خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

حدود 13 سال پیش، هنگامی که فیلم سینمایی "آژانس شیشه ای" توسط "ابراهیم حاتمی کیا" ساخته و پخش شد، مقاله ای با عنوان " آژانس شیشه ای یا گیشه ای" در نشریه "شلمچه" نوشتم. در آن جا به کپی برداری مستقیم و کامل از فیلم آمریکایی "بعد ازظهر یک روز سگی" که سال ها پیش از آن ساخته شده بود، پرداختم. آقای حاتمی کیا در دو سه مصاحبه و برنامه تلویزیونی خود را به در و دیوار کوبید تا این موضوع را تکذیب کند. حتی مدعی شد که اصلا فیلم "بعد ازظهر یک روز سگی" را ندیده است! ولی بعدا در تلویزیون گفت که آن فیلم را دیده و فقط کمی از سوژه آن الهام گرفته است!

اخیرا آقای "علی رضا بذرافشان" کارگردان محترم سریال کمدی "نابرده رنج"، در تازه ترین مصاحبه خود با هفته نامه همشهری جوان، خیلی قاطعانه کپی برداری و حتی شباهت ساخته اش به فیلم سینمایی اخراجی ها را رد کرده و برای دوقبضه کردن ادعایش، مدعی شده است:

"از اخراجی ها خوشم نمی آید و نمی خواهم که سریال نابرده رنج با اخراجی ها مقایسه شود ... من از اخراجی ها خیلی بدم می آید و تلاش ندارم فیلمی مثل آن بسازم. اگر کامبیز دیرباز بازیگر نقش اول نابرده رنج نبود کسی به اخراجی ها گیر نمی داد وگرنه الان دوسه سریال دهه شصتی دیگر هم روی آنتن است ولی کسی مقایسه ای نمی کند. کار من هیچ ربطی به اخراجی ها ندارد. در آن جا عده ای آدم بد دهن و اراذل راه می افتند و به جبهه می روند و شوخی هایی می کنند و الکی متحول می شوند."

خب حق دارید! البته بنده قصد مقایسه ندارم چون اخراجی ها کجا و سریال کمدی نابرده رنج کجا!!!
و صد البته جای تشکر دارد که مثل دیگران، مدعی نشده است که سوژه اخراجی ها اول در ذهن او متولد شده و دهنمکی آن را از مغز او به سرقت برده است!

با همه احترامی که برای آقای بذرافشان به عنوان یک هنرمند و کارگردان قائلم، ولی چون از دروغ و ادعای واهی بدم می آید، قصد کردم تنها گوشه ای از کپی برداری های آشکار و چندتایی تفاوت های اخراجی ها و نابرده رنج را بنویسم.
ان شاالله دیگر دوستان هنرمند! وقتی خواستند از روی دست دیگران فیلم بسازند، دقت بیشتری به خرج دهند.
شاید هم سوژه و موضوع تمام شده که اینها به کپی برداری افتاده اند!

 

پوستری از فیلم اخراجی ها 1

شباهت های اخراجی ها و نابرده رنج:
در هر دو:
نقش اصلی و محوری داستان مجید - اسد با "کامبیز دیرباز" است.
تیپ ظاهری و حتی گریم مجید - اسد "کامبیز دیرباز" یک سان است.
نقش مادر مجید - اسد را "مینا جعفرزاده" بازی می کند.
تیپ ظاهری و حتی گریم مادر مجید - اسد "مینا جعفرزاده" یک سان است.
مادر مجید - اسد پیرزنی دل سوز فرزندش با لهجه آذری است.
نام خواهر مجید - اسد "مرضیه" است.
خواهر مجید - اسد مجرد است و خواستگار دارد.
وقتی مجید - اسد به جبهه می رود، پدرش فوت کرده و او مرد خانه است.
مقطع پایانی جنگ مورد توجه فیلم ساز است.
جنگ در منطقه غرب کشور مورد توجه است.
مجید - اسد با مادر و خواهرش زندگی می کند و هیچ برادر یا خواهر دیگری ندارد.
مجید - اسد در منطقه "پامنار" در جنوب تهران زندگی می کند.
مجید - اسد لات بی خطری است.
مجید - اسد مدتی در زندان بوده است.
مجید - اسد در قسمتی از فیلم موتور "سوزوکی 250" - که نسلش ورافتاده - سوار می شود.
مجید - اسد برای رسیدن به هدف شخصی و خاص، به نیتی دیگر راهی جبهه می شود.
مجید - اسد در جبهه تحت تاثیر موقعیت قرار می گیرد و متحول می شود.
مجید - اسد و همراهش نماز نمی خوانند!
مجید - اسد بدون این که آموزش نظامی ببیند به جبهه می رود.
مجید - اسد در جبهه "تیربارچی" است.


گوشه ای از تفاوت های "اخراجی ها" با "نابرده رنج":
در اخراجی ها صحنه های جنگی شباهت بسیار زیادی به واقعیت دارد و بر همین اساس بر مخاطبان تاثیر زیادی می گذارد.
در نابرده رنج تمامی صحنه های جنگی "کمدی" و "مضحک" است که فقط مورد خنده بینندگان قرار می گیرد ولی به عنوان یک فیلم "خنده آور" مورد پذیرش است.

در اخراجی ها پرداختن به تصویر دشمن و نیروهای عراقی، بسیار نزدیک به واقعیت است ولی در نابرده رنج آدم های دست و پا چلفتی ای هستند که هر چه بیشتر از آنها کشته می شود مثل قارچ می رویند! مثلا در درگیری روستای "سلمت آباد" فقط 3 جیپ حامل سربازان عراقی به روستا می آیند، ولی تعداد کسانی که کشته شدند و بقیه که سالم ماندند، چند برابر آنهاست!

در اخراجی ها در 2 ساعت بیننده به نتیجه مطلوب می رسد، ولی در نابرده رنج بیننده مجبور است آب بستن و کش دادن های غیر منطقی برای زیاد شدن شمارگان قسمت ها و صدالبته دستمزد! را تحمل کند.

در اخراجی ها کارگردان فیلم چون خودش در جبهه بوده دل سوزی و حساسیت خاصی نسبت به ثبت حقیقت جبهه دارد، ولی کارگردان نابرده رنج که به دلایل منطقی خودش جنگ را ندیده، جبهه را دست مایه حادثه ای و جذاب کردن فیلم خود نموده است.

در یک کلام:
داستان اخراجی ها کاملا واقعی است، ولی داستان نابرده رنج فقط زاییده ذهن نویسنده اش است.

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز چهارشنبه رفتم سر صحنه اخراجی ها ٣.

در سالگرد عملیات کربلای ۵ در شلمچه. سه راه مرگ و سنگر فروریخته، مسعود ده نمکی دست بر کمر مجروح و خسته در خاکریزهای خونین پرسه زدن به دنبال یک گلوله آر.پی.جی برای سد کردن را دشمن!

اتفاقا فیلمبرداری مناظره کاندیدای ریاست جمهوری بود.

شریفی نیا در حال افشاگری علیه رضا رویگری بود و او هم به شانتاژبازی می پرداخت.

کار قشنگی است. انشاالله بدخواهان نتوانند نیات شوم خود را به انجام برسانند (از همین الان کمین کرده اند که نسخه های غیرقانونی فیلم را بیرون بدهند) اخراجی ها ٣ که به مسائل سیاسی روز و بخصوص وضعیت رزمندگان دیروز دفاع مقدس در جامعه امروز می پردازد، کمتر از دیگر اخراجی ها تاثیر گذار نخواهد بود.

همچنان برای مسعود ده نمکی آرزوی موفقیت و استواری و ثبات قدم در مسیر ولایی اش دارم که فقط و فقط حفظ ارزش های انقلاب اسلامی ای که ثمره تلاش امام راحل و خون شهداست برایش هدف است و نه خوش آمد فلان حزب و گروه.

این هم دو سه تا عکس که همین جوری دم دستی گرفتم:

در کنار نیما شاهرخ شاهی (مثلا پسر حاج صالح) و محمدرضا شریفی نیا

حاج صالح گرینوف در حال افشاگری آنچنانی رقیب!!!

مسعود ده نمکی- رزمنده سرافراز دیروز سه راه مرگ شلمچه، کارگردان موفق امروز

حاج صالح گرینوف، سمبل واقعی:
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند

این هم مثلا بچه مثبت و عزیز دردانه حاج صالح

این هم خاله قزی و لیلا اوتادی در نقش:
مادر زن و دختر حاجی گریونف

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز اصلا حوصله هیچ کس و هیچ جا را نداشتم. می خواستم بروم سر صحنه اخراجی ها ولی گذاشتم برای فردا. چون "مهدی صیادی" از بچه های جبهه که چند روزی است از کشور سوئد به ایران آمده، گفت که قرار است چند نفر از دوستان شهید "علی غلامپور" جمع شوند و به ذکر خاطرات او در حضور خانواده اش بپردازند.
ترجیح دادم به آن جا بروم و رفتم. اتفاقا "رضا برجی" و "محمود جوانبخت" مشغول ساخت یک فیلم مستند در همین رابطه بودند و محل جلسه هم دفتر کار آنان بود. تا موقع اذان مغرب آن جا بودم و زدم بیرون. اول قصد کردم بروم سر صحنه اخراجی ها که نزدیک هم بود، ولی نمی دانم چه شد که نرفتم.

همین چند دقیقه پیش بود که "مسعود ده نمکی" با صدایی گرفته و خسته به تلفن همراهم زنگ زد. گفتم شاید گرفتگی صدا از خستگی کار امروز است. ولی بی مقدمه گفت:
- متاسفانه امروز سر صحنه اخراجی ها که یکی از شلوغ ترین صحنه ها بود و بیش از هزار نفر هنرور (سیاهی لشکر) حضور داشتند، یک مرد مسن از طبقه دوم افتاد پایین و مرد.

خبر آن را در ایسنا هم خواندم.
امیدوارم چنین اتفاق بدی، مانع ادامه کار ساخت اخراجی ها نشود و خداوند سبحان آن مرحوم را مشمول رحمت خویش بفرماید.

 عکس‌های اخراجی‌‌های 3

برای رفع مشکلاتی که مسعود را برای ساخت اخراجی های 3 از همان اول تهدید می کردند، دعا کنید.
هر چند که این دیگر جزو حوادثی است که هیچ پیش بینی ای برایش نمی شود کرد.
مرحوم به کنار آسانسور تکیه داده و فکر کرده دیوار است و صاف افتاده در چاله انتهایی آسانسور. خدابیامرزدش

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

سردار محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام که در هشت سال دفاع مقدس فرماندهی سپاه و بسیج را برعهده داشته است، پس از دیدن فیلم اخراجی های 2 ساخته مسعود ده نمکی، اظهار داشت:
- این فیلم گوشه هایی از حقایق دفاع مقدس بخصوص مقاومت آزادگان دلیر در اردوگاه های عراق را به نمایش گذاشته است.

محسن رضایی که با حضور در جمع مردم در سینما استقلال تهران ساعت 23 پنج شنبه به همراه خانواده خود و همچنین حضور ده نمکی کارگردان، کاسه ساز تهیه کننده، محمدرضا شریفی نیاز مجری طرح  و برخی عوامل اخراجی ها به تماشای این فیلم دفاع مقدس نشست، گفت:
- این که می بینیم مردم با نقاط مثبت فیلم همچون سیلی زدن به صورت منافق هواپیما ربا ابراز احساسات کرده و دست می زنند و یا در قسمت های دیگر با فیلم همراه می شوند، احساس من این است که این مردم امروز هیچ تفاوتی با مردم زمان جنگ ندارند و درست همان تفکر را دارند. این فیلم از میان مردم برخاسته است و مردمی است.

 

رضایی با ابراز خشنودی از ساخت چنین فیلم هایی، اظهار داشت:
استقبال مردم از این فیلم نشان می دهد که مردم دفاع مقدس را متعلق به خودشان می دانند.

فرمانده سابق سپاه درباره این که عده ای با طنز فیلم اخراجی ها مخالفت می کنند و آن را لودگی و غیر واقعی می دانند، بیان داشت:
- نخیر اصلا این طور نبود. بر خلاف این که عده ای می گویند دفاع مقدس ما همه اش گریه و عزاداری بوده، جبهه های ما سراسر شور و شادمانی بود. شب های عملیات فرماندهان لشکرها و گردان ها و نیروهای ما بسیار شاد و خوشحال بودند. نه این که عبادت و عزاداری و امثالهم نباشد، همه چیز جای خودش بود ولی روحیه رزمندگان ما کاملا بشاش و شاد بود.

دکتر محسن رضایی در حال تشریح نقشه عملیات بری شهید همت

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام با تشکر از ده نمکی کارگردان اخراجی ها و دست اندرکاران این فیلم، اظهار داشت:
این فیلم ها باید ساخته شود. حالا آقای ده نمکی گوشه هایی از آن حقایق را ارائه داده است. این فیلم بسیاری از حقایق تلخ و سختی ای را که آزادگان ما در اسارت کشیده اند نشان می دهد. آقای ده نمکی حقایق را نشان داده است.
محسن رضایی در ساعت 1 بامداد جمعه درحالی جمع مردم مشتاق را که ابراز احساسات می کردند، ترک کرد که جمعی دیگر برای تماشای سانس 1 تا 3 بامداد اخراجی ها وارد سالن می شدند.

فیلم اخراجی ها 2 که فروش آن از 5 میلیارد تومان گذشته است، به دلیل استقبال بیش از حد مردم، دارای رکورد سانس 3 تا 5 صبح در بسیاری از سینماهای کشور است.

[ ۱۳۸۸/۱/٢۸ ] [ ٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای دبیر همیشه کنگره ها و جشنواره ها و ... شعر و ... کاکایی
پسرم! من به تو دروغ نمی گویم.
نه پسرم. حرف های سیاه و چهره تکیده وازده هایی را که شما و ما را "نسل سر خورده" و "نسل سوخته" می دانند، باور نکن.
البته اینان نسل سوخته اند که امروز بر موج سوارند بلکه خودی نشان دهند و مورد توجه قرار گیرند. وگرنه، ما که بر آن روزهای سخت و شیرین دفاع از شرف ملت و انقلاب، مفتخریم و سرمان همواره بلند است. چون نیازی نداریم در برابر خدایان ثروت و قدرت دنیایی به کرنش درآییم.
اینها همان زمانش هم مرد میدان نبودند چه برسد به امروز که باید برای دفاع از ارزش ها سینه سپر کنند.
آن روزها که جان دادن و سوختن میان بود، اینان همه افتخارشان سراییدن و سرودن بود و بس!
همینان که می نشستند کسی بسوزد تا در سوگش بسرایند.
اینان سوگ سرایانی هستند که فقط با ماتم و غم مانوسند و جز این را کفر و حرام می دانند ولی در خلوت خویش ...
نه پسرم!
اینها را باور نکن. نان اینها با همین زهر سروده ها و در تنور کنگره ها و جشنواره ها پخت می شود.
اینها همه جنگ را خویش می دانند و مدافع حقوق تمامی ملتند.
از دید اینها همه لمپن هستند و همه آنانی که به سینما رفتند، عده ای بی شعور نافهم!
تقصیر ندارد این وازده غم گزیده اگر خود و غم هایش را با ناله های محزون همیشگی بر شبکه های تلویزیونی و دیدگان ملت تحمیل می کند ولی کسی تره برایش خورد نمی کند!
کم آورده اند پسرم.
کم آورده اند و دست پایین ترین سربازان شان را به میدان فرستاده اند.
به قول آن دوست شاعر:
بزدلانی کز یم خون تر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند!

نه پسرم!
اینها را ببین، و مطمئن باش ما هیچگاه در جبهه، همچون اینان، ماتم گرفته و اشکساز نبودیم!
پسرم!
"اگر می خواهی کسی تو را استحمار نکند، بخوان بخوان بخوان"
برو و آنچه را سالیانی است منتشر شده و همینان آنها را به سخره می گیرند، بخوان:
یاد ایام
یاد یاران
خداحافظ کرخه
جنگ دوست داشتنی
ستاره های شلمچه
مخمل یادها
روزهای آخر
و ...
تا ببینی همه جنگ، آن نیست که اینان قلب می کنند.
نماز شب، عبادت، دعا، توکل بر خدا و شادی ایمانی، همه و همه در کنار هم جمع بودند.

نه پسرم!
بجای این که وقت با ارزشت را با ناله های حزین و ساختگی این کنج عزلت گزینان که ترس آن دارند منبع آب کنگره های شان آجر شود، سر کنی، خاطرات آزادگان عزیز را بخوان. حداقل از همان ده ها آزاده ای که در اخراجی ها مشورت دادند و حتی در آن هنر نمایی کردند.

خسته شدم. از دست جنگ ندیده هایی که فقط در برابرشان می توان از زبان سردار شهید "حاج عبدالله رودکی" گفت:
ای آب ندیده، آبی شده ها
بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها
مدیون لب خنده جانبازانید
ای بر سر سفره آفتابی شده ها
کنگره هاتان مستدام، دبیریتان برقرار و چک هایتان مملو و جاری!
بخندید و شادمان باشید، ولی اشک و آه و سنگی که بر ملت آرزو می کنید، نثار قدوم خویشتان باد!
حمید داودآبادی
همان که بیش از کلمات همه غم سروده هایت، روزهایش را در نوجوانی با عاشقان خندان خدا، در جبهه گذرانده و ده ها برابر کتاب های سیاه سروده ات، دوستانش را در رقص عاشقانه و شادمانه مرگ و سوختن به نظاره نشسته.

[ ۱۳۸۸/۱/٢٥ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جدیدا فردی در سایت خبری تابناک، نامه ای منتشر کرده و مدعی شده که فیلمنامه اخراجی ها از کتاب او برداشته شده که برای روشن شدن ذهن ایشان، جوابیه ای نوشته ام که می خوانید:

بنام احکم الحاکمین
مدیر محترم سایت تابناک
سلام علیکم
آنچه بنده را به نوشتن این پاسخ واداشت، نه دفاع از فیلم اخراجی ها و نویسنده و کارگردان اختصاصی آن، که ذوق زدگی برخی موج سواران خارج نشین است که به خود وعده داده اند بلکه از این نمد، کلاهی بهر خویش فراهم آورند!
می گویند:
"پیروزی صد تا پدر و مادر دارد ولی شکست، همواره یتیم است!"
هنگامی که نامه سراپا ضد و نقیض فردی را با عنوان " نویسنده واقعی «اخراجی‌ها» کیست؟" در سایت خبری تابناک خواندم، از کار شما تعجب کردم. چرا که از شما بعید می دانستم "هر چیز" را از "هر کس" منتشر کنید!
حتما خودتان نیز به تناقضات نویسنده نامه پی برده اید، ولی این که با وجود آن، نامه را منتشر کرده اید جای تعجب دارد.
از همان روزهای اول که اخراجی ها ساخته شد، شاید بتوان گفت ایشان چندمین نفری است که مدعی نگارش آن شده است ولی لازم می دانم برای بستن دهان مدعیان دروغین، ذکر کنم که:
- نویسنده اصلی اخراجی ها، شخص مسعود ده نمکی می باشد که تنها و تنها بر اساس خاطرات و دیده های شخصی خویش در دوران دفاع مقدس و همرزمی و همسنگری با برخی شهدای والامقام آن را به رشته تحریر درآورده است.
- بنده هیچ گونه دستی در تغییر نگارش فیلمنامه اخراجی ها بخصوص اخراجی های 2 نداشته ام و فقط در برخی موارد به عنوان دوست قدیمی و همرزم، به ایشان مشورت داده ام و بس که بر این نیز می بالم.
- اگر این مدعی، یک بار دیگر شرح دیدار ده نمکی را خوانده باشند متوجه خواهد شد که او کتاب مورد نظر نویسنده را نخوانده است و جالب تر این که خود وی نیز همین ادعا را دارد که می نویسد:
"هرچه می‌اندیشم، درمی‌یابم شما عزیزان اهل مطالعه واقعی آن کتاب نبودید"
- نمی دانم لات بازی و عرق خوری ایشان و دوستان شان، در کجای اخراجی ها به چشم می خورد؟
بدون شک ایشان ارازل و اوباش گری را با لوتی گری های قدیم تهران اشتباه گرفته اند که نمونه بارز آن در سرنوشت "شعبان بی مخ" و شهید "طیب حاج محمدرضا" به چشم می خورد.
- ایشان توهم کرده اند لحن کلام اهالی جنوب شهر فقط و فقط مختص همسن و سالان ایشان است و بس. در حالی که باید به ایشان یادآوری کرد بچه های جنوب شهری از نوع مجید سوزوکی و هم محلی هایش، بر خلاف تصورات ایشان، نه اهل ارازل گری و عیاشی و عرق خوری، که اهل دفاع مردانه و غیرتمندانه از ناموس و مملکت بودند و بس.
- جالب تر این که نویسنده مدعی، چنان با فضای فرهنگی ایران امروز غریب است که با وجود انتشار کتابش در چندین نوبت آن هم از سوی وزارت ارشاد، می نویسد:
" نمی‌دانم کتاب «در کوچه و خیابان» را چگونه به دست آوردید (هرچند حدس‌هایی می‌زنم)، ولی می‌دانم استقبال گرم اهل کتاب و ادبای عزیز از آن، مایه دلگرمی بسیار من شده"
حتما ایشان فردا مدعی خواهند شد که اصلا کتاب ایشان منتشر نشده، بلکه دست نوشته های شان بوده که ما از منزل شخصی ایشان در خارج از کشور به سرقت برده ایم تا اخراجی ها را بسازیم؟!
- در جواب ایشان که گفته اند:
"برادران، شما در قد و قواره‌ای نبودید که چنین «سوژه»ای بیابید و آن را به «فیلم‌فارسی جبهه‌ای» تبدیل کنید"
باید بگویم:
خدا نکند ما همقد و قواره شما باشیم! و بخواهیم از نوشته های امثال شما فیلم بسازیم و باید توجه کنید که تاکید بر این بوده است که نکند یک وقت چنین شائبه ای پیش آید و امثال شما ذوق زده شوید که "بله همه جبهه ها را لات ها می گرداندند."
با وجودی که برای ایشان به عنوان نویسنده و بخصوص یک پزشک، احترام بسیار قائل هستم، ولی چون با اکاذیب خویش سعی در قلب حقیقت دارند، فقط می توانم بگویم:
ای کاش نویسنده محترم که مدعی است:
"دریافتم سناریو، محیط‌سازی و حتی کلماتی که در زبان‌ بازیگران به کار رفته، همگی رونویسی از کتاب «در کوچه و خیابان»، نوشته این حقیر است."
فقط برای نمونه، حداقل یک سطر از کتاب خود را که در فیلم اخراجی ها استفاده شده ذکر می کردند و از کلی گویی که شیوه هوچی گری و کذابی است، پرهیز می نمودند.
جناب آقای منظرپور!
"عزیزان، از این‌که نوشته ناچیزم چنین مورد سوءاستفاده و کسب و کار قرار گرفته، شکایتی ندارم و نمی‌توانم هم داشته باشم"
ذوق زده نشوید. بفرمایید شاکی باشید!
لطف کنید و همان طور که گفتم حداقل سطری از کتابتان را که به قولتان "چنین مورد سوءاستفاده و کسب و کار قرار گرفته" ارائه کنید. وگرنه بیرون از گود نشستن و حرافی کردن که کاری ندارد.
جوانان این مرز و بوم، از جنوب شهر تا شمال آن، و از دورترین نقاط ایران عزیز در شرق و غرب آن، همه و همه سال ها مردانه و غیرتمندانه مقابل آنان که می خواستند دین و فرهنگ این مملکت اسلام و ایرانی را به یغما ببرند، در همه جبهه های نظامی و فرهنگی ایستادند و جان فدا کردند، نه این که در خارج نشینند و لاف وطن پرستی سر دهند.
به قول مرحوم "محمد رضا آقاسی":
جنگ زد نعره، ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم، به ما پیوستید
کسی از پنجره بسته خروشی نشنید
هر چه گفتیم که جنگ آمده، گوشی نشنید
حمید داودآبادی
رزمنده کوچک دیروزها

[ ۱۳۸۸/۱/٢٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

2 نما از پشت صحنه اخراجیها -2 که از سوی سایت مبین در اینترنت قرار گرفته:


http://rapidshare.com/files/187067101/Ekhrajiha2.part1.wmv


http://rapidshare.com/files/187067488/Ekhrajiha2.part2.wmv

 

با تشکر از مجله اینترنتی مبین

www.mobin-group.com

[ ۱۳۸٧/۱۱/٦ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"حقت بود ... چشمت کور، دندت نرم!"
اینو که یادته؟
اون شبی که "شلمچه" ات رو تعطیل کردن و بعد از اونم در "جبهه" رو تخته کردن.
همین عبارت رو توی ویژه نامه ات نوشتم.
آره "حقت بود، چشمت کور، دندت نرم!"
اصلا می دونی این شبا چه خبره؟
نه چه خبره که نه. چه خبر بود؟
بوی گوشت کباب شده.
بدن له شده.
لای نون داغ، تو رستورانای بالا شهر اون موقعا.
بازم زدی توی دیوار.
بوی گوشت سوخته.
عطر ... نه بوی گند سیب.
بوی وحشت آور سیر.
بوی گاز ... گاز شیمیایی.
بچه ها جاموندن حمید ...
سیدمحمد مونده روی خاکریز ... الان تانکا میان روی بدنش ...
محمدرضا توی سنگر نگهبانی بود که یه خمپاره به زانوهاش بوسه زد و اون رو ...
جنگه مسعود می فهمی؟ جنگه.
امروز هم.
دو سال زحمت کشیدی ... چهل تا آزاده و چهل تا هنرپیشه رو به کار گرفتی ...
چلچله و خمسه خمسه رو که یادته؟
چلچله کاتیوشای چهل تایی ما بود و خمسه خمسه کاتیوشای عراقی که 55 تا گلوله دو متری می زد.
چی می کردند با بدن بچه های نوجوون.
کجا بودن تا داوری کنن که کی بهتر می جنگه؟
اصلا اینا جنگ رو چه می فهمند؟
مگه از یه کاسب میشه توقع داشت که واسه بچه ها روضه "اسب بی صاحب" بخونه؟
مسعود!
دهنت رو ببند. هیچی نگو.
فقط یادت باشه درست مثل 10 سال پیشه.
شلمچه رو که تعطیل کردن، سرت رو روی شونه کی گذاشتی و نجوا کردی؟
مگه همین یکی دو ماه پیش نبود؟
سرت روی شونه کی بود؟
چه زود یادت میره.
بازم دنبال شونه دوست می گردی؟!
ببینم چیکار می کنی با پاتک .
جا می زنی، عقب نشینی می کنی، تسلیم می شی، یا سنگرت رو عوض می کنی تا بهتر به اهداف مقدست برسی؟
اونا رو که ادای دوست درمیارن، ولشون کن از بغض و حسادت بترکن.
زبان در کام بگیر و با یک صلوات برو برای کار بعدی ...

[ ۱۳۸٧/۱۱/٦ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

در یادداشتی که چند روز پیش درباره دیدار خودم و مسعود ده نمکی با مقام معظم رهبری نوشته بودم، چون بعد از دیدار آنها را نوشتم، چه بسا برخی مطالب بالا و پایین شده باشند. بعضی دوستان هم برای خودشان برداشت های متفاوتی از آن کرده اند.


بدون شک یادداشت برداری با کلامی که توسط ضبط صوت ثبت شده اند، تفاوت هایی خواهد داشت و برخی جملات جابجا شده باشند. و صد البته که آن یادداشت اندک، برداشتی بود از یک ساعت گفت وگو. به همین لحاظ از همه دوستان پوزش می طلبم و برای این که موجب سوء استفاده برخی نشود، به درخواست دوستان و بخصوص آقا مسعود ده نمکی، آن یادداشت را حذف کردم.

[ ۱۳۸٧/۱٠/٢ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ساخت صحنه های اسارت اخراجیها در اردوگاه اسرای ایرانی در عراق، در منطقه فردیس کرج به پایان رسید و گروه فیلمسازی عازم شهرک سینمایی دفاع مقدس شد تا آخرین تصاویر را گرفته و فیلم "اخراجیها - 2" را آماده ارائه کند.

"میرطاهر مظلومی" در نقش "محسن"


"محمدرضا شریفی نیا" در نقش "حاج صالح"


"اکبر عبدی" در نقش "بایرام لودر"


"امین حیایی" در نقش "بیژن"


"بیوک میرزایی" در نقش افسر عراقی


"ارژنگ امیرفضلی" در نقش "امیر دودو"


"حسام نواب صفوی" در نقش "رسول"


[ ۱۳۸٧/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

"جمشید جم" خواننده  معروفی که ترانه "یار دبستانی من" با صدای او جاودانه شده است، روز جمعه اول آذر ماه سر صحنه "احراجیها - 2" حاضر شد و با "مسعود ده نمکی" کارگردان و هنرمندان این فیلم سینمایی به گپ و گفت پرداخت.
چندی پیش یکی دو وبلاگ و سایت که از بغض و حسادت نسبت به کارگردان اخراجیها آرام و قرار از کف داده اند، در خبری جعلی مدعی شدند که جمشید جم در مصاحبه با آنان، علیه مسعود ده نمکی و فیلم اخراجیها صحبت کرده است.
همین مسئله باعث شد تا گفتگوی کوتاهی با آقای جم داشته باشم که در آینده نزدیک برایتان خواهم گذاشت.
فعلا عکس های این دیدار را ببینید تا بعد:
(راستی عکس ها هم کار خودمه)















اینم "محمدرضا شریفی نیا" - "حمید داودآبادی (من)"- "جمشید جم" - "مسعود ده نمکی"
[ ۱۳۸٧/٩/٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

- آخه این ده نمکی با اون قیافه کج و کولش، چقدر می ارزه که این جوری سنگش رو به سینه می زنی؟
- خودمونیم، مسعود چقدر بهت پول داده که واسه فیلمش تبلیغ کنی؟
- بیچاره، مگه مسعود کیه که این جوری خودت رو واسه اش به آب و آتیش می زنی؟
- تو اصلا این یارو ده نمکی رو می شناسی؟
- تو خبر داری این ده نمکی اصلا جبهه نبوده که این جوری خودت رو واسه اش خرج می کنی؟
- اگه یه روزی گندش دراومد که بله، آقا مسعود از فلان جا فلان قدر پول گرفته که این کارا رو بکنه، اون وقت چی می گی؟
- بد بخت، سابقه جبهه و خوش نامی خودت رو فدای این ده نمکی نکن که ...
- ...
همه اینها و هزاران مثل همین، وزوزهایی است که وسواسان خناس، دم به دقیقه زیر گوشم، توی موبایلم، توی کامنت های وبلاگم، بیشتر از همه پشت سرم، زمزمه می کنند.
جدا مگه این ده نمکی کیه که اینها این قدر خودشان را می درند و حتی حاضر شدند برای کم کردن رویش، مثلا خودشان را به آتش بکشند؟
آن هم اینایی که با وجود دنیایی از اهانت و هتاکی نسبت به اهلبیت (ع)، ککشان نگزید و جوجه کباب شان از دهن نیفتاد!
تا حالا من یکی ندیده بودم که یک دشمن پیدا بشه که از ماهواره های ضد انقلابی خارج نشینان و شبکه های تلویزیونی آمریکا گرفته تا نشریات دوم خردادی و مثلا برخی اصول گرایان و بعضی مثلا مسلمانان روشنفکر دگراندیش نشریات مثلا جوان گرا و مطبوعاتی که فقط مروج تفکرات کهنه و خشک جناحی خاص هستند، و بعضی دوست نمایان دیروزی جبهه رفته، این گونه در هر شماره و برنامه خود علیه اش داد سخن سر دهند.
جالب تر از همه این است که تمامی اینها که ذکرشان رفت، و بسیاری دیگر، یک ادعای واحد دارند:
"این ده نمکی که اصلا خودش جبهه نبوده، چه جوری می خواد ادعا کنه و از جنگ رفته ها بگه؟!"
و از همه خنده دارتر و تلخ تر این که بعضی از همین حضرات، کسانی هستند که شاید متولد زمستان 1364 و 1365 باشند که همین آقا مسعود زمخت و بی ریخت شان، در جاده "فاو - ام القصر" و یا "سه راه مرگ شلمچه"، با بدن مجروح و سینه انباشته از گاز خردل و سیانور، به قول خودش به تکلیف آن روزش عمل می کرده! حالا همین ها که طی ده سال گذشته، قدم گذاری عادی شان در عرصه مطبوعات را از همین آقا مسعود یاد گرفتند، و با عنایات همین مسعود خان، دست شان که تا آن روز بیشتر از مشمای پلاستیکی برای ارسال نشریه برای مشترکین با مطبوعات آشنا نبود، در "شلمچه" و "جبهه" و "صبح دوکوهه" شدند نویسنده، خبرنگار و با چهار تا مصاجبه با این و آن، خود را مطرح کردند و با آویزان شدن به این طرف و آن طرف، و با اخذ چهار تا کارت خبرنگاری و ... مثلا در عرصه ژورنالیسم حرفه ای برای خودشان کسی شدند، امروز واسه مسعود که اگر آن روز دست شان را نمی گرفت، معلوم نبود امروز در چه عرصه غیر فرهنگی! می پلکیدند، تا سر حد تکفیر پیش می روند و از همه جالب تر وقتی است که بادی به غبغب می اندازند و مدعی می شوند:
- مسعود از شانه ما بالا رفت و امروز برای خودش کسی شد ...
- اگر ما نبودیم، عمرا اگه مسعود می تونست نشریه بزنه و فیلم بسازه و ...
- حالا همین آقا مسعود مارو یادش رفته ...
...

24_COPY_4.JPG


آخه باقالی ها!
آخه بچه های محله خوشبختی!
آخه بیابانگردهای شلمچه امروزی!
آخه سرگردانان سه راه "چه کنم"!
آخه ...
مرد مومن!
شماها که دیگه اخلاق یک دندگی مسعود را می شناسید.
من که از همه تان با او قدیمی تر و رفیق تر هستم، امروز نمی توانم یک ذره ادعا کنم در انتشار نشریات و یا ساخت فیلمش کاره ای بودم.
خودتان که بهتر می دانید مسعود خودش فکر می کند، با عده ای خاص مطرح می کند، آمدند یا نیامدند، منتظر کسی نمی نشیند، کار را خودش شروع می کند و تا ته پیش می برد.

جدا من حمید داودآبادی، به قول شما "با آن همه سابقه جبهه و خوش نامی و عمر مطبوعاتی"، چرا دارم خودم را برای مسعودی که به قول شما ارزش این کارها را ندارد، خرج می کنم؟!
مگه مسعود به من چی داده؟
مگه مسعود روزی من را می دهد؟
مگر مسعود به من حقوق می دهد؟
بروید از هر کس که دوست دارید بپرسید که مسعود از لحظه ای که وارد عرصه فیلم سازی شد، از فقر و فحشا و کدام استقلال کدام پیروزی گرفته تا همین اخراجی ها، چند ریال گذاشته کف دست من؟!
یعنی شماهایی که رابطه و رفاقت من و مسعود را می دانید، می توانید مثل آن کودک خردسال مثلا هیکل گنده کوچک مغز، مدعی شوید که من بابت فبلم اخراجی ها، "ده ها میلیون تومان" از ده نمکی پول گرفته ام؟!
اصلا بروید از تهیه کننده فیلم بپرسید که ازهمه فروش آن چنانی اخراجی ها، چقدر گیر مسعود آمد؟

ببینید!
بگذارید خیال همه تان را راحت کنم.
چون خوب می دانم با قدم گذاشتن مسعود در ساخت اخراجی های 2، شمشیر بر کف در انتظار او نشسته اید و تف بر دهان، در کمین من!
هر کاری که می خواهید، بکنید.
همین مسعود خان، کلی لعن و نفرینم کرده که این گونه خودم را برایش به آب و آتش نزنم.
ولی هم او و هم همه شما بزرگوارانی که نان و نمک تان را خورده ام و به حرمت آن وفادارم، نه سابقه جبهه تان را نفی می کنم و نه اعمال و کردار و گفته و گذشته تان کاری دارم، چون نه خود را پاک تر و سالم تر از شما می دانم و نه خدایی ناکرده ذره ای شما را در پیشگاه عدل الهی، عقب تر و رسواتر از خویش می پندارم.
اینها را که می گویم خودتان خوب مرا می شناسید و می دانید اهل ادا و اطوار و تعارف تیکه پاره کردن نیستم.

بهتر است بروم سر اصل مطلب.
من از بهار سال 1364 در اردوگاه آموزشی "آبی - خاکی" یگان دریایی سپاه، در گردان حمزه سیدالشهدا (ع) لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، با مسعود آشنا شدم.
مسعود هم مثل بقیه همرزمانش، بچه های دسته شهید "محسن گلستانی" که بیشتر به "مهد کودک گلستانی" معروف بود، سن و سال چندانی نداشت. مثل خیلی از هم گردانی هایش، موی آن چنانی بر صورت نداشت و همواره در آرزوی درآوردن ریش بود تا چند روز و ماهی بزرگ تر جلوه کند!
با او و رفیق مشترک مان، شهید عزیز "محمدرضا تعقلی"، عملیات والفجر هشت را درک کردیم و بوی گند سیر و سیب و سیانور و خردل، ریه هامان را نواخت؛ و ترکش های سربی و چدنی، بدن نحیف او و هیکل توپولی و گوشتالوی مرا نواختند.
ولی در "سه راه مرگ"!
وای از سه راه مرگ.
آخر خط دنیا برای امثال من.
میدان خودشناسی در همه عرصه جنگ برای کسانی چون من!
...
همه وجود من در کربلای پنج، جلوی چشمم ریخت و آب شد.
همه ادعاهایم تا آن زمان، دود هوا شد ..
می دانی کی؟
وقتی که پاهایم لرزید.
وقتی جلوی آن بچه کم سن و سال و دوست داشتنی که با هم عقد اخوت بسته بودیم، مسعود، کم می آوردم.
وقتی که مسعود با آن خنده زیبا و دل ربایش، رفت تا برای منی که "داداش ویژه اش" محسوب می شدم، نان بیاورد.
وقتی که "سیدمجید طحانی" آمد دم گوشم گفت که "مسعود کارگر" دم سه راه مرگ، وقتی کیسه نان بر دوش داشته، ترکش به قلبش می خورد و شهید می شود، لبانم را گزیدم.
ای تف بر من که از او خواستم برود برایم نان بیاورد.

آی تویی که با هم توی سنگر بودیم که طحانی خبر مسعود کارگر را آورد، یادت می آید؟
من هیچی نمی گویم. خودت بهتر نگفتنی های مرا می فهمی.

من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم.
بله!
چیه تعجب کردید؟!
آقا جان!
من در سه راه مرگ شلمچه ترسیدم. کپ کردم.
"اکبر حسین زاده" پیک گروهان، تو که من را با آن صورت خاک گرفته و سفید شده از ترس به خوبی یادت می آید.
آن لحظه که می آمدی دم سنگر و فریاد می زدی:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من از ترس می مردم و ای کاش زنده نمی شدم.
به خدا به ذره ذره وجود امثال تو و "جواد شهبازی" وشهید "مجسن کردستانی" غبطه می خوردم. فقط غبطه می خوردم. چون فلج شده بودم. هیچ غلطی نمی توانستم بکنم.
همین امروز هم وقتی جواد زیبا رو را که همواره عاشق خنده های شیرینش بوده و هستم، و امروز فقط از ویلچر و نخاع قطع شده اش خجالت می کشم، و تو را با آن پای مصنوعی و "مهدی خراسانی" را با آن خنده های پر معنی اش می بینم، بر خود می لرزم.
چون فریاد تو، معصومیت نگاه جواد و خنده خونسردانه مهدی، مرا در جا می برد به سه راه مرگ و پشت "دژ عمار".

ای وای ...
چه دارم می کنم با خودم.
مثل آن شب و روزها، سردم شد. استرس گرفتم.
دستم می لرزد.
قلبم می سوزد.
احساس تهی بودنم به حد اعلا می رسد.
مثل آن شب های سرد شلمچه که می گفتم از سرما راه به راه می روم پشت خاکریز، می خواهم بروم دستشویی خودم را از همه وجودم خالی کنم!
فقط تو را به خدا اکبر، از این به بعد مرا که دیدی، شوخی شوخی فریاد نزن:
"عراقی ها چسبیدند به خاکریز ..."
من که دیگر قلبی برای تپیدن در سینه ندارم. سنگ است و سیمان.
ولی تو می توانی جواب بچه های مرا بدهی؟!
اگر من افتادم و الحمدلله مردم، چه می کنی؟!

پشت خاکریزهای شلمچه، دیدن قیافه بعضی ها جالب بود. از چهره زمخت و بی ریخت وحشتناک شده "محسن شیرازی" در دل سنگر گرفته تا چهره آرام "حاج محمود امینی" که به انسان های ترسیده و جا زده ای جون من، "سکینة القلوب" می داد.
ده نمکی از همه خنده دارتر بود.
او را که می دیدم، فقط می خندیدم. مسخره اش می کردم:
"خودمونیم مسعود ... بدجوری ترسیدی ها ..."
اگر این را نمی گفتم، می ترسیدم مسعود با دیدن رنگ پریده من، این گونه بگوید. ولی او هیچ گاه ترس مرا به رخم نکشید.
قیافه اش دیدنی بود. صورت کج و ماوج که از استرس گاهی چشمانش دو دو می زدند و من مسخره اش می کردم که:
"باز چشمات چپ شدند ... درست عین آدم نگاهم کن".
تا لحظه ای که زیر آوار سنگری که بولدوزر نزدیک بود اشتباهی همه بچه های داخل آن را له کند. در آن خفقان و تاریکی که من از ترس قبض روح شده بودم و مثل قبری پنج نفره می ماند، در لحظه ای سکوت خمپاره ها، صدای خش خشی آمد.
چه می توانست باشد؟
بقیه می دانستند. من هم سریع فهمیدم.
مسعود بود که خونسرد و آرام، داشت با برس کوچکی که در کف دست جای می گرفت و همواره در جیب پیراهن داشت، شپش های ریشش را می خاراند!
چند بار خواستم برسش را بدزدم و بیندازم دور، ولی نشد.
اعصابم را خورد می کرد.
راستی هنوز هم ریشش را با همان برس های کوچک پلاستیکی می آزارد!

دست بر کمرش که از ترکش های عملیات قبلی، آزارش می دادند، دم سه راه مرگ می ایستاد و اطراف را می پایید.
و باز ترکش پشت ترکش.
اصلا مسعود همان جا برای من شکل گرفت.
خیلی ها آن روز آن جا بودند. با بعضی ها همسنگر بودم. ولی امروز حتی از آوردن نام شان شرم دارم. چندشم می شود. حالم به هم می خورد.
شاید آن جا خوب ایستادند و رشادت به خرج دادند و از ناموس مملکت دفاع کردند. ولی امروز چه؟!
ناموس ... ناموس ... ناموس ...
اصلا ناموس یعنی چی؟
این را باید از بعضی ها پرسید تا معانی مختلف آن را دریافت:
از "مسعود ده نمکی".
از "قاسم کارگر".
از "مهدی خراسانی".
از "محمود برنا".
از "محسن شیرازی".
از "اکبر حسین زاده".
از "حمید بهرامی".
و از "حاج محمود امینی".
از من نپرسید.
من یکی نمی توانم بگویم.
فرق ناموس در آن ایام چه بود و امروز چیست؟!

مسعود آن روز ایستاد. کنار همه اینهایی که نام شان را یادم آمد و بسیاری که فراموش شان کردم.
ولی من ...
کم آوردم. ترسیدم . جا زدم.
من مسعود را از آن میانه خاک و خون شناختم، نه در باغ و ویلای فلان حاجی آقا و پارک و رستوران های بالای شهر.

راحت تان کنم!
من امروز تنهایم.
عقده محبت دارم.
می فهمید یعنی چی؟
نه چند تا زن دائم دارم و چندان صیغه ای که اوقات فراغت خویش را با یاد این شهید و آن شهید با یک یک شان بسر برم و در سیمای معصوم این و آن چهره فلان شهید را مجسم کنم و ...
نه باغی در دماوند و شمال کشور دارم که حتی با خانواده خود آن جا خوش بگذرانم.
همه عشق من از شمال و دریا و باغ و باغچه، "حسین علیپور" بچه باصفای بابل است که همواره مزاحم خود و خانواده اش هستم و همنشینی با او، مرا می برد به زمستان 60 و گیلانغرب.
من اصلا توی این دور و زمانه هیچ رفیقی ندارم.
برادرهای صیغه ای و عقد اخوت بسته ام تو زرد درآمدند.
"آنان که رفتند، کاری صفایی کردند و آنان که ماندند، باید کاری فراری کنند وگرنه کلاه شان پس معرکه است."

من امروز دیگر تنهای تنهایم.
در این دور زمانه، بجز پدر و مادر عزیز و بزرگوارم که تار موی شان را به دنیا نمی دهم، و همسر و فرزندانم که ناملایمات و سختی هایم را تحمل می کنند و دم بر نمی آورند، هیچ کس دیگر را ندارم.
نه دوستی که دیدنش مرا به یاد آن روزهای عشق بیندازد.
نه عشقی! که دیروزم را به فراموش ارزانی دارد.
نه رفیقی که به ترک معصیت نصیحتم کند.
نه همسنگری که تلفظ صیغه موقت را یادم دهد.
نه دل سوزی که مرا از مال حرام باز دارد.
نه ...
خب تنهایم دیگر.
راست می گویید.
عقده ای شده ام.
بله از بی رفیقی عقده ای شده ام.
من دیگر ندارم آن رفیقی را که نیمه های شب، با او به بهشت زهرا (س) برویم و سر بر شانه هم، با یاد تک تک همسنگران و دوستان، اشک بریزیم.
آنها را امروز باید جای دیگر یافت. در بارگاه از ما بهتران.

ن ... دا ... رم.
می فهمید یعنی چی؟
یعنی اگر همین یکی را که یاد تعقلی را برایم زنده می کند، از دست بدهم، سراغ کی بروم که برایم از شهیدان بگوید؟
من مسعود را با هیچ چیز عوض نمی کنم.
مسعود هنوز که نیمه های شب با هم می زنیم بیرون طرف شابدوالعظیم و تجریش و نازی آباد، هنوز از ترس و مرگ های سه راه مرگ شلمچه می گوید.
تن صدای مسعود هنوز تق تق قناصه را در گوشم می پیچاند.
همه عشق من امروز این است که روز جمعه، به بهانه نماز جمعه، روی چمن های جلوی مسجد دانشگاه (یا همان چهارراه لشکر خودمان) لم بدهیم. بیسکویت و کیک هایی را که "اصغر اللهیاری" آورده بخوریم و با "صالح همتی" قهقهه بزنیم و من یکی مثل معتادها، به "داوود قادری" التماس کنم که با دهانش صدای گلوله قناصه را که از بغل گوشم رد می شود در بیاورد. تا کمی بخندم ولی در دل، تلخ و سخت، یاد آنها را که با قناصه جاودانه شدند "اصغر علی اکبری"، "رضا حاتمی" و ... به یاد بیاورم و بر خود بلرزم.
این لرز برای من همچون لرز ترس و مرگ شلمچه است.
این لرز سرد، پایم را مقابل بسیاری از معاصی، مال حرام وتوجیه های امروزی گناهان، می لغزاند و پشیمانم می کند.
آن هم اگر مسعود زنگ بزند و بگوید که اصغر و صالح و بوربور با آن خنده های وحشتناکش می آیند، می روم تا از دنیا فارغ شوم و حالی ببرم.
حالا من چه جوری این مسعود را که همه جور سنجیده، چشیده و پسندیده ام، رها کنم؟!
پس در این دنیای وانفسا، به کدام رفیق تکیه زنم که سلام و کلامش مرا از یاد معصیت غافل کند و یا خدا اندازد؟!

نه.
عیبی ندارد. همه تان از یک بنده بزدل، ترسو و اهل معصیت بی خیال شوید. این گونه سلامت خودتان نیز تضمین است. اخلاق عارف مسلک و زاهدانه تان با من فاسد نمی شود!
من را بگذارید دلم به جواب سلام های مسعود خوش باشد و آن نوشته قشنگ آن پیر فرزانه و مولای عشق برایش که:
"ان شاالله همیشه مسعود باشید."

[ ۱۳۸٧/٥/٢۸ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

تو دیوانه ای.

کم داری.

اصلا همان روزهای شلمچه – هم سه راه مرگش در سال 65 و هم نشریه اش در سال 76 – مخت تاب داشت.

تو قاطی کرده ای مسعود.

هوس عملیات استشهادی کردی؟

تو که نه میلیاردری و نه در بالای شهر در محله های از ما بهتران خانه چند میلیاردی داری و نه کس و کارت در شرکت های بزرگ نفتی مدیرند و سهام دار!

تو بدبختی مسعود.

سه چهار تا نشریه زدی، یکی بعد دیگری بستند.

اگر پدرت دکتر بود! استاد بود! مدارس غیرانتفاعی برایت علم می کرد! اصلا .... بود! هم مجله داشتی هم روزنامه و هم پاچه همه را می گرفتی. تازه، برای خدا هم خط و نشان می کشیدی!

ولی تو هیچی نداری.

پول، رابطه، رانت، مقام، پست، منصب و ...

من که می دانم تو چه داری.

همه غیر آن چیزهایی را که در بالا نداری!

 

مسعود!

بیا و حرف مرا گوش کن.

ادا در نمی آورم.

ولی فکر کن "عباس نظریه" آن شب سرد اسفند 1364 کنار نهر "روفیه"، این را از من خواسته تا به تو بگویم.

فکر کن "محمدرضا تعقلی" با آن تن صدای نازک و ادا اطوارش، در خاکریز جاده "ام القصر" در آخرین ساعات 25 اسفند ماه 1364 از من خواهش کرده تا تو را نصیحت کنم.

 

مسعود!

آدم باش.

ادب داشته باش.

به دوستان شهیدت و شهیدان دوستت احترام بگذار.

اخراجی های 2 را نساز.

این قوم حسود لایسود، که حتی غلت زدن و شهادت بچه بسیجی ها بر روی میدان مین را تکذیب می کنند، حاضر شدند برای جلوگیری از پخش اخراجی ها از تلویزیون، خود را به آتش بکشند!

من و تو می دانیم افه آمدند. وگرنه اگر همین ها زمان جنگ این قدر غیرت داشتند که جنگ را صد باره برده بودیم!

 

مسعود دیوانه!

اخراجی های 2 را نساز!

اینها که اصلا روح نامردشان از ساخت اخراجی ها خبر نداشت، با پخش آن این گونه برآشفتند و لعن و نفرینت کردند.

پس حساب کن امروز، که می دانند داری چه می کنی، شمشیر در کف ایستاده اند.

همین ها که آن روز سرباز عراقی را غول می پنداشتند و حضور در عقبه جبهه را واجب تر از خط مقدم می پنداشتند، امروز تو را همچون "ماهر عبدالرشید" فرمانده سپاه سوم عراق می پندارند و شمشیر بر گردنت می نهند.

 

مسعود!

اینان که نسبت به همرزمان و دوستان و نان و نمک خورده شان غیرت ندارند، بدان با تو چه خواهند کرد.

و باز تو می شوی مشکل اصلی مملکت.

آمریکا کیلویی چند است.

اهانت به پیامبر (ص) که اهمیتی ندارد، برای مقابله با اخراجی ها خود را می درند و به آتش می کشند!

 

می سازی مسعود؟!

بیچاره!

من دلم برای تو نمی سوزد.

برای فاطمه کوچکت، خانواده ات می سوزد.

برای سابقه جبهه ات.

برای نمازهایت که تکفیرت کرده و می کنند.

برای ...

 

اصلا به من چه.

هر کاری می خواهی بکن.

بساز.

اخراجی های 2 – 3 – 4 و ...

ولی منتظر نباش برایت فرش قرمز پهن کنند.

جماعت حسود را که خوب می شناسی.

به من چه.

من گفتم.

تو مثل دفعات قبل که من می ترسیدم ولی تو می خندیدی، کار خودت را می کنی.

مثل انتشار شلمچه.

مثل ساخت فقر و فحشا.

مثل ...

 

گوش نمی کنی؟

به درک.

کار خودت را بکن.

ولی روی من به عنوان هنرپیشه نقش اول و دستیار کارگردان و ... حساب نکن.

آن ده ها میلیون تومانی را هم که بغض دارهای دین دار نما! شایعه کردند که بابت اخراجی های 1 به من دادی، مثل استخوان بینداز جلوی همان ها. تا حداقل دهان شان کمی بسته شود.

[ ۱۳۸٧/٥/٢٦ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
"خوب جناب داوودآبادی ..
ما به شما هم مثل ادعلی رفیق شفیقتون توهین کردیم که کمانتمون رو تایید نفرمودید ؟
یه سوال از شما دارم !
مهندس ضرغامی سابقه چند ساعته شرکت در منطقه رو دارند ؟؟؟
دست بردارید!
کمی منصفانه نگاه کنید.
یا علی
نویسنده: دل شدگان


 با عرض سلام و احترام:
کاشکی جناب مهندس ضرغامی می فرمودند که چند روز سابقه حضور در جبهه را دارند؟!
سر یک روزش شام می دهمنیشخند
آب که سر بالا بره قورباقه هم ابوعطا می خواند...
خدا قوت و خسته نباشید.
دلم برایت تنگ شده مومنگل
نویسنده: ابوالفضل


بنام حضرت دوست
روزگار عجیبی است.
روزگار غریبی است.
دیر آمده ها زود می خواهند بروند.
نه. ببخشید. دیر آمده ها صاحبِ خانه هم شده اند و این ماییم که باید زحمت را کم کنیم!
روزگار عجیبی است.
جوان های امروزی، همان هایی که برخی آنان را فاسدالاخلاق و ... می دانند، راحت تر جبهه بودنمان را باور می کنند.
روزگار غریبی است.
باید برگه سوابق جبهه مان را دست مان بگیریم و به دیر آمده هایی که چند سالی هم از خودمان کوچک ترند و بچه ای بودند در جبهه، نوپا، ثابت کنیم که:
- در سه راه مرگ کجا بودیم!
- اصلا روزها و ماه های آغازین جنگ چیکار می کردیم.

نه. اصلا ایرادی به کسی نیست.
ولی وقتی کسی که هنوز با مداد مشق شب می نوشته، حالا امروز تا کم می آورد، یقه می دراند که:
- کربلای پنج کجا بودی؟!
خدا رحم کرد این نوباوگان! درصدر اسلام نبودند.
وگرنه حضرت امام حسن (ع) را هم به خاطر سابقۀ کم جبهه، زیر سوال می بردند!

آقا جان!
ما جبهه نبودیم.
هیچکداممان.
ولی مطمئن باشید هیچگاه حاضر نیستیم برگه سابقۀ جبهه مان را بر سر نسل امروز و حتی پرروتر از آن، بر فرق دیروزی ها بکوبیم!
همین دوستان بزرگوار، فقط و فقط به خاطر بغض و حسادت - و نه هیچ چیز دیگر. چرا که حسادت از چشم و زبان شان شعله می کشید – اول به سابقۀ جبهۀ "مسعود ده نمکی" گیر دادند.
جالب تر این که، وقتی تیرشان به سنگ خورد و دیدند کم آورده اند، همین رفقای مثلا شفیق، به سابقه جبهه من هم گیر دادند.
قشنگ است اگر برایتان بگویم: خود من با همان که از من می پرسید:
- ببینم حمید، تو مگه چقدر جبهه بودی؟ اصلا مگه تو نیروی عملیاتی بودی؟ تو که توی تبلیغات بودی به جلو چیکار داشتی؟!
در تیپ ذوالفقار لشکر 27 بوده ایم. و البته من واحد آرپی جی بودم و او ...
می دانید همه اینها برای چی بود؟
به خاطر انتشار آن خاطره از آزادی خرمشهر که شاهد غلت زدن ده ها بسیجی بر روی میدان مین در خرمشهر بوده ام.
چرا این چنین می کنند؟
چون فرمان برند.
باید این کنند وگرنه نان که حلال نمی شود!
باید کار کرد. باید جان کند. باید این و آن را زد تا حق ماموریت گرفت.
این که به یکصد نام مستعار وبلاگ و سایت راه بیندازی تا عقده هایت را بر سر "اخراجی ها" خالی کنی، وظیفه است و تکلیف!
و ای کاش همین حضرات، این قدر که از جناح های سیاسی و مافیای قدرت فرمان بری دارند، از ولایت فرمان می بردند که امروزمان این نبود.
و این همه از عدم پیروی از ولایت است و بس.

راستی!
این که این مثلا دو نفر که اتفاقا دو وبلاگ به نام های مختلف علیه مسعود ده نمکی راه انداخته اند، در یک روز یک نظر مثل هم می دهند، شما شک نکنید که هر دوی شان یکی باشند!
دو فیلم با یک بلیط!

من خبر ندارم آقای ضرغامی چقدر جبهه بوده. ولی همین که دیدم چه کسانی به چه چیزی گیر دادند، فهمیدم که در راستای همان سوال سابقه جبهه من و مسعود است و بس.
پس حواسمان باشد:
اگر سابقۀ جبهه مان از فلانی و فلانی کم تر بود، حق اظهار نظر نداریم. اصلا حق حیات نداریم.
راستی جوان هایی که پدرشان شاید روزی در جبهه بوده و خودتان و خدایی ناکرده پدرتان از فیلم اخراجی ها خوشتان آمده، سریع بروید کارت جانبازی و سابقۀ جبهه پدرتان را آماده کنید که "بازپرسان یوم القیامه"، سراغ شما هم خواهند آمد.
راستی مگر وسعت جبهه فقط به اندازه دو نفر بوده و بس؟!

دوستان عزیز!
باور کنید خدا شاهد است.
باور کنید دروغ حرام است.
و باور کنید روز قیامتی هم هست.
پس: از خودتان حساب بکشید پیش از آن که از شما حساب بکشند.

در آخر یاد شعری از شاعر بزرگوار "محمدحسین جعفریان" افتادم.
منظورم با هیچکس نیست.
شاید که خود من اولین مخاطبش باشم:

ُبزدلانی کز یَمِ خون تَر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند


[ ۱۳۸٧/٢/۱٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
دو هفته پیش (پنجشنبه 29 فروردین) همراه با سردار "میرفیصل باقرزاده" رئیس، و دیگر مسئولین بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس، جلسه ای با جناب آقای "عزت الله ضرغامی" رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی داشتیم. در بین صحبت هایی که دربارۀ کارهای فرهنگی در زمینه دفاع مقدس شد و این که باید حقایق را درست به مردم نشان داد و واقعیت ها و زیبایی های جبهه را ارائه کرد، آقای ضرغامی اشاراتی هم به فیلم اخراجی ها داشت که مضمون آن صحبت ها را این جا می آورم:
 


"باید شجاعت به خرج داد و چیزهایی را که گفته نشده، کار کرد. باید آن حقایق را نشان داد. آن زیبایی های جبهه. حالا آقای "مسعود ده نمکی" شجاعت به خرج داد و فیلم اخراجی ها را ساخت. انصافا فیلم خوبی هم بود. هیچ کس دیگر غیر از او این شجاعت را نداشت و نمی توانست این گونه بسازد. اخراجی ها تنها فیلمی بود که من آن سال در جشنواره فیلم فجر رفتم و دیدم. انصافا وقتی می دیدم همه تماشاچیان با آن چهره های متفاوت، در جاهایی از فیلم شدیدا می خندیدند و بلافاصله در بخش های پایانی، تحت تاثیر فیلم قرار گرفته و همانها گریه می کردند، این ارزش است. این کاری است که فیلم با مخاطبینش کرده و این خوب است.
ما هم امسال عید فیلم را از تلویزیون پخش کردیم، خیلی هم استقبال شد. اتفاقا بعضی ها هم کلی به ما حمله کردند و فحش دادند. همین روزنامه جمهوری اسلامی کلی به ما حمله کرد.
"

[ ۱۳۸٧/٢/۱۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب