از سطح شهر گزارشی درباره‏ى راهپیمایی امت حزب الله دارد. خانم خبرنگار با صدایی عجیب و گرفته، با سلام به شنوندگان عزیز مى‏گوید:
"من از این جا جمعیت بسیاری را مى‏بینم که سراسر خیابان انقلاب را پر کرده‏اند. در دست برخی از این افراد تابلوهایی با شعار مرگ بر اسرائیل به چشم مى‏خورد و ..."

گزارش که تمام مى‏شود و سرود حماسی پخش مى‏شود، سردبیر برنامه، خطاب به خانم خبرنگار که هنوز تلفن را قطع نکرده و صدایش در استودیو نیز پخش مى‏شود، مى‏گوید:
"خانم (... ) قبل از این که از توی رختخواب تصاویر تلویزیون را گزارش کنی، حداقل یه آب به سر و صورت خودت مى‏زدی و صداتو صاف مى‏کردی، که این قدر تابلو نباشه که از رختخوابت گزارش مى‏دی!"

حالا پیدا کنید جایگاه ما در نهضت بیداری جهان اسلام کجاست و کجا باید باشد؟!

عزت زیاد!

[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چهارشنبه 9 شهریور 1390 (عید سعید فطر) سالروز تولد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" در روز سه‏شنبه 9 شهریور 1344 بود؛ چند روز دیگر هم، پنج شنبه 7 مهر 1390 یادآور چهارشنبه 7 مهر 1361 روز اعزام من و او به جبهه و رفتن به سومار است و در نهایت، جمعه 22 مهر 1390 یادآور روز پنج شنبه 22 مهر 1361 و پرواز مصطفی و شکسته و خسته ماندن من است و ...
زمان جبهه، این شعر - که یکی از مداحان از زبان حضرت رقیه (س) مى‏خواند - خیلی مرا مى‏سوزاند.
این را نوشتم، تا هم ذکری از اهل بیت (ع)، و هم یادی از مصطفی، و هم هوای آن روزهای آفتابی گذشته باشد.

دریا در کنار نوجوانی های مصطفی

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

 

آخرین روبوسی من و او ...

 

 

خبر ز درد من و دل، به آشنا بدهید
که من مریض فراقم، به من دوا بدهید
 
فروغ خانه‏ى من، یار دلنواز برفت‏
شما به کلبه‏ى احزان من صفا بدهید
 
نگاه بر من افسرده حال کنید
دلم گرفته عزیزان به من شفا بدهید
 
چو من کسى نبود مستحق جرعه‏ى وصل‏
به این فقیر از آن جرعه، از وفا بدهید

گره فتاده به کارم، کجاست راه نجات‏
نشان زکوى حبیب گره‏گشا بدهید

خموش گشته زهجران نواى ناى دلم‏
چه مى‏شود که به این ناى من، نوا بدهید

هرآن چه این دل مسکین‏، طلب زیار کند
کسى به یار بگوید، که آن به ما بدهید

 

راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نباشد!

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

[ ۱۳٩٠/٦/۱٥ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شرحی تلخ بر دردی کهنه
تابستان 1385 لبنان – بیروت
+ سیمای جمهوری اسلامی ایران، تصاویری از حمله‏ى مردم معترض به ساختمان سازمان ملل در بیروت پخش مى‏کند. گوشه‏ى صفحه آرم "شبکه‏ى الجزیره" که خبرنگارش همراه مردم به داخل سازمان رفته، به چشم مى‏خورد.

 - تصاویر بعدی بکر و تازه است. آقای ( ... ) خبرنگار واحد مرکزی خبر، در یکی از پس کوچه‏های بیروت ایستاده و گزارش مى‏دهد:
"بینندگان عزیز، این ساختمان بزرگی که پشت سر من مى‏بینید، در پشت آن ساختمان سازمان ملل قرار دارد که مردم خشمگین در اعتراض به حمایت این سازمان از اسرائیل، به آن حمله کرده‏اند!

+ "کاتیا" و "عباس" ناصر، خواهر و برادر لبنانی که برای شبکه‏ى الجزیره کار مى‏کنند، آن چنان از میان صحنه‏های بمباران بیروت گزارش تصویری مى‏دهند که مسئولین این شبکه چندین بار به آنها تذکر مى‏دهند که مراقب جان خود بوده و کمی به فکر امنیت خود باشند.

- آقای ( ... ) درحالی که جلیقه‏ى ضدگلوله بر تن دارد و مثل "نورمن در فضا" کلاه‏خودی بر سر گذاشته، مثلا با حالتی مضطرب از وسط میدان جنگ گزارش مى‏دهد. او که از ترس سر در گریبان فرو برده، با صدایی لرزان مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، دودی که در چند کیلومتری من مى‏بینید، محلی است که ساعتی پیش توسط هواپیماهای صهیونیستی بمباران شده است."
دوربین کمی که مى‏چرخد، کودکانی را پشت سر آقای خبرنگار نشان مى‏دهد که بدون جلیقه‏ى ضدگلوله و کلاه‏خود، مشغول فوتبال هستند و هیچ ترس و اضطرابی هم در چهره‏شان دیده نمى‏شود!

- در بنیاد ( ... ) جلسه‏ای ویژه درباره‏ى جنگ لبنان برگزار شد که متاسفانه بنده هم توفیق حضور پیدا کردم. آقای ( ... ) از مسئولین صدا و سیما که تازه از لبنان برگشته تا برخی لوازم مورد نیاز از جمله جلیقه‏ى ضدگلوله برای خبرنگارن ببرد، برای حاضرین شرحی از جنگ لبنان مى‏دهد. یکی از نکات عجیب و بسیار تلخی که آقای ( ... ) گفت، این بود که:
"وقتی صهیونیست ها با هلى‏کوپتر در بعلبک نیرو پیاده کردند، ما که در بیروت بودیم تصمیم گرفتیم چند نفر را برای تهیه‏ى خبر به آن جا بفرستیم. وقتی به آقای ( ... ) از خبرنگارانمان گفتم که به آن جا برود، سر باز زد و قبول نکرد. بحثمان که بالا گرفت، متوجه شدیم بدجوری ترسیده است و گفت که به هیچ وجه به آن جا نخواهد رفت. متاسفانه متوجه شدیم از ترس شلوارش خیس شد و ...

+ خانم ( ... ) و آقای ( ... ) که زن و شوهر هستند، درحالی که برای برخی شبکه‏های خارجی نیز عکاسی مى‏کنند، باوجود خطرات فراوان و بمباران شدید، هر طوری که بود خود را به لبنان ساندند و از حوادث آن جا عکس گرفتند.

- آقای ( ... ) و ( ... ) با مبالغ کلانی که شهرداری عزیز تهران کوچولو! از عوارض نوسازی و فروش تراکم و هوا به شهروندان عزیز! هدیه کرده است، مثل دیگر خبرنگاران خودمان، در خیابان الحمراء بیروت هتل مى‏گیرند و عصرها در پیاده روهای این خیابان که در ژیگول بازی، کافه، تریا، بار، دانس و ... کم از پاریس ندارد! مى‏نشینند، قهوه‏ى عربی نوش جان مى‏کنند و از چند کیلومتری به صدای انفجار گوش فرامى‏دهند، حس مى‏گیرند تا در تهران، صفحات رنگی مجلات امپراطوری رسانه‏ای "الیاس" کوچولوی بابا دکتر! را پر کنند از گزارش های ناب و بکر از جنگ لبنان!

+ جنگ در لیبی شدت گرفته است. خبرنگاران شبکه‏های ( ... ) تصاویر مستقیم از صحنه‏های درگیری و جنگ پخش مى‏کنند که خوراک مفت و مجانی شبکه‏های خودمان هم هست!

- آقای ( ... ) خبرنگار معروف که از ییلاق پاریس برگشته! مثلا به لیبی جنگ زده رفته و گزارش های تصویری بکر مى‏دهد!
ماشین های داغون و خانه‏های خراب را نشان مى‏دهد و مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، این جا را که مى‏بینید، زمانی دست طرفداران سرهنگ بوده که جنگ سختی در آن درگرفته و حالا دست انقلابیون است!"
محلی که انگار دو سه ماهی از آزادى‏اش مى‏گذرد!
اصلا انگار این دوستان نابغه! از یک استاد، خبرنگاری جنگی آموخته‏اند!
درحالی که ابری کم رنگ از دود را در کیلومترها آن طرف تر نشان مى‏دهد، با حالتی همچون پیروز میدان جنگ مى‏گوید:
" بینندگان عزیز اون دودی که در چند کیلومتری ما در آن سوی شهر مى‏بینید، حاصل یک انفجار تروریستی در آن جاست!"

من که خسته شدم.
از بس فکر کردم، کم آوردم و نتوانستم این معادله را بفهمم که حقوق سه - چهار هزار دلاری ماهانه، حق ماموریت در مناطق جنگی و ... را چگونه مى‏توان با این گزارش های بکر و ناب! که مطمئن هستم هیچ شبکه‏ى خبری دنیا حتی افغانستان و عراق هم آن را از سیمای جمهوری اسلامی نقل و پخش نخواهند کرد! جمع کرد؟!

اگر شما توانستید، به این حضرات یادآوری کنید بیت المال مال کیست! پس این گونه هدرش ندهیم.
الحمدلله دیگر بر بام همه‏ى خانه‏ها دیش ماهواره نشسته و به‏راحتی مى‏توان از تصاویر و دسترنج آنان بهره‏ى کافی برد! پس دیگر چرا اعزام خبرنگار ویژه و ... که خدایی ناکرده اتفاقی برای گل روى‏شان بیفتد!
من نظر خودم را که چند سال است مى‏خواستم بنویسم، نوشتم. به هر کس برخورد، مى‏تواند یک نوشابه‏ى تگری میل کند ... بعدش اگر دید حرفم ناحق است، هر چه خواست در رد نظراتم بنویسد. باور کنید خوشحال مى‏شوم.
فقط خواهشا گیر ندهید که: "مگر خودت چیکار کرده‏ای؟"
چون نمى‏خواهم ریا شود، مجبورم چیزی نگویم!

ولی شاید شما راست بگویید که :"اگر خودت هم جای آنها بودی، همین گونه عمل مى‏کردی!"
پس شکر خدا که تا امروز برای سفرهایم به لبنان، سوریه و کتاب هایی که منتشر کرده‏ام، نه حقوق دلاری گرفته‏ام،  و نه حق ماموریت منطقه‏ی جنگی و ...

حالا ببینید جایگاه ما در نهضت بیداری جهان اسلام کجاست و کجا باید باشد؟!

عزت زیاد!

[ ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیش، در آستانه‏ی سالروز شهادت امام رضا (ع)، پای تلویزیون نشسته بودم. "سیدمحمد حسینی" و "سیدکاظم احمدزاده" برنامه داشتند. همان اول برنامه، حسینی برگی دستمال کاغذی برداشت و به کف کفشش کشید. سپس آن را به احمدزاده داد و گفت:
- این دستمال رو بکش روی چشمات.
احمدزاده با تعجب گفت: "این چه خواسته‏ایه؟ مگه من دیوونه‏ام که این دستمال رو بکشم به چشمم؟"
حسینی گفت: "برای چی این کار رو نمى‏کنی؟"
احمدزاده گفت: "چون مطمئن هستم این دستمال کثیفه."
حسینی گفت:
- یک نفر به امام رضا (ع) گفت: "امام شما هم مثل ما هستید ولی چرا طرف گناه نمى‏روید؟" امام ظرفی جلوی او گرفت و گفت: "اگر من به تو بگویم که داخل این ظرف کثافت و نجاست است، تو حاضری آن را بخوری؟" فرد گفت: "نه." امام پرسید: "چرا نمى‏خوری؟" فرد گفت: "چون مطمئن هستم داخل این ظرف کثافت است." امام گفت: "خب ما هم به گناه به همین چشم نگاه مى‏کنیم. چون مطمئن هستیم گناه کثیف است، پس به راحتی طرف آن نمى‏رویم."

این جمله برای من یکی خیلی جالب و زیبا بود و هیچ گاه این کلام نورانی امام رضا (ع) و حسینی را که این قدر زیبا آن را برای همه بیان کرد، فراموش نمى‏کنم.

این شب های عزیز که در رحمت خداوند بیش از هر زمانی دیگر به روی بندگانش باز است، برای عاقبت بخیری همه دعا کنید. برای من، دیگران و خودتان.

برای "سیدمحمد حسینی" هم دعا کنید. دو سه سالی ست زده توی جاده خاکی. فرار کرد رفت دوبی و شد ... حالا هم توی آمریکا نشسته و به خیال خودش داره از همه انتقام مى‏گیره. به همه چیز و همه کس اهانت مى‏کنه و ...

دعا کنید تا او به همان حدیث زیبایی که برای ما تعریف کرد، پایبند بشه و یادش بیاد چی بوده و حالا چی شده.
نمى‏دونم چرا دلم به حال آدمای این جوری مى‏سوزه! اونایی که فکر مى‏کنند دارند از دیگران انتقام مى‏گیرند ولی آتشی که بپا مى‏کنند دودش فقط به چشم خودشان مى‏رود.
دعا کنیم برای شفای همه‏ی مریض های جسمی و روحی.

از یکی از ائمه (ع) پرسیدند : "عاقبت بخیری چیست؟"
گفت: "این که توفیق پیدا کنید هنگام جان دادن، زبان و دلتان به ذکر "لا اله الا الله" بچرخد."
الهی به حق مولا امیرالمومنین (ع) ، همه‏مان عاقبت بخیر شویم.

[ ۱۳٩٠/٥/۳٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیشب در برنامه "ماه عسل" چند میهمان عجیب آورده بودند.
یک حانم دکتر ماما و دو خانم غسال (مرده شور).
اولی، کسی است که انسان را عریان و بی هیچ دارایی، به دنیا می آورد، تطهیر کرده و وارد دنیای خاکی می کند؛ و دومی، کسی است که انسان را عریان و بی هیچ دارایی و اموال و تعلقات دنیوی، تطهیر کرده و راهی دیار آخرت می کند!

در آخر برنامه، درحالی که حال و روز من و چه بسا اکثر بینندگان را به هم ریخته بود، آقای "علیخانی" جمله عجیبی گفت که بدجور مرا تکان داد!
نمی دانم این جمله را از کجا و چه کسی نقل کرد، ولی هر چه که باشد، جمله تکان دهنده ای است.
بد نیست شما هم آن را بخوانید:

"وقتی به دنیا می آییم‬، در گوشمان اذان می گویند‬، ‫و وقتی می میریم، برایمان نماز می خوانند؛ ‬‫همه زندگی، فاصله یک اذان تا نماز است!

[ ۱۳٩٠/٥/٢۳ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کشور عزیز ما ایران، از دیرباز شاهد گونه های مختلف تفرقه افکنی از سوی دشمنانی که چشم نداشتند وحدت قومیت های مختلف را در این سرای حماسه و غیرت ببینند، بوده است.
انقلاب اسلامی که به رهبری امام خمینی (ره) به وقوع پیوست، همه خفتگان و بیداران کج اندیش را نیز هوشیار کرد و چه بسا با ملت همراه ساخت. همان بود که از اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، در گوشه و کنار و بخصوص مناطق مرزی، شاهد ایجاد فتنه و درگیری قومیتی و مذهبی بودیم؛ چرا که دشمنان از مقابله رویارو با انقلاب اسلامی و رهبری مقتدر آن درمانده شدند، رو به ایجاد تفرقه آوردند.

یک روز در "کردستان" با نام "خلق کرد"، دمکرات، جمهوری خودمختار کردستان، کومله و حتی بحث شیعه و سنی، مردم را به جان یکدیگر انداختند که متاسفانه توان بسیار بالایی از قدرت انقلاب را به هدر داد و همچنان نیز برخی اثرات آن به گوش می رسد. و در آن فتنه عظیم که مستقیم دست حزب بعث عراق در کار بود، چه بسیار خون ها که بناحق ریخته شد تا دوباره امنیت به آن سامان بازگردد.

یک روز در "خوزستان" فتنه "خلق عرب" به راه انداختند و در خرمشهر و اهواز، به نام قومیت و پان عربیسم، مردمی را که تا چند ماه قبل، عاشقانه و دوشادوش یکدیگر انقلاب اسلامی را به ثمر رسانده بودند، به جان هم انداختند. که به لطف خدا و با هوشیاری و دلبستگی عرب زبانان و فارس های خوزستان، این طرح تفرقه افکنانه نیز به شکست انجامید؛ ولی دشمن بعثی که از سالیان دور بر روی نفت خوزستان و موقعیت اسراتژیک آن منطقه دندان تیز کرده بود، کوتاه نیامد و فتنه را تا آغاز حمله سراسری به خاک ایران اسلامی بخصوص خوزستان عزیز، ادامه داد و در این راه از خودفروختگان و مزدوران خلق عرب و ... بیشترین بهره را برد.

یک روز در "آذربایجان" فتنه "حزب جمهوری خلق مسلمان" را به راه انداختند که با همت و غیرت آذری های دلیر در همان روزهای اول به شکست انجامید.
روزی دیگر در "گنبد" و "ترکمن صحرا" فتنه "خلق ترکمن" را شعله ور کردند که به لطف خدا و همت اهالی منطقه و کمک پاسداران عزیز، آن فتنه نیز کاری از پیش نبرد.
روزی در سیستان و بلوچستان، اقوام مختلف را به جان هم انداختند ...
روزی در گوشه ای دیگر ...
و این فتنه انگیزی تا امروز نیز ادامه داشته و دارد؛ چرا که دشمنان هنوز نفس می کشند و آرزوی سلطه دوباره بر میهن عزیز ما را در سر دارند.

متاسفانه برخی دوستان از نوشته قبلی من بد برداشت کرده اند!
بنده به هیچ وجه قصد جسارت به هیچ یک از اقوام کشور اسلامی خویش را نه داشته و ندارم. و به هیچ وجه هم نمی توان دلاوری، شجاعت، غیرت و همت عزیزان خوزستانی را در مقابله با فتنه جویان داخلی و متجاوزین خارجی بعث عراق، از نظر دور داشت!

یکی از افتخارات خودم همین است که سالیانی را در دشت های رنگین از خون مطهر شهدا، در خوزستان غیور رزمیده ام تا دوشادوش عرب زبانان آن سامان، از مرزهای شرافت و غیرت خویش دفاع کنیم.

مگر نه این که در وجب وجب خطوط جبهه های خوزستان، اقوام مختلف از جمله جوان کردی که از کرمانشاه آمده بود، یا آن نوجوان خراسانی یا بلوچ که برای دفاع از دینشان سینه سپر کرده بودند، به چشم می خوردند.

دفاع مقدس، مرزهای قومیتی را درهم نوردید و کرد و ترک، لر و بلوچ، فارس و عرب را در کنار هم و در یک سنگر در برابر دشمنان این مرز و بوم قرار داد.

حالا این که در بین برخی طوایف و اقوام، افرادی خودفروخته و نفوذی وجود داشتند، چیز عجیبی است؟
اظهار این که عده ای مزدور و خودفروخته، از متجاوزین صدامی استقبال کردند، چه مشکلی دارد؟
آیا وقت آن نرسیده تعصب های بیجا و ناسیونالیسم را کنار بگذاریم؟!

مگر در همین مجلس شورای اسلامی خودمان، نبودند کسانی که امروز سر در آغوش غرب برده و در نوکری و مزدوری از یکدیگر سبقت می گیرند؟

مگر اکبر گنجی، محسن سازگارا، عبدالکریم سروش، علی اکبر موسوی خوئینی، فریبا داودی مهاجر، محسن کدیور، فاطمه حقیقت جو و ... روزگاری در همین تهران خودمان، عربده انقلابی گری سر نمی دادند، امروز کجایند، در کوچه پسکوچه های واشنگتن موس موس می کنند و در شبکه های ماهواره ای آمریکا و انگلیس، در اظهار نوکری و مزدوری روی هر خائنی را سفید کرده اند بلکه دلاری در کف دست شان بیندازند.

آیا ما تهرانی ها باید سر در لاک فرو بریم و از ذکر خیانت آنان هراس داشته باشیم؟
نخیر. این از خصلت های مهم انقلاب اسلامی بود و هست که مدعیان دروغین، عمر کوتاهی داشته و همچون برگ های زرد پاییزی، با کوچک ترین نسیمی از شاخه جدا شدند و به نکبت افتادند.

مگر دو سال پیش، در همین خیابان های تهران خودمان، حتی در روز عاشورا، شاهد عرض اندام خودفروختگان و مزدوران آمریکا، انگلیس و فرانسه نبودیم؟

اینان که روی خلق عربی های خوزستان را سفید کردند!
آنها حداقل بهانه قومیتی داشتند و به اسم خاک خود آن اعمال را مرتکب شدند؛ اینان چه؟
اینان به واسطه انحراف و فتنه انگیزی رهبران خود، دربست خود را در اختیار منافقین و غرب قرار داده، روز عاشورا به همه شعائر دینی و مذهبی اهانت کردند و تمام توان خود را به کار بردند تا بر چهره انقلاب اسلامی خراش بیندازند.

آیا ما تهرانی ها باید این برهه از تاریخ تلخ را پنهان کنیم و از ذکر آن چهره درهم کشیم؟!
آیا با پنهان کردن آن چه در ایام فتنه سبزلجنی در همین تهران خودمان و نه در خوزستان و آذربایجان و کردستان! اتفاق افتاد، چه چیزی اثبات می شود؟

نخیر عزیزان!
فتنه همواره بوده و هست و خواهد بود.
فتنه هزاری هم که فکر کند به توفیق دست پیدا کرده، همت و غیرت همین مردم ساده که با مشقت و تحمل سختی زندگی خویش را می گذرانند، چشم آنان را از کاسه درآورده است.
مگر چه کسانی فتنه خوزستان، کردستان، ترکمن صحرا، بلوچستان و ... را خفه کردند؟ آیا به غیر از کمک همان مردم می شد چنان ضربات سنگین دشمنان را در اولین ماه های پیروزی انقلاب اسلامی به شکست منجر کرد؟

عزیزان!
8 سال دفاع مقدس، به خوبی نشان داد که همین عرب زبانان و فارس های خوزستان، در برابر دشمن خارجی، هرگونه قوم گرایی و طایفه گری را کنار گذاشته و متحد و واحد در برابر هجوم دشمنان و خائنان ایستادند تا وجبی از خاک کشور اسلامی شان به دست دشمنان نیفتد.

افتخار خوزستانی ها این است که صدام و صدامیانش به نام خلق عرب، حتی نتوانستند وجبی از خاک خوزستان را در اشغال نگه دارند. همان طور که افتخار ما تهرانی ها و همه ایرانی ها اعم از کرد، ترک، ترکمن، لر، عرب، بلوچ و ... این است که با پیروی از رهبری حکیمانه ولی فقیه خویش، در ایام فتنه، همه خائنان را ناکام گذاشتیم و اجازه ندادیم دشمنان داخلی با حمایت خارجی ها، در رسیدن به اهداف شوم خود موفق شوند و قدرتمندانه پوزه شان را بر خاک مالیدیم.

به لطف خداوند سبحان و به کوری دشمنان، همچنان در سایه وحدت کلمه، رهبری حضرت آیت الله خامنه ای، غیرت و دلاوری اقوام مختلف ایران اسلامی، پرچم گلگون سبز و سفید و قرمز بر سراسر ایران اسلامی همچنان در اهتزاز است و خواهد بود.

[ ۱۳٩٠/٥/۱٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند روز پیش اخیر، خبر و چند عکس در سابت ها منتشر شد که بدجوری حال و هوایم را به هم ریخت.
خبر این بود:

شورای شهر سوسنگرد به بهانه اعتراض برخی از کسبه محل که این تانک را مزاحم فعالیت خود می دانستند طی هفته گذشته اقدام به برداشتن این تانک از چهارراه طالقانی سوسنگرد کرد.
این تانک مدل تی 72 از سی و یک سال پیش تاکنون به عنوان نماد مهم مقاومت و پایداری سوسنگرد در دوران دفاع مقدس محسوب می شد و یاد و خاطره شهدا و ایثارگران را در اذهان بینندگان زنده می کرد.

فرمانده قرارگاه حفظ ابنیه و آثار سرزمینی دفاع مقدس خوزستان گفت: متاسفانه در سال 84 شاهد به سرقت رفتن 6 دستگاه تانک منهدم شده عراقی در پل سابله بین دو منطقه بستان و دهلاویه بودیم که متاسفانه سارقان این موضوع هنوز پیدا نشده اند و یا هر مدت یک بار شاهد برش خوردن ادوات به جای ماده از جنگ هستیم.

در همین رابطه ناصر ربیعه عضو هیئت رزمندگان ثارالله سوسنگرد، ضمن ابراز تاسف عمیق از چنین اقدامی در گفت وگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران گفت: مردم انقلابی ما از حذف نابجای این نماد مهم مقاومت، بسیار ناراحت هستند و انتظار دارند این نماد هر چه سریعتر به جای خود بازگردانده شود.
وی تاکید کرد: مسئولین امر هنوز هیچ اقدامی در جهت رسیدگی به خواست مردم انجام نداده اند اما ما همچنان تا رسیدن به هدف خود این مسئله را پیگیری خواهیم کرد.

خیلی ساده! یعنی:
تانکی که بیش از 30 سال تمام، نماد تجاوزگری و جنایت اشغال گران بعثی بود، چون مزاحم احوال و اوقات و کسب و کاسبی عده ای خاص بود، از صحنه تاریخ حذف شد!

حالا که کار به این جا رسید، بگذارید سر دلم را باز کنم و برای ادای دین و احترام به دلیرمردان سوسنگردی که برای دفاع از دین، شرافت و سرزمین و خانه خویش، جان پاک خود را فدا کردند، حقیقتی تلخ را چه بسا برای اولین بار، بازگو کنم.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، باید این حقیقت تاریخی را بپذیریم که:
هنگامی که ارتش متجاوز بعث صدامف مرزهای رسمی را زیر شنی تانک های پولادین خود قرار گرفت، صدام که در ذهن مریض خود استقبال بی نظیر و چشمگیر مردم عرب زبان خوزستان را می دید، با واقعیتی بسیار تلخ روبه رو شد.
مقابله مردمی که خانه و کاشانه شان زیر بمب ها و توپ های صدامیان ویران می شد، عرصه را بر ارتش بعث تنگ کرد.

در آن میان، تنها چشم امید صدام به مزدوران و خودفروختگانش بود که در قالب "حزب خلق عرب" در خرمشهر، بستان و سوسنگرد، از هفته ها قبل تلاش کرده بودند تا زمینه را برای ورود پیروزمندانه صدامیان به خاک پاک جمهوری اسلامی ایران مهیا کنند.

و آن شد که در برخی خاطرات می خوانیم:
در بعضی شهرها مثل سوسنگرد و بستان، عده ای مزدور، با قربانی کردن گاو و گوسفند در برابر قدوم سربازان متجاوز، از آنان استقبال کردند و ...

تابستان 1363 که در اردوگاهی کنار رود سابله در بستان مستقر بودیم، وقتی برای مرخصی به سوسنگرد می رفتیم، مردم خود آن سامان می گفتند:
"وقتی عراقی ها شهر را اشغال کردند، تعداد اندکی از مزدوران که از آمدن ارتش عراق ذوق زده شده بودند، در برابر تانک های آنان گاو و گوسفند قربانی کردند و به رقص و پای کوبی پرداختند. حتی صدام وقتی برای مشاهده فتوحات سربازانش به سوسنگرد آمد، در همین مسجد کنار رودخانه کرخه، برای تعداد کمی از مردم که نتوانسته بودند از شهر خارج شوند، سخنرانی کرد و فردی بدبخت را که زمان شاه امام جمعه منصوب حکومت طاغوت بود و با پیروزی انقلاب اسلامی از طرف مردم برکنار شده بود، مجددا به امامت جمعه سوسنگرد برگزید که پس از آزادی سوسنگرد به درک واصل شد."

راست و دروغش با خود اهالی سوسنگرد که با همت همان دلیرمردان بود که پوزه خائنین و اشغال گران به خاک مالیده شد و سوسنگرد عزیز به آغوش ایران اسلامی بازگشت و خائنان راه فرار در پیش گرفتند ...!!!

نه!
فرار به عراق، نه!
ماندند. همچون کفتار به گوشه ای خزیدند تا زهر و کینه خویش را بر جان مردم مقاوم جنوب و خوزستان عزیز بریزند.

و امروز، آن چه می بینیم و می شنویم، ادامه مسیر همان خائنان پستی است که نمادهای مقاومت ملت شریف سوسنگرد در برابر متجاوزان را طاقت نمی آورند.

خلق عرب، خلق بعث، خلق صدام، هرچه و هر که باشند، با این عمل رذیلانه خود، در حق عرب زبانان و فارسی زبانان خوزستان که از سال های کهن تا امروز، دوست و برادر در کنار یکدیگر زیسته اند، خیانتی بس نابخشودنی مرتکب شده اند.

آن چه جای تاسف بسیار دارد، این است که مسئولین امر که به دنبال مشابه سازی و کپی برداری موزه های جنگ با بودجه های چندصد میلیاردی هستند، در برابر تحریف و تخریب این اثر که با قرار داشتن در وسط شهر سوسنگرد، نماد تجاوزگری بعثیان در حق مردم است، و نشانی از موزه ای مردمی به وسعت خوزستان عزیز، سکوت اختیار کرده اند!

راستی!
اگر اعضای فداکار! حماسه آفرین! و خدوم!!! شورای شهر سوسنگرد به دنبال بازستاندن خسارت تانک منهدم شده به پس مانده های صدام هستند، توجه کنند:

کسی که توانست ماشین جنگی صدامیان را در سوسنگرد منهدم کند و ارتش اشغالگران را زمین گیر سازد تا مبادا خوزستان را اشغال کنند، هنوز در قید حیات است. او کسی نیست جز ستوان نیروی هوایی "حسین اخوان" که باوجودی که محل خدمتش آن جا نبود، مزاحم ارتش صدام شد و دوشادوش برادرش "کاظم" (که قریب 30 سال پیش به همراه احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی و تقی رستگار توسط مزدوران صهیونیسم در لبنان ربوده شدند) به آفریدن حماسه های بس شگفت پرداخت.

از دیگر جرم های عظیم او این که، سردار شهید دکتر "مصطفی چمران" که سوسنگرد آزادی اش را مدیون او و همرزمان شهیدش است، در یکی از نوشته های خود در خصوص حماسه سوسنگرد این گونه آورده است:
"شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج می‏زد و هنگامی که شجاعت و مقاومت‏های تاریخی آنها در نظرم جلوه می‏کرد، قطره اشکی بر رخسارم می‏غلتید. ستوان "فرجی " و ستوان "اخوان" را به یاد می‏آورم که با بدن مجروح، با آن روحیه قوی، از پشت تلفن با من صحبت می‏کردند، درحالی که سه روز بود که غذا نخورده و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاکم شرع، دکانی یا خانه‏ای را باز کنند و از نان موجود در محل، سدّ جوع نمایند. آن دو صرفاً پس از این که حاکم شرع اجازه داد که رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب می‏توانند اموال مردمی را که از شهر گریخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد یک دکان شوند و بعد از نوشتن فهرست مایحتاج خود، از آنها استفاده کنند. این تقوا در این شرایط سخت از طرف این جوانان پاک رزمنده و مقاوم، آن چنان قلبم  را می لرزانید که سر از پا نمی شناختم."

[ ۱۳٩٠/٥/٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حدود 13 سال پیش، هنگامی که فیلم سینمایی "آژانس شیشه ای" توسط "ابراهیم حاتمی کیا" ساخته و پخش شد، مقاله ای با عنوان " آژانس شیشه ای یا گیشه ای" در نشریه "شلمچه" نوشتم. در آن جا به کپی برداری مستقیم و کامل از فیلم آمریکایی "بعد ازظهر یک روز سگی" که سال ها پیش از آن ساخته شده بود، پرداختم. آقای حاتمی کیا در دو سه مصاحبه و برنامه تلویزیونی خود را به در و دیوار کوبید تا این موضوع را تکذیب کند. حتی مدعی شد که اصلا فیلم "بعد ازظهر یک روز سگی" را ندیده است! ولی بعدا در تلویزیون گفت که آن فیلم را دیده و فقط کمی از سوژه آن الهام گرفته است!

اخیرا آقای "علی رضا بذرافشان" کارگردان محترم سریال کمدی "نابرده رنج"، در تازه ترین مصاحبه خود با هفته نامه همشهری جوان، خیلی قاطعانه کپی برداری و حتی شباهت ساخته اش به فیلم سینمایی اخراجی ها را رد کرده و برای دوقبضه کردن ادعایش، مدعی شده است:

"از اخراجی ها خوشم نمی آید و نمی خواهم که سریال نابرده رنج با اخراجی ها مقایسه شود ... من از اخراجی ها خیلی بدم می آید و تلاش ندارم فیلمی مثل آن بسازم. اگر کامبیز دیرباز بازیگر نقش اول نابرده رنج نبود کسی به اخراجی ها گیر نمی داد وگرنه الان دوسه سریال دهه شصتی دیگر هم روی آنتن است ولی کسی مقایسه ای نمی کند. کار من هیچ ربطی به اخراجی ها ندارد. در آن جا عده ای آدم بد دهن و اراذل راه می افتند و به جبهه می روند و شوخی هایی می کنند و الکی متحول می شوند."

خب حق دارید! البته بنده قصد مقایسه ندارم چون اخراجی ها کجا و سریال کمدی نابرده رنج کجا!!!
و صد البته جای تشکر دارد که مثل دیگران، مدعی نشده است که سوژه اخراجی ها اول در ذهن او متولد شده و دهنمکی آن را از مغز او به سرقت برده است!

با همه احترامی که برای آقای بذرافشان به عنوان یک هنرمند و کارگردان قائلم، ولی چون از دروغ و ادعای واهی بدم می آید، قصد کردم تنها گوشه ای از کپی برداری های آشکار و چندتایی تفاوت های اخراجی ها و نابرده رنج را بنویسم.
ان شاالله دیگر دوستان هنرمند! وقتی خواستند از روی دست دیگران فیلم بسازند، دقت بیشتری به خرج دهند.
شاید هم سوژه و موضوع تمام شده که اینها به کپی برداری افتاده اند!

 

پوستری از فیلم اخراجی ها 1

شباهت های اخراجی ها و نابرده رنج:
در هر دو:
نقش اصلی و محوری داستان مجید - اسد با "کامبیز دیرباز" است.
تیپ ظاهری و حتی گریم مجید - اسد "کامبیز دیرباز" یک سان است.
نقش مادر مجید - اسد را "مینا جعفرزاده" بازی می کند.
تیپ ظاهری و حتی گریم مادر مجید - اسد "مینا جعفرزاده" یک سان است.
مادر مجید - اسد پیرزنی دل سوز فرزندش با لهجه آذری است.
نام خواهر مجید - اسد "مرضیه" است.
خواهر مجید - اسد مجرد است و خواستگار دارد.
وقتی مجید - اسد به جبهه می رود، پدرش فوت کرده و او مرد خانه است.
مقطع پایانی جنگ مورد توجه فیلم ساز است.
جنگ در منطقه غرب کشور مورد توجه است.
مجید - اسد با مادر و خواهرش زندگی می کند و هیچ برادر یا خواهر دیگری ندارد.
مجید - اسد در منطقه "پامنار" در جنوب تهران زندگی می کند.
مجید - اسد لات بی خطری است.
مجید - اسد مدتی در زندان بوده است.
مجید - اسد در قسمتی از فیلم موتور "سوزوکی 250" - که نسلش ورافتاده - سوار می شود.
مجید - اسد برای رسیدن به هدف شخصی و خاص، به نیتی دیگر راهی جبهه می شود.
مجید - اسد در جبهه تحت تاثیر موقعیت قرار می گیرد و متحول می شود.
مجید - اسد و همراهش نماز نمی خوانند!
مجید - اسد بدون این که آموزش نظامی ببیند به جبهه می رود.
مجید - اسد در جبهه "تیربارچی" است.


گوشه ای از تفاوت های "اخراجی ها" با "نابرده رنج":
در اخراجی ها صحنه های جنگی شباهت بسیار زیادی به واقعیت دارد و بر همین اساس بر مخاطبان تاثیر زیادی می گذارد.
در نابرده رنج تمامی صحنه های جنگی "کمدی" و "مضحک" است که فقط مورد خنده بینندگان قرار می گیرد ولی به عنوان یک فیلم "خنده آور" مورد پذیرش است.

در اخراجی ها پرداختن به تصویر دشمن و نیروهای عراقی، بسیار نزدیک به واقعیت است ولی در نابرده رنج آدم های دست و پا چلفتی ای هستند که هر چه بیشتر از آنها کشته می شود مثل قارچ می رویند! مثلا در درگیری روستای "سلمت آباد" فقط 3 جیپ حامل سربازان عراقی به روستا می آیند، ولی تعداد کسانی که کشته شدند و بقیه که سالم ماندند، چند برابر آنهاست!

در اخراجی ها در 2 ساعت بیننده به نتیجه مطلوب می رسد، ولی در نابرده رنج بیننده مجبور است آب بستن و کش دادن های غیر منطقی برای زیاد شدن شمارگان قسمت ها و صدالبته دستمزد! را تحمل کند.

در اخراجی ها کارگردان فیلم چون خودش در جبهه بوده دل سوزی و حساسیت خاصی نسبت به ثبت حقیقت جبهه دارد، ولی کارگردان نابرده رنج که به دلایل منطقی خودش جنگ را ندیده، جبهه را دست مایه حادثه ای و جذاب کردن فیلم خود نموده است.

در یک کلام:
داستان اخراجی ها کاملا واقعی است، ولی داستان نابرده رنج فقط زاییده ذهن نویسنده اش است.

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در هفته های اخیر، شاهد پخش سریال جذاب "نابرده رنج" به کارگردانی "علیرضا بذرافشان" از شبکه 3 صدا و سیمای جمهوری اسلامی هستیم که به حق جای خود را در میان مخاطبان باز کرده است.
این سریال که باید آن را کپی مستقیم فیلم سینمایی "اخراجیهای 1" ساخته "مسعود دهنمکی" بدانیم، به تحولات روحی و درونی چند نفر که دارای مشکلات اجتماعی می باشند و با کشانده شدن ناخودآگاه به جبهه های دفاع مقدس، تحت تاثیر آن فضای معنوی قرار گرفته و متحول می شوند، پرداخته است.

یکی از نکات جالب این سریال - که به واقع فضاسازی دهه 60 در آن به طور کاملا صحیح و زیبا صورت گرفته است - تصویری است که بر دیوار اتاق کارآگاهان اداره آگاهی به چشم می خورد.

پس از فرار اسد و عماد از زندان، بیننده متوجه تصویر آن دو نفر بر دیوار اداره آگاهی می شود که در کنار مثلا چند متهم فراری و تحت تعقیب دیگر در صحنه های مختلف کرارا به چشم می آیند.

با کمی دقت می شود فهمید عکس دو تن از متهمین فراری، متعلق است به "محسن مخملباف" کارگردان فراری سبزلجنی که هماکنون در کنار رقاصه ها و بازندگان و وازدگان سیاسی در کشورهای مختلف، به حراج وطن، دین و شرف خود پرداخته است و او که در اوایل دهه 60 متعصب خشکه مقدس تندرویی بود، این کار را از خانواده خود شروع کرد!

عکس دیگر، متعلق است به "علی زرکش" فرد شماره 2 و از رهبران خائن و جنایتکار سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در مرداد ماه 1367 هنگامی که همراه مسعود رجوی و ارتش به اصطلاح آزادی بخششان برای کمک همه جانبه به صدام وحشی به ایران حمله کرده و شهر اسلام آباد غرب را اشغال کردند، کشته شد.

علی زرکش که چند صباحی بود به برخی شیوه های رهبری رجوی بر سازمان اعتراض داشت، مورد غضب او قرار گرفت و بنا بر اظهار شاهد عینی "سعید شاهسوندی"، در حین عملیات "فروغ جاویدان" اشغال خاک ایران، توسط محافظین رجوی به ضرب گلوله از پشت سر کشته شد تا رجوی برای نوکری آمریکا و صدام هیچ مانعی نداشته باشد!

برای شناخت بیشتر علی زرکش به اینجا و اینجا نگاه کنید.

[ ۱۳٩٠/٤/٢۱ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در پی صدور بیانیه سفارت ایران در بیروت و تکذیب گفت وگوی بنده با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان، یکی از خبرگزاری ها گفت وگویی با بنده داشت که به دلایل خاص خودش، از انتشار آن خودداری کرد. برای روشن شدن اذهان مخاطبین محترم و این که معلوم شود چه کسی کذب می بافد و بر مرکب دروغ یکه تازی می کند، متن صحبت ها را منتشر می کنم.
فقط امیدوارم این بحث ها به هرچه سریع تر روشن شدن وضعیت چهار گروگان مظلوم بعد از 29 سال کمک کند!

گفت وگوی بنده سفیر ایران در بیروت برمی گردد به 29 آذر 1389. ما در لبنان بودیم و ساعت 7 شب با آقای با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان دیدار و مصاحبه داشتیم.
با بیانیه ای که سفارت ایران مبنی بر تکذیب گفت وگو با ایشان داده، یا باید بگوییم سفیر عوض شده، که اگر این گونه باشد راست می گویند؛ ما با سفیر جدید احتمالی هیچ گونه مصاحبه ای نداشتیم! ولی با شخص آقای "غضنفر رکن آبادی"، ایشان اگر یادشان باشد ما با دوتا دوربین از این مصاحبه فیلمبرداری کردیم در همان سالنی که تابلوی چهار دیپلمات را هم زده اند.
قبل از ایشان با آقای "ابراهیم حورشی" (لبنانی الاصل که مسئول امور مطبوعاتی سفارت ایران در بیرو.ت است) مفصل صحبت کردیم و من ار ایشان هم پی گیری کردم که آیا اصلا کمیته خاصی یا چیزی در این جا دارید یا نه؟

من این نکته را جدید می گویم:
آقای ابراهیم حورشی گفت: "یک نفر لبنانی هست که در ماشین پشت سر این دیپلمات ها بوده"
که به ایشان گفتم: "ما چگونه می توانیم با این شخص مصاحبه بکنیم؟" که گفت:
"سفیر اجازه نمی دهد. به خود سفیر بگویید، شاید اجازه داد که بتوانید بروید با این صحبت بکنید." آقای حورشی می گفت: "این شخص موقعی که ایرانی ها دستگیر می شوند، توی ماشین عقبی بوده و می دیده که چه وقایع و حوادثی می گذشته."
من از آقای حورشی که مثلا مسئول مطبوعاتی سفارت است سوال کردم: "شما کتاب کمین جولای را این جا دارید؟" که گفت: "نه متاسفانه. یک جلد برای ما بفرست." گفتم: "مگر شوخی است؟ یک همچین کتابی درباره وضعیت گروگان ها را ندارید؟" که بعد گفتم: "ما می خواهیم از اسناد شما استفاده کنیم."

من به دنبال نامه ای بودم که حدود سال 1374 سفارت ایران در بیروت به وزارت خارجه لبنان زده و مدعی شده بود که ایرانی های ربوده شده در لبنان 7 نفر هستند از جمله "شیخ محمد توسلی". که ایشان گفت: "ما هیچ پرونده ای درباره چهار دیپلمات هم نداریم چه برسد به دیگران." و بهانه شان این بود که "ما هر چه اسناد داشته باشیم می فرستیم به وزارت خارجه در تهران و این جا چیزی نگه نمی داریم."
گفتم: "خب شما در سفارت ایران در بیروت یک ستاد خاصی، یک کمیته ای، یک میز خاصی ندارید در رابطه با این چهار گروگان؟" که گفت: "نه نداریم یک همچین چیزی."
بعد با خود آقای رکن آبادی که مصاحبه کردیم و فیلم کامل آن هم هست، به ایشان متذکر شدم. بنده همه یافته های خودم از پرونده را برای ایشان گفتم. حتی بعضی چیزها که غیرقابل انتشار عمومی است، با ایشان در میان گذاشتم. ایشان خیلی قاطع گفت: "من آمده ام که این پرونده را حل بکنم و به جاهای خوبی هم رسیده ام."
یک چنین صحبت هایی ایشان کرد.
گفتم: "اگر واقعا با این قاطعیت می خواهید موضوع را حل کنید، من خوشحالم ولی این که شما در این جا چیزی از پیگیری های قبلی ندارید، از پرونده های قبلی، کمیته هایی که بوده اند، آیا از اینها چیزی در اختیار دارید؟" ایشان گفت: "من برنامه های خاصی خودم دارم و انشالله موضوع را حل می کنم."
صحبت ما هم این بود که وقتی شما هیچ چیزی ندارید، بر چه اساس می خواهید موضوع را پیگیری و حل کنید؟

30 سال است که حدود چهار – پنج کمیته پیگیری در رابطه با این قضیه تشکیل شده؛ هر کمیته هم خودش مستقل عمل کرده، و وقتی که کمیته ای عوض شده، دولت عوض شده، مجلس عوض شده، کمیته پیگیری در مجلس بوده، در دولت بوده، این کمیته به هیچ وجه یافته های خودش را به کمیته های بعدی نداده است. به عنوان نمونه آقای "سیدحسین موسوی" - برادر "سیدمحسن موسوی" که از چهار گروگان است - حدود 18 سال مسئول پرونده بوده. یعنی در بحرانی ترین شرایط از سال 1361 که اینها اسیر شدند تا 18 سال بعد ایشان مسئول مستقیم پرونده بود. آقای "سیداحمد موسوی" معاون پارلمانی سابق رئیس جمهور که الان سفیر ایران در سوریه است، و در مقطعی ایشان مسئول کمیته پیگیری چهار دیپلمات بود، وقتی در جلسه ای با ایشان صحبت می کردیم، گفت:
"آقای سیدحسین موسوی که 18 سال پرونده دستش بوده، حتی یک برگ هم از آن پرونده که بابتش هزینه های بسیاری هم شده، به ما نداده است!"
اصلا ایشان به هیچ کمیته ای سند نداده وقتی هم اعتراض می کنند، می گوید: "خودتان بروید پیگیری کنید و حقایق را کشف کنید."

وقتی شما 18 سال مسئول پرونده بودی و هزینه های کلانی هم بابت این پرونده شده، کمیته های جدیدی که تشکیل می شوند نباید از این اسناد و یافته ها استفاده بکنند؟ من می خواهم این را بگویم متاسفانه هر کدام از این کمیته ها که تشکیل شده، شروع کرده از صفر رفتن به دنبال این که خب اولین افراد چه کسانی بوده اند که دیده اند و اسناد و مدارک چی بوده؟
من خوشحالم که غالب این کمیته های پیگیری، استنادشان به کتاب "کمین جولای 82" بوده است. یعنی اگر این کتاب نبود، حضرات تمام شان صفر عمل می کردند!

صرف برگزاری مراسم سالگرد در لبنان یا تهران یا هر جای دیگر، که نشان پیگیری نیست. تا به حال حدود 30 سال است که خانواده ها را برای این گونه مراسم می برند. من نمی دانم کدام خانواده ها را امسال برده اند که اعلام کردند مراسم با حضور خانواده های چهار دیپلمات در بیروت برگزار می شود! چون تا آن جا که اطلاع دارم، از خانواده اخوان که کسی نرفته، متوسلیان و رستگار هم آن چنان کسی را دیگر ندارند که بروند. نمی دانم کدام افراد هستند.

این جا من یک سوال مهم از سفیر ایران در بیروت دارم:
زمانی که آقای "احمدی نژاد" رئیس جمهور کشورمان به لبنان رفت، در یک حرکت بسیار زیبا در سخنرانی مهم خودش، به موضوع این چهار دیپلمات اشاره کرد. در همان حال خانم "مریم مجتهدزاده" - همسر آقای سیدمحسن موسوی و مسئول فعلی دفتر امور زنان ریاست جمهوری - به همراه فرزندش آقای "سیدرائد موسوی" در آن مراسم در بیروت حضور داشتند.

سفارت ایران در بیروت، همان روز، همان جا که تمام رسانه های خبری دنیا بر روی این اشاره مهم آقای احمدی نژاد حساس شده بودند و روی این مسئله زوم کردند، جا نداشت یک کنفرانس خبری و مطبوعاتی با حضور این دو نفر از خانواده گروگان ها بگذارد؟

اصلا از سفر آقای احمدی نژاد به لبنان، ما هیچ استفاده ای درباره چهار دیپلمات نکردیم. یعنی اگر ایشان همان حرف ها را نمی زد، ما هیچ دستاوردی از آن سفر در رابطه با این پرونده نداشتیم.
و بعد از سفر آقای احمدی نژاد، سفارت ایران در بیروت برای پیگیری این مسئله چه کاری انجام داد؟ چند کنفرانس خبری، رسانه ای، مطبوعاتی گذاشتند یا کمیته پیگیری فعال راه اندازی کردند؟

آقایان سفارت ایران به جای بیانیه دادن و تکذیب کردن مصاحبه ای که فیلم کامل آن موجود است، به این سوال ها جواب بدهند. البته اینها باید به رئیس جمهور، خانواده گروگان ها و ملت ایران جواب بدهند نه به امثال بنده!

متاسفانه برخی حرف های گفته شده در آن جلسه قابل انتشار نیست، ولی اگر آقای رکن آبادی اشتیاق و اصرار داشته باشند که معلوم شود چه کسی دروغ می گوید، می توانم آن فیلم را منتشر کنم!          

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی اختصاصی با نویسنده کتاب "کمین جولای 82"
در قضیه مک فارلین، یک پای معامله، چهار دیپلمات ایرانی بود و افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه‌ای که برای آن پرداخت کردند به اندازه کافی اهمیت داشت که در ازای معاوضه دیپلمات‌های ایرانی، مانع وقوع آن افتضاحات شوند اما ...

گروه سیاسی "خبرگزاری دانشجو": اگر به مناسبت سالگرد ربوده شدن حاج احمد متوسلیان و همراهانش، به دنبال یک فرد مطلع باشی تا کاملترین جزئیات این پرونده را در اختیارت بگذارد؛ یکی از اولین نام هایی که با آن برخورد می کنی، "حمید داودآبادی" است.
 
داودآبادی، نویسنده دفاع مقدس است اما به واسطه علاقه یا احساس وظیفه، تحقیقات کاملی روی پرونده ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در لبنان انجام داده و نتیجه این تحقیقات در کتاب "کمین جولای 82" منتشر شده که معتبرترین و کامل ترین کتاب در مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می رود.
با داودآبادی درباره برخی از ابعاد این اتفاق به گفت وگو نشستیم که مشروح آن در ادامه می آید:

http://www.aviny.com/News/84/07/03/147175_orig.jpg

 
* اقدام فالانژها؛ قابل پیش بینی یا غیرمنتظره؟
- زمانی که نیروهای ایرانی به لبنان رفتند، لبنان درگیر جنگ بود و دولت مرکزی مستقری هم نداشت. دولت "بشیر جمیل" هم که در راس کار بود فاقد تسلط بر حکومت بود. واضح است که وقتی در منطقه ای جنگ در گرفته است، وقوع حوادثی نظیر گروگان گیری و ربایش طبیعی است و از این منظر می توان گفت اسارت حاج احمد متوسلیان از قبل قابل پیش بینی بود. ضمن این که دو نفر دیگر از نیروهای ایرانی هم چند وقت قبل اسیر شده بودند و این گروگان گیری ها برای بار اول نبود که رخ می داد.

* نجات حاج احمد در همان ساعات اولیه!
- صحبت هایی مبنی بر این که می شد حاج احمد و همراهانش را در همان ساعات اولیه نجات داد و شایعاتی مبنی بر این که مسئولان، اجازه چنین کاری را نداده اند بی پایه و کذب محض است.
حاج ابراهیم همت و ‌نیروهای دیگری که همراه متوسلیان در لبنان بودند، حدود 24 ساعت بعد متوجه می‌شوند این چهار نفر گم شده اند. پس از گذشت ساعتی از جدا شدن متوسلیان و سه دیپلمات دیگر از سایر نیروها، نیروهای ایرانی از طریق بیسیم از بعلبک و بیروت، سراغ آنها را می گیرند و جواب مشخصی دریافت نمی کنند. فردای آن روز اتومبیل گارد حفاظت که چهار دیپلمات را در زمان ربایش همراهی می کرده، به نیروهای ایران اطلاع می دهد که متوسلیان و همراهانش را ربوده اند.
‌فالانژها در این 24 ساعت هر اقدامی را که می ‌خواستند انجام داده بودند. ضمن این که محلی که این چهار نفر دستگیر شدند، دژبانی ثابتی نبوده است؛ یعنی همان روز، یک پست ایست وبازرسی ایجاد کرده بودند و هر کسی شیعه بوده دستگیر می کردند و می کشتند. حتی این پست ایست و بازرسی در روز بعد دیگر وجود نداشته و باید پرسید چگونه ممکن بوده در همان ساعات اولیه، برای آزادی آنها اقدام بشود؟

http://www.warpic.ir/wp-content/uploads/shahid-212-copy.jpg

* حمله اسرائیل به لبنان با یک بهانه ساختگی!
- بهانه حمله اسرائیل به لبنان، ترور سفیر اسرائیل در لندن بود. تروری که بعدها مشخص شد توسط گروه ابونضال که عامل صدام بودند انجام شده است. رئیس این تیم تروریستی در دادگاه اعتراف کرد که وظیفه ما انحراف جنگ ایران و عراق بود به صورتی که ایران در جنگ پیشرفت نکند. پس از حمله اسرائیل به لبنان با بهانه ساختگی ترور سفیرش، بسیاری از کشورهای عربی گفتند ایران که ادعا می کند علیه اسرائیل است نیروهایش را بیاورد و علیه اسرائیل متمرکز کند. در آن زمان، هیچ کشور عربی وارد جنگ با اسرائیل نشد و تنها ایران بود که نیروهایش را به لبنان برد.
تیپ 58 ذوالفقار از ارتش و تیپ 27 حضرت رسول (ص) از سپاه به سوریه فرستاده شدند تا برای نجات شیعیان لبنان از این منطقه وارد جنگ با اسرائیل شوند؛ اما معلوم شد از طریق سوریه امکان عمل وجود ندارد. چون سوریه در آن زمان آمادگی درگیری مستقیم را نشان نمی داد و هراس خاصی از اسرائیل داشت که اجازه نبرد به ما نمی داد.
 
* واکنش امام به حضور رزمندگان در لبنان!
- شهید صیاد شیرازی در خاطراتش تعریف می کند روزی که فرماندهان سپاه و ارتش خدمت امام (ره) آمدند و قضیه را توضیح دادند، امام گفت: "همه شما را گول زده اند؛ سریع تمام نیروها را برگردانید. اگر یک قطره خون اگر از دماغ کسی بیاید شما مسئولید، جبهه ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کرده اند آیا می توانید آن را پر از نیرو کنید؟"
آنجا بود که مسئولان تازه فهمیدند چه اشتباهی کرده اند.

* حضور در لبنان و تضعیف جبهه در عراق!
بعد از آزادی خرمشهر که برخی از کشورهای عربی پیشنهاد آتش بس (نه صلح) آن هم به صورت شفاهی به ایران می دادند، صدام در یک سخنرانی می گوید: "وقتی ایرانی ها خرمشهر را از ما گرفتند، من چنان احساس خطر کردم که به گارد ریاست جمهوری دستور دادم در اطراف بغداد دیوار دفاعی تشکیل بدهند."
این نشانه وحشت دشمن است. آنها برای نجات صدام دنبال زمان بودند و بحث آتش بس را پیش آوردند که ایران قبول نکرد و گفت: یا صلح، یا ادامه جنگ.
بعد از آزادی خرمشهر وقتی ما نیروهای مان را به لبنان بردیم، در عملیات رمضان که حدود یک و نیم ماه طول می کشد تمام کشورهای غربی بالاترین میزان کمک تسلیحاتی را به عراق کردند و حتی شوروی، تانک های مدرن تی 72 که ضد موشک است را در این مقطع به عراق داد. در همین مقطع، کارشناسان بلژیکی و اسرائیلی آمدند زمین شلمچه را مسلح کردند. کانال ها و سیم خاردارها همه در مقطعی که ما درگیر لبنان بودیم ساخته شد و برای همین ما در عملیات رمضان شکست خوردیم. این شکست طرح مشترک اسرائیل و عراق بود برای منحرف کردن ما.

* موضع مسئولان کشور درباره ربودن دیپلمات ها:
- مواضع مسئولان، بسیار عادی بود. به این صورت که وزرات خارجه نامه اعتراضیه ای ارسال کرد. در آن دوره تکلیف لبنان معلوم نبود و مشخص بنود با چه کسی طرف هستیم. گروه فالانژیست ها مزدور اسرائیل بودند. وضعیت آن دوره مثل این است که چند نفر از رزمنده های ما را ارتش عراق در جنگ اسیر کرده باشد و ما بخواهیم نامه نگاری کنیم که اسرای ما را آزاد کنند! وقتی مزدوران اسرائیل نیروهای ما را اسیر کرده اند، چگونه از طریق دیپلماتیک از آنها بخواهیم که اسرای ما را آزاد کنند؟
البته قول ها و وعده هایی از سوی لبنانی ها داده می شد که علتش این بود که "بشیر جمیل" تمایلی به درگیری با ایران نداشت اما افرادی مثل ایلی حبیقه انسان هایی جنایتکار و وحشی بودند که مسئولان اصلی پرونده چهار دیپلمات ایرانی آنها بودند و بشیر جمیل نتوانست در مقابل آنها به توفیقی برسد.
 
* ربایش متوسلیان و تاثیرات بین المللی:
- ما، در آن زمان درگیر جنگ بودیم و از سوی دیگر فالانژها و حتی اسرائیل تاکید داشتند این سوال را برجسته کنند که ایران در لبنان چه کار می کند؟ به همین خاطر هیچ عکس العملی نمی توانستیم نشان بدهیم. اما بعدها در سطح سازمان ملل پیگیری هایی شد. به ویژه به واسطه گروگان های غربی که در لبنان اسیر بودند. غرب از ایران می خواست که برای آزادی این گروگان ها وساطت کند. ایران هم همیشه ادعا داشت که گروگان های ما در این معامله چه می شوند؟
آنها وعده پیگیری می دادند تا در نهایت "خاویر پرز دکوئیار"، دبیرکل وقت سازمان ملل، نامه تسلیتی به ایران نوشت و از طرف سازمان ملل اعلام کرد که این چهار نفر کشته شده اند.
حتی کنگره آمریکا هم چنین کاری را انجام داد. یعنی در همان زمان منابع دیپلماتیک ما از کنگره آمریکا خواستند در قبال درخواست نمایندگان آمریکا از ایران برای پیگیری آزادی گروگان هایشان، آنها هم وضعیت اسرای ما را روشن کنند. آنها قول همکاری دادند و گروگان هایشان هم آزاد شدند. اما تنها جواب کنگره آمریکا نامه تاسف آمیزی بود که ضمن آن گفتند ما وضعیت گروگان هایتان را پیگیری کرده ایم و آنها کشته شده اند.

* آیا متوسلیان زنده است؟

- ما با دشمنان مکار و شیادی طرف هستیم. فالانژها و اسرائیلی ها شیادانی هستند که به هیچ حرفشان نمی توان اطمینان کرد. به نحوی که اظهارات ‌آنها در طول سی سال گذشته همه ضد و نقیض بوده است. اما از طرف دیگر نظام پیگیر وضعیت این چهار دیپلمات بوده است و برای روشن شدن تکلیف آنها کارهای مهمی انجام داده است.

دوره هایی بوده که گروگان های ارزشمندی از دشمن، در بند لبنانی ها بوده اند و ایران برای آزادی آنها واسطه می شده است. اگر قرار بود متوسلیان در دست آنها باشد قطعا او را تحویل می دادند تا به نتایج بهتری در این معاملات برسند. چون از لحاظ امنیتی، حاج احمد نسبت به گروگان های آنها از لحاظ اطلاعاتی اهمیت کمتری داشته است و منطقی نیست که او را نگه دارند اما هزینه های بالایی در این گروگان گیری ها بپردازند.

حتی در قضیه "مک فارلین" یک پای معامله همیشه چهار گروگان ایرانی بوده اند که این اخبار تاکنون مطرح نشده است. غربی ها به دنبال آزادی جاسوس خودشان بودند و ایران، شرط آن را مشخص شدن وضع گروگان هایش اعلام می کرد.
یعنی افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه ای که برای آن پرداخت کردند، به اندازه کافی اهمیت داشت که اگر امکان معاوضه دیپلمات های ایرانی بود این کار را بکنند تا آن افتضاحات پیش نیاید.
http://snn.ir/news.aspx?newscode=13900414168

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خبرگزاری فارس: بخش رسانه‌ای سفارت ایران در لبنان خبر منتشره به نقل از داودآبادی مبنی بر گفت‌وگوی وی با سفیر ایران در بیروت را تکذیب کرد و گفت که کمیته پیگیری 4 دیپلمات به صورت جدی پیگیری وضعیت آنهاست.

به گزارش خبرگزاری فارس، بخش رسانه‌ای سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت با صدور بیانیه‌ای خبر منتشره به نقل از حمید داودآبادی محقق و نویسنده درباره گفت‌وگویش با سفیر ایران در بیروت درباره 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان را تکذیب کرد.

در این بیانیه با تأکید بر اینکه اظهارات داودآبادی مبنی بر اینکه سفارت ایران در لبنان درباره سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده یک برگ پرونده ندارد، خلاف واقعیت است، آمده است: بر خلاف نقل قول اعلام شده کمیته پیگیری سرنوشت 4 دیپلمات در لبنان به صورت جدی پیگیر امور مربوط به این عزیزان می‌باشد.

مراسم بزرگداشت چهار دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان فردا (چهارشنبه) با حضور خانم مریم مجتهدزاده مشاور رئیس جمهور و همسر سید محسن موسوی یکی از 4 دیپلمات ربوده شده در لبنان، خانواده این چهار نفر و با حضور "عدنان منصور " وزیر خارجه لبنان و جمعی از شخصیت‌ها از سوی سفارت ایران در بیروت در محل اتحادیه روزنامه‌نگاران برگزار می‌شود.

داودآبادی در اظهاراتی عنوان کرده بود: سال گذشته که با سفیر ایران در لبنان صحبت می‌کردم، گفتم آیا شما درباره‏ این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ پاسخ دادند خیر! ما در رابطه‏ با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!

در چهاردهم تیر ماه 1361 خودروی سیاسی سفارت جمهوری اسلامی ایران که در حمایت پلیس دیپلماتیک لبنان از شهر بندری طرابلس به بیروت بازمی‌گشت، خلاف ضوابط بین‌المللی و مصونیت دیپلمات‌ها در منطقه برباره توسط مزدوران مسلح تحت امر اسرائیل موسوم به «قوات اللبنانیه» متوقف و 4 دیپلمات ایرانی به‌ نام‌های «سید محسن موسوی» کاردار سفارت، «احمد متوسلیان» وابسته نظامی، «تقی رستگارمقدم» کارمند سفارت و «کاظم اخوان»خبرنگار و عکاس ایرنا ربوده شده اکنون 29 سال است که خانواده‌های این عزیزان در انتظار بازگشت آنها به سر می‌برند.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9004141088

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اگر به من و شما بگویند:
"چند شهید مظلوم و گمنام را نام ببرید"
اسم چه کسانی را می‌آوریم؟
همت، باکری، مصطفی کاظم زاده، سیدمحمد هاتف، سعید طوقانی، بچه محل های خودمان یا ...

اصلا شهید گمنام و شهید مظلوم از نظر ما کیست و چیست؟!
من جوابی برای این سوال ندارم، بجز دو خاطره.
این خاطره‌ی اول را داشته باشید تا اگر حس و حالی دست داد و توانش را یافتم، خاطره‌ی دوم را هم دو سه روز دیگر برای‌تان بنویسم.

شهدای مظلوم بحرین
سه‌شنبه سوم خرداد، پنج‌شنبه  پنجم خرداد 1362 سوریه – دمشق
به همراه بقیه‌ی بچه‌ها عازم زینبیه شدیم. پس از زیارت حضرت زینب (س) سری به گورستان کنار حرم زدم. مزار "دکتر علی شریعتی" در آن‌جا بود. آن‌چه نظرم را جلب کرد، نوشته‌ی جلوی در گورستان بود:
"من افتخار می‌کنم که مقلد خمینی کبیر هستم. دکتر علی شریعتی"

در گورستان قدم می‌زدم و با نگاه به سنگ قبرهای سفید و مرمر که روی بیشترشان آیه‌ی "یا ایتها ‌النفس المطمئنه ..." حک شده بود، به عاقبت خودم فکر می‌کردم که چه خواهد شد و چگونه خواهم مرد؟ آیا من هم شهید خواهم شد یا این‌که طوری می‌میرم که از حک آن آیه هم بر قبرم امتناع کنند!؟ 
دو نفر که لباس عربی به تن داشتند، وارد گورستان شدند. با دیدن من،‌ در جا خشک‌شان زد. نگاهی به همدیگر انداختند. ترس در وجودم دوید. هیچ‌کس جز من و آن دو در گورستان نبود. مثل این‌که باید یکی از آن قبرها را برای خودم رزرو می‌کردم!

چشمان‌شان را که گرد شده بود، به من دوختند و به عکس امام خمینی که بر سینه‌ام آویخته بود. خودم را برای درگیری آماده کردم. صلواتی در دل فرستادم و قرص و محکم در چشمان‌شان زل زدم. مشت‌هایم را گره کردم و خودم را کنترل کردم.

یکی از آنها جلو آمد و درحالی که اطراف را می‌پایید تا کسی شاهدمان نباشد، چشمش را به تصویر خندان امام دوخت و گفت:
- انت ایرانی؟ (تو ایرانی هستی؟)
- نعم، انا ایرانی ... لماذا؟ (بله من ایرانی هستم. چه‌طور مگه؟)
ناگهان آن یکی هم جلو آمد. هر دوتایی به‌تندی نزدیکم شدند و شروع کردند به بوسیدن عکس امام و لباس من. از تعجب مات مانده بودم. درحالی که نمی‌توانستند خود را کنترل کنند و اشک‌شان جاری بود، به عربی می‌گفتند:
- ما دوست‌داران امام و پاسدارانش هستیم.

کم مانده بود گریه‌ام بگیرد. با اصرار فراوانی که کردند، فهمیدم می‌خواهند با آنها عکس بگیرم؛ درحالی که رعایت احتیاط را می‌کردند و نمی‌دانم چرا می‌‌ترسیدند کسی آنها را ببیند، چند عکس با هم گرفتیم. چند عکس هم از تصویر امام گرفتند. دقایقی همان‌‌طور به عکس امام زل زده بودند و می‌گریستند.
پرسیدم: "اهل کجا هستید؟"
گفتند: "بحرین."
وقتی علت ترس‌شان را پرسیدم، گفتند:
اگر بفهمند ما زائران بحرینی با شما ایرانی‌ها صحبت می‌کنیم، هنگام برگشتن به کشور اذیت‌مان می‌کنند.
خیلی اصرار کردند که به هتل‌شان بروم، اما آن دلیلی را که خودشان گفتند، عنوان کردم که قبول کردند. پس از این‌که مجددا تصویر امام را غرق بوسه کردند، از هم خداحافظی کردیم.


تابستان 1377 تهران – مرکز اسناد انقلاب اسلامی
یکی از دوستان لبنانی‌ام تلفن زد و گفت که در تهران است. قرار شد بیاید محل کارم در "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" نزدیک میدان تجریش. برای ناهار آمد.
چهار نفر دیگر همراهش بودند. چهار جوان که دو نفرشان لباس روحانی به تن داشتند. خوش چهره و خوش برخورد. وقتی آنها را معرفی کرد، برایم جالب تر شد.
هر چهار نفر اهل بحرین بودند و شیفته‌ی انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی و حضرت آیت الله خامنه‌ای.

تا بعد از ظهر با هم بودیم. مقداری کتاب و جزوه که در دسترس داشتیم همراه با تصاویر و پوستر درباره‌ی انقلاب، امام و آقا بهشان دادیم تا به عنوان سوغات از سفر ایران، برای دوستان شان که می گفتند خیلی هستند و آرزوی‌شان این است که روزی به ایران بیایند، ببرند.
روبوسی کردیم و خندان و شادمان از آشنایی با آنها و یافتن چند دوست جدید، خداحافظی کردیم.
رفتند.

یک ماه نشد که دوست لبنانی‌ام از بیروت زنگ زد و گفت:
- حمید، اون چهار نفر بحرینی که باهاشون اومدیم دفترتون یادته؟
گفتم: "مگه می‌شه اونارو یادم بره؟"
- همشون شهید شدند ...
- چی؟
- هیچی، همشون شهید شدند.
- آخه چه‌طور؟ چی شد؟
- چند روز بعد از این که از شما خداحافظ کردند و رفتند، وقتی داشتند وارد بحرین می‌شدند جلوشون رو گرفتند و توی وسایل شون عکس های امام و آقا رو پیدا کردند.
- خب!
- خب هیچی دیگه! همشون رو اعدام کردند!

[ ۱۳٩٠/۳/۱٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز ظهر، همین طور که داشتم با رفیق خوبم "رضا مصطفوی" (سردبیر مجله‬‫ی امتداد) چت نوشتاری می‌کردم، زدم توی جاده خاکی و نوشتم و نوشتم تا این که رضا گفت:
- هی ی ی کجا داری می‌ری؟ این که خودش شد یه مقاله!
دیدم راست می‌گه. همین شد که می‌ذارمش این جا؛ چون ازش خوشم اومد.
فقط این رو بگم که گول ظاهرم رو نخورید!
با وجودی که شکمم خیلی گنده است، دلم خیلی تنگ و کوچیکه!

دلم یک همزبون می‌خواد‬
‫یه دوست مهربون می‌خواد‬

دلم بدجوری گرفته‬
‫اون روزا تازه مزه‬‫ی رفاقت رو حس کرده بودم‬.
‫نه از تنهایی، که از شلوغی به رفیق پناه می‌بردم.
‬‫به مصطفی، سعید‬‫، هاتف ... ‬‫یکی یکی من رو جا گذاشتند و رفتند پی عشق و حال خودشون‬‫!
من چون درست و حسابی مزه‬‫ی عشق رو حس نکرده بودم‬‫ و رفاقت و دوستی رو با عشق اشتباه می‌گرفتم، ‬‫فقط با اونا رفیق شدم‬‫.
با خود خدا هم فقط رفیق شدم.
‬‫
اصلا نتونستم و نفهمیدم عاشقی یعنی چی؟! ‬‫هم بهتره‬‫هم سخت تر!
رفیقام با من دوست بودند، ‬‫ولی عاشق و دل بسته‬‫ی خود خدا بودند. ‬‫واسه‬‫ی همین دوستی زمینی یک بی‌ارزشی مثل من رو‬‫به عاشقی ارزشمند خدا فروختند و رفتند پیش خودش.
‬‫گیر کردم. توی دنیا‬‫ به هر چیز و هر کسی به چشم اونی که می‌تونه تنهایی من رو پر کنه نگاه کردم. ‬‫
دریغ و دریغ.
‬‫نهایتش این بود که ‬‫شکمم سیر می‌شد ولی ‬‫این دل لامصب همچنان گرسنه می‌موند. ‬‫دل که شکم نیست که هر چی بریزی توش بشه یک مشت کثافت!
‬‫خوراک دل نه دیدنیه ‬‫نه خوردنی. ‬‫چشیدنیه!
‬‫
ویلون شدم و سرگردونه. هرزه شدم و هیز. ‬‫چشم چرون شدم و فاسد. ‬‫فاسق شدم و اسمش رو گذاشتم رفیق.
‬‫به دنیا چسبیدم و اسمش رو گذاشتم جهاد اکبر!
بعد جهاد اصغر، ‬‫آوارگی پشت آوارگی. ‬‫به هر کسی و چیزی دل بستم‬‫. بیشتر از همه به خودم‬‫. به سابقه‬‫ی جبهه‬‫ام که وبال گردنم شده و داره می‌کشدم پایین‬‫.
هر دفعه فکر می‌کردم دارم عاشق می‌شم! ‬‫نمی‌دونستم اینی که فکر می‌کنم داره غلغلکم می‌ده، ‬‫فقط داره جسمم رو انگولک می‌کنه، ‬‫وگرنه عشق دل آدم رو می‌لرزونه، ‬‫غلغلک نمی‌ده‬‫ که الکی بخندونتت‬‫!
عشق می‌گریونه نه قهقهه‬‫ی الکی ازت بلند کنه. ‬‫

حالا که باید غزل خداحافظی رو بخونم، ‬‫حالا که باید ریق رحمت رو سر بکشم، ‬‫اومدن سراغم‬‫. همه‬‫شون. ‬‫خوب و بدشون‬‫. عاشقای واقعی‬‫، عاشقای شکمی‬، هر دوشون.‬‫هم اونی که برای خودش چیز دنیاپسندانه‬‫ای داره، ‬‫هم اونی که برای خودش کسی هست.
‬‫تازه دارم می‌فهمم عشق عجب مزه‬‫ای داشته و من نفهمیدم‬‫.
تازه دارم می‌فهمم باید تنهایی دلم رو با چی پر می‌کردم‬‫.
الکی دلم رو با پنبه و کاغذ روزنامه چپوندن پر کردم. ‬‫با بتونه کاری دنیایی. ‬‫
تازه دارند برام پرده‬‫ها رو کنار می‌زنند. ‬‫دارند عاشقم می‌کنند.
‬‫تازه دارم نبودن شون رو حس می‌کنم.
‬‫تازه دارم تنهایی رو زیر لبم و توی دلم می‌چشم.
‬‫
خیلی از این نوشته‬‫ خوشم میاد. ‬‫باهاش حال می‌کنم‬‫. اونی که این رو گفته، شاید خیلی عاشق بوده. ‬‫شایدم مثل من نفهمیده چی گفته:
‬‫درد ما جز به حضور تو مداوا نشود ...
‬‫ولش کن بدجور قاط زدم‬‫.

می‌خوام یه نفر رو بگیرم توی بغلم و سفت فشارش بدم‬.
‫می‌خوام سرم رو بذارم روی شانه‬‫ی یکی و زار زار گریه کنم‬.
‫دلم برای شانه‬‫ی جعفرعلی گروسی تنگ شده.
‬‫واسه‬‫ی زانوی مصطفی که سرم رو بذارم روش و موهای خاکیم رو بجوره و سرم رو بخارونه‬‫.
می‌خوام یکی بزنه توی گوشم‬‫. همچین بزنه که از خواب بیست سی ساله بپرم‬‫. عین فیلمها‬‫، یه دفعه چشم باز کنم ببینم همش کابوس بوده‬‫؛ رفیقام هنوز دوروبرم هستند. ‬‫ایمانم هنوز سر جاشه‬‫. دلم هنوز به یاد خودش قرصه. ‬‫چشمام هنوز به نامحرم عادت نکرده.
‬‫هنوز‬‫هنوز‬‫هنوز، ‬‫بسیجی هستم‬‫. مثل همون روزا‬‫...
مثل خود امام‬‫.
مثل آقا‬‫.
مثل شهدا‬

کاش می‌شد همچو آواز خوش یک دوره گرد‬
‫زندگی را بار دیگر دوره کرد‬

[ ۱۳٩٠/۳/۱٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بسیاری از دوستان که کتاب "از معراج برگشتگان" را خوانده اند، بیشتر از دیگر بخش ها و خاطرات، جذب "شهید بعد از ظهر" که خاطراتی است زیبا از زندگی، دوستی و شهادت شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" شده اند.
به همین منظور عکس های آن عزیز را برای شما بزرگواران در وبلاگ قرار می دهم.

دریا در کنار کودکی های مصطفی

بچه محصل تنبل و درس نخوان!

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

 

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

روز بعد از بمباران شدید سومار

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

خداحافظ برادر جان ... هوای کربلا دارم ...

تشییع پیکر مصطفی در خیابان های تهران نو

آخرین روبوسی من و او ...

آخرین منزل ...

راستی! برخی نیز نشانی مزار آن عزیز را می خواستند که این است:
تهران – بهشت زهرا (س) – مقابل سالن دعای ندبه و موزه شهدا – قطعه 26 ردیف 94 – شماره 9
التماس دعا
راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نیست!

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا نزدیک سالگرد آزادی خرمشهر مى‏شه، سازمان‏ها و نهادهای دولتی، بودجه‏های آن‏چنانى‏شان را برای انجام یه مشت کار تکراری و بیهوده به باد مى‏دهند!
حالا من هم شده‏ام مثل همان‏ها!
خواستم برای سالگرد خرمشهر خاطره‏ای بنویسم که دلم نیامد. راستش ترسیدم از خودم بگم. ترسیدم خیلی خوش به حالم بشه.
برای همین ترجیح دادم دل نوشته‏ای رو که 2 سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، بازخوانی کنم. شاید خیلی از شماها نخونده باشید. توی این دو سال هیچ خبر یا عکس العملی نشد! عیبی نداره. من هم اون‏قدر مى‏گم تا به یه جای حضرات بربخوره!
اینم مقاله تکراری من برای سالگرد آزادی خرمشهر:

دروغ های سوم خردادی!!!
اگه هنوز احساس مى‏کنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، این‏رو بخون!
ولی اگه مى‏خوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بى‏خیال شو؛ مثل 27 سال گذشته!

یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت مى‏کردند. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اون‏روز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلى‏اکبری، رضا على‏نواز ...
ولی امروز ...

هیچ کدوم اونا نیستند ...
ولی من هستم!
اونا اون روز رفتند، با غیرت!
من امروز موندم، بى‏غیرت!

ببخشید! این درد یکی دو ساله داره خفه‏ام مى‏کنه. زشته، بده، بى‏حیاییه، به خوبی و حیاء خودتون ببخشید.
بیاییم همدیگر رو خر نکنیم!
بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم!
آره بد مى‏نویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ مى‏گم؟
عذر مى‏خوام از همه‏ی بچه‏های خرمشهری. از همه‏ی بچه‏های جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!

موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها، سازمان‏ها و ارگان‏های کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزند توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچى‏ها و چپون چپون که چی؟

یکی دو سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقى‏الاصل که بدبختانه شده بود مسئول برگزاری همین جشن‏های بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشه‏ی گنده جلوش باز کرده بود و هی زر مى‏زد که واسه‏ی سالگرد خرمشهر مى‏خواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپى‏بردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی مى‏کنه و مى‏ده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشه‏ای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همین‏جا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...

کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه مى‏گه:
"بر اساس گزارش یکی از سازمان‏های دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند "نوار بهداشتی" بخرند، بالاجبار از پارچه‏های معمولی چندباره استفاده مى‏کنند تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده مى‏کنند، به بیمارى‏های مختلف خطرناک از جمله رحمی دچار شده‏اند!"

سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...

جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم.
چقدر بى‏حیا شدم.
من از اون‏وقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.

اصلا بذارید واسه‏ی خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! مى‏خوام واسه‏ی خودم دروغ بگم.
چطور آقایون مى‏تونند توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازند و یک سال خود و خونوادشون رو بیمه‏ی مالی و حالی بیت المال مسلمین بکنند! من نمى‏تونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب مى‏خوام، نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!

  

دروغ های سوم خردادی!!!
تیتر یک روزنامه‏ها و سایت های اینترنت در سالگرد آزادی خرمشهر
- وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، ده‏ها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال، به آن سامان اعزام شدند.
- وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینه‏ی کلیه‏ی داروهای لازم را پرداخت مى‏نماید.
- مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کرده‏اند، برگزار شد.
- وزارت نیرو بعد از٢٩سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهرى‏ها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.

من دیگه بریدم. بقیه‏اش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در بیست و نهمین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمى‏خواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه مى‏خواهد و بس.

از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوى‏ترین سپاه‏هایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آن‏جا را به عروس جنوب تبدیل کنند!

 چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو مى‏گیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف مى‏کنم!
بترکه اون چشمت که نمى‏تونی ببینی!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمى‏شد، غیرتمند!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٩ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آبان 1358
تهران: خیابان آیت‌الله طالقانی
مقابل لانه‌ی جاسوسی آمریکا
شیخ "محمد منتظری" پسر آیت‌الله منتظری، برای خودش گروهی سیاسی با عنوان "ساتجا" (سازمان توده‌های جمهوری اسلامی) تشکیل داده بود.

جوانی که چهره‌اش حکایت از سن و سال بالایش داشت و به حدود 25 یا 26 ساله‌ها می‌خورد، هنگام غروب سر و کله‌اش جلوی لانه‌ی جاسوسی پیدا می‌شد. اوایل فکر می‌کردم باید فلسطینی یا لبنانی باشد. هنگامی‌که جمعیت برای اعلام حمایت از دانشجویان خط امام در خیابان طالقانی و جلوی لانه تجمع می‌کردند، او بر روی جدول کنار خیابان می‌رفت و کاغذ بزرگی که بر روی آن متن اعلامیه‌های شیخ محمد منتظری منتشر شده بود، با صدای بلند و با قدرت تمام برای جمعیت می‌خواند و نظر همگان را به خود جلب می‌کرد. تیتر درشت اعلامیه‌ی محمد منتظری غالبا علیه آیت‌الله بهشتی بود و او نیز با آخرین زور خود فریاد می‌زد:
"بهشتی، مزدور آمریکا".

اوهم گاهی به بحث با نیروهای چپی می‌پرداخت، ولی در کل موضعش به نظام و به‌خصوص نسبت به بزرگوارانی چون شهید بهشتی، اصلاً خوب نبود. به خاطر همین مسایل بود که کینه‌ی شدیدی از او به دل داشتم. فقط شهید "بیوک میرزاپور" می‌توانست جلوی او بایستد و به بحث بپردازد.

او، بازرگان، مدنی و امثالهم را قبول نداشت، بیوک هم آنان را قبول نداشت و در صحبت‌هایش به افشای آنان می‌پرداخت، ولی او در بین حرف‌هایش سعی داشت دکتر بهشتی را با آن افراد معلوم الحال برابر کند و آنها را در یک خط و مزدور آمریکا می‌دانست.
درحالی که بیوک بر روی جدول خیابان می‌ایستاد و به بحث و افشاگری علیه رجوی و منافقین مشغول بود، ناگهان در میان همهمه و صدای جر و بحث حاضرین، او اعلامیه در دست و با فریاد "بهشتی و لیبرال‌ها، مزدوران آمریکا" از راه می‌رسید. بیوک با دیدن او، عصبانی می‌شد ولی چون او هم مثل ما تیپی مذهبی با محاسنی جو گندمی ‌داشت و از همه مهم‌تر از نیروهای محمد منتظری بود، چیزی نمی‌گفت. وقتی بیوک به داخل چادر می‌آمد، از عصبانیت رنگش سرخ شده بود و مدام می‌گفت:
- موندم با این یارو چیکار کنیم ... اگه منافقین اهانت‌هایی رو که این به بهشتی می‌کنه بگن، پدرشون رو در میارم، ولی بدبختی ‌اینه که به اینا چی بگیم؟

منافقین هم که از تضاد بچه‌های چادر وحدت و نیروهای ساتجا مطلع بودند، از این اختلاف شدیداً خوشحال می‌شدند و غالبا نیروهای‌شان در اطراف او می‌چرخیدند و وی را تحریک می‌کردند که بیشتر به افشای بهشتی و "حزب جمهوری اسلامی" بپردازد که او هم رویش را به طرف بیوک و بچه‌های ما برمی‌گرداند و با شدت بیشتر، به بهشتی اهانت می‌کرد.

او و گروه ساتجا، بیشتر از این‌که با منافقین و مارکسیست‌هایی مثل حزب توده و چریک‌های فدایی دشمنی کنند، همه‌ی توان‌ خود را بر روی‌ آیت‌الله بهشتی، لیبرال‌ها و دولت موقت متمرکز کرده بودند. دشمنی آنها با لیبرال‌ها، برای ما خوشایند بود ولی‌ این‌که به لج، بدترین اهانت‌ها را به بهشتی روا می‌داشتند، عصبانی‌مان می‌کرد.

بعدها نزدیکی‌های انتخابات مجلس بود که یک روز دیدم او سخت مشغول چسباندن عکس یکی از کاندیداها برای نمایندگی مجلس است. نزدیک که رفتم، او هم که مرا می‌شناخت و از بچه‌های چادر وحدت می‌دانست، با تندی نگاهم کرد و مشغول کار خود شد. با تعجب دیدم عکس خود او بر پوستر نقش بسته و زیر آن نیز نوشته شده: " ... " معروف به " ... ". تازه فهمیدم اسم اصلی او چیست. (در سال‌های بعد، نزدیک هر انتخابات مجلس، پوسترهایی از او بر دیوارهای شهر می‌دیدم ولی جالب‌تر این بود که گاهی در روزنامه‌ها، عکس او منتشر می‌شد که دادستانی انقلاب اسلامی او را به عنوان متهم تحت تعقیب قرار داده بود و از امت حزب ‌الله می‌خواست که به محض مشاهده او، به دادستانی اطلاع دهند.)

روزهای اول که لانه‌ی جاسوسی اشغال شد، روبه‌روی در اصلی لانه، پلاکاردی نصب شد که در آن از جوانانی که مایل به جنگ دوشادوش برادران و چریک‌های فلسطینی علیه اسرائیل هستند، خواسته شده بود تا با مراجعه به دفتر مرکزی گروه ساتجا واقع در خیابان جمهوری اسلامی، ‌ثبت نام کنند تا نسبت به اعزام سریع آنان اقدام شود. با دیدن آن پلاکارد، داغ دلم تازه شد و هوس جنگیدن علیه اسرائیل وسوسه‌ام کرد. همواره نام چریک فلسطینی مرا به خاطرات و داستان‌های پدرم در سال‌های قبل می‌برد.

محمد منتظری به همراه نیروهای مسلح خود، به داخل باند فرودگاه مهرآباد تهران رفته و به هر طریق ممکن هواپیمایی را گرفته بود که تعداد زیادی از دختران و پسران جوان داوطلب جنگ در کنار چریک‌های فلسطینی، با اسلحه‌هایی که ساتجا به آنها داده بود، سوار هواپیما شدند و رفتند برای جنگ با اسرائیل.

این کارهای محمد منتظری باعث شده بود تا ضدانقلابیون لقب هفت تیر کش معروف فیلم‌های وسترن در آن سال‌ها یعنی "رینگو" را به او بدهند و به "ممّد رینگو" معروف شود.

روز سه‌شنبه 27شهریور، آیت‌الله منتظری، پیرامون حوادثی که فرزندش در فرودگاه مهرآباد تهران پیش آورده بود تا به وسیله‌ی یک هواپیمای در اختیار خودش، نیرو به سوریه و لبنان ببرد و بچه‌های سپاه مانع او شده بودند که به درگیری کشید، اطلاعیه‌ای در روزنامه‌ها منتشر کرد.

متن نامه‌ی آیت‌الله منتظری به این شرح بود:

آیت‌الله منتظری خواستار بازداشت و معالجۀ محمد منتظری شد
بسمه تعالی
برادران و خواهران گرامی، پس از سلام این سومین بار است که برای آگاهی ملت مسلمان ایران درباره فرزندم شیخ محمدعلی منتظری مطالبی می‌نویسم.
انتظار دارم دوستان در کمال بیطرفی نسبت به آنچه می‌نویسم بنگرند.
فرزند اینجانب از ابتدای مبارزات ملت ایران برهبری حضرت آیت‌الله خمینی مدظله در متن مبارزات قرار داشت و در این راه چقدر زندان و شکنجه و آوارگی تحمل نمود و در داخل و خارج کشور دائما برای پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد و به شهادت دوستان نزدیکش گاهی بیشتر روزهای متوالی از خواب و خوراک و استراحت باز میماند و در اثر همین شیوه و بعلاوه ضربه‌های روحی مداوم و نابسامانیهای حاکم بر جوّ ایران پس از پیروزی انقلاب، دچار نوعی بیماری عصبی و کوفتگی شدید اعصاب شده و تصور میکند که با دست زدن به کارهای بی رویه و جنجال آفرین به مقصد و هدف خود دست خواهد یافت.
کنترل و مهار کردن و معالجه او همواره فکر مرا مشغول کرده و تاکنون چندین مرتبه دست به اقداماتی زده‌ام و حتی اخیرا مدتی وی را برای معالجه اجبارا در قم نگه داشتم ولی متاسفانه اقدامات من سودی نبخشید و در این میان عده‌ای فرصت طلب که همیشه می‌خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، از این موقعیت سوءاستفاده کرده او را تحریک می‌کنند تا دست به کارهای جنجالی بزند و خوراکی برای تبلیغات دشمن گردد.
من از دولت و نیز همه دوستان و علاقمندان و افراد مسلمان تقاضا دارم، اگر میتوانند با اینجانب تشریک مساعی نموده تا بلکه او را حاضر به معالجه و استراحت نمایند. به امید این که این عنصر پر تلاش و فعال پس از سالها تحمل رنج و زحمت به یاری خدای متعال بهبود یابد و بار دیگر به صحنه مبارزات بازگشته، خدمت گذار دین و کشور گردد.
ضمنا از دادستان محترم انقلاب تقاضا میشود حادثه اخیر فرودگاه را دقیقاً بررسی نموده و عوامل آنرا شناخته و تعقیب نماید و در صورتیکه فرزند اینجانب مقصر بوده به هیچ نحو ملاحظه اینجانب را نکنید و فقط طبق ضوابط اخیر اسلامی عمل نمائید.
والسلام علی من التبع الهدی
حسینعلی منتظری

با اعلامیه‌ی آیت‌الله منتظری درباره‌ی وضعیت فرزندش، جلوی اعزام‌های غیرمنظم و نامشخص نیروهایی که اصلاً معلوم نشد چه بر سر آنان آمد و چه کردند، گرفته شد. ظاهراً تعداد زیادی از جوانان از جمله دختران جوانی که با ساتجا به لبنان و سوریه رفتند، یا از آن‌جا به دیگر کشورها برای زندگی رفتند و یا در همان سوریه و لبنان ماندند و به کار و کاسبی و زندگی پرداختند که اخبار ناراحت کننده‌ای هم از سرنوشت دختران اعزامی به گوش می‌رسید.

این را هم ببینید جالب است:

محمد منتظری و ماجرای تسخیر فرودگاه مهرآباد

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل سال 1364 گروهی از فرماندهان و مسئولین جنگ و سپاه، در قم به دیدار آیت الله منتظری (قائم مقام وقت رهبری) رفتند. از جمله افرادی که در آن جمع حضور داشت، "محسن رفیق دوست" وزیر سپاه بود که وظیفه خرید سلاح و تجهیزات جنگی از خارج از کشور، بیشتر توسط او انجام می شد.

بعدها نوار سخنرانی منتظری در آن جلسه به طور محدود منتشر شد.
یکی از نکاتی که منتظری در آن دیدار اشاره کرد، ماجرای خرید "عینک ضدگلوله" از خارج برای رزمندگان اسلام بود.

منتظری (نقل به مضمون) می گفت:
"یک روز همین آقای رفیق دوست آمد پهلوی من و گفت:
- چون چشم عضو حساسیه، برای این که چشم رزمندگان اسلام مورد اصابت ترکش خمپاره قرار نگیره و آسیب نبینه، سفارش دادیم تعداد زیادی عینک ضدگلوله از خارج وارد کنند تا خدایی ناکرده عزیزان ما بر اثر ترکش نابینا نشوند.

خب من هم گفتم:
- خدا پدرتون رو بیامرزه که این قدر به فکر رزمنده ها هستید.
از اون روز به بعد من هی تلویزیون رو نگاه می کردم ولی چیزی ندیدم.

یک روز این آقای دکتر نمازی به من گفت:
- حاج آقا چی شده این قدر تلویزیون نگاه می کنید؟
که گفتم:
- آقای رفیق دوست گفته برای حفظ چشم رزمنده ها عینک ضدگلوله وارد کردند؛ ولی من هیچ رزمنده ای رو ندیدم که عینک ضدگلوله به چشمش باشه!
 
که آقای نمازی گفت:
- حاج آقا سر کارت گذاشته. اصلا توی دنیا عینک ضدگلوله نداریم که بخوان به این تعداد بخرند و به رزمنده ها بدهند."

و شاید منظور همان آخرین مدل اتومبیل های بسیار گران قیمت "آلفا رومئو" و "ب.ام.و 735" ضدگلوله و ضدانفجار بود که برای حفظ جان تعدادی خاص، اختصاصی وارد کشور می شد!!!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن‏که فهمید:
همه‌ی خواسته‌ی مادر 3 شهید از آقا!
چند سال پیش، تعدادی از پدر و مادرهایی که سن و سالی ازشان گذشته بود و افتخار باغبانی لاله‌هایی سرخ را داشتند، افطار میهمان مقام معظم رهبری در حسینیه‌ی امام خمینی (ره) بودند.
در آن میان، مادر 3 شهید دستواره (سیدمحمدرضا – سیدمحمد – سیدحسین) نیز حضور داشت.
مادر، با قامتی شکسته ولی سربلند، خدمت آقا رسید. آقا سراغ پدر شهیدان را گرفت که ایشان گفت:
- بیماری قلبی داشته که در بیمارستان بستری است وگرنه آرزویش بود تا به زیارت تان بیاید.
مادر، کمی جلوتر رفت و مثلا طوری که دیگران نشنوند، با حجب و حیاء، آرام چیزی به آقا گفت!

فردای آن روز، "مجید جعفرآبادی" - از بچه‌های واحد تخریب و نیروی سردار شهید "علی عاصمی" - تلفن زد و گفت:
- با خونواده‌ی شهیدان دستواره آشنایی؟
که جوابم مثبت بود. با خانه‌شان که تماس گرفتم، متوجه شدم حاج آقا را تازه از بیمارستان آورده‌اند. به جعفرآبادی گفتم که آمد و ساعتی بعد با هم در کوچه‌های تنگ و شلوغ محله‌ی "علی آباد" در جنوبى‏ترین نقطه‌ی تهران، مقابل در خانه‌ای کوچک زنگ را به صدا درآوردیم.
باورم نمى‏شد این‏جا خانه‌ای باشد که بی هیچ چشم داشتی 4 شهید سرافراز تقدیم اسلام کرده باشد!

شهیدان دستواره

مادر که در را گشود، خوش آمد گفت و وارد اتاقی شدیم که پدر پیر، بر تختی دراز کشیده بود. خانمی دیگر هم در خانه بود که متوجه شدیم خواهر شهیدان دستواره است.
پس از حال و احوال، وقتی گفتیم برای پى‏گیری خواسته‌تان از آقا آمده‌ایم، مادر دختری جوان را که در اتاق دیگر بود صدا کرد. دختر کنار مادر نشست.

مادر که خواست او را معرفی کند، گفت:
- این دختر دامادمونه. خدابیامرز "على‏اصغر الله قلى‏زاده".
جا خوردم. دامادشان خدابیامرز؟ وقتی خواستم سوال کنم، خودش گفت:
- بله دامادمون اصغر آقا. شوهر همین دخترم.
و به زنی که کنارش نشسته بود اشاره کرد.

گیج شدم. تازه فهمیدم خانواده‌ی دستواره، جدای از سه مرد غیرتمند خانه‌شان رضا، محمد و حسین، دامادشان را هم برای اسلام به قربانگاه فرستاده‌اند.

جعفرآبادی که متوجه‌ی حال من شده بود، برای این‏که فضا را عوض کند، از مادر پرسید که خواسته‌اش از آقا چه بوده، که ایشان گفت:
- این دختر گل، نوه‌ی منه. هم باباش شهید شده هم سه تا دایى‏هاش. یه سالی مى‏شه که لیسانس گرفته. حدود شیش ماهه که رفته توی گزینش بانک شرکت کرده که استخدام بشه. من هیچی نمى‏خوام. فقط مى‏خواستم بگم یه کاری بکنید که تکلیف این معلوم بشه. شیش ماهه که منتظر جوابه. هم خودش اذیت می‌شه هم ما. مى‏خوام زودتر جوابش رو بدن.

همین؟
- بله همین. دیگه التماس دعا.
همین!
وای!
همه‌ی خواسته‌ی مادر شهیدان از آقا همین؟!
یعنی حتی نخواست تا دختر را بدون نوبت استخدام کنند. فقط گفت بعد شش ماه علافی، تکلیف او را معلوم کنند!

بعدا وقتی از دوستان درباره‌ی بابای دختر سوال کردم، فهمیدم:
همان سال های جنگ، چند ماهی از حاج رضا خبری نمى‏شود. اصغر آقا مى‏رود دنبالش که از او خبری برای خانواده بیاورد. نگو حاج رضا را پیدا مى‏کند ولی دیگر دلش نمى‏آید به خانه برگردد. همان‏جا مى‏ماند و با ماشین، آب و مهمات بین بچه‌ها پخش مى‏کند که یک گلوله‌ی توپ مى‏خورد بغلش و چند وقت بعد پیکرش را برای همسر و دختر کوچک یتیمش مى‏آورند!

امروز از آن پدر و مادر پیر دیگر خبری نیست.
هر دو بر سر سفره‌ی اباعبدالله الحسین (ع) در کنار فرزندان‏شان میهمانند.
من هم دیگر رویم نمى‏شود بروم و پى‏گیر شوم که سرانجام آن دختر توانست استخدام شود یا نه!

 خواندن این خاطره هم خالی از لطف نیست:

داداش من فرمانده‌‌ی لشکره ...

 

آن‏که نفهمید:
کشف حجاب دختر مدیر ایرانی در مقابل دوربین تلویزیون ملی آمریکا
شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
رادیو و تلویزیون ملی آمریکا در برنامه‌ای اقدام به نمایش کشف حجاب تعدادی از دختران مسلمان می‌کند که در میان آنها دختر یکی از مدیران دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن نیز دیده می‌شود.

به گزارش مشرق، رادیو و تلویزیون ملی آمریکا (NPR) طی برنامه‌ای به نمایش ۱۲ دختر مسلمان می‌پردازد که ابتدا حجاب بر سر دارند و سپس در برابر دوربین این شبکه، حجاب خود را برداشته و شروع به لبخند زدن می‌کنند .

در این میان حرکت خانمی ایرانی به نام "صبری" جعفرزاده بسیار جالب است که حتی حاضر نشده تا برای لحظاتی در این برنامه کشف حجاب حتی برای نمایش ظاهری روسری بر سر کند.

بر اساس این گزارش، یکی از دختران حاضر شده در این برنامه‌ی ضد اسلامی، "صبری جعفرزاده" دختر منوچهر جعفرزاده از کارمندان دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن است.

صبری جعفرزاده هم اکنون در مرکز مطالعاتی وزارت امنیت داخلی در دانشگاه مریلند مشغول به کار است اما در کنار شغل اصلی خود پروژه‌هایی را به سفارش دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن انجام می‌دهد.

قابل ذکر است خواهر وی خانم سعاد جعفرزاده قبلا در مرکز آمریکایی صلح USI مشغول بکار بوده که اکنون در مرکز صلح و شبکه توسعه کار می‌کند و در زمان انتخابات ریاست جمهوری علیه نظام، بسیج، شورای نگهبان، احمدی‌نژاد و ... همراه با خانم "باربارا اسلوین" چندین مقاله و گزارش در رسانه‌های آمریکا منتشر کرده است.

منوچهر جعفرزاده پدر سعاد و صبری از جمله دوستان نزدیک سرکرده‌ی گروه انحرافی و محمد خزاعی، سفیر و نماینده‌ی دائم جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل است.
منوچهر جعفرزاده علی‌رغم تلاش برخی نهادهای نظارتی مبنی بر پایان ماموریتش در واشنگتن با حمایت‌ محمد خزاعی به کار خود در دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن ادامه می‌دهد و تاکنون تلاش‌ها برای برکناری وی بی‌فایده بوده است.

صبری جعفرزاده که اینک ۲۷ سال سن دارد و گفته‌ی خودش از ۹ سالگی آزادانه حجاب بر سر می‌کرده اما در ۲۳ سالگی از داشتن حجاب پشیمان شده دلیل برداشتن حجابش را این گونه در برنامه کشف حجاب رادیو و تلویزیون ملی آمریکا توضیح می‌دهد: در جامعه‌ی ایرانیان آمریکایی، حجاب یک نماد سیاسی، به معنای تائید رژیم اسلامی حاکم بر ایران است.
تحصیلات دانشگاهی جعفرزاده در رشته‌ی حقوق بوده و وی به عنوان تحلیل‌گر سیاسی و قانونی "مرکز سلامت و امنیت داخلی" آمریکا نیز فعالیت می‌کند.
لازم به ذکر است حدود یک میلیون زن مسلمان در آمریکا زندگی می‌کنند که بر اساس گزارش "مرکز تحقیقات پیو" ۴۳ درصد از آنها همواره با حجاب در انظار عمومی ظاهر می‌شوند.

"به علت بى‏حیایی و بى‏شرمی این مثلا ایرانى‏ها! و برای حفظ حرمت وبلاگ، از درج تصاویر آن پدر با دختری این چنینی که بى‏شرمانه همچنان نان انقلاب و جمهوری اسلامی را مى‏خورند، معذورم!"

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدیم تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنیم. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود.

به همین لحاظ ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":

"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مهدی جان ...!

موکول می کنم سخنم را به روز بعد ...
امروز حال مادرتان رو به راه نیست ...

[ ۱۳٩٠/٢/۱٦ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

آن روز تمام آسمان نیلی بود
بر دوش علی بیعت تحمیلی بود
وقتی ثمر باغ فدک قسمت شد
ای وای که سهم فاطمه سیلی بود


[ ۱۳٩٠/٢/۱٦ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب