خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

عید بود.
شاد بودم و شنگول. بچه هام لباس نویشان را پوشیده و منتظر بودند تا مادرشان بیاید و تشریف ببریم به دیدوبازدید فامیل، آجیل و شیرینی خوری و دست آخر هم عیدی جانانه و بعد هم سر راه، در یک چلوکبابی لوکس و مشدی، دلی از عزا درآوریم.

عید بود دیگر.
ماه محرم نبود که لباس سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم!
اونم من که معاصی، توفیق سوگواری بر اهل بیت را ازم سلب کرده و به جایش مزه مثلا شیرین دنیا و دنیازدگی را در کامم نشانده.

حاج خانم دیر کرده بود.
با دوتا پسر گلم، می گفتم و می خندیدم. آنها هم مثل همیشه، با هم کلنجار می رفتند و پیشنهاد می دادند که اول به خانه کی برویم که عیدی توپول تری می دهد.
عمو یا عمه، خاله یا دایی!

به قول قدیمی ها:
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره

توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود.
اصلا یادم نبود همین چندروز پیش، اسفندماه را پشت سر گذاشتیم.

چیه تعجب می کنید؟
فکر کردید من توقع دارم عید و بهار و شادی بعد بهمن بیاد؟
نخیر، خودم خوب بلدم و می دونم که با تمام شدن اسفند، سرما و سختی تمام می شوند و ایام گل و شادی، سنبل و هفت سین می رسد.

ولی این مال من و شماست.
برای بعضی ها چی؟
اسفند یادآور چیست؟

نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم.
داریم حال می کنیم دیگر!
برای یک بار هم که شده، بگذارید ما سینه سوختگان! عیش بی داغ و سوگ داشته باشیم!

داشتم می گفتم توی حال خودم بودم.
نه، اهل نوار و این چیزها نیستم.
مجاز مجاز بود.
مال خود رادیوی جمهوری اسلامی ایران بود که داشت پخش می شد.
حالا اگر شما بد برداشت می کنید، به من چه؟!
نیت باید پاک باشد.
به قول یکی از بچه ها:
"قلبت سیاه باشه، پیراهن مشکی می خوای چیکار"!

همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم، متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند.
اول فکر کردم مصطفی است که می خواهد مرا سر کار بگذارد، و یا سعید است که می خواهد مثلا من را بترساند!
ولی نه.
هر دویشان عقب نشسته و به کل کل با هم مشغول بودند.

نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد.
دوست نداشتم برگردم به چپ و ببینم کیست و چیست، ولی برگشتم.

بدنم یخ کرد.
سست شدم.
شل شدم.
وارفتم از آن چه می دیدم.
خدا نصیب نکند.

زهرا خانم بود.
مادر حمید، نادر و کیوان.
پیر و خسته، داشت از کنار ما رد می شد.

شهید حمید محمدی

زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید - نوروز ۱۳۶۱

تق تق، آرام به شیشه می زد.
جلوی در را گرفت و نگذاشت از ماشین پیاده شوم، تا به زحمت نیفتم!

نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت.
مطمئنم دست خودش نبود.
وگرنه زهرا خانم، کسی نیست که شادی کسی را عزا کند.
مخصوصا او باوجودی که هربار مرا می بیند یاد خبر مرگ بچه هایش می افتد، قلبا مرا دوست دارد و حاضر نیست اذیتی بشوم.

- عیدت مبارک حمید آقا ...
دیگه به ما سری نمی زنی.
سال نادر و حمید هم که رد شد ندیدیمت ...
چند وقت دیگه هم سال کیوان می شه ...

نادر بر سر مزار حمید ۱۳۶۲

شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی - حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان

یا حضرت عباس ...
چی می گفت این زن؟!
22 اسفند 1362 نادر او، به همراه حسین نصرتی و علی مشایی، در خیبر جزیره مجنون جاودانه شدند و خبر او را من آوردم.
آن روز وقتی زیر تابوت نادر را گرفتم و آن را به راهروی خانه شان بردیم، زهرا خانم یقه ام را گرفت و در میان اشک و ناله فقط گفت:
"حمید ... تو رفتی نادر منو بیاری ... حالا جنازش رو آوردی ..."
و من فقط سوختم و سوختم.

حمید هم دومین روز فروردین 1361 در فتح المبین به شهادت رسیده بود.
یعنی فردای امروز عید!

قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم.
وقتی تیر 1365 خبر شهادت کیوان را در مهران شنیدم، جرات نکردم به تهران بیایم، و چند وقتی خودم را جلوی زهرا خانم آفتابی نکردم.

اینها چیزی نیست.
این حرف زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی ...
وقتی گفت:

- ماشالله چه بچه های گلی ... خدا برات نگهشون داره ...
اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم ... الان مثل تو چند تا بچه گل داشتند ... دختر و پسر ...

کیوان بر سر مزار نادر ۱۳۶۴

کیوان و حمید داودآبادی - ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران

مردم. سوختم. زبانم بند آمد.

از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد، تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد.

حلالم کن زهرا خانم ... حلالم کن ...
به حق صاحب نام بزرگت، بانوی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) ، حلالم کن.
سخت محتاج دعای شما هستم تا عاقبت بخیر شوم، که اگر حلالم نکنید ...
وای بر امروز دنیا و فردای آخرتم.

[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب