خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

داماد موقت!
دیگر آخرهای جنگ بود و منم در یکی از ارگان ها مشغول به کار و حقوق بگیر شده بودم. مادرم خیالش راحت شده بود که دیگه جبهه نمی روم و هر روز با دست و پای ترکش خورده، نمی کشانمشان به این بیمارستان و آن شهرستان!
من اصلا نمی خواستم.
این رو جدی میگم. یعنی اصلا بهش فکر هم نمی کردم.
مادرم بود که مدام فشار می آورد:
- خب حالا دیگه شکر خدا دینت رو به مملکت ادا کردی و به اندازه که هیچی، خیلی هم بیشتر از اون که باید، جبهه رفتی. الحمدلله مشغول هم شدی. حالا دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم.
از آنها اصرار و از من انکار.

همین باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند:
با فرامرز از بچه های محل، از نوجوانی با هم بزرگ شده بودیم. با هم کلی جبهه رفتیم و همرزم بودیم. خانوادشون هم کاملا من و خانواده ام رو می شناختند. مادرش که خیلی تحویلم می گرفت. مخصوصا وقتی فرامرز دو سه بار توی جبهه مجروح شد، من شب و روز بالای سرش توی بیمارستان تر و خشکش می کردم. مادرش خیلی قربون صدقه ام می رفت ...
تقصیر مادرم بود که این فکر را در کله پوک من انداخت که همه چیز و همه کس را خوب و عالی می دیدم!
هر طوری بود، به فرامرز گفتم. اونم جا خورد. خیلی. شاید اصلا فکرش را نمی کرد که من درباره خواهرهای او فکر کرده باشم.
خب فکر بد که نکرده بودم. آن هم تازه به فکرم رسیده بود. قبل از آن اصلا هیچ توجهی نداشتم که فرامرز دو خواهر خوب چادری دارد که یکی همسن من و دیگری دوسال کوچکتره. اینها را هم خود او گفت. چون خیلی خوشحال شد. چی بهتر از این که من می شدم داماد خانواده شان. به قول خودش، مادرش خیلی مرا دوست داشت. شده بودم مثل یکی دیگر از شش فرزندش!

قرار شد با مادرش در میان بگذارد. فقط از فرامرز خواهش کردم که به هیچ وجه اسم مرا نبرد. نمی خواستم توی رودرواسی قرار بگیرد. و اگر احیانا جوابش منفی بود، از فردا روم نشود در چشمشان نگاه کنم.
همین طور هم شد. فرامرز رفته بود پهلوی مادرش و گفته بود جوانی مومن، خوب، بچه جبهه و جانباز و کلی هعم تعریف و تمجید دیگر، می خواهد بیاید خواستگاری خواهر ما ...

دو سه روز بعد که فرامرز را دیدم، سرش پایین بود. رویش نمی شد در چشمانم نگاه کند. فهمیدم که باید جواب منفی باشد؛ برای همین هیچی از او نپرسیدم و مسئله را کاملا منتفی فرض کردم.
همین طور که داشتیم با هم در محل قدم می زدیم، فرامرز خودش گفت:
- اون چیزی رو که تو خواستی، به مادرم گفتم.
وحشت کردم. داد زدم:
- چی؟ گفتی؟ حتما اسم منم بردی و گفتی ...
- نه بابا. دیگه این قدر ببو گلابی نیستم. خودم حواسم بود. خدا رو شکر اسمت رو نگفتم.
- مگه چی شد؟
حالم گرفته شد. نشد فامیل بشیم.
- خب مادرت چی گفت؟
- یه چیزی گفت که خودمم جا خوردم. مادرم گفت: ما داماد موقت نمی خواهیم.
- داماد موقت؟ یعنی چی؟
- مامانم گفت: این بچه بسیجی ها داماد موقت هستند. یا میرن جبهه شهید میشن، یا توی تهران منافقین ترورشون می کنن. من نمی خوام دخترم اول زندگی بیوه بشه.
مخم سوت کشید. ای وای ... داماد موقت ...!

27 سال از آن روز گذشت.
جنگ تمام شد.
نه من در جبهه شهید شدم نه فرامرز.
منافقین هم هیچ کداممان را ترور نکردند.

به لطف خدا، به پیشنهاد مادرم، با خانواده ای مومن از اهالی قدیمی محل که یک پسرشان اوایل جنگ قهرمانانه به شهادت رسیده بود، وصلت کردم. زندگی خوبی دارم با دو پسر دانشجو که دیگه باید براشون آستین بالا بزنم ...
الحمدلله تا امروز نفسی می آید و حیاتی می گذرد.
داماد موقت هم نشدم!

ولی خواهرهای فرامرز که تقریبا 50 ساله و 48 ساله اند ...
عروس دائم نشدند!
هیچ کدام ازدواج نکردند، یواش یواش چادر را هم گذاشتند کنار، در فلان شرکت شاغل شدند و ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب