خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یادداشتی بر سفر به خرمشهر

آذرماه 1385

این زمینارو که می بینی، از بغل همین جاده برو تا اون ته، همشون رفتن زیر کشت نی شکر. اونم چه نی شکرهایی ...

هوا داغ شده بود. از اون ته که می بینی، تا کنار همین جاده آسفالت، توی دشت ولو بودن. شنیده بودم جنوب مثل کف دست صافه. تا اون وقت نمی دونستم کف دست این قدر صافه. لامصب یه پستی و بلندی چند سانتی هم نداشت که پشتش پناه بگیریم.

همه اون گیاها و سبزی ها که می بینی، نی شکره که دارن رشد می کنن و همه دشت رو پوشوندن.

هلکوپتر همین جور توی دشت می چرخید و همه رو درو می کرد. درو...  درو...  با هر دوری که می زد، کلی بچه ها رو لت و پار می کرد. اصلا مونده بودیم جلوی تانک ها که روی سطح بلند جاده بودن، چیکار کنیم. پشت بوته های کوچیک و خشک وسط دشت پناه گرفته بودیم که مثلا تیر نخوریم. نه. اصلا می خواستیم هلکوپتر از اون بالا ما رو پشت یک بوته  نیم متری نبینه.

به لحاظ خاک و آبی که اینجا داره، محصول شیرین و دلچسبی میده. شکرای خوبی ازش عمل میاد.

* همین طوری تیکه پاره بدن بچه ها ریخته بود توی دشت. خاک خون قاطی شده بودن. همه چی شده بود رنگ سرخ. رنگ خون.

آب هم که ماشالله فراوونه. از کارون تامین می کنن. راحت همه دشت رو میبرن زیر کشت و آبیاری می کنن. اینم که می بینی همه دشت شده دریا، مال همونه.

سرتاسر دشت خشک بود. آب ... آب ... یکی از بچه ها داشت از تشنگی میمرد. لباش خشک شده بود. زخم شده بود. له له می زد. قمقمه مو دادم بهش. تا ته اونو خورد. خودم تشنه مونده بودم. یه قطره هم آب نبود. آب... آب ... آب ... چه حرف قشنگ و دلنشینی شده بود! لبام می سوخت.

 

نمی دونم این خاک چی داره. کارشناسا دارن روش کار می کنن تا اینجارو خوب بشناسن.

خون بود خون... اصلا زمین شده بود دریای خون... سرخ سرخ... سینه ها که با تیر دوشکا می شکافت، سرها که جلوی گلوله تانک می ترکید، از سرخی خونشون بخار بلند می شد.

جوونای زیادی رو دستشونو بند می کنه. کارخونه ها که راه بیفته، همشون اینجا شاغل میشن.

سن همه شون پایین بود. 15 سال به بالا بودن. همه نوجوون ... خوش تیپ ... قشنگ ... ناز ... عزیز ... عزیز مادر ... امید پدر ...

خب جوونا چه مشکلی دارن غیر از کار؟ کار که ردیف بشه، پشت بندش زن می گیرن و بعدشم خب چندتا بچه تپل مپل ناز و خلاصه یه نسل دیگه و دوباره ...

توی ما، امیر محمدی وضعش خوب بود. کارش توی بازار بود و زن و بچه داشت. یه دختر و یه پسر. اهواز که رفته بودیم، پای تلفون با بچه کوچولوش چه حالی می کرد...

اینجا که راه بیفته، جاده خرمشهر اهوازم دوبانده میشه و 45 دقیقه میشه رفت تا خود خرمشهر و از اون جا هم از بندر رفت کویت و دوبی و ...

آفتاب که غروب کرد، راه افتادیم. چیزی تا جاده فاصله نداشتیم. اصلا همین کناره های جاده بودیم. عراقی ها روی جاده بودن و بچه ها رو می زدن. با ضدهوایی تک لول 57 که یه تیرش شاید سی چهل سانت باشه و باهاش هواپیما می زنن، یه تیر شلیک می کرد، سه چهارتا بسیجی رو به هم می دوخت ... با هم قاطی می کرد ... تیکه پاره می کرد.

الان جاده خوب نیست. باید یه آسفالت خوب روش بریزن که بشه تخته گاز بری.

دم صبح بود که رسیدیم به خود جاده. یعنی بعد از چند ساعت جنگیدن و شهید دادن، تونستیم عراقی ها رو که روی جاده سنگر زده بودن، بزنیم عقب و بریم روی جاده. آسفالت از آتیش خمپاره تیکه تیکه و چاله شده بود. همه مون گریه مون گرفت. همون جا افتادیم زمین و روی جاده خرمشهر سجده کردیم. مث دیوونه ها اونو می بوسیدیم.

تا حالا هیچ زمینی برام اون قدر ناز و با ارزش نبوده.

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب