خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یک سال دیگر از زندگی سپری شد و 365 روز به زمان و موعد مرگ نزدیک شدیم.
حال و روزمان شده درست مثل زمان جنگ:
آدم های ترسویی مثل من، با شنیدن سوت خمپاره، بدون آن که بدانند خمپاره در کجا فرود خواهد آمد، به طرف جلو می گریختند تا مثلا محل امنی بیابند. غافل از آن که خمپاره جلویشان به زمین خواهد خورد و آنها وحشت زده، از سوتش، به سویش می گریختند!
365 روز بر گذر ایام از آن روزهای خوب با خدا بودن گذشت و من هنوز نفس می کشم.
هنوز به خود مغرورم و از گناه لبریز.
سالی دیگر گذشت و برخی طبق عادت جدید، سال را در شلمچه ساختگی تحویل کردند.
شلمچه، سه راه مرگ، سه راه شهادت، کانال پرورش ماهی، دژ عمار ...
نمی دانم چرا باید حتما در خود شلمچه، مشابه بدلی آن را درست کنیم تا مردم حال کنند؟!
یک سنگ نشان سیاهی است به نام کعبه، با هزاران کیلومتر فاصله از شرق و غرب، ولی در زمانی مشخص، خلق الله، واحد و یک زبان، به سویش سر بر خاک می سایند و به سمتش نماز می خوانند.
قرار نیست که هر کشور و شهر برای خودش کعبه ای بنا کند تا نماز بیشتر بچسبد!
" من عرف نفسه، فقد عرف ربه"
هر کس که نفس خودش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است.
استغفرالله، خدا که در کعبه ساکن نیست!
خدایی که در آتشین ایام کربلای 5، در شلمچه ناظر اعمال ما بود، امروز هم در خیابان ولی عصر تهران شاهد کردار و رفتار من و ماست.
خدایی که در قتلگاه فکه می دید که چگونه بچه بسیجی هایش، عاشقانه سر بر خاک و خون می گذارند، این شب های خوشی و سرور عید، در پارک ملت و جمشیدیه تهران، اعمال و گفتار ما را به نظاره نشسته است.
خدایی که در دوکوهه، از حضورش شرم می کردیم گناه کنیم، امروز هم شاهد است و ناظر رفتار روزانه مان.
خدای امروز، همان خدای 1400 سال پیشی است که پیامبر(ص) به کوردلان معرفی کرد و همان پروردگاری است که میلیون ها و میلیاردها سال پیش، خلائق، به زبان و شیوه خاص زمانی خویش، ذکرش می گفتند و هر یک به نامی می پرستیدندش.
خدا همان خداست، ولی ما همان آدم آن سال ها که هیچ، آدم دیروز و پریروز هم نیستیم.
اگر مشکلی هم هست، نه در تعویض خدا، که در تغییر و تحول لحظه ای ماست.
و چه زیباست دعای تحویل سال که عاجزانه از خودش می طلبیم که حال مان را به بهترین احوال تغییر دهد وگرنه ما همین انسان امروزی می شویم که نه تنها اشرف مخلوقاتش نخواهیم بود، که باعث شرمساری خالق خویش می گردیم.
این شب ها، بدجوری قاطی کرده ام.
دلم بدجوری هوایش را کرده و مثل شب های زمان جبهه، ابرهای غم بر هم می کوبند و سینه خسته ام را در هم می زنند و اشک فقط تا پشت کره چشمم هجوم می آورد.
ولی افسوس.
افسوس و صد افسوس...
با این که دلم این اندازه به یاد گذشته بارانی شده، نفس سرکشم، وحشیانه و بی هیچ مراعاتی، آن چنان دیوانه وار می تازد و معصیت شده خوراک لحظه به لحظه اش، که باید صادقانه اعتراف کنم:
به خداوندی خدا قسم، نه آرزوی شهادت دارم – که این آرزو فقط مال روزهای " الم یعلم بان الله یری" بود و بس – عادت هم ندارم مثل بعضی ها با دیدن جوانانی که تیپ و ظاهرشان به مذاقم خوش نمی آید و مثلا آنها اهل گناهند و من نیستم!!! برای فرار از مسئولیت، طلب شهادت کنم.
هنرش را ندارم!
دروغ که نیست.
برای شما ادا درآورم، برای خودم که نمی توانم فیلم بازی کنم.
همه این نوشته را خواهند خواند و هر کدام به نوعی قضاوت خواهند کرد.
شاید خوبی وبلاگ این باشد که آدم بدون توجه به آن که صدها و یا هزاران نفر آشنا یا غریبه، نوشته اش را خواهند خواند، هر آن چه را که از دلش بر می آید، می نویسد.
خسته شده ام.
یک سال دیگر بی خدا!
یک سال دیگر بی مصطفی!
یک سال دیگر افزودن بر بار معصیت.
یک سال دیگر خوردن  آشامیدن حیوانی.
یک سال دیگر در انتظار آن که بیاید و ما را از شر خودمان خلاص کند! سوختن.
یک سال دیگر کوچه و خیابان را گشتن و ناکام ماندن.
یک سال دیگر چشم در چشم محرم و نامحرم دوختن، گشتن و پرسیدن از او که هنوز نمی دانیم چه شکل و شمایلی خواهد داشت!
یک سال دیگر دل خوش کردن به عشق های ساختگی و الکی.
یک سال دیگر به زن و فرزند، پول و ماشین و کار، به چشم خدا نگریستن.
یک سال دیگر غافل از خدایی که لحظه به لحظه انتظار می کشد تا روی مان را به سویش برگردانیم.
یک سال دیگر با نوشابه گازدار، عطش سوزان مان را که فقط با آب زلال دیدار او سیراب شدنی است، سیراب کاذب کردن.
یک سال دیگر با طعم مثلا شیرین ولی زودگذر گناه و معصیت، نفس بد بخت را فریب دادن که عیش حقیقی این است و بس.
یک سال دیگر با گناه سیراب شدن و سرچشمه معنویت را گل آلود ساختن.
یک سال دیگر ناله و نجوا سر دادن برای رمضان و محرم و صفر.
یک سال دیگر وقت تعیین کردن برای توبه.
یک سال دیگر بدون توبه.
بی توبه.
توبه.
جبهه اگر برای من یکی هیچی نداشت، همین که از چهار تا آدم مثل مصطفی و هاتف، همین دو سه تا آیه قرآن را یاد گرفتم و ملکه ذهنم شد، مرا بس:
"الم یعلم بان الله یری"
آیا نمی دانند خدا آنها را می بیند؟
"لاتقف لیس لک به علم"
نسبت به آن چیزی که درباره اش علم نداری پافشاری نکن.
"ان مع العسر یسری"
به درستی که بعد از هر سختی، راحتی است.
"الا بذکر الله تطمئن القلوب"
همانا به یاد خدا قلوب آرامش می گیرند.
و دست آخر هم:
"الم یان للذین آمنو ان تخشع قلوبهم لذکرالله"
آیا وقت آن نرسیده که ایمان آوردگان ظاهری از باطن ایمان بیاورند و قلوب شان را به ذکر خدا خاشع گردانند؟
نه بلدم تفسیر و تعریف قرآن کنم، نه خودم را در حد و اندازه اش می دانم. فقط همین آیات را که ذره ای است از قرآن عظیم، یادگار داشته باشید.
یک نکته قشنگ هم یک بار "احمد شماط" کنسول اسبق سفارت لبنان در تهران که سنی بود، توی ذهنم حک کرد که خیلی برایم شیرین و فراموش ناشدنی است.
آن روز برای گرفتن ویزا رفته بودم که شماط قاب عکس زیبایی را جلویم آورد که به گفته خودش یکی از ایرانی ها به او هدیه داده بود. قاب عکس خاتم کاری شده ای که بر روی کاغذ ابرو باد، این جمله حضرت زینب (س) پس از واقعه عاشورا، در برابر طعنه ها و نیش زبان عبیدالله بیان شده بود: "ما رایت الا جمیلا"
و درحالی که آن را نشان می داد گفت:
"چه جمله زیبایی است. هیچ ندیدم الا زیبایی."
***
چه کنم که اگر شهدا نیستند:
هنوز "علی اشتری" دانشجوی مهندسی دانشگاه شریف را می بینم که دغدغه مخارج زندگی دارد و خاطرات این و آن را بازنویسی می کند.
هنوز "مجید محمدی" را می بینم که قصاب شده و ماهرانه کارد بین استخوان های سینه گوسفند این ور و آن ور می کند تا زندگی بگذراند.
هنوز "یاسر حق پناه" آقا مهندس مسئول گروهان را می بینم که روی ویلچر، زندگی را ادامه می دهد و من همچنان رویم نمی شود در چشمانش بنگرم.
هنوز "حاج حسن نوروزیان" را می بینم که با پروپای لت و پار، عصا در دست، با دیدن من یاد بچه های دسته می افتد و اشکش سرازیر می شود و دخل بقالی اش را خیس می کند.
هنوز "مرتضی ... " را می بینم که وقتی در میدان امام حسین تهران، برگشت و جملاتش را ادا کرد: "کارگری، کارمندی، اعلام شده، اعلام نشده، می خریم. کوپنی یه کوپن ..." و با دیدن من، جمله در گلویش شکست.
هنوز "مسعود مقدم" بی سیمچی گروهان را می بینم که امروز دکتر شده و در سرم سازی رازی، راضی به رضای خداست.
هنوز "حسین ..." را می بینم که با قدی خمیده، در چهارراه مولوی، با فریاد "مامورها ... مامورها ..." پارچه پهن شده روی زمین را جمع کرده و بساطش را بر دوش می کشد تا ماموران رفع سد معبر، اجناسش را مصادره به نفع نکنند.
هنوز "مهندس ..." را می بینم که برای "تحکیم وحدت"، صورتش را سه تیغه کرد و امروز خوش ندارد دختر خانم های همکارش، بدانند او در کربلای 5 بی سیمچی گردان حمزه بود. 
هنوز " ... " را می بینم که از " ... " همرزم قدیمی خودش در گردان تخریب، به دلیل کلاهبرداری شکایت کرده و مفتخرانه او را به زندان انداخته است. و هنوز هر دوی شان مشکل تعویض پای مصنوعی شان را دارند.
هنوز یکی را می بینم که از یاد آوری اعمال و کردارش در ذهن خودم هم شرم دارم چه برسد برای شما. آن وقت توقع دارید با یادآوری سه راه مرگ و شلمچه، چهره معصومانه آن روز او، و فاسد، خبیث و ظالمانه امروز او جلوی نظرم نیاید؟
به قول امام عزیز:
"ما را رهاکنید دراین رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب "
***
یا الله و یا رحمان:
از 41 سال عمر خویش، هیچ ندیدم مگر زیبایی.
امید که قبول افتد.
خیلی ریاکار شدم نه؟!
خداوکیلی توقع تان از من بالا نرود! این اداها به خاطر یاد آوری بعضی خاطره های خوش بود و بس.
عیدانه 1386

[ ۱۳۸٦/۱/۳ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب