خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نزدیکی‌ها غروب بود که متوجه شدیم چادر وحدت که به‌خاطر خطرناک بودن موقعیت، هیچ‌کس اطرافش نبود، از طرف فدایی‌ها آتش گرفت و تا آمدیم بجنبیم، همه‌ی چادر با محتوایتش که قرآن و کتاب‌های مذهبی بود، با شعله‌ای سرکش سوخت.

درگیری که شدید شده بود، به‌شب کشید. نیمه‌های شب، در جوی‌آب پهن خشک شده‌ی روبه‌روی در اصلی دانشگاه دراز کشیده بودیم که تیر نخوریم. حزب‌اللهی‌ها با بلندگو اعلام می‌کردند که دانشگاه باید تخلیه شود، ولی از طرف آنها رگبار گلوله بود که شلیک می‌شد.
درهمان حین، برادر بزرگ‌ترم علی را دیدم که از خانه آمده بود. با هزار سختی و مشقت توانسته بود مرا پیدا کند. می‌گفت که خانواده نگران حال من هستند. من‌هم در زیر رگباری که از داخل دانشگاه می‌آمد، به او قول دادم که جاهای خطرناک نروم! و این اطمینان را به مامان و بابا بدهد. گرسنگی بدجوری فشار آورده بود که با تکه‌های نان‌بربری و سنگک که توسط مردم، دست به‌دست پخش می‌شدند، سر و ته قضیه را هم آوردیم.

با این‌که ساعت حدود 10 شب بود، جمعیت زیادی از هواداران چریک‌های فدایی برای حمایت از آنهایی که داخل دانشگاه سنگر گرفته بودند، سر خیابان 16 آذر جمع شدند. دخترهای جوان که لابه‌لای پسرها فشرده شده بودند، محکم و با تمام قوا، هر دو دست‌شان را بالای سر به هم می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند:
"اتحاد ... مبارزه ... پیروزی"
نیروهای کمیته، اسلحه به‌دست مراقب بودند تا آنها وارد خیابان انقلاب نشوند. آنها از نزدیک‌شدن بچه حزب‌اللهی‌ها به چپی‌ها هم جلوگیری می‌کردند و سعی داشتند درگیری کم‌تری پیش‌آید.

نیمه‌های شب، بچه‌ها خبر آوردند که ظاهراً بیش‌تر نیروهای ضدانقلاب، از درِ شمالی دانشگاه به بیرون فرار کرده‌اند. ولی باید تا صبح صبر می‌کردیم که هوا روشن شود. نمی‌شد به آنها اطمینان کرد. امکان داشت دوباره برای‌مان تله بگذارند. همان‌جا داخل جوی‌آب خوابیدم که با شلیک فدایی‌ها، از خواب می‌پریدم. تا صبح خواب کوفتم شد.

ساعت حدود 8 صبح بود. خیابان مثل منطقه‌ی جنگی، پُر شده بود از وسایل و کاغذهایی که در همه جا پراکنده بودند. هنوز از کتاب‌ها و باقی‌مانده‌های چادر وحدت، دود بلند بود. همراه تقی و یکی دیگر از بچه‌ها، زودتر از بقیه، به‌داخل دانشگاه رفتیم. می‌گفتند قرار است بنی‌صدر رئیس‌جمهوری، برای سخن‌رانی به دانشگاه بیاید. تعداد مردم زیاد شده بود. حالا دیگر کسی تیراندازی نمی‌کرد و آتش جنگ سخت روز گذشته، کاملا خوابیده بود.
سه نفری به‌طرف دانشکده‌ی فنی که مقرّ اصلی نیروهای داخل دانشگاه بود، رفتیم. پیرمردی که سرایدار ساختمان بود، در را برای‌مان باز کرد که رفتیم تو. می‌گفت:
- فدایی‌ها شبونه همه‌ی اسناد و مدارک اصلی و تفنگاشون رو از در پشتی دانشگاه بردند بیرون ...

از پله‌های دانشکده که بالا رفتیم، روبه‌روی‌مان سالن آمفی‌تئاتر قرار داشت که بالای دیوار، دورتا دور آن تصاویر کشته‌های چپی - که بیش‌ترشان متعلق به آشوب‌های کردستان بود - در قاب‌های یک شکل نصب شده بودند. تقی مرا بلند کرد و همه‌ی قاب‌ها را کشیدیم پایین. داخل اتاق پیشگام که مقرّ عملیاتی‌شان بود، همه چیز به هم ریخته بود. کنار مقدار زیادی پوستر، اعلامیه، کتاب و نشریه، مقداری باند و گاز پزشکی روی زمین ولو بود. اتاق‌های دیگر متعلق به "انجمن دانشجویان مسلمان" وابسته به مجاهدین و دیگر گروه‌ها هم همین وضع را داشتند. از این‌که دیدیم دفاترشان را از هرگونه اسناد و وسایل مهم و سلاح، کاملا تخلیه کرده‌اند، حال‌مان گرفته شد.
تقی صدایم کرد که رفتم داخل سالن ورودی دانشکده. حدود سی - چهل نفر از هواداران فدایی‌ها که با بازشدن درهای دانشگاه، آمده بودند تا ببینند چه خبر شده، جلوی در جمع شده و می‌خواستند بیایند داخل دانشکده. اگر می‌آمدند تو، ما که فقط سه نفر بودیم، کارمان ساخته بود. به پیرمرد گفتم که یک‌وقت در را برای آنها باز نکند، که خندید و گفت: "نه".
هرچه فحش بلد بودند، نثارمان می‌کردند. فقط منتظر بودند پای‌مان به بیرون برسد. همه‌شان برای‌مان خط و نشان می‌کشیدند. کارمان که تمام شد، دیدیم با این‌وضع نمی‌شود رفت بیرون. پیرمرد سرایدار خندید و گفت:
- ترسیدید برید بیرون؟ ... تیکه بزرگه‌تون گوش‌تونه ...
که باخنده گفت دنبالش برویم. رفتیم و از درِ پشتی در انتهای راه‌روی جنوبی که به‌طرف درِغربی دانشگاه باز می‌شد، ما را خارج کرد. سه نفری خندان به‌طرف در اصلی دانشکده رفتیم. جمعیت هرفحشی می‌دادند و وقتی از آنها پرسیدیم چی شده؟ گفتند:
- یه مشت بچه‌ی ... رفتند توی دانشکده و دفتر پیشگام رو داغون کردند ... فقط اگه پاشون برسه بیرون ...
ما هم خندیدیم و گفتیم:
- اگه اومدن بیرون از قول ما هم خوب کتک‌شون بزنید ...
و رفتیم به‌طرف زمین‌چمن که از بلندگوها صدای بنی‌صدر که برای مردم سخن‌رانی می‌کرد، پخش می‌شد.

آن‌طور که می‌گفتند، حدود 13 نفر در درگیری‌های دانشگاه کشته و 500 نفر هم مجروح شده بودند که همه‌ی کشته‌ها متعلق به چریک‌های فدایی بودند. اجساد کشته‌ها و مجروحین، در بیمارستان هزارتخت‌خوابی (امام خمینی) در انتهای غربی بلوار کشاورز بود.
چریک‌های فدایی و همه‌ی گروه‌های چپی، از صبح تا شب جلوی بیمارستان تحصن کرده بودند و می‌خواستند اجساد کشته‌های‌شان را تحویل بگیرند. قصد آنها این بود که با تشییع جنازه‌ی آنها، آشوب و بلوای بیش‌تری ایجاد کنند و بهره‌ی تبلیغاتی ببرند؛ ولی مسئولین بیمارستان از تحویل اجساد خودداری می‌کردند.

عصر روز چهارشنبه 3 اردیبهشت، همراه بقیه‌ی بچه‌های چادر وحدت، راه افتادیم به‌طرف بیمارستان هزارتخت‌خوابی. ظاهراً بدجوری آن‌جا را شلوغ کرده بودند و همه‌ی کارهای بیمارستان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود.
جلوی درِ اصلی بیمارستان، جمعیتی حدود دویست - سیصد نفر جمع شده بودند. حتی آمبولانس‌ها هم برای رفت‌وآمد باید التماس می‌کردند تا بتوانند بیماران را ببرند و بیاورند.
همان‌جا جروبحث‌مان با آنها شروع شد. کار به‌غروب کشید ولی آنها نتوانستند جنازه‌ها را تحویل بگیرند. هوا کاملا تاریک شده بود که ما از آنها خواستیم اطراف بیمارستان را تخلیه کنند و مزاحم کارهای عادی و کمک‌رسانی به بیماران نشوند، که ناگهان کارمان با آنها به‌درگیری کشید.

جمعیت عصبانی و خسته‌ی چپی‌ها، به‌یک‌باره شروع کردند به حمله و درگیری که مجبور شدیم مقابل بیمارستان را ترک کنیم؛ ولی آنها که از قبل خودشان را آماده کرد بودند، سنگ‌ها و پاره‌آجرهایی را که معلوم نبود از کجا آورده بودند، به‌طرف‌مان پرت کردند. دقایق اول به‌خاطر وضعیت حساس بیمارستان، از پرتاب سنگ خودداری کردیم و با فرار به‌طرف بلوار کشاورز، آنها را دنبال خودمان کشاندیم و وقتی خوب از بیمارستان دور شدند، با پرتاب سنگ به‌طرف‌شان حمله کردیم. باوجودی که ما حدود 20 نفر بیش‌تر نمی‌شدیم، جمعیت 200 نفره‌ی آنها متلاشی شد و با استقرار نیروهای کمیته جلوی در بیمارستان، تحصن آنها از هم پاشید و ظاهراً جنازه‌ها را هم از در پشتی بیمارستان خارج کردند.
پایان

[ ۱۳٩۱/۱/٥ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب