خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نزدیکی‌ها غروب بود که متوجه شدیم چادر وحدت که به‌خاطر خطرناک بودن موقعیت، هیچ‌کس اطرافش نبود، از طرف فدایی‌ها آتش گرفت و تا آمدیم بجنبیم، همه‌ی چادر با محتوایتش که قرآن و کتاب‌های مذهبی بود، با شعله‌ای سرکش سوخت.

درگیری که شدید شده بود، به‌شب کشید. نیمه‌های شب، در جوی‌آب پهن خشک شده‌ی روبه‌روی در اصلی دانشگاه دراز کشیده بودیم که تیر نخوریم. حزب‌اللهی‌ها با بلندگو اعلام می‌کردند که دانشگاه باید تخلیه شود، ولی از طرف آنها رگبار گلوله بود که شلیک می‌شد.
درهمان حین، برادر بزرگ‌ترم علی را دیدم که از خانه آمده بود. با هزار سختی و مشقت توانسته بود مرا پیدا کند. می‌گفت که خانواده نگران حال من هستند. من‌هم در زیر رگباری که از داخل دانشگاه می‌آمد، به او قول دادم که جاهای خطرناک نروم! و این اطمینان را به مامان و بابا بدهد. گرسنگی بدجوری فشار آورده بود که با تکه‌های نان‌بربری و سنگک که توسط مردم، دست به‌دست پخش می‌شدند، سر و ته قضیه را هم آوردیم.

با این‌که ساعت حدود 10 شب بود، جمعیت زیادی از هواداران چریک‌های فدایی برای حمایت از آنهایی که داخل دانشگاه سنگر گرفته بودند، سر خیابان 16 آذر جمع شدند. دخترهای جوان که لابه‌لای پسرها فشرده شده بودند، محکم و با تمام قوا، هر دو دست‌شان را بالای سر به هم می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند:
"اتحاد ... مبارزه ... پیروزی"
نیروهای کمیته، اسلحه به‌دست مراقب بودند تا آنها وارد خیابان انقلاب نشوند. آنها از نزدیک‌شدن بچه حزب‌اللهی‌ها به چپی‌ها هم جلوگیری می‌کردند و سعی داشتند درگیری کم‌تری پیش‌آید.

نیمه‌های شب، بچه‌ها خبر آوردند که ظاهراً بیش‌تر نیروهای ضدانقلاب، از درِ شمالی دانشگاه به بیرون فرار کرده‌اند. ولی باید تا صبح صبر می‌کردیم که هوا روشن شود. نمی‌شد به آنها اطمینان کرد. امکان داشت دوباره برای‌مان تله بگذارند. همان‌جا داخل جوی‌آب خوابیدم که با شلیک فدایی‌ها، از خواب می‌پریدم. تا صبح خواب کوفتم شد.

ساعت حدود 8 صبح بود. خیابان مثل منطقه‌ی جنگی، پُر شده بود از وسایل و کاغذهایی که در همه جا پراکنده بودند. هنوز از کتاب‌ها و باقی‌مانده‌های چادر وحدت، دود بلند بود. همراه تقی و یکی دیگر از بچه‌ها، زودتر از بقیه، به‌داخل دانشگاه رفتیم. می‌گفتند قرار است بنی‌صدر رئیس‌جمهوری، برای سخن‌رانی به دانشگاه بیاید. تعداد مردم زیاد شده بود. حالا دیگر کسی تیراندازی نمی‌کرد و آتش جنگ سخت روز گذشته، کاملا خوابیده بود.
سه نفری به‌طرف دانشکده‌ی فنی که مقرّ اصلی نیروهای داخل دانشگاه بود، رفتیم. پیرمردی که سرایدار ساختمان بود، در را برای‌مان باز کرد که رفتیم تو. می‌گفت:
- فدایی‌ها شبونه همه‌ی اسناد و مدارک اصلی و تفنگاشون رو از در پشتی دانشگاه بردند بیرون ...

از پله‌های دانشکده که بالا رفتیم، روبه‌روی‌مان سالن آمفی‌تئاتر قرار داشت که بالای دیوار، دورتا دور آن تصاویر کشته‌های چپی - که بیش‌ترشان متعلق به آشوب‌های کردستان بود - در قاب‌های یک شکل نصب شده بودند. تقی مرا بلند کرد و همه‌ی قاب‌ها را کشیدیم پایین. داخل اتاق پیشگام که مقرّ عملیاتی‌شان بود، همه چیز به هم ریخته بود. کنار مقدار زیادی پوستر، اعلامیه، کتاب و نشریه، مقداری باند و گاز پزشکی روی زمین ولو بود. اتاق‌های دیگر متعلق به "انجمن دانشجویان مسلمان" وابسته به مجاهدین و دیگر گروه‌ها هم همین وضع را داشتند. از این‌که دیدیم دفاترشان را از هرگونه اسناد و وسایل مهم و سلاح، کاملا تخلیه کرده‌اند، حال‌مان گرفته شد.
تقی صدایم کرد که رفتم داخل سالن ورودی دانشکده. حدود سی - چهل نفر از هواداران فدایی‌ها که با بازشدن درهای دانشگاه، آمده بودند تا ببینند چه خبر شده، جلوی در جمع شده و می‌خواستند بیایند داخل دانشکده. اگر می‌آمدند تو، ما که فقط سه نفر بودیم، کارمان ساخته بود. به پیرمرد گفتم که یک‌وقت در را برای آنها باز نکند، که خندید و گفت: "نه".
هرچه فحش بلد بودند، نثارمان می‌کردند. فقط منتظر بودند پای‌مان به بیرون برسد. همه‌شان برای‌مان خط و نشان می‌کشیدند. کارمان که تمام شد، دیدیم با این‌وضع نمی‌شود رفت بیرون. پیرمرد سرایدار خندید و گفت:
- ترسیدید برید بیرون؟ ... تیکه بزرگه‌تون گوش‌تونه ...
که باخنده گفت دنبالش برویم. رفتیم و از درِ پشتی در انتهای راه‌روی جنوبی که به‌طرف درِغربی دانشگاه باز می‌شد، ما را خارج کرد. سه نفری خندان به‌طرف در اصلی دانشکده رفتیم. جمعیت هرفحشی می‌دادند و وقتی از آنها پرسیدیم چی شده؟ گفتند:
- یه مشت بچه‌ی ... رفتند توی دانشکده و دفتر پیشگام رو داغون کردند ... فقط اگه پاشون برسه بیرون ...
ما هم خندیدیم و گفتیم:
- اگه اومدن بیرون از قول ما هم خوب کتک‌شون بزنید ...
و رفتیم به‌طرف زمین‌چمن که از بلندگوها صدای بنی‌صدر که برای مردم سخن‌رانی می‌کرد، پخش می‌شد.

آن‌طور که می‌گفتند، حدود 13 نفر در درگیری‌های دانشگاه کشته و 500 نفر هم مجروح شده بودند که همه‌ی کشته‌ها متعلق به چریک‌های فدایی بودند. اجساد کشته‌ها و مجروحین، در بیمارستان هزارتخت‌خوابی (امام خمینی) در انتهای غربی بلوار کشاورز بود.
چریک‌های فدایی و همه‌ی گروه‌های چپی، از صبح تا شب جلوی بیمارستان تحصن کرده بودند و می‌خواستند اجساد کشته‌های‌شان را تحویل بگیرند. قصد آنها این بود که با تشییع جنازه‌ی آنها، آشوب و بلوای بیش‌تری ایجاد کنند و بهره‌ی تبلیغاتی ببرند؛ ولی مسئولین بیمارستان از تحویل اجساد خودداری می‌کردند.

عصر روز چهارشنبه 3 اردیبهشت، همراه بقیه‌ی بچه‌های چادر وحدت، راه افتادیم به‌طرف بیمارستان هزارتخت‌خوابی. ظاهراً بدجوری آن‌جا را شلوغ کرده بودند و همه‌ی کارهای بیمارستان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود.
جلوی درِ اصلی بیمارستان، جمعیتی حدود دویست - سیصد نفر جمع شده بودند. حتی آمبولانس‌ها هم برای رفت‌وآمد باید التماس می‌کردند تا بتوانند بیماران را ببرند و بیاورند.
همان‌جا جروبحث‌مان با آنها شروع شد. کار به‌غروب کشید ولی آنها نتوانستند جنازه‌ها را تحویل بگیرند. هوا کاملا تاریک شده بود که ما از آنها خواستیم اطراف بیمارستان را تخلیه کنند و مزاحم کارهای عادی و کمک‌رسانی به بیماران نشوند، که ناگهان کارمان با آنها به‌درگیری کشید.

جمعیت عصبانی و خسته‌ی چپی‌ها، به‌یک‌باره شروع کردند به حمله و درگیری که مجبور شدیم مقابل بیمارستان را ترک کنیم؛ ولی آنها که از قبل خودشان را آماده کرد بودند، سنگ‌ها و پاره‌آجرهایی را که معلوم نبود از کجا آورده بودند، به‌طرف‌مان پرت کردند. دقایق اول به‌خاطر وضعیت حساس بیمارستان، از پرتاب سنگ خودداری کردیم و با فرار به‌طرف بلوار کشاورز، آنها را دنبال خودمان کشاندیم و وقتی خوب از بیمارستان دور شدند، با پرتاب سنگ به‌طرف‌شان حمله کردیم. باوجودی که ما حدود 20 نفر بیش‌تر نمی‌شدیم، جمعیت 200 نفره‌ی آنها متلاشی شد و با استقرار نیروهای کمیته جلوی در بیمارستان، تحصن آنها از هم پاشید و ظاهراً جنازه‌ها را هم از در پشتی بیمارستان خارج کردند.
پایان

[ ۱۳٩۱/۱/٥ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از ظهر که گذشت، زمان سیر نزولی گرفت و می‌رفت تا لحظه‌ی اصلی و پایان اولتیماتوم برای تخلیه‌ی دانشگاه‌ برسد. هنوز درگیری اصلی شروع نشده بود. تعدادی از هواداران گروه‌های چپی روبه‌روی دانشگاه جمع شده بودند و تک‌وتوک شعار می‌دادند.
ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که شش هفت نفر از بچه‌های چادر - که من‌هم جزوشان بودم - از در کوچک شرقِ در اصلی که چپی‌ها باز کردند، وارد دانشگاه شدیم. همه‌مان تکه‌ی نازک پارچه‌ی صورتی‌رنگی برای شناخته ‌شدن به بازوی راست‌مان بستیم. قرار بود آخرین مذاکرات و بحث‌ها را انجام دهیم تا کار بدون هرگونه درگیری و خون‌ریزی پایان پذیرد.
دختر بی‌حجاب حدود 19 ساله، که موهای بلندش را دم‌اسبی بسته بود، از طرف چریک‌های فدایی به‌عنوان نماینده برای مذاکره معرفی شد.


ما که نمایندگان حزب‌الله محسوب می‌شدیم، بدون این‌که هیچ نیرویی از سپاه یا کمیته حمایت‌مان کند، وارد شده، دم در ایستادیم؛ آنها که بعضی‌های‌شان صورت‌های خود را با تکه پارچه‌ای پوشانده بودند، حدود شصت هفتاد متر بالاتر پخش شده بودند. برخی هم پشت دیوارها و درخت‌ها به‌حالت آماده ایستاده بودند.
دختر جوان مدام می‌دوید و پیغام‌های ما را که رضا افغان به او می‌گفت، به آنها می‌رساند و پیام‌های آنان را که به هیچ‌وجه قصد تخلیه‌ی دانشگاه را نداشتند، برای ما می‌آورد.
لحن مذاکرات کم‌کم تند شد و دیگر لازم نبود دخترک این‌طرف آن‌طرف بدود؛ آنها با دادوفریاد به‌ما می‌گفتند که از دانشگاه خارج شوید، ما هم سر آنها داد می‌زدیم که دانشگاه محل کسب علم و تحصیل است نه پایگاه تأمین نیرو برای جنگ در کردستان. شعارهای آنها هم کم‌کم سیاسی تند شد و دم از خودمختاری کردستان و رهایی خلق‌های ‌ایران زدند.
در همین اثنا، پاره‌آجری از سمت آنها به‌طرف ما پرت شد که تا آمدیم به‌خودمان بجنبیم، بارانی از سنگ بر سرمان باریدن گرفت. فقط زرنگی کردیم و چون نگذاشته بودیم در را پشت سرمان قفل کنند، از دانشگاه خارج شدیم.
همان دخترک‌جوان هم با شدت بسیار، تکه‌های آجر و سنگ را که از قبل در دانشگاه جمع‌آوری کرده بودند، برمی‌داشت و به‌طرف ما پرت می‌کرد.

درست از ساعت 3 درگیری اصلی شروع شد و هرلحظه بر شدت آن افزوده می‌شد. باران سنگ در دو طرف نرده‌های دانشگاه ردوبدل می‌شد. بیش‌تر سنگ‌هایی که آنها پرتاب می‌کردند، به شیشه‌ی ساختمان‌های مقابل دانشگاه می‌خورد و آنها را خورد می‌کرد.

یک‌ساعتی که گذشت، درگیری وارد مرحله‌ی خطرناک‌تری شد. صدای شلیک گلوله از داخل دانشگاه، توجه همه را به‌خود جلب کرد. ظاهراً تعدادی از نیروهای چریک فدایی مسلح بودند و به‌طرف بیرون شلیک می‌کردند.
پایین نرده‌های دانشگاه نرسیده به‌تقاطع خیابان دانشگاه، پشت دیواره‌ی کوتاه بتونی پناه گرفتم، یواشکی سَرَک می‌کشیدم و داخل را می‌پاییدم. جوانی لاغر اندام با سبیل پرپشت را دیدم که پشت یکی از ستون‌های ساختمانی داخل دانشگاه پناه گرفته بود. به‌یک‌باره بیرون می‌آمد و با اسلحه‌ی کلاشینکوفی که دردست داشت، رو به بیرون رگبار می‌بست.

با صدای آژیری که درفضا پیچید، متوجه یک‌دستگاه جیپ آهوی آبی‌رنگ شدم که وسط خیابان ایستاد و بلافاصله تعدادی از نیروهای کمیته‌ی انقلاب از آن بیرون آمدند. به‌محض پیاده‌شدن آنها، دونفرشان درحالی‌که اسلحه‌ی "ژ.ث" دردست داشتند و فریاد: "درود بر فدایی" سردادند، از همان در کوچک به‌داخل دانشگاه دویدند و به نیروهای فدایی پیوستند.
مات و مبهوت مانده بودیم که چه شده. به‌خصوص هم‌رزمان و دوستان‌شان. بعضی‌ها اسلحه‌شان را به‌طرف‌شان نشانه رفتند ولی شلیک نکردند. مانده بودند چه‌کار کنند.

در همین اوضاع و احوال، یکی از نیروهای کمیته را دیدم که سنّ بالایی داشت و درحالی‌که یک‌قبضه کلت "رولور" دردست داشت، نیروها را به اطراف هدایت می‌کرد. سریع رفتم پهلوی او و ماجرای جوان کلاشینکوف به‌دست را گفتم و نشانی محل او را دقیق دادم. او هم اسلحه‌اش را آماده‌ی شلیک کرد و به‌طرف آن‌جایی که نشانش دادم، نشانه رفت. دقایقی بعد فدایی بخت برگشته، از پشت دیوار بیرون آمد؛ هنوز دستش ماشه را فشار نداده بود که مرد کمیته‌ای، یک گلوله به‌صورت او شلیک کرد که درجا افتاد زمین و فریاد الله‌اکبر بچه‌ها بلند شد.

شدت درگیری بالا گرفت ولی چون فدایی‌ها دست به اسلحه برده بودند، به‌سادگی نمی‌شد حمله کرد. هرکس که به نرده‌های دانشگاه نزدیک می‌شد، هدف تیراندازی قرار می‌گرفت.
با آمدن نیروهای کمیته، از شدت تیراندازی فدایی‌ها کاسته شد. بچه‌ها که اوضاع را این‌گونه دیدند، به‌طرف نرده‌ها هجوم بردند. برخی از آنها بالا رفتند ولی به‌دلیل تکه‌های تیز آهن که روی نرده‌ها جوش‌داده بودند، امکان بریدگی و جراحت زیاد بود. همه‌ی آن جمعی که جلو آمده بودند، محکم نرده‌ها را چسبیدند و با فریاد "یاعلی" به‌یک‌باره نرده‌های کلفت و محکم سبزرنگ را از پایه‌های بتونی کنده، به‌داخل دانشگاه هجوم بردند.
من‌هم همراه آنها دویدم داخل. کنار دیوار دانشکده‌ی هنر، ناگهان متوجه یکی از همان نیروهای کمیته که به فدایی‌ها پیوسته بود، شدیم. پشت درختچه‌های کوتاه پنهان شده بود و به‌طرف مردم تیراندازی می‌کرد. تا دویدیم طرفش، اسلحه‌اش را بالا برد و داد زد:
- من خودی هستم ... از بچه‌های کمیته‌ام ...
که ریختیم سرش. قیافه‌ی او با ریش‌پر و موهای بلند مشکی، وقتی‌که از جیپ پرید پایین و با فریاد درود بر فدایی رفت داخل دانشگاه، برای من یکی که کنار در بودم، قابل فراموشی نبود. یکی از بچه‌ها از او سراغ نفر دیگر را گرفت که او انکار می‌کرد و هم‌چنان می‌گفت: "من با شما هستم." دقایقی بعد به غلط‌کردن افتاد و گفت که دوستش به‌وسط زمین‌چمن رفته است.

همراه جمعیت، به‌دنبال جماعتی که درحال فرار به‌سمت غرب زمین‌چمن بودند، رفتیم. در وسط زمین بودیم که ناگهان از بالای ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی که در شمال زمین قرار داشت، با تیربار، رگباری به‌وسط زمین بسته شد که شن‌ها به‌هوا پاشیده شدند و گردوخاک همه جا را گرفت. ظاهراً برای‌مان تله گذاشته بودند. آنها می‌گریختند و ما به‌دنبال‌شان، هدف تیراندازی قرار گرفته بودیم. به‌دلیل شدت تیراندازی و کمی جمعیت‌مان، مجبور شدیم دانشگاه را ترک کنیم و به خیایان انقلاب برگردیم.

[ ۱۳٩۱/۱/٤ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چندروزی می‌شد که دانشگاه‌های کشور به‌خصوص دانشگاه‌های تهران، حالت عادی خود را از دست داده بودند. احزاب و گروه‌ها، به‌خصوص کمونیستی و چپ، همه‌ی فعالیت‌های‌شان را داخل محیط دانشگاه‌ها متمرکز کرده بودند. دفتر و اتاق این گروه‌ها از جمله پیشگام، راه‌کارگر، پیکار و توفان، شده بود ستاد عملیاتی. جوّ دانشگاه‌ها بسیار متشنج بود. باتوجه به این‌که اکثر قریب به‌اتفاق میتینگ‌ها و سخن‌رانی‌ها در مقابل دانشکده‌ها انجام می‌شد، بالطبع گستره‌ی فعالیت‌ ما هم به‌داخل دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها کشیده می‌شد.

فعالیت گروه های کمونیست در دانشگاه ها

روزهای آخر فروردین‌ماه بود و دانشگاه‌ها در تب‌وتاب انقلاب فرهنگی. بعد از دانشگاه تهران، "دانشگاه علم وصنعت نارمک" یکی از مهم‌ترین کانون‌های بحران بود. چپی‌ها در آن‌جا تحرک زیادی داشتند.
آن‌روز صبح، هرکدام از بچه‌ها با وسیله‌ی نقلیه‌ای که داشت، به آن‌جا رفتند. ما هم جلوی یک وانت را گرفتیم تا ما را به آن‌جا برساند. جلوی دانشگاه شلوغ بود که بیش‌تر آنها را بچه حزب‌اللهی‌ها تشکیل می‌دادند. اکثر بچه‌های تهران‌نو هم آمده بودند؛ به‌خصوص بچه‌های فعال کانون طه. چپی‌ها هم که دانشگاه را در اشغال خود داشتند، پشت نرده‌ها خطاب به ما شعار می‌دادند.
من و یکی دوتا از بچه‌ها که سن وسال‌مان کم‌تر بود و چون ریش نداشتیم و قیافه‌مان به بچه حزب‌اللهی‌ها نمی‌خورد، توانستیم از بالای نرده‌ها، خودمان را به‌داخل دانشگاه برسانیم. میان آنها که رفتیم، متوجه شدیم خودشان هم بین‌شان بر سر مقاومت و یا تخلیه‌ی دانشگاه، اختلاف شدید هست.

آموزش نظامی و جمع آوری کمک برای جنگ با انقلاب در کردستان

روز یک‌شنبه 31 فروردین‌ماه، در درگیری "دانشگاه تربیت معلم" واقع در خیابان "مبارزان" (شهید "مفتح" امروز و "روزولت" قدیم ) یک‌نفر از حزب‌اللهی‌ها که درجه‌دار نیروی‌هوایی ارتش بود، به‌نام "پرویز ستاری" به‌دست ضدانقلابیون به‌شهادت رسید. ظاهراً او را از طبقه‌ی دوم ساختمان به‌پایین پرت کرده بودند. جالب‌تر این بود که گروه‌های ضدانقلاب، مدعی شدند که او شهید آنهاست و به‌دست حزب‌اللهی‌ها کشته شده است.

پرویز ستاری شهید انقلاب فرهنگی


اوضاع دانشگاه تهران از همه متشنج‌تر بود. "گروه پیشگام" (شاخه‌ی جوانان چریک‌های فدایی خلق ) دانشگاه را کاملا تحت سلطه‌ی خود داشت. درهای دانشگاه بسته شده بود و هیچ‌کس نمی‌توانست به آن‌جا تردد کند.

در آخرین روزهای فروردین، شورای انقلاب فرهنگی طی بیانیه‌ی تندی اعلام کرد که گروه‌ها فقط تا اول اردیبهشت وقت دارند دانشگاه‌ها را از اشغال خارج کرده و کلیه‌ی دفاتر خود را نیز از آن‌جا خارج کنند.

روز دوشنبه اول اردیبهشت، از صبح‌زود که به مدرسه رفتم، دل توی دلم نبود. قرار بود امروز به دانشگاه تهران حمله کنیم. زنگ‌تفریح اول که خورد، رفتم سراغ آقای محمدزاده. تا مرا دید، راهش را کج کرد به‌طرف دفتر. دویدم تا خودم را به او رساندم. سلام که کردم، گفت:
- دیگه چه خبره؟ حتماً می‌خوای بری دانشگاه رو آزاد کنی؟
فهمیدم خودش خبر دارد کجا می‌خواهم بروم. لبخند سردی زدم و مظلومانه گفتم:
- خُب بله آقا. آخه اون بی‌شرفا دانشگاه‌ها رو اشغال کردند و نمی‌ذارند جوونای مردم عین بچه‌ی آدم درس‌شون رو بخونند ...
نگذاشت حرفم تمام شود؛ با همان عصبانیت و تندی زیبای همیشگی! گفت:
- خُب آخه به توچه؟ مگه تو رئیس دانشگاهی یا دانشجو؟
با همان حالت مظلومانه گفتم:
- خُب آقا فردا ما می‌خواییم بریم توی همین دانشگاه‌ها درس بخونیم ... اگه قرار باشه وضع دانشگاه‌ها این‌جوری باشه که وقتی برای درس خوندن باقی نمی‌مونه.
خنده‌ای کرد و گفت:
- تو که حتماً می‌ری دانشگاه. اونم با این‌همه حضور مداومی ‌که توی کلاس درس داری. هفته که هفت روزه، یه روزش هم سر کلاس نیستی، عوضش شیش روز جلوی دانشگاه پلاسی.
من‌هم گفتم:
- آخه آقا اگه ما نریم، کی باید بره اون‌جا؟
دستی به پشتم زد و گفت:
- برو بچه‌جون ... این زنگ با کی کلاس دارین؟
که گفتم: "با آقای مشایخی ادبیات داریم".
گفت: "خُب تو برو سر کلاس، خودم میام صدات می‌کنم و اجازت رو از آقای مشایخی می‌گیرم."
همین‌طور که خوشحال داشتم می‌رفتم، گفتم: "آقا شما رو به‌خدا یادتون نره‌ها. امروز خیلی حساسه‌."
او هم گفت:
- نترس یادم نمی‌ره. هم‌چین می‌گه حساسه انگار می‌خواد بره جنگ.
ده دقیقه بیش‌تر کلاس شروع نشده بود که آقای مشایخی از حالت انتظار من شکّ کرد و گفت: "چته بچه؟ خبری‌یه؟"
که با عذرخواهی گفتم: "نه آقا ... چیزی نیست."
صدای در که آمد، درجا بلند شدم. آقای محمدزاده بود. بعد از این‌که با آقای مشایخی سلام و احوال‌پرسی کرد، گفت:
- اگه اجازه بدید داودآبادی وسایلش رو برداره و بیاد بیرون.
آقای مشایخی با اشاره‌ی چشم از محمدزاده پرسید که چی شده و او هم با خنده جواب داد: "هیچی."
به سعید گفتم که کیف و کتاب‌های من‌را هم با خود ببرد خانه. سعید گِلِگی کرد که چرا او را خبر نکرده‌ام، که گفتم:
- با هزار زور تونستم اجازه‌ی خودم یکی رو بگیرم. تو هم اگه خواستی بیایی، مدرسه که تعطیل شد، سریع بیا جلوی دانشگاه. امروز اصل کاره ‌ها.
از آقای مشایخی اجازه گرفتم و همراه آقای محمدزاده از کلاس خارج شدم. از او تشکر کردم، دوان‌دوان از مدرسه خارج شدم و به فلکه‌ی چایچی رفتم. دوتا بلیط یک‌تومانی گرفتم و پریدم داخل اتوبوس.

شیوه نو و بکر! در تبلیغات کمونیست ها

بچه حزب‌اللهی‌ها و نیروهای سپاه و کمیته، دوروبر دانشگاه تهران می‌چرخیدند. چپی‌ها داخل دانشگاه درها را بسته بودند و کسی را هم راه نمی‌دادند. یک‌سری از هواداران‌شان هم در پیاده‌روهای اطراف، دو سه نفری ‌ایستاده بودند و محفل‌های بحث‌سیاسی که همه‌اش درباره‌ی دانشگاه بود، راه انداخته بودند. گاهی سروصدا در جمعی بالا می‌گرفت و به‌دنبال آن مشت‌ولگد بود که ردوبدل می‌شد. با این‌صحنه، جمعیت از سویی به‌سویی دیگر می‌دوید.
خیابان انقلاب از تقاطع خیابان وصال تا میدان انقلاب، کاملا خالی از ماشین بود و مغازه‌ها که اکثراً کتاب‌فروشی هستند، تعطیل شده بودند. بچه‌ها در چادر وحدت جمع بودند و خود را برای کار بزرگی آماده می‌کردند:
عبدالکریم چاروسه (سه‌شنبه 20 دی‌ماه 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید.)، حسن توانا (روز پنج‌شنبه 6 مرداد ماه 1367 در عملیات مرصاد به‌دست منافقین به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 40 ردیف 44 شماره‌ی 32)، پرویز قرایی (در جنگ به‌شهادت رسید و پیکرش هنوز باز نیامده است.)، محمدعلی قرایی (چهارشنبه 23 مهر 1359 در کردستان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 38 شماره‌ی 34)، اکبر خداکرمی (روز چهارشنبه 7 آبان 1359 در جبهه‌ی سرپل‌ذهاب به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 10 شماره‌ی 61)، بابک چنگیزی (یک‌شنبه 28 دی‌ 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 56 شماره‌ی 20) حسین بابا (حسین نیاسری روز شنبه 6 شهریور 1361، هنگامی ‌که در سپاه همه‌ی کارهایش را درست کرد تا به جبهه برود، در راه ‌خانه هدف گلوله‌ی منافقین قرار گرفت و به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 28 ردیف 43 شماره‌ی 4) غلام‌رضا اکبری (او که خود فرزند شهید بود، اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به شهادت رسید و چندسال بعد پیکرش بازآمد. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 29 ردیف 6 شماره‌ی 2)، مرتضی شکوری (بعدها فهمیدم نام مستعار او "میثم" و از مربیان اصلی آموزش نظامی پادگان امام حسین (ع) است. او زمستان 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به‌شهادت رسید و پیکرش در زادگاهش شهر گرکان به‌خاک سپرده شد.)، بیوک میرزاپور (او که به واقع نقش استادی را برای من ایفا می‌کرد، شنبه 25 اردیبهشت ماه 1361 هنگامه‌ی عملیات بیت‌المقدس در خرمشهر، به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 26 ردیف 51 شماره‌ی 2)، جمال فلسفه، ممد ارتجاع، رضا کوچیک، تقی، رضا افغان، رضا سیاه، علی، ممد توپول، و همه داخل چادر بودند.

ادامه دارد

[ ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب