خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

از چندروز قبل اعلام شده بود که به‌مناسبت سال‌روز تولد دکتر "محمد مصدق" (نخست‌وزیر ‌دوره‌ی شاه) قرار است روز پنج‌شنبه 14 اسفند، بنی‌صدر در دانشگاه تهران سخن‌رانی کند.
از شانس خوب بنی‌صدر، باوجود این‌که زمستان بود و هوا هم سرد، ولی از برف‌وباران خبری نبود.

مصدق درحال بوسیدن دست ثریا همسر شاه

صبح با محمدزاده ناظم مدرسه‌مان هماهنگ کردم و همراه سعید، از مدرسه جیم شدیم و رفتیم دم دانشگاه. بچه‌های چادر وحدت در جنب‌وجوش بودند. همه‌ جمع شده بودند. تعدادی هم که ظاهراً بچه‌های جنوب‌شهر بودند، ولی به‌چشم من ناشناس می‌آمدند و برای اولین‌بار می‌دیدم‌شان، دوروبر چادر می‌پلکیدند و گاه به‌داخل می‌آمدند.
از ظهر به‌بعد، تحرک هواداران بنی‌صدر شروع شد. نیروهای حزب رنجبران، درحالی‌که نشریه‌ی رنجبر می‌فروختند، برخی تیترهای آن ‌را در حمایت از بنی‌صدر فریاد می‌زدند. مجاهدین (منافقین) هم به همین‌صورت آزادانه نشریه می‌فروختند و علیه آیت‌الله بهشتی و در حمایت از بنی‌صدر، شعار می‌دادند و تیتر می‌خواندند. اکثر احزاب و گروه‌های ضدانقلاب، با فضای باز و امنیتی که به‌مناسبت سخن‌رانی بنی‌صدر فراهم شده بود، به‌فعالیت تبلیغی خود و پخش پوستر و اعلامیه می‌پرداختند.
کم‌کم بر تعداد بچه حزب‌اللهی‌ها هم افزوده شد. تعدادی هم از عناصر مجاهدین دوروبر چادر می‌پلکیدند و یا دو سه نفری، به بهانه‌ی بحث اطراف ما می‌ایستادند تا بلکه خبری از برنامه‌های ما به‌دست بیاورند.

در پیاده‌روی مقابل دانشگاه، حالا دیگر رنجبرانی‌ها (هوادران "حزب رنجبران" که ایدئولوژی مائوئیستی داشتند) و مجاهدین، نواری را داخل دستگاه استریوی خود گذاشته و صدایش را تا آخر زیاد کرده بودند. قدم‌به‌قدم روی میزها پر شده بود از نوارکاستی که معلوم نبود کدام "شیر خر" خورده‌ای با صدای نکره‌اش خوانده بود. عکسی مثل همیشه خندان، از بنی‌صدر با آن سبیل‌های نوک تیزش را زده بودند. ریتم ترانه‌ای که خوانده می‌شد، در وصف فرماندهی بنی‌صدر بود. در آن، کلی از رشادت، شجاعت و جنگاوری او تعریف و تمجید می‌شد. فقط بیت اول آن ‌را یادم است که با تاکید و شدت تمام خوانده می‌شد و خواننده به‌صورت سوالی می‌خواند و گروه کُر جوابش را می‌دادند:
فرمانده‌ی کل‌قوا ... بنی‌صدر
حافظ خون شهدا ... بنی‌صدر
قبل از این‌که بنی‌صدر با حکم امام خمینی از فرماندهی کل‌قوا برکنار شود، همه‌ی بساط‌دارها، این نوار را از روی میزهای‌شان جمع کردند.

از ساعت دو - سه، زمین‌چمن دانشگاه پر شد. با حضور بنی‌صدر در جایگاه، زنی جلو رفت و به او گل داد؛ بنی‌صدر هم با او دست داد که سوت‌وکف هوادارانش و شعار ناچیز و کم صدای ما را به همراه داشت.
زمین‌چمن که کاملا به‌صورت فشرده از دختر و پسرهایی که اکثر آنان را روسری به‌سرها و اورکت‌پوشان مجاهد تشکیل می‌دادند، پر شده بود هیچ، خیابان‌های سه طرف و جلوی مسجد دانشگاه هم پر شده بود از جمعیتی که به‌طرف‌داری از بنی‌صدر شعار می‌دادند.
بچه‌های ما که در برابر آن جمعیت انبوه هیچ بودند، چندتیم سه چهار نفره شدند و هرکدام به‌سمتی از جمعیت رفتند. وقتی همراه تعداد کمی از بچه‌ها به‌داخل دانشگاه رفتم، یکی پیشنهاد کرد که به‌طرف مرکز هدایت و فرماندهی برنامه که ظاهراً در ساختمان کتاب‌خانه‌ی مرکزی دانشگاه - روبه‌روی مسجد و شمال زمین‌چمن - بود، برویم.
جمعیت بسیار فشرده و پرهیاهو بود. جوان‌های سبیل کلفت کمونیست، با عینک‌های کائوچویی دسته‌کلفت قهوه‌ای یا مشکی، درحالی‌که بعضی‌شان کلاه‌پشمی بر سر داشتند و دست‌ها را محکم درجیب اورکت یا کاپشن خود فرو کرده، در اطراف دانشکده‌ی ادبیات و کتاب‌خانه ایستاده بودند. خوشحالی در چهره‌شان موج می‌زد. علت آن‌هم یکی‌ این بود که تا آن‌روز چنین جمعیت متحدی علیه حزب‌الله ندیده بودند، دیگر این‌که بسیاری از اهداف خود را دست‌یافته و حکومت را در چنگال خویش می‌پنداشتند. وحدت گروه‌های مارکسیستی، مائوئیستی، التقاطی و حتی به‌ظاهر مسلمانی هم‌چون جنبش مسلمانان مبارز، برای آنها بسیار ارزشمند بود که می‌توانست در رسیدن به اهداف بزرگ، کمک‌شان کند.
همه‌جور آدمی یافت می‌شد. از دختران جلف و بی‌حجاب حزب رنجبران که به بهانه‌ی فروش یک‌نسخه نشریه، با پسرِ جوان مشتری خود دست می‌دادند و کلی لاس می‌زدند، تا دختران روسری کیپ بر سر کرده‌ی مجاهد و از آنها بدتر، دخترانی با چادرمشکی که آن‌قدر حجاب‌شان کامل بود که فقط چشمان‌شان پیدا بود. با دیدن این‌صحنه، هم حالم گرفته شد، هم به هم خورد. دختران چادری هواداران جنبش مسلمانان مبارز به‌رهبری "حبیب‌الله پیمان" بودند که تعدادی نشریه‌ی "امّت" دردست داشتند و برخلاف دیگر دخترها که با دادوفریاد نشریه‌ی خود را می‌فروختند، ساکت ایستاده و منتظر بودند تا کسی یک‌نسخه‌ی امّت از آنها بخرد. وقتی هم که می‌خرید، نه دست ‌دادنی در کار بود و نه لاس‌زدن و خندیدن و ...
مشخص بود که اطراف آنان باید کاملا خالی باشد و اطراف فروشندگان کار و رنجبر، بسیار شلوغ و پرهیاهو و اطراف مجاهد هم کم و بیش شلوغ.
اوضاع را خیلی خراب دیدم. خودم را باختم. مانده بودم چرا بنی‌صدر و رجوی که جدیدا با او متحد شده و همه‌ی نیروها و به‌خصوص "میلیشیا" (واحد نظامی منافقین) را در خدمت او درآورده بود، کار را یک‌سره نمی‌کنند. ظاهراً مشکلات بزرگی بر سر راه آنان بود که باید رفع می‌شد و مهم‌ترین و بزرگ‌ترین آنها هم حضور امام خمینی بود.
بعضی از مردم هم که ظاهرشان کاملا نشان می‌داد اصلاً از سیاست و این‌چیزها سر درنمی‌آورند، و از کارگران یا کسبه‌ی کوچه وبازار هستند، پوسترهای نقاشی شده از امام و بنی‌صدر دردست داشتند. همین‌ها هم، برای مجاهدین و بنی‌صدر به‌عنوان نیروی پشتیبان محسوب می‌شدند و شاید همین‌ علت بود که کسی نسبت به تصاویر امام که دردست آنها بود، اعتراض نمی‌کرد.
با دیدن جمعیت انبوهی که زمین‌چمن و خیابان‌های اطراف آن‌را پر کرده بودند، حساب دست‌مان آمد که کاری از ما ساخته نیست. این‌جا دیگر حساب‌مان با مجاهدین، فدائیان، رنجبران یا فقط بنی‌صدری‌ها نبود، همه‌وهمه یک‌جا جمع شده بودند و در مقابل، جمعیت بسیار کم بچه حزب‌اللهی‌ها بود که کاملا ناتوان مانده بودیم.
اواسط سخن‌رانی بنی‌صدر، نیروهای مجاهدین که با تیپ و قیافه‌های تابلوی‌شان وظیفه‌ی تامین‌امنیت و شناسایی نیروهای مخالف را برعهده داشتند، چندتایی از بچه‌های سپاه را دستگیر کردند. مدارک شناسایی آنان را به بنی‌صدر دادند که او هم با افتخار تمام از فتح عظیمی‌ که کرده بود، کارت‌های شناسایی آنها را دردست گرفت و به‌قول خودش به افشاگری پرداخت که مثلاً سپاه امروز این‌جا آمده است تا علیه رئیس‌جمهوری منتخب مردم توطئه کند.

دستگیری مردم توسط گارد ویژه بنی صدر

نیروهای مجاهدین که خوش‌خدمتی خود را به بنی‌صدر به اثبات رسانده بودند، شروع کردند به شعاردادن علیه آیت‌الله بهشتی و شعاری را که ما علیه بنی‌صدر می‌دادیم، علیه بهشتی به‌کار گرفتند و فریاد می‌زدند:
- آیت‌الله پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
هرچیزی از دهان‌شان در می‌آمد:
- بهشتی بهشتی ... طالقانی رو تو کُشتی
نوک تیز حمله و شعارهای آنها، بیش‌تر طرف آیت‌الله بهشتی و حزب جمهوری اسلامی بود:
- راه نجات انقلاب ... خلع ‌یَد از حزب فریب حاکم است
- راه نجات انقلاب ... خلع ‌یَد از حزب چماق
- حزب چماق به‌دستان ... باید بره گورستان
- مسلمان به‌پاخیز ... حزب شده رستاخیز

ما هم باوجود جمعیت کمی ‌که داشتیم، بیش‌ترمان داخل محوطه‌ی ورودی در اصلی دانشگاه جمع شده بودیم، شروع کردیم به شعاردادن علیه آنها:
- ابوالحسن پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
- امروز سپهسالاری ... فردا تاج‌گذاری
- سپهسالار پینوشه ... ایران شیلی نمی‌شه
- سوسولا دست نزنید ... النگوهاتون می‌شکنه

عده‌ای هم بر روی مقواهای بزرگ، شعارهای ظاهراً طنز دو پهلویی را علیه دکتر "حسن آیت" از مخالفین سرسخت بنی‌صدر، که آن‌روزها بر در و دیوار شهر بسیار به‌چشم می‌خورد، نوشته و دست گرفته بودند:
"دکتر حسن تاچر"
"خانم‌ مارگارت آیت"
که منظور آنان تلفیق خط‌فکری دکتر آیت با "مارگارت تاچر" نخست‌وزیر انگلیس بود و به‌معنی وابستگی‌ آیت به انگلستان بود.

بچه حزب‌اللهی‌ها هم غالبا در کنار شعارهای آنان، عبارات دو پهلویی مثل خود آنها می‌نوشتند:
"دکتر سیدابوالحسن رجوی"
"برادر مجاهد مسعود بنی‌صدر"
"آیت‌الله مسعود شریعتمداری"
"دکتر سیدکاظم بنی‌صدر"
"آیت‌الله سیدکاظم رجوی"
که منظور اتحاد و هم‌دستی بنی‌صدر، رجوی و آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری با یک‌دیگر بود.

ضرب و شتم و بازداشت مخالفین توسط گارد ویژه بنی صدر

دم‌دمای غروب، هیاهو و فشار بنی‌صدری‌ها به اوج خود رسید. ما که توان مقابله نداشتیم، به‌طرف درِ اصلی عقب‌نشینی کردیم.
نیروهای ویژه‌ی پلیس که لباس ضدشورش برتن و باطوم و سپر دردست داشتند، حفاظت از هواداران بنی‌صدر برعهده‌شان بود. وقتی بچه حزب‌اللهی‌ها با طرف‌داران بنی‌صدر درگیر می‌شدند، گارد ویژه‌ی ریاست‌جمهوری وارد عمل می‌شد و بچه‌ها را زیر ضربات باطوم می‌گرفت که بچه‌ها فریاد می‌زدند:
- مرگ بر گاردِ فاشیستِ بنی‌صدر

درِ اصلی دانشگاه کاملا بسته بود و امکان خروج وجود نداشت. بنی‌صدری‌ها هم بدجوری فشار می‌آوردند. در کنار پایه و ستون‌های سیمانی و بلند بنای سردر دانشگاه تهران، دو دختر جوان مانتویی کاملا پوشیده و یک ‌دخترچادری، ایستاده بودند. با صدای بلند و با قدرت و شدت تمام، علیه بنی‌صدر و مجاهدین شعار می‌دادند. گروهی دور آنها را گرفته بودند و با فحاشی و هتاکی، قصد جسارت داشتند. با دیدن این‌صحنه، من، حسین و یکی دیگر از بچه‌ها به‌طرف آنها دویدیم و با زدوخورد با بنی‌صدری‌ها، سه نفری دست‌های‌مان را به هم زنجیر کردیم و درحالی‌که دخترهای حزب‌اللهی را به‌کنار ستون سیمانی هدایت کردیم، جلوی‌شان صف کشیدیم.
هرچه به آنها - که سن وسال‌شان به 18 یا 19 نمی‌رسید - اصرار کردیم که موقعیت برای وجود شما در این‌جا خطرناک است، پس شعار ندهید که آنها حساس شوند و خدایی ناکرده به‌شما جسارت کنند، فایده‌ نداشت. هم‌چنان با جیغ‌وداد علیه آنهایی که نسبت به آیت‌الله بهشتی فحاشی می‌کردند، شعار می‌دادند. از غیرت و جسارت‌شان خیلی خوشم آمد و به‌من قدرت بیش‌تری داد تا محکم‌تر بایستم.

درحالی‌که شدیداً مراقب بودیم که کسی به آنها نزدیک نشود و حتی با چندنفر شدیداً به زدوخورد پرداختیم، متوجه مردی شدم که لباس ارتشی با درجه‌ی سرهنگی برتن داشت و نزدیک ما ایستاده بود. با همان حالت محکم نظامی، دست‌هایش را در پشت به هم گرفته بود و با چهره‌ی ریش تراشیده و سبیل مشکی پرپشت و چشمانی نافذ، همه را می‌پایید. لبانش اصلاً از هم باز نمی‌شدند.
به او شک کردم. ترسیدم که فکر شومی ‌در سر داشته باشد. با بچه‌ها که در میان گذاشتم، آنها هم با من هم‌عقیده بودند. همه‌ی حواسم را به او جمع کردم.
ناگهان جوانی که لباس سربازی برتن داشت، از میان جمعیت جلو آمد و درحالی‌که خطاب به دختران حزب‌اللهی الفاظ بسیار رکیکی به‌کار برد، توانست از بین ما رد شود و با لگد یکی از دخترها را بزند. من‌که برگشتم تا جلوی او را بگیرم، متوجه سرهنگ ارتشی شدم که سریع آمد جلو و بدون مقدمه، سیلی محکمی به‌صورت سرباز زد. او با دیدن درجه‌های سرهنگ، شوکه شد و دست‌پاچه ادای احترام کرد. سرهنگ سر او داد زد:
- کثافت بی‌شرف ... زورت‌رو به دخترها می‌رسونی؟
سرباز شروع کرد به عذرخواهی و سریع از آن‌جا دور شد.
سرهنگ که حالا به ما نزدیک‌تر شده بود، آمد جلو و گفت:
- خیال‌تون راحت باشه ... نترسید ... من این‌جا مواظبم تا این خواهرا رو از دانشگاه بفرستیم بیرون.
خیلی از حرکت و حرف‌هایش خوشم آمد. تازه فهمیدم که این‌جا ایستاده تا از ما حفاظت کند.

قرآنهای داخل چادر وحدت در آتش کینه منافقین و بنی صدر سوخت

هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت که ناگهان متوجه شدم کسی بنزین روی چادر وحدت ریخت و کبریت کشید که ناگهان شعله از همه‌ی چادر بلند شد. با دیدن این‌صحنه، گریه‌ام گرفت. شروع کردم به داد زدن:
- کثافتا ... بی‌شرفا ... اون تو پر از قرآنه ...
و چادر هم‌چنان در آتش می‌سوخت. با آتش گرفتن چادر، بنی‌صدری‌ها شروع به سوت‌وکف زدن و شادمانی کردند ولی ما بغض کردیم و من شدیداً گریه می‌کردم. دخترها هم با چشمان اشک‌بار، شروع کردند به سردادن شعار علیه بنی‌صدری‌ها.

با پایان گرفتن سخن‌رانی بنی‌صدر و مراسم، درهای دانشگاه باز شد و همه از آن خارج شدند. چادر هم‌چنان در آتش می‌سوخت و برگ‌های قرآن، سوزان در هوا می‌چرخیدند.

صبح روز جمعه که به دم دانشگاه رفتم، دیدم ‌مأمورین شهرداری مشغول جمع‌آوری بقایای چادر وحدت و کتاب‌های سوخته هستند تا مقدمات برگزاری نمازجمعه را فراهم کنند. همه‌ی کتاب‌ها و به‌خصوص قرآن‌ها، کاملا در آتش سوخته بودند.

یکی از بچه‌ها گفت که خودش شاهد بوده یکی از درجه‌داران گارد ریاست‌جمهوری بنی‌صدر، گالن‌بنزین را از داخل کامیون‌شان که جلوی در اصلی دانشگاه ایستاده بود، بیرون آورد و بر روی چادر وحدت پاشید و آن‌ را به آتش کشید. (بعدها سازمان چریک‌های فدایی خلق در مقاله‌ای در رسای یکی از کشته‌های‌شان این‌گونه آورد: "احمد سینا" که بارها حق چماق‌داران حزب‌الله را کف دست‌شان گذاشته بود، نقش مهمی ‌در به آتش کشیدن چادر وحدت دانشگاه تهران در جریان مبارزه‌ی 14 اسفند 1359 داشت.)

بعد از پایان نمازجمعه، دراعتراض به اعمال و توطئه‌های مجاهدین و بنی‌صدری‌ها در میتینگ دانشگاه تهران، بچه حزب‌اللهی‌ها در کتاب‌خانه‌ی دانشگاه تهران جمع شده، اعلام تحصن کردند تا قوه‌ی قضائیه به شکایت آنها رسیدگی کند.

صبح روز شنبه 16 اسفند، روزنامه‌ی جمهوری اسلامی تصاویری از واقعه‌ی دانشگاه چاپ کرد که عکسی از سعید که سرش بر اثر اصابت سنگ شکسته بود، همراه دوتا دیگر از بچه‌های مجروح، چاپ شده بود.
همان‌روز، مجاهدین و هواداران بنی‌صدر، در برنامه‌ای از پیش تعیین شده، مقابل دادگستری تهران تجمع کردند و خواستار برخورد با بهشتی و طرف‌دارانش شدند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب