ناگفته هاي «گيلانه»
گفتوگوي اختصاصي
رخشان بنياعتماد، محسن عبدالوهاب، عباس محسني و حميد داودآبادي
پيرامون فيلم سينمايي گيلانه
دكتر «صمصام دبيري» جانباز دفاع مقدس و پزشك، «محمدرضا شيخمحمد» جانباز نابينا و وكيل حقوقي، «حميد داودآبادي» جانباز و نويسنده دفاع مقدس و «عباس محسني» جانباز شيميايي و قطعنخاع، از جمله همراهان و راهنمايان «رخشان بنياعتماد» و «محسن عبدالوهاب» در ساخت فيلم سينمايي «گيلانه» بودند كه با اقبال عمومي رو بهرو شد.
«گيلانه» پيرزني است كه در روستايي دورافتاده در شمال كشور، از يگانه فرزند خود كه جانباز، قطع نخاعي و شيميايي است، نگهداري ميكند و در طي زندگي خود، شاهد وقايع و حوادث بسياري است.
«فاطمه معتمدآرا» و «بهرام رادان» در اين فيلم به هنرنمايي جذاب و فراموش نشدني پرداختهاند.
داودآبادي: خانم بنياعتماد، حتما اين سوال براي خيلي از كساني كه فيلم شما را ديدهاند مطرح شده كه چرا شما در دورهاي كه ازجنگ گفتن، براي منظوري خاص تلقي ميشود، يكدفعه به نكتهاي پرداختيد كه كسي سراغ آن نرفته بود. همواره در سينماي جنگ ديده بوديم كه زنها چند كيسه پسته پر ميكنند يا چهارتا لباس ميدوزند و اين شده بود نقش زن در جنگ. روزهاي اول هم كه براي تحقيق فيلم آمديد و صحبت كرديد، من خودم گفتم كه نقش زن در جنگ نقش مادرم است. براي رضايتنامه اعزام به جبهه، به مادر اهميت نميدادند، بايد ازپدر رضايت كتبي گرفته ميشد، كه آن را هم ميتوانستيم جعل كنيم. من فقط آخرجنگ قاچاقي رفتم، آن هم وقتي ميرفتم، تلفن ميزدم تا رضايت مادرم را كسب كنم، يعني اگر پشت تلفن ميگفت راضي نيستم، برميگشتم. اين را كسي درست نشان نداد. ما رفتيم، ولي ظالمانه، و نفهميديم پشت سرمان چه طوفاني بهپا شد، جدا نديديم. شايد فيلم شما يك تلنگر به خود من بود. مادرم وپدرم قلب خودراعمل كردهاند، چند وقت پيش به مادرم گفتم سهم شما از جنگ، اين دردهايي است كه از من كشيديد. مادرم يكبار بعد از20 سال سردلش باز شد و گفت هربار كه تو از خانه بيرون ميرفتي، هر زنگي كه تلفن ميخورد، ميگفتم خبر مجروحيت يا جنازهات آمده. اين را هيچكس نشان نداد، هميشه يك ديد ابهتي وتقدس دست نيافتني نشان داديم.
ميخواهم بدانم چه شد كه در زمينه جنگ كار كرديد، امروز كه براي خيلي ازكارگردانان ازجنگ كاركردن بدنامي حساب ميشود، حتي بعضي از كارگردانان دفاع مقدس گفتهاند كه اين عنوان دفاع مقدس را ازادامه اسم ما برداريد، يعني تا اين حد، ولي شما به واقعيت مهمي ازجنگ ميپردازيد، چرا دنبال اين قضيه آمديد؟ من شما را با فيلمهاي اجتماعي ميشناختم، خوشحال بودم كه شما ميخواهيد اين فيلم را بسازيد، هرايرادي كه باشد كاري ندارم، ماخوشمان آمد، مردم هم خوششان آمد، مادرم هم فيلم را نديده واگرببيند قطعا خوشش ميآيد، چون خودش را ميبيند. درمصاحبههايتان با نشريات نديدم گفته باشيد چطور سمت گيلانه رفتيد؟
بنياعتماد: همانطور كه خودتان گفتيد، موضوعات همه فيلمهاي من اجتماعي است و طبيعتا جنگ هم كه تبعات خيلي وسيع و تاثيرات طوفاني درمسائل اجتماعي دارد، نميتوانست چيزي دوراز دغدغههاي هميشگي من باشد. پرداختن به موضوع جنگ و پيامدهاي آن، چيز جديدي نبود كه بعد از سالها يكمرتبه به ذهنم برسد، ولي به هرحال سياستهاي مربوط به جنگ در هر دورهاي متفاوت بوده، دردوران جنگ با نگاه ديگري، بهوجود آوردن فضاي بيشترحماسي و شور بيشتر براي تشويق شركت در جنگ بود. در دورهاي نقد جنگ كاري غيرممكن بوده و همينطور سياستهاي مختلفي كه در طول سالهاي اوايل جنگ به بعد بوده و درآينده هم خواهد بود. طبيعتا نگاهي كه من به جنگ داشتم، درست است كه يك سرجنگ دفاع است و دفاع عمل مقدس و يك ارزش فوقالعاده است، تمام اينها هست ولي نفس خود جنگ نگاهي بود كه در گيلانه مطرح شد. اگر گيلانه را درسالهاي وقوع جنگ ميساختند، چنين چيزي يعني صحبت راجع به جنگ با آن ديد، امكان نداشت مطرح شود. ازطرف ديگر به دليل شرايط جغرافيايي، تاريخي وسياسي، كشوري هستيم كه هميشه درطول تاريخ درمعرض حمله و جنگهاي مختلف بودهايم. به قول آقاي عبدالوهاب كه اولين باراين اطلاق را به گيلانه كردند و دائما من تكرارميكنم، بعضيها ميگويند اين فيلم ضدجنگ است، ما ميگوييم گيلانه فيلم صلح است، فيلمي كه از آن پيامدهاي آسيبزاي ابدي جنگ حرف ميزند، ازآن تركشهايي كه درتن بازماندههاي جنگ وخانوادههايشان تا ابد باقي ميماند. مهم نيست كه يك گيلانه را مطرح كرديم، من خيلي از وجوه شخصيت گيلانه را ازخانم «آمنه محسني» گرفتم، كاراكتري كه نه به لحاظ سني با ايشان تشابه دارد و نه به لحاظ موقعيتي. درست است كه يك زن روستايي و درشرايط ديگري است، ولي ميخواهم بگويم كه يك درد ناگفته مشترك است كه بهخصوص همسران، مادران ودختران مردان جنگي، از تصميمي كه مردان براي حضور درجنگ گرفتند، امروز بارش را خانوادهها ميكشند. ضمن اينكه خودشان بار راميكشند، خانوادهها هم اين مسيرسخت را طي ميكنند. به طورخلاصه، نگاهي كه من به جنگ داشتم، دراين زمان قابل طرح بود. سبب خيرش هم پيشنهاد آقاي «سعدي» تهيه كننده فيلم بود و بعد درگيرشدن هرچه بيشترمن وآقاي عبدلوهاب وآقاي «فريد مصطفوي» به عنوان نويسنده، وبعد به عنوان سازنده فيلم. وقتي فيلمي شده كه به دل شما نشسته، وقتي عباس آقاي محسني وهمسرش آمنه خانم اين را بگويد، اوج رضايت يك صاحب اثر است. كاري كه حدود دوسال ونيم از زمان تحقيق آن طول كشيد، يعني تا الان كه درحال اكران است وهنوز درگيرفيلم هستيم، دوسال ونيم زمان كوتاهي نيست، اگر حاصل آن رضايت كساني باشد كه خودشان دردآشناي موضوع هستند، به هرحال بايد بگويم خدا را شكركه به نتيجهاي رسيديم.
داودآبادي: ازاول قراربود اين گيلانه ساخته شود يا چيز ديگري بود و سوژه در مراحل تحقيقات تبديل به گيلانه شد؟
بنياعتماد: هيچ وقت براي رفتن به طرف يك موضوع با قصه نميرويم، حداقل نگاهي كه من وآقايان عبدالوهاب و مصطفوي داريم، اصل بر قصه نيست، اصل بر پيداكردن جوهر وذات موضوعي است كه قرار است مطرح شود. ما وقتي تصميم گرفتيم در اين زمينه كاركنيم، ازجايي براي ما روشن بود كه نگاهمان به جنگ درواقع نگاه به بازماندگان جنگ است. ازكليتي كم كم جلورفتيم و درطول تحقيق، بدون اينكه اصلا فكركنيم به قصهاي كه قراراست بگوييم، شايد قصه مراحل آخرنوشتن فيلمنامه است، ما بايد به خود موضوع آنقدرنزديك ميشديم كه از زواياي مختلف اشراف پيدا ميكرديم به موقعيت بازماندگان جنگ، چه خود افراد وچه خانوادههايشان. اين نزديك شدن ما را به جايي رساند كه عصاره اين پژوهش وگفتوگوها به شخصيت گيلانه وخانوادهاش برگشت.
عباس محسني: شما به روستا و حاشيه شهر كشيديد و با آن شرايط محيطي، در جايي از فيلم اشاره كرديد كه خيلي به دل ميچسبيد، وقتي كه اين جانباز كنارپنجره خوابيده بود و بيرون، دادوستد وخوشگذراني خانمها را ميديد و اين طرف تلويزيون روشن بود وصحنههاي جنگ آمريكا وعراق را نشان ميداد. ميبينيم كه اين جنگ تا قيام قيامت ادامه دارد، ما فقط نبايد اكتفا كنيم كه جنگ ايران وعراق شده و سهم ما اين بود وسهميه ما تمام شد. بايد به خودمان بقبولانيم كه هنوز ادامه دارد و ازطرفي اين جانباز بيرون را مشاهده ميكرد ولي آنها داخل خانه را نميديدند كه يك زخمي ودردكشيدهاي درخانه هست. الان كه دراجتماع شهرنشيني زندگي ميكنيم، تعارفهاي كاذبي داريم كه شايد جنبه شوخي وخنده داشته باشد، ولي براي من درد بود.
بنياعتماد: آنقدر درطول اين تحقيق، چيزهايي كه درطول زندگي و اطراف وشرايط اين جامعه ميبينيد، آنقدر درد و حرف نگفته فراوان است- به موضوعات مختلفي برخورديم كه راجع به آنها ميتوان صدها فيلم ساخت. همين مورد دانشگاه كه درجايي ازفيلم اشاره كردم كه يك عده به طعنه ميگفتند برو جنگ، شايد شهيد وجانباز شدي و دانشگاه بروي. يك سوال اساسيترمطرح ميشود. در مملكتي با شرايط ما، با اين درصد جمعيت جوان، اصلا چرا دانشگاه رفتن امتياز باشد. يعني درس خواندن و دانشگاه رفتن يك حق طبيعي براي همه آدمهاست كه ديگر امتياز ورود به دانشگاه چيز مهمي نيست و حق تكتك آدمهاست. چرا بايد اين به عنوان يك امتياز به كسي داده شود؟ درمملكتي كه اين همه جوانان براي ورود به دانشگاه و خانوادهها بايد با سختي وكلاس كنكور ومعلم خصوصي و... راهي دانشگاه شوند، بعد اين فاصله كه متاسفانه بين افراد جنگ در زمان جنگ به دليل آن فاصلهگذاري اعتقادي، يعني آنقدر بچههايي كه مثل شما به جنگ رفتند، پاهايشان را از زمين برداشتند، به عنوان آدمهايي كه انگار ازيك دنياي ديگر هستند ونيازها وتمايلات ديگري دارند كه اصلا پوست وگوشت طبيعي ندارند و نميخواهند زندگي طبيعي داشته باشند وآدمهاي ديگري كه نبودند، آنقدر اين فاصله عميق شد كه همدلي ازبين رفت. بعدازجنگ هم دقيقا درحالي كه جامعه هزاران مشكل و كمبود داشت، صرف امتيازاتي كه درمقابل لطمههايي كه خورديد وفداكاريهايي كه قابل گفتن نيست، ولي صرف بهوجودآوردن چنين امكانات اندكي درجامعه پراز محروميت وكمبود، يك فاصله ديگري انداخت، يعني آن اتفاق به نظرم چيزي كه درهمه دنياست فرد رزمنده تا آخرين روز زندگي به عنوان فرد مورداحترام وفردي كه جامعه خود را مديون اوميداند، نه امكانات عجيب وقريب، امكانات طبيعي وانساني براي هرنيازي كه هرفردي ممكن است داشته باشد، كسي كه بامعلوليت جسماني است نيازهاي مخصوص خود را دارد، تمام اينها به شكلي فراهم ميشود ومردم نسبت به آنها احساس احترام ميكنند و وظيفه خود ميدانند كه تا زماني كه هنوز آخرين بازماندههاي جنگجهاني دوم را شناسايي ميكنند، آنهايي كه درسنين بالا هستند، به نوعي بزرگداشت و يادآوري برايشان ميگيرند، و متاسفانه ما آنقدراين خطكشهاي نفاق را درموقعيتهاي مختلف گذاشتيم و آنقدرخودي وغيرخودي درهمه چيز بهوجود آمد كه اين تفاهم واحترام متاسفانه درجامعه ما تبديل به سوءتفاهمهاي دردآورشده است. من خوشحالم وقتي كه گيلانه نشان داده ميشود وبچههاي جوان- يكي ازدبيران انشاء مدرسهاي درخيابان جردن، وقتي به من زنگ زد كه دانشآموزان اين دبيرستان را گروه گروه ميبريم وخيلي استقبال كردهاند- برايم خيلي جالب بود كه نسل جوان 16-15سالهاي كه جنگ را نديده، با فيلم ارتباط برقرارميكند. خيلي با ارزش است. اگردرك شود واحترام وتوجهي كه درخور وبايد، به افراد جنگ ميشد، جدا از آن جريانات تبليغاتي كه فقط فاصله انداخت، وقتي اين اتفاق ميافتد خوشحال ميشوم. اينكه آقاي داودآبادي ميگويند تعجب ميكنم چرا به جنگ پرداختي، واقعا وقتي الان اين درك موقعيت پيش ميآيد، با فيلم گيلانه خوشحال ميشوم و ميبينم اين آن چيزي بود كه اگرقراربود به جنگ بپردازم. اين وجه همدلي بوده است. خيلي حرفها زده نشده ولي دريك فيلم نميشود، براي اينكه فيلم بايد اين اثرعميق را ميگذاشت، همين توجهي كه به اين موضوع جلب شد، اينكه با ديدگاههاي مختلف آدمها متوجه اين موضوع شدهاند، آن هم بعداز15سال ازجنگ، به نظرم اين فتحبابي بود كه ميشودراجع به جنگ بيشترحرف زد.
داودآبادي: دريك جاي فيلم ازجامعه انتقاد كرديد، آنجايي كه جوان ازپشت پنجره گذر زندگي را نگاه ميكند. آن كارخانهدار و جوانهايي كه ميروند، خانوادهاي كه ازموشكباران فرارميكند، او همه اينها را ميبيند، اين انتقاد از جامعه نيست؟ به قول عباس آقا، جامعه به اين سمت ميرود كه همه به دنبال رفاه واهداف خود هستند. هيچكس درون را نميبيند كه درخانه گيلانه چه ميگذرد؟
بنياعتماد: طبيعي است، به هرحال موضوع فيلم و جنگ جدا ازمسائل اجتماعي نيست و درتمام اجزا وموقعيتهاي مختلف تنيده است. آن آدمهايي كه رد ميشوند، منهاي آن محتكر كه هميشه وقتي يك بحران به وجود ميآيد، آن زالوهاي اقتصادي زودتر ازهمه به تكاپو ميافتند، قراراست اتفاقي درمملكت بيفتد فكر پيامدهاي آن نيستند، فوري اين كالا را انبار كنيم، چه قيمتي فروخته ميشود. اگر درواقع آن زالوي اقتصادي را كنار بگذاريم، آدمهاي ديگر هركدام نماينده موقعيتي درجامعه هستند، درواقع آنها خودشان آدمهاي درگيري هستند.
عبدالوهاب: من خودم بهشخصه شرم دارم كه درجامعهاي زندگي ميكنم كه پيش يك جانباز بنشينم و او بخواهد زندگي كند و درجامعه حضورپيدا كند و متاسفانه اينقدر مانع باشد، موانعي كه خيلي ابتدايي واوليه است. از اين مملكت كه پا بيرون بگذاري، درفرنگ، همه صورتهايي كه يك معلول اجتماعي- جانباز به جاي خود- حضور پيدا كند، امكانات فراهم كردهاند، آسانسور، جاي پارك و... اينجا درپل عابر، چند ميله زدهاند كه مثلا موتوري ردنشود، هميشه فكر ميكنم يك زن با كالسكه بچهاش چطور ميتواند رد شود چه برسد به يك جانباز ويلچري! اينقدرمحدوديت و بيتوجهي؟ آدم با اين شرايط مشكل دارد. اما فكرميكنم آقاي داودآبادي ـ به عنوان يك بيننده عرض ميكنم ـ اينكه يك فيلم بتواند يك جو وفضايي ايجاد كند كه براي سوارشدن به آن موج بهخصوص شما كه اهل مطبوعات هستيد، ازبخش وشكلي استفاده كنيد، چون ممكن است فيلم ابعاد مختلفي داشته باشد، درست هم همين است. از آن موج استفاده كنيد و مسائل ديگري مطرح شود. ميشود گفت فيلم موفق بوده، يعني توانسته حساسيت را درجامعه بالا ببرد. من خيلي علاقهمند نيستم كه اين حرف را بزنيم كه به گوش مسئولين برسد، به اين حرفها چكارداريم، با مردم سروكار داريم و با آنها حرف ميزنيم، آنها هستند كه بايد بخواهند.
داودآبادي: آقاي عبدالوهاب، ميخواهم بگويم براي من جاي تعجب داشت اولين فيلمي كه در رابطه با جنگ ساختيد، درجشنواره آنطوري كه بايد گل نكرد، يعني نگاه من به جشنواره عوض شد، فهميدم جشنواره قواعد خاصي دارد كه به فيلمهاي خاصي جايزه ميدهند، نه اينكه من ازاين فيلم خوشم ميآيد، سازنده آن هم كارگردان محبوب من نبود، شايد كارگردان محبوب داودآبادي حاتميكيا باشد كه بسيجي بوده وفيلمهاي محبوب او هم ديدهبان ومهاجر و در نهايت از كرخه تا راين باشد، هيچ چيزي نبود كه بخواهم تعصبي داشته باشم، اين توانست روي من تاثيربگذارد، همانطوري كه رفتوآمد با داودآبادي و محسني روي شما تاثير گذاشت. فيلم شما هم متقابلا توانست تاثير بگذارد، يعني اين صحبتها و ارتباط بازخورد داشت. خيليها هم ميگويند فيلم ضدجنگ است وشعار ميدهند، ولي ميبينم فيلم تاثيرگذار بوده است. وقتي ازاساتيد و بزرگانم ميشنوم فيلم خوبي بوده، فيلم مهمي كه تاثيرگذاربوده، ولي از سوي آقايان درجشنواره هيچ استقبالي نشد، خانم بنياعتماد در جايي گفتند بهترين جايزه را مردم ميدهند و واقعا همين بود، فكرميكنم براي شما مهم باشد كه مثلا عباس محسني يا داودآبادي از اين فيلم خوشش بيايد، نه اينكه دل اينها را به دست بياوريد. يعني توانستيد دست روي واقعيتي بگذاريد كه براي اينها مهم بوده است. شما علت را چه ميبينيد؟ حالا كه هر چه جلوتر ميرويم فيلم بيشتر شناخته ميشود و هرروز كه ميگذرد انعكاس فيلم درمطبوعات وآدمها، بيشتر خودش را نشان ميدهد،علت چه بود كه درجشنواره داخلي ما آن استقبال كه بايد باشد، حتي از بازي بينظير خانم معتمدآريا، فكر ميكنيد علت اين برخورد چه بود؟
بنياعتماد: يك جمله بگويم، واقعا اعتقاد دارم به اينكه هرچه كه ازدل برخاست بردل نشيند، اگر انسان به يك اصل وحرفي اعتقاد داشته باشد وازدلش بلند شود، حتما به دل مينشيند. استقبال ازفيلم خيلي خوب بود، عليرغم تمام پيشبينيهايي كه راجع به نداشتن مخاطب ميشد، هيچكس انتظار چنين استقبالي نداشت. ولي ما به كاري كه كرديم اعتقاد داشتيم وميدانستيم كه مخاطب خود را دارد. عليرغم تمام پيشبينيها استقبال خوبي از فيلم شد، مطمئن بودم اگر امكان ادامه اكران وجود داشت، همچنان جمعيت زيادي براي چندمين بارفيلم را ميديدند. فيلم تبليغ خودش را ميكند، تيزر تلويزيوني هم داشته ولي چون دردل مردم جا بازكرده، هنوز مخاطب دارد. چراهاي ديگر را، متهم ديگر بگويد!
عبدالوهاب: جشنواره، جشنواره است، تعدادي قضاوتي ميكنند كه وحي الهي نيست. سليقه و نظرشان را ميگويند، ممكن است يك عده ديگر فيلم ديگري را انتخاب كنند. سليقهها وعلايق هست، همانطوركه ممكن است شما از يك فيلم خوشتان بيايد. به نظرم آن چيزي كه الان بعد از گذشت مدتي ازنمايش فيلم ديده ميشود، ضرورت اينكه جامعه ما نياز به گفتوگو دارد، يعني اقشار جامعه آنهايي كه با هم انقلاب وشرايطي ايجاد كردند، از مسائل ونقطه نظرات وديدگاهايشان بگويند، اينهاباعث ميشود ديوارها برداشته شود وآن نگاههايي كه آقاي محسني ميگويد، دست روي شانه ميگذارد و از موقعيت وشرايط انتقاد ميكنند برداشته شود، براي مردم از خودشان و مسائلشان صادقانه حرف ميزنند، البته شرايط لازم گفتوگو اين است كه مخالف وموافق حرف بزنند وگرنه قرار باشد كه موافق حرف بزند ومخالف گوش كند، مخالف هم گوش نميكند، روي برميگرداند وميرود. اين وظيفه كار فرهنگي درجامعه است كه ازاين طريق مردم را به هم نزديك كند. اينكه مردم نگاه ميكنند به چه معناست؟ دلشان ميخواهد ببينند بشنوند واگر فيلمي بتواند صميمي وصادقانه اين حرفهارا بزند، فكر نكنند درپس اين قضيه قراراست موضعگيري خاصي تحميل شود، صرفا بيان موضوعي است كه به دل مينشيند، حتما احساس همدلي ونزديكي ميكند.
داودآبادي: از تاثير فيلم روي ديگران گفتيد، يك سوال دارم، اين تحقيقات در آسايشگاه جانبازان كه رفتيد، روي شما چه تاثيري گذاشت، نسبت به قبل ازآن، خواهناخواه وارد اين عرصه جانبازها نشده بوديد، ميخواهم بدانم چه تاثيري روي شما داشت؟
بنياعتماد: صادقانه بگويم، موضوع برايم ناشناخته نبود ولي نزديك شدن جز اينكه شرمساري من را به ميزان خيلي خيلي زياد نسبت به موقعيتي كه خانوادههاي بازمانده جنگ و رزمندگان داشتند، به عنوان يك شهروند و ايراني احساس كردم چقدركم گذاشتيم و جامعه ناديده گرفته و چه كارهايي كه بايد ميشد، به عنوان يك شهروندايراني بسيار شرمنده شدم. شايد بيشرين تاثير اين بود، والا درك آن موقعيت و شرايط موضوع تازهاي برايم نبود، ولي از نزديك و در ذره ذره زندگي وقتي ديدم با چه مسائلي روبهرو هستند، خجالت كشيدم و شايد گيلانه سند اين شرمندگي باشد و تنها كاري كه ميتوانستم بكنم.
عبدالوهاب: وقتي آدم فيلمي ميسازد يك مقدار تجربيات حرفهاي وشرايط اقتصادي وامكان مالي بهدست ميآورد، حالا اينها نه اينكه مهم نباشد، بخشي است كه اگر كارديگري بكنيد هم ممكن است فراهم كند، ولي حقيقت اينكه حالا كه نگاه ميكنم چي درجيبم مانده، فيلم اين امكان را ايجاد كرد كه باعباس آقا، شما، دكتر «صمصام دبيري» وبچههاي آسايشگاه آشنا شدم، بخشي ازجامعه راببينم، بخشي كه بايد ديده شود و نميتوان رويبرگرداند، اين بزرگترين بهرهاي بود كه از اين فيلم گرفتم و بسيارهم راضي هستم.
داودآبادي: دراين فيلم چه كساني مشاوره ميدادند؟
عبدالوهاب: دكتر دبيري كه شب و روزش را گذاشته بود، خود شما آقاي داودآبادي، آقاي شيخ محمد، عباس آقا، آمنه خانم و فرزندانشان، دوستاني كه اجازه دادند درآسايشگاه وبيمارستان ساسان آنها راببينيم، بعضي اسامي را يادمان ميرود، بعضيها را هم كه اسم آنها را نميدانيم.
بنياعتماد: خيلي از دوستان جانباز بودند ولي شايد بيشترين مزاحمت ما درپژوهش، خانواده آقاي محسني وآمنه خانم و رابطههايي كه ازطريق شما گرفتيم و دكتر دبيري وعده زيادي كه با آنها گفتوگو كرديم كه وقت ونيرو گذاشتند.
داودآبادي: فكر ميكنيد اين بچههايي كه وقت گذاشتند- بعضيها فكر ميكنند هركس كه به آنها مشاوره ميدهد چشمداشتي وخواستهاي دارد- خواسته اينها چه بوده است؟
بنياعتماد: قضيه خيلي بالاتر از اين حرفها بود، وقتي ما ميگوييم دوستان درمرحله پژوهش به ما كمك كردند، اين به معناي يك شغل نبود.
داودآبادي: ببينيد، گفتن ازاين چيزها ساده نيست، حرفهايي كه آقاي محسني دردهايش را بگويد يا خانم او سختيهايش را بگويد، خيلي به انسان فشارميآورد وخوردكننده است، به همين دليل خيلي ساده هركسي اينها را تعريف نميكند ولي خيلي از همين دردها را براي شما گفتند، هرچه داشتند درطبق اخلاص گذاشتند. اين فيلم كه نشان داده ميشود، خواهناخواه اين گيلانه ازمردم سوال دارد و با آنها ارتباط برقرار ميكند، يعني وقتي بيننده ميخواهد بيرون بيايد، نميداند بايد كف بزند يا گريه كند واگر كف ميزند همراه گريه است، يعني فيلم غرورملي بود، امثال عباس محسني ازاين فيلم خوششان آمد، چون به خواستهاش رسيده، خواسته ميتواند مالي باشد و ارتباط بعد ازفيلم قطع ميشود، ولي شما هنوز ارتباط داريد وازنزديك رفت وآمد ميكنيد، فكر ميكنيد خواسته اينها چه بود؟
بنياعتماد: فكرميكنم بهتر اين است كه شما خودتان جواب بدهيد، به نظرم مهمترين مسئله اين بود كه چرا اين صحبتها را مطرح ميكردند و وقت ميگذاشتند. ابتدا اين را بگويم، ما سينما را يك جورديگري ياد گرفتيم، از مستندسازي شروع كرديم. باحفظ حركت آدمها وكساني كه به هر دليلي با آنها روبهروميشويم. من وقتي با عباس آقا وآمنه خانم صحبت ميكنم، نيامدم كه يك گزارش تلويزيوني تهيه كنم وسوالات كليشهاي وجوابهاي كليشهاي بگيرم، فكر ميكنم اين برخورد كار ما يا كساني كه با اين نگاه به سينما فكر ميكنند نيست. من آمدم كه درك خودم را از موقعيتي كه اطراف من قرار دارد بنا برشرايطي كه با كساني كه الان روبهرو هستم اين درك را بالا ببرم، شناخت را زيادكنم. يعني من درموقعيتي قرار ميگيرم كه اگر لياقت داشته باشم، كساني كه روبهروي من نشستند احساس راحتي كنند، من ديگر سوالي نميكنم. آن احترام وهمدلي كه نسبت به عباس آقا وآمنه خانم دارم، به دنبال پركردن يك نوار نيستم. اين فكرودل است كه بايد حس كند. معمولا درآن موقعيت است، كمااينكه شايد با تمام كساني كه مثل آقاي شيخمحمدي يا ديگران، زندگي گيلانه هيچكدام نيست ولي همه اينها ميتواند باشد. من خيلي چيزها را از دل آمنه خانم درآوردم ولي گيلانه هيچ ربطي به موقعيت آمنه خانم ندارد، برداشتي از آن موقعيت است، صحبتهاي پژوهش هم همين است، يعني با دل و باورم نسبت به موقعيت آنجا نشستم، درنتيجه آن چيزي كه قراراست بهدست بياورم درآن رفاقت وهمدلي بهدست ميآيد و واقعا اين لياقت را داشتم كه در ارتباط با كساني كه روبهروهستم، اين محرميت به وجود بيايد كه حرفهاي دل را بگويند. فيلمسازي شغل نيست، زندگي است و فرق اين دو درهمين ارتباطهاست كه روح آن موقعيت، دراثرخودش رانشان ميدهد.
داودآبادي: دربرقراري اين ارتباط راحت بوديد؟ يعني استقبال شد؟ چراكه خيليها فكرميكنند طرف اين آدمها رفتن سخت است. استقبال شد؟
بنياعتماد: فكرميكنم آن كسي كه فكرميكند سخت است، بايد يك مشكلي درخودش داشته باشد، خانه عباس آقا كه مركز تحقيقات بود، غيراز اين هم انتظاري نبود. زماني كه آقاي سعدي تهيهكننده فيلم به من پيشنهاد كاررا كرد، من گفتم اجازه بدهيد من به دنبال تحقيق بروم، اگر به نتيجهاي رسيدم فيلم را ميسازم وگرنه هيچ قولي نميدهم و واقعا اگربه آن نتيجهاي كه فكرميكرديم نميرسيديم ـ صرف ساختن يك فيلم نبود ـ مطمئنا اين كار رانميكرديم، كه خوشبختانه به نتيجه رسيد.
عباس محسني: خانم بنياعتماد، پيرو صحبتهاي آقاي داودآبادي كه بچهها چه خواستههايي داشتند، با آن برخوردهاي اول كه با شما داشتم، صحبتهايي كه ردوبدل شد، من فكر ميكنم شما در ساختن فيلم يك زندگي ديگري را آغاز كرديد. يادم هست خاطراتي كه براي شما تعريف ميكردم دريك آن چنان لبخندي به دل شما مينشست ولي درعينحال اگرصحبت از رشادت وسختيها ميشد، درهمان حال تغييري درون شما ايجاد ميشد كه اشكتان جاري ميشد، براي من حالتي ايجاد ميشد كه انگار همه چيز را لمس ميكنيد. من ماجرا و قصه رستم وسهراب را تعريف نميكردم. بعد از جنگ درهركوچه ومحلهاي اعلاميههاي شهدا را ميديديم كه حكم تلنگري براي ما داشت، رفته رفته اين عكسها محوشد وعكسهاي مردههاي معمولي بود، ما كه دربيمارستانها از يكسري چيزها دورشديم ولي اين انتظارنبود كه دراين بخش معاملهاي صورت ميگيرد و براي تحقيقات چي گيرم ميآيد، فقط اينكه يك جوري به گوش جامعه برسد. حتي بچههاي خود من كه فردا براي آنها معضل نشود. مثل روضههايي كه نسل به نسل گشته، با گوشدل كه ميشنويم اشك جاري ميشود واحساس سبكي ميكنيم. اينها همه مثل يك روضه ميماند، دربيمارستان ساسان شيمياييها هستند، وقتي ملاقات كنندهاي براي من ميآمد قطعا جعبه شيريني ميآورد، پشت او3-4 نفرديگرميآمدند. شيريني براي من خوب نبود ولي ميگفتم بازكنيد و به همه تعارف كنيد، آنجا ميگفتم كه آنها شيلنگها را ديدهاند وترسيدند كه بخورند و واگيربگيرند، درصورتي كه من بايد ميگفتم عطسه يا سرفهاي نكنيد كه من واگير ميگيرم. اين بايد جا بيفتد. يا درآسايشگاه ثارالله ميگويند باغي وتشكيلاتي خوب است كيف ميكنيد، آنجا ياد امام رضا ميافتم وقتي كه ميخواستند ايشان را به شهادت برسانند، بعدها زنجيرها را ديدند. وقتي پيراهن اين بچهها را بالا بزنيد زخم بسترجاي همه چي هست، پس دركاخ وگلستان نيست. اگر ويلچر را يك متر ازاو دور كنند، اين باغ دوهزارمتر باشد، فقط همان دومتر جا را اشغال كرده و بيشتر از آن به دردش نميخورد، پس اين انتظار كه دارم اين است كه نسل به نسل ادامه داشته باشد كه اين ارزشها «لغزش» نشود.
داودآبادي: خانم بنياعتماد، خودتان ازفيلم احساس رضايت داريد؟
بنياعتماد: به لحاظ مضمون و موضوع ودليل انتخاب موقعيت، صددرصد. به لحاظ تكنيك كار، بعداز مدتي كه از كار ميگذرد وفاصله ميگيرد، فرد ميتواند برگردد وكارش را نقد كند. خوشبختانه ميتوانم بگويم راجع به هيچكدام از كارها وقتي زمان هم گذشته راجع به خود موضوع ومضمون دچارترديد نشدهام، به لحاظ فني وتكنيكي فكركردم ميتوانستم روشهاي ديگري استفاده كنم، درمورد گيلانه هم صددرصد مطمئنم وخوشحالم كه اين فيلم راساختم.
عبدالوهاب: خدا را شكركه فيلم تاثيرداشته و ما اينجا پيش شما صحبت ميكنيم، سرمان راهم بالا ميگيريم وگفتوگو ميكنيم، حقيقت اين است كه مابقي خيلي مهم نيست، يعني راضيام.
بنياعتماد: يك مورد ديگررا بگويم، با گيلانه اتفاقي كه افتاد، بخشي ازجهان كه به هردليلي فيلم را ميبينند، گرچه 15سال ازجنگ گذشته، ولي يك جور متوجه اتفاقي كه با اين جنگ درايران افتاد، شدند. آدمهايي كه درخارج ازايران اين جنگ را گذشته و رفته ميدانند، يك جورتوجه دنيا را نسبت به موقعيت جنگي كه اينجا اتفاق افتاده بود جلب كرد، خود اين خيلي براي ما نكته مهمي بود. يك ايميل داشتم كه فيلم درجشنواره مونترال كانادا نمايش داده شده بود واستقبال خوبي شده بود، نه به لحاظ اينكه يك فيلم سينمايي است وتكنيكي، اتفاقا استقبالي كه ازگيلانه ميشود جلب توجه مخاطب غيرايراني هم هست به جنگ و واقعيتي كه درايران اتفاق افتاده و ازاين نظرهم خيلي براي آدم جاي رضايت دارد.
داودآبادي: استقبال غيرايرانيها چطوربود؟
بنياعتماد: درجشنواره تورنتو كانادا براي خودم جاي تعجب داشت، سينماي دفاع مقدس كه در داخل ايران براي اكران فيلم چه مصيبتهايي كشيدم، مديريت سينماهايي كه دست نهادهايي است كه بايد براي اكران فيلمهاي فرهنگي اقدام كنند، اصلا نديده چون فيلم مربوط به دفاع مقدس است رد ميكردند. درچنين شرايطي وقتي درتورنتو فيلمي كه همه ميدانستند راجع به جنگ است، چون افتتاحيه جشنواره بود، هرسه سانس بليتها تمام شده بود، مجبورشديم دركشورغريب، يك سالني اجاره كنيم، حتي به شكل ويدئويي فيلم را نمايش داديم، باز درآن نمايش هم سالن پربود. واكنشهاي عجيب وغريبي بود، يكي ازطرف ايرانيهايي كه آنجا بودند و نامههايي كه هنوز داريم و چه ديگران. دركانادا 157مليت زندگي ميكنند ودرواقع يك دنياي كوچكي است، بعدازهرنمايش، وقتي واكنش افراد مختلف را كه هركدام جنگي را تجربه كرده بودند ميديدم، واقعا يادم ميرفت كه درايران نيستم، گرچه به زبان ديگري حرف ميزدم. به شدت تحت تاثير فيلم قرارگرفته بودند، راجع به جنگ وافراد آن ميپرسيدند كه آنان درچه شرايطي هستند؟ نقدهايي كه راجع به فيلم نوشته شده بود، واقعا گيلانه فيلمي بود كه با خودش خيروبركات زيادي داشت، گرچه به لحاظ معنوي واثرگذاري بود و به نظرم خيلي باارزش بود.
داودآبادي: خيلي متشكر كه در اين نشست دوستانه شركت كرديد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱/۱٤ - حمید داودآبادی
