خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متاسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخ ترین ایام و بدترین تصمیمی بود که در طی زندگی، به خصوص در دوران جنگ گرفتم.

ماجرا از این قرار بود:
چند وقتی می شد که به توصیه برخی به اصطلاح دوستان (که بعدها بهم ثابت شد فقط و فقط بد من را می خواستند؛ چون قصدشان این بود که دیگر به جبهه نروم) به عضویت "کمیته انقلاب اسلامی مرکز" درآمدم و یکراست به "واحد اطلاعات" در گوشه حیاط بنای قدیمی مجلس شورای ملی واقع در میدان بهارستان معرفی شدم.

آن زمان واحد اطلاعات کمیته را به شماره داخلی آن که 174 بود، می شناختند. یعنی معروف به "واحد 174" بود و وظیفه اش شناسایی تحرکات منافقین و ضدانقلاب ها و حمله به خانه های تیمی آنها بود.

یک روز بیشتر در آن جا نماندم و همان ظهر اول، به بهانه ای زدم بیرون و رفتم که مثلا یک ساعت دیگر برگردم. 3 ماه بعد که از جبهه برگشتم، با کلی دعوا و بازجویی و این حرف ها که: "چرا محل خدمت خود را ترک کرده ای" روبه رو شدم. بدتر از همه وقتی بود که گفتم: "این مدت را جبهه بودم". و تصورم این بود که این حرف، همه مشکلات را حل می کند، ولی کاملا برعکس شد. خیلی که بحث بالا گرفت و عصبانیت مرا دیدند، گفتند: "چرا به "تیپ 28 روح الله" که مختص نیروهای کمیته است، اعزام نزده ای."
خلاصه آن شد که ترجیح دادم اصلا به واحد 174 نروم. نمی دانم چی شد که درخواست کردم بروم به "گشت امر به معروف و نهی از منکر".

چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که 4 سرنشین مرد مسلح به مسلسل "ام.پی.5" در آن می نشستند و 4 سرنشین زن که در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر می چرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و بیشتر زنان، می پرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو می رفتند و به او تذکر می دادند. این که او با گذشتن از مقابل ما، دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته و موهایش بیرون نباشد!
بعضی ها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام "گشت نکیر ومنکر" و یا "گشت مایکل جمع کن" معرفی می کردند.
چون آن زمان تب خواننده سیاهپوست آمریکایی "مایکل جکسون" بدجوری جوان ها را گرفته بود و عکس او برروی لباس و برخی اجناس زیاد به چشم می خورد و از مهم ترین وظایف گشت، جمع آوری آنها بود. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و می گفتیم "گشت منکرات".

همان اول که با فرمانده عملیات روبه رو شدم، چهره اش بر دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کله ای نسبتا بی مو، ریشی مشکی و بلند. جالب تر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، مدالیوم آبی خوش رنگ آرم سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آن طور که بچه ها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و می گفت:
- من کمیته ای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.

مسئله این بود که در روزهای گذشته، بین سپاه و کمیته تنش های شدیدی ایجاد شده بود و برای همین مسئولین کمیته از این که می دیدند حاج خداکرم آرم سپاه بر سینه می زند، شدیدا عصبانی می شدند.
بعداز ظهرها، تعدادی بچه حزب اللهی ها در میدان ولی عصر تجمع می کردند و علیه فساد و بدحجابی شعار می دادند که با دستور مستقیم آقای ناطق نوری وزیر کشور وقت، نیروهای کمیته به آنها حمله کردند و ضمن دستگیری تعداد زیادی از آنها، کارت بسیج و سپاه برخی را از جیب شان در آورده و جلوی بدحجاب ها بالا می بردند که مثلا بگویند اینها سپاهی و بسیجی هستند که با سوت و کف مفسدین روبه رو می شدند.
در مقابل، بچه حزب اللهی ها هم فریاد می زدند:
"کمیته چی، بی حجاب ... پیوندتان مبارک"
و مسئول اصلی این برخورد زشت را، شخص وزیر کشور می دانستند.

حتی در یکی از این درگیری ها، یکی از محافظین ویژه آقای ناطق که سپاهی بود، توسط کمیته دستگیر شد و کتک مفصلی هم خورد. سردار شهید "مرتضی شکوری گرکانی" (معروف به میثم، مربی تاکتیک پادگان امام حسین (ع) که اسفند همان سال در عملیات بدر به شهادت رسید.) هم توسط نیروهای کمیته بازداشت شد و پس از کتک مفصل به بازداشتگاه منتقل شد.
جالب این بود که میثم در بازداشتگاه کمیته، با فردی روبه رو می شود که شدیدا ضدانقلاب بوده و فکر می کرده هر کس توسط کمیته دستگیر می شود ضدانقلاب است. بدبخت شروع می کند جلوی میثم فحاشی و اهانت به مسئولین جمهوری اسلامی و انقلاب، میثم که سعی کرده بود خود را کنترل کند، از کوره درمی رود و کتک مفصلی به او می زند. نیروهای کمیته متوجه شدند صدای کمک طلبی فردی از داخل بازداشتگاه به گوش می رسد. همین که وارد می شوند تا جلوی میثم را بگیرند، او از فرصت استفاده کرده و با یک حرکت، از بالای دیوار فرار می کند.

زمستان ۱۳۶۳ - داودآبادی - شهید جواد حاج خداکرم - فراهانی

یکی از روزها اعلام کردند:
"فردا صبح قرار است حجت الاسلام "علی اکبر ناطق نوری" وزیر کشور، جهت بازدید از گشت منکرات، به واحد عملیات تشریف بیاورند."
نمی دانم چرا حاج خداکرم دل خوشی نداشت. شاید به دلیل برخورد اخیر بچه های کمیته با بچه های سپاه بود. و یا ...

حدود ساعت 9 صبح، برف قشنگی می بارید ولی آن قدر تند نبود که باعث شود ما در حیاط مقر که نبش کوچه بیستم خیابان وزراء (شهید خالد اسلامبولی فعلی) قرار داشت، صف نبندیم و آقای ناطق از ما سان نبینند!
وقتی در سالن کوچک طبقه دوم جمع شدیم، قرار شد همه ما حرف های مان را بزنیم. بچه ها هم از خداخواسته، بود و نبود را گفتند ولی ...

من گفتم:
- ببخشید حاج آقا، ما چندین اتومبیل گشت با تعداد محدودی نیرو هستیم که مثلا باید راه بیفتیم در خیابان ولی عصر یا جمهوری، مغازه ها و بوتیک ها را یکی یکی بگردیم تا روی لباس هایی که همه وارداتی هم هستند، عکس مایکل جکسون یا چیزهای دیگر نباشد و اگر بود، جمع کنیم. خب مگر ما چند نفر هستیم و چقدر توان داریم که بتوانیم همه مغازه های تهران را بگردیم و این چیزها را جمع کنیم؟ خب یک واحد در گمرک فرودگاه مهرآباد مستقر شود و جلوی ورود کالاهایی را که از خارج می آیند و این گونه تصاویر بر آنها نقش بسته، بگیرند. این طوری هم هزینه کم تری صرف می شود، هم نیاز نیست ما با مردم طرف شویم. هرچه باشد صاحب مغازه بابت خرید آن لباس ها پول داده که ما آن را جمع می کنیم و از بین می بریم.

آقای ناطق، لبخندی زد و گفت:
- شما فقط به وظیفه خودت عمل کن. این که وظیفه گمرک یا دیگران چیست، به ما ربطی ندارد. شما ماموری که در مغازه ها بگردی و با مصادیق منکرات برخورد مستقیم کنی.

یکی دیگر از بچه ها سوالی را که حاج خداکرم توصیه کرده بود، پرسید و گفت:
- ما به وظیفه خودمان خیلی خوب عمل می کنیم. منکرات را جمع می کنیم. ولی خود من، دختر و پسری را در حالتی بسیار زشت و زننده دستگیر کردم، به دادسرا بردم و تحویل قاضی دادم. هنوز کار من تمام نشده بود که متوجه شدم هر دو متهم، فقط با یک تعهد ساده، زودتر از من از دادسرا خارج شدند.

و باز آقای ناطق بیشتر خندید و گفت:
- اتفاقا در هیئت دولت طنزی سر زبان هاست که می گویند: دادگستری دوتا در دارد. از یک در متهم را می برند داخل، و از در دیگر زودتر از خود مامور، متهم ها خارج می شوند.

یکی از بچه ها هم با اعتراض گفت:
- آخه حاج آقا این جوری که نمی شود. مثلا ما باید توی خیابان راه بیفتیم و اگر یک خانمی "جوراب گیپور" پایش کرده، خواهران بروند جلو و او را مجبور کنند که آن جوراب را دربیاورد، یک جوراب کلفت مشکی به او بدهند و تعهد بگیرند که دیگر از آن جوراب ها نپوشد چون محرک است و مصداق منکرات. خب این جوراب ها را که از خارج وارد مملکت نمی کنند. جوراب های گیپور را کارخانه "جوراب آسیا" تولید می کند که متعلق به حجت الاسلام هادی غفاری است. خب به او بگویید دیگر این گونه جوراب ها را تولید و پخش نکند.
و باز جواب همان بود: "شما وظیفه خودت را انجام بده."

(کارخانه جوراب استارلایت بعد از پیروزی انقلاب مصادره شد. آقای میرحسین موسوی نخست وزیر وقت، آن را به آقای هادی غفاری هدیه کرد تا مثلا از درآمد آن، ترویج فرهنگ اسلامی بکند و "بنیاد فرهنگی الهادی" را که ساختمان عظیم آن نبش خیابان دماوند ایستگاه قاسم آباد افتاده و فقط برای پرورش اندام و ... اجاره داده اند، بسازد و سند آن به نام شخص خود بزند!)

"جواد حاج خداکرم" متولد 11 اذر 1334 در تهران، فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار در زابل به شهادت رسید.

[ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب