خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با این کتاب زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ششمین نشست از سلسله جلسه‌های «کتاب و کتابت» با موضوع کتاب «از معراج برگشتگان»، عصر سه‌شنبه (29 شهریور) با حضور حمید داودآبادی، نویسنده اثر در فرهنگسرای اخلاق برگزار شد.

حمید داوودآبادی

داودآبادی این نشست را با ارایه توصیفی از کتاب «از معرج برگشتگان» آغاز و اظهار کرد: این اثر، یک کتاب نیست. تصویر زندگی پسربچه شلوغ میانه‌نشین تهران با آداب و بازی‌های زمانه خود است که با کنجکاوی‌های بسیار به ایام انقلاب گره خورده و سپس وارد 8 سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شده است.

وی ادامه داد: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با کتاب «از معراج برگشتگان» زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند. این اثر را نوشتم تا فرزندانم، پدر و دوستان پدرشان را بهتر بشناسند و به چرایی اسامی که برایشان انتخاب کردند، پی ببرند.

داودآبادی با اشاره به جذابیت بخش «شهید بعد از ظهر» برای مخاطبان، گفت: در این بخش به زندگی و شهادت مصطفی کاظم‌زاده، نزدیک‌ترین دوست دوران کودکی و نوجوانی‌ام پرداخته‌ام. مصطفی از چنان شخصیتی برخوردار بود که هنوز موفق به شناساندن وی به فرزندم نشده‌ام.

نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: در این اثر، جنگ نمی‌بینیم زیرا بچه‌های ما جنگجو نبودند، بلکه رزمنده بودند. در واقع در کتاب «از معراج برگشتگان» به حوادث و اتفاقاتی که بین رزمندگان رخ می‌داد، پرداخته شده است.

داودآبادی با اشاره به نگارش اولین خاطره‌اش از جنگ در دومین روز حضورش در جبهه، اظهار کرد: این خاطره را در قالب یک نامه و به صورت توصیفی از حال و هوای جبهه برای مادرم نوشتم. البته همیشه یادداشت‌هایی از حوادث مختلف جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به همراه می نوشتم که در نگارش این کتاب استفاده شده‌اند.

وی با اشاره به بیت «جنگ کجایی که دلم تنگ توست/ رقص جنون تشنه آهنگ توست»، سروده مرحوم محمدرضا آقاسی، اضافه کرد: در سال‌های گذشته با 2 فرهنگ جنگ و جبهه مواجه بوده‌ایم. فرهنگ جنگ در تمام کشورها موجود است، اما فرهنگ جبهه شامل فضای معنوی و ارتباطات حاکم بین رزمندگان، به ما اختصاص دارد. در واقع ما دلمان برای جنگ تنگ نمی‌شود، بلکه دلتنگی‌ها با حال و هوای جبهه در ارتباطند.

داوودآبادی با اشاره به شناخت محدود ایرانی‌ها نسبت به روحیه رزمندگان در دوران دفاع مقدس، اظهار کرد: سال‌ها پیش میزگردی تطبیقی با موضوع خاطره‌نویسی، با حضور اندیشمندانی از فرانسه در ایران برگزار شد. پروفسور کریستوف بالایی در این میزگرد مقاله‌ای درباره روحیه یک بسیجی در عملیات کربلای 5 ارایه داد. تعجب کردم که وی رزمندگان ایرانی را بهتر از خود ما شناخته است.
خبرگزاری ایبنا

[ ۱۳٩٠/٧/۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.

منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب "از معراج برگشتگان" در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.

داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد تا امروز در سه نوبت چاپ شده است.

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" ساعت 17 سه‌شنبه 29 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

باور کنید این خبر را همین امروز صبح شنبه 26 شهریور 1390 دیدم و روحم از برگزار شدن چنین مراسمی خبر نداشته و ندارد!
این را گفتم که اگر چنین برنامه ای برگزار شده، میهمانان محترم از بنده گلایه نکنند که چرا بدقولی کرده و حضور پیدا نکرده ام!

سپاه نیوز:نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.
به گزارش سپاه نیوز؛ منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.
داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد چاپ شده است. نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» ساعت 17 سه‌شنبه 22 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.

اصل خبر

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برادر بزرگوار "وثوق" - که متاسفانه نه دیده امش و نه آشنایی با وی دارم - زحمت کشیده و به سلیقه و ذوق خود، کتاب خاطرات بنده را برای مخاطبان در "خبرگزاری فارس" معرفی کرده است.

شناسنامه یک رزمنده شوخ‌طبع

با تشکر از این عزیز، لازم است یک نکته را مجددا این جا یادآوری کنم:

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدند تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنند. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد.

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

به همین لحاظ، ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

 

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

[ ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مصاحبه پایگاه اطلاع رسانی "حریم یاس" با حمید داودآبادی
گفت‏وگو از: زینب مومنی
هو الرئوف
حمید داودآبادی سال ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. او که در سال‏های پیروزی انقلاب اسلامی، شاهد قیام و مبارزات مردم در مقابل رژیم ستم‏شاهی بود، با شروع جنگ از آن‏جا که نسبت به انقلاب و اسلام و کشورش احساس دِین و وظیفه مى‏کرد، با وجود مشکل سن و مخالفت خانواده سرانجام توانست به جبهه اعزام شود.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ جذب سیستم اداری شد. تغییر ۱۴ شغل دولتی طی ۱۰سال از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "۱۵ خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار۱۴ کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس- ساجد (WWW.SAJED.IR) به‌عنوان بزرگ‌ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را دراین عرصه به وی نمایاند.

اولین کتاب خاطرات او "یاد یاران" بود که در ۱۳۰ صفحه منتشر شد و با استقبال مقام معظم رهبری نیز روبه‌رو گشت. کتاب "از معراج برگشتگان" آخرین کتاب خاطرات اوست که به‌تازگی وارد بازار کتاب شده است.

فرصتی دست داد تا در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰مهمان حمید داودآبادی در ساختمان راهیان نور باشیم. آن‏چه در ادامه مى‏خوانید، حاصل گفت‏وگوی ما با وی درباره‌ی کتاب "از معراج برگشتگان" و ناگفته‌های ایشان از این کتاب است.

- در ابتدا درمورد انگیزه‌تان از نوشتن این کتاب توضیح بفرمایید و این که نوشتن آن چقدر طول کشید؟
* نوشتن این کتاب ۶ سال طول کشید. بزرگ‌ترین عاملی که باعث شد با جزئیات ریز به این خاطرات بپردازم، این بود که با این خاطرات زندگی کردم. من برای رفتن به جبهه در سن ۱۶ سالگی خیلی تلاش کردم و وقتی این خاطرات در زمان جنگ آفریده مى‏شد، برایش ارزش قائل بودم. من به‌عنوان یک بچه بسیجی نمى‏رفتم که بجنگم، مى‏رفتم که وظیفه‌ام را انجام دهم. ما جنگ نمى‏رفتیم، جبهه مى‏رفتیم. یک روز یک نفر به من گفت: چقدر جنگ بودی؟ گفتم: ۴-۳ ماه! گفت: چقدر جبهه بودی؟ گفتم: ۵۰ ماه. وقتی یک بچه بسیجی به منطقه اعزام مى‏شد، ماموریتش ۳ ماه بود. در عرض این ۳ ماه، شاید ۱۰ روز درگیر عملیات بود. ۸۰ روز بقیه در فضای جبهه بود، در اردوگاه، پادگان، عقبه. ما با بچه‌ها زندگی مى‏کردیم. شاید یکی از علت‏های موفقیت کتابم این است که به روابط آدم‏ها پرداختم. بعد از پایان جنگ هم وظیفه‌ی خودم مى‏دانستم که خاطراتم را بنویسم و پیام رسانی کنم.

دکتر "علی شریعتی" جمله‌ی ‌زیبایی دارد، مى‏گوید: "آنان که رفتند کار حسینی کردند، و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند؛ وگرنه یزیدى‏اند."
یعنی مصطفی کاظم‏‌زاده، حسین ارشدی و عباس طبری رفتند و کار حسینی کردند؛ آنان که ماندند باید کار زینبی کنند، حضرت زینب (س) در اوج مصیبت فرمودند: "ما رأیت إلاّ جمیلا."
شما امروز در کتاب من درمورد مصطفی کاظم‏زاده چیزی جز زیبایی مى‏بینید؟ از شهدای این کتاب بدتان مى‏آید یا این‏که احساس خوبی نسبت به آنها دارید؟ اگر حمید داودآبادی این کتاب را نمى‏نوشت و این وظیفه را انجام نمى‏داد، یزیدی بود.
خدا را شاهد مى‏گیرم که من امروز را مى‏دیدم. من شاید هنوز هم نمى‏خواهم شهید شوم. وقتی در سه راه مرگ شلمچه کربلای پنچ، آن نفربر را زدند و ۳۰-۲۰ نفر آدم تکه‌تکه شدند، من فریاد زدم و گفتم: "خدایا! اگر مرا شهید کنی نامردی! من را نگه‌دار، بروم در تهران، به من یک ورق کاغذ بده تا بگویم در سه‌راه مرگ شلمچه چه گذشت." این همان ورق کاغذ است که مى‏خواهم داد بزنم و بگویم.

- چطور در طول این سال‏ها اسم اشخاص، اسم مکان‏ها و اتفاقات ریز و درشت را در ذهن‏تان حفظ کردید؟ آیا در زمان جنگ، خاطره هم مى‏نوشتید؟
* بله، یادداشت برداری مى‏کردم. بعد از نوشتن کتاب بر حسب اتفاق در وسایلم یادداشت‏ها و خاطراتی که با مصطفی در سال ۶۱ داشتم را پیدا کردم و دیدم چقدر اینها شبیه به هم است. نثر همان نثر است. این بخش (شهید بعد از ظهر) یک سال وقت من را گرفت و وقتی این نوشته‌ها را پیدا کردم، دیدم این بخش را آماده داشتم. قبلا هم گفتم که من با این خاطرات زندگی مى‏کردم و برایش ارزش قائل بودم.

- من در حین خواندن کتاب، گاه آرزو مى‏کردم ای کاش مى‏شد من هم در این فضا قرار مى‏گرفتم. آن‏قدر که شما فضای جبهه و روابط بین رزمنده‌ها و دوستى‏‌ها را زیبا تصویر کرده بودید.
* این فقط حرف شما نیست. من قبلا کتابی نوشته بودم به‌نام "یاد ایام". حدود ۸-۷ سال پیش پروفسور "کریستف بالایی" رئیس "انجمن دوستی ایران و فرانسه"، سمیناری در تهران گذاشتند به‌نام " بررسی خاطره ‌نویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه". ایشان کتاب "یاد ایام" را خوانده بود و جالب است همین نکته را ایشان مى‏گفت، با همین عبارت که "من بیست سال کار تحقیقاتی بر روی جنگ‌های دنیا کردم، تا به حال روابط انسانی این‏گونه ندیده‌‌ام."
چرا؟ چون کتاب من، جنگ نیست جبهه است. شما آدم‏ها را در سخت‏‌ترین شرایط مى‏بینید ولی اصلا سختی نمى‏‌فهمند. زیر دوشکا هستند ولی با هم جوک مى‏گویند. ما اصلا جنگ نکردیم. ما یک جاهایی جنگ را به بازی مى‏گرفتیم. جنگیدن، گوشه‌ای از هدف ما بود نه همه هدف. برای همین هم خواننده در کتاب نویسنده را اصلا نمى‏بیند. من در زمان جنگ خودم را مثل یک دوربین فرض مى‏کردم. کسی تیر مى‏خورد، مى‏رفتم ببینم چه جوری شهید شد؟ در کتاب مى‏بینید صحنه‌ها زیاد است، هیچ غلوّی نشده، کلمه‌ای اضافه نیامده. بعضی جاها دیگر خودم نکشیدم بنویسم.

- آیا متنی که پشت کتاب از رهبر چاپ شده، مربوط به همین کتاب است؟ اگر خیر، چرا پشت این کتاب چاپ شده است؟
* اولین کتابی که من بعد از جنگ نوشتم "یاد یاران" بود که آقا این کتاب را خوانده و این متن را برای آن کتاب نوشته بودند. در کتاب "از معراج برگشتگان" قرار بود حدود ۲۵۰ عکس و سند قرار داده شود که ۱۰۰ تای آن حذف شد. متاسفانه یکی از سندهای حذف شده همین دست‏‌نوشته‌ی آقا بود. ان‏شاالله در چاپ بعدی جبران مى‏شود.

- بیشتر دل‏تنگ کدامیک از دوستان شهیدتان مى‏شوید؟
* مصطفی کاظم‏‌زاده و علتش این است که حضرت علی علیه السلام مى‏فرمایند: "اگر کسی کلمه‌ای به من بیاموزد، مرا بنده‌ی خود کرده است." این کلمه، کلمه‌ی شرافت و غیرتی بود که امام خمینی (ره) به جوان‏ها یاد داد. امام روح های مرده را زنده کرد. بعد از امام، برای من مصطفی بود.همه‌ی ما قرآن مى‏خوانیم، مى‏شنویم، ولی کم‏تر کسی آن را درک مى‏کند. همه‌ی ما "ألم یعلم بأن الله یری" را مى‏گوییم و مى‏دانیم خدا مى‏بیند، ولی باورش نمى‏کنیم.

مصطفی باور این را به من یاد داد و خدا را کشاند در زندگی من و مرا بنده‌ی خود کرد. با وجود این‏که نماز شب را من به او یاد دادم و واسطه شدم به جبهه بیاید، اما یک جاهایی مى‏دیدم از من خیلی جلوتر است. از لحاظ تربیت مذهبی، به خاطر تربیت خانواده از من بالاتر بود. ولی مذهب فقط حفظ حجاب یا خواندن نماز نبود. مذهب آن است که در مسیر دینت حرکت کنی. ما خانواده‌های مذهبی زیاد داریم اما به آنها مى‏گویند خشک و متعصب. اینها در راه مذهب‏شان هیچ چیز نمى‏دهند؛ نه در جنگ، نه در انقلاب هیچ بهایی پرداخت نمى‏کنند و در مسیر تبلیغ دین حرکت نمى‏کنند. اما آدم‏‌هایی مثل مصطفی در این مسیر حرکت کردند و دغدغه‌هاى‏شان برای ترویج انقلاب و اسلام بیشتر از هر وزیر و مسئولی بود و در این راه از جان‏شان مایه گذاشتند. شهدا نرفتند که کشته شوند، بلکه برای ترویج فرهنگ و دین رفتند و الگوى‏شان در این راه امام حسین علیه السلام بود که برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.

برای همین ما وقتی در منطقه مثلا در ارتفاعات قلاویزان بودیم، موقع اذان که مى‏شد، بچه‌ها اذان که مى‏گفتند، عراقى‏‌ها شروع مى‏کردند پشت بلندگو ترانه‌های خواننده‌های زمان طاغوت را پخش مى‏کردند! چرا؟ چون صدای اذان را ساکت کنند. برای من تقابل قشنگی بود. این‏که صدای الله اکبر این‏قدر برای دشمن سنگین بود.

- یعنی دشمن بُعد فرهنگی مبارزه را درک کرده بود و این‏که بچه‌های ما صرفا برای جنگیدن و حفظ خاک نیامده‌‌اند و هدف بالاتری هم دارند؟
* بله دقیقا. و این بهایی بود که بچه‌های ما پرداخته بودند برای این‏که صدای اذان همیشه پخش شود. چه در مساجد شهر و چه در مناطق جنگی.

- به نظر مى‏رسد برخی مواقع کمی تند رفته‌اید و آبروی برخی افراد زیر سوال رفته است. چرا در کتاب‏تان به این راحتی اسم اشخاص را برده‌اید؟
* یک نویسنده‌ی غربی مى‏گوید: "اگر درمورد خودت نتوانی حقیقت را بگویی، درمورد دیگران هم نمى‏توانی بگویی." در این کتاب بیشتر از آن که به اصطلاح آبروی افراد را برده باشم، آبروی خودم را برده‌ام! جاهایی که خودم مى‏ترسیدم را چرا نمى‏گویید؟ جاهایی که پاهایم مى‏لرزید، جایی که روز اول در عملیات بیت‏المقدس درمى‏روم و فرار مى‏کنم… بعضی از دوستان مخالف بودند و مى‏گفتند بد است، ننویس ترسیدم. مى‏گویند بسیجی ترسیده و فرار کرده. بله! اما من اصلا به بسیج کاری ندارم. من حمید داودآبادی این‏جا ترسیدم، پاهایم لرزید. من هم آدم بودم، از گوشت و پوست و استخوان.

- خب قبول کنید یکی از ویژگى‏‌های ایرانى‏‌ها خوب یا بد، این است که از انتقاد ناراحت مى‏شوند.
* همین است. من که اینها را نوشتم اگر اول از خودم شروع نمى‏کردم، شما بقیه را باور نمى‏کردید. چون مى‏دیدید من دارم از خودم تعریف مى‏کنم و از دیگران بد مى‏گویم. دوم این‏که من در این کتاب قسم خوردم همه‌ی آن‏چه را که دیده‌ام بنویسم. حالا مى‏خواهد کسی خوشش بیاید یا نه. در جلسه‌ای همین سوال مطرح شد که تو در کتابت فلان فرمانده را بد نشان دادی. گفتم: بد نشان ندادم!

- یک آقای کارگری هست در کتاب فرمانده گردان بودند در عملیات کربلای پنج و شما بیان کرده‌اید که ایشان ترسو بودند…
* مشکل دوستان من هم همین بود. من گفتم حدود ۱۰۰ فرمانده خوب و شجاع و دلیر در کتاب هست ۲ تا هم بد، یکی کارگر و دیگری شهید مختار سلیمانی.

- آخر آقای کارگر الان هستند!
* باشند!

- به شما تذکری ندادند؟
* ایشان را ندیدم. چه مى‏خواهد بگوید؟ شاهد آن قضایا که فقط من نبودم. همه بچه‌های گردان هستند. و علت نوشتن من این است که شما در کتاب نگاه مى‏کنید و مى‏بینید داودآبادی یک بچه‌ای است که یک جاهایی مى‏ترسد. من وقتی خودم مى‏ترسم نمى‏آیم مسئولیت جان دیگران را هم بپذیرم. یک گردان را ببرم تلف کنم و بیاورم. من تا آخر جنگ از همین مى‏ترسیدم و مى‏گفتم خیلی زرنگ باشم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. این‏که ۴۰۰-۳۰۰ نیرو را ببرم تلف کنم و بیاورم، آن وقت فرق من با صدام چه مى‏شود؟ بچه بسیجی را تلف کردم من. بعضى‏‌ها متاسفانه این نبودند. شاید براى‏شان پست و مقامی که امروز مى‏گیرند مهم‏تر بود از خون بچه‌ی جوانی که عزیز مادرش هست. به سادگی گذشتند از این. این است که صدام در خودمان کم نداریم. فکر نکنیم همه‌ی کسانی که اسم بسیجی روی خودشان گذاشتند و رفتند جبهه، پیغمبرند. نه! در بین آنها خیلی داشتیم که اشتباه آگاهانه مى‏کردند. من اگر یک‏بار اشتباهی مى‏کردم نباید دفعه‌ی بعد این مسئولیت را قبول مى‏کردم تا جبران خطا شود و اگر اینها نوشته نمى‏شد کتاب من دروغ بود. من این کتاب را اول از همه برای خودم نوشتم، که خودم را تخلیه کنم. من در قبال آن‏چه دیده بودم مسئولیت داشتم. من آنها را مفت ندیده بودم. خط به خط این کتاب به بهای خون رفقایم نوشته شده. صفحه‌‌ای از کتاب نیست که یاد کسی در آن نباشد.

- من قبل از این‏که کتاب شما را بخوانم از بسیجى‏‌ها و رزمنده‌ها انسان‏هایی ملکوتی برای خودم تصویر کرده بودم. بدون هیچ عیب و ایرادی. در کتاب شما بر مى‏خوردم به خودخواهى‏‌ها و غرورهای آدم‏ها که باعث یک‏سری مشکلاتی مى‏شد. مثلا در فصل عملیات فتح خرمشهر…
* این‏که شما مى‏گویید یکی از موفقیت‏های کتاب است، که توانسته این را برای شما جا بیندازد که ما آدم‏های عادی بودیم. شما هم مى‏توانید مثل مصطفی کاظم‏زاده یا همت شوید، اگر بخواهید. نخواهید، مثل حمید داودآبادی مى‏شوید! این خواستن را من مى‏خواستم در کتاب نشان دهم که فکر نکنید ما از آسمان آمدیم. ما هم بچه‌های تخس و شر و شیطانی بودیم. اما به پای عملش که رسید متعهدانه عمل کردیم. یک جاهایی هم پاهاى‏مان لرزید. بله، جا زدیم، جا خوردیم. اگر من این واقعیت را نشان نمى‏دادم شما شک مى‏کردید. مى‏گفتید داودآبادی چه "آرنولد"ی از خودش درست کرده! آن وقت شما در همه‌ی کتاب فقط داودآبادی را مى‏دیدید. چون مى‏خواهد از خودش تعریف کند که من این‏قدر آر.پی‌.جی زدم، این‏قدر تانک زدم… اما شما در کتاب، داودآبادی را چیز بى‏‌ارزشی مى‏بینید. جمله‌ای زیبا از امام (ره) است که مى‏فرمایند: "خدا نکند چنین حیوانی در وجود شما باشد که دیگران خون خودشان را بدهند و شما پست و مقام‏تان بالا برود که آن ‌موقع شما حیوانید ولی فکر مى‏کنید انسانید." من اگر با این کتاب مى‏خواستم داودآبادی را بالا ببرم، حیوان بودم.

- کدامیک از فرماندهان جنگ از لحاظ نوع عملکرد و عقایدشان شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟
* من با فرمانده‌ها رفیق نمى‏شدم. فرمانده‌ها تیپ خاصی بودند. اما فرماندهی بود که من هنوز هم وقتی او را مى‏بینم احساس کوچکی و حقارت شدید در مقابلش مى‏کنم و هنوز هم او را فرمانده خودم مى‏دانم. حاج "محمود امینی" فرمانده گردان حمزه. یعنی وقتی یک کلمه با من حرف مى‏زند احساس غرور مى‏کنم که حاج محمود امینی من را هم دید با من حرف زد و جواب سلام من را داد! هنوز این‏قدر او برایم قشنگ و دل‏نشین است. من حاج محمود را فرمانده نمى‏دیدم، امیر مى‏دیدم. فرمانده دیدن نظامى‏گری است. ولی اگر کسی را امیر دل خودت ببینی عشق است. ولی با او دوست نبودم. من خیلی دوست داشتم با شهید دستواره دوست شوم، با او آشنا هم بودم. اینها ۳ برادر بودند که با هر ۳ دوست بودم. ولی همیشه این احساس را داشتم که وقتی او قائم مقام لشکر است نمى‏توان با او رفیق شد. برای همین، وقتی شب آخر دستش را بوسیدم، گفت: این چه کاری است مى‏کنی؟ نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم و فردایش شهید شد.

- شما آدم بسیار احساساتی هستید!
* من با احساساتم زندگی مى‏کنم. قدر لحظه لحظه را مى‏‌دانستم. که این لحظه را از دست خواهم داد. و یک روز حسرت این روزها را خواهم خورد. من حسرت این را نمى‏خورم که چرا تانک نزدم! حسرت این را مى‏خورم که من عکسی دارم و دور سفره نشسته‌‌ایم. من هستم، سعید طوقانی، احمد کرد، حسین رجبی و عباس دائم‏الحضور و گوشه‌ی سفره خالی است و داریم غذا مى‏خوریم در کاسه‌های روحی. و این درحالی ست که ما امروز در ظروف یک‏بار مصرف غذا مى‏خوریم که از هم بیماری نگیریم. من دعوا داشتم که امروز نوبت من است با سعید هم‏کاسه شوم. عشق مى‏کردم سعید قاشق دهنى‏‌اش را در این غذا زده و من دارم از این غذا مى‏خورم و بعد به شوخی دوربین دادم به یکی از بچه‌ها و گفتم از ما عکس بگیر. گوشه‌ی سفره را هم خالی گذاشتم و گفتم خدا هم بنشیند این‏جا با ما غذا بخورد. این ظاهرش شوخی بود ولی باطنش "ألم یعلم بأن الله یری" بود. شما وقتی خدا را با خود هم‏سفره مى‏بینی مگر مى‏توانی جلویش گناه کنی؟ من اول کتاب حرفم را زدم که اگر منِ داودآبادی این شدم، به خاطر این است که خدا را پشت زنجیر دوکوهه جا گذاشتم. ما امروز جوان‏ها را بلند مى‏کنیم مى‏بریم شلمچه که بنشینید این‏جا گریه کنید. چرا که خدا این‏جا نزدیک است. خدا را در شلمچه مى‏خواهیم نشان دهیم. خودمان که از شلمچه برمى‏گردیم همان آش و همان کاسه! این انحراف و خطا نیست؟

- من هم با شما هم‏عقیده‌ام. من باید در همین لحظه‌ای که این‏جا نشستم یقین داشته باشم که خدا هم همین جاست.
* چه بسا وقتی این‏جا نشستی خدا به تو نزدیک‏تر باشد تا بحر بیابان. چرا؟ چون در بحر بیابان هیچ گناه و معصیتی نیست. در بیابان مدام استغفار کن و نماز شب بخوان، به‌درد نمى‏خورد. اگر در شهر بودی، در برابر گناه و معصیت قرار گرفتی و استغفار کردی برنده‌ای. این‏جا روی به خدا آوردی برنده‌ای. این‏جا شرط است.

- کتاب دیگری هم در دست تالیف دارید؟
* من تا به حال ۱۵ جلد کتاب نوشتم. ۳ جلد از آنها در مورد لبنان است. زندگى‏نامه‌ی "سیّدحسن نصرالله" را دارم کار مى‏کنم که حدود ۶ ساعت مصاحبه‌ی خصوصی با ایشان داشتم. کتاب "از معراج برگشتگان" ۶ سال طول کشید و من ۶ سال با این کتاب زندگی کردم. دو قسمت از این کتاب، یکی شهید بعد از ظهر درمورد مصطفی و دیگری بازار داغ شهادت مربوط به عملیات کربلای پنج، نوشتن هرکدام یک سال طول کشید.

- از کتاب‏های دفاع مقدس و از دیگر نویسنده‌ها چه کتابی را مطالعه کرده‌اید؟
* 6 سالی که مشغول نوشتن کتاب "از معراج برگشتگان" بودم، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. انرژی برایم باقی نگذاشت. کتاب‏های احمد دهقان، داود امیریان، رضا امیرخانی را خوانده‌ام. از کتاب "ارمیا" ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.

- الان فعالیت اصلی شما نویسندگی است؟
* بله. کار اصلى‏ام نویسندگی است. در سایت ساجد هم مدیریت دارم، اما هیچ کاره‌ام! یک قرارداد معمولی که اگر به من بگویند برو، باید خداحافظی کنم و بروم. عضو هیچ ارگان و سازمانی نیستم. شغلم و منبع درآمدم نویسندگی نیست، عشقم نویسندگی است. الان مجله منتشر کرده‌‌اند از بیت‏المال که یک صفحه حق التالیفش ۲۰۰۰۰۰ تومان است! شما فرض کنید من ۶ سال وقت گذاشتم برای این کتاب، ۹۳۰ صفحه، حق التالیف آن ۲۴۰۰۰۰۰ تومان بود! من کتابی نوشتم به نام "پاره‌های پولاد" که به خاطر آن بین ایران و لبنان سفر مى‏کردم و هزینه‌ی این رفت و آمدها تقریبا ۶ میلیون تومان شد. ولی حق التالیف آن ۱۲۰۰۰۰۰ تومان! کار نویسندگی به این حالت است. اما عشقم این است که این کتاب چاپ شده. در زمان جنگ عشقم جبهه رفتن بود، مى‏رفتم که از جبهه رفتن عقب نمانم. امروز مى‏نویسم که از تبلیغ عقب نمانم. غالبا هم سراغ موضوعاتی مى‏روم که کسی نرفته. چه بسا کسی جراتش را ندارد برود. مثلا کتاب "پاره‌های پولاد" کل تاریخ عملیات شهادت ‌طلبانه در لبنان علیه اسراییل و آمریکاست.

یک‏بار با سیدحسن نصرالله صحبت کردم و گفتم چنین طرحی دارم، گفت ما نمى‏توانیم در لبنان چنین چیزی بنویسیم و براى‏مان مشکلاتی درست مى‏شود. شما بنویس ما عربی آن را چاپ مى‏کنیم. کامل‏ترین کتاب در دنیا در رابطه با عملیات شهادت ‌طلبانه، همین کتاب "پاره‌های پولاد" است. چون همه‌ی منابع عربی و آمریکایی که بود را پیدا کردم. سفارش مى‏دادم کتاب‏ها را از آمریکا برایم مى‏فرستادند.

یا کتاب "تفحص" برای این نوشته شد که در قتلگاه فکه بودیم، خوابیدم که از این استخوان‏ها عکس بگیرم. با دیدن استخوان‏ها گفتم: من به خاطر این استخوان‏ها هم که شده یک کتاب مى‏نویسم که تفحص چیست. و در این کتاب شما هر سوالی که درمورد تفحص داشته باشید پیدا مى‏کنید. کار سفارشی یا کلیشه‌ای یا تکراری نمى‏کنم.

- نوشتن کتاب "پاره‌های پولاد" چند سال طول کشید؟
* حدودا ۴ سال، بیشتر رفت و آمد بین لبنان بود که وقت و هزینه مى‏خواست و البته کارم را هم با دقت انجام مى‏دهم. مثلا گذاشتم وقتی اسراییل از لبنان رفت، به مناطق اشغالی رفتم و از همه جا عکس گرفتم. خودم نقشه‌ی منطقه را کشیدم. خاک آن‏جا را در مشتم مى‏گرفتم که مثلا "صلاح غندور" این‏جا شهید شده. عشقم این بود. برای کتاب تفحص هم با شهید پازوکی و دیگر دوستان مى‏رفتیم منطقه، همان جایی که آن اتفاق افتاده بود، خاطره را برایم تعریف مى‏کرد. در میدان مین راه مى‏رفتم و بضی جاها دستم را به سیم خاردار مى‏کشیدم تا زخمی شود و درد سیم خاردار و میدان مین در جانم بنشیند. برای همین است که شما وقتی کتاب تفحص را مى‏خوانید روی شما تاثیر مى‏گذارد و تکان‏تان مى‏دهد. اگر بخواهید در تهران بنشینید و قهوه‌تان را بخورید و تخیل‏پردازی کنید، تاثیر نمى‏گذارد. یا کتاب پاره‌‌های پولاد کامل‏ترین سند از عملیات استشهادی مى‏شود که سیّدحسن نصرالله هرجا مى‏خواهد درمورد عملیات استشهادی صحبت کند به کتاب من ارجاع مى‏دهد و به من مى‏گوید تو بیشتر از من به مسئله اشراف داری.

- و آخرین سوال من درمورد وبلاگ‌تان و فعالیت‏های اینترنتی است.
* این هم عرصه‌ای بود که احساس وظیفه کردم. چون دیدم فرهنگ دفاع مقدس جایش در اینترنت خالی است. سایت ساجد الحمدلله خوب و موفق بوده و تلاش‏مان را مى‏کنیم که خوب باشد. وبلاگ خودم هم که دل‏نوشته و خاطرات خودم است. سایتم را هم هنوز وقت نکردم راه بیندازم. چون بیشتر درگیر سایت ساجدم.

- وبلاگ‌تان یک مقدار حالت اعتراضی ندارد؟
* همه چیز دارد! چون وبلاگ شخصی است، ارایه دهنده‌ی نظرات خود آدم است. یک جاهایی مى‏خواهی داد بزنی. قبول دارم که اعتراضی زیاد دارد. مخصوصا یک مجموعه نوشته دارم به نام "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" و مى‏بینید که چه فریادها و اعتراضاتی مى‏خواهم بکنم و از چه چیز؟ این مهم است. مثلا این‏که من جوان امروز را با بچه بسیجی سال ۶۰ مقایسه کنم اشتباه است. چرا که قابل مقایسه نیستند. چه بسا اگر این جوان در موقعیت قرار بگیرد از ما خیلی جلوتر برود. امروز نمایشگاه مى‏زنند، عکس جوان امروزی را با عکس جوان زمان جنگ مقایسه مى‏کنند، خیلی ناراحت مى‏شوم. این ظلم و خیانت است. هرکسی باید در جای خودش مقایسه شود. ولی من در بخش "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" دو نفر آدم را در یک زمان و یک موقعیت مقایسه مى‏کنم. و اساس کارم بر پایه این آیه از قرآن بود که "هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لایَعْلَمُونَ - آیا کسانی که مى‏دانند با کسانی که نمى‏دانند برابرند؟ زمر-۹" مثلا دو تا بچه محل را مقایسه مى‏کنم، اولی در بدترین شرایط اخلاقی و فساد خانوادگی قرار دارد، اما استغفار مى‏کند، پاک مى‏شود و در نهایت هم شهید مى‏شود. دومی، آدمی است که مسجدش ترک نمى‏شود و ادعای خدا و پیغمبری مى‏کند، اما یک شب که مى‏‌آید جبهه به بهانه‌ی مریضی از جبهه درمى‏رود. ۵۰ تا عکس هم گرفته و همه جا دارد این را عنوان مى‏کند. با همین عکس‏ها هم به درجه و مقام و جایگاه رسیده. به اسم هم اشاره نکردم. آن‏که فهمید این است که شهید مى‏شود و آن‏که نفهمید…

- اگر در پایان صحبت یا مطلبی دارید بفرمایید.
* شهدا عین نماز مى‏‌مانند. من چه نماز بخوانم و چه نخوانم خللی به جایگاه خدا وارد نمى‏شود. اگر نماز نخوانم من ضرر کرده‌ام نه خدا. ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است. این ماییم که با دور شدن از شهدا ضرر مى‏کنیم. و مواظب باشیم اگر مى‏خواهیم از شهدا حرف بزنیم باید در راستای اهداف‏شان باشد. در راه بهشت زهرا تابلویی از شهیدی بود که نامش خاطرم نیست و این جمله از او "وقتی جنازه‌ی مرا تشییع مى‏کنید در آن‏جا فریاد بزنید که رضا برای نماز شهید شد." همان چیزی که امام حسین (ع) فرمودند که من برای برپاداشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر شهید شدم. مهم این است که این را بفهمیم. حواس‏مان باشد که با شهدا نمى‏خواهیم به شهدا برسیم، با شهدا مى‏خواهیم به خدا برسیم.

شاید یک باختی که امثال من در جنگ کردیم این بود که فکر مى‏کردیم جهاد پله‌ای ست. اول جهاد اصغر مى‏کنیم و بعد جهاد اکبر. ولی کسانی مثل مصطفی و شهدا زرنگی کردند. اول جهاد اکبر کردند بعد در جنگ، در جهاد اصغر به شهادت رسیدند. امروز همه‌ی ما در یک صف هستیم، صف جهاد اکبر. خدا در قرآن مى‏فرماید: "إن أکرمکم عندالله أتقیکم" نمى‏گوید جانباز، نمى‏گوید سابقه‌ی جبهه… مى‏گوید هر که تقوایش بیشتر نزد خدا گرامى‏تر. یعنی شما اگر امروز تقواى‏تان بیشتر باشد، از داودآبادی جلو زده‌اید. خیلی از ما پز جهاد اصغرمان را مى‏دهیم و امروز از جهاد اکبر غافلیم. خیلی از کسانی که به گذشته‌ی ما غبطه مى‏خورند، مى‏بازند. یک‏بار طلبه‌ای برای آقا نامه نوشته بود که من مى‏خواهم بروم در گروه تفحص و شهید بشوم و سعادت را در شهادت مى‏بینم. آقا جواب داده بودند حواس‏تان باشد تنها راه سعادت ، شهادت نیست.

- ان‏شاالله که قدر اینها را بدانیم و چیزهایی که در این کتاب نوشتیم را از یاد نبریم.
پایگاه اطلاع رسانی حریم یاس

www.harimeyas.com/1390/04/5878.html

[ ۱۳٩٠/٤/٢٧ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدیم تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنیم. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود.

به همین لحاظ ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":

"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

گفت وگوی مشروح "خبرگزاری برنا" با "حمید داودآبادی" درباره کتاب "از معراج برگشتگان"

بخش اول

- نوشتن این کتاب چه مدت طول کشید؟
داودآبادی: نخستین کتاب از مجموعه‌ی یادداشت‌های من در سال 69 منتشر شد با نام "یاد یاران". بعد احساس کردم که این خاطرات باید کامل‌تر شود که حاصل آن شد "یاد ایام". در پنج شش سال اخیر شروع کردم به جمع‌آوری کل خاطراتم. چون بعضی خاطرات را آدم می‌نویسد، خاطرات خودش را می‌نویسد؛ چیزهای عادی که زیاد به دور و اطراف توجه نشده است. من آمدم دقیق شدم روی خاطراتم و نت‌برداری‌هایی را که در دوران جنگ کرده بودم، بررسی کردم. نشستم خاطراتم را لحظه‌نگاری کردم. در این سال‌ها خیلی درگیر خاطراتم بودم.

- شش سال زمان زیادی نبود برای نوشتن و کامل‌ کردن خاطرات‌تان؟
داودآبادی: به این خاطر طولانی شد چون که نوشتن این خاطرات برایم سخت بود. من کار نویسندگی زیاد کردم و تا به‌حال چند کتاب چاپ کرده‌ام اما به هیچ‌وجه فکر نمی‌کردم بازنویسی خاطره این‌قدر سخت باشد. برخی از خاطره‌ها برایم زنده می‌شد و من با آن زندگی می‌کردم. مثلا بخش "بازار داغ شهادت" یک سال وقت من را گرفت تا بتوانم این یکصد صفحه را بنویسم. برخی مواقع در نوشتن وا می‌ماندم؛ گاهی گریه‌ام می‌گرفت، گاهی حالم را می‌گرفت. کار را رها می‌کردم تا حال و هوایم باز هم عادی شود. به این خاطر بود که وقت گرفت. رمان یا داستان کوتاه نبود که بخواهم تخیل کنم و چیزی بنویسم. وقتی خاطرات کسانی را می‌نوشتم که با آنها زندگی کرده‌ام و حالا نوبت نوشتن لحظه‌ی شهادت‌شان شده است، کار را برای من سخت می‌کرد. چون همیشه به جزئیات توجه زیادی داشتم. وقتی دوستی شهید می‌شد، معمولا بالای سرش می‌رفتم تا ببینیم کجایش تیر و ترکش خورده و با دقت، نحوه‌ی شهادتش را بررسی می‌کردم. با نوشتن این کتاب، تقریبا می‌شود گفت که خیالم از بابت خاطراتم راحت شده است. همه‌ی گفتنی‌ها را در این کتاب گفته‌ام.

- اسم کتاب را فکر می‌کنم از یادداشت مقام معظم رهبری درباره‌ی خاطرات‌تان انتخاب کرده‌اید. در این‌باره توضیح می‌دهید که چه شد خاطرات‌تان به دست ایشان رسید؟
داودآبادی: سال 71، مقام معظم رهبری کتاب "یاد یاران" من را خوانده بودند، یادداشتی درباره‌ی آن نوشتند که "از معراج برگشتگان" را من از یادداشت ایشان برداشتم. این نام برای من بسیار قشنگ بود. چون خاطراتی که نوشته‌ام همین مفهوم را می‌رساند؛ خاطرات بچه‌ای که با شر و شور زندگی‌اش را می‌کند. بعد در دوران نوجوانی می‌خورد به تنگ جنگ و همین‌طور می‌آید بالا. ما رفتیم در دل آتش و برگشتیم. حالا از آن فضای زیبایی که جبهه داشت، برگشته‌ایم و در میان مردم زندگی‌مان را می‌کنیم.
معتقدم که ما دو بار اخراج شدیم؛ یک بار حضرت آدم پدر همه‌مان از بهشت اخراج شد و یک بار دیگر، زمانی که جنگ تمام شد. در اول کتاب نوشته‌ام که آن موقعی که خدا را پشت زنجیرهای پادگان دوکوهه جا گذاشتیم، اخراج شدیم. من عکسی دارم از دوران جبهه که کنار همرزمان‌مان دور سفره نشسته‌ایم. یک گوشه از سفره را به شوخی خالی گذاشته بودیم به این معنا که خدا هم بنشیند غذا بخورد. اما جدی بود. ما خدا را با خودمان همسفره می‌دانستیم. خدا را در آنجا جا گذاشته‌ایم که حالا یادمان رفته که امروز هم خدا سر سفره‌مان هم هست.

- چه شد که آن خاطرات به دست مقام معظم رهبری رسید و آن یادداشت بسیار زیبا را درباره‌ی کتاب نوشتند؟ چرا که وقتی رهبر یک جامعه درباره‌ی یک کتاب یادداشتی می‌نویسند، می‌تواند برگ زرینی برای کار آن نویسنده باشد.
داودآبادی: در آن زمان "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" یک سری از کتاب‌ها را به مقام معظم رهبری داده بود تا ایشان بخوانند. یکی از دلایلی که سبب شد من بعد از ده پانزده سال، "از معراج برگشتگان" را بنویسم، همین یادداشت بود. برای خود من این موضوع خیلی مهم بود. من به این یادداشت خیلی فکر کردم؛ که چه کار کنیم همه‌ی آن اتفاقات را امروز به‌یاد بیاوریم. این که زمانی رفتیم جبهه و کشتیم و کشته دادیم و تمام شد و رفت؛ خاطره نیست. شما در این کتاب خیلی کم جنگ را می‌بینید. فقط جبهه می‌بینی، دوستی می‌بینی، معنویت می‌بینی. نه فقط برای من، چون سعی کردم ادای دوربین را درآورم. دوربینی که همه چیز را در خود ضبط می‌کند. یکی از چیزهایی که برای من جالب است، واکنش بچه‌هایی است که به نوعی در این کتاب حضور دارند و هنوز در قید حیاتند. به من زنگ می‌زنند و می‌گویند حمید چقدر خوب آن لحظات را نوشته‌ای! خودمان یادمان رفته بود که این حادثه‌ها برای‌مان اتفاق افتاده بود. من آن‌قدر با ذهن خودم کلنجار رفتم تا توانستم این خاطرات را دقیق روی کاغذ بیاورم. مثلا یک مدت نشستم از میان نامه‌ها و یادداشت‌ها، در آوردم که شهادت فلان رزمنده چه روز، کجا و چگونه اتفاق افتاده بودم. چرا که خیلی دنبال این بودم با سند خاطراتم را دنبال کنم. یکی از اهدافم برای نوشتن کتاب، این بود که هم روزشماری برای زندگی خودم باشد و هم برای دوستانم.

- ظاهرا‌ این‌قدر دقیق نوشتن و مستند نوشتن به خاطر نت‌برداری‌های‌تان بوده است. در آن لحظه‌های پرحادثه، هنگامی که باران گلوله و ترکش و انواع مهمات در اطراف‌تان منفجر می‌شد، چطور فرصت نت‌برداری برای‌تان پیش می‌آمد؟
داودآبادی: من از کودکی ذهن کنجکاوی داشتم. در جنگ چون حادثه و حماسه زیاد بود، خیلی بیشتر برای نوشتن تحریک می‌شدم. از طرفی خیلی به خاطرات فکر می‌کردم. روحیه‌ام این‌طوری بود؛ نه این‌که بخواهم روزی کتاب بنویسم.
شهیدی داشتیم به‌نام "جهانشاه کریمیان" که سن پدر ما را داشت و در خرمشهر شهید شد. بعد از بیست و دو سال، خانواده‌ی او را پیدا کردم. من در کل یک هفته با آن شهید بودم. زمانی که خدمت خانواده‌ی آن شهید رفتم از بچه‌هایش پرسیدم می‌دانید پدرتان چطور شهید شده است؟ آنها نمی‌دانستند. گفتند فکر کنیم در بمباران شهید شده است. گفتم شهادت پدر شما یک حماسه‌ی بزرگ بوده است. شروع کردم به تعریف کردن آن حماسه. زمانی که ترکش به چشمان این شهید خورده و نابینا شده بود، زیر بغل یک مجروحی که پایش آسیب دیده بود را گرفت و گفت من می‌شوم پای تو، تو هم چشم من باش. و به زور برگشتند به عملیات که خمپاره خورد کنار او و شهید شد. این اتفاقات را برای خانواده‌اش تعریف کردم. بعد شروع کردم به گفتن از خصوصیات اخلاقی او. همسر او می‌گفت شما چند سال با او دوست بودید؟ من گفتم یک هفته الی ده روز. او متعجب بود. می‌گفت تمام خصوصیات او را به ما می‌گویید. من گفتم چون دوستش داشتم. وقتی دوستش داشتم، با دقت نگاهش می‌کردم. همه‌ی حرکات او در ذهن من ضبط می‌شد. این نگاه را من نسبت به همه‌ی اطرافیانم را داشتم. یعنی خصوصیات آنها را در ذهنم اسکن روحی معنوی می‌کردم.
ادامه دارد

http://bornanews.ir/Pages/News-26430.aspx

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ دوم "از معراج برگشتگان" مجموع خاطرات "حمید داودآبادی" از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، در 931 صفحه، از سوی موسسه عماد منتشر شد.

درحالی که فقط یک ماه از انتشار کتاب "از معراج برگشتگان" می گذرد، چاپ دوم آن از سوی موسسه عماد راهی بازار نشر شده است.

حمید داودآبادی در این کتاب به شرح خاطرات خود از دوران کودکی تا روزهای پیروزی انقلاب اسلامی پرداخته است.
آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق، باعث شد تا داودآبادی نیز همچون دیگر جوانان این مرز و بوم، راهی جبهه های دفاع مقدس شود که خاطرات جالب و شنیدنی او از آن دوران، در 796 صفحه همراه با 144 عکس، سند و همچنین فهرست اعلام، گوشه هایی هر چند ناچیز از آن حماسه های عظیم را مقابل چشم خوانندگان قرار می دهد.

"از معراج برگشتگان" در 2000 نسخه 931 صفحه و با قیمت 000/12 تومان منتشر شده است.

این کتاب در کتاب فروشی "صریر" واقع در تهران خیابان انقلاب اسلامی، مقابل دانشگاه تهران عرضه می گردد.

همچنین علاقه مندان برای تهیه آن می توانند با شماره تلفن گویا 85570 – 021 تماس گرفته و یا به سایت اینترنتی WWW.EMAD.IR  مراجعه کنند.

علاقه مندان در قم نیز برای تهیه کتاب می توانند به دفتر موسسه عماد واقع در قم - خیابان ارم – روبه روی پاساژ قدس - ساختمان کوثر طبقه اول مراجعه کنند و یا با شماره تلفن های 7839401-0251 و 7839407 - 0251 و 09121501732 تماس بگیرند.

[ ۱۳۸٩/۱٢/٤ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب