خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

به بهانه نشست مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
هر کی گفت اشهد ان لااله الاالله ... و ولایت فقیه را پذیرفت از ماست وگرنه ...
نمی دونم این چه قاعده ای یه که خیلی از ماها ملاک مسلمونی قرار دادیم و هر کسی رو که غیر از این باشه طرد می کنیم.
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
انجمن روزنامه نگاران مسلمان
...
یعنی هر کس که بیرون از این تشکل ها کار کنه مسلمون نیست؟!
همین اداهاست که باعث خیلی برخوردهای منفی شده.
مگر حضرت علی(ع) نگفته: "جاذبه در حد اعلا، دافعه در موقع ضرورت."
همین مسلمون بازی هامون باعث شده که مغرور بشیم و از خیلی کارها که باید بکنیم، وابمونیم.
اینایی رو که دارم می نویسم، از سر سیری یه!
جاتون خالی چلومرغ مشدی ای زدم و بی خیال گرسنگی بچه های همسایه! بخاری گازی رو تا ته زیاد کردم و  - اگه نگین داودآبادی کافر شده - نوار جدید "ماندگار" مرحوم "ناصر عبداللهی" رو گذاشتم و دارم اینارو می نویسم.
نه نماز شب خوندم و نه می خونم. نه دعای کمیل رفتم و نه نصفه شب میرم بهشت زهرا.
خلاصه یه غیر مسلمون تموم عیار!
بابا خیلی خشکیم!
باور کنین.
همه بچه های باحال و باصفای وبلاگ نویسی که توی جلسه مجمع بودن، مثل رودهایی هستن که توی دشت بزرگ روزگار، هر کدوم به یه طرف راه خودشونو گرفتن و دارن میرن.
تا حالا فکر کردین چرا کارهای فرهنگی بچه حزب اللهی ها مقطعی و کوتاه مدته؟
فلان مجله چاپ میشه، سه شماره بعد یا تعطیل میشه یا گند بالا میاره!
فلانی از نون جبهه میشه کارگردان دفاع مقدس، دو روز بعد التماس می کنه " لطفا در ادامه معرفی من نگین کارگردان دفاع مقدس!"
ای ... ای ...
چون هرکدوم ساز خودشونو میزنن و رودهای کوچکی شدن که توی کویر ولو میشن و هر کدوم به فراخور شدت و ادعاشون، بعد از مدتی هضم و جذب خاک میشن و خشک میشن و ...
هیچ کس نیست که اینهارو درست و خیرخواهانه! و نه بر اساس اهداف و معیارهای سیاسی و جناحی خاص خودش!، این رودها را به هم متصل کند تا رودخانه ای عظیم درست شود، کنترلشان کند، سد بزند و از آنها بهترین بهره را برای آبیاری آینده انقلاب اسلامی ببرد.
به خدا دلم واسه این رودهای زلال و کوچک می سوزه که توی بازی های کثیف جناحی گل آلود می شوند و دیگران ماهی شان را از آنها می گیرن.
آقا من مسلمون نیستم!
من مسلمون جناحی راستی یا چپی نیستم.
الحمدلله نه در بین هواداران هاشمی آشنایی دارم و نه در بین دوستان احمدی نژاد، دوستی!
اصلا موندم چی بنویسم.
بذارین این جا یه چیز رو براتون روشن کنم.
آقایون مجمع وبلاگ نویسان مسلمان و انجمن روزنامه نگاران مسلمان!
25 سال پیش "کاظم اخوان" عکاس و خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی به همراه "حاج احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی" و "تقی رستگارمقدم" در لبنان به اسارت نیروهای مزدور اسرائیل درآمدند.
بله راست میگین. تشکل های شما چند سالی بیشتر نیست که تشکیل شده.
ولی ما مسلمون ها نباید دغدغه روشن شدن سرنوشت کاظم اخوان را داشته باشیم؟!
20 سال پرونده آنها دست کسی بود که نه معلوم شد چقدر خرج پرونده شد و نه خبری.
4 سال پرونده 4 گروگان دست دوم خردادی ها توپ فوتبال بود و با روحیه خسته خونواده هاشون بازی شد ولی دریغ از کوچکترین خبر.
1 سال است که پرونده دست دولت بزرگوار و حزب اللهی آقای احمدی نژاد است. ولی باور کنید بی خبری و ... این یک سال، از آن 24 سال قبلی بیشتر است!
اهای مجامع مسلمان!
کدومتون برای روشن شدن سرنوشت کاظم اخوان تکون خوردید، جلوی دفتر سازمان ملل تحصن کردید، از مسئولین پنهانی! کمیته های پی گیری سرنوشت گروگان ها را سوال کردید و آنها را زیر فشار گذاشتید تا مجبور شوند جواب بدهند؟

اصلا یه بحث دیگه!
یه روز نوشتم که با سیدحسن نصرالله رفیقم و دو تا عکسم رو زدم بالا، بعضی ها ترش کردن و بعضی دوستان هم گفتند: که چی؟
یه روز دیگه از دیدار با آقا نوشتم، گفتن می خوای بگی خیلی آره؟
یه روز دیگه عکس خودمو با مسعود ده نمکی زدم توی وبلاگ و از فیلم اون تعریف کردم، کم مونده بود تکفیر بشم.
یه روز دیگه گزارش بازدید خودمو از باغ مظفر نوشتم، همین ده نمکی و بعضی دیگه، اون قدر بهم تیکه انداختن که انگار رفتم توی جمع عوامل "فقر و فحشا" عکس گرفتم یا این که از رفاقت با امپراتور خبری و مزخرفی که دوستی با شهدا را یدک می کشد و اون قدر در اشغال پست و مقام دولتی سیر نشدنی یه  که حتی میره می شینه با اونایی که تا دیروز از نظرش کافر بودن! و مشاوره فرهنگی میگیره و ...

می دونم با این نوشته، خیلی ها من رو هم تکفیر خواهند کرد که بکنند!
به جان خودم!
اهالی باغ مظفر از خیلی بچه های مثلا حزب اللهی، مطمئن تر و سالم تر هستند! اصلا کاری ندارم به جبهه بودن بعضی هاشون که خداوکیلی شرف دارن به ماها که با سابقه جبهه مون عالم و آدم رو ... ولش کنین.
آره. باور نمی کنین؟
من وقتی رفتم مقابل خونه خدا، وقتی دستم رو گرفتم به پارچه خانه، از ته دل و از ته دل، اون جایی که همه میرن دیگرون رو دعا می کنن، من دو نفر رو نفرین کردم!
آره.
دو دوست رو نفرین کردم.
دو تا بچه حزب اللهی!
دو تا بچه جبهه ای!
دو نفر که شاید همین امروز خیلی از شماها پشت سرشون نماز بخونین.
دو نفر که شاید اگه اسمشون رو بگم، سریع من رو محکوم می کنین!
ولی بدبختی از این بالاتر که این چشم لامصب، چیزهایی را به عینه ببینه که دیگرون حتی توی شایعات هم نمی شنون؟!
همون جا به خدا گفتم:
خدایا شرمنده که این جا این حرفارو میزنم.
ولی این دو نفر رو بزن زمین.
30 سال باهاش دوست بودم، باهاش جبهه بودم، باهاش عقد اخوت بستم، بسمه دیگه.
خدایا کمرشون رو بشکون.
خدایا به زمین گرم بزنشون.
خدایا به حق ظلم هایی که کردند.
به حق حق الناس هایی که غصب کردند.
به حق بیت المال هایی که حیف و میل کردند.
به حق خون مطهر شهدا که هر جا لازم باشه از آنها خرج می کنن.
به حق نوامیس مردم.
و ...
خدایا ... خدایا ... خودت بهتر از هرکسی از ته دل من خبر داری، آن چنان این دو نفر را بر زمین بزن که صدایش را همه بشنوند و بفهمند که برای چی این گونه شد!
خدایا به حق من بی آبرو که به درگاه خودت پناه آوردم، آبرویشان را بریز تا بیش از این با خون شهدا بازی نکنند.
خدایا ...
اگر قراره منم مثل اونا بشم، اگه منم توی موقعیت، جایگاه و مقام و منصب اونا قرار بگیرم، این جوری میشم، به شدیدترین نوع ممکن مرگ من را برسون که گذشته جبهه و جهادم را از آینده مجهول خودم نجات بدم.
خدایا ...

یه روز فکر می کردم سخت ترین غم و شکننده ترین غصه اینه که عمر طولانی داشته باشی و مثل من بدبخت، بیشتر از صدتا رفیقات شهید بشن، هر جای محل که راه می ری، عکس یکی شون بهت نگاه کنه، هر دقیقه به فکر یکیشون باشی و ...
ولی به خدا کاش همون روزها، توی شهر تصادف می کردیم و می مردیم – که عنوان مقدس شهید را یدک نکشیم چون لیاقت و هنرش را نداشتیم – تا امروز مجبور نباشیم بعد از کلی کلنجار رفتن و امر به معروف و نهی از منکر دوستان قدیمی جبهه ای، دست به دیوار خانه خدا شویم و برای رهایی خلائق و جلوگیری از ادامه حیات ننگینشون، از ته دل و با گریه ای سوزناک نفرینشون کنیم!
از این سخت تر سراغ دارین؟
خیلی بی دین شدم نه؟!
نشدم، با همین اعتقادات جبهه بودم.
ولایت فقیه را هم در گزینش و اون حرفا نپذیرفته ام.
ولایت فقیه از وقتی که فهمیدم مسلمانم و حلال و حروم رو فهمیدم، توی خونم جاری شد.
وگرنه مثل ........ می نشستم توی مسجد لیله القدر توی محلمون، کلاس قرآن می ذاشتم و بچه هارو در جلسات انجمن حجتیه جمع می کردم و بهشون کیک و شیرکاکائو می دادم  و از خدا و پیغمبر می گفتم و امروز توی دولت پست و مقام بسیار مهمی می گرفتم و حتی دندان هایم را برای معاونت فلان وزارت خانه تیز می کردم!
راستی لازمه مسلمانی و ولایت پذیری چیست؟
کلاس قرآن یا این که وقتی امام آخرهای جنگ التماس می کرد که به جبهه بروید، گوش نکردن؟! و امروز معاون ... شدن؟!

فکر کردین می خوام مثل خیلی ها براتون لالایی بخونم تا خوابتون کنم و به غارت ببرمتون؟
نخیر.
بذارین امروز از لحن تند و تیز زبونم و جسارت و گستاخی قلمم ناراحت بشین، ولی روز قیامت جلومو نگیرین که:
تو که اینهارو می دونستی، چرا نگفتی؟
بچه های جوون و باصفا و بی شیله پیله مجمع وبلاگ نویسان مسلمان، اگر به شما بی ادبی شد ببخشید.
اصلا قصد جسارت به شما بزرگواران را نداشتم و ندارم و هر موقع که احساس کردین به کمک و همراهی غیر مسلمون ها و بی دین ها هم نیاز دارین، در خدمت حاضرم!
یه شهید عزیزی آخر وصیت نامه اش نوشته بود:
هر کس از من بدی دیده، حقش بوده.

[ ۱۳۸٥/۱٠/٢٩ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب