بعد از انتشار عکس و نوشته "یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم ..." برخی دوستان نکات جالبی برای آن نوشتند که بدون هرگونه توضیح اضافی، آنها را منتشر می کنم:

نویسنده: بهمن
منم بابام بیمار اعصاب و روان بود (خدا رحمتش کنه) همش قرص می خورد، اگه یه ذره غذاش دیر می شد، حال خرابش چند برابر می شد . من که تازه پام به مسجد و هیئت ها باز شده بود، دائم سرزنشش می کردم که این قرصها و این ادا اطوارا چیه درمیاری، پاشو دو رکعت نماز بخون، یه دعای کمیل بخون، همه چی حل می شه.
الان خودم دچار استرس و التهاب شدید شدم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. تا حالا چند تا دکتر هم رفتم ولی ...
همتونو قسم می دم بیمارای اعصابو خیلی دعا کنید.
چون اولین دردشون اینه که هیج جای بدنشون درد نمی کنه، ولی همه جای بدنشون به طور وحشتناکی درد می کشه و کلافه اند. داروها و درمان های موجودف هم گرونند هم خیلی ابتدایی و پیشرفت علمی زیادی نکردند.
نویسنده: خرابات گریه
سلام
گندت نزنه؛ بگم خدا چیکارت نکنه !!!
از شب یلدای سال 1378 (یعنی طولانی ترین شب غم) که بابام شهید شد، از این فضاها و بیمارستان های بچه های اعصاب و روان دور بودم ...
بیمارستان بقیة الله!
اگر اشتباه نکنم طبقه هفتم بود ... یه بار بابام رو تشنج گرفت با صورت رفت تو نرده های به اصطلاح دیوار حفاظتی؛ دندونش شکست ...
بیمارستان نورافشار توی نیاوران!
با در بازشده یه کمپوت، پیشونی خودش رو جر داد ... حداقل 15 متر ارتفاع قفسی بود که وسط اون جنگل سبز براشون درست کرده بودن که یه وقت فرار نکنن ...
همیشه بهم میگفت:
- از این بالا تهرون رو ببین؛ ببین خونه رو پیدا میکنی!!!
اون موقع "واوان" می نشستیم. منم توی عوالم بچگی، فقط می گشتم ... شب ها گنبد حضرت امام (ره) معلوم بود ...
اون اواخرم توی بیمارستان صـــــــــــــــدر بود ...
خدا بگم چیکارت نکنه ... یه وزنه گذاشتی سر دلم؛ هزار کیلو ... به سنگینی تمام سالهایی که بابام رو ندیدم ...
ول کن بابا ... سرت رو درد آوردم ... ولی خداوکیلی خیلی خیلی خیلی خیلی توی غربت وحشتناکی هستند ... هیچ کس درکشون نمی کنه ...
من که ادعام می شد؛ الآن می بینم خداوکیلی در حقش جفا کردم ... امیدوارم ازم بگذره ...
با همه این دردا؛ وقتی با مادرم تصویر آقارو توی تلویزیون که می بینیم، همه چی تسکین پیدا می کنه ...
راستی تا یادم نرفته بگم: بابام گواهی شهادت بنیاد رو هم نداره ...
یه بار که رفته بودم بیمارستان نورافشار عیادت بابام، زمستون بود و برف شدیدی اومده بود و حداقل فکر کنم 50 سانت برف بود. پیش بابام نشسته بودم. توی محوطه یه مردی بود حدودا 40 یا 50 ساله، دستاشو از پشت گرفته بود و سرشو انداخته بود پائین و با پای برهنه توی برف راه می رفت و اصلا انگار روی زمین نبود و پا و بدنش سرمای هوا و برف رو حس نمی کردن ...
وقتی از بابام پرسیدم:
- بابا این بنده خدا چشه؟ چرا این جوریه؟
بابام گفت:
- توی نیروی هوایی خلبان بوده و هواپیماشو زدن! مجبور به اجکت می شه و سقوط آزاد ... از اون به بعد موج گرفته اش و صبح تا شب کارش همینه و با کسی هم کاری نداره ...
خدای عزیز مارو مدیون شهدا، شهید نکن!
اوه اوه ببخشید دارن اذان میدن مزاحم نمیشم و التماس دعا دارم ...
بابائیم برام تعریف می کنه:
وقتایی که بابابزرگ سردرد می گرفت، یه روسری ورمی داشت دور سر بابابزرگ می بست و یه سرش رو بابائیم می گرفت و اون طرفشم عمه ام می گرفت و شروع میکردن به کشیدن تا تحت اون فشار روسری، یک مقدار حال بابابزرگم بهتر بشه ...
پدرم می گه :
پدربزرگ من قهرمان شنای استان کرمانشاه بوده و خیلی زور توی بازوش بود و وقتی تشنج می گرفت هیچکس جلودارش نبود!!! خدا می دونه چقدر ضرب شصت می خوردیم تا یه کار کنیم سرش به لبه دیوار نخوره ...
وقتایی که قرصاش رو می خورد، از یه بچه بچه تر می شد و با همه و همه لج می کرد ...
می خواست با نمکدون در حلب 5 کیلوئی روغن رو باز کنه! مگه می تونستی بهش حالی کنی که بابابزرگ اونی که دست شماست چاقو نیست "نمکدونه" ...
حلیم رو می خواست با چنگال بخوره و وقتی مزه می کرد، می گفت: این عدسیه؟ پس عدسش کو؟!
یادش بخیر کتک هایی که به ما می زد!
ای کاش بود باز مارو کتک می زد ولی سایه اش بالا سرمون بود ...
مابقیش بماند!
فقط نمی دونم چرا وقتی بابائیم از بابابزرگ می گه، خیلی وقتا قایمکی چشماشو تمیز می کنه ...
من فقط 2 سالمه و بابابزرگم الآن 13 ساله که توی قطعه 50 ردیف 13 شماره 16 خوابیده!
ولی نمی دونید که خدا می دونه چقدر دوست داشتم بود و من رو می برد پارک تا با هم بازی کنیم ... آخه بابائیم همیشه بهم می گه:
- عیب نداره منم بابابزرگم رو ندیدم ...
