خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

چندروزی می‌شد که دانشگاه‌های کشور به‌خصوص دانشگاه‌های تهران، حالت عادی خود را از دست داده بودند. احزاب و گروه‌ها، به‌خصوص کمونیستی و چپ، همه‌ی فعالیت‌های‌شان را داخل محیط دانشگاه‌ها متمرکز کرده بودند. دفتر و اتاق این گروه‌ها از جمله پیشگام، راه‌کارگر، پیکار و توفان، شده بود ستاد عملیاتی. جوّ دانشگاه‌ها بسیار متشنج بود. باتوجه به این‌که اکثر قریب به‌اتفاق میتینگ‌ها و سخن‌رانی‌ها در مقابل دانشکده‌ها انجام می‌شد، بالطبع گستره‌ی فعالیت‌ ما هم به‌داخل دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها کشیده می‌شد.

فعالیت گروه های کمونیست در دانشگاه ها

روزهای آخر فروردین‌ماه بود و دانشگاه‌ها در تب‌وتاب انقلاب فرهنگی. بعد از دانشگاه تهران، "دانشگاه علم وصنعت نارمک" یکی از مهم‌ترین کانون‌های بحران بود. چپی‌ها در آن‌جا تحرک زیادی داشتند.
آن‌روز صبح، هرکدام از بچه‌ها با وسیله‌ی نقلیه‌ای که داشت، به آن‌جا رفتند. ما هم جلوی یک وانت را گرفتیم تا ما را به آن‌جا برساند. جلوی دانشگاه شلوغ بود که بیش‌تر آنها را بچه حزب‌اللهی‌ها تشکیل می‌دادند. اکثر بچه‌های تهران‌نو هم آمده بودند؛ به‌خصوص بچه‌های فعال کانون طه. چپی‌ها هم که دانشگاه را در اشغال خود داشتند، پشت نرده‌ها خطاب به ما شعار می‌دادند.
من و یکی دوتا از بچه‌ها که سن وسال‌مان کم‌تر بود و چون ریش نداشتیم و قیافه‌مان به بچه حزب‌اللهی‌ها نمی‌خورد، توانستیم از بالای نرده‌ها، خودمان را به‌داخل دانشگاه برسانیم. میان آنها که رفتیم، متوجه شدیم خودشان هم بین‌شان بر سر مقاومت و یا تخلیه‌ی دانشگاه، اختلاف شدید هست.

آموزش نظامی و جمع آوری کمک برای جنگ با انقلاب در کردستان

روز یک‌شنبه 31 فروردین‌ماه، در درگیری "دانشگاه تربیت معلم" واقع در خیابان "مبارزان" (شهید "مفتح" امروز و "روزولت" قدیم ) یک‌نفر از حزب‌اللهی‌ها که درجه‌دار نیروی‌هوایی ارتش بود، به‌نام "پرویز ستاری" به‌دست ضدانقلابیون به‌شهادت رسید. ظاهراً او را از طبقه‌ی دوم ساختمان به‌پایین پرت کرده بودند. جالب‌تر این بود که گروه‌های ضدانقلاب، مدعی شدند که او شهید آنهاست و به‌دست حزب‌اللهی‌ها کشته شده است.

پرویز ستاری شهید انقلاب فرهنگی


اوضاع دانشگاه تهران از همه متشنج‌تر بود. "گروه پیشگام" (شاخه‌ی جوانان چریک‌های فدایی خلق ) دانشگاه را کاملا تحت سلطه‌ی خود داشت. درهای دانشگاه بسته شده بود و هیچ‌کس نمی‌توانست به آن‌جا تردد کند.

در آخرین روزهای فروردین، شورای انقلاب فرهنگی طی بیانیه‌ی تندی اعلام کرد که گروه‌ها فقط تا اول اردیبهشت وقت دارند دانشگاه‌ها را از اشغال خارج کرده و کلیه‌ی دفاتر خود را نیز از آن‌جا خارج کنند.

روز دوشنبه اول اردیبهشت، از صبح‌زود که به مدرسه رفتم، دل توی دلم نبود. قرار بود امروز به دانشگاه تهران حمله کنیم. زنگ‌تفریح اول که خورد، رفتم سراغ آقای محمدزاده. تا مرا دید، راهش را کج کرد به‌طرف دفتر. دویدم تا خودم را به او رساندم. سلام که کردم، گفت:
- دیگه چه خبره؟ حتماً می‌خوای بری دانشگاه رو آزاد کنی؟
فهمیدم خودش خبر دارد کجا می‌خواهم بروم. لبخند سردی زدم و مظلومانه گفتم:
- خُب بله آقا. آخه اون بی‌شرفا دانشگاه‌ها رو اشغال کردند و نمی‌ذارند جوونای مردم عین بچه‌ی آدم درس‌شون رو بخونند ...
نگذاشت حرفم تمام شود؛ با همان عصبانیت و تندی زیبای همیشگی! گفت:
- خُب آخه به توچه؟ مگه تو رئیس دانشگاهی یا دانشجو؟
با همان حالت مظلومانه گفتم:
- خُب آقا فردا ما می‌خواییم بریم توی همین دانشگاه‌ها درس بخونیم ... اگه قرار باشه وضع دانشگاه‌ها این‌جوری باشه که وقتی برای درس خوندن باقی نمی‌مونه.
خنده‌ای کرد و گفت:
- تو که حتماً می‌ری دانشگاه. اونم با این‌همه حضور مداومی ‌که توی کلاس درس داری. هفته که هفت روزه، یه روزش هم سر کلاس نیستی، عوضش شیش روز جلوی دانشگاه پلاسی.
من‌هم گفتم:
- آخه آقا اگه ما نریم، کی باید بره اون‌جا؟
دستی به پشتم زد و گفت:
- برو بچه‌جون ... این زنگ با کی کلاس دارین؟
که گفتم: "با آقای مشایخی ادبیات داریم".
گفت: "خُب تو برو سر کلاس، خودم میام صدات می‌کنم و اجازت رو از آقای مشایخی می‌گیرم."
همین‌طور که خوشحال داشتم می‌رفتم، گفتم: "آقا شما رو به‌خدا یادتون نره‌ها. امروز خیلی حساسه‌."
او هم گفت:
- نترس یادم نمی‌ره. هم‌چین می‌گه حساسه انگار می‌خواد بره جنگ.
ده دقیقه بیش‌تر کلاس شروع نشده بود که آقای مشایخی از حالت انتظار من شکّ کرد و گفت: "چته بچه؟ خبری‌یه؟"
که با عذرخواهی گفتم: "نه آقا ... چیزی نیست."
صدای در که آمد، درجا بلند شدم. آقای محمدزاده بود. بعد از این‌که با آقای مشایخی سلام و احوال‌پرسی کرد، گفت:
- اگه اجازه بدید داودآبادی وسایلش رو برداره و بیاد بیرون.
آقای مشایخی با اشاره‌ی چشم از محمدزاده پرسید که چی شده و او هم با خنده جواب داد: "هیچی."
به سعید گفتم که کیف و کتاب‌های من‌را هم با خود ببرد خانه. سعید گِلِگی کرد که چرا او را خبر نکرده‌ام، که گفتم:
- با هزار زور تونستم اجازه‌ی خودم یکی رو بگیرم. تو هم اگه خواستی بیایی، مدرسه که تعطیل شد، سریع بیا جلوی دانشگاه. امروز اصل کاره ‌ها.
از آقای مشایخی اجازه گرفتم و همراه آقای محمدزاده از کلاس خارج شدم. از او تشکر کردم، دوان‌دوان از مدرسه خارج شدم و به فلکه‌ی چایچی رفتم. دوتا بلیط یک‌تومانی گرفتم و پریدم داخل اتوبوس.

شیوه نو و بکر! در تبلیغات کمونیست ها

بچه حزب‌اللهی‌ها و نیروهای سپاه و کمیته، دوروبر دانشگاه تهران می‌چرخیدند. چپی‌ها داخل دانشگاه درها را بسته بودند و کسی را هم راه نمی‌دادند. یک‌سری از هواداران‌شان هم در پیاده‌روهای اطراف، دو سه نفری ‌ایستاده بودند و محفل‌های بحث‌سیاسی که همه‌اش درباره‌ی دانشگاه بود، راه انداخته بودند. گاهی سروصدا در جمعی بالا می‌گرفت و به‌دنبال آن مشت‌ولگد بود که ردوبدل می‌شد. با این‌صحنه، جمعیت از سویی به‌سویی دیگر می‌دوید.
خیابان انقلاب از تقاطع خیابان وصال تا میدان انقلاب، کاملا خالی از ماشین بود و مغازه‌ها که اکثراً کتاب‌فروشی هستند، تعطیل شده بودند. بچه‌ها در چادر وحدت جمع بودند و خود را برای کار بزرگی آماده می‌کردند:
عبدالکریم چاروسه (سه‌شنبه 20 دی‌ماه 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید.)، حسن توانا (روز پنج‌شنبه 6 مرداد ماه 1367 در عملیات مرصاد به‌دست منافقین به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 40 ردیف 44 شماره‌ی 32)، پرویز قرایی (در جنگ به‌شهادت رسید و پیکرش هنوز باز نیامده است.)، محمدعلی قرایی (چهارشنبه 23 مهر 1359 در کردستان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 38 شماره‌ی 34)، اکبر خداکرمی (روز چهارشنبه 7 آبان 1359 در جبهه‌ی سرپل‌ذهاب به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 10 شماره‌ی 61)، بابک چنگیزی (یک‌شنبه 28 دی‌ 1359 در جبهه‌ی آبادان به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 24 ردیف 56 شماره‌ی 20) حسین بابا (حسین نیاسری روز شنبه 6 شهریور 1361، هنگامی ‌که در سپاه همه‌ی کارهایش را درست کرد تا به جبهه برود، در راه ‌خانه هدف گلوله‌ی منافقین قرار گرفت و به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 28 ردیف 43 شماره‌ی 4) غلام‌رضا اکبری (او که خود فرزند شهید بود، اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به شهادت رسید و چندسال بعد پیکرش بازآمد. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 29 ردیف 6 شماره‌ی 2)، مرتضی شکوری (بعدها فهمیدم نام مستعار او "میثم" و از مربیان اصلی آموزش نظامی پادگان امام حسین (ع) است. او زمستان 1363 در عملیات بدر در شرق دجله به‌شهادت رسید و پیکرش در زادگاهش شهر گرکان به‌خاک سپرده شد.)، بیوک میرزاپور (او که به واقع نقش استادی را برای من ایفا می‌کرد، شنبه 25 اردیبهشت ماه 1361 هنگامه‌ی عملیات بیت‌المقدس در خرمشهر، به‌شهادت رسید. بهشت‌زهرا (س) قطعه‌ی 26 ردیف 51 شماره‌ی 2)، جمال فلسفه، ممد ارتجاع، رضا کوچیک، تقی، رضا افغان، رضا سیاه، علی، ممد توپول، و همه داخل چادر بودند.

ادامه دارد

[ ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب