- حمید داودآبادی ... سید حسن عارف ...
- بعله ...
- بیایین بیرون نوبت پستتونه.
- ای بابا تازه چشام داشت گرم می شد.
- زود باشین سنگر نگهبانی خالیه.
- ببینم، مگه پست ما ساعت دو شروع نمی شه؟
- پستا به هم خورده. شما هم الان باید برین سر پست.
- آخه چه جوری به هم خورده، الان هنوز ساعت یک نشده؟
- همینه که هست. زود باشین داره دیر میشه. داودآبادی تیربار گرینوفتو هم با خودت بیار.
- ای بابا چرا اون بیچاره رو بیدار کنم، مگه تیربار توی سنگر نیست.
- نه دیگه نیست.
با دلخوری، حامد رو (تیربار گرینوف خوش دستم که شعارم این بود که موقع رگبار زدن به سمت دشمن، حمد خدا رو میگه) بیدار کردم و از گوشه سنگر کوچک و تنگ که ده – پونزده نفر لای هم چپیده بودیم، برداشتم و همراه عارف، دنبال پاسبخش راه افتادم.
سنگر نگهبانی نزدیک بود. بالای سنگر استراحت خودمون، روی خاکریز، به طرف کارخونه نمک.
هیشکی توی سنگر نبود. تعجب کردم. وقتی به پاسبخش گفتم:
- پس نگهبانای قبلی کوشن؟
روشو برگردوند و رفت. اصلا آدم حسابم نکرد جوابمو بده.
چه بوی سوختنی ای می اومد. از لبه خیس گونی های سنگر، بخار سفید کمرنگی بلند می شد.
این بو برام آشنا بود. بوی پتوی سوخته. وسط عملیات، وقت پاکسازی، توی سنگرای عراقی که نارنجک مینداختیم، این بو می اومد. ولی حالا چرا این جا؟!
عارف گفت:
- میگم داش حمید ... چرا این قدر گونی ها سوختن؟
منم که تعجب کرده بودم، رد بوی سوختنی را گرفتم که دیدم تکه پتویی نیم سوز شده کف سنگر افتاده. دولا که شدم برش دارم بندازم بیرون، دیدم مایه لخته شده خیسی کف سنگر ریخته. دستم رو که بالا آوردم، با صدای انفجار خفیف خمپاره منور بالای سرمون، سرمو آوردم پایین. یه دفعه یادم اومد. بهترین وقت بود که بفهمم این جا چه خبره. دستمو که بالا آوردم، خیس و قرمز شده بود. سرخ سرخ.
جا خوردم. یعنی این جا چه خبر بوده؟
پاسبخش که اومد از پایین خاکریز رد بشه، یه تیکه کلوخ انداختم طرفش. بالا که اومد، از علی عابدی که پرسیدم، سرشو انداخت پایین.
- یه خمپاره اومد توی سنگر و علی عابدی و همسنگرش ...
اون که سن و سالی نداشت. اصلا بهش اجازه نمی دادن بیاد جبهه. بچه بود. فقط هیکلش مثل من توپول بود و چاقالو. بچه محلاشون، بچه های میدون شوش می گفتن که علی شناسنامه داداش بزرگشو که شهید شده بود، برداشته بود و با اسم و مشخصات اون اومده بود جبهه.
دلم گرفت. بوی خون لخته شده پیچید توی دماغم. چیزی حالیم نشد. اصلا ترسیدم. جا زدم. جا خوردم.
***
دیشب وقتی رفتیم عید دیدنی مسعود دهنمکی و مثل بولدوزر خونه شونو غارت کردم و آخر سر هم نفری دو هزار تومن عیدی ازش گرفتیم، دلم گرفت.
بین حرفا و شوخی های همیشگی، وسط پیتزا خوردن که من انداختمش توی رودرواسی جلوی زن و بچه هامون، یه دفعه دلم گرفت. رفتم توی والفجر هشت و فاو ...
تقصیر جعفرآبادی بود که اسم اردوگاه بهمنشیر و خسروآباد رو آورد.
چقدر بده آدم این قدر هوایی باشه.
ولی خودمونیم. خیلی جالبه ها.
این روزا که به راحتی یه نگاه کوچیک، می تونیم کلی گناه واسه خودمون ثبت و ضبط کنیم، بد نیست یه ذره هم احساساتی بشیم و با یه اسم و یه عکس، بریم توی اون روزایی که گناه نمی کردیم.
راستی اگه اون شب "بیست و چهارم بهمن 1364" توی جاده فاو به ام القصر که داشتن نگهبانای سنگرا رو تعیین می کردن، اسم من جای علی عابدی در اومده بود، چی می شد؟
امشب اون کنار زن و بچه اش پیتزا می خورد و من ...
آخ که دلم واسه بوی لجنای خورعبدالله تنگ شده.
دلم واسه بوی پتوی سوخته سنگر
واسه سرمای ام القصر
واسه ترس و لرز نگهبانی سه ساعته شب
واسه جمعه ها که وقتی نظافت عمومی بود، پتوی سیاه کف سنگر نم گرفته رو که می خواستیم ورداریم، قرچی صدا می داد و بوی نا، تا مغز استخونمون می دوید.
دلم واسه خودم توی والفجر هشت تنگ شده.
آره راست میگین
دلم واسه خدا تنگ شده.
خیلی وقته ندیدمش.
درست از اون وقتی که عادت کردم به دیدن خودم.
یعنی میشه؟!
