خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
اون قدیم ندیما که میگن یه جنگی شده بود! یه آدمایی بودن عجیب غریب!
نه. اشتباه نکنید. نه هرکول بودن، نه آرنولد!
نه فیلسوف بودن، نه عارف!
اصلا نه هیکلشون به این حرفا می خورد، نه قیافشون!
از پونزده ساله (شایدم کمتر) گرفته، برو تا پیرمردای ریش سفید.

چهره همشون نورانی بود. نه؛ اون که به همدیگه می گفتن:
"طرف لامپ مهتابی غورط داده!"
فقط یه شوخی بود. حالا اینکه چرا قیافشون نورانی بود، مال یه چیزای دیگه بود.
نماز اول وقت، عبادت، نمازشب، دوری از گناه مخصوصا دروغ، غیبت و تهمت و ...
خب وقتی همه این چیزارو بریزی توی یه جوون شونزده هیفده ساله، معلومه که عین اسید، همه گناهای کرده و نکرده طرف رو می خوره، می شوره و پاک پاکش میکنه.
وای که چقدر دارم جانماز آب می کشم و ادا درمیارم! حالم از دست خودم بد شد.
اینو گفتم که شما غر نزنید!!!

اون روزا، بعضی بچه ها بودن که از بس باحال و معنوی بودن، همه دوست داشتن باهاشون رفیق بشن. از مصطفی گرفته تا تعقلی و سعید و هاتف و بلورچی و استادنظری و ...

خب ما هم آدم ندیده و مومن درک نکرده، تا پامون رسید جبهه، از هول حلیم افتادیم توی دیگ!
آخ که چه حلیم سرشیرهایی داشت دزفول. صبح اول صبح زمستون. با اون نم سرد، عقب وانت بغل همدیگه زیر یه پتوی سربازی بوگندو! بری دزفول و توی یه مغازه فسقلی، هفت هشت ده نفر زورچپون بشینید و یه کاسه حلیم محلی که روش رو خامه ریختن، بخوری. آی می چسبه ...
باز دوباره من حرف دل و درد شکم رو قاطی کردم!
ولش کن بذار زود تمومش کنم وگرنه تا شب بایس از آب هویج بستنی دزفول و چلوکباب شمشیری اهواز و فلافل بگم.

داشتم می گفتم، یه عده بودن که خیلی فازشون بالا بود. یعنی از بس باحال و معنوی بودن، انگاری هی چراغ می زدن.
مثلا یکی از اونا "محمدرضا تعقلی" بچه بازار دوم نازی آباد تهران بود.
یه لحن داش مشدی داشت که نشون دهنده اصالت خونوادگیش بود که شاید از داداشش ارث برده بود.

خلاصه اینکه فروردین 64 بود که توی اردوگاه دز، محمدرضا رو دیدم. توی گردان حمزه بود.
می گفتن به هیشکی رو نمی ده. اصلا همچین اخلاقش تنده، که هیشکی نمی تونه بره طرفش. به قول معروف اصلا به کسی پا نمی ده که بخواد باهاش رفیق بشه.
از اونا توی جبهه کم نبودن.
حالا چرا این جوری می کردن؟ چرا همچین خودشون رو بد نشون می دادن که کسی مثل من آویزونشون نشه؟!
نمی دونم. اینو باید از خودشون بپرسی.
من که با یکی از بچه ها شرط بستم و گفتم:
- وایسا ببین من چه جوری با این پسره تعقلی رفیق می شم.
خب چیکار کنم خیلی نور بالا می زد. داد می زد که می پره.

همون شب رفتم توی چادر دسته و صداش کردم. با تعجب گفت:
- فرمایش ...
گفتم: "شما تشریف بیارین بیرون، فرمایش رو خدمتتون عرض می کنم. برادرا می خوان بخوابن. این جا خوب نیست ..."
و کشیدمش بیرون چادر.
دو سه نفری نشستیم لب رود دز و زدیم به صحبت از هر دری. ضبط صوت کوچیکی که داشتم، روشن کردم. خیلی بد به ضبط نگاه کرد، ولی محل نذاشتم. یعنی این که اصلا نگاه تندت برام اهمیت نداره و عین خیالمم نیست.
خلاصه از این که برادرش مهرداد که سومار شهید شده چه جوری بود و از این چیزا. خیلی جا خورد که این چیزا رو از کجا می دونم. خودشو کشته بود که کسی نفهمه داداشش شهید شده. نمیدونم چرا این اداهارو در میاورد.

آقا؛ اون شب سه چهار ساعت مخش رو کار گرفتم تا اینکه آخراش گفت:
"من محمدرضا تعقلی، قول میدم اگه خدا اذن داد و شهید شدم، حمید داودآبادی رو شفاعت کنم."
هیچی دیگه. طلسمش رو شکوندم.

حالا اینکه بعدش چی شد، بمونه واسه بعد.
هوای دلم بدجوری بارونی شده.
اینارم فقط به لج اونایی نوشتم که می خوان ادای محمدرضا و سعید رو در بیارن.
نوشتم که بشکونمشون!
یا به قول امروزیا، بترکونمشون!
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ] [ ٤:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب